نمایش پست تنها
قدیمی ۱۴ اسفند ۱۳۸۸, ۰۱:۲۰ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
nemesis
کاربر حرفه ای
 
nemesis آواتار ها
 
nemesis به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

فصل هفتم: قسمت 3 و 4




شد. وقتی دید او هم به فرعی پیچید و همانجا نبش خیبان توقف کرد قلبش از حرکت باز ایستاد.اشتباهی در کار نبود. او را داشتند تعقیب می کردند. از ذهنش گذشت« یا از ماموران پلیس است که او برایم گذاشته است و یا ... از طرف آنهاست». برگشت و در حالیکه سعی می کرد توجه او را به خود جلب نکند نگاهی دیگر به راننده انداخت. از ان فاصله قادر به دیدن صورت او نبود اما مطمئن بود که مرد آن شب نیست. در هر صورت باید فکری به حال خود می کرد. رنگ از رویش پریده بود و قلبش امکان داشت که هر آن از سینه بیرون بزند. انگار کسی دست روی گلویش گذاشته بود و مانع نفس کشیدنش بود. با تلاش بسیار نفس عمیقی کشید تا جلوی لرزیدن درونش را بگیرد. نگاهی به ساعتش کرد، از دوازده گذشته بود. به راه افتاد. روزنه امیدی در دلش جان گرفت. وارد پاساژ شد و ایستاد و از گوشه ای نگاهی به بیرون انداخت. راننده داشت دور و بر را نگاه می کرد. فهمید که دنبال جای پارک می گردد. بلافاصله او نیز به دنبال جای خالی گشت. با خوشحالی دید تمام پارکینگ گوشه خیابان را اتومبیلها گرفته اند. ماشین او با صدای وحشتناکی به عقب برگشت. پایین ترین جای خالی پارک بود اما شقایق باید از فرصت استفاده می کرد. به سمت دیگر پاساژ دوید. دیدن نور بزرگی در انتهای پاساژ بزرگترین هدیه ای بود که در تمام عمرش گرفته بود. با تمام وجود به سمت در دیگر پاساژ دوید. نگاهی به پشت سرش کرد. از او نشانی نبود. از پاساژ بیرون پرید و به اطرافش نگاه کرد تا مطمئن شود که آنچه در فکرش بود امکان دارد. خلوت بود و از او هم خبری نبود. به طرف خیابان اصلی دوید. سر خیابان که رسید نفس نفس می زد. از نگاه متعجب عابرین پیاده به راحتی می گذشت. برایش مهم نبود درباره اش چه فکر کنن. باید برای خود راهی پیدا می کرد قبل از اینکه گرفتار شود. به محض اینکه پا در خیابان گذاشت به وسط خیابان پرید و جلوی اتومبیل خالی دست بالا گرفت. چیزی نمانده بود که با اتومبیل برخورد کند. برای یک لحظه تنش یخ کرد اما الان وقت مات ماندن نبود. داخل ماشین که بر حسب تصادف تاکسی بود نشست و گفت: « آقا دو تومن میدان...»
راننده به دختر جوان و دیوانه ای که رنگ به صورت نداشت ولی کاملا خونسرد نگاهش می کرد از آینه نگاهی کرد و سری تکان داد. گفت: « فقط کمی عجله کنید چون قراری دارم که دیرم شده»
راننده پا روی پدال گاز فشار داد و ماشین از جا کنده شد. او را دید که از فاصله صد متری می دوید تا به او برسد. اما دیگر امکانش وجود نداشت. راننده او را به موقع دور کرد. نفسش را با خنده ای از سینه بیرون داد. چقدر خوشحال بود. در دل گفت:« آه خدای من شکرت... متشکرم»
تا ساعت قراری که با دکتر گذاشته بود خود را در پارکی سرگرم کرد و بالتخره ساعت چهار شد و شقایق در میدان... منتظر ایستاد. مدتی بعد اتومبیل دکتر شهروز در مقابل پایش توقف کرد. با دیدن او بر خلاف روزهای بیمارستان خنده ای روی لبانش دوید. او نیز با همان لبخند دلنشینش در را برایش باز کرد و گفت:« سلام بر تو دختر خوب و خوش قول»
شقایق کنارش قرار گرفت و گفت:« سلام»
_ دیر که نکردم؟
_ نه. کاملا به موقع بود. از اینکه وقتت را گرفتم یک دنیا متاسفم ولی...
_ اصلا حرفش را هم نزن. خیلی خوشحالم کردی. چه خبر؟ حالت چطور است؟ خوبی؟
_ بهتر از این نمی توانستم باشم. به خانه خود برگشته ام.
دکتر با شادی به طرفش برگشت و گفت:« تبریگ می گویم. چه طور شد که بالاخره دوستانت اجازه دادند؟ آن مامور چه؟ به نظر می رسید که به این راحتیها از کنارت جم بخورد؟»
نمی دانست بدبینی بازپرس بود که روی او تاثیر گذاشته بود یا اینکه خودش هم از تمام چیزهایی که در اطرافش بود، ترسیده بود که جلوی دهانش را گرفت تا همه چیزهایی را که در زندگیش وجود دارد به او نگوید. با وجود اینکه از بازپرس دل خوشی نداشت ولی بدون اینکه خودش هم بداند چرا، در صدد دفاع از او برآمد.
_او مامور است و معذور. مرا به دست او سپرده اند. مجبور است که مراقبم باشد.
_چطور شد که امروز گذاشت نفسی تازه کنی؟ دفعه پیش آنچنان هول شده و ترسیده بودی که فکر کردم او سرت را بیخ تا بیخ می برد تا بعد از این به دیدن من نیایی. او از من خوشش نمی آید. چنان نگاهم می کرد که هر آن حس می کردی الان است که رویت بپرد.
شقایق لبخندی زد و گفت:« از اینها بگذریم. اگر بخواهیم درباره او بحث کنیم وقت خودمان را بیهوده تلف کرده ایم.»
در همان حال دوباره به یاد خانواده پناهی ها افتاد. حالا چه می کردند؟ مطمئنا تا به این ساهت متوجه یبتش شده بودند. بازپرس شاید نفس راحتی بکشد و بگوید به جهنم، چرا زودتر نرفت تا از شرش راحت شویم؟ اما نه، حتما عصبانی است و داغ کرده و عنت نثار من و خودش می کندکه اینهمه دردسر درست کرده ام.
صدای دکتر او را به خود آورد:«چرا ساکت شدی؟ به چی فکر می کنی؟»
_ چیز خاصی نیست . مثل همیشه ذهن من در حال جولان میان حال و گذشته است. چیز هایی که به درد هیچ کس جز خودم نمی خورد.
_ از کجا می دانی؟ بگو شاید به درد کس دیگر بخورد.
شقایق لبخند تلخی زد و گفت: «فراموشش کن. اصلا یادم رفت برای چه وقتت را گرفتم. من برایت دردسر دارم.»
دکتر نگاه جدی به او کرد و نشان داد که منتظر شنیدن حرف او است.
_ اول اینکه از عمه ام هیچ خبری ندارم. چند ماه است که هیچ تماسی با آنها نداشتم. نمی دانم خبر داشتی یا نه اما من باید همراه آنها از ایران خارج می شدم... متاسفانه مدارکم حاضر نبود و من ماندم. حالا هم که... به امان خدا سپرده شدم. هیچ شماره و آدرسی از آنها در دستم نیست. البته حدس می زنم که عمه ام با پلیس تماس داشته است اما من نمی خواهم به آنها بگویم که به دنبال عمه ام هستم. محل کار شوهر عمه ام نیز مشخص نبودچون معلوم نبود ، چون معلوم نبود که کجا بتوانند دوام بیاورند. واشنگتن یا لس آنجلس. این مشکل اولم است. دوم اینکه پدرم بیمه بود پس باید حق بیمه اش را بگیرم در حالیکه در این مدت من از جایی چیزی نگرفته ام. حقوق او هم بود که مسلما بعد اینهمه مدت بایستی یک حق بازنشستگی دریافت می کرد...
بغضش را با خشم پایین داد. الان وقت احساساتی شدن نبود. به سوی او برگشت و پرسید: فکر می کنی بتوان در اینباره کاری کرد؟
دکتر دقایقی به فکر فرو رفت و بعد گفت: من در زمینه کارهای حقوقی هیچ سر رشته ای ندارم ولی حدس می زنم که برای حقوق پدرت باید تو سری به اداره پدرت بزنی. فکر می کنم علت اینکه آنها در این زمینه اقدامی نکرده اند به این بر می گردد که وجود حتمی فردی از خانواده تو باید ثابت شود. با این کارهای پلیسی نگهبانت آنها باید مطمئن از وجود و هویت تو باشند. یک مدت به خورد همه دادند که کسی از خانواده نمانده و بعد در روزنامه ها چاپ می شود که یک دختر به جا مانده است. اگر در اینصورت نتوانستی کاری بکنی باید به فکر یک وکیل باشی.
اشکی را که در چشمانش جمع شده بود با فشردن انگشتش پاک کرد. چانه اش می لرزید. از او رو برگرداند و به نقطه ای در هوا خیره ماند.
_ این پولها برایم ارزشی ندارد، هیچ هیچ. اما وقتی فکرش را می کنم که پدرم بعد از بیست سال کار برای این سازمان و آوارگی کشیدن خودش و مادرم به این راحتی آنها چشم روی کار او می بندند عذاب می کشم. شاید اصلا این پولها را به یک مرکز خیریه دادم. مهم اینست که حق پدرم را از آنها بگیرم.
صدای گرم و دلنشین دکتر گوشش را نوازش داد: « می فهمم چه می گویی. در هر صورت آن پول برای تو و خانواده ات بود. پدرت آن را برای چنین روزهایی که خودش در کنار شما نیست فراهم کرده بود.»
سکوتی در فضا حاکم شد. دکتر اجازه داد تا کمی آرام بگیرد. شقایق با تمام وجود با خودش مبارزه کرد تا اشکهایش در جای خود باقی بماند. بالاخره برای وض کردن موضوع پرسید:«عمه ام چی؟ می توان برای او کاری کرد؟»
دکتر نفسش ا بیرون داد و گفت:« درباره این نمی دانم چه بگویم. مسلما پیدا کردن یک خانواده ایرانی در کشوری مثل آکریکا راحت نیست شاید هم غیر ممکن باشد. مگر اینکه بخواهی از طریق سفارت اقدام بکنی که آن هم امکان ندارد چون نیاز به چیزهایی مثل تقاضا از سوی پلیس و چیزهای دیگر دارد که تو هم نمی خواهی آنها در این امر دخالت کنند. راه دیگری هم هست ولی هم به همین اندازه غیر ممکن است. دوستی آشنایی آنجا نداری که آدرسی از انها داشته باشی و او بتواند در انجا برایت خبر بگیرد؟»
با درماندگی گفت:« یعنی من باید در اینجا بلاتکلیف بمانم؟»
با لبحخندی به روی او برگشت و گفت:« ناامید نباش. گفتم که من در این باره کم اطلاع هستم برایت پرس و جو می کنم شاید راه بهتری باشد که بتوان اقدام کرد و نتیجه گرفت. کسی را در امریکا داری؟»
_ باید از فامیلهای پدری ام کسی باشد اما متاسفانه من از آنها خبری ندارم. حداقل سالهاست که بی اطلاعم.
_ پدرت هم با آنها هیچ ارتباطی نداشت؟
_ نمی دانم. شاید در وسایل پدرم بتوانم چیزی درباره آنها پیدا کنم. باید وسایلش را بگردم.
به چهره نگران او نگاه کرد و با محبت گفت:« نگران نباش بالاتخره یک طوری می شود. خیلی راغب به رفتن از ایران هستی؟»
_ مساله رفتن نیست. دلتنگی ام از یک طرف و مهم تر از آن بی خبری آزارم می دهد. ببخشید که باعث ناراحتی تو شدم. من کس دیگری را در تهران نمی شناسم. این هم یکی دیگر از بدبختیهای خانواده من بود که نتوانست هیچ وقت برای همیشه یک جا ساکن شود تا بتوانیم رای خودمان دوست و آشنایی پیدا کنیم... من به این زندگی عادت کرده ا. حالا نمی توانم حرفهای دیگران را باور کنم که خانواده و عزیزانم برای همیشه در گوشه ای از این سرزمین تا ابد باشند...
با خشم اشکهایش را پاک کرد. چرا نمی توانست بر خودش مسلط شود؟ دکتر به خوبی حسرتی را که در کلام او بود درک می کرد. او هم حسرت می خورد که چرا نمی تواند برای او کاری بکند. ای کاش می توانست برای او اگر شده تا آن طرف دنیا برود و خانواده اش را برایش برگرداند. شادی او را ببیند. شادی از ته دل و با تمام وجود.
شام را همانطور که دکتر قولش را داده بود در یک رستوران زیبا و شیک خوردند. بعد از مدتها شام را با ولع بسیار خورد. دکتر مردی خوش مشرب و شوخ و در عین حال مودب بود. حالا بیش از گذشته از بودن در کنار او لذت می برد. از دیدن عقربه های ساعت که روی ده بود به یاد آورد که باید برود. دکتر گفت:« این بار دیگر اجازه نخواهم داد. برای خودت تاکسی بگیری و بروی»
_ خواهی نخواهی مجبوری من را برسانی. چون این موقع شب دیگر نمی توانم منتظر تاکسی باشم.
دکتر کمکش کرد تا پالتویش را بپوشد. در راه بازگشت شقایق سکوت کرده بود تا دکتر از کار و خاطراتش حرف بزند. وقتی در مقابل خانه عمه اش توقف کردند، از تاریکی خانه دچار دلهره شد.
صدای شهروز بلند شد که :« مثل اینکه هنوز نیامده اند»
_ هان؟ ... آهان. بله خوب تا یکی دو ساعت دیگر حتما پیدایشان می شود.
_ از تاریکی و تنهایی نمی ترسی؟ می خواهی تا آمودن آننها گشتی در این اطراف بزنیم؟
_ نه نه . اتفاقا تنهایی را دوست دارم. خوب ش خوبی وبد. به خاطر همه چیز ممنونم. امیدوارم بتوانم روزی جبران کنم.
_ برای من هم شب خوبی بود. امیدوارم همه چیز خوب پیش رود تا دیگر نگران چیزی نباشی. حتما باز هم با من تماس بگیر و ضمنا شماره ای بده تا بتوان در صورت لزوم با تو تماس بگیرم.
شقایق در کاغذی شماره تلفن عمه اش را نوشت و به او داد. با او خداحافظی کرد و پیاده شد. کلید را در قفل انداخت و وارد خانه شد. دکتر تا وارد شدن او منتظر ایستاد و بعد از اطمینان دنده ماشین را عوض کرد و به راه افتاد. شقایق به همه اتاق ها سر کشید. چراغها را یکی پس از دیگری روشن کرد. عمه اش روی همه مبل ها را پرده کشیده بود. خانه شبیه خانه ارواح شده بود. تلویزیون را باعجله روشن کرد تا سکوت ترسناک خانه را از بین ببرد. خانه سرد بود و از بخاری خبری نبود. زیر لب زمزمه کرد «فقط همین را کم داشتم. نصف شبی هم که نمی شود به موتورخانه رفت. پس نتیجه می گیریم که امشب باید در سرما سر بکنیم.»
از پنجره نگاهی به حیاط پشت خانه انداخت. برفها هنوز روی زمین بودند. معلوم بود آنقدر سخت و سرد شده اند که با نور آفتاب زمستانی هم اب نشده اند. دستهایش را از سرما به هم مالید . کمی بالا و پایین پرید تا گرم شود. به طبقه بالا رفت. دعا می کرد که حداقل از لباسهای زمستانی دخترها چیزی در کمدهایشان پیدا شود. اتاقهای بالا سردتر بودند. به خودش گفت:«چقدر بی فکر بودم که به اینجای کار فکر نکردم. باید لباسهای خودم را می آوردم یا حداقل از خانه خودمان چیزی می آوردم.»
بالاخره بعد از بازرسی کمدهای طبقه توانست چند تخته پتو پیدا کند. خسته بود و به نظرش رسید هیچ چیز در این شرایط دلچسب تر از خواب نیست. باید زودتر می خوابید تا بتواند فردا صح به خانه برسد و آنجا را برای زندگی مرتب کند. به اتاق خواب سابق دخترها رفت. اتاق لخت او را بیشتر مشمئز کرد.یکی از پتو ها را روی تخت پهن کرد و با لباسهای بی مصرف کمد برای خود متکایی درت کرد. بقیه پتوها را هم به عنوان روانداز استفاده می کرد. حدس می زد بتواند وسایل مورد نیازش را از پایین پیدا کند ولی باید تا فردا صبح صبر می کرد. دوباره به طبقه پایین رفت. چراغ اتاقها را جز لوستر نشیمن خاموش و درها را قفل کرد. هنوز از پله ها بالا نرفته بود که صدای زنگ در قلبش را از جا کند. فریادی زد و از ترس همانجا روی اولین پله نشست تا حالش سر جا بیاید اما وقتی دوباره صدای زنگ در بلند شد وحشت زده در حالیکه دستش هنوز روی قلبش بود به طرف آیفون رفت. گوشی را برداشت و پرسید: کیه؟
برای لحظاتی سکوتی محض برقرار شد. اما ناگهان صدای مردی را شنید که گفت: « ببخشید خانم ممکنه چند دقیقه دم در تشریف بیاورید؟»
_ برای چه؟
_ عرض می کنم خدمتتان.
_ شما؟
_ همسایه روبرو هستم.
گوشی را با دستانی لرزان سر جایش گذاشت. رنگش پریده بود و فکرش کار نمی کرد. به خود گفت« یعنی ممکنه که آن مرد باشد؟ اگر او باشد چه خاکی به سرم کنم؟ چه غلطی بود که کردم. نکند همانی باشد که صبح تعقیبم می کرد. ای کاش با دکتر مانده بودم. ای کاش به او می گفتم به خانه بیاید؟ اما تا کی؟ از کجا معلوم اگر او هم می فهمید که تنها هستم دردسر درست نمی کرد. ای خدا چه کنم؟ کاش از خانه خارج نمی شدم. شاید در خانه خودمان در امان بودم. احمق نشو. اگر قرار به خطر باشد. خطر در آنجا بیشتر بود. وای خدا جون حالا چه کنم؟»
ناگهان فکری به ذهنش رسید. به طرف تلفن دوید. گوشی را برداشت تا شماره منزل پناهی ها را بگیردکه چیزی ته دلش گفت « پناهی اگر می توانست کاری بکند باید دفعه قبل و برای خانواده ام می کرد. تا او به اینجا بیاید سر من را بیخ تا بیخ می برند. در ثانی اگر راضی بود که کاری انجام دهد، آنطور صبح رجز نمی خواند. بگذار فکر کند که ما اصلا خانوادتا اینطور هستیم که خودمان از خودمان دفاع کنیم و احتیاج به کسی هم نداریم.»
باز هم این پا و ان پا کرد. وسط نشیمن بالا و پایین رفت. اما برخاستن صدای مجدد زنگ در او را وحشتزده وادار کرد که تصمیم خود را بگیرد. از کیفش چاقویی را که همیشه با خود اینطرف و آنطرف می برد در آورد و پشت خود گرفت. چراغ سر در خانه را روشن کرد. در را با احتیاط کمی باز کرد تا اگر لازم شد بتواند به سرعت دوباره ببندد. با دیدن زن و مرد میانسالی پشت در قلبش کمی آرام گرفت. مرد پالتویی روی دوشش انداخته بود. گفت « بفرمایید»
_ ما همسایه روبرویی هستیم. دیدیم چراغهای خانه روشن هستند نگران شدیم. این خانه خالی است. شما اینجا چه می کنید و چه کسی هستید؟
شقایق که از حرفهای متوجه شد خطری در کار نیست. با خیال راحت گفت: من برادرزاده خانم نیازی هستم.
زن قبل از مرد به حرف آمد. «یعنی شما دختر آقای نیازی برادر گلناز خانم هستید؟»
_ بله من شقایق نیازی هستم.
زن با دقت بیشتری او رابرانداز کرد و گفت: « آره یادم میاد. چند بار شما را خانه عمه تان دیده بودم. سه چهار ماه پیش اینجا بودی.»
_ بله درست است.
اما نگاه مرد هنوز مشکوک بود. با لبخندی به او گفت: « می خواهید برای امینان کارت شناسایی بیاورم؟»
_ نه ... نخیر احتیاجی نیست. می بخشید که مزاحم شدیم. ولی خوب بالاخره آنها خانه را به همسایه ها سپرده اند.
و بعد اضافه کرد « بچه های ما تا صبح بیدارند و درس می خوانند اگر خبری شد و یا احتیاج به کمک داشتید به ما خبر بدهیذ. به بچه ها می گویم که مراقب خانه و گوش به زنگ باشند.»
شقایق از کلام او بوی تهدید را شنید اما به جای ناراحتی خوشحال شد. اینطور با خیال راحت می توانست در این خانه بخوابد. لبخندی زد و گفت: « ممنون می شم. اگر کار دیگری ندارید شب به خیر.»
_ شب شما هم به خیر.
در را بست و قفل کرد. سردش شده بود. چاقو را قلاف کرد و با عجله به طبقه بالا دوید. چراغ راهروی بالا را عوض اتاقش روشن گذاشت و به رختخواب رفت. پالتو و جورابهای پشمی اش را به تن داشت. نمی خواست آنها را دربیاورد. خانه آنقدر سرد بود که به آنها نیاز داشت. سرش را زیر پتو کرد تا با نفسهایش خود را گرم کند. امشب می خواست باز بدون قرص بخوابد. از اینکه آنها را دور ریخته بود راضی بود. تنها نگرانی اش از بابت کابوسهایش بود. اگر کابوس می دید مطمئنا تا صبح دیگر نمی توانست بخوابد. ولی به خودش گفت: « عوضش اینطوری مثل گذشته ها خوابم سبک است اگر لازم شد زود بیدار می شوم. مطمئنا خدا هم نخواهد خواست که من در چنین وضعیتی دچار کابوس شود.»
مدتی بعد یاد بازپرس افتاد.
_ امشب دیگر حتما راحت سر بر زمین خواهد گذاشت. تا این ساعت گزارش فرار من را هم به رئیسش داده است. حتی اگر از کار بیکارش هم بکنند، چون از دست من راحت شده است راضی خواهد بود... متاسف خواهم شد اگر به خاطر من از کار اخراج شود. مرد خوبی است ولی یک دیوانه تمام عیار بود گرچه به نظر می رسد هر وقت که بخواهد می تواند خوش اخاق شود. مثل وقتهایی که حالم بد می شد. یا آن شب که کابوس دیده بودم. سفارشهایی که به خان پناهی می کرد که مراقب من باشد.
نفهمید که چه زمانی به خواب رفت. اما خواب سبک بالانه ای بدون کابوس بود.
از صدای زنگ از خواب پرید، چشمانش را به زخمت گشود. برای چند لحظه نفهمید کجاست، اما وقتی چشمش به در و دیوار لخت خانه افتاد به یاد آورد که در خانه عمه اش است. نگاهی به ساعتش انداخت. دوازده و نیم بود. به یاد زنگ در افتاد. اما با سکوتی که در خانه وجود داشت فکر کرد حتما خواب دیده و خیالاتی شده است. ا به جا شد تا دوباره بخوابد. بدنش زیر پتو گرم شده بود. هنوز چشمانش را نبسته بود که دوباره زن زده شد. نوچی کرد و دوباره پتو را کنار زد. با خود فکر کرد: « باز هم یکی از همسایه های فضول است. اصلا باید همه چراغها را خاموش می کردم.»
دوباره سردش شد. پالتویش را محکمتر به خود پیچید و به طبقه پایین را افتاد. گوشی را برداشت، پرسید: کیه؟
صدای مردی جواب داد: باز کن.
به خود گفت : این دیگر پر رویش است.
متعجب پرسید: شما؟
_ پناهی هستم.
دهانش باز ماند. « پناهی »
_ صبر کنید.
گوشی را گذاشت و همانجا خشکش زد.
_ او اینجا چه می کند؟ اصلا از کجا فهمیده که من اینجا هستم؟
خنده اش گرفت ولی سوالش واقعا مسخره بود. او پناهی بود. یعنی سمج. با عصبانیت زیر لب گفت: « دیگر چه می خواهد؟ چرا امشب بدون لعنت خود خوابش نبرده است؟ »
دسته کلید راب رداشت و به طرف در راه افتاد. به محض باز کردن در سوز سردی به داخل وزید. شقایق سر بلند کرد و از دیدن مردی با پالتوی سیاه و یقه بالا آمده و چهره ای که در شال فقط چشمانش بیرون بود و می درخشید وحشت زده جیغی زد و به عقب پرید. مرد به سرعت داخل خانه پرید و بلافاصله دست برد و شال را پایین کشید. به او که همچنان ترسیده به دیوار چسبیده بود و نگاهش می کرد. گفت: « اینطوری می خواهید از خودتان دفاع کنید؟»
شقایق به خود آمد. از حرف او با عصبانیت دندانهایش را روی هم فشرد و از اینکه اینطور ضعف کرده است از خودش بدش آمد. به خود مسلط شد و پرسید: « اینجا چکار می کنید؟ چه می خواهید؟»
بازپرس پناهی در حین بالا رفتن برگشت و نگاهی به او انداخت و گفت « از من می پرسید؟ خودتان چه فکر می کنید؟»
شقایق به دنبال او به طرف نشیمن راهی شد و جواب سوال او را نداد. در راهرو را بست. شنید که او پرسید: « تنها هستید؟»
روی یکی از پله های راه پله نشست و گفت: « باید مهمان داشته باشم؟ آن هم این وقت شب؟ »
بازپرس شروع به قدم زدن کرد و گفت: « پس چکار می کردید؟ آن هم در این وقت شب؟»
شقایق خمیازه اش را فرو خورد و گفت: « به لطف تنهایی ام خواب بودم.»
ایستاد و به نشانه تعجب ابروهایش را بالا انداخت:
_ خوب پس خیال راحت و وجدان آسوده ای دارید! اینجا چقدر سرد است.
_ مجبور نیستید اینجا باشید و از سرمایش ناله کنید. در ضمن کاری هم نکرده ام که به خاطرش عذاب وجدان داشته باشم. اگر قرار به عذاب وجدان باشد باید شخص دیگری آن را داشته باشد.
با بی حوصلگی گفت: « خسته تر از آن هستم که اینجا بایستم و با تو جر و بحث کنم. زودتر لباس بپوش برویم.»
_ کجا؟
_ خانه.
_ من در خانه ام هستم.
_ بله شما در خانه تان هستید و فراموش کرده اید که جایی در این جهنم دره کسان دیگری نگران و منتظر شما هستند. نکند به این زودی مادرم و ملیکا را فراموش کردید؟ البته از شما بعید نیست. کسی به راحتی سر بر بالش بگذارد و جز خودش به فکر کسی دیگر نباشد باید هم اینطور باشد. بلند شوید. من هم می خواهم به خانه خود بازگردم. بدون تو هم باز نمی گردم. چون می خواهم مادرم نیز با خیال راحت استراحت کند.
از اینهمه رسمی صحبت کردن او خون خونش را داشت می خورد. برخاست و به طرف تلفن رفت.
_ اگر مشکل شما مادرتان است من همین حالا با ایشان تماس می گیرم تا به او بگویم کجا هستم و حالم خوب است.
بازپرس با عصبانیت جلو آمد و گوشی تلفن را از دست او کشید و سر جایش کوبید.
_ می خواهید نصفه شبی هم همسایه ها را بیرون بریزم. وقتی...
شقایق نیز عصبانی شد و با صدای بلند اعتراض کرد: سر من داد نزنید . من نه دزدم و نه جانی که با من مثل یک متهم رفتار می کنید. ضمنا اگر به بیرون ریختن همسایه ها باشد من بهتر می توانم اینکار را بکنم. هر چه باشد من یک زن هستم و مردم به صدای زن جماعت حساس تر هستند. در ثانی من بی گدار به آب نمی زنم. از کجا معلوم تا وقتی از اینجا خارج شوید پلیس تمام اینجا را محاصره نکرده باشد؟ مسلما سر و صدا و فریاد مردان همسایه عمه ام را مشکوک کرده است.
برای چند دقیقه سکوت بینشان حاکم شد. نمی خواست گریه کند. هر دو از یکدیگر رو برگرداندند. بازپرس از اینکه باز به این زودی اسیر خشم و عبانیت شده بود از خود بیزار شد. از او عصبانی بود ولی نمی بایست خود را اینگونه می باخت. ذهنش مغشوش بود. از جا برخاست و بدون اینکه به او بنگرد با لحن تحکم آمیزی گفت: « چراغها را خاموش کنید و از قفل بودن درها مطمئن شوید. من تو اتومبیل منتظرم مطمئنا شما هم نمی خواهید آن دو نفر در خانه منتظر باشند.»
بعد از رفتن او اشکهای شقایق دیگر تاب مقاومت نیاورد. به طبقه بالا رفت. پتوها را روی همدیگر جمع کرد و همانجا روی تخت باقی گذاشت. چراغهای راهرو را خاموش کرد و پایین آمد. کیفش را برداشت و لوستر را هم خاموش کرد. قبل از خارج شدن اشکهایش را پاک کرد و نفس عمیقی کشید. هوای سرد بیرون صورتش را سوزاند. آهسته و بی خیال قدم برداشت و به اتومبیل او که شیشه هایش را بخار گرفته بود نزدیک شد. بوی تند سیگاری که او می کشید گلویش را تحریک کرد. نشست و مانند او سکوت نمود. با خودش گفت: « فقط و فقط به خاطر ملیکا و خانم پناهی که در این مدت آنقدر برایم زحمت کشیده اند وگرنه به او نشان میدادم که یک من ماست چقدر کره می دهد. در اولین فرصت دوباره برمی گردم هنوز آنقدر ذلیل نشده ام که با یک اشاره او کاری را بکنم.»
علیرضا پناهی شیشه را پایین کشید تا دود سیگار خارج شود. ماشین را روشن کرد و به راه افتاد.
حالا دیگر خیالش از هر جهت راحت شده بود. می توانست با آرامش به خانه اش بازگردد و این فراری کوچک را به مادرش تحویل دهد تا او هم هر جور که می خواهد او را لوس کند. نگاهی به او کرد که بیرون را تماشا می کرد. سکوت بوجود آمده او را هم آرام می نمود. حالا می توانست با او حرف بزند. شقایق نیز متوجه سنگینی نگاه او شده بود وی به روی خود نیاورد. سرمای هوا باعث شده بود تا کسی از خانه آن هم در این وقت شب خارج نشود. خیابانها زیر نور لامپ ها روشن بودند. اگر علیرضا نبود ترجیح می داد ساعتی در این خیابانها راه برود و نفس بکشد. صدای او را شنید که پرسید: « منظورت از این مسخره بازیها چیه؟ آن نامه، خروج بی سر و صدا و از آن مهمتر آن شیشه خالی قرصها... مثلا می خواستی به من بگویی تهدیدت را عملی کرده ای؟ یا می خواستی مرا بترسانی؟ هان؟»
شقایق لحظه ای گیج و مردد از طرز حرف زدن او که گاه تو خطابش می کرد و گاه شما حواسش به شیشه قرصهای آرام بخش رفت و بعد به یاد حرفی افتاد که درباره خودکشی اش گفته بود. از اینکه ناخواسته باعث ایجاد ترس برای او شده بود خوشحال شد. ولی گفت: « من چنین قصدی نداشتم»
_ پس چه قصدی داشتی ؟ گفتن اینکه به جهنم می روی و به هیچ وسیله ای احتیاج نداری چون می روی تا از زندگی خلاص شوی در کنار شیشه چه معنی دیگری می تواند داشته باشد؟
_ شما اینطور برداشت کردید. آن نامه هم جواب خواسته شما بود. اگر می دانستم که به جای اینکه خیالتان را راحت کند باعث ناراحتی تان شده است، بی خبر می رفتم. علت خالی بودن شیشه هم این بود که قرصهایم تمام شده بود.
_ ولی من یادم هست که چند روز پیش به تو از آن شیشه دارو دادم. حداقل پنجاه تا قرص داشت. نکند همه را دیشب خوردی؟
_ قرصها را می خوردم و شما را از دست خودم راحت می کردم؟ من چنین حماقتی نمی کنم.
_ بله می دانم که تو قصد زجرکش کردن من را داری ولی فکر نمی کنم به هدفت برسی. اگر قرصها را نخوردی پس چه کردی؟
_ برای روز مبادا نگه داشتم. روزی که نتوانم اطرافیانم را تحمل کنم.
_ پس هنوز می توانی اطرافیانت را تحمل کنی؟
_ من چنین چیزی گفتم؟ به یاد نمی آورم شب دراز است و قلندر بیدار. همین که از آنجا بیرون آمدم نشان می دهد که تا چه حد می توانم مقاومت کنم. درست نیست؟
_ من رفتن تو را به حساب مشکلی که با خودت داشتی گذاشته ام و همینطور ... عدم تحمل حرف حق.
شقایق با تمسخر گفت: حرف حق؟ تو را به خدا من را نخندانید چون اصلا حال و حوصله خندیدن را ندارم. به یاد نمی آورم حرف حقی شنیده باشم. من شما را وادار نکرده بودم که مرا بپذیرید. عمه ام هم که از شما خواهشی کرده بود می توانستید آن را نپذیرید و بگویید که شرایطش را ندارید. گرچه معتقدم عمه ام با این خواهشش کار اشتباهی کرده است و به جای اینکه موجبات راحتی و بهبود من را فراهم نماید کار را برعکس کرده است . پس می بینید که انتظار شما از من برای اینکه حرف حق گوش کنم انتظار اشتباهی است. به نظر می رسد که این شما هستید که با خودتان مشکل دارید نه من.
_ تا آنجا که به یاد دارم این تو بودی که دیروز بدون هیچ حرف و دلیلی بعد از آن نگرانی و ناراحتی که برای بقیه ایجاد کردی به اتاقت رفتی و باعث آن حرفها شدی.
_ به نظر می رسد فراموشکار هم هستید. بد نیست گاهی از اوقات وقتی چنین چیزهایی رخ می دهد فکر کنید ببینید شاید اشتباه از سوی شما بوده است یا خیر. دقت در اعمال و کردار به خصوص در حرفها خیلی از مشکلات را حل می کند.
_ شاید حق با تو باشد. من گاهی قت ها فراموش می کنم تو یک دختر هفده ساله هستی و با تو مثل یک زن پخته و کامل رفتار می کنم.
شقایق با عصبانیت گفت: اولا هجده ساله نه هفده ساله. ثانیا گاهی رفتارهایتان طوری است که حتی باعث رنجش مادر خودتان که یک زن پخته و کامل است می شود. پس می بینید که هیچ ربطی به سن و سال من ندارد. حرفها و طعنه هایتان که خیال می کنید به جا است از مردی به سن شما که متوجه عملکرد دیگران است و آنها را زیر سوال می برد. بعید است.
بازپرس جوابی نداشت که بدهد. زیر لب زمزمه کرد: «پس مشکل اصلی من هستم.»
وقتی وارد خانه شدند. همه جا ساکت و تاریک بود و فقط چراغ آشپزخانه نور به داخل نشیمن می زد. از دیدن خانم پناهی پشت میز آشپزخانه که سر روی کیز گذاشته و به خواب رفته بود خجالت کشید. روی این را نداشت که بایستد و با او روبرو شود. به اتاقش رفت رم و مثل اولش دنج. لباسهایش را درآورد. در همان حال شنید که علیرضا مادرش را بیدار می نمود.
_ مادر چرا اینجا خوابیدید؟ کمر دردتان را فراموش کردید؟
_ علیرضا مادر تویی؟ چه خبر؟ پیدایش کردی؟
_ آره مادر پیدایش کردم.
_ پس کو؟ کجاست؟
علیرضا خندید و گفت: « فکر می کنید کجا باشد؟ رفت به اتاق خودش.»
صدای خوشحال خانم پناهی را شنید که گفت: « زنده باشی پسرم..»
و بعد صدای قدمهایش که به اتاق او نزدیک می شد قلب او را به طپش واداشت. فکر اینکه چگونه از او معذرت خواهی کند گیجش کرد. ضربه ای به در خورد و بعد باز شد. خانم پناهی چراغ را روشن کرد. از دیدن شقایق که در چند قدمی اش ایستاده بود خدا را شکر کرد که به آنها کمک کرده تا شرمنده عمه شقایق نشوند. شقایق سر به زیر انداخت و با شرمندگی سلام کرد.
_ سلام به روی ماهت عزیزم کجا رفتی؟ نگرانت شده بودم.
جلو رفت و شقایق را به آغوش کشید.
_ نمی دانم چطور باید معذرت خواهی کنم. باید حداقل تماس می گرفتم. ولی ...
_ اشکالی نداره دختر خوب. حالا دیگه برگشتی و پیش خودم هستی. حالت خوبه؟ شام خوردی؟
شقایق خود را از آغوش او بیرون کشید. قبل از اینکه بتواند پاسخی بدهد علیرضا در حالیکه دست و صورتش را خشک می کرد جلوی در اتاق او ظاهر شد و گفت: « حالش از من و تو بهتر است و شام هم مفصل مهمان یکی از دوستانش بوده است. تنها چیزی که احتیاج دارد یک خواب راحت در یک رختخواب گرم است. امروز هوا آنقدر سرد بوده که مطمئنم تا حالا هم از مغز استخوانهایش بیرون نرفته است. چشمان سرخ و پف کرده اش هم فریاد خواب خواب می زنند.»
خانم پناهی خندید و شقایق برای مقابله به مثل گفت: « آقای پناهی از چشمان خودشان غافلند.»
_ چشمانم که سهل است تمام سلولهای بدنم فریاد خواب می زنند. اگر شماها جای من بودید حتما صد بار ضعف کرده بودید.
خانم پناهی گفت: « الهی بمیرم. حسابی خسته شدی. شام هم که نخوردی. برای هر دویتان غدا را کنار گذاشته ایم. می خواهی برایت گرم کنم؟»
_ نه مادر ممنونم. الان اشتهایم به اندازه کافی کور شده است. تنها چیزی که می تواند خستگی من را از تنم بیرون کند. یک فنجان قهوه داغ است.
_ الان برایت حاضر می کنم.
_ نه بهتر است بروید استراحت کنید.
_ چند دقیقه که بیشتر وقتم را نمی گیرد.
در اتاق خود را باز کرد و گفت: « دست شما درد نکند... آخ فراموش کردم. ملیکا کجاست؟»
خانم پناهی نگاه مادرانه به شقایق کرد و با صدای بلند گفت: « خوابیده است. داشت چرت می زد. فرستادمش اتاق خودش. از من خواسته است وقتی شما برگشتید بیدارش کنم.»
_ نه مادر بگذارید بخوابد. کج خلق است بیدار شود تا صبح نمی تواند بخوابد.
خانم پناهی صدایش را پایین آورد و گفت : « خیلی نگرانت بود. مدام بین آشپزخانه و اتاق تو قدم می زد. روی یکی از راحتیها خوابش برده بود. به زحمت راضی شد به اتاقش برود. می خواست از آمدن تو مطمئن شود.»
شقایق شرمگینانه گفت: « فکر نمی کردم رفتن من تا این حد باعث ناراحتی شما شود.»
_ هم من و هم ملیکا و هم علیرضا هر سه نگرانت بودیم. علیرضا از صبح به دنبالت همه جا را زیر پا گذاشته است. نمی دانم حتی ناهار هم خورده است یا نه. کج خلقی اش را نگاه نکن دل نازکی دارد. صبح هم به خاطر بدخوابی دیشب بدخلق شده بود و ناخواسته آن حرفها را به تو زد. مطوئن باش از ته دل نبود.
_ عیبی ندارد. من هم از ایشان دلگیر نیستم. باور کنید. بالاخره هر چه باشد پذیرفتن مسوولیت یک نفر دیگر ، آن هم در شرایط من که نباید آفتاب مهتاب مرا ببینند و بیست و چهار ساعته باید مراقبم باشند و از آن مهمتر با سابقه بیماری که داشته ام کار طاقت فرسایی است. رفتنم هم فقط به خاطر ایشان بود. نمی خواستم که سربار شما باشم.
_ دیگر ادامه نده. چون اگر بخواهی از این حرفها بزنی کلاههایمان در هم می رود. بهتر است من به جای ایستادن در اینجا سراغ قهوه او بروم.
قبل از خواب رفت تا سری به ملیکا بزند با انگشتش گونه او را نوازش کرد. بی اختیار خم شد و گونه اش را بوسید. چند دقیقه ای کنار او روی زمین نشست و به سرنوشت او و خودش فکر کرد. آنها به گونه ای هر دو از محبت خانواده محروم بودند و از محبت دیگران بهره مند شده بودند. هیچ یک در هیچ کجا احساس تعلق نمی کردند. اینکه چه آینده ای خواهند داشت و چگونه با آن کنار خواهن آمد. فقط خدا می دانست. ساعت یک و نیم را نشان می داد که در اتاق باز شد و خانم پناهی با لبخندی او را که همانجا نشسته بود صدا کرد. شقایق برخاست و گونه او را بوسید. خانم پناهی در رابست و پرسید:« نمی خواهی بخوابی؟ دیر وقت است. حتما خسته ای. برو بخواب.»
_ چشم.
او را هم بوسید و شب بخیر گفت. خانم پناهی در جایش ایستاد و رفتن او را ماشا کرد. این اولین باری بود که شقایق نسبت به آنها اظهار محبت آشکار می کرد. یک روز دوری از آنها او را تا میزان بسیاری عوض کرده بود. این باعث تعجب او شده بود.
به اتاقش بازگشت. در را پشت سر خودش بست. وسط اتاق ایستاد و نفس عمیقی کشید و بدنش را کش و قوسی داد. با وجود اینکه چشمانش می سوخت ولی خوابش نمی آمد. چراغ را خاموش کرد و در نور آباژور صندلی گهواره ای را کنار بخاری گذاشت. کتابش را از روی میز برداشت. نور را به گونه ای تنظیم کرد که بتواند کمی مطالعه کند تا خوابش بگیرد. اما ساعت دیگری هم گذشت. آخرین صفحات کتابش را تمام کرد ولی هنوز از خواب در خود سراغی نمی دید. کتاب را روی زانوانش گذاشت. صندلی را تکان داد. ذهنش مشغول مرور وقایع روز گذشته بود. به خودش گفت: « نمی فهمم از کجا توانست جای من را پیدا کند. از آن مهمتر او گفته بود که من شام مفصلی با دوستم خورده ام. او چگونه خبردار شده بود. اگز تعقیبم کرده باشد که اولا نمی تواند بفهمد من چگونه غذا خورده ام و ثانیا چرا وقتی به خانه برگشتم همانجا به دنبالم نیامد و گذاشت چند ساعتی بعد از نیمه شب در خانه را زد... واقعا او شیطان را درس می دهد. فقط تعجب می کنم که چرا با اینهمه زرنگی نتوانست کاری را که باید بکند انجام دهد تا اینهمه نیز بدبختی پشت سرش...»
کسی آهسته به در اتاقش زد. چشمانش را باز کرد و از جا برخاست. پرسید:«کیه؟»
در باز شد و در میان تعجب او علیرضا وارد اتاق شد.
_ نمی خوای بخوابی؟
_ شما چرا بیدارید/ بیداری من اذیتتان می کند؟ فکر کنم گفتید که به شدت خوابتان می آید.
بجای جواب گفت: «اجازه هست؟»
_ بله بفرمایید.
در را پشت سر خود بست. به طرف پنجره رفت و از آنجا به آسمان چشم دوخت.
گفت: « فکر من مشغول است. به همین دلیل خوابم نمی آید و تو؟»
_ قبل از آمدن شما در خانه عمه ام خواب بودم.
_ جدی؟ پس واقعا خواب بودی؟ چطور تونستی صدای زنگ در را بشنوی؟ فکر می کردم اثر داروهایت بیشتر از اینها باشد.
شقایق به جای اولش بازگشت و گفت: « بدون قرص خوابیده بودم.»
_ و کابوس؟
_ به نظر می رسید کابوس شبهای من بدون قرص خواب من امشب به شما منتقل شده است که اینطور پریشان شده و خوابتان نمی برد.
_ خوب تو که درد را تشخیص دادی. چرا دارو تجویز نمی کنی؟ با این حساب من به قرصهای روز مبادایت نیاز دارم.
_ نمی دانم شما چه اصراری دارید درباره داروهایم با من بحث کنید. یک بار جوابتان را دادم.
_ نه اشتباه نکن. قصد اذیت ندارم. جدی می گویم. قرص می خواهم.
شقایق با تعجب نگاهش کرد. سعی می نمود از چهره اش پی به منظورش ببرد. ولی چیز نفهمید. صندلی را تکان داد و گفت: « گویا کمال همنشین در شما اثر کرده است. بهتر است خود را به خوردن قرص و دارو عادت ندهید. من به علت بی خوابی شما واقفم. باید بگویم تقصیر خودتان است که خوابتان نمی برد. یادتان رفته از مادرتان قهوه خواستید؟»
_ فراموش نکرده ام ولی بعد از خوردنش پشیمان شدم.. پس تو نمی خواهی کمکی کنی؟
شقایق بی اختیار گفت. « اگر قرص داشتم اول خودم یکی می خوردم و تا این موقع شب هم بیدار نمی نشستم.»
_ نداری؟ پس چکارشان کردی؟
_ دورشان انداختم.
_ از کجا باور کنم؟
_ این مشکل خودتان است که به کسی اعتماد ندارید. این دومین شبی است که پای پنجره من به خواب عمیقی رفته است.
_ منظورت چیست؟
شقایق از او رو برگرداند و دستانش را در مقابل دهانش در هم قلاب کرد. او دوباره پرسی:« مسئله طرح می کن؟»
شقایق شانه بالا انداخت و علیرضا در سکوت کمی فکر کرد و بعد با خنده ای از روی پیروزی گفت:« پای پنجره! ... دیشب قرصها را پای پنجره ریختی درسته؟»
او فقط لبخندی زد. علیرضا نفس آسوده ای کشید و با همان شادی ادامه داد: « خیالم راحت شد. همین را می خواستم بشنوم. دیگر تهدیدی در کار نیست.»
خنده از روی لبان شقایق پرید. متوجه شد که از او رودست خورده و به سادگی در تله او افتاده است. با چشم غرید «کار مسخره ای کردید. این باعث می شود که دیگر به شما اطمینان نکنم.»
_ اگر مشکل من بی اعتمادی به دیگران است ، مشکل تو اعتماد سریع و زیاد به دیگران است. این خطرناکتر از مشکل من است.
_ مشکل من دامنگیر شما هم می شود. در آینده خواهید دید کار اشتباهی کردید که از من اینطور بازجویی کردید. به قول خودتان من هنوز بچه ام و کارهای بچه گانه زیاد می کنم.
علیرضا متوجه حال او شد و فهمید که باز او را تحریک نموده است.
_ هنوز هم تهدید می کنی؟
_ بالاخره از میان این همه تهدید یکی عملی می شود. این را مطمئن باشید.
_ خیلی نازک نارنجی هستی. طاقت شوخی نداری و زود از کوره در می روی.
_ طاقت شوخی ندارم چون اهل شوخی نیستم. من با شما شوخی می کنم؟... دوست ندارم مسخره دیگران باشم. تعجب می کنم شما که اینقدر در بازجویی و رسیدن به هدفتان موفق هستید چرا تا به حال نتوانستید ان جانی را که آزادانه برای خودش می گردد و خوش می گذراند، بگیرید؟
علیرضا به او که با خونسردی و آزردگی نگاهش می کرد چشم دوخت. با خود گفت:« این شیطان کوچک خوب می داند چطور باید اوقات تلخی برای انسان درست کند.»
از نگاه او برگشت و گفت:« او را هم می گیریم. مطمئن باش. دنیا دار مکافات است.»
_ بله. ولی من می خواهم خودم نوع مکافات را تعیین کنم. منتظرم تا روزی که قولش را داده بودید برسد.
علیرضا نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت:« من هم امیدوارم هر چه زودتر این روز برسد تا هر چه زودتر تو به آرزویت برسی.»
و بعد به طرف در به راه افتاد که خارج شود. شقایق از بی حوصلگی او پی به ناراحتی اش برد و خوشحال شد که به نوعی انتقامش را از او گرفته است. حالا نوبت او بود. او را صدا کرد : « آقای پناهی؟»
ایستاد.
_بله؟
_ من به سوالات شما پاسخ دادم. حالا شما جواب سوال من را بدهید.
_ چه سوالی؟
_ اینکه شما از کجا فهمیدید من امروز کجا بودم؟
لحظه ای سکوت نمود. دست در جیبش کرد و گفت: « از دکتر شهروز پرسیدم.»
با تعجب پرسید: « شهروز؟ شما از کجا او را پیدا کردید؟ مرا تعقیب می کردید؟ نکند آن مرد از شما بود؟»
علیرضا چشمهایش رار یز کرد و راه رفته را بازگشت.
_ کدام مرد؟
_ خوب همان مردی که صبح مرا تعقیب می کرد. یک پیکان قهوه ای داشت. خودش هم قد بلند، سبزه با موهای فردار بود. ولی من از دستش فرار کردم.
او خندید و گفت:«آهان حبیبی را می گویی. بله. او از افراد پلیس است. فرار کردنت هم باعث عصبانیت و هم باعث خوشحالی من شد. عصبانی شدم چون بدون مراقب بودی و اگر بلایی سرت می آمد، ما بی خبر بودیم. خوشحال شدم از اینکه اگز دچار چنین وضعیتی شدی شاید بتوانی مثل اینبار شانس بیاوری.»
_ پس من مراقب هم دارم؟
_ انتظار داری وقتی به اداره می روم بدون محافظ خانه را ترک کنم؟
_ من هیچ وقت متوجه کارهای شما نمی شوم. همان بهتر که با ریزبینی باعث ناراحتی خود نشوم... اما از سوال اصلی دور شدم. نگفتید حالا که مراقبتان هم کاری نتوانست بکند چگونه فهمیدید من پیش شهروز هستم؟
_ فقط حدس زدم و به نظر خودم حساب دو دو تا بود. چون قبلا هم گفته بودی که با دوستان قدیمت هیچ رابطه ای نداری. هیچ دوست و آشنای دیگری هم در تهران نمی شناختی جز دکتر که آن روز در مطب دیدم به تو آدرس و شماره داد. دفعه پیش هم که بیرون رفته بودی حبیبی از ملاقات تو با مردی با مشخصات آن دکتر برایم گفت. خوب به نظر می رسید این بار هم به او سری بزنی یا حداقل در آینده خواهی زد. فکرم درست بود. هنوز نخوابیده بود که سراغش رفتم و با او حرف زدم. گفت که تا بعد شام پیش او بودی و او تو را به آدرس عمه ات برده است.
_ به او نگفتید که چرا دنبالم می گردید؟
_ لزومی نمی دیدم. همان دیدارمان در مطب خود مشکل گشا بود.
_ چرا دیر وقت حدس زدید؟
خندید و گفت: « برای اینکه تا آن ساعت مشغول پرس و جو از بیمارستانها بودم برای اینکه مطمئن شوم کسی با مسمومیت دارویی را به آنجا نرسانده باشند.»
شقایق از اینکه یک روز او را فقط به خاطر یک شیشه خالی دارو گرفتار نموده است در دل خندید.
_ به هر حال تو یک روز مرا از کار انداختی.
شقایق با سرخوشی گفت:« اگر خوابتان نبرد. دو روز... اما من مقصر نیستم. خودتان چنین کردید.»
علیرضا لبخند تلخی زد و از به یاد آوردن حرفهایی که زده بود سر به زیر انداخت. دوباره به کنار پنجره رفت. بعد از مدتی سکوت گفت:« من واقعا به خاطر حرفهایی که زدم. متاسفم. همانطور که مادر گفت از جای دیگر ناراحت بودم...و...و خوب راستش باید بگویم. تو نمی دانی من تا چه حد نگران تو هستم. مسوولیت سنگینی را قبول کردم. تو یک دختر هستی ، روحیه خاصی داری که من نمی توانم آن را بشناسم گرچه ملی هم یک دختر مثل توست و حتی هم سن و سال توست ولی خیلی با هم فرق دارید. فکر می کنم آن اتفاق تو را به اندازه کافی اذیت کرده است. نمی خواهم با رفتارهای خودم و با آنچه که پیرامونت است بیش از پیش آزرده شوی اما هر کاری می کنم عکس جواب می دهد. به تو سخت می گیرم، می رنجی. نرمش نشان می دهم، قهر می کنی. به حال خودت رهایت می کنم کارهای غیر اقلانه انجام می دهی و یا اصلا فکر می کنی من، تو و خانواده ات را فراموش کرده ام. علت خیلی از کارهای تو را نم فهمم و این باعث عصبانیت من می شود. نمی توانم به راحتی از کنار همه چیز بگذرم. چون... چون فکر می کنم این را به خانواده ات مدیون هستم حتی اگر عمه ات و همسرش مراقبت از تو را به من واگذار نمی کردند من اول به خاطر وظیفه انسانی و دوم به خاطر این دین حتما این کار را می کردم حتی اگر شده به صورت غیر مستقیم. هر شب می گذرد و من سر روی بالش می گذارم و نفس راحتی می کشم که یک روز هم بدون دردسر گذشت و از این بابت خدا را شکر می کنم. از بابت خانواده ات من بی تقصیر هستم و خودم را بی گناه می دانم. مسئول این پرونده زربافت و قاتل فائزه رسولی من نبودم یکی از همکاران من در اداره بود. او از پدرت خواسته بود اجازه دهد تا حمایت و مراقبت شوید اما پدرت نخواسته وبد و گفته بود که خودش قادر است از خانواده اش محافظت کند. فکر می کرد مراقبت پلیس باعث جلب توجه می شود. می خواست خیلی عادی این کار انجام شود به همین خاطر حتی خودش نامه ای نوشت و کتبا این را خواسته بود. پدرت زربافت را نمی شناخت و او را دست کم گرفته بود. همین نیز باعث این ضرر خیلی بزرگ شد. من بعد از قتل خانواده و مسئول این پرونده شدم ولی من هم به سهم خودم از اینکه چرا پلیس بدون اجازه پدرت از شما مراقبت نکرده عذاب وجدان دارم. نفرت تو از من بی دلیل است.»
شقایق با پشت دستش اشکش را پاک کرد و با صدای شکسته از بغضش گفت:« ولی من هم احتیاج به ترحم ندارم. نمی خواهم سربار کسی باشم. نمی خواهم دیگران به خاطر سبک کردن گناهان خودشان به فکر مراقبت از من باشند...»
_ چه کسی به تو ترحم می کند...
_ شما فکر می کنید اگر من را لای پنبه بگذارید و بزرگم کنید وظیفه تان را انجام داده اید؟ شما می گویید چون من دختر هستم نمی وانید با من کنار بیایید، یعنی اگر به جای من برادرم نجات پیدا کرده بود شما راحت می توانستید به کارها برسید؟ شاید رفتارتان شکل دیگری داشت؟ اما به نظر من فرقی نمی کند. در هر صورت شما همین روش را داشتید. همین اخلاق را داشتید. شاید اگر برادرم جای من بود حتی دیگر به این خانه برنمی گشت.
_ یعنی تو در اینجا اینقدر در عذاب هستی؟
_ به شما هم قبلا هم گفتم که شما حرفهایی می زنید و کارهایی می کنید که باعث آزار دیگران می شوید. فکر می کنید که من به خاطر مهربانی شما بی ظرفیت و بی جنبه شدم که یک دفعه با آن حالم به اتاقم پناه بردم؟ هیچ در حرفهایتان دقت کردید که چه گفتید؟ شما مدام نیش و کایه می زنید و به قول خودتان اشتباه پدرم را بر سرم می کوبید.
علیرضا با تعجب از شنیدم حرفهای او جلوتر آمد و پرسید:« من چنین کاری می کنم؟»
_ بله شما چنین کاری می کنید. مگر شما نبودید که گفتید تصمیم گیریهای خودسرانه در خانواده ما موروثی است یا وقتی تازه به اینجا آمده بودم نمی خواستم اینجا باشم، گفتید که پدرم هم مثل من آدم مغروری بود و نمی خواست دیگران کمکش کنند و سرانجام هم چوب غرورش را خورد... شما به راحتی خطاهای خودتان را فراموش می کنید اما اشتباهات دیگران را مثل یک چوب آماده دارید تا بر سرش بکوبید. بعد انتظار دارید که دیگران هم مثل خودتان خیلی راحت از شما بگذرند. من بر خلاف نظر شما نه بچه هستم و نه فراموشکار. من یک دتر هجده ساله هستم. سنی که همه به عنوان سن قانونی قبولش دارند. این گناه من نیست که به عنوان یک دختر در این سن یتیم شده ام. گناه من چیست؟ چرا من را مثل یک بچه به هر طرفی که می خواهید می رانید؟
علیرضا هیچ جوابی نداشت که به او بدهد. با خودش فکر کرد :« یعنی من واقعا چنین کرده ام؟»
هق هق گریه شقایق به او فهماند که او را نمی توان با هیچ دلیلی آرام کرد. در سکوتش به دنبال یافتن کلامی بود که بتواند رنجیدگی خاطر او را بزداید. شقایق روی تختش نشسته و سر را بین دستانش گرفته بود. گریه اش مانند سوهانی ذهن و روح علیرضا را می آزرد. با چه نیتی آمده بود و چه شده بود؟ از اینکه در تمام این مدت روح این دختر را صدمه زده بود و هیچ کاری هم برای جبرانش نمی کرد و بعد هم نزد خود او را دختری سبک مغز و ناسپاس خوانده بود که منتظر کوچکترین فرصت برای زدن تیر انتقام به سینه اوستف از خود خجالت می کشید. صندلی را طرف تخت برگرداند و نشست. با مهربانی صدایش کرد:« شقایق؟... گریه نکن... چرا گریه می کنی؟ تو که حرف دلت را زدی. هان؟... ببین شقایق... مرا نگاه کن. سرت را بالا بگیر... آفرین... دختر با پسر بودن تو هیچ فرقی در این ماجرا نداشت. چه تو و چه برادرت، مطمئنم هر دو به یک اندازه خواستار قصاص قاتل بودید. به قول تو شاید پسر بودن تو هم این اخلاق مرا عوض نمی کرد. تا به حال کسی این حرفها را به من نزده بود . از خودم می پرسم که آیا رفتارم فقط نسبت به تو اینگونه است و یا نسبت به دیگران هم چنین هستم. باور کن اگر من چنین حرفهایی را به تو می زنم برای اذیت کردن تو نیست. شاید دلم از این می سوزد که با سهل انگاری پدر تو، جان پنج نفر دیگر هم در این میان به وسیله ان وحشی گرفته شد. گاهی وقتها هم اگر به تو حرفهایی می زنم که همه را خوب در خاطر دارم. فقط به خاطر این است که تو هم اشتباه نکنی، دلم نمی خواهد قربانی ششم را هم این پرونده بگیرد. می فهمی؟... با این وجود حق با تو است. من اشتباه کردم و نباید احساسات تو را جریحه دار می کردم. به قول تو من اخلاق خوبی ندارم. شاید به همین دلیل است تا به امروز تنها مانده ام. با این حساب باید از مادرم خیلی متشکر باشم که من را تحمل کرده اند. من امشب اینجا آمدم که مثلا با هم آشتی کنیم و این چند روز را با دوستی سپری کنیم ولی بیشتر از هر وقت دیگری اذیتت کردم. واقعا معذرت می خواهم... من را می بخشی؟»
شقایق بینی اش را بالا کشید. با معذرت خواهی او حالا آرامتر شده بود. بالاخره به اشتباهش اعتراف کرده و آن را به گردن گرفته بود. شانه هایش احساس سبکی می کردند. این حرفها را باید روزی به او می زد و جوابش را می شنید.
_ سکوت را به علامت رضا بگیرم! یا به حساب کینه و عداوت زیادی که در دلت هنوز از من داری بگذارم؟
_ نمی دانم، هنوز نمی دانم.
علیرضا بعد از لحظه ای مکث ، از جا برخاست و گفت« بسیار خوب. هر طور که مایلی فکر کن.»
به طرف در راه افتاد و ادامه داد:« فکر می کنم که اثر قهوه ان قدر از سرم پریده باشد که چند ساعت باقی مانده را تا صبح بخوابم.»
یک دفعه ایستاد و گفت:« مطمئنی که حتی یک قرص هم باقی نمانده که آن را بخوری؟»
از سماجت او خنده اش گرفت و گفت:« بله. مطمئنم. همینطور مطمئنم که کسی با یک قرص نمی تواند خودکشی کند.»
_ خودکشی نه، ولی حداقل می توانی آن را بخوری و آسوده بخوابی. چون با این حرفهایی که من زدم اگر بخوابی حتما دچار کابوس خواهی شد.
_ من کابوس را امشب در بیداری ام دیدم. نگران نباشید. شما رابیدار نمی کنم.
او لبخندی زد و گفت:« شب بخیر»
_ شب بخیر.
تا چند دقیقه بعد از رفتن او به همان حال باقی ماند. کم کم او هم احساس خستگی می کرد. آباژور را خاموش کرد و روی تختش دراز کشید. برخلاف چیزی که به علیرضا گفته بودف آن شب هم کابوس دید اما کابوسی متفاوت با بقیه. در یک بیابان خشک و داغ گرفتار شده بود. باد شنهای داغ را از زمین بلند می کرد و به هوا می برد و با شدت هر چه تمام تر به صورت می کوبید. هیچ چزی در آن زمین دیده نمی شد. ولی گوشهایش در میان زوزه باد صدایی را تشخیص می داد. یکی داشت تار می زد. نوایی محزون و روح نواز. این نوا را قبلا شنیده بود. در هر سو که قدم بر می داشت صدای طرف دیگر بلندتر می شد و او را به سمت مخالف می خواند. گیج و حیران مانده بود که ناگهان صدا را شناخت. صدای دکتر شهروز بود که او را به سوی خود می خواند. با خوشحالی به سمت او دوید. در عین حال صدای تار بلندتر و بلندتر می شد. طوریکه گوش را می آزرد. دست به گوشهایش برد و آنها را گرفت. خسته شده بود و نفس نفس می زد بالاخره در میان بیابان به بیشه ای نزدیکتر گشت. طوفان آرامتر شده بود. دست از روی گوشهایش برداشت. صدا دیگر گوش خراش نبود. صدا زد: «شهروز؟»
صدای شهروز از میان بیشه به او جواب داد. جلوتر رفت و با خنده پرسید:« کجایی؟ بیا بیرون.»
چیزی میان بوته ها تکان خورد و ناگهان گرازی وحشی از ان میان بیرون جست و قبل از اینکه او بتواند کاری کند به روی او پرید. سنگینی اش نفس او را بند آورد. بوی تعفن شدیدی به مشامش رسید. متوجه دندانهای تیز او شد که بر گردن و سینه اش می خواهد فرو آید. دستش را به اطراف کشید و درست قبل از تماس دندانش بی اختیار با چیزی بر سرش کوبید. خون فواره زد و به صورتش پاشید وحشت زده چشم باز کرد و صدای ملیکا را شنید که با خنده گفت:« بیدار شو فراری.»
هراسان در جایش نشست. نگاهی به اطراف کرد. دوباره در خانه وبد. همه چیز خواب بود. نفسی را که در سینه اش سنگینی می کرد، بیون داد و نفس دیری کشید. دست به گردن و سینه اش کشید که خیس بودند. ملیکا مقابلش روی تخت پرید و گفت:« سلام، صبح بخیر.کجایی بابا؟»
_ سلام، من چقدر عرق کردم.
_ همین که خفه نشدی خیلی است. بخاری اتاقت گرم کرده بود. وقتی بالای سرت آمدم از لابلای موهایت عرق راه افتاده وبد. دست و صورتت را بشویی خنک می شوی. پاشو ببینم تنبل خانم.
صدای خانم پناهی بلند شدکه:« ملیکا اذیتش نکن. تازه از خواب بیدار شده است.
_ ای بابا مادر جون کم لوسش کنید.
پتو را کناری زد. دو دستش را گرفت و با یک حرکت او را از تخت جدا کرد.



خداوندا
دستم به آسمانت نمی رسد،
ولی تو که دستت به زمین میرسد...
بلندم کن.....

ویرایش توسط nemesis : ۱۶ اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۰۲:۰۲ بعد از ظهر
nemesis آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :