۴ آذر ۱۳۸۸, ۰۵:۴۵ بعد از ظهر
|
#6 (لینک مستقیم)
|
| مدیر بخش فرهنگ و هنر
تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 6,570
( View Stats)
تشکرها: 61,690
تشکر شده 55,233 بار در 7,212 پست
کتاب مورد علاقه : تاریخی،عاشقانه،جنایی حالت من : | پست بسیار مفید : +21 / -0 +21 امتیاز re: رمان هر چه هستی باش | اولین کار گروهی بچه های نودهشتی سارا موهایش را روی شانه ریخته بود و از پله ها خرامان پایین می آمد. به اطراف نظری انداخت. عجیب بود. همه در حرکت بودند. سوسن تذکراتی به پدر می داد در همان حال چیزی را جابه جا می کرد. امید با تلفن همراهش حرف می زد و از پنجره به بیرون خیره شده بود. ماهرخ خانم عین آدم های گیج از این طرف به آن طرف می رفت و دست به چیزی می کشید. دستان اویزانش دو طرف بدنش را گرفته بود. احساس می کرد بین زمین و هوا معلق است. با بی حالی به سمت سوسن رفت. - مامان اینجا چه خبره؟! اما او با دست اشاره ای کرد تا سارا به کناری برود. اخم های سارا در هم رفت. به لب های مادرش که به تندی تکان می خورد و سعی داشت چیزی را برای پدر توضیح دهد خیره شد. با قهر به سمت ماهرخ رفت اما او هم حال بهتری نداشت. به امید نگاهی کرد. شانه ای بالا انداخت. به سمت او رفت. موهایش را عقب زد و لبخند شیرینش را نثار چشمان متعجب امید کرد. - چیه؟! امید در حالی که گوشیش را خاموش می کرد این را گفت. - هیچی! فقط.. می خوام بدونم تو این خونه این وقت صبح چه خبره. امید نیشخندی زد. انگار سوژه ی جدیدش را یافته بود. - من که بهت گفته بودم توی این خونه هیچکس تو رو آدم.. - امید!! پاهایش را محکم بر زمین کوبید. امید خنده ی بلندی سر داد: - خیلی خب بابا.. امشب مهمون داریم.... از فامیلا... سورپرایز! چینی به پیشانی انداخت: - فامیل؟!! امید دست پیش برد و گونه ی او را کشید: - آره ملوس جان.. قراره عمو و عمه خانم و... ناخود آگاه چهره ی سارا در هم رفت. انگار بقیه ی حرف های امید را نمی شیند. فقط اصواتی گنگ در سرش چرخ می خورد. با شنیدن نام عمه اش تنها یک چیز در نظرش تجسم می یافت. چشمان خاکستری پدرام. سرش را پایین انداخت. سعی کرد ذهنش را روی موضوع دیگری فعال کند. به گوشی امید اشاره ای کرد و گفت: - با کی حرف می زدی؟! امید خیلی خونسرد شانه ای بالا انداخت: - پری! عکس العمل سارا خیلی تند و سریع بود که موجب حیرت امید شد. با چشمان تنگ شده ی خود سعی می کرد به درون امید نفوذ کند. اما انگار نفوذ به چشمان سیاه برادرش غیر ممکن بود. نمی دانست چرا تا اسم پری می آید احساس ترسی عمیق نسبت به نگین تمام وجودش را در بر می گیرد. صدایش گرفته بود. - چی کارت داشت؟! امید نگاه مشکوکی به او انداخت. - کار خاصی نداشت... خب من باید برم جایی کار دارم. دست بلند کرد و دور شد. به رفتن امید خیره شده بود. رفتارش خیلی عجیب بود. یعنی امید هم توی آن لحظه به نگین فکر می کرد! دستانش را روی گیجگاهش فشرد. تیر می کشید. دوست داشت بداند. اینطور نمی شد. باید فکری می کرد تا این پرده ی سیاه از مقابل چشمانش به کنار رود. شاید آن موقع این ندانستن ها هم دیگر وجود نداشت. لبخندی بر لبان خشکش نشست. می دانست باید چه کند. حداقلش این بود که می دانست خودش چه می خواهد. * * * * * به سمت اتاق امید رفت. عصبی بود. اما باید خود را آرام نشان می داد. به اندازه ی کافی با سوسن جر و بحث داشت. پشت در ایستاد. نفس عمیقی کشید. به نقشه هایش فکر کرد. لبخندی عمیق زد و در را آهسته باز کرد. - اجازه هست خان داداش! - تو که درو باز کردی خب بیا تو!! سارا قدم به داخل اتاق گذاشت. امید را در لباس رسمی و کت و شلواری شیک دید. سوتی کشید و با لحنی پر کنایه گفت: - چه خبر!! آقا اینقدر به خودشون رسیدن!! امید در حالی که با کرواتش ور می رفت نگاهی گذرا به سارا انداخت اما برای لحظه ای خشکش زد و دست از کار کشید. با دهانی باز سرتا پای سارا را از نظر گذراند. سارا که تازه متوجه ی نگاه او شده بود به دست و پای خود نگاه کرد و بی حوصله گفت: - چیه؟! امید پوزخندی زد. با انگشت اشاره ای به لباس او کرد. - اینطوری می خوای امشب جلوی عموی عزیزت که تازه از امریکا تشریف فرما شدن حاضر شی! سارا ابروهایش را بالا داد و نگاه دیگری به خود انداخت. یک شلوار جین مدادی با تاپی چسبان به همان رنگ بر تن کرده بود. موهایش را آزاد گذاشته بود تا اطراف شانه های خوش تراشش را بپوشاند. موهای براقش تا سینه هایش می رسید. شانه ای بالا انداخت و گفت: - مگه من چمه؟! لحن امید جدی شد. از او بعید بود. - بگو چت نیست! دختر آخه من آبرو دارم این چیه برداشتی تنت کردی!! آخه این چه سرو وضعیه! دست به نقطه ی حساسی گذاشته بود و این سارا را عصبی می کرد. - سرو وضع من از اون لباسای رسمی تو خیلی بهتره. امید سری تکان داد و با تاسف گفت: - سارا واقعا که مثل بچه ها هستی. مثل بچه دبستانی ها هم لباس می پوشی. موقعی که بهت می گم عزیز دل بابا ناراحت می شی .... خیلی سریع دست به سمت گل سر سفیدی که بر روی موهای سارا بود برد اما سارا سریع تر از او خود را عقب کشید و با خشم به او خیره شد. - آخه این چیه!! این چیه آبجی کوچولو! این فسقلی چیه زدی به سرت که الان بدی دست همون پیش دبستانی پرتش می کنه تو جوب! - دستت و بکش. دیگه به من دست نزنیا! به خودم مربوطه چطوری می گردم. - اینطوری نمی شه. من باید با مامان حرف بزنم. سارا دستی در هوا تکان داد. - لازم نکرده. مامان قبل از تو به اندازه ی کافی صندوق پیشنهادات و انتقادات رو فعال کرده! امید دستانش را از هم باز کرد. - من که می گم که.. تو هم خیلی بچه ای هم آدم نیستی... اصلا جدای از ... انگشت اشاره اش را به سمت امید گرفت: - مواظب حرف زدنت باش امید خان!! روی یک پا چرخید و سعی کرد خنده ی امید را نادیده بگیر. به دستگیره در نرسیده بود که متوقف شد. دندان هایش را روی هم فشرد. اصلا یادش رفته بود که برای چه به اینجا آمده. با دست به پیشانیش کوبید. آرام به سمت امید برگشت. امید داشت روبه روی آینه به موهای مشکیش دست می کشید. نگاهی از آینه به چهره ی متفکر سارا انداخت. - چیه؟! نرفتی... می خوای ادامه بدم ؟! وقت جرو بحث نبود. نفسی کشید و با انگش اشاره گونه اش را خاراند. - خوب راستش امید می دونی... نمی دانست سخت بود یا خود سختش می کرد. اما باید می گفت. وقت منتظر او نمی ماند. چشمانش را بست و تند و سریع گفت: - من می خوام نگین هم دعوت کنم. چند ثانیه ای سکوت بود انگار که امید هم مثل او نفس نمی کشید. نگاهش به نگاه سرد و بی روح امید در آینه افتاد. عضلات فکش سفت بود. با قدری این پا و آن پا کردن ادامه داد: - شنیدی چی گفتم ا...مید!!! مکثی میان نام او انداخت. انگار امید با این حرف به خودش آمده باشدبدون توجه به سارا با قدم هایی سنگین و آرام به سمت در رفت. سارا با تعجب به رفتن او خیره شده بود. نباید می رفت. نباید می گذاشت نقشه هایش نقش بر آب شود. به سمتش رفت و بازویش را کشید. - کجا میری!! با تو بودم امید.. نشنیدی... امید با خشم بازویش را از دست او بیرون کشید. داشت فریاد می زد. انگار اینطوری خالی می شد. - ولم کن! انگار تمام نفس هایش را با گفتن همین کلمه بیرون داده بود. وقتی چشمان وحشتزده ی سارا را دید سعی کرد کمی آرام باشد. می شد فهمید این سعی کردن برایش سخت است. رنج می کشید. سارا این را در نگاه پر التماس او حس می کرد. دستی محکم به موهایش کشید و دستانش را پشت گردنش نگه داشت. لحنش آرام بود اما نفس های تندش چیز دیگری می گفت: - این... این اومدن به من چه ربطی داره سارا... هوم؟! صدایش پر از رنج بود. سارا احساس کرد کسی بر دلش چنگ می اندازد. باز هم نمی دانست او از چه رنج می برد. نگین یا خودش! چرا با خودشان چنین می کردند! - اتفاقا این موضوع به تو مربوط می شه امید جان. - به من!!! سارا سری تکان داد که باعث شد امید خنده ای بلند و عصبی کند. اما ناگهان خنده اش را قطع کرد: - چرا باید اومدن دوست عزیز جناب عالی به من مربوط باشه!! هان!! سارا سعی کرد لحنش را تاثیر گذار کند. در واقع فقط سعی کرد. اما خود می دانست رقت بار تر از این نمی تواند باشد. - خوب ... خوب امید جان می دونی که نگین 2 ساله به خونه ی ما نیومده... می دونی امید.. من.. می خوام این یه شروع باشه برای من و اون. اومدنش و میگما! خب.. از تو هم کمک می خوام... در واقع من و مامان به این نتیجه رسیدیم که تو بهترین گزینه ای. امید ابروهایش را بالا داد و نگاه استفهام آمیزی به سارا کرد. - آ آ آ .. خیلی ببخشید خانم فهیم و دانشمند.. خانم مدافع حقوق دوستان... اون موقع چه نتیجه ای!! نه اصلا می خوام بدونم چه گزینه ای! هان.. - خب... خب اینکه تو زنگ بزنی به... ن...نگین. - من!! - ببین امید خواهش می کنم سخت نگیر. تو فقط باید یه تلفن ساده بزنی ... یه دعوت رسمی رو اعلام کنی... همین. - همین!! آره آره... فقط یه تلفن ساده و یه دعوت رسمی... اما.. - خواهش می کنم امید اما نیار... امید تورو خدا! خود سارا هم نمی دانست چرا این حرفهارا می زند و این کارها را انجام می دهد. چرا می دانست اما التماس کردن نه! هیچ وقت در کارش نبود. امید به چشمان پر از التماس سارا خیره شد. شاید اولین باری بود که التماس کردن او را می دید. با شناختی که از خواهر مغرورش داشت کمی عجیب بود. فقط سری تکان داد. اما همان یک دنیا شادی در نگاه سارا نشاند. امید منتظر این شادی نماند و به سمت در رفت. امشب خیلی چیزها روشن می شد. شاید هم خاموش تر از قبل. باید منتظر ماند. * * * * * * اولین مهمان هایی که وارد شدند عمه آرزو به همراه دو دخترش بود. سارا هیچ وقت رابطه ی خوبی با دخترهای او نداشت. بهتر که فکر می کرد می دید هیچ وقت رابطه ی خوبی با دخترهای فامیل نداشته است. با همه فرق می کرد. گاهی از این همه تفاوت رنج می برد. چون همیشه مرکز نگاه های فامل بود. این نگاه ها به همان جا ختم نمی شد. حرف های زیادی در پشت هر نگاه وجود داشت. مریم و ملیکا دخترهای لوس عمه اش به سردی با او احوالپرسی کردند. اما دقیقا وقتی به امید می رسیدند روی دیگر خود را نشان می دادند. سارا از این دوگانگی ها بیزار بود. دوست داشت زودتر نگین را در کنارش داشته باشد. دوست داشت پدرام نیاید یا حداقل او را نبیند. آره او را می خواست تا توجهی به پدرام نداشته باشد. شاید خودخواهانه به نظر بیاید اما دلیل دیگر آن خود نگین و امید هم بودند. باید خیلی از مسائل را می فهمید. به عمه اش خیره شد. عمه آرزو همسری ثروتمند داشت که سال ها پیش فوت کرده بود و تمام دارایی های کلانش را به همسر عزیز خود سپرده بود. او زنی مقتدر بود که روی پاهای خودش می ایستاد و حرف همیشه حرف خودش بود. اما نمی فهمید چرا دخترانش اینقدر لوس بار آمده اند. با وجود زنی که به تنهایی بار چند کارخانه را به دوش می کشد. هر چه بود رفتار عمه اش با او بهتر از دخترانش بود. شاید چون خیلی ها می گفتند اقتدار او در پا فشاری برای رسیدن به اهدافش به عمه اش رفته است. شاید عمه اش هم این را می دانست. به امید نگاه کرد که گرم گفتگو با دختر عمه هایش بود. چه خنده هایی!!! به نظر نمی آمد که مصنوعی باشد. اما نگاهش! چیزی در نگاهش بود که سارا نمی فهمید. انگار امید از چیزی در هراس بود. یاد مکالمه ی خشک او با نگین افتاد. چطور انقدر خشک و رسمی از او دعوت کرد تا به آنجا بیاید بعد هم خیلی سریع خداحافظی کرد! هر چه بود باعث شده بود که نگین بعد از 2 سال تصمیم به آمدن بگیرد. چشم به در داشت تا نگین بیاید. اما انگار او قصد آمدن نداشت. مهمان بعدی عمویش بود. شاید هم میزبان بود. هر چه باشد این جشن به افتخار آمدن غیر منتظره ی او صورت گرفته بود. چقدر عوض شده بود. 7 سال مدت کمی نیست. انگار که قصد پیر شدن نداشت. تنها موهای کنار شقیقه اش به سفیدی می زد. اما پوست صورتش همچنان صاف و براق بود. به سمت عمویش رفت و به گرمی گونه ی او را بوسید. - به وطن خودت خوش اومدی عمو آرمین سارا می دید که همان موهای جوگندمی چطور باعث جذابیت بیشتر عمویش می شود. به قد و بالای سارا نگاه دقیقی کرد. لبخندی از رضایت زد. - دختر عزیز من چقدر بزرگ شده! اینطور نیست خسرو! به سمتی که عمویش خیره شده بود نگاه کرد تا خسرو را ببیند. با خاطراتی که از زمان بودن خسرو در ذهنش بود توقع داشت او را سرخ و سفید ببیند اما انگار همه چیز تغییر کرده بود. نگاه او به سارا مانند نگاه آدم گرسنه ای به غذای محبوبش بود. احساس مشمئز کننده ای سراسر وجودش را در بر گرفت. خیلی خشک با او احوالپرسی کرد و سعی کرد فشردن دستش را توسط دست های داغ و سوزنده ی خسرو نادیده بگیرد. از گرمی دست او چندشش شد. ملیکا و مریم سوژه ی جدید خود را پیدا کرده بودند. خصوصا ملیکا که 21 سال داشت و تقریبا 1 سال از خسرو کوچکتر بود. اما مریم همسن خود سارا بود. 19 ساله. با این حال مریم توجه بیشترش روی امید بود. خسرو هم به خوبی از آن دو پذیرایی می کرد طوری که اختلاف بین دو خواهر بوجود نیاید. خنده دار بود. پوزخندی زد و رو از آن جمع هفت رنگ گرفت. نگاهش در نگاهی خاکستری گره خورد. - پدرام!! پدرام لبخندی زد و سری تکان داد. اما سارا با خود گفت (کاش اخم می کرد که لااقل از این لبخند های خشک هستش...جن بوداده!) دستش را جلو برد تا به پدرام دست بدهد اما یادش آمد او به هیچ دختری دست نمی دهد. دستانش را سریع به عقب کشید. سعی کرد خودش را گم نکن چون پدرام خیلی تند از کنارش گذشته بود. به پری که با ناز جلو می آمد خیره شد. خواست به پری سلام کند اما او با سرعت غیر قابل باوری به سمت امید هجوم برد! کلمه ی بهتری نمی شود برای رفتار عجیب او انتخاب کرد. با حرص دندان هایش را روی هم سایید. - پس این نگین لعنتی کجاست!!! عمه آزی و شهره همسر عمو آرمین هم صحبت های خوبی برای هم شده بودند و چقدر حرف می زدند. خیلی دوست داشت از جایش بلند می شد و به سمت آن ها می رفت و خیلی جدی می گفت: مهمانان عزیز لطفا کمتر حرف مفت بزنید یا حداقل خالی نبندید. اما حیف این فقط یک آرزو بود و یک آرزو ماند. صدای زنگ باعث شد از جا بپرد و این از نگاه هراسان امید دور نماند. سارا مطمئن شد که او هم حضور نگین را حس کرده است. وقتی چهره ی خالی از رنگ و ریای دوستش را در قاب در دید انگار دنیا را به او داده اند. او را محکم در آغوش کشید و با تمام وجود فشرد. نگین با چشمانی گرد شده به این رفتار او می خندید. - چه خبرته!! دختره ی هردنبیل لهوندی منو... سارا خنده ای کرد و ماچ آبداری روی گونه ی نگین نشاند. - ای قربون دوست یه رنگ خودم. بدون هیچ حرف دیگری خیلی سریع او را به داخل کشید. انقدر سریع این کار را انجام داد که خود نگین هم متوجه نشد چه موقع روبه روی امید ایستاده است. پری با دیدن نگین رنگ از رویش پرید و چنگ در بازوی امید انداخت. با این کار او سارا ارتعاشی سخت در بدن نگین حس کرد و تا آنجا که می توانست در دل خود و پری را نفرین کرد. دیگر لبخند بر لبان نگین نبود. دیگر عضلات صورت امید آرام و بدون لرزش نبود. وقتی نگین وارد آنجا شد یک دنیا زندگی بود اما حالا!!! ثانیه ها به سرعت می گذشت اما انگار آن دو قصد نداشتند دست از آن نگاه خیره به هم بردارند. این نگاه ها لذت زیادی برای سارا داشت. ای کاش پری خفه می شد و دهن گشادش را باز نمی کرد تا این لذت ادامه داشته باشد. - به به سلام نگین خانم... واقعا هیچ وقت فکر نمی کردم بتونید بیاید اینجا!! سارا متعجب به پری خیره شد. از چه حرف می زد. - ببخشید پری جان تونستن و نتونستنش که می تونه چون هر روز جلوی در همین خونه با هم قرار داریم اما اومدن و نیومدنش به خودش مربوطه وگرنه من از خدامه که هر روز پیشم باشه... لبخندی به نگین زد که جوابش را با لبخندی مصنوعی گرفت. صورت پری قرمز شد و سارا از این سرخی عصبانیت لذن برد. امید پوزخندی زد و خیلی خشک گفت: - سلام خانم دادگر... خوش اومدین... دادگر!! این کلمه هزاران بار در ذهن سارا تکرار شد. امید حرف دیگری نزد و نگین هم با همان لحن با او احوالپرسی کرد. در تعجب بود که نگین چطور می تواند به این راحتی لبخند بزند. تعجبی هم نداشت چون هنوز چیزی نمی دانست به خودش تلقین می کرد که می داند. نگین خیلی زود خودش را پیدا کرد. از فرد صبوری چون او دور نبود. کنار هم نشستند و سارا شروع کرد به معرفی افراد فامیل. متوجه ی دستان لرزان نگین بود. اما کاری نمی توانست بکند جز اینکه با وراجی حواسش را پرت کند. نگین لبخندی زد و به خسرو اشاره کرد: - این پسره ی هردنبیل کیه داره با نگاهش منو می خوره!!! خنده ی سارا بلند شد. اما شاد نبود. - والا خودمم موندم.. چی بگم آخه... می ترسم بگم خسرو پس فردا معلوم بشه این یه آدم فضایی گرسنه هستش که خودشو جای خسرو به عموی ساده ی من غالب کرده... نگاهی به یکدیگر کردند و زدند زیر خنده. چشمان نگین پر از تعجب بود. حداقل حواسش پرت شده بود. صدای خسرو در میان خنده هایشان مانند سوهانی بود که بر وجودش کشیده می شد. - من فکر می کردم در گوشی حرف زدن توی ایران زیاد جالب نیست... به لهجه ی مسخره ی او پوزخندی زد و جواب داد: - نه وقتی که دوتا خانم محترم حرف های خیلی خصوصی می زنن... خسرو خنده ی بلندی کرد و دندان های سفیدش را به نمایش گذاشت. خیلی راحت به کنار نگین نشست. سارا سریع دبنال امید گشت و او را دید که بین جمع دخترها در حال حرف زدن است. اما نگاه کوتاهش را روی نگین دید. ای کاش این نگاه انقدر کوتاه نبود. خسرو رو به سارا که ابروهایش را در هم کرده بود گفت: - بهتره بری پدرام عزیز هم صدا کنی... فکر کنم رفته روی تراس.. جمع ما اینطور بهتره... سارا نگاهی به نگین انداخت. اما او بی خیال شانه هایش را بالا انداخت انگار که اصلا برایش مهم نیست خسرو کنارش نشسته است. شاید می خواست مانند امید رفتار کند که از دخترها جدا نمی شد. لعنت به شماها با این رفتارهایتان. نفس عمیقش را با خشونت بیرون فرستاد و به سمت تراس رفت. می دانست این فقط یک نقشه برای تنه ماندن بود. پسره ی عوضی. پدرام را در حالی یافت که به نقطه ای در آسمان خیره شده بود و سیگار می کشید. بیشتر که توجه کرد دید او به دود سیگارش و اشکالی که درست می کرد خیره شده است. آرام صدایش کرد. اما انگار او در آنجا حضور نداشت. چند بار دیگر تکرار کرد. هیچ عکس العملی ندید. به سمت پدرام رفت و دستش را روی شانه ی او گذاشت. - پدرام حواست هست... اما با حرکت ناگهانی پدرام حرفش نیمه کار ماند و به سمت عقب پرت شد. جیغ خفیفی کشید. به دیوار خورده بودو احساس می کرد کمرش درد می کند. با وحشت به پدرام خیره شد. رنگ پدرام مانند گچ شده بود و لب های سفیدش می لرزید. اما چشم های خاکستری اش اینبار به سرخی می زد. حتی رنگ سرخ هم به او می آمد. - دیگه این کارو نکن. لحنش پر از کینه و نفرت بود. سارا با تعجب به لب های لرزان او خیره شد و با ترس سعی کرد کلمات را پیدا کند. - کدو...کدوم کار... پدرام در حالی که تند و بدون وقفه نفس می کشید گفت: - همین.. هیمن... دستت... - د.. دستم چی پدرام! صدای خشمگین پدرام قلبش را شکست. - دیگه به من دست نزن. فهمیدی! سارا با ترس سری تکان داد. خیلی سریع از کنار بدن لرزان سارا گذشت و رفت. بغض عمیقی بر گلویش نشسته بود. احساس خفگی می کرد. اینکه یک پسر به او بگوید به من دست نزن. آن هم با آن نگاه نفرت بار. چطور چیزی به او نگفته بود. چطور به او اجازه داده بود او را به عقب هل دهد و با آن لحن به او دستور دهد. دستش را مشت کرد. چنان فشار می داد که فرو رفتن ناخن هایش را در دستش احساس کرد. اما نگذاشت که بغضش بشکند. نباید خود را ضعیف نشان می داد. - پسره ی عوضی خود خواه... فکر کردی کی هستی.. به حسابت می رسم... صاف ایستاد. مشتش را باز کرد. لباسش را مرتب کرد. چندبار بر صورتش ضربه زد. سعی کرد لبخند بزند. حتما قیافه اش تماشایی شده بود. نباید طولش دهد. وقتی داخل رفت نگین را دید که از خسرو فاصله گرفته و صورتش نشان از عصبانیتش دارد. امید هم با پری و پدرام در کنار خسرو نشسته بودند. رفتار پدرام از یادش رفت. چون چیز بهتری توجهش را جلب کرده بود. آن هم نگاه های خشمگین و گاه و بی گاه امید به خسرو بود. صدای مریم را شنید. - خانم نوازده نمی خوای یه تکونی به این خاک خورده بدی... با دیدن ویولونش در دستان مریم تمام وجودش پر از خشم شد. چطور جرعت کرده بود بدون اجازه به اتاقش برود و بدون اجازه به عزیز ترین وسیله اش دست بزند. صدای خسرو باعث شد کمی از این فکر که مریم را له کند فاصله بگیرد. - خانم شما رفتی پدرام رو بیاری یا خودت بمونی... دندان هایش را با تمام وجود بهم سایید. باید فردا پیش یک دندان پزشک متخصص برود. اینطوری چیزی از دندان هایش نمی ماند. نگاهش با نگاه خاکستری او تلاقی کرد. با خشم از او رو گرفت. از این راهرو یک نفر رد شده، مثِ وقتایی که تو ناراحتی
نفس می کشم با تمام وجود، عجب عطر خوبی زده لعنتی! با من حرف بزن | نادیا.م و هیوا.ب برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید |
| |