۱۷ شهريور ۱۳۸۹, ۰۸:۴۰ قبل از ظهر
|
#10 (لینک مستقیم)
|
| مدیر بخش کتاب
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: Neverland
نوشته ها: 5,064
( View Stats)
تشکرها: 54,346
تشکر شده 92,592 بار در 7,669 پست
کتاب مورد علاقه : Pride & prejudice حالت من : | پست معمولی : +1 / -0 +1 امتیاز قسمت دهم : آنجلا از آن طرف اتاق گفت: عزيزم عصباني نشو مي دوني كه عصبانيت برات خوب نيست.
آقاي مون با لحني خشمگين گفت من با كسي شوخي ندارم امشب هر طور شده يه آدم گرگ رو به دام ميندازم اگه شما بچه ها همكاري نكنيد همه تون همراه اون توي قفس خواهيد بود.
آنجلا به سمت آنها آمد و به طرف توده پوست ها رفت يك دستش را روي شانه شوهرش گذاشت و گفت: هنوز زوده حالا اونا رو توي قفس ننداز يه فرصت بهشون بده يادت نرفته كه اين قراره يك مهموني باشه؟
آنجلا با اشاره دست به تريستان فهماند كه يك پوست آدم گرگ را بردارد.
او پوستي را كه روي همه بود با هر دو دست چنگ زد. انگشتانش در موهاي زبر ان فرو رفت.
پوست سنگين تر از آن بود كه او تصور كرده بود. موهاي آن خشن و زبر بود مثل اين كه هزاران ميخ كوچك روي پوست كار گذاشته باشند. در بعضي قسمت ها پوست خاكستري از ميان موها ديده مي شد.
تريستان با استشمام بوي تندي كه از آن مي آمد ابرو در هم كشيد و غريد: اوف!...بوي گند ميده!
پوست بوي غذاي فاسد شده مي داد.
رزا در حالي كه يك پوست شبيه پوست موش صحرايي را جلوي خود بالا گرفته بود با صدايي شبيه ناله گفت: واقعا زجرآوره!
آقاي مون با لحني آمرانه دستور داد :بپوشيد شون…زود باشيد!
ري پوستي را كه در دست داشت روي شانه خود كشيد با استشمام بوي نفرت انگيز آن چهره اش در هم رفت و محكم بيني خود را گرفت و گفت: شما مطمئنيد كه اين پوست گرگه؟ بيش تر بوي راسوي صحرايي ميده.
بلا چشمانش را بسته بود پوستي را كه در دست داشت تا آنجا كه مي توانست از خودش دور نگه داشته بود با صدايي لرزان گفت: من داره حالم به هم مي خوره.دارم…دارم بالا ميارم.
و در حاليكه دندان هايش را به هم مي فشرد پوست را در دور خود پيچيد بدنش شروع به پيچ و تاب خوردن كرد و با ناراحتي گفت:آه. نه. پر از حشره و كرمه!
تريستان همچنان پوست را جلوي خود گرفته بود نفس عميقي كشيد و نفسش را حبس كرد سپس گردنش فرو مي رفت. تريستان حس كرد پشتش شروع به خارش كرده است.
ديگر نمي توانست بيش از اين نفسش را نگه دارد . با صداي بلندي نفس خود را بيرون داد. بوي گند پوست فاسد شده فضا را احاطه كرده بود آب دهانش را قورت داد. سعي كرد بالا نياورد.
پوست روي پشت او سنگيني مي كرد در حالي كه با دو دست گوشه هاي آن را چسبيده بود احساس كرد كه حشرات و كرم ها روي پشتش راه مي روند.
از آقاي مون پرسيد: ما تا كي بايد اينو به تن داشته باشيم؟
بلا ناليد واقعا داره حالم به هم مي خوره! و با دست محكم به پهلوي خود كوبيد و افزود حشرات دارن نيش ميزنن!
آموزگار همچون فرمانده نظامي دستور داد : پوست ها رو محكم تر دور خود تون بپيچيد!
آنجلا با همان لبخند هميشگي ماسيده به صورتش گفت: بله. بذاريد ببينم چه شكلي مي شيد.
تريستان همراه با آهي بلند پوست گرگ را به دور خود پيچيد در كنار او رزا به شدت نفس نفس مي زد سراپا مي لرزيد نجوا كنان گفت: فكر نمي كنم هيچ وقت اين بوي گند از من پاك بشه.
بلا با يك ضربه كف دست سعي كرد حشره اي را از گاز گرفتن باز دارد. اشك از چشمانش روي گونه هايش فرو مي ريخت.آقاي مون به طرف او رفت و پوست را روي پشت او صاف كرد و گفت: محكم تر به خودت بپيچ. تو مي توني بلا..اونو محكم تر بكش.
ري اعتراض كرد: واقعا ميخاره…نمي شه ديگه بس كنيم؟
آقاي مون در حالي كه چشمانش را تنگ كرده بود تك تك آنها را با دقت از نظر گذراند.
تريستان با لحني فرياد گونه گفت: مقصود از اين كارا چيه چرا ما بايد اين پوستاي كثيف و فاسد شده رو بپوشيم؟
معلم جواب داد: مي خوام ببينم كدوم يك از شما توي پوست گرگ احساس راحتي مي كنه…سپس صورتش را به تريستان نزديك كرد و افزود تو كه توي مال خودت خيلي راحت به نظر مي رسي! شايد قبلا هم پوست گرگ بر تن كرده باشي! مثلا در شب هايي كه قرص ماه كامله!
تريستان با عصبانيت گفت: تو ديوونه اي!
چشمان آقاي مون گرد شدند. صورتش سرخ شد و فرياد زد: ديگه نشنوم يه همچین حرفي بزني ! من خوب مي دونم دارم چه كار مي كنم.
سپس به توده پوست ها اشاره كرد و گفت: اينا پوست هاي آدم گرگ هايي هستن كه من تا حالا به دام انداختم. مي بينيشون؟
آنجلا در همان حال كه يك دوربين كوچك نقره اي رنگ را جلوي چشم خود مي گرفت گفت: عصباني نشو عزيزم…همگي بي حركت بمونيد چون مي خوام عكس بگيرم.
ابتدا دوربين را به طرف ري گرفت.
برق سفيد رنگ فلاش باعث شد پلك هاي تريستان به هم بخورد. بازو ها و پشتش به شدت مي خاريد. احساس مي كرد حشرات و كرم ها دارند توي موهايش مي دوند.
آنجلا گفت: اين پسر تو اين لباس خيلي راحت به نظر مي رسه.
تريستان نگاهش را بالا آورد و در همين لحظه برق فلاش ديگري درخشيد مدتي طول كشيد تا دريافت كه انجلا آن حرف را در مورد او زده است.
در همان حال كه هنوز پلك مي زد آقاي مون و همسرش را ديد كه هر دو به دقت او را برانداز مي كنند.
آقاي مون به طرف او آمد و پوست را روي شانه اش كمي بالاتر كشيد.
در حالي كه چانه سفيد خود را مي ماليد و با هر حركت مقداري از كرم از صورتش پاك مي شد، سرش را متفكرانه تكان داد و گفت: بعله!.....تريستان تو توي پوست خيلي راحت به نظر مي رسي.
سپس شانه هاي تريستان را با هر دو دست گرفت. پوست پوشيده از موي زبر را محكم چسبيده بود. سرش را پايين آورد و چشم در چشم تريستان دوخت.
با لحني آمرانه گفت: چيز ديگري هم هست كه بخواهي به ما بگويي؟ چيز هست كه بخواهي با بقيه گروه در ميون بذاري؟
تريستان سعي كرد از او دور شود ولي معلم او را محكم گرفته بود. بوي ترشيدگي پوست حيوان اطراف تريستان را آكنده بود ناگهان سرش گيج رفت و احساس كرد حالش دارد به هم مي خورد.
پوست بر شانه هاي او سنگيني مي كرد پاهايش به لرزه افتادند. سپس زانو هايش تا شد و مثل درختي كه از ريشه در آمده باشد روي زمين افتاد. آقاي مون اكنون به شدت نفس نفس مي زد.هيجان در صورتش موج مي زد عرق پيشانيش شيار هاي بزرگي روي كرم سفيد رنگ صورتش به وجود مي آورد. ابروهاي سياهش بالا و پايين مي پريدند، چنانچه گويي كنترل آنها را از دست داده است.
ذر حالي كه با كوبيدن دست هايش به هم او را تشويق مي كرد به تريستان گفت: يالا تريستان…بذار يه زوزه گرگ واقعي رو بشنويم.
انجلا عكس ديگري از تريستان گرفت.گفت: يالا زود باش…تو مي توني …فقط كافيه دهنتو باز كني و مثل يه گرگ زوزه بكشي.
آقاي مون كه چشمانش از فرط هيجان در زير ابروهاي پرپشت و پر جنب و جوشش برق مي زدند گفت: خودتم مي دوني كه دلت مي خواد. مي دوني كه دلت مي خواد يه زوزه واقعي گرگ سر بدي. همون جوري كه در هر شب چهاردهم ماه سر ميدي!
بلا با عصبانيت فرياد زد: تريستان آدم گرگ نيست! شما هم نبايد اين قدر به ما تهمت بزنيد!
ري پوست گرگ را از روي شانه اش كشيد و ان را روي توده پوست ها پرت كرد و فرياد زد: دست از سر تريستان بردار!
آقاي مون روي پاشنه پا به سرعت چرخيد و رو در روي ري قرار گرفت. گفت: اه بله شايد درست مي گي. شايد تريستان آدم گرگ نيست. شايد تو آدم گرگ باشي!
آنجلا عكس ديگري از ري گرفت. هيجان زده گفت: ري تو امتحان كن.
آقاي مون دستور داد : آره ري ! برامون زوزه بكش يالا زوزه بكش. بذار بشنويم…همونطور كه اون روز توي مدرسه زوزه كشيدي.
دهان ري از حيرت باز ماند .. بي اراده گفت: چي؟
آقاي مون گفت: فكر كردي صداتو نشنيدم ؟ صداي زوزه كشيدنتو توي مدرسه رو شنيدم تو نمي توني اونو توي خودت نگه داري…مگه نه؟ تو نمي توني احساسات حيوان گونه خودتو مخفي كني.
ري مشت خود را بالا آورد و با عصبانيت گفت: شماها….شماها ديوونه ايد! و سپس رو به آقاي مون كه به شدت به او خيره شده بود فرياد زد: ما حالا مي خوايم بريم خونه هامون! ديگه حاضر نيستيم به اين بازي هاي احمقانه تو ادامه بديم.
آقاي مون دولا شد و صورت خود را به ري نزديك كرد و با كلماتي شمرده گفت: ما كه نمي خواييم آدم گرگ فرار كنه..مي خوايي؟ اگه من اونو به دام نندازم ممكنه امشب به آدم هاي بي گناه آسيب برسونه.
ري فرياد زد: ولي ما آدم گرگ نيستيم.
آقاي مون گفت: خيلي خوب پس ثابت كن . زود باش…ثابت كن. بذار صداي زوزه كشيدنت رو بشنويم.
ري آه بلندي به شانه انزجار از سينه بيرون داد. سپس دهانش را باز كرد و از اعماق سينه زوزه اي بلند سر داد.
آقاي مون متفكرانه سرش را به بالا و پايين تكان داد و رو به رزا گفت: خيلي خوب…حالا نوبت توست..
رزا ناباورانه سرش را تكان داد و گفت: واقعا كه مسخرس!
تريستان رو به معلمشان گفت: وقتي ما از اين خونه بيرون بريم تو توي بد دردسري مي افتي.
آقاي مون جواب داد من كه اين طور فكر نمي كنم. وقتي من آدم گرگرو به دام بندازم پليس از من تشكر خواهد كرد… و با دست به توده پوست هاي روي زمين اشاره كرد و افزود….اونا هميشه از من تشكر مي كنن.
آنجلا به آنها پيوست و گفت: يالا بچه ها بياييد به مهمونيمون ادامه بديم. سعي كنيد روح مهموني رو از بين نبريد.
رزا زير لب به تريستان گفت: هر دوي اونا ديوونه هستن.
آقاي مون دوباره دستور داد همگي زوزه بكشيد با شماره سه همه شروع كنيد.!
چاره اي ديگري نداشتند سرهايشان را عقب بردند و مثل گرگ زوزه كشيدند.
صداي زوزه در خانه پيچيد پنجره ها در اثر برخورد با ميله هاي فلزي تق تق صدا مي كردند تريستان گوش هايش را گرفت تا اين همه سر و صدا را نشنود
با خود فكر كرد شايد يكي از همسايه ها اين صدا را بشنود.
شايد همسايه ها صداي فرياد هاي ما را بشنوند و بخواهند بدانند در اين جا چه خبر است.
شايد هم موجب مزاحمتشان شود و به پليس تلفن كنند وبيايند ببيند چه خبر است.
آنجلا چند عكس ديگر گرفت و گفت: خيلي خوبه!...عاليه!
سپس رو به همسرش كرد و گفت: تو چي فكر مي كني؟
و او در حالي كه چانه اش را مي ماليد گفت: فكر مي كنم فهميدم كدون يكي ادم گرگ باشد. گذاشتن کتاب های سال 89 - 90- ۹۱ ممنوع!!! |
| |