نمایش پست تنها
قدیمی ۲۷ مهر ۱۳۸۸, ۰۴:۲۰ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
shabnamm
کاربر حرفه ای
 
shabnamm آواتار ها
 
shabnamm به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض re: رمان در انتظار شهرزاد | رویا سیناپور (تایپ)

فصل 3-5


دروغ می گفتم،قصد داشتم یکسره بروم مطب و هر چه زودتر نامه را به دست فرشته برسانم.
موهایم را شستم و بهترین لباسم را پوشدیم و کفش هایم را واکس زدم.
نسیم ملایمی می وزید و برگهای زرد درختان را از شاخه جدا می کرد و رقصان به زمین دعوت می کرد.شور و شوق عجیبی داشتم.به فرشته چه بگویم؟خجالت می کشم حرف برنم.او چه می گوید؟چه روز زیباییت امروز ،رنگ آسمان شفاف تر از روزهای گذشته است،خورشید پرنور تر شده ،هواتغییر کرده یا حال من نسبت به روزهای گذشته فرق کرده؟
رسیدم مطب،کلید را در قفل چرخاندم و آهسته در را گشودم.
قاسم؟
صدایی آشنا و گیرا..برگشتم،خودش بود.فرشته،پاهایم سست شدند،نگاهم را به چشمش دوختم،برقی در چشمانش جهید،برقی که قلبم را به آتش کشید و حالم را دگرگون کرد.
نمیدانم چه مرگم شده بود،هیچ یک از اعضای بدنم به فرمان مغزم عمل نمی کردند،دستم روی نامه لغزید و گفتم:بگیرید مال شماست.
نگاه کوتاهی به نامه انداخت و آن را از دستم گرفت و چشمم به لبخندش بود،لبخندی که تنها مفهومش رضای خاطرش بود.
گفتم:لطفا اینجا نخوانید.
گفت:»چشم« و بسرعت دور شد.با نگاهم تعقیبش کردم تا از پیچ کوچه گذشت.با گامهای سست پله های مطب را بالا می رفتم که ناگهان شهرزاد رو به رویم ظاهر شد:» صبح بخیر قاسم خان«.
باز در لحن بیانش نشانی از حقارت یافتم.لباس کوتاهی پوشیده و کلاه بر سرش گذاشته بود،لبخندش تمسخر آمیز به نظرم رسید،چشمان درشت و مشکی اش را خمار کرد و گفت:» شیک و پیک کردی آقا؟«
- بدون تامل گفتم:عصر می خواهم یلدا را ببرم سینما.
اوه که اینطور!خوب شد...حداقل چشم هایم به دیدن این یلدا خانم روشن می شود.از پدرم شنیدم که دختر زیباییست.
- دکتر لطف دارند.
از کنار شهرزاد که می گذشتم،بوی عطرش مستم کرد،آه چه بوی خوشیه...!
راستی قاسم...،از بابت پولی که قرض دادی ممنونم،بعد صدایش را پایین تر آورد و ادامه داد:» این هم پولی که... .«
دستش را با اسکناس پس زدم و گفتم:فعلا لازمش ندارم،پیش خودت باشد.خنده زیرکانه ای کرد و گفت:» من خرجش می کنم ها...،بعد می ترسم بدقول شوم.«
و دوباره پول را بطرفم گرفت.:»خجالت نکش،پول خودت است،بگیر لازمت می شود.«
راست می گفت با اینکه پول خودم بود اما خجالت می کشیدم بگیرم.از همان دوران کودکی طوری با من رفتار کرده بود که همیشه حس می کردم نسبت به او حقیر و بی اراده هستم.
دستی زیر موهای سشوار کشیده اش که به طور مرتبی از زیر کلاهش بیرون زده بودند ،کشید و از پله ها پایین رفت.
نمی دانم چرا به خودم اجازه دادم که بپرسم:امروز مدرسه نمی روی؟
برگشت و با نگاه جذابش دلم را فرو ریخت،اما دیر نپایید که لحن بیانش تا مغز استخوانم را سوزاند :» به شما مربوط می شود؟«
باز از خجالت سرم را پایین انداختم و گفتم:منظوری نداشتم.
قدمی برداشت و دلم ضعف رفت،اما جرات نمی کردم بیش از یک لحظه نگاهش کنم.خودم را به میز کارم رساندم و مشغول نوشتن شدم.دلم دنباال شهرزاد رفت،اما فکرم همدم نام و یاد فرشته بود.
انگار مغزم قلبم را مجبور می کرد که محبت فرشته را بپذیرد و خودش را آواره شهرزاد و قلب سنگی اش بکند.
ظهر بود و صدای اذان از بلندگوی مسجد محل شنیده میشد،فقط یک بیمار نشسته بود،نگاهم به راه پله مانده بود.پس چرا فرشته نیامد!مگر وقت تزریقش نیست؟الان می آید...همین حالا پیدایش می شود.از صدای بسته شدن در ورودی تکان کوچکی خوردم.خوشحال شدم اما خوب که گوش دادم،صدای تق تق پاشنه های کفش شهرزاد بود.گویی نوک پاشنه ها را روی قلب من می کوبید.نفسم به شماره افتاد و بسختی آب دهانم را قورت دادم نگاهم به نوک قلم دوختم.نمی دانستم چه می نویسم و تمام حواسم به شهرزاد بود.اما مگر این دل به خود جرات باختن می داد؟
چه عجب امروز خلوت است.
با شنیدن صدای ظریفش تمام اعضای بدنم بی حس شدند،اما به روی خودم نیاوردم و بی آنکه نگاهش کنم،گفتم:صبح شلوغ بود.
جدی؟پس خسته نباشی.
آخ که خستگی یک جا از بدن بی حسم خارج شد.نفس راحتی کشیدم و زیر چشمی نگاهش کردم.پاهای خوش تراشش چشم را خیره می کرد و کمر باریکش زیر آن لباس پلیسه کوتاه،اندامش را زیباتر جلوه می داد.بیماری که روی صندلی نشسته بود،متوجه نگاه دزدانه من شد و لبخندی مرموز زد و بعد از رفتن شهرزاد به اتاقشان آهسته گفت:»به ایشان علاقه داری؟«


خودم را به کوچه علی چپ زدم و گفتم:نوبت شماست،بفرمایید شانس آوردم کهدر همان لحظه در اتاق دکتر مشیری باز شد و بیماری که از قبل داخلبود،بیرون آمد.
نیم ساعت دیگر گذشت ،باز دلم پی شهرزاد به اتاق رفته بود و روح محتاج بهمحبتم در جستجوی فرشته جلوی در کشیک می داد.ساعت یک بعد از ظهر بود کهانتظارم به سر رسید و فرشته آمد.از جا پریدم و سلام کردم.آمپول و سرنگ رااز دستش گرفتم،اولین باری بود که هنگام تزریق دستم می لرزید و در عوض باراولی بود که فرشته از تزریق نمی ترسید و سفارش نمی کرد که آرام تزریق کنم.
به جای التماس کردن و گفتن آخ،آهسته گفت:» وقت داری امروز با هم بریم بیرون.«
خنده ام گرفته بود،اما خودم را کنترل کردم و آهسته تر از خودش گفتم:قولداده ام امرزو یلدا را به سینما ببرم،اگر دوست داری تو هم بیا.
بلند شد،لباسش را مرتب کرد و گفت:»حتما می آیم،ساعت چند می روی؟«
ساعت شش مطب را تعطیل می کنم،جلوی در منتظر باش.
سرفه کنان گفت:» پس تا ساعت شش خداحافظ.«
دلم نمی خواست از کنارم برود،به محبتش نیازمند بودم.ای کاش این محبت را در وجود شهرزاد می یافتم.
مدام به عقربه های ساعت نگاه می کردم.
-قاسم پس چرا نمی آیی؟ غذا سرد شد.
دکتر مشیری بود که صدایم می کرد،منتظر بودم تا وقت رفتنم فرشته را باور کنم.
صدای بسته شدن در پایین را شنیدم.در فکر بودم و بی اراده به سوی اتاق دکتر مشیری روانه شدم



بگذار عشق مال ِ کسانی باشد که سفاهت ِ عاشق پیشگی دارند...
من و تو شجاعت عاقل بودن داریم...
آنقدر که بدانیم ٬ وقتی عشق از در می آید رنج است که با آن
خروار خروار بر سر آوار می شود...

ویرایش توسط shabnamm : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۱:۲۰ بعد از ظهر
shabnamm آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :