۲۴ اسفند ۱۳۸۸, ۰۱:۲۳ قبل از ظهر
|
#10 (لینک مستقیم)
|
| همکار بخش کتاب
تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 14,936
( View Stats)
تشکرها: 107,722
تشکر شده 196,405 بار در 18,478 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +5 / -0 +5 امتیاز رمان تو نقطه ی عطفی و من نقطه ی پایان قسمت دهم
افسر جان زنگ بزن شهاب و الی و بچه ها برای شام پیش ما بیایند دو شب است بچه را ندیده ام.
ندیده ای که ندیده باش .فردا پیغام میدهم الهه یک تک پا بیاید و او را بیاورد.دیگر تلفن بزن شهاب و این و آن بیایند چه صیغه ای است؟تو را بخدا بس است هر چقدر خانم جان لیلی به لالای شهاب میگذارد کافی است. شما مادر و پسر کاری میکنید که این مردک پاک فراموش کند کیست.چنان اداهای مکش مرگ مایی در می آورد که اگر کسی نداند تصور میکند آقا وزیر دربار است .همین پریشب بود که با ملایمت به او گفتم شهاب جان هر طور که صلاح میدانی وسیله ای فراهم کن که توسط شخصی مطمئن دو تا قالیچه را برای اسی بفرستیم که اگر لازم باشد به رییس دانشگاهی استادی کادو بدهد دستش باز باشد.مرتیکه ی بی پدر و مادر نه برداشت و نه گذاشت جواب داد:خانم چنانچه لازم به این امور باشد پاپا خودشان اقدام میکنند.لابد ضرورتی ندیده اند و خوشبختانه تا آنجا که من اطلاع دارم اسی د رامر تحصیلی خیلی موفق است و احتیاجی به خرید رییس و استاد دانشگاه ندارد.جسارت نباشد بهتر است شما هم اجازه بفرمایید او از استعدادش بهره بگیرد تا آنجا که خبر دارم به رشته ی تحصیلی وارد شده و اگر با همین کیفیت و روال پیش برود حداکثر تا 4 سال دیگر لیسانس میگیرد و راه برای ادامه ی تحصیل او باز است.البته چنانچه مایل به ادامه دادن باشد.با آنکه شنیده ام با یکی دختران هم دوره اش زندگی میکند حواسش جمع است و د رگذران درسها موفق بوده .مردک هنوز چشم ندارد موفقیت اسی حیوانکی را ببیند.
خانم چرا بی جهت بد و بیراه میگویی ؟شهاب داماد این خانواده است و اگر بتوانی باور کنی تنها داماد حسابی و بی غل و غش این خانواده هم هست.سری به راه پایی براه.زحمت خودشان را میکشند و بی منت بنده و سرکار زندگی خوش و راحتی را هم میگذارنند.با آمدن این بچه هم که خانه ی ما روشن شده است من عاشق تواضع این زن و شوهر هستم.
ول کن ابراهیم دست بردار .مگر خانه ی ما تاریک بود که این یک وجب بچه روشنش کرده باشد؟خدا نکند که تو بخواهی چیزی یا کسی را بزرگ کنی .بچه بچه است دیگر.منهم دوستش دارم نوه ی منهم است.ولی دیگر سر و سینه برایش به آتش نمیچسبانم .دختر بچه ی مامانی و قشنگی است شکر خدا به خودمان هم شبیه شده و انشاالله در زندگی رو سفیدتر از مادرش بشود.
مگر مادرش چکار کرده که رویش بنظر حضرت علیه کدر و تار جلوه میکند؟خانم به دخترتان افتخار کنید.خیلی تعین و تشخص دارد.نجابت و اصالت و فروتنی اش مرا هم رو سفید کرده.با خانواده ی شهاب آنچنان برخورد و رفتار کرده که همه ی آنها را شیفته خود نموده .خداوند عمر با عزت بدهد به خانم جان که در تربیت و پرورش او در کودکی و نوجوانی سنگ تمام گذاشته.آخرین ترجمه اش را هم به پاس تمام خوبیهایی که به او کرده ام بمن تقدیم کرده.وقتی کاملا دقت میکنم مشاهده میکنم او از همه ی ما بهتر و داناتر است.کاش اسی هم تا حدودی پابند همین اصول و تفکر باشد تا به یاری حق در زندگی خوشبخت باشد .این اقازاده چاه ویل است هر چه برایش حواله میکنی پر نمیشود.دیدی خلاف خواست سرکار با خاله اش هم زندگی نکرد و از همان ابتدا اعلام استقلال نمود . خود را از یوغ اسارت خارج کرد.
ابراهیم راستی راستی دیگر داری از حد خودت تجاوز میکنی ها.زندگی با کس و کار من یوغ اسارت است؟خوب کرد که اعلام استقلال کرد میبینی که چه اندازه هم عالی میتواند مستقل باشد و روی پای خود تکیه کند.ولی حضرت اجل اگر مال و منال شما صرف پسرتان نشود باید صرف چکاری بشود؟سپس بلند شد و عرض و طول اتاق را قدم زد و روبروی ابراهیم خان ایستاد و جیغ و فریاد زد:مردک ناحسابی پول برای این نیست که بعد از مرگ انسان هپل هپو شود .خوب است من هیچوقت طمع به مال و ثروت نداشته ام و پولت خرج بچه هایت شده وگرنه چه ابرویی از من میریختی .دارد در کشود دیگری درس میخواند زحمت میکشد حیوانکی معلوم است که دست و بالش هم باید باز باشد.با گدایی که بزرگ نشده هر موقع هر چه هوس کرده من بدون توقع از تو برایش تهیه کرده ام.حالا که 2 سال است برایش خرج میکنی شده است چاه ویل؟واقعا عجب رویی داری مردم از دور زندگی ما را نظاره میکنند خیال برشان میدارد که بنده از بدو زندگی د رخانه تو طلا ریخته ام و جواهر جمع کرده ام.منت به ثروت پدر و مادری خودم.
خانم افسر خانم از بدو زندگی تمام در آمد این خانواده در دست شما بوده هر کار خواسته اید کرده اید .نه تنها بقول تو مال و منال من بلکه ابروی مرا هم اختیار دار بوده اید دیگر از جان من چه میخواهی؟آنقدر برایم حرمت قائل نیستی که حتی به گماشته و پیشخدمت منهم میگویی به ابراهیم بگو بیاید.ابراهیم کجاست؟ابراهیم کدام گورستان خوابیده؟ابراهیم ابراهیم.
عربده ی افسر در و دیوار تالار را به لرزه در آورد و با دو دستش قلبش را گرفت و بی حال و بی رمق روی مبل چرمی ولو شد.
ادامه دارد دیر باریدى باران ...
دیر...
من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! |
| |