ر و ز گ ا ر، با روزِ اضافه
ارسال شده ۲۴ شهريور ۱۳۹۰ در ۱۱:۱۱ بعد از ظهر توسط mahdieh67
نفس های ِ سرد ِ پائیزی
بر دقایق آخرین ِ روزهای تابستانیَم مــی زند،
روزهایی که اصلن از لوتی بازی هایش خوشم نمیآید
روزهایی که
یک گـ/ـاری با تف به خودش چسبانده اند ..
و
مدام مرا به بوتۀ عقل و دل میآزماید
که شدت رنج و درد و المَش واضح است....
کولـ/ــی وار کنار جادۀ کودکــی مــیایستم
و به این تابلوی ِ امپرسیونیسمی نگاه مــی کنم،
به دیوارهایــی که تغزل بر بالایش نشسته،
به آن گـ/ـاری؛
همانــی ست که سوارش شده ام
همان گــاری ِ کهنه.
قصه ام معلوم نیست.
چرخهای ِ کهنه اش از لباسهای خیسم آویزان شده.
چکه های روغن
بر روی قاصدکهای جاده مـیبارد.
بی هوا مـیراند
آن مردی که ریسمان ِ غربت و تنهایی بر آن اسب بسته.
کلید و قفل و رمز و گار
نمیدانم؛
هر چه که اسمش باشد
سخت کرده است لبخند این روز را.
اکنون منم
تنها پشتوانه ام
حقیقت ِ بودنم است ..
اکنون منم....
ایستاده بر سطح خیس و لغزنده و بارانی
تکیه بر لبخندها
نگاه ها
صداها....
روزگار ِ من
شریک غـ/ـصه های من
قـ/ـصــه بگو . .
در خوابم من
اما تو سراپا بیدار،
به آن صندلـــی ِ لعنتی نشسته ای
به آن تشویش و اضطرابم
به آرامشم که در گذر است
لبخند میزنـــی.
روزگار ِ من
شریک غـ/ـصه های من
قـ/ـصــه بگو . .
بر دقایق آخرین ِ روزهای تابستانیَم مــی زند،
روزهایی که اصلن از لوتی بازی هایش خوشم نمیآید
روزهایی که
یک گـ/ـاری با تف به خودش چسبانده اند ..
و
مدام مرا به بوتۀ عقل و دل میآزماید
که شدت رنج و درد و المَش واضح است....
کولـ/ــی وار کنار جادۀ کودکــی مــیایستم
و به این تابلوی ِ امپرسیونیسمی نگاه مــی کنم،
به دیوارهایــی که تغزل بر بالایش نشسته،
به آن گـ/ـاری؛
همانــی ست که سوارش شده ام
همان گــاری ِ کهنه.
قصه ام معلوم نیست.
چرخهای ِ کهنه اش از لباسهای خیسم آویزان شده.
چکه های روغن
بر روی قاصدکهای جاده مـیبارد.
بی هوا مـیراند
آن مردی که ریسمان ِ غربت و تنهایی بر آن اسب بسته.
کلید و قفل و رمز و گار
نمیدانم؛
هر چه که اسمش باشد
سخت کرده است لبخند این روز را.
اکنون منم
تنها پشتوانه ام
حقیقت ِ بودنم است ..
اکنون منم....
ایستاده بر سطح خیس و لغزنده و بارانی
تکیه بر لبخندها
نگاه ها
صداها....
روزگار ِ من
شریک غـ/ـصه های من
قـ/ـصــه بگو . .
در خوابم من
اما تو سراپا بیدار،
به آن صندلـــی ِ لعنتی نشسته ای
به آن تشویش و اضطرابم
به آرامشم که در گذر است
لبخند میزنـــی.
روزگار ِ من
شریک غـ/ـصه های من
قـ/ـصــه بگو . .
تعداد نظرات 2
نظرات
-
ارسال شده ۲۴ شهريور ۱۳۹۰ در ۱۱:۳۷ بعد از ظهر توسط Mina
-
ارسال شده ۲۵ شهريور ۱۳۹۰ در ۱۲:۳۷ قبل از ظهر توسط Eyes Wide Shut











