پست بسیار مفید : +8 / -0 +8 امتیاز re: رمان با قلب تو مي تپم | عشـــــــــقولانه چشمان آبي و بهار (زهرا) – اول (5)
روز بعد وقتي آرش دوباره به ديدنمون اومد نمي دونم چطور به فكرم رسيد كه راجع به مشكل شيدا باهاش صحبت كنم وقتي او و منصور رو ديدم كه روي صندلي هاي فلزي جلوي حياط نشسته اند و با هم گپ مي زنند با سيني چايي بالاي سرشون ايستادم و گفتم :
- به به خوش مي گذره ؟ چيزي كم و كسر نداريد؟
منصور گفت :
- يه چايي كم داشتيم كه تو زحمتش رو كشيدي
- ديگه غير از اون گلي چيزي ؟
آرش گفت :
- گل ؟ ببخشيد يادم رفت گل بخرم و دست خالي اومدم
منصور خنديد و گفت :
- منظور زهرا به خودشه اين خانوم گل رو كم داشتيم كه اومد .
آرش در حالي كه لبخندي بر روي لبش نشسته بود گفت :
- واقعاً !
من قند تو دلم آب شد و گفتم :
- منصور ياد بگير
در كنار منصور نشستم و گفتم :
- عوض اينكه اينهمه مسخره بازي در بياري بگو چه خبر از كار شيدا ؟
آرش پرسيد :
- كار شيدا ؟
- آره يه مدته كه شيدا دنبال كار مي گرده
- براي چي ؟ مگه درس نمي خونه ؟
- چرا جريانش مفصله بهت گفتم كه مادرش مريضه و نمي تونه كار كنه فكر كنم بيماريش خيلي جديه غير قابل درمانه
- يعني چي؟
- سرطان ريه داره شيدا خبر نداره نكنه چيزي بهش بگيد اگه بفهمه ديوونه مي شه فقط محبوبه خبر داره و من دكتر كار كردن رو براي مادرش قدغن كرده البته هنوز مريضيش پيشرفت نكرده ولي كار براش سمه شيدا ناچار دنبال كار مي گرده .
چهره آرش تو هم رفت و با ناراحتي گفت :
- بيچاره شيدا
منصور گفت :
آره از اول زندگي همه اش سختي كشيده ولي برعكس ظاهرش كه خيلي مقاوم و سرسخت نشون مي ده دلش خيلي زود مي شكنه و اصلاً گنجايش غمو نداره
آرش گفت :
- حالا بايد چي كار كرد ؟ مادرش خارج از كشور بره خوب ميشه ؟
- نه بيماريش پيشرفت نكرده ولي هيچي معلوم نيست ممكنه يه لحظه متوقف بشه و دوباره سريع تر از قبل پيشرفت كنه درمانش غير ممكنه محبوبه همه سعي خودشو كرد . با يه دكتر خوب تو يكي از بيمارستان هاي لندن از طريق اينترنت در تماسه درماني كه اينجا انجام ميشه با اونجا فرقي نمي كنه .
- شيمي درماني چطور؟
كارش از اين حرفا گذشته فقط يه سري دارو و قرص و آمپول استفاده مي كنه حالا فقط بايد به شيدا كمك كنيم
- هر كاري باشه انجام ميديم
منصور گفت :
- اگه بتوني يك كار خوب براش پيدا كني طوري كه بتونه به درس و دانشگاهش هم برسه بهترين كمك رو كردي
آرش كمي فكر كرد و گفت :
- سعي خودمو مي كنم
- ممنون فكر كنم خدا تو رو براي همين كار فرستاده
منصور خنديد و گفت :
- چه حرف شاعرانه اي پس من و دوستي چندين ساله اينجا چي كاره ايم ؟ آسمون پاره شد و آرش كمانگير از اون بالا افتاد درست تو حياط خونه ما تا يه كاري براي شيدا انجام بده .
چند روز بعد وقتي آرش با منصور تماس گرفت و گفت كه براي شيدا كاري مناسب پيدا كرده مطمئن شدم كه خدا آرشو از آسمون براي ما به خصوص شيدا فرستاده و براي شيدا خوشحال بودم . منصور به آرش گفته بود تا خودش بياد و اين خبر رو به شيدا بده . آرش هم قبول كرد و چند ساعت بعد تو يك غروب قشنگ و دل انگيز جلوي در خونه ما شاد و سرحال از ماشينش پياده شد آن روز هيچ وقت فراموشم نمي شه چقدر خوش قيافه و شاد و سرحال بود تو ماشين تا رسيدن به خونه شيدا راجع به كارش صحبت كرد يكي از دوست هاي خواهرش مرجان مدير مدرسه اي غير انتفاعي بود يك مدرسه راهنمايي تر و تميز و به قول معروف كلاس بالا كه شيدا را به عنوان معلم ادبيات پذيرفته بود با اينكه راه خيلي دور بود ولي چون كار مناسبي بود مطمئن بودم شيدا قبول مي كنه هم محيطش مناسب بود هم كارش باب ميل شيدا بود . سه روز در هفته درس دادن و معلم ادبيات سال اولي ها بودن اونم صبح تا بعد از ظهر عالي بود بقيه روزها هم مي تونست به درس و دانشگاه برسه من كه آدم فضولي بودم حس كنجكاوي بهم فشار آورد كه چطور آرش اينقدر زود و راحت تونسته بود چنين كار خوبي براي شيدا پيدا كنه .
وقتي از آرش پرسيدم گفت :
- مرجان خودش درس نمي ده فقط سرمايه اصلي و نيمي از سهم مدرسه مال اونه ساختمونشم مرجان اهدا كرده .
- پس به خاطر همين اينقدر زود تونستي موفق بشي چون پارتي كلفت داشتي
- همين كه خانوم مدير به اين زودي موافقت كرد دليل مهمي مثل اين داشت
منصور گفت :
- اگه شيدا بفهمه كه پارتي بازي كردين ناراحت ميشه و ممكنه قبول نكنه
آرش گفت :
- بهتره راجع به اين مسئله چيزي نگيم
منصور گفت :
- يعني دروغ بگيم ؟
- نه خنگه فقط راستشو بهش نمي گيم اصلاً چه دليلي داره شيدا همه اين چيزا رو بدونه
و هر سه همون جا به هم قول داديم مسئله سهم مرجان و ساختمون مدرسه رو به شيدا نگيم جلوي در خونه كه رسيديم من پياده شدم و گفتم :
- شما منتظر باشين الان ميام
شيدا درو كه باز كرد از رنگ و روي پريده اش فهميدم اتفاق بدي افتاده گفتم :
- چي شده چرا رنگت پريده ؟
- حال مادرم اصلاً خوب نيست
وارد اتاق فريبا خانوم كه شدم و حال و روزشو ديدم لبخند از رو لبم محو شد و خوشحاليم از بين رفت گفتم :
- بهتره مادرتو ببريم بيمارستان
بعد يكهو يادم افتاد كه شيدا چيزي از بيماري مادرش نمي دونه هميشه محبوبه اونو دكتر مي برد و اگه شيدا همراه ما مي اومد همه چيز رو مي فهميد پرسيدم :
- محبوبه كجاست ؟
- دانشگاه امشب هم ميره خوابگاه
- قرص هاشو دادي؟ آمپولاشو زده ؟
- آره محبوبه كه پنج شنبه اومد خونه آمپولشو زد
- من پيشت مي مونم نگران چيزي نباش
- ممنون تو دوست خيلي خوبي هستي
دستشو گرفتم و گفتم :
- نگران نباش حالش داره بهتر مي شه
واقعاً هم همينطور بود نفس هاي فريبا خانوم عادي شده بود حالش كه بهتر شد و خوابيد شيدا پتوشو مرتب كرد و از اتاق اومديم بيرون گفتم :
- ديدي حالش بهتر شد ؟ خدارو شكر
- نمي دونم اين حمله هاي آسم لعنتي كي مي خواد دست از سر مادرم برداره
من كه حرفي براي گفتن نداشتم ساكت شدم و تازه يادم اومد كه منصور و آرش هنوز جلوي در منتظرن
شيدا پرسيد :
- يادم رفت بپرسم چطور شد اومدي اينجا؟ درست به موقع رسيدي
- اومديم بهت يه خبر خوب بديم
با تعجب پرسيد :
- اومديد ؟!
- آره من و منصور و آرش
- اونا كجان ؟
- بيرون منتظرن حتماً تا حالا علف زير پاشون سبز شده
- از اون موقع كه اومدي تا حالا دو ساعتي ميشه و اونا همينطوري پشت در ايستادن ؟!
- ايستاده ايستاده كه نه تو ماشين نشستن شايد هم كمي پياده روي كردن فقط نمي دونم چرا زنگ نزدن عجب بچه هاي صبوري
- چقدر بد شد چرا زودتر نگفتي ؟
دويدم طرف در درو كه باز كردم ديدم آرش كنار ديوار روبرويي تكيه داده و منصور تو ماشين چرت مي زنه خندم ام گرفت شيدا رفت كنار ماشين آرش تا ما رو ديد اومد جلو پرسيد :
- چي شده اتفاقي افتاده ؟
نگاهش به شيدا بود رنگ شيدا هنوز پريده بود شايد هم با شنيدن اين كه اونا دو ساعت پشت در منتظر بودن دوباره رنگش پريده بود .
آرش پرسيد :
- چيزي شده ؟
گفتم :
- حال مادر شيدا بد شده بود
- حالا چطوره ؟ ببريمشون دكتر ؟
شيدا گفت :
- نه بهتر شده ببخشيد زهرا بهم نگفت شما پشت در هستيد چرا تشريف نمي ياريد تو ؟
- نه ديگه مزاحم نمي شيم
منصور هم پياده شد و گفت :
- چي شده ؟
گفتم :
- يه كم ديگه چرت مي زدي ساعت خواب اگه دزد مارو مي برد تو رو خواب مي برد
يادم اومد براي چي اومده بوديم و گفتم :
- راستي خانم يه خبر خوش آرش يه كار خوب برات پيدا كرده از فردا مي شي خانم معلم يه مدرسه راهنمايي دخترونه همون كاري كه هميشه دوست داشتي
- جدي ؟!
- گفتم كه تا مارو داري غصه نخور در اصل تا آرشو داري غم نداشته باش خيالت راحت .
شيدا خجالت كشيد سرشو پايين انداخت و گفت :
- ممنون آرش خان .
آرش فقط گفت :
- كاري نكردم اين كمترين كار بود
ادامه دارد ... يه روزي مياي .... بالاخره .... و با چشماي آبيت قلبمو نشونه ميگيري .... اينو خوب ميدونم
19 ساله - دانشجوي روانشناسي |