پست بسیار مفید : +8 / -1 +7 امتیاز re: رمان با قلب تو مي تپم | عشـــــــــقولانه چشمان آبي و بهار (زهرا) – اول (10)
اولين كوه پيمايي ما خيلي هيجان انگيز و پر خاطره بود . وقتي جلوي در با آرش روبرو شديم هر سه نفرمون لبخند مي زديم . صورت هامون ديدني بود . با كوله و كتاني درست شبيه كوهنورد هاي حرفه اي شده بوديم حتي شيدا هم با ديدن ما خنديد و گفت :
- مثل اينكه همه چي جديه با كوهنورد هاي حرفه اي طرفم چه كوله و كتاني كوهي!
شيدا كه سوار شد آرش هيجان زده گفت :
- كسي جا نمونده ؟
به شوخي گفتم :
- چرا يكي جا مونده
منصور و آرش با هم گفتن :
- كي ؟
خنديدم و گفتم :
- دفتر شعر شيدا .
شيدا گفت :
- چه شخصيت مهمي ! اون هميشه همراهمه
آرش لبخند به لب گفت :
- به بزرگي خودتون ببخشيد كه ماشينم كمي قديميه
منصور گفت :
- يكمي كه چه عرض كنم مال عهد قاجاره
گفتم :
- عيب نداره مثل خود ما مي مونه چقدر به هم مي يايم
منصور گفت :
- انشاالله به پا هم پير بشين .
شيدا گفت :
- ولي خودمونيم تا حالا كار همه مارو راه انداخته .
آرش لبخند زد و منصور گفت :
- حق با شيداست باز چرخ اين قراضه درد نكنه و هميشه پر باد باشه و بچرخه وگرنه بايد تا پاي كوه با خط يازده مي رفتيم .
گفتم :
- عوضش برگشتن كلي تحويلمون مي گرفتن
شيدا پرسيد :
- چطور؟
گفتم :
- چون با آمبولانس برمون مي گردوندن
به توچال كه رسيديم همگي پياده شديم . آرش ماشينو پارك كرد و جلوي ورودي به ما رسيد منصور كوله بزرگ آرشو كه ديد گفت :
- براي چند روز مي خواي تو كوه اتراق كني ؟
گفتم :
- حتماً پر از خوردنيه ؟
منصور گفت :
- دلتو خوش نكن فكر نكنم خبري از خوردن باشه با شناختي كه من از آرش دارم فكر كنم تو كوله يك جعبه كمك هاي اوليه يك قمقمه آب يك كلاه جوراب و دستكش زاپاس گذاشته .
رو به آرش گفتم :
- مگه مي خواي بري جنگ ؟ منصور شوخي مي كني نه ؟
آرش گفت :
- حق با منصوره .
- دست شما درد نكنه اين چيزا به چه دردمون مي خوره قار و قور شكم گرسنه ما رو كه تسكين نمي ده .
آرش كه قيافه ناراحتمو ديد گفت :
- ناراحت نباشيد آنقدر ها هم خالي از خوراكي نيست بالا كه رسيديم صبحانه مي خوريم .
گفتم :
- پس بهتره تا من از گرسنگي نمردم با تله كابين بريم برگشتن انرژي داريم پياده برگرديم .
منصور گفت :
- مي ترسم يك وقت خسته بشي شكمو خانم .
شيدا گفت :
- لذت كوه به پياده رفتنه .
بالاخره به اتفاق آرا پياده راه افتاديم بين راه منصور و آرش از گذشته حرف مي زدن و من و شيدا هم از دانشگاه وقتي از مبيني حرف مي زديم و گفتم :
- خدا كنه متوجه تقلبم نشه .
منصور شنيد و گفت :
- اگه بفهمه تو باز يه چاخان حاضر و آماده تو آستينت داري فقط نمي فهمم چرا چارلز ديكنز اينقدر ساده تشريف دارن .
آرش پرسيد :
- اين چارلز ديكنز شعر هم مي گه ؟
گفتم :
- فكر نكنم شعر بگه اگه هم بگه تا حالا براي كسي نخونده بيشتر مطالب تكان دهنده مي نويسه با شيدا رقابت تنگاتنگ داره نمي دونم چرا واحد هاشو درست مثل ما انتخاب مي كنه از ترم اول تا حالا تو اكثر كلاس ها با هم هستيم دلم مي خواد روشو كم كنم .
شيدا گفت :
- نمي دونم تو چرا دست از سر اين بيچاره بر نمي داري .
- براي اينكه بچه درس خون كلاسه تازه تو كه از انتقاد بدت نمي ياد اگه جاي تو بودم حالشو مي گرفتم .
منصور گفت :
- مي خواي خودم حقشو كف دستش بذارم ؟
شيدا فوراً گفت :
- حتماً به جرم درسخون بودن
بعد هر سه خنديدم آرش ساكت بود و اصلاً وارد بحث ما نشد فقط وقتي به ايستگاه رسيديم جلوتر از ما ايستاد و گفت :
- چطوره سوار تله كابين بشيم .
منصور گفت :
- به آقاي كوهنورد رو ببين به اين زودي خسته شدي ؟
گفتم :
- با اين كوله سنگين بايد هم خسته بشه .
منصور گفت :
- تو كه از خدات بود تنبل خانم
شيدا ساكت دنبال ما سوار تله كابين شد آرش از شيشه بيرون رو نگاه يم كرد منصور مدام از مزاياي كوه پيمايي حرف مي زد شيدا هم ساكت به حرف هاي منصور گوش مي كرد . من كه روبروي آرش نشسته بودم هر چه سعي كردم اونو به حرف بيارم و بخندونم نشد بالاخره منصور گفت :
- چته آرش كشتي هات غرق شدن ؟
- نه دارم فكر مي كنم از اين بالا چقدر همه چي كوچيك و بي ارزش به نظر مي رسه .
منصور گفت :
- مثلاً چي ؟ كوه ؟
- آدم ها قلب هاشون دست هاشون چشم هاشون حتي به قول تو كوه هم با اون عظمت و بزرگيش كوچيك به نظر مي رسه .
منصور گفت :
- ما فكر مي كرديم فقط يه ساعر تو جمع مون داريم تو هم استعدادت تو شعر خوبه ها !
فكري به خاطرم رسيد تا شايد آرشو از اين حالت بيرون بياره گفتم :
- شيدا چطوره يكي از شعر هات رو برامون بخوني
شيدا گفت :
- الان ديگه مي رسيم به ايستگاه
منصور گفت :
- پس وقتي رسيديم برامون بخون .
تو چايخونه كه نشستيم گفتم :
- خب حالا وقتشه دفترتو بده خودم يكي رو انتخاب مي كنم .
بعد فكري كردم و گفتم :
- چطوره هر كدوم از ما دفتر شيدا رو بگيريم يك نيت كنيم و بازش كنيم هر شعري كه اومد بخونيم .
شيدا اخم كرد و گفت :
- مگه ديوان حافظه ؟
منصور گفت :
- چه فكر بكري از تو شروع مي كنيم زهرا
من بي معطلي دفتر رو دستم گرفتم و چشم هامو بستم نيست كردم و بازش كردم . همون نوشته اي كه براي كلاس استاد مظفر خونده بودم اومد . وقتي دوباره خوندمش منصور گفت :
- الحق كه اين پسره چارلز ديكنز حق داشت فضولي كنه و كاغذ رو تو هوا بزنه خيلي جالب بود ولي همه جا دنبال زهراست تو كوه هم دست از سرش بر نمي داره .
شيدا گفت :
- شايد چون به نيت زهرا نوشتم .
همگي خنديدم به جز آش كه لبخندي زوركي رو لبش بود . منصور كه حالت اونو ديد گفت:
- حالا نوبت آرشه .
آرش گفت :
- ولي من ....
گفتم :
- بگير
و دفتر رو به دستش دادم منصور گفت :
- تا شما شعر مي خونين من رفتم و با چهار تا چايي داغ قند پهلو برگشتم .
دفتر شعر تو دست آرش بود كه گفتم :
- حالا چشماتو ببن و بازش كن
- چشم هامو نبندم نمي شه ؟
- نه اين قانونشه
آرش چشم هاشو بست وقتي بازشون كرد نگاهش به شيدا بود . صفحه اي كه باز كرده بود رو نگاه مي كردم . سرمو كه بلند كردم شيدا رو ديدم كه نگاهش رو صفحه مورد نظر قفل شده بود و رنگ به چهره نداشت . نفهميدم چرا !
آرش آروم آروم شروع به خوندن كرد گفتم :
- بلند تر بخون ما هم بشنويم .
با صداي مردانه و گيرايش خواند :
- تنها در درياي غريب آدم ها
غرق بودم
ناگاه از دور هاي دور كه چشم ها را در آن مي بندند
از شوق خورشيد
از افق
پيدايش شد
غبار ياد سال هاي دور بر چهره اش نشسته بود
رياضت مرگ را
در دل داشت
اما تمام آبي خالص عشق را در قلب مهربانش يافتم
آمد خاطره تلخ بي مهري رفت
تنهايي رفت
تاريكي رفت و به قلب روشني رسيد
- اينم چهار تا چاي لب سوز لب دوز قند پهلو
سكوت آنقدر سنگين بود كه صداي منصور بالا سرمون درست مثل پتك ثانيه هاي سنگي سكوت رو شكست وقتي ديد هيچ كس حرفي نمي زنه گفت :
- مثل اينكه فال حال همه رو گرفته
گفتم :
- اتفاقاً خيلي قشنگ بود
بعد رو به آرش گفتم :
- راستشو بگو چه نيتي كردي
- هيچي
رو به شيدا پرسيدم:
- اين شعرو تا حالا نخونده بودم با شعرهاي قبلي فرق داشت كي نوشتيش ؟
- نمي دونم يادم نمي ياد .
منصور گفت :
- تا همه زحمت هام هدر نرفته و چايي يخ نكرده بخوريد
يك چاي به دست آرش داد و گفت :
- دستت چقدر سرده آرش
گفتم :
- از حرف هاي بي مزه تو يخ كرده
وقتي چايي خورديم شيدا گفت :
- بهتره برگرديم
منصور پرسيد :
- نگران مادرت هستي ؟ مگه محبوبه خانم خونه تون نيست ؟
شيدا گفت :
- چرا هست
موقع برگشتن با تله كابين منصور تمام مدت حرف مي زد گفت :
- چه تنبل هايي اگه بخوايم هر هفته اين طوري بيايم و برگرديم آبروي هر چي كوهنورده برديم .
هيچ كس حرفي نزد ولي منصور دست بردار نبود . دوباره راجع به محسنات كوه پيمايي نطق غرايي ايراد كرد ولي وقتي ديد كسي چيزي نميگه عصباني شد و گفت :
- مثل اينكه دارم گل لگد مي كنم اصلاً ديگه چيزي نمي گم
بعد دستشو رو لبش كشيد يعني زيپشو بسته .گفتم :
- از اول زيپ دهنتو مي بستي يك ريز حرف مي زنه سرمون درد گرفت .
- از تو بعيده خانم غر غرو تو كه يه لحظه هم ساكت نمي شدي فكر كنم تو چايي يك چيز هايي ريخته بودن شايد هم ...
گفتم :
- پس تو چرا لال نشدي ؟
آرش فقط گفت :
- فكر كنم همه خسته شديم .
منصور گفت :
- نه كه همه راهو پياده رفتيم و قله رو فتح كرديم .
ادامه دارد ... يه روزي مياي .... بالاخره .... و با چشماي آبيت قلبمو نشونه ميگيري .... اينو خوب ميدونم
19 ساله - دانشجوي روانشناسي |