نمایش پست تنها
قدیمی ۱ شهريور ۱۳۸۸, ۰۵:۵۳ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
فرگل
کاربر خودمونی
 
فرگل آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +11 امتیاز     
پیش فرض re: رمان با قلب تو مي تپم | عشـــــــــقولانه

چشمان آبي و بهار (زهرا) – اول (4)
شنبه جلوي در كلاس استاد طاهري ايستاده بوديم خيالم راحت بود كه درس نخوندم . استاد طاهري محبوبم بود . با شيدا راجع به كار صحبت مي كرديم مدت ها بود كه دنبال كاري مناسب مي گشت . بيماري فريبا خانم شدت گرفته بود و ديگه نمي تونست كار كنه . دكتر خياطي و پشت دار قالي نشستن رو براش قدغن كرده بود محبوبه هم كه از پس هزينه خودش به زحمت بر مي اومد . دست به دامن آگهي هاي روزنامه شده بوديم يا مدرك كامل مي خواستن يا محل كارش مناسب نبود . پيشنهاد من صحبت با استاد طاهري بود ولي شيدا موافق نبود و دوست نداشت تو دانگشاه كسي از وضع زندگيش با خبر بشه .
سرمونو كه بلند كرديم استاد رو ديدم كه كنارمون ايستاده بود و مي گفت :
- خانوم نوري خانوم ملكي افتخار مي دين وارد كلاس بشين ؟
هر دو جا خورديم معذرت خواهي كرديم و جلوتر از استاد وارد كلاس شديم هنوز سر جامون ننشسته بوديم كه استاد رو به شيدا گفت :
- خانوم ملكي حالا كه اينقدر مشتاق ننشستن تو كلاس هستين يكي از نوشته هاتون رو برامون بخونين .
شيدا دستپاچه شد گفتم :
- تو چرا هول شدي ؟ خدا رحم كرد اسم منو نياورد
با صداي بلند گفتم :
- استاد اتفاقاً يه پوشه پر از نوشته هاي جديد تو كيف خانوم ملكي هست كه دوست دارن هر چه زودتر پر در بيارن و بپرن بيرون .
استاد لبخند زد شيدا چشم غره اي به من رفت ولي من كه آرزوي شنيدن نوشته هاشو داشتم به روي خودم نياوردم استاد هم بي معرفتي نكرد و گفت :
- خانوم نوري حالا كه شما اينقدر قشنگ نوشته هاي خانوم ملكي رو تشريح كردين بعد از ايشون نوبت شماست .
سرمو پايين اندخاتم با اين حا خودمو نباختم و گفتم :
- حتماً استاد فقط قبلش گفته باشم بال و پر كاغذ هاي من شكسته است .
از اين حرفم همه خنديدند و استاد گفت :
- پس هر وقت بال و پرشون خوب شد برامون بخونين
سپس رو به شيدا كرد و گفت :
- خانوم ملكي منتظريم
شيدا زير لب گفت :
- خدا ذليلت نكنه زهرا مگه دستم بهت نرسه كلاس كه بالاخره تموم ميشه
- خدايا كمك كن اين كلاس هيچ وقت تموم نشه
خنده اش رو خورد بلند شد و گفت :
- اگه نوشته هام ايراد داشت ببخشيد ديشب با عجله نوشتم و پاكنويس نكردم
- اشكالي نداره بعد از خوندنشون ايراد هاشو مي گيريم
صداي گيراي شيدا رو شنيدم كه شروع به خوندن كرد :
- شروع كه ميشوم
چشم بر روشني روز باز مي كنم
پنجره خاموش احساسم را باز مي كنم
و سكوت مي شكند
از نم باران و ترمز لبخند و سوت دلم
و سكوت مي شكند از شور سفر
شوق ديدار و
پرواز روحم
به شروعي دوباره كه لبخند مي زنم
آينه هاي اتاقم مي شكنند
و سايه ام بر ديوار سياه نيست
رودخانه زلال ديوار عطشم را مي داند
حالا ديوار گلهاي پيچك سرخ
بر مخمل قلبش خوابانده است
و لالايي زمين را بر گوش عشقه قلبم
زمزمه مي كند
و من ساكت از اين همه صدا
به استقبال جوانه عشق
بر قلبم لبخند مي زنم
و من سكوت چند ساله عشق را
بر شيشه رفلكس دلم مي شكنم
سكوت كلاس نشانه خوبي بود همه محو كلمات شده بودن اين رو از صداي سكوت دانشجوها حس مي كردم انگار سكوت در دل همه مثل دل من لبخند مي زد
استاد لبخند مرموزي بر لب داشت وقتي گفت :
- چه عبارات عجيبي !
شيدا گفت :
- مي دونم خيلي بد بودن گفتم كه پاكنويسشون نكردم
- اتفاقاً عالي بود فقط با نوشته هاي گذشته ات فرق داشت يك فروغ تازه يك نور و روشني ميون كلمات نوشته ات برق مي زد عالي بود درست مثل گذشته تعجب مي كنم اين اميد و عشق تازه از كجا سرچشمه گرفته .
بعد رو به دانشجوها گفت :
- حالا هر كس مي تونه نظرشو بگه .
طبق معمول اول از همه سعيد مبيني دستشو بالا آورد زير گوش شيدا گفتم :
- باز اين پسره نظر داد
- اتفاقا انتقاداتش خيلي برام مهم و سازنده اس
با تعجب نگاهش كرد و گفتم :
- به حرف هاي اون مي گي سازنده ؟ من كه فكر مي كنم حرف هاش درست مثل يك بولدوزر هر چي فكر تو مغز آدم خوابيده رو زير و رو مي كنه و به هم ميريزه جوانه هاشو از زير خاك در مي ياره و آتيش مي زنه . اين طوري كه مي زنه تو ذوق آدم ديگه براي كسي فكر نمي ذاره .
- براي من كه بولدوزر حرف هاش آباداني و سازندگي به همراه داشته .
- چشمم روشن جدي كه نمي گي؟ نكنه خبريه ؟
اخم شيدا ساكتم كرد فهميدم از بعيده كه فكر جديدي راجع به چارلز ديكنز داشته باشه آخه ما سعيد مبيني رو چارلز ديكنز صدا مي كرديم گفتم:
- چارلز ديكنز شروع كرد
مبيني گفت :
- خانوم مبيني منظورتون از شروع كه مي شوم چيه ؟
گفتم:
- خدا به دادت برسه شيدا از سطر اول شروع كرده اين چارلز ديكنز
شيدا لبخند كمرنگي زد و گفت :
ميشه اينقدر مبيني بيچاره رو چارلز ديكنز صدا نكني ؟ قلبم ميريزه و فكر مي كنم خود چارلز ديكنز اينجاست
بعد خطاب به مبيني گفت :
- اين يه جور احساس بود انگار چيزي در وجودم روشن شد و منو به شمت شروعي دوباره كشوند انگار تازه متولد شدم براي اولين بار روشني روز رو ديدم و چشم هام رو كه تا به حال بسته بود باز كردم و همه چيز رو به روشني ديدم چون مربوط به احساسم بود پنجره اس رو به روي دنيا و زيبايي هاش باز كردم سكوت قلبم شكست حتي صداي نم بارون رو با قلبم شنيدم ترمز لبخند رو لبم سوت دلم صداي همه رو شنيدم و مرده اي دوباره زنده شدم
استاد پرسيد :
- آينه هاي دلم مي شكنند چي؟
يكي از دانشجو ها به شوخي گفت :
- مگه تو اتاقت چند تا آينه داري ؟ نكنه خونتون آينه كاري شده ؟
رنگ شيدا پريد ساكت به استاد خيره شده بود من نتونستم خودمو كنترل كنم اخم كردم و بلند داد زدم :
- هر چي كه خانوم ملكي مي نويسه دليل نمي شه واقعيت داشته باشه هنوز فرق بين شعر و خيال با واقعيت رو نمي دونين آقاي ابطحي؟
ابطحي ساكت شد و شيدا از طرفداري به موقع من شادمان شد با اينحال گفت :
- از اينكه از نوشته هام انتقاد مي كنين ممنونم
حس كردم مثل هميشه دوست نداره دل كسي رو بشكنه گفت:
- منظورم از آينه هاي اتاقم فقط آينه نبود هر چيزي مي تونه خاصيت آينه را داشته باشه و انسان خودشو توي اون ببينه . منظورم يك آينه مجازي بود مثل پنجره اتاق چراغ روي سقف كتاب هاي داخل كتابخونه حتي يه قلم ساده يا تابلوي مورد علاقه تون روي ديوار اتاق مي تونه نشون دهنده خودتون باشه شخصيت دروني آدم ها . وقتي نوشتم آينه هاي اتاقم مي شكنند منظورم گذشتن از خودم بود خودمو ناديده گرفتم چون چيزي فراتر رو در وجودم ديدم . يك حس تازه .
مبيني گفت :
- به خاطر همين سايه تون روي ديوار ديگه سياه نبود و به رنگي كه دوست داشتين تغيير رنگ داد و ديوار تبديل به رودخونه شد و گل هاي پيچك رويش روييد فقط چطور لالايي زمين رو شنيدين ؟
شيدا فوراً گفت :
- با گوش قلبم هر كسي مي تونه اينطور بشنوه البته اگه بخواد
آروم گفتم :
- چه رمانتيك شده اين پسره
استاد گفت :
- عالي بود خوشحالم كه شعر هات از اون حالت سرد و بي روح گذشته در اومده و تغيير كرده
كلاس كه تموم شد همونطور كه كتاب هام رو تو كيفم مي گذاشتم گفتم :
- فروتني رو به حد اعلا رسوندي چرا اينقدر در برابر اين پسره فضول كم مياري نمي دونم
لبخند زد و گفت :
- كدوم پسره چارلز ديكنز؟
- آره مبيني رو مي گم يعني اينقدر از انتقاد خوشت مياد ؟
- راستشو بخواي آره اصلاً هم تواضع به خرج ندادم مي دوني اينجوري معلوم ميشه كه همه به شعر هام گوش مي دن و براشون مهمه نه اينكه سرسري بگذرن
- همه يا فقط سعيد خان مبيني؟
با خونسردي گفتم :
- چه فرقي مي كنه ؟ مبيني يا يه نفر ديگه فقط مبيني انتقاداتش از همه درست تره و ذهنمو روشن مي كنه
- شايد چون مثل خودت فكر مي كنه
- نمي دونم شايد
چشمكي زدم و گفتم :
- چه خبره شيدا خانوم با ما هم بگو نكنه تو هم عاشق شدي ؟
- مگه تو هم شدي ؟
- نه بذار ببينم رنگ صورتت به سرخي مي زنه دستت مي لرزه قلبت محكم مي زنه و صورتت داغه
خنديد و گفت :
- نه از اين خبر ها كه ميگي نيست در اصل من بايد از تو بپرسم بدبختي اينه كه تو چشماي دريايي تو نميشه چيزي رو پيدا كرد من فقط تو تيرگي و سياهي شب چشم هاي سياه مي تونم جوابمو سوالمو بگيرم .
حرف هاش مثل هميشه رويايي بود فكر كردم كدوم چشم هاي سياه منظورشه كه
گفت :
- ساكت باش خودش داره مياد
به عقب برگشتم و مبيني رو ديدم كه به طرفمون مي اومد شيدا گفت :
- فكر كنم با تو كار داره حتماً مي خواد به خاطر حاضر جوابيت حرفاي قلمبه بارت كنه و جوابتو بده .
به دور و بر نگاه كردم همه از كلاس بيرون رفته بودن شيدا سرشو به جمع كردن كاغذهاش از روي ميز گرم كرد تا نشون بده متوجه مبيني نشده مبيني كنارمون ايستاد و گفت :
- خانوم ملكي
شيدا با تعجب سرشو بلند كرد و گفت :
- بله ؟
من اصلاً تعجب نكردم مي دونستم با او كار داره نه با من مبيني گفت :
- منو ببخشيد مي تونم يه سوالي ازتون بپرسم ؟
شيدا گفت :
- راجع به چي؟
- فقط راجع به شعرتون مي خواستم بدونم منظور شما از شيشه رفلكس دلم چيه ؟
اخم كردم و گفتم :
- مثل اينكه كلاس تموم شده چرا دست از سر شعر بيچاره بر نمي داري؟
- راستش سر كلاس جرئت نكردم سوالات بيشتري بپرسم ولي اگه ميشه اين آخري رو جواب بدين
- نمي دونم چرا اينقدر از شعر هاي شيدا ايراد مي گيري
شيدا گفت :
- اشكالي نداره من اصلاً ناراحت نمي شم برعكس خوشحالم كه براتون مهمه راستش اين كلمه رفلكس به نظر خودم هم چندان شاعرانه نبود ولي گويا ترين معني براي شيشه دلم بود مي دونين منظورم از شيشه رفلكس دلم نه يك تنگ بلوري پر آب بود كه بشه اون طرفشو ديد يا زلالي آبو توش حس كرد نه نه يه شيشه معمولي نه يك آينه چيزي بود هم از جنس آينه و هم شيشه تا عشق بتونه همزمان مثل يك شيشه و يك آينه عمل كنه هم آن طرفش رو ببيني هم خودت رو .
- بله ولي نه دو طرف رو حالا شما كدوم طرف ايستاديد ؟ رو به آينه اش يا رو به شيشه؟
- در حال حاضر هر دو طرف شيشه چون اون طرفشو مي بينم عشقو مي بينم و چون آينه گاهي اوقات خودم رو مي بينم اصلاً تا خودم رو نبينم كه نمي تونم ديگري رو ببينم مهم چيز ديگه ايه .
حس كردم شيدا به چيزي فراتر از زمان و مكان كه درش قرار داشتيم فكر مي كنه مبيني ساكت شده بود بعد تشكر كرد و رفت گفتم :
- پسره فضول خوب جوابشو دادي حالا راستشو بگو اين شعرو براي كي گفتي ؟
زير لب گفت :
- هيچ كس براي خودم
اخم كردم و گفتم :
- براي مبيني كه نگفتي ؟ ها؟ اگه گفتي بگو تا خرخره اش رو بجوم
با تعجب نگاهم كرد بعد از حالت صورتم خنده اش گرفت و گفت :
- نه بابا توام براي هر كس غير از اون خيالت راحت شد حسود ؟
نفس راحتي كشيدم و گفتم :
- آره خيالم راحت شد
بعد يكهو متوجه حرفش شدم و گفتم :
- آخرش چي گفتي ؟
خنديد و گفت :
- هيچي بيا بريم بي خيال
- تو هم اومدي تو خط ؟
- نمي دونم تو چه پدر كشتگي با اين مبيني بيچاره داري
- مبيني نه چارلز ديكنز
- نمي فهمم چرا بهش مي گي چارلز ديكنز !
- بالاخره يه روز خواهي فهميد
- پس حداقل بگو چرا اينقدر باهاش لجي؟
- هيچي ! از فضولي زيادش راجع به شعرهات بدم مياد
- حالا فهميدم
- چي رو فهميدي؟
- هيچي
بعد از پله ها سرازير شد و من هم دنبالش .

ادامه دارد



يه روزي مياي .... بالاخره .... و با چشماي آبيت قلبمو نشونه ميگيري .... اينو خوب ميدونم


19 ساله - دانشجوي روانشناسي
فرگل آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :