پست مفید : +3 / -0 +3 امتیاز فصل دوم
احسان با عفت ازدواج کرد و یک ماه بعد ، اقدس که همواره پا به پای عفت ره می سپرد ، طی مراسم با شکوهی با مردی به نام "صالح زرنگار" پیمان زناشویی بست.
زرنگار دوازده سال از احسان بزرگتر بود . در هیچ دبیرستانی تحصیل نکرده ولی تاجرزاده بسیار ثروتمندی بود که خود نیز با شیوه متفاوتی در امر خرید و فروش ، فعالیت گستده ای داشت. هر چیزی را که ارزان بود و می دانست که در آینده گران خواهد شد ، می خرید و با استفاده از اعتبار و حسن شهرتی که از پدر به ارث برده بود در ازای اجناس خریداری شده پولی نمی پرداخت. دسته چک او در چنین مواردی یار و یاورش بود و آن گاه که زمان موعود فرا می رسید هر آنچه را که خریده بود به بهای گزافی می فروخت. پول فروشندگان اولیه را پرداخت می کرد و چکها را پس می گرفت و از این معاملات سود سرشاری می برد. زرنگار چهره خوش آیندی نداشت. شیک پوش و انسانی مدرن هم نبود. به زحمت می توانست خود را با افراد تحصیل کرده هماهنگ سازد.
البته زرنگار سی و چهار ساله ناگهان از زمین سبز نشد تا با اقدس ازدواج کند و شریک عمر او گردد. این مرد هوشیار که مهمترین اشتغال ذهنی او احتساب ثروت و یا بدهی های دیگران بود، از دو سال پیش یکی از خواستگاران پر و پا قرص اقدس به شمار می رفت. او اقدس را فقط دو بار دیده بود و این برایش کافی بود. به خصوصیات اخلاقی و وضع ظاهری اقدس چندان توجهی نداشت. زرنگار می دانست که اقدس تنها فرزند پدر و مادر خود، برای او گنج بی همتایی ست که تصاحب آن او را در آینده نه چندان دوری، از همه چیز بی نیاز خواهد ساخت. ثروت گوهرتاج از نظر زرنگار غیر قابل شمارش بود و جعفر دانایی نیز مرد بسیار ثروتمندی محسوب می شد.او تصمیم گرفته بود به آنهمه ثروت دست یابد و جز خود ، شخص دیگری را لایق و شایسته تصاحب آن نمی دانست و برای رسیدن به این هدف ، حاضر به پذیرش هرگونه خفت و خواری هم بود.
یک هفته بعد از عروسی عفت و احسان، اقدس در دیداری با زرنگار ، هر دو دستها را بر پهلوها نهاده و در حالی که در طول اتاق پذیرایی با گامهای بلندی راه می رفت، آمرانه سخن می گفت:
-من می خواهم به تهران بروم و برای همیشه در آنجا زندگی کنم و برای انجام چنین کاری بیش از چند ماه به شما مهلت نمی دهم. من احتیاج به خانه مجللی دارم که در آن زندگی کنم و اتومبیل زیبایی که شخصا رانندگی آن را عهده دار شوم تا در تهران به هر نحوی که می خواهم گردش کنم و به هر جایی که دوست می دارم، بروم. اگر نمی توانید چنین شرایطی را بپذیرید و این امکانات را برایم فراهم سازید خیلی زود از این خانه بیرون بروید و هرگز هم برنگردید. فهمیدید آقای محترم؟!
زرنگار، این مرد ثروتمند و بسیار طماع که گویی از روز اول برای نوکر بودن و فرمان بردن آفریده شده و حرص و آز از او توده ای از تفاله و زباله ساخته بود ، پاسخ داد:
-خانم، آ نچه را که شما گفتید می پذیرم و در آینده نیز تمام خواسته های شما را برآورده خواهم ساخت.
احسان و عفت یک هفته قبل از حرکت به تهران، در حالی که لباسهای بسیار زیبا و جالبی به تن داشتند ، در مراسم عقد و عروسی اقدس و زرنگار شرکت کردند.آن شب احسان نیم ساعتی فرصت یافت تا با زرنگار به صحبت بنشیند. برداشت احسان از همسر اقدس چندان مناسب نبود:
"مردی عامی که همه چیز را از دریچه پول می نگرد.تحمل یک مصاحبت طولانی با او دشوار است ولی نا ممکن نیست". ولی سراپای وجود احسان برای زرنگار غیر قابل تحمل جلوه گر شد. جوانی تحصیل کرده، بسیار زیبا و شیک پوش که اعمال و گفتاری دگرگونه داشت:"گویی آقا از نخست وزیر هم بالاتر است". وانگهی احسان خیلی صمیمانه و بسیار با مهر و عطوفت فراوان با اقدس سخن می گفت.پنداری که یکی از اقوام بسیار نزدیک دختری است که زرنگار او را به همسری خود برگزیده است.و این چنین استنباطی برای زرنگار نه تنها خوش آیند نبود بلکه بسیار تلخ و ناگوار هم بود:"باید از این جوان دوری جست و هرگونه رفت و آمدی با او را در آینده بسیار محدودتر ساخت. فاصله دیدارها هر چه طولانی تر، بهتر..." و سه روز بعد، در نشست و گفت و گویی کامل تر، زرنگار با خود گفت:"کمونیست است." حکمی که او آن راعادلانه ومنصفانه می پنداشت و هیچ کونه امکان فرجام خواهی برای احسان، در مورد رای صادره ، باقی نگذاشت. ولی زرنگار نمی دانست که با وجود تمام نا هماهنگی ها بین او و احسان، مجبور است که سالهای بسیاری، دوستی و ارتباط بسیار نزدیکی با این جوان از هر لحاظ ناخوش آیند! بر قرار سازد و به آن ادامه دهد زیرا که خواست عفت و اقدس چنین است... 2-1 |