۲۱ اسفند ۱۳۸۸, ۰۲:۵۰ قبل از ظهر
|
#6 (لینک مستقیم)
|
| همکار بخش کتاب
تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 14,936
( View Stats)
تشکرها: 107,722
تشکر شده 196,405 بار در 18,478 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +5 / -0 +5 امتیاز رمان تو نقطه ی عطفی و من نقطه ی پایان قسمت ششم
سرتیپ امیدی خشن و سریع از اتومبیلی که در آن را گماشته اش باز کرده بود خارج شد و بیدرنگ پرسید:ابراهیم خان خانه است؟
گماشته با ترس بدون آنکه از بودن او د رخانه مطمئن باشد جواب داد:بله قربان.
صدایش کن بگو تیمسار گفتند :فوری بیا کارت دارم.
گماشته پاشنه بهم کوبید و دستش را بحالت سلام نظامی بالای گوشش گذاشت و عقب گرد گرد و دوید توی خانه.
غلامرضا .غلامرضا مشهدی.
بعله بعله.
حضرت اجل منزلند ؟تیمسار احضارشان کرده اند.
مشهدی غلامرضا بی اعتنا با ته چکمه های لاستیکی اش برگهای افتاده کنار چمن را کنار زد و دو تا آب پاش سنگین را برداشت و در حال راه رفتن جواب داد:آقا منزله .البته و صد البته اوقاتش خیلی تلخ و زهرماریه چون همین چند دقیقه پیش کلی فحش و بد و بیراه از خانم نوش جان کرده و حالا دیگه واقعا وقت وقتشه و آماده س که یه مشت بد و بیراه هم از پدرش تیمسار تحویل بگیره.با صدای زیری خندید و گفت:یارو حضرت اجل حوضخونه تشریف داره البته اگه بالا نرفته باشه که لباس زیرش رو عوض کنه !خدایا شکرت همه از این قلدر حساب میبرن این از اون یه وجب قد و بالای جیغ جیغو.
گماشته جوان دم پله های حوضخانه ایستاد و با صدایی که ترس در آن موج میزد پرسید:حضرت اجل اینجا تشریف دارید؟تیمسار امر فرمودند خدمتشان برسید.
از درون حوضخانه صدای آهسته و نرم ابراهیم خان بگوش رسید که:پسر برو خدمتشان عرض کن پیام داده شد الان می ایند.
حضرت اجل بلافاصله پس از دریافت دستور پدر از پله ها بالا آمد و از مشهدی غلامرضا سوال کرد :مشهدی کجا تشریف دارند؟
دم در منتظر شماست.
هنوز ابراهیم خان به دم در نرسیده بود و روی آخرین تکه ی سنگفرش حیاط قرار داشت که در باز شد و تیمسار وارد شد و فریاد زد:پسر کجا هستی؟مگر قرار نبود امروز در ستاد خدمات ارتشبد برسی؟
با آنکه اگر در ستاد بودند تیمسار باید به حضرت اجل احترام میگذاشت و سلام میداد اینجا این یکی به آن یکی سلام کرد و با متانت پاسخ داد:قربان پدرجان اقاجان ملاقات امروز منتفی شده دیروز آجودان ایشان خبر بهم خوردن ملاقات را اعلام نمود.و با کمی مکث و تردید اضافه کرد:و منهم توسط مادرجان برایتان پیغام گذاشتم اگر ایشان کوتاهی کرده بنده مقصر نیستم.
باز شما پای مادرجانتان را میان کشیدی؟ایشان که طبق معمول حتی اگر شما کاری را هم فراموش کرده باشید به گردن میگیرد.خلاصه امروز مرا جلوی این مرتیکه سنگ رو یخ کردی.پسر خبر مرگت تلفن که دم دستت بود خودت قضیه را اطلاع میدادی.دوست داری که این مرتیکه ی بی همه چیز به آجودانش بسپرد که دم در اتاق در ستاد بمحض رسیدن من اعلام کند که حضرت اجل امروز وقت ولاقات را با جناب عالی و سایر امرا را ندارند چون والاحضرت احضارشان فرموده اند و برای شرفیابی باید بروند.
حضرت اجل کمی این پا و اون پا شد و مثل دوره ای که سیزده چهارده ساله بود با من من جواب داد:آقا جان من از این جسارتها ندارم که جناب عالی را پیش آن غلام زر خرید بی اعتبار کنم.شما آقاجان خودتان آگاهترید که مردک تمام سعی اش در سکه ی یه پول کردن بنده و شماست.پس بنده انقدر خام نیستم که بدست مرک همه فن حریف گزک بدهم.مادرجان احتمالا به دلیل مشغله زیاد عرض بنده را فراموش کرده اند حالا قربان چرا تشریف نمیآورید کمی استراحت کنید؟بفرمایید اقدام بعدی چه باید باشد.
تیمسار کمی عقب و جلو رفت و این پا و آن پا کرد و واکسیلش را مرتب کرد و با انگشتانش نوک سیبیلش را تاباند و با چوب دستی به پاشنه ی پایش زد و تعرض گفت:میبینم پسر اوقاتت خیلی تلخ است و سگرمه هایت سخت د رهم رفته و پاک قیافه ات بهم ریخته .بگانم باز این همشیره الهاک دیو خدمتت رسیده؟صدها بار بتو احمق زن ذلیل سفارش کردم برای توبیخ و تنبیهش با یکی دو تا زن خوشگل که دور وبرت ریخته اند روی هم بریز .بدبخت آن زنها با همه ی اهن و تلپشان واهمه ای ندارند آنوقت تو باک داری میترسی؟
آقاجان بحث ترس و رودبایستی نیست .من اینکاره نیستم پایبند حرمت خانواده ام درست است افسر جان بداخلاق و تند زبان است و جلوی زبانش را نمیتواند بگیرد و هر چه ته دل دارد نوک زبانش است ولی خوب بنده نه میخواهم و نه میتوانم که حرفی بزنم.اعتراض نمودن همان و قد علم کردن اسی و الهه هم همان.آنچنان از مادرشان حمایت میکنند که انگار نعوذبالله ایشان اولاد پیغمبرند و بنده شمر.
تیمسار سرتاپای ابراهیم خان را برانداز نمود و زیر لب غرید:قرمساق تو شیر بیرونی و موش توی خانه؟هرچه بیرون برایت پاشنه بهم میکوبند و دست بگوش میشوند در منزل حضرت اجل باید پیش فنگ و پس فنگ کنی و سرت را پایین بگیری که افسرجان که خیر هفت سر جان که درست مثل اژدهای هفت سر شش سر را هم که بزنی باز یک سر دیگر برای بلند کردن دارد محکم بیخ گوشت بکوبد؟من مرد هفتاد و چهار پنج ساله هنوز هم اگر اوضاع مرتب باشد دمی به خمره میزنم.آنوقت تو که پسر منی و هنوز سنی نداری و درست 22 سال از من جوانتری شده ای عینا شیخ صنعا که معلوم نیست بالاخره کدام پریوشی از راه بدرت خواهد کرد؟هنوز تعجب میکنم در آن جنگ زپرتی چه تاجی به سر ملوکانه زدی که نور چشم شدی و تند تند مدارج ارتشی را پشت سر گذاشتی انسان بی عرضه در هر زمینه و کاری بی عرضه و نالایق است ببینم تو باید از آن عفریته زاده ی اسی خان بترسی؟چشم بنده روشن!اسی و الهه شده اند توله سگهای پاچه گیر خانه ؟افسوس و صد افسوس که هر دویشان را خیلی دوست دارم یعنی آنها از بقیه نوه هایم برام عزیزتر هستند والا چنان خدمتی به هر دو نفرشان میکردم که کر کری خواندن از یادشان برود شده اند توله سگهای پاچه گیر خانه حضرت اجل؟چه روزگاری شده؟پسر بنده که در 14 سالگی در ییلاق اوشان با دختر کی کی سلطنه روی هم ریخته و ثابت نموده بود که کمالات جسمانی د رایشان ظاهر شده و کاری کرده بود کارستان که اگر خانواده ی دختره ناموس پرست بودند دمار از روزگارش در می آوردند حالا زاهد شده است و پابند اخلاقیات و شرف و جوانمردی و از دو تا بچه هایش و زن...
هنوز تیمسار جمله اش را تمام نکرده بود که با شنیدن صدای افسر جان لرزشی در تنش احساس کرد و سرش را فوری بطرف صاحب صدا چرخاند و به چهره اش نگریست.
پدرجان سلام عرض میکنم .چرا آنجا ایستاده اید؟باز این ابراهیم یادش رفته که تعارفتان کند؟و با نگاهی تند بصورت حضرت اجل اضافه کرد :آخر ابراهیم تو که هنوز آقاجان را بخانه دعوت نکرده ای؟پس تو کی میخواهی آداب معاشرت را بجا بیاوری؟و باز رویش را به تیمسار گرداند و گفت:شرمنده ام تو را بخدا شما بزرگواری بفرمایید و تشریف بیاورید در تالار هم کمی رفع خستگی بفرمایید و هم من حرفهایی دارم که خدمتتان عرض کنم.
تیمسار این پا و آن پا شد و د رحالیکه برخلاف همیشه تبسمی روی لبهایش نشسته بود با لحن نرمی جواب داد:سلام افسر جان حالت چطوره؟دلم برایتان تنگ شده بود ضمنا کاری هم با ابراهیمخان داشتم گفتم تک پایی بیایم هم دیداری داشته باشم هم در مور کارمان صحبت کنیم .راستی افسر جان پدر جان و مادرجانتان چطورند؟ارادت بنده را خدمتشان برسان دلتنگشان شده ام باید موقعیتی فراهم کنیم تا زیارتشان کنم.
افسرجان حالت مکش مرگ مایی گرفت و گفت:خدا حفظ کند شما را که تا این اندازه با توجه و بزرگوارید .والله آقاجان و مامان خوبند.فعلا ایران نیستند و گرنه خودم ترتیبی میدادم که شبی شام خدمت آنها و شما باشیم.
تیمسار ته دلش فحشی نثار افسر جان و یا بقول خودش هفت سر جان و این طرز تعارفش کرد ولی باز هم دستی به سبیل کشید و پرسید:خانم افسر جان چرا خدمت خانم نمی آیی؟
آقاجان کار و بار و گرفتاریهای فکری که امروز میخواهم قمستی از آن را بشما بگویم مگر میگذارد جایی بروم؟راستی خانم جان چطورند؟رژیم غذایی را که حفظ میکنند؟چون د راین سنین هیچ خطری بالاتر از بی مبالاتی در تغذیه و خورد و خوراک نیست و خدای ناکرده ممکن است کاری دستشان بدهد.
نه بحمدالله ایشان در نهایت سلامتی و تحت نظر دکتر عزیزی دارند زندگی روزمره شان را ادامه میدهند .فقط گاهی دلتنگ بچه ها و نوه هایشان میشوند که این بی غیرتها هم ملاحظه ایشان را نکرده اند و نمیکنند که زود به زود به دیدارشان بیایند.
والله ما که غیر از مسئله گرفتاری بیشتر ملاحظه حال و احوال خانم جان را میکنیم .چون گاهی داریم باهاشون حرف میزنیم که خر و پوفشان بلند میشود و میفهمیم که باید رفع زحمت کنیم خوب بهر حال پیری است و این حرفها دیگر.
تیمسار از آنجا که هر جمله ای اشاره به پیری او داشت از کوره بدرش میبرد اینبار خشمناک بصورت افسر جان زل زد و گفت:زیاد وقت و حوصله ی وراجی ندارم ولی چون تو خواهش کردی نیم ساعتی مینشینم تا به حرفهایت گوش بدهم.و بتندی با نگاهی خشن به اطراف نگریست و پرسید:بچه ها کجا هستند؟اسی و الهه که هیچوقت خانه نیستند اگر هم باشند یا دارند خودشان را میجنبانند یا با تلفن مشغول وراجی هستند.
تو را بخدا نفرمایید .الی که میدانید بعد از برشگت از امریکا با مهندس شهاب شرکت تشکیل داده و مشغول فعالیت است و اگر ابراهیم کمی بیشتر به او برسد زودتر نتیجه کارشان را بدست می آورند که البته ایشان خوابشان سنگینتر از این حرفهاست.
قرار است با این شهاب عروسی کند؟
نمیدانم واالله فعلا که با هم دوست و همکارند .شاید کارشان به ازدواج هم برسد عجالتا که الی میگوید عجله ای در کار نیست.
عجله ای در کار نیست؟همین حرفهاست که کار دست آدم میدهد خوب وقتی یارو خوب لاس زد و لفت و لیسش را کرد دیگر دنبال ازدواج و این مسائل نمیگردد .مدتی با دخترک رفیق است بعد لابد میگوید ما فهمیده تر از آن هستیم که عمرمان را بیخود و بیجهت بپای همدیگر تباه کنیم چون توافق اخلاقی نداریم .خیلی که بخواهد عزت بگذارد لابد میگوید همکاری بهتر از همسری است.از نمد بافی پف نم زدنش را یاد گرفته اند از فرنگ رفتن هم بی بند و باریهایش را.من از عاقبت این دختر میترسم به سرش همان بیاید که به سر دختر تیمسار...
حضرت اجل وسط صحبت را گرفت و فوری گفت:آقاجان به دختر این و آن چکار دارید؟قاتلش که دستگیر شد و به زندان افتاد و نوه ی شما هرگز مثل او نخواهد بود و نخواهد شد.و نفس عمیقی کشید و با دلخوری گفت:شما را بخدا انقدر بدبین نباشید .تمام تلاش من این بوده که بالا دستی ها از وجودش هم اطلاع نداشته باشن بهمین دلیل خودم تشویقش کردم که با مهندس شهاب شرکت باز کند و بی سر و صدا بکار مشغول گردند و خاطر جمع باشید که دوستی آنها از آن نوع خاص نیست.هر دو با تحصیلا عالی و فهم و شعوری که دارند بد و خوب زندگیشان را درک میکنند و به بیراهه نمیروند.فعلا که فقط و فقط همکارند .خوب اگر ضمن همکاری بهم علاقه هم پیدا کردند اشکالی ندارد که ازدواج کنند.در کل آقاجان معاشرت صحیح قبل از ازدواج بیش از آنکه خطر زا باشد امنیت ایجاد میکند.بخصوص که الهه از آن دخترها نبوده که اهل ولنگاری و بی بند و باری باشد .تا در ایران درس میخواند که سرش لای کتابها بود و حتی خودتان بارها وبارها به او اعتراض نمودید که چرا بعضی اوقات از درس منفک نمیشود و د رمجالس و محافل خانوادگی و دوستانه حاضر نمیگردد و حتما جواب او را هم بخاطر دارید که میگفت:آقاجان من از این معاشرتها چه خانوادگی باشد و چه دوستانه خوشم نمی اید و نمیخواهم کسی مرا بعنوان نوه و دختر فلان آدم مهم و مشهور بشناسد وآرزو دارم روزی خودم بدلیل ارزشها و لیاقتهایم شناخته بشوم و سری توی سرها دربیاورم که آنهم تصور نمیکنم جز از راه درس خواندن و قاطی نشدن با این مردم دور وبرمان حاصل شود.و اگر یادتان باشد با دست خودتان بخاطر این حرفهایش که دیگر به دفعات تکرار شد به صورتش سیلی زدید.
تیمسار سینه ای صاف کرد و زیر لب غرید:تو له سگها صاحب اراده و رای شده اند.به او گوشزد کنید که فردا شب سری بمن بزند چون هم دلم برایش تنگ شده و هم تکه ای زمین د رلواسان به نامش کرده ام که بیاید و سندش را بگیرد.
افسرجان بالاتنه اش را جلو و عقب برد و با خنده پرسید:آقاجان غیر از الی اسی هم نوه تان است ها زمین و سندی هم به او مرحمت نمیکنید؟
تیمسار پاشنه ای روی زمین کوبید و گفت:مال او وقتی است که بسلامتی به دانشگاه وارد شود و از این علافی یک ساله در بیاید در آنوقت خیلی فکرها برایش دارم که اسی را واقعا اسی بکنم.
اتفاق منهم قصد داشتم در همین مورد با شما صحبت بکنم.
تیمسار با طمانینه و با قر برافراشته برغم بالا بودن سن از پله های پهن ورودی ساختمان که دو طرفش دو ستون سنگی دیده میشد بالا رفت و در ضمن به حضرت اجل هم اشاره کرد که دنبالش برود.
روی کاناپه بزرگ طلایی رنگی نشست و با دست به عروسش اشاره کرد در کنارش بنشیند و بعد سرش را کمی بالا گرفت و پرسید:خوب قضیه از چه قرار است؟اسی دسته گلی به اب داده؟آثاری را برایش باید محو و نابود کرد؟نوز که با دختر دکتر دوست هست؟نکند قضیه مربوط به اوست و باید جوری ماست و مالی اش کرد؟
افسر صورتش را در هم کشید و بادلخوری غرید:آقاجان شما هم ماشاالله حوصله داریدها .دختر دکتر که شکر خدا هیچ بند و بستی ندارد.با صد نفر رفیق است یکی اش هم اسی.
آخر پس چه مرگش شده؟
تو را بخدا تو را بجان خانم جان نگویید.درباره ی خارج رفتن و ادامه ی تحصیلش در آنجا میخواستم با شما مشورت کنم .شما رایزن آن بالا بالایی ها هستین آنوقت از نوه تان دریغ میکنید؟
دریغ نمیکنم ولی خارج رفتن که اینهمه دنگ و فنگ ندارد .میتوان از دریغ سفارت برایش از دانشگاهی معتبر پذیرش گرفت و راهی اش کرد.چنان حرف زدی که من ترسیدم نکند مساله ای مهمی پیش آمده باشد.
آقاجان شما مادرش که نیستید تا حال مرادرک کنید.
ببینم یعنی تو افسرجان از دوری اش ناراحت میشوی؟و با خنده ای زیرکانه منتظر شنیدن پاسخ شد.
بحث دلتنگی نیست البته دلم برایش تنگ میشود ولی آن راه دارد.هروقت خواستم خودم نزدش میروم.
پس دیگر مشکل چیست؟
ابراهیم تیمسار ابراهیم.پسر حضرت عالی!که در فکر همه کس و ناکس هست جز فرزندان خودش و بخصوص این حیوانکی اسی.
ابراهیم؟چه مانعی برای این واقعا حیوانکی ایجاد میکند؟
خوب من میگویم باید برود کالیفرنیا پیش مامانم و پدرم و خاله اش و او بسختی با این امر مخالفت میکند و هی روی این حرف پافشاری میکند که اگر اسی میخواهد کسی بشود باید دور از همه ی فامیل و آشناها زندگی کند و درس بخواند آخر شما را بخدا اینهم شد حرف؟
تیمسار سرش را پایین انداخت و بعد از چند دقیقه به چشمهای عروسش زل زد و بتندی و خشونت گفت:راستش را بخواهی منهم با ابراهیم خان در این مورد بخصوص موافقم.و پس کمی مکث اضافه کرد:این پسر خیلی ول میگردد و فراموش میکند که وابسته به چه خانواده ای است.او متعلق به خانواده ای نظامی است و باید مانند یک نظامی مقداری سختی و ناراحتی و مضیقه را تحمل کند و روی پای خودش بایستد تا بفهمد دنیا و زندگی یعنی چه.افسر خانم زیاد به اهن و تلپ امروزمان دل خوش نباش .با اوضاعی که من میبینم بالاخره یک روزی هر چه ته دیگ است به رو می اید و تق همه چیز و همه کس در می آید .پس او باید بنحوی درس بخواند و تحصیل کند که اگر هیچکدام از امتیازات امروزش را هم نداشته باشد باز بتواند راحت و بی سر و صدا زندگی کند.الهه میگوید که من نمیخواهم بخاطر پدر و پدربزرگم مورد توجه و پذیرش قرار بگیرم و این پسرک تمام هم و غمش این است که بزمین و زمان بفهماند که نشان از دو کس دارد این نیک پی.پدرسوخته خیال برش داشته که نوه ی اتول خان رشتی است و همهی مردم باید اداهایش را تحمل کنند و خم به ابرو نیاورند.پاک شده رقاص پای نقاره دائم مثل میمون بالا و پایین میپره و وسط میدان رقص شلنگ تخته میاندازد و هر روز مدل مو و لباسش عوض میشود.به ابراهیم خان نمی اید پسرش رقاص و لاابالی باشد ولی بشما جسارت نمیکنم.
افسر مثل برق گرفته ها لرزید و سرش را بالا گرفت و با اعتراض پرسید:پس بنظر جناب عالی به بنده می آید که پسرم رقاص و لاابالی باشد؟
تیمسار زور زورکی خندید و دستش را پشت او گذاشت و گفت:نخیر خانم نخیر سرکار افسر خانم بشما هم نمی اید ناسلامتی شما عروس خانواده ی ما هستید ما کجایمان به رقاصها شبیه بوده که عروسمان از رقاص خوشش بیاید؟
افسر سری جنباند و چون از نفوذ پدر شوهرش میخواست به نفع پسرش استفاده کند کلامی بزبان نیاورد.در حالیکه ته دلش برای او ابراهیم خط و نشان میکشید.آهی کشید و مظلومانه گفت:د آقاجان منهم بهمین دلیل که اسی از راه بدر نشود و باعث سرافکندگی دو خانواده مشهور و متشخص نشود و با خیال آسوده بتواند درس بخواند میخواهم اول کار نزد خانواده ی من باشد خوب هر وقت که پدر و مادرم هم آنجا نباشند باز خواهرم هست.نمیگذارد که اسی ول بگردد و درس نخواند و مثل فرزندان خیلی از اشناهای دور و نزدیک که هنوز بعد از گذشت هشت یا نه سال دارند ترم آخر دانشگاه را میگذرانند درس نخوانده به ایران برگردد.یا همان جاها ماندگار شود و دست آخر خیلی که ترقی کند یا صاحب جایگاه پمپ بنزین یا راننده ی تاکسی بشود درست است که از 13 سالگی هر ساله تابستان را در انگلیس پانسیون بوده و با استعدادی که داشته زبان انگلیسی را خوب یاد گرفته ولی باز هم هیچوقت تک و تنها دور از خانواده زندگی نکرده دست کم یک سال با آنها زندگی کند بعد که زندگی اش رو غلطک افتاد تنها زندگی کند.منکه حرفی ندارم منهم درست مثل شما و ابراهیم دوست دارم او ضمن حفظ موقیعت خانواده خودش هم موقعیتی پیدا کند.شاید اگر تحصیل کند و بازگردد بجای این یارو سفیر کبیر فعلی سفریش کنند و بفرستندش امریکا تازه هر چند این سفری فعلی که میگویند و البته درست هم میگویند چون خودم شخصا از زبان زن پدرش شنیدم در آمریکا الواتی میکرده و درس هم نخوانده که قابل توجه باشد باز هم همین اندازه اسم در کرده که د رخارج تحصیل کرده و با نفوذ پدرش راه به بالا بالاها باز کرده و شده سفیر کبیر ایران در ینگه دنیا.و بدنبال این سخنان چین و چروکی به صورتش داد و دهانش را کج و کوله کرد و گفت:آخر اسی چه چیزش از او کمتر است؟شما بفرمایید با بودن پدربزرگی مثل شما و پدری مثل ابراهیم نباید ترقی کند؟بخدا تیمسار دلم خون است که این یکسال اخیر درس نخوانده است میترسم همین دوستیهای دراز و کوتاه و اتل و متل از راه بدرش ببرند و او هم مثل خیلی از جوانهای دیگر که همه مان میشناسیم منقلی بشود.آنوقت چه خاکی بسرمان بریزیم؟
تیمسار خنده کنان گفت:بخاطر این نازدانه پسر حیوانکی تان هر خاکی میتوانید بسرتان بریزید .و قبل از آنکه که عروسش به اعتراض در اید گفت:البته عزیزم من ببا شوخی بود.و گرنه بهتر میدانی که من تا زنده ام اجازه نمیدهم نوه ام هرز برود و هر غلطی دلش خواست بکند.سپس برق نگاه خشمناکش را بصورت ابراهیم خان متوجه کرد و پرسید:تو چه میگویی حضرت اجل؟افسر جان حرف پر بی راهی نمیزند مساله ی رفتن و درس خواندنش چند بعد دارد.با کدامش موافق و با کدامش مخالفی؟
آقاجان من صد در صد میل دارم که اسی به دانشگاه وارد شود ولی ترجیح میدهم ابتدا در ایران درس بخواند و دست کم از دانشگاه تهران لیسانس بگیرد و بعد برای ادامه ی تحصیل به خارج سفر کند.
آقاجان من نمفهمم کجای اینکار اشکال دارد که او از همین حالا به آمریکا برود و درس بخواند.والله منکه فکر میکنم همین اندازه که مدرکی با خودش از خارج بیاورد خیلی عالی است.من مادر هستم و زود دلتنگ میشوم و باید برایش اضطراب داشته باشم و نخواهم از کنارم دور بشود آنوقت این آقا مانع رفتنش میشود نخیر آقاجان ابراهیم میترسد اگر اسی با خانواده من زندگی کند از سلطه ی او دربیاید.وگرنه کس و کار من چه هیزم تری به او فروخته اند که چشم ندارد روی هیچکدامشان را ببیند؟روی هر کدامشان عیب و ایرادی میگذارد و هر چه دلش میخواهد بار آنها میکند خیال میکند که مادر بنده دشمنش است خدا بدور نمیدانید چه اندازه با او بد است.اگر از من میپرسید میگویم چون میخواهد با مامانی لجبازی کند این سفسطه بازیها را در آورده شکر خدا که از اول زندگی ما مامانی نه تنها مادرزن نبوده که از مادر هم برای ابراهیم مهربانتر بوده.ولی او چشم ندارد که نزدیکی عاطفی این مادربزرگ و نوه را ببیند.در کل آقاجان ما عده ای مظلوم بی صدا هستیم که اگر میتوانست میگفت نه بدون اجازه ی من حرفی بزنید و نه کاری بکنید.آخر تیمسار این هم شد زندگی که مادر حق نداشته باشد ارزویش را در مورد فرزندش عملی کند؟اگر به این پدر باشد که تنها عشقش این است که اسی درست شبیه خودش سرش لابلای کتابهای جورواجور باشد و بخواند و وارسی و تحقیق کند و بنویسد .و دوباره نگاه تند وتیزی به شهورش انداخت و با صدای بلندی گفت :واالله بخدا نوبر است ندیده بودیم که یک نظامی اینگونه در مقابل شعر و ادب نرم و لطیف فکر و عمل کند.آقاجان ابراهیم یک پارچه عاشق و عارف است با خواندن کتاب بخوصص اگر بزبان اصلی باشد آنچنان واله و شیفته میشود و به به و چه چه میکند که اگر کسی اصل موضوع را نداند گمان میکند دریای نور را به او بخشیده اند .مثنوی مولوی را میخواند خودش میشود شمس تبریزی حافظ را میخواند و ترک شیرازی میشود و سمرقند و بخارایش را به سند میرساند.گاهی خیال برم میدارد که این لباس نظامی نیست که بتن دارد بلکه دلق پشمی و منتشاست که هیکلش را پوشانده.آقاجان ایشان انتظار دارند که اسی و الی در کتابخانه و حوضخانه اطراق کنند و بدور وبرشان کتاب بریزند و شعری یا جمله ای را خطاطی کنند و به در و دیوار بزنند و من بیچاره را گرفتار سردرد کنند.حالا حضرت اجل شانس آورده الهه کما بیش لنگه ی خودش از کار در آمده ولی اسی هنوز بچه است سنی ندارد.20 سالش که بیشتر نیست بیشتر وقتها بسرم میزند که با اسی لجبازی میکند و این حیوانکی را ابدا دوست ندارد.آقاجان شما فکری بکنید شما دستوری بدهید ابراهیم حرف و دستور شما را انجام میدهد این حیوانکی تمام امیدش به شما...
خانم بس کنید!انقدر پسر خودتان را حیوانکی صدا نزنید .وقتی افسرجان تو میگویی حیوانکی انسان تصور میکند این پسر خیلی بی ارزش است و باید یک پایش را گرفت و دور انداخت.برایش شخصیت واقعی و موقری قائل باش .بگذار هم خودش بفهمد کسی است و هم دیگران بفهمند و رویش را چرخاند بطرف ابراهیم خان و پرسید:حالا گیرم که نتوانست یا نخواست در ایران به دانشگاه برود .پس چون هوش و استعداد دارد باید فرستادش یه گوشه ای .با امریکا مخالفی میفرستیمش اروپا.بالاخره یک خراب شده ای باید برود .منتها چون سر و گوشش میجنبد باید کار ی کرد که نه خیلی پول و پله د راختیار داشته باشد و نه بیخبر از ما زندگی کند و هر چه دلش خواست انجام دهد.فکرهایت را بکن و هر چه زودتر تصمیمت را بمن اطلاع بدهتا کارش را روبراه کنم.بخودش هم بگو حتما پیش من بیاید تا راه و رسم زندگی کردن و درس خواندن را نشانش بدهم و چشم و گوشش را با گفتن یک مقداری از حقایق مملکتی باز کنم و اینده ی این مملکت را پیش رویش بیاورم و اتمام حجت کنم.و دستش را روی شانه ی افسر گذاشت و سوال کرد:راضی شدی خانم؟باور کردی که سعادت این آقازاده سخت مورد توجه من است؟باید روشنش کرد راهش را نشان داد و به جلو هلش داد.و از جا بلند شد و با تمام کهولت صاف و مستقیم ایستاد و به ابراهیم خان گفت:تو هم عصری سری به مادرت بزن.راجع به کار امروزمان در ستاد صحبت میکنیم.و به صورت افسر زل زد و با پوزخند گفت:مرخص میفرمایید؟خدا نگهدار خدا عاقبت این خانواده را با این طرز فکرها و رفتارها بخیر کند.و دستش را روی ستون فقرات ابراهیم خان نهاد و با هم از تالار خارج شدند.
ادامه دارد دیر باریدى باران ...
دیر...
من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! |
| |