بازگشت   نودهشتیا > وبلاگ ها > داستانی که با آمدنم آغاز شد....

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
دادن امتیاز به پست

روزهای مبادایِ من!

ثبت "روزهای مبادایِ من!" در Digg ثبت "روزهای مبادایِ من!" در del.icio.us ثبت "روزهای مبادایِ من!" در StumbleUpon ثبت "روزهای مبادایِ من!" در Google
ارسال شده ۱۲ آبان ۱۳۹۰ در ۰۱:۰۷ قبل از ظهر توسط mahdieh67



چه خبر شده که تمام ِ استرسها به سرا پای من پیچیده ؟ حتـی در تارهای صوتی ام ؛ در حرفهــایم نشسته.
آسمان را نگاه میکنم
از هر طرف گیج میخورم
از یک گمشده به گمشدۀ دیگر میروم
می ایستم و خدا رو شکر میکنم که باز هم زنده ام .
به ظهر یک سوزن مانده
نماز نمیخوانم
اما به سجده میروم
به شانه هایش دست میکشم
به دستش
به نگاهش


او مرا پس میزند ، اما من باز به او نگاه میکنم .
ناگهان خبر دار میشوم که او مرا تبعید کرده
صدایش را میشنوم که میگوید :
"لعنتی ، نام ِ مرا در شعرهایت نبر . . ."
اما چه کنم که مرا در تابوت ِ سر باز گذاشته اند
پس تا میبینم
آهسته شکـــرت خواهم گفت .
ارسال شده در دسته بندی نشده
نمایش ها 182 نظرات 1 ویرایش برچسب ها ارسال این پست بوسیله ایمیل
« قبلی     اصلى     بعدی »
تعداد نظرات 1

نظرات

  1. نظر قدیمی
    honorable me آواتار ها
    چه متن خوشگلی
    چه احساس قشنگی
    دوسش داشتم
    لینک مستقیم
    ارسال شده ۱۱ آذر ۱۳۹۰ در ۱۱:۱۰ بعد از ظهر توسط honorable me honorable me آنلاین نیست.
 


Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رایگان