نمایش پست تنها
قدیمی ۲۱ مهر ۱۳۸۸, ۰۸:۳۶ قبل از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
sama33
کاربر حرفه ای
 
sama33 آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض Re: داستان دنباله دار((به یاد مانده))از آناهیتا شاهپوری

هرگونه كپي برداري از اين داستان ممنوع و موجب پيگرد قانوني است.
قسمت دهم

میدونستم اگه هر روز جای بحث و طفره رفتن از اوامر مامان بود امروز رو نمیشه مثل روزهای دیگه دونست به همین خاطر وقتی از اتاق خارج شد با وجود تمام بی میلي که داشتم از جام بلند شدم . وقتی از حمام بیرون اومدم بابا اومده بود و در حیاط با ماشینش ور میرفت مامان میز ناهار و آماده کرده بود و کلی سفارش که : افسانه موهات رو خوب خشک کن ، مواظبت کن دوباره سرما نخوری ، لباس گرم بپوش و ....

هر سه نفر سر میز ناهار آماده شدیم مامان مثل همیشه مرتب و منظم با تمام سادگی میز ناهار رو چیده بود با اینکه حالم خوب شده بود ولی بی اشتها بودم وقتی مامان برام برنج می کشید سریع اعتراض کردم که زیاد نکش ...مامان در حالیکه به من نگاه می کرد گفت : خودتو لوس نکن مثل آدم غذاتو بخور برای چی خودت رو ازغذا میندازی ؟!

با اعتراض بیشتری گفتم : مامان خواهش می کنم ، گفتم زیاد نکش ، خوب سیرم !

در این موقع بابا صداش بلند شد:خانم راحتش بذار ؛ چرا اصرار می کنی ؟ مگه بچه اس هرچقدر که خودش تشخیص بده کافیه نه اون مقداری که شما در نظر داری .

مامان آهسته کفگیر رو سر جاش گذاشت و دیگه بحث نکرد کمی خورشت برایم ریخت و من مشغول خوردن شدم بابا اصلاً به من نگاه نمی کرد و من از این بابت کمی احساس آرامش می کردم ولی نمی دونم چرا دوست داشتم زودتر ناهارم رو تموم کنم و به اتاق بر گردم .خیلی زود ناهارم رو تمام کردم وقتی خواستم از جام بلند بشم مامان گفت:افسانه پذیرایی رو گرد گیری کن .

به طرف کشو رفتم و دستمال تمیزی رو برداشتم و به پذبرایی رفتم همه جا از تمیزی برق میزد و به جرات می تونم قسم بخورم که حتی ذره ای خاک در هیچ کجای اون به چشم نمی خورد ،با این حال حدس زدم مامان از اینکه بگذاره من تنها باشم ناراضیه و به همین خاطر احتمالاً تا موعد مقرر به من اجازه نخواهد داد که زیاد تنها باشم . میدونستم هدف اون از این کار اینه که من تنها نمونم و قضیه ی امشب رو برای خودم بزرگ نکنم .بعد از اینکه همه جا رو گرد گیری کردم به آشپزخانه برگشتم بابا ناهارش تموم شده بود و فهمیدم که خیال استراحت داره چون به سمت پله ها رفت و وقتی داشت از پله ها بالا می رفت گفت:مهین من رو یک ساعت دیگه بیدار کن .

و بعد از پله ها بالا رفت مامان گفت : کاری که نداری خوب بیشتر استراحت کن .

بابا که حالا به بالای پله ها و جلوی در اتاق خواب خودشان رسیده بود گفت : نه باید ماشین رو به تعمیرگاه ببرم یادت نره یک ساعت دیگه بیدارم کن .

و بعد داخل اتاق شد و درب رو بست .مامان میز ناهار را جمع کرده بود؛ به طرف ظرفشویی رفتم دستکشها رو برداشتم و شروع به شستن ظرفها کردم مامان خیلی ساکت بود میدونستم تمام فکر و ذکرش اینه که امشب رو به بهترین وضع ممکن به سرانجام برسونه.با اینکه وانمود میکردم ظرفها رو میشورم ولی کاملاً متوجه بودم که مامان با چه وسواسی ظرفهای پذیرایی شب رو از کابینت بیرون می گذاره ! آخه بعضی از ظرفهاش مخصوص بود و در هر مهمونی اونها رو به کار نمی گرفت .میدیدم که چطور با وسواسی که فقط خاص خودش بود پیش دستی های میوه رو نگاه می کنه تا نکنه شکسته یا ترکی داشته باشد یا مثلاً انتخاب ظرف میوه چقدر براش مهمه و شاید نزدیک به ده بار میوه ها را نگاه کرد و بعد به ظرفهای بلور میوه بالاخره یکی را انتخاب کرد .در تمام این مدت هیچ حرفی بین من و مامان زده نشد .ظرفها رو که شستم به گفته ی مامان پرتقالها و نارنگی ها رو هم با ابر و ریکا حسابی شستم تا حسابی حسابی براق و تمیز بشن بعد هم سیب ها و خیار ها را که خوب شستم و خشک کردم طبق دستور مامان اونها رو با مقدار بسیار بسیار کمی روغن مایع که به یک دستمال تمیز مالیده شده بود حسابی براق کردم .ولی برای چیدن میوه ها خود مامان دست به کار شد و واقعاً که سلیقه به کار میبرد اونقدر در چیدن میوه ی درون ظرف سلیقه داشت که زبانزد فامیل بود وقتی میوه ها رو می چید واقعاً آدم حیفش میومد اونها رو بخوره اونقدر که قشنگ چیده شده بود .مرتب کردن فنجانهای چای و قند و خلاصه همه ی چیزهایی که مد نظر مامان بود بالاخره همونطور که فکرش رو میکرد درست در ساعت 7:30 تموم شده و تا اومدن مهمون ها فقط نیم ساعت مونده بود .در حالیکه حسابی خسته و کلافه شده بودم از این همه وسواسی که مامان به خرج میداد تازه فهمیدم که نوبت به خودم رسیده چرا که مامان من رو بالا به اتاق خواب خودشون برد .با خستگی زیاد پشت سرش راه می رفتم وقتی به اتاق داخل شدیم با اشاره دستش فهمیدم که باید روی تخت خوابشون بشینم .مامان در کمد اتاق رو باز کرد و از داخل آن یک چادر نماز سفید با گلهای قرمز ریز بیرون آورد اونقدر چادر قشنگ بود که بی اختیار از جام بلند شدم مامان اون رو به دستم داد و گفت: مبارک باشه ؛ انشا الله همیشه خوشبخت باشی .

بی معطلی چادر رو باز کردم و اونرو روی سرم گذاشتم جلوی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم .چقدر این چادر قشنگ بود به مامان گفتم : این رو دیگه کی آماده کرده بودی ؟!

مامان خنده ای کرد و گفت : هر وقت مادر شدی می فهمی یک مادر کی اینکارها رو انجام میده !

روی تخت نشست و همینطور که چادر را روی سر من مرتب می کرد گفت : مادر جان ، افسانه ، مهمان ها که اومدن تا صدات نکردم داخل اتاق نیا ؛وقتی که صدات کردم همین چادر رو سرت می کنی اون پیرهن لیموئیت رو هم می پوشی که آستین بلند و یقه شکاری داره فهمیدی ؟!

گفتم : بله .

ادامه داد : وقتی اومدی داخل سلام می کنی ولی به طرف کسی نمیری برای روبوسی ؛ من یه جايی می شینم که کنارم جای خالی باشه بعد که سلام کردی میای کنار من میشینی هر وقت موقعش شد می فرستمت بری چایی بیاری .موقع چایی آوردن هم حواست باشه چایي رو توی نعلبکی ها یا سینی نریزی .برای تعارف کردن هم اول از مادر پسر یا هر خانم دیگه ايي که به نظر خودت بزرگتر میاد شروع میکنی که اگه معمولاً اشتباه حدس زده باشی با راهنمایی مهمون ها متوجه می شی که از چه کسی باید تعارف رو شروع کنی .خوب اینها رو که فهمیدی !

چادر رو از روی سرم برداشتم و در حالیکه دوباره اونرو تا میکردم گفتم : خوب بعد از تعارف چایی ها باید چی کار کنم ؟

مامان گفت:هیچي مثل یه دختر خوب از اتاق بیرون می ری ، صدات در نمیاد تا وقتی که صدای خدا حافظی رو بشنوی بیرون میایی و خیلی سنگین خداحافظی میکنی اگه خانمی طرفت اومد که ببوستت تو هم جلو میری در غیر این صورت سرجات می ایستی و خداحافظی میکنی ؛ فهمیدی ؟!

با خنده گفتم : با توضیحاتی که شما میدی انگار میخوام کنکور بدم .

مامان در حالیکه بازوی من رو گرفته بود و من رو به بیرون از اتاق خودشون می فرستاد گفت : این کنکور از کنکور درست هم مهمتره؛ حالا برو به اتاقت و لباست رو بپوش .

از اتاقشون بیرون اومدم مامان به داخل اتاق خودشون برگشت میدونستم خودشم می خواد لباس عوض کنه به اتاق خودم رفتم در کمد رو باز کردم و پیراهن لیمویی رو که مامان سفارش کرده بود بیرون آوردمخودم عاشق این لباس بودم صدای بابا رو از پایین شنیدم که مامان رو صدا می کرد و بعدم صدای مامان اومد که به دنبال جواب دادن به بابا پایین می رفت فهمیدم چقدر سریع خودش لباسش رو عوض کرده ؛سریع منم مشغول شدم و بعد از تعویض لباسم به موهام شونه زدم و اونها رو مرتب پشت سرم بستم نمی دونم از هیجان بود یا از خجالت ولی لپام حسابی گل انداخته بود .جورابم رو هم که پوشیدم از اتاقم بیرون و به اتاق مامان رفتم و چادر را که روی تخت جا گذاشته بودم برداشتم و به طبقه ی پایین رفتم .بابا سعی داشت به من نگاه نکنه و با گفتن مطالبی راجع به ماشین و تعمیرگاه ، خودش رو با مامان سر گرم کرده بود مامان هم یه چادر سفید با خالهای مشکی روی سرش انداخته بود و آخرین وارسی ها رو انجام میداد بابا هم لباسش رو عوض کرده بود ساعت دقیقاً 8:15 دقیقه بود که زنگ در به صدا در اومد .با اشاره ی مامان من به آشپزخونه رفتم و بابا اف اف رو برداشت و بعد از سلام و تعارف مختصری صدای باز شدن درب حیاط رو شنیدم و بعد مامان و بابا برای استقبال به طرف درب هال رفتن .من پشت دیوار آشپزخونه ایستادم و درب آشپزخونه رو تا اونجا که امکان داشت بستم .صداهایی رو از حیاط می شنیدم که با سلام و علیک و تعارف به طرف درب هال می اومدن هرچی صداها نزدیک تر می شد ضربان قلب منم شدیدتر میشد در بین صداها ، شنیدن صدای یک نفر برام خیلی خیلی عجیب می اومد تا جایی که به گوش های خودم شک کرده بودم و با تمام قدرت گوشم رو به درز لای درب آشپز خونه چسبوندم تا بهتر بشنوم .نه ! من اشتباه نمی کردم در بین صداها و تعارفات و سلام و احوال پرسیها امکان نداشت که من صدای مهناز رو اشتباه شنیده باشم .بله اون صدای آشنا ، صدای کسی جز مهناز نبود !!! باورم نمیشد ، اون اینجا چي کار میکرد ؟! اصلاً نمی تونستم ارتباط مهمونی امشب رو با مهناز پیدا کنم .کم کم همه وارد خونه شدن و به راهنمایی بابا همه به پذیرایی رفتن ؛ دائماً خدا خدا میکردم شاید مامان به آشپزخونه بیاد و ارتباط مهناز رو به این موضوع برام روشن کنه ولی هرچي انتظار کشیدم مامان نیومد .دیگه حسابی کلافه شده بودم و زمان برام به کندی می گذشت صدای حرف و خنده از پذیرایی به گوشم میرسید ولی به قدری عصبی شده بودم که هیچی از حرفها نمی فهمیدم اونقدر دستهام رو توی هم فشار داده بودم که هر دو دستم به شدت قرمز شده بود یکدفعه متوجه صدای مامان شدم ، خوب که گوش کردم فهمیدم اشتباه نکردم ، داره من رو صدا می کنه .چادر رو روی سرم مرتب کردم و در حالیکه به هر چیزی فکر می کردم به غیر از حرفها و تذکرات مامان و بیشتر به این موضوع که مهناز در این ماجرا چه نقشی داره وارد پذیرایی شدم ،جلوي درب ایستادم و سلا م کردم ؛ چشمم روی مهناز که لبخند شیطنت آمیزی روی لبش بود خشک شد ولی خیلی زود خنده ی خودش رو جمع کرد .با اومدن من به پذیرایی همه از جاشون بلند شدن خیلی سریع نگاهی گذرا به همه کردم و با یک نگاه فهمیدم به غیر از مامان و بابا جمعاً دو خانم چادری که یکی مامان مهناز بود به همراه دو مرد دیگه که باز یکی از اونها بابای مهناز بود و خود مهناز که میشدن پنج نفر در پذيرايي حضور دارن.مامان طبق برنامه ریزی قبلیش درست جایی نشسته بود که کنارش یه صندلی خالی قرار داشت رفتم و کنار مامان قرار گرفتم و بعد از تعارفات بابا و مامان که مهمونها رو دعوت به نشستن می کردن منم نشستم .سرم پایین بود و فقط پاهای مهمونها رو می دیدم که یک دفعه با صدای خانم چادری که نمیشناختم سرم رو بالا گرفتم .

-: مهناز جون تو دوست به این قشنگی داشتی و هیچ وقت به من نگفته بودی ؟! ولی دیدی تقدیر چه جوری باعث شد بدون اینکه تو معرفی کنی امیر خودش تونست این کار رو بکنه ؟!

صدای مامان رو شنیدم که گفت : خانم فتحی شما لطف دارید .

تازه فهمیدم که مهناز با این مسئله چه ارتباطی داره ....مهناز برام گفته بود که عموش فوت کرده و زن عموش با دو پسرش زندگی می کنه ، می گفت که همیشه فکر میکرده زن عموش اون رو برای پسر عموش می خواسته و تازه فهمیدم که این خانم زن عموی مهناز و پسری هم که به اصطلاح حکم خواستگار من رو داشت همون پسر عموی مهناز هستش.تازه به یاد حرفهای امروز مهناز افتادم ؛ پس مهناز همه چیز رو می دونست و تموم سعیش این بود که من رو به حرف بیاره و من چقدر ساده بودم و فکر میکردم این موضوع رو نباید کسی حتی صمیمی ترین دوست من متوجه بشه ! مهناز با خنده گفت : آخه من فکر میکردم شما من رو برای امیر می خواید بگیرید !

مادر مهناز با خنده ای شبیه به خود مهناز گفت : وا بلا از سر امیر دور باشه ، تو رو بگیره واسه چی ؟! مگه بلای جون می خواد ؟!

و خانم چادری که حالا می دونستم مادر شخصی به نام امیر است گفت : مهناز جان به عنوان یه مادر بهت اطمینان میدم که سلیقه ی امیر اصلاً چیزی مثل تو نبود !

برای یک لحظه توجهم به بابا و کسی که باهاش آروم آروم در حال صحبت بود جلب شد وقتی چشمم به نفر بغل دستی بابا افتاد تازه چهره ی اون راننده رو به یاد آوردم ؛ بله ، خودش بود.در این موقع صدای بابای مهناز بلند شد که خیلی گرم و صمیمی بود :خوب آقای شفیعی ، حالا که افسانه جون هم تشریف آوردن بهتره موضوعات مهمتر رو مطرح کنیم...............و بعد این طور شروع کرد:اولاً پسر برادرم رو از هر لحاظ که شما بخواید تضمین می کنم و حاضرم برای این تضمین رگ خودم رو گرو بذارم ؛ تو زن گرفتن همیشه سخت می گرفت و ما می گفتیم امیر با این اخلاقی که داره و این سخت گیری هاش اصلاً زن نخواهد گرفت ؛ ولی وقتی فهمیدم که دختر مورد علاقه اش رو پیدا کرده اول خیلی تعجب کردم اما موقعی که فهمیدم اون دختر خانم کسی نیست جز افسانه جون واقعاً به انتخاب امیر احسنت گفتم .

از طرز حرف زدن پدر مهناز خوشم اومده بود ، خیلی با سیاست حرف می زد نه تنها از پسر برادرش تعریف می کرد بلکه سعی می کرد یک جورایی حالیه اونها هم بکنه که من هم دختر بدی نیستم .بابای مهناز در حالیکه یک پاش رو روی پای دیگرش جابجا میکرد گفت :امیر خان ما به خاطر همین سخت گیریش کمی سنش برای داماد شدن بالا رفته و لی به همون نسبت تجربه ی درست زندگی کردن رو به دست آورده در حال حاضرم تازه سرگرد خلبان نیروی هوایی شده، الحمدالله خونه هم داره و از حقوق خوبی برخورداره که اینها همه مربوط به مسائل مادی می شه .... حالا بریم سر معنویات که از مادیات بیشتر داره، شکر خدا نماز خوونه و مومن و ...

در این موقع بابا حرف آقای فتحی رو قطع کرد و گفت:آقای فتحی ..... برای من همیشه این مسئله آخر مهم بود که الحمد الله مطمئنم کردید به نظر من جوونی که نماز بخوونه و مومن به دین واقعي باشه نه متظاهر به دين خیلی از مسائلش از قبل حل شده اس.

در این لحظه آقای فتحی که جعبه ی شیرینی رو که روی میز بود برداشت و درش رو باز کرد و شروع به تعارف کردن نمود مامان به من اشاره کرد که:برو چایی بیار .

از جام بلند شدم و به آشپزخونه رفتم ، مهناز هم به دنبال من اومد .وقتی وارد آشپزخونه شدیم برگشتم و گفتم : مهناز ، خیلی موذی هستی .

منو بغل کرد و گفت : من موذی هستم یا تو ؟! که از صبح خودم رو کشتم بهم بگی شب چه اتفاقی تو خونتون می خواد بیفته ولی صدا از دیوار در اومد که از تو در نیومد ؛ ولی به جون افسانه منم دیشب همه چیز رو فهمیدم ، اونم چه جوری برات بگم باور می کنی ....

بهش گفتم : خوب حالا باشه بعد فعلا برو پیش مهمونها تا من چایی رو بیارم .

در حالیکه طبق عادت همیشگیش به میوه ی روی میز آشپزخونه ناخونک می زد گفت : نمی خوای کمکت کنم ؟!

گفتم : نه فقط تو رو خدا برو بذار سفارش های مامان از یادم نره ، برو بذار مثل آدم چایی بیارم .

با خنده گفت : می خوای به جای تو من چایی ببرم ! آخه چند وقت دیگه منم باید برای برادر خانم عزیزی چایی ببرم ؛ بذار اینجا تمرین کنم !!

در حالیکه از آشپزخانه با احتیاط و بی صدا بیرونش می کردم گفتم : برو گمشو دیگه ، مسخره ، اه .................پايان قسمت دهم
منبع:وبلاگ shatrangeeshgh.blogfa.com



سالهای مبهم | fatima_59

اطلاعیه ی فوق مهم بخش کتاب ( حتما بخوانید )
دیدار ماه آینده جمعه 26 خردادماه
ساعت 2:30 مترو کهریزک

سلام
دیدار دیروز خیلی خوب و جالب بود ما طبق روال گذشته به بخش سالمندان سر زدیم ولی بعد از کمی صحبت با مددکاران بخش ،راهنمایی شدیم به بخشهای جوانان ، بخش ارغوان 1 که معلولین جسمی- حرکتی هستند و بخش یاس که از دوبخش نینا و آریا تشکیل شده ویژه بیماران ام اس البته ما فقط فرصت کردیم به یاس سر بزنیم و از بخش نینا که خانما بستری بودند دیدن کنیم من پرس و جو کردم دیدم یه کتابخانه کوچک در غذا خوری این بخش هست که کلا 20 جلد کتاب داره البته خیلی از کتاباش سر گرم کننده نبودند ولی جلب بود که مهر و مهتاب خانم حمزه لو بینشون بود .
به ذهنم رسید که ماه آینده هر کدوم از خانما که مایل بودند با یک جلد کتاب در این دیدار شرکت کنند طبق حساب کتاب من اگر 50 نفر بشیم به تعداد 50 نفری که در این بخش بستری هستند کتابخانه خوبی میتونیم درست کنیم که برای هر نفر یک کتاب داشته باشه .
دوست داشتین خبر بدید میاین یا نه ؟
http://www.forum.98ia.com/t466818-2.html#post4974935



sama33 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :