پست بسیار مفید : +9 / -0 +9 امتیاز re: رمان با قلب تو مي تپم | عشـــــــــقولانه چشمان آبي و بهار (زهرا) – اول (9)
هر دو با تعجب به او نگاه كرديم گفتم :
- فرمايش
گفت :
- مي تونم مطلب شما رو بخونم ؟
با شوق و ذوق كاغذ رو از ميون كلاسورم بيرون آوردم و گفتم :
- بفرماييد
بعد دست هامو بالا آوردم و درست مثل سخنگوي كاخ سفيد گفتم :
- نوشته شما هم بد نبود فقط اگه سورآليستي مي نوشتيد خودم اشكال كارتون رو برطرف مي كردم حيف كه رآليستي نوشتن تو تخصص من نيست .
شيدا به زحمت خنده اش رو كنترل مي كرد سعيد كاغذ رو از دستم گرفت و نگاهش كرد بعد گفت :
- چه خطر قشنگي!
ناگهان متوجه اشتباهم شدم آن نشوته به خط شيدا بود و مبيني بارها از شيدا جزوه گرفته بود و خط اونو مي شناخت اگه متوجه مي شد آبرويم مي رفت .
خودمو نباختم و گفتم :
- راستش خط من نيست شيدا برام پاكنويس كرده .
شيدا از اينكه فكرم اينقدر خوب كار كرده بود نفس راحتي كشيد مبيني گفت :
- متوجه شدم چون چند بار جزوه هاي خانوم ملكي رو از ايشون گرفتم مطلبتون عالي بود مي تونم نگهش دارم ؟
- البته من چركنويسش رو دارم .
وقتي سعيد با خوشحالي كاغذ به دست دور شد گفتم :
- حالا چي كار كنم شيدا ؟ ديدي چه خاكي تو سرم شد ؟
شيدا خنديد و گفت :
- آره ديدم فكر كنم خاك رس بود خيالت راحت باشه چركنويسش رو دارم دوباره برات مرتبش مي كنم .
خيالم كه راحت شد گفتم :
- ولي اين چارلز ديكنز هم پسر بدي نيست ها ! ديدي چطور تعريف مي كرد ؟ براي اولين بار يه حرف درست زد .
- ولي تو كه ازش بدت مي يومد : پسره فضول نخود هر آش خروس بي محل و ... خلاصه كلي لقب ديگه بهش مي دادي .
- فكر كنم در قضاوت عجله كردم .ولي خودمونيم فضولي هاش هم جالبه تازه داره ازش خوشم مياد .
شيدا دستمو گرفت و همانطور كه مي خنديد از پله ها سرازير شديم .
پنج شنبه و شب شعر بهانه اي دوباره براي ديدارمان فراهم آورد وقتي همديگر رو در سالن ديدم لبخند بر روي لبهاي هر چهار نفرمون مي درخشيد .
وقتي جلسه شروع شد قلبم از هيجان مي تپيد تپش قلبم از سفيد ساده به سرخ داغ هيجان تغيير رنگ داد . در يك رديف كنار هم نشسته بوديم شيدا من منصور و آرش . احساس خوبي داشتم حسي كه قابل بيان نيست وقتي چند نفر از شعراي جوون شعرهاشون رو خوندن از شيدا پرسيدم :
- تو چي براي خوندن آماده كردي ؟
- هيچي
- مگه ميشه ؟ استاد از هر كي عذر و بهونه قبول مي كنه غير تو آماده شو نگاهت مي كنه الانه تو رو از پشت ميكروفون صدا كنه .
همينطور هم شد وقتي شيدا از جلوي منصور و آرش رد مي شد آرش آروم گفت :
- موفق باشي .
شيدا فقط يك نگاه به صورت آرش كرد و گفت :
- ممنون
حس كردم براي اولين بار كمي دستپاچه شده . كنار استاد ايستاد و آروم كنار گوشش چيزي گفت از روي حركت لبش فهميدم كه گفت :
- آمادگي ندارم
استاد با تعجب نگاهش كرد و گفت :
- يكي از شعر هاي قديمي ات رو بخون
بعد چيزهايي گفت كه متوجه نشدم شيدا دفتر شعرشو كه باز كرد فهميدم راضي شده :
خواب هايم
زرد آبي سرخ
خواب زرد كه به سراغم مي آيد
در مهر آغوشش غرق مي شوم
شيريني اش بر لبان قرمز ذهنم
مي چسبد
خواب آبي هميشه با من است
خنكي اش
روي گونه زرد دلم مي نشيند
آبي آبي آبي
آسمان سياه قلبم آبي
درياي چشمان سياهم آبي
امشب
آتش سرخ است
آسمان سرخ است
قلبم سرخ سرخ مي سوزد
و چشمانم از اشك
به شقايق مي ماند .
موقع برگشتن تو ماشين از شيدا پرسيدم :
- استاد بهت چي گفت ؟
- يكي از دوستاش كه سر دبير يك مجله ادبي و مشوق شعراي جوان است براي شنيدن شعر اومده بود . استاد مايل بود منم شعرم رو بخونم . آخه اون آقا قراره از برگزيده اشعار بچه ها يك كتاب شعر آماده كنه امشب هم براي همين اومده بود .
منصور گفت :
- پس چرا فقط يه شعرتو خوندي ؟
گفتم :
- تقصير شيدا نبود هر چي فكر بود گذاشت براي كار كلاس استاد مظفر و امشب ديگه چيزي نداشت
منصور گفت :
- باز تو دزدي كردي ؟ تعجب مي كنم كه استادتون نفهميد
شيدا گفت :
- فقط يك كمك كوچيك بود زهرا آب و تابش مي ده فكر از خودش بود .
گفتم :
- در اصل فكر آرش بود .
آرش با تعجب گفت :
- راستي؟ چه خوب پس حتماً بايد بشنويم .
- حتماً ولي فقط خود شيدا ميتونه بخونه چون پاكنويسش دست يكي از بچه هاي كلاسه .
منصور گفت :
- عجب دانشجوي زبلي ! رو هوا مطلب رو زد .
گفتم :
- چارلز ديكنزه ديگه بايدم زبل باشه .
آرش با تعجب پرسيد :
- چارلز ديكنز ديگه كيه ؟
منصور گفت :
- به حق چيزهاي نشنيده و نديده ! مردم چه اسم هايي رو بچه هاشون مي گذارن و نكنه چارلز ديكنز معروف خودمون باشه .
شيدا در حالي كه مي خنديد گفت :
- زهرا اسم يكي از بچه درس خون هاي كلاسو گذاشته چارلز ديكنز چون هم درسش خوبه هم با نظم و انضباطه ضمناً مطالب رآليستي مي نويسه . يك دليل ديگر هم داره كه تا حالا به كسي نگفته .
منصور گفت :
- حالا اسم اصليش چيه ؟ عجب لقب بي نمكي دختره يا پسر ؟
آرش گفت :
- تو ديگه چقدر خنگي منصور ! چارلز ديكنز پسره يا دختر ! خب معلومه ديگه .
گفتم :
- سعيد مبيني طرفدار پر و پا قرص نوشته هاي شيدا و شاگرد اول كلاس و عاشق شعر هاي شيداست .
يكهو خنده منصور و آرش قطع شد . منصور گفت :
- پس زهرا حق داره بگه فضول حيف اسم چارلز ديكنز كه روش گذاشتين .
گفتم :
- زياد هم پسر بدي نيست .
آرش از تو آينه نگاهي به عقب انداخت . از چيزي ناراحت شده بود . سكوتش سنگين و عجيب بود شايد چون زياد از مبيني تعريف كرده بوديم خوشش نيومده و شايد هم حسوديش شده بود . باورم نمي شد پسر حسودي باشه . حتي تا موقع رسيدن به خونه شيدا هم حرفي نزد . وقتي شيدا شماره تلفن مرجان رو ازش خواست يك ورقه كاغذ از جيبش بيرون آورد و شماره تلفن رو نوشت و به شيدا داد و دوباره تا رسيدن به جلوي در خونه ما ساكت بود.
ادامه دارد .... يه روزي مياي .... بالاخره .... و با چشماي آبيت قلبمو نشونه ميگيري .... اينو خوب ميدونم
19 ساله - دانشجوي روانشناسي |