بازگشت   نودهشتیا > وبلاگ ها

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
مینویسم دیگه...هر چی اضافه باشه
قدیمی

....

ارسال شده ۲۲ اسفند ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۳ بعد از ظهر توسط fatima_59 (تراوشات یک مغز خالی)

باز داره عید میشه ،ولی عیدها دیگه رنگ و بوی قدیم رو نداره ، بوی کفش و لباس نو نمیده،
بوی هزار تومنی لای قرآن نمیده، بوی دور هم جمع شدن نمیده ...
برای من طعم تنهایی و بوی دلتنگی داره ، دلم گرفته خدا ...
یه گوشه ای از این دنیای بزرگ من نشستم ...
fatima_59 آواتار ها
کاربر ویژه
ارسال شده در دسته بندی نشده
نمایش ها 355 نظرات 4 fatima_59 آنلاین نیست. ویرایش برچسب ها
قدیمی

یک دهه گذشت

ارسال شده ۲ اسفند ۱۳۸۹ در ۰۷:۵۰ بعد از ظهر توسط fatima_59 (تراوشات یک مغز خالی)

سال داره به اخر میرسه...یک دهه میگذره...
10 سال،چه زمان زیادی... تقریبا نصف عمرم ...
سریع گذشت؟ نمیدونم فقط میدونم خیلی سخت گذشت ...
کی خراب کرد این سالها رو؟ چرا؟ از کجا شروع شد؟ پاییز 81 ؟ اره ... تا همین جا هم ادامه داره ...
آرامش ،چه کلمه غریبی ،کجاست؟
ظاهر قضایا عوض میشن،اتفاقات جدید پیش میاد،ولی باطن همه یکیه ، خسته م ..به معنی واقعی کلمه ...
یکی هست بفهمه .. از ته دل درک کنه؟
خدایا؟ هنوز منو میبینی؟ من همون فاطمه 15 ساله م ...
fatima_59 آواتار ها
کاربر ویژه
ارسال شده در دسته بندی نشده
نمایش ها 175 نظرات 2 fatima_59 آنلاین نیست. ویرایش برچسب ها
قدیمی

نبودن

ارسال شده ۶ آذر ۱۳۸۹ در ۰۵:۲۷ بعد از ظهر توسط fatima_59 (تراوشات یک مغز خالی)

اگه من نباشم چی میشه؟ چه اتفاق خاصی تو این دنیا می افته؟ فکر کنم هیچی... اصلا کسی متوجه میشه؟ من که شک دارم ... بازم اون اون لحظات... تلخ ، سرد ، نفرت انگیز ....
همه چی داره تو سرم میچرخه... من همچنان منتظرم.. میدونم نزدیکه... شاید حتی به طلوع فردا صبح هم نرسه ....... خدایا ! هستی؟!!!!
fatima_59 آواتار ها
کاربر ویژه
ارسال شده در دسته بندی نشده
نمایش ها 204 نظرات 6 fatima_59 آنلاین نیست. ویرایش برچسب ها
قدیمی

رویای کوچک...

ارسال شده ۵ آذر ۱۳۸۹ در ۰۴:۲۲ بعد از ظهر توسط fatima_59 (تراوشات یک مغز خالی)

یه رویای کوچیک ، اینقدر کوچیک که قابل لمس نبود... ولی یک دفعه... خیلی خیلی یه دفعه اومد تو دنیای واقعیم.. نفهمیدم چی شد...
حس کردنش شیرینه،سکر اوره،یه خلسه و ارامش میاره و من بازم ته دلم کوچیکم میلرزه،
رویای واقعی من فقط مال منه، و اینقدر لطیف و ارومه که منو تو خودش غرق میکنه...
اسمت رو چی بذارم؟!!! کجای دنیای کوچیک و تنهای من ایستادی؟ چطور واردش شدی و اینقدر سریع موندگار شدی؟!!!
خبر از بودنت نداری، ولی هستی و اینقدر بزرگ که حجم تنهایی...
fatima_59 آواتار ها
کاربر ویژه
ارسال شده در دسته بندی نشده
نمایش ها 158 نظرات 1 fatima_59 آنلاین نیست. ویرایش برچسب ها
قدیمی

دلتنگی...

ارسال شده ۵ آبان ۱۳۸۹ در ۰۲:۱۶ بعد از ظهر توسط fatima_59 (تراوشات یک مغز خالی)


دلم تنگه... بیشتر و بیشتر از هر زمانی...
تنهام..خیلی خیلی تنها... بیشتر از تمام این سه سال گذشته...

و باز منم و ابرهای سیاه اسمون و دلتنگی و فنجون یخ زده ی قهوه....
fatima_59 آواتار ها
کاربر ویژه
ارسال شده در دسته بندی نشده
نمایش ها 140 نظرات 1 fatima_59 آنلاین نیست. ویرایش برچسب ها


Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رایگان