نمایش پست تنها
قدیمی ۱۱ مهر ۱۳۸۸, ۱۱:۴۸ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
shabnamm
کاربر حرفه ای
 
shabnamm آواتار ها
 
shabnamm به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض re: رمان در انتظار شهرزاد | رویا سیناپور (تایپ)

فصل-3-
برف ها آب می شدند و زمین کم کم نفس می کشید؛بوی بهار می آمد.همسایه ها خانه تکانی می کردند؛فرش و گلیم می شستند،کرسی ها را بر میداشتند و در انبار می گذاشتند؛گندم سبز می کردند و شیشه ها را از گرد و غبار پاک می کردند.جنس نو می خریدند.و کهنه ها را می فروختند،دست فروش ها توی کوچه ها پرسه می زدند؛صدای شادی بچه ها؛جعبه های شیرینی تو دست پدرها؛خرید لباس نو و بازی ماهی گلی تو آب شفاف تنگ،همه و همه آمدن عید را خبر میدادند،اما در خانه ما هیچ خبری نبود،اصلا عید نبود.
شب چهارشنبه سوری بود و سرتاسر کوچه را بوته چیده بودند.سرگرم بازی بودم.بچه بودم و غم و غصه ها را زود فراموش می کردم.بوته ها را آتش زدیم و شعر چهارشنبه سوری را سر دادیم.زنهای همسایه گرد هم مشغول خوردن نقل و کشمش بودند.گاهی یکی از آنها سر بچه اش داد می کشید که : » مراقب باش لباست آتش نگیرد،این طوری نپر خطرناک است..« و چشم گرداندم تا شاید مادرم را ببینم،اما نبود.باز دلم گرفت: به خانه رفتم و دیدم گوشه ای زانوی غم بغل کرده و باز هم دارد در غم از دست رفتن مهدی اشک می ریزد.غصه ها به رگ و ریشه ام هجوم آوردند و با بغض گفتم: عزیز بیا برویم توی کوچه؛همه هستند ؛سمیه خانم هم هست،تو را به خدا گریه نکن عزیز جان.خودم که بزرگ میشوم.و هر کاری که بخواهی برایت انجام می دهم ...قول میدهم عزیز جان، تو فقط غصه نخور....به هر ترتیبی بود دستش را گرفتم و با لحن کودکانه وادارش کردم که به جمع زنهای همسایه بپیوندد تا شاید برای لحظه ای غصه های کهنه اش را فراموش کند،فریاد شادی کودکان در گوش آسمان نجوا می کرد.همین که لبخند کمرنگی بر لبهای مادرم نقش بست،خیالم راحت شد و دوباره گرم بازی شدم.بچه های بزرگتر سعی می کردند شعله های آتش کم نشود،گویی تمام شادی آن شب بستگی به به شعله های آتش داشت.
از روی یک بوته پریدم و شعر خواندم.دومین بوته را می پریدم که چشمم افتاد به دکتر مشیری و دختر از خود راضی اش شهرزاد.با اینکه دلم نمی خواست او را در آن جمع ببینم اما تلاش می کردم که شادی با روح و جسمم وداع نکند؛بنابراین خودم را با لیلا و بقیه سرگرم کردم و تا آنجا که ممکن بود سعی کردم به رفتار شهرزاد توجهی نداشته باشم.
دست لیلا را گرفته بودم و از روی آتش می پیریدیم که شهرزاد جلو آمد و لیلا را صدا زد.لیلا هم به هوای عروسکی که تو دست شهرزاد بود بسرعت دستش را از دست من رها کرد و خودش را به شهرزاد رساند.
لحظه ای ایستادم و به شهرزاد و لیلا خیره شدم،چنان با هم گرم بازی شدند که انگار قصد آزار مرا داشتند،خصوصا شهرزاد که در حسن بازی مرتب به من نگاه می کرد و با حرکت چشم و ابرو منظورش را واضح تر به من می فهماند.
باز دلم هوای مهدی را کرد،با ناامیدی و بسیار آهسته لیلا را صدا زدم:بیا بازی لیلا،الان آتض خاموش می شود.لیلا به طرف من برگشت و قدم اول را که برداشت،شهرزاد دستش را کشید و گفت :» ولش کن لیلا،دختر که با پسرها بازی نمی کند،بیا برویم عروسک بازی.« بعد با همان قیافه ای که برای من گرفته بود ادامه داد :» برو با دوستهای خودت بازی کن، لیلا می خواهد با عروسک من بازی کند.«



بگذار عشق مال ِ کسانی باشد که سفاهت ِ عاشق پیشگی دارند...
من و تو شجاعت عاقل بودن داریم...
آنقدر که بدانیم ٬ وقتی عشق از در می آید رنج است که با آن
خروار خروار بر سر آوار می شود...

ویرایش توسط shabnamm : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۰۱:۰۵ بعد از ظهر
shabnamm آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :