نمایش پست تنها
قدیمی ۱۹ اسفند ۱۳۸۸, ۱۱:۳۹ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
viyan
کاربر حرفه ای
 
viyan آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

فصل سوم_ 2

برای مادر با چنان هیجانی از برخوردمان صحبت کردم که او غافلگیر شد و با گفتن پس کو ,کجاست؟ تحت تاْثير قرار گرفت ولی وقتی گفتم قرار است ساعت نه تماس بگیرد. مادر بخود امد و پرسید:
_ تو که نمی خواهی اینطوری ادامه بدهی.می خواهی؟
گفتم:
_ من نمی دانم چه باید به او بگویم و چه باید بکنم.
مادر گفت:
_ وقتی تماس گرفت خودم با او صحبت می کنم تا انگیزه اش را برای اینطور اشنایی بفهمم!
پرسیدم:
_ شما فکر نمی کنید که او گمان کند من در این سن و سال هم مثل بچه ها هستم و نمی توانم خودم تصمیم بگیرم؟ ایا بهتر نیست سوالات شما را من مطرح کنم؟
مادر لختی فکر کرد و گفت:
_ بسیار خوب. اول از او می پرسی که هدفش چیست و چرا بین این همه زن و دختر تو را انتخاب کرده و چه برانامه ای در سر دارد؟
بعد هم می گویی اگر قصد ازدواج و تشکیل خانواده دادن دارد باید قدم پیش بگذارد و خواستگاری کند...
گفتم:
_ نه مادر من قادر به مطرح کردن سوالات شما نیستم و بهتر است خودتان با او صحبت کنید.
مادر مصمم از جایش بلند شد و گفت:
_ باشه خودم این کار را می کنم.
تا ساعت نه شب شود هر دو لحظات سختی را گذراندیم و بی اختیار برنامه متداول روزانه مان تغییر کرد. مادر ساعت هفت میز شام راچید و مرا برای خوردن شام صدا کرد. هر دو با غذایی بدون چاشنی بازى ,بازی کردیم و خود مادر اقرار کرد که غذایش نه نمک دارد و نه ترشی.میز شام را جمع کردم و دیدم که مادر چشم از عقربه بر نمی دارد.
به خنده گفتم:
_ دو ساعت مانده خیال دارید همین طور به ساعت زل بزنید؟
مادر با گفتن هان به خود امد و گفت:
_ دارم فکر می کنم که چه سوالات دیگری بپرسم.بهتر است قبل از مطرح کردن هر سوالی اول از او بپرسم که کی و چکاره است.اگر دیدم ادم حسابی است ان وقت سوالاتم را مطرح می کنم در غیر این صورت همان اول صحبت دمش را قیچی می کنم و ازش می خواهم که دیگر تماس نگیرد.تو چرا رنگت مثل گچ سفید شده؟
'گفتم:
_ نه چیزی نیست احساس سرما می کنم شاید سرما خورده باشم.
مادر با گفتن (یک قرص مسکن بخور و بگیر بخواب و همه چیز را به من بسپار)،راحتم گذاشت و من برای استراحت کردن به اتاقم رفتم.روی تخت دراز کشیدم و فکر می کردم که ساعتی دیگر چه اتفاقی خواهد افتاد و او با مادرم چگونه کنار خواهد امد.بعد این اندیشه را کنار گذاشتم و به ساعتی که میانمان دیدار رخ داده بود فکر کردم.
بارانی سفید با دستمال گردنی ابریشمین که به پلیور شطرنجی اش می امد. دیگر بد لباس نبود و می شد گفت که شیک و مرتب خود را اراسته بود و در این هیبت هم مرد قابل توجهی بود .به مغزم فشار اوردم تا بیاد اورم که اگر کنارش بایستم تا کجای قامت او خواهم بود و پس از این قیاس خود را نزدیک سر شانه حکمت دیدم و به خود گفتم ،(باید از پدر ممنون باشم که بلندی قدش را به من بخشید اگر من هم قد مادر شده بودم هیچ تناسبی میانمان نبود)
موهای سرش در قسمت جلو و اطراف پیشانی کم پشت و بر بلندی پیشانی اش افزوده بودند.چشمهایش که نه درشت بود نه ریز و بینی و ترکیب دهانش که نه کوچک بودند و نه بزرگ اما نگاهش ژرف و عمیق و اوای صدایش گرم و تاثیر گذار .ایا تن صدایش بم است؟ نه اما اهنگی دارد که گوش را خسته نمی کند.
مادر در اتاق را باز کرد و گفت:
_ بالاخره چه باید بکنم ؟ای کاش عزیزه اینجا بود و کمکم می کرد.
گفتم:
_ می خواهید خودم صحبت کنم؟
نگاهم کرد و پرسید:
_ می توانی قاطع و محکم حرف بزنی و انگیزه کارش را بفهمی؟
سر تکان دادم و گفتم:
_ در اولین تماس نمی توانم شاید در تکرار....
مادر حرفم را قطع کرد:
_ تکرار ، بی تکرار.همین امشب باید همه چی روشن شود.او باید بفهمد که تو دختری نیستی که بتواند سر کارت بگذارد و بعد از چند وقت رهایت کند و برود.
با ضرب اهنگ پاندول ساعت، مادر از لحن خشمگین دست کشید و به ساعت چشم دوخت.
دو دقیقه گذشت و پس از ان صدای زنگ تلفن شنیده شد.من روی تخت نیم خیز شدم و مادر با دو گام به سوی تلفن رفت و ان را برداشت و با لحنی که سعی داشت ارام باشد گفت:
_ بله بفرمایید.
نمی دانم حکمت چه می گفت که مادر پس از شنیدن گفت:
_ تارا در مورد شما با من صحبت کرده و من بخود حق می دهم که بدانم چه کسی می خواهد قدم به زندگی دخترم بگذارد.
مادر سکوت کرده بود و فقط می شنید و گاه، گاهی بله همین طور است حرفهای حکمت را تایید می کرد،
تایید مادر دلگرمم می کرد و از درجه اضطراب و نگرانی ام می کاست.وقتی مادر گفت:(من هم نقش هر دو را دارم و تارا دبستانی بود که پدرش تصادف کرد و کشته شد و من به امید اوست که زنده ام و زندگی می کنم.
شیوه زندگی شما ، شغل شما و اینده نگریتان نسبت به مسائل گرچه مجمل بیان کردید اما همین اندازه کافی است که بفهمم شما زوجهای مناسبی برای هم نخواهید بود و دیدگاه هایتان باهم خیلی فرق دارد )
لحظه ای احساس کردم قلبم از طپیدن ایستاد و نتوانستم تنفس کنم.کلام قاطع مادر پایان دادن به همه رویاها و
ارزو هایم بود.مادر داشت می گفت اومید وارم انقدر شرافتمند باشید که دیگر نه تماس بگیرید و نه تارا را ملاقات کنید.
پس از لحظه ای شنیدن با گفتن خدا نگهدار گوشی را سر جایش گذاشت.
به نگاه مبهوت من لبخند کم رنگی زد و لب تخت نشست و گفت:
_ او مناسب تو نیست. شغل او ویزیتوری است و برای یک شرکت به نام کار می کند.اما خودش شغلش را نماینده شرکت معرفی کرد و گفت که دائماْ در سفر است و به خاطر کارش کمتر در یک جا می ماند.
سی و سه سال سن دارد و پدرش را از دست داده و مادرش در گرگان زندگی می کند.نظر او در باره اینده این است که چون نیامده نگران نیست وبه ان فکر نمی کند.زندگی را سخت نمی گیرد و با درامد کسب خود امورات
می گذراند و راضی است ،او می گفت هنوز به تشکیل خانواده فکر نکرده و گمان هم ندارد که بتواند به زودی تعهد بپذیرد.این بود که من گفتم شما مناسب هم نیستید و خواستم که دیگر مزاحم تو نشود.
مادر وقتی سکوتم را دید دستم را در دستش گرفت و گفت:
_ تارا باور کن او جفت مناسبی برای تو نبود و امیدوارم سعی کنی فراموشش کنی.
خسته از طول شب و روز رفتم و باز امدم و در پای هر فصلی گلبرگ خشکیده ای از دیوان شعر به حیاط فوت کردم.
گاه با اواز مناجات ضعیفی از دور اشک باریدم و در دل تمنا کردم مرگم از راه برسد.مرده ای بودم در سیال حیات سرگردان جسم به بند تعهد در زنجیر و هم در قفس تن در پرواز.
بهار از راه رسیده بود و به رسم شناخت کلاه از سر برداشت.مرد پستچی قدم تند کرد و صدا زد:
_ باشمام .
ایستادم و او نامه ای به دستم داد و گفت:
_ سفارشی است از المان.
دستخط مال هر کس بود،مال تارخ نبود.بر سرعت قد مهایم افزودم تا به خانه رسیدم.نمی دانم تحت تاثیر چه نیرویی با مادر از وجود نامه صحبت نکردم و یکراست برای تعویض لباس به اتاقم رفتم اما لباس تغییر نداده سر نامه را باز کردم .نامه با سر اغازی این گونه شروع شده بود:

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود،تک و تنها ، تنگ غروب مردی کنار راین نشسته بود
روبرویش تو افق صورت ترسان زنی نشسته بود که چشمهاش رنگ شبق به گمونم
که موهاش از کمون بلند ترک. اما افسوس به لبهاش که مثل غنچه گل بودن،قفلی
از جنس سکوت زده بودن.مردک بیچاره ! خودش رو گول زد و حرف زد و جنس بلور گفت
که دیگه تو بازار خریداری نداره.از صداقت گفت که دیگه پشیزی ارزش نداره. از دلش گفت
که هنوز بچه است و دوز و کلک رو باور نداره.می دونی ته قصه لباس شرافت رو پاره کرد
تا بتونه قلم رو کاغذ بیاره.مرد تنها می دونه که نامه ش یک سویه و جواب نداره.اما باور کن
پشیمان نیست چه پیش از او بوده اند که شرافت را به تلاْلو زر فروختند و صداقت را در اهرام
ثلاثه دفن کردند.
قولی اگر به چکش مهر شکسته شود نامش خیانت نیست.بل حرفهای فرو خورده ایست برای
گفتن که رهایی یافته اند.مرد به خود گفت من پشیمان نیستم.قلب من گویی در ان سوی زمان
جاریست و هر شب زندگی در نه ضربه مرا تکرار خواهد کرد.
وقتی برگردم تک زنگ خواهم زد.منتظرم بمان.
حکمت



وسعت تنهایی ام را
هیچ مخلوقی پر نمی کند.
پیراهنش را به تن هرکه می پوشم،
زار می زند
...










viyan آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :