نمایش پست تنها
قدیمی ۲۹ مرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۴۹ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
-ALI-
همکار بازنشسته
 
-ALI- آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +15 امتیاز     
پیش فرض مینا | پروانه شیخلو

استرس تمام وجود مينا را فرا گرفته بود قرار بود اسکندر به همراه مهرداد به اينجا بيايند و بعد او شرواني را به بهانه اي از مهرداد دور کند و هر دو تنها

باشند نميدانست آيا موفق خواهد شد يانه.....
با صداي مهناز به خود آمد:
لباسم خوبه؟؟؟
-آره
-جدا؟؟؟!
-مهناز گفتم که آره قشنگه تنهام بذار
-ميدوني هميشه از ايم مدل لباسم ايراد ميگرفتي ولي الان ميگي قشنگه خب برام عجيب اومد
مينا دقيق تر به لباس مهناز نگاه کرد و سپس اخمهايش را درهم کشيد و گفت:
خجالت نميکشي ميخواهي يه همچين چيزي رو بپوشي؟؟؟عوضش کن
-ديدي!اصلا نبايد بادت مينداختم آبجي جونم اين لباس منو جذاب کرده مهرداد حتما عاشقم ميشه
-خجالت بکش تو بخاطر مهرداد حاضري اين لباس تنگ و احمقانه رو بپوشي چرا مگه قحطيه شوهر اومده؟؟
-قبول دارم لباس تنگمه به راحتي نميتونم نفس بکشم ولي در مورد سوالت بايد بگم بله قحطيه شوهر اومده اگه نيومده بود که تو به اين پيرمرد شوهر

نميکردي
مينا عصباني فرياد زد:
بسه مهناز چرا انقدر بي حيايي
-تو داري به من حسودي ميکني من مطمئنم آرزوت بود يه کسي مهرداد نصيبت بشه
-مضخرف نگو
-تو هميشه به من حسودي ميکردي ...يادته چون مامان و بابا من بيشتر از تو دوست داشتن هميشه سعي در بد جلوه دادن من ميکردي يادته؟؟
مينا دهنش از تعجب باز ماند اين افکار بچه گانه از کجا درون مغز مهناز شکل گرفته بود...؟
-ديدي باورت نميشه که من اي چيزا رو ميفهم و ميدونم الانم چون مادربزرگ منو بيشتر دوست داره حسادت ميکني
-تو شنازده سالته از تو بعيده اين حرفهارو بزني اينا مثل..حرفهاي بچه ها ميمونه
-نميخوام بحث کنم ولي اينو بدون مادربزرگ قول داده که کمک کنه تا به مهرداد برسم
و بي معطلي از اتاق بيرون رفت
مینا با خود زمزمه کرد:
چرا من باید جور مهنازو هم بکشم؟؟اصلا چرا باید اینکارو بکنم اونکه این فکرها را درباره ی من میکنه پس بخاطر چی؟پدر و مادرم
آهی کشید چاره ای نداشت
فصل پنجم
اشکهایی که روی صورتش روان بود را پاک کرد و با صدایی گرفته گفت:
من میترسم مادر بزرگ
-صد دفعه گفتم بازم میگم هیچ مشکلی پیش نمیاد
-ولی...
طلا با تشر گفت:
ولی اما نداره فقط کافیه این مایع را بریزی تو چایی یا قهوه اش یعد واسه بیسا و چهر ساعت بی هوش میشه برای باز کردن در گاو صندوق به اثر

انگشت شروانی احتیاج داری فکر نکنم کار سختی باشه بعدش همه چی تمومه
-اگه یکی یهو سر برسه چی؟
-مهرداد که پیشه منه وقتی هم رفتید اونجا به اون پیر مرد میگی دوست نداری کسی مزاحمتون بشه اونم به خدمتکارش همینو میگه دیگه مشکلی نست
-امیدوارم این کابوس هر چه زودتر تموم شه
-صبر داشته باش و تمرکز کن
با آمدن مهرداد و شروانی هر دو به سالن پذیرایی رفتند شروانی با دیدن مینا بی توجه به حضور بقیه گفت:
عزیزم محشر شدی
مینا خجالت کشید و سر به زیر انداخت
طلا به زحمت لبخندی به روی بی راند گفت:
خب شما میتونید برید مزاحمتون نمیشیم
مهناز بی پروا گفت:
من مواظب مهرداد هستم اسکند خان
مهرداد عرق روی پیشانیش را پاک کرد و گفت:
-لطف دارید و زیر چشمی به مینا نگاه کرد
مینا با دیدن مهرداد باز همان حس قبلی را پیدا کرد به همین خاطر رو به شروانی گفت:
بریم؟
-البته عزیزم
در طول راه مینا ساکت بود و شروانی سخنرانی میکرد و قربان صدقه ی مینا میرفت ولی دختر توجهی نداشت تمام حواسش پیش این بود که چگونه

شروانی را مسمم کند و آن مدارک را بردارد
-خب رسیدیم پیاده نمیشی خانومم؟
مینا با نگاهی گیج اطراف نگریست و گفت:
چقدر زود؟
مرد قهقه ای انداخت و گفت:
معلومه وقتی با منی اصلا گذشت زمان را حس نمیکنی
مینا از سر ناچاری لبخندی زد و گفت:
همینطوره و به همین خاطر دوست دارم امروز فقط من باشم و تو به خدمتکارات بگو مزاحممون نشن
شروانی نگاهی عاشقانه اش را روانه ی مینا کرد و گفت:
هر چی شما بگی برو داخل تا من بیام
با این صحبت مینا از پیرمردجدا شد و روانه ی خانه ی اتاق مجلل شروانی گشت از قصد به اینجا آمد چون مادربزرگ گفته بود گاو صندق در این اتاق قرار

دارد
تمام زوایای اتاق را از زیر نظر گذراند ولی گاو صندقی ندید با خودش حدس زد شاید داخل کمد دیواری باشد تا خواست در کمد را باز کند شرووانی سر

رسید
-اومدی اینجا عزیرم دنبالت میگشتم
-خواستم اتاق همسر آینده امو ببینم بد کردم
مینا در این مدت توانسته بود رگ خواب این مرد را پیدا کند
-نه عزیرم خب حالا نظرت چیه
-اوم عالیه مجلل و شیک میدونی ولی یه چیز کم داریم؟
-هر چی میخوایی بگو
-یه نوشیدنی
-الان خودم برات میارم
تا خواست از اتاق خارج شود مینا گفت:
میخوام حس کنم اینجا خونمه میشه من بیارم؟
شروانی لحضه ای تردید کرد ولی عاقبت گفت:
هر جور دوست داری تمام این خونه متعلق به توئه
مینا لبخند شیرینی زد و گفت:
زود بر میگردم و روانه آشپزخانه شد با ترس لرز مقداری آبمیوه در لیوانها ریخت وقتی میخواست سم را بریزد لحضه ای تردید کرد ولی مگر برای همین

اینجا نبود چه بسا اگر اینکارا نمیکرد شروانی با او کار دیگری میکرد
دو دلی را کنار گذاشت و با دستانی لرزان مقدار کمی از آن را داخل لیوان شروانی ریخت مدتی ایستاد تا به خودش مسلط شود سپس با پاهایی لرزان

به سو اتاق رفت
شروانی روی تخت دراز کشیده بود و سیگار میکشید بوی سیگار مشام مینا را آزرد و بی اختیار گفت:
چه خبره چه دودی راه انداختی
-معذرت میخوام گلم
-من دوست ندارم سیگار بکشی
-چشم
-چشمت بی بلا بفرما و لیوان مخصوص را جلوی شروانی گرفت


دوستان پست ندید خواهشا
نکته اول : من دارم چهار تا کتاب رو هم زمان تایپ میکنم سرم شلوغه درسم دارم
ولی باز به خاطر شماها دارم تایپ میکنم
پس انتظار زیاد از من نداشته باشید
نکته دوم : حالا من اینجا رو نمیگم ولی تو بعضی از رمانها( رمانهای خودم و خیلی از رمانهای دوستان دیگه) توی یه پستش 20 صفحه تایپ شده تشکرها به 3 تا 4 رسیده بازدیدا به آسمون رسیده یعنی یه تشکر کردن یه دکمه رو فشار دادن انقدر سخته؟؟
واقعا متاسف میشم من این چیزا رو میبینم
نکته سوم : ببخشید حالم خوش نبود ولی این نکته ها باید گفته میشد
تا پست بعدی فعلا
نماز و روزه هاتون هم قبول



-ALI- آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
$...MoNiLi...$, * Star, *GolDeN*, *sara, -Nasrin-, .ELHAM., .maryam., 2012, @parisa@, adobba, afsaneh67, Aji_TanNaZ, alexiiiiiii, alonesachlie, Anahita.s, angel04, angelina, arezoogh, arezoue, arizona, arzoo12, asalgole, atousa27, avazkhamoosh, AVESTA, ayda90, Aypinar, azam 24, batul1s, behiii319, behnazhmz, bibi73, CAT-WOMAN, dj_bass, dokhtare sahra, eglantine-m96, ELAHE, elahe70, elahem, Elen, elnaz89, Esperichoo, extranjera, farahi, fariba_hed, FARNAZ.SAMPAD, farnaz58, fary, fatima983, fatima_000, gandomsa, ghazali_ gavazn, gherti, ghorbani, Goleyas2, golgh, hannah, harimeshgh, hasti59, helen888, helik, Hella, honey-asal, honey_x, Irani, katy, khanoom-damaghoo, kimia, kimia_13662000, layahashemi, libra272, lilipoot33_68, M&M_601, m0zhdeh, mahda, mahdiar, mahdieh67, mahnazmom, mahsa.gh, mamalisooti, mamorin, marjanagn, Marjoon, maryam.mani, maryam1, maryammmmmm6, melijooon, Mina, mina.p, minoo53, mnarsis, mygod!, m_h_n, M_V_P, najma20, nasimepaeze, nazanin17, nazgol, nazi2000, naziila, nedaj, negark, nillooo, NILOUFAR, nilsa, ninio, nlp16001, novak, P@rya, padideh_hs, parisa jooon, Parnam, parnar, patrin, peonyel, rasa, s.sh, saharmn, saman84, samaneh60, sang_e_saboor, serentipiti, setareh29, shadan30000, shakiii, shalizar2, sharmin.r, shide, shili, silverstar, sirius, smahmodi, Snow Dream, sogolhe, Sokout_momtad, spoorg, tama1011, TanNazZz, TARANOMEMEHR, tatar1, Telisa, tiger1978, ti_na60, UnKnOwN_Sh, Ushya7, yamiin, yasi_69, zahra.h, zanbagh, Zanessa, zara14, zina, ~jOojoO.tAlA~, αгѕαпα, آرشا, آرنیکا, آليس, اتوسا, اسوده, اهنگ, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, روياي ابي, روژان, زری, ستاره یخی, شیوا, عیدی, فرگون آسمانی, لمیس20, م.م.ر, مایسا, مريم 64, مستانه85, منيژه, مهستی, مهنا2, ياابالفضل, ياسمن71, گل یاس, یگانه