نمایش پست تنها
قدیمی ۱۹ اسفند ۱۳۸۸, ۰۵:۵۳ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
farnaz58
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
Cool رمان تو نقطه ی عطفی و من نقطه ی پایان

قسمت سوم

در اتاق خواب بشدت بهم خورد.وقتی وارد شد و به وسط اتاق رسید فریاد زد:باز چه مرگت شده که گرفته ای و کپیدی؟و در حالیکه هوای اتاق از بوی گند مشروی که خورده بود آلوده میشد با سرپنجه ی کفش به بدنه ی تخت کوبید و عربده کشید:هیچ احمقی در زندگی بتو یاد نداده که باید منتظر شوهرت بنشینی ؟همه چیز یادت داده اند جز آن چیزی که بیاد یادت میدادند و با لحن مستانه اضافه کرد :خوشبخت آنکه کره خر آمد و الاغ رفت.
مریم دیدگان از تب قرمز شده اش را بزحت گشود و از لای پلکهای نیمه بازش نگاه گنگی به اسی انداخت و با لبهای داغ زده به اهستگی حرفی زد که چون اسی آنرا نفهمید جلوتر آمد و با پشت دست محکم بصورت او کوبید.مریم از شدت تب و گر گرفتگی قدرت نشان دادن واکنشی در مقابل این ضربه نداشت و کاملا از حال رفت.
اسی از در بیرون رفت و با همان لباس روی زمین هال دراز کشید و فوری بخواب رفت.
ننه در حالیکه زیر لب لعن و نفرینش میکرد خود را به اتاق خواب پایین تختخواب مریم رساند و در حالیکه با انگشتهای لاغر و جمه شده اش گونه اش را چنگ میزد با صدای لرزان و پر از وحشت و غم نالید:بمیرم برات ننه چته؟چی بروزت اومده؟این مرتیکه ی عرق خور لات چیکارت کرده؟و جلوتر آمد و دستش را روی پیشانی مریم گذاشت و موهای خیس از عرقش را کنار زد و با تشویش و نگرانی گفت:خدا ننه ت رو مرگ بده تو که مادر یه پارچه آتیشی!توی تب داری میسوزی!این وقت شب و نصفه شب من ناتوون از کجا دکتر و دوا برات گیر بیارم ؟عزیز کرده ی پدر و مادر!ببین به چه روزگاری افتادی!داداشت که نیست یه گوشه ی جهون داره واسه خودش زندگی میکنه و خوش میگذرونه و از حال و روز تو که مث شب تیره وتاره خبر نداره .به بقیه ی فامیلت و کس و کارت هم که نمیذاری خبر بدم!پس من چه خاکی بسر تو خودم بریزم؟بخت برگشته!
و فوری از اتاق خارج شد و به آشپزخانه رفت و کاسه ی آب سرد با حوله برداشت و آمد بالای سر مریم و حوله را با آب خیس کرد و گذاشت روی سر و پیشانی او او اینکار را آنقدر تکرار کرد تا مقداری از التهاب سرو صورت مریم فرو نشست .کف پاهایش را هم از زیر ملافه بیرون گذاشت تا خنک شود.خودش هم روی زمین کنار تختخواب بحالت نشسته در حالیکه سرش را به لبه ی تخت تکیه داده بود بخواب رفت !خواب پیرانه ای که در هر جا و در هر موقعیت به سراغ آدم می آید.
مریم بسختی چشم گشود صدای نفسهای ننه باعث شد سرش را روی بالش بگرداند و از گوشه ی چشم به او نگاه کند و با عطوفت دست تبدارش ار از روی چارقد او بکشد و آهسته صدا بزند :ننه جون ننه بلند شو.
پس از چند بار صدا زدن بالاخره بلند شد و با دلهره و رافتی وصف نشدنی آهسته پرسید:بچه جون حالت چطوره؟
داغم داغ داغ .چرا تو اینجا خوابیده بودی؟
خدا پدرت رو بیامرزه دیشب مث دل سماور میجوشیدی !از حرارت تنت اتاق هم گرم شده بود.
هنوز هم سرم درد میکنه و چشمهایم دارد میسوزد و پس از کمی مکث پرسید:او کجاست؟
نمیدونم یه دقه بذار برم بیرون ببینم کجا کپه ی مرگش رو گذاشته دیشب که دراز به دراز وسط حال خوابیده بود.
ننه دستش را روی زمین تکیه داد و کش و قوسی به بدن نحیف و خشکیده اش داده و شانه اش را چسباند به دیواره ی تختخواب و یا علی مدد گویان از کف اتاق برخاست .کف دستش را روی پیشانی مریم نهاد و بی اختیار زمزمه کرد :مادر مرده بمیرم برات هنوزم عینهو کوره های آهنگری داغ داغی .باید دوا دکتر کنی .اینطوری که نمیشه به امان این یارو ولت کرد.
ننه جون کمک کن از تخت پایین بیایم شاید بتوانم یک کاری بکنم.
تکیه ات رو بده بمن بذار دستام رو زیر بدنت ببرم بگو یا علی یا علی مدد بگو هان بارک الله.
مریم با صد در صد قوای موجود در بدن و با ذکر یاامیرالمومنین یا حضرت علی یا جدا به فریادم برس روی تختخواب نشست و در حالیکه سعی میکرد پایش را روی کف اتاق قرار دهد گرفتار حالت سرگیجه و تهوع شد و بی اختیار گردنش به روی سینه خم شد و با ناله گفت:نمیتوانم قدرت ندارم مامان کجایی؟کجایی؟
ننه با زحمت زیاد بالاتنه سنگین شده و بی رمق مریم را روی تخت خواباند و هراسان از اتاق خارج شد و با بغض در گلو پی در پی گفت:یا اطمه زهرا یا عزیز دل علی به فریاد دل این دختر برس .خانم اولاد پیغمبره مادر نداره گیرنامرد افتاده تو رو بجون اولادت به دادش برس.
و پس از رسیدن به هال مشاهده کرد که اسی آنجا نیست به این طرف و انطرف سر کشید و با شنیدن صدای ریزش آب در حمام متوجه شد که آنجاست به آشپزخانه رفت و بساط صبحانه را آماده کرد بعد دست نماز گرفت و به اتاقش رفت و نماز صبح را به سرعت خواند و خودش را بالای سر مریم رساند.نفسهای کوتاه شده ی توام با ناله ی مریم نشان میداد که برغم ظاهر بی حالش بیهوش نیست ننه بالش زیر سرش را مرتب و صاف کرد و رواندازش را هم کشید و محوذتین را خواند و به او فوت کرد و رفت دم در حمام ایستاد.
اسی که د رحالیکه حوله به تنش بود و با حوله ی کوچک سر و رویش را خشک میکرد از حمام بیرون آمد.
ننه زیر لب غری زد که مثلا سلام بود.
اسی هم درست مثل او جواب داد و پرسید:چه خبره؟مریم هنوز بیدار نشده؟برو صداش کن باهاش کار دارم.و بعد دهانش را کج کرد و گفت:با اینهمه کار و مشغله آدم نمیتونه درست و حسابی استراحت بکنه و باید از کله سحر بدنبال کار بره.و نگاهی تند به ننه انداخت و گفت:دیاالله زود برو بیدارش کن دیگه ننه!
کی رو بیدار کنم؟بدبختی رو که از دیروز تاحالا از شدت تب بیهوش و بیگوش افتاده و هیچ خدانشناسی هم نبوده که دکتر بالای سرش بیاره؟
این کارها همه اش بازیست ارواح باباش مریضه من این سگ بابای حرامزاده را میشناسم.
ننه با دستهای استخوانی محکم به بازوی اسی کوبید و با تعرض و خشم با حداکثر صدایی که در گلو داشت فریاد زد:مرد خجالت بکش .از خدا خجالت بکش از اجدادش خجالت بکش یه موی گندیده ی پدر و مادر اون بتن تو امثال تو نیست تن اون بیچاره ها رو توی گور نلرزون اگه میخوای عاقبت بخیر باشی این دختر رو اذیت نکن عذابش نده آزادش کن آزاد.
اسی با همه ی وقاحت از این پیرزن حیا میکرد و یا بیشتر میترسید چون دوبار پیرزن را هل داده و به ناسزا گفته بود و او نفرینش کرده و گفته بود:الهی از در بیرون نرفته جوابشو بگیری.و هر دوبار او بشدت با ماشینش تصادف کرده بود.یکبار به موتور سواری زده بود و یکبار هم به یک عابر.هر دوبار هم به دردسر افتاده بود.و واقعا دیگر وحشت داشت که ننه را ازار بدهد ولی در حقیقت از پیرزن بدلیل سرسپردگی کاملش به مریم و خانواده اش بسیار نفرت داشت و دلش میخواست روزی بمنزل بیاید و جنازه ی او را وسط هال ببیند و نفس راحتی از ته دل بکشد.
میروم نگاهی بکنم ببینم حضرت عالیه چطورند.
ننه هم پشت سرش راه افتاد و دستهای مشت کرده اش را آماده نگه داشت که در صورت حمله ی بقول خوشد غول بیابونی به آن طفلک مظلوم از مریم دفاع کند.
اسی به سرعت وارد اتاق شد و بالای سر مریم ایستاد و با نوک انگشتهایش پوست صورت او را لمس کرد و از حرارت آن فوری دستش را کنار کشید و سرش را نزدیک صورت مریم برد و آهسته پرسید:راستی راستی مریضی؟
و با ندیدن هیچ حرکتی از او پای تلفن رفت و شماره محمد شریف را گرفت و پس از کمی معطلی با شنیدن صدای او گفت:شریف جان سلام میبخشی که صبح به این زودی مزاحمت شدم .میخواستم برای قرار امروز صبحمان معذرت بخواهم .چون خانم بشدت ناخوش شده و باید ببرمش دکتر یا خبر بدهم که برای دیدنش به منزل بیاید.البته شک دارم این ساعت بتوانم دکتری را در مطبش پیدا کنم شاید به اورژانس ببرمش.
آقای شریف پرسید:دکتر مخصوصی باید بیاید؟
نه آقا دکتر دکتر است دیگر!به یکی باید خبر بدهم که بیاید.
پس اگر اجازه بدهی من میتوانم از برادرم دکتر محمود شریف و یا خانمش که جراح زنان است بخواهم از خانم ویزیت کنند.
عالی شد شریف جان عالی.
منتظر تلفن من باش .حدااکثر تا یک ربع دیگر اطلاع میدهم که تا چه ساعتی خواهیم آمد.

ادامه دارد



دیر باریدى باران ...
دیر...
من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!!


farnaz58 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :