نمایش پست تنها
قدیمی ۸ شهريور ۱۳۸۹, ۰۳:۰۰ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
Darya_secret
خبرنگار نودهشتیا
 
Darya_secret آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

9
فرنچمن در همان حال که کرمی را بر سر قلاب ماهیگیری قرار می داد ، سرش را بلند کرد و گفت :
- زود آمدی .
- آینه نداشتم تا آمدنم به تاخیر بیفتد .
- به راستی وقتی اشیایی چون آینه فراموش شوند ، زندگی چقدر ساده می شود .
دونا در قایق ، کنار فرنچمن ایستاد و گفت :
- بگذار من کرم را به قلاب بزنم.
فرنچمن قلاب ماهیگیری را به دونا داد و آنگاه دو پاروی پهن را برداشت و روی دماغه قایق نشست و آهسته شروع به پارو زدن کرد و قایق را به سوی پایین رودخانه راند .
کرم در دست دونا وول می خورد و قلاب ماهیگیری انگشتان دست او را خراش می داد . ناگهان دونا سرش را بلند کرد و متوجه شد که فرنچمن به او می خندد .
دونا با خشم و عصبانیت گفت :
- مثل اینکه من از عهده ی اینکار بر نمی آیم .
- بگذار کمی از ساحل دور شویم تا من آن را برایت انجام دهم .
- می خواهم خودم آن را انجام دهم ، به سادگی شکست نمی خورم .
فرنچمن جوابی نداد ، نگاهش را متوجه پرنده ای کرد که بالای سرش در پرواز بود و به آهستگی با سوت شروع به نواختن آهنگی کرد .
دونا دوباره مشغول شد و ناگهان پیروزمندانه فریاد کشید و گفت :
- نگاه کن ! نگاه کن ! موفق شدم !
سپس ریسمان ماهیگیری را بلند کرد و به فرنچمن نشان داد .
فرنچمن به پاروی خود تکیه داد و قایق را به دست امواج سپرد و گفت :
- خوب پیشرفت کرده ای .
هنوز مسافت زیادی نپیموده بودند که به تخته سنگ بزرگی رسیدند . فرنچمن با تکه ای طناب قایق را به آن متصل کرد و سپس کنار دونا روی دماغه قایق نشست .
امواج کوچکی سطح آب را می لرزاند و تکه های علف و برگ های خشک شده روی سطح آب را به این سو و آن سو می برد . هوا ملایم بود . ریسمان در میان انگشتان دونا با حرکت امواج به آرامی پایین و بالا می رفت و دونا گاهی با بی صبری آن را بالا می کشید و قلاب را بازرسی می کرد . اما کرم همچنان دست نخورده بر سر قلاب باقی بود و فقط یک نوار سیاه از جلبک دریایی به انتهای آن چسبیده بود.
- ریسمان را آنقدر رها کرده ای که کف دریا پهن می شود .
دونا که از گوشه ی چشم فرنچمن را می نگریست ، ریسمان را کمی بالا کشید .
در زیر وسایل ماهیگیری انتهای قایق ، ناگهان چشم دونا به کاغذ مچاله شده ای افتاد که روی آن تصویر پرنده ای در حال پرواز از نواحی گلی دریا کشیده شده بود . دونا به یاد تصویری که چند روز قبل فرنچمن از او کشیده بود ، افتاد . او آن را با تصویری که فرنچمن بار اول از او کشیده بود ، مقایسه کرده و تفاوت زیادی میان آنها یافته بود . این نقاشی ، او را در حالتی نشان می داد که بر روی نرده ی کشتی خم شده و پیر بلان مضحک را که با صدای ناهنجار سرودی را می خواند ، تماشا می کند . سپس فرنچمن تصویر را برداشت و آن را به دیوار اتاقک کشتی چسباند و در پایین آن تاریخ رسم کردنش را با خط بدی نوشت .
دونا از او پرسیده بود :
- چرا این تصویر را مانند تصویر اول پاره نکرده ای ؟
فرنچمن در جواب گفته بود :
- زیرا این تصویر حالتی از تو را نشان می دهد که می خواهم همیشه آن را به خاطر بسپارم .
او در کنارش ایستاده و موضوع عکس را فراموش کرده و تمام حواسش متوجه ماهیگیری است و از این که چند نفر از مستخدمین اوستیک و گودلفین و پن روز در آن حوالی در جستجوی او هستند و برای اسارتش نقشه می کشند ، غافل مانده است .
فرنچمن ناگهان افکار دونا را از هم گسیخت و گفت :
- نمی خواهی ماهی بگیری ؟
- به آن روز عصر فکر می کردم .
-می دانم ، از چهره ات پیداست .
- آنها به این حوالی مظنون شده اند .
- این موضوع هیچ مرا نگران نمی کند .
- اوستیک مردی بد طینت و لجوج است ، او مثل گودلفین کودن و بی فکر نیست . او می خواهد تو را از بلند ترین درخت باغ گودلفین حلق آویز کند .
- شاید .
- لابد با این مسخره کردن خیال می کنی که من هم مانند زنان دیگر از شایعات بی اساس لذت می برم .
- تو هم مانند تمام زن ها ، علاقه داری وقایع را به شکلی غم انگیز نشان دهی .
- تو از آنها غافلی .
- می خواهی چه بکنم ؟
- ممکن است یک نفر خیانت کند و تو را به دام آنها بیندازد .
- خودم را برای آن موقع کاملا آماده کرده ام .
- چطور ؟
- تو نقشه ی اوستیک و گودلفین را می دانی ؟
- نه .
- به تو نگفته ام که چگونه می خواهم آنها را اغفال کنم ؟
- فکر می کنی که ...
- من به هیچ چیز فکر نمی کنم اما تصور می کنم یک ماهی به قلاب تو گیر کرده است .
- پس تو می خواهی با آنها مبارزه کنی ؟
- اگر قصد نداری ماهی را از آب بکشی ، ریسمان را به من بده .
- تو می خواهی ...
- ریسمان را بالا بکش !
- دونا در حالی که می خندید ، شروع به بالا کشیدن ریسمان کرد و گفت :
- بالاخره گرفتمش ، سنگینی آن را در انتهای قلاب احساس می کنم .
فرنچمن آهسته گفت :
- ممکن است آن را از دست بدهی . حالا آرام باش و آن را به کنار قایق بیاویز .
دونا لحظه ای ریسمان را شل کرد و سپس آن را محکمتر از اول کشید و درست در لحظه ای که برق درخشان پولک های ماهی را در سطح آب دید ، ماهی بر سر قلاب تکانی خورد و در زیر آب ناپدید شد .
آه کوتاهی میان لبهای دونا خاموش گشت و گفت :
- آن را از دست دادم ، گریخت .
فرنچمن موهایش را از جلو چشمهایش کنار زد و گفت :
- حدس می زدم .
- خیلی علاقه مند بودم آن را بگیرم .
- می توانی یکی دیگر بگیری .
- ریسمان گره خورده است ، باید آن را باز کنم .
انگشتان دونا شروع به باز کردن گره ها کرد ، ولی ریسمان بیشتر گره خورد . دونا از گوشه ی چشم به فرنچمن نگریست . فرنچمن بدون اینکه به دونا نگاه کند ، دست دراز کرد و ریسمان را از او گرفت . دونا به دماغه قایق تکیه داد و به افق چشم دوخت .
خورشید در حالی که ردی چون نواری قرمز رنگ در آسمان باقی گذاشته بود ، در مغرب پنهان شده بود . انوار طلایی رنگ خورشید ، سطح آب را به رنگ های مختلفی در آورده بود . امواج خروشان و غلتان مرتبا بر سینه کشتی می خورد . در پایین نهر یک تیهو با نوک خودش ، آب بازی می کرد . دیری نپایید که به آسمان پر زد و به آرامی صفیر کشید و دور شد .
دونا گفت :
- چه وقت آتش می افروزیم ؟
- وقتی برای شام ماهی صید کردیم .
- اگر نتوانستیم ...
فرنچمن ریسمان بدون گره را به دونا داد و گفت :
- در آ« صورت آتش روشن نمی کنیم .
آنها به ماهیگیری ادامه دادند . صدای متناوب یک توکا که در میان درختان آن طرف رودخانه مخفی شده بود ، شنیده می شد . دونا احساس می کرد که تمام وسوسه های درونی او که همیشه آرامش و سکوت او را بهم زده و گذشته ای پر تلاطم و اضطراب برایش به وجود آورده بود ، آرام شده اند . احساس می کرد ، نیرویی جادویی ، او را اسیر کرده است . حالتی به او دست داده بود که با آن بیگانه نبود ، گویی به سرزمینی قدم گذاشته است که آن را قبلا می شناخت و از صمیم قلب دیدنش را آرزو می کرد . این آرامشی بود که در جستجوی آن به ناورون آمده بود .جنگل و رودخانه و آسمان جزئی از امکانات این آرامش بودند و زمانی آرامش کامل می شد که وجود فرنچمن را در کنار خود احساس کند.
دونا آهسته گفت :
- موضوعی که باعث رابطه نزدیک ما می شود ، این است که هر دو فراری هستیم .
ناگهان فرنچمن ریسمان را بالا کشید . دونا درون قایق خم شد و در حالی که شاه هایش با شانه های او تماس پیدا می کرد ، با هیجان پرسید :
- چیزی گرفته ای ؟
- آری ، می خواهی آن را بالا بکشی ؟
- نه ، این ماهی توست .
فرنچمن در حالی که لبخند می زد ، ریسمان را به دست او داد . دونا ماهی را که تقلا می کرد ، کف قایق انداخت تقلای ماهی باعث شد که ریسمان دور بدنش گره بخورد .
دونا زانو زد و ماهی را در میان دستهایش گرفت . لباس او در اثر تماس با آب رودخانه تر و گل آلود شد و قسمتی از موهایش بر روی صورتش پریشان گشت . در حالی که سعی داشت قلاب را از دهان ماهی بیرون بکشد ، گفت :
- اوه ماهی کوچک بیچاره ، من تو را خیلی زجر دادم .
فرنچمن در کنار دونا زانو زد . قلاب را با حرکتی ناگهانی از دهان ماهی بیرون کشید . ماهی پس از اندکی تقلا آرام گرفت .
دونا با اندوه گفت :
- تو آن را کشتی .
فرنچمن پرسید :
- گرسنه ای ؟
دونا با صدایی که به گوش خودش نیز ناآشنا بود پاسخ مثبت داد .
فرنچمن گفت :
- چس آتش روشن می کنیم و شام می خوریم .
خورشید در مغرب پنهان شده و سایه درختان ساحلی اشباحی متحرک بر سطح آب به وجود آورده بود . آب دریا به سرعت بالا می آمد .
فرنچمن قایق را به سوی بستر رودخانه راند تا با کمک جریان آب ، به انتهای رودخانه بروند . آسمان بی رنگ اسرار آمیز تر و آب رودخانه تیره تر از همیشه می نمود . بوی خزه و علف های تازه در هوا پیچیده بود . ناگهان فرنچمن قایق را در وسط رودخانه متوقف ساخت و گفت :
- صدای مرغ حق است . می شنوی ؟
دونا احساس می کرد که فرنچمن همه چیز را در چشمان او می خواند . نگاه و آهنگ صدای فرنچمن گویای این حقیقت بود که او نیز صمیمانه دونا را دوست دارد ، ولی هر دو سعی می کردند حقیقت را کتمان کنند . اما تا چه موقع ؟ شاید فردا ، شاید پس فردا ، و شاید هم برای همیشه .
فرنچمن قایق را به طرف رودخانه راند . وارد خلیج شدند . صف انبوه درختان تا نزدیکی اسکله ادامه داشت . فرنچمن به پارو تکیه داد و گفت :
- درست فهمیدم ؟
- بله ؟
فرنچمن دماغه قایق را متوجه رسوبات ساحلی کرد . لحظه ای بعد آنها قدم به ساحل گذاشتند .
فرنچمن قایق را از آب بیرون کشید و سپس چاقویش را بیرون آورد ، کنار آب زانو زد ، مشغول پاک کردن ماهی شد و به دونا گفت که آتش بیفروزد . دونا مقداری شاخه خشک در زیر درختی پیدا کرد . با زانو آنها را شکست و به صورت ضربدر رویهم چید .
فرنچمن کنار آتش زانو زد و با دو تکه سنگ چخماق ، آتش روشن کرد . چوبها با صدا شکسته می شدند و هر لحظه شعله ی آتش بیشتر می شد . نگاه آنها از درون شراره های طلایی رنگ آتش به یکدیگر دوخته شده و سایه تبسمی بر روی لبهایشان نشسته بود .
- تا بحال در هوای آزاد ماهی سرخ کرده ای ؟
دونا جای کوچکی را در میان چوبها از خاکستر پاک کرد و سنگ صافی را در آنجا قرار داد و سپس ماهی را روی آن گذاشت . ابروان فرنچمن در هم کشیده شده و شعله ی آتش چهره اش را برافروخته کرده بود . فرنچمن نگاهی به دونا کرد و لبخندی زد و سپس با چاقو ماهی را برگرداند .
پس از آنکه ماهی به اندازه کافی سرخ شد ، فرنچمن آنر ا روی یک برگ قرار داد . ماهی بر اثر حرارت جز جز می کرد . فرنچمن آن را از وسط به دو نیم کرد و در حالی که لبخند می زد ، نیمی از ان را به دونا داد .
دونا گفت :
- ای کاش ...
- هنوز حرف دونا تمام نشده بود که فرنچمن از جا برخاست ، به طرف قایق رفت و با بطری بزرگی بازگشت و گفت :
- فراموش کرده بودم که شما به شام خوردن در « سوان » عادت دارید .
دونا پس از مدتی سکوت ، گفت :
- درباره ی شام خوردن من در سوان چه می دانی ؟
فرنچمن انگشتانش را که در اثر تماس با ماهی چسبناک شده بود ، لیسید و گیلاس را تا نیمه پر کرد و گفت :
- خانم ست کولمب در کنار روسپی های شهر شام می خورد و سپس همچون پسر ولگردی در خیابان های لندن پرسه می زند .
دونا در حالی که به آبهای تیره خیره مانده بود ، گیلاس را به لب نزدیک کرد ولی آن را سر نکشید . ناگهان در خیالش گذشت که فرنچمن او را یک زن هرجایی و هرزه تصور می کند ؛ زنی را که می خواهد مردی را به دام بیندازد . با این تفاوت که یک روسپی تنها به خاطر پول اینکار را می کند . اندوهی عمیق قلبش را فشرد ، آرزو کرد که در ناورون ، در خانه و در اتاق خودش بود و می توانست جیمز را که چهار دست و پا و تلو تلو خوران به طرف او می آید ، از زمین بلند کند . در آغوش بگیرد و به سینه بفشارد و صورتش را به گونه های گوشت آلود او بچسباند و این احساس اندوه و غم و بی هدفی را فراموش کند .
فرنچمن گفت :
- تشنه نیستی ؟
- دونابا اندوه به فرنچمن نگریست و گفت :
- نه ، نه ، فکر نمی کنم .
خاموش به شعله های آتش خیره مانده بودند . حرفهای غیر قابل بیان آنها همراه زبانه های آتش در هوا سرگردان می شد و محیطی خفقان آور به وجود می آورد .
بالاخره فرنچمن سکوت را شکست و آهسته گفت :
- هنگامی که در اتاقت می خوابیدم و به تصویرت نگاه می کردم ، تو در حال ماهیگیری و یا تماشای دریا از عرشه لاموت در نظرم مجسم می شدی .
دونا آهسته گفت :
- اگر تصویری از من در آنجا نبود ، شاید نمی توانستی تصویری درست از من داشته باشی .
- شاید ، اما این اشتباه تو بود که تصویرت را باعلم به اینکه دزدان دریایی در سواحل انگلستان رفت و آمد دارند ، در اتاق خواب گذاشته بودی .
- تو می توانستی روی آن را به طرف دیوار برگردانی و یا تصویری از دونای حقیقی در خیالت مجسم کنی ، تصویری که او را در حین تاخت و تاز با شلواری عجیب و نقابی بر صورت برای ترساندن زنان پیر و گوشه نشین شهر « سوان » نشان می دهد .
- این یکی از سرگرمیهای تو در سوان بود ؟
- این آخرین کاری بود که قبل از فرار از لندن انجام دادم .
فرنچمن ناگهان خندید . مقداری دیگر از هیزم های پشت سرش را بر روی آتش افکند و گفت :
- تو هم مانند من جسور و سرکش بوده ای . پوشیدن لباس سواری و ترسانیدن زنهای پیر ، دست کمی از دزد دریایی بودن ندارد .
- تو پس از به دست آوردن غنایم ، احساس غرور می کنی ، اما من بعد از آن شب همیشه در خود احساس نفرت و حقارت کرده ام .
- تو یک زنی و حتی کشتن یک ماهی هم تو را ناراحت می کند . وقتی من پسر جوانی بودم ، سرباز بازی می کردم و برای شاه خود می جنگیدم ، ولی در هنگام رعد و برق سر بر دامان مادرم می گذاشتم و انگشتانم را در گوش هایم فرو می کردم . برای آنکه سرباز بودنم را حقیقی جلوه بدهم ، گاهی با قرمز کردن دستهایم وانمود می کردم که مجروح شده ام اما وقتی برای اولین بار سگ خون آلودی را دیدم که که جان می سپرد ، فرار کردم و مریض شدم .
- این همان حالتی است که من بعد از بالماسکه احساس می کردم .
- به خاطر همین آن را برایت گفتم .
- حالا دیگر تو به خون ریزی و آدم کشی اهمیتی نمی دهی . تو یک دزد دریایی هستی و جنگیدن ، دزدیدن ، کشتن و غارت کردن ، زندگی تو شده . تمام کارهایی که روزی تظاهر به آن می کردی ، ولی از انجام دادنشان وحشت داشتی ، حالا برایت عادی شده است .
- برعکس ، اغلب اوقات من هم می ترسم .
- اما نه مانند سابق ، دیگر تو از ندای وجدان نمی ترسی .
- از وقتی یک دزد دریایی شدم ، تمام احساسات در من مرده اند . شاخه های بزرگ در آتش می سوخت و به قطعات کوچکی تبدیل می شد . شعله هر دم ضعیف تر می شد . طولی نکشید که آتش به توده ای خاکستری سفید تبدیل شد .
فرنچمن گفت :
- فردا باید نقشه ی دیگری بکشم .
دونا از گوشه ی چشم به فرنچمن نگریست و گفت :
- منظورت این است که باید از اینجا بروی ؟
- می خواهم دوستان تو گودلفین و اوستیک را به دریا بکشانم .
- خطرناک است .
- می دانم .
- جای دیگری هم در طول ساحل لنگر می اندازی ؟
- شاید .
- ممکن است گرفتار شوی .
- شاید .
- چرا ؟
می خواهم به خودم ثابت کنم فکر من بهتر از آنها کار می کند .
- دلیلی احمقانه است . غرور و خودپسندی تو را ثابت می کند . بهتر است به بریتانی برگردی . تو دوستانت را به نیستی می کشانی .
- آنها اهمیت نمی دهند .
- ممکن است لاموت صدمه ببیند .
- لاموت برای لنگر انداختن در بندر ساخته نشده است .
دونا دیگر حرفی نزد و به توده ی خاکستری که باد آن را به اطراف می پراکند ، خیره شد . فرنچمن دستهایش را بالای سرش برد و خمیازه ای کشید و گفت :
- ای کاش تو پسر بودی و همراه من می آمدی !
- حالا هم می توانم بیایم .
- زنهایی که از کشتن یک ماهی وحشت دارند ، خیلی حساسند و نمی توانند با دزدان دریایی همکاری کنند .
دونا در حالی که ناخنش را می جوید گفت :
- تو اینطور فکر می کنی ؟
- کاملا .
- خواهش می کنم اجازه بده همراه تو بیایم تا به تو ثابت کنم که اشتباه می کنی .
- یا سفر دریا حالت را به هم می زند و یا اینکه سرما می خوری و مریض می شوی و درست موقعی که نقشه های من با موفقیت پیش می رود از من می خواهی که تو را به ساحل برگردانم .
دونا با خشم به فرنچمن خیره شد و گفت :
- چقدر حاضری شرط ببندی ؟
- نمی دانم .
- گوشواره هایم ، همان گوشواره های یاقوتی که وقتی در ناورون با تو شام می خوردم به گوشم بود .
- آنها واقعا با ارزش هستند . اگر تو این شرط را ببری ، چه چیز از من می خواهی ؟
دونا لحظه ای سکوت کرد و به نقطه ای خیره شد و ناگهان گفت :
- کلاه گیس گودلفین را .
- قبول دارم .
دونا در حالی که به سوی قایق می رفت گفت :
- چه وقت حرکت می کنیم ؟
- هر وقت نقشه هایم کامل شود .
- لابد از فردا شروع به کار می کنی ؟
- بله ! فردا شروع به کار می کنم .
- فکر می کنم کمی سرم درد می کند و سردردم با تب همراه است . بنابراین پرو و بچه ها باید از آمدن به اتاق من خودداری کنند . ویلیام باوفا پرستاری مرا به عهده خواهد داشت و غذا و آب برای بیمار می آورد ، بیماری که هرگز در اتاقش نیست .
- تو خیلی زرنگی .
دونا سوار قایق شد و فرنچمن پارو ها را برداشت و به آرامی قایق را به طرف خلیج راند . از دور دکل لاموت در نور خاکستری نمایان شد .
آنها در کنار اسکله ابتدای خلیج از قایق پیاده شدند و به طرف جاده اصلی رفتند .
فرنچمن گفت :
- فکر می کنم از شامی که با گودلفین خوردی لذت بیشتری بردی .
- خیلی زیاد .
- ماهی ها به طرز دیگری سرخ شده بودند .
- بسیار لذیذ بودند .
- دریا اشتهای انسان را کور می کند .
- بر عکس ، هوای دریا اشتهای مرا تحریک می کند .
- ما باید قبل از سپیده دم حرکت کنیم .
- بهترین موقع روز .
- شاید مجبور شوم بدون اطلاع قبلی کسی را به دنبالت بفرستم .
- من همیشه حاضرم .
صحبت کنان از میان درختها گذشتند . ویلیام در کنار کالسکه انتظار آنها را می کشید . در این موقع ساعت بزرگ دیواری جلو ساختمان ، نیمه شب را اعلام کرد .
فرنچمن لحظه ای زیر سایه درختان ایستاد و مشتاقانه دونا را نگریست و آنگاه پرسید :
- واقعا می خواهی بیایی ؟
- بله .
فرنچمن پشت به دونا و رو به لاموت که در خلیج لنگر انداخته بود ، راه بازگشت را در پیش گرفت .
دونا لحظه ای چند زیر درختان کم پشت کنار جاده به آینده مبهم خود که در هاله ای از بیم و امید محصور شده بود ، می اندیشید و به زمزمه نسیم که در شاخه های درختان می پیچید و آنها را می جنباند ، گوش داد .




در این سی سال
آن قدر درد روی درد گذاشته ام
که خانه ای برای خودم بسازم و هر روز
برای نوشیدن چای صبحانه ام
پنجره هایش را
به روی مفت ترین گوشی که از کوچه می گذرد باز کنم:
آقا
خانم
می خواهم برایتان داستان بگویم
بچه جان
تلخ ترین چای دنیا را هم می شود با قند سر کشید
نترس!
این داستان ها
قند پهلو هستند!

لیلا نوحی
Darya_secret آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :