نمایش پست تنها
قدیمی ۱۷ شهريور ۱۳۸۹, ۰۷:۰۲ قبل از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
zanbagh
کاربر حرفه ای
 
zanbagh آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض

قسمت دهم


مهراد خندهای کرد و گفت:


- این مطمئنم یعنی اینکه...؟
- یعنی اینکه؟
- یعنی اینکه مال من میشی؟
نمیدونم چرا دلم گرفت و رومو برگردوندم. مهراد هم که اینو فهمیده بود با نگرانی گفت:
- چی شد؟
- راستش حس خوبی به تو دارم. تو این مدت تو منو از مرگ حتمی نجات دادی. تو بهترین دوست منی... نمیدونم میتونی عشقم بشی یا نه ...
- فقط صبر کن... بهت ثابت میکنم...به مناسبت این روز بریم بستنی بخوریم؟
....
خدایا چقدر قشنگ و جالب ورق زندگی بر میگرده. انگار نه انگار که من همون درسای چند ماه پیشم. اصلا فکر نمیکردم وابسته شدن و دل بستن به یک نفر انقدر ساده باشه. من از اون دسته آدما بودم که به عشق اول معتقد بودم. فکر میکردم که آدما یک بار در زندگی عاشق میشن. کم کم به قدری پر شور و حرارت شدم که حاضر بودم قسم بخورم، من هرگز عاشق سامان نبودم. اما حالا عشق عجیبی توی زندگیم به وجود اومده بود. به قلبم اعتماد داشتم ... به درستی و صداقت مهراد. کاملا حس میکردم که تمام اوقاتشو کنار من سر میکنه پس هیچ گناهی تو سرش نبود.
بالاخره روزهای خوشی منم اومدن. روزهایی که جز خندیدن و پرواز رو ابرا کاری نداشتم. بر عکس من درتا روز به روز افسرده تر میشد. مسلما برام اهمیتی نداشت که البته این کینه توزی باعث تعجب خودم هم میشد.
یه روز صبح که با درتا تنها بودیم زنگ در رو زدن. با بی تفاوتی گفتم:
- برو در رو به روی عشقت باز کن.
درتا از جا بلند شد و وقتی برگشت با حرص گفت:
- عشق شما دم دره...
با عجله به طرف آیفون دوییدم :
- مهراد...
- جون مهراد... عزیزم من پایین منتظرتم... سریع کاراتو بکن بیا پایین.
با عجله آیفون رو گذشتم و بدو بدو آماده شدم. حسادت تو چهرهٔ درتا هویدا بود.
وقتی بالاخره بعد از ۲۰ دقیقه پایین رفتم مهراد درست جلوی در منتظر بود. با لبخند یه شاخه گل بهم داد و گفت:
- مامان بابام رفتن شیراز. به مدت ۱ هفته خونه تنهام... اومدم ببرمت خونمون.
حسابی شوکه شدم و نفسم بند اومد.
- چی شد عزیزم؟
- بریم خونتون؟
- چیه بهم اعتماد نداری؟
دلم نمیخواست از این فکرها بکنه برای همین بدون معطلی سوار ماشین شدم و گفتم:
- بریم دیگه. اتفاقا میتونم امروز من برات غذا درست کنم. چطوره؟
خونشون بالاترین نقط شهر بود. یه صدائی با پوزخند تو دلم گفت:
گیر بچه پولدار افتادی درسا جان ...
خدايا عجب خونهای داشتن واقعا در مقابل خونه ما کاخ بود. انقدر بزرگ و رویایی بود که فکر اینکه شاید یک روز با مهراد توی این عمارت زندگی کنم دیوونم میکرد. یه باغ پر از گل و درخت با استخر.
انگار خواب میدیدم. با تعجب نگاهی به مهراد انداختم و گفتم:
- مطمئنی که من باید آشپزی کنم؟ یعنی اين خونه آشپز نداره؟
خندید و گفت:
- گفتم که تنهای تنهاییم. جلوی کارگرا راحت نیستیم اما الان فقط من و تو اینجاییم تنهای تنها.
با شیطنت ادامه داد:
- نمیترسی؟
- نه. مگه ترسناکی...؟
- خیلی...
هنوز جلوتر نرفته بودم که محکم بغّلم کرد و باعث شد همه چیز رو فراموش کنم. آغوشش از سامان گرمتر بود... ناخوداگاه با هم مقایسشون میکردم. مسلما سامان از نظر محبت به پای مهراد نمیرسید.

خندیدم و دنبالش رفتم تو خونه.
نگاهی به دور و ور انداختم و برای چند لحظه مات و مبهوت موندم. صدای مهراد منو به خودم آورد:
- چیه؟ فکر کردم میخوای غذا درست کنی...
چشم غرهای رفتم و گفتم:
- هنوز نیومده میخوای منو بفرستی تو آشپزخونه؟
- نه عزیزم. شوخی میکنم... قرار نیست خانومم غذا درست کنه. از بیرون میگیرم...
- خانومت؟ یعنی منم یه روزی با تو میام تو این خونه؟
در حالی که دستمو میکشید و به طرف مبل راحتی میبرد گفت:
- نه ما که نمیایم اینجا. برات خونه جدا میگیرم عزیزم...
خندیدم و گفتم:
- ولی من اینجا رو دوست دارم عزیزم...
در حالی كه لپمو میبوسید گفت:
- تو که با مادر شوهر کنار نمیای. شوخی نیس...
مستقیم تو چشمای پر از عشقش نگاه کردم و گفتم:
- کنار تو همه چیز ممکنه.
با تعجب به دستش که به طرف پیرهنم میرفت نگاهی انداختم ولی صدام در نمیومد. به قدری فلج بودم که نمیتونستم هیچ حرکتی کنم. فقط با صدای ضعیفی گفتم:
- مهراد..
انگار که از خواب بیدار شده باشه گفت:
- معذرت میخوام عزیزم. یه لحظه...
انگشتهای لرزونمو آروم روی صورتش کشیدم و با عشق به چشمهای قشنگش نگاه کردم.
دستمو توی دستش گرفت و تک تک انگشتامو بوسید.
مرد من... عشق من ... تکیه گاهم همون کسیه که نه تنها اون روز منو غرق عشق کرد بلکه این عشق مدتها طول کشید... اما این روز رو به قید به خصوص بودن هرگز فراموش نکردم... خدایا شکرت... خدایا ازت ممنونم که بهم نشون دادی هر شکست قدمی به سمت پیروزیه. من با مهراد خوشبختم.


خاطرات دالیا


- آای خانوم... صبر کن ... مگه نشنیدی پدرت چی گفت؟ این چه وضعیه که درست کردی دالیا؟ این چیه؟؟
لعنتی... حرفی نداشتم سرم رو پایین انداختم. بابا انگشتاشو لای موهاش فرو کرده بود و چیزی نمیگفت. مادرم با چشمهای پر از اشک گفت:
- دالیا بابات میگه تو از این قرصها میخوری... یعنی که چی هیچ معلومه تو چی کار میکنی؟ چرا مثل آدمای بی پدر مادر رفتار میکنی.
پدرم با مشت به میز کوبید و گفت:
- بس کن درتا... تو دیشب به من گفتی که میره تولد دوستش اما معلوم نیس کجا بوده.
حقیقت اینجا بود که تولد دوستم بودم اما بعدش یکم زودتر با شایان رفتیم یه مهمونی دیگه. من که نمیتونم بگم با شایان بودم... یعنی اگه بگم مارو از هم جدا میکنه. اره حتما بابام میزنتش... شایان ... شایان چرا به دادم نمیرسی؟
مادرم از جا بلند شد و گفت:
- به من و پدرت بگو این قرصها رو از کجا آوردی؟
با عصبانیت داد زدم :
- به شما مربوط نیست...
پدرم به طرف من حمله کرد که مادرم گفت:
- سامان نه... خواهش میکنم. داریم صحبت میکنیم ...
اشک از چشمام سرازیر شد. مادرم با محبت منو بغل و موهامو نوازش کرد. با لحن آرامش دهندهای رو به پدرم گفت:
- سامان دالیا فقط ۱۶ سالشه. ازش انتظار نداشته باش مثل تو فکر کنه. اشتباه از ما و کم توجهیمون بوده.
- فردا میریم دکتر... همین که من گفتم... باید بفهمیم که این یه الف بچه چی کار میکنه.
مادرم برای نرم کردنش دستی روی شونهٔ پدر انداخت و گفت:
- همون کاری که ما میکردیم.
- من و تو معتاد نبودیم درتا...بسه حالم خوب نیست. دالیا برو تو اطاقت. نمیخوام تا فردا که میریم دکتر ببینمت.
بدون اینکه حرف دیگهای بزنم به طرف اتاقم دوییدم.
پدر مادر من فکر میکنن که هنوز هم زمان خودشونه. الان که تو سال ۱۴۰۵ هستیم حتی یک دختر باکره هم توی همین ایران خودمون پیدا نمیشه. روابط بین دختر پسر به قدری آزاد شده که با ۲۰ سال پیش قابل مقایسه نیست. اما پدر مادر من هنوز هم نگرانن. دوست دارن من با خاستگارم ازدواج کنم. در حالی که فکر نمیکنم خودشون بدون عشق ازدواج کرده باشن.
پدر مادرم انتظار دارن من ازدواج کنم... اما نمیدونن اگر ۲۰ سال پیش پسرها به علت بی کاری دیر ازدواج میکردن حالا اصلا ازدواج نمیکنن. تکلیف ما دخترها هم پوسیدن توی خونه نیست...
با توجه به تاریخ... پدر مادرها فقط تا زمانی که جوونن میتونن یه جوون رو درک کنن. همین که به پدر یا مادر تبدیل شدن، از بچه دور تر میشن و خواستهها و نیازهای عاطفیشو نادیده میگیرن.
ازشون گله دارم... همیشه احساسات اونا... نگرانیهای اونا... تجربیات اونا. پس تکلیف احساسات من چیه؟ منم دلم میخواد تجربه کنم و حتی شاید شکست بخورم. زندگی منه...زندگی دالیا...






ادامه دارد ...





قلبی که به جستجوی رویاهایش برود هرگز رنج نخواهد کشید زیرا هر لحظه از این جستجو یک قدم نزدیک شدن به خدا و ابدیت است.
zanbagh هم اکنون آنلاین است.  
تشکر شده توسط :