پست بسیار مفید : +9 / -0 +9 امتیاز re: رمان با قلب تو مي تپم | عشـــــــــقولانه چشمان آبي و بهار (زهرا) – اول (8)
شب از ذوق كوه پيمايي روز جمعه به جاي گوسفنداي چاق و چله شادي هاي پروارم رو شمردم تا خوابم برد . صبح سر كوچه كه رسيدم تازه يادم افتاد كار استاد مظفر رو انجام ندادم با كلاسور محكم زدم تو سر خودم ولي ديگه فايه داي نداشت بدبختي اينكه اولين كلاس صبح هم بود و هيچ فرصتي نداشتم استاد هم به كاراي آبكي نمره نمي داد كلي هم تنبيه بارمون مي كرد وقتي از دور شيدا رو منتظر و لبخند به لب ديدم مي خواستم زار زار گريه كنم . كنارش كه رسيدم با عصبانيت پرسيدم :
- خيلي خوشحالي مگه نه ؟
- قيافه وارفته ات از دور داد مي زنه كه هيچي ننوشتي غم چشمات از ده فرسخي معلومه .
- تو كه اين چيزا رو مي بيني چرا فكري به حال دوست مفلس و بيچاره ات نمي كني ؟
- خدا نكنه كه مفلس شده باشي ننوشتي مگه نه ؟
- همه اش تقصير اين آرش مزاحمه
- چرا آرش ؟ باز فراموش كاري و تنبليتو انداختي گردن يكي ديگه ؟
- باور كن اين بار راستشو مي گم .
و شروع كردم براش از اول تا آخر همه چي رو تعريف كردن به جز قسمت مربوط به كلاس دوشنبه .
به ايستگاه اتوبوس كه رسيديم شيدا هنوز مي خنديد بعد گفت :
- تو چرا صبر نمي كني يك الو از طرف مقابل بشنوي بعد حرفاتو بگي ؟
- چه مي دونم فكر نمي كردم كسي غير از تو باشه و اون ساعت مزاحمم بشه .
- باشه ديگه مزاحمت نمي شم اتفاقاً يه كاغذي بود كه تصميم داشتم بهت بدم ولي حالا كه ...
- چي گفتي ؟ كاغذ چي ؟ قربونت برم شيدا جون فدات شم كي گفته مزاحمم مي شي؟ اين من احمقم كه مدام مزاحم تو ميشم .
كاغذ رو به طرفم گرفت و گفت :
- بيا بگير ولي اين آخرين باره .
آنقدر خوشحال شدم كه همونجا تو اتوبوس صورتشو بوسيدم بعد كاغذ رو ماچ كردم
خنديد و گفت :
- حالا چرا ديگه كاغذو مي بوسي ؟
- جاي دست هات روي كاغذو مي بوسم .
- چه شاعرانه راستي بايد از آرش هم تشكر كني .
- چرا ؟ بازم آرش؟!
- چون آرش همه كارهارو روبراه كرد راستشو بخواي ديشب ازم خواست تا به دادت برسم.
با كنجكاوي پرسيدم :
- راست مي گي؟ فكر كردم تلفنتو گرفت تا راجع به قرار كوه باهات حرف بزنه و روزهاي دوشنبه ...
فهميدم كار رو خراب كردم فوري ساكت شدم . پرسيد :
- روزهاي دوشنبه ديگه چيه ؟
- هيچي پس بگو چرا به خودت زحمت دادي و به دادم رسيدي آرش خان ازت خواسته .
- باور كن خودم مي خواستم اين كارو برات انجام بدم گذاشته بودم اگه خودت از پسش بر نيومدي ولي وقتي اون ازم خواست و خواهش كرد نمي دونم چرا نتونستم درخواستش رو ناديده بگيرم و قبول كردم ببين چقدر خاطرت رو ميخواد كه ازم خواهش كرد .
با شنيدن حرفش قلبم لرزيد ولي با خونسردي گفتم :
- چه خوب پس از اين به بعد هر چي از تو مي خوام به آرش مي گم بهت بگه .
- نه ديگه قرار نشد .
- حالا چي نوشتي ؟
- هر چي نوشتم اون به فكرم انداخت شمع فكرمو روشن كرد .
- مگه چي گفت ؟ باورم نميشه آرش اينقدر بتونه روت اثر بذاره ! حالا نمي شه فتيله چراغ نفتي ذهن منو كه سوخته عوض مي كرد تا يه جوابي به استاد مظفر مي دادم ؟
- آن طور كه تو فكر مي كني نبود خيالم از پيدا شدن كار راحت شده بود فكرم آزاد بود و راحت نوشتم .
جلوي در كلاس گفتم :
- اگه استاد مظفر بفهمه چي كار بكنيم ؟ بدبخت ميشيم
- اولا كه تو بدبخت مي شي نه من بعد هم خيالت راحت سبك نوشته هاي قبلي خودته فقط حواست باشه با خيال راحت بخوني شايد هم اصلاً ازت كار نخواد .
- با اين شانسي كه من دارم حتماً ازم م يخواد نمي دونم اين استاد مظفر با اون چشماي ظفرمندش چه علاقه اي به آزار دانشجوهاش داره ؟ چه كارهايي ازمون مي خواد ! به ما چه كه نهضت ادبي سوررآليسم رو فرانسوي ها بنيانگذاري كردن و ما بايد طبق اون يك مطلب براش بنويسيم فرانسوي ها هم بيكار بودن ها !
- استاد بيچاره كه اجباري نگذاشت هر كسي هر نهضت ادبي رو كه دوست داشت مي تونست انتخاب كنه جلسه قبل يادت رفت ؟ خودت فكر كردي چون سوررآليستي نوشتن چون قيد و بندي براي نوشتن نداره و قواعد ادبي درش مراعات نمي شه راحته به خاطر همين گفتي سوررآليستي مي نويسي منو هم مجبور كردي اسممو زير اسم تو در همون رديف بنويسم .
- چه مي دونستم اينقدر سخته حالا كه خرت از پل گذشته و راحت شدي اينطور مي گي . نكنه استاد بفهمه كار خودم نيست نمي دونم چرا اين هفته از اين قيد و بند ادبي راحت نمي شم .
خنديد و گفت :
- تو كه از قيد و بند رها هستي بعضي وقتها هم تو براي شمع فكرم كبريت روشن مي كني فقط خودت خبر نداري .
- راستي پس حواسم باشه كبريت هامو بيخود هدر ندم و براي خودم روشن كنم .
پس از گفتن اين حرف هر دو وارد كلاس شديم هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود و من مشغول خوندن نوشته هاي شيدا بودم كه استاد وارد كلاس شد هنوز عرق تنش خشك نشده فهرست اسامي رو جلوي روش گذاشت و شروع كرد از هر مكتب يك اسم صدا كردن تا كارش رو بخونه . وقتي اسم سعيد مبيني رو خوند گفتم :
- دلم خنك شد .
شيدا گفت :
- بيخودي ذوق نكن مبيني از خداش بود استاد اسمشو بخونه
گفتم :
- بهتره من عجب بدجنسي ها ! راجع به مكتب رآليسم مطلب نوشته مخالف هميشگي من و تو و عزيز استاد مظفر .
- اين لج كردن هاي تو با مبيني آخر كار دستت مي ده
حيف كه هيچ كدوم نمي دونستيم كار دستم داده خيلي وقت بود كه كار دستم داده بود . شيدا گفت :
- نمونه كامل دانشجوي مقرراتي و درس خون
دندان هامو به هم فشردم و گفتم :
- از همينش حرص مي خورم .
وقتي اسم خودم رو از زبون استاد شنيدم برق از سرم پريد :
- خانوم نوري شما كدوم مكتب رو انتخاب كرده بودين ؟
با ترس و لرز بلند شدم لبخند زدم و گفتم :
- من استاد ؟
- بله! مگه شما نوري نيستين ؟ چه مكتبي رو انتخاب كردين ؟
- بله استاد سوررآليسم
- بعد از آقاي مبيني نوبت شماست .
من كه رنگ پريده بود بدون هيچ حرف اضافه اي نشستم يعني استاد مجال چونه زدن بهم نداد . گفتم :
- حالا چه خاكي تو سرم بريزم .
شيدا گفت :
- همين حرف زدن ها و غرغر كردن هات هميشه كار دستت مي ده .
- همه اش تقصير چارلز ديكنزه
- اگه پشت سرش غيبت نمي كردي اينطوري نمي شد
- حسابشو مي رسم يه آشي براش بپزم
- بيچاره مبيني چه تقصيري داره ؟
كار از كار گذشته بود و خيلي زود نوبت به من رسيد اصلاً نفهميدم مبيني چي خوند گوش هام چيزي نمي شنيد چون در فكر انتقام بودم لبهاش كه تكون مي خورد نقشه ها براش مي كشيدم وقتي چشمم به استاد خورد و تحسين نگاشو ديدم ديگه خونم به جوش اومد مي خواستم همون جا سر كلاس بلند بشم و خرخره اش رو بجوم يا موهاشو دونه دونه از سرش بكنم اسممو كه از زبون استاد شنيدم فكر انتقام از سرم بيرون رفت همينطوري كه قلبم محكم مي زد بلند شدم و شروع به خوندن كردم :
- هجوم طلايي شعر به احساس سفيد دلم يك نقطه طلايي در ميان سفيد هاي زيادي مغزم مثل تابش ستاره در روشني روز قلبم را روشن مي كند و در دلم غنج مي زند . مرتب كردن ابياتش روي كاغذ خط دار مغزم درست مثل كشيدن چروك هاي صورت مادرم با طرح سياه و سفيدي است كه قرار است ضميمه شعري به اسم رنج بي پايان زندگي شود .
مثل نوشتن خاطرات كودكي در يك دفتر كه همه صفحاتش سياه شده از فرمول هاي جبر و هندسه و رياضي است وقتي با زحمت در ميان فرمول هاي مشكل يك جاي خالي پيدا كني و حرف دلت را روي آن بنويسي و يا با كاميون فكرت روي سطح سوراخ و كنده كاري شده اتوبان قلبت كه قرار است به زودي در آن لوله هاي اكسيژن كار بگذارند بار خالي كني .
گاهي فكر مي كنم گفتن شعر در دنياي پر رمز و راز چاه نفت و انرژي اتمي و بمب شيميايي درست مثل رنج عظيم ابدي مي ماند كه مدام به قلب آدم هجوم مي آورد و وارد مغز مي شود و بالاخره جلوي در اتاق آي سي سو تمام مي كند .
نگاه استاد و مبيني و چند نفر از دانشجوهاي ديگه رو كه ديدم فهميدم گل كاشتم در اصل شيدا گل كاشته بود نه من . او از من هم نگران تر بود شايد چون امتحاني براي خودش بود .
چارلز ديكنز كه يك رديف جلوتر از ما نشسته بود كاملاً برگشته بود و به من نگاه مي كرد . نگاهش يك جور خاصي بود لبخند زدم و نشستم و هر چه نفرت و فكر انتقام در مغزم بود رو فراموش كردم اگه او اينطوري نگاهم يم كرد پس نوشته عالي بود . دستمو رو دست شيدا كه رو ميز بود گذاشتم و گفتم :
- ممنونم
استاد گفت :
- عالي بود خانوم نوري پس بي دليل نبود كه اصرار داشتيد سوررآليستي بنويسين حتماً تخصص شما تو رويا و خيال پردازي هاي شاعرنه است
- بله استاد
- احتياجي به تحقيق كلاسي نيست شما نمره كامل كلاس رو با نوشتن اين كار گرفتين .
كلاس كه تموم شد من و شيدا جلوي در كلاس ايستاديم گفتم :
- ازت ممنونم تو جونمو نجات دادي و آبرومو خريدي ديدي چارلز ديكنز چطوري نگاهم مي كرد ؟
- تو كه فكر پرپر كردن موهاش بودي
- نه بيچاره گناه داره اشتباه مي كردم اونقدر ها هم بدجنس نيست
- اتفاقاً داره مياد تا به خاطر افكار شومي كه راجع بهش داشتي ازت بازجويي كنه
مبيني كنارمون ايستاد و گفت :
- ببخشيد خانم نوري ....
ادامه دارد ........ يه روزي مياي .... بالاخره .... و با چشماي آبيت قلبمو نشونه ميگيري .... اينو خوب ميدونم
19 ساله - دانشجوي روانشناسي |