نمایش پست تنها
قدیمی ۲۶ مهر ۱۳۸۸, ۱۰:۲۱ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
shabnamm
کاربر حرفه ای
 
shabnamm آواتار ها
 
shabnamm به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض re: رمان در انتظار شهرزاد | رویا سیناپور (تایپ)

فصل 2-5

- قاسم جان آب برایت بریزم...؟قاسم جان به خاطر تو خورش را ترش تر کردم.قاسم جان فردا چی می خوری برایت درست کنم؟
و در جواب تمام محبت های مادر فقط یک جمله می گفتم:شرمنده هستم مادر.
یلدا سفرا را جمع کرد و مشغول درس خواندن شد،مادر در عالم خودش غرق بود و بافتنی می بافت،طبق معمول یک ژاکت برای من.
گوشه ای نشستم و کتابم را باز کردم.نامه را از جیبم در آوردم و لای کتاب گذاشتم،چشمم به جمله های نامه بود و با تلفظ هر کلمه دلم ضعف می رفت.کی صبح می شود؟آیا دوباره فرشته را می بینم؟جواب نامه اش را چه بنویسم؟
کتاب می خوانی قاسم؟
صدای یلدا بود که سر از درس و مشقش برداشته بود،هول شدم و کتابم را بستم:تو به کار خودت برس.
با چشمان آبی اش که آدم را یاد چشم عروسک می انداخت به صورتم خیره شد و گفت:قول فردا را که فراموش نکردی؟
چه قولی بچه؟مگه تو درس و مشق نداری؟اصلا بگو ببینم فردا چه امتحانی داری؟گفت: علوم و چند بار سرفه کرد.
مادر که تازه متوجه صحبت های من و یلدا شده بود بافتنی اش را گوشه ای رها کرد و گفت:» راست می گوید مادر جان،هیچ وقت قول دروغ به بچه نده.«
یک چشمم به چشمهای معصوم یلدا بود و چشم دیگرم به لرزش دستهای مادر در حین چای ریختن.به ناچار گفتم:فردا که از مدرسه برگشتی بیا مطب،نترس از آمپول خبری نیست،فقط یک شربت سینه ،بعد هم طبق قولی که داده ام می رویم سینما،حالا راضی شدی؟
دستهای کوچکش را دور گردنم حلقه کرد و گفت:»وای قاسم تو چقدر خوبی.«
آنوقت صدای خنده مکرر و کوتاه مادر بلند شد :» الهی خیر ببینی قاسم جان.«
نیمه های شب بود که بلند شدم و آهسته فتیله گردسوز را بالا کشیدم.سکوت شب مجبورم می کرد که آهسته ورق بزنم تا مادر و یلدا از خواب بیدار نشوند.هر دو آرام کنار یکدیگر به خواب سنگینی فرو رفته بودند.
کمی فکر کردم و بعد با احتیاط قلم و کاغذی برداشتم و شروع کردم به نوشتن:



فرشته من!
اگر راست گفته باشی،جوابت را نه با نوشتن بلکه در عمل ثابت می کنم.

فقط همین را نوشتم و به رختخواب رفتم.تا صبح که فرشته را ببینم.چشم بر هم نگذاشتم.به آسمان نگاه می کردم و در انتظار سپیده دم لحظه شماری می کردم و پنهان شدن ستاره های چشمک زن را یکی یکی شماره می کردم.
نفس عمیق بود یا آه...؟نمی دانم.آهسته چشم بر هم گذشاتم و سعی کردم آرامش را به وجودم دعوت کنم،اما مگر می شد،مگر انتظار امانم می داد.
صبح زود از رختخواب جدا شدم و جلوی آینه رفتم،لباسم را عوض کردم و موهایم را به یک طرف شانه زدمفآن طور که می خواستم حالت نمی گرفت.یلدا را از خواب بیدار کردم ؛یلدا جان!یک کتری آب برایم گرم می کنی؟
مادر در خواب ناله کرد:یلدا جان ببین قاسم چه می خواهد؟
یلدا با تلاش چشم هایش را گشود و خمیازه ای کشید .دستش را گرفتم و وادارش کردم که بلند شود و کاری را که خواستم انجام دهد.
تا لحظه ای که کتری جوش آمد،جلوی آینه ایستاده بودم و با سر و صورتم ور می رفتم،تازه ریش و سبیل در آورده بود و صورتم کمی تیره تر شده بود .دتسی به ابروهای بهم پیوسته و پرپشتم کشیدم ،ابروهای کشیده ای که تا حد شقیقه رشد کرده بودند،به چشم هایم نگاه کردم و حرف دکتر مشیری را به یاد آوردم که می گفت:
» خوش به حالت قاسم،با این چشمان درشت خمار و این مژه های بلند تو اگر دختر بودی که...«
آب گرم شد قاسم،می خواهی موهایت را بشوری؟
هیس!الان عزیز بیدار می شود.
دوباره مادر در خواب ناله کرد :»سرما می خوری پسر جان،تو مگر پری روز حمام نبودی؟«ابروهایم را در هم کشیدم و به یلدا که باعث بیدار شدن عزیز شده بود،چشم غره رفتم و در همان حالت با لحن به ظاهر ملایمی گفتم:دوباره موهایم چرب شده عزیز ،خوب نیست نامرتب بروم مطب.
مگه امروز دبیرستان نمی روی؟
چرا می روم،اما فقط یک زنگ درس داریم،از آن طرف می روم مطب.




بگذار عشق مال ِ کسانی باشد که سفاهت ِ عاشق پیشگی دارند...
من و تو شجاعت عاقل بودن داریم...
آنقدر که بدانیم ٬ وقتی عشق از در می آید رنج است که با آن
خروار خروار بر سر آوار می شود...

ویرایش توسط shabnamm : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۱:۱۸ بعد از ظهر
shabnamm آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :