پست معمولی : +1 / -0 +1 امتیاز 8 سر انجام دونا به مهمانی گودلفین رفت . هوای اتاق خفقان آور بود . همسر گودلفین دستور داده بود پنجره ها را ببندند و پرده ها را بکشند . دونا خم شد . تکه بزرگی از کیکی را که لرد گودلفین به او تعارف کرده بود ، به سگی که جلو پایش خوابیده بود ، داد و لقمه ی دیگری را که خامه از آن می چکید با اکراه به دهان گذاشت . گودلفین گفت : - اگر بتوانی هاری را متقاعد کنی که از خوشگذرانی و عیش و عشرت در شهر چشم بپوشد ، ما از این مهمانی های خصوصی زیاد خواهیم داشت . آنگاه با غرور نگاهی به اطراف خود کرد و ادامه داد : - من واقعا از اینکه هاری اینجا نیست ، خیلی متاسفم . دونا از خستگی به پشتی صندلی تکیه داد و یکبار دیگر میهمانان را که در حدود پانزده یا شانزده نفر می شدند ، شمرد . خانمها لباس شب و دستکش های او را که با آنها روی دامنش بازی می کرد و کلاهش را که پر متمایل به آن ، قسمت راست صورتش را پوشانده بود ، نگاه می کردند و مردان همچون کسانی که در ردیف جلو صحنه یک تماشا خانه نشسته باشند ، بهت زده به او خیره شده بودند و یکی دوتا از آن ها هم با گستاخی راجع به زندگی در کاخ سلطنتی و تفریح های شاه از او سوال هایی می کردند . دونا گفت : - همیشه تعدادی کودک پابرهنه ، در خیابان های سنگفرش و خاک آلود لندن می دوند و شوالیه های لاف زن ، کنار در میخانه ها مستانه می خندند و قهقهه می زنند و مردی سبک مغز ، با چشمان سیاه از حدقه خارج شده ، اداره امور شهر را در دست دارد . دونا سکوت کرد . سکوتی که نشان می داد با وجود تمام اینها ، او وطن خود را دوست دارد . یکی از مهمانها گفت : - ناورون خیلی دور افتاده است . در مقایسه با لندن در نظر شما به بیغوله ای می ماند . ای کاش به شهر نزدیک تر بودیم و بیشتر می توانستیم به دیدنتان بیاییم . دونا گفت : - این نهایت لطف و بزرگواری شماست . هاری صمیمانه از شما قدر دانی می کند . و لی افسوس که جاده ناورون بی نهایت خطرناک است . من به زحمت توانستم خودم را به اینجا برسانم . در راه با خطرات زیادی مواجه شدم ، به علاوه من یک مادرم ، مادری که تقریبا تمام وقتش را صرف تعلیم و تربیت بچه هایش می کند . خانم لرد آهی کشید و گفت : - به عقیده ی من ، شما جرات و جسارت زیادی دارید که بدون همسرتان زندگی می کنید . من فکر نمی کنم بتوانم تحمل چندین ساعت دوری از جورج را داشته باشم . طرز فکر خانم لرد ، او را روی صندلیش سست کرد . گودلفین به دلیل برجستگی بزرگ بینی واقعا نفرت انگیز بود . گودلفین گفت : - افسار گسیختگی و بی قانونی ، سراسر دنیای خارج را فرا گرفته است . شما به پیشخدمتهایتان اعتماد دارید ؟ - کاملا . - اگر غیر از این بود ، حق دوستیم را با هاری به جا می آوردم و دو یا سه پیشخدمت خوب برای شما می فرستادم . - متشکرم . گودلفین نگاهی به توماس اوستیک انداخت . توماس مالک سرزمین وسیعی در خارج پنیرن بود . او لبهای نازک و چشم هایی ریز داشت . توماس به اتفاق دوستش روبرت پن روز که از اهالی ترکونی بود ، به خانه گودلفین آمده بود . توماس گفت : - فکر می کنم گودلفین به شما گفته است که چگونه ما از سمت دریا تهدید می شویم . دونا در حالی که تبسمی بر لب داشت گفت : - به وسیله ی یک مرد فرانسوی مکار . اوستیک جواب داد : - ولی او دیگر ممکن نیست بتواند ما را بفریبد . - واقعا ؟ سربازان بیشتری از بریستول اجیر کرده اید ؟ اوستیک از شرم سرخ شد و از روی عصبانیت نگاهی به گودلفین انداخت و گفت : - در حال حاضر دیگر مساله سربازان مزدور مطرح نیست . من از اول هم با این عقیده مخالف بودم و می دانستم که دیر یا زود ، این مسئله از بین می رود . ما در نظر داریم خودمان خارجی ها را از سرزمین بیرون کنیم . گودلفین با خشکی گفت : - مانع تجمع ما می شوند . پن روز گفت : - از میان ما ، یکی که صلاحیت بیشتری دارد ، باید رهبری را به عهده بگیرد . چند لحظه ، همه خاموش شدند . سه مرد خیره خیره و با سوء ظن یکدیگر را نگریستند . دونا زیر لب زمزمه کرد : - آنها هیچ گاه موفق نخواهند شد ، چون به یکدیگر اعتماد ندارند . توماس استیک گفت : - معذرت می خواهم ، چیزی گفتید ! دونا گفت : - اهمیت ندارد ، ناگهان سطری از کتاب مقدس به یادم آمد . شما راجع به دزدان دریایی صحبت می کردید . عده ای علیه یکی ! البته گرفتار خواهد شد ؛ اما به راستی چگونه می خواهید او را دستگیر کنید ؟ - تصور می کنم تعدادی از افراد فرنچمن در دهکده باشند ، آیا شما به خدمتکارانتان اعتماد دارید ؟ - آقای گودلفین هم این سوال را کرد ! می خواهید مرا بترسانید ؟ - اگر شک ما مبدل به یقین شود ، تمام آنها را به دار می آویزیم . ما عقیده داریم فرنچمن پناهگاهی در طول ساحل دارد و احتمالا یک یا دو نفر از اهالی دهکده محل آن را می دانند . - آیا دقیقا بررسی کرده اید ؟ - خانم کولب عزیز ، ما همیشه سرتاسر این منطقه را به دقت جستجو و بازرسی می کنیم . ولی همانطور که خود شما هم شنیده اید ، ان شخص همچون مارماهی است و اینطور به نظر می رسد که ساحل را بهتر از خود ما می شناسد . من تصور نمی کنم تابحال حتی یک شخص مشکوک را هم در اطراف ناورون دیده باشید ! - ابدا ! - قصر شما مشرف به رودخانه است ، پس می توانید هر کشتی خارجی را که داخل یا خارج می شود ببینید . - مطمئنا ! - اصلا نمی خواهم شما را مضطرب کنم ، هیچ می دانید که فرنچمن در گذشته مدتی در هل فورد زندگی کرده است ؟ - شما مرا می ترسانید . - شما برای فرنچمن سد قابل اعتنایی نیستید . - منظورتان این است که او به اصول اخلاقی پای بند نیست ؟ - متاسفانه همین طور است . - و مردانش وحشی و از جان گذشته اند ؟ - آنها یک عده دزد دریایی هستند . - آدمخوار هم هستند ؟ پسر کوچک من بیش از دو سال ندارد . خانم گودلفین از وحشت فریاد کوتاهی کشید و شروع به باد زدن خود کرد و شوهرش از شدت ناراحتی ، زبانش را به سقف دهانش چسباند . گودلفین گفت : - لوسی ! توجه کن ! خانم ست کولمب به کنایه حرف می زند . گودلفین به طرف دونا برگشت و ادامه داد : - من خودم را مسئول جان مردم این منطقه می دانم و چون هاری در ناورون نیست برای شما نگرانم . دونا در حالی که از جا بلند می شد ، دست دراز کرد و گفت : از لطفتان متشکرم ، مهربانیهای شما را هیچ گاه فراموش نمی کنم ولی هیچ جای نگرانی نیست ، زیرا در صورت لزوم من می توانم در را محکم ببندم و با بودن همسایه های دلیر و قابل اطمینانی چون شما – در این موقع نگاهی به گودلفین و سپس به اوستیک و بعد به پن روز افکند – مطمئن هستم که هیچ خطری مرا تهدید نمی کند . هر سه مرد دستهای او را بوسیدند . دونا با تبسم از آنها تشکر کرد و گفت : - شاید فرنچمن ساحل را ترک کرده باشد . اوستیک گفت : او آدم حقه باز و شیطان صفت است . هر چه اوضاع آرام تر باشد . خطرناک تر است . به زودی باز هم اخباری راجع به او خواهم شنید . پن روز گفت : - همیشه در جایی پیدایش می شود که کمتر انتطارش را داریم . اوستیک آهسته گفت : - آرزوی من این است که قبل از غروب خورشید ، او را روی بلند ترین درخت باغ گودلفین حلق آویز ببینم . دونا گفت : - آقا شما خیلی بی رحم هستید . - اگر دارایی و ثروتتان ، تابلو ها ، ظروف نقره ای و خلاصه تمام اشیاء با ارزشتان ربوده می شد ، شما هم مانند من بی رحم می شدید . دونا گفت : - هیچ فکر کرده اید که چه لذاتی جانشین انها شده است ؟ اوستیک با خشم گفت : - متاسفم ! سپس در حالی که صورتش بر افروخته شده بود ، از آنجا دور شد . گودلفین دونا را تا جلو کالسکه مشایعت کرد و گفت : - اوستیک خیلی پولهایش را دوست دارد . - رک گویی عادت من شده است . - این نکته را تمام اهالی لندن می دانند ؟ - فکر نمی کنم . گودلفین نگاه تندی به ویلیام که مهار اسبها را در دست داشت ، انداخت و گفت : - به کالسکه چی اطمینان دارید ؟ - کاملا . گودلفین خود را کمی از کالسکه کنار کشید و گفت : - در این هفته ، چند نامه به شهر می فرستم . پیامی برای هاری نداری ؟ - هیچ ، جز این که حالم خوب است و بی نهایت خوشحالم . - ولی وظیفه ی خود می دانم که نگرانیم را از جانب شما برای او بنویسم . هاری بیهوده وقتش را در لندن تلف می کند ، حال آنکه باید برای حفاظت اموالش به کرنوال بیاید . اگر هاری بفهمد که دزدان دریایی ساحل را تهدید می کند و ... - قبلا این موضوع را به او گفته ام ، ولی او توجهی ندارد . - اگر من جای او بودم ... - بله ، اما شما جای او نیستید . - اگر من جای او بودم ، هیچ وقت اجازه نمی دادم شما تنها به غرب مسافرت کنید . زنان در غیاب شوهرانشان ممکن است سرشان را از دست بدهند . - فقط سرشان را ؟ - بدون شک شما فکر می کنید که آدم شجاعی هستید . اما من با جرات می توانم قسم بخورم که به محض مواجه شدن با یک دزد دریایی ، مانند تمام همجنسانتان ، تمام وجود شما خواهد لرزید و غش خواهید کرد . - بدون شک . - نمی توانستم در حضور همسرم زیاد صحبت کنم ، اعسابش خیلی ضعیف است . اما یکی دو شایعه وحشتناک به گوش من و همچنین اوستیک رسیده است . - چه شایعاتی ؟ - درباره ی نگرانی زنها و از این قبیل . - چرا ؟ - آنها چیزی را فاش نمی سازند ولی به نظر می رسد چند زن که در دهکده های نزدیک اینجا زندگی می کنند ، از دست این آدمها ی رذل لعنتی رنج بسیار دیده اند . - بهتر نیست که به اصل موضوع رسیدگی شود . - منظورتان چیست ؟ - آنها نه تنها رنج نبرده اند ، بلکه لذت هم برده اند . ویلیام ممکن است حرکت کنی ؟ آنها از باغ خارج شدند و در جاده اصلی به سوی ناورون تاختند . دونا کلاهش را از سر برداشت و شروع به باد زدن خود کرد و همچنان که قامت راست ویلیام را نگاه می کرد ، آهسته خندید . - ویلیام ، فکر می کنم خیلی بد رفتار کردم . - من هم این طور فکر می کنم ، بانوی من . - خانه گودلفین بی نهایت گرم بود و خانمش دستور داده بود تمام پنجره ها را ببندند و بد تر از همه ، هیچ یک از مهمانان را نیز مطابق میل خود نیافتم . - بسیار سخت است . - دو مرد تازه به دوران رسیده ، به نام اوستیک و پن روز آنجا بودند و در تمام مدت راجع به فرنچمن حرف می زدند . - سخنان جناب لرد را از فاصله ی دور شنیدم ، بانوی من . - آنها به نواحی رودخانه مشکوک هستند . - آنها فقط وقتشان را تلف می کنند . - اربابت از خطر آگاه است ؟ - بله ، بانوی من . - و با وجود این ، در خلیج لنگر انداخته است ؟ - بله ، بانوی من . قریب یک ماه است که اینجا زندگی می کند . - همیشه توقف او اینقدر طول می کشد ؟ - خیر ، بانوی من . - معمولا چند روز اینجا می ماند ؟ - پنج یا شش روز بانوی من . - زمان به سرعت می گذرد ، شاید متوجه نشده که مدت زیادی در اینجا توقف کرده است ؟ - شاید . - ویلیام ، اطلاعاتم راجع به زندگی پرندگان دریایی زیاد شده است . صدای پرواز آنها را تشخیص می دهم . در ماهیگیری نیز مهارت بسیاری کسب کرده ام . - بله ، بانوی من . - ارباب معلم بسیار خوبی است و عجیب این است که قبل از آمدنم به ناورون کمتر راجع به پرندگان و ماهیان فکر می کردم . خیال می کنم اشتیاق به شناسایی پرندگان و ماهیگیری ، از همان کودکی در من وجود داشته ولی تا به امروز آشکار نشده است . ای کاش منظور مرا درک می کردی . - من کاملا منظور شما را می فهمم ، بانوی من . - هیچ زنی قادر نیست به تنهایی با این اطلاعات آشنا شود . تو غیر از این فکر می کنی ؟ - محال است . - حتما یک معلم دلسوز است تا آنچه را که خود می داند ، به شاگردش بیاموزد . - و گاه ممکن است از طریق شاگرد ، دانش معلم کاملتر شود و چیزی نو را کشف کند که قبلا نمی دانسته است . دونا لحظه ای مکث کرد و سپس پرسید : - ویلیام تو چه داستانی در ناورون گفتی ؟ - من گفتم که شما شام را در منزل جناب لرد صرف می نمایید و دیر وقت به خانه بر می گردید . - اسبها را کجا می بندی ؟ - ترتیب تمام کارها داده شده است . من دوستان زیاد در گوبک دارم . - لباس شبم را کجا عوض کنم ؟ - فکر می کنم پشت یک درخت مکان مناسبی باشد . - درخت را انتخاب کرده ای ؟ - بله ، بانوی من . آنها به سمت چپ جاده پیچیدند و به کنار رودخانه رسیدند . نهر باریکی در میان درختان جریان داشت . ویلیام دهنه اسبها را کشید . اسبها متوقف شدند . او لحظه ای مکث کرد و سپس دو انگشت دستش را به دهان برد و صدای یک مرغ دریایی را تقلید کرد . بلافاصله از آن طرف ساحل ، کسی به صدای او جواب داد . ویلیام به سوی دونا برگشت و گفت : - بانوی من ، او منتظر شماست . دونا ردای کهنه ای را از پشت تکیه گاه صندلی کالسکه برداشت و روی شانه اش انداخت و گفت : - کدام درخت را گفتی ؟ - آن درخت بلوط پر شاخه را می گویم . - گاه انسان بدون علت خوشحال است ، درست مثل یک پروانه . - احساس می کنم ، بانوی من . - راجع به عادت پروانه ها چه می دانی ؟ دونا برگشت ؛ ارباب ویلیام پشت سرش ایستاده بود و با دو دست نخی را گره می زد تا آن را از سوراخ قلاب ماهیگیری بگذراند . - درباره ی پروانه ها حرف می زدید . از کجا مطمئنید که واقعا پروانه ها شاد هستند ؟ - کافیست انسان به آنها نگاه کند . - منظورتان رقص پروانه ها در مقابل خورشید است ؟ - بله . - بهتر است لباستان را عوض کنید . من در قایق منتظر شما هستم .ماهی های رودخانه منتظرمان هستند . فرنچمن سپس پشت به دونا کرد و به طرف ساحل رودخانه رفت . دونا در پناه درخت بلوط ، لباس عوض کرد و پس از حاضر شدن ، لباس شب ابریشمی را به ویلیام که کله اسبها مانع دیدن صورتش می شد ، داد و گفت : - من از خلیج تا ناورون پیاده خواهم آمد . اندکی بعد از ساعت ده در خیابان منتظرم باش ، آنگاه می توانی مرا به خانه برسانی . طوری باید رفتار کنی که گویی تازه از پیش گودلفین می آییم . - بسیار خوب ، بانوی من . - خداحافظ ویلیام . دونا دامن پیراهنش را تا قوزک پا بالا زد ، گره کمر لباسش را محکم کرد ، با پای برهنه از میان درختها گذشت و به طرف قایقی که نزدیک ساحل در انتظار او بود ، می دوید . در این سی سال آن قدر درد روی درد گذاشته ام که خانه ای برای خودم بسازم و هر روز برای نوشیدن چای صبحانه ام پنجره هایش را به روی مفت ترین گوشی که از کوچه می گذرد باز کنم: آقا خانم می خواهم برایتان داستان بگویم بچه جان تلخ ترین چای دنیا را هم می شود با قند سر کشید نترس! این داستان ها قند پهلو هستند!
لیلا نوحی |