۲۱ اسفند ۱۳۸۸, ۰۳:۰۱ بعد از ظهر
|
#7 (لینک مستقیم)
|
| همکار بخش کتاب
تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 14,936
( View Stats)
تشکرها: 107,722
تشکر شده 196,405 بار در 18,478 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست مفید : +4 / -0 +4 امتیاز قسمت هفتم
زنگ تلفن د راتاق پیچید و ابراهیمخان خواب آلوده گوشی را برداشت و با صدایی گرفته پرسید:بله؟الو؟بله.خودم هستم شما؟ای وای!همین الان خودم را میرسانم.و شتابزده در حالیکه کوچکترین اثری از خواب آلودگی نداشت لحاف را به کناری زد و کف پاهایش را روی فرش گذاشت و با هر دو دست سرش را چسبید و ناباورانه بخود گفت:واقعا آقاجان حالش بهم خورده؟
افسر با عجله روی تخت نشست و سوال کرد:آخر مرد چی شده؟خوب بمن هم بگو پدر تو یا پدر من؟چه کسی حالش بهم خورده؟
ابراهیم خان با افسردگی جواب داد:پدر من او که دیروز خیلی سرحال و قبراق بود.
افسر آه رضایت آمیزی کشید و گفت:پس الحمدالله از امریکا خبری نشده.
حضرت اجل نگاه ملامت گرش را به چشمهای او دوخت و زیر لب زمزمه کرد :نه شکر خدا مربوط بتو نیست و گرنه الان چه قشقرقی در این خانه بپا شده بود.
حالا عجله کن دیگر ابراهیم میخواهی منهم همراهت بیایم؟
نه فعلا تنها میروم شاید هم اسی را همراهم ببرم.
دیشب دیر بمنزل آمده و شاید خسته باشد تو برو اگر لازم بود تلفن کن من و اسی و الی هم میاییم.
لابد دیشب بمنزل پدر نرفته؟اسی را میگویم .الهه هم قرار بود امشب به آنجا برود .بیچاره آقاجان تصور نمیکنم در وضع و حالی باشد که...و سری با تاسف جنباند و از جا بلند شد و یک دست کت و شلوار معمولی بتن کرد و موهای سرش را با کمک انگشتان دستش مرتب نمود و به حمام رفت و با زدن دو مشت آب به صورت ته مانده ی خواب آلودگی را هم از چهره پاک کرد و قرآن بغلی و تسبیح شاه مقصودش را از روی کتابخانه ی کوچکی که در اتاق خواب وجود داشت برداشت و براه افتاد.
افسر صدایش را شنید که به زیور مستخدمه ی خانه دستور میداد که راننده را خبر کند که او را بمنزل پدرش ببرد.با آنکه ابدا مایل نبود از رختخواب جدا شود برای ظاهر سازی از جا بلند شد و روبدوشامبر طلایی رنگش را بتن کرد و سرپایی های بنفش رنگی هم بپا کرد و بدنبال شوهرش بدورن هال قدم گذاشت .ابراهیم خان هنوز آنجا ایستاده بود و داشت کیف بغلی اش را جابجا میکرد.
از دلواپسی نتوانستم سرجایم بخوابم .آمدم ببینم رفته ای یا نه.خدا کند جدی نباشد هنوز حیف است که آدم به آن نازنینی را از دست بدهیم .خانم جان حال و روزشان طوری است که آدم اگر خبر حال بهم خوردگی شان را میشنید زیاد دور از انتظار نبود.ولی اقاجان بخدا اصلا باور کردنی نیست .دیروز آنقدر سرحال و با قدرت و صلابت بنظر میرسید که انگار 10 سال دیگر هم در همین وضعیت خواهد بود.و دستی روی دست دیگر کوبید و ناامیدانه گفت:انگار نه انگار که مردی هفتاد و چهار و پنج ساله است.حالا شاید هم چیز مهمی نباشد البته د راین سن و سال اگر آدم بی حس و حال و بی فایده گوشه ای بیفتد جوری که باشد دیگران تر و خشکش کنند همون بهتر که د رجا بمیرد.
حضرت اجل که بندرت جرات اینرا داشت که به افسر غضب کند اینبار آنچنان گرفتار خشم و نفرت شد که دیدگانش را برنگ سرخ در آمده بود.از هم دراند و با صدایی فریاد وار خطاب به او گفت:خانم خجالت دارد.واالله قباحت دارد مادر بنده با شما چه کرده است که بالاخره آرزوی ناگفته خود را برزبان آوردی و علنا میگویی که انتظار مرگش را داری؟و با صدای بلند تری گفت:مگر خبر داری که آقاجان فلج و از کار افتاده میشود که پیشاپیش داری برایش تعیین تکلیف میکنی؟عمر دست خداست هز کس تا آن لحظه ای که در این دنیای خاکی زندگی میکند که او مقدر کرده باشد.تعیین عمرها نه بخواست ماست و نه به حرفها و چرندیات ما.
افسر هر دو دستش را در فضای اتاق به گردش در آورد و شاید برای اولین بار با صدایی نرم و آهنگی ملایم به او گفت:ابراهیم جان منکه منظوری نداشتم.هر چه گفتم از سوز دلم بود و گرنه خدا نکند که سایه ی اقاجان و خانم جان از سر ما کم و کوتاه بشود .خدا مرا فدای آنها بکند ولی کاش زودتر از این قال و مقالها سهم این دو بچه های مرا زودتر مشخص میکردند و میدادند.
ابراهیم خان نگاه تندی به او انداخت و زیر لب غرید:بی فایده است بیفایده اب در هاون کوبیدن است .از کوزه همان برون تراود که د راوست.و سری تکان داد و به سرعت عرض هال را پیمود و از د رخارج شد.
افسر نگاهی به عقربه های ساعت انداخت .هنوز ساعت 5 صبح هم نبود.فکری کرد و سری تکان داد و زیر لب گفت:نه خواب بی خواب لابد یک طوری شده وگرنه این ساعت تلفن نمیزدند.خوب است در این هیر و ویر خودی نشان بدهم .بهتر الی و اسی را از خواب بیدار کنم و آماده باشیم که بلافاصله بعد از خبر گرفتن از آنجا حرکت کنیم.خدا را چه دیدی؟شاید حق و حساب همه را مشخص و تعیین کرده باشد.بارها خودش گفته که باغ الهیه بعد از مال ابراهیم و خانواده اش است.خودش از همه بهتر میداند که ابراهیم به رغم درویش مسلکی اش از تمام افراد خانواده و فامیل بیشتر رفت و آمد دارد و به آن باغ و عمارت واقعا احتیاج دارد.منکه خودم تا زنده هستم حق و حقوق بچه هایم را تعیین میکنم و بدست خودشان میسپارم .یکی نبود به او بفهماند که بابا هفتاد و چند سال از سن و سالت گذشته خانم جان هم که با این عمر با برکتی که کرده دیگر احتیاجی به خانه بالا و پایین ندارد پس سهم بچه ها و نوه هایت را بده دیگر.خدا را شکر و صدها هزار بار شکر که من چشمداشتی به مال و منال کسی ندارم و این فکرها را هم تنها بخاطر از بین نرفتن و حرام نشدن سهم ابراهیم خان عارف و حیوانکی ها پسر و دخترم میکنم.
سپس به سرعت به اتاق خواب برگشت و در قفسه ی لباسهایش را باز کرد و کت و دامن مشکی رنگی را که تازه خریده بود و هنوز هیچکس از افراد فامیل و آشنایان آنرا ندیده بود از بین لباسها انتخاب کرد و بیرون آورد و روی تخت گذاشت.آنگاه دوباره از اتاق خارج شد و بطرف اتاق الهه در طبقه دوم براه افتاد و لحظاتی پشت در بسته ایستاد و بالاخره دستگیره ی در را چرخاند و وارد شد و آهسته صدا زد:الهه الی جان.
الهه از احساس وجود فرد دیگری در اتاق و با شنیدن اسمش دیدگانش را گشود و ابتدا با حالتی منگ و بی حواس به مادرش خیره شد و یکباره بخود آمد و با هشیاری نگاه کرد و برخاست و پرسید:چی شده مامی؟ساعت که هنوز زنگ نزده؟
میدانم به این زودی بیدار نمیشوی اما موضوعی پیش آمده که به ناچار بیدارت کردم.
چه موضوعی؟چی شده مامی؟
نگران نشو.نیم ساعت پیش از منزل پدربزرگت تلفن زدند و خبر دادند که آقاجان حالش بهم خورده و بهمین دلیل پاپا بلافاصله عازم آنجا شد تا ببیند چه خبر شده قرار است بمن تلفنی همه ی خبرها را بدهد.ولی چون من حس میکنم مساله جدی است این است که میخواهم قبل ازدیگران ما یعنی من و تو اسی خودمان را بمنزلش برسانیم.البته چون خبر رسمی نداریم نمیخواهد لباس مشکی بپوشید ولی الی کاش دیشب رفته بودی و ملاقاتش کرده بودی.
الهه به سرعت د رتختخواب نشست و با یک دست سرشانه ی لباس خوابش را مرتب کرد و با دست دیگر چشمهایش را پاک کرد و با لحنی پر گله و تاسف رو به مادرش نمود و گفت:خدا نکند طوریش شده باشد بابا تی تی هنوز زوده.و صدایش بغض آلود شد و سرش را برطف شانه اش خم کرد.
خدا عقلت بدهد.کجا زود است که بابا تی تی بمیرد؟سن وسالی از او گذشته .بگذریم که اینجور آدمها دو دستی به زندگی چسبیده اند ودلشان نمیخواهد غزل خداحافظی را بخوانند.پناه بر خدا دیروز درست مانند فردی جوان شق و رق راه میرفت.والله چی بگویم.انگار که همه مشتی سرباز و جیره خور زیر دست هستند و جناب ایشان فرمانده.گاهی دلم برای خانم جان میسوزد که چه طوری آن خانم با اصل و نسب زیر دستش افتاده و اینهمه باد و فیس را تحمل کرده و باز بلبل زبانی میکند که اقا فرمودند آقا رفتند اقا میفهمند .الی جان من ساده دل دلم برای همه میسوزد و گرنه همان خانم جان از فرط زرنگی در طول زندگی اینقدر تمکین کرده .چه میدانم حتما کاسه ای زیر نیم کاسه بوده و گرنه چطور دختر یکی یکی دانه ی خانواده ی معروف و پوادار میتواند تا این حد تو سری خور و بی عرضه تشریف داشته باشد؟
ناله ی پر گریه الهه د راتاق پیچید و او خطاب به مادرش به تعرض گفت:آخه مامی یه خورده انصاف داشته باش.هر چه دلت میخواهد پشت سرشان بد و بیراه میگویی .کی میخواهی دست از این حرفها و حرکات برداری؟بابا تی تی و خانم جان که هر چه هستند همیشه از شما طرفداری کرده اند الان که میشنوم بابا تی تی حالش بهم خورده درک میکنم با آنکه از رفتارش دل خوشی نداشته ام .چه اندازه دوستش دارم.و از جا بلند شد و به حمام رفت و صدای فین فینش بگوش مادرش رسید.
افسر سری جنباند و تقریبا فریاد زد:خدا عقلت بدهد راستی راستی که هر چه آن پاپای بی عرضه ات ریخته توی دیوانه جمع کرده ای.انگار نه انگار که من تربیت و بزرگت کردم دیوانه جان این فین فین را جلوی رویشان بکن که فایده ای برایت داشته باشد .اگر خودش مرده باشد که خانم جان هست.بگذار غم و غصه ات را بچشم خودش ببیند و بابت آن یک چیزی بسلفد.وگرنه پیش من و در این اتاق زر و زر کردن چه سودی دارد؟حالا شاید هم نمرده باشد و از دیدن صورت پف کرده ات محبتش گل کند و سند زمین لواسان و یکی از گردنبندهای خانم جان را زودتر بتو ببخشد.خدا را چه دیدی؟من بیچاره که هیچوقت از این امامزاده ها معجزه ای ندیدم .شاید اقبال تو بیشتر باشد.و راه افتاد طرف در اتاق و بلند گفت:دارم میروم اسی را هم بیدار کنم.و با خودش زمزمه کرد:دختره الاغ!مثل اینکه خبر مرگ جوان 20 ساله را داده اند که زر و زر میکند.تازه معلوم هم نیست که خدا بیامرز شده باشد.شاید هنوز الحمد الله خوب باشد .دلم تنها و تنها به اسی خوش است.اگر در این خانواده یک نفر عاقبت بخیر بشود و به جاه و مقامی برسد همین اسی است.وگرنه چشمم که از الهه آب نمیخورد .خیال میکند با چند سال درس خواندن در دانشگاه آن هم دانشگاه آمریکایی شاخ غول را شکسته و دیگر از همه کس و همه چیز بی نیاز است.دنبال سر این شهاب افتاده و خیال برش داشته که حقیقتا از نفوذ پدرش و خانواده اش خارج شده و خودش کیا و بیایی پیدا کرده است.نیم وجبی!با این یک ذره قد و بالا و یک جو سواد چه ادعایی دارد.اگر رویش بشود بمن هم میگوید قبولت ندارم .چه فضولیها!می افتد و به خلسه فرو میرود و به به چهچه گفتنش شروع میشود وامانده را درست مثل اینکه نافش را با کتاب و موزیک بریده اند.احمق گمان میکند که با این صحبتها میشود زندگی کرد و پول را باید به آن حدی داشت که بشود در زندگی با آن کر و کری کرد.کاملا برعکس اسی که بزندگی با دیده ی باز نگاه میکند و در خط احساس و این چرندیات و مزخرفات نیست.با 20 سال سن درک و شعورش از پدرش زیادتر است.شکر خدا که مانند این پدر و دختر احمق نیست که با شنیدن شعرهای حافظ و مثنوی مولانا به دنیای هپروت برود و اشک از گوشه ی چشمش سرازیر شود .بخدا اگر دل و جرا ت خودم نبود در زندگی با این قلندر نظامی ضایع و دیوانه میشدم.نمیدانم چگونه در ارتش گل کرده و توانسته در آن محیط خشک و مقرراتی دوام بیاورد و ترقی کند.نظامی و اینهمه اشک و آه؟نظامی و اینهمه احساسات؟نوبر است والله!
سپس با دلخوری وبا سرعت در اتاق اسی را گشود و با مهربانی صدایش زد:پسرم عزیز دلم اسی جون بلند شو.و چون دید او با این طرز صدا زدن از خواب بیدار نمیشود جلوتر رفت و دستش را آهسته روی موهایش کشید و گفت:اسی جون بلند شو اقا!
بالاخره بعد از مدتی نوازش اسی دیدگانش را باز کرد و پرسید:مامی چی شده؟
احتمالا خیلی چیزها ممکن است اقاجان وضعش وخیم باشد .خبر که دادند پاپا راه افتاد و رفت که ببیند چه اتفاقی افتاده.تو هم از جایت بلند شو و زودتر بجنب تا به آنجا برویم یک وقت دیدی حضورمان لازم باشد.
اسی کاملا خواب از سرش پرید و نشست و پرسید:حالا میگویی چکار کنم؟وای اگر آقاجان بمیرد من چه کار کنم؟
تو چکار کنی؟مردن پیرمرد بتو چه ربطی دارد؟
آخر او به خلاف توپ و تشرش خیلی بمن محبت دارد و واقعا دلم نمیخواهد بمیرد.
بلند شو بلند شو.خدا عقلت بدهد لنگه ی آن الهه نمیخواهد بنشینی و ضجه و مویه کنی.چه بچه های مهربونی داشتم و خودم خبر نداشتم.زودتر راه بیفت برویم و ببینم چه شده و چه خبر است.خداوند سایه ی پدر و مادر من را به سرمان نگه دارد.آنها بشما علاقه و عشق دارند و هرکاری از دستشان بربیاید در حقشان دریغ ندارند.
ادامه دارد دیر باریدى باران ...
دیر...
من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! |
| |