پست بسیار مفید : +13 / -0 +13 امتیاز re: رمان با قلب تو مي تپم | عشـــــــــقولانه چشمان آبي و بهار (زهرا) – اول (3)
وقتي رفت آرش دور زد و برگشت طرف كوچه ما تا رسيدن شيدا به خونه اش من و منصور از اون گفتيم آرش پرسيد:
- يادمه خونه شون تو يه كوچه ديگه بود
- آره يه كوچه پايين تر از كوچه ما بود بعد از فوت پدرش اسباب كشي كردن به يه خونه كوچيك تر تو اين بن بست خونه خريدن پدرش كه مرد وضع زندگيشون به هم ريخت تا اون موقع وضعشون بد نبود پدرش يه حجره كوچيك تو بازار داشت و فرش م يفروخت ولي بعد يكهو مريض شد و چند روز بعد تو بيمارستان مرد . من كه هيچ وقت نفهميدم دليلش چي بود . شيدا هم فقط يادشه كه پدرش مدام خون بالا مي اورد. اون موقع محبوبه خواهر شيدا 14 – 15 ساله بود و شيدا 10 سالش بود . فريبا خانوم مادر شيدا با خياطي و فرش بافي زندگيشونو گذروند حالا هم مريضه و ديگه نمي تونه كار كنه . مادرم هميشه مي گه پدر شيدا كه مرد مادرش كه عاشقش بود داغون شد مادر مي گه تا حالا هيچ زن و شوهري رو نديده كه اينقدر همديگرو دوست داشته باشن .
آرش گفت :
- باورم نمي شه
و بعد هر سه ساكت شديم مي دونستم باور اين همه سختي كشيدن شيدا براي همه ما سخت بود .
به خونه كه رسيديم تا ساعت ها بعد از نيمه شب فكر آرش و حرف هاش ذهنم رو مشغول كرد خاطرات كودكي و حضور آرش خواب هاي شيرين به خوابم آورد . با رفتن آرش دريچه قلبم به روي دوران خوش كودكي بسته شده بود و حالا همه چي برگشته بود . نسيمي خنك و دلنواز تمام وجودمو لبريز نور و خنكي كرد و شيريني چيزي مثل قند رو لبم نشست . شب پر ستاره رو كه ديدم عشق ستاره ها تو قلبم يه شعاع نوراني كشيد و ستاره اي دنباله دار تو آسمون سر خورد و تو چشمم برق زد . وسط هاي سياهي شب گرفتمش و تو نگاهم قفلش كردم بالاخره آخر هاي آسمون محو شد . فوري تو دلم آرزو كردم دوستي ما چهار نفر مثل دوران كودكي قطع نشه و تا ابد ادامه پيدا كنه باقي بمونه و محكم تر بشه .
صبح از خواب بيدار شدم و تو آينه به خودم نگاه كردم حس كردم پوست صورتم شفاف تر از هميشه شده و چشم هام درخشش خاص خودش را داشت كه رنگ آبي چشم ها مو روشن تر كرده بود . از بي كاري همون جا جلوي آينه نشستم و به زندگيم فكر كردم . صبح جمعه بود و از بيكاري حوصله ام سر رفته بود آقا جون و منصور رفته بودن كرج پدرم با پس انداز دوران جواني اش يك باغ كوچيك تو كرج خريده بود براي دوران پيريش كه همه زندگي و عشقش بود بيشتر روزهاشو اونجا مي گذروند و آخر هر هفته يا روزهاي تعطيل اگه منصور كاري نداشت همراه آقا جون به كرج مي رفت و گاهي ما رو هم با مي برد . آقا جون اينقدر عاشقانه از درخت هاي ميوه و گل هاش براي ما صحبت يم كرد كه ما هم نا خود اگاه عاشق اون باغ شده بوديم . با اينكه به خاطر دانشگاه كتر كرج مي رفتم ولي روزهاي تعطيل كه چهار نفري اونجا مي رفتيم تو باغ احساس خوبي بهم دست مي داد و طبع شعرم گل مي كرد ولي زود همه چي از خاطرم مي رفت . كلي حرف قشنگ به ذهنم مي اومد ولي تا مي خواستم روي كاغذ بيارمشون فراموشم مي شد گاهي اونقدر تكرار مي كردم كه سرم درد مي گرفت ناچار بيخيال مي گذشتم و به همون شادي كوتاه چند دقيقه اي شعر اكتفا مي كردم .
اون روز بعد از ظهر رفتم پيش شيدا تا منو ديد بهم گفت :
- چشم هات چقدر خوش رنگ شده درست به رنگ آسمون آبي در اومده .
- مگه تا حالا چه رنگي بود ؟
- آبي دريا ! البته آبي ساحل به خاكستري مي زنه ولي حالا مثل رنگ آبي وسط اقيانوس تميز و براق شده تا حالا رنگ آسمون تهران بود ولي حالا شده آبي آسمون بعد از بارون خوش رنگ و صاف و زلال .
در حالي كه از حرف هاش قند تو دلم آب مي شد بيخيال خنديدم و گفتم :
- باز شاعر شدي ؟
- مثل اينكه شاعرم يا به عبارتي دانشجوي سال سوم رشته ادبيات تو ذوقم نزن .
- از كسي كه شعر گفتن هم بلد نيست اينطور بي ذوقي ها بعيد نيست .
- حق با توئه فقط هميشه برام سوال بوده كه چرا اين رشته رو انتخاب كردي ؟
- از روي ناچاري براي اينكه همراه بهترين دوستم روي يه نيمكت بشينم حالا فهميدي كه چطور موهامو دم اسبي بستي و دنبال خودت مي كشوني ؟
- جدي مي گي ؟ يعني تو هيچ علاقه اي به ادبيات نداشتي و اين سه سال رو فقط به خاطر من دوام آوردي ؟
- فقط به خاطر تو وگرنه حالا در رشته برق يا مكانيك در حال تحصيل بودم
- شوخي مي كني ؟
- نه جدي مي گم
- پس همون بهتر كه به خاطر من اين از خود گذشتگي رو كردي . دختر رشته مكانيك مي خوندي كه چي مي شد ؟ ماشين تعمير مي كردي ؟
- نه مي شدم خانم مهندس و دستور مي دادم فقط حيف كه براي دختر ها تو كلاس اينجور رشته ها جايي وجود نداره .
- خدا رو شكر
- تو هم كه مثل قديمي ها فكر مي كني
- آخه دختر تو با اين صورت ظريف و چشم هاي آبي زلال موهاي بور و هيكل ريزه ميزه واجبه مكانيك بخوني ؟
- شوخي كردم ولي اگه مي شد عالي بود حالا بگو نظرت نسب به آرش چيه ؟
با تعجب نگاهم كرد و گفت :
- هميشه اينطور بي مقدمه از اين شاخه به اون شاخه مي پري ؟
كمي جلوتر اومد و گفت :
- نه اين حرفت دليل ديگه اي هم داره به حرف هاي قبلت مربوط مي شه مگه نه ؟
- اگه ميشد عالي بود ؟ آره !
لپمو كشيد و گفت :
- اي ناقلا از آرش خوشت اومده ؟
پشتمو كردم بهش و دستمو زدم به سينه و گفتم :
- تو هم كه تا يه حرفي مي زنم زود نتيجه گيري كن من فقط يه سوال پرسيدم ولي تو چه فكر هايي مي كني
بعد برگشتم و گفتم :
- البته كه ازش خوشم اومده
- ديدي گفتم اي ناقلا
- ولي نه آن طوري كه تو فكر مي كني
- چطوري ؟ حتماً عاشقش شدي
- نه راستشو بخواي ديروز وقتي آرش بعد از چند سال اومد ديدن منصور حس كردم يك پنجره تازه به روي زندگيم باز شده يك دريچه به روي قلبم گذشته برگشت و دوباره كوچيك شدم دنياي كوچيك بچگي كه مدت ها فراموشم شده بود اذن دخول بهم داد واردش شدم و خنكي اش درست مثل يك نسيم روحنواز روحمو نوازش داد .
- طعم يك شيريني مثل عسل رو لبت نگذاشت ؟
- چرا ! و يك شوق يك طراوت و تازگي به قلبم سرايت كرد .
- تو با اين همه حرف قشنگ چرا خودتو دست كم مي گيري ؟ تو يه پا شاعري شايدم عاشق .
- نه تو رو خدا حرف عشقو نزن كه نفسم مي گيره
- خب چه اشكالي داره دختر عاشقي كه بد نيست .
- فقط مال دختر هاي ضعيف و پسر هاي ترسوئه
- اين حرف ها از تو بعيده بگو كه اين نظر واقعي تو نيست .
- خوب خوب اينطوري نگام نكن كه ازت مي ترسم اين نظر خودم نيست همين طوري يه چيزي پروندم مي خواي نظر واقعي ام رو بگم ؟
مشتاق نگاهم كرد و گفت :
- بگو
- خوب عاشقي مال پسر هاي لوس و ننر و دختر هاي بچه ننه و ناز نازيه .
زدم زير خنده . همانطور كه رو تخت نشسته بود بالش رو پرت كرد محكم خورد تو صورتم بلند شد و رفت روبروي پنجره ايستاد حس كردم حرف هام ناراحتش كرده گفتم:
- خوب ناراحت نشو شوخي كردم آخه منو چه به اين سوال ها اگه مي دونستم عاشقي چيه كه شاعر مي شدم و مثل تو حرف هاي قشنگ مي زدم .
ولي شيدا كه تو فكر فرو رفته بود همانطور از پنجره بيرون را نگاه مي كرد بلند شدم و كنارش ايستادم و گفتم :
- غلط كردم هر وقت عاشق شدم اول از همه به تو مي گم قبول ؟ ولي مطمئن باش من و عاشقي ميونه خوبي با هم نداريم مثل دو نيمه سكه از هم فرار مي كنيم خوب از خودت بگو تو و عاشقي با هم چي كار مي كنين ؟ مي دونم كه هر دو مثل خاك و ريشه ايد به هم وصليد و جدا نشدني .
يكهو برگشت و نگاهم كرد و گفت :
- زهرا چطور ميشه جلوي عشقو گرفت ؟
لبخند زدم و گفتم :
- حالا شدي دختر خوب اين سوالتو خوب بلدم جواب بدم .
از حرفم خنده اش گرفت ولي من باور نكردم سوالش جدي بود و همه چي رو به شوخي گرفتم .
ادامه دارد ... يه روزي مياي .... بالاخره .... و با چشماي آبيت قلبمو نشونه ميگيري .... اينو خوب ميدونم
19 ساله - دانشجوي روانشناسي |