بازگشت   نودهشتیا > وبلاگ ها

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
باز باران بی ترانه
با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم
من به پشت شیشه تنهایی افتاده نمی دانم ،
نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست
نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران
سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست
نمی فهمم کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن
به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش
آرام باریده کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم...
نمی دانم
چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش
در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران
از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر
آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم کجــــای این لجـــــن زیباست
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا
از برای مردم زیبای بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط
قدیمی

چه سخته

ارسال شده ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ۰۵:۰۱ بعد از ظهر توسط FooLaD (باز باران)

يه وقتايي هست دلت خيلي ميگيره
خيلي ميگيره از تنهايي ، ازينكه يه نفر نيست بشينه پاي حرف دلت
پاي صحبتات ...
بعد كه دلت گرفت ، ميري كه فرار كني از اين تنهايي
ميري توي دنياي مجازي ، به خودت ميگي اينجا كه بيام ديگه تنهاييم
يادم ميره ، اگه تو دنياي واقعي ، دوستي و همدمي...
FooLaD آواتار ها
کاربر حرفه ای
ارسال شده در دل نوشته ها
نمایش ها 9 نظرات 0 FooLaD آنلاین نیست. ویرایش برچسب ها
قدیمی

درس!

ارسال شده ۱۸ اسفند ۱۳۹۰ در ۰۴:۵۹ بعد از ظهر توسط FooLaD (باز باران)

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.
ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….
وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش
باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟...
FooLaD آواتار ها
کاربر حرفه ای
ارسال شده در داستانک ها
نمایش ها 33 نظرات 1 FooLaD آنلاین نیست. ویرایش برچسب ها
قدیمی

عینکی

ارسال شده ۲۵ بهمن ۱۳۹۰ در ۰۴:۲۵ بعد از ظهر توسط FooLaD (باز باران)

عینک نمی زد که نگن عینکیه . یه روز چاله ی جلوی چشمش رو ندید و زمین خورد . از اون روز به بعد چلاق صداش می کردند .
FooLaD آواتار ها
کاربر حرفه ای
ارسال شده در داستانک ها
نمایش ها 41 نظرات 0 FooLaD آنلاین نیست. ویرایش برچسب ها
قدیمی

دوست

ارسال شده ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ در ۱۲:۲۸ بعد از ظهر توسط FooLaD (باز باران)

یه روزی یکی بود که کاری به کسی نداشت و داشت توی تنهایی خودش میچرخید و خوش بود با خودش ، اما یه موقع یکی اومد و بهش گفت بیا با هم دوست بشیم ... با هم دوست شدند و خیلی خوش گذروندند با هم همه جا رفتند ، دیدند ، چرخیدند ... دیگه بدون دوستش نمی تونست یه دقیقه هم دووم بیاره ،
دوستش بهش قول...
FooLaD آواتار ها
کاربر حرفه ای
ارسال شده در دسته بندی نشده
نمایش ها 54 نظرات 0 FooLaD آنلاین نیست. ویرایش برچسب ها
قدیمی

دکتر

ارسال شده ۸ بهمن ۱۳۹۰ در ۰۵:۳۳ بعد از ظهر توسط FooLaD (باز باران)

مردی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب.
در انتهای کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل".
چند لحظه بعد در اتاق باز ودکتر جراح با لباس سبز رنگ از آن خارج می شود. مرد نفسش را در سینه حبس می کند.
دکتر به سمت او می رود.
مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند.
دکتر: واقعا متاسفم . ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده.
ما ناچار شدیم هر دو پا
...
FooLaD آواتار ها
کاربر حرفه ای
ارسال شده در داستانک ها
نمایش ها 43 نظرات 0 FooLaD آنلاین نیست. ویرایش برچسب ها


Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رایگان