نمایش پست تنها
قدیمی ۵ شهريور ۱۳۸۹, ۰۱:۳۸ قبل از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
Darya_secret
خبرنگار نودهشتیا
 
Darya_secret آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

7
دونا به هنگام بازگشت ، به ویلیام که نزدیک پنجره سالن ایستاده بود ، گفت :
- مدتی قدم زدم ، سر دردم بهتر شد .
ویلیام به او خیره شد و گفت :
- متوجه هستم بانوی من .
- در طول رودخانه ، در هوای سرد و آرام آن ، مدتی قدم زدم .
- بله ، بانوی من .
- من قبلا اطلاعی از خلیج نداشتم . آنجا همچون سرزمین پریان فریبنده و پناهگاهی مطمئن برای فراریانی مانند من است .
- شاید .
- لرد گودلفین را دیدی ؟
- بانوی من ! لرد در منزل تشریف نداشتند ، به مستخدم گفتم که گلها و پیام شما را به همسر لرد بدهند .
- متشکرم ویلیام .
دونا لحظه ای سکوت کرد و با مرتب کردن شاخه های گل یاس در گلدان ، خود را سرگرم نمود و ناگهان گفت :
- فردا ، در حدود ساعت ده شب می خواهم مهمانی کوچکی بدهم .
- چند نفر مهمان دارید ؟
- فقط دو نفر ؛ من و یک نفر دیگر ، یک نجیب زاده .
- بله بانوی من .
- آن شخص محترم پیاده می آیند ، بنابراین احتیاجی نیست که کالسکه چی بیدار بماند .
- بله بانوی من .
- آشپزی بلدی ؟
- بی اطلاع هم نیستم .
- پس مستخدمین را مرخص کن و خودت ترتیب یک شام دو نفره را بده !
- اطاعت .
- بهتر است این موضوع را به کسی نگویی .
- اطاعت ، بانوی من .
- در حقیقت ویلیام ، من می خواهم برخلاف قانون رفتار کنم .
- بله ، بانوی من .
- می ترسی ؟
- نه ، بانوی من .
- چرا ؟
- چون هیچ یک از کارهای شما و اربابم باعث ترس من نمی شود .
آنگاه ویلیام خنده کرد و دستهایش را در هم چفت کرد و ادامه داد :
- درباره ی گردش شما حدس هایی می زدم ، بازگشت شما در این موقع حدس مرا قوی تر کرد . وقتی دیدم از سمت رودخانه می آیید ، با خود گفتم : بالاخره آن اتفاق افتاد و آنها یکدیگر را ملاقات کردند .
- چرا بالاخره ویلیام ؟
- چون من به تقدیر و سرنوشت معتقدم . می دانستم دیر یا زود ، این ملاقات صورت می گیرد.
- با وجودی که من زنی شوهر دار و محترم هستم و دو بچه هم دارم و ارباب تو یک فرانسوی متمرد ، یک یاغی است !
- با وجود تمام این ها .
- اشتباه است ، من علیه منافع کشورم اقدام می کنم . شاید برای این کار به زندان بیفتم .
-بله ، بانوی من .
حالا ویلیام دیگر لبخند بر لب نداشت . دونا دریافت که از این پس دیگر ویلیام مرموز و خاموش نخواهد بود و او می تواند برای همیشه به او اطمینان کند .
- تو با حرفه ی اربابت موافقی ؟
- تصدیق و تکذیب کلماتی هستند که من مفهوم آنها را درک نمی کنم. تنها چیزی که می دانم ، این است که دزدی دریایی ، تنها حرفه ای است که شایسته ارباب من است . کشتی او در حکم قصر پادشاهی اوست و او آزاد است و هیچ کس نمی تواند به او دستور بدهد . او مردی است که با قانون خاص خودش زندگی می کند .
- ممکن نیست شخص آزاد زندگی کند و دزد دریایی هم نباشد ؟
- به عقیده ی ارباب من ، این محال است . کسانی که در دنیای ما زندگی عادی دارند ، به نوعی زندگی معمولی عادت می کنند که این نوع زندگی ، تمام ابتکار و نبوغ انسان را از بین می برد و انسان مهره ی کوچکی از جامعه می شود ، ولی دزد دریایی چون متمرد و یاغی است ، از این دنیا فرار می کند ، او آزاد است .
- در حقیقت او فرصت دارد که خودش باشد .
- بله ، بانوی من .
- این موضوع که دزدی در دریا خلاف قانون است ، او را رنج نمی دهد ؟
- او اموال توانگران را می دزدد و بیشتر آنچه را که به دست می آورد ، به اهالی فقیر بریتانیا می بخشد . او به نتیجه ی اخلاقی موضوع اهمیتی نمی دهد .
- تصور می کنم هنوز ازدواج نکرده است ؟
- نه ، بانوی من . ازدواج و دریا با هم سازگار نیستند .
- شاید همسرش نیز دریا را دوست داشته باشد ؟
- بانوی من ، زنها عادت کرده اند که از قانون اطاعت کنند و بچه بزایند .
- آه ، کاملا صحیح است .
- زنانی که بچه دارند ، به خانه و زندگی انس می گیرند و دیگر نمی خواهند سرگردان باشند ، آن وقت است که مرد بر سر دوراهی قرار می گیرد ، یا باید رنج در خانه ماندن را تحمل کند و یا اینکه آواره شود ، که در هر دو حال نابود کننده است . پس برای اینکه مرد آزاد باشد ، باید تنها باشد و تنها با کشتی سفر کند .
- فلسفه ارباب تو این است ؟ای کاش من هم مرد بودم .
- چرا بانوی من ؟
- چون یک کشتی پیدا می کردم و به دریا می رفتم و با قانون خود زندگی می کردم .
در همان حال که دونا مشغول صحبت کردن بود ، صدای شیون و فریاد بچه ها و غرولند «پرو» از طبقه بالا بلند شد . دونا تبسمی کرد ، سر تکان داد و گفت :
- حق با ارباب توست . همه ما ، مخصوصا مادرها ، پیچ و مهره های این جامعه هستیم . فقط دزدان دریایی آزادند .
دونا پس از این حرف ، به طبقه بالا رفت تا بچه ها را ساکت کند و اشکهای آنها را از چهرهشان بزداید .
آن شب دونا ، در رختخواب خوابیده بود . دستش را که دراز کرد و کتاب شعر رونسارد را از کنار میزش برداشت ، به یاد فرنچمن افتاد :
« چقدر عجیب است . او اینجا دراز می کشیده ، سرش را روی بالش من می گذاشته و در حالی که پیپش روشن بوده ، این کتاب را می خوانده و وقتی از خواندن کتاب خسته می شد ، آن را کنار می گذاشته و شمع را خاموش می کرده و می خوابیده است . به راستی اکنون چکار می کند ؟ آیا در خوابگاه سرد کشتی دراز کشیده و به صدای برخورد امواج با بدنه کشتی که سکوت اسرار آمیز خلیج را می شکند ، گوش می دهد و یا همچنان که دستهایش زیر سرش قرار دارد ، به افق دور دست خیره شده و به آینده می اندیشد ؟»
روز بعد ، آسمان صاف وآبی بود . درخشندگی خاصی در افق دیده می شد . دونا از پنجره ی اتاق خوابش به بیرون خم شد . گرمای خورشید را حس کرد . اولین فکری که به خاطرش رسید ، وجود کشتی در خلیج لنگر انداخته بود . اندیشید خلیج در پناه تپه و انبوه درختان از نظر ها مخفی مانده و محال است کسی به وجود آن پی ببرد . آب خروشان و غران از سرچشمه رودخانه پیش می آید تا خود را به دریا برساند ، موجهای کوتاه بر روی هم می غلتند و خیزابهای بلند بستر رودخانه ، در مسیر خود به صورت قطرات ریز آب از هم می پاشند .
یاد آوری شب موعود و مهمانی شام ، هیجانی در روح دونا به وجود آورد و همچون شخصی خیانتکار ، زهر خندی بر لبانش نشست .
بی هدف ، در باغ پرسه زد ، گلها را چید ، اگرچه گلهایی که در اتاق بودند ، هنوز پژمرده نشده بودند . آن روز گویی مقدمه پیش در آمد حوادثی بود که می بایست اتفاق بیفتد . چیدن گلها تا حدودی فکر مضطرب و پریشان دونا را تسکین می داد . دستهایش گلبرگ ها را لمس می کرد و شاخه های سبز آنها را گرفته و در زنبیل قرار می داد .




در این سی سال
آن قدر درد روی درد گذاشته ام
که خانه ای برای خودم بسازم و هر روز
برای نوشیدن چای صبحانه ام
پنجره هایش را
به روی مفت ترین گوشی که از کوچه می گذرد باز کنم:
آقا
خانم
می خواهم برایتان داستان بگویم
بچه جان
تلخ ترین چای دنیا را هم می شود با قند سر کشید
نترس!
این داستان ها
قند پهلو هستند!

لیلا نوحی
Darya_secret آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :