پست مفید : +4 / -0 +4 امتیاز re: رمان برایم بمان | فهیمه سلیمانی ونوس گوشی را بر جای خود گذاشت و به سمت پدر و مادرش بازگشت.پدر همیشه خونسردش تقریبا عصبی به نظر میرسید و مرتب به ساعت مچی اش نگاه میکرد.ونوس با قدم هایی ارام به سمت مادر رفت و ارام در گوشش زمزمه کرد: -چرا پدر این قدر عصبیه؟! به جای مادر اقای اتشین رو کرد به دخترش و جواب داد: -این گلفروش من هم مثل همیشه بد قولی کرده.چند دقیقه دیگه برادرم میرسه و ما ا دست خالی... -اوناهاش بابک اومد. ونوس به سمتی که مادرش مینگریست نگاه کرد و دسته گل زیبایی را در دست اقای صیادی گلفروش مشاهده کرد. -چقدر هم زیباست! ونوس به مادر نگریست و لبخندی بر لب راند.بیشتر کسانی که به استقبال امده بودند توجه شان به دسته گل انها معطوف شده بود.بار دیگر صدای بلند گو بلند شد و بعد از ان پشت در شیشه ای اندام بلند ورزشکاران تیم ملی نمایان شد.مردم به سرعت به سمت درهای اصلی دویدند و مرتب شعار میدادند و دسته گل های فراوان نثار بچه های تیم ملی میکردند.ونوس کمی خود را عقب کشید و با دقت به مردمی که سعی در بلند کردن پسرهای د بلند تیم داشتند نگریست. صدای هورا و کف زدن بلند بود.اقای اتشین دستی به موهای جو گندمی خود فرو کرد و با بی حوصلگی گفت: -از این جمعیت پیداست که یکی دو ساعتی معطل خواهیم شد. خانم اتشین دسته گل زیبا را به دست ونوس سپرد: -بیا بهتره دست تو باشه. مردم ارام ارام به سمت در پشتی حرکت کردند.ونوس با دقت به بچه های تیم ملی مینگریست.یکی از انها که متوجه نگاه ونوس به جمعیت شده بود به پهلوی دوستش زد و گفت: -هی رهام ببین جه دست گل زیبایی؟کاش اونم به استقبال ما اومده بود اونوقت این دست گل نصیب.... -صاحبش هم کم از دست گل نداره. ا شروین به دختری که دسته گل را در اغوش کشیده بود نگریست.چشمان ابی رنگ دختر با ارکیده ای ابی رنگ دسته گل ها هارمونی خاصی داشت. شروین به صورت رهام خندید: -تو مثل عقاب به سرعت شکار میکنی.سایقه ات هم همیشه بی نظیره. رهام خنده ی بلندی کرد:. -اما ظاهرا نه دسته گل نصیب ما میشه نه صاحب دسته گل نگاه کن. شروین به پشت سذ نگریست.دختر به سمت خانواده ای که از مسافران هواپیما بودند رفت. شروین خندید و ارام بر سر خود کوبید: -گفتم از این شانس ها نداریم به قول معروف همه رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی. حالا اگه یه دختر کور و کچل و زشت بود که رو دست مامان و باباش مونده به سمت ما میدوید. صدای خنده ی رهام در میان جمعیت گم شد و ونوس با گام های بلند به سمت عمویش رفت. |