نمایش پست تنها
قدیمی ۵ شهريور ۱۳۸۹, ۰۷:۲۴ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
Darya_secret
خبرنگار نودهشتیا
 
Darya_secret آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

8
سر انجام دونا به مهمانی گودلفین رفت .
هوای اتاق خفقان آور بود . همسر گودلفین دستور داده بود پنجره ها را ببندند و پرده ها را بکشند .
دونا خم شد . تکه بزرگی از کیکی را که لرد گودلفین به او تعارف کرده بود ، به سگی که جلو پایش خوابیده بود ، داد و لقمه ی دیگری را که خامه از آن می چکید با اکراه به دهان گذاشت .
گودلفین گفت :
- اگر بتوانی هاری را متقاعد کنی که از خوشگذرانی و عیش و عشرت در شهر چشم بپوشد ، ما از این مهمانی های خصوصی زیاد خواهیم داشت .
آنگاه با غرور نگاهی به اطراف خود کرد و ادامه داد :
- من واقعا از اینکه هاری اینجا نیست ، خیلی متاسفم .
دونا از خستگی به پشتی صندلی تکیه داد و یکبار دیگر میهمانان را که در حدود پانزده یا شانزده نفر می شدند ، شمرد . خانمها لباس شب و دستکش های او را که با آنها روی دامنش بازی می کرد و کلاهش را که پر متمایل به آن ، قسمت راست صورتش را پوشانده بود ، نگاه می کردند و مردان همچون کسانی که در ردیف جلو صحنه یک تماشا خانه نشسته باشند ، بهت زده به او خیره شده بودند و یکی دوتا از آن ها هم با گستاخی راجع به زندگی در کاخ سلطنتی و تفریح های شاه از او سوال هایی می کردند .
دونا گفت :
- همیشه تعدادی کودک پابرهنه ، در خیابان های سنگفرش و خاک آلود لندن می دوند و شوالیه های لاف زن ، کنار در میخانه ها مستانه می خندند و قهقهه می زنند و مردی سبک مغز ، با چشمان سیاه از حدقه خارج شده ، اداره امور شهر را در دست دارد .
دونا سکوت کرد . سکوتی که نشان می داد با وجود تمام اینها ، او وطن خود را دوست دارد .
یکی از مهمانها گفت :
- ناورون خیلی دور افتاده است . در مقایسه با لندن در نظر شما به بیغوله ای می ماند . ای کاش به شهر نزدیک تر بودیم و بیشتر می توانستیم به دیدنتان بیاییم .
دونا گفت :
- این نهایت لطف و بزرگواری شماست . هاری صمیمانه از شما قدر دانی می کند . و لی افسوس که جاده ناورون بی نهایت خطرناک است . من به زحمت توانستم خودم را به اینجا برسانم . در راه با خطرات زیادی مواجه شدم ، به علاوه من یک مادرم ، مادری که تقریبا تمام وقتش را صرف تعلیم و تربیت بچه هایش می کند .
خانم لرد آهی کشید و گفت :
- به عقیده ی من ، شما جرات و جسارت زیادی دارید که بدون همسرتان زندگی می کنید . من فکر نمی کنم بتوانم تحمل چندین ساعت دوری از جورج را داشته باشم .
طرز فکر خانم لرد ، او را روی صندلیش سست کرد . گودلفین به دلیل برجستگی بزرگ بینی واقعا نفرت انگیز بود .
گودلفین گفت :
- افسار گسیختگی و بی قانونی ، سراسر دنیای خارج را فرا گرفته است . شما به پیشخدمتهایتان اعتماد دارید ؟
- کاملا .
- اگر غیر از این بود ، حق دوستیم را با هاری به جا می آوردم و دو یا سه پیشخدمت خوب برای شما می فرستادم .
- متشکرم .
گودلفین نگاهی به توماس اوستیک انداخت . توماس مالک سرزمین وسیعی در خارج پنیرن بود . او لبهای نازک و چشم هایی ریز داشت . توماس به اتفاق دوستش روبرت پن روز که از اهالی ترکونی بود ، به خانه گودلفین آمده بود .
توماس گفت :
- فکر می کنم گودلفین به شما گفته است که چگونه ما از سمت دریا تهدید می شویم .
دونا در حالی که تبسمی بر لب داشت گفت :
- به وسیله ی یک مرد فرانسوی مکار .
اوستیک جواب داد :
- ولی او دیگر ممکن نیست بتواند ما را بفریبد .
- واقعا ؟ سربازان بیشتری از بریستول اجیر کرده اید ؟
اوستیک از شرم سرخ شد و از روی عصبانیت نگاهی به گودلفین انداخت و گفت :
- در حال حاضر دیگر مساله سربازان مزدور مطرح نیست . من از اول هم با این عقیده مخالف بودم و می دانستم که دیر یا زود ، این مسئله از بین می رود . ما در نظر داریم خودمان خارجی ها را از سرزمین بیرون کنیم .
گودلفین با خشکی گفت :
- مانع تجمع ما می شوند .
پن روز گفت :
- از میان ما ، یکی که صلاحیت بیشتری دارد ، باید رهبری را به عهده بگیرد .
چند لحظه ، همه خاموش شدند . سه مرد خیره خیره و با سوء ظن یکدیگر را نگریستند .
دونا زیر لب زمزمه کرد :
- آنها هیچ گاه موفق نخواهند شد ، چون به یکدیگر اعتماد ندارند .
توماس استیک گفت :
- معذرت می خواهم ، چیزی گفتید !
دونا گفت :
- اهمیت ندارد ، ناگهان سطری از کتاب مقدس به یادم آمد . شما راجع به دزدان دریایی صحبت می کردید . عده ای علیه یکی ! البته گرفتار خواهد شد ؛ اما به راستی چگونه می خواهید او را دستگیر کنید ؟
- تصور می کنم تعدادی از افراد فرنچمن در دهکده باشند ، آیا شما به خدمتکارانتان اعتماد دارید ؟
- آقای گودلفین هم این سوال را کرد ! می خواهید مرا بترسانید ؟
- اگر شک ما مبدل به یقین شود ، تمام آنها را به دار می آویزیم . ما عقیده داریم فرنچمن پناهگاهی در طول ساحل دارد و احتمالا یک یا دو نفر از اهالی دهکده محل آن را می دانند .
- آیا دقیقا بررسی کرده اید ؟
- خانم کولب عزیز ، ما همیشه سرتاسر این منطقه را به دقت جستجو و بازرسی می کنیم . ولی همانطور که خود شما هم شنیده اید ، ان شخص همچون مارماهی است و اینطور به نظر می رسد که ساحل را بهتر از خود ما می شناسد . من تصور نمی کنم تابحال حتی یک شخص مشکوک را هم در اطراف ناورون دیده باشید !
- ابدا !
- قصر شما مشرف به رودخانه است ، پس می توانید هر کشتی خارجی را که داخل یا خارج می شود ببینید .
- مطمئنا !
- اصلا نمی خواهم شما را مضطرب کنم ، هیچ می دانید که فرنچمن در گذشته مدتی در هل فورد زندگی کرده است ؟
- شما مرا می ترسانید .
- شما برای فرنچمن سد قابل اعتنایی نیستید .
- منظورتان این است که او به اصول اخلاقی پای بند نیست ؟
- متاسفانه همین طور است .
- و مردانش وحشی و از جان گذشته اند ؟
- آنها یک عده دزد دریایی هستند .
- آدمخوار هم هستند ؟ پسر کوچک من بیش از دو سال ندارد .
خانم گودلفین از وحشت فریاد کوتاهی کشید و شروع به باد زدن خود کرد و شوهرش از شدت ناراحتی ، زبانش را به سقف دهانش چسباند .
گودلفین گفت :
- لوسی ! توجه کن ! خانم ست کولمب به کنایه حرف می زند .
گودلفین به طرف دونا برگشت و ادامه داد :
- من خودم را مسئول جان مردم این منطقه می دانم و چون هاری در ناورون نیست برای شما نگرانم .
دونا در حالی که از جا بلند می شد ، دست دراز کرد و گفت :
از لطفتان متشکرم ، مهربانیهای شما را هیچ گاه فراموش نمی کنم ولی هیچ جای نگرانی نیست ، زیرا در صورت لزوم من می توانم در را محکم ببندم و با بودن همسایه های دلیر و قابل اطمینانی چون شما – در این موقع نگاهی به گودلفین و سپس به اوستیک و بعد به پن روز افکند – مطمئن هستم که هیچ خطری مرا تهدید نمی کند .
هر سه مرد دستهای او را بوسیدند .
دونا با تبسم از آنها تشکر کرد و گفت :
- شاید فرنچمن ساحل را ترک کرده باشد .
اوستیک گفت :
او آدم حقه باز و شیطان صفت است . هر چه اوضاع آرام تر باشد . خطرناک تر است . به زودی باز هم اخباری راجع به او خواهم شنید .
پن روز گفت :
- همیشه در جایی پیدایش می شود که کمتر انتطارش را داریم .
اوستیک آهسته گفت :
- آرزوی من این است که قبل از غروب خورشید ، او را روی بلند ترین درخت باغ گودلفین حلق آویز ببینم .
دونا گفت :
- آقا شما خیلی بی رحم هستید .
- اگر دارایی و ثروتتان ، تابلو ها ، ظروف نقره ای و خلاصه تمام اشیاء با ارزشتان ربوده می شد ، شما هم مانند من بی رحم می شدید .
دونا گفت :
- هیچ فکر کرده اید که چه لذاتی جانشین انها شده است ؟
اوستیک با خشم گفت :
- متاسفم !
سپس در حالی که صورتش بر افروخته شده بود ، از آنجا دور شد .
گودلفین دونا را تا جلو کالسکه مشایعت کرد و گفت :
- اوستیک خیلی پولهایش را دوست دارد .
- رک گویی عادت من شده است .
- این نکته را تمام اهالی لندن می دانند ؟
- فکر نمی کنم .
گودلفین نگاه تندی به ویلیام که مهار اسبها را در دست داشت ، انداخت و گفت :
- به کالسکه چی اطمینان دارید ؟
- کاملا .
گودلفین خود را کمی از کالسکه کنار کشید و گفت :
- در این هفته ، چند نامه به شهر می فرستم . پیامی برای هاری نداری ؟
- هیچ ، جز این که حالم خوب است و بی نهایت خوشحالم .
- ولی وظیفه ی خود می دانم که نگرانیم را از جانب شما برای او بنویسم . هاری بیهوده وقتش را در لندن تلف می کند ، حال آنکه باید برای حفاظت اموالش به کرنوال بیاید . اگر هاری بفهمد که دزدان دریایی ساحل را تهدید می کند و ...
- قبلا این موضوع را به او گفته ام ، ولی او توجهی ندارد .
- اگر من جای او بودم ...
- بله ، اما شما جای او نیستید .
- اگر من جای او بودم ، هیچ وقت اجازه نمی دادم شما تنها به غرب مسافرت کنید . زنان در غیاب شوهرانشان ممکن است سرشان را از دست بدهند .
- فقط سرشان را ؟
- بدون شک شما فکر می کنید که آدم شجاعی هستید . اما من با جرات می توانم قسم بخورم که به محض مواجه شدن با یک دزد دریایی ، مانند تمام همجنسانتان ، تمام وجود شما خواهد لرزید و غش خواهید کرد .
- بدون شک .
- نمی توانستم در حضور همسرم زیاد صحبت کنم ، اعسابش خیلی ضعیف است . اما یکی دو شایعه وحشتناک به گوش من و همچنین اوستیک رسیده است .
- چه شایعاتی ؟
- درباره ی نگرانی زنها و از این قبیل .
- چرا ؟
- آنها چیزی را فاش نمی سازند ولی به نظر می رسد چند زن که در دهکده های نزدیک اینجا زندگی می کنند ، از دست این آدمها ی رذل لعنتی رنج بسیار دیده اند .
- بهتر نیست که به اصل موضوع رسیدگی شود .
- منظورتان چیست ؟
- آنها نه تنها رنج نبرده اند ، بلکه لذت هم برده اند . ویلیام ممکن است حرکت کنی ؟
آنها از باغ خارج شدند و در جاده اصلی به سوی ناورون تاختند . دونا کلاهش را از سر برداشت و شروع به باد زدن خود کرد و همچنان که قامت راست ویلیام را نگاه می کرد ، آهسته خندید .
- ویلیام ، فکر می کنم خیلی بد رفتار کردم .
- من هم این طور فکر می کنم ، بانوی من .
- خانه گودلفین بی نهایت گرم بود و خانمش دستور داده بود تمام پنجره ها را ببندند و بد تر از همه ، هیچ یک از مهمانان را نیز مطابق میل خود نیافتم .
- بسیار سخت است .
- دو مرد تازه به دوران رسیده ، به نام اوستیک و پن روز آنجا بودند و در تمام مدت راجع به فرنچمن حرف می زدند .
- سخنان جناب لرد را از فاصله ی دور شنیدم ، بانوی من .
- آنها به نواحی رودخانه مشکوک هستند .
- آنها فقط وقتشان را تلف می کنند .
- اربابت از خطر آگاه است ؟
- بله ، بانوی من .
- و با وجود این ، در خلیج لنگر انداخته است ؟
- بله ، بانوی من . قریب یک ماه است که اینجا زندگی می کند .
- همیشه توقف او اینقدر طول می کشد ؟
- خیر ، بانوی من .
- معمولا چند روز اینجا می ماند ؟
- پنج یا شش روز بانوی من .
- زمان به سرعت می گذرد ، شاید متوجه نشده که مدت زیادی در اینجا توقف کرده است ؟
- شاید .
- ویلیام ، اطلاعاتم راجع به زندگی پرندگان دریایی زیاد شده است . صدای پرواز آنها را تشخیص می دهم . در ماهیگیری نیز مهارت بسیاری کسب کرده ام .
- بله ، بانوی من .
- ارباب معلم بسیار خوبی است و عجیب این است که قبل از آمدنم به ناورون کمتر راجع به پرندگان و ماهیان فکر می کردم . خیال می کنم اشتیاق به شناسایی پرندگان و ماهیگیری ، از همان کودکی در من وجود داشته ولی تا به امروز آشکار نشده است . ای کاش منظور مرا درک می کردی .
- من کاملا منظور شما را می فهمم ، بانوی من .
- هیچ زنی قادر نیست به تنهایی با این اطلاعات آشنا شود . تو غیر از این فکر می کنی ؟
- محال است .
- حتما یک معلم دلسوز است تا آنچه را که خود می داند ، به شاگردش بیاموزد .
- و گاه ممکن است از طریق شاگرد ، دانش معلم کاملتر شود و چیزی نو را کشف کند که قبلا نمی دانسته است .
دونا لحظه ای مکث کرد و سپس پرسید :
- ویلیام تو چه داستانی در ناورون گفتی ؟
- من گفتم که شما شام را در منزل جناب لرد صرف می نمایید و دیر وقت به خانه بر می گردید .
- اسبها را کجا می بندی ؟
- ترتیب تمام کارها داده شده است . من دوستان زیاد در گوبک دارم .
- لباس شبم را کجا عوض کنم ؟
- فکر می کنم پشت یک درخت مکان مناسبی باشد .
- درخت را انتخاب کرده ای ؟
- بله ، بانوی من .
آنها به سمت چپ جاده پیچیدند و به کنار رودخانه رسیدند . نهر باریکی در میان درختان جریان داشت . ویلیام دهنه اسبها را کشید . اسبها متوقف شدند . او لحظه ای مکث کرد و سپس دو انگشت دستش را به دهان برد و صدای یک مرغ دریایی را تقلید کرد . بلافاصله از آن طرف ساحل ، کسی به صدای او جواب داد . ویلیام به سوی دونا برگشت و گفت :
- بانوی من ، او منتظر شماست .
دونا ردای کهنه ای را از پشت تکیه گاه صندلی کالسکه برداشت و روی شانه اش انداخت و گفت :
- کدام درخت را گفتی ؟
- آن درخت بلوط پر شاخه را می گویم .
- گاه انسان بدون علت خوشحال است ، درست مثل یک پروانه .
- احساس می کنم ، بانوی من .
- راجع به عادت پروانه ها چه می دانی ؟
دونا برگشت ؛ ارباب ویلیام پشت سرش ایستاده بود و با دو دست نخی را گره می زد تا آن را از سوراخ قلاب ماهیگیری بگذراند .
- درباره ی پروانه ها حرف می زدید . از کجا مطمئنید که واقعا پروانه ها شاد هستند ؟
- کافیست انسان به آنها نگاه کند .
- منظورتان رقص پروانه ها در مقابل خورشید است ؟
- بله .
- بهتر است لباستان را عوض کنید . من در قایق منتظر شما هستم .ماهی های رودخانه منتظرمان هستند .
فرنچمن سپس پشت به دونا کرد و به طرف ساحل رودخانه رفت .
دونا در پناه درخت بلوط ، لباس عوض کرد و پس از حاضر شدن ، لباس شب ابریشمی را به ویلیام که کله اسبها مانع دیدن صورتش می شد ، داد و گفت :
- من از خلیج تا ناورون پیاده خواهم آمد . اندکی بعد از ساعت ده در خیابان منتظرم باش ، آنگاه می توانی مرا به خانه برسانی . طوری باید رفتار کنی که گویی تازه از پیش گودلفین می آییم .
- بسیار خوب ، بانوی من .
- خداحافظ ویلیام .
دونا دامن پیراهنش را تا قوزک پا بالا زد ، گره کمر لباسش را محکم کرد ، با پای برهنه از میان درختها گذشت و به طرف قایقی که نزدیک ساحل در انتظار او بود ، می دوید .




در این سی سال
آن قدر درد روی درد گذاشته ام
که خانه ای برای خودم بسازم و هر روز
برای نوشیدن چای صبحانه ام
پنجره هایش را
به روی مفت ترین گوشی که از کوچه می گذرد باز کنم:
آقا
خانم
می خواهم برایتان داستان بگویم
بچه جان
تلخ ترین چای دنیا را هم می شود با قند سر کشید
نترس!
این داستان ها
قند پهلو هستند!

لیلا نوحی
Darya_secret آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :