وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
(حمید مصدق)
منِ بی او....
ارسال شده ۱۲ بهمن ۱۳۹۰ در ۰۷:۴۵ بعد از ظهر توسط boyegandom
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را....
کسی دیگر نمیپرسد چرا تنهای تنهایم؟
و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند....
و من گریان و نالم و من تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما، کسی حال من غمگین نمی پرسد...!
و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارد
درون سینه ی پر جوش خویش اما،کسی حال من تنها نمی پرسد...!
ومن چون تک درخت زرد پاییزم که هردم با نسیمی می شوم برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز نمی ماند....!







کسی دیگر نمیپرسد چرا تنهای تنهایم؟
و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند....
و من گریان و نالم و من تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما، کسی حال من غمگین نمی پرسد...!
و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارد
درون سینه ی پر جوش خویش اما،کسی حال من تنها نمی پرسد...!
ومن چون تک درخت زرد پاییزم که هردم با نسیمی می شوم برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز نمی ماند....!







تعداد نظرات 1
نظرات
-
ارسال شده ۱۷ بهمن ۱۳۹۰ در ۱۱:۳۰ قبل از ظهر توسط روانراد










