پست معمولی : +1 / -0 +1 امتیاز 9 فرنچمن در همان حال که کرمی را بر سر قلاب ماهیگیری قرار می داد ، سرش را بلند کرد و گفت : - زود آمدی . - آینه نداشتم تا آمدنم به تاخیر بیفتد . - به راستی وقتی اشیایی چون آینه فراموش شوند ، زندگی چقدر ساده می شود . دونا در قایق ، کنار فرنچمن ایستاد و گفت : - بگذار من کرم را به قلاب بزنم. فرنچمن قلاب ماهیگیری را به دونا داد و آنگاه دو پاروی پهن را برداشت و روی دماغه قایق نشست و آهسته شروع به پارو زدن کرد و قایق را به سوی پایین رودخانه راند . کرم در دست دونا وول می خورد و قلاب ماهیگیری انگشتان دست او را خراش می داد . ناگهان دونا سرش را بلند کرد و متوجه شد که فرنچمن به او می خندد . دونا با خشم و عصبانیت گفت : - مثل اینکه من از عهده ی اینکار بر نمی آیم . - بگذار کمی از ساحل دور شویم تا من آن را برایت انجام دهم . - می خواهم خودم آن را انجام دهم ، به سادگی شکست نمی خورم . فرنچمن جوابی نداد ، نگاهش را متوجه پرنده ای کرد که بالای سرش در پرواز بود و به آهستگی با سوت شروع به نواختن آهنگی کرد . دونا دوباره مشغول شد و ناگهان پیروزمندانه فریاد کشید و گفت : - نگاه کن ! نگاه کن ! موفق شدم ! سپس ریسمان ماهیگیری را بلند کرد و به فرنچمن نشان داد . فرنچمن به پاروی خود تکیه داد و قایق را به دست امواج سپرد و گفت : - خوب پیشرفت کرده ای . هنوز مسافت زیادی نپیموده بودند که به تخته سنگ بزرگی رسیدند . فرنچمن با تکه ای طناب قایق را به آن متصل کرد و سپس کنار دونا روی دماغه قایق نشست . امواج کوچکی سطح آب را می لرزاند و تکه های علف و برگ های خشک شده روی سطح آب را به این سو و آن سو می برد . هوا ملایم بود . ریسمان در میان انگشتان دونا با حرکت امواج به آرامی پایین و بالا می رفت و دونا گاهی با بی صبری آن را بالا می کشید و قلاب را بازرسی می کرد . اما کرم همچنان دست نخورده بر سر قلاب باقی بود و فقط یک نوار سیاه از جلبک دریایی به انتهای آن چسبیده بود. - ریسمان را آنقدر رها کرده ای که کف دریا پهن می شود . دونا که از گوشه ی چشم فرنچمن را می نگریست ، ریسمان را کمی بالا کشید . در زیر وسایل ماهیگیری انتهای قایق ، ناگهان چشم دونا به کاغذ مچاله شده ای افتاد که روی آن تصویر پرنده ای در حال پرواز از نواحی گلی دریا کشیده شده بود . دونا به یاد تصویری که چند روز قبل فرنچمن از او کشیده بود ، افتاد . او آن را با تصویری که فرنچمن بار اول از او کشیده بود ، مقایسه کرده و تفاوت زیادی میان آنها یافته بود . این نقاشی ، او را در حالتی نشان می داد که بر روی نرده ی کشتی خم شده و پیر بلان مضحک را که با صدای ناهنجار سرودی را می خواند ، تماشا می کند . سپس فرنچمن تصویر را برداشت و آن را به دیوار اتاقک کشتی چسباند و در پایین آن تاریخ رسم کردنش را با خط بدی نوشت . دونا از او پرسیده بود : - چرا این تصویر را مانند تصویر اول پاره نکرده ای ؟ فرنچمن در جواب گفته بود : - زیرا این تصویر حالتی از تو را نشان می دهد که می خواهم همیشه آن را به خاطر بسپارم . او در کنارش ایستاده و موضوع عکس را فراموش کرده و تمام حواسش متوجه ماهیگیری است و از این که چند نفر از مستخدمین اوستیک و گودلفین و پن روز در آن حوالی در جستجوی او هستند و برای اسارتش نقشه می کشند ، غافل مانده است . فرنچمن ناگهان افکار دونا را از هم گسیخت و گفت : - نمی خواهی ماهی بگیری ؟ - به آن روز عصر فکر می کردم . -می دانم ، از چهره ات پیداست . - آنها به این حوالی مظنون شده اند . - این موضوع هیچ مرا نگران نمی کند . - اوستیک مردی بد طینت و لجوج است ، او مثل گودلفین کودن و بی فکر نیست . او می خواهد تو را از بلند ترین درخت باغ گودلفین حلق آویز کند . - شاید . - لابد با این مسخره کردن خیال می کنی که من هم مانند زنان دیگر از شایعات بی اساس لذت می برم . - تو هم مانند تمام زن ها ، علاقه داری وقایع را به شکلی غم انگیز نشان دهی . - تو از آنها غافلی . - می خواهی چه بکنم ؟ - ممکن است یک نفر خیانت کند و تو را به دام آنها بیندازد . - خودم را برای آن موقع کاملا آماده کرده ام . - چطور ؟ - تو نقشه ی اوستیک و گودلفین را می دانی ؟ - نه . - به تو نگفته ام که چگونه می خواهم آنها را اغفال کنم ؟ - فکر می کنی که ... - من به هیچ چیز فکر نمی کنم اما تصور می کنم یک ماهی به قلاب تو گیر کرده است . - پس تو می خواهی با آنها مبارزه کنی ؟ - اگر قصد نداری ماهی را از آب بکشی ، ریسمان را به من بده . - تو می خواهی ... - ریسمان را بالا بکش ! - دونا در حالی که می خندید ، شروع به بالا کشیدن ریسمان کرد و گفت : - بالاخره گرفتمش ، سنگینی آن را در انتهای قلاب احساس می کنم . فرنچمن آهسته گفت : - ممکن است آن را از دست بدهی . حالا آرام باش و آن را به کنار قایق بیاویز . دونا لحظه ای ریسمان را شل کرد و سپس آن را محکمتر از اول کشید و درست در لحظه ای که برق درخشان پولک های ماهی را در سطح آب دید ، ماهی بر سر قلاب تکانی خورد و در زیر آب ناپدید شد . آه کوتاهی میان لبهای دونا خاموش گشت و گفت : - آن را از دست دادم ، گریخت . فرنچمن موهایش را از جلو چشمهایش کنار زد و گفت : - حدس می زدم . - خیلی علاقه مند بودم آن را بگیرم . - می توانی یکی دیگر بگیری . - ریسمان گره خورده است ، باید آن را باز کنم . انگشتان دونا شروع به باز کردن گره ها کرد ، ولی ریسمان بیشتر گره خورد . دونا از گوشه ی چشم به فرنچمن نگریست . فرنچمن بدون اینکه به دونا نگاه کند ، دست دراز کرد و ریسمان را از او گرفت . دونا به دماغه قایق تکیه داد و به افق چشم دوخت . خورشید در حالی که ردی چون نواری قرمز رنگ در آسمان باقی گذاشته بود ، در مغرب پنهان شده بود . انوار طلایی رنگ خورشید ، سطح آب را به رنگ های مختلفی در آورده بود . امواج خروشان و غلتان مرتبا بر سینه کشتی می خورد . در پایین نهر یک تیهو با نوک خودش ، آب بازی می کرد . دیری نپایید که به آسمان پر زد و به آرامی صفیر کشید و دور شد . دونا گفت : - چه وقت آتش می افروزیم ؟ - وقتی برای شام ماهی صید کردیم . - اگر نتوانستیم ... فرنچمن ریسمان بدون گره را به دونا داد و گفت : - در آ« صورت آتش روشن نمی کنیم . آنها به ماهیگیری ادامه دادند . صدای متناوب یک توکا که در میان درختان آن طرف رودخانه مخفی شده بود ، شنیده می شد . دونا احساس می کرد که تمام وسوسه های درونی او که همیشه آرامش و سکوت او را بهم زده و گذشته ای پر تلاطم و اضطراب برایش به وجود آورده بود ، آرام شده اند . احساس می کرد ، نیرویی جادویی ، او را اسیر کرده است . حالتی به او دست داده بود که با آن بیگانه نبود ، گویی به سرزمینی قدم گذاشته است که آن را قبلا می شناخت و از صمیم قلب دیدنش را آرزو می کرد . این آرامشی بود که در جستجوی آن به ناورون آمده بود .جنگل و رودخانه و آسمان جزئی از امکانات این آرامش بودند و زمانی آرامش کامل می شد که وجود فرنچمن را در کنار خود احساس کند. دونا آهسته گفت : - موضوعی که باعث رابطه نزدیک ما می شود ، این است که هر دو فراری هستیم . ناگهان فرنچمن ریسمان را بالا کشید . دونا درون قایق خم شد و در حالی که شاه هایش با شانه های او تماس پیدا می کرد ، با هیجان پرسید : - چیزی گرفته ای ؟ - آری ، می خواهی آن را بالا بکشی ؟ - نه ، این ماهی توست . فرنچمن در حالی که لبخند می زد ، ریسمان را به دست او داد . دونا ماهی را که تقلا می کرد ، کف قایق انداخت تقلای ماهی باعث شد که ریسمان دور بدنش گره بخورد . دونا زانو زد و ماهی را در میان دستهایش گرفت . لباس او در اثر تماس با آب رودخانه تر و گل آلود شد و قسمتی از موهایش بر روی صورتش پریشان گشت . در حالی که سعی داشت قلاب را از دهان ماهی بیرون بکشد ، گفت : - اوه ماهی کوچک بیچاره ، من تو را خیلی زجر دادم . فرنچمن در کنار دونا زانو زد . قلاب را با حرکتی ناگهانی از دهان ماهی بیرون کشید . ماهی پس از اندکی تقلا آرام گرفت . دونا با اندوه گفت : - تو آن را کشتی . فرنچمن پرسید : - گرسنه ای ؟ دونا با صدایی که به گوش خودش نیز ناآشنا بود پاسخ مثبت داد . فرنچمن گفت : - چس آتش روشن می کنیم و شام می خوریم . خورشید در مغرب پنهان شده و سایه درختان ساحلی اشباحی متحرک بر سطح آب به وجود آورده بود . آب دریا به سرعت بالا می آمد . فرنچمن قایق را به سوی بستر رودخانه راند تا با کمک جریان آب ، به انتهای رودخانه بروند . آسمان بی رنگ اسرار آمیز تر و آب رودخانه تیره تر از همیشه می نمود . بوی خزه و علف های تازه در هوا پیچیده بود . ناگهان فرنچمن قایق را در وسط رودخانه متوقف ساخت و گفت : - صدای مرغ حق است . می شنوی ؟ دونا احساس می کرد که فرنچمن همه چیز را در چشمان او می خواند . نگاه و آهنگ صدای فرنچمن گویای این حقیقت بود که او نیز صمیمانه دونا را دوست دارد ، ولی هر دو سعی می کردند حقیقت را کتمان کنند . اما تا چه موقع ؟ شاید فردا ، شاید پس فردا ، و شاید هم برای همیشه . فرنچمن قایق را به طرف رودخانه راند . وارد خلیج شدند . صف انبوه درختان تا نزدیکی اسکله ادامه داشت . فرنچمن به پارو تکیه داد و گفت : - درست فهمیدم ؟ - بله ؟ فرنچمن دماغه قایق را متوجه رسوبات ساحلی کرد . لحظه ای بعد آنها قدم به ساحل گذاشتند . فرنچمن قایق را از آب بیرون کشید و سپس چاقویش را بیرون آورد ، کنار آب زانو زد ، مشغول پاک کردن ماهی شد و به دونا گفت که آتش بیفروزد . دونا مقداری شاخه خشک در زیر درختی پیدا کرد . با زانو آنها را شکست و به صورت ضربدر رویهم چید . فرنچمن کنار آتش زانو زد و با دو تکه سنگ چخماق ، آتش روشن کرد . چوبها با صدا شکسته می شدند و هر لحظه شعله ی آتش بیشتر می شد . نگاه آنها از درون شراره های طلایی رنگ آتش به یکدیگر دوخته شده و سایه تبسمی بر روی لبهایشان نشسته بود . - تا بحال در هوای آزاد ماهی سرخ کرده ای ؟ دونا جای کوچکی را در میان چوبها از خاکستر پاک کرد و سنگ صافی را در آنجا قرار داد و سپس ماهی را روی آن گذاشت . ابروان فرنچمن در هم کشیده شده و شعله ی آتش چهره اش را برافروخته کرده بود . فرنچمن نگاهی به دونا کرد و لبخندی زد و سپس با چاقو ماهی را برگرداند . پس از آنکه ماهی به اندازه کافی سرخ شد ، فرنچمن آنر ا روی یک برگ قرار داد . ماهی بر اثر حرارت جز جز می کرد . فرنچمن آن را از وسط به دو نیم کرد و در حالی که لبخند می زد ، نیمی از ان را به دونا داد . دونا گفت : - ای کاش ... - هنوز حرف دونا تمام نشده بود که فرنچمن از جا برخاست ، به طرف قایق رفت و با بطری بزرگی بازگشت و گفت : - فراموش کرده بودم که شما به شام خوردن در « سوان » عادت دارید . دونا پس از مدتی سکوت ، گفت : - درباره ی شام خوردن من در سوان چه می دانی ؟ فرنچمن انگشتانش را که در اثر تماس با ماهی چسبناک شده بود ، لیسید و گیلاس را تا نیمه پر کرد و گفت : - خانم ست کولمب در کنار روسپی های شهر شام می خورد و سپس همچون پسر ولگردی در خیابان های لندن پرسه می زند . دونا در حالی که به آبهای تیره خیره مانده بود ، گیلاس را به لب نزدیک کرد ولی آن را سر نکشید . ناگهان در خیالش گذشت که فرنچمن او را یک زن هرجایی و هرزه تصور می کند ؛ زنی را که می خواهد مردی را به دام بیندازد . با این تفاوت که یک روسپی تنها به خاطر پول اینکار را می کند . اندوهی عمیق قلبش را فشرد ، آرزو کرد که در ناورون ، در خانه و در اتاق خودش بود و می توانست جیمز را که چهار دست و پا و تلو تلو خوران به طرف او می آید ، از زمین بلند کند . در آغوش بگیرد و به سینه بفشارد و صورتش را به گونه های گوشت آلود او بچسباند و این احساس اندوه و غم و بی هدفی را فراموش کند . فرنچمن گفت : - تشنه نیستی ؟ - دونابا اندوه به فرنچمن نگریست و گفت : - نه ، نه ، فکر نمی کنم . خاموش به شعله های آتش خیره مانده بودند . حرفهای غیر قابل بیان آنها همراه زبانه های آتش در هوا سرگردان می شد و محیطی خفقان آور به وجود می آورد . بالاخره فرنچمن سکوت را شکست و آهسته گفت : - هنگامی که در اتاقت می خوابیدم و به تصویرت نگاه می کردم ، تو در حال ماهیگیری و یا تماشای دریا از عرشه لاموت در نظرم مجسم می شدی . دونا آهسته گفت : - اگر تصویری از من در آنجا نبود ، شاید نمی توانستی تصویری درست از من داشته باشی . - شاید ، اما این اشتباه تو بود که تصویرت را باعلم به اینکه دزدان دریایی در سواحل انگلستان رفت و آمد دارند ، در اتاق خواب گذاشته بودی . - تو می توانستی روی آن را به طرف دیوار برگردانی و یا تصویری از دونای حقیقی در خیالت مجسم کنی ، تصویری که او را در حین تاخت و تاز با شلواری عجیب و نقابی بر صورت برای ترساندن زنان پیر و گوشه نشین شهر « سوان » نشان می دهد . - این یکی از سرگرمیهای تو در سوان بود ؟ - این آخرین کاری بود که قبل از فرار از لندن انجام دادم . فرنچمن ناگهان خندید . مقداری دیگر از هیزم های پشت سرش را بر روی آتش افکند و گفت : - تو هم مانند من جسور و سرکش بوده ای . پوشیدن لباس سواری و ترسانیدن زنهای پیر ، دست کمی از دزد دریایی بودن ندارد . - تو پس از به دست آوردن غنایم ، احساس غرور می کنی ، اما من بعد از آن شب همیشه در خود احساس نفرت و حقارت کرده ام . - تو یک زنی و حتی کشتن یک ماهی هم تو را ناراحت می کند . وقتی من پسر جوانی بودم ، سرباز بازی می کردم و برای شاه خود می جنگیدم ، ولی در هنگام رعد و برق سر بر دامان مادرم می گذاشتم و انگشتانم را در گوش هایم فرو می کردم . برای آنکه سرباز بودنم را حقیقی جلوه بدهم ، گاهی با قرمز کردن دستهایم وانمود می کردم که مجروح شده ام اما وقتی برای اولین بار سگ خون آلودی را دیدم که که جان می سپرد ، فرار کردم و مریض شدم . - این همان حالتی است که من بعد از بالماسکه احساس می کردم . - به خاطر همین آن را برایت گفتم . - حالا دیگر تو به خون ریزی و آدم کشی اهمیتی نمی دهی . تو یک دزد دریایی هستی و جنگیدن ، دزدیدن ، کشتن و غارت کردن ، زندگی تو شده . تمام کارهایی که روزی تظاهر به آن می کردی ، ولی از انجام دادنشان وحشت داشتی ، حالا برایت عادی شده است . - برعکس ، اغلب اوقات من هم می ترسم . - اما نه مانند سابق ، دیگر تو از ندای وجدان نمی ترسی . - از وقتی یک دزد دریایی شدم ، تمام احساسات در من مرده اند . شاخه های بزرگ در آتش می سوخت و به قطعات کوچکی تبدیل می شد . شعله هر دم ضعیف تر می شد . طولی نکشید که آتش به توده ای خاکستری سفید تبدیل شد . فرنچمن گفت : - فردا باید نقشه ی دیگری بکشم . دونا از گوشه ی چشم به فرنچمن نگریست و گفت : - منظورت این است که باید از اینجا بروی ؟ - می خواهم دوستان تو گودلفین و اوستیک را به دریا بکشانم . - خطرناک است . - می دانم . - جای دیگری هم در طول ساحل لنگر می اندازی ؟ - شاید . - ممکن است گرفتار شوی . - شاید . - چرا ؟ می خواهم به خودم ثابت کنم فکر من بهتر از آنها کار می کند . - دلیلی احمقانه است . غرور و خودپسندی تو را ثابت می کند . بهتر است به بریتانی برگردی . تو دوستانت را به نیستی می کشانی . - آنها اهمیت نمی دهند . - ممکن است لاموت صدمه ببیند . - لاموت برای لنگر انداختن در بندر ساخته نشده است . دونا دیگر حرفی نزد و به توده ی خاکستری که باد آن را به اطراف می پراکند ، خیره شد . فرنچمن دستهایش را بالای سرش برد و خمیازه ای کشید و گفت : - ای کاش تو پسر بودی و همراه من می آمدی ! - حالا هم می توانم بیایم . - زنهایی که از کشتن یک ماهی وحشت دارند ، خیلی حساسند و نمی توانند با دزدان دریایی همکاری کنند . دونا در حالی که ناخنش را می جوید گفت : - تو اینطور فکر می کنی ؟ - کاملا . - خواهش می کنم اجازه بده همراه تو بیایم تا به تو ثابت کنم که اشتباه می کنی . - یا سفر دریا حالت را به هم می زند و یا اینکه سرما می خوری و مریض می شوی و درست موقعی که نقشه های من با موفقیت پیش می رود از من می خواهی که تو را به ساحل برگردانم . دونا با خشم به فرنچمن خیره شد و گفت : - چقدر حاضری شرط ببندی ؟ - نمی دانم . - گوشواره هایم ، همان گوشواره های یاقوتی که وقتی در ناورون با تو شام می خوردم به گوشم بود . - آنها واقعا با ارزش هستند . اگر تو این شرط را ببری ، چه چیز از من می خواهی ؟ دونا لحظه ای سکوت کرد و به نقطه ای خیره شد و ناگهان گفت : - کلاه گیس گودلفین را . - قبول دارم . دونا در حالی که به سوی قایق می رفت گفت : - چه وقت حرکت می کنیم ؟ - هر وقت نقشه هایم کامل شود . - لابد از فردا شروع به کار می کنی ؟ - بله ! فردا شروع به کار می کنم . - فکر می کنم کمی سرم درد می کند و سردردم با تب همراه است . بنابراین پرو و بچه ها باید از آمدن به اتاق من خودداری کنند . ویلیام باوفا پرستاری مرا به عهده خواهد داشت و غذا و آب برای بیمار می آورد ، بیماری که هرگز در اتاقش نیست . - تو خیلی زرنگی . دونا سوار قایق شد و فرنچمن پارو ها را برداشت و به آرامی قایق را به طرف خلیج راند . از دور دکل لاموت در نور خاکستری نمایان شد . آنها در کنار اسکله ابتدای خلیج از قایق پیاده شدند و به طرف جاده اصلی رفتند . فرنچمن گفت : - فکر می کنم از شامی که با گودلفین خوردی لذت بیشتری بردی . - خیلی زیاد . - ماهی ها به طرز دیگری سرخ شده بودند . - بسیار لذیذ بودند . - دریا اشتهای انسان را کور می کند . - بر عکس ، هوای دریا اشتهای مرا تحریک می کند . - ما باید قبل از سپیده دم حرکت کنیم . - بهترین موقع روز . - شاید مجبور شوم بدون اطلاع قبلی کسی را به دنبالت بفرستم . - من همیشه حاضرم . صحبت کنان از میان درختها گذشتند . ویلیام در کنار کالسکه انتظار آنها را می کشید . در این موقع ساعت بزرگ دیواری جلو ساختمان ، نیمه شب را اعلام کرد . فرنچمن لحظه ای زیر سایه درختان ایستاد و مشتاقانه دونا را نگریست و آنگاه پرسید : - واقعا می خواهی بیایی ؟ - بله . فرنچمن پشت به دونا و رو به لاموت که در خلیج لنگر انداخته بود ، راه بازگشت را در پیش گرفت . دونا لحظه ای چند زیر درختان کم پشت کنار جاده به آینده مبهم خود که در هاله ای از بیم و امید محصور شده بود ، می اندیشید و به زمزمه نسیم که در شاخه های درختان می پیچید و آنها را می جنباند ، گوش داد . در این سی سال آن قدر درد روی درد گذاشته ام که خانه ای برای خودم بسازم و هر روز برای نوشیدن چای صبحانه ام پنجره هایش را به روی مفت ترین گوشی که از کوچه می گذرد باز کنم: آقا خانم می خواهم برایتان داستان بگویم بچه جان تلخ ترین چای دنیا را هم می شود با قند سر کشید نترس! این داستان ها قند پهلو هستند!
لیلا نوحی |