آدم نشسته بود و دست بر عصایش گذاشته بود و چانه به روی دستش... فرزندانش حرف میزدند و شلوغ میکردند و آدم نگاهشان میکرد
تا اینکه یکی از فرزندان پرسید : چرا شما اینقدر ساکتید و حرف نمیزنید؟
آدم گفت وقتی به زمین آمدیم جبرئیل گفت اگر میخواهی برگردی به همان جایی که از آن آمدی... أقلِل کَلامِک!
آدم دلش تنگ بهشت بود!