۲۱ مهر ۱۳۸۸, ۰۸:۳۳ قبل از ظهر
|
#9 (لینک مستقیم)
|
| کاربر حرفه ای
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: ایران
نوشته ها: 4,726
( View Stats)
تشکرها: 14,620
تشکر شده 48,082 بار در 5,408 پست
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | پست مفید : +3 / -0 +3 امتیاز Re: داستان دنباله دار((به یاد مانده))از آناهیتا شاهپوری هرگونه كپي برداري از اين داستان ممنوع و موجب پيگرد قانوني است.
قسمت نهم
در اون چند روزی که خونه بودم سعی کردم با مامان و بابا روبرو نشم و در اتاق می موندم و درسها رو دوره میکردم.تقریبا ً حدس زده بودم دبیرها توی این چند روز چقدر درس میدن پس سعی کرده بودم با مطالعه دروس زیاد عقب نمونم ولی فکرم خیلی بیشتر از این حرفها مشغول شده بود.فکر کردن به مهناز به اینکه چقدر راحت بزرگترین تصمیم زندگی خودش رو گرفته و به خودم که چقدر راحت با شنیدن این مطلب که قراره کسی به خواستگاری من بیاد روزها و ساعتها رو دچار اختلال کرده ام.بعد از سه روز که به مدرسه رفتم توی مسیر متوجه شدم که مهناز هنوز دست از مسخره بازیاش برنداشته و همچنان به دیوونه بازیهای خودش ادامه میده کلی حرف خنده دار از خانم عزیزی و بچه هاش میگفت و اینکه در جمع خانواده هم خانم عزیزی همینجور سختگیره و جیغ جیغو ولی جالب این است که بچه هاش اصلا ً ازش نمیترسند!!! کلی موضوع خنده دار در رابطه با این موضوع پیش میاد که چند موردش در حضور مهناز اتفاق افتاده بود که البته دور از واقعیت هم نبود با تمام دلنگرانی هایی که داشتم به مطلب تعریف شده از مهناز در این مورد واقعا ً میخندیدم .توی حیاط مدرسه بعد از انجام مراسم صبحگاهی و خواندن قرآن و نیایش به کلاسها رفتیم ساعت اول شیمی داشتیم با آقای صادق پور مبحث شیمی معدنی تموم شده بود و وارد مهمترین قسمت شیمی یعنی شیمی آلی شده بودیم و به گفته آقای صادق پور %80 تست کنکور از این قسمت بود و با موافقت بچه ها قرار شده بود هر مبحث رو که درس میده تستهای مهم اون بخش رو کپی کنه و به بچه ها بده تا اگر کسی واقعا ً قصد شرکت در کنکور رو داره با نوع سوالات و تستها این قست آشنا باشه.از بچه ها سوال کرد که چه کسانی مایل هستند سوال برایشان کپی بشه ؟عده ای دستها رو بالا بردن مهناز جزء نفراتی بود که رغبتی به گرفتن سوالات و تستها نداشت ولی من دستم رو بلند کرده بودم.یکی از بچه های کلاس شروع کرد به یادداشت کردن اسامی بچه ها بعد از دادن اسامی به آقای صادقپور قرار شد هرکس به عنوان هزینه ی کپی ورقهایش200 تومان به مدرسه بیاورد.مباحث آلی زیاد هم گنگ نبود ولی به گفته ی خود آقای صادق پور گویا هرچه درس پیشرفت خواهد کرد مطالب سخت تر و پیچیده تر خواهد شد.داشتیم مطالب روی تخته رو یادداشت میکردیم که زنگ تفریح خورد.تند تند مطالب رو یادداشت کردم ؛ دفتر و کتابم رو که توی کیفم می گذاشتم تغذیه رو روی میز گذاشتم مهناز بدون معطلی ساندویچ رو که از کیفم بیرون گذاشتم نگاهی کرد و بعد یکی از اون ها رو برداشت یک گاز گنده زد و بعد گفت آخ جون ساندویچ پنیر و گوجه.بعد در حالی که دهنش حسابی پر بود گفت: اگه نمی خوری من هر دو تا شو می خورم ! خندیدم و گفتم : بخور نوش جونت .
در حالی که گاز دیگه ای به ساندویچش میزد گفت : چه عجب نزدی تو سرم ؛ آخه هر وقت اینرو میگفتم سریع ساندویچت رو برمیداشتی و میخوردی ولی مثل اینکه واقعا ً سیری!!
روی میز نشستم و پاهام رو روی نیمکت گذاشتم شونه چپم رو به دیوار تکیه دادم و گفتم: آره سیرم ، جدی میگم میتونی بخوریش.
مهناز روی نیمکت کمی جا به جا شد و گفت : افسانه تو یه چیزیت هست ! یه چیز غیر از مریضی این چند روز آخر! احساس میکنم موضوعی پیش اومده و نمی خوای به من بگی!!!
پاهام رو از روی نیمکت برداشتم و از روی میز بلند شدم در حالی که سعی داشتم مهناز رو بلند کنم و از نیمکت بیرون برم گفتم : برو بابا دلت خوشه ! تو هم مثل اینکه حالت خوب نیست !
از نیمکت بیرون آمدم و به طرف در کلاس رفتم ؛ وقتی می خواستم از کلاس خارج شم نیم نگاهی به مهناز انداختم ؛ هاج و واج وسط کلاس وایستاده بود ولی همچنان به ساندویچ دستش گاز هم میزد.راهروی مدرسه رو طی کردم و به حیاط مدرسه رفتم ؛ یکراست به سمت شیرهای آب خوری رفتم وقتی رسیدم چند لحظه ای دستم روی یکی از شیرهای آب ثابت موند و بعد از چند ثانه اونرو باز کزدم به یاد حرفهای دیشب مامان افتاده بودم که اومده بود به اتاقم و میگفت: قراره برات خواستگار بیاد؛اصلا ً خودت رو تو فشار قرار نده . نمی خواد زیادم نگران قضایا ی بعدی باشی فقط کافیه که شب برای چند دقیقه ای در جمع ما حضور داشته باشی منو بابات اصلا ً قصد نداریم تو رو در فشار بگذاریم فقط یک چیز رو امیدوارم بفهمی و اون اینه که از قدیم گفتن دختر پل ِ و مردم رهگذر! یعنی این که از حالا تا هر وقت که قسمت باشه توی این خونه خواستگار میاد و میره و این نباید با عث این بشه که تو فکر کنی خدایی نکرده من و بابات از دسته تو خسته شدیم یا مثلاً در شوهر دادن تو عجله داریم یا اینکه چه می دونم ... هرچی فکر ناجور تو کله ات داری بیرون بریز تو فقط این رو بدون که همیشه روی چشم من و بابات جاداری و این رفت آمدهای خواستگارها یک چیز کاملاً معمولی و عادیه و برای هر خونه ای که دختر در اون هست پیش میآد پس جلسه خواستگاری رو یک مهمونی کاملاً معمولی بدون و فقط توکلت به خدا باشه ...
به شیر آب که مدتی بود باز مونده بود خیره شدم ....با وجودی که هوا سرد بود دو دستم رو زیر شیر آب گرفتم و اونرو پر از آب کردم بعد به صورتم پاشیدم . از سردی آب یکدفعه نفسم بند اومد اما لذت خاصی بهم داد مثل این بود که ریه هایم تازه باز شدن و بعد از یک نفس تنگه ی طولانی قادر به تنفس شده باشم نفس عمیقی کشیدم .شیر آب رو بستم صدای زنگ به گوشم رسید باید به کلاس بر می گشتم ولی اصلاً حوصله نداشتم دقایق اول هر ساعت باید خیلی به خودم فشار می آوردم تا حواسم رو جمع درس کنم .بی دلیل فکرم مشغول بود این ساعت ریاضی داشتیم وارد کلاس شدم مهناز دو تا ساندویچ رو تا ته خورده بود و کیسه خالیش رو تو کیفم می گذاشت وقتی سر میز رسیدم برگشت و بهم نگاه کرد منتظر بودم چیزی بگه ولی اصلاً حرفی نزد فقط اومد بیرون تا من سر جام بشینم .چند لحظه بعد دبیر ریاضی وارد کلاس شد خوشبختانه درس جدید نداد و فقط فرصت کردیم تمرین درس قبل رو حل کنیم فقط سعی میکردم بیکار نباشم چون میدونستم اگر بیکار بمونم باید دفتر تمرین مهناز رو هم رسیدگی کنم و چون اصلاً حوصله ی اضافه کاری نداشتم تمام مدت یک کاغذ سفید جلویم گذاشتم و حتی تمریناتی که درست حل کرده بودم رو هم از روی تخته دوباره نوسی میکردم .زنگ تفریح که خورد مهناز از کیفش دو تا پرتقال گنده درآورد و شروع کرد به پوست کندن ، اولی رو که پوست کند تا خواستم بگم من نمی خورم گفت : خفه شو بخور برات خوبه !نگاهی به پرتقال پوست کنده ی تو دستش کردم با بی میلی گفتم : مرسی .
مهناز در حالیکه داشت پرتقال دوم رو پوست می کند گفت : راستی یادت هست همیشه می گفتم یه زن عمو دارم خیلی از خود راضیه و دوست داره منو برای پسرش بگیره ؟
گفتم : آره یادم هست . خوب ؟
گفت : تازه دیشب فهمیدم که اون هیچ وقت حتی در مورد اینکه من عروسش بشم فکر نکرده چه برسه به اینکه دلش بخواد این اتفاق بیفته .... آخه می دونی چیه ؟! تازه فهمیدم که عروسی پسر اون هم نزدیکه تلفنی برای مامانم گفته که قراره به زودی زود عروسی دعوت کنه ؟ اون وقت ماجرا رو کامل برای مامانم تعریف کرده ....
در حالیکه تکه ی بزرگی از پرتقال رو با هم می خورد گفت : موضوع به اونجا ختم نشد اونقدر هیجان داشته که بلند میشه میاد خونمون و تا دیر وقت پیش ما بود .
صحبت مهناز که به اینجا رسید در اثر بد خوری پرتقال که داشت می خورد حسابی تو گلوش پرید و شروع کرد به سرفه .چند تا محکم پشتش زدم تازه وقتی نفسش بالا اومد گفت : مرده شورت رو ببرن ....
خندیدم و گفتم : خاک بر سرت اگه پشتت نزده بودم که الان مرده بودی !
در حالیکه اشک تو چشماش پر شده بود و آب دماغش هم راه افتاده بود گفت : دست که نیست مثل تیر آهن می مونه پشتم داره می سوزه !
گفتم : خوب خودت رو لوس نکن دیگه اونقدر هم محکم نزدم .
در حالیکه سعی می کرد آبریزش بینی خودش رو کنترل کنه گفت : بیچاره اون کسی که با تو ازدواج کنه با یک ضربه ی تو درجا میمیره !!!
خنده از روی لبم رفت دوباره با شنیدن این حرف مهناز دوباره به یاد امشب افتادم .با انگشتام شروع کردم به لمس کردن برجستگی های روی میز ؛ مهناز خودش رو به من چسبوند و سرش رو آورد توی صورتم و گفت : شوخی کردم نترس عروس خانم ، به داماد میگم که تو چقدر بی زور و ضعیفی نگران نباش .
سرم رو بالا گرفتم و گفتم : برو گمشو ، دیوونه .
خندید و گفت : افسانه عروسیت من رو دعوت میکنی یا نه ؟!!
با عصبانیت کوبیدم روی میز و گفتم : برو گمشو ، این حرفها چیه می زنی ؟
لب و لوچه اش رو از خنده پاک کرد و گفت : هیچی بابا گفتم شاید من چون میخوام عروسی کنم حتماً تو هم دلت می خواد عروس بشی!
به قدری عصبی شده بودم که با صدای بلند گفتم : مهناز اگه یکبار دیگه فقط یک بار دیگه از این شوخی ها بکنی دیگه باهات حرف نمی زنم ! به جون مامانم جدی میگم !
مهناز ساکت شد و بچه هایی که توی کلا س بودن با فریاد من به ما خیره شدن چون اصلاً سابقه نداشت کسی صدای منرو بشنوه چه برسه به فریادم ! سرجام نشستم و دیگه حرف نزدم مهناز هم هیچی نگفت زنگ سوم هم که زبان انگلیسی داشتیم خیلی زود گذشت زنگ آخر از مدرسه تا خونه اصلاً با مهناز صحبت نکردم فقط سر کوچه که رسیدیم مهناز دستم رو گرفت و گفت :ما همیشه دوستیم مگه نه ؟!!!
ایستادم و به مهناز نگاه کردم از کار خودم خجالت زده بودم ولی شاید اگر مهناز می دونست امشب قراره چه اتفاقی بیوفته زیاد سر به سرم نمی گذاشت .مهناز ادامه داد : من فقط احساس کردم که تو نیاز داری صحبت کنی ولی اشتباه کردم ! نفهمیدم تو اگرم بخوای صحبت کنی ، حتماً با یک عاقل تر از من صحبت می کنی .
به طرفش رفتم بغلش کردم و گفتم : مهناز ، خفه شو دیگه ، من همیشه دوستت دارم !
درحالیکه لپش رو می کندم گفتم:آخه چیزی نشده،موضوعی نیست که من بخوام صحبتی بکنم .
مهناز در ضمن اینکه بند کیفش رو روی دوشش جابجا می کرد گفت : مطمئنی ؟ گفتم : آره بابا ....
لبخندی به من زد و گفت : خوب پس تا بعد کاری نداری ؟
وارد کوچه که میشدم گفتم : خداحافظ . و بعد صدای خداحافظی مهناز رو شنیدم . از سر کوچه تا دم در خونه ی ما فاصله چندانی نبود ولی همین مسیر کوتاه هم به سختی می رفتم از اینکه به مهناز دروغ گفته بودم ناراحت بودم .مهناز تمام مسائل زندگیش رو برای من می گفت ؛ منهم همینطور و اصلاً تا حالا سابقه نداشت چیزی رو از هم پنهان کنیم ولی نمیدونم ایندفعه چرا راضی نبودم چیزی بگم نه تنها به مهناز ، اصلاً دوست نداشتم درمورد مهمانی امشب چیزی بگم یا حتی چیزی بشنوم .به برگها که توی کوچه ریخته بود نگاه کردم حالا دیگه تعدادشون خیلی شده بود با اینکه صبح وقتی به مدرسه می رفتم رفتگر محل همه رو جمع کرده بود ولی حالا دوباره کوچه پر شده بود از برگهای چنار که هر کدام یک رنگ بودن ، یکی قهوه ای یکی زرد یکی قرمز و وقتی پایم روی هر کدوم می رفت صدای قشنگی به گوشم میرسید که برای لحظات بسیار کوتاهی منرا از فکر و خیال امشب دور کرد ، همینطور که با برگها بازی می کردم رسیدم دم در حیاط ؛ زنگ در رو فشار دادم و به امید اینکه مثل همیشه بلافاصله در باز بشه دستم رو روی در گذاشتم .کسی در رو باز نکرد ، تعجب کردم ،ساعتم رو نگاه کردم ساعت تقریباً یک بعد از ظهر بود و این موقع نبودن مامان برام عجیب بود دوباره زنگ در رو فشار دادم .یکدفعه صدای مامان رو شنیدم که پشت سرم بود برگشتم و دیدم طفلکی چقدر خرید کرده میدونستم بخاطر امشب رفته و بهترین میوه ها رو خریده . عادت داشت هر وقت مهمان داریم بهترین میوه و پذیرایی رو به عمل بیاره .ولی میدونستم که مهمان های امشب برای مامان اهمیت دیگری دارند چون خاطرم بود که زمانهای خواستگاری پروانه و فرزانه به چه مسائلی اهمیت می داد و روی چه نکات ظریفی تاکید داشت .گفت : الهی بمیرم خیلی وقته که پشت در موندی ؟
گفتم : نه فقط تعجب کردم که چرا خونه نیستی ؟
در حالیکه زنبیل خریدش رو زمین می گذاشت و از توی کیف پولش کلید خونه رو در می آورد گفت : تقصیر عباس آقا سبزی فروشه ، صبح بهش گفتم چه چیزهایی می خوام گفت که هر وقت همه رو مرتب کرد تلفن می زنه خونه که برم بیارم زنگ نزد نزد تا ساعت 30: 12 منهم اصلاً فراموش کردم تو نزدیک اومدنته. سریع رفتم و تو به همین خاطر پشت در موندی ؛ خوب حالا حالت چطوره ؟ توو مدرسه حالت بد نشد ؟ تغذیه ات رو خوردی ؟ تب که نکردی ؟
حالا دیگه وارد حیاط شده بودیم من در حالیکه چادرم را از سرم بر میداشتم یک دسته ی زنبیل مامان رو گرفتم و دو تایی به طرف در هال رفتیم .در بین راه گفتم : اوه ! ماشاالله چند تا سوال می پرسی؟! نه مطمئن باش حالم خوبه ، تب هم نکردم .
وارد هال شدیم مامان دسته ی دیگه زنبیل رو از من گرفت و به آشپز خانه رفت در ضمن اینکه کیسه های میوه رو یکی یکی از زنبیل بیرون می آورد و روی میز می گذاشت گفت : تغذیه ات رو چی ؟ خوردی یا نه ؟
داشتم از پلاه ها بالا می رفتم گفتم : نه دادم مهناز خورد .
مامان از آشپزخانه اومد بیرون و به بالای پله ها جایی که من ایستاده بودم نگاه کرد و گفت : برای اون که گذاشته بودم !
وارد اتاقم شدم و گفتم: آره ولی من ساندویچ خودمم دادم به اون .
بعد در رو بستم صدای مامان رو می شنیدم که داره غر می زنه و از اینکه من از صبح تا حالا هیچی نخوردم و خلاصه اینکه بدنم ضعیفه و صد تا دلواپسی مادرانه ی دیگر ؛ روی تخت دراز کشیدم .به سقف خیره شدم به اینکه خدایا چقدر سخته که آدم بخواهد وارد مرحله ی تازه ای از زندگی بشه در حالیکه هیچ چیز از اون هم نمیدونه . گرچه مصمم بودم به اینکه من فقط هدفم درس خوندنه ولی به هر حال برای هر دختری ورود اولین خواستگار به منزل چه به منظور انتخاب نهایی و چه اولین خواستگار به هر حال شرایط خاصی رو ایجاد می کنه و من حالا سر در گم اون لحظات شده بودم اصلاً نمی دونستم چه پیش خواهد آمد و یا اینکه من باید چه کاری انجام بدم .به پهلو غلتیدم و با شکلهای روی کاغذ دیواری شروع به بازی کردم پیش خودم تجسم کردم که شب وقتی قراره من وارد پذیرایی بشم پام به فرش گیر میکنه و با سینی چایی ولو میشدم روی زمین ، یا مثلاً اینکه چادرم رو نتونم خوب روی سرم نگه دارم و یا اینکه شاید دچار لرزش دست بشم و هزار تا فکر دیگه ... ولی جالب این بود که قیافه ی داماد رو اصلاً نمی تونستم تجسم کنم هرچی به مخ وامونده ام فشار می آوردم بیشتر صورتش تو خیالم محو میشد در این موقع در اتاق باز شد و مامان اومد توو ؛ برگشتم به طرفش دیدم ، با تعجب داره به من نگاه می کنه .تازه فهمیدم من حتی مانتو مدرسه رو هم از تنم درنیاوردم فقط چادرم وسط اتاق افتاده بود و خودم هم با همون لباس مدرسه روی تخت دراز کشیده بودم .بلند شدم و نشستم مامان گفت : بلند شو دختر روپوشت رو در بیار ، آب حموم هم گرم شده ، یه دوش بگیر تا بابات برسه بعد با هم ناهار می خوریم .
وقتی داشت از اتاق خارج می شد دوباره ایستاد و برگشت به من نگاه کرد و گفت : یک ذره عجله کن تو رو خدا امروز دست از تنبلی بردار و هر کاریرو به موقع خودش انجام بده .
میدونستم اگه هر روز جای بحث و طفره رفتن از اوامر مامان بود امروز رو نمیشه مثل روزهای دیگه دونست به همین خاطر وقتی از اتاق خارج شد با وجود تمام بی میل که داشتم از جام بلند شدم.................پایان قسمت نهم
منبع:وبلاگ shatrangeeshgh.blogfa.com سالهای مبهم | fatima_59 اطلاعیه ی فوق مهم بخش کتاب ( حتما بخوانید ) دیدار ماه آینده جمعه 26 خردادماه
ساعت 2:30 مترو کهریزک
سلام
دیدار دیروز خیلی خوب و جالب بود ما طبق روال گذشته به بخش سالمندان سر زدیم ولی بعد از کمی صحبت با مددکاران بخش ،راهنمایی شدیم به بخشهای جوانان ، بخش ارغوان 1 که معلولین جسمی- حرکتی هستند و بخش یاس که از دوبخش نینا و آریا تشکیل شده ویژه بیماران ام اس البته ما فقط فرصت کردیم به یاس سر بزنیم و از بخش نینا که خانما بستری بودند دیدن کنیم من پرس و جو کردم دیدم یه کتابخانه کوچک در غذا خوری این بخش هست که کلا 20 جلد کتاب داره البته خیلی از کتاباش سر گرم کننده نبودند ولی جلب بود که مهر و مهتاب خانم حمزه لو بینشون بود .
به ذهنم رسید که ماه آینده هر کدوم از خانما که مایل بودند با یک جلد کتاب در این دیدار شرکت کنند طبق حساب کتاب من اگر 50 نفر بشیم به تعداد 50 نفری که در این بخش بستری هستند کتابخانه خوبی میتونیم درست کنیم که برای هر نفر یک کتاب داشته باشه .
دوست داشتین خبر بدید میاین یا نه ؟ http://www.forum.98ia.com/t466818-2.html#post4974935 |
| |