نمایش پست تنها
قدیمی ۲۱ مهر ۱۳۸۸, ۰۵:۱۸ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
shabnamm
کاربر حرفه ای
 
shabnamm آواتار ها
 
shabnamm به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض re: رمان در انتظار شهرزاد | رویا سیناپور (تایپ)

فصل 4

روزها یکی پس از دیگری سپری می شدند و من روز به روز بزرگ تر می شدم.یک سال گذشت.
مادر روزها در منزل یک خانواده ارمنی کار می کرد و از من فقط توقع درس خواندن داشت،وجدانم قبول نمی کرد و هر شب به نوعی صحبت از کار به میان می آوردم و سعی می کردم تا ذهنش را آماده کنم که اجازه بدهد من هم در جایی کار کنم و خرج خودم را در بیاورم.
تیر ماه بود ،گرمای شدید آدم را بی تاب می کرد،سمیه خانم پی دوا و دکتر یلدا بود ،می گفت اسهال و استفراغ گرفته.
من و یلدا کنار حوض وسط حیاط نشسته بودیم و مراقب بودم تا قایقهای کاغذی مان غرق نشوند.دست هایم را زیر چانه گذاشته بودم و به فکر مهدی فرو رفتم.از آن حوض متنفر بودم ،از آب بدم می آمد، » بچه ها بیایید تو ، گرما زده می شوید ها...«
صدای مادرم بود.بعد از مرگ مهدی سایه به سایه مراقب من بود.برگشتم به طرفش و گفتم: چشم،الان می آیم تو.
بعد رو کردم به لیلا و ادامه دادم: بلند شو لیلا.
با خوشحالی از جا پرید و گفت: » آخ جان، پدرم برگشت...پدرم برگشت...« هر وقت به حال لیلا که دست نوازشگر پدر را احساس می کرد،حسودی می کردم به یاد شهرزاد می افتادم و به او حق می دادم.
- بیا قاسم جان،بیا این سبد را ببر بگذار توی ماشین ،دیر شده،الان صدای پدر لیلا در می آید.
- چشم سمیه خانم،الان می برم.
بعد با تمام قدرت سبد پر از ظرف را برداشتم و خودم را به کامیون پدر لیلا رساندم.قرار بود همراه لیلا و خانواده اش برویم فشم،منطقه تفریحی در خارج از شهر.می گفتند آن منطقه باغ دارد و باغات است و هوای خوبی دارد.البته در بین صحبت های مادر و سمیه خانم به این موضوع پی برده بودم که این سفر کوتاه تنها به دلیل بیماری یلداست.
مادرم تعارف می کرد و می گفت:» ما مزاحم نمی شویم«،اما سمیه خانم اصرار می کرد که:» من دست تنها هستم و از خدا می خواهم که شما در کنارم باشید،قاسم جان هم با لیلا بازی می کند و...«
بالاخره مادرم قبول کرد که همراه آنها برویم.از ته دل خوشحال بودم.بالا و پایین می پریدم و ابراز خوشحالی می کردم .
-لیلا توپ بیاور،طناب و توپ بیاور،طناب بیار که تاب ببندیم ،مادرت می گوید آن جا درخت های بلندی دارد.
-آره تازه رودخانه هم دارد.
همین که اسم رودخانه را شنیدم،لبخندم برچیده شد و برای اینکه از خوشحالی لحظه ایم کاسته نشود ،پرسیدم:
- کوه هم دارد؟
- آره دارد.
- آخ جان می رویم کوهنوردی،اما...
- اما چی قاسم؟
نگاهی به کفش هایم انداختم ،از بغل شکافته بودند.
گفتم:
- من که کفش ندارم.
انگار که دلش برایم سوخته بود،بسرعت رفت منزل خودشان و یک جفت کفش آورد و گفت:
- » اینها را بپوش فکر کنم اندازه پایت شود.«
- نمی خواهم لیلا ،اینها دخترانه اند.همین کفش های خودم بهتر است.
بعد به ظاهر خندیدم و ادامه دادم:
- با همین ها هم می شود رفت کوهنوردی .مگر نه؟
فقط سرش را تکان داد و کفش هایم خیره شد.
آن قدر خوشحال بودم که پارگی کفش هایم چندان مهم نبود .مرتب آن منطقه تفریحی را به خاطر می آوردم.کوه،رودخانه،باغ میوه....آخ جان.
هنگامی که قصد سوار شدن داشتیم،متوجه شدیم که قسمت جلوی کامیون جایی برای من و مادرم نیست و قرار شد ما برویم قسمت پشت کامیون بنشینیم.
یلدا مرتب گریه می کرد ،مادرم اصرار کرد که یلدا را به او بدهند تا شاید بتواند آرامش کند..
پشت کامیون روی گلیم کوچکی که انداخته بودند،نشستیم.یلدا در آغوش مادرم یا نگاه کنجکاوش مناظر اطراف را می نگریست،لپ های قرمز و چشمهای آبی رنگش با یکدیگر می جنگیدند،لب هایش به اندازه یک فندق بودند،دست های تپل و سفیدش را مرتب بالا و پایین می برد و صداهای شیرینی از خود در می آورد.مادرم مرتب زیر کردنش را می بوسید و مثل بچه خودش ،قربان صدقه اش می رفت.بارها شنیده بودم که به سمیه خانم می گفت:»به دلیل آن که هنگام بدنیا آمدن یلدا بالای سرش بودم و لحظه اول خودم در آغوش گرفتمش درست به اندازه قاسم دوستش دارم.«
پشت کامیون مرتب تکان می خوردیم و بالا و پایین می رفتیم،صدای زیق و زاق یلدا مرا هم به خنده انداخته بود.
- مادر! بگو لیلا هم بیاید اینجا،می خواهم با او بازی کنم.
- نه قاسم جان،شیطانی می کنید کار دستمان می دهید.کمی دیگر طاقت بیاوری ،می رسیم.همین یک گردنه را بالا برویم منظره های آن سوی کوه را فشم می گویند.
خواستم برخیزم که مادرم بازویم را گرفت و نگذاشت حرکت کنم.
- می فتی قاسم جان،من که این بچه را بغل کرده ام و نمی توانم از تو هم مواظبت کنم،خودت باید مراقب باشی پسرم.
عصر بود و هوا رو به خنکی می رفت،گردنه را بالا می رفتیم که ناگهان صدای بوق شیپوری کامیون را شنیدم و دیگر هیچ چیز نفهمیدم.
- کجا هستم؟وای که چقدر بدنم درد می کند،سرم باند پیچی شده است،پاهایم در گچ هستند ،آخ همه چیز یادم آمد،مادرم،مادرم کجاست؟آقای دکتر مادرم کجاست؟
- آرام باش پسرم.کم کم پیراهن سفید دکتر را تار می دیدم.می خواستم فریاد بزنم ،مادرم را می خواستم،نکند مادرم؟
نه خدا نکند.دوباره چند بار دیگر صحنه تصادف در خاطرم زنده شد.کامیون ما چپ کرد،اما هر چه کردم دیگر چیزی به یاد نمی آوردم.بقیه کجا هستند؟سمیه خانم،لیلا...؟
پرستاری با سرنگ بالای سرم حاضر شد،دستش را روی شکمم گذاشت و بعد اشاره کرد که برگردم.پرسیدم: شما می دانید مادرم کجاست؟
لبخند را که بر لبانش دیدم،کمی خیالم راحت شد.اما دوباره سوالم را تکرار کردم،این بار در حالی که وادارم می کرد کمی برگردم گفت:
» مادرت حالش خوب است،همین طور خواهر کوچولویت.«
- خواهر کوچولویم؟
بسرعت چهره یلدا را مجسم کردم.لحظه ای صدای خنده اش در گوشم پیچید،این بار از درد آمپول جیغ کوتاهی کشیدم و بعد پرسیدم : خانم پرستار می توانم مادرم را ببینم؟
- البته ،اما تو که نمی توانی با این پاها حرکت کنی،تا صبح صبر کن،مادرت می آید همین اتاق.حالا راضی شدی آقا پسر با معرفت.آفرین...
خندیدم و ملحفه را رویم کشیدم.از ذوق دیدار مادرم تا نیمه های شب خواب به چشمم نیامد،انگار سالها بود که او را ندیده بودم.
بالاخره صبح شد،وقتی چشم گشودم مادرم را بالای سرم دیدم.یک دستش در گچ بود و به گردنش آویخته بود.درد خودم را فراموش کردم و با گریه گفتم:
چی شده عزیز؟شما حالتان خوب است؟دستت چی شده؟
گفت:
الهی مادر قربانت برود،مادر خوبم،یلدا...
» یلدا هم خوب است« اما، و زود زد زیر گریه.
چی شده عزیز،دستت درد می کند؟
نه گفت و ز اتاق خارج شد.
چند روز بعد دلیل ناراحتی اش را فهمیدم.اما باورش بسیار مشکل بود.البته نه برای من که سنی نداشتم،برای مادرم که مرتب اشک می ریخت.
تصادف شدیدی بود،سمیه خانم و شوهرش و همین طور لیلا در اثر چپ کردن کامیون کشته شده بودند.
گریه های مادردل سنگ را نرم می کرد،گویی که سمیه خانم خواهرش بود و لیلا فرزند دیگرش.چنان غوغایی در بیمارستان راه انداخته بود که تمام پرسنل از حال طبیعی خودشان خارج شده بودند.مادرم ناله می کرد و یلدا را در آغوش می فشرد.»یلدا جان بی مادر شدی،یتیم شدی،آخه تو برای یتیم شدن خیلی کوچک هستی.الهی بمیرم...چه اتفاقی افتاد،مادرت کجا رفت؟چی به سرت آمد؟«
چادر مادر را گرفته بودم و گریه می کردم.به صورت معصوم یلدا نگاه می کردم و اشک امانم نمی داد.طفلک بیچاره انگار که می دانست چه بلایی سر خانواده اش آمده،سوزناک اشک می ریخت و نق می زد.مادر با گوشه چادرش آب بینی یلدا را گرفت و دستی به موهای طلایی اش که عرق کشیده بود،کشید.
از آن روز به بعد ،زندگی ما شکل دیگری به خود گرفت.
برادر سمیه خانم که تنها کس و کار آن خانواده بود و بعد ها فهمیدم که معتاد بوده،آمد و تمام دار و ندار آن خانواده بخت برگشته را فروخت و برد.یلدا با اصرار زیاد مادر پیشمان زندگی می کرد.انگار خدا خواسته بود که این بچه از قبل به مادرم انس داشته باشد،خیلی کم دلتنگی می کرد.
دیگر مادرم نمی توانست سر کارش برود و تمام وقت در خانه بود و از یلدا مراقبت می کرد و من هم برایش شیر گاو می خریدم و لباسهایش را می شستم.
خانه مان دوباره رنگ و روحی تازه به خود گرفته بود.
غش غش خنده ها و ناله های شبانه کودک بی سرپرستی که دامان ما پناه آورده بود ،جای خالی مهدی را برایمان پر می کرد.
- قاسم جان! بلند شو برق را روشن کن،انگار دلش درد می کند.
توی اتاق قدم می زد و برایش لالایی می خواند من هم برایش شکلک در می آوردم تا خنده اش بگیرد،بالا می پریدم و خودم را روی زمین می انداختم،با انگشت هایم سایه روی دیوار می انداختم و به نحوی آرامش می کردم.یلدا بیش از حد به من وابسته شده بود،روزها چهار دست و پا دنبالم می آمد،هر جا که می رفتم نق می زد و گریه می کرد،مادر غر غر کنان می گفت:»نبرش توی حیاط،دستش کثیف می شود.«
برای یلدا چهارچرخه ای از جعبه میوه درست کردم و طنابی به آن آویختم برای بازی وس رگرمی اش او را در جعبه می گذاشتم و دور حیاط می گرداندم،دست هایش را به لبه ای جعبه می گرفت و ریسه می رفت،صورتش را می بوسیدم ،دستهای گرد و سفیدش را می بوسیدم و مراقب بودم که دست روی زمین نگذارد.
- قاسم جان،چند لحظه ای از اتاق برو بیرون تا لباس های یلدا جان را عوض کنم.باز می گفتم،چشم و به حیاط می رفتم.اما همان چند دقیقه هم طاقت دوری اش را نداشتم،این فرشته کوچک را خدا از آسمان به خانه ما فرستاده بود تا دوباره نور و گرمایی به محفل سرد ما ببخشد.
به این ترتیب حدود یک ماه گذشت،همه چیز عادی بود،غیر از...
فقط مشکلی که داشتیم،مشکل مادی بود.پس اندازمان تمام شده بود و نیاز به پول داشتیم.باید فکری می کردیم.مادر که نمی توانست یلدا را تنها بگذارد و از خانه بیرون برود،پس باید من به فکر می بودم.یک فکر تازه... .
با اصرار فراوان ،مادر را راضی کردم.هر روز به دنبال کار می گشتم.رفتم پیش اوستا حبیب خیاط،اما فقط چند روز مزد داد و گفت : شاگرد نیم خواهم. در واقع منظورش این بود که من به درد کار خیاطی نمی خورم.چند روزی هم پیش رحیم آهنگر کار کردم و چند روز هم در مغازه فرش فروشی شاگردی کردم....اما نشد،فایده ای نداشت،خیلی بچه دست و پا چلفتی ای بودم و از پس هیچ کاری بر نمی آمدم.به قول حاج فریدون نمی توانستم گلیم خودم را از اب بیرون بکشم.هر روز غروب با مزد کمی به خانه بر می گشتم و می گفتم باید از فردا دنبال یک کار دیگر بگردم.آن شب مادر خوشحال تر از شب های گذشته بود،شام مفصلی پخته بود و روی ایوان منتظر نشسته بود.به محض ورود سراغ یلدا را گرفتم،گفت:» هیس! بچه خوابیده،خبر خوشی دارم.برو دست و رویت را بشور و بیا که خیلی حرف دارم.«
- چه خبر شده؟حوصله ندارم،حاج فریدون هم قبولم نکرد،می گوید سر و زبان ندارم،فردا می روم... .
مادر نگذاشت حرفم تمام شود و گفت:» فردا می روی مطب دکتر مشیری.«
- اما من که بیمار نیستم عزیز.
- می دانم پسرم،می روی مطب تا کار یاد بگیری.با دکتر مشیری صحبت کردمريالقرار شد بروی و چند وقتی در مطب کار کنی.
میان حرف مادرم پریدم و گفتم: چه کاری؟دکتری؟من که اصلا س از این جور کارها در نمی آورم.
- یادت می دهد،غصه نخور پسرم،دکتر مشیری تو را مثل شهرزاد دوست دارد.
بعد ها فهمیدم فقط می خواسته ثواب کند که مرا قبول کرده.به اصرار مادرم از صبح روز بعد به مطب رفتم.شهرزاد را ندیدم،سراغش را هم نگرفتم و از این که نبود خوشحال بودم.
- سلام دکتر مشیری،مادرم گفت از امروز می توانم بیایم ...
دکتر مشیری چند قدم به طرفم برداشت و دستی روی موهایم کشید :»مگر مدرسه نمی روی پسرجان؟«
- می روم دکتر،اما...
نگذاشت حرفم را تمام کنم با صراحت و با دلسوزی گفت:» از امروز باید مدرسه هم بروی،نگران کار هم نباش،کافی ست بعد از ظهر ها بیایی مطب،خودم کار یادت می دهم.مزد خوبی هم میگیری،دیگر غصه نخوری ها....؟«
گردنم را کج کردم و گفتم چشم آقای دکتر.
- پس معطل نکن قاسم جان.
بعد نگاهی به ساعت مچی اش کرد و گفت:» هنوز فرصت هست،برو کیف و کتابت را بردار و برو مدرسه،تا درس نخوانی که چیزی یاد نمی گیری.تو می توانی در آینده یک پزشک ماهر شوی.فقط باید قول بدهی که خبو درس بخوانی.«
- چشم آقای دکتر.
دکتر مشیری نگاه پر از محبتش را به چشمم دوخت و دست در جیبش کرد و یک اسکناس دو تومانی در آورد و کف دستم گذاشت.
- این هم مزد امروزت،بده دست مادرت،بعد از ظهر هم بیا مطب که خیلی کار دارم.گفتم:چشم آقای دکتر و خوشحال و راضی از مطب بیرون آمدم.هم چون پرنده ای می پریدم.گویی دیگر غصه ای نداشتم،هم چنان،که اسکناس را کف دستم می فشردم،راه خانه را در پیش گرفتم.
در خانه نیمه باز بود.با عجله دویدم تو حیاط و مادرم را صدا زدم:
عزیز جان بیا...عزیز جان بیا...
مادر در حالی که یلدا را در آغوش گرفته بود از اتاق بیرون آمد:
» چیه داد و فریاد راه انداختی قاسم؟بچه از خواب پرید.«
اسکناس را جلوی برق آفتاب گرفتم و گفتم:» نگاه کن عزیز،مزد امروزم است که از پیش گرفتم،تازه از امروز می توانم هم درس بخوانم و هم کار کنم،چطور است عزیز؟
کیف و کتابم را از عزیز گرفتم و راهی مدرسه شدم.
بعد از ظهر به مطب رفتم .طبق دستور دکتر ،اول پله ها را تمیز کردم و بعد میز کار و اتاقش را.تمام وسایلی را که روی میز بود ضد عفونی کردم.با دقت به گفته ها و نصیحت های دکتر مشیری عمل می کردم.هر کاری می گفت به خوبی انجام می دادم.شهرزاد چپ می رفت و راست می آمد،مسخره ام می کرد،اما من فقط به مادرم وی لدا فکر می کردم.به خرجی روزانه و به شام شب.هیچ توجهی هم به رفتارهای لجوجانه شهرزاد نداشتم.
با پا به سطل پر از اب و کف می زد و همینکه سطل را وارونه می کرد،غش غش می خندید و فرار می کرد،دوباره مجبور بودم تمام ایوان و پله ها را دستمال بکشم.بعضی وقتها دست کثیف و روغنی اش را به نرده ها می مالید و همین که چشمش به من می افتاد،به نرده اشاره می کرد و با لحنی تند می گفت:» این جا را که خوب تمیز نکردی قاسم،الان می روم به پدرم می گویم.« بعد چرخی به دامن پرچین و کوتاهش می داد و زمزمه کنان از ایوان می گذشت،جای کفش های گلی اش روی پله ها باقی می ماند و من فقط سکوت می کردم.
چاره ای نداشتم و از همه جا ناامید بودم.اگر کار نمی کردم خرج خانه از کجا می رسید؟بنابراین بی آن که حرفی بزنم،دوباره و چند باره پله ها را می شستم.
صدای دکتر مشیری را از داخل مطب شنیدم:»بیا اینجا ببینم قاسم،روی این وسایل چرا مو ریخته؟کی اینجا ناخن کوتاه کرده؟چرا سطل آشغال روی زمین ریخته؟حواست کجاست پسر؟مگر نگفتم تا وقتی بر می گردم مطب مثل گل شده باشد؟
با عجله سطل و دستمال را رها کردم و دست هایم را شستم و ضد عفونی کردم و بعد وارد مطب شدم.دوباره وسایل را ضد عفونی کردم،میز را دستمال کشیدم و آشغال ها را جمع کردم.کف مطب را جارو کردم و با دقت شستم و برای تهویه هوا پنجره ها را باز گذاشتم.همه جا بوی تمیزی می داد.بوی مواد ضدعفونی کننده توی فضای مطب پیچیده بود.
دکتر مشیری لبخند رضایت بر لبانش نقش بست و یک اسکناس تازه تو دستم گذاشت و گفت:قاسم جان،برو هر چه دلت می خواهد برای خانه بخر،به مادرت هم سلام برسان و بگو فردا برای شستن لباس ها و ملحفه ها بیاید.
- چشم آقای دکتر.
هر روز با دست پر به خانه بر می گشتم.گوشت و برنج را مادرم می خرید و میوه و سبزی را من.تو صف نانوایی می ایستادم،حتی نفت را هم خودم می گرفتم.همسایه ها برایم دل می سوزاندن:»طفلکی نمی تواند این پیت ها ی سنگین را بلند بکند،چکار کند سنگین است،بیچاره جثه ای برای این همه کار ندارد.«دیگری با نگاه پر از ترحم می گفت:» خدا نکند هیچ بچه ای یتیم شود.تورو خدا نگاه کن با چه تلاشی این پاکت ها را به خانه می برد.«
مادرم می گفت:» دیگر مرد شده ای قاسم جان.مرد این خانه،خدا را شکر که پسری مثل تو دارم.«




بگذار عشق مال ِ کسانی باشد که سفاهت ِ عاشق پیشگی دارند...
من و تو شجاعت عاقل بودن داریم...
آنقدر که بدانیم ٬ وقتی عشق از در می آید رنج است که با آن
خروار خروار بر سر آوار می شود...

ویرایش توسط shabnamm : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۱:۱۵ بعد از ظهر
shabnamm آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :