پست مفید : +3 / -0 +3 امتیاز 4 هنگامی که دونا صبح روز بعد بیدار شد ، اولین فکری که به خاطرش رسید ، احضار ویلیام و استنطاق از او درباره ی ظرف تنباکو و کتاب شعر بود . به این وسیله ، می خواست بفهمد که آیا ویلیام در مدت غیبت او ، در آن تخت می خوابیده یا نه ؟ این اندیشه ، ذهن او را به بازی گرفته بود . در همان حال تصویر ویلیام را با آن صورت مرموز و کوچک در نظر مجسم می کرد . در این موقع خدمتکار صبحانه را آورد خدمتکار یک دختر ساده ی روستایی بود که در موقع حرف زدن زبانش می گرفت و رنگ به رنگ می شد . دونا تصمیم گرفت موضوع تنباکو و کتاب شعر را چند روزی نادیده بگیرد . به او الهام شده بود که هنوز وقت کشف قضیه نرسیده است و باید قضیه را مسکوت بگذارد . پس از صرف صبحانه ، دونا لباس پوشید و به طبقه پایین رفت . سالن ناهار خوری همانطور که دستور داده بود ، تزیین شده و گلدان های روی میز پر از گلهای تازه بود . تمام پنجره ها باز بود . ویلیام مشغول صیقل دادن شمعدانیهای روی دیوار بود . ویلیام به محض دیدن دونا گفت : - امیدوارم خانم شب را به راحتی خوابیده باشند . - متشکرم ، امیدوارم تو هم خوب خوابیده باشی و آمدن من به اینجا باعث زحمت نشده باشد . ویلیام در جواب گفت : - شما خیلی لطف دارید بانوی من . فقط یک بار صدای فریاد جیمز مرا از خواب پراند ، ولی پرستار او را ساکت کرد . - و تو را بد خواب کرد ؟ - نه بانوی من ! این صدا مرا به یاد دوران کودکی انداخت . من بزرگترین عضو یک خانواده ی سیزده نفری هستم . هرگز با آمدن بچه های کوچکتر بیگانه نبوده ام . - خانه شما نزدیک اینجاست ؟ - نه ، بانوی من . آهنگ صدای ویلیام تغییر کرد .حالا از آن نوعی قاطعیت احساس می شد ، گویی می خواست بگوید که زندگی خصوصی یک پیشخدمت مربوط به خود اوست . دونا که به فراست موضوع را دریافته بود ، دیگر سوالی نکرد و نگاهی به دستهای ویلیام انداخت . دست های مستخدم تمیز بود . هیچ اثری از تنباکو روی آن دیده نمی شد . اندیشید : : « شاید درباره ی ویلیام اشتباه می کنم و شاید هم آن ظرف تنباکو از مدتها قبل ؛ آن زمان که هاری به تنهایی سفری به ناورون کرد ، در آنجا مانده است ، اما هاری که هیچ وقت از تنباکوی قوی استفاده نمی کند ؟ » دونا مدتی بدون هدف در میان ردیف قفسه های کتابخانه گشت ، تمام ردیف های قفسه مملو از کتاب های جلد چرمی بود . یکی از کتابها را برداشت . نظری سطحی به صفحات آن افکند . ویلیام همچنان مشغول صیقل دادن شمعدانها بود . دونا ناگهان پرسید : - ویلیام ! تو مطالعه را دوست داری ؟ - بانوی من ، چون کتابهای قفسه را قشری از خاک پوشانده ، شما حدس می زنید که من اهل مطالعه نیستم . نه ، البته هرگز به آنها دست نزده ام ، اما فردا این کار را خواهم کرد . همه ی آنها را پایین می آورم و گرد گیری می کنم . - سرگرمی تو در اینجا چیست ؟ - من به پروانه ها علاقه دارم . کلکسیون زیبایی از آنها را در اتاقم جمع کرده ام . بیشه های اطراف ناورون جای مناسبی برای پروانه ها هستند . دونا پس از این مکالمه ی کوتاه ، ویلیام را ترک گفت . مدتی در باغ با گلهای شیپوری آبی خود را سرگرم کرد . بچه ها با خوشحالی صدایش می کردند . هنریتا مثل یک فرشته می رقصید . جیمز به دنبالش مثل یک ملوان مست تلو تلو می خورد . در واقع این مرد کوتاه قد عجیب برای او مسئله ای شده بود . اگر این شخص همان کسی است که کتاب رنسارد را خوانده ، مردی اهل مطالعه است و باید کتابهی زیادی را خوانده باشد. روزها یکی پس از دیگری می گذشتند . دونا از آزادی تازه ای که به دست آورده بود خوشحال بود . دیگر می توانست بدون برنامه و تصمیمی قبلی هر طور می خواهد زندگی کند . او خود را تسلیم سرنوشت کرده بود . اهمیت نداشت چه موقع از خواب برخیزد ، چه بخورد و چه وقت بخوابد . ساعتها در باغ دراز می کشید . با تماشای پرواز پروانه ها که یکدیگر را تعقیب می کردند ، خود را سرگرم می کرد . در تمام این مدت ، خورشید اشعه ی طلایی و گرمش را از لا به لای درختان می تاباند و لکه های سفید و کوچک ابر ، در آسمان شناور بودند . در پایین دره ،رودخانه ای جریان داشت که دونا هنوز آن را ندیده بود . او باید یک روز صبح زود به آنجا برود و آنقدر به رودخانه نزدیک شود تا قطرات آب سر و رویش راخیس کند و رایحه ی تند و مطبوع رودخانه گل آلود را حس نماید . روزها طولانی و با شکوه بودند . بچه ها مثل کولی های آواره ، سیه چرده می شدند و حتی پرو پرستار بچه ها آداب ورسوم محلی خودش را فراموش کرده بود و دلش می خواست پابرهنه روی چمن ها بدود و از روی موانع بپرد و با جیمز روی زمین مثل توله سگها بغلتد . آن روز بعد از ظهر ، دونا روی زمین دراز کشیده بود . گیسوان او در اطرافش پریشان شده بودند . جیمز و هنریتا در کنار او بازی می کردند و شاخه های گل مروارید و گلهای یاس را به طرف یکدیگر پرتاب می کردند . در این موقع ویلیام همراه مردی ناشناس نزد او آمد . مرد همراه ویلیام بلند قد و چهار شانه بود که چهره ای گلگون و چشمانی درشت و موهایی مجعد داشت . عصایی دسته طلایی در دست مرد بود . ویلیام گفت : - بانوی من ، لرد گودلفین به دیدن شما آمده اند . صورت دونا از شدت خشم درهم رفت . از جا بلند شد ، لباسهایش را مرتب کرد ، دستی به موهایش کشید و با تواضعی اجباری گفت : - از ملاقات شما بسیار خوشحالم . لردگودلفین هم در مقابل دونا سر فرود آورد . دونا ، لرد گودلفین را به اتاق هدایت کرد . آنها روی صندلی های چوبی نشستند و به یکدیگر خیره شدند . عاقبت لرد گو دلفین سکوت را شکست و گفت : - به محض اینکه شنیدم شما به ناورون آمده اید ، وظیفه خود دانستم که برای عرض ارادت شرفیاب شوم . سالهاست که شما و شوهرتان به ناورون نیامده اید . در حقیقت من می توانم بگویم که شما و شوهرتان با ناورون بیگانه شده اید . من هاری را از بچگی می شناختم . دونا که ناگهان متوجه بزرگی دماغ لرد گودلفین که به طور زننده ای جلب توجه می کرد شده بود ، گفت : - بیچاره هاری ! سپس نگاهش را از چهره ی لرد متوجه جایی دیگر کرد ، زیرا می ترسید مبادا لرد گودلفین متوجه او شود . لرد گودلفین گفت : - هاری یکی از قدیمی ترین دوستان من است ، اما از موقعی که ازدواج کرده ، کمتر توانسته ام او را ببینم چون بیشتر وقتش را در شهر می گذراند . دونا گفت : - شاید مقصر من باشم . در هر حال از اینکه اینبار شما موفق به دیدن دوست صمیمی خود نمی شوید ، خیلی متاسفم ، زیرا من با بچه هایم اینجا آمده ام و هاری با من نیست . گودلفین گفت : - واقعا متاسفم . دونا جوابی نداد . لرد گو دلفین ادامه داد : - همسر من کمی سرما خورده است و به همین دلیل من تنها آمده ام و خلاصه ... گودلفین گویا می خواست مطلبی را بگوید ، ولی نمی دانست چگون آن را آغاز کند . دونا لبخندی زد و گفت : - کاملا می فهمم ، من خودم دو تا بچه دارم . گودلفین با شرمندگی سر فرود آورد و گفت : - ما انتظار کمک داریم . دونا گفت : - البته ! و یک بار دیگر بزرگی دماغ گودلفین توجه دونا را جلب کرد و با خود گفت : - بیچاره خانم گودلفین . بدبخت او که باید چنین شوهری را تحمل کند ! گودلفین باز هم شروع به حرف زدن کرد و درباره ی اینکه چقدر همسرش از دیدن دونا خوشحال می شود و همین طور از همسایگانش و غیره و غیره ، سخنها گفت . دونا می اندیشید :« به راستی که این مرد چقدر خسته کننده و نفرت انگیز است . چشمهایش مثل حفره های میان شلغم ، مات و بی روح است . دهانش مانند شکافی است که در شیر برنج ایجاد شده باشد ، ولی آیا قیافه وحشتناک او با جاه طلبی و سبکسری شریرانه اش تناسبی ندارد ؟» گودلفین گفت : - امیدوار بودم آقای هاری به دهکده کمک کند . شما بدون شک از گرفتاریهای ما آگاه هستید ؟ دونا گفت : - نه ، من در این رابطه چیزی نمی دانم . گودلفین گفت : - خبر ندارید ! حتما دوری راه مانع رسیدن اخبار به شما شده . مقدار زیادی کالا در پن رین از بین رفته . اموال یکی از همسایه های من ، یک هفته بعد غارت شد . خلاصه دستبرد های پی در پی ، ما را به ستوه آورده و کاملا گیج کرده است . دونا گفت : - چه مصیبتی ! گودلفین با صورت بر افروخته و چشمان گرد شده از غضب گفت : - از مصیبت هم بدتر است ! فاجعه است ! من عرض حال هایی به لندن فرستاده ام . آنها یک دسته سرباز از پادگان بریستول برای ما فرستاده اند ، اما آنها از هیچ هم بی خاصیت تر بودند . تنها چاره کار این است که من و بقیه مالکین دهکده با هم متحد شویم تا بتوانیم خطر را رفع کنیم . واقعا جای تاسف است که هاری در ناورون نیست . دونا برای جلوگیری از خنده ، ناخنهایش را در نرمی کف دستش فرو کرد و گفت : - می توانم به شما کمک کنم ؟ لردگودلفین مدتی خیره خیره دونا را نگاه کرد . او طوری دونا را با خشم می نگریست که گویی مسئولیت تمام گرفتاریها بر عهده ی اوست ، عاقبت گفت : - بانوی عزیز ، تنها کاری که از دست شما بر می آید ، این است که از شوهرتان خواهش کنید به اینجا بیاید و به دوستانش کمک کند تا بتوانیم با این فرانسوی لعنتی مبارزه کنیم . دونا با تعجب پرسید : - فرانسوی ؟ منظورتان این است که باعث و بانی گرفتاریها ، یک مرد فرانسوی است ؟ گودلفین در حالی که می خواست از خشم فریاد بکشد گفت : - لعنت بر او ! تمام گرفتاریهای ما زیر سر اوست . این مرد بیگانه ، آدم خطرناکی است است . سواحل ما را مثل کف دستش می شناسد . کشتی او مانند جیوه است . کشتی های ما قادر به گرفتن کشتی او نیستند . شب هنگام مانند یک موش به بندرگاه می خزد ، مقداری از کالا های ما را می دزدد و قبل از انکه بتوانیم برای دستگیر کردنش کاری صورت بدهیم فرسنگها از اینجا دور شده است . دونا گفت : - پس آدم بسیار زیرکی است ! گودلفین گفت : - بله ، بانوی عزیز . دونا گفت : - با این شرایط می ترسم ، هاری هم نتواند برای شما کاری انجام دهد ، او خیلی تنبل است . - من که نگفتم او می تواند به تنهایی موثر باشد . ما برای این کار احتیاج به همکاری یکدیگر داریم و هرچه اتحاد ما محکم تر باشد ، امید موفقیت بیشتر است . باید به هر ترتیبی که شده ، این دزد دریایی را دستگیر کنیم . شما شاید ندانید که این قضیه تا چه حد اهمیت دارد . اموال ما پی در پی غارت می شود ، جان و ناموس زنهای ما در خطر است . آنها شب را با وحشت صبح می کنند . دونا زمزمه کرد : - پس او یک دزد ناموس هم هست ؟ گودلفین با خشکی گفت : - تاکنون کسی جانش را از دست نداده و هیچ یک از زنان ما نیز ربوده نشده است ، ولی از آنجایی که این شخص ، یک دزد دریایی است ، قبل از اینکه اتفاق ناگوار دیگری روی دهد ، باید دستگیرش کرد . دونا گفت : - آری ، کاملا صحیح است . اما هنوز جمله اش تمام نشده بود که ناگهان از تماشای دماغ گودلفین بی اختیار با صدای بلند خندید و از جایش برخاست و به طرف پنجره اتاق رفت . گودلفین برخاستن دونا را به عنوان اقدامی در جهت خداحافظی تلقی کرد و به همین دلیل موقرانه سری فرود آورد و دست او را بوسید و گفت : - این بار که برای هاری نامه نوشتید ، سلام مرا به او برسانید و ضمنا شمه ای از گرفتاریهای ما را به اطلاعش برسانید . دونا جواب داد : - بله ، البته . دونا در همان حال که با لرد خداحافظی می کرد ، با خود گفت : - « اتفاقات اینجا نباید به اطلاع هاری برسد ، وگرنه با عصبانیت به ناورون می آید و مزاحم ساعات فراغت و آزادی من می شود .» پس از آن که دونا قول داد به دیدن خانم گودلفین برود ، لرد گودلفین خداحافظی کرد و از آنجا خارج شد . دونا صدای یورتمه یکنواخت اسب او را که در خم جاده از نظر محو می شد ، شنید و آرزو کرد که گودلفین آخرین مهمانش باشد . هدف دونا از آمدن به ناورون این نبود که به طور رسمی روی صندلی بنشیند و با آدم های کله پوک راجع به امور سیاسی بحث کند . این کار برای او خیلی خسته کننده تر از شام خوردن در سوان بود . پس از آن ویلیام وظیفه دارد به کسانی که قصد دیدار دونا را دارند ، بگوید که بانوی او در خانه نیست . او باید عذر و بهانه ای بیاورد ، مثلا بگوید : بانویش مریض است ، استراحت می کند و یا حتی دیوانه شده و او را در اتاق خوابش زنجیر کرده اند . « مواجه شدن با هر چیزی بهتر از برخورد با گودلفین های دهکده ، با آن کبر و غرورشان است . راستی چقدر این آدمهای محلی ضعیف و بی روحند ! اموالشان در شب غارت می شود و آنها حتی به کمک سربازان هم نمی توانند از این عمل جلوگیری کنند . مسلما اگر آنها کشیک می دادند و پیوسته گوش به زنگ بودند ، ممکن بود که بتوانند دامی برای این بیگانه ، هنگامی که به بندر گاه می خزد ، تعبیه کنند . کشتی ، شیئی خیالی نیست . اگر هم سرنشینان آن ساکت باشند ، صدای پایشان در اسکله انعکاس پیدا می کند .» در پایان روز دونا زود شام خورد ، سپس ویلیام را احضار کرد و به او دستور داد که از این به بعد هیچ مهمانی را در خانه نپذیرد . آنگاه پرسید : - منظور مرا می فهمی ؟ من برای اینکه از مردم دوری کنم به ناورون آمده ام ، به اینجا آمده ام که تنها باشم و تا زمانی که اینجا هستم ، می خواهم مانند یک راهبه زندگی کنم . ویلیام گفت : - بله بانوی من . امروز بعد از ظهر اشتباه کردم ، دیگر تکرار نمی شود . شما از اینکه در لندن فرار کرده و گوشه عزلت اختیار کرده اید ، پشیمان نخواهید شد . دونا با تعجب پرسید : - گفتید فرار ؟ ویلیام جواب داد : - بله ، بانوی من ! حدس می زنم علت آمدن شما به اینجا غیر از این نیست . شما از لندن فرار کرده اید و ناورون پناهگاه شماست . دونا که در عین حیرت ، وحشتزده نیز شده بود ، لحظه ای سکوت کرد ، و آنگاه گفت : - هوش تو فوق العاده است . این اطلاعات را از کجا به دست آورده ای ؟ - ارباب سابق من مردی نکته سنج و فیلسوف بود . من خیلی چیز ها از او یاد گرفته ام . - چرا ارباب سابقت را ترک کردی ؟ - بانوی من ، در حال حاضر اوضاع چنین اقتضا می کند که او تنها باشد . صلاحش در این بود که من جای دیگری خدمت کنم . - پس به این علت به ناورون آمده ای ؟ - آری ، بانوی من . - که تنها زندگی کنی و به شکار پروانه ها مشغول باشی ؟ - همین طور است ، بانوی من . - از ارباب سابقت چه خبر داری ؟ او حالا چه می کند ؟ - ساحت می کند ، بانوی من . - پس او هم یک فراری است . تمام کسانی که سفر می کنند ، فراری هستند . - ارباب من اغلب اوقات در حال بازدید از نقاط مختلف است . در حقیقت می توانم بگویم که زندگی او مدام در فرار می گذرد . دونا در حالی که سیبی را پوست می کند ، گفت : - خوش به حال او . ما فقط گاهگاهی می توانیم از زندگی بگریزیم . هر وقت احساس می کنیم آزاد شده ایم ، به زودی دستیرمان می شود که آزادی موقتی بوده و مجددا دستهایمان در زنجیر و پاهایمان در بند است . - همین طور است ، بانوی من . - اما ارباب تو قید و بندی ندارد . - ابدا ، بانوی من . - من می خواهم اربابت را ببینم . - تصور می کنم که در خیلی چیزها به شما شبیه است . - ممکن است روزی اربابت از اینجا بگذرد ؟ - شاید ، بانوی من . - پس من دستورم را در مورد مهمانان پس گرفتم . اگر روزی ارباب سابقت به اینجا آمد ، تمارض نمی کنم و مجبور نیستی بگویی بیمار یا دیوانه ام ، با کمال میل او را می پذیرم . - بسیار خوب ، بانوی من . دونا همچنان که ایستاده بود ، نگاهی به اطراف خود کرد . در این هنگام ویلیام لبخند زد ، ولی به محض این که نگاهشان به یکدیگر افتاد لبخند او محو شد و لبانش به حالت سابق برگشت . هوا گرم و رخوت آور بود . در سمت مغرب ، خورشید تصویری جالب در آسمان ایجاد کرده بود . قیل و قال بچه ها را که پرو آنها را به رختخواب می برد ، می شنید ، حس می کرد که احتیاج دارد مدتی به تنهایی قدم بزند . شالی روی دوش افکند و از اتاق خارج شد . پس از گذشتن از باغ ، به مسیر گل آلودی که به یک رودخانه منتهی می شد ، وارد شد . غرق در افکار دور و دراز به افق دوردست نگاه می کرد و پیش می رفت . ناگهان غرش و خروش امواج دریا که می آمدند ، تا خود را به صخره ها بکوبند ، او را به خود آورد . وسوسه اراده اش را از میان برده بود و بی اختیار جلو رفت تا به یک دماغه رسید . خورشید در پشت ارتفاعات مغرب پنهان می شد . در بالای سرش یاعو ها با غریو در حال مهاجرت بودند . دونا خود را روی علفها و سنگ ریزه های دماغه انداخت و به دریا خیره شد . دریا آرام و خاموش بود . حتی نسیمی سطح آن را نمی لرزاند . صدا از غرش و خروش رودخانه بود که می غلتید تا هرچه زودتر خود را به دریا برساند و در آغوش آن آرامش یابد . آفتابی که می رفت غروب کند ، آب دریا را با لکه های قهوه ای و زرد مایل به قرمز و قرمز سیر نقاشی کرده بود . انعکاس غروب خورشید ، خطی بر روی دریا ایجاد کرده بود که تا افق امتداد می یافت . یک لکه ابر در افق دیده می شد . ناگهان آن لکه شکل گرفت و به صورت بادبان های سفید کشتی در آمد و میان آسمان و دریا چون بادبانی رنگارنگ ، معلق ماند . دونا به پشت خوابیده بود و می توانست دکل بلند یک کشتی و همچنین بادبانهای عجیب و مواج آن را ببیند . گویی خدمه کشتی در ماهیگیری توفیق یافته بودند ؛ زیرا دسته ی انبوهی از مرغان دریایی چرخ زنان و فریاد کنان در اطراف کشتی در حرکت بودند و گاهگاهی خود را به آب می زدند . ناگهان نسیمی از سمت پرتگاه ، جایی که دونا خوابیده بود ، وزید و امواجی پدید آورد و دریا را آشفته ساخت . باد در بادبانهای کشتی پیچید و آن را به طور دلپذیری در حالی که سفیدی بادبانها جلب توجه می کرد ، به حرکت در آورد . مرغان دریایی دسته جمعی به پرواز در آمدند . پرتو خورشید باختری ، به کشتی اصابت می کرد و اشعه ی طلایی آن بر دیواره ی رنگارنگ آن می تابید . کشتی آهسته و آرام در حالی که ردیفی از امواج طولانی در عقب خود باقی می گذاشت ، به طرف خشکی پیش می رفت . احساس عجیبی به دونا دست داده بود .حس می کرد کسی قلبش را می فشارد . صدایی در گوشش طنین می انداخت : « من هرگز این را فراموش نمی کنم !» بلند شد و در حالی که آهنگی را زیر لب زمزمه می کرد ، با قدمهای بلند از تپه دور شد و به ناورون بازگشت . هوا کاملا تاریک شده و ماه بالا آمده بود . باد در میان درختان زمزمه می کرد . در این سی سال آن قدر درد روی درد گذاشته ام که خانه ای برای خودم بسازم و هر روز برای نوشیدن چای صبحانه ام پنجره هایش را به روی مفت ترین گوشی که از کوچه می گذرد باز کنم: آقا خانم می خواهم برایتان داستان بگویم بچه جان تلخ ترین چای دنیا را هم می شود با قند سر کشید نترس! این داستان ها قند پهلو هستند!
لیلا نوحی |