نمایش پست تنها
قدیمی ۲ شهريور ۱۳۸۸, ۰۳:۵۵ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
فرگل
کاربر خودمونی
 
فرگل آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض re: رمان با قلب تو مي تپم | عشـــــــــقولانه

چشمان آبي و بهار (زهرا) – اول (6)
اون شب كنار شيدا و مادرش موندم قرار شد اگه حال فريبا خانوم دوباره بد شد به آرش و منصور خبر بدم . نگراني رو تو نگاه هر دو مي ديدم . از اينكه هنوز صميميت بين آدم ها وجود داشت خوشحال بودم . صميميتي بدون هيچ چشم داشت و همين قلبمو مي لرزوند . شايد اين اتفاق نادر و كمياب بود ولي هر چي بود هنوز وجود داشت و همين برام كافي بود حس كردم دعايم براورده مي شه و صميميت بين ما چهار نفر ابدي و جاويد باقي مي مونه چه فرقي مي كرد كه آرش برادرم نبود يا شيدا خواهرم نبود يا حتي منصور برادرم بود . چهار انسان بوديم چهار دوست كه از گذشته از دفتر چه خاطرات كودكي سالم و پاك باقي مونده بوديم عشقو از لابلاي دفترچه همراه آورده بوديم تا به جواني پا گذاشته بوديم . احساسمون ادامه داشت و ماهي عشق تو قلب هاي سرخمون زنده مونده بود و شنا مي كرد .
خوشبختانه اون شب حال مادر شيدا بهتر شد . تمام طول شب از خاطرات بچگي حرف زديم چقدر شيدا خوب حرف مي زد و همه چيز رو به خاطر داشت از بازي هاي كودكي از مشق نوشتن هامون از اشك ريختن ها و غصه خوردن هاي هم زمانمون از خنديدن براي همديگه از عروسك هامون كه يكي پلاستيكي و ديگري پارچه اي بودند . ما آن دو را با هم تلفيق كرده بوديم سر عروسك من وصل شده بود رو بدن عروسك شيدا و دست عروسك او جاي دست عروسك من قرار گرفته بود . از آزار و اذيت و بلاهايي كه من سر هم كلاسيهام در مي آوردم وقتي با سنجاق قفلي لباس هاشونو به هم وصل مي كردم. و موقع درس جواب دادن لباس هاشون پاره مي شد صحبت كرديم . شيدا دلش مي سوخت ولي هيچ وقت چيزي بروز نمي داد . گاهي اوقات همه چيز رو به گردن مي گرفت و جاي من تنبيه مي شد . ياد آوري خاطرات تلخ و شيرين گذشته كه هر دو در آن شريك بوديم ما رو از غم بيرون آورد باز هم شريك شادي و غم بدبختي و نيك بختي اشك و لبخند هم شديم .
بالاخره صحبت به آرش كشيده شد غم و غصه از دلمون بيرون رفت و روزهاي خوش هشت سالگي رو به ياد آورديم باز هم آرش شادي رو به قلب هامون برگردونده بود . اينبار حتي روحش نيز خبر نداشت ولي همين براي ما كافي بود . يادش چقدر دلگرم كننده بود خنكاي نسيمي بود كه روح هر دوي ما رو آرامش مي بخشيد .
من گفتم :
- آرش درست مثل بچگي دل رحم و مهربونه هاله اي از محبت اطرافشو گرفته هر جا مي ره اونو با خودش مي بره و پخش مي كنه فكر كنم خدا اونو برامون فرستاده بعد از اين همه سال برگشتنش اونم درست تو اين زمان به نظرت عجيب نيست ؟
- هم عجيبه هم نيست مطمئن بودم يك روزي مياد .
- كي ؟ آرش؟
- آره نمي دونم چرا ولي يه حسي بهم مي گفت دوباره مي بينمش
- وقتي پس از مدت ها تو سالن شب شعر ديديش تعجب نكردي ؟
- قبل از اونم ديده بودمش
- چي؟ كجا ؟
- همين جا
اين حرفمو گفت و از پنجره اتاقش به بيرون خيره شد . حس كردم نمي خواد توضيح بيشتري بده با اينكه كنجكاو بودم ولي ديگه چيزي نپرسيدم و ساكت شدم .
بالاخره آنقدر از خاطرات گذشته گفتيم كه خوابم برد و نفهميدم او كي خوابيد . بيدار كه شدم اثري از شيدا نبود . پايين اومدم شيدا مشغول تهيه صبحانه بود چاي را با چه دقتي براي مادرش شيرين مي كرد . پرسيدم :
- ديشب كجا خوابيدي ؟
- ببخشيد كه تنهات گذاشتم اومدم پايين تو اتاق مادرم خوابيدم
- چه بهتر . حالتون بهتره فريبا خانم ؟
- بله خيلي بهترم ممنون دخترم تو هم به زحمت افتادي .
- چه زحمتي كاري نكردم .
صبحانه كه خورديم آرش اومد دنبالمون جلوي در منتظر بود تا مارو برسونه مدرسه . وقتي جلوي در آرشو ديدم فراموش كردم دوران كودكي رو پشت سر گذاشته ايم و راحت سلام و احوالپرسي گرمي باهاش كردم تا نزديكي هاي مدرسه راجع به گذشته صحبت كرديم چه صحبت هاي شيريني همه اش مثل رويا بود اصلاً از حسرت دوران خوش كودكي چيزي براشون نگفتم فقط با شوخي و خنده آن دو رو خندوندم .
آرش مي گفت :
- يادته زهرا اولين بار كه ترك دوچرخه سوارت كردم از شادي جيغ مي كشيدي و مي خنديدي منصور داد مي زد يواش ذليل مرده همه محل فهميدن ولي تو بيخيال بلند تر مي خنديدي . حالا هم مثل همون موقع ها شاد و بيخيالي .
- آره يادته موقع پياده شدن چي گفتم ؟ گفتم آبجي تو ميشم نه آبجي منصور .
- منم گفتم دوچرخه مال منصوره اگه نمي خواست نمي تونستم سوارت كنم .
- اون وقت من گفتم پس هم آبجي تو مي شم هم آبجي منصور
- اون روز چقدر ذوق كردم .
- حالا چي؟
- وقتي دوباره ديدمتون منصور رو تو رو حس كردم دوباره متولد شدم
از تو آينه به عقب نگاه كرد و زير لب گفت :
- همينطور شيدا رو .
من كه گوشم تيز بود شنيدم ولي شيدا نشنيد گفتم :
- يادآوري دوران كودكي درست مثل چيدن يه سيب سرخ آبدار از تنها درخت ميوه يك باغ بزرگ مي مونه باغ زندگي .
آرش گفت :
- يا مثل نوشيدن آب خنك و گوارايي ميون يك صحراي بي آب و برهوت به آدم زندگي مي بخشه .
گفتم :
- مثل يك هواي تميز براي نفس كشيدن مي مونه براي كسي كه تازه سيگارشو ترك كرده و قدر هواي تميزو مي دونه ديدن دوباره شما اين حسو به من مي ده آرش .
- منم همين حسو دارم .
هر دو لبخند مي زديم . يك لحظه به خودم آمدم شيدا رو فراموش كرده بودم ساكت نشسته بود و نمي دونم به حرف هاي ما گوش مي كرد يا در روياي خودش فرو رفته بود برگشتم و نگاهش كردم لبخندي رو لبش نقش بسته بود هميشه وقتي اين لبخند رو رو لبش مي ديدم مي فهميدم كه در عالم رويا فرو رفته و تو ذهنش شعره كه تكرار مي شه آنقدر تا يادش نره و بعداً روي كاغذ بنويسه كاغذو كه از لابلاي كلاسورش بيرون آورد فهميدم حدسم درست بوده تند تند چيزي روي كاغذ نوشت .
پرسيدم:
- چراغ شعر تو ذهنت روشن شده ؟
سرشو به علامت تاييد پايين آورد آرش كه از تو آينه نگاهش مي كرد گفت :
- ميشه براي ما هم بخوني ؟
- فقط چند تا جمله درهم و برهمه بايد روش كار كنم
آرش با اصرار گفت :
- ما همينطوري قبولش داريم ميشه بخوني ؟
تعجب مي كنم چرا شيدا قبول كرد . اولين بار بود كه نوشته هاي خامشو براي كسي مي خوند صداش تو گوشم پيچيد و منو به خيال برد :
- كودك كه بودم
ديوار چه بلند بود
تا به آسمان مي رسيد
و من
سوار بر آن به آسمان سر مي كشيدم
امروز
ديوار كوتاهست
كوتاهتر از درخت سيب باغچه
ديوار كوتاهست
و من
مي ترسم
تا با آن همراه شوم
با هم به ديدار ستاره ها برويم
سري هم به ماه بزنيم
و از ابرها
سراغ باران را بگيريم
امروز
درخت چه بلند و غير قابل باور است
حتي به سلام گيلاس ها
نمي توان پاسخ گفت
و چند گاهي مهمانشان بود
امروز
ديوار كوتاهست
هر سه ساكت بوديم . به آرش نگاه كردم حس كردم درست مثل من به عالم رويا فرو رفته ولي او دقيق تر گوش كرده بود چون گفت :
- چقدر روياهام با روياهاي شما هم صداست
گفتم :
- شايد چون يه روز تو گذشته همديگرو مي شناختين
آرش گفت :
- و به هم پيوند خورديم
نفهميدم منظورش به من بود يا شيدا يا هر سه ما ولي به هر حال حرفش به دلم نشست . شيدا گفت :
- و كودكي مون را به هم دوختيم تا به جواني رسيديم .
آرش گفت :
- مي دونستم كه يه روزي مي بينمتون
شيدا گفت :
- مي دونستم كه يه روزي مياي.
من گفتم :
- مي دونستم كه بالاخره با هم تصادف مي كنيم و سر يكيمون مي شكنه و هيچ پليسي پيدا نمي شه كروكي بكشه
هر سه خنديديم و آرش گفت :
- اميدوارم اون سري كه قراره بشكنه سر من باشه .
شيدا گفت :
- خدا نكنه
يك لبخند نرم رو لب آرش نشست نمي دونم چرا اين حرف شيدا تو گوشم صدا كرد و هي تكرار شد . صورتش سرخ شده بود آرش هم ذوق زده لبخند مي زد اينو حس كردم انگار ذوق زدگي دلشون رو ديدم .
ادامه دارد ....



يه روزي مياي .... بالاخره .... و با چشماي آبيت قلبمو نشونه ميگيري .... اينو خوب ميدونم


19 ساله - دانشجوي روانشناسي
فرگل آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :