روزهای مبادایِ من!
ارسال شده ۱۲ آبان ۱۳۹۰ در ۰۱:۰۷ قبل از ظهر توسط mahdieh67
چه خبر شده که تمام ِ استرسها به سرا پای من پیچیده ؟ حتـی در تارهای صوتی ام ؛ در حرفهــایم نشسته.
آسمان را نگاه میکنم
از هر طرف گیج میخورم
از یک گمشده به گمشدۀ دیگر میروم
می ایستم و خدا رو شکر میکنم که باز هم زنده ام .
به ظهر یک سوزن مانده
نماز نمیخوانم
اما به سجده میروم
به شانه هایش دست میکشم
به دستش
به نگاهش
او مرا پس میزند ، اما من باز به او نگاه میکنم .
ناگهان خبر دار میشوم که او مرا تبعید کرده
صدایش را میشنوم که میگوید :
"لعنتی ، نام ِ مرا در شعرهایت نبر . . ."
اما چه کنم که مرا در تابوت ِ سر باز گذاشته اند
پس تا میبینم
آهسته شکـــرت خواهم گفت .
تعداد نظرات 1
نظرات
-
ارسال شده ۱۱ آذر ۱۳۹۰ در ۱۱:۱۰ بعد از ظهر توسط honorable me










