نمایش پست تنها
قدیمی ۲۷ مرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۳۸ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
Darya_secret
خبرنگار نودهشتیا
 
Darya_secret آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

4
هنگامی که دونا صبح روز بعد بیدار شد ، اولین فکری که به خاطرش رسید ، احضار ویلیام و استنطاق از او درباره ی ظرف تنباکو و کتاب شعر بود . به این وسیله ، می خواست بفهمد که آیا ویلیام در مدت غیبت او ، در آن تخت می خوابیده یا نه ؟ این اندیشه ، ذهن او را به بازی گرفته بود . در همان حال تصویر ویلیام را با آن صورت مرموز و کوچک در نظر مجسم می کرد .
در این موقع خدمتکار صبحانه را آورد خدمتکار یک دختر ساده ی روستایی بود که در موقع حرف زدن زبانش می گرفت و رنگ به رنگ می شد . دونا تصمیم گرفت موضوع تنباکو و کتاب شعر را چند روزی نادیده بگیرد . به او الهام شده بود که هنوز وقت کشف قضیه نرسیده است و باید قضیه را مسکوت بگذارد .
پس از صرف صبحانه ، دونا لباس پوشید و به طبقه پایین رفت . سالن ناهار خوری همانطور که دستور داده بود ، تزیین شده و گلدان های روی میز پر از گلهای تازه بود . تمام پنجره ها باز بود . ویلیام مشغول صیقل دادن شمعدانیهای روی دیوار بود .
ویلیام به محض دیدن دونا گفت :
- امیدوارم خانم شب را به راحتی خوابیده باشند .
- متشکرم ، امیدوارم تو هم خوب خوابیده باشی و آمدن من به اینجا باعث زحمت نشده باشد .
ویلیام در جواب گفت :
- شما خیلی لطف دارید بانوی من . فقط یک بار صدای فریاد جیمز مرا از خواب پراند ، ولی پرستار او را ساکت کرد .
- و تو را بد خواب کرد ؟
- نه بانوی من ! این صدا مرا به یاد دوران کودکی انداخت . من بزرگترین عضو یک خانواده ی سیزده نفری هستم . هرگز با آمدن بچه های کوچکتر بیگانه نبوده ام .
- خانه شما نزدیک اینجاست ؟
- نه ، بانوی من .
آهنگ صدای ویلیام تغییر کرد .حالا از آن نوعی قاطعیت احساس می شد ، گویی می خواست بگوید که زندگی خصوصی یک پیشخدمت مربوط به خود اوست . دونا که به فراست موضوع را دریافته بود ، دیگر سوالی نکرد و نگاهی به دستهای ویلیام انداخت . دست های مستخدم تمیز بود . هیچ اثری از تنباکو روی آن دیده نمی شد . اندیشید : : « شاید درباره ی ویلیام اشتباه می کنم و شاید هم آن ظرف تنباکو از مدتها قبل ؛ آن زمان که هاری به تنهایی سفری به ناورون کرد ، در آنجا مانده است ، اما هاری که هیچ وقت از تنباکوی قوی استفاده نمی کند ؟ »
دونا مدتی بدون هدف در میان ردیف قفسه های کتابخانه گشت ، تمام ردیف های قفسه مملو از کتاب های جلد چرمی بود . یکی از کتابها را برداشت . نظری سطحی به صفحات آن افکند . ویلیام همچنان مشغول صیقل دادن شمعدانها بود .
دونا ناگهان پرسید :
- ویلیام ! تو مطالعه را دوست داری ؟
- بانوی من ، چون کتابهای قفسه را قشری از خاک پوشانده ، شما حدس می زنید که من اهل مطالعه نیستم . نه ، البته هرگز به آنها دست نزده ام ، اما فردا این کار را خواهم کرد . همه ی آنها را پایین می آورم و گرد گیری می کنم .
- سرگرمی تو در اینجا چیست ؟
- من به پروانه ها علاقه دارم . کلکسیون زیبایی از آنها را در اتاقم جمع کرده ام . بیشه های اطراف ناورون جای مناسبی برای پروانه ها هستند .
دونا پس از این مکالمه ی کوتاه ، ویلیام را ترک گفت . مدتی در باغ با گلهای شیپوری آبی خود را سرگرم کرد . بچه ها با خوشحالی صدایش می کردند . هنریتا مثل یک فرشته می رقصید . جیمز به دنبالش مثل یک ملوان مست تلو تلو می خورد . در واقع این مرد کوتاه قد عجیب برای او مسئله ای شده بود . اگر این شخص همان کسی است که کتاب رنسارد را خوانده ، مردی اهل مطالعه است و باید کتابهی زیادی را خوانده باشد.
روزها یکی پس از دیگری می گذشتند . دونا از آزادی تازه ای که به دست آورده بود خوشحال بود . دیگر می توانست بدون برنامه و تصمیمی قبلی هر طور می خواهد زندگی کند . او خود را تسلیم سرنوشت کرده بود . اهمیت نداشت چه موقع از خواب برخیزد ، چه بخورد و چه وقت بخوابد .
ساعتها در باغ دراز می کشید . با تماشای پرواز پروانه ها که یکدیگر را تعقیب می کردند ، خود را سرگرم می کرد . در تمام این مدت ، خورشید اشعه ی طلایی و گرمش را از لا به لای درختان می تاباند و لکه های سفید و کوچک ابر ، در آسمان شناور بودند . در پایین دره ،رودخانه ای جریان داشت که دونا هنوز آن را ندیده بود . او باید یک روز صبح زود به آنجا برود و آنقدر به رودخانه نزدیک شود تا قطرات آب سر و رویش راخیس کند و رایحه ی تند و مطبوع رودخانه گل آلود را حس نماید .
روزها طولانی و با شکوه بودند . بچه ها مثل کولی های آواره ، سیه چرده می شدند و حتی پرو پرستار بچه ها آداب ورسوم محلی خودش را فراموش کرده بود و دلش می خواست پابرهنه روی چمن ها بدود و از روی موانع بپرد و با جیمز روی زمین مثل توله سگها بغلتد .
آن روز بعد از ظهر ، دونا روی زمین دراز کشیده بود . گیسوان او در اطرافش پریشان شده بودند . جیمز و هنریتا در کنار او بازی می کردند و شاخه های گل مروارید و گلهای یاس را به طرف یکدیگر پرتاب می کردند .
در این موقع ویلیام همراه مردی ناشناس نزد او آمد . مرد همراه ویلیام بلند قد و چهار شانه بود که چهره ای گلگون و چشمانی درشت و موهایی مجعد داشت . عصایی دسته طلایی در دست مرد بود . ویلیام گفت :
- بانوی من ، لرد گودلفین به دیدن شما آمده اند .
صورت دونا از شدت خشم درهم رفت . از جا بلند شد ، لباسهایش را مرتب کرد ، دستی به موهایش کشید و با تواضعی اجباری گفت :
- از ملاقات شما بسیار خوشحالم .
لردگودلفین هم در مقابل دونا سر فرود آورد .
دونا ، لرد گودلفین را به اتاق هدایت کرد . آنها روی صندلی های چوبی نشستند و به یکدیگر خیره شدند . عاقبت لرد گو دلفین سکوت را شکست و گفت :
- به محض اینکه شنیدم شما به ناورون آمده اید ، وظیفه خود دانستم که برای عرض ارادت شرفیاب شوم . سالهاست که شما و شوهرتان به ناورون نیامده اید . در حقیقت من می توانم بگویم که شما و شوهرتان با ناورون بیگانه شده اید . من هاری را از بچگی می شناختم .
دونا که ناگهان متوجه بزرگی دماغ لرد گودلفین که به طور زننده ای جلب توجه می کرد شده بود ، گفت :
- بیچاره هاری !
سپس نگاهش را از چهره ی لرد متوجه جایی دیگر کرد ، زیرا می ترسید مبادا لرد گودلفین متوجه او شود .
لرد گودلفین گفت :
- هاری یکی از قدیمی ترین دوستان من است ، اما از موقعی که ازدواج کرده ، کمتر توانسته ام او را ببینم چون بیشتر وقتش را در شهر می گذراند .
دونا گفت :
- شاید مقصر من باشم . در هر حال از اینکه اینبار شما موفق به دیدن دوست صمیمی خود نمی شوید ، خیلی متاسفم ، زیرا من با بچه هایم اینجا آمده ام و هاری با من نیست .
گودلفین گفت :
- واقعا متاسفم .
دونا جوابی نداد . لرد گو دلفین ادامه داد :
- همسر من کمی سرما خورده است و به همین دلیل من تنها آمده ام و خلاصه ...
گودلفین گویا می خواست مطلبی را بگوید ، ولی نمی دانست چگون آن را آغاز کند .
دونا لبخندی زد و گفت :
- کاملا می فهمم ، من خودم دو تا بچه دارم .
گودلفین با شرمندگی سر فرود آورد و گفت :
- ما انتظار کمک داریم .
دونا گفت :
- البته !
و یک بار دیگر بزرگی دماغ گودلفین توجه دونا را جلب کرد و با خود گفت :
- بیچاره خانم گودلفین . بدبخت او که باید چنین شوهری را تحمل کند !
گودلفین باز هم شروع به حرف زدن کرد و درباره ی اینکه چقدر همسرش از دیدن دونا خوشحال می شود و همین طور از همسایگانش و غیره و غیره ، سخنها گفت .
دونا می اندیشید :« به راستی که این مرد چقدر خسته کننده و نفرت انگیز است . چشمهایش مثل حفره های میان شلغم ، مات و بی روح است . دهانش مانند شکافی است که در شیر برنج ایجاد شده باشد ، ولی آیا قیافه وحشتناک او با جاه طلبی و سبکسری شریرانه اش تناسبی ندارد ؟»
گودلفین گفت :
- امیدوار بودم آقای هاری به دهکده کمک کند . شما بدون شک از گرفتاریهای ما آگاه هستید ؟
دونا گفت :
- نه ، من در این رابطه چیزی نمی دانم .
گودلفین گفت :
- خبر ندارید ! حتما دوری راه مانع رسیدن اخبار به شما شده . مقدار زیادی کالا در پن رین از بین رفته . اموال یکی از همسایه های من ، یک هفته بعد غارت شد . خلاصه دستبرد های پی در پی ، ما را به ستوه آورده و کاملا گیج کرده است .
دونا گفت :
- چه مصیبتی !
گودلفین با صورت بر افروخته و چشمان گرد شده از غضب گفت :
- از مصیبت هم بدتر است ! فاجعه است ! من عرض حال هایی به لندن فرستاده ام . آنها یک دسته سرباز از پادگان بریستول برای ما فرستاده اند ، اما آنها از هیچ هم بی خاصیت تر بودند . تنها چاره کار این است که من و بقیه مالکین دهکده با هم متحد شویم تا بتوانیم خطر را رفع کنیم . واقعا جای تاسف است که هاری در ناورون نیست .
دونا برای جلوگیری از خنده ، ناخنهایش را در نرمی کف دستش فرو کرد و گفت :
- می توانم به شما کمک کنم ؟
لردگودلفین مدتی خیره خیره دونا را نگاه کرد . او طوری دونا را با خشم می نگریست که گویی مسئولیت تمام گرفتاریها بر عهده ی اوست ، عاقبت گفت :
- بانوی عزیز ، تنها کاری که از دست شما بر می آید ، این است که از شوهرتان خواهش کنید به اینجا بیاید و به دوستانش کمک کند تا بتوانیم با این فرانسوی لعنتی مبارزه کنیم .
دونا با تعجب پرسید :
- فرانسوی ؟ منظورتان این است که باعث و بانی گرفتاریها ، یک مرد فرانسوی است ؟
گودلفین در حالی که می خواست از خشم فریاد بکشد گفت :
- لعنت بر او ! تمام گرفتاریهای ما زیر سر اوست . این مرد بیگانه ، آدم خطرناکی است است . سواحل ما را مثل کف دستش می شناسد . کشتی او مانند جیوه است . کشتی های ما قادر به گرفتن کشتی او نیستند . شب هنگام مانند یک موش به بندرگاه می خزد ، مقداری از کالا های ما را می دزدد و قبل از انکه بتوانیم برای دستگیر کردنش کاری صورت بدهیم فرسنگها از اینجا دور شده است .
دونا گفت :
- پس آدم بسیار زیرکی است !
گودلفین گفت :
- بله ، بانوی عزیز .
دونا گفت :
- با این شرایط می ترسم ، هاری هم نتواند برای شما کاری انجام دهد ، او خیلی تنبل است .
- من که نگفتم او می تواند به تنهایی موثر باشد . ما برای این کار احتیاج به همکاری یکدیگر داریم و هرچه اتحاد ما محکم تر باشد ، امید موفقیت بیشتر است . باید به هر ترتیبی که شده ، این دزد دریایی را دستگیر کنیم . شما شاید ندانید که این قضیه تا چه حد اهمیت دارد . اموال ما پی در پی غارت می شود ، جان و ناموس زنهای ما در خطر است . آنها شب را با وحشت صبح می کنند .
دونا زمزمه کرد :
- پس او یک دزد ناموس هم هست ؟
گودلفین با خشکی گفت :
- تاکنون کسی جانش را از دست نداده و هیچ یک از زنان ما نیز ربوده نشده است ، ولی از آنجایی که این شخص ، یک دزد دریایی است ، قبل از اینکه اتفاق ناگوار دیگری روی دهد ، باید دستگیرش کرد .
دونا گفت :
- آری ، کاملا صحیح است .
اما هنوز جمله اش تمام نشده بود که ناگهان از تماشای دماغ گودلفین بی اختیار با صدای بلند خندید و از جایش برخاست و به طرف پنجره اتاق رفت .
گودلفین برخاستن دونا را به عنوان اقدامی در جهت خداحافظی تلقی کرد و به همین دلیل موقرانه سری فرود آورد و دست او را بوسید و گفت :
- این بار که برای هاری نامه نوشتید ، سلام مرا به او برسانید و ضمنا شمه ای از گرفتاریهای ما را به اطلاعش برسانید .
دونا جواب داد :
- بله ، البته .
دونا در همان حال که با لرد خداحافظی می کرد ، با خود گفت :
- « اتفاقات اینجا نباید به اطلاع هاری برسد ، وگرنه با عصبانیت به ناورون می آید و مزاحم ساعات فراغت و آزادی من می شود .»
پس از آن که دونا قول داد به دیدن خانم گودلفین برود ، لرد گودلفین خداحافظی کرد و از آنجا خارج شد . دونا صدای یورتمه یکنواخت اسب او را که در خم جاده از نظر محو می شد ، شنید و آرزو کرد که گودلفین آخرین مهمانش باشد .
هدف دونا از آمدن به ناورون این نبود که به طور رسمی روی صندلی بنشیند و با آدم های کله پوک راجع به امور سیاسی بحث کند . این کار برای او خیلی خسته کننده تر از شام خوردن در سوان بود . پس از آن ویلیام وظیفه دارد به کسانی که قصد دیدار دونا را دارند ، بگوید که بانوی او در خانه نیست . او باید عذر و بهانه ای بیاورد ، مثلا بگوید : بانویش مریض است ، استراحت می کند و یا حتی دیوانه شده و او را در اتاق خوابش زنجیر کرده اند .
« مواجه شدن با هر چیزی بهتر از برخورد با گودلفین های دهکده ، با آن کبر و غرورشان است . راستی چقدر این آدمهای محلی ضعیف و بی روحند ! اموالشان در شب غارت می شود و آنها حتی به کمک سربازان هم نمی توانند از این عمل جلوگیری کنند . مسلما اگر آنها کشیک می دادند و پیوسته گوش به زنگ بودند ، ممکن بود که بتوانند دامی برای این بیگانه ، هنگامی که به بندر گاه می خزد ، تعبیه کنند . کشتی ، شیئی خیالی نیست . اگر هم سرنشینان آن ساکت باشند ، صدای پایشان در اسکله انعکاس پیدا می کند .»
در پایان روز دونا زود شام خورد ، سپس ویلیام را احضار کرد و به او دستور داد که از این به بعد هیچ مهمانی را در خانه نپذیرد . آنگاه پرسید :
- منظور مرا می فهمی ؟ من برای اینکه از مردم دوری کنم به ناورون آمده ام ، به اینجا آمده ام که تنها باشم و تا زمانی که اینجا هستم ، می خواهم مانند یک راهبه زندگی کنم .
ویلیام گفت :
- بله بانوی من . امروز بعد از ظهر اشتباه کردم ، دیگر تکرار نمی شود . شما از اینکه در لندن فرار کرده و گوشه عزلت اختیار کرده اید ، پشیمان نخواهید شد .
دونا با تعجب پرسید :
- گفتید فرار ؟
ویلیام جواب داد :
- بله ، بانوی من ! حدس می زنم علت آمدن شما به اینجا غیر از این نیست . شما از لندن فرار کرده اید و ناورون پناهگاه شماست .
دونا که در عین حیرت ، وحشتزده نیز شده بود ، لحظه ای سکوت کرد ، و آنگاه گفت :
- هوش تو فوق العاده است . این اطلاعات را از کجا به دست آورده ای ؟
- ارباب سابق من مردی نکته سنج و فیلسوف بود . من خیلی چیز ها از او یاد گرفته ام .
- چرا ارباب سابقت را ترک کردی ؟
- بانوی من ، در حال حاضر اوضاع چنین اقتضا می کند که او تنها باشد . صلاحش در این بود که من جای دیگری خدمت کنم .
- پس به این علت به ناورون آمده ای ؟
- آری ، بانوی من .
- که تنها زندگی کنی و به شکار پروانه ها مشغول باشی ؟
- همین طور است ، بانوی من .
- از ارباب سابقت چه خبر داری ؟ او حالا چه می کند ؟
- ساحت می کند ، بانوی من .
- پس او هم یک فراری است . تمام کسانی که سفر می کنند ، فراری هستند .
- ارباب من اغلب اوقات در حال بازدید از نقاط مختلف است . در حقیقت می توانم بگویم که زندگی او مدام در فرار می گذرد .
دونا در حالی که سیبی را پوست می کند ، گفت :
- خوش به حال او . ما فقط گاهگاهی می توانیم از زندگی بگریزیم . هر وقت احساس می کنیم آزاد شده ایم ، به زودی دستیرمان می شود که آزادی موقتی بوده و مجددا دستهایمان در زنجیر و پاهایمان در بند است .
- همین طور است ، بانوی من .
- اما ارباب تو قید و بندی ندارد .
- ابدا ، بانوی من .
- من می خواهم اربابت را ببینم .
- تصور می کنم که در خیلی چیزها به شما شبیه است .
- ممکن است روزی اربابت از اینجا بگذرد ؟
- شاید ، بانوی من .
- پس من دستورم را در مورد مهمانان پس گرفتم . اگر روزی ارباب سابقت به اینجا آمد ، تمارض نمی کنم و مجبور نیستی بگویی بیمار یا دیوانه ام ، با کمال میل او را می پذیرم .
- بسیار خوب ، بانوی من .
دونا همچنان که ایستاده بود ، نگاهی به اطراف خود کرد . در این هنگام ویلیام لبخند زد ، ولی به محض این که نگاهشان به یکدیگر افتاد لبخند او محو شد و لبانش به حالت سابق برگشت .
هوا گرم و رخوت آور بود . در سمت مغرب ، خورشید تصویری جالب در آسمان ایجاد کرده بود . قیل و قال بچه ها را که پرو آنها را به رختخواب می برد ، می شنید ، حس می کرد که احتیاج دارد مدتی به تنهایی قدم بزند . شالی روی دوش افکند و از اتاق خارج شد . پس از گذشتن از باغ ، به مسیر گل آلودی که به یک رودخانه منتهی می شد ، وارد شد .
غرق در افکار دور و دراز به افق دوردست نگاه می کرد و پیش می رفت . ناگهان غرش و خروش امواج دریا که می آمدند ، تا خود را به صخره ها بکوبند ، او را به خود آورد .
وسوسه اراده اش را از میان برده بود و بی اختیار جلو رفت تا به یک دماغه رسید . خورشید در پشت ارتفاعات مغرب پنهان می شد . در بالای سرش یاعو ها با غریو در حال مهاجرت بودند . دونا خود را روی علفها و سنگ ریزه های دماغه انداخت و به دریا خیره شد . دریا آرام و خاموش بود . حتی نسیمی سطح آن را نمی لرزاند . صدا از غرش و خروش رودخانه بود که می غلتید تا هرچه زودتر خود را به دریا برساند و در آغوش آن آرامش یابد .
آفتابی که می رفت غروب کند ، آب دریا را با لکه های قهوه ای و زرد مایل به قرمز و قرمز سیر نقاشی کرده بود .
انعکاس غروب خورشید ، خطی بر روی دریا ایجاد کرده بود که تا افق امتداد می یافت . یک لکه ابر در افق دیده می شد . ناگهان آن لکه شکل گرفت و به صورت بادبان های سفید کشتی در آمد و میان آسمان و دریا چون بادبانی رنگارنگ ، معلق ماند .
دونا به پشت خوابیده بود و می توانست دکل بلند یک کشتی و همچنین بادبانهای عجیب و مواج آن را ببیند . گویی خدمه کشتی در ماهیگیری توفیق یافته بودند ؛ زیرا دسته ی انبوهی از مرغان دریایی چرخ زنان و فریاد کنان در اطراف کشتی در حرکت بودند و گاهگاهی خود را به آب می زدند .
ناگهان نسیمی از سمت پرتگاه ، جایی که دونا خوابیده بود ، وزید و امواجی پدید آورد و دریا را آشفته ساخت . باد در بادبانهای کشتی پیچید و آن را به طور دلپذیری در حالی که سفیدی بادبانها جلب توجه می کرد ، به حرکت در آورد . مرغان دریایی دسته جمعی به پرواز در آمدند .
پرتو خورشید باختری ، به کشتی اصابت می کرد و اشعه ی طلایی آن بر دیواره ی رنگارنگ آن می تابید . کشتی آهسته و آرام در حالی که ردیفی از امواج طولانی در عقب خود باقی می گذاشت ، به طرف خشکی پیش می رفت .
احساس عجیبی به دونا دست داده بود .حس می کرد کسی قلبش را می فشارد . صدایی در گوشش طنین می انداخت : « من هرگز این را فراموش نمی کنم !»
بلند شد و در حالی که آهنگی را زیر لب زمزمه می کرد ، با قدمهای بلند از تپه دور شد و به ناورون بازگشت . هوا کاملا تاریک شده و ماه بالا آمده بود . باد در میان درختان زمزمه می کرد .





در این سی سال
آن قدر درد روی درد گذاشته ام
که خانه ای برای خودم بسازم و هر روز
برای نوشیدن چای صبحانه ام
پنجره هایش را
به روی مفت ترین گوشی که از کوچه می گذرد باز کنم:
آقا
خانم
می خواهم برایتان داستان بگویم
بچه جان
تلخ ترین چای دنیا را هم می شود با قند سر کشید
نترس!
این داستان ها
قند پهلو هستند!

لیلا نوحی
Darya_secret آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :