نمایش پست تنها
قدیمی ۱۴ اسفند ۱۳۸۸, ۰۳:۲۱ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
farnaz58
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
Cool تایپ گروهی نودهشتیا ... رویا / مهناز صیدی

قسمت 8.1

شب وقتی علیرضا از بیرون آمد دخترها را مشغول تماشای تلویزیون دید .مادرش هم در آشپزخانه داشت سالاد درست میکرد با آمدن او دیگر وقت خوردن شام بود خانم پناهی بچه ها را به اشپزخانه فراخواند تا میز شام را بچینند.شقایق هم بافتنی خانم پناهی را زمین گذاشت و برخاست تا به ملیکا کمک کند.علیرضا شقایق را صدا کرد و او نیز ایستاد گفت:یک شیشه دیگر ارامبخش برایت گرفته ام.
آن را بطرف او گرفت و شقایق دست دراز کرد تا آنرا ضمن تشکر بگیرد اما علیرضا شیشه را عقب کشید و گفت:آدم عاقل یکبار بیشتر از یک سوراخ گزیده نمیشود اینها را من نگه میدارم هر بار فقط یک عدد کافیست شبها قبل از خواب بخواهید تا در اختیارتان بگذارم و شما تا صبح با آرامش بخوابید.
شقایق به چشمان شیطنت بار او نگاه کرد و با لبخندی گفت:پس ترجیح میدهم با کابوسهایم کنار بیایم تا اینکه هر شب منتظر دارو باشم.کابوسهایم مسالمت جو تر از شما هستند.
از نظر من فکر خوبی است که میخواهی دارو را کنار بگذاری ولی دکترت معتقد است هنوز باید از داروهایت استفاده کنی.
شقایق بطرف آشپزخانه رفت و گفت:اگر بنظر دکترها باشد آنها میخواهند بیمارشان همیشه دارو مصرف کند تا خودشان هم به نان و نوایی برسند دکترم باری خودش چنین تجویزی کرده است فراموشش کنید.
علیرضا شانه بالا انداخت و دنبالش راه افتاد:هر جور که دوست داری بهر حال جای این داروها نزد من امن است و بر سر حرفم هستم.
بعد از شام خانم پناهی به جمع دخترها اضافه شد و بافتنی اش را در دست گرفت.علیرضا تلفن را برداشت و به اتاق خودش رفت ملیکا ظرف میوه و سینی چای را روی میز گذاشت خانم پناهی علیرضا را صدا کرد تا برای خوردن میوه به آنها ملحق شود علیرضا از اتاقش فریاد زد شما بفرمایید من کار دارم.
ملیکا شبکه های تلویزیون را این طرف و آن طرف نمود و چون چیز قابل ملاحظه ای پیدا نکرد آنرا خاموش کرد و خود را بغل شقایق انداخت شقایق دست زیر بازوی ملیکا انداخت و خود را به او نزدیک کرد .خانم پناهی به آندو با محبت نگاه کرد و لبخندی برویشان زد عطر خوشبوی ملیکا مشام شقایق را نوازش میکرد و در همان حال چایش را با لذت مزه نمود ملیکا با بی حوصلگی گفت:شقایق امشب دلم بدجوری گرفته است برایم تار میزنی؟
شب وقتی به اتاقم آمدی برایت میزنم.
ملیکا سر از شانه شقایق برداشت و با ناراحتی گفت:من گفتم الان دلم گرفته است تا آخر شب سرجایش می آید.
با خنده گفت:خوب بهتر.
دوست نداری برایم بزنی؟
الان نه چون شنیدی که آقای پناهی چه گفت کار دارد و صدا مزاحمش میشود تازه مادرجونت هم احتیاج به ارامش و سکوت دارد.
خانم پناهی قبل از ملیکا به حرف آمد و گفت:حق با توست ولی ارامش من با صداب ساز تو بیشتر میشود علیرضا هم وقتی غرق کارهایش میشود .سر و صدای اطرافش را نمیشنود مطمئن باش .اگر بخاطر م نمیخواهی بزنی ما ناراحت نمیشویم حالا که ملی میخواهد خودت اگر حوصله ای را داری بزن.
ملیکا از جایش برخاست و بطرف اتاق شقایق دوید.
دیگر هیچ بهانه ای نمیتوانی بیاوری.
شقایق بی اختیار به رسم دیرین دستی به نوازش روی سازش کشید و آهی همراه با آن از سینه اش بیرون فرستاد .با لبخند ملیحی بر لب شروع کرد.خانم پناهی نیز دست از بافتن کشید و گوش به نوا داد.مثل همیشه نوای شور در دل هر دو دختر شوری بپا کرد و تمام وجودشان گوش شد.قطعه که به پایان رسید ملیکا و مادربزرگش برایش کف زدند و شقایق با ونه های سرخش خندید:خوب دیگر؟ملیکا کمی این دست و آن دست نمود و مثل اینکه در گفتن حرفش شک داشته باشد بعد از چند لحظه گفت:دیگر هر چه دوست داری بزن همه زیبا هستند و دست چین کردنشان سخت است ...اما...اما قبل از آن همان قطعه ای را که خودت هر وقت دلت میگیرد مینوازی بزن اسمش چه بود؟آهان مهتاب...
هاله غم بر چهره شقایق نشست و گفت:اما مهتاب دلتنگی های مرا از بین میبرد ممکن است برای شما دلنشین نباشد.
امتحانش کرده ام مرا هم آرام میکند بزن؟
با سماجت ملیکا او پایش را عوض کرد و کمی جابجا شد انگشتهایش روی سیمها لغزید و صدا برخاست.
ملیکا به چهره غم گرفته شقایق چشم دوخته بود .مثل همیشه هر لحظه ای که میگذشت او بیشتر غرق در افکار خود میشد.موهای افشان افتاده روی پیشانی اش میرقصیدند و چهره اش را زیباتر میکردند.راز این آهنگ هنوز برایش مجهول بود اما حدس میزد که با عزیز از دست رفته ای ارتباطی داشته باشد عزیزی که او برایش سیاه پوشیده و تا به امروز نیز حاضر نشده هیچ رنگی را جانشین آن کند.او هم تمامی حواسش پیش آهنگ بود و متوجه ورود علیرضا نشد.وقتی شقایق آهنگ را به پایان رساند ملیکا در چشمان او اشکی را که حلقه زده بود دید بدون هیچ عکس العملی فقط بهم نگاه کردند .صدای تشویق خانم پناهی و علیرضا ملیکا را نیز بخود آورد و او را نیز به تشویق وا داشت وقتی او سر بزیر انداخت ملیکا دو قطره اشک را دید که از چشمان شقایق روی سازش چکیدند خانم پناهی گفت:واقعا عالی بود شقایق تو انقدر هنرمند بودی و پنهان میکردی؟
ملیکا به مادربزرگش نگاهی کرد در حالیکه خوب میدانست خوب میدانست که او هر شب وقتی شقایق تار میزد در اتاق خود صدای آن را میشنید تا زمان خواب شقایق چند آهنگ دیگر هم زده بود وقتی ملیکا متوجه شده بود که او دیگر آن شقایق چند ساعت پیش نیست غمگین و د رخود فرو رفته و این حتما با مهتاب ارتباط داشت.شقایق تازه به اتاق خود رفته بود که ملیکا در زد و وارد شد.در تاریکی نشسته و گریه میکرد کنارش گوشه اتاق نشست و به دیوار تکیه داد.شقایق اشکهایش را پاک کرد و با مهربانی و با صدای بغض گرفته اش پرسید:ارام شدی؟
بله و بنظر میرسید ارامش کم به قیمت پریشانی تو تمام شد.
شقایق برخاست و رفت چراغ آباژرو را روشن کرد همانجا روی تخت نشست با پشت دستش اشکی را که میرفت از چشمش فرار کند پاک کرد.
من همیشه پریشانم و این اصلا ربطی به خواسته تو ندارد مطمئن باش.
میدانم که هیچگاه آرام نمیشوی...
او نیز برخاست و جلوتر آمد .مقابل پای او روی زمین نشست و ادامه داد:فکر میکنم علت نارارامی ات هم به علت دوری از خانواده ات است اینطور نیست؟تو با هر وسیله ای که همراهت آورده ای یاد خانواده ات می افتی من اینرا خوب متوجه شده ام.
شقایق با تکان سرش حرفش را تایید نمود و ملیکا با محبت دستان او را نوازش کرد با لبخندی گفت:خوب اینکه ناراحتی ندارد تا عید تو هم پیش آنها خواهی رفت مدارکت زیاد طول نمیکشد که حاضر شود .از کجا معلوم شاید فردا مادرت تماس بگیرد و بگوید که پدرت برای بردن تو می آید.
میان هق هق سخنش گفت:دعا کن اینطور شود من هر شب قبل از خواب اینرا از خدا میخواهم ولی انگار خدا نمیشنود.
مدتی سکوت برقرار شد ولی ملیکا سکوت را شکست و گفت:شقایقی... سوالی دارم...
ادامه حرفش را با دیدن چشمهای اشک آلود او خورد .
بپرس.
نه فراموشش کن بهتره منهم فراموشش کنم.
برخاست که برود اما شقایق دستش را گرفت و او را واداشت تا سرجایش بنشیند .اشکهایش را پاک کرد و لبخندی برویش زد.
حالا بپرس تا نگویی هم نمیگذارم از اینجا خارج شوی میدانم که کنجکاوی تو هم مثل من است و راحتت نمیگذارد.
آخر...آخر میترسم ناراحت شوی.
گفتم که من خودم همیشه ناراحت هستم از سوال تو ناراحت تر نمیشوم.
ملیکا کمی من و من نمود و عاقبت پرسید:آهنگ مهتاب...تو را بیاد چه کسی می اندازد که همیشه با نواختنش آنچنان از خود بی خود میشوی؟
شقایق در سکوت اشک میریخت و نمیتوانست جلوی آنها را بگیرد بنابراین گذاشت تا چشمانش به هر اندازه که میخواهند سبک شوند پرسید:تو چه فکر میکنی؟
من...خوب نمیدانم ولی حدس میزنم که خاطرات خوشی را برایت از کسی زنده میکند کسی که...به خاطرش این همه مدت را سیاه پوشیده ای شقایق...آیا او...همسرت بود؟
شقایق سر بلند کرد و با تعجب پرسید:چرا فکر میکنی که من ازدواج کرده بودم ظاهرم شبیه زنان شوهر دار است؟
با دستپاچگی گفت:نه نه ! به هیچ وجه اما خوب فکر کردم وقتی خانواده ات طی همین چند ماه گذشته به امریکا رفته اند حتما تو را پیش کسی گذاشته اند و اصلا چرا نباید تو را با خودشان ببرند!میتوانستند آنقدر صبر کنند که با هم بروید مگر اینکه تو ازدواج کرده و در ایران ماندگار شده باشی ...متاسفم که اشتباه کردم...به قول مادرجوت من زیادی فضول هستم...
خانواده من به امریکا نرفته اند ازاصلا از ایران خارج نشده اند.
ملیکا با تعجب نگاهش کرد.
منظورت چیه؟ولی تو که گفتی...
رابطه من و مهتاب هم در اینست که مهتاب من را بیاد خانواده ام بخصوص سازنده آن برادرم می اندازد.
ولی مگر تو نگفتی که منتظر حاضر شدن مدارکت برای رفتن به امریکا هستی؟تو گفتی نزد خانواده ات خواهی رفت.
بله گفتم و دروغ هم نبوده است .نزد خانواده فعلی و جدیدم خواهم رفت خانواده که نه پیش قیم جدیدم یعنی عمه گلنازم خواهم رفت.
ولی آخر چرا؟وقتی خانواده ات در ایران هستند...
چقدر در جریان پرونده های عمویت هستی؟
تقریبا هیچی علیرضا اجازه نمیدهد سر از کارهایش در بیاورم چطور مگر؟
من دختر دوست عمویت نیستم پدرم حتی اسم عمویت را هم نشنیده بود من...من شاهد یکی از پرونده هاهی عمویت میباشم.
ملیکا وحشت زده حرف او را برید:چی؟
تمام خانواده من...تابستان امسال کشته شدند...
سرش را بلند کرد و از پشت پرده اشک به چهره متعجب او نگاه نمود.
منهم باید همراه آنها میمردم ولی آن دیوانه روانی اشتباه کرد...همه چیز از عید امسال شروع شد...
تا بخود بیاید حرفها پشت سر هم از دهانش بیرون ریخت و راز سر به مهر او برای ملیکای وحشت زده گشوده شد.شقایق دستش را جلوی دهانش گرفت تا صدای گریه اش بلندتر نشود ملیکا آنچنان بهت زده شده بود که هیچ حرفی نمیتوانست بزند ملیکا از نفس نفس زدن او ترسید و بخود آمد.برخاست و با عجله برایش لیوانی آب آورد او را واداشت تا آخر او را سر بکشد کنارش نشست و او را در آغوش گرفت .شقایق سر روی سینه او گذاشت و گریست.ملیکا او را بیشتر بخود فشرد و آهسته و ارام همچون کودکی رو سینه نوازش کرد و تکانش داد.خودش هم اشک میریخت چطور میتوانست آرام باشد.حتی تصور چنین چیزی برای او وحشتناک بود چه برسد به اینکه در مقابل چشمانش عزیزانش را بکشند .شقایق در میان هق هق گریه اش زمزمه کرد:خودم هم هنوز باور نمیکنم که من چنین چیزهایی را به چشم خودم دیده ام و هنوز زنده ام آن روزهای سخت و رنج آورم در اسایشگاه و بعد در بیمارستان کابوسهایم تنهایی ام...و نبودن خانواده ام و از دست رفتن خوشبختی ام ...یاد می اید زمانی بتو گفتم تو خوشبختی ولی خودت نمیدانی.بخاطر همین بود اینکه بالاخره خانواده ات هر قدر هم که پراکنده باشند در گوشه ای از این دنیا زنده اند و تو هر وقت که اراده کنی میتوانی باز آنها را ببینی ایا خوشبختی نیست؟عمو و مادربزرگی داری که تو را بیشتر از جانشان دوست دارند و نمیخواهند تو در زندگیت کمبودی را حس کنی اسم این خوشبختی نیست؟
ملیکا نمیدانست چه بگوید سرنوشت شقایق او را کاملا گیج کرده بود جز اینکه روی یک حس غریزی او را در آغوش بگیرد هیچ کاری از دستش بر نمی آمد ساعتی بعد هر دو ارام شده بودند.ملیکا خود را کنار شقایق که دراز کشیده بود انداخت و پرسید:میتوانم امشب پیش تو بخوابم؟
با تعجب پرسید :برای چه؟
نمیدانم ولی احساس میکنم تنها در کنار تو ارام میشوم راستش کمی هم دلشوره دارم.
بطرف او چرخید و د رحین حال کمی جابجا شد تا او راحتتر دراز بکشد.
دلشوره چی داری؟
میترسم اگر آنها بفهمند تو اینجا هستی...
دست دور گردن او انداخت و با مهربانی گفت:اینجا امن ترین جای ممکن برای من است مطمئن باش من دیگر هیچ ترسی از کسی ندارم بالاتر از مرگ هم چیزی هست؟این بزرگترین آرزوی من است.
ملیکا بعد از مدتی سکوت گفت:شقایق...داشتم فکر میکردم که تحمل این درد خیلی سخت است خداوند با وجود اینکه خانواده ات را از تو گرفت ولی صبر زیادی بتو داد.
اسم این را صبر میگذاری که انسان از شدت درد چندین ماه در آسایشگاه بستری باشد و بعد از آن هم با دارو فقط آرام بگیرد؟من امروز کم کم صبر را در خودم حس میکنم حسی که بتازگی از آن برخوردار شده ام و بعد از دیدن سنگ قبرهای آنها فهمیدم که میتوانم تحمل کنم یعنی باید تحمل کنم.
شقایق؟
بله؟
هنوز هم...هنوز هم از علیرضا متنفری؟
نفرت من از او تو را ازار میدهد!این سوالی است که خودش هم دیشب از من پرسید..خودم هم نمیدانم بعضی وقتها شاید او را بخشیده ام ولی برخی اوقات هم تنفرم مثل گذشته در وجودم جان میگیرد موضع مشخصی نسبت به او ندارم شاید رای دادگاه در تعیین احساس من نسبت به او موثر باشد.نمیدانم...
دو روز اینده را شقایق در اضطراب شدیدی سپری نمود .در طول آن دو روز با دکتر شهروز تماس گرفت و با اجازه علیرضا شماره تلفن منزل او را برای تماس با او در اختیارش گذاشت.بالاخره روز دادگاه فرا رسید .شقایق از زمانیکه از خواب کوتاه خود که آن نیز به مدد قرصهایش بود بیدار شده بود رنگ پریده بنظر میرسید اضطرابش به اوج خود رسیده بود .بهمین خاطر نمیتوانست هیچ حرفی بزند.درست حالتهای قبل از ضعفش را داشت ولی بخود تلقین میکرد که حالش خوب است و میتواند سرپا بایستد .برای صبحانه فقط یک فنجان بزرگ قهوه خورد.همه د رخانه متوجه حال او بودند و نگران از اینکه تحمل فضای سنگین دادگاه را خواهد داشت یا خیر.علیرضا هم خود دست کمی از او نداشت ولی حداقل بروی خودش نمی آورد با گفتن خوب وقت رفتن است سکوت سر میز صبحانه را شکست ساعت نه دادگاه برپا میشد و آنها تا آن زمان وقت زیادی نداشتند.
در سالن دادگاه شقایق کنار علیرضا و اقای لطفی نشسته بود و همچنان سکوت اختیار کرده بود .علیرضا به مادرش و ملیکا اجازه حضور در دادگاه را نداده بود.حاضر شد یک ساعت تمام کنار مادرش بنشیند و دستوران او را درباره مراقبت از وضعیت روحی و جسمی شقایق بشنود.او برای آخرین بار محتویات پوشه در دستش را چک کرد و از جا برخاست.شقایق که حواسش در جای دیگری بود به گمان اینکه او نیز باید برود از جایش جهید علیرضا متوجه آشفتگی اش شد به ارامی گفت:نه تو اینجا باش آقای لطفی هم کنار تو میماند.
پس شما؟
برمیگردم میخواهم اینها را ضمیمه پرونده امروز کنم.
شقایق یک لحظه فکر کرده بود باید به تنهایی وارد دادگاه شود و از این فکر وحشت نموده بود ارام شد.سرجایش نشست و سر بزیر انداخت یک ساعت بعد وقتی برگشت به اقای لطفی که با دیدن او از جایش برخاسته بود نزدیک شد و در گوشش چیزی گفت و به همان صورت نیز جواب گرفت .گفتگوی در گوشی آنان شقایق را که در افکار خود غرق شده بود بخود اورد.چند دقیقه بعد علیرضا بسوی او چرخید و گفت:حالت خوب است؟
شقایق فقط سرش را تکان داد.
سرگیجه که نداری؟
زیاد مهم نیست.
چیزی میخواهی بخوری؟یا میخواهی آبی به دست و رویت بزنی؟
نه گفتم که مهم نیست.
دست روی شانه او گذاشت و با لبخندی گفت:عالیه د رهر صورت حتی اگر ضعف هم بکنی کاملا طبیعی است...ببین دادگاه نیم ساعت پیش شروع شده است.
تکان سختی را که شقایق خورد متوجه شد.
احتمالا تا چند دقیقه دیگر ماموری که آنجا ایستاده تو را احضار میکند.میبینیش؟من باید بداخل سالن برگردم و تو تنها با آقای لطفی میمانی فقط ارام و خونسرد باش به سوالاتی که از تو میپرسند مثل همیشه قرص و محکم جواب بده شک بخودت راه نده امکان دارد وکیل زربافت حرفهایی بزند که تو را ناراحت و عصبانی کند و یا بخواهد تو را تحت فشار بگذارد تا خسته شوی و اشتباه کنی.ولی اگر خسته هم شدی بروی خودت نیاور شمرده و فکر کرده جوابش را بده...اگر چیزی خواستی به اقای لطفی بگو خوب...من دیگر باید بروم در دادگاه میبینمت موفق باشی.
شقایق برای چند لحظه به چشمان مصمم و محکم او دیده دوخت و ناخودآگاه احساس ارامش نمود با خود گفت من حتما میتوانم.
چند دقیقه تبدیل به ساعت شد ساعت11 بالاخره دادگاه او را احضار نمود.
همه نگاهها به او بود ولی شقایق بدون اینکه علتش را بداند با ارامش و اعتماد بنفس تمام جلو رفت و با راهنمایی ماموری در جایگاه شهود ایستاد.نگاهی به جمعیت و افراد حاضر در سالن انداخت .چشمش به او افتاد اما قبل از اینکه عکس العمل او را ببیند در ردیف جلوی او مردی را که بعنوان قاتل آن دختر شناسایی کرده بود دید او نیز چشم به شقایق دوخته بود.نگاهش سرد و خشن بنظر میرسید به سرعت از او رو برگرداند تا ارامش خود را از دست ندهد.با سوگند او به کتاب خدا سوال و جوابها آغاز شد.بعد نوبت وکیل متهم رسید شقایق از قاطعیت خود در پاسخ دادن به او تعجب میکرد .گرچه خوب متوجه شده بود که طبق گفته های علیرضا وکیل قصد تحت فشار گذاشتن روحی او را دارد.بخصوص زمانیکه بستری شدن در اسایشگاه او را پیش کشید شقایق را تحریک کرد که عکس اعمل تندی از خود نشان دهد ولی شقایق طبق هشدار قبلی فقط سکوت نمود.
ساعت دوازده و نیم دادگاه با حکمی بارو نکردنی به پایان رسید و پرونده منوچهر زربافت بسته شد.شقایق آنقدر شوکه شده بود که دیگر متوجه چیزی در اطرافش نبود نور فلاشهای دوربینهای عکاسان و خبرنگاران باعث سرگیجه اش شده بود خودش را هر چه بیشتر در پناه بازپرس پناهی قرار داد.تنها چیزی که میشنید حکم دادگاه بود که هنوز در گوشهایش زنگ میزدند:متهم ردیف اول منوچهر زربافت به اتهام دخالت در باند قاچاق مواد مخدر هروئین و همچنین قتل خانم فائزه رسولی گناهکار شناخته شده و به این منظور به موجب قانون مجازات کشور ایران دادگاه کیفری او را در مورد اتهام اول به 25 سال زندان و در مورد اتهام دوم به قصاص نفس محکوم مینماید بدیهی است که اتهام ایشان مبنی بر دخالت در قتل اقای نیازی و خانواده شان به دلیل فقدان مدارک منتفی میباشد رای صادره قطعی میباشد.
آقای پناهی زیر بازوی شقایق را گرفته بود و با عجله ی بسیار او و خود را از میان خبرنگاران و جمعیت کنجکاو حاضر در سالن بیرون برد.او نیز مانند شقایق انتظار چنین رای را نداشت دخالت زربافت در قتل این خانواده برای او مثل روز روشن بود آنقدر که حتی مدارک گردآوری را شده را هم زیادی میدانست .تا اتومبیلش چنان قدمهایش را محکم برمیداشت که شقایق مجبور بود دنبالش بدود تا بتواند در کنارش باشد .نمیخواست او بیش از این در محیط و فضای ازار دهنده دادگاه باشد.باید هر چه زودتر او را دور مینمود.در اتومبیلش را برای او باز کرد و کمکش کرد تا بنشیند اما قبل از نشستن خود صدای لطفی را شنید که او را میخواند و برای رسیدن به آنها میدوید در را بست و منتظر شد لطفی نفس زنان گفت رئیس میخواهد شما را ببیند.
بازپرس پناهی نگاهی به داخل ماشین نمود و شقایق را از نظر گذراند میدانست که این کوه یخ زیاد طاقت نخواهد اورد و باید او را بخانه میرساند.
به او بگو بعدازظهر به اداره می ایم.
گفته موضوع مهمی است که باشد شما در جریانش باشید.
بگو حال خانم نیازی خوب نیست نمیتوانم اینجا بمانم به محض رسیدن بخانه تماس میگیرم تا زیاد وقت نگیرد.
اما آخر...بسیار خوب خودم یک کاری میکنم شما مرا بعد از دادگاه ندیدید باشد؟تماس ما هم تلفنی بود.
بازپرس به افسر زیر دستش نگاهی از سر تشکر انداخت و سر تکان داد تمام حواسش نزد دادگاه و دلیل قاضی برای تبرئه زربافت از کشتن خانواده شاهد و حال شقایق بود او فقط برپدال گاز فشار می آورد و مانند شقایق سکوت اختیار کرده بود.غافل از اتومبیلی که از مقابل در دادگاه بدنبال آنها تمام خیابنها را پشت سر میگذاشت علیرضا از اتومبیل پیاده شد ولی شقایق همچنان نشسته و در فکر فرو رفته بود.در را برایش باز کرد و او را صدا زد:شقایق رسیدیم پیاده شو.
با بهت نگاهی به او کرد چند لحظه طول کشید تا بفهمد او چه گفته است خانم پناهی و ملیکا بشدت نگران و مضطرب بازگشت آنها بودند.با باز و بسته شدن در راهرو هر دو با عجله از اشپزخانه بیرون دویدند.
سلام چی شد؟
علیرضا جواب سلام آنها را داد خانم پناهی با دیدن حال و روز شقایق با نگرانی پرسید:چه شده؟این چرا این شکلی شده؟چرا رنگش پریده؟دوباره حالش بد شد؟
مادرجان یکی یکی اول صبر کنید او را به اتاقش ببرم باید استراحت کند.
ملیکا جلو رفت و بازوی شقایق را از علیرضا گرفت و گفت:من او را میبرم.
شقایق مثل کودکی ناتوان بدون هیچ حرفی در کنار ملیکا به اتاقش رفت ملیکا او را روی تخت نشاند و کمکش کرد تا پالتو لباسهایش را در بیاورد.شقایق مات و مبهوت فقط به مقابل رویش چشم دوخته بود و هیچ صدایی از گلویش در نمی امد.پرسید:میخواهی چیزی برایت بیاورم؟



دیر باریدى باران ...
دیر...
من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!!


farnaz58 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :