نمایش پست تنها
قدیمی ۲۴ اسفند ۱۳۸۸, ۱۲:۴۹ قبل از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
farnaz58
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
Cool رمان تو نقطه ی عطفی و من نقطه ی پایان

قسمت نهم

دو ماه پس از فوت تیمسار اسی عازم آمریکا شد و همانطور که مادرش آرزو داشت کالیفرنیا نزد خاله اس رفت و هنوز سال چهل و هفت شمسی تمام نشده بود که به دانشگاه وارد شد.
هر چه برای پدرش و الهه رشته ی تحصیلی او اهمیت داشن افسر تنها میخواست که اسی از دانشگاهی معتبر مدرکی دست و پا کند و به ایران برگردد.در تعطیلات دانشگاه افسر بنام سرکشی به وضع او به آمریکا رفت و دو ماه آنجا ماندگار شد و بعد به اتفاق پدر و مادرش به ایران برگشت و هر کجا نشست از موفقیتهای تحصیلی اسی د رهمین مدت کوتاه صحبت کرد و پز داد وو افاده فروخت و باعث خجالت و شرمندگی الهه و حضرت اجل شد.
چندین بار الهه به او گفت:مامی کدام موفقیت؟کدام پیشرفت؟بخدا مردم بما میخندند در دلشان مسخره مان میکنند.نبین که بدلیل احترام گذاشتن به پاپا حرف دلشان را بلند نمیزنند.بس کن انقدر همه مان را مورد استهزای مردم قرار نده.
و مادرش در جواب با فریاد میگفت:تو اصلا چشم نداری برادرت بجایی برسد.یعنی گمان میکنی اگر او هم با مدرکی از آمریکا برگردد جای تو را تنگ میکند.آن پیرمرد آدم نبود خدا نیامرزدش بجای آنکه از نفوذش برای ترقی و پیشرفت نوه اش استفاده کند فقط حرف زد و وراجی کرد و الدرم بلدرم کرد و آخرش هم چیزی که قابل ذکر باشد برای این حیوانکی نگذاشت و حالا هم که پیرزنه افتاده روی هر چه مال و منال است و گمان هم نمیکنم زودتر از صد سالگی رضایت به مردن و رفتن بدهد.
مامی اینهمه بدبین نباش خدا را شکر کن که همه چیز داریم پاپا خودش به اندازه ی کافی و حتی خیلی خیلی بیشتر از کافی نفوذ و قدرت و پول و از مهمتر فرهنگ و انسانیت دارد.فقط راضی نیست دلش نمیخواد تنها پسرش به هوای همه ی این داشته ها موجودی لاابالی سر به هوا و پا در هوا از آب در اید نمیبینی همیشه هشدار میدهد اوضاع در این مملکت دگرگون خواهد شد و از همه بالاتر اشتیاق دارد آرزو دارد پسرش سر سلامت به در ببرد و تخصصی و دانشی کسب کند که اگر هیچ پشتیبانی هم نداشته باشد باز بتواند بی نیاز از نفوذ خانواده اش زندگی کند و راحت باشد و سرسپرده ی هیچ قدرت ناپایداری هم نباشد.
بس است بس است تو دیگر خفه خون بگیر .سرکار خانم هم شده اند لنگه ی پدرشان و دم از دگرگونی و درهم ریختگی میزنند .کور بشود حسود الحمد الله این کشور مثل کوه استوار و ارام است.این تخم لق را آن پیرمرد و پسرش که خیر سرشان امیر ارتش هم هستند در دهان تو شکسته اند اوضاع عوض میشود!اوضاع عوض میشود!تو کی میخواهی زندگی ات را عوض کنی؟فکر خودت باش مملکت صاحب دارد و مواظبش هستند مانند توله سگ عقب سر این یارو شهاب افتاده ای و معلوم نیست او از تو مراقبت میکند یا تو از او؟الی خانم پیاده شو با هم برویم.
اگر اجازه بدهی میخواهم د رمورد همین امر با شما صحبت کنم.
همین امر مراقبت؟
به نوعی بله. چون من و شهاب تصمیم گرفته ایم ازدواج کنیم و از همدیگر مراقبت کنیم اشکالی دارد؟
افسر با خوشحالی تغییر لحن داد و پرسید:الی جان راست میگویی؟جان من راست میگویی؟چه وقت تصمیم گرفتید؟بنظر من شهاب جوان برازنده ای است .حالا گیرم که خانواده اش سرشناس نیستند .پدر تو که هست چه تاجی به سر ما زده؟اگر تو درست از او حمایت کنی و بگذاری همه ی ما هدایتش کنیم خودش میشود سرسلسله جنبان فامیلی معتبر و متشخص.اما لابد تا ما بخواهیم دم بزنیم و لب از لب وا کنیم خانم جان و ابراهیم خان صدایشان به اسمان میرسید که هنوز زود است هنوز سال اقاجان هم نشده است.
من با خانم جان درباره ازدواجم مشورت کرده ام و خودش بمن اجازه داده که چون امر امر خیر است حتما روح اقاجان هم از این وصلت شاد میشود هر چه سریعتر دست بکار شویم و ترتیبش را بدهیم.
خب خب الحمد الله که علیا مخدره موافقند.حالا موافقت ابراهیم چه میشود؟
خانم جان به پاپا گفته و او هم موافقت کرده و بخودم هم اجازه داده.
افسر دستش را زد روی سرش و عربده کشید:پس بفرمایید مادر عروس باید آخرین نفری باشد که از برنامه ی عروس خانم باخبر میشود.ارواح پدرت ارواح جد و آبادت پس منهم مخالفت میکنم ببینم جرات داری با این یاروی جعلق شهاب عروسی کنی.
الهه بیخ گوش مادرش زمزمه کرد :یا شهاب با هیچکس دیگر.ضمنا یادت باشد که من پاپا نیستم که بعنوان اینکه مادرم هستی سرنوشتم رادربست د راختیارت بگذارم.
خفه شو مگر تو اجازه ات دست خودت است؟چه غلطا.
مامی فراموش نکن همان روزی که مرا برای تحصیل خارج فرستادی اجازه ی تعیین سرنوشت و اینده ام را بدستم سپردی .بابات این اجازه در غربت در سن کم چه شبها که از درد دوری و فراق خانواده گریه کردم زار زدم و مستاصل شدم ولی توانستم بخود بقبولانم که باید مقاومت کنم و موفق هم شدم تو حتی بمن اجازه نمیدادی که د رنامه هایم شکوه و شکایتی بکنم.دستور میدادی خودت را ننر نکن .خیلی از دختران آرزوی داشتن موفقیت تو را دارند.برگردی ایران که چه غلطی بکنی؟تا موفق به کسب مدرک نشده ای حق بازگشتن به ایران را نداری .و همین شهاب بود که با کمک های بی دریغ و بی توقعش حمایتم کرد و بخاطر مواظبت و کمک بمن دوست دخترش را هم ترک کرد.
بیچاره.دوست دخترش را حتما به این دلیل ترک گفت که بتو نزدیک بشود.
نه بخدا نه به جان پاپا نه.برای دلتنگی های من دلش سوخت.به دلواپسی های من توجه نشان داد.چون خودش 8 سال قبل از من به آمریکا رفته بود و از آنجا که امیدی هم به هیچکس و هیچ جا جز خدا نداشت و هدف مشخصی هم داشت و توانسته بود با مشکلات بنوعی کنار اید و حتی با زنگی و هوشیاری آنها را به نفع خود حل کند.در سال دوم تحصیل توانسته بود از دانشگاه بورس تحصیلی بگیرد و در تابستانها کار کرده و پس انداز نموده بود تا بقیه ی سال را با خیال اسوده و فکر راحت درس بخواند همیشه مثل ایرانیی متعصب و با غیرت از من حمایت میکرد با آنکه تا چند سال حتی نمیدانست من متعلق بکدام فامیل هستم که چشمداشتی به بهره گیری از نفوذ این فامیل و خانواده داشته باشد.زمانیکه من وارد کالج شدم او در آنجا تدریس میکرد و همانجا بعنوان دختری هم وطن با من اشنا شد.حتی دوست دخترش هم با آنکه آمریکایی بود با من خیلی نزدیک و صمیمی شده بود .تا زمانیکه دیدم دیگر با هیچکس مراوده ندارد و تنها معاشرتش من هستم.مامی دخترت را حتی زندگی و تحصیل در آمریکا در آن جامعه ی بی بند و بار و ولنگار هم نتوانست تغییر بدهد.و تو امروز که من بقول خودت خودسرانه دارم عروسی میکنم تازه به این فکر افتاده ای که ایا در طی این سالها من با شهاب یا هر کس دیگری نزدیک بوده ام یا خیر!نمیگویم معاشر نبوده ام.ادعا نمیکنم که در محدودیت کامل زندگی میکرده ام.ولی هرگز هرزه نبوده ام و هرگز مرتکب عملی نشده ام که پیش خدا شرمنده باشم.مامی از یاد نبر که من بیشتر از آنکه تربیت شده ی تو باشم دست پرورده ی خانم جان و پاپا هستم بقول خودت آن پیرزن زرنگ متظاهر و این قلندر نظامی.شهاب و شناختن او کار امروز و دیروز نیست .شش هفت سالی است که با هم دمخوریم.به او اعتماد دارم چهارده سال در آمریکا زندگی کرده ولی خمیره اش هنوز پاک و سالم مانده.همین پابندم کرده.همین وادارم ساخته که خودم زمینه ی مساعد را برای تقاضای ازدواج فراهم کنم.و اگر هوار راه نیندازی شاید بنوعی من از خواستگاری کرده ام.بگذار یک دفعه ام ضوابط و روابط و معیارهای اجتماعی و سنتی ما بدست من بدست دختر تو و حضرت اجل و نوه ی تیمسار و نتیجه ی چیچی ملک خراب شود.شاید طی این سالها شهاب بدلیل داشتن غریزه ی سالم با زن دیگری هم نزدیک بوده شاید هم نبوده ولی من به این چیزها چندان بهایی نمیدهم .آنچه برایم ارزش دارد انسانیت اوست بی توقعی اش و بزرگ منشی اش است.بتو گفتم یا شهاب یا هیچکس دیگر.و به گفته ی خودت شهاب میتواند بنیان گذار و سر سلسله جنبان خاندانی شریف و نخبه ای نامدار باشد.

ادامه دارد



دیر باریدى باران ...
دیر...
من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!!


farnaz58 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :