نمایش پست تنها
قدیمی ۲۱ مهر ۱۳۸۸, ۰۵:۲۳ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
shabnamm
کاربر حرفه ای
 
shabnamm آواتار ها
 
shabnamm به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض re: رمان در انتظار شهرزاد | رویا سیناپور (تایپ)


فصل 1-5


ده سال گذشت.یلدا در کلاس پنجم درس می خواند و برای مادر مونسی دلسوز شده بود.من جوانی هفده ساله بودم که هم تحصیل می کردم و هم به عنوان منشی و دستیار در مطب دکتر مشیری کار می کردم.
کار تزریق و پانسمان هم انجام می دادم،به قول مادرم دیگر برای خودم دکتر شده بودم.مواقع بیکاری کتابم را می خواندم و یا مطب را نظافت می کردم.
شهرزاد دخترجوان و زیبایی شده بود:رنگ چشمهایش مشکی بود و موهای بلند و مشکی اش تا حد کمرش می رسیدند و آن قدر پرپشت بودند که بافته اش حداقل به ضخامت ده سانتی متر میش د،دلبری های روی پیشانی اش صورت او را جذاب تر کرده بودند.
عصر بود و بیماران نوبت نشسته بودند،مطب را تازه رنگ کرده بودیم و بوی رنگ فضای ساختمان را در بر گرفته بود.
شماره دوازده،نوبت شماست آقا...
پشت میز کارم نشسته بودم و با دقت کارم را انجام میدادم و پول ویزیت را از بیماران می گرفتم و تو کشو می گذاشتم.مشغول نوشتن نام یکی از بیمارها بودم که شهرزاد از پله ها بالا آمد.آن روز کت و دامن مخمل مشکی با بلوز سفید پوشیده بود.نگاه تندی به من انداخت و رو به رویم ایستاد،دستهایش را روی میز گذاشت و کمی به جلو خم شد:
»قاسم،پنجاه تومان پول بده به من،اما به پدرم حرفی نزنی ها...؟«
طبق معمول دست تو کشو کردم و پول را جلویش گذاشتم:برای من دردسر درست نکنی...؟فردا باید حساب و کتاب پس بدهم.
- من کی بدقولی کردم...؟آقا قاسم خان؟
راست می گفت .لجباز و مغرور بود،اما بدقول هرگز!کار همیشگی اش بود،مقداری پول می برد و در اولین فرصت بر می گرداند.
پول را برداشت و گفت:» امشب از حقوق خودت بگذار،من تا چند روز دیگر پول را به تو می دهم.«
با این که حقوقم را لازم داشتم،اما قبول کردم و او آن قدر مغرور بود که حتی یکبار هم تشکر نکرد و بدون خداحافظی از پله ها سرازیر شد.
صدای زنگ مطب دکتر مشیری تیر نگاهم را از اندام شهرزاد جدا کرد.از جا پریدم و در اتاق را گشودم و در یک چشم به هم زدن خودم را برای تزریق یک آمپول آمپی سیلین آماده کردم.بیمار دختر جوانی بود که بیماری آسم داشت و بیشتر وقتها هم با عفونت سینه درگیر بود.دو سالی میشد که برای معالجه پیش دکتر مشیری می آمد.با روحیه اش کاملا آشنا بودم،بشدت از تزریق وحشت داشت و هر بار برای آرام تزریق کردن آمپولش کلی التماسم می کرد.
- آماده ای فرشته؟باز که شروع کردی،نترس آرام می زنم،دستت را بردار اینطوری نمی توانم... .
ملتمسانه میان حرفم پرید:» خواهش می کنم آقا قاسم...وای وای یواش،تو رو خدا مثل دفعه قبلی بزن که...«
تا خواست جمله اش را تکمیل کند ،سر سرنگ را توی عضله اش فرو بردم و داد کشید.پنبه را چند بار جای سرنگ کشیدم و گفتم: تمام شد،در عمرم دختر به...
نگذاشت حرفم را تمام کنم برگشت و نگاه تندش را به من دوخت و گفت:» ترسو هستم؟«
نمی دانم چرا نگاهم را از نگاهش می گرفتم.سر به زیر افکندم و سعی کردم بی آنکه نگاهش کنم،جوابش را بدهم،اما نشد،انگار دعوتم می کرد و با چشمانم ارتباط برقرار کرده بود.حس عجیبی به وجودم غلبه کرده بود.دزدانه نگاهش کردم،هنوز خیره نگاهم می کرد.حس کردم از خجالت سرخ شده ام.یکباره دست هایم شروع به لرزیدن کردند،یک قدم به عقب برداشتم که گفت:» جوابم را ندادی قاسم؟«
بار اولی بود که قاسم صدایم می کرد.برگشتم و گفتم: نه منظورم ترسو نبود.
بعد از پشت بیرون آمدم و به میزم پناه بردم،فرشته که انگار قصد جانم را کرده بود،به فاصله یک قدم در کنار میزم ایستاد.چشمان درشت قهوه ای رنگش را چند بار چرخاند و بالاخره دست در کیفش کرد،و یک اسکناس دو تومانی روی میزم گذاشت و گفت:» بقیه اش باشد برای دفعه بعد ،ما که هر روز مزاحم شما می شویم.« بعد نگاه پر عشوه اش را از نگاهم گرفت و رفت.
ساعتی در فکر حرف ها و حرکاتش بودم.گاهی چهره اش در برابر دیدگانم مجسم می شد،غمزه ها و عشوه هایش که یادم می افتاد،دلم را به تاپ و توپ می انداخت.شاید دلم می خواست دوباره برگردد...شاید هم...؟نمی دانم...در آن لحظه حال واقعی خودم را نمی فهمیدم.براستی احساساتی شده بودم و تحت تاثیر رفتار فرشته قرار گرفته بودم.
قاسم؟
سرم را بلند کردم.دکتر مشیری بود.به خودم آمدم،عرق سردی روی پیشانی ام نشسته بود،گفتم بله دکتر؟
از جا بلند شدم و هر دو دستم را به لبه های میز تکیه دادم،پاهایم می لرزند؟شاید از فکر فرشته بود.به روی خودم نیاوردم و در انتظار بیان دکتر مشیری ساکت نگاهش کردم.
قاسم برو در پایین را ببند.من باید جایی بروم،مطب را تعطیل کن و قبل از اینکه به خانه بروی دخل را بشمار ،فردا صبح تحویل می گیرم.راستی فراموش نکن حقوق خودت را برداری.
چشم آقای دکتر.شما بروید.من مطب را تمیز می کنم و بعد هم دخل را حساب می کنم.
بعد دکتر مشیری انگار که داشت با خودش حرف می زد،گفت:»شهرزاد هنوز برنگشته؟«
هول شدم و مثل مادری که قصد دارد روی کار خطای فرزندش سرپوش بگذارد،گفتم:چرا برگشت! اما دوباره رفت.کار داشت.خواست از شما اجازه بگیرد،ولی مریض داخل مطب بود و به من گفت که به شما بگویم.
دکتر مشیری که شاید متوجه دروغهای من شده بود با دست به صندلی پشت سرم اشاره کرد و گفت:»بنشین پسرم،همین امشب باید تکلیفم را با این دختره ول ...« و حرفش را برید و در عوض به من گفت:» من رفتم،حواست به مطب باشد.«
ساعت شش بعد از ظهر بود که دکتر رفت.ر اولین فرصت مطب را نظافت کردم و سپس حقوقم را برداشتم.بجای پولی که به شهرزاد قرض داده بودم،یک اسکناس پنجاه تومانی را روی پولهای دکتر گذاشتم.خیالم راحت شد،در مطب را قفل کردم و آماده رفتن شدم.پله ها را پایین می رفتم که صدای زنگ در آمد،از روی پله پرسیدم :کیه؟مطب تعطیل است،لطفا صبح تشریف بیاورید.
صدای شهرزاد را شنیدم که گفت:»بیا باز کن قاسم،من هستم«و بعد صداهای غش غش خنده و هیاهوی غریب به صدایش اضافه شد.بسرعت پله ها را پایین رفتم و در را گشودم،شهرزاد تو چهارچوب در قرار گرفت و به دوستانش که پشت سرش ایستاده بودند،اشاره کرد و همراه با های های خنده گفت:»بچه ها بیایید تو«و بعد رو کرد به مئ و اضافه کرد:» قاسم...قاسم جان...یک زحمتی می کشی؟«بعد دستش را داخل کیفش برد و مقداری پول در آورد:» بگیر...یک بسته سیگار،کمی هم تنقلات بخر.تو چی می خواستی آیلین جان؟...آهان یادم آمد...کتاب را ولش کن،فردا می خری،فعلا بیا تو.«
دوباره زدند زیر خنده و پشت سر هم پله ها را بالا رفتند.با مچاله ی پولها یک دستم به در بود و دست دیگرم به علامت تعجب زیر چانه ام قرار گرفت،از طرز لباس پوشیدن شهرزاد و دوستانش حالم به هم می خورد.چاک دامنش تا جایی کشیده می شد که حتی از فکرش هم عرق شرم روی پیشانی ام می نشست.
به دستور شهرزاد خانم به خیابان اصلی رفتم و هر آنچه خواسته بود ،تهیه کردم و برگشتم.صدای خنده دختر ها مطب را می لرزاند.خدا را شکر می کردم که دکتر مشیری هنوز برنگشته بود،وگرنه کلی سوال پیچم می کرد و مجبور بودم تو عذاب پاسخ به سوالهای دکتر قرار بگیرم.در واقع هر اتفاقی تو مطب رخ می داد دکتر از چشم من می دید.
حوصله غر غرهای دکتر را نداشتم.کلید را برداشتم و از مطب خارج شدم.صدای شهرزاد چندین بار توی گوشم پخش شد که می گفت:» مرسی قاسم جان،زحمت کشیدی،بگذار جلوی در.«انگار که من نوکر در خانه پدرش بودم...! یا شاید هم بودم و خودم باور نداشتم.
گام های بلندم نشانه عصبانیتم بود.زیر لب غر می زدم:خجالت هم نمی کشید،دختره وقیح پررو،مرتب دستور می دهد،باید موضوع را به پدرش...اما نه،دکتر مشیری فقط منتظر یک بهانه است که مثل آتشفشان آماده فوران کند،نباید من عامل این آشوب بشوم.در ضمن... .
-سلام قاسم!
صدا از پشت سرم بود.ایستادم،صدایی آشنا که جرات حرکت را از پاهایم گرفته بود،صدای فرشته بود.به سویش چرخیدم و آهسته جواب سلامشش را دادم.رنگش کمی پریده بود،پرسیدم:هنوز خانه نرفتی؟
فقط یک کلمه گفت نه و سر به زیر افکند.
در آن کوچه باریک چند لحظه بین من و فرشته سکوت برقرار شد .سکوتی که هزاران سوال را در خود نهفته داشت.او چه می خواست؟ برای چه خانه نرفته بود؟چرا دنبال من آمده؟نکند در تمام این لحظه ها مرا تعقیب می کرد؟نکند مرا...؟
و چواب هیچ یک را نمی دانستم.سوال هایی که مغزم را احاطه کرده و منتظر جواب بودند.
بالاخره سکوت را شکستم و من من کنان گفتم: اگر امری دارید بفرمایید،با صدایی لرزان که از ته گلویش بر می خواست جواب داد:» می خواستم این نامه را بخوانید.«و دستش را بسویم دراز کرد.چشمم به نامه ای افتاد که نامه لای انگشتانش می لرزید.مثل برق گرفته ها خشکم زده بود.بی اراده دستم را از جیب در آوردم و نامه را گرفتم.هنوز درست و حسابی نامه در دستم جای نگرفته بود که فرشته از جلوی چشمم غیب شد.درست مثل چکه آبی که به زمین فرو می رود.
نمی دانم چرا در گشودن نامه آن قدر عجله به خرج دادم.قلبم همانند پرنده اسیری می تپید،در هر لحظه چندین بار نفسم به شماره افتاده بود.تکه های پاره پاکت نامه را آهسته و بی حوصله روی زمین می ریختند و من چشم بر کلمات نامه دوخته بودم.

به نام خدای عاشقان
ترسم از این است که گرمای سلامم را بر روی
کاغذ بی روح و سفید حس نکنی نوشتم دوستت دارم،
ترسم از این است که حرفم را باور نداشته باشی.
نوشتم جواب نامه ام را بنویس می ترسم جوابی نداشته باشی.

می نویسم خداحافظ.اما قاسم جان می ترسم که
برای همیشه باشد.

»دوستدارت فرشته«

بی حس شدم.کاغذ به سنگینی آهن پاره ای در دستم آویزان شده بود.چشم به پیچ کوچه دوخته بودم تا شاید بیاید و حالم را متوجه شود،اما آسمان تیره و تیره تر شد و فرشته نیامد.
شب بود که به خانه برگشتم ،نامه را در جیب پیراهنم پنهان کردم.از عنوان کردن این مسائل با مادرم شرم داشتم.برای مادرم من همیشه همان قاسم کوچولوی مظلوم بودم و او نمی خواست و یا نمی توانست باور کند که من به سن جوانی رسیده ام.
- قاسم جان!شاه پسرم! خسته نباشی مادر،بیا جلو...شام را کشیده ام،یلدا جان برو برای قاسم ترشی بیاور.
اشتها نداشتم،حتی لحظه ای از فکر نامه بیرون نمی آمدم.کلمات جلوی چشمانم رژه می رفتند،دوستت دارم...دوستت دارم...می ترسم...میترسم..به یاد تو...به یاد تو...خداحافظ...
- چی شده پسرم؟حالت خوش نیست؟
موهای سپید مادرم که تنها یادگار روزگار تلخ گذشته بود نگاهم را جلب کرد،چروکهای زیر چشمهای خسته اش،ترک های کف دست ها و روی لب هایش .ظرف ترشی را از دست یلدا می گرفت که لحظه ای متوجه لرزش دستش شدم.خسته بود اما امیدوار و تنها امید زندگی اش یک دانه پسرش بود ،من بودم.
رفتم کنار سفره نشستم و وانمود کردم که گرسنه هستم.نباید با سکوتم آرامش آن دو ستم کشیده را به هم می زدمفآنهایی که صبح تا شام چشم به در می دوختند تا لنگه در باز شود و من با لی های خندان و دست پر وارد بشوم.به قول مادرم که از بچگی این جمله را با گوشم آشنا ساخته بود،من مرد خانه بودم.




بگذار عشق مال ِ کسانی باشد که سفاهت ِ عاشق پیشگی دارند...
من و تو شجاعت عاقل بودن داریم...
آنقدر که بدانیم ٬ وقتی عشق از در می آید رنج است که با آن
خروار خروار بر سر آوار می شود...

ویرایش توسط shabnamm : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۱:۱۶ بعد از ظهر
shabnamm آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :