نمایش پست تنها
قدیمی ۱۰ شهريور ۱۳۸۹, ۰۳:۵۶ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
down13
رمان نویس انجمن
 
down13 آواتار ها
 
down13 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +16 امتیاز     
پیش فرض

4
دستی به شالم کشیدم و گفتم:خوبم؟!
فرید نگاهی به صورتم کرد و گفت:تو همیشه خوبی.الان خوب تر.
لبخندی زدم و گفتم:مرسی.
داشتیم از پله های ساختمون بالا میرفتیم که در باز شد و پسری که خیلی شیک پوش بود به طرفمون اومد.فهمیدم که باید مسعود باشه.چقدر خوش قیافه بود و مغرور به نظر میرسید.
برق حلقه ی ازدواجش توجهمو به خودش جلب کرد.لبخندی زدم و بهش سلام کردم.با خوش رویی جوابمو داد و با فرید دست داد.
مسعود_خیلی خوش اومدین.بفرمایید.
فرید_مرسی مسعود.این دختر عموم پگاهه.
مسعود با دقت بهم نگاه کرد و گفت:خوشبختم.بفرمایید تو.خانومم حتما از دیدن شما خوشحال میشه.
تا وارد سالن شدم یکه ای خوردم.خدای من؟!اینجا چه خبر بود؟مهمونی معمولی بود یا بالماسکه؟با دیدن لباس های دخترها از شرم سرمو انداختم پایین و خیلی آروم به فرید گفتم:چرا به من نگفتی اینجا اینطوریه؟
فرید_خب میخواستی چی بگم؟
_شرمم میشه نگاشون کنم فرید.این چه وضعیه.
با صدای زیبای زنی به خودم اومدم.حدس زدم که همسر مسعود باشه.به نظرم رسید که سنش از مسعود بیشتر باشه.آرایش غلیظی کرده بود تا زیبایی شو صد چندان کنه.زن واقعا محشری بود.حس میکردم در مقابلش واقعا زشتم.موهای بور با چشمایی به رنگ سبز و خمار.گونه هاش برجسته بود و پوست صورتش رو برنزه کرده بود.اما لبخندی که به لب داشت باعث شد که حالم بهتر بشه.واقعا لبخند گرم و مهربونی داشت.با محبت منو بوسید و بهم خوش آمد گفت.
_خیلی ممنون بیتا جون.ببخشید مزاحم شدیم.
بیتا_خواهش میکنم عزیزم.این حرفا چیه.شما مراحمین.اتفاقا خوشحال شدم با تو آشنا شدم.دلم میخواست از نزدیک ببینمت.فرید خیلی ازت تعریف میکنه.
چشم غره ای به فرید رفتم و گفتم:فرید لطف داره.
فرید_تو برو لباساتو عوض کن منم پیش مسعودم.
بیتا_آره عزیزم.بیا نشون بدم کجا لباستو عوض کنی.
دنبال بیتا راه افتادم که مسعود صدام کرد.سرمو برگردوندم طرفش که با نگرانی گفت:مواظب خودت باش.
بیتا خندید و گفت:نگران نباش آقا فرید خودم ازش مواظبت میکنم.
سرمو تکون دادم و دنبال بیتا رفتم.دل آشوبه ی عجیبی داشتم.تصورم از این مهمونی چیزی نبود که توی ذهنم ساخته بودم.بیتا در اتاقی رو باز کرد و گفت:میتونی اینجا لباستو عوض کنی.کاری نداری گلم؟!
_ممنون.
بیتا_من همینجام.نگرانم نباش.
_بازم ممنون.
روبروی آینه ایستاده بودم و مستاصل به خودم و لباسم نگاه میکردم.لباسم به رنگ مشکی بود و تضاد عجیبی با پوست سفیدم داشت.تقریبا مثل یه پری دریایی شده بودم.دو بند ظریف و نازک لباسم رو روی شونه هام انداختم و به دور خودم چرخیدم.از اینکه لباسم انقدر بسته بود احساس امنیت میکردم و غرور.حداقل در مقایسه با لباس های دخترهای توی مهمونی خیلی شیک و زیبا بود.
از اتاق اومدم بیرون که بیتا گفت:اومدی خانوم؟!
به سمتش برگشتم.کنار در ایستاده بود.با لبخند گفت:لباست خیلی ماهه.بهت میاد.
_مرسی.
بیتا_خب بیا بریم به پسرعموت تحویلت بدم.الان حتما دل تو دلش نیست.
پشت سر بیتا راه افتادم و از راهرویی که چندین در داشت گذشتیم.تازه به در و دیوار خونه نگاه کردم.چقدر داخل خونه با بیرونش فرق داشت.برعکس بیرون که یاد فیلم های قدیمی می افتادم داخلش خیلی تجملاتی بود.انواع و اقسام تابلو ها و مجسمه ها یی که مشخص بودند گرون هستن جای جای خونه وجود داشت.
بیتا_فرید میگه تاریخ میخونی؟!
_بله همینطوره.
بیتا_خیلی جالبه.منم لیسانس تاریخم.
_واقعا؟!خیلی خوبه.
بیتا_البته میدونی کار واسش نیست.منم تفننی میخوندم.
_آهان.
به دور و برم نگاه کردم.حالا دیگه وارد سالن شده بودیم.بوی عطر و سیگار حالمو بد کرد.با اینکه خودم سیگاری بودم اما اون لحظه اصلا از فضای سالن خوشم نیومد.دنبال فرید میگشتم که دیدم کنار مسعود و یه پسر جوون ایستاده و دارن با هم میخندن.
بیتا_راستی تو با فرید قراره ازدواج کنی؟!
_نه اینجوریام نیست.فرید مثل داداشمه.
با تعجب به من نگاه کرد و گفت:واقعا؟!
_بله واقعا.
بیتا_جالبه.
از پشت سر صدای یه مرد رو شنیدم که بیتا رو صدا زد.با هم به سمت صدا برگشتیم.یه مرد جوون مقابلم ایستاده بود و بهم نگاه میکرد.لبخندی زد و همونطور که به من نگاه میکرد به بیتا گفت:خواهر جونم این خانومو معرفی نمیکنی؟!
از نگاه خیره اش خجالت کشیدم و سرمو به سمت فرید برگردوندم که دیدم حالا داره نگاهم میکنه.دستی براش تکون دادم که بیتا گفت:این پگاه.دختر عموی فرید.
نگاهشو روی قفسه ی سینه ام حس کردم.ناخودآگاه دستی به گردنبندم کشیدم و گفتم:از آشنایی با شما خوشبختم.آقای...
دستشو آورد جلو و گفت:اسمم مهرانه.داداش بیتا.منم همینطور.
باهاش دست دادم و خواستم دستمو بکشم عقب که دست دیگه شو روی دستم گذاشت و گفت:شما خیلی به نظرم آشنا میاین.نگاهتون برام تازه نیست.
از شنیدن این حرف اخمی کردم و دستمو کشیدم بیرون.با گفتن ببخشید ازش دور شدم و پیش فرید رفتم.
فرید_چی میگفت بهت؟!
نگاهی به مهران کردم که هنوز به من زل زده بود و داشت با بیتا حرف میزد.
_هیچی.یه سلام و احوال پرسی.همین.
نگاه فرید عصبانی بود.دلیلشو میفهمیدم.اون همیشه وقتی که با یه مرد حرف میزدم ناراحت میشد.
فرید_از داداش بیتا خوشم نمیاد.فکر میکنه که با قیافش همه ی دخترا واسش میمیرن.
سعی کردم از اون حالت بیارمش بیرون.با شوخی زدم به پشتش و در گوشش گفتم:نبینم اعتماد به نفس نداشته باشیا.خودتم دست کمی از اون نداری.
مسعود_چی میگین شما دوتا به هم؟اینجا در گوشی نداریما.
_منظور بدی نداشتیم.معذرت میخوام.
مسعود_خواهش میکنم پگاه.شوخی کردم.چیزی میخوری برات بیارم؟
خواستم جوابشو بدم که دوباره صدای مهران از پشت سرم اومد.
مهران_من براشون یه چیزی آوردم.
فرید با شنیدن این حرف دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش چسبوند.از این کارش بدم اومد اما نمیتونستم کاری کنم.این حرکت از نگاه تیز بیتا دور نموند.لبخند زیبایی زد که بیشتر به نظرم شبیه پوزخند بود.
مهران دوتا لیوان شربت به من و فرید داد و کنارم ایستاد.همونطور که فرید لیوانو میگرفت گفت:مرسی مهران.راستی خیلی وقت بود ندیده بودمت.کجا بودی؟!بیتا خانوم میگفت رفتی دبی.
سعی کردم به چهره ی مهران نگاه نکنم.اما نمیشد.به قدری زیبا بود که چشمام به سمتش میچرخید.زیباییش نفس گیر بود.منکه معتقد بودم همیشه پسرها زیبا هستن اما مهران واقعا فوق العاده بود.درست مثل خواهرش.هیچ نقصی توی چهره شون نبود.برای لحظه ای به خودم گفتم شاید مهران از من خوشش اومده اما وقتی یاد قیافه اش افتادم ناامید شدم.اون با زیبایی و جذابیتی که داشت هیچوقت دنبال یه دختر مثل من نمیگشت.چشم هاش مشکی بود و درست مثل خواهرش برنزه بود.حالا میفهمیدم که بیتا صورتشو برنزه نکرده بود بلکه ذاتا پوستش اون رنگی بود.مثل من روی لپش چال میفتاد.چه شباهتی!
برای اینکه به خودم مسلط بشم جرعه ای از شربت رو خوردم و به جوابش گوش دادم.
مهران_آره دبی بودم.به جای بابا رفته بودم.خب راستش دیگه بابا نمیتونه به کارای شرکت برسه.همش افتاده روی دوش من.هم رفتم یه آب و هوایی عوض کنم هم واسه کار رفتم.جای خوبیه مخصوصا واسه زندگی.
تا کلمه ی زندگی رو گفت نگاهی به من کرد و لبخند زد.منم تبسمی کردم و دوباره از شربت خوردم.حس میکردم ضربان قلبم تند تر میزنه.کنارش بودن حس جالبی داشت.چهار شونه بود و عضله های بازوش واقعا زیبا بود.بهتره بگم هوس انگیز بود.پیراهنش سفید بود و آستین کوتاه.بوی عطرش واقعا خوشبو بود.مهران بی نظیر بود.منی که همیشه توی انتخاب پسرها سخت گیر بودم اما هیچ عیبی نمیتونستم از مهران بگیرم.
همون لحظه موبایل فرید زنگ زد.با دیدن صفحه ی موبایل اخماش رفت توی هم و گفت:ببخشید.یه کار فوریه.الان برمیگردم.
خواستم با نگاهم ازش بپرسم کیه که نگاهم نکرد و رفت.
مسعود_خب بچه ها بیاین بشینیم تا فرید بیاد.امشب کلی کار داریم.
با رفتن فرید حس بچه هایی رو داشتم که مادرشون رو گم کردن.با نگرانی به فرید نگاه کردم که به طرف یکی از اتاق ها رفت.
مهران_نگرانش نباش.الان برمیگرده.من هستم پیشت.
چقدر زود صمیمی میشد!دوست نداشتم فکر کنه منم مثل بقیه ی دخترها جلوش دست و پامو گم کنم.اما نمیشد.نگاهش واقعا آدمو دست پاچه میکرد.
نفس عمیقی کشیدم و به همراه بقیه نشستم روی کاناپه.میخواستم کنار بیتا بشینم اما اون کنار مسعود نشست و من بین مهران و مسعود نشستم.اولین بار بود که دعا میکردم کاش فرید کنارم بود.خودمو جمع و جور کردم و نگاهی به بقیه انداختم.همه ی دختر و پسرها توی هم میلولیدند.واقعا از دیدن بعضی از دختر ها خجالت میکشیدم.مات و مبهوت مشغول نگاه کردن بودم که مهران خیلی آروم گفت:بالاخره فهمیدم چرا انقدر چهره ات آشناست.
صورتمو برگردوندم سمتش و گفتم:چی؟!
با لبخند جواب داد:اون تابلو رو نگاه کن.
با دست به تابلوی نقاشی بزرگی که روبرومون به دیوار نصب شده بود اشاره کرد و گفت:ببینش چقدر شبیه توئه.
به تابلو دقت کردم.تصویر یه دختر با موهای مواج مشکی و ابروهای به هم پیوسته که کنار چند تخته سنگ نشسته بود و با نگاهی غمگین به نقطه ی نامعلومی نگاه میکرد.شبیه من بود.خودم هم از این شباهت تعجب کردم.
مهران_دیدی؟حالا فهمیدی چرا میگم یه جا دیدمت؟!






--------------------------------


ویرایش توسط down13 : ۱۰ شهريور ۱۳۸۹ در ساعت ۰۴:۰۰ بعد از ظهر
down13 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *ATRIN*, *sara, *TARA*, -شيدا-, .ELHAM., 5011311, afsoon321, aidai, aili, ali agha, alikhademi, Altin ay, Anahita.s, anamana, arman_iran, arzoo12, ashoka, atieh jan, AVESTA, azam 24, b.maryam, babsaneh, barun, behiii319, coral, CountesSgoddesS, daneshmand, dj_bass, Donya-70, eglantine-m96, elmiraa_20, elna, Elnaz, faezeh, farajoon, farizad, farnaz21, farnaz58, fatima_59, gandomsa, ghazale49, ghazghaz, granaz, harimeshgh, hiva, Irani, judy abbott, kamand17, katy, khanoom-damaghoo, lalehjoon, M&M_601, m0zhdeh, mahda, mahdiyeh, mahsa.nadi, mahshid_3d, mahtab68, maniiya, marjanagn, maryammmmmm6, maryam_mariusz, melijooon, Mina, mirage, my ring, m_h_n, nadjafi, nafas44, nasimepaeze, naz_goli, nedaj, negark, neginra, Niayesh- 74, niazruby, nillooo, Niloufarjojo, nilsa, nina86, nlp16001, OoPs, P@rya, parisaparisa, parnar, Rha.sh, Roya_2010, rozi-91, saba 68, saman84, samanta31, sanaz2000, sanaZzZ, sara 42, sete, shalizar2, sharmin.r, shili, shiva joon, Silber, silverstar, sirius, snopoy, Snow Dream, soha.f, soheil_ss, Sokout, spoorg, suger, sydney, TABA_13069, tala bala, tama1011, tanaz.68, TanNazZz, tghyasfr, Tifani Jon, titinaz, UnKnOwN_Sh, Ushya7, vampire123, YALDA STAR, yaqush, yasi_69, yeshil, zahra.gol, zahra.h, zanbagh, zina, zozozi, _black Flood_, ~pArnYa~, آبجی نیلوفر, آرشا, اتوسا, اسوده, اهنگ, بهارجون, خورشید خانم, رودنا, سانجانا, شادئ, شبنم, شهرناز, لیلاحمیده, م.م.ر, مامیچکا, منجی, مهنا2, مهناز22, نازنین81, نماز67, نیلوجون, نیلوفر آبی, نیلوفر:-), یاسی جان, یگانه