نمایش پست تنها
قدیمی ۱۰ شهريور ۱۳۸۹, ۰۴:۴۰ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
down13
رمان نویس انجمن
 
down13 آواتار ها
 
down13 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +18 امتیاز     
پیش فرض

2
_نمیاما.
فرید_شوخی کردم.اشکال نداره.پس،فردا آماده باش.
_چی ؟فردا؟!
فرید_آره دیگه.فردا شب مهمونیه.خونه ی یکی از دوستام.
_اما من اصلا حاضر نیستم.فردا کلی کار دارم.قرار بود با دوستام برم بیرون.
فرید_یه بار هم با ما بد بگذرون.
_باشه.اشکال نداره.
فرید_ناراحت شدی نمیتونی با دوستات بری شیطونی؟!
_فرید؟!
فرید_شوخی کردم.میدونم که تو دختر خوبی هستی.اما یه چیزی.
_هوم؟!
فرید_لباستو یه جوری انتخاب کن که زیاد باز نباشه.
_چی؟منظورت چیه؟!
فرید_خب دوست ندارم لباست خیلی باز باشه.میفهمی که؟
_تو از من تاحالا اینجور لباسی دیدی؟
فرید_نه.اما خب گفتم شاید...
_واقعا که.
فرید_معذرت میخوام.ببخش.
_بخشیدم.کل تهرون مال تو.
فرید_سندشو کی میزنی به نامم؟
_همون فردا شب میزنم به نومت.
فرید_مرسی دختر عمو جونم.
_لوس نشو دیگه.
فرید_چشم.فقط فردا خودم میام دنبالت.یه سری هم به عمو و زن عمو بزنم.باشه؟!
_باشه.
ناخودآگاه خمیازه ای کشیدم که فرید گفت:خوابت میاد؟آره؟!
_نه.نمیدونم چرا...
فرید_ببخش اگه بیدار نگهت داشتم.برو بخواب صبح سر حال باشی.شبت بخیر.
_شب بخیر.
گوشی رو قطع کردم و خودمو انداختم روی تخت.دوست نداشتم به چیزی فکر کنم.صدای مامان و بابام هم دیگه نمیومد.نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم.
***
صدای مامانم باعث شد از خواب بیدار بشم.امروز خیلی خوشحال و مهربون بود.
مامان_پگاه عزیزم؟بلند شو.ساعت 4بعد از ظهره.چقدر میخوابی؟
وحشت زده سر جام نشستم و به ساعت دیواری نگاه کردم.خدای من!چقدر خوابیده بودم؟اولین بار بود که انقدر خوابیدم.دستی به موهام کشیدم و گفتم:چرا زودتر بیدارم نکردین؟!
مامانم به سمت پنجره اتاق رفت و گفت:بابات گفت بیدارت نکنم.گفت دیشب حتما دیر خوابیدی.فرید هم زنگ زد گفت یک ساعت دیگه میاد.
خمیازه ای کشیدم و گفتم:حس میکنم خیلی کوفته ام.
مامان_بلند شو یه حموم برو سر حال میشی.
به زور از رختخواب دل کندم و گفتم:من گشنمه.
مامان_نهار میخوری یا صبحونه؟!
_نهار چیه؟!
مامان_ته چین مرغ.
_اوم.من میمیرم واسه ته چین.میرم میخورم بعد میرم حموم.
مامان_راستی با فرید میخواین برین جایی؟!
_آره.قراره بریم یه مهمونی.
مامان_آهان.
مشغول خوردن غذا بودم که مامانم وارد آشپزخونه شد و گفت:چشمات خیلی قرمزه.دیشب گریه کردی؟!
_نه اصلا.
مامان_پس چرا؟!
_نمیدونم.
مامان_من و بابات قراره بریم مسافرت.
با خودم فکر کردم این مدت که من خواب بودم چقدر رفتار مامان تغییر کرده و مهربون شده.هیچوقت به حال من دقیق نمیشد.نمیدونم چش شده بود.
_مسافرت؟کجا؟!
مامان_قراره بریم کیش
_اوه.کیش؟!
مامان_آره.دوستش براش یه خونه آپارتمانی پیدا کرده.راستش بابات تصمیم گرفته که بریم اونجا زندگی کنیم.
با کنایه گفتم:وقتی من خواب بودم تصمیمات جدیدی گرفته شده.خیلی جالبه.
کیش؟!هیچوقت از هوای شرجی و آفتابی خوشم نیومده بود.ترجیح میدادم توی تهران با همین دود و غبارش زندگی کنم تا جایی مثل کیش.از اینکه هیچ کدومشون با من مشورتی نکرده بودند لجم گرفت.با نارضایتی از جام بلند شدم و گفتم:ممنون بابت غذا.من میرم حموم.
***
از حموم اومده بودم بیرون و مشغول خشک کردن موهام شده بودم.موهای بلندی داشتم که تا کمرم میرسید اما یه روز از دستشون خسته شده بودم و کوتاهشون کرده بودم.رسیدگی به موهام همیشه وقت میبرد.شونه کردن و شستنشون همیشه وقتمو میگرفت.
صدای زنگ خونه باعث شد به سمت پنجره اتاقم برم.فرید ماشینشو دقیقا زیر پنجره من پارک کرده بود.ماشینش ماکسیما بود و به رنگ مشکی.عاشق ماکسیما بودم .از تصور اینکه پشت ماشین فرید بشینم لبخندی زدم و زیر لب گفتم:آخ چه کیفی میده.
از اتاقم رفتم بیرون که دیدم فرید تازه وارد سالن پذیرایی شد.رفتم طرفش و با لبخند گفت:سلام چطوری؟!
با هم دست دادیم که گفت:خوبم.تو خوبی؟!
چشمکی بهش زدم و گفتم:ماشینتو که دیدم بهتر شدم.
مامانم همونطور که به سمت آشپزخونه میرفت گفت:خدا بهت رحم کنه فرید که میخوای ماشینتو بدی دست این وروجک.
فرید_زن عمو نگران نباشید.خود پگاه حواسش هست.
دستی به موهای مشکیش کشید و با صدای آرومی گفت:چقدر میخوابی دختر.خسته نمیشی؟!
_باور کن که خودمم هنوز گیجم.رکورد شکوندم.
فرید_دیوونه.
روی مبل نشست و گفت:چرا هنوز آماده نشدی؟!
_کی میخوایم بریم؟!
فرید نگاهی به ساعتش کرد و گفت:هفت و نیم یا هشت.
_حالا تا اون موقع وقت زیاده.
فرید با شیطنت گفت:واسه ما پسرا بله.شما دخترا تا بیاین خودتونو حاضر کنین کلی طول میکشه.بعید میدونم با این وضع به مهمونی برسیم.
_خیلی به خودت مطمئنی فرید.
فرید_خب راستش باید واقع بین بود.ما پسرا که آرایش و مانیکور و پدیکور که نمیکنیم.خیلی بخوایم به خودمون برسیم یه تافت و سشوار به سرمونه.اونم تو نیم ساعت تموم میشه.شما ها همیشه میخواین برین مهمونی وقت آدمو میگیرین.
_خیلی نامردی فرید.اصلا دیگه نمیام.
بعد با حالت قهر به سمت اتاقم رفتم که دنبالم راه افتاد و گفت:کجا پگاه؟قهر نکن دیگه.
بدون توجه به حرفش در اتاقمو باز کردم و رفتم تو.اونم پشت سرم وارد شد و گفت:ببخشید.خوبه؟!
همونطور که پشتم بهش بود لبخندی زدم و گفتم:شرط داره!
فرید_وای باز که میگی شرط داره.دیگه چی میخوای؟!
_بگو باشه تا آشتی کنم.
فرید_باشه.بگو.
_دعوتم کنی به کله پزی.
فرید_چی؟!
صداش شبیه جیغ دخترها بود.خنده ام گرفت.برگشتم سمتش و گفتم:خب چیه؟بده مگه؟
میدونستم که از کله پاچه متنفره.برعکس من که عاشق این غذا بودم.با سردرگمی و گیجی نگاهم کرد و گفت:وای پگاه تو چرا پسر نشدی؟!اه اسمشو که میشنوم حالم بد میشه.
_اما تو قول دادی.
نشست روی تختم و گفت:باشه.باشه.فقط ازمن نخواه بخورم.خب؟!
_باشه.نمیگم.
از اینکه اذیتش میکردم واقعا لذت میبردم.دوست داشتم اونم مثل من سر به سرم میذاشت اما همیشه مقابلم کوتاه میومد و با گفتن کلمه های مثل چشم،باشه،ببخشید،هر چی تو بگی.حرصمو در میاورد.دوست داشتم مثل بقیه ی خواهر و برادر ها سر به سرم بذاره.اما چه توقع بیجایی.اون برادر نبود.فقط پسرعموم بود که عاشقم بود.
فرید نگاهی به اتاقم کرد و گفت:دکورشو عوض کردی؟!
_آره.خوب شده؟
فرید_چرا رو تختی سیاه؟!دلت نمیگیره؟!
_نه.اصلا.
فرید_آدم یاد مرگ میفته.
_برای من که اینجوری نیست.
آهی کشید و سرشو انداخت پایین.همونطور که دنبال یه مانتوی مناسب میگشتم از جاش بلند شد و گفت:چه لباسی انتخاب کردی؟!
_میخوام از تو بپرسم.
فرید_از من؟
صداش خوشحال بود.میدونستم که انتظار این حرفمو نداشت.
_میخوام ببینم مهمونیتون چجوریه؟آدماش.میفهمی که.
فرید_خب راستش همه جور آدمی توش هست.نمیخوام که یه جوری باشه که اونجا...

3
بقیه حرفشو ادامه نداد و به مانتویی که دستم بود خیره شد.
_اونجا چی؟!
فرید_میشه زیاد به خودت نرسی؟!
_واسه چی؟!میخوای زشت باشم آبروتو جلوی دوستات ببرم؟!
سرشو آورد بالا و زل زد توی چشمام.چقدر نگاهش معصوم بود.هیچوقت پسری رو ندیدم که اینطور مظلومانه بهم نگاه کنه.آروم آروم دستشو به طرف دستم آورد و گرفتش.تحت تاثیر چشماش هیچ عکس العملی نشون ندادم.نگاهی به دستامون کردم که صداش توی گوشم پیچید.
فرید_نمیخوام مثل بقیه ی مهمونیا تو گل سرسبد باشی.ساده باش پگاه.همینو ازت میخوام.
آروم آروم دستمو ول کرد و بدون اینکه حرفی بزنه از اتاق بیرون رفت.زیر لب گفتم:پسره ی دیوونه.پاک عقلشو از دست داده.
نشستم روی صندلی میز توالتم و به خودم تو آینه خیره شدم.چهره ی زیبایی نداشتم.برعکس شخصیت های دختر رمان های ایرانی.چشمام قهوه ای بود اما در نظر اول مشکی به نظر میومد.ابروهام پیوندی بود مثل ابروهای دخترهای قاجار.پوست صورتم سفید بود و با بینی که به صورت گردم میومد.لب هام موزون بود و گوشتی.روی لپم چال داشتم که وقتی میخندیدم بیشتر معلوم میشد.از چشمام شیطنت میبارید.برای خودم زبون در آوردم و گفتم:اگه به حرف فرید گوش بدم خیال ورش میداره فکر میکنه عاشق سینه چاکشم.اون وقت دیگه ول کنم نیست.یه کاری میکنم که نه سیخ بسوزه نه کباب.
از اتاقم اومد بیرون و با لحن سرزنده و شادی گفتم:و این شما و این پگاه صادقی.
دستمو روی سینه ام گذاشتم و به نشونه احترام دولا شدم که صدای بابام اومد.
بابا_به به.ماشالا.
با شنیدن صدای بابام سرمو آوردم بالا و گفتم:بابا کی اومدی؟
بابا_همون موقع که دوشیزه خانوم داشت خودشو خوشگل میکرد.
مثل دختر بچه های کوچیک به سمتش رفتم و روی پاهاش نشستم.بوسه ای به گونه اش زدم و گفتم:خوشگل شدم؟!
مامانم که داشت ناخوناشو سوهان میکشید با خنده گفت:از کی میپرسی؟تو زشت هم باشی بابات میگه خوشگلی.اما دخترم خوشگل شدی.واقعا میگم.
بابام دستی به موهام که حالا فرشون کرده بودم کشید و گفت:بهت موی فر میاد.
_واقعا؟
بابا_آره واقعا.
_پس میرم فرشون میکنم.
بابام با شنیدن این حرف ابرو در هم کشید و گفت:موهاتو کوتاه کردی هیچی نگفتم.حالا میخوای فرشون کنی؟!
برای اینکه از اون حال درش بیارم گفتم:شوخی کردم.بدون اجازه شما آب هم نمیخورم.
بعد نگاهی به دور و بر کردم و گفتم:راستی فرید کو؟!
بابا_موبایلش زنگ زد رفت توی حیاط جواب بده.الان پیداش میشه.
از روی پای بابام بلند شدم و گفتم:من برم مانتومو بپوشم بریم.
بابا_زود نیست؟!
_فرید گفت هفت و نیم هشت.
بابا_الان تازه یه ربع به هفته.بشین پیشم.دلم واست تنگ شده.
دوباره کنار بابام نشستم و خودمو عین گربه های ملوس توی بغلش جا کردم.از اینکارم خندید و گفت:چی میخوای پیشی؟!
_هیچی بابا جونم.
مامانم چشم غره ای بهم رفت و گفت:پاشو دختر.زشته.الان فرید میاد میگه این چه دختریه ما تربیت کردیم.بچه که نیستی.بیست سالته.
بابا_ولش کن معصوم.همین یه دخترو داریم.اذیتش نکن.
بابام دستامو گرفت توی دستش و گفت:امتحانات کی شروع میشه؟
_یه چند هفته ی دیگه.راستی بابا؟!مامان راست میگه میخوایم بریم کیش؟
بابا_آره.
_چرا؟من اینجارو دوست دارم.همه ی دوستام اینجان.بعدشم من هنوز دو سال مونده که درسمو تموم کنم.
بابا_حالا که قطعی نشده.
_واقعا؟!
بابا_آره واقعا.بعدا راجع بهش حرف میزنیم.
_باشه.هرچی شما بگید.
همون موقع فرید وارد سالن شد و با دیدن من خندید و گفت:حاضر شدی؟چه زود؟!
_تا تو باشی به ما دخترا تهمت نزنی.
فرید_تو استثنا هستی.
بابا_فرید مراقب دختر من باش.نبینم یه تار مو ازش کم شده ها.
فرید_عموجون خیالتون تخت.عین دو تا چشمام ازش مواظبت میکنم.ناسلامتی یه پگاه که بیشتر نداریم.
از این حرفش خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین و خودمو بیشتر توی بغل بابام جا کردم.
بابا_ساعت چند برمیگردین؟!
فرید_تا قبل از 11 خونه ایم.مطمئن باشین.
بابا_اگه کسی دیگه غیر تو بود عمرا میذاشتم یکی یه دونمو با خودش ببره مهمونی.چون میدونم تو هستی خیالم راحته.هرچی نباشه دوماد آینده می.
از این حرف بابا نفسم بند اومد.من فرید رو به عنوان همسر دوست نداشتم.چرا هیچکس نمیفهمید که عشقی بهش ندارم؟چرا همه سعی داشتند ما دو تا رو به هم پیوند بدهند.
فرید هیچ حرفی نزد.حتما خجالت کشیده بود.خیلی آروم سرمو آوردم بالا و به فرید نگاه کردم.سرش پایین بود و دستاشو به هم گره کرده بود.برای اینکه موضوع بحث رو عوض کنم گفتم:بریم فرید؟دیر نشه؟!
فرید با خجالت به من و بابا نگاه کرد و گفت:باشه بریم.برو لباستو بپوش.
***
از خونه بیرون اومدیم که فرید سوییچ ماشینشو به سمتم گرفت و گفت:بیا این سوئیچ.
_مرسی.
سوئیچ رو از دستش گرفتم و پشت فرمون نشستم.از حرف بابام ناراحت شده بودم.نمیخواستم انقدر زود ازدواج کنم.اصلا فرید رو به عنوان شوهر قبول نداشتم.چرا هیچ کس نظرمنو نمیپرسید؟اشتباه بود که داشتم باهاش به این مهمونی میرفتم؟آره اشتباه بود.کاش میشد برگردم.اما نه.زشت بود.نمیخواستم شادی فرید رو از بین ببرم اما از طرف دیگه هم نمیخواستم امیدوارش کنم.
خیلی آروم و با احتیاط داشتم رانندگی میکردم.اصلا حوصله سرعت و سبقت گرفتن نداشتم.به روبروم خیره شده بودم که فرید گفت:خیلی خوب میرونی.
دنده رو عوض کردم و گفتم:ممنون.
فرید_فکر نمیکردم انقدر دست فرمونت خوب باشه.
پوزخندی زدم و جوابشو ندادم.خودش هم انگار فهمیده بود که ناراحتم.
فرید_چیزی شده؟!
_نه.
فرید_اما یه چیزی شده.
به جای اینکه جوابشو بدم گفتم:کدوم سمت باید برم؟!
فرید_بپیچ راست...تو که خوب بودی!
_الانم هستم.
فرید_نیستی.
_من میدونم خوبم یا تو.
فرید_من تورو بهتر از خودت میشناسم.
_چه جالب.
فرید_نکنه از حرف عمو ناراحت شدی؟گفت که من دوماد آینده ام.
_نه!وقتی کسی نظرمو نمیپرسه چرا باید ناراحت باشم؟!وقتی کسی نمیگه پگاه عروس خونواده ی صادقی بزرگه چرا باید عصبی بشم.هان؟!
فرید_تو چت شده؟!
_ببین فرید.امشب توی مهمونی دوست ندارم به همه بگی این نامزدمه یا قراره با هم نامزد کنیم.فهمیدی؟!نمیخوام نقش بازی کنم.
فرید_تو چرا اینجوری میکنی؟من حرفی نزدم.
_حرفی نزدی اما چشمات داره حرف میزنه.هیشکی از من نمیپرسه نظرم چیه.
بعد با لحن مسخره ای گفتم:عقد پسر عمو و دختر عمو رو تو آسمونا بستن.
فرید_ببین پگاه تا تو نخوای من پا پیش نمیذارم.هرموقع تو راضی بودی من میام جلو.انقدر هم اعصاب خودتو خرد نکن.راضی نیستم اذیتت کنم.
به سر تکون دادنی اکتفا کردم و چیزی نگفتم.دوست نداشتم رابطه مون خصمانه و دور از ادب باشه.اما اون لحظه اعصابم خیلی خرد بود.
بالاخره با صدای فرید که گفت نگه دارم ماشینو پارک کردم.یه کوچه ی خلوت توی منطقه مرفه بالاشهر.به ماشین های مدل بالایی که توی کوچه پارک بود نگاه کردم و گفتم:چقدر رفیقات پولدارن.
در ماشین رو باز کرد و گفت:ما اینیم دیگه.
از ماشین پیاده شدم و گفتم:کدوم خونه ست؟!
فرید_اون در سفیده.راستش خونه ی جدید دوستمه.با یکی از فامیلاشون ازدواج کرده.خیلی پولدارن.زنش خیلی خانومه.خودت میفهمی.
_اوهوم.زشت نیست چیزی نگرفتیم؟مگه خونه ی جدیدشون نیست؟!
فرید_اشکال نداره مسعود اینجوری نیست.خودم قبلا خونشون دعوت شدم.بیا بریم.
کیفمو روی شونه ام انداختم و پشت سر فرید راه افتادم.یه حالت غریبی داشتم.یه جور اضطراب از اینکه دوست های فرید چه جوری هستند و چه برخوردی باهام میکنند.
با باز شدن در خونه با حیاط نسبتا کوچیکی روبرو شدم که دور تا دورش پر بود از گل های زینتی و درخت.حیاط گنجایش پارک دو ماشین رو داشت و یه استخر کوچیک هم گوشه ی دیگه ی حیاط بود که مشخص بود آبش تازه عوض شده.صدای چهچهه ی قناری میومد.فضای خیلی زیبا و شاعرانه ای بود.برای یک لحظه به دوست فرید که همچین خونه ای داره حسادت کردم.
فرید_خونه اش خیلی خوشگله.
_آره.خیلی.آدم احساس راحتی میکنه.
فرید_منم دفعه ی اول که اومدم همینو بهش گفتم.
_راستی اسم زنش چیه؟!
فرید_بیتا.






--------------------------------

down13 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *ATRIN*, *sara, *TARA*, *بارون پاییزی*, -bahareh-, -شيدا-, .ELHAM., 5011311, afsoon321, aidai, aili, alikhademi, Altin ay, Anahita.s, anamana, arezoue, arman_iran, arzoo12, ashoka, atieh jan, AVESTA, azam 24, b.maryam, babsaneh, barun, behiii319, coral, CountesSgoddesS, daneshmand, dj_bass, Donya-70, eglantine-m96, elmiraa_20, elna, Elnaz, faezeh, farajoon, farnaz21, farnaz58, fatima_59, gandomsa, ghazale49, ghazghaz, granaz, hamedjoon, harimeshgh, hiva, Irani, j.ghanavizi, judy abbott, kamand17, katy, khanoom-damaghoo, lalehjoon, linda2011, M&M_601, m0zhdeh, mahda, mahdiyeh, mahsa.nadi, mahshid_3d, mahtab68, maniiya, marjanagn, maryam.mani, maryammmmmm6, maryam_mariusz, melijooon, Mina, mirage, m_h_n, nadjafi, nafas44, nasimepaeze, nazgol, naz_goli, nedaj, negark, neginra, NE[ )@A, Niayesh- 74, nillooo, Niloufarjojo, nilsa, nina86, nlp16001, OoPs, P@rya, parisa.1564, parisaparisa, parnar, patough, Rha.sh, Roya_2010, rozi-91, saabcd, saharsahar, samanta31, sanaz2000, sanaZzZ, sara 42, sepideh1993, sete, shalizar2, sharmin.r, shili, silverstar, sirius, snopoy, Snow Dream, soha.f, soheil_ss, Sokout, spoorg, sydney, TABA_13069, tala bala, tama1011, TanNazZz, tghyasfr, Tifani Jon, titinaz, UnKnOwN_Sh, Ushya7, vampire123, YALDA STAR, yasi_69, yeshil, zahra.gol, zahra.h, zanbagh, zozozi, آبجی نیلوفر, آرشا, اتوسا, اسوده, الهه ایمانی, اهنگ, بهارجون, خورشید خانم, رودنا, شادئ, شبنم, شهرناز, لیلاحمیده, م.م.ر, مامیچکا, مسافر كوچولو, ملیساا, منجی, مهستی, مهنا2, مهناز22, نازنین81, نماز67, نیلوفر آبی, نیلوفر:-), کریستال, یاسی جان, یگانه