پست معمولی : +1 / -0 +1 امتیاز 7 دونا به هنگام بازگشت ، به ویلیام که نزدیک پنجره سالن ایستاده بود ، گفت : - مدتی قدم زدم ، سر دردم بهتر شد . ویلیام به او خیره شد و گفت : - متوجه هستم بانوی من . - در طول رودخانه ، در هوای سرد و آرام آن ، مدتی قدم زدم . - بله ، بانوی من . - من قبلا اطلاعی از خلیج نداشتم . آنجا همچون سرزمین پریان فریبنده و پناهگاهی مطمئن برای فراریانی مانند من است . - شاید . - لرد گودلفین را دیدی ؟ - بانوی من ! لرد در منزل تشریف نداشتند ، به مستخدم گفتم که گلها و پیام شما را به همسر لرد بدهند . - متشکرم ویلیام . دونا لحظه ای سکوت کرد و با مرتب کردن شاخه های گل یاس در گلدان ، خود را سرگرم نمود و ناگهان گفت : - فردا ، در حدود ساعت ده شب می خواهم مهمانی کوچکی بدهم . - چند نفر مهمان دارید ؟ - فقط دو نفر ؛ من و یک نفر دیگر ، یک نجیب زاده . - بله بانوی من . - آن شخص محترم پیاده می آیند ، بنابراین احتیاجی نیست که کالسکه چی بیدار بماند . - بله بانوی من . - آشپزی بلدی ؟ - بی اطلاع هم نیستم . - پس مستخدمین را مرخص کن و خودت ترتیب یک شام دو نفره را بده ! - اطاعت . - بهتر است این موضوع را به کسی نگویی . - اطاعت ، بانوی من . - در حقیقت ویلیام ، من می خواهم برخلاف قانون رفتار کنم . - بله ، بانوی من . - می ترسی ؟ - نه ، بانوی من . - چرا ؟ - چون هیچ یک از کارهای شما و اربابم باعث ترس من نمی شود . آنگاه ویلیام خنده کرد و دستهایش را در هم چفت کرد و ادامه داد : - درباره ی گردش شما حدس هایی می زدم ، بازگشت شما در این موقع حدس مرا قوی تر کرد . وقتی دیدم از سمت رودخانه می آیید ، با خود گفتم : بالاخره آن اتفاق افتاد و آنها یکدیگر را ملاقات کردند . - چرا بالاخره ویلیام ؟ - چون من به تقدیر و سرنوشت معتقدم . می دانستم دیر یا زود ، این ملاقات صورت می گیرد. - با وجودی که من زنی شوهر دار و محترم هستم و دو بچه هم دارم و ارباب تو یک فرانسوی متمرد ، یک یاغی است ! - با وجود تمام این ها . - اشتباه است ، من علیه منافع کشورم اقدام می کنم . شاید برای این کار به زندان بیفتم . -بله ، بانوی من . حالا ویلیام دیگر لبخند بر لب نداشت . دونا دریافت که از این پس دیگر ویلیام مرموز و خاموش نخواهد بود و او می تواند برای همیشه به او اطمینان کند . - تو با حرفه ی اربابت موافقی ؟ - تصدیق و تکذیب کلماتی هستند که من مفهوم آنها را درک نمی کنم. تنها چیزی که می دانم ، این است که دزدی دریایی ، تنها حرفه ای است که شایسته ارباب من است . کشتی او در حکم قصر پادشاهی اوست و او آزاد است و هیچ کس نمی تواند به او دستور بدهد . او مردی است که با قانون خاص خودش زندگی می کند . - ممکن نیست شخص آزاد زندگی کند و دزد دریایی هم نباشد ؟ - به عقیده ی ارباب من ، این محال است . کسانی که در دنیای ما زندگی عادی دارند ، به نوعی زندگی معمولی عادت می کنند که این نوع زندگی ، تمام ابتکار و نبوغ انسان را از بین می برد و انسان مهره ی کوچکی از جامعه می شود ، ولی دزد دریایی چون متمرد و یاغی است ، از این دنیا فرار می کند ، او آزاد است . - در حقیقت او فرصت دارد که خودش باشد . - بله ، بانوی من . - این موضوع که دزدی در دریا خلاف قانون است ، او را رنج نمی دهد ؟ - او اموال توانگران را می دزدد و بیشتر آنچه را که به دست می آورد ، به اهالی فقیر بریتانیا می بخشد . او به نتیجه ی اخلاقی موضوع اهمیتی نمی دهد . - تصور می کنم هنوز ازدواج نکرده است ؟ - نه ، بانوی من . ازدواج و دریا با هم سازگار نیستند . - شاید همسرش نیز دریا را دوست داشته باشد ؟ - بانوی من ، زنها عادت کرده اند که از قانون اطاعت کنند و بچه بزایند . - آه ، کاملا صحیح است . - زنانی که بچه دارند ، به خانه و زندگی انس می گیرند و دیگر نمی خواهند سرگردان باشند ، آن وقت است که مرد بر سر دوراهی قرار می گیرد ، یا باید رنج در خانه ماندن را تحمل کند و یا اینکه آواره شود ، که در هر دو حال نابود کننده است . پس برای اینکه مرد آزاد باشد ، باید تنها باشد و تنها با کشتی سفر کند . - فلسفه ارباب تو این است ؟ای کاش من هم مرد بودم . - چرا بانوی من ؟ - چون یک کشتی پیدا می کردم و به دریا می رفتم و با قانون خود زندگی می کردم . در همان حال که دونا مشغول صحبت کردن بود ، صدای شیون و فریاد بچه ها و غرولند «پرو» از طبقه بالا بلند شد . دونا تبسمی کرد ، سر تکان داد و گفت : - حق با ارباب توست . همه ما ، مخصوصا مادرها ، پیچ و مهره های این جامعه هستیم . فقط دزدان دریایی آزادند . دونا پس از این حرف ، به طبقه بالا رفت تا بچه ها را ساکت کند و اشکهای آنها را از چهرهشان بزداید . آن شب دونا ، در رختخواب خوابیده بود . دستش را که دراز کرد و کتاب شعر رونسارد را از کنار میزش برداشت ، به یاد فرنچمن افتاد : « چقدر عجیب است . او اینجا دراز می کشیده ، سرش را روی بالش من می گذاشته و در حالی که پیپش روشن بوده ، این کتاب را می خوانده و وقتی از خواندن کتاب خسته می شد ، آن را کنار می گذاشته و شمع را خاموش می کرده و می خوابیده است . به راستی اکنون چکار می کند ؟ آیا در خوابگاه سرد کشتی دراز کشیده و به صدای برخورد امواج با بدنه کشتی که سکوت اسرار آمیز خلیج را می شکند ، گوش می دهد و یا همچنان که دستهایش زیر سرش قرار دارد ، به افق دور دست خیره شده و به آینده می اندیشد ؟» روز بعد ، آسمان صاف وآبی بود . درخشندگی خاصی در افق دیده می شد . دونا از پنجره ی اتاق خوابش به بیرون خم شد . گرمای خورشید را حس کرد . اولین فکری که به خاطرش رسید ، وجود کشتی در خلیج لنگر انداخته بود . اندیشید خلیج در پناه تپه و انبوه درختان از نظر ها مخفی مانده و محال است کسی به وجود آن پی ببرد . آب خروشان و غران از سرچشمه رودخانه پیش می آید تا خود را به دریا برساند ، موجهای کوتاه بر روی هم می غلتند و خیزابهای بلند بستر رودخانه ، در مسیر خود به صورت قطرات ریز آب از هم می پاشند . یاد آوری شب موعود و مهمانی شام ، هیجانی در روح دونا به وجود آورد و همچون شخصی خیانتکار ، زهر خندی بر لبانش نشست . بی هدف ، در باغ پرسه زد ، گلها را چید ، اگرچه گلهایی که در اتاق بودند ، هنوز پژمرده نشده بودند . آن روز گویی مقدمه پیش در آمد حوادثی بود که می بایست اتفاق بیفتد . چیدن گلها تا حدودی فکر مضطرب و پریشان دونا را تسکین می داد . دستهایش گلبرگ ها را لمس می کرد و شاخه های سبز آنها را گرفته و در زنبیل قرار می داد . در این سی سال آن قدر درد روی درد گذاشته ام که خانه ای برای خودم بسازم و هر روز برای نوشیدن چای صبحانه ام پنجره هایش را به روی مفت ترین گوشی که از کوچه می گذرد باز کنم: آقا خانم می خواهم برایتان داستان بگویم بچه جان تلخ ترین چای دنیا را هم می شود با قند سر کشید نترس! این داستان ها قند پهلو هستند!
لیلا نوحی |