موضوع
:
پارسيان و من ( كاخ اژدها ) | آرمان آرين | تایپ
نمایش پست تنها
۱۵ تير ۱۳۸۹, ۰۶:۳۳ بعد از ظهر
#
8
(
لینک مستقیم
)
niazruby
کاربر فعال
تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۸
تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۸
محل سکونت: زمین ِ خدا ...
نوشته ها: 532 (
View Stats
)
تشکرها: 9,265
تشکر شده 5,009 بار در 637 پست
پست های وبلاگ:
50
Ranked Posts:
Highest
Ranked
85
Highly
Ranked
41
Lowly
Ranked
0
Lowest
Ranked
0
حالت من :
پست مفید
:
+3 / -0
+3 امتیاز
آتش بخاري ديواري را دوباره روشن كردم.پنجره اتاق خواب را روي هم گذاشتم و با يك تخته ،از داخل ، موقتاً بستم.ترس غريبي در دلم مي جوشيد.ترس از اينكه واقعاً نمي دانستم چه بايد بكنم؟...اگر آن مردها دوباره مي آمدند؟!...پدرم؟مادرم؟...
به مرتب كردن خانه پرداختم.در واقع سعي كردم سر خودم را گرم كنم تا زمان بگذرد.تخت ها را سرجايشان كشيدم و ميز كار و كتابخانه پدر را دوباره مرتب كردم.خانه كم كم گرم مي شد، اما سر من به شدت درد مي كرد و سوزش زخم هاي ريز و درشت دست و پايم هر لحظه بيشتر مي شد.لباس ها و تنم پر از گل و خون بود.به نخنخواب پدر رفتم،زير لحاف سبز نرم با سوزن دوزيهاي مادر.چشم بستم و به صداي جرق جرق آتش درون بخاري گوش دادم،سعي كردم به خودم دلداري بدهم: فكر كردم شايد اينها همشان خواب باشد...واقعاً آيا ممكن بود كه اينها جز كابوسي مخوف و تاريك چيز ديگري نباشد؟...فكر كردم وقتي پدر بيايد و از جريان باخبر شود به دنبال مادر مي رود و به خدمت آن عوضي ها مي رسد و مادرم را با خودش مي آورد.آن وقت هرسه مان مانند هميشه،سوار اتومبيل مي شويم و ناهار را مي رويم كنار دريا.بله...بله! حتماً همين طور مي شد.غرق اين افكار خوش بودم كه دردهاين آرام آرام كم شد و پلك هايم مانندآهن به آهن ربا، به هم چسبيد.
***
درست به ياد ندارم كه چه شد.فقط گاه به گاه در ميان تب وحشتناك وسوزان، چشم مي گشودم و مي ديدم...كه پدرم بازگشته است.صدايش را درست نمي شنيدم.با آن حال نزارم همه ماجرا را برايش تعريف كردم ، او هم گوش كرد و بعد به سرعت رفت.چشم هاي من هم دوباره مانند سرب روي هم افتاد.بار ديگر كه چشم گشودم،دكتر را ديدم كه همراه پدر از شهر آمده بود.باقي صحنه ها همين طور بريده بريده در خاطرم مانده است: دكتر ررفت، پدر آش آورد...مادرم نبود...پدر تختم را به كنار شومينه كشيد،كنار مردان زيبا با موها و ريش هاي بلند و پيراهن هاي ظريف يكسره و نيزه هاي تيز و آماده كه رديف، پشت سر هم ، ايستاده بودند و گويي از آتش درون بخاري مراقبت مي كردند.
پدر دواهايم را مي داد ومن ديگر هيچ به ياد نمي آوردم كه شب و روز چطور مي گذشت. تنها دو مسئله ي مهم در لابه لاي ذهن بيمار و تاريكم مي چرخيد: مادر ...و...دست نوشته هاي پدر.همان شب پدر ارديدم كه پس از جستوي بي نتيجه اش در شهر_به دنبال مادر-با پوشه دست نوشته هايش زير بغل، وارد كلبه شد و در را پشت سرش قفل كرد.در نور سرخ آتش بخاري پيش آمد و آرام و پرحسرت جلوي شومينه نشست.چند دقيقه طولاني به شعله هاي بي رحم نگريست و بعد كاغذها را يك به يك درون آن گذاشت.در نگاهش چنين مي ديدم كه شايد اگر پيش از اين چنين سوزاندني انجام مي شد،گرفتار اين همه بيچارگي نمي شديم....با چشم هاي تيره و تارم سعي كردم به سرغت كلمات رو به نابودي را ببينم و به خاطر بسپارم.كلمات به شتاب از برابر ديدگانم مي گذشتند و خاكستر مي شدند: ((كاخ خاي برافراشته با ستم... كاوه و ايرج....سيزده بدر...كاخ ديوها...اساس تاريخ اين سرزمين...دشت ها،كوه ها و رودها...نيكي و پليدي ماردورشان و آژي دهاك... جاسوس...خون،مرگ و انتقام...ماجراي كلبه مادربزرگ قصه گو...پايتخت مخوف...مردمان فقير،مردمان نجيب...بيداد...اتحاد... نبرد نهايي،پيروزي يا شكست؟...))
پدر نگاهي به چشم هاي بيدارو مشتاق من انداخت و از سوزاندن كاغذها دست كشيد.زمزمه كرد:دوست داري بداني چه چيز خطرناكي،روي اين كاغذها وجود دارد؟
آرزويم برايت اين است : در ميان مردمي که مي دوند براي زنده بودن ، آرام قدم برداري براي زندگي کردن.
کمرنگ می شم...
وبلاگ نودوهشتی:
مدادرنگی قرمز من...!
پارسیان و من ( راز کوه پرنده ) | آرمان آرین
راز تولد | یاستین گوردر
تشکر شده توسط :
$~roya~$
,
.ELHAM.
,
.LiLiM.
,
anamana
,
CAT-WOMAN
,
cleo
,
coral
,
DataBus
,
Eluxa
,
farahi
,
farnaz58
,
Helpax
,
honey_x
,
mahbano
,
mahdiyeh
,
nafise2
,
Niayesh- 74
,
nlp16001
,
OoPs
,
payam28
,
roseberry
,
saharsahar
,
SONIA B
,
triti
,
~jOojoO.tAlA~
,
آزین
,
امدن
,
بی کس
,
جان کریستوفر
,
داناک
,
زی زی گولو
,
شبنم
,
هدیه
,
یگانه
niazruby
نمایش مشخصات عمومی
ارسال یک پیام خصوصی به niazruby
یافتن پست های بیشتر niazruby
هدیه دادن امتیاز
دیدن وبلاگ