PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن


نسيم شيراز
۲۲ تير ۱۳۹۲, ۱۱:۵۷ بعد از ظهر
سلام دوستان خوبم... سلام به دوستانی که منت گذاشتن و رمان قبلی من «سایه» رو خوندن... این یکی دو هفته ای که رمان نذاشتم اینجا احساس کردم یه چیزی کم دارم... عادت کردم به بودن شما... هز چند خیلی زیاد نبودن همراهای همیشگیم ولی خوشحالم که بودن و همین بودن باعث شد الان اینجا باشم...
این دفعه هم رفتم سراغ یه رمان دیگه بعد از سایه همون قدیم ها نوشتم...
با این تفاوت که مدلش یکم فرق داره و فقط چند صفحشو نوشته بودم و نیمه تموم رهاش کردم... گفتم شاید اینطوری که کامل ننویسم و با همراهی شما باشه ایده های قشنگتون به بهتر قلم زدنم کمک کنه.
دوستتون دارم و از همین الان ممنونم که میاید و رمان پیچیده من رو میخونید.
نکته مهم
میخواستم بنویسم یک عاشقانه پیچیده... ولی دیدم با عاشقانش ارتباط نمیگیرم گذاشتمش یک دوست داشتن پیچیده و خوشحال میشم واسه اسمش بازم کمکم کنید و نظر بدید.
خلاصه رمان
یه نوع دوست داشتن خاص...یه نوع پیچیدگی... یه حس عجیب برای شروع یه دوست داشتن عجیب.
از طریق 5 تا دوست که هر کدوم، دنیای خودشون رو دارن... البته که یه حس دوست داشتن پیجیده فقط بین 5 تا دختر به وجود نمیاد... امیدوارم تا آخر بخونید و خوشتون بیاد
5 تا دوست ... 6 سال دوستی محکم دارن و سال سوم دبیرستان به پیشنهاد یکی از دوستان این رابطه رو برای 7 سال قطع میکنند.
حالا دوباره کنار همن... هر کدوم با دنیا و سرنوشت جدا و یه عالمه حرف نگفته...
زندگیاشون پیچیدست... دوست داشتن های پیچیده و ... یه نوع دوست داشتن خاص که شاید به هم بریزه یه چیزایی رو...
میخوام با شما این رمان رو تموم کنم... پس بگید چی دوست دارید...
نکته مهم دیگه
دوستتون دارم

نکته: ممنونم از نینا 323 که واسه طراحی جلد کلی اذیتش کردم... این جلد رو فعلا میذارم ولی منتظر نظرات شما هستم تا جلد گیراتری داشته باشه...
http://<a href=&quot;http://8pic.ir/viewer.php?file=49402659902354246400.jpg&quot;><img src=&quot;<a href=http://8pic.ir/images/49402659902354246400_thumb.jpg&quot; target=_blank>http://8pic.ir/images/49402659902354246400_thumb.jpg&quot;</a> border=&quot;0&quot; alt=&quot;آپلود عکس&quot; title=&quot;آپلود عکس&quot; /></a>
http://http://8pic.ir/images/49402659902354246400.jpghttp://http://8pic.ir/viewer.php?file=49402659902354246400.jpg
http://8pic.ir/images/49402659902354246400.jpg (http://8pic.ir/)

pegah.a
۲۳ تير ۱۳۹۲, ۱۲:۱۷ قبل از ظهر
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید و به جز متن داستان پستی ارسال نکنید.
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
نویسنده های سایت حتما بخوانید! (http://www.forum.98ia.com/t655469.html#post6888637)
برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
طراحی جلد رمان کاربران سایت (http://www.forum.98ia.com/group1384.html)
در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!

نسيم شيراز
۲۳ تير ۱۳۹۲, ۰۵:۳۸ بعد از ظهر
7سال گذشته بود و من هنوز باورم نمیشد تموم شدن این قرار لعنتی رو...
بالاخره رد شد، این بچه بازیه مسخره مانیا و پای بندی به عهدمون...
امروز همه اینجان...خونه ی ما... بعد از 7 سال.
اینقدر ذوق زده و خوشحال بودم که نمیدونستم از کجا شروع کنم... ، چایی بذارم؟ هنوزم همون نوع بستنی ها رو دوست دارن؟ اصلا آدرس خونمون رو یادشونه...
نکنه قرارمون رو فراموش کردن....
و در نهایتِ همه ی این افکار به هم ریخته ی بچگانه، فکر این که بعد از 7 سال چطوری باهاشون روبرو میشم بیشتر توی سرم چرخید...
اونقدر درگیر این فکر شدم که با ظرف آجیلی که توی دستم بود همونجا وسط هال نشستم و به مبل تکیه زدم و توی خاطرات با هم بودن مون غرق شدم...
نمیدونم چرا اولین نفر، این دختره سرکش اومد توی ذهنم... مانیا... با توپ جادو میکرد، عاشق فوتبال بود و هرچقدر بهش میگفتیم اینجا با فوتبال به جایی نمیرسی به خرجش نمیرفت.
یه عالمه نمره انضباط به خاطر توپی که همیشه همراهش بود ازش کم می شد.
اون قدر علاقه نشون داد تا بالاخره معلم ورزش یه تیم جمع کرد و مانیا هممون رو برد توی تیم.
فوتبال بازی کردن رو برای اولین و آخرین بار همون جا تجربه کردم.
به لطف مانیا ،توی مسابقاتی که دبیر ورزش ما رو به مدرسه های دیگه می برد بیشتر اوقات برنده بودیم...
مانیا.... چقدر دلم بی تاب دیدنش بود... مرغش یه پا داشت... فوتبال و همیشه فوتبال.
بر عکسِ خیلی از دوستان که اهل عشق و دوستی بودن این دختره میگفت عشق یعنی این توپ...
اونقدر اطرافیانش بهش گفته بودن فوتبال واسه پسرهاست که خودشم باورش شده بود و سعی میکرد مثل پسرها رفتار کنه...
چقدر از دست راحت بودناش حرص میخوردیم...
همیشه دوست داشت پسر باشه... چند باری هم دیدم دنبال قرص و دارو میره... همین فکر باعث شد فقط یه لحظه این فکر بیاد توی سرم... (نکنه پسر شده باشه) و خودم به این فکر خندیدم.
:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

نسيم شيراز
۲۳ تير ۱۳۹۲, ۰۵:۳۹ بعد از ظهر
مانیا عاشق ورزش بود... همه ی رشته ها رو حداقل یه بار امتحان کرده بود... و همین شور و شوقش باعث شده بود بشه صمیمی ترین دوستم.
از سنگینی ظرف آجیل مچ دستم تیر کشید و از فکر مانیا بیرون اومدم.
ظرف رو روی میز گذاشتم و یادم اومد مرضیه چقدر آجیل دوست داشت...
من، مانیا، تینا، سپیده و مرضیه... هر کدوم با ارزو ها و رویاهای متفاوت و تقریبا محال..5 دوستی بودیم که با قول و قرار مانیا برای دور شدن 7 سالمون از هم موافقت کردیم.
-بچه ها ; نه تماس ، نه دیدن.... مثل توی فیلما... بعدش همین روز 7 سال دیگه ساعت 7 عصر خونه ی غزل...
هنوزم صدای مانیا توی گوشم میپیچه...
از جام بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه... نگام روی ساعت دیواری آشپزخونه ثابت موند... 5 دقیقه به ساعتِ قرارمون مونده بود... چشام رفت روی سماوری که قل میزد....
یعنی میان؟
برای بار هزارم این فکر از ذهنم گذشت و من سعی کردم خوش بین باشم و به دوستام فکر کنم، چقدر مشتاقِ دیدنشون و شنیدنِ سرنوشتشون بودم.
من عاشق موسیقی بودم، تینا و سپیده تئاتر دوست داشتن، مرضیه عاشق وکالت بود و البته گوشه چشمی هم به پسر فروشنده ی نمایشگاه اتومبیل سر خیابون مدرسه داشت
و مانیا که با وجود همه ی سادگیش توی عشقش به فوتبال زندگی سر به مهری داشت ، طوری که توی 6 سال دوستی از زندگیش خیلی سر در نیاوردیم و خودشم نخواست حرفی بزنه.
از همه بی خبر بودم... فقط خیالم از بابت سپیده یک کم راحت بود... توی دو تا سریال تلویزیونی دیده بودمش.
با صدای زنگ حیاط به خودم اومدم... ساعت 19.2 دقیقه...
توی ذهنم پیچید ... اومدن...

نسيم شيراز
۲۳ تير ۱۳۹۲, ۰۵:۴۳ بعد از ظهر
بی توجه به آیفون طول حیاط خونه ی پدری رو دویدم و در آهنی بزرگش رو باز کردم.
تینا و سپیده جلوی در بودند... با وجود گذشت سال ها ولی راحت میشد شناختشون...با هیجان و بغض نگاشون کردم... چقدر دلم واسشون تنگ شده بود. هر سه از دیدن همدیگه ذوق زده شده بودیم و جز در آغوش گرفتن وحشیانه همدیگه کار دیگه ای نمی تونستیم انجام بدیم.
مثل دیوونه ها بلند بلند میخندیدیم که صدای آشنای مرضیه هممون رو به خودمون آورد.
-سلام بر گروه شیطونک ها... چقدر پیر شدید شماها...
با فریاد، خوشحالیمو از دیدن مرضیه به رخ خودم کشیدم... –سلام خانم وکیل گروه... یکی یه دونه ی دبیر ریاضی، بچه خر خون کلاس ... چقده بزرگ شدی تو..
و خنده ای که گم شد بین هیاهوی صدای سپیده و تینا.
مرضیه هنوز کامل وارد حیاط نشده بود که جیغ بلند بالایی کشید و گفت: مانیا....
با اسم مانیا همه به کوچه سرک کشیدیم و با دیدن توپی که جلوی در خونه ترمز کرد هاج و واج به صاحب توپ نگاه کردیم...
سپیده توپ را با پا به سمت خودش کشید و گفت: خاک تو سرت که بزرگ نشدی...
با ناسزای سپیده برای یه لحظه به هم دیگه خیره شدیم و یادمون اومد که اونقدر صمیمی هستیم که بی ادب باشیم.
صمیمیتی که گروه ما اینطوری تعریف میکرد... قربون صدقه هامون هم معمولا با بمیری و احمق تموم میشد.
مانیا با نوک پا توپ رو از جلو پای سپیده کشید و با یه حرکت بالا انداختش و با دستاش گرفت و کلاه مشکی که روی سرش گذاشته بود رو جا به جا کرد و گفت: برید کنار میخوام بیام تو بغلتون.
دوباره همهمه اوج گرفت... با اومدن مانیا انگار گروهی که توی عالم نوجوونی اسمشو شیطونک ها گذاشته بودیم جون دیگه ای گرفت... انگار همه میدونستن مانیا گل سر سبد گروهه و باعث شادی میشه.
خونه ی پدریم با سرو صدای آشنایی که براش خاطره شده بود انگار روح تازه ای گرفت.
با سر و صدا وارد هال شدیم... همه توی حرف هم میپریدن... و به هر نحوی دوست داشتیم از زندگی هم سر در بیاریم.
حال عجیبی بود .... اونقدر عجیب که به محض نشستن روی مبل ها هممون یهو ساکت شدیم.
با این سکوت لبخندی زدم و گفتم: برم چایی بیارم...
هیچکی حرفی نزد، انگار تازه یادمون اومده بود 7 ساله همو ندیدیم.. 7 سال یعنی یه عمر... یعنی حالا دیگه چند تا جوون 24 ساله روبروی هم نشستن... بمیری مانیا با این قرارِت.

نسيم شيراز
۲۳ تير ۱۳۹۲, ۰۵:۴۵ بعد از ظهر
چایی ریختم و با شوق دوباره برگشتم توی هال... خداروشکر همشون سالم و شیک پوش بودن.
از لبخند هاشون احساس آرامش پیدا کردم.
سینی چایی رو به رسم همیشگیم بدون تعارف کردن روی میز گذاشتم و مانیا مثل همیشه چایی داغ رو برداشت و توی دستاش نگه داشت.
دوست داشت سرد شدن چایی رو با دستاش احساس کنه و از بوش لذت ببره .
به این ترک نکردن عادتش خندیدم ، بقیه هم خندیدن... انگار همه ، همه چیز رو یادمون بود.
تینا با صدای نمکینش گفت: خب بچه ها زود باشید. بگید با زندگی چند چندین؟
مانیا ادامه ی حرف رو گرفت و گفت: از بعضیا که بی خبر نبودیم، و نگاه مسخره ای به من انداخت و گفت: اون آهنگی که روش سازدهنی زدی رو تا گوش نکنم خوابم نمیبره و با شیطنت رو به سپیده گفت: سپید چقدر پول دادی نقش عابر پیاده بهت دادن؟ هان؟
سپیده خندید و در حالی که سعی میکرد با گاز گرفتن گوشه ی لپش خندش رو کنترل کنه گفت: احمق، من نقش دوم سریال بودم... عابر پیاده عمته.
همه خندیدن و مانیا با همون لحن بیخیال و خاص خودش گفت: خب بابا... تو راست میگی... و با خنده گفت: تینا تو بگو.
تینا اخمی ساختگی کرد و گفت: خوبه که من اول پرسیدم ، بازم چرخید چرخید افتاد رو تینا؟
گفتم: بگو دیگه، زیر لفظی میخوای؟
تینا سعی کرد نخنده و با همون اجبار گفت: خودم که خیلی موفق نبودم ولی....
و سپیده از مکث تینا استفاده کرد وگفت: ولی همسر ایشون فیلم نامه نویس و کارگردان معروفیه...
تینا سر به زیر انداخت و ما که هنوز ازدواج تینا باورمون نشده بود با دست زدن سعی کردیم قبول کنیم که تینا ازدواج کرده.... نمیدونم چرا هنوزم واسم یه بچه دبیرستانی به نظر میرسید که نمیتونست الان خونه خودش باشه.
مانیا که بازم مجلس رو دستش گرفته بود در حینی که از جاش بلند میشد ، گفت: بچه ها بیاید به رسم گروهمون ازدواجش رو تبریک بگیم.
مثل برق گرفته ها از جام بلند شدم... و با نیش باز به بقیه نگاه کردم... همه یادشون بود ، همه بلند شدن ... صدای تینا با عجز میومد ... نه توروخدا ، سر جاتون بشینید... من تبریک نمیخوام.
اینقدر غرق نوعی شادی مسخرمون بودیم که هیچ توجهی به حرفای تینا نمی کردیم.
پشت سر هم دور صندلی تینا ایستادیم، مثل سرخپوست ها دو بار دور صندلی چرخیدیم و دست هامون رو به هم گره زدیم و با صدای بلند که به جیغ دختر بچه ها شباهت داشت درست کنار گوش تینا کلمه ی شیطونک ها رو فریاد زدیم و دوباره با نیش باز مثل احمق ها روی صندلیامون نشستیم.
تینا طبق عادت همیشگیش با دست هاش گوشاشو گرفته بود و دندون های سفید و تا حدودی خرگوشیش رو به شدت روی هم فشار میداد.
نیشخندمون تبدیل به قهقه شد و من بین اون خنده ها گفتم: تو هنوزم مثل اون وقتا گوشاتو میگیری...
تینا دستش رو از روی گوشش برداشت و گفت: از صدای جیغتون بدم میاد... مثل اون وقتا این شادی هنوزم واسم خیلی مسخرست...
همه خندیدن و یک دفعه نگاه ها روی من زوم شد و فهمیدم که نوبت منه تا از خودم بگم.
-باشه، مثل این که نوبت منه... و با لبخند گفتم: خب همتون که میدونید پدر و مادرم خیلی ساله فوت شدن و من فقط مادربزرگم رو داشتم که اونم 4 سال پیش تنهام گذاشت...
مرضیه آهی کشید و گفت: واقعا؟ بچه ها یادتونه چه لواشکای خوشمزه ای درست میکرد؟
خودم دوست داشتم به دنیای مادر بزرگم برگردم و دوباره خاطراتش رو مرور کنم ولی امروز و اینجا نه... بچه ها نباید ناراحت میشدن... به چهره های گرفته ی تک تکشون نگاه کردم و گفتم : خب... من ساز میزنم و الانم با استاد پیانوم...
چشم های هاج و واج بچه ها که انگاری دوزاریشون افتاده بود و نگاه های مشکوکشون که تا چند لحظه پیش به خاطر فوت مادر بزرگم گرفته بود و حالا از هیجان برق میزد باعث شد بی قید بخندم و بگم... خب هنوز جدی نیست ولی توی مرحله آشنایی هستیم، یه جواریی نامزدیم

نسيم شيراز
۲۳ تير ۱۳۹۲, ۰۵:۴۸ بعد از ظهر
سلام دوستای خوبم... خدا وکیلی روز اول این همه پست گذاشتم ارزش اون مثبت و تشکر رو نداره؟.... خواستم یکم با بچه ها اشنا شید تا بریم سراغ داستان.... تا اینجا چطور بود؟ صفحه نقد ندارم فعلا ولی پروفایلم که هست...:-2-40-::-2-41-:

نگاه بچه ها حتی تینا که خودش ازدواج کرده بود مات و عجیب بود... انگار اصلا انتظار این اتفاق رو توی زندگی من نداشتن... البته حق داشتن چون چیزی که از من توی ذهنشون بود یه دختر مستقل و از ازدواج بیزار بود که میخواست تا آخر عمرش تنها زندگی کنه.
برای نجات از سنگینی نگاهشون توی چشمای دلگیر مانیا نگاه کردم و گفتم : خب نوبت مرضیست.
میدونستم مانیا چرا دلخوره... توی رویاهامون من و مانیا قرار بود مجردی تا آخر عمر زندگی کنیم.
مانیا لبخندی زد و نگاهشو از من گرفت و به مرضیه گفت: بنال ببینم تو چه دسته گلی به آب دادی خانوم وکیل.
مرضیه خندید و گفت: ولش کن... ماجرای من نه تبریک داره و نه مهمه
نگران شدیم... همه ی نگاه ها ، چشمای مرضیه رو که حالا بی فروغ شده بود نشونه رفت.
سپیده گفت: مرضیه... وکالت... اون پسر پولدارِ... چی شد؟ من بیشتر از همه آینده تو رو حدس زده بودم.
مرضیه بغض آشکاری کرد... چاییش رو که سرد شده بود برداشت و یه قُلُپ ازش خورد ، انگار میخواست بغضش رو با اون قورت بده.
دیگه کسی نمیخندید... بدون این که ماجرا رو بدونیم بغض کرده بودیم.
مرضیه آروم و با صدایی خش دار گفت: وکالت که هیچی... اون پسرِ نمایشگاه اتومبیل هم با دختر خالم ازدواج کرد... آهی کشید و گفت: دختر خالم تا فهمید پسره رو دوست دارم خودشو چسبوند بهش... جوری که بهتر دیدم نباشم وسط محفلشون... نگاهی گذرا به جمع کرد و گفت: شما ارازل هم نبودین که بریم جنگ...
بقیه ی چاییشو یه نفس سر کشید و گفت: منم با خودم لج کردم و به اولین خواستگارم درست دو هفته قبل کنکور جواب مثبت دادم... آهی کشید و گفت: اونم نذاشت کنکور بدم... گفت درس خوندنت واسه چیه... شوهر کردی که شوهر داری کنی... تازه فهمیدم چه حماقتی کردم، ولی خونواده ی من از اون خونواده ها نبودن که بهشون بگم پشیمون شدم... بحث آبرو وسط بود.
لبخند تلخی زد و گفت: حالا یه دختر یک ساله مادرزاد فلج دارم... و شوهری که یه ماهه طلاقم داده و حالا مامان و بابام مجبورن از منو بچم نگهداری کنن.
مرضیه با دستمال کاغذی که از جیب شلوارش بیرون کشیده بود بینی اش را گرفت و گفت: بسه دیگه... من دستمال اضافه ندارم اشکای شما رو جمع کنم.
میون هق هق گریه اش بلند خندید و گفت: دوست داشتم بیام دنبالتون تا یکم آروم شم ولی نه سعید شوهر سابقم میذاشت و نه خودم میخواستم این قرار 7 ساله رو خرابش کنم... الانم خوشحالم که سعیدی توی زندگیم نیست که باعث شه این قرار زهر مارم بشه.
اشک هام رو با انگشتام گرفتم... نگاه مرضیه زومِ سپیده شد و گفت : الان که میبینمتون احساس آرامش میکنم... فکر میکنم الان میریم روی اون نیمکت آخر کلاس و من نمره ی 20 امو به رخ اتون میکشم و شما ها بازم میگید خانوم وکیلِ خرخون.
من، سپیده، تینا و مانیا خیلی عصبی شده بودیم و به شدت از این جدایی ابلهانه پشیمون بودیم... اگه کنار هم بودیم شاید نمیذاشتیم مرضیه به همین راحتی زندگیش رو نابود کنه.
آخه چرا باید روحیه ی جسور خانم وکیل گروه اینقدر افسرده و پژمرده بشه.
مرضیه سری تکون داد و نگاهش رو به مانیا کشوند و گفت: خب کاپیتان با توپت چی کار کردی؟
مانیا فهمید که مرضیه دلش شادی میخواهد... به زحمت خندید و گفت: توی یه تیم محلات بازی میکنم... بعد قهقهه ای زد و گفت: قول میدم دفعه ی بعد که همو دیدیم برم تیم ملی.
سپیده رو به من گفت: غزل... رفیق راه رو میخونی؟
خندیدم و گفتم: چه خوب یادته... و بدون اینکه ناز کنم و بذارم بقیه هم بگن از جام بلند شدم و کنار پیانوی گوشه ی هال نشستم...
قبلش به چایی سردم نگاه کردم و گفتم: یکی پاشه بره چای بریزه...
مانیا گفت: بخون بعدش خودت برو...
با شیطنت در حالی که انگشتام رو روی کلید های پیانو میذاشتم گفتم: بعدش خودت میری عزیـــــــــــزم.
مانیا با لبخند مهربون تری گفت: خب... ترانه ی رفیق راه... سروده ی غزل ایمانی... آهنگساز غزل ایمانی... خواننده هم غزل ایمانی...
مرضیه با چشمای درشت و معصومش به من خیره شد و من سعی کردم بغض نکنم.
انگشتام رو روی پیانو حرکت دادم و ترانه ی آشناییمون رو بعد از 5 سال خوندم.
صدای خوبی داشتم و از این که این ترانه رو میخوندم غرق لذت بودم.
آسوده باش ای سایه ام ، همراه تو هستم هنوز
دیگر به پای غصه ها ، جان عزیزت را نسوز
این کوچه ها طولانی است ، درانتهایش خستگی
تا انتها خواهی رسید ، ای سایه ی دلبستگی
این کوچه راه زندگیست ، پر از تلاطم یا دروغ
در چشم های عابران ، دیگر نمی ماند فروغ
ای سایه ام، غمگین مباش ، از وحشت این کوچه ها
همراه تو من بوده ام ، از ابتدا تا انتها
از آن زمان که آمدی ، با تابش مهتاب و ماه
همراه من بودی تو در ، تاریکی بغضی سیاه
تو دوست تنهایی ام ، تنها رفیق و همسفر
جز تو نمی گیرد کسی ، از عمق اندوهم خبر
من نیز چون یک عابرم ، اما پر از احساس نو
پر از صدای تازگی ، آری رفیق راه تو
آری رفیق راه تو...
آری رفیق راه تو...
سرمو بلند کردم و با دیدن بچه ها مثل دیوونه ها خندیدم ، چون مثل احمق ها درست مثل خودم چشماشون قرمز و پر از اشک شده بود.
بچه ها با دیدن خنده ی من یکی یکی اشکاشونو پاک کردند و خیلی زود گریه ها تبدیل به خنده شد .
شعر از دوست و خواهر عزیزم... فاطمه سنایی

نسيم شيراز
۲۴ تير ۱۳۹۲, ۰۵:۰۶ بعد از ظهر
بچه ها امروز خیلی روز شلوغ و پر کاری داشتم...:-2-31-: تا افطار خیلی مونده... تشنمه خب:-2-41-: تشکر و مثبت منو بدید شاید بهتر شه حالم:-2-40-:

مانیا بی حرف چایی آورد و موقعِ چایی خوردن ، تینا با هیجان گفت: بچه ها... بیاید بعد چایی بریم خاطره بازی...
و ما که خاطرات زیادی از خیابون های تهران داشتیم خیلی زود قبول کردیم که چند ساعتی هم به تمام جاهایی که خاطره داشتیم سرک بکشیم.
فروشگاه های زیادی بود که مشتری ثابت اونجا بودیم، آبمیوه فروشی کنار مدرسه مون که هر روز مشتری ثابتش بودیم و وقتی میگفتیم سه تا آب طالبی و دو تا شیر موز همه ی کارکنانش میفهمیدن دوباره گروه ما اونجاست.
و کیوسک روزنامه فروشی ، سر کوچه ی مدرسه مون که همیشه روزنامه های ورزشیش توسط مانیا غارت میشد و ...
بالاخره لباس پوشیدیم و با سر و صدا وارد حیاط شدیم.
صدای تینا توی حیاط پیچید: غزل تو هنوزم این دوچرخه رو نگه داشتی؟
با لبخند برگشتم سمتِ تینا ،پارچه ای که مادربزرگم وقتی زنده بود روی دوچرخه میکشید رو با هیجان برداشتم و گفتم: مگه شما نگه نداشتید؟
مرضیه گفت: نگه که داشتیم ولی به این تر و تمیزی نه.
مانیا خندید و گفت: بچه ها ولی من واسه مسابقات همراه خودم برده بودمش که افتاد تو چاله ، بدون این که من مقصر باشم فقط دو تا چرخ ازش یادگاری مونده.
سپیده با قیافه حق به جانبی گفت: تو که از همون اول هم بدون تقصیر وسایل ها رو خراب میکردی... هنوزم یادم نمیره چه بلایی سر دوربین بیچارم آوردی... از همه ی اون دوربین فقط لنزش موند و یه جعبه ی بی مصرف.
میون خنده ی مانیا که تازه یاد شاهکارش افتاده بود از حیاط اومدیم بیرون ، در خونه رو بستم بچه ها یکهو ساکت شدن،سکوت یهویی بچه ها وادارم کرد نگاهمو از در بگیرم و رد نگاشون رو دنبال کنم ... با دیدنِ مردی که دستش رو برای فشردن زنگ بالا برده بود ،دلیلِ سکوت بچه ها رو فهمیدم،... از دیدن نیما اون موقع و اونجا تعجب کردم.
-سلام نیما... اینجا چی کار میکنی؟
نیما در حالی که با تعجب به چهره حیرت زده دوستام نگاه میکرد گفت: اومدم دو تا شعر جدیدت رو ببرم.
مانیا که زودتر به خودش اومده بود با لبخندی که معلوم بود از ته دلش نیست گفت: سلام... ما دوستاشیم... شما هم که دیگه معلومه...
نیما یک تای ابروشو بالا انداخت و گفت: شما هم با این توپ، باید مانیا باشید. و رو به جمع گفت: خــــــوب امروز ، غزل رو تمام و کمال از من گرفتین.
خندیدم و کلید رو گرفتم سمتش... شعرا توی اتاقمه برو بردار.
صدای سپیده باعث شد نگاه نیما روی من ثابت نمونه... ما غزل رو گرفتیم یا شما؟ تینا ادامه ی حرفش رو گرفت و گفت: 6 سال قبل ما غزل رو پیدا کردیم و بر اساس این قانون که هر کی چیزی رو اول پیدا کنه به اون تعلق داره پس غزل هم به ما تعلق داره.
مرضیه هم برای اینکه چیزی گفته باشه با خنده ادامه داد: بر اساس همین قانونی که تینا گفت: فقط میتونیم به خاطر مدتی که نذاشتید غزل تنها بمونه ازتون تشکر کنیم.
نیما با چشمای طوسی خوشرنگش نگاهی به جمع انداخت و گفت: من آدم حسودیم... انگار باید غزل رو از دست شماها قایم کنم.
لبخند زدم... نیما این مورد رو دروغ نگفته بود، واقعا روی دوست داشتن من حسود بود و من اصلاً این حسادت بی موقع رو دوست نداشتم.
بچه ها خندیدن و همه سوارِ ماشین سپیده از خونه دور شدیم. میتونستم سنگینی نگاه نیما رو کاملاً حس کنم. پوفی کشیدم و توی دلم گفتم: دوباره شروع شد.
سپیده ماشینشو کنار آبمیوه فروشی نگه داشت... اینقدر نیما دستپاچم کرده بود که یادم رفت ببینم دارم سوار چی میشم...
از ماشین که پیاده شدم با دیدن سوناتا مشکی سوتی کشیدم و گفتم : بازیگری هم خوب پول توشِ...
سپیده نیشخندی زد و گفت: آره ... به شرطی که بشی سوپر استار... نه به قول این مانیای خل و چل عابر پیاده... این ماشینو بابا خرید البته یکمی هم پس انداز داشتم... 10 میلیونِ ناقابل .
مانیا نفس بلند بالایی کشید و گفت: خاک تو سرت که با این بر و رو نتونستی بری روی مخ یه کارگردان...
سپیده خندید و گفت: ولی تینا خوب بلد بود و رفت رو مخ کارگردان... از این به بعدم واسه آبجیش پروژه های بزرگ جور میکنه...
تینا بی هوا خندید و گفت: بیخود... خودش اومد رو مخم... بماند که منم مخمو آماده کرده بودم.
مانیا توپشو برداشت و گفت :بسِ بابا ... بریم.
مانیا اون توپتو نیار دیگه
نگاه سردی بهم کرد و گفت: تنها چیزی که واسم مونده رو هم تو بگیر...
جا خوردم... بچه ها هم جا خوردن. مرضیه کنارم ایستاد و با فشار پهلو گفت: بریم تو دیگه... و زیر لب گفت: این دختر یهو چش شد...
مانیا با صدای بلندتری گفت: هی شما دو تا... من هیچیم نیست... بریم.
خندیدم و با صدای نه چندان آرومی گفتم: میشناسیش که... یه دقیقه ابریه و دقیقه دیگه آفتابی، بیا تا هواش آفتابیه بریم .
مانیا دهنشو واسم کج کرد و همراه تینا و سپیده وارد آبمیوه فروشی شد.
چقدر دوست داشتم این دختر حسود رو...
خوب میدونستم دلش از کجا پره... با هم رویاها بافته بودیم و حالا من خرابش کرده بودم

نسيم شيراز
۲۴ تير ۱۳۹۲, ۱۰:۲۱ بعد از ظهر
بچه ها حضورتون زیادی کمرنگه ها :-2-28-: نه تشکری... نه مثبتی... نه اومد و رفتی... نه پیامی توی پروفایل:-2-43-: میخواید دیگه ننویسم راحت شید:-2-35-: دارم خودمو لوس میکنم شاید بیاید:-2-27-: نیلوفر آبی ، آرزو جون ممنون به خاطر پیشنهادهایی که توی پروفایلم دادید:-2-41-::-2-40-:

پله ها رو بالا رفتیم و به طبقه ی دوم که یه سالن کوچیک و جمع و جور بود رسیدیم و روی صندلی همیشگیمون که دنج ترین جای ممکن و کنار یک پنجره بزرگ رو به خیابون بود نشستیم.
هیجان خاصی داشتیم و منتظر اومدنِ فرهاد همون فروشنده ی جوونی که همیشه واسمون آبمیوه می اورد، شدیم.
فرهاد تنها جوونی بود که اون موقع ها باهاش راحت بودیم و اونم به خاطر عشقی که به یکی از هم کلاسی هامون داشت همیشه هوامون رو داشت و ما هم تموم سعیمون رو واسه خوب جلوه دادنش پیش دختره میکردیم.
چند دقیقه ای گذشت و برای گرفتن سفارش، نوجوانی که پیش بند قرمزی بسته بود ، اومد.
سپیده بلافاصله گفت: ببینم پسر ، فرهاد نیست؟
پسر نوجوون لبخندی زد و گفت: چقدر چهره ی شما آشناست .
سپیده که پرسیدن این سوال بعد از آخرین سریالی که بازی کرده بود تقریبا واسش عادی شده بود گفت: جواب منو ندادی؟!
پسره یکم فکر کرد و گفت: فرهاد صاب کارمونه... اگه از فامیلاشونی بگم بیاد...
سپیده لبخندی زد و گفت: آره بگو بیاد...
و همون لبخند رو تحویلِ ما داد و گفت : بچه ها خاطرمون از بین نرفته...
پسر رفت ولی معلوم بود که همچنان درگیر شناختنِ سپیده است ،یه دفعه سر جاش ایستاد ، دوباره برگشت و انگشت اشارشو سمت سپیده گرفت و گفت: خیلی خنده داره که فکر کنم یه بازیگر اینجا اومده... شما بازیگرِ سریال.... نیستید؟
سپیده لبخندی زد وگفت: آره خودشم ... حالا بگو فرهاد بیاد.
پسر با ذوق بیشتری گفت: من بازیگری خیلی دوست دارم... میشه معرفیم کنی؟
سپیده لبخند پررنگ تری زد و گفت: باور کن خودمم دنبال اینم که منو معرفی کنن و اینکه از این به بعد زیاد میایم اینجا ... اگه شرایط جور بود حتما معرفیت میکنم.
سپیده با حوصله به چند تا سوال دیگه ی پسره هم جواب داد ... کاغذی که پسر بهش سپرد رو امضا کرد که بالاخره مانیا عصبانی شد و دستش رو محکم روی لبش کشید و گفت: برادر من... 3 تا آب طالبی و 2 تا شیر موز... بسه دیگه... برو بگو فرهاد بیاد.
پسره نگاه خصمانه ای به مانیا انداخت و در مقابلش لبخند پر مهری به سپیده و از اونجا دور شد.
سپیده اخم غلیظی به مانیا کرد و گفت: حیف که تازه همو دیدیم وگرنه...
مانیا دستش رو به نشونه ی برو بابا روونه ی سپیده کرد و گفت: دیوونه راحتت کردم وگرنه تا صبح یه ریزه بچه واست لاو میترکوند.
تینا خندید و گفت: تو رو باید با هوادارای رامین هم آشنا کنم.
مانیا نیشخندی زد و گفت: چند سالی هست که عضله درست میکنم واسه همین روزا...
خندیدم و به بازو های ظریف ولی قدرتمندش نگاه کردم... همیشه دوست داشت همه بفهمند که ورزشکاره و به خاطر همین بدنش همیشه روی فرم بود... قد تا حدودی بلندش هم تاثیر زیادی روی خوشتیپیش داشت....
باز هم یادم اومد که چقدر دوست داشت پسر باشد... و از این فکر خندیدم و همون نگاه خندان رو به چشمان متعجب فرهاد کشوندم.
فرهاد خندون و متعجب کنار میز ایستاده بود و تک تک به چهره هامون دقیق میشد.
مرضیه گفت: سلام بر اولین خاطره ی دوره دبیرستان.
با حرف مرضیه همه به احترام اولین خاطرمون از جا بلند شدیم و به فرهاد سلام کردیم.
فرهاد قهقهه ای زد و گفت: چقدر شماها بزرگ شدید و با قیافه ی جدی تری گفت: راه گم کردین ؟ آره؟
به سپیدی موهای کنار گوش فرهاد خیره شدم و فکر کردم یعنی این همه سال گذشته...

نسيم شيراز
۲۵ تير ۱۳۹۲, ۱۲:۰۷ قبل از ظهر
اگه خوشتون اومده باشه و به من انرژی بدید زودتر میذارم این پست هارو.... :-2-40-:

شیطون خندیدیم... بی دغدغه مثل تمام روزهای نوجوونی... فرهاد خیره نگاهمون کرد و گفت: حرفمو پس گرفتم... اینجا رو گذاشتید روی سرتون... اصلا بزرگ نشدید و صندلی کنار دستش رو کنار میز کشید و همه نشستیم.
پسر نوجوون با اخم روی چهرش که معلوم بود مخاطبش مانیاست سینی آبمیوه رو روی میز گذاشت و سعی کرد در حضور فرهاد به مرتب ترین نوع ممکن بچینه.
فرهاد که حرکات پسر رو زیر نظر داشت بعد از رفتنش با خنده گفت: این چش بود.
مانیا خندید و با صدایی دو رگه گفت: یه خورده حساب با هم داشتیم این شکلی شده بود.
فرهاد ابرویی بالا انداخت و گفت: آهان پس هنوزم قلدرشون تویی.
مانیا نیشخندی زد و به فرهاد خیره شد.
فرهاد با حفظ لبخند گفت: خیلی سال بود ازتون خبری نبود... کجا بودید شماها؟
سپیده کمی از شیر موزش رو هورت کشید و گفت: راستی از سارا چه خبر؟
فرهاد کمی فکر کرد و گفت: آهان... همکلاسیتون رو میگید...
مرضیه با تعجب گفت : فراموشش کرده بودید؟
فرهاد خندید و گفت: یه سالی با هم دوست شدیم... ولی خب بعد یه سال دلشو زدم... همون سال با دختر خالم ازدواج کردم ... الانم دو تا شیطون داریم.
تینا پرسید: سارا چی شد؟
فرهاد سری تکون داد و گفت: راستش دلم نمیخواد ازش حرف بزنم... فقط یکی از دوستاش میگفت که انگار پلیس با یه نفر گرفتنشو عقدشون کردن... و با پوزخند گفت: البته به اجبار بوده... وگرنه به همونم میگفت تفاهم نداریم و بیخیالش میشد.
فرهاد که انگار اصلا دوست نداشت خاطراتش زنده بشن گفت: یه دختر دارم و یه پسر... شانس آوردم که با دختر خالم ازدواج کردم... ماهه این خانمِ ما...
از سرنوشت فرهاد دچار دوگانگی شده بودم، هم به خاطر احساس خوشبختیش خوشحال بودم و هم به خاطر این که بازم اون چیزی که من پیش بینی کرده بودم درست از آب در نیومده بود ناراحت شدم.
فرهاد از جاش بلند شد و گفت: خب فکر میکنم از این به بعد بیشتر ببینمتون... امروزم آب میوه هاتون به خاطر این لبخندهای سرزندتون مجانیه... برید خوش باشید.
تینا محجوبانه گفت: خب زودتر میگفتید با خیال راحت میخوردیم..
فرهاد برای چندمین بار قهقهه زد و از پله ها پایین رفت.
مانیا داد زد: داش فرهاد خیالت راحت باشه... از این به بعد دوباره پولدار میشی... و صدای فرهاد که با خنده می گفت: شماها منو از نون خوردن نندازید پولدار شدنم پیشکش...

نسيم شيراز
۲۵ تير ۱۳۹۲, ۰۴:۳۴ بعد از ظهر
بچه ها دوستتون دارم... مرسی که میخونید... فقط تنهام نذارید بیاید توی پروفایلم بگید روال داستان چطوره... دارم واسه اینکه شما دوست داشته باشید اینجا مینویسم ... پس حمایت یادتون نره لطفا:-2-40-:... اون مثبت و تشکر هم که دیگه ...:-2-27-:

بعد از نوشیدن آبمیوه ها سراغ کیوسک روزنامه فروشی هم رفتیم و مانیا با اشتیاق روزنامه خرید. پیرمرد که رابطه خوبی با مانیا داشت گفت: امروز دیر اومدی...
مانیا خندید و گفت: سید، این بچه ها رو یادته؟ دوستای قدیمین...
سید نگاه دقیقی بهمون انداخت و لبخند آشنایی زد ولی بعدش گفت: نه والا ... تو بگو دیشب چی خوردم... یادم نمیاد دختر...
مانیا پول روزنامه ها رو حساب کرد و گفت: آدمای مهمیم نیستن... بهتر که یادتون نیومد... یاعلی....
سپیده غر غر کنان گفت: این همه ازش مجله خریدم منو یادش نبود...
همه خندیدن و بعد از کمی گشت و گذار توی خیابون سپیده تک تکمون رو توی مسیر تاکسی خور پیاده کرد تا بریم خونه هامون.
هنوز از دیدن دوستای قدیمیم خوشحال بودم... هنوزم غرق لذت بودم که بالاخره جلوی در خونم رسیدم.
توی کیفم دنبال کلید گشتم، پیداش نمیکردم... شب بود و نگران به ابتدا و انتهای کوچه چشم دوختم و دوباره سعی کردم کلید رو پیدا کنم.
برای یه لحظه وا رفتم... یادم اومد کلید ها رو به نیما دادم... نیما هم اینقدر سرش شلوغ بود که مطمئن نبودم خونه من باشه... اونم نیما با اون همه حریم هایی که همیشه سعی میکرد حفظ کنه... چون محرم نبودیم فقط به اصرار من چند دقیقه وارد خونم می شد و تموم...
با شَک زنگ خونه رو زدم... دوباره و چند باره زنگ زدم و با عصبانیت کیفم رو به زمین کوبیدم... نیما خیلی بی فکر بود.
دوباره به انتها و ابتدای کوچه خیره شدم... نگاهم روی اتومبیلی که انتهای کوچه توی تاریکی پارک شده بود ثابت موند.
از همون اول اونجا بود و سایه ای که پشت فرمونش دیده بودم باعث شد دوباره سعی کنم کلیدی رو که از نبودش مطمئن بودم ، از تو کیفم پیدا کنم... نمیدونم چرا نگران شدم... حالا که کلید نداشتم حس بدتری داشتم...
چراغای ماشین روشن شد و واسه یه لحظه چشمام رو زد.
باید خونسرد می موندم.
گوشیم رو در آوردم تا شماره ی نیما رو بگیرم تا مشغول باشم.
ماشین حرکت کرد.
شماره ی نیما رو گرفتم
ماشین نزدیک تر شد
یک بوق... دو بوق...
اتومبیل کنار پام ترمز زد...
-الو نیما...
-جانم؟
در اتومبیل باز شد، بازم سعی کردم حرف بزنم... – نیما کلیدا...
سرم رو به شدت پایین گرفته بودم تا راننده بره ولی اون... کلیدایی که جلوی چشمام گرفته شد باعث شد با شک و ترس سرم رو بالا بگیرم و چشم بدوزم به چشمای جدی نیما...
اونقدر ترسیده بودم که بی اراده دستم بالا رفت و توی صورت نیما فرود اومد...
از جاش تکون نخورد، حتی صورتش مثل توی فیلم ها بر نگشت... فقط لبخندش پررنگ شد و گفت: هر چه از دوست رسد نیکوست... عیبی نداره ، میذارم به حسابت...
عصبانی بودم و ناراحت... چرا زدم توی صورتش... چرا داد نزد از سیلی بی جهتی که خورده بود... شاید فهمیده بود تا چه حد ترسیدم...

نسيم شيراز
۲۶ تير ۱۳۹۲, ۱۱:۰۱ بعد از ظهر
:-2-40-::-2-40-: توی 48 ساعت فقط 3 ساعت خوابیده بودم و امروز ظهر که زودتر کارم تموم شد از ساعت 1 تا 6 حسابی خوابیدم و الانم فکر میکنم دارم خواب میبینم که پست جدید گذاشتم... یا افطار کردم... گیج گیجم :-2-27-:
نمیتونستم حرف بزنم، کلید رو از دستش چنگ زدم... چند بار سعی کردم در رو با فشار دادن کلید باز کنم ولی کلید سر ناسازگاری داشت و اصلا واسه رفتن توی قفل همکاری نمیکرد.
نیما آروم بود... چرا نمیرفت، مگه حال منو نمیدید... دستش جلو اومد، کلید رو آروم از دستم بیرون کشید.... با عصبانیت توی چشمای خونسردش خیره شدم
– چی میخوای اینجا... برو دیگه؟
کلید رو توی جیبش گذاشت و گفت: بیا بریم توی ماشین یکم حرف بزنیم.
تازه یادِ ماشین افتادم ، حق داشتم متوجه ی نیما نشده باشم... با 206 خودش نیومده بود، به جاش یه سانتافه مشکی بود...
گفتم: با ماشین غریبه اومدی منو بترسونی؟
نیما: ماشین خودم بنزین تموم کرد ، ماشین دوستمه... وقتی کلید رو دادی و رفتی نتونستم برم سر کارم... میدونستم هر وقت برگردی کلیدی واسه خونه رفتن نداری... ولی تو اصلا حواست به من نبود که بخوای ماشینِ زیر پام روببینی...
من: رفتی ته کوچه قایم شدی تازه مدعی هم هستی؟
نیما فقط ابرویی بالا انداخت و سمت ماشین رفت: بیا سوار شو حرف بزنیم.
از حرف زدنای اینجوری خوشم نمیومد، میدونستم دوباره آخرش دعواست... خواستم نرم ولی کلید خونه رو هم نداشتم... بالاخره که باید حرف میزدم... برای موندن چند ساعتش توی کوچه هم مقصر خودم بودم ولی یه چیزی ته وجودم میگفت نباید کم بیارم...
مردد و ناراضی سوار سانتافه شدم و سعی کردم با تمام قدرتم در رو ببندم... هنوز هم عصبانی بودم.
نیما آروم و جدی سوار شد و ترمز دستی رو کشید و نیم نگاهی به من انداخت و گفت: دعوا نداریم... اخم نکن تا حرف بزنیم.
سرم رو عصبی به معنی باشه بالا پایین بردم و بند کیفم رو دور دستم پیچوندم.
نیما کوچه رو پیچید ، فرمون رو با یک دست کنترل میکرد و دست دیگش رو از شیشه ی پایین کشیده شده ماشین بیرون برده بود.
بازم زیر چشمی نگاهش کردم، موهای تقریبا کوتاه و مرتبش با وزش باد تکان میخورد و نگاهش بی حالت به روبرو یود.
منتظر نشسته و از سکوتی که بینمون بود خسته شدم، ولی نباید کم می آوردم... آدمی نبودم که شروع کننده باشم و نیما این رو خوب می دانست.
نیما: شام با دوستات بودی؟
سعی کردم نگاهش نکنم و آروم جوری که فقط جوابی داده باشم کلمه نه رو زمزمه کردم.
نیما هم نگاه نمی کرد و خیلی آروم تر از من زمزمه کرد: خوبه.
کنار رستوران همیشگی نگه داشت... میدونست که عاشق پاستا و پیتزام ، چیزی که هر وقت ناراحت هم بودم خوشحالم میکرد، ولی این دفعه چی شده بود که خوشحال نبودم... دیدن بچه ها من رو برده بود به سال های دور و دلم نمیخواست از اون حال بیرون بیام.
همیشه همینطور بودم، جنبه ی خاطره بازی نداشتم... خیلی زود توی نوستالژی های خودم غرق می شدم و فقط تنهایی و سکوت می تونست آرومم کنه.
بدون اینکه منتظرِ نیما بمونم وارد رستوران شدم... بوی سیر و پاستا که به مشامم خورد احساس کردم اون آبمیوه ای که خوردم حتی یه ذره روی کم اشتها شدنم تاثیر نذاشته.
نیما به فاصله کمی بعد از من وارد شد و به خاطر شلوغی سالن روی اولین صندلی که خالی شد نشستیم.
نیما میدونست وقتی اون رستوران میریم چی میخورم و چقدر خوشحال بودم مجبور به دیدن منو نیستم... سفارش پاستا کراتین پُر پنیر برای من و پیتزای بدون سوسیس و کالباس واسه خودش ،همراهِ یه پرس قارچ سوخاری ، تمام چیزی بود که از بوش هم لذت میبردم.
محو تماشای آدم های خوش اشتها بودم که نیما روبروم نشست و بی مقدمه پرسید: خوش گذشت؟
سعی کردم کنایه کلامش رو ندیده بگیرم و گفتم: آره ، خیلی خوب بود، تو کار ضبط رو چی کار کردی؟
نیما: هیچی دیگه به لطف تو توی کوچتون فقط انتظار کشیدم، چقدر هم دیر اومدید.
بچه ها دو تا رمان رو که جدیدا دارم میخونم و خودم دوستش دارم رو بهتون معرفی میکنم اگه دوست داشتید بخونید، مطمئنم خوشتون میاد... رمان از عشق بدم بدم بدم می آید و رمان حریری به رنگ آبان... به نظر من قشنگن...:-2-40-:

نسيم شيراز
۲۷ تير ۱۳۹۲, ۱۲:۵۴ قبل از ظهر
طوبی عزیز، ساغر جان ممنون به خاطر نظرتون:-2-40-:... بازم منتظرم که بگید...:-2-41-: دوستان دیگه نمیخواید بیاید بگید این رمان چطوره؟ :-2-30-::-2-30-:

روی صندلی کمی جا به جا شدم و گفتم: فکر نمیکردم منتظر بمونی... کلیدها رو هم کاملا فراموش کرده بودم.
نیما: خوبه...
ساکت شد، ساکت شدم... سرویس شاممون رو آوردن... عاشق نوشیدنی لیمو بودم... مارکش هم اصلا واسم مهم نبود، با دیدن نوشیدنی مثل بچه ها نیشم باز شد و شروع کردم به باز کردنش...
نیما خندید و گفت: چرا موقع باز کردن در بطری چشماتو میبندی؟
لبخند کم جونی زدم، نمیدونستم چرا... یه عادت قدیمی بود ،شاید میخواستم مطمئن شم هیچی از نوشیدنی توی چشمام نمیپره...
نیما که دید جوابش فقط یه لبخنده نوشیدنی خودش رو برداشت و گفت: غزل، تا کی باید بلاتکلیف بمونیم؟
میدونستم این شام یه دعوت الکی نیست، میخواست از حال خوشم سو استفاده کنه.
سعی کردم خودم رو بزنم به بیخیالی و خونسرد گفتم: هر وقت زمانش بشه.
نیما: ما 3 ساله با هم آشنا شدیم... دیگه کار از شناخت گذشته، من نه نامزدتم، نه شوهرتم، نه هیچی... از این سردر گمی خسته شدم.
باز هم خشک و بدون عصبانیت گفتم: من هنوز تصمیمی نگرفتم، وقتی خودمم مردد ام نمیتونم کمکی بهت بکنم.
میدونستم این حرفم با احساسی که چند سال پیش بهش نشون دادم مغایرت داره.
نیما: تو تغییر کردی.
من: هر آدمی هر لحظه ای که میگذره تغییر میکنه.
نیما: تو هنوزم به من علاقه داری؟
این تنها سوالی بود که جوابش رو مطمئن بودم و با همون اطمینان و هم بدون فکر گفتم: آره.
نیما سکوت کرد و فقط به چشمام خیره شد. سعی میکردم با خوردن حواسم رو از نگاهش پرت کنم... میدونستم از طرف خونوادش هم تحت فشاره، میدونستم داره اذیت می شه ولی آماده ی زندگی جدید نبودم.
نیما تیکه ی بزرگ پیتزا رو توی دهنش گذاشت و گفت: واست لقمه بگیرم یا خودت میخوری؟
مثل خیلی وقت ها که خودم رو میزدم به بیخیالی لبخند زدم و سعی کردم خستگیمو پنهون کنم... خودم میخورم.
نیما: روی ملودی کار کردی؟
از تغییر بحث استقبال کردم: آره ... ولی سازدهنیش جور در نمیاد... یه جوریه، به پیانویی که همراهشه نمیخوره... حالا فردا توی ضبط صداشو بالا بگیر ببینیم چطور میشه.
نیما باشه ی بدون اشتیاقی گفت و مشغول خوردن شد.
نیما صدای فوق العاده زیبایی داشت ولی به خاطر علاقش به آهنگسازی هیچ وقت خودش نخونده بود، حالا داشت به اصرار من برای اولین بار ترانه های من رو کار میکرد تا آهنگ هاشو واسه اولین بار با صدای خودش بده بازار...
شام توی سکوت و زیر نگاه های خیره نیما خورده شد.
به ماشین نرم و راحت برگشتم و بلافاصله کمربندم رو بستم.... دوست داشتم تا خونه راحت بخوابم. چشمام رو روی هم گذاشتم که نیما به حرف اومد.
-من دارم اذیت می شم.

نسيم شيراز
۲۷ تير ۱۳۹۲, ۰۲:۵۲ قبل از ظهر
واقعا من این همه سعی میکنم زود به زود پست بذارم، این قدر دوستتون دارم، از سر کار میام به جای نوشتن مطالبم میام رمان میذارم ، این رمان اونقدری ارزش نداره که بیاید بخونید و نظر بدید و تشکر و مثبت هدیه بدید...:-2-41-: :-2-28-::-2-28-: خب ناراحتم:-2-35-: ولی بازم دوستتون دارم زیاد... دوستایی که همراهمن از ته دل ممنونم:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

این اولین اعتراف نیما بود... بیخیال پرسیدم: از چی؟
نیما: از این که نمیدونم تو بالاخره مال من میشی یا نه... از این که همیشه روی آدمای اطرافت حساس باشم و احساس کنم اطرافیانت مهم تر از منن.... از این که... کمی مکث کرد و ادامه داد: این که این همه سال کنارتم و حتی نمیدونم لمس کردن دستات چه حسی داره.
خیلی صریح حرفشو گفته بود... باید چه جوابی بهش میدادم... خجالت میکشیدم ؟، ولی نکشیدم... فقط عصبانی شدم از اون همه حد و حریمی که بینمون گذاشته بود و حالا من رو مقصرش میدونست.
آدم مذهبی نبود ولی به شدت به اعتقاداتش پایبند بود. اعتقاداتی که هر حسی رو گناه میدونست... نمیدونم از کجا نشأت گرفته بود این همه احتیاطش... این که تا الان یه بار هم گوشه ی انگشتش به دستم نخورده بود تقصیر من نبود... نگاهم رو دوختم به دستش که روی دنده بود، شاید این بار توی این یه مورد من باید شروع کننده باشم، شاید بشکنه این دیواری که بینمون کشیده شده...
بی فکر دستم رو جلو بردم .... زیر چشمی به دستم که داشت به دست روی دندش نزدیک میشد نگاهی انداخت و خیلی زود دستش رو روی فرمون گذاشت.
داغ شدم از این همه تحقیر،.... عصبانی شدم از این همه رعایت کردنش... به نیم رخ جدیش خیره شدم... ماشین رو کناری کشید و ترمز زد... نفسشو داد بیرون و بدون این که نگام کنه گفت: درد من این نیست.
به قدری عصبانی بودم که جوابی ندادم....
نیما سمتم برگشت... دستش رو پشت صندلی من گذاشت و گفت: چرا نمیفهمی این همه صبر نکردم که اینطوری بخوای آرومم کنی...
باز هم سکوت کردم...
نیما: بفهم دختره ی لجباز...توی وضعیت الانمون با گرفتن دستات ، بغل کردنت ، بوسیدنت به هیچ جا نمیرسم... یه حس دائمیه که 3 ساله دارم خودمو زجر میدم تا تحمل کنم و گرفتار هوس و این واژه های مزخرف نشم، تا تو بخوای ، تا بخوای که برای همیشه مال هم باشیم... اون موقع حس کردنت واسم لذت بخش میشه. میفهمی این چیزا رو؟
عصبانی بودم، هنوزم فکر میکردم تحقیر شدم... داد زدم، کنترل فریادم سخت بود، - نه نمیفهممت... نمیفهمم این وسواس مسخره ای رو که داری... امروز و دیروز نیست، به قول خودت 3 ساله که داری تحمل میکنی... اصلا فکر کردی چیو؟ من اگه میخواستم برم تا الان رفته بودم.
نیما: غزل چرا نمیفهمی چی میگم؟
من: آره ، فقط تویی که میفهمی، خودخواه تر و بی احساس تر و پاستوریزه تر از تو ندیدم... فقط بلدی مثل دخترا به رابطه من با بقیه حسودی کنی... چرا کاری نمیکنی که بفهمم دوستم داری؟ چرا ریسک نمیکنی؟ هان؟
نیما نفسش را محکم و پر استرس بیرون داد و گفت: چون مثل بقیه،اولین چیزی که تو ذهنمه جسمت نیست!، دوستت ندارم؟ و کشیده تر پرسید: آره؟
جوابی ندادم، از تمام حرفام پشیمون شده بودم، تا اون لحظه نیما اینقدر مستقیم حرفی دراین باره نزده بود.
نیما صداش رو آروم تر کرد و گفت: چیه؟ چرا جوابمو نمیدی؟ چرا سرخ شدی؟ مگه ریسک نمیخواستی؟
عصبی بودم، زل زدم توی چشماش که سرخ شده بود، عصبانیتم یک دفعه فروکش کرد، نگاهش کردم و آهسته اسمش رو زمزمه کردم...
نیما صورتش رو نزدیک تر آورد و گفت: این همه سال دوست داشتنم رو نتونستم بهت ثابت کنم ؟ هان؟

نسيم شيراز
۲۷ تير ۱۳۹۲, ۰۳:۱۹ قبل از ظهر
تقدیم به نیلوفر آبی عزیزم:-2-40-:

نزدیک تر شد: چرا از همون اول نگفتی چجوری دوست داری ثابت بشه...
باز هم نزدیک تر شد، حالا مماس با صورتم بود... نزدیک، خیلی نزدیک، نفسش مستقیم میخورد توی صورتم، گر گرفتم، من اینو نمیخواستم... واقعا اینجوری نمیخواستم.
ولی عقب هم نرفتم، نخواستم سرم رو بچسبونم به شیشه و ازش بترسم.
متنفر بودم از دخترایی که مقابل یه مرد میترسن و سعی میکنن از روبرو شدن و جنگیدن فرار کنن... حالا باید ثابت میکردم که با بقیه فرق دارم.
توی فکرای خودم غرق بودم و بی توجه به نگاه خیره ی نیما که روی صورتم میچرخید به نترسیدن فکر میکردم، که یهو داد زد: میخوای؟
چی میخواستم؟ روی سوالش فکر کردم تا بفهمم چی میخوام... منظورش چی بود... فکر کردم.... نفهمیدم چشمام کی رفت روی تیشرت سورمه ای که پوشیده بود، که گفت: توی چشمام نگاه کن غزل...
برای این که متوجه ترسم نشه تمام قدرتمو ریختم توی چشمامو بهش خیره شدم... چند لحظه گذشت... چند لحظه کوتاه، با یه مکث طولانی ، نیما توی صورتم آهی کشید و خودش رو روی صندلیش ولو کرد... من نمیتونم غزل، نمیتونم قبل این که مطمئن شم اینقدر بهت نزدیک شم.
نذاشت حرفی بزنم، شیشه ماشین رو کامل پایین کشید و پاش رو روی پدال گاز فشرد... داشت فرار میکرد، میفهمیدم داره از احساسی که توی اون ماشین بین من و خودش پیش اومده فرار میکنه ...
سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و به خیابون خیره شدم... میدونستم نیما خیلی پاکه... میدونستم نباید بترسم... ولی چرا غمگین بودم... چرا نمیتونستم با این وسواس همیشگیش کنار بیام.
ترمز زد و کلید خونم رو روبروم گرفت و فقط گفت: مراقب خودت باش.
پیاده شدم و سعی کردم هیچ حرفی نزنم، هنوزم توی بُهت بودم.... اینبار کلید راحت درون قفل چرخید و خیلی زود وارد حیاط بزرگ شدم و در رو بستم.
صدای حرکت شدید اتومبیل یعنی «نیما رفت».
چقدر حیاط خونه پدری واسم بزرگ تر از همیشه به چشم میومد، شاید باید زودتر به حرف نیما گوش میکردم و خونه رو برای فروش میذاشتم... اون خونه واسه ی من زیادی بزرگ بود، حالا که قرارم با دوستام تموم شده بود باید به یه آپارتمان جمع و جور میرفتم.
نمیدونم چرا اون لحظه دوست داشتم به فروش خونه فکر کنم تا حسی که از نفس نیما روی صورتم ، گیجم کرده بود رو فراموش کنم.

نسيم شيراز
۲۷ تير ۱۳۹۲, ۰۷:۱۹ بعد از ظهر
اینم پست طولانی قبل از افطار... رمان چطور داره پیش میره؟... کدوم شخصیت رو بیشتر دوست دارید؟ راستی عکس پروفایلمو عوض کردم بهتره ؟:-2-40-:

یک هفته ای از اون شب گذشت... تموم اون یه هفته نه نیما حالی از من پرسید و نه من دوست داشتم ببینمش.
یه ترس عجیب و غریب، شاید هم خجالت عجیب و غریب از برخورد دوبارمون داشتم.
تموم اون یه هفته بودن با دوستام تونسته بود جای خالی نیما رو پر کنه و من از این دلتنگ نشدن میترسیدم... نگران بودم که نکنه فقط از روی تنهایی بهش وابسته شده بودم.
از اون شب هر عصر تیم 5 نفرمون دور هم جمع می شدیم و از کنار هم بودن لذت میبردیم.
مهسا دختر کوچولوی مرضیه اونقدر با نمک و شیرین بود که به تنهایی میتونست ساعت ها توجه هممون رو به خودش جلب کنه تا از دور هم بودن خسته نشیم.
مرضیه روز به روز روحیه ی سابقش رو به دست می آورد و به اصرار ما تصمیم داشت همون سال توی کنکور شرکت کنه...
سپیده بیشتر درگیر پروژه ی جدیدش که اولین فیلم سینماییش هم محسوب میشد بود،
تینا و همسرش رامین بیشتر توی جمع حضور داشتند و به همین خاطر رامین مثل نیما برای جمع غریبه محسوب نمیشد و معمولا آخر شب جزء ثابت گروهمون شده بود و همین ارتباط دوستانه باعث شد برای پروژه ی جدیدی که قصد شروع کردنش رو داشت آهنگسازیش رو به من بسپره و من از این اتفاق روحیه مضاعفی گرفته بودم.
تینا و رامین به شدت به مهسا کوچولوی مرضیه محبت میکردن و رامین شده بود انگیزه ی قهقهه زدن مهسا ... و این میل و اشتیاق رامین به بچه از نگاه هیچ کدوممون پنهون نبود.
مانیا هم تمرینات جدیدشون شروع شده بود و کم تر توی جمع میومد و سعی میکرد بیشتر روی تمریناتش تمرکز کنه.
کنار مرضیه نشسته بودم و سوپ رو آروم به دهان مهسا فرو میبردم که زنگ خونه ی مرضیه زده شد، رامین و تینا بعد از من اولین مهمونای مرضیه بودن.
رامین به محض نشستن مهسا رو در آغوشش گرفت و از تینا خواست واسه غذا دادن بهش کمک کنه.
واسه غذا دادن به مهسا، زن و شوهر خونه رو روی سرشون گذاشته بودن، مهسا هم با ذوق سوپ رو به دهانش فرو میبرد.
خندیدم و رو به مهسا گفتم: شیطون این سوپ همونیه که من بهت می دادم... و رو به مرضیه ادامه دادم... ببین از دست من چجوری میخورد و از دست این زن و شوهر چجوری...
رامین ریز خندید و گفت: بچه خب خیلی باهوشه ، میدونه با کی چجوری برخورد کنه.
رامین همیشه همین قدر راحت حرف میزد، اونقدری که اصلا فکر نمیکردیم فقط یه هفتست میشناسمش...
کنار تینا نشستم که رامین لبخندش رو جمع کرد و گفت: از فردا دیگه مرخصی تمومه و باید برگردم سر پروژه ی جدید... دلم واسه این خانوم کوچولو تنگ میشه.
مهسا هاج و واج به رامین و قاشقی که کمی دورتر از دهانش نگه داشته بود نگاه میکرد.
تینا سعی کرد بخنده و با حفظ حالتش گفت: بسه تو هم... اون قاشق رو بذار دهن بچه منتظره.
رامین با لبخند قاشق رو به دهن مهسا فرو برد و خندید.
چقدر بی تعارف حرف میزد و میخندید... همین راحت بودنش باعث راحت بودن جمع و تینا شده بود.
دوباره زنگ خونه زده شد.
مرضیه با صدای بلند میگفت: اون توپتو بذار همونجا... با خودت نمیاری توی خونم.
تینا صورتش رو کج و معوج کرد و گفت: مانیا.
مانیا در حالی که به غر غر های مرضیه میخندید وارد خونه شد و به همه دست داد و گاز آرومی از لپ های مهسا گرفت و روی مبل ولو شد.
با این که خودش میگفت آروم گاز گرفته، ولی رد دندوناش روی لپ های گل انداخته مهسا کاملا مشخص بود و همین هم صدای مرضیه و رامین رو هم زمان با هم بلند کرد..
-چی کار میکنی بچه رو...
مانیا نگاه پر از تعجب به مرضیه و بعد هم به رامین انداخت و رو به تینا به خنده گفت: معذرت میخوام... بچه سوسوله ... وگرنه آروم گازش گرفتم.
رامین که احساس میکرد مانیا با منظور حرفش رو رو به تینا گفته از جاش بلند شد و گفت: خیلی خب... من دیگه میرم.
مرضیه حرفی نزد... تینا با لبخند به رامین نگاه میکرد و من برای جمع کردن کنایه مانیا از جا بلند شدم و گفتم: کجا؟ شما که تازه اومدید.
رامین سوییچش رو از روی میز برداشت و گفت : قرار هم نبود زیاد بمونم... فقط اومدم این خانوم کوچولو رو ببینم و تینا رو هم برسونم. خب دیگه مراقب همدیگه باشید ... خدافظ.
تینا تا دم در رامین رو همراهی کرد و من از فرصت استفاده کردم و چشم غره ای نثار مانیا کردم که با خنده ی بیخیالش مواجه شدم.
تینا کنار مهسا نشست و گفت: میدونی منو عمو رامین چقدر دوستت داریم؟
مرضیه با نگاهی مهربون در حالی که شربت آب پرتقال رو تعارف میکرد به تینا خیره شده بود.
مهسا لباش رو به نشانه فکر کردن جمع کرد و یهو دستش رو تا جایی که میتونست باز کرد و گفت: اینقدر ...
تینا با ذوق مهسا رو توی آغوشش فرو برد و قهقهه زد.
صدای زنگ خونه با زنگ اس ام اس من یکی شد.
مرضیه در رو باز کرد و سپیده خندون وارد خونه شد.
سگرمه های من از دیدن اسم نیما روی صفحه گوشیم توی هم رفت که سپیده گفت: علیک سلام خانوم اخمو... چته تو؟
سر بلند کردم و زیر نگاه خیره ی بچه ها لبخند سختی زدم و گفتم: هیچی بابا ، پیام تبلیغاتیه... حواسم رو پرت کرد.
و درحالی که سپیده رو توی آغوش میگرفتم گفتم: سوپر استار باالاخره وقتت آزاد شد؟
سپیده شربت رو از دست مانیا قاپید و گفت: امروز دیگه تا شب با من کاری نداشتن... نزدیک اذان صبح کارم شروع میشه...
مرضیه با تحسین به سپیده خیره شد وگفت: بچه ها میگم بیاید بریم پشت صحنشون واسش حلقه گل هم ببریم بندازیم توی گردنش فکر نکنن بی کس و کاره...
خندیدم... جمع هم خندید، سپیده اخم مصنوعی کرد و گفت: دیوونه با این پیشنهادت...، بگو میخوای رسما آبروی منو ببرید دیگه.
مرضیه در حالی که به آشپزخونه میرفت ریز خندید.
صبحت ها گل انداخته بود و من از فرصت استفاده کردم تا پیام نیما رو بخونم.
سلام دخترم... خوش میگذره بی ما؟ امشب واسه شام افتخار میدی؟ من هوس سفره خونه رفتن کردم.
سعی کردم بدون دلخوری جواب مسیجش رو بدم... –سلام جناب... فعلاً که خونه مرضیه دوستمم... حالا اگه برنامم خالی شد خبر میدم.
منتظر پیام توبیخ گرش بودم ولی با تعجب محتوای پیام دومش این بود... – باشه عزیز من.... خوش بگذره بهت... من استودیو هستم.... کارت تموم شد خبرم کن.
بی اراده از این تغییر حالتش لبخند زدم.

نسيم شيراز
۲۷ تير ۱۳۹۲, ۱۱:۱۳ بعد از ظهر
:-2-40-::-2-40-: نمیخواید نظر بدید؟
شب وقتی همه رفتن اس ام اس زدم به نیما که اگه بیکاره بیاد دنبالم.
نیما یه شکل لبخند فرستاد و نوشت: آدرس بده خانوم... زودتر از اینا چشم به راه پیام بودم.
نیما به این شکلکای گوشی اعتقاد نداشت ولی میدونست که من عاشق این شکلکای بامزم و بیشتر وقتایی که حالم خوشه از این به قول نیما لوس بازیا میفرستم... آدرس رو تایپ کردم و یه شکلک زبون درازی هم واسش فرستادم... یهو توی ذهنم گفتم: مثل بچه ها از آشتی کردن ذوق کردم.
نیما شکل قلب فرستاد و من... چیزی ته دلمو قلقلک داد.
مانیا که داشت کولشو برای رفتن میبست گفت: مرضیه بعضیا چشونه نیششون بازه...
تازه فهمیدم نیشم زیادی بازه... بیشتر خندیدم و گفتم: سرت تو کار خودت باشه...
مانیا نیشخندی زد و گفت: آره دیگه... داره عادی میشه سرم به کار خودم باشه.
تا خواستم چیزی بگم مرضیه با نگاهی ظنین به مانیا خیره شد و گفت: تو چته؟ چرا همش رجز میخونی؟
مانیا بینیش رو نمایشی بالا کشید و گفت: بابا من حرف زدنم اینجوریه... چه گیری دادید به رفتار من... و رو به من ادامه داد: امشب چی کاره ای؟
خندیدم و گفتم: شام بیرون با جناب نامزد آینده...
مانیا چشماشو ریز کرد و گفت: خب چه عیبی داره دوستتم همراهت بیاد؟
مرضیه پا در میونی کرد و گفت: چی میگی تو؟ اینا مثل رامین و تینا نیستن که از دیدن هم سیراب باشن... دو تا جوون دارن میرن بیرون تو چرا آویزون میشی؟
در مقابل حرفای مرضیه سر تکون دادم و گفتم: بله... راست میگه... بعد یه هفته که قیافه های شما رو تحمل کردم دارم میرم عشق و حال اگه گذاشتی...
مانیا دهن منو کج کرد و گفت: عشق و حال... غلط میکنی... میام که دست از پا خطا نکنی...
به عشق و حالی که گفته بودم خندیدم... قیافه ی نیما جلوی چشمم اومد ... چقدم که اهل عشق و حال بود...
صدای شیطون مانیا منو از فکرم گرفت: بهت بگما، منم میام... به اون پسره هم بگو میام که منو دید نگرخه...
صدای اعتراض آمیز مرضیه دوباره اومد: نگرخه چیه دختر، این چه طرز حرف زدنه...
مانیا اخمی کرد و گفت: ای بابا خانوم وکیل مثل پیرزنا حرف نزن دیگه ... مگه چی گفتم؟
مرضیه، گونه ی مهسا رو که روی مبل خواب رفته بود بوسید و گفت: من پیرزن، ... تو چرا لات شدی؟
مانیا برو بابایی نثار مرضیه کرد و دوباره رو به من گفت: بگی بهش ها... من امشب آویزونتونم... اصلا فکر کن بچتونو داری میبری ددر...
پر اخم نگاش کردم و گفتم: تو بیخود کردی... توی هرکول بچه ی من باشی... عمرا با نیما ازدواج نمیکنم...
مانیا: مگه من چمه؟
من: چت نیست... یه کاره...
صدای زنگ موبایلم یعنی نیما اومد... سریع شالمو برداشتم و گفتم: مانیا تو هم خیلی اینجا نمون... اینقدر پر سرو صدایی که مهسا رو بیدار می کنی.
مانیا شالش رو روی موهای 2 سانتیش گذاشت و گفت: من میام.
با التماس به مرضیه نگاه کردم و اسمشو کش دار صدا کردم.
مرضیه خندید و گفت: من از پس این دختره بر نمیام... خودتون میدونید.
مانیا کفشای طرح اسپورتش رو پوشید و کوله اش رو روی دوشش جا به جا کرد و گفت: بریم مامانی...
خندیدم و از مرضیه خداحافظی کردم... به چشمای شیطون مانیا نگاه کردم و برای صدمین بار توی ذهنم این جمله رو مرور کردم که« چقدر این دختر رو دوست دارم.»

نسيم شيراز
۲۸ تير ۱۳۹۲, ۱۲:۴۱ قبل از ظهر
دوستان دوستتون دارم...:-2-40-:

نیما با دیدن من از ماشین پیاده شد و با لبخند آشکاری به من خیره شد.
تازه فهمیدم چقدر به بودنش عادت کردم و فورا به خودم نهیب زدم فقط عادت ... و جدی تر فکر کردم واقععا فقط عادت؟
-بریم دیگه منتظره...
با صدای مانیا تازه به خودم اومدم ...بازم بدون توجه به مکان رفته بودم توی فکر...
تازه متوجه نگاه متعجب نیما روی مانیا شدم.
شانه بالا انداختم و گفتم: التماس کردم تنهامون بذاره ولی میخواد بیاد.
مانیا تا جایی که تونست نیشش رو باز کرد و گفت: به هر حال هر پدر و مادری یه وظایفی در قبال بچه هاشون دارن.
مانیا این رو گفت و با همون نیش باز در صندلی عقب ماشین جای گرفت.
نیما اینبار با دهن باز به مانیا و بعد من خیره شد... دلم ضعف رفت واسه این حیرتش.... واقعا شوکه شده بود، این پسر پاستوریزه چه میدونست با چه اعجوبه ای طرفه...
خندیدم و گفتم: هرکول به من و تو میگه مامان ، بابا... بریم نیما... بندازیش بیرون هم باز پیداش میشه... امشب بپا داریم.
فکر میکردم نیما اخم کنه، بره توی خودش و سکوت کنه... میدونستم با نفر سوم اونم غریبه مشکل داره...
ولی نیما لبخند زد و گفت: پس بیا دخترمونو بچرخونیم دلش باز شه...
چقدر لذت داشت نیما رو بی قید و بدون اصول خودش دیدن...
مانیا بوسی واسه من فرستاد و گفت: آ قربون بابای خودم...
نیما این دفعه لبخندش رو پررنگ تر کرد و با صدای بلند خندید.
مانیا شیرین زبونی میکرد و اینبار من حیرت زده به نیما خیره شده بودم.
نیما کمربندشو بست و من تازه یادم اومد که باید سوار ماشین شم.
نشستم و از آینه بغل به مانیا نگاه کردم... رنگ نگاهش تغییر کرده بود ، دیگه چشماش پر از شیطنت نبود، سنگینی نگاهم رو انگار حس کرد که نگاهش رو از شیشه گرفت و مات به من خیره شد و لبخند کمرنگی زد.
چرا این دختر اینجوری بود، از اولی که باهاش دوست شدم می دونستم یه چیزی توی زندگیش میگذره، ولی چرا حرفی نمیزد.
با نگاهم ازش پرسیدم چی شده؟
لبخندش پررنگ شد و دوباره به خیابون خیره شد.
نیما باهوش بود، اینقدری که مطمئن بودم متوجه سکوت یه دفعه ای توی ماشین شده بود و منتظر بودم که با نگاهش ازم بازخواست کنه...
ولی نیما صدای موزیک رو بالا برد و گفت: خب این دختر ناخواسته ی ما با غذاهای سفره خونه که مشکلی نداره؟
مانیا با همون صدای دو رگش گفت: نه ، پدر جان... شوما کوفت بده... ما از اون دختر بد اداها نیستیم، همه چی میل میکنیم.
نیما پاش رو روی پدال گاز فشرد و گفت: خب پس پیش به سوی شام... با یکم هیجان چطورید؟
مانیا خودش رو کشید وسط و سرش رو از بین صندلی ها آورد جلو و گفت: اوه... عالیه.
نیما مقابل نگاه بهت زده ی من اتومبیل ها رو یکی بعد از دیگری طی میکرد... این همون نیمای قانون مند بود؟ این نیما ، واقعا نیمای من بود...
نیما مقابل نگاه حیرت زدم صدای موسیقی رو بالاتر برد.
یکی از آهنگ هایی که خودش ساخته بود.
مانیا دستش رو توی دهنش برده بود و سوت میزد و من سعی کردم فراموش کنم نیما تغییر کرده و حسابی در مقابل هیجان ایجاد شده خندیدم.

نسيم شيراز
۲۸ تير ۱۳۹۲, ۰۲:۵۲ قبل از ظهر
اینم پست قبل سحر.... من میرم سحری میل کنم... دوستتون دارم... التماس دعا... صفحه نقد رو راه انداختم... فراموشم نکنید... :-2-40-: نظرتون درباره آواتار یادتون نره:-2-41-:

نزدیک سفره خونه نیما با دیدن پارکینگ با همون سرعتی که داشت وارد پارکینگ شد و من واقعا از نوع ورودش ترسیدم و با همون ترس فریاد زدم: اگه یه نفر ورودی بود چی؟ چرا بی فکر پیچیدی؟
نیما لبخند کمرنگی زد و گفت: فکر کردم از هیجان خوشت میاد...
مانیا با پشت دستش رو به آرومی روی گونم کشید و گفت: مامان جونـــــــــــم ترسیدی؟
خیره به مانیا نگاه کردم و گفتم: دستتو بکش دخترم.
نیما نیم نگاهی به مانیا انداخت و نگاهش رو به من دوخت.
حس میکردم حرکت مانیا دوباره حسادتش رو بیدار کرده... نیما لبخند زد و از اتومبیل پیاده شد... چرا نمیفهمیدم چی توی مغزش میگذره... یعنی این یک هفته حسابی درگیرش کرده...
مانیا زودتر از من پیاده شد و کنار نیما ایستاد، تا به حال فکر نمیکردم مانیا قدش بلند باشه... حالا که کنار نیما ایستاده بود و تا نزدیک شانه های نیما بود متوجه قدش شدم.
پیاده شدم و گفتم: مانیا خوشتیپی ها...
مانیا : چاکریم عزیزم.
نیما کمی از مانیا فاصله گرفت و با نگاهی گذرا براندازش کرد و رو به من گفت: چیه قدش اینقدر بلنده... اصلا با این قد بلند چجوری فوتسال بازی میکنی؟
واقعا تعجب کردم.... نیما هیچ وقت به این واضحی در مورد دختری قضاوت نمیکرد.
مانیا بی خیال تعجب من، خندید و گفت: به سختی... مردم تا به این مربیای دهن بین ثابت کردم بیشتر از اون چیزی که خوندید فکر کنید... هلاک شدم تا بهشون ثابت کردم قد بلندم تاثیر بدی توی بازیم نمیذاره...
نیما : خوبه.
نیما که انگار یه دفعه متوجه شده بود من هنوز کنار ماشین ایستادم پرسش گر نگاه مکرد و گفت: نمیخوای بیای؟
با حرص نگاهش کردم و گفتم: تو و مانیا سرتونو انداختید پایین در مورد هم نظر میدید میرید... تازه یادت افتاده من هستم.
نیما گوشه ی لبش رو گزید، هر وقت خجالت می کشید اینکار رو میکرد، وقتی این حرکتش رو دیدم نفس راحتی کشیدم که حداقل در این حد تغییر نکرده.
به جای نیما، مانیا گفت: نشنیدی مگه دخترا بابایی هستن.
بعد به سمتم اومد دستم رو گرفت و گفت: بیا مامان حسود.
ناراحت گفتم: بسه دیگه... اینقدر نگو مامان.
مانیا زیر چشمی نگاهم کرد و پر شیطنت لبخند ریزی زد... خندیدم... بازم این دختر شیطون رو دوست داشتم...

نسيم شيراز
۲۸ تير ۱۳۹۲, ۰۴:۱۷ قبل از ظهر
اینم پست طولانی بعد از اذان صبح... دوستتون دارم... تا فردا...:-2-40-:

وارد سفره خونه شدیم... نیما به گوشه ای اشاره کرد و گفت: اینم دنج ترین جای ممکن... بریم روی اون تخت بشینیم.
من و مانیا سمت تختی که با قالیچه ی قرمز رنگی تزیین شده بود رفتیم، مانیا خیلی زود کفشش رو در آورد و از تخت بالا رفت ، همون وسط تخت نشست و به پشتی قالیچه ای تکیه داد.
با اخمی ساختگی نگاش کردم و گفتم : کم تر خودت رو تحویل بگیر... چه رفته اون بالا هم نشسته..
مانیا کوله اش رو کناری گذاشت و گفت: این تخت خیلی بزرگه واسه تو هم جا هست چاقالو بیا بشین.
یه نگاه به خودم انداختم و فکر کردم با 50 کیلو وزن چطوری میتونم چاق باشم... من جز قشر لاغر محسوب میشدم، همین فکرم رو بهش گفتم.
مانیا خندید و گفت: باشه بابا خوشتیپی حالا بیا پیش خودم بشین.
ابرویی بالا انداختم و نگاهی کلی به سفره خونه انداختم. خیلی شلوغ نبود، انگار ذائقه ملت هم مثل من سمت فست فود بود...
بیشتر اون هایی که اومده بودن هم بیشتر زوج های جوون یا شایدم مثل من و نیما فقط شبیه زوج های جوون بودن.
به هر حال جای دنجی بود و غیر از این هم انتظاری نمیرفت.
یه گروه موسیقی شامل تار و تنبک و سنتور هم اونجا بودن... با این اوصاف شب، شب نیما بود با این موسیقی سنتی که مشغول کوک کردن سازشون بودن.
نیما در حالی که منو رو به من میداد گفت: چرا نمیشینی؟ و با لبخند ادامه داد: میبینی به موقع اومدیم، تازه میخوان موسیقیشون رو شروع کنن.
من: بله دیگه... شما هم که عشق دادار دودور...
مانیا که تا اون لحظه بی حرف ما رو نگاه میکرد منو رو از دستم کشید و گفت: بده به من بابا دلم ضعف رفت.
نیما با ابروهای بالا رفته به مانیا خیره شد و آروم خطاب به من گفت: این دخترت کم شیطون نیست ها...
مانیا نیم نگاهی بهمون انداخت و گفت: شنیدم.
نیما با صدایی واضح خندید و باز هم من متعجب به خوش خلق بودن نیما خیره شدم.
توی فکر خوش اخلاق شدن نیما بودم که دستم سمت میز کشیده شد... خیره به نیما نگاه کردم که جفت دستاش رو بالا آورد و نشون داد که دست اون نیست... همه ی این ها در کسری از ثانیه اتفاق افتاد.
خیلی زود نگاهم رفت سمت مانیا که دست منو محکم توی دستش گرفته بود.
کفشام رو بیرون کشیدم و با فاصله کمی از مانیا نشستم.
نیما هم با فاصله محسوسی از هر دوی ما همان ورودی تخت نشست.
مانیا نگاهی به من و نیما انداخت و بی فکر گفت: مطمئنید قراره ازدواج کنید؟
چهره ی نیما حیرت زده و جدی شد.
با خودم گفتم چه عجب امشب بالاخره جدی شد.
با آرامش رو به مانیا گفتم: چطور؟
مانیا در حالی که خودش رو مشغول خوندن منو نشون میداد نگاه سریعی به من و نیما انداخت و گفت: خب این همه فاصله دلیلی نداره... و منو رو بست و ادامه داد: میرزا قاسمی الان میچسبه و خیلی جدی به نیما خیره شد.
انگار مسابقه جدی شدن گذاشته بودن... صدای سنتور نیما رو زودتر از مانیا از اون حال بیرون کشید و به گروه خیره شد.
چشم غره ای به مانیا رفتم و گفتم: نیما برو سنتور بزن.
نیما نگاه بی حالتش رو به من دوخت و گفت: شاید بعد شام رفتم و ادامه داد من کشک بادمجون میخورم تو چی؟
نگاه سرسری به منو انداختم و گفتم: کوفته.
نیما با چشمان باز نگاهم کرد – مطمئنی کوفته میخوری؟ تو که دوست نداشتی؟
من: نمیدونم،یهو دلم خواست...
نیما باشه ای گفت و سمت صندوق رفت.
نگاهم به مانیا خیره بود و اون خیلی زود فهمید که باید توضیح بده.
مانیا: باشه بابا... به من ربطی نداشت، ولی خب عجیب بود.
من: اگه به تو ربطی نداشت پس نباید دهن بزرگتو باز میکردی...
خندیدم... چاقالو گفتنشو تلافی کرده بودم.
مانیا نیشش طبق معمول باز شد و گفت: کجای دهن من بزرگه؟ هان؟
صدای نیما ادامه ی کل کلمون رو قطع کرد: داشتید در مورد بزرگی دهن مانیا حرف میزدید؟
مانیا بیشتر خندید و کش دار گفت: بابا دلت میاد به دخترت اینو بگی...
نیما برای چندمین بار اون شب بلند خندید.
شام میون کل کل های هر سه مون خورده شد و بعد از شام نیما سمت گروه موسیقی رفت و چند دقیقه ی بعد سرپرست گروه با میکروفونش گفت: خوشحالم که یکی از مهمانان امشب سفره خونه قصد دارن با دف ما رو همراهی کنن.
نیما رو به من و مانیا لبخند گرمی زد و روی تخت گروه نشست .
نگاه های همان تعداد کم هم روی نیما چرخید... پر از غرور شدم که نیما زدن سازهای زیادی رو بلد بود.
نیما اول با تک نوازی شروع کرد که باعث تشویق جمعیت شد و بعد همراه گروه ترانه ی ای مه من استاد شجریان رو زدند.
چقدر حس و حال نیما رو موقع نواختن موسیقی دوست داشتم.
نگاهم به نگاه جدی مانیا افتاد... به نیما خیره شده بود، متوجه نگاهم شد ولی بی لبخند گفت: خوبه... انتخابت خوبه.
با این تحسین خشک باید خوشحال میشدم؟...

نسيم شيراز
۲۹ تير ۱۳۹۲, ۰۲:۵۲ قبل از ظهر
حال خوبی نداشتم پست خیلی دیر شد... بچه ها چرا نظر نمیدید... چرا نقد نمیکنید؟ واستون مهم نیست؟ انتظار دارم ازتون :-2-39-:

سه ماه به سرعت گذشت... رابطه ها مون شکل خانوادگی گرفته بود، رامین به شدت به کارهای نیما علاقه مند شده بود و برای پروژه ی بزرگ تلویزیونیش ، آهنگسازیش رو به من و نیما سپرده بود.
قرار شد کار ضبط ترانه ها رو هم زودتر انجام بدیم تا همزمان با پخش سریال و معرفی نیما به عنوان خواننده ، سی دی ها رو همون موقع روونه ی بازار کنیم.
سپیده به شدت سرگرم بازی در سریال بود و پیشنهاد خوب دیگه ای هم داشت، ولی جالب بود که به قول خودش از خیر دیدن ارازل نمیگذشت.
مرضیه مدام از برخورد خوب سپیده تعریف میکرد و می گفت: این دختر با این که اینقدر معروف شده ولی پیش ما همون سپیده ی سابقه... واقعا خوشم میاد ازش..
مرضیه راست می گفت، سپیده از هر فرصتی برای بودن با دوستای قدیمیش استفاده میکرد، یه بار که مهمونی خونه ی من بود با چشمای قرمز شده از خواب اومد و یه سر زد و رفت.
مرضیه هم مرحله اول کنکور مجاز شده بود و منتظر نتایج دور دوم بود... هر چند به قول خودش رتبش اینقدر بد بود که به پیام نور هم امید نداشت.
بهش پیشنهاد رشته های دیگه رو هم داده بودیم که به شدت مخالفت میکرد و فقط دنبال تحقق آرزوش بود.
مهسا شیطون تر شده بود و به قول مرضیه با حضور تینا و رامین بلبل زبون تر هم شده بود.
مهسا بدجور به رامین و تینا عادت کرده بود و طی هفته های اخیر هم بیشتر از این که پیش مامانش باشه پیش اون دو تا بود و با لهجه ی شیرینش کش دار اسم رامین و تینا رو با پسوند جون صدا میکرد و رامین هم مثل خودش جوابشو میداد.
مانیا هم با همون شیطنت و فعال بودن یه عالمه آدمک درونش، پای ثابت محفل بود و البته اونم مثل سپیده سرش شلوغ بود و مدام توی مهمونی ها از فوتبال و تیم و مربی که حسابی کفریش کرده بود حرف میزد.
نیما توی این جمع کم تر از قبل احساس غریبی میکرد و به خاطر راحت برخورد کردن مانیا با اون از همه صمیمی تر شده بود و من خوشحال بودم که بالاخره نیما یه گروه از اطرافیان من رو به عنوان دوستاش پذیرفت.
البته این گوشه گیری در برابر دوستان خودش هم بود، من فقط یه دونه از دوستاش رو میشناختم که به خاطر هیچی بودن رابطه منو نیما خیلی با دوستش هم آشنا نبود.
نیما اصرار داشت رابطه مون به عنوان دوست مطرح نشه و من اصرار داشتم که رابطمون به عنوان نامزد یا همسر عنوان نشه... همه ی این ها باعث شده دوستامون هم ندونن ما رو با چه عنوانی به هم ربط بدن...
شاید نداشتن همه ی این عناوین به خاطر یه لجبازی قدیمی بود، وگرنه خوب یادمه که توی جلسه اول با بچه ها نیما رو به عنوان همسر آینده معرفی کردم... ولی تموم شد... اون اولین بار و تا الان آخرین بار بود.
از خونه ی تینا و رامین میرفتیم خونه، طبق معمول مانیا آویزون ما بود و اول اونو رسوندیم.
البته همیشه سر یه خیابون توی ولیعصر پیاده می شد و منتظر می موند تا ما حرکت کنیم و بریم، درست مثل قدیما که نمیذاشت کسی به حریم خصوصیش وارد شه.
نیما دستش رو بیرون از شیشه گذاشت و خنکای روزهای آخر شهریور رو روی صورتش مهمون میکرد.
توی ماشین سکوت بود، حتی خبری از موسیقی هم نبود، من هم سکوت رو اون لحظه ترجیح می دادم که صدای نیما من رو به خودم آورد...
نیما: غزل؟
من: جانم؟
نیما: مانیا مشکلی داره؟
منگ نگاش کردم... سابقه نداشت نیما درباره زندگی کسی کنجکاوی کنه... دوباره نگاهمو به روبرو دوختم و گفتم: حس میکنم یه چیزی هست ولی از وقتی یادم میاد نذاشته کسی از وارد دلش بشه.
نیما: تو از بقیه باهاش صمیمی تری؟
خندیدم و گفتم: خیلی دوستش دارم.
نیما لبخندی زد و گفت: اونم تو رو خیلی دوست داره...
لبخند تلخی زدم و دوباره یاد دوران دبیرستان افتادم، همیشه از هم دیگه حمایت میکردیم حتی در مقابل بقیه بچه های گروه... چقدر واسه هم رویا بافتیم، توی عالم بچگی چه حرفای مسخره و خنده داری میزدیم.
سنگینی نگاه نیما رو روی خودم حس کردم ، با همون لبخند نگاش کردم، با لبخند محوی به من خبره شده بود... میدونستم میخواد یه حرفی بزنه... نگام ثابت موند روی مردمک چشماش... لبخندش کمی بیشتر شد و چیزی شبیه به چه دوست داشتنی زمزمه کرد و دوباره نگاهش رو به خیابون منتهی به کوچمون داد.
همه ی این اتفاق ها توی چند ثانیه اتفاق افتاد ولی لذت اون لحظه توی قلبم نفوذ کرد.

نسيم شيراز
۲۹ تير ۱۳۹۲, ۰۴:۲۶ قبل از ظهر
هنوز خمار جمله ی نیما بودم... بی انصاف اینقدر ابراز احساسات نکرده بود که گم شده بودم توی دنیای سخت خودم...
حالا مثل آدمای عقده ای از یه زمزمه که احتمال درست شنیدنش هم 50 در صد بود ذوق زده بودم.
نیما پر از احساس بود و اگه نبود نمیدونم چجوری از پس اون سازهای پر حس بر میومد.
ولی از وقتی رابطمون یا همکاری مون برای پروژه ها بیشتر شده بود حضورش، احساسش و نگاهش کمرنگ شده بود.
اون قدر کم رنگ که گاهی شک میکردم این آقا واقعا از من خاستگاری کرده...
شالم رو از روی سرم کشیدم و گیره ی پشت موهام رو باز کردم.
موهام ریخت روی صورتم... چقدر این پریشون بودن موهامو دوست داشتم... دسته ای از موهامو گرفتم و بهش خیره شدم... نیما تا حالا موهای منو جز اونقدری که بقیه از زیر شال دیدن ، ندیده بود. با حرص مانتومو از تنم بیرون کشیدم و چرتش کردم روی میز کامپیوتر... صدای افتادن مجسمه ی روی میز کامپیوتر رو شنیدم ولی حوصله نگاه کردم به خرابکاریم رو هم نداشتم.
با همون شلوار جین روی تخت دراز کشیدم و دیکشنری رو که مدت ها بود هر شب 4 تا لغت ازش رو میخوندم توی دستام گرفتم و روی تخت پهلو به پهلو شدم... اولین کلمه جلوی چشمام لرزید... چرا اینجوری شده بود، چرا کلمه ها تکون میخوردن... گونه هام خیس شد... با حرص پشت دستمو روی گونه هام کشیدم و از این که اشک راه گرفته بود به خودم لعنت فرستادم.
تصمیمم رو گرفتم... اگه نیما همینطور بدون عاطفه ادامه می داد... تمومش میکردم این رابطه بی ربط رو.
غلت دیگه ای زدم و کتاب رو گوشه ی تختم هولش دادم... کی حوصله انگلیسی خوندن داره... لعنت به من که اینقدر بی حوصله شدم.
***
با صدای زنگ آیفون از خواب بیدار شدم... بالش رو روی سرم فشار دادم تا صدای زنگ لعنتی رو نشنوم... ولی آدم بی فکر پشت در زمان حالیش نبود.
زمان؟ با سرعت به ساعت کنار پاتختی نگاه کردم.
عقربه ها ساعت 11 رو نشون میداد و این یعنی به استودیو نمیرسیدم... بازم صدای زنگ در حیاط... چرا نمیرفت این لعنتی.
از دیشب عصبی بودم و هنوز حالم سر جاش نیومده بود.
به سختی از جام بلند شدم و تلو تلو کنان خودم رو به آیفون رسوندم.
با صدای گرفته پرسیدم : کیه؟
صدای جیغ مانیا توی گوشی پیچید: زهر مار... فکر کردم خونه نیستی داشتم میرفتم.
هوفی کشیدم و شصتی آیفون رو فشار دادم و همزمان گفتم: بهتر... میرفتی خب...
گوشی رو سر جاش گذاشتم و راهی آشپزخونه شدم.
صدای یالا گفتن مانیا باعث لبخند نصفه و نیمه ام شد.
گفتم: بیا تو بابا.
مانیا: مرد نباشه... اومدم ها...
سرم رو از در آشپزخونه بیرون کشیدم و گفتم: من تنهام خره... تنها هم نبودم کدوم مردی سر ظهر خونست که مرد خیالی تو باشه؟
مانیا جلو در آشپزخونه ایستاد و گفت: حرف نزن بینم... چه میدونم تو و نیما با همه فرق دارید... وگرنه الان باید بساط عشق و حالتون جور میشد.
شیطون خندید و نگاه تمسخر آمیزش رو به نگاه عصبانی من گره زد.

نسيم شيراز
۳۰ تير ۱۳۹۲, ۱۲:۰۱ قبل از ظهر
بچه ها سلام :-2-25-: من چند تا خواننده دائمی و مهربون بیشتر ندارم... ولی اجازه دارم از یه نفر که خودش خیلی حامی داره حمایتم رو اعلام کنم؟:-2-41-:
من توی سایت قلم دو نفر رو خیلی دوست دارم... مامان مریم که اسم کاربریش moon shine و سید آوید محتشم که اسم کاربریش رو صد در صد میدونید...همین جنابbinaha (http://www.forum.98ia.com/member194292.html)
من از همین جا... حمایت صد در صد خودم رو از قلم سید آوید محتشم به شدت اعلام میکنم... باشد که روزی ما هم اینقده محبوب شویم و متانت خرج کنیم...
برادر محتشم ما خیلی مخلصیم:-2-40-::-2-40-::-2-41-:

ضربه ای به بینیش زدم و گفتم: نمیپرسم چای یا قهوه یا کوفت دیگه ، چون فقط چای داریم.

مانیا: بیار بابا، هر چی داری رو کن که مردم از گشنگی...
من: توی خونتون چیزی نمیخوری؟
مانیا بی خیال گفت: از تمرین میام... زود یه چی بیار بخوریم کارت دارم.
خندیدم، این دختره زیادی پررو بود.
چای و بیسکوییت و دو تا پیراشکی رو گذاشتم روی عسلی و به سبک خودش گفتم : خب بنال.
خندید و گفت: بنال چیه بی تربیت... خب حالا که اصرار داری میگم... دوباره مثل قدیما باید یه تیم شیم.
یه ابرومو بالا انداختم ، یه بیسکوییت برداشتم و یه گاز بزرگ ازش زدم و با همون دهن پر گفتم: خب الانم یه تیمیم.
نیش مانیا باز شد و گفت: نه ، مثل قدیم یه تیم فوتسال باید راه بندازیم.
بیسکوییت رو به سختی قورت دادم و چند باری به سرعت پلک زدم و سرم رو به علامت هان؟ تکون دادم.
مانیا چاییش رو با آرامش مزه مزه کرد و گفت: ببین منو... ما 5 تا دوباره باید یه تیم فوتسال تشکیل بدیم تا بتونم روی مربیمون رو کم کنم.
این بار، آرامش حرف زدنش، یعنی موضوع کاملا جدیه... خندیدم و گفتم : برو گمشو دنبال یه عده الاف بگرد، همینم مونده بود بعد سال ها بی تحرکی یهو بیام فوتبال بازی کنم.
مانیا چاییش رو روی میز گذاشت و گفت: فوتبال نه فوتسال.
پیراشکی رو برداشتم و شروع کردم به باز کردن پاکتش... – حالا هر کوفتی، من که اصلا کشش تمرین ندارم، و با عصبانیت گفتم: آخه چرا الکی روی ماها حساب باز میکنی؟ سپیده وقت داره؟ مرضیه با مهسا بیاد بازی کنه؟ اصلا ماها بازی کردن بلدیم؟
مانیا بیخیال گفت: راضی کردن بچه ها با تو، درست کردن بازیتون با من.
دیگه داشتم از دست این مسخره بازیش حرصی میشدم که گفت: چند تا نفس عمیق بکش آروم میشی.
به مبل تکیه زدم و هیستیریک خندیدم... دیگه داشت شورشو در می آورد.
مانیا رنگ نگاهش رو تغییر داد و سعی کرد با مظلومانه ترین حالت ممکن نگام کنه و لبش رو جمع کرد و گفت: غزل، خیلی حیاتیه... 3 تا بازی هم بیشتر نیست...
با حرص نفسم رو بیرون دادم و گفتم: من به بچه ها اصرار نمیکنم... فقط میتونم در حقت لطف کنم و به عنوان پیشنهادی که خودم قبول دارم مطرح کنم.
مانیا قیافه مظلومش رو فراموش کرد و پرید صورتمو بوسید و گفت: اینجوری شاید بخشیدمت.
صورتمو عقب بردم و گفتم: چی میگی؟
ابرویی بالا انداخت و گقت: قول و قرارمون رو یاد آوری میکنم.
بلند شدم و دست به سینه ایستادم و بیخیال گفتم: کدوم قرار ؟ ما قول و قرار خنده دار و فانتزی زیاد گذاشتیم.
کولش رو برداشت و گفت: خواهرم نذاشت توپمو بردارم... انگار یه چیزی کم دارم.
این رو گفت و سمت در خروجی رفت. حوصله بدرقه کردنش رو نداشتم... با یه عالمه علامت سوال به رفتنش خیره شدم.

نسيم شيراز
۳۰ تير ۱۳۹۲, ۰۱:۰۹ قبل از ظهر
در ورودی رو بستم و نشستم که ادامه ی پیراشکیم رو بخورم...
یه گاز زدم و به قول و قرارمون با مانیا فکر کردم، چیا گفته بودیم ، چی بود اون قراری که اینقدر مهم بود.
صدای خودم توی ذهنم جون گرفت: ببین نه من اهل ازدواجم نه تو، بیا بزرگ که شدیم بریم یه جای دور مجردی زندگی کنیم. باشه؟
مانیا با ذوق جواب داد: عالیه، پس تا اون موقع حسابی از مامان بزرگت پول بگیر .... منم ببینم چی کار میتونم بکنم.
خندیدم : خب تو هم جیب باباتو خالی کن.
خندید : بیا ماشین هم بخریم که خواستیم مسافرت بریم سخت نباشه..
خندیدم : داریم مثل بچه ها رویا می بافیم.
رشته ای از موهام رو داخل مغنعه آبی رنگم گذاشت و گفت: مثل بچه ها... ولی ما واقعیش میکنیم... مگه نه؟
کف نمازخونه مدرسه دراز کشیدم و گفتم: آره ، واقعیش میکنیم.
صدای تلفن منو کشید بیرون از دوران نوجوونی.
حوصله بلند شدن نداشتم ، چهار دست و پا خودمو رسوندم به تلفن.
هزار بار به خودم گفته بودم یه تلفن بیسیم بگیرم... چقدر تنبل بودم.
نفسم رو پر صدا بیرون روندم و گوشی رو برداشتم.
-سلام خانوم، چرا موبایلتو جواب نمیدی؟
تمام ناراحتی دیشب با شنیدن صداش فراموش شد... ، من اصلا چرا ناراحت بودم، چون گفته بود دوست داشتنی؟ چرا دلخور شده بودم... واسه یه لحظه حس کردم چقدر کمبود محبت دارم که منتظرم نیما به من هدیه کنه... دلم واسه خودم سوخت.
-الو؟
صدای آروم نیما منو از فکر تنها بودنم بیرون آورد.
با صدایی که سعی کردم بهش انرژی منتقل کنم گفتم: هوم... گوش میکنم.
نیما: مطمئنی؟ گوشیت کجاست؟
من: فکر کنم توی اتاقمه... کاری داری؟
نیما: میخواستم حالتو بپرسم، عصر واسه وقت بگیرم ؟ میتونی بیای؟
نگاهی به ساز دهنی که گوشه ی مبل رها شده بود انداختم و گفتم: آماده نیستم.
نیما :عیب نداره، فکر کن تمرینه... اگه خوب شد هم که بهتر.
-باشه.
-پس فعلا... کاری داشتی زنگ بزن.
-باشه.
میخواستم گوشی رو قطع کنم که صداش توی گوشی پیچید: ناهار چی داری؟
نگاهی به آشپزخونه انداختم و سعی کردم به محتویات یخچال فکر کنم... چیزی جز تخم مرغ به ذهنم نرسید... گفتم: نیمرو...
نیما خندید و گفت: تنبل، خدافظ.
طبق عادت باشه ای گفتم و قطع کردم.
بلند شدم و روی مبل خزیدم... دیگه میلی به خوردن صبحونه نداشتم... کم کم باید به ناهار فکر میکردم.
ساز دهنی رو برداشتم... به رسم عادت کف دستم رو روش کشیدم، نزدیک دهنم بردم. بازدمم رو از ابتدا تا انتهای دندونه های ساز فرستادم.... بلافاصله این حرکت رو با دم تکرار کردم... عاشق این نوع گرم کردن ابتکاری خودم بودم.
اولین آهنگی که اومد توی ذهنم رو زدم... تک تک کلماتش با سازی که میزدم توی ذهنم جون گرفت
باز ... ای الهه ی ناز ... با دل من بساز...کین غم جانگداز ...برود ز برم...گر... دل من نیاسود ..، از گناه تو بود...بیا تا ز سر گنهت گذرم... باز ، می کنم دست یاری ، به سویت دراز...بیا تا غم خود را با راز و نیاز...ز خاطر ببرم...

نسيم شيراز
۳۰ تير ۱۳۹۲, ۰۲:۲۱ قبل از ظهر
بخدا من نقد دوست دارم...منو دوست ندارید آیا؟:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-40-::-2-40-:

ساز دهنی رو کناری گذاشتم، چند تا نفس عمیق پشت سر هم کشیدم و سعی کردم بغضمو قایم کنم.... چرا این ساز دهنی منو آروم نکرد، همیشه منو آروم میکرد، چرا این دفعه نشد... نگام روی قاب عکس های کوچیک روی دیوار ثابت موند.
مادر بزرگم با اون لبخند نصفه و نیمه مهربونش توی اون قاب کوچیک ... دوست نداشت زیاد بخنده... میگفت تو جوونی تا دلت میخواد بخند ، به سن من رسیدی نباید سبک سر بخندی... باید خانومی کنی... و من همیشه به این حرفش میخندیدم... میخندیدم و اون لبخند میزد.
نگام خزید روی قاب عکس بعدی... رسیدم به چشمای مامانم، نگاهش مهربون بود، نگاهش شاد نبود، چرا یه عکس شاد از مامانم نداشتم ، چرا همیشه یه غمی توی نگاش بود، یعنی میدونست که قراره خیلی زود منو تنها بذاره؟ میدونست قراره بدون پدر و مادر بزرگ شم؟
میدونست که من بیام اون دو تا میرن...
دیگه چشام پر از اشک شده بود، چشمای جدی بابام... با اون سیبیل های مرتب شده و پر ، جدی بود ولی دوسش داشتم، مادربزرگم می گفت: بابا یه آقا بود، یه پسر خوب واسه مادربزرگم که پسری نداشت... فقط یه ایراد داشت، زیادی سفر میرفته و مامان بیشتر اوقات تنها بوده.... دلم بیشتر گرفت، شاید واسه همین چشای مامانم غمگین و دلتنگ بوده.
از تنهایی خودم یه قطره اشک روی گونم راه گرفت، میون بغض به این اشک خندیدم، خندیدم و از جام بلند شدم و یه دیوونه پر و پیمون نثار روحم کردم... با همین دیوونه گفتن دلم شاد شد... سراغ یخچال رفتم، گرسنم شده بود و باید از خجالت معدم بیرون میومدم، فقط دو تا تخم مرغ فقط داشتم، عصر باید خرید هم میکردم...
یکی از تخم مرغ ها رو برداشتم و گذاشتم کنار ماهیتابه کوچیک و جمع و جور صورتیم... این ماهیتابه رو یه سالی میشد خریده بودم، دوسش داشتم.
بازم لبخند زدم، چه بهانه های ساده ای واسه خندیدن داشتم.
تخم مرغ رو شکستم توی روغن داغ شده ی ماهیتابه... صدای جلز و ولز تخم مرغ دلم رو مالش داد، چقدر گشنه بودم.
نمک و فلفل هم زدم و نذاشتم زرده ی تخم مرغ سفت شه.
ماهیتابه رو روی میز چوبی غذاخوری قدیمی گذاشتم و دو تا تیکه نون از بسته بیرون کشیدم.
فکرکردم به جای سازدهنی زدن باید از اولم واسه خودم نیمرو درست میکردم، چقدر لذت داشت نیمرو خوردن وقتی که دارم ضعف میکنم.
لقمه ی اول رو بدون این که روی صندلی بشینم واسه خودم گرفتم و با این که داغ بود ولی توی دهنم بردم.
لقمه رو با لبخند جویدم و روی صندلی ولو شدم.
با صدای زنگ در حیاط لقمه توی دهنم ماسید.
نمیتونستم بجومش، انگار ضد حال بزرگی خورده بودم.
یه نگاه غمگین به نیمروی طفلکم انداختم و با صدای دوباره زنگ به بدختی خودم رو به آیفون رسوندم.
لقمه رو قورت دادم و گوشی رو برداشتم: -کیه؟
-سلام خانوم... مهمون نمیخوای؟
صدای شاد نیما منو از فکر نیمروی روی میز بیرون کشید، احساس کردم چشمام برق زدن، بی حرف در رو باز کردم.

نسيم شيراز
۳۰ تير ۱۳۹۲, ۰۹:۰۷ بعد از ظهر
:-2-25-:سلام این پست کوچولو رو داشته باشید تا دوباره برگردم... البته وقتی برمیگردم احتمالا خوابید ولی من پست رو میذارم تا شما هر وقت عشقتون کشید بیاید بخونید...
دارم میرم مصاحبه بگیرم با یه آقای فوتبالیست و بعدشم یه کوهنوردی دو ساعته اگه مصاحبه زود تموم بشه دارم و طبق برنامه ساعت 1 صبح میتونم یه پست دیگه بذارم اگه از زنده از ارتفاع برگردم:-2-27-:
-صابخونه، اجازه هست؟
لبخندم مهربون شد، نیما و از این سورپرایزها...
کنار در ایستادم و گفتم: بیا تو... سلام.
سرش رو از روی کفشاش که داشت از پاش بیرون میکشید بالا آورد و چند لحظه نگاهش روی من ثابت موند.
توی دلم غر زدم، چش شد این، چرا اینجوری برق گرفتش...
رنگ نگاهشم واسه یه لحظه عوض شد... یه چیزی تو مایه های عصبانیت، ولی خیلی زود رنگ نگاهش رو تغییر داد، معلوم بود داره سعی میکنه خودش رو بزنه به بیخیالی و فقط واسه ی یه لحظه دلیل این نگاه ناراحتش توی ذهنم جرقه زد.
تا به حال نیما منو اینقدر راحت ندیده بود، تاپ آستین حلقه ای سفید و شلوارک سفید توی خونه که روی ساق پام بود و موهای پریشونی که حتی وقت نکرده بودم شونه بزنمشون و فقط با یه گیره کوچولو گوشه هاش رو جمع کرده بودم.
لبخند شیطونی زدم و گفتم: میخواست خبر بده ، به من چه.
نیما ظرفی رو دستم داد، این بار مهربون نگام کرد و گفت: مامان خورش قیمه درست کرده بود گفتم بیام اینجا با هم بخوریم.
نیشم باز شد، نیما و این کارا؟ من خوابم ، بیدارم؟ الان باید چی بگم...
فقط زل زدم توی چشماش و رفتم سمت آشپزخونه...
نیما هم پشت سرم اومد و گفت: میخوای من غذا رو بکشم تو بری لباس عوض کنی؟
نگاهش نکردم، نمیخواستم متوجه خندم بشه... گوشه لپم رو گاز گرفتم تا نخندم، با تمام توانم برگشتم و زل زدم توی صورتش و گفتم: اینجا خونمه...
نیما سرش رو خاروند و گفت: چیزه، ناراحت نشو، واسه اینکه راحت باشی گفتم.
گوشه ی لبم داشت با بالا رفتنش خندم رو رسوا میکرد که به زحمت جلوش رو گرفتم و گفتم: خب چشاتو بگیر.... من راحتم.
نیما هوفی کشید و گفت : منم راحتم... باشه ، پس میرم توی هال، فقط میشه واسم چای بیاری؟
لبخند مهربونی به صورتش پاشیدم و گفتم: بشین تا چای بیارم.
در مقابل لبخندم مهربون نگاه کرد و رفت.
توی ذهنم فقط یه چیز جولان میداد، نیما با دیدن این قیافم صد در صد از داشتنم پشیمون میشه.
چای ریختم و یه دونه پیراشکی هم واسش بردم و قبل از این که به آشپزخونه برگردم راهی اتاقم شدم. نباید اینقدر نامرتب جلوش رژه برم.
شلوار جین آبی پررنگم رو همراه یه تیشرت آستین کوتاه صورتی با شکل پت و مت رو پوشیدم و موهای به نسبت بلندم رو بالای سرم دم اسبی بستم. نگاهی توی آینه انداختم و هوس کردم یه ذره از رژ صورتی کم رنگم روی لبم بزنم.
یه نگاه دیگه توی آینه انداختم و یه لبخند ملیح هم به خودم تحویل دادم، نظرم درباره خودم عوض شد، حالا دیگه نیما خیلی هم دلش بخواد.
وارد هال شدم، نیما داشت آخرین لقمه ی پیراشکیش رو میخورد که نیشم باز شد و سلام مختصری بهش گفتم.
نیما نفسی بیرون راند و گفت: تو میخوای منو بکشی؟
خودمو زدم به بیخیالی و اخم ساختگی کردم و گفتک: چی؟
نیما: هیچی، میگم میخوای منو بکشی از گرسنگی؟
با لبای کش اومده وارد آشپزخونه شدم.

نسيم شيراز
۳۱ تير ۱۳۹۲, ۰۶:۰۸ قبل از ظهر
:-2-25-: سلام دوستان... با اینکه خوابم میاد ولی چون قول دادم بعد سحر نشستم اینو نوشتم...:-2-38-:
جای دوستان خالی کوهنوردی حسابی خوش گذشت.:-2-35-: هر چند به خاطر افطار کمی که خورده بودم به شدت ضعف رفتم :-2-31-: ولی اینقدر خوش گذشت که فراموش شد:-2-41-: مدیونید فک کنید پرروام:-2-27-: حالا باید یه ساعت دیگه برم سر کار... ارزش خوابیدن نداره... :-2-30-::-2-30-::-2-30-:پس تشکر و مثبت بدید که این بیخوابی جبران شه:-2-37-:... نقدم میخوام... :-2-15-:هر چند شما نمیاید:-2-39-: شکلک دوست دارم خو:-2-14-:
دو تا از بشقاب های مادربزرگ پسند رو گذاشتم روی میز...مادر بزرگم همیشه دوست داشت با این چینی گل قرمزا از مهموناش پذیرایی کنه...میگفت این چینیا صد سال دیگه هم بگذره اصالت داره، زیباست... منم نرفتم سراغ سرویس جدیدی که خریده بودم... دلم می خواست اولین ناهار مشترکمون رو حتما با ظروف مورد علاقه مادر بزرگم بخوریم. از این فکرای وسواسی لبخندم پهن تر شد...
-به چی میخندی؟
ترسیدم... انگار یهویی از یه دنیای دیگه برگشته بودم...
بازم صدای نیما: ترسوندمت؟
چشم هامو که به خاطر از بین بردن ترس و پیدا کردن آرامش بسته بودم، باز کردم و لبخند زدم... نمیخواستم بفهمه ترسیدم...
نیما چند قدم جلوتر اومد و گفت: ببخشید، داشتی میخندیدی فکر کردم به خاطر این که نگات میکنمه...
با ابروهای بالا رفته به چشماش خیره شدم و در حالی که گوشه ی لبم رو میخاروندم گفتم: خود شیفته هم که هستی.
خندید و کنارم ایستاد. نیما: بذار کمکت کنم.
تعارف نکردم و قابلمه جمع و جور رو کنارش گذاشتم و گفتم: باشه، غذا رو بکش.
خندید و گفت: فقط یه تعارف زدم...
در یخچالو باز کردم و سعی کردم با لوس ترین لحنی که سراغ داشتم بگم: میخواستی تعارف نزنی...
و صدای نیما نشون داد که توی لحن لوسم موفق شدم... - چقدر لوس.
بشقاب های غذا رو روی میز گذاشت و من بعد از پر کردن ظرف ماست روبروی نیما نشستم.
نیما هنوزم لبخند داشت و با همون حالت گفت: اولین ناهار مشترک زیر سقف خونه...
به قاشق غذایی که توی دستام سفت نگه داشته بودم خیره شدم و گفتم: آره ... بعد از 3 سال... اولین باره که بی تشریفات اومدی...
نیما سری تکون داد و طبق عادتش میدونستم به خاطر فراموش کردن حرف من این کار رو کرده و قاشقی که از برنج پر کرده بود رو فوری به دهنش فرو برد... دیده بودم که تحت هر شرایطی غذاش رو با اشتها میخوره... همین اشتیاقش واسه خوردن غذا هم باعث شد با ذوق محتویات ظرفم رو تموم کنم.
توی سکوت ولی با اشتها ناهار رو خوردیم نیما زودتر از من بشقابش رو خالی کرده بود و با همه ی تلاشم یه ربع بعدش زیر نگاه های خیره نیما ناهار رو تونستم بخورم.
نیما هر دو تا لیوان رو پر از دوغ کرد و من اعتراض کردم: ا من لیموناد میخوام.
نیما ابرویی بالا انداخت و همراه باهاش نچی گفت و آروم گفت: دوغش محلیه، سالم تره، اینو بخور.
خواستم دوباره اعتراض کنم که لیوان رو بالا آورد و هل داد توی دهنم و من حیرت زده و با چشمان گرد مجبور به قورت دادن محتویاتش شدم...
نیما یا دیوونه بود یا دیوونه شده بود.
لیوان رو از دستش گرفتم و روی میز گذاشتم و نفس عمیقی گرفتم و پرسیدم: تو خوبی؟
نیما لیوان دوغ خودش رو یه نفس بالا رفت و روی میز گذاشت ،خندید و گفت: مثل بچه ها دوغ خوردی...
تا اومدم بگم یعنی چی... که دستش جلو اومد، به دستش خیره شدم... کمی مکث ... و گوشه ی انگشت زبرش که گوشه ی لبم کشیده شد و خیلی زود هم برداشته شد...
به اندازه چند صدم ثانیه انگار جز عمرم نبود... هنوزم خیره نگاش میکردم که از جاش بلند شد ظرفا رو جمع کرد و گفت: دوغی شده بود.
فهمیدم دستپاچست... بلند شدم که کمکش کنم... پارچ رو برداشتم، دستم میلرزید... من چه مرگم شده بود... اونقدر به دستم خیره شدم که پارچ از دستم کشیده شد. نیما گرفته بود، این یعنی رسوا شدم...
ظرفا رو توی سینک گذاشت و سعی کرد خونسرد باشه... سعی کردم خونسرد باشم... ایستاد و گفت: من دیرم شده.... اشکالی نداره کمکت نکنم و برم؟
میدونستم که این دفعه برای ظرف شستن تعارفم میکرد قبول نمیکردم... به سرعت سرم رو به علامت «باشه» تکون دادم و نیما با کمی مکث ، کمی نگاه ، کمی این پا و اون پا کردن رفت.
دستم رو رسوندم گوشه ی لبم، ولی منصرف شدم... حاالا حالاها باید این خاطره رو نگه میداشتم... دستم رو عقب کشیدم و برای جلوگیری از وسوسه دست کشیدن به گوشه ی لبم مشغول شستن ظرفا شدم.

نسيم شيراز
۲ مرداد ۱۳۹۲, ۰۳:۲۳ قبل از ظهر
:-2-14-:سلام دوست جونا... منو میبخشید به خاطر این تاخیر؟
من آدم بی فکری نیستم ها... دلمم نمیخواد اصلا منتظر بمونید... خب راستش پریشب جناب همسر هوس دوچرخه سواری کرده بود و منم که عاشق ورزش:-2-16-: خب نمیشد نه گفت:-2-15-:... دیشبم دوباره بعد افطار کوه رفتیم:-2-35-: و تا اومدیم شد این موقع که خدمت رسیدم... تا پست جدید بذارم ... نگار جونم میدونی چقدر دوستت دارم :-2-41-: فردا بیشتر پست میذارم باشه؟ شاید دیر بذارم ولی حتما پست جدید چند تا میذارم که منو ببخشید... نقدم که نمیاید:-2-30-:
عصر مانتو سبز و شلوار مشکی پوشیدم و شال سبز و مشکیم رو هم که تازه واسه ست کردن با مانتوم خریده بودم شل رو سرم انداختم و ساز دهنی ام رو برای رفتن به استودیو برداشتم.
باید تنبلی یک هفته ای رو که به خاطر جمع شدن دوباره ارازل دور هم پیدا کرده بودم رو کنار میذاشتم و دوباره کار میکردم... از آموزش پیانو هم غافل شده بودم. میدونستم بعد ضبط نیما کلاس داره، باید دوباره میرفتم.
کوله مشکیمو برداشتم و کفش های تابستونی همون رنگم رو پوشیدم... به دقت خونه رو وارسی کردم و در رو قفل کردم.
بعد از بیرون اومدن از خونه مثل همیشه تا سر کوچه رو پیاده رفتم ، منتظر آژانس شدم... و به این فکر کردم که اگه خونه رو بفروشم میتونم یه ماشین هم واسه خودم بخرم.
واسه اولین تاکسی دست تکون دادم و تا محل ضبط دربست گرفتم.
نیم ساعتی طول کشید، رسیدم. بی سرو صدا در ورودی رو باز کردم و سعی کردم با یک بار تقه به در یکی از افراد داخل رو متوجه کنم.
عادت داشتم به این نوع ورود... میدونستم که همیشه دیر میرسم و برای مختل نکردن سکوت و آرامش اونجا همیشه آروم وارد میشدم.
مشیری یکی از نوازنده ها با لیوان چای توی دستش در رو باز کرد... صدای بحث از داخل می اومد.
مشیری تا منو دید دستی به موهاش کشید و با صدای تقریبا بلندی گفت: به به ، سلام غزل خانم... خوش اومدی...
با تعجب از صدای بلندش وارد شدم و تشکر کردم...
صدای نیما منو توی شوک برد.... –ببین علی، دارم میگم دیگه مثل غزل نمیتونی پیدا کنی... حالا خودت میدونی.
صدای علی سرمایه گذار آلبوم هم که ناراحت به نظر میرسید واضح به گوشم رسید... -نیما به خاطر احساس تو که نمیتونم به کار لطمه بزنم،این خانم یه مدته اصلا خبری نگرفته... نمیگه کار به خاطر ایشون دو هفتست خوابیده.
دیگه گوش نکردم ببینم نیما چی میگه... رفتم توی افکار خودم... ذهنم داد میزد که خب راست میگن... حق دارن... نباید ناراحت باشی. منطقی باش...
با صدای مشیری نفسم رو که حبس کرده بودم بیرون فرستادم و منگ نگاش کردم... لب میزد و من نمیفهمیدم چی میگه... دستم رو به پیشونیم رسوندم و با کف دست آروم ماساژش دادم تا حرفای مشیری رو بشنوم.
مشیری خندید و گفت: پس خودتونو ناراحت نکنید... بدون شما کار پیش نمیره، فقط دلخوره...
لبخندی تحویلش دادم و فکر کردم قبلش داشت چی میگفت که جملشو اینجوری تموم کرد.
کوله رو روی دوشم جا به جا کردم و وارد محل ضبط شدم.
نیما که فکرشم نمیکرد به حرفش گوش کنم و برای ضبط برم لبخندی زد و سعی کرد نشون بده که همه چی عادیه.
منم جواب لبخندش رو دادم و رو به علی گفتم: سلام ، و با کمی مکث ادامه دادم :یه فرصت دیگه به من میدید؟
خودمم از اون همه منطقی که به خرج داده بودم شوکه شدم... درستش این بود که کولمو میکوبیدم توی دهنشو از اون جا میرفتم... ولی نمیدونم چرا نخواستم موقعیتمو از دست بدم... تعصب داشتم روی کار و نمیخواستم کسی حتی بهتر از من بیاد ساز بزنه.
علی و نیما هم تعجب کردند.
رفتار خانوم وار من واسشون زیادی عجیب بود... علی انگار شرمنده شده بود... از شیشه میدیدم که مشیری هم لبخند پهنی روی لبشه... نیما از جاش بلند شد و ضمن چشم غره به علی رو به من گفت: تو نباشی که منم از گروه میرم.
علی دستی پشت گردنش کشید و گفت: میشه منظم بیاید؟ میتونم از جفتتون خواهش کنم دل به کار بدید؟ صداشو بالاتر برد و گفت: میشه به عنوان سرمایه گذار این پروژه بخوام که روابط شخصیتون ، احساساتتون و بیحوصله بودنتون رو وارد کار نکنید؟
علی خیلی مهربون بود و همین باعث میشد که فکر کنم بد منو نمیخواد، یعنی بد هیچکیو نمیخواد... واقعا درست انجام شدن کار مهمتر از حضور من بود.
خندیدم و گفتم: قول میدم و نگاهی به نیما انداختم و ادامه دادم : به جون نیما...
نیما ابروهاشو بالا برد و گفت: چرا جون منو قسم میخوری؟
علی سر تکون داد و گفت: دیر شد بریم ضبط...
ساز دهنیم رو از کاورش در آوردم و دوباره به سبک خودم نفسم رو گرم کردم...

نسيم شيراز
۲ مرداد ۱۳۹۲, ۰۷:۲۸ قبل از ظهر
اینم یه پست سورپرایز طولانی... :-2-40-::-2-38-:بچه ها نمخواید بگید داستان چطور داره پیش میره؟ همینجوری خوبه؟ نیما رو دوست دارید؟ اخلاقش رو میپسندین یا نه؟
من منتظرم که با نظراتون به ادامه ی داستانم کمک کنید... چرا همتون نمیاید نظر بدید:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

برخورد من و نیما جالب بود، هیچ کدوممون دوست نداشتیم در مورد ناهاری که با هم خوردیم حرف بزنیم... میدونستم نیما به خاطر کاری که کرده بود چقدر خودش رو سرزنش کرده و چقدر عذاب وجدان گرفته... اگه غیر این باشه که نیمای من نبود...
تمام مدتی که ساز ها رو کوک میکردیم به حسم فکر میکردم... به این که دلم نمیخواد به خاطر من ، یا با ناراحت شدنم حرکتی رو انجام بده که از ته دلش نیست...
هر کسی با یه اعتقادی بزرگ میشه و خب... نیما هم اینجوری بزرگ شده... به قول خودش اگه نسبت به کسی حس داشته باشه ترجیح میده با اون شخص خیلی روبرو نشه... دلیلیش رو هیچ وقت نفهمیدم... چون بر عکس خانواده نیما که روی این مسائل حساس بودن، من جایی بزرگ شدم که مادربزرگم همیشه دوستی قبل از ازدواج مامان و بابام خاطره میگفت و همیشه واسه اینکه من دور بر ندارم و جاده خاکی نزنم مطمئنم میکرد که از اولشم هدفشون ازدواج بوده... و فکر میکرد من متوجه منظورش از تاکید روی هدف مامان و بابام نشدم.
واسه من خیلی چیزا عادی بود که واسه نیما عادی نبود... اصلا مگه من به خاطر همین تفاوت ها بهش علاقه مند نشده بودم... پس چرا از این رفتاراش شاکی میشدم...
خودمم نمیدونستم چی میخوام... و همین ندونستن نگران میکرد...
با بال بال زدن مشیری پشت اتاقک شیشه ای به خودم اومدم.
باید شروع میکردیم... نیم نگاهی به نیما انداختم و پرسیدم : آماده ای ؟
نیما که حواسش حسابی جمع نت ها بود فقط سرش رو تکون داد و به مشیری خیره شد...
یه قسمت از آهنگ که فقط پیانو و ساز دهنی بود با هم جور نمیشد و قرار بود تا بقیه گروه میرسن واسه آخرین بار شانسمون رو امتحان کنیم.
نیما نگاهش رو به من دوخت و گفت : تمام سعیت رو بکن... من مطمئنم این دو تا ساز میتونن به هم بچسبن...
منم تصمیمم رو گرفته بودم و فقط مطمئن پلکم رو باز و بسته کردم.
صدای مشیری داخل اتاقک ضبط پیچید... بچه ها موفق باشید... 1 – 2 – 3
کمی مکث و سکوت و لب من که روی ساز دهنی کوچیکم حرکت میکرد... ملایم و نرم... صدا نباید زیاد باشه... دم، دم ، دم ... حالا پایین و بازدم... داشتم توی ذهنم نت ها رو مرور میکردم...
صدای پر از آرامش پیانو نشست رو صدای آروم ساز دهنی ... مشیری اشاره کرد نزنم...
مکث کردم و به انگشتای نیما که هنرمندانه روی کلید های پیانو سریع و محکم حرکت میکرد خیره شدم.
یه تکنوازی زیبا و محشر و ماهرانه از نیما داشت منو گیج میکرد... یه لحظه اعتماد به نفسم گرفته شد... واقعا میتونستم مکمل خوبی واسه سازش باشم...
نگاه نیما از نت ها کشیده شد به چشم های من... لبخند مطمئنی زد و با یک ابروهاش اشاره کرد که شروع کنم...
باید خودم رو ثابت میکردم...
تصمیم گرفتم صدای سازم اونی بشه که میخوام... احساس... من به حس نیاز داشتم... باید تمام وجودمو توی همین چند تا نت میذاشتم...
ساز رو به لبم رسوندم... حس کردم با تمام وجود نشستن ساز روی لبم رو حس کردم... مثل یه بوسه ی عاشقانه... فقط باید حسش میکردم که این یه ریتم دلنشینه...
باید از قلبم کمک میگرفتم...
.... صدای پیانو قطع شد... این یعنی کارمون تموم شده...
این یعنی.... نگاهمو به شیشه دوختم... اینقدر غرق ساز شده بودم که داشتم میرفتم از اول اجراش کنم...
مشیری و علی کنار شیشه ایستاده تماشا میکردند. تا جایی که یادم میومد علی با ژست همیشگیش روی صندلی ولو شده بود و تماشا میکرد...
صدای نیما نگاهمو از شیشه گرفت – غزل نشست...
مبهوت پرسیدم : چی نشست؟
نیما: این دو تا ساز با هم روی ملودی نشست.
نتونستم خندم رو پنهون کنم.
نیما ایستاد، کنارم اومد و رو به مشیری لبخند پر معنایی زد... صدای دست زدن مشیری و علی از پشت شیشه هم واضح بود، من احساس پرواز میکردم...
خوشحال بودم و نمیتونستم این شادی رو پنهون کنم... از ته دلم دوست داشتم اون لحظه میپریدم و بدون در نظر گرفتن احساسم به نیما بغلش میکردم... چون اون اطمینان و احساس رو نیما به من داده بود، اولین بار اون منو با این ساز آشنا کرد، اون اصرار داشت توی این کار باید ساز دهنی اجرا شه.... نمیدونم نیما چی توی نگام دید که خندید... دوست داشتم از خندش به نفع افکار خودم استفاده میکردم، ولی... شادی کودکانم رو توی دلم نگه داشتم و گفتم: بریم بیرون نوشیدنی بخریم... دارم خفه میشم از ذوق.
نیما در رو باز کرد و دستش رو به نشونه اول شما بفرمایید جلو برد و تعظیم کوچکی هم کرد.
از اتاق که بیرون رفتیم تازه فهمیدم بچه های گروه رسیدن و هنرنمایی من رو شنیدن... از تبریک هاشون میفهمیدم که این بار کارم درست بوده...
سعی کردم قدم هام رو با نیما تنظیم کنم... احساس غرور داشتم... آخه نیما اونجا بین شاگرداش، بین اعضای گروه زیادی محبوب بود و من دوست داشتم با این آدم محبوب هم قدم شم ...
اتاق استراحت علی نشسته بود و با دیدن من لبخن گشادی زد و گفت: چقدر خوب که نرفتی...
نیما وسط حرف پرید و گفت: پی دو تا قهوه بریز تا ادامه ی کار هم ایشالا خوب شه...
قرار شد 5 دقیقه ای تا کوک شدن ساز بچه ها استراحت کنیم و بعد آهنگ رو دوباره بزنیم.
قهوه ای که علی روبروم گذاشته بود رو مزه مزه کردم و دوباره روی میز گذاشتمش...
نیما : شیر بریزم؟
من: آره.
نیما: خیلی خوب بودی.
من: نیما میدونی دارم به چی فکر میکنم؟
نیما به رسم خودش یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت به چی؟
من: این که تو قراره روی این ملودی بخونی و من حس میکنم بی نظیر میشه.
نیما شیر رو داخل قهوم ریخت و گفت: از نظر تو شاید ولی من نگران مردمم... این همه سلیقه... من چند درصدشونو جذب میکنم.
من: مطئنن طرفدارای صداهای محکم عاشقت میشن.
نیما نگاهش جدی شد و گفت: میخوام فقط یه نفر عاشقم بشه...
علی که از اتاق رفته بود دوباره برگشت و گفت : بچه ها منتظرن زود بیاید.
نیما قهوشو یه نفس سر کشید و گفت: بلند شو غزل... بریم که زشته منتظر بمونن.
نفسی رو که توی وجودم نگه داشتم رو با یه قورت از قهوه پایین فرستادم و نفس تازه ای گرفتم...
نیما داشت منو روانی میکرد...

نسيم شيراز
۲ مرداد ۱۳۹۲, ۱۱:۴۰ بعد از ظهر
اینم اولین پست امشب... دوستتون دارم... بچه ها بیاید نقد:-2-40-:

گروه محل ضبط نشسته بودن که نیما وارد شد. کار من تموم شده بود... قبلا با گروه کارمو انجام داده بودم.. حالا نوبت چند تا ساز دیگه بود.
کنار مشیری نشستم و چشم دوختم به بچه ها...
همشون توی کارشون وارد بودن و همشون مثل من شروع کارشون رو مدیون تشویق ها یا کمک های نیما بودن.
دوست داشتم نگاه های تحسین آمیز بقیه رو نسبت به نیما.... آدم حسودی نبودم، هر چقدر که من از بودن نیما غرق غرور بودم بقیه هم میتونستن از آشنایی باهاش لذت ببرن.
نیما پشت پیانوش نشست... آغاز کننده چند تا ضربه به تنبک بود و پیانویی که همراهیش میکرد.
زوم شدم روی نیما... از این جا میتونستم عشقشو به ساز بهتر ببینم... عشقی که باعث دوست داشتنم شد... حسی که باعث شد بگم این مرد اونقدر احساساتی هست که من محتاج احساس، رو سیراب کنه.
ولی ... چشمام رو از پیانو گرفتم و به چشم های جدی نیما که روی کلیدهای پیانو میشست خیره شدم... دوباره فکر هجوم آورد.
ولی... ولی این 3 سال تشنه تر شدم و نیما جدی تر...
اون ازدواج میخواست و من عشق قبل از ازدواج...
اون معتقد به زندگی مشترک زیر یه سقف و من دنبال یه هیجان واسه شروع زندگیم ... چیزی که توی این 3 سال اون قدر کم بود که هر چقدر هم فکر کنم یادم نمیاد.
بحث، دلخوری چیزی بود که بیشتر از همه درگیرش بودیم.
نه من به هیجانی که میخواستم رسیدم و نه نیما به سقفی که میخواست... 3 سالی که دوست داشتم با عشق، بچگی کنم و دوست داشتنم تبدیل به جنون بشه توی روز و شب روزگارم گم شد.
صدای کوبیده شدن کف دو دست بزرگ مشیری روی هم انگار درست وسط فکرم ضربه میزد.
صدای پر ذوقش منو کشوند توی الانم... آفرین.... نیما تو یه دونه ای به جون خودت...
صدای علی هم خوشحال بود... این یعنی ضبط امروز تموم شد.
اینقدر فکرم درگیر بود که یادم رفت میخواستم سرا پا واسه ساز نیما گوش بشم.
نفسی کشیدم و اول زل زدم به چشمای علی که داشت با ذوق واسه مشیری چیزی رو تعریف میکرد و بعدش نگام خورد توی صورت نیما...
جدی و دقیق خیره شد به من.
نه لبخندی، نه حسی که بتونم بفهممش، به صندلیش تکیه زده بود و خیره نگاه میکرد.
در مقابل نگاه جدیش لبخند زد و نیما باز هم نگاه کرد... این بار با یه نگرانی عجیب که دوستش داشتم.
خواستم از جا بلند شم که سنگینی یه نگاه دیگه رو حس کردم، سر چرخوندمو تونستم نگاه سارا شاگرد پیانوی نیما رو غافلگیر کنم.
میدونستم امکان نداره نیما رو به این راحتی فراموش کنه، نگاه سارا از نیما روی من چرخید و لبخند دستپاچه ای زد و من سعی کردم مهربون ترین لبخندی رو از خودم سراغ داشتم نثارش کنم.
نیما هم رد نگاه منو گرفته بود و رسیده بود به سارا.
دوباره نگاهش سرد و سخت شده بود، توی ذهنم مرور کردم... سارا ، نیما... چقدر به هم میاد این دو تا اسم.
اینو گذاشتم که بگم ببینید به پیشنهاد یکی از دوستان عزیز این لینک نقد رو گذاشتم که کارتون واسه نقد آسون تر باشه :-2-40-:
یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۳ مرداد ۱۳۹۲, ۱۲:۱۳ قبل از ظهر
نیما بیرون اومد و روبروی من ایستاد... – خوبی؟
نگاهم بی اختیار به سارا کشده شد... با سر سختی مشغول بستن کیفش بود، خوشگل بود، زیبا و هنرمند.... چیزی که نیما دوست داشت...
نمیدونم نیما چی توی نگاه من دید که اسمم رو با التماس و آروم صدا کرد.
نگاهم رو از سارا گرفتم و زل زدم توی صورت نیما که نگران نگاه میکرد... فکر کردم اینقدر چهرم قابل ترحم شده که نیما نگرانمه...
دلم میخواست خلوت کنم و بشینم واسه خودم غصه بخورم.
دلم تنهایی میخواست.
علی با همون هیجان میگفت: شام مهمون من...
نیما سرفه ای کرد تا صداش واضح تر به نظر برسه و گفت: من کلاس دارم نمیتونم بیام.
علی با چهره ای که شادی از توش پیدا بود گفت: به منشی میگم کلاساتو لغو کنه... امشب همه با همیم.
نیما ابرویی بالا انداخت و گفت: باشه... ولی یه کلاس جبرانی بذار که حقشون ضایع نشه.
علی سری جنباند و سمت اتاق منشی رفت.
نگاهی به نیما انداختم و گفتم: نیما
-جانم؟
-میرم خونه، به علی یه جوری بگو که ناراحت نشه.
-میبینی که کلاس خودم رو بخ=ه خاطر خوشحالیش لغو کردم، تو هم امشب رو تحمل کن.
نیما مکثی کرد و توی چشمام دقیق شد و گفت: میخوام بفهمم چرا اونقدر توی فکر بودی؟
سرم رو تکون دادم تا از خیره بودن چشماش فرار کنم. لبخند کم جونی زدم و گفتم: فقط خستم... دلم خونمو میخواد.
نیما سرش رو پایین تر آورد و گفت: نمیتونم ناراحتیتو ببینم.
چشمام دیگه از نگاهش فرار نکرد، زل زدم توی چشماش تا یه جایی اون آخرای چشماش بفهمم داره فیلم بازی میکنه ولی نکرد.
صدای خنده ی سارا بلند شد.
نگاه نیما جدی شد و من بی اختیار از این خنده ی بلند و یک دفعه ای چشم دوختم به سارا که در مقابل علی قهقهه میزد.
چشم دوختم به نیما... دوباره جدی شده بود و خیره به سارا نگاه میکرد.
سارا موهای رنگ کردش رو از روی چشمش گرفت و کناری برد و دوباره لبای خوشرنگش رو با یه لبخند فریبنده باز کرد.
نگاه سارا روی نیما ثابت شد و نیما برای برداشتن کیفش به اتاق مشیری رفت.
این رفتار ها، این نگاه ها ، توی این 3 سال 4 بار تکرار شده بود. 4 باری که من دیده بودم... 3 بار قبل از ابراز علاقه نیما به من و 1 بار بعد از اون...
کولم رو از روی دسته صندلی مشیری برداشتم و سازم رو که روی میز کنارش بود داخلش گذاشتم و بیخیال نگاه های رد و بدل شدشون شدم.
به هر حال اون دو تا خیلی ساله که همه میشناسن، اگه خبری بود که من نبودم.

نسيم شيراز
۳ مرداد ۱۳۹۲, ۱۲:۳۷ قبل از ظهر
بچه ها نقددددددددددددددددددددددد د:-2-36-:

این رو با خودم تکرار کردم تا رسیدیم رستوران محبوب علی...
همیشه اونجا دعوت میکرد.
یه رستوران ساده و مرتب با غذاهای خوشمزه.
همه دور یک میز نشسته بودیم، من کنار نیما و سارا انتهای میز و روبروی من...
خیالم راحت بود که میتونستم همه ی نگاه هاشو شکار کنم، هر چند خودش هم واهمه ای از شکار شدن نداشت.
نیما نوشیدنی مورد علاقمو سفارش داد و من اونقدر تشنه بودم که بی توجه به جمع ایستک لیمو رو باز کردن و یه قورت بزرگ ازش رو هورت کشیدم.
خوردن رو دوست داشتم... دست من بود دنیا رو بر پایه دو تا چیز میساختم... خوردن و خوابیدن...
از این فکر لبخند زدم و با خودم گفتم« خدارو شکر که دنیا رو من نساختم»
-به چی میخندی غزل جون؟
صدای مینا یکی از بچه های گروه بود، تا اومدم جواب بدم سارا با لبخند مودبانه ای که بالحن کلامش سازگار نبود گفت: یه توهم زیبا که من بارها توی صورت غزل جون دیدم .... درسته؟
خواستم جواب بدم که نیما نگاهش رو به من دوخت و خیلی جدی گفت: تا جایی که یادم میاد شما بیشتر دچار توهم میشی...
و همون نگاه بی حالتش رو به نیما دوخت.
سارا نیشخندی زد و به مشیری گفت: کارمون کی تموم میشه...
این عوض شدن بحث یعنی آتش بس... و من محور این آتش بودم که حتی یه کلمه هم حرف نزدم. پوفی کشیدم و توی دلم واسه زود تموم شدن این بحث حسرت خوردم.
شام با دقت روی میز چیده شد...
علی دوباره نطقش باز شده بود.
بیشتر از این که با دهنش حرف بزنه از دستاش استفاده میکرد و فکر میکنم اگه کسی خیلی نزدیک بهش مینشست مورد حمله دستاش قرار میگرفت.
صدای علی منو به خودم آوردم... خانم ایمانی فوق العاده بود، امروز واقعا منو نیما رو متعجب کرد و من از این که امروز به اون چیزی که میخواستیم رسیدیم خوشحالم.
نیما گفت: بله دیگه، من که الکی از کسی حمایت نمیکنم.
سارا بازم پوز خند زد.
واسم تنها چیزی که اهمیت نداشت حالت های اون دختر بود، فقط کنجکاو حرکاتش بودم و سارا هم فهمیده بود و به بهترین حالت از خجالتم بیرون میومد.
طبق گفته های علی کار خوندن روی آهنگ ها از هفته ی آیندش شروع می شد و این خبری بود که لبخند رو از ته دل روی لبم نشوند.
انگار نیما هم متوجه ی لبخندم شده بود.

نسيم شيراز
۳ مرداد ۱۳۹۲, ۰۱:۳۸ قبل از ظهر
من سر قولم بودم... ولی شما فراموشم کردید نه؟:-2-43-:

شام رو خوردیم، زیر نگاه سارا... زیر نگاهی که توی شرایط الانم منو کنجکاتر میکرد تا سوالی رو که تا حالا از نیما نپرسیدم رو بپرسم.
رانندگی میکرد و صدای موزیک خالی رو بالا برده بود. طبق عادتش دست چپش رو از شیشه کنارش بیرون برده بود و ساعت سفیدش توی تاریکی شب برق میزد، چشمش به ترافیک خیابون بود و من چشمم به نیم رخ جدیش...
ابروهای پر پشت ، صورت سبزه نه چندان تیره و مژ ها ی حالت دار و کوتاهش و لبای نازک و صافش... تمام چیزی بود که توی همون نگاه اول خوشم اومده بود... گره بین ابروهاش که بیشتر اوقات همراهش بود... موقع تدریسش، موقعی که از هیجان دیدنش گند میزدم به تمرین هامو و خیره به من نگاه میکرد... و اون چشمای طوسی جذابش...
ترکیب صورتش دل منو برده بود ، توی همون نگاه اول... ولی الان چی؟
این چهره ی جدی داشت منو آزار میداد... صورت بکری نداشت... شکستگی روی بینیش که یادگار دوره ی نوجوونیش بود توی ذوق میزد ولی به نظر من... بازم زیبا بود.
-غزل خانوم...
جوابشو ندادم ، صداش پر از شیطنت بود... از این که این همه مدت دید زده بودمش باید عصبانی میشد... دوست نداشت کسی ساعت ها توی صورتش زل بزنه...
ولی نیما گوشه ی لبش از خنده بالا رفته بود.
نزدیک خونه رسیده بودیم... دوست داشتم بپرسم... بعد از 3 سال دوست داشتم بپرسم.
-نیما؟
-امر؟
به صدای خنده دارش نگاه کردم و گفتم: باید بگی جانم...
نیما ماشین رو گوشه ی خیابون پارک کرد، نگاه براقش رو به چشمام کشوند و من توی اون تاریکی قفل شدم توی اون برق...
نیما مکث کرد و خندید ... از ته دل... –باشه عزیزم... جونم؟
جونم؟ نیما به جای جانم گفت جونم...!الان من باید بازم چشام گرد میشد و خوشحال میشدم...
واسه این که راحت تر حرف بزنم نگاهمو گرفتم از چشماش و خیره شدم به انتهای خیابونموم...
-تا الان توی این مورد فضولی نکردم.... خب دوست نداشتم وارد حریم شخصیت بشم... ولی...
میخواستم عکس العملش رو ببینم ، به زحمت آب دهنم رو که به خاطر خجالت از اولین رگه های حسادت و کنجکاویم بود رو قورت دادم و نگام خزید روی نگاه دقیق ولی پر از ارامشش.
انگار میخواست با چشماش به من شهامت حرف زدن بده.
مردد شدم... لبای نیما تکون خورد: بگو عزیزم...
از آخرین عزیزمی که به من گفته بود دو سال میگذشت... دلم واسه قندی که توی دلم آب میشد سوخت... دلم واسه ی خودم سوخت.
به زحمت گفتم: خب... چیز مهمی نیست... بیخیال.
نیما کمی سرش رو پایین آورد و زل زد توی چشمام... بگو غزل جان...
نمیدونم چرا دیگه رمقی واسه کنجکاوی نداشتم ... ولی پرسیدنش حداقل منو از نگاه خیرش نجات میداد.
-میخواستم درباره سارا بیشتر بدونم.
نیما نفسش رو بیرون داد...محکم و پرصدا.
با کف دستش آروم روی فرمون ضربه زد و گفت: دلم میخواست زودتر بپرسی... ولی الانم که پرسیدی چون میخوام راستش رو بگم یکم گفتنش عصبیم میکنه.
با این جمله ی نیما جفت ابروهام بالا پریدن... دیگه موضوع ساده ای نبود... حالا برای شنیدن ماجرا سراپا گوش شده بودم.

نسيم شيراز
۳ مرداد ۱۳۹۲, ۰۳:۴۳ قبل از ظهر
سلام دوست جونا...خوبید؟بچه ها نظرتون درباره سارا چیه؟ به نظرتون نیما مقصره؟ بیاید نقد بگید لطفا... :-2-37-: راستی هر جا اشتباه تایپی داشتم میشه خواهش کنم بگید که درستش کنم؟ ممنونم:-2-38-::-2-40-:

نیما صدای موزیک رو پایین آورد... توی صندلی اتومبیل تقریبا فرو رفت و احساس کردم چهره اش هم مچاله شد.
-یه دلسوزی احمقانه باعث وابستگیش شد.
سعی کردم جبهه گیری نکنم و میون حرفش نپرم... به چهره ی جدی نیما خیره شدم.
نیما که انگار نفسش رو حبس کرده بود گفت: نمیخوام خیلی چیزها رو دربارش بگم... چون پیش من امانته... شاید یه روزی فهمیدی یا بهت بگم ولی الان در حدی میگم که قضاوتی دربارش نکنی.
آهی کشید و ادامه داد: پدرش همکار پدر خدابیامرزمه... اومد پیشم و گفت که دخترش به پیانو علاقه منده و خواست کلاس خصوصی بذارم... سرم شلوغ بود و خواستم بیاد آموزشگاه و با بقیه تمرین کنه...میدونی که از کلاس خصوصی خوشم نمیاد.
نیما بدون توجه به من اخمش رو غلیظ تر کرد و گفت: دختر خوبی بود، زیبا، با استعداد و متین...
کاری نمیکرد که از بودن کنارش یا آموزش دادن بهش حس بدی پیدا کنم یا فکر کنم کهمثل یه سری از شاگردام میخواد لبخندشو نشونم بده... تودار بود و سرش به کار خودش...
اصرار خواهرم و مامانم واسه زیادی خوب جلوه دادن سارا باعث شد که فکر کنم شاید باید بهش فکر کنم.
کم کم سعی کردم بداخلاق نباشم تا ببینم با ترش نکردنم چه برخوردی نشون میده.
حالا بیشتر حواسم به کاراش بود، یه حسی به من میگفت یه مشکلی داره... دیگه نه به خاطر توجه بهش فقط به خاطر یه کنجکاوی رفتم سراغ باباش... ازش پرسیدم... بغض کرد... مرد بود و بغض میکرد، دوست بابام بود و بغض میکرد... انگار بابای خدابیامرزم اینجوری بغض کرده... نشستم پای حرفاش، فهمیدم سارا فقط دو ماه بوده از اعتیاد و نامزد و معتادش جدا شده... دلم گرفت، سارا چهره معصومی داشت، اونقدر معصوم که بی طاقت شدم از عذابی که کشیده بود.
باباش خواست کمک کنم، با تدریس و توجه بیشتر تا دوره افسردگیش زودتر تموم شه.
کمک کردم... با ترحم کمک کردم و سارا فکر کرد با عشق کمک میکنم.
عذاب میکشیدم از حسی که به من پیدا کرده بود، من فقط دنبال شناخت بیشترش بودم... نمیگم بی تفاوت بودم ولی من آمادگی هیچیو نداشتم.
من حتی به مرحله یه علاقه ساده هم نرسیده بودم.
نیما انگشت شصست و اشارش رو روی دو تا چشماش گذاشت و کمی فشرد.
نیما نگاهی گذرا به من انداخت و ادامه داد: روحیش بهتر شده بود و من احساس میکردم دارم توی ایم ماجرا دست و پا میزنم.
تا تو اومدی... شلوغ و پرنشاط... سر به سر همه میذاشتی و انگار نه انگار من بودم. تنها کسی بودی که به حضور من توجه نمیکردی... خودت بودی... تازه فهمیدن من چی میخوام.
یه دل شاد و سرزنده که به شاد شدن من کمک کنه... خودخواهی بود ولی من میخواستم.
موضوع برداشت اشتباه سارا از رفتارم رو سربسته به باباش گفتم.
باباش حرفی نزد، سکوت کرد، خواست آروم آروم بکشم کنار که نشکنه دخترش...
من میخواستم به تو نزدیک شم و سارا به من.
تحفه نبودم ولی تقصیر خودم بی فکر سارا رو به خودم وابسته کرده بودم.
کم کم توجهم رو کم کردم.... حالش بهتر شده بود باید روی پای خودش می ایستاد.
سارا فهمید که دارم از احساسی که به زبون نیاورده بود فرار میکنم.
به من گفت... تمام احساسشو بی نقاب گفت. نمیخواستم ولی پسش زدم... کنترلی روی رفتارم نداشتم... نمیتونستم مهربون باشم. ترحم دوباره هم اشتباه دوباره بود.
تا مدت ها پاپیچ بود تا ارتباطم با تو بیشتر شد.
سارا هم رفتارش رو عوض کرد. میدونست که هنوزم واسم خوب بودنش مهمه... به پدرش قول داده بودم... واسه همین فیلم جدیدش بگو و بخند با دوستان منه... فکر میکنه باید ناراحت و غیرتی شم و یهو سوپرمن بازی در بیارم...
نیما نفسی کشید و گفت: کل ماجرا همین بود. سارا دختر خوبیه فقط توی این ماجرا قربانی حس احمقانه من شد.
یادم اومد که عصر موقع ضبط سارا و علی چطوری میخندیدن و نگاه جدی نیما هم جلوی صورتم جون گرفت. بی فکر پرسیدم... تو غیرتی نمیشی؟
نیما لبخندی زد و گفت: غیرت نه... ولی یه حس عجیب و غریب دارم ... فکر میکنم یه بادیگاردم... یکی که یه اشتباهی رو کرده و حالا باید مراقب باشه به خاطر اشتباهش کسی آسیب نبینه.
نیما نگاهش رو سر داد توی چشمام و گفت: عذاب وجدان دارم .
آروم گفتم: خب تصمیمت چیه؟
نیما سری تکون داد و گفت: سعی میکنم مراقبش باشم ولی تا یه حدی... اگه نخواد به خودش کمک کنه دیگه کاسه ی داغ تر از آش نمیشم.... الان 4 ساله که دارم ازش دورادور مراقبت میکنم... ولی دیگه بسه.
پوفی کشیدم و گفتم: منو میرسونی خونه؟
نیما تلخ نگام کرد و گفت: من مقصر نبودم.
شونه ای بالا انداختم – فقط میخوام برم خونه.
نیما ترمز دستی رو کشید و دستش روی دنده جا خوش کرد.
بازم خونه ی مادربزرگ آرامش رو وارد خونم کرد... واسه یه لحظه فکر کردم... سارا حق داره ازم متنفر باشه. من صاف اومدم وسط زندگی این دختر. درست وسط آرزوهاش...

نسيم شيراز
۴ مرداد ۱۳۹۲, ۰۳:۵۹ قبل از ظهر
سلام... حالم روبراه نیست... واسم دعا میکنید؟:-2-40-:

هنوز واسه خوابیدن من زود بود، ولی نفهمیدم چقدر گذشت، چقدر پهلو به پهلو شدم که خوابم برد. حتی متوجه نشدم چجوری با صدای اذان صبح بیدار شدم.
چشمم به گوشیم که با آلارم چراغش داشت خود کشی میکرد که زنگ و اس ام اس داره افتاد. دستم رفت که گوشیو بردارم ولی صدای الله اکبر موذن حالمو عوض کرد... چه سوزی توی صداش بود... باید بلند میشدم و نشون میدادم که خدا بزرگه... سخت بود دل کندن از بالش نرم... ولی دل کندم.
وضو گرفتم... آروم و سر فرصت... مثل مادربزرگم...
دلم چادر نماز مادربزرگم رو میخواست... رفتم سراغ کمد قدیمی توی اتاقش... هنوزم تا خورده و مرتب بود، اونقدری که اولش دلم نیومد بر دارم ولی با قول دادن به خودم که دوباره درست تاش کنم بر داشتمش.
با چهره ی مچاله شده از دلتنگی چادر رو به صورتم فشردم و با تمام وجود بوش کردم تا یادم بیاد عطر مادربزرگمو...
خودش بود، همون عطر دلنشینی که موقع نمازش میزد... چادر رو جدا نکردم از صورتم... میترسیدم بغضی که توش پنهون کردم بترکه...
اگه بود شاید الان اینقدر تشنه محبت نمیشدم... دلم گرفت، چقدر تنها بودم و به روی خودم نمیاوردم.
دلم تنگ شد واسه جانم جانم گفتن مادربزرگم بعد از هر نمازش وقتی که من مثل مسلسل صداش میکردم.
قد قامت صلات...
یعنی مجبورم بذارم گونه هام خیس شن... کسی اینجا نیست که، فقط من و خداییم، بذارم بیان این اشک هایی که میخوام قایمشون کنم.
چادر رو که برداشتم... نگام افتاد توی آینه ی کمد.
خندم گرفت از اون دهن کج و صورت مچاله که سعی میکرد اشک نریزه.
داغی اولین قطره که روی گونم لغزید سجاده رو پهن کردم و شروع کردم به خوندن نماز... بدون عجله... با خیال راحت. با اشک هایی که بدون مچاله شدن چهرم بی صدا میلغزیدن روی صورتم. یه حسی بهم میگفت دارم با عشق راز و نیاز میکنم.
دوست داشتم حالا حالا ها پای سجاده بشینم ، درست مثل مادربزرگ.
نشستم و هر دعایی که بهم یاد داده بود رو زمزمه کردم.... مثل بچه ها از این که همشو یادم مونده ذوق کرده بودم و مدام تی دلم به مادربزرگم یادآوری میکردم که ببین همشو یادمه... ببین چه معلم خوبی بودی...
موقع تا کردن چادر نماز کلی وسواس خرج کردم، باید مثل خودش مرتب سر جاش میذاشتم... نگاهی به چادر و سجاده تا شده انداختم و کیف کردم از وسواس و دقتم.
حالا نوبت گوشی بود...
اینقدر حالم خوب بود که هیچی نمیتونست حالمو خراب کنه.
رمز رو زدم و وارد صفحه اصلی زدم. این همه خود کشی به خاطر دو تا اس ام اس! میخواستم گوشیمو به خاطر این جرمش پرت کنم توی دیوار.
هر دو تا اس ام اس از نیما بود.
-واسه سارا کمکم کن، بذار بفهمه منو تو مال همیم، بذار دیگه امیدوار نباشه.
با خودم فکرکردم چی میخواست از من! که با عجله تصمیم بگیرم و قربانی دلسوزیش بشم... خودم به فکرم لبخند زدم... بعد از 3 سال آشنایی تازه میگفتم با عجله...
اس ام اس بعدی رو باز کردم. خوابیدی یا قهری؟
لبخندم پهن تر شد... آخه چرا باید قهر میشدم... فورا تایپ کردم ... خواب بودم... موضوع سارا رو هم خودت حل کن، نمیخوام واسه ترحم تو دشمن پیدا کنم.
اس ام اس رو سند کردم، ولی خودمم میدونستم که واقعیتش این بود که نمیخواستم مجبورم کنه زودتر واسه ازدواج تصمیم بگیرم.

نسيم شيراز
۴ مرداد ۱۳۹۲, ۰۸:۱۳ قبل از ظهر
:-2-40-: صبح قشنگتون بخیر
خواب از سرم پریده بود، یکم روی تخت نشستم و به انگشتای پام نگاه کردم. بلند و کشیده... یادش بخیر مانیا همیشه میگفت پاهات مثل خرطوم فیل میمونه...
نفهمیدم کی بلند خندیدم که از صدای خنده ی یهوییم چشم از پاهام برداشتمو و عزمم رو واسه بلند شدن و وسوسه خواب اجباری جزم کردم.
وارد آشپزخونه شدم و سماور قدیمی مادربزرگ رو روشن کردم. نصف پیمانه چای طعم دار دارچین رو هم توی قوری چینی قدیمی ریختمو به رسم مادربزرگ یه ذره آب توش ریختم و خالیش کردم.
هیچ وقت دلیل این کارشو نپرسیده بودم، حالا چرا خودم این کارو با دقت انجام میدادم الله و علم.
در یخچال رو با دراز کردن دستم باز کردم و تمام قد روبروش ایستادم. اول یه نگاه کلی به داخلش انداختم و بعد یکی یکی قفسه ها رو نگاه کردم.
کار خیلی سختی نبود، اینقدر خرید نکرده بودم که توی یه نگاه کوتاه میشد فهمید چی به چیه.
نیمروی دست خورده ی دیروز رو که به وسوسه ی دور ریختنش مقابله کرده بودم و توی یخچال چپونده بودم بدجور منو سر ذوق آورد.
خوشحال از این که حماقت نکردم و دور نریختمش یه تیکه نون از فریزر بیرون آوردم و دو تا رو با هم گذاشتم روی سماور...
گوشیمو از روی میز برداشتمو بدون نگاه کردن به این که چیه از اولین ترانش گذاشتم تا فقط سرم گرم گوش کردن باشه...
صدای شادمهر توی آشپزخونه پیچید...
درگیر رویای توام، منو دوباره خواب کن
دنیا اگه تنهام گذاشت، تو منو انتخاب کن
دلت از آرزوی من، انگار بی خبر نبود
حتی تو تصمیمای من،چشمات بی اثر نبود
خواستم بهت چیزی نگم، تا با چشام خواهش کنم
درارو بستم روت، تا احساس آرامش کنم
باور نمی کنم ولی، انگار غرور من شکست
اگه دلت میخواد بری، اصرار من بی فایدست
هر کاری می کنه دلم، تا بغضمو پنهون کنه
چی میتونه فکر تو رو، از سر من بیرون کنه
یا داغ رو دلم بزار، یا که از عشقت کم نکن
تمام تو سهم منه، به کم قانعم نکن
دیگه نموندم تا بقیه ی آهنگا رو بشنوم... قطعش کردم... صدای قل قل سماور یعنی آب جوشید... از جام بلند شدم و زیر لب زمزمه کردم... تمام تو سهم منه، به کم قانعم نکن...
نمیدونم چرا دلم سازمو خواست... نه ساز دهنی... پیانو رو میخواستم... پیانویی که نیما از گوشه ی اتاق خودش واسه من آورده بود تا تمرین کنم.
قوری رو از آب جوش پر کردمو روی سماور گذاشتم... ذهنم درگیر ساز زدن بود، یه عالمه احساس توی وجودم نفوذ کرده بود که باید ساز میزدم...
درجه ی سماور رو روی کم گذاشتم،ظرف نیمرو رو روی میز گذاشتم و مثل قحطی زده ها خودم رو به پیانو رسوندم.
دستی رو کلید هاش کشیدم و اولین حسی که توی قلبم شکل گرفته بود رو روش اجرا کردم... کاغذ و خودکار روی پیانو رو برداشتم و روش 3 تا نت کشیدم... دوباره دست بردم روی کلیدها.... زدم... بدون ترانه... بدون نظم... حالا دیگه حس میکردم توی جرقه ها از قلبم به ذهنم نفوذ میکنه... آهنگی که توی وجودم بود رو زدم و روی کاغذ پیادش کردم... یه جایی ذهنم ارور داد...
میدونستم آهنگ نباید اینجا تموم بشه ولی دیگه نه ذهنم نه قلبم برای زدن کمک نمیکرد...
نگاهی به نت ها انداختم و دوباره شروع کردم به زدن آهنگ... تمام مدت لبخند روی لبم بود... یکم بی نظم بود ولی با احساس من که بدجور بازی میکرد. یکم نت ها رو بالا و پایین کردم و فکر کردم حالا بهتر شد.

نسيم شيراز
۴ مرداد ۱۳۹۲, ۰۸:۱۷ قبل از ظهر
دوستان گل مهمون که عضو سایت نیستن و منت میذارن رمان رو دنبال میکنن... میتونم خواهش کنم بیاید عضو سایت بشید... :-2-15-: خیلی وقتتون رو نمیگیره و یه حضور توی یه سایت خوب رو هم تجربه میکنید:-2-37-: منم باهاتون آشنا میشم و اینجوری احساس نزدیکی بیشتری باهاتون میکنم:-2-41-: ... دوستتون دارم که واسه خوندن رمان وقت میذارید:-2-40-:

کاغذ رو همونجا گذاشتم و به آشپزخونه برگشتم... با دیدن نیمرو که سرد شده بود لبام آویزون شد... واسه خودم چای ریختم و با اشتها نیمروی سرد شدم رو تا تهش خوردم.
اولین لیوان چای رو هم خوردم و بدون این که فکر جمع کردن میز باشم یه لیوان دیگه از توی ظرفای تمیز بیرون کشیدم و پر از چای کردم. لیوان اولی حتما بوی تخم مرغ گرفته بود و دلم نمیخواست مزه ی چای دومم رو با بوی مونده تخم مرغ خراب کنم.
از این فکرم خندیدم و توی هال رفتم... روی مبل راحتی نشستم و کانال های تلویزیون رو بالا و پایین کردم.
یهو یاد قولم به مانیا افتادم، ساعت 7 صبح بود و درست نبود واسه بچه ها زنگ بزنم... چاییم رو خوردم و برای مشغول کردن خودم مستقیم راهی حموم شدم و یه دوش حسابی گرفتم.
ربدوشامبر گلبهیم که تا زانو بود رو پوشیدم و نگاهی به ساعت انداختم.دهنم از دیدن ساعت 8 باز موند. یک ساعت زیر دوش بودم و اصلا متوجه گذر زمان نشدم... باید یه رکورد جدید واسه خودم ثبت میکردم.
گوشی تلفن رو برداشتم و شماره سپیده رو گرفتم...
صدای خواب آلودش باعث شد یکم ، البته فقط یکم عذاب وجدان بگیرم.
ریز خندیدم و سلام بلند بالایی نثارش کردم.
خندید و گفت: آخه عوضی... نمیگی شاید من بدبخت تا صبح سر کار بودم و تازه خوابیدم.
شلیک خندم ادامه ی غرغرش رو قطع کرد . احساس کردم صداش از گرفتگی دراومد... با جیغ گفت: مرگ چته... ترسیدم.
همونطوری که یهویی خندیدم یهویی هم خندمو متوقف کردم و اروم گفتم: خب حرفت درسته... ولی آخه باید صدای خودتو میشنیدی.... مثل این دائم الخمرا...
صدای خفیف خندش رو شنیدم... خب بنال ببینم چی میگی.
-مانیا خواب دیده واسمون.
=ای خواب به خواب بشه چشه باز...
جدی شدم و گفتم: بحث رو کم کنیه... هستی؟
رگ خواب سپیده دستم بود... کافی بود موضوع رو کم کردن باشه با کله میومد وسط...
خندید و گفت: هستم تا تهش... کیو باید بکشم؟
با رضایت گوشی رو توی دستم جا به جا کردم و گفتم: میخواد یه تیم جدا بده که روی مربی پر مدعاش رو کم کنه.
سپیده نامطمئن زمزمه کرد: خب...
سعی کردم به خاطر گول خوردنش نخندم و جدیتر گفتم: خب باید بریم توی تیمش که روی مربیشو کم کنیم.
چند لحظه سکوت و بعد صدای فریاد سپیده ... – احمق شدی؟ ما بریم فوتسال؟ من با این سر شلوغم بیام واسه مانیا بازی کنم؟ میدونی من فقط روزی 3 ساعت میخوابم؟
سپیده خیلی سریع نفسی گرفت و ادامه داد: میدونی چند دقیقه از وقت خوابم رو صرف مزخرفاتت کردی؟ هان؟
با لحنی که سعی میکردم ملتمس نباشه گفتم: مانیا به کمکت ، به کمکون واسه یه مدت کوتاه نیاز داره. به بچه ها زنگ میزنم عصر بیان اینجا.... اگه هنوزم معرفت داشتی 7 بیا. خدافظ.
صداش تو گوشم پیچید.. پر حرصو عصبانی.... – من یکمک دیرتر میام...ضبط دارم. و صدای تق که توی گوشم پیچید. مانیا رو لعنت کردم به خاطر مسخره بازی جدیدش...
شماره بچه ها رو یکی یکی گرفتم و دوباره همون حس و حال تکراری... فقط تینا مدام میخندید و دیوونه هایی رو رگباری به من و مانیا می بست. در نهایت ساعت 7 باید منتظر تیکه هاشون میشدم. پس بهتر بود صاحب این گند رو هم دعوت میکردم تا تنهایی مستفیض نمیشدم

یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۴ مرداد ۱۳۹۲, ۰۸:۲۴ بعد از ظهر
-الو مانیا...
صدای بحثش با یکی اونور خط میومد... –برو ولم کن...
صدای پشت خط یه دختر بود... مانی جون بیخیال دیگه....
صدای محکم و پر تشر مانیا – حالمو به هم زدی دختره ی سیریش... میگم برو پی کارت. و باهمون صدای بلند خطاب به من... – غزل خودم زنگ میزنم.
قطع کرد. چی میگفت اون دختر که مانیا اینقدر به هم ریخته بود، با فکر اینکه دوباره توی تمرین دعواش شده خندیدم و راهی آشپزخونه شدم... امروز باید خرید میکردم... سریع حاضر شدم و از خونه جستم بیرون. بهترین قسمت زندگی خرید کردن بود.
هایپر مارکت ابتدای خیابون بهترین جایی بود که تا به حال دیده بودم. جنساش یکم گرون بود ولی دیگه همه چی داشت... از شیر مرغ تا جون آدمیزاد...
منم شیفته این چرخ دستی های چیده شده ورودی مارکت... یه دونه برداشتم و آروم و با دقت تمام قفسه های فروشگاه رو به دقت بررسی کردم، حتی مخصوص شیر خوارها رو با تمام دقتم از نظر گذروندم. و به یه عالمه خرید کنار میز محاسبه رفتم.
بدترین قسمت خرید هم درست لحظه حساب کتاب بود، همیشه اونقدر الکی خرید میکردم که موقع حساب با التماس توی دلم خدا خدا میکردم که پول دستم کم نیاد.
خدارو شکر که خدا هم هوامو داشت... لب مرز پولی که برداشته بودم هزینه کردم و خوشحال از ضایع نشدنم خوراکی ها رو توی نایلون گذاشتم و تا خونه کشون کشون خودمو رسوندم. مثل این خاله خان باجیا از یه خرید مفصل اومده بودم و ته دلم انرژی خوبی گرفته بودم.
خرید ها رو روی میز غذاخوری رها کردم و روی صندلی نشستم. روسری رو از سرم بیرون کشیدم و دکمه های مانتوم رو به سرعت باز کردم. گرمم شده بود از اون همه تقلا و دوست داشتم یه بار دیگه هم ببینم چیا خریدم.
دقیق نگاه کردم و از این که این قدر خوب خرید کرده بودم لبخند رضایت آمیزی برای خودم زدم.
با وسواس خریدهامو سر جاش جابه جا کردم و از این که یخچالم رنگ و رو گرفته بود به وجد اومدم.
یه بسته قارچ و یه بسته ناگت مرغ بیرون کشیدم و چند تایی از روش برداشتم و واسه خودم توی روغن تفت دادم.
عاشق غذاهای آماده بودم.
وقت ناهار شده بود و خوردن غذای خوشمزه ای که درست کرده بودم تنها چیزی بود که میتونست منو سر حال بیاره و خستگی رو از تنم در بیاره.
بعد از خوردن و شستن ظرفم خمیازه ی بلند بالایی کشیدم و تازه یادم اومد فقط 4 ساعت خوابیده بودم.
بدون اینکه به خوابیدن یا نخوابیدن فکر کنم با همون شکم پر راهی تختم شدم و به دقیقه نکشید خوابم برد.
ساعت 5 عصر با صدای ویبره گوشیم از خواب پریدم.
دستمو روی چشمام حرکت دادم و سعی کردم هوشیار بشم.
گوشی رو که برداشتم تماس قطع شد... نفس بلندی کشیدم و با دستای کش اومده و سست رمز گوشیمو زدم... اینقدر گیج خواب بودم که رمز رو اشتباه وارد کردم، پوفی کشیدم و چشمام رو بیش از حد باز کردم تا ببینم چه شماره ای رو میزنم.

نسيم شيراز
۴ مرداد ۱۳۹۲, ۰۸:۳۱ بعد از ظهر
:-2-40-: بچه ها ... اگه رمانمو دوست دارید اگه منو دوست دارید ... اگه خوندن رمانم رو دوست دارید ، اگه فکر میکنید ارزش خوندن داره جوری که مدیران عزیز ممنوع نکردن و خلاف قانون نیست معرفی میکنید این رمانو تا بیان بخونن؟:-2-15-: این کاملا اختیاریه... هر جور دوست دارید:-2-35-: ولی تشکر و مثبت کمه چرا؟:-2-43-: میدونید که دوستتون دارم به شدت:-2-40-:
تیک سبز روی گوشیم یعنی موفق شدم... انگار لگاریتم حل کرده باشم کلی توی دلم خودم رو به خاطر این موفقیت تحسین کردم.
10 تا میس کال و 3 تا مسیج داشتم و گوشیم حق داشت خود زنی کنه.
نگاهی به لیست تماس ها انداختم... هر 10 تاش مانیا بود... کاملا یادم رفته بود که قرار بود منتظر تماسش بمونم. اس ام اس ها رو هم باز کردم.
یه پیام از سپیده و دو تا مانیا.
سپیده نوشته بود 8 اونجام.
پیامشو حذف کردم و سراغ مانیا رفتم.
« خب چه مرگته ؟ زنگ میزنی حالا جواب نمیدی؟»
دومین پیامشم حسابی منورم کرده بود به الفاظ مخصوص خودش که بهترین کلمش بمیری بود.
منم از بقیه کلمه ها سریع گذشتم تا نبینمشون.
به زور از تخت دل کندم و خودمو به سرویس رسوندم. دست و صورتم رو شستم و به چشمای پف کرده توی آینه خیره شدم.
از خواب زیاد متنفر بودم.
وارد آشپزخونه شدم و وسایل پذیرایی رو برای ارازل آماده کردم.
نزدیک ساعت 7 سری به کمد لباسام زدم و پیراهن زرد و سفید رنگم رو از کمد بیرون کشیدم، پوشیدم و توی آینه نگاه کردم.
پیراهن که تا روی زانوم و آستین حلقه ای بود، از اون خواب آلودی بیرونم آورده بود.
یه ذره هم به صورتم رسیدم و موهامو باز گذاشتم و دو طرف گوشه ی موهام رو با 6 تا گیره ریز ردیفی بستم. 3 تا اینور و 3 تا اونور.
احساس کردم با این مدل موهام چند سال جوون تر شدم.
قربون صدقه دختر توی اینه رفتم و با صدای زنگ از تصویر خودم دل کندم. تینا بود، وقت شناس و سرزنده. در رو باز کردم و همون موقع اس ام اسی هم واسه مانیا فرستادم که خودشو برسونه.
تینا با دیدنم چند لحظه مکث کرد و یه دفعه توی آغوشم گرفت و گفت: چقدر ناز شدی تو... یاد دبیرستانمون افتادم.
خندیدم و برای نشستن دعوتش کردم.
-رامین چطوره...
تینا سعی کرد بخنده... حس کردم که سعی کرد بخنده – خوبه، حسابی مشغول مهساست... و خنده ی نمکینش رو با اون دندونا خرگوشیش نشونم داد.
بازم صدای زنگ... این بار مرضیه با دختر کوچولوش بود.
هر دوشون رو بوسیدم و وارد خونه شدن. تینا با دیدن مهسا از جاش بلند شد و گفت: جونم دختر کوچولوی من چطوره.
مهسا شیرین خندید و گونش رو جلو آورد تا تینا ببوسدش
یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۴ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۴۰ بعد از ظهر
:-2-40-:یه پست دیگه توی راهه
مرضیه خیلی سر حال نبود، -مرضیه تو خوبی؟
نگاه تینا واسه یه لحظه رو مرضیه متوقف شد و دوباره سراغ مهسا رفت.
نگاه منم حیرون بین تینا و مرضیه میچرخید.
مرضیه روسریش رو از سرش بیرون کشید و گفت: میشه یه نوشیدنی خنک بیاری...
این یعنی غزل زیاد حرف نزن... با لبخند استقبال کردم سراغ آب طالبی هایی که گرفته بودم و توی یخچال گذاشته بودم رفتم.
لیوان شربت رو تعارف کردم و کنار مهسا نشستم.
مهسا با لبخند شیرینش که دندو نای تازه درومدش رو یه در میون به رخ میکشید گفت: خاله جــــــــــــــــون... عادت داشت به کشیدن جون بعد از اسم... خندیدم و به سبک خودش گفتم جـــــــــــــــــونم؟
مهسا به مامانش خیره شد و گفت: لپتو ببوسم؟
نتونستم بلند خندیدنم رو کنترل کنم. لپم رو بردم جلو و گفتم: چرا نتونی؟ بیا عزیزم.
صدای چالاپ بوسیدنش توی گوشم پخش شد و من ضعف کردم واسه این نوع ماچش... سریع بغلش کردم و غرق بوسش کردم. مهسا ریز و بلند میخندید و من بیشتر اذیتش میکردم.
صدای تینا توی گوشم پیچید: نکن دخترمو... ضعف رفت از خنده...
نگاهی گذار به مرضیه انداختم و گفتم: بس که شیرینه این دخترت....
مهسا توی بغلم آروم گرفت و شروع کرد به بازی کردن با انتهای موهام که حلقه ای اطرافم ریخته بود.
مرضیه پشت چشمی نازک کرد و گفت: تو با این تیپی که درست کردی داری دل دختر منو میبری... چه برسه به این نیمای طفلک...
خندیدم... نمیدونست که نیما هیچ وقت منو اینجوری ندیده.
رو به تینا پرسیدم: رامین کجاست؟ امشب میاد؟
بازم سعی کرد بخنده... اینبار خیلی موفق نبود گفت: آره میاد... ضبط داشت... آخر شب میاد دنبالم.
گوشیمو از روی میز برداشتمو گفتم :پس به نیما بگم برنامشو خالی کنه آخر شب بیاد.
تینا شونه ای بالا انداخت و گفت : هر جور دوست داری.
به دادن اس ام اس اکتفا کردم و گوشیمو گوشه ی مبل رها کردم.
مرضیه یه حرف اومد: خب بگو ببینم این اراجیف چی بود پای تلفن میگفتی...
شیطون نگاش کردم و گفتم : بذار سپیده و مانیا هم بیان میگم... فقط نزنین توی ذوقش... خیلی واسش حیاتیه.
تینا تا اومد دهن باز کنه صدای زنگ بلند شد.

نسيم شيراز
۴ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۴۵ بعد از ظهر
بچه ها میبینم بعضی دوستان میان و میخونن ولی حتی یه قسمت رو هم تشکر نزدن... خب خسیس نباشید دیگه مثبت و تشکرمو بدید... منم انگیزه میگیرم تندتر پست میذارم... تازه اینجوری متوجه میشم کیا رفت و آمد میکنن. راستی مرسی از نقداتون... من همچنان منتظر نقدم ها... خب نقد دوست میدارم:-2-40-:

خندیدم و گفتم: فکر کنم صاب مجلس اومد.
در رو باز کردم ، صدای مانیا از همون دم در بلند شد.
-سلام دوستان... سالم شیطونک ها... منت گذاشتید اومدید.... ما خیلی مخلصیم... من شما رو نداشتم چی کار میکردم.
مرضیه از جاش بلند شد و گفت: به اندازه کافی صدات بلند و رسا هست ... لازم نیست داد بزنی.
مانیا دست منو فشرد و گفت: رفیق شفیق چطوری؟
خندیدم... مانیا قبل ورود به خونه گفت: تیپ زدی خوشگل...
ابروهام بالا پریدن... زدم پشت گردنشو گفتم : بیا برو تو.. دختره پررو...
دستش رو پشت گردنش گذاشت و با لحن لوسی گفت: بابا من به گردنم حساسم... نزن دیگه.
مرضیه مانیا رو در آغوش گرفت و گفت: چطوری؟
مانیا بی قید خندید و گفت: میبینمتون بهترم میشه.
تینا دست داد و گفت: میبینی چطوری مظلوم کرده خودشو... معلومه عمق گیر کردن کارش چقدره...
لیوان آّب طالبی مانیا رو دستش دادم و گفتم: بله دیگه... وقتی کارش گیره چشاش مثل یه گربه ی معصوم میشه.
مانیا لیوان رو گرفت و خندید و نگاهی به هال انداخت و گفت: سوپر استار نیومده؟
مهسا رو از بغل تینا بیرون کشیدم و گفتم : میاد الان...
مانیا که تازه متوجه مهسا شده بود خندید و گفت: چطوری خوشگله...؟
مهسا شکلکی واسه مانیا درآورد و به آغوشم پناه آورد.
مانیا چشماشو گرد کرد و با مظلوم ترین لحن رو به مرضیه گفت: چی گفتی از من بهش که اینطوری مسخرم کرد.
مرضیه دست دراز کرد و موهای مهسا رو پشت گوشش فرستاد و گفت: دخترم آدم شناسه میدونه با کی چجوری برخورد کنه.
مانیا با چشمای تقریبا کشیدش واسه مهسا که قایمکی حواسش به مانیا بود شکلکی در آورد و گفت: جنبه ی دیدن دختر خوشگل نداری.
مهسا دوباره با حلقه ی موهام بازی کرد و گفت: تو خوشگل نیستی ، خاله غزل خوشگله.
مانیا ادای گریه رو در آورد – باشه... تو هم منو دوست نداشته باش.
مرضیه چشم غره ای به مهسا رفت و گفت: دخترم بی ادب نباش... خاله مانیا رو ببین چقدر خوشگله.
تینا با لبخند گفت: به خاطر موهاشم میگه... مهسا موی بلند دوست داره.
مانیا نیم خیز شد، لپ مهسا رو کشید و گفت: گیس هم میذارم واست... تو بپسند.
مهسا بی توجه به مانیا رو به من گفت: خاله جــــــــــون موهات خوشرنگه ها ...
نگاهی به موهای خرمایی روشنم انداختم و به موهای یک دست مشکی مهسا که خرگوشی بسته شده بود خیره شدم – موهای تو که خوشگل تره شیطونک.
صدای زنگ بلند شد.
مانیا گفت: تو بشین من درو باز میکنم.
از خدا خواسته سر جام موندم.
صدای سپیده هم مثل مانیا از همون دم در بلند شد.
-به جون خودم موضوع حیثیتی نباشه همتونو به درک میفرستم.
مانیا صداشو بالا برد وگفت: هی میگم نقش اکشن بازی نکن جو گیر میشی
صدای سپید آرومتر شد: هی خانوم ... کارت گیرمه ها ... حواست به حرف زدنت باشه.
-اوه سوپر استار من بیا تو که دلم ضعف رفت واسه بغل کردنت.
صدای خنده ی سپید خونه رو پر کرد.
حالا جمعمون جمع بود و من باید نطق میکردم
یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۵ مرداد ۱۳۹۲, ۰۱:۰۷ قبل از ظهر
اینم یه پست پرو پیمون... میرم به کارای روزنامه برسم شاید تا قبل سحر یه پست دیگه گذاشتم... بچه ها من توی صفحه نقد جوابتون رو دادم و سوالایی پرسیدم که خوشحالم میکنید جواب بدید.... مرسی که تنهام نمیذارید...:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-41-:

-مانیا میخواد تیم راه بندازه... خب ماها که تجربه ی این رشته رو داشتیم میتونیم یه دو هفته ای کمکش کنیم دیگه...
سکوت کردم... واقعا دیگه نمیتونستم بیشتر از این پیش برم... آخه وقتی حرف دلم نیست چرا باید بیشتر مانور بدم.
تینا خندید و گفت: من واقعا بازیم خوب نیست ولی هستم.
نیش مانیا به معنای واقعی باز شد. تینا هم قه قه به این نیش کش اومده خندید و گفت: بچه ها وقتی اینطوری ذوق میکنه چطوری دلتون میاد نه بیارید.
گفتم: منم هستم ولی نباید به کارم لطمه بخوره... نه تنها به کار من ، واسه هیچ کی نباید دردسر درست شه.
سپیده با ابروهای گره کرده گفت: آخه من واس=قعا این روزا سرم شلوغه... واسه تمرین اصلا قول نمیدم... ولی بازم سعیمو میکنم... و توپ پر گفت: ولی اصلا روی بازی من حساب نکن.
مانیا با همون نیش باز به مرضیه خیره شد.
مرضیه خواست چیزی بگه که تینا گفت: اصلا تمرین بدون خانوم وکیل نمیچسبه.
مرضیه با دلخوری گفت: تینا عادت نکن به زور گویی.
سپیده و مانیا از این حرف عادی گذشتن ولی من دوباره نگاهم بین اون دو تا چرخید... تینا و زورگویی؟
تینا متوجه نوع نگاهم شد... لبخند زد و زیر لب گفت: دیوونست.
نگام روی مهسا که مشغول عروسک بازیش بود ثابت موند.
صدای مرضیه نگام را از مهسا برداشت.
-هستم... ولی شرایط دخترمو هم در نظر بگیرید.
مانیا از جاش بلند شد.... انگشتاش رو بین موهای کوتاهش کشید و گفت: من متعلق به همتونم... اگه میدونستم اینقدر استقبال میکنید زودتر این خبر خوش رو بهتون میدادم... همتونو از صمیم قلب دوست دارم.
بلند خندید و نگاهش رو تک تک روی چهره ی هممون گردوند و وقتی با اخم های به شدت غلیظمون روبرو شد گفت: خب فردا چه ساعتی وقت دارید برم دنبال سالن؟
نفس عمیقی بیرون فرستادم... از فردا مانیا بیچارمون میکرد.
یهو یاد اومد که به نیما واسه امشب پیام زدم... گوشی رو برداشتم و چک کردم... خبری از پیام یا زنگ نبود. به بهانه آوردن عصرونه راهی آشپزخونه شدم.
شماره ی نیما رو گرفتم.
اونقدر بوق خورد که قطع شد... نیما موقع کار از این عادت ها زیاد داشت. گوشی رو روی میز غذا خوری پرت کردم و کالباس هایی که آماده کرده بودم رو توی ظرف چیدم.
صدای مانیا از ورودی آشپزخونه بدجور منو شوکه کرد: کمک نمیخوای؟
بعد از این که دو متر از جام پریدم و فحش زیر لبی نثارش کردم خصمانه گفتم: نه ، فقط برو بشین.
مانیا کنارم ایستاد، سنگینی نگاهش باعث شد دست از کار بردارم و توی چشمای قهوه ای روشنش خیره بشم.
-غزل میدونم خودتم مشغله داری ... ولی خیلی ازت ممنونم.
کمی خودم را عقب کشیدم و به سینک ظرفشویی تکیه زدم و با لبخند از خود مچکری رو لبم گفتم: باشه جبران کن.
دست به سینه ایستاد و فقط نگام کرد.
گونشو بوسیدم و گفتم: زود باش عصرونه رو آماده کن بیار... توی یخچال رو هم میتونی نگاه کنی.
مانیا خندید و فقط سر تکون داد.
در حالی که زیر لب میگفتم : عوضی چه قیافه ای هم واسه من میگیره از اشپزخونه بیرون اومدم. مانیا داد زد: شنیدم. عوضی شوهرته.
خندیدم و کنار سپیده که با لپ تابش مشغول بود نشستم.
سپیده نیم نگاهی به من انداخت و گفت بیا عکسای لوکیشن رو ببین.
ابرو بالا انداختم و از دیدن عکسا حسابی ذوق کردم.
مرضیه هم روی دسته صندلی نشست و مشغول دید زدن عکسا شد.
سپیده توی لباس بلند مخصوص بازیش واقعا بامزه شده بود. کلی سر به سرش گذاشتیم وخندیدیم.
صدای مانیا از توی آشپزخانه میومد: بمیرید بچه ها... به چی میخندید...
سپیده داد زد: تو به کارت برس گشنمونه...
دوباره خندیدیم.
صدای زنگ در بلند شد. تینا با ذوق بلند شد و گفت: رامینه.
بازم صدای مانیا بلند شد... یه دقیقه هم نمیتونیم راحت باشیم.
تینا اعتراض آمیز به ورودی آشپزخانه خیره شد و گفت: نیست که تو هم معذب میشی...
مانیا جوابی نداد. بلند شدم و در رو باز کردم و برای استقبال راهی ورودی شدم.
سپیده خندید و گفت: به رامین چه کیفی کنه با پیراهن تو...
صدای خنده ی تینا بلند شد... چیکار داری... بذار شوهرم به نوایی برسه.
آروم دو دستی توی سرم زدم و کش دار گفتم: حواسم نبود و با دو سمت اتاقم رفتم.
صدای سلام صابخونه ی رامین بلند شد.
جوابی ندادم. تونیک آستین بلند سور مه ایم رو با یه ساپورت مشکی ضخیم پوشیدم و موهامو گذاشتم همونجوری بمونه... راستش اصلا دلم نیومد ببندمش.
نقد میاید دیگه نه؟ مثبت و تشکرم رو هم بدید بیاد:-2-38-:

یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۵ مرداد ۱۳۹۲, ۰۴:۲۹ قبل از ظهر
تا شب بای:-2-40-: برگشتم نقد باشه ها.... باشه؟ تشکر و مثبت هم که زیاد باشه دوباره پست هامو زیاد میذارم:-2-40-::-2-40-:


رامین با دیدن من به نشونه ی احترام از جاش بلند شد و گفت: ببخشید مزاحم شما شدیم... نیما نمیاد؟
سعی کردم میزبان خوبی باشم و لبخند زدم – مزاحم چیه؟ چه تعارفی شدی شما... به نیما هم زنگ زدم هنوز انگار گوشیشو ندیده... هر وقت ببینه زنگ میزنه، بهش میگم بیاد. و با دستم اشاره کردم بشینه... حواسم نبود چرا نمیشینی؟
رامین مهسا رو توی بغلش گرفت و گفت: من زیاد مزاحم نمیشم، اومده بودم دنبال تینا.
مرضیه از جاش بلند شد و با یه ببخشید راهی آشپزخونه شد. این دو تا دوست بدجوری مشکوک میزدن... سپیده هم رد نگاهمو گرفت و وقتی حس کرد یه چیزی عجیبه رو به من به علامت چی شده سری تکون داد.
شونه ای بالا انداختم و راهی آشپزخونه شدم.
مانیا کنار مرضیه ایستاده بود و پچ پچ حرف میزد.
دیگه داشتم از کنجکاوی خفه میشدم.
از بطری، آب طالبی توی لیوان ریختم و رو به مانیا گفتم: عصرونه شد شام... تموم نشد.
مانیا نیم نگاهی به من انداخت و گفت: خیلی وقته تموم شده حوصله نداشتم صداتون کنم.
مرضیه گوجه هایی که مانیا ریز کرده بود رو با خیارهای حلقه ای مخلوط کرد، روش روغن زیتون ریخت و روی میز گذاشت.
اینقدر به مانیا خیره شدم که بالاخره با نیش باز نگام کرد و سرش رو به علامت چیه تکون داد.
معلوم بود فهمیده دارم از فضولی می میرم. با ابرو مرضیه رو نشون دادم که مانیا بلند گفت: چه میدونم بابا ، از خودش بپرس.
و با همون نیش باز وارد هال شد و همه رو به آشپزخونه دعوت کرد. مرضیه منگ به من نگاه میکرد و من برای اولین بار معنی از خجالت آب شدن رو با دل و جون درک میکردم.
صدای کل کل سپیده و مانیا فرصت در رفتن از زیر نگاه مبهوت مرضیه رو به من داد.
و از همه بهتر صدای زنگ در حیاط بود که رسما منو از آشپزخونه بیرون کشید و باعث شد نفس راحتی بکشم.
گوشی آیفون رو برداشتم و چشم غره ی اساسی رو هم به مانیا که کنار ورودی آشپزخونه ایستاده بود رفتم.
-سلام، اگه مهمونا هستن بیام تو...
با صدای نسبتا بلند گفتم: بچه ها نیما اومد... و در رو باز کردم.

نسيم شيراز
۵ مرداد ۱۳۹۲, ۰۷:۰۸ بعد از ظهر
سلام به دوستان و همراهان قدیمی و همراهان جدید... یه سلام مخصوص هم به هواداران سید آوید که اومدن رمان رو بخونن. امیدوارم حفظ آبرو کرده باشم و پیشنهاد ایشون رو دوست داشته باشید... ممنون:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

نیما با یه جعبه شیرینی وارد خونه شد. میدونست من عاشق رولت خامه ایم...
با ذوق شیرینی رو از دستش گرفتم و بدون تشکر پرسش رو باز کردم.
با دیدن رولت های رنگی چشام برق زد... نیما خندید و گفت: میذاری بیام تو؟
تازه متوجه شدم که سد راهشم... نیشم باز شد و کشیدم کنار.
رامین از آشپزخونه بیرون زد و گفت: چطوری پسر...
نیما ابرویی بالا انداخت و گفت: من خوبم... پیام غزل رو دیر دیدم.
جعبه شیرینی رو با ذوق سمت رامین گرفتم و گفتم: فقط یه دونه میتونی برداری.
رامین با دیدن شیرینی ها چشاش برق زد.... واسه پشیمون شدن از تعارفم دیگه دیر شده بود، جعبه رو از دستم گرفت و همونجا دو تاشو جلوی چشمای من خورد.
هاج و واج نگاش کردم، داشت شیرینی های منو میخورد... یه نگاه به نیما با خنده به رامین خیره شده بود و یه نگاه به بچه ها که دور میز نشسته بودن و خیال بیرون اومدن از آشپزخونه رو نداشتن انداختم و گفتم: خب جعبه رو بده برم به بقیه هم تعارف کنن.
رامین یکی دیگه از رولت ها رو گذاشت توی دهنش و هنوز نجوییده بود گفت: نه دیگه بچه ها چاق میشن.
تصمیم گرفته بودم واسه پس گرفتن جعبه شیرینی شیرجه بزنم که دستای بلند نیما از کنار گوشم رد شد و توی یه حرکت انتحاری جعبه رو از دست رامین بیرون کشید.
نیشم وا شد ، ذوق زده جعبه رو که روبروم گرفته بود گرفتم و مثل بچه ها هیجان زده از پیروز شدن وارد آشپزخونه شدم. صدای خنده رامین و نیما از پشت سر میومد.
با ورود نیما دوستان بالاخره تصمیم گرفتن از جاشون بلند شن و سلام بگن.
مانیا که داشت چای میریخت : یکی از شیرینی ها رو از جعبه ی دستم بیرون کشید و رو به نیما گفت: سلام بابایی... مرسی واسه شیرینی.
نیما کنار رامین نشست و گوشیشو روی میز گذاشت، نوش جون دخترم.
صدای سپیده با پوز خند روی لبش باعث شلیک خنده ی من شد...
-فسیل خودتو لوس نکن.
مانیا دستی روی موهاش کشید و فنجون چای رو روبروی نیما گذاشت.
دیگه حضور رامین و نیما توی جمع باعث نمیشد دست و پامون رو واسه پیدا کردن روسری و مانتو گم کنیم. هر چند من با وجود دوستام این موضوع رو طبیعی میکردم. توی این 3 سال غیر از اون دفعه ای که واسه ناهار اومده بود منو بدون روسری و شال ندیده بود.
خندیدم و سرم رو بالا گرفتم
نگام توی نگاه نیما گره خورد... اخم کوچیکی توی چهرش بود... لبخند زدم... سخت خندید.
صدای مانیا نگاه نیما رو ازم گرفت: قراره از فردا تمرینامون شروع شه... پس حسابی بخورید اینجا که جون بگیرید.
خندیدم ، مانیا همیشه به فکر خوردنش بود.
نیما با تعجب گفت: جریان تمرین چیه.
رامین که داشت لقمه کوچیکی رو دهن مهسا میذاشت با بی تفاوتی گفت: مگه نمیدونی؟ خانم ها هوس خاله بازی کردن.
تینا خندید و قند توی دستش رو سمت رامین نشونه گرفت که درست وسط پیشونی نیما فرود اومد.
خندیدم ... همه خندیدیم، نیما قند رو به رامین داد و گفت: ماشالا نشونه گیریشونم حرف نداره، مراقب خودت باش.
رامین قند رو کنار میز گذاشت و گفت: اره... نوبت تو هم میشه اخوی... اون موقع حسابی حالتو میپرسم.
نیما لبخندی زد و رو به من گفت: جدی جریان تمرین چیه؟؟
خواستم توضیح بدم که مانیا پیش دستی کرد و همه چیز رو توضیح داد.
نیما با لبخند نیم بند و دهان نیمه باز رو به من گفت: مگه تو فوتبالم بلدی؟
خندیدم و گفتم: نه بابا ، مانای میگه یاد میده.
سپیده گفت: اولا فوتبال نه و فوتسال... بعدشم این دوست ما رو دست کم نگیرید دیگه... ایشون دفاع آخر ما بودن.
نیما یک ساندویچ کوچیک کالباس واسه خودش درست کرد و گذاشت توی دهنش... آروم و با حوصله جوید و نگاهشو به مهسا دوخت.
احساس کردم خوشش اومده از فوتسال بازی کردمون... نیما همیشه موافق ورزش بود.

یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۶ مرداد ۱۳۹۲, ۰۳:۴۱ قبل از ظهر
بچه ها واسه من دعا کردید؟:-2-40-: دوستتون دارم

رامین ، مهسا رو تنگ توی آغوشش گرفت و بوسه ای عمیق روی گونش گذاشت... تینا لبخندی زد و با اعتراض گفت: نکن، بچه رو تمومش کردی.
مهسا که یه تیکه نون دستش گرفته بود سرش رو بالا گرفت، موهای خرگوشیش زیر چونه ی رامین میخزید... شیرین خندید، دو تا دندون جلوییش خودشو به رخ کشید... رامین سرش رو پایین آورد و نرم روی موهای مهسا رو بوسید. همه خندیدن... به جز مرضیه... کاش حواسم جمع این دو تا نمیشد. تینا از ته دل میخندید و قربون صدقه مهسا میرفت.
مهسا به سبک خودش گفت: عمو جــــــــون
رامین براق نگاش کرد و گفت: مهسا جـــــــون؟
مهسا نگاهی به جمع انداخت و شیرین خندید.
معلوم بود میخواد عکس العمل بقیه رو از شاهکار عموش ببینه. نیما واسش شکلک در آورد و گفت: جوجو تو چرا اینجوری به من نمیگی عمو جون؟
مهسا خندش رو جمع کرد و به رامین خیره شد.
رامین شلیکی خندید و گفت: بچه آخه چرا باید به تو بگه عمو جون؟ قیافه خیلی مهربونی داری یا اخلاق خوش؟
نیما لیوان چاییش رو مزه مزه کرد و رو به من گفت: اینقدر زشتم؟
شوکه از سوالش نگاهی به جمع انداختم و رو به رامین گفتم: به نیما گفتی زشت؟ دلت میاد؟
نیما خندید و گفت: نمیخواد طرفداری کنی بابا... یاد نداری که. الان باید این بش رو از خونت بیرون کنی.
رامین بی قید مهسا رو به آغوش مرضیه سپرد و گفت: از اولشم جای من اینجا نبود.
اونقدر جدی گفت که واسه یه لحظه حس کردم واقعا دلخور شده ولی صدای خنده ی تینا و بلند شدنش از صندلی خیالمو راحت کرد.
-آقایون ، خانما اصلا خودتون رو ناراحت نکنید، این جناب باید بره واسه ضبط داره مغلطه میکنه.
نیما یهو از جاش بلند شد و گفت: خوب شد اسم ضبطو آوردی... از جیب شلوارش فلش رو در آورد و به رامین داد: اینو گوش کن ببین توی این سبک مد نظرت بود.
رامین لبخندی سپاسگذار تحویل نیما داد و با یه خداحافظی کلی از آشپزخونه بیرون رفت.
تینا هم با همه تک تک خداحافظی کرد و یاد آوری کرد که فردا توی تمرین میبیندمون.

نسيم شيراز
۶ مرداد ۱۳۹۲, ۰۹:۳۵ بعد از ظهر
بچه ها نقد نمیاید؟:-2-40-:

با رفتن تینا بقیه بچه ها هم به قصد رفتن بلند شدن. سپیده و نیما مسئول رسوندنشون شدن.
در رو که بستم نفسی کشیدم و وارد آشپزخونه ترکش خورده شدم.
باید یه تمیز کاری اساسی میکردم. قبلش به اتاقم پناه بردم و تاپ و شلوارک توی خونم رو پوشیدم. تازه فهمیدم چقدر اونی که لباس راحتی رو اختراع کرد چقدر آدم فهمیده ای بوده.
دوباره به اشپزخونه برگشتم. حتی نگاه کردن به اشپزخونه شلوغ هم روانیم میکرد.
باید از یه گوشه شروع میکردم و چشمم رو روی بقیه کثیفی ها میبستم.
میز رو که جمع کردم یکم ظاهر مرتب تری گرفت، حالا میدونستم چجوری تمیز کنم. یه ساعت بعد وقتی آخرین ظرف رو هم توی کابینت گذاشتم از تیر کشیدن کمرم متوجه سخت کار کردنم شدم. خوبی خونه خالی این بود که میتونستم لباسامو توی راه حموم بکنم و دوش بگیرم. همین کار رو هم کردم. دوش آب گرم کمرم رو آروم تر کرد، حس بهتری داشتم... یه خورده کمرم رو ماساژ دادم تا دردش کم تر شه... آب سرد رو موقع بیرون اومدن از زیر دوش باز کردم... نفسم گرفت. یخ بود، با همون نفس حبس شده از زیر دوش بیرون اومدم، شیر آب رو بستم و حولمو تنم کردم.
وای که چقدر چای خوش میومد. بی معطلی آخرین استکانی که ته قوری مونده بود رو هم واسه خودم ریختم و روی کاناپه دراز کشیدم.
اصلا نفهمیدم کی خوابیدم برد که با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.
بدنم سفت و سخت و دردناک شده بود، با دیدن چای سرد شده و مبلی که روش خوابیده بودم فهمیدم یه شب رو بی اون که بفهمم گذروندم... پوفی کشیدم و دستم رو سمت میز بردم و کورمال کورمال دنبال گوشیم گشتم.
اخرین لحظه دکمه اتصال رو زدم.
-الو...
-هی وای من تو خوابی؟
صدای فریاد مانیا گوشم رو کر کرد.
-مرض، چرا داد میزنی؟ مگهه ساعت چنده؟
صدای معترضش دوباره بلند شد: ساعت 11.30 ظهر....
چشام کامل باز شد... این چی میگفت! این همه خوابیده بودم!
نالیدم...دروغ میگی...
صدای خندونش اینبار روی اعصابم بود. مگه من با تو الف بچه شوخی دارم؟ هان؟ زنگ زدم بگم ساعت 2 تمرین داریم، آدرسو به بچه ها دادم. همه هستن.
خمیازه ی بلند بالایی کشیدم و گفتم: باشه، میام.
مانیا داد زد:غزل نگیری بخوابی.
به تقلید از خودش داد زدم: مگه خرسم.
صدای خندش توی گوشی پیچید: صد رحمت به خرس....
بی حرف گوشی رو «تق» سر جاش کوبوندم.

نسيم شيراز
۶ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۱۸ بعد از ظهر
دوستان واسه طراحی جلد پیشنهاد میدید؟ میشه بگید چه عکسی به این رمان میخوره؟ کمکم میکنید؟ عکس بدید هم که :-2-37-::-2-38-::-2-40-:عالیه

تا ساعت دو خیلی نمونده بود... از اتاق بیرون اومدم و خودم رو به حموم رسوندم. شاید یه دوش آب سرد میتونست آرومم کنه... از خوابیدن زیاد عصبانی شده بودم.
همیشه حتی اگه یه ساعت بیشتر از حد معمولم میخوابیدم عصبی میشدم، الان که 3 ساعت بیشتر از حدم خوابیده بودم.
دوش آب سرد رو باز کردم و بی فکر با لباس رفتم زیر دوش...
آب سرد نفسمو بند آورد ولی بیرون نیومدم... سعی کردم آروم و با حوصله نفس بگیرم... اولش کوتاه و منقطع و بعدش عادی شد... سرمای آّب سر حالم آورد... نفسام آروم و منظم شده بود، صورتمو بالا گرفتم تا قطره های آّب مستقیم توی صورتم فرود بیاد. یکم که آرومتر شدم، آب رو ولرم کردم و یه دوش کوچولو گرفتم. حس بهتری داشتم. حس بیرون اومدن تمام عصبانیتی که داشتم از ذره ذره وجودم...
حولمو پوشیدم و از حموم بیرون زدم.
مستقیم سراغ پلی کردن یه موسیقی رفتم.
دستگاه رو روشن کردم و ولومش رو بالا بردم.
صدای پر از آرامش و قدرتمند حمید حامی وجودمو پر از قدرت کرد. چقدر دوست داشتم تن صداشو... صدایی که تا حدی منو یاد صدای نیما مینداخت.
تن صدای نیما هم همین قدر پر قدرت و دلنواز بود.
ترانه ی دو نیمه رویای حامی توی خونه پخش بود و من آروم راهی آَشپزخونه شدم.
صورتم شاد بود، احساسش میکردم ای حس خوبو...
باید یه چیز خوب میخوردم تا موقع تمرین های نفس گیر مانیا کم نیارم.
سالاد ماکارونی که از خریده بودم رو باز کردم وخوردم... هر چی بود ماکارونی بود و پر از انرژی.
با احساسم مقابله کردم و سراغ چای و کافئین نرفتم، به جاش آّب پرتقال رو خوردم و یه ظرف کوچیک رو هم پر از خرما و انجیر خشک کردم.
ساعت 12.30 شده بود و باید حاضر میشدم.
تیشرت و شلوارک برداشتم و توی کولم گذاشتم... یه حس خاص داشتم ، یه اضطراب یه شیرینی برای یه شروع که سال ها پیش توی یه دوران خوب تجربش کرده بودم.
سعی کردم به هجوم احساس هایی که داشت وجودمو پر میکرد توجه نکنم و مانتو ،شلوار سفیدم رو پوشیدم و شال آبی فیروزه ای رو هم سرم کردم.
از اونجایی که رنگ چشمام یه چیزی تو مایه های یشمی بود این رنگ خیلی به صورتم میومد و خیلی دوسش داشتم.
طبق عادت خودم رو ابتدای کوچه رسوندم تا آژانس بگیرم.
این بار خیلی خوش شانس بودم و آژانس جلوی پام ترمز زد.
راه زیاد نیود ، یه ربع توی راه بودم و بالاخره رسیدم.
بوی پارکت از همون ورود به سالن به بینیم راه گرفت.
مانیا روی یک از سکو ها نشسته بود و تینا هم کنارش با کولش سرگرم بود.
هنوز گروه قبل از تمرین ما داشتن تمرین میکردن و برای تعویض لباس حسابی وقت داشتم.
پله ها رو بالا رفتم که تینا سرش رو بالا آورد و با دیدن من چشماش برق زد و بلند گفت: هه اومد.
مانیا بدون این که گردنش رو بچرخونه از گوشه ی چشم نگام کرد و دستش رو پشت صندلی کناریش کشید و گفت: خرس خوشخواب اومدی؟
خندیدم و خودمو روی سکویی که نشسته بودن رسوندم.
کولمو کنار گذاشتم و روی صندلی ولو شدم.
چشمکی به تینا زدم و گفتم: خیلی ذوق داشتی زود اومدی.
تینا مهربون خندید و گفت: اگه بدونی چقدر خوشحالم... البته این که زود اومدم به خاطر رامین پررو بود که باید زود میرفت سرکار.
خندیدم، تینا هم دوباره مشغول کولش شد.
مانیا نگاهی به هر دومون انداخت و گوشه ی راست سالن رو نشون داد: رختکن اونجاست، حاضر شید تا بقیه بیان
تینا خندید و گفت: خانوم بداخلاقم اومد.
ابروهامو بالا انداختم و گفتم: خانم بداخلاق؟ و مسیری رو که مانیا نگاه میکرد رو دنبال کردم.
مرضیه جدی و اخمو پله ها رو بالا اومد و بدون سلام علیک رو به تینا گفت: تو گفتی رامین بیاد دنبال مهسا؟
تینا لبخند زد و گفت: خب تو که میومدی تمرین ، به مهسا قول داده بودم با رامین بره بیرون...ناراحت شدی؟
مرضیه کیفش رو کنار کوله ی من پرت کرد و گفت: معلوم نیست؟
تینا از جاش بلند شد، نگاهش دیگه شاد نبود ولی لبخند روی لبش رو حفظ کرده بود. مرضیه رو توی آغوش گرفت و گفت: قربون دلت که اینقده زود رنجی... الان میگم بیاردش اینجا.
انگار مرضیه هم مثل ما غافلگیر شده بود، هاج و واج تینا رو میپایید که مانیا گفت: خب بذار پیش رامین باشه،بچه بیاد اینجا چی کار کنه ؟
یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۷ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۳۷ بعد از ظهر
التماس دعا... نزدیک سحر پست میذارم... دارم میرم احیا:-2-40-:

تینا لباس ورزشیش رو برداشت و وارد رختکن شد.
لبخندی به مرضیه زدم تا فکر نکنه فرقی بین اون و تینا هست. از جام بلند شدم و کولمو برداشتم و سمت رختکن راه افتادم.
صدای هق هق ریز تینا قلبمو آتیش زد. آخه این دختر چرا اینجوری میکرد... چرا نمیفهمیدم چه مرگشه...
روی نیمکت نشسته بود و سرش رو روی کیفش گذاشته بود.
کنارش نشستم و گفتم : حاضر نشی مربی بداخلاقمون حالتو میگیره.
دیگه هق هق نکرد. فهمیدم دنبال دستمال کاغذی توی جیبش میگرده. سرش رو از کیف جدا نمیکرد، مطمئن بودم نمیخواد اشکاشو ببینم، درست مثل همه ی دوران مدرسه که نمیذاشت کسی اشکاشو ببینه... با خنده دستمالی رو از کیفم بیرون کشیدم و توی دستاش گذاشتم... – هزار بار گفتم گریه نکن... آب بینیت راه میگیره، نمیتونی جمعش کنی ... اینجوری مجبور میشی قایمش کنی.
صدای خنده ی بغض دارش توی رختکن پیچید.
دستمال رو روی صورتش میچرخوند. معلوم بود داره اشکاشو از روی گونش میگیره... با لبخند سرش رو بالا گرفت و در حالی که نمایشی دستمال رو روی بینیش فشار میداد گفت : اگه به دادم نمیرسیدی آبروم میرفت با اون وضی که داشتم.
خندیدم... تینا لباسش رو برداشت وگفت : اونورو نگاه کن میخوام لباس عوض کنم.
صاف توی چشماش نگاه کردم و گفت: من اصلا نگات نمیکنم راحت باش...
کیفشو پرت کرد توی بغلمو گفت: پررووو ... هزار بار گفتم با این مانیای پررو نگرد... ببین شدی لنگه ی خودش.
دهنشو کج کردم و سوالی که توی ذهنم پرسه میزد رو پرسیدم: تینا تو که اینقدر بچه دوست داری چرا کاری نمیکنی؟
تینا بلوزش رو در آورد و درحالی که تیشرت سفید ورزشیش رو میپوشید گفت: بچه دار نمیشم...
سرد، بدون هیچ حالتی.. بدون هیچ روحی... بدون اشک ، بدون ناراحتی.... این یعنی تینا با این موضوع کنار اومده؟
آهی کشیدم و گفتم: مهسا رو دوست داری؟
میخواستم با این سوال حرف بزنه ، درد دل کنه... از این که چرا مرضیه رو ناراحت کرده بگه... ولی خندید و گفت: من و نیما عاشق مهسا شدیم.
چرا هیچی نمیگفت ، سعی کردم جواب خندش رو بدم و گفتم: مرضیه هم عاشق مهساست... فکر نمیکنم بدون مهسا بتونه زندگی کنه...
تینا شلوارش رو هم پوشیده بود- این همه حرف زدی که من لباسام رو عوض کنم و توی چشم دریده بر و بر نگاه کنی..
خندیدم، از ته دل خندیدم... اصلا حواسم به تعویض لباسش نبود.... میفهمیدم داره لباس عوض میکنه ولی حواسم نبود که صاف توی چشماش زل زدم.
صدای مرضیه حرفامونو قطع کرد: بیشعورا بی من به چی میخندین؟
تینا همونطور که بلند میخندید گفت: بیا لباستو عوض کن.... میفهمی...
مرضیه مردد نگاه کرد و گفت: ترجیح میدم توی سرویس ها لباسم رو عوض کنم.
تینا از در بیرون رفت و گفت: منم بهتره برم تا صدای مانیا در نیومده.
بی توجه به حضور مرضیه خیلی سریع لباسام رو عوض کردم که با اعتراض مرضیه روبرو شدم...
به این فکر کردم که یا اینا خیلی سخت میگیرن یا تنهایی باعث بی پروا شدنم شده.
بیرون رفتم. مانیا توی زمین مشغول قدم زدن بود.
تینا کنارش ایستاده بود و از همون وسط زمین داد زد: بچه ها ببینید با این لباس خوشگلش چه ژستی گرفته... راستی راستی خودم دارم عاشقش میشم.
مانیا خوشتیپ بود، هیچ کی نمیتونست منکرش بشه... لباسی که پوشیده بود هم بیشتر زیباییش رو به رخ میکشید... جفت دستاش رو توی جیب های شلوار نایک سورمه ایش گذاشته بود و با توپ روپایی میزد.
سپیده با سر و صدا از در اومد تو و گفت: بچه ها امروز کارگردان حالش خوب نبود، همه ضبط رو دو در کردیم ، هستم تا آخرش...
خندیدیم و سپیده همون جا روی سکوها مشغول تعویض لباس شد.
سنگینی نگاه تینا رو حس کردم و همین باعث شد پقی بزنم زیر خنده.... وای که چقدر پرروو بودیم.

نسيم شيراز
۸ مرداد ۱۳۹۲, ۰۴:۳۱ قبل از ظهر
یه پست دیگه توی راهه... بچه ها بیاید نقد باشه؟ مرسی از دوستانی که اینقدر قشنگ نقد کردن... :-2-40-: تقدیم به بچه هایی که واسه نقد اومدن:-2-41-:

کنار زمین منتظر بودیم تا مربی از تیم بگه... مانیا از همون دوران مدرسه وقتی قرار بود تمرینی رو یاد بده حسابی ژست میگرفت و جدی میشد، توی ورزش با هیچ کی شوخی نداشت....
همین باعث شده بود بی صدا اول گرم کنیم و بعد بریم سراغ توپ... تمام مدتی که داشتم حرکات کششی رو انجام میدادم چشمم به توپ کنار پای مانیا بود، بدجور دلم میخواست خودمو امتحان کنم که میتونم یا یادم رفته...
با صدای مانیا که میگفت« هر کدوم یه توپ بر دارید» دویدم سمت توپ کنار پای مانیا... انگار باید همونو بر میداشتم، مانیا سری تکون داد و دنبال یه توپ دیگه رفت.
کنار زمین ایستادیم و حرکات پا به توپی که مانیا انجام میداد رو اجرا کردیم.
بعدشم تمرین های پاس دادن، کنترل توپ، دریبل...
حسابی عرقم در اومده بود که چند نفر وارد سالن شدن...
معلوم بود با ساعت بعدی کلاس دارن.
صدای یه دختر جیغ جیغو واسم خیلی آشنا بود.
وای بچه ها مانی اینجاست.
مانیا نگاش نمیکرد، یه لحظه یادم اومد صداش رو پای خط تلفن شنیده بودم. همونی که مانیا رو عصبانی کرده بود.
یادمه از همون دوره دبیرستان خوشش نمیومد اسمش رو مخفف صدا کنیم. میگفت فقط مانیا... حتما واسه همینم با اون دختر دعواش شده بود... درست مثل بچه ها...
10 دقیقه آخر بازی کردیم... چه بازی... مانیا مدام سوت میزد که خطا کردید... هممونم عاشق بازی جوانمردانه... نیشم از این فکر باز شد... آخرین توپ رو که زدم خورد توی صورت سپیده که مثل قدیما دروازه ایستاده بود... سپیده بینیش رو گرفت و با چشمایی که از شدت درد قرمز و اشکی شده بود زل زد بهمون...
مانیا خندید... مرضیه هم همینطور... من و تینا سمتش دویدیم... سپیده با دست اشاره کرد که چیزی نشده و مانیا هم تمرین رو تعطیل کرد.
چقدر عذاب وجدان داشتم واسه شوتی که زده بودم.
صدای خانمی بلند شد: مانیا تیمت همینان؟
مانیا که کنار سپیده نشسته بود بلند شد و با پوزخند گفت: بله مربی... همینان...
با اومدن اسم مربی هر 4 نفرمون گردن کج کردیم تا بتونیم این خانم که یه جورایی دشمن مانیا محسوب میشد رو ببینیم.
صدای اون دختر جیغ جیغو هم بلند شد...
-مانی من حاضرم بیام توی تیمت.
مانیا نگاه سردش رو از زیر چشمای کشیدش به دختر دوخت و گفت: قبلا حرف زدیم،
صدای مربی که اخماش توی هم بود اومد: عیبی نداره ... آوانس میدم بهت... دو تا بازیکن من مال تو... به هر حال شاگردمی ... هواتو دارم.
تا مانیا خواست اعتراض کنه .. تینا با آرنج به پهلوی مانیا زد و گفت: قبول کن... خیلی کمک میشه.
مانیا عصبانی به تینا خیره شد... هممون از عصبانیت مانیا شوکه شدیم.

یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۸ مرداد ۱۳۹۲, ۰۴:۳۷ قبل از ظهر
:-2-40-::-2-40-::-2-40-:مانیا بدون این که به مربیش نگاه کنه گفت: هر کدومشون رو خودتون صلاح میدونید واسم بفرستید... پس فردا دوباره تمرین دارم.
حالا میشد چهره ی مربی مانیا رو بدون اخمش ببینیم... چهرش انگاری باز شد... لبخندی زد و گفت: باشه... میفرستم.
صورت سفید و جوون مربی مانیا دلنشین بود.
نمیتونستم بفهمم چرا مانیا ازش بدش میاد... به ظاهرش نمیومد اینقدر بد باشه.
لباس هامون رو عوض کردیم و سوار ماشین سپیده شدیم.
مانیا یهو گفت: بچه ها اینقدر این مربی عصبانیم کرد که یادم رفت بدنمون رو سرد کنیم.
حتما یادتون باشه رفتید خونه چند تا حرکت کششی برید.
باشه ای گفتم و پرسیدم: مربیت ظاهرا آدم خوبی بود.
مانیا بدون این که نگام کنه گفت: مگه گفته بودم آدم بدیه؟
-پس چرا میخوای روشو کم کنی؟
مانیا بی قید شونه ای بالا انداخت و گفت: چون به من اعتماد نداره... چون فکر میکنه بچم... چون میخوام خودمو بهش ثابت کنم.
تینا آروم گفت: میفهممت...
ولی ما نمیفهمیدیمش... سپیده از آینه نگاهی به هر سه تامون که روی صندلی پشت نشسته بودیم انداخت و گفت: دیوونه ها
صدای خنده مرضیه که بلند شد هممون زدیم زیر خنده...
هممون یه سر کافی شاپ همیشگیمون رفتیم و بعدش سپیده، مرضیه رو رسوند خونش.
تینا تلفنش رو بیرون کشید و گفت: سلام عزیزم...
ما ها اداش رو در آوردیم . هر کدوم یه تیکه بهش انداختیم.
تینا زبونشو در آورد و گفت: آره ببرش خونه ی مرضیه... من میخوام با دوستام یکم بگردم.
تعجب کردم... قرارمون گردش نبود...
چند دقیقه ای هم گذشت و بالاخره تلفن رو قطع کرد.
پوفی کشید و گفت: بچه ها وقت دارید؟
یه حسی میگفت: تینا میخواد در مورد مهسا حرف بزنه... زود گفتم: اگه سپیده وقت داره بریم خونه ی من.
سپیده سری تکون داد و تا خونه سکوت شد... مانیا به بیرون خیره شده بود، سپیده و تینا که حالا جلو نشسته بود به روبرو و نگاه من کنجکاو روی چهره بچه ها میچرخید...
نمیتونستم منکر این بشم که از ته دل نگران دوستیمون هستم.

یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۸ مرداد ۱۳۹۲, ۰۵:۴۵ قبل از ظهر
دوستان یه پست طولانی گذاشتم... دیگه از پست خبری نیست تا همتون بیاید نقد این قسمت رو واسم بذارید... این تهدید نیست فقط یه درخواست کمکه... این چیزی که واسه تینا میخواستم همین بود... خوبه؟ چرا خوبه؟ بده؟ چرا بده؟ همتونو دوست دارم پس کمکم کنید:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

کلید رو داخل قفل انداختم و وارد حیاط شدم. تینا گفت: بی تربیت اول به مهمونا تعارف بزن.
دلهرم رو کنار گذاشتم و خندیدم.
مانیا سری تکون داد و گفت: این مامان ما از اولم بی حواس بود.
اخم ساختگی کردم و گفت: مامان عمته... دیگه نیما نیست نازتو بکشه ها.
مانیا شیطون خندید و وارد شد.
سپیده هم پشت سرشون اومد و گفت: برم چای بذارم یا میذاری.
خندیدم – بذار برسیم.
به محض وارد شدن همه لباساشون رو عوض کردن. از اتاقم لباس راحتی واسه هر کدومشون آوردم و گفتم: تا بوی عرقتون خونمو نگرفته برید زیر دوش...
همه استقبال کردن، انگار هممون منتظر یه چیزی واسه در رفتن از حرفای تینا بودیم... حتی من که از کنجکاوی رو به موت بودم هم مشتاق شنیدن نبودم!
اول سپیده دوش گرفت، مانیا از همه سریع تر و فرض تر اومد بیرون.... زمان گرفته بودیم انگار... بعدش تینا رفت و من وقتی چای رو آماده کردم زیر دوش رفتم.
یه ربع دوش گرفتنم طول کشید و واقعا تعجب کردم بچه ها چه جوری توی 5 دقیقه میپریدن بیرون.
صدای سشوارم هم که یه لحظه قطع نمیشد.
ولی من خیسی موهامو با حوله یکم گرفتمو گذاشتم روی تاپم باز بمونه. عاشق رطوبت موهام که با گردن و دستم تماس داشته باشه بودم.
مانیا چای ریخته بود و من با دیدن این فداکاریش لبخند از ته دلی تحویلش دادم.
سپیده یه قلپ از چاییش رو خورد و عصبی روی میز گذاشت.
متعجب به سپیده خیره شدیم.
سپیده نگاهی به جمع 3 نفرمون انداخت و گفت: هممون میدونیم چرا اینجاییم، پس این مسخره بازیا چیه... و بدون این که به تینا نگاه کنه گفت: بگو.
مسیر نگاه منو مانیا عوض شد و خیره به تینا نگاه کردیم.
تینا لبخند گنگی زد و زبونش رو روی دندونای خرگوشیش کشید.
پوفی کرد و گفت: میدونم که میدونید چقدر مهسا رو دوست دارم.
همه سری به علامت دونستن تکون دادیم.
تینا ابرویی بالا انداخت و گفت: خب، میدونم که میدونید مرضیه از دست من دلخور شده چون مثل شماها فکر میکنه میخوام مهسا رو ازش بگیرم.
ماها دوباره سرمون رو تکون دادیم.
تینا عصبی خندید و گفت: زهرمار... سرتون رو مثل بز تکون میدید... آخه این منطقیه که من بخوام مهسا رو از مامانش جدا کنم؟
بدون این که بخوایم هر سه تامون نچی تحویلش دادیم.
تلخ خندید و گفت: پس چرا مرضیه فکر میکنه میخوام مهسارو ازش بگیرم... من فقط بهش گفتم کاش رامین بابای مهسا میشد.
مانیا سری تکون داد و گفت: خب حق داره با این حرفت به همین فکر ما برسه... مانیا یهو حرفشو خورد و گفت: منظورت از جمله ی آخرت چی بود؟
با خودم فکر کردم مگه جمله ی اخر تینا چی بود.
تینا سری تکون داد و گفت: من نمیتونم بچه دار شم... من و رامین هر دو بچه دوستیم... من این فرصت رو ندارم ولی رامین که داره.
سپیده سرد گفت: این همه راه واسه درمان، این همه بچه ی بی سرپرست...
تینا به نشونه ی تایید سری تکون داد و گفت: درمان واسه چیزی که محاله خنده داره... و بدون این که اجازه بده حرفی بزنیم گفت: این همه بچه بی سرپرست مثل مهسا...
غریدم: مهسا مامان داره.
تینا صداش رو بالا برد و داد زد: مامان داره ولی بابا نداره ... بفهمید...
مانیا با صدای آروم زمزمه کرد: چی میگی تینا... تو میخوای مرضیه با رامین...
تینا سرش رو مقابل حیرت ما به علامت مثبت تکون داد.
از جام بلند شدم... شروع کردم رگباری داد زدن.... چیه؟ تا دیدی رامین مهسارو دوست داره شروع کردی به خیال بافی... فکرکردی مرضیه قبول میکنه؟ فکر کردی رامین بفهمه چی توی ذهنته چه حالی میشه؟ تو اصلا فکر میکنی؟
تینا سرش رو بالا گرفت... به جای نامعلومی توی سقف خیره شد و گفت: خدایا نمیخوام بهشون بگم... بگو بفهمن چی میخوام...
سپیده پوفی کرد و گفت: تینا چه مرگته...
اولین قطره ی اشک که روی گونه ی تینا راه گرفت سر جام نشستم... چرا گذاشت اشکشو ببینیم....
با بغض گفت: دقیقا باید بگم چه مرگمه ... کمی مکث کرد و ادامه داد : میدونید سرطان خون حاد چیه؟
شوکه شدیم.
صداش بالاتر رفت: میدونید از ترس مبتلا شدن بچه، بترسی حتی یه یادگاری واسه شوهرت ،واسه عشقت بذاری یعنی چی؟
ضربه ی اول رو سنگین خوردیم.
-میدونید چقدر دلم میخواد داد بزنم که چرا من الان باید بمیرم؟ الان که دوستامو دارم... شوهرمو دارم... میدونید چقدر سخته بابام رو تنها بذارم؟
نالیدم:دروغ میگی.
صداش رو پایین آورد هق میزد، من یکم دیگه مهمونتونم... رامین نمیدونه، فقط بابام میدونه. التماس کردم نگه، التماس میکنم نگید. شیمی درمانی نکردم که رامین نفهمه. چون امیدی نبود، چون باید دلخوش میکردم به معجزه... چون دیر فهمیدم این درد لعنتی رو... چون جهش خونی توی مغز استخونم نفوذ کرده.... چون باید بمیرم.
بمیرم؟ تینا چی میگفت... بمیره... تینا... مرگ... دوست من... سپیده بلند گریه کرد، مانیا چشماش رو توی دستاش پنهون کرده بود، بلند شدم... کنار تینا که زار میزد نشستم، دستای سردشو گرفتم، فقط نگاش کردم... تلخ خندید، نالید: ضعف دارم. یه چیز شیرین میخوام.
ظرف خرما رو جلوش گرفتم.
چرا گریه نمیکردم.
گونم داغ بود، از چشام اشک میومد و متوجهش نبودم.
تینا خرما رو گذاشت دهنش...
آروم و بی رمق جوید.
به زحمت قورتش داد.
-کمکم کنید این دو تا رو به هم برسونم... تا الان زنده موندنم حکمت داشته... باید میموندم و مرضیه رو میدیدم تا رامینمو همینجوری تنها نذارم.
سپیده بلند شد و سمت سرویس رفت، معلوم بود طاقت شنیدنش رو نداره... تینا همونجا دراز کشید، سرشو گذاشت روی پاهام. موهای بلند و لختشو نوازش کردم. نمیتونستم باور کنم... حتما راهی بود، حتما امیدی بود، چرا شیمی درمانی نکرده بود، چرا به استقبال مرگ میرفت.... چجوری به رامین نگفته بود، چرا این همه مدت تنهایی توی دلش ریخته بود، چرا پدرش مدارا کرده بود، سوال آخرم رو بلند تکرار کردم.
چرا بابات مدارا کرده؟ چرا به زور نفرستادت واسه شیمی درمانی...
تینا تلخ خندید، بابام بی سواده، بی سوادی یعنی زود باوری... یعنی وقتی یه مشت دارو، داروهایی که دکترم واسم داده رو نشونش میدم باور میکنه که اگه قرار به خوب شدنم باشه با همونا خوب میشم.
قسمش دادم به روح مامانم که به هیچ کی هیچی نگه... پیرمرد دم نمیزنه... کسیو نداره که حرف بزنه. دلم تنگ شده واسش، میترسم برم دیدنش زبون باز کنه و به رامین بگه.
تینا پوفی کرد و گفت: الان سبکم.
گفتم: نفسمونو گرفتی تینا...
پوزخند زد، -مراقب رامین و مرضیه باشید. به بابام سر بزنید... یه ساله که مقاومت کردم... جنگیدم با این واژه سرطان که رامینو تنها نذارم. رامین به خاطر من از خونوادش طرد شده.... رامین الان از من تنها تره... بگید به مرضیه بعد از مردنم که از ته دل آخرین خواستم اینه... واسه رامینم نامه نوشتم... به مرضیه بگید نترسه ها... رامین من خوشبختش میکنه... من ازش خواستم... هق هق گریش دوباره بلند شد.
صدای گریه سپیده هم از دستشویی بلندتر شد. مانیا به حیاط پناه برد و من سرمو روی موهای تینا گذاشتم و بلند زار زدم...-بیا بریم دکتر.
-دیره... خی...لی ...دی... ره... وقتی فهمی...دم ... دیر شده... بو... بود.
گونه ی دوستمو نوازش کردم... دست و پاشو جمع کرد توی شکمش.... درد دارم... از کولم ... قرصمو...
نذاشتم ادامه بده... کولشو کشیدم. یه بسته قرص بیشتر نبود، خودش بود... لیوان آب واسش آوردم با قرصش خورد و همونجا خوابید.
با درد خوابید.

یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۹ مرداد ۱۳۹۲, ۰۹:۴۹ بعد از ظهر
سلام دوست جونا... این کتاب رو معرفی میکنید به دوستاتون؟ من انگیزه میخوام... پس اون تشکر و + من رو حتما بدید... :-2-40-: از دوستان نازنینم که توی نقد تنهام نذاشتن واقعا ممنونم:-2-41-: منتظر نقد باز هم هستم... اینم یه پست به قول نیلوفر تپل ... تقدیم شما....
امشب منو هم خیلی دعا کنید... نزدیک سحر بازم پست میذارم...
حواستون که هست؟ دوستتون دارم:-2-27-:

با درد خوابید و وسط خواب و بیداری هذیون میگفت: دوسش دارم غزل،
دستم عرق کرده بود، روی شلوارم کشیدم تا یکم خشک شه، آروم موهاشو نوازش کردم... بهتری؟
-هوم؟
صورتم مچاله شد از اشکی که نمیخواستم با صدا بریزه...
-هیچی عزیز دلم بخواب.
صدای آهسته تینا با بغض و درد بلند شد: غزل؟
-جون غزل؟
-دلم تنگ میشه واستون...
نالیدم: باید درمان بشی.
تینا آهی کشید و غرید: دیگه تموم شد، آخرشه...
دستم رو روی گونش کشیدم – نگو این حرفو.
تینا نفسی کشید: پنهون کردنم اشتباه بود؟
صداش انگار از فاصله دور میومد، انگار خواب غلبه کرده بود، نالیدم : آره اشتباه بود.
صدای آهسته خندش و صورتی که بی حالت شد.
ترسیدم و زوم شدم روی قفسه سینش... با دیدن نفس هاش پوفی کشیدم.
آروم، کوسن مبل رو زیر سرش هل دادم.
آخ که چقدر تینا لاغر و رنجور شده بود و من فکر میکردم دنبال باربی شدنه...
از جام بلند شدم. سپیده کنار ورودی دستشویی نشسته بود و سرش رو به در تکیه زده بود.
دستم رو روی شونش گذاشتم و با آرامشی که سعی میکردم توی ظاهرم بیارم پچ پچ کردم: بیا بریم توی حیاط.
سپیده سرش رو برگردوند و به تینا که آروم خوابیده بود خیره شد.
هجوم دوباره اشک رو توی چشماش احساس کردم.
خم شدم، دستش رو گرفتم و با دست نشون دادم که آروم باشه. سپیده از جاش بلند شد، به وضوح میدیدم که تلو تلو میخوره.
دستش رو محکم تر فشار دادم و با هم روونه ی حیاط شدیم.
مانیا، روی ایوون بدون زیرانداز دراز کشیده بود... ساعدش رو روی چشماش گذاشته بود و یه دست دیگش رو روی شکمش نگه داشته بود، دلم گرفت، تا به حال مانیا رو این قدر دلتنگ و غمگین ندیده بودم.
آروم صداش کردم، بدون هیچ حرکتی هوم رو زمزمه کرد.
همراه سپیده کنارش نشستیم.
زانوهامو توی بغلم گرفتم و گفتم: باید یه کاری بکنیم.
-چی کار؟
سپیده بود که انگار جون تازه ای گرفته بود.
مانیا سعی کرد بغضش توی صداش نیاد گفت: ما که مثل باباش بی سواد نیستیم... هستیم؟
لبخند کم جونی زدم و گفتم: همینه.
سپیده با حرص گفت: ازمون قول گرفت.
ریز نگاش کردم: ولی ما قولی ندادیم.
مانیا توی یه حرکت سریع چهار زانو روبرومون نشست و با دستش داخل خونه رو نشون داد و غرید: اون احمق داغه نمیفهمه.
فکر میکنه بمیره دردسرش کمتره... اون نمیفهمه ما که یه چیزایی حالیمونه چرا خفه خون بگیریم.
سرم رو تکون دادم: نباید بذاریم رامین بفهمه... خودمون دنبال کاراشیم.
مانیا ابرویی بالا انداخت و گفت: تو چرا اینقدر حرفات خنده داره؟
شوک زده نگاش کردم، مانیا سری تکون داد و رو به سپیده گفت: رامین حق داره که بدونه، اصلا اون باید بفهمه خانمش تا الان چه کار احمقانه ای کرده، ما میتونیم پنهونی ببریمش زیر درمان و بعد با تغییر ظاهرش صاف توی چشمای رامین نگاه کنیم و بگیم خبری نبوده؟
سپیده سرش رو توی دستاش گرفت و نالید: وای، نه.
فهمیدم داره به تغییر ظاهر تینا فکر میکنه.
سعی کردم به حال سپیده فکر نکنم تا گرفتار یاس شم، رو به مانیا گفتم: کی به رامین بگه؟
سپیده گفت: مرضیه...
من و مانیا هر دو به سپیده خیره شدیم، سپیده توضیح داد: منظورم اینه که باید مرضیه در جریان موضوع قرار بگیره تا دید بدش نسبت به تینا از بین بره، اینطوری تینا دیگه غصه ی ناراحتی مرضیه رو نمیخوره.
سرم رو به علامت درسته تکون دادم که مانیا گفت: نیما...
داشتم توی ذهنم فکر میکردم اینا هم دیوونه شدن، یهو یه اسم بدون فکر قبلی میگن... که متوجه منظور مانیا شدم.
جفت ابروهام بالا پریدن و گفتم: چرا دیگه به نیما بگیم؟ خودمون به رامین میگیم.
مانیا تیز نگام کرد و گفت: اونا حرف همو بهتر میفهمن، مطمئن باش.
سری به نشونه ی فهمیدن تکون دادم و به در حیاط خیره شدم.
صدای سپیده منو از خودم بیرون کشید.
-بگو دیگه.
مانیا هم تایید کرد: راست میگه، زودتر صحبت شه بهتره.

نسيم شيراز
۱۰ مرداد ۱۳۹۲, ۰۶:۳۹ قبل از ظهر
-الو نیما...
-سلام خانوم... خسته نباشی تمرین چطور بود؟
سرفه ای کردم تا صدام صاف شه..- بد نبود.
کمی مکث و صدای مردد نیما –خوبی؟
باید میگفتم خوبم... –نه خوب نیستم.
صدای نیما هم نگران شد-چی شده؟
-من خونم میای بریم یه دور بزنیم؟
صداش رو بالا برد و گفت: تا بیام خونه که مردم از نگرانی... بگو چته...
عصبی سرم رو تکون دادم و گفتم: -نیما حالم خوبه... نگران من نباش، به کمکت احتیاج دارم، فقط.. اگه میتونی بیا.
نیما خیلی زود باشه ای تحویلم داد و قطع کرد.
مانیا خیره نگام میکرد، گفتم: الان میاد.
لبخند تلخی زد و گفت: نگرانت شد؟
اهومی گفتم به در هال خیره شدم.
سپیده از جا بلند شد و گفت: میری بیرون بهش بگی؟
نگاهمو از مبلی که تینا روش خوابیده بود گرفتم و به سپیده دادم، - آره، اگه نیما موافق باشه میریم پیش رامین... نمیخوام تینا و رامین رو امشب تنها بذاریم.باشه؟
مانیا زیر لب باشه ای گفت و سپیده در حالی که سلانه سلانه سمت خونه میرفت گفت: میرم کنارش.
با رفتن سپیده مانیا دوباره دراز کشید و همونطور که آرنجشو روی چشاش میذاشت گفت: انگار امشب مهمونتم.
لبخند کم جونی زدم و گفتم: من که غیر دوستام کسیو ندارم... مهمون چیه دیوونه.
مانیا آروم تر از قبل گقت: نیما رو داری.
آهی کشیدم و گفتم: معلوم نیست.
واسه یه لحظه آرنج مانیا تکون خورد ، نگاهشو از گوشه ی چشم به من دوخت و گفت: با احساسش بازی نکن.
باید از حرفی که زده بود تعجب یا شکایت میکردم ولی حوصله ی هیچ کدومشو نداشتم. فقط دستامو توی موهای دو سانتی مانیا فرو بردم و گفتم: یادته مادربزرگم چقدر واسه موهای کوتاه تو حرص میخورد.
لبخند رو روی لبای مانیا حس کردم، عادت نداشتم این دخترو غمگین ببینم.
ادامه دادم: وقتی با بچه هاه میخواستم برم بیرون، مادر بزرگ میگفت اگه مانیا هست برو... فکر میکرد زورت هم مثل زبونت یه عالمست و میتونی ازم محافظت کنی.
صدای مانیا توی گوشم چرخید: به نیما گفتی؟
قلبم تندتر زد، ولی به روی خودم نیاوردم و پرسیدم چیو؟
مانیا دستش رو از روی چشماش برداشت و زل زد توی چشمام.
اینجوری که نگاه میکرد یعنی خر خودمم.
سرم رو به علامت نه تکون دادم و برای تفهیم بیشتر نوچی هم گفتم.
مانیا نشست و توی صورتم خیره شد: فکر نمیکنی بهتره بدونه؟
بی تفاوت گفتم: نیما از وقتی منو دیده تنها بودم، چه لزومی داره بگم؟
بی تفاوت تر از من گفت: به هر حال باید بدونه... البته اگه هدفت از بودن باهاش فقط از تنهایی در اومدن نیست.
نقد نمیاید؟یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html):-2-40-:

نسيم شيراز
۱۰ مرداد ۱۳۹۲, ۰۸:۳۶ قبل از ظهر
دوستان نقد نمیاید یعنی مهم نیست که بنویسم یا ننویسم؟:-2-43-: تشکر و مثبت ها هم که آب رفته:-2-39-: خب الان باید اعتراض کنم دیگه نه؟:-2-28-: دلخورم ولی دوستتون دارم:-2-30-::-2-40-::-2-30-::-2-40-::-2-30-:

چشم غره ای به مانیا رفتم که نگاهش رو ازم گرفت و به انگشتای پاش خیره شد، -بگم که چی؟ چه فرقی میکنه واسش؟ از اول مامان و بابام رو دیده که حالا بخوام بگم یه عمر با کسایی زندگی کردم که در حقم لطف کردن؟
مانیا با صدای آرومی گفت: فقط بهت پیشنهاد دادم.
با حرص گفتم: مگه من تا حالا ازش پرسیدم که ننه و بابات کین که حالا بخوام یتیم بودنم رو داد بزنم.
مانیا چیزی نگفت، ولی بغض من بیشتر شد، هر وقت یادم میرفت که یتیمم یکی پیدا می شد که حسابی یاد آوری کنه که هر چی دارم به خاطر لطف 3 تا خیره...
قطره سمج اشک رو ، روی پلک پایینم مهار کردم و بازم فکر کردم... چه فرقی واسه نیما داره، از وقتی با من آشنا شد تنها بودم، بابا، مامانو مادربزرگ رو ندیده بود که حالا بخوام واسش از واقعی نبودنشون بگم.
اصلا باید میگفتم که دوبار یتیم شدم!
صدای مانیا ذهن رو به زمان حال برگردوند-غزل نمیخواستم ناراحتت کنم.
سرم رو روی شونه ی مانیا گذاشتم ...به آسمون خیره شدم – همیشه دوست داشتم واسه یه بارم شده بابا ، مامان واقعیمو ببینم، مادر بزرگ میگفت وقتی مطئن شدن پدر و مادرم واقعا توی تصادف مردن منو به فرزندی گرفتن.
نگاه خیسمو به دستام دوختم و نالیدم: گاهی فکر میکنم چرا دوبار یتیم شدم... شاید پا قدمم نحسه.
مانیا خیره نگام کرد وگفت: باور کن شک دارم 24 سالت شده باشه...
به مانیا حق میدادم اینو بگه... نمیتونست بفهمه احساس گناه، این تنهایی لعنتی چقدر فکر و خیال توی سرت میچرخونه... اونقدر که نمیتونی مطمئن باشی میتونی بعد این همه سال تنهایی یه نفر دیگه رو رسما وارد زندگیت کنی یا نه...
صدای زنگ گوشیم بلند شد. نیما بود... بی رمق کلید پاسخ رو فشار دادم – سلام نزدیکتم حاضری؟
قیافه درهمم رو باز کردم و گفتم : الان حاضر میشم... فقط زنگ خونه رو نزن، میام دم در.
کاملا متوجه باشه مردد نیما شدم.
مانیا گفت: میخوای منم بیام؟
نگاهی به سپیده که کنار مبل زانو زده بود انداختم و گفتم: ترجیح میدم مثل مادربزرگم بهت اعتماد کنم و سپیده و تینا رو بهت بسپرم.
مانیا لبخند پر محبتی نثارم کرد و گفت:حواستون باشه با احتیاط به رامین بگید.
سری تکون دادم و با سریع ترین حرکتی که از خودم سراغ داشتم لباس پوشیدم.
بدون این که به سپیده و مانیا نگاه کنم خداحافظی کردم و از خونه بیرون زدم، نیما به ماشینش تکیه زده بود و با دیدن جسم سالمم کمی از ماشین فاصله گرفت، نفسش رو پرصدا بیرون داد و مشتی از موهای کوتاهش رو توی دستاش فشرد.
-ببخشید نمیخواستم نگرانت کنم.
این تنها چیزی بود که اون لحظه برای گفتن به ذهنم میرسید.
نیما عیب نداره ی کم جونی تحویلم داد و در 206 رو واسم باز کرد.
احساس سرگیجه داشتم ، انگار تازه مغزم داشت میفهمید که چه عذابی رو توی یه ساعت متحمل شده.
خودم رو به صندلی رسوندم و سعی کردم تا جایی که میتونم عادی رفتار کنم.
نیما دوباره نفسش رو پر صدا بیرون راند و خودش سوار شد. انگار برای عادی رفتار کردن چندان موفق نبودم

نسيم شيراز
۱۰ مرداد ۱۳۹۲, ۰۹:۲۳ بعد از ظهر
بچه ها یه سوال از همتون... ببینید میگم از همتون... این داستان قابلیت پلیسی شدن داره ... دوست دارید اینجوری بشه یا منتظر اتفاقای دیگه هستید؟:-2-40-: میاید نقد دیگه

دستی رو خوابوند و استارت زد ... – خب چی شده...
فکر کردم چطوری برای گفتنش مقدمه چینی کنم ولی با چند خط از این در و اون در گفتن میونه خوبی نداشتم ، ، من قصه گوی خوبی نبودم. لبام رو جمع کردم و سعی کردم کلمه ی توی دهنم رو پرتاب کنم. همین اتفاق هم افتاد- تینا سرطان خون داره.
صدای شیهه ی لاستیک ماشین روی آسفالت کوچه و ترمزی که من رو به جلو پرت کرد نشون میداد که اصلا راه خوبی رو واسه گفتن این موضوع انتخاب نکردم.
نیما مات به من خیره شده بود.، با کمی مکث و چند باری پر صدا آب دهن قورت دادن بالاخره به حرف اومد. -تینا دوستت؟
حالا انگار من لال شده بودم، عکس العمل نیما منو بیشتر ترسونده بود، فقط سرم رو به علامت آره تکون دادم. به روبرو خیره شد،
-بیچاره رامین... وای... بیچاره رامین... خدای من... بعد از زمزمه کردن این کلمات نگاهشو دوباره به من دوخت: چقدر صبورن این دو تا ، چرا چیزی نگفتن؟
این دفعه من آب دهنم رو پر صدا قورت دادم، نمیدونم چرا از عکس العمل یهویی نیما میترسیدم.... با بغض گفتم: رامین هنوز نمیدونه.
نیما منگ نگام کرد... دوباره سکوت... چقدر از این سکوت بدم میومد... نیما ناراحت تر گفت: نمیدونه؟ امروز فهمیدید؟
باید میگفتم،- ببین نیما... ما امروز فهمیدیم ولی خود احمقش یه ساله که میدونه... به رامین چیزی نگفته، الانم با بچه ها فکر کردیم حق رامینه که بدونه ، سکوت کردم و با التماس گفتم : تو بهش میگی؟
نیما دیگه عکس العمل ترسناکی نداشت... انگار توی یه دنیای دیگه رفته بود، نگاش کردم و سعی کردم نه حرفی بزنم نه حرکتی بکنم.
کم کم صورت نیما جون گرفت، حالا چشماش منو میدید... فقط زمزمه کرد: چجوری بگم؟ من این خبر بد رو چجوری بگم.
حق داشت، نیما صمیمیت زیادی هم با رامین نداشت که الان بشه پیام بر همچین خبری...
چند لحظه ای گذشت، نیما گوشیشو بیرون کشید... دو باره سکوت...
تک سرفه ی نیما و ....- چطوری مرد؟
....
-ای میگذره، غرض از مزاحمت... کجایی بیام زیارتت؟
....
-نه برادر من ، دیدن بهونه میخواد؟
... باشه پس آدرسو واسم اس ام اس کن. میبینمت.
تماس رو قطع کرد و ماشین رو به حرکت در آورد، - خونشه... انگار منتظر تیناست.
-زنگ زدی به رامین؟
-اره، بهره زودتر بفهمه، خدا میدونه چه حالی میشه.

نسيم شيراز
۱۰ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۳۸ بعد از ظهر
خب دارم میرم پیاده روی... تا سحر بازم پست داریم... جواب سوال بالا رو بدید لطفا

تا خونه ی رامین نه من حرف زدم نه نیما، من دنبال این بودم که چجوری بمونم و صاف توی چشمای رامین نگاه کنم... نمیا هم به شدت چهرش جدی تر و اخماش تو هم بود.
میدونستم چقدر واسش خبر بد دادن سخته.
در خونه که رسیدیم... گوشی نیما زنگ خورد... نگاهشو از صفحه ی گوشیش به من داد و گفت: تو جواب میدی؟
گیج نگاش کردم... که خودش ادامه داد: ساراست... میخوام بفهمه کنارمی...
نفسمو بیرون روندم و با این که دلم میخواست بگم خودت جواب بده ولی یه حسی نذاشت راحت بذارم صدای همو بشنون... دوست نداشتم فکر کنم این یه حساسیت زنانست...
دستم رو روی پاسخ حرکت دادم... خوبی این گوشی های لمسی لذت حرکت دادن انگشتا روی صفحه بود و من همیشه این کارو دوست داشتم... شاید به خاطر این که گوشی خودم لمسی نبود و همچنان واسم تازگی داشت.
صدای غمگین سارا توی گوشی پیچید... نیما جان...
با چشمای گشاد شده به نیما خیره شدم... نیما کی جان سارا شده بود... شایدم از اول جانش بوده و من تازه متوجه شدم...
بازم از این که حس کردم مهمون ناخونده زندگی سارا بودم لرزیدم.
صدای سارا ضعیف تر از قبل اومد: نمیخوای جواب بدی؟
صدام لرزید، دست خودم نبود، هم ناراحت بودم، هم ترسیدم از عکس العملش بعد شنیدن صدام...
-نیما نمیتونه الان صحبت کنه...
سکوت... سکوت... سکوت... لعنتی پس چرا حرف نمیزد، باید گوشی رو قصع میکردم ولی ترسیدم.
صداش واضح تر شد: باید باهات حرف بزنم...
از همین میترسیدم... ترجیح میدادم خودمو بزنم به نفهمی... به این که نمیدونم بینشون احساسی بوده یا هست... کم حوصله بودم.. طاقت جنگیدن نداشتم... از این میترسیدم که بعد حرفامون اینقدر ناتوان از حسش بشم که نیما رو دو دستی تقدیمش کنم. نگام روی چشمای منتظر نیما ثابت موند... واقعا این پسر ارزش جنگیدن داشت؟
چرا حالا دارم به ارزش دار بودنش فکر میکنم؟ بعد 3 سال...
باشه ای که خودم هم به زور شنیدم تحویل سارا دادم.
صداش با لرزش صدای من انگار قویتر شده بود، ولی الان با شرایط تینا توان قوی صحبت کردن هم نداشتم... – پس آدرسو واست اس ام اس میکنم.
دوباره باشه ای گفتم و قطع کردم. این فکر توی سرم چرخید که چجوری شمارمو گیر اورده که اس ام اس میکنه... نگام توی چشمای نیما بود و من نمیدیدمش.
صدای نیما منو به حالم برگردوند.
-چی گفت؟
بی توجه شونه ای بالا انداختم و در حالی که در ماشین رو واسه پیاده شدن باز میکردم گفتم: میخواست منو ببینه.
نیما هم پیاده شد: لعنتی... میخوای بری؟
تند نگاش کردم: میخوای نرم؟
-میترسم ناراحتت کنه.
خودمم میترسیدم، بیخیال نگاه معصوم نیما شدم و به خونه ی نقلی رامین و تینا چشم دوختم... خونه کوچیک و قشنگی بود، به قول نیما توی برنامه 8 سالش خرید یه خونه ی بهتر بود.
نیما پوفی کرد و زنگ خونه رو فشرد.
در بلافاصله باز شد. حسن آیفون تصویری همین بود.

نسيم شيراز
۱۱ مرداد ۱۳۹۲, ۰۳:۴۱ قبل از ظهر
اینم پست قبل اذان... شاید بعد سحر گذاشتم... شاید هم نوشتم ولی نذاشتم... صبح باید برم سر کار یکم زیاد حالم گرفتست:-2-28-: آخه روز جمعه ... روزنامه ها چرا کار میکنن:-2-42-:

نیما 3 تا پله ی ورودی رو بالا رفت و من پشت سرش وارد شدم... اگه توی شرایط عادی بودیم.. نیما کلی سر به سرم میذاشت که اول خانما وارد شن که اگه اتفاق بدی پیش رو بود ما در ریم.
ولی الان بی شوخی، بی خنده ، با نگاه جدی وارد شد.
فقط واسه ی یه لحظه به خاطر موقعیتی که توش گیر کرده بودم آرزو کردم که دوستام رو نمیدیدم و زندگی خودم رو میکردم.
از این فکر بغض کردم، داشتم در مقابل دوستام کم می آوردم و از این بابت شرمنده وجدانم بودم.
فکری که فکر میکردم پلید بوده رو از ذهنم خط زدم، تینا دوست من بود، غمش غمم بود، دردش رو توی وجودم احساس میکردم، پس به من چه ای وجود نداشت...
کاش نبودی وجود داشت.
غزل...
با صدای نیما به خودم اومدم. در آستانه در با کفش هام ایستاده بودم و طبق معمول توی دنیای خودم از حال فاصله گرفته بودم.
نفسم رو محکم بیرون دادم و کفشامو بیرون کشیدم... در خونه باز شد.
لبخند رامین ته دلمو خالی کرد، از همه جا بی خبر میخندید و حالا ما اومده بودیم شادیشو ازش بگیریم.
رامین گرم احوال پرسی کرد و رو به من خبر تیناشو گرفت.
سعی کردم چشمام بی حالت باشن... اومدم لبامو برای اینکه خونه ی ماست تکون بدم که لبم لرزید... از ترس رسوایی بی مقدمه روی هم فشارشون دادم و ملتمس به نیما خیره شدم.
نیما دستم رو توی دستش گرفت... خیلی ناگهانی... خیلی عمیق... انگار تنهاییمو ، دردمو، غصه خوردنمو فهمیده بود.
دستم با فشار دستاش گرم شد، تنها دستم این گرما رو حس نکرد، تمام وجودم گرم شد، دلم میخواست بغلش کنم، مثل یه بچه که دنبال پناه میگرده... نگام رو از دستام به صورت جدی نیما دوختم... و خیلی زود به رامین خیره شدم...
نگاه رامین هم روی دست گره کردمون بود، انگار این تازگی رو متوجه شده بود.
صدای نیما هر سه مون رو به خودمون آورد.
-خونه ی غزله... اومدیم دنبالت که بریم پیشش ، فقط قبلش اومدیم یکم با هم حرف بزنیم.
برخلاف تصورم رامین نگران نشد... ناراحت شد، سری تکون داد و گفت: معلومه از ماجرا خبر دارید.
خیره به نیما چشم دوختم... پس رامین میدونست... حسم بهتر شد، انگار نفسم تازه داشت جون میگرفت.
ولی نگاه نیما، رامین رو می کاوید.... دیگه کم کم وارد خونه شدیم و روی مبل جای گرفتم.
نیما به دیوار تکیه زده بود و رامین هم کنارش ایستاده بود.
بی هوا شروع کردم به حرف زدن...- حالا باید چی کار کنیم؟
نیما با اخم نگام کرد-غزل یه دقیقه آروم باش. و نگاهش آروم روی رامین خزید.
رامین سری تکون داد و گفت: کلی بهش التماس کردم این ایده ی مسخرش رو جایی نگه... ولی دختر حرف گوش کنی نیست، نمیدونم چی توی رفتار من دیده که مدام مرضیه رو به من پیشنهاد میکنه.
نفسم دوباره گرفت.
رامین ادامه داد: واقعا ازش دلخورم... کجای احساسم رو نسبت بهش اشتباه کردم که راحت ازم میخواد بگذره نمیدونم.
نیما سرش پایین بود. گرفته گفت: حدس میزدم،
معنی این دو تا کلمش رو فقط من متوجه شدم.

نسيم شيراز
۱۱ مرداد ۱۳۹۲, ۰۴:۴۸ قبل از ظهر
دلم نیومد حالا که نوشتم نذارم... فقط به خاطر شما مهربونا...:-2-38-::-2-41-::-2-40-: بچه ها فردا معلوم نیست چه ساعتی پست بذارم... نمیخوام منتظرتون بذارم پس نزدیک سحر یه سر بزنید اگه بیدار بودید. اگه بیدار نبودید هم پس فردا بخونید... میشه فردا بیام خوشحالم کرده باشید واسه نقد؟ نقد میذارید؟ پیشنهاد واسه جلد کتاب میدید؟ :-2-35-: تشکر و مثبتم رو هم میدید؟:-2-27-: تا بعد... فدا مدا

دوباره پر از استرس شدم. به دستم که تا چند دقیقه پیش توی دست نیما بود خیره شدم، هنوزم گرم بود. نفسی کشیدم... چرا به گرمای دستم فکر میکردم.
نیما شروع کرد. دوست داشتم توی خیالاتم گم میشدم و از اونجا فاصله میگرفتم. ولی الان وقت خاطره بازی نبود.
دل دل میکردم که مقدمه ی نیما زیاد طولانی نشه.
هر دو مرد روبروی هم ایستاده بودن، هر دو پر از اخم... با نگاه جدی... عین دوئل...
صدای نیما توی گوشم پیچید... سخته گفتنش رامین... ولی بهتره تا دیر نشده بدونی.
اخمای رامین بیشتر شد و صدای نیما محکم تر... – راه داره این بیماری... دیگه عهد بوق نیست بی درمان باشه.
رامین دستی توی هوا تکون داد و گفت: از کی حرف میزنی؟
نیما سکوت کرد... انگار مقدمه ای که گفته بود چندان به درد نمیخورد.
نفسش رو بیرون فرستاد... کمی مکث... دستی به چونش کشید و گفت: درباره تینا...
جفت ابروهای رامین بالا پریدن و دهنش باز شد و باز موند... انگار دنبال یه جمله میگشت... شایدم یه کلمه... ولی چیزی نگفت... شاید نمیتونست بگه.
صدای نیما لرزید... دلم لرزید... سخت بود گفتنش... میفهمیدم... نیما دیگه محکم نبود، سرش رو پایین گرفت: سرطان خون داره.
دیگه حرفی نبود... سکوت بود... انگار دنیا ایستاده بود، حرکت نمیکرد، کسی حرفی نمیزد... سکوت خفم کرده بود... توی دلم التماس میکردم یکی یه چیزی بگه...
بالاخره رامین به زحمت دهنش رو بست... صدای فرو بردن آب دهنش توی سکوت خونه پیچید.... نیما هم سرش رو بلند کرد... انگار دنیا داشت حرکت میکرد.
نفس حبس شدم رو آروم آروم بیرون فرستادم.
رامین چند بار دستش رو بالا آورد، انگار میخواست با این کارش واسه حرف زدن تمرکز کنه... ولی نشد... کف دستش رو روی دهنش گذاشت... دوباره برداشت و سمت نیما گرفت ولی خیلی زود روی دهنش برگردوند. معلوم بود گیج شده... معلوم بود داشت یه چیزی رو توی مغزش بررسی میکرد تا متوجهش بشه.
قسمت سخت تر ماجرا شروع شد. نیما دوباره به حرف اومد: کارت سخته مرد... تینا به خاطر... به خاطر ناراحت نشدنت یه ساله که... یه ساله که بیماریشو ازت پنهون کرده...
دست رامین روی سرش محکم و یک باره فرود اومد... زانوش لرزید... زانو زد روی زمین... صداش زمزمه وار به گوشم رسید... –وای...
آهنگ صداش کش دار تر و بلند تر شد – وای...
نگاهش به زمین بود... به پارکتای خونه... چی دید که یهو فریاد زد – دروغــــــــــه.
مشتاش پی در پی روی پارکت فرود میومد... لعنتی... دروغه... دروغه.
نیما کنارش زانو زد... ترسیدم ، از جام بلند شدم... مادربزرگ گفت وقتی ناراحتی آّب قند بخور... راه اقتادم توی آشپزخونه... صدای نیما بین ناله های نصف و نیمه و شوک زده ی رامین میپیچید... –وقت رو از دست نده. همین امشب با دکترش صحبت کن... توکلت به خدا باشه.
لیوان رو پر از آب کردم... 3 تا حبه قند انداختم و با اولین قاشقی که دستم رسید همش زدم.
از در آشپزخونه که بیرون اومدم دلم ریش شد از دیدن رامینی که به شدت گریه میکرد و موهاش به هم ریخته روی صورتش ولو بود.
لرزون خودمو به نیما رسوندم. لیوان آّب رو بهش دادم و با ته مونده ی صدای بغض دارم گفتم: ما کمکتون میکنیم. از هر لحاظ کنارتونیم... تینا باید خوب شه ...
نیما لیوان رو سمت رامین گرفت... رامین با دست پسش زد... غرید: تینا کجاست.
قلبم از تن صداش اومد توی دهنم... رامین میتونست اینقدر وحشتناک بشه و من نمیدونستم...
نیما دستی روی شونه رامین گذاشت... بیا میرسونمت خونه غزل... ولی سعی کن تا اونجا آروم بشی...
برای آروم شدنش گفتم: تینا با درد خوابید، هواشو داشته باش.
چشم غره ی نیما یعنی الان وقت گفتنش نبود.
صدای ناله ی رامین همراه با بلند شدنش اوج گرفت: بمیرم واسش که این همه مدت دردشو گذاشت پای کم خونی و کم تحرکیش...
خاک بر سرم شد... چه غلطی بکنم حالا...
نیما کنارش قدم برداشت و تا کنار اتومبیل همراه هم رفتن.
منم در خونه رو بستم و صندلی عقب جا گرفتم... ترجیح میدادم رامین پیش چشم نیما بشینه. سخت بود واسم دیدن شکسته شدن یه آدم... حالا اون آدم رامین سرزنده بود... دلم میخواست داد بزنم ولی با بغضم خفش کردم...
به تینا فکر کردم... بعد یه سال پنهون کاریش رسواش کرده بودم... تحمل فکر کردن بهش رو هم نداشتم.
صدای هق هق ریز رامین به زحمت به گوشم میرسید... معلوم بود میخواد خود داری کنه.

نسيم شيراز
۱۲ مرداد ۱۳۹۲, ۰۲:۲۴ قبل از ظهر
اجازه دارم دلخور باشم ازتون؟:-2-39-: یعنی این پست ها ارزش نفد یا نظر نداره؟من از سید آوید، ساقی، ویولت، نگار، مارال، سحر، نیلوفر، طوبی، سهیلا، رافی، نینا، مرسا، اوسارا، غزاله، ام سی بی ام، آمستریدا، که بعضی از دوستام چندین بار و بعضیا یه بار توی پروفایلم یا صفحه نقد واسم نوشتن واقعا با تمام وجود ممنونم... ولی من انتظار دارم ازتون... یه نگاه به صفحه نقد انداختن و نظرتون رو گفتن اینقدر سخته؟ این که لطف میکنید و همراهیم میکنید باعث افتخاره ولی از دوستانم بیشتر انتظار دارم... خیلی زیاد:-2-35-::-2-40-:


سکوت بود و سکوت... همه سعی می کردیم با آروم ترین حالت ممکن نفس بکشیم. سپیده از کنار تینا که هنوز خواب بود بلند شد. مانیا از کنار مبلی که نشسته بود خودش رو بالا کشید.
زل زد توی صورت رامین.
رامین نگاهش رو بین بچه ها چرخوند و روی تینا که مچاله شده روی مبل خوابیده بود ثابت موند.
آروم خودش رو به مبل رسوند. به وضوح لرزش پاهاش رو میدیدم.
کنار تینا نشست.
موهاش رو نوازش کرد- نمیخوای بیدار شی؟
تینا تکون نخورد.
نیما رو به من گفت: تو بمون شاید به وجودت نیاز باشه و رو به سپیده و مانیا اشاره کرد که به حیاط برن.
منم ورودی حیاط نشستم تا هر وقت احساس کردم نباید باشم بیرون برم.
زانوهامو بغل کرده بودم و شالم رو روی شونه هام رها کردم.
سنگینی میکرد روی سرم که اندازه وزنه 10 کیلویی سنگین شده بود.
از تخمین وزنه ای که توی اون حال زده بودم شوکه شدم.
صدای رامین بلند تر شد- بیدار شو، باید حرف بزنیم.
تینا چشماشو آروم باز کرد، نگاه پر از تعجب و گیجش رو به چشمای سرخ رامین دوخت. خدا خدا کردم که منو نبینه ولی قبل این که دعام تموم شه نگاهش روی من ثابت موند.
از ترس عکس العملش لبخند مسخره ای زدم که نمی دونم به چی شبیه بود.
تینا آروم سر جاش نشست، لبخند پر مهرش رو به رامین دوخت و گفت: چی شده عزیزم؟ اینجا چی کار میکنی؟
رامین دست تینا رو توی دستاش گرفت و چشماش رو روی دستای تینا نگه داشت... معلوم بود حسابی داره واسه کنترل کردن رفتارش و خونسرد نشون دادن خودش تلاش میکنه.
آروم و بریده بریده گفت: خب حالا همه چیو واسم تعریف کن.
اخمای تینا توی هم رفت، نگاهش رو چیزی بین سوال و نفرت به من پاشید... کم آوردم، تحمل نگاهش نداشتم... فقط سرم رو به علامت تایید فکرهایی که میدونستم درست توی سرش میچرخه تکون دادم.
تینا نگاهشو ازم گرفت... این یعنی اعتماد بینمون تموم شد؟ این سوال روی قلبم به شدت سنگینی میکرد.
تینا دو تا دستش رو روی گونه های رامین گذاشت: یه وقت غصه نخوری.
رامین انگشت تینا بوسید... پر بغض، با چشمای خیس...-غصه نخورم؟ تو ازم قایم کردی میگی غصه نخورم؟ تو به من اعتماد نکردی میگی غصه نخورم؟ تو خودتو بدون من تصور کردی بعد میگی غصه نخورم؟ یهو صداشو بالا برد که من با تن صداش ترسیدم چه برسه به تینای بیچاره...
-حق نداشتی به جای من تصمیم بگیری... میفهمی؟
تینا اشک نریخت... بغض کرد ولی اشک نریخت... معلوم بود داره غصه میخوره... امیدوار بودم نفرینم نکنه... آروم نالید: میدونی که نمیتونم ناراحتیتو ببینم، میدونی که این مرض درمان نداره... میدونی که...
رامین انگشتشو روی لب تینا گذاشت و با هق هق آروم، شمرده، محکم ، دستوری و پر از التماس گفت: به تنهام گذاشتنم فکر نکن...بی تو میمیرم.
توی یه لحظه ، توی یه پلک به هم زدن بغلش کرد. تینا رو که هنوز مشغول هضم جملش بود بغل کرد و توی بغلش فشرد.
من اونجا چی کار میکردم... با یه لبخند ساختگی بلند شدم... نمیخواستم توی خصوصی ترین محبتشون شریک باشم. از در بیرون رفتم و نگام روی نیما ثابت شد... دلم بغلشو میخواست... بی وسوسه... بی هوس... فارق از زن و مرد بودن... میخواستم ببینم اون آغوش واسه من میتونه امن باشه... جلو رفتم... نیما هم متوجه حال عجیبم شد... بازم جلو رفتم و سینه به سینش ایستادم... فقط یه حرکت دیگه...-برو کنار...
نیما یکه خورد... از تلخ شدنم یکه خورد... تلخ نبودم... تشنه بودم... ولی من شروع کننده نبودم.
یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۱۲ مرداد ۱۳۹۲, ۰۳:۵۴ قبل از ظهر
اینم یه پست طولانی... داستان چطوره؟... شما چطورید؟... تشکر و مثبت رو همه میزنید دیگه...؟ مرسی که میخونید:-2-40-: هوامو داشته باشید زود به زود پست بذارم... باشه؟
یه چی میخواستم بگم... یادم نمیاد چی بود:-2-15-:
آهان رمانمو معرفی میکنید به دوستاتون دیگه؟ آره؟ اگه خوشتون اومده بی تبلیغ هر جور که میدونید معرفی کنید:-2-14-::-2-37-:

کنار نرفت... وقت بدنشو کمی چرخوند و من از همون فاصله واسه رد شدن استفاده کردم.
صداش آروم توی گوشم پیچید: غزلم خوبی؟
غزلم؟ کی این احساس مالکیت تقویت شد که نفهمیدم.... یعنی 3 سال واسه غزلم شدن کم بود... یادم اومد چند باری هم وقتی که از رفتارش ذوق کردم توی دلم گفتم نیمای من...
ولی فقط توی دلم...
نفهمیدم چقدر ایستادم که بالاخره سیستم عصبیم فرمان داد یه چی بگو و راه برو..
زمزمه کردم: نه... و رفتم... یه چیزی توی وجودم فریاد زد که من اینو گفتم بگو؟ تو باید میگفتی آره و رد میشدی... نگران گذاشتیشو رفتی...
به ادم درونم دهن کجی کردم و اصلا تحویلش نگرفتم...
یادمه یه بار سپیده توی دبیرستان پیش همه ی بچه ها داد زد: تو آدم مزخرف چند شخصیتی هستی... مانیا هم خونسرد جوابشو داد که چند تا شخصیت دوست داشتنی بهتر از یه شخصیت روان پریشه...
سپیده شوکه شده بود، خندیدم ... من و مانیا از ته دل به ضایع شدنش خندیدم... چرا من داشتم به اون روزا و دعواهای بچه گانمون فکر میکردم... اونم حالا که تینا حالش بد بود... برای بار هزارم به خودم نهیب زدم که حواستو جمع دوستت کن.
دستی که روی شونم قرار گرفت زهره ترکم کرد... چشمام فراخ شده بود و دهنم خشک... زود برگشتم و چشم تو چشم مانیا شدم...
نفسمو فوت کردم و نالیدم ترسیدم...
-منم همینطور... یکی حرف زد ولی لب مانیا تکون نخورد ... یکم مکث کردم تا صدای سپیده رو از کنار درخت پشت سر مانیا تشخیص دادم.
روانی نثار روحش کردم و همونجا روی موزاییک های خنک حیاط نشستم. مانیا هم کنارم نشست... بی حرف اضافه...
صدای سپیده سکوت رو شکست.
-بچه ها یادتونه توی حیاط مدرسه آب بازی میکردیم؟
منو مانیا به هم خیره شدیم... بیشتر اوقات آب بازی میکردیم ... مانیا همین فکر رو به زبون آورد و گفت: که چی؟
سپیده که انگار اصلا حالش خوب نبود گفت: من همیشه بدجنسی میکردم و لیوان بزرگمو بر میداشتم که بیشتر خیس شید.
گفتم: خب ما هم همیشه معترض بودیم....
آهی کشید: آره معترض بودید، ولی بابام به من یاد داده بود همیشه بجنگ حتی اگه عادلانه نباشه...
تای ابروم بالا رفت... از بابای دکتر سپیده همچین حرفی بعید به نظر میرسید.
فکر من رو مانیا جور دیگه ای گفت-از آقای دکتر بعیده...
سپیده زهر خندی زد و گفت: دکتر نیست...
نگاه سریع منو مانیا بین هم رد و بدل شد و دوباره به سپیده خیره شد.
سپیده وضع مالی خوبی داشت.... چند باری خونوادش رو دیده بودم دکتر بودن باباش یه چیز طبیعی واسمون بود...
سپیده بدون این که بهمون نگاه کنه یه طرف گونش رو روی زانوش که توی شکمش جمع کرده بود گذاشت و گفت: شکسته بند بود...
نفسی گرفتم و گفتم: فرقی نداره دختر... اونم یه جور طبابته...
سپیده خندید و گفت: آره خب... تینا میدونست... تنها کسی بود که به واسطه رفت و آمد زیادش خونمون فهمیده بود ولی رازداره... به هیچ کی چیزی نگفت...
فهمیدم چی میخواد بگه...
نالیدم: مجبور بودیم.
پوز خند زد و گفت: عجب راز دارهای خوبی هستیم.
بلندتر گفتم : مجبور بودیم...
آروم گفت: توی اون آب بازیا حسابی سرما خورد... ازش قول گرفتم به کسی نگه تقصیر من بوده... نگفت...
گفتم: پیش میاد...
مانیا وسط حرفش پرید و گفت: همون باری رو میگی که یه هفته به خاطر تب بستری بود.
یادم اومد اون روزای تلخ رو...
سپیده گفت: اهوم... همون موقع... به بابام گفتم که کمکشون کنه یه بیمارستان خوب بستری شن... آخه وضع مامانم به خاطر ارث پدری خیلی خوب بود، بابام حسابی قاطی کرد... گفت به خاطر کاری که مقصر نیستی کاری نکن... اون ضعیف بوده... تو تقصیری نداشتی...
باورم نمیشد بابای با پرستیژ سپیده اینجوری باشه... دستم رو روی زانوی سپیده گذاشتم و گفتم: بسه ولش کن... بیا فکر کنیم واسه تینا چی کار کنیم...
یهو چشای سپیده برق زد و گفت: چک اول فیلمی که مشغولشم هنوز نقد نکردم، لازمش ندارم خیلی زیاد نیست ولی خوبه... بدیم بهشون...
گفتم: اگه دوست داری آره.
سپیده مث بچه ها با اندوهناک ترین لحن گفت: آره دوست دارم.
خواستم لبخند بزنم که کف دست مانیا با ضرب به کمر سپیده خورد و باعث شد تعادل سپیده به هم بخوره و سرش به شونه ی من بخوره...
با تعجب به مانیا خیره شدم. سپیده داد زد: احمق چه غلطی میکنی؟
مانیا ریز خندید و گفت : خواستم یادآوری کنم هر چقدرم ننه من غریبم بازی در بیاری بازم حنات پیش من رنگی نداره...تو شیطونم درس میدی بچه... سپیده خندید و واسه یه لحظه فراموش کردیم که تا چند دقیقه پیش پر از اندوه بودیم.
صدای نیما خنده رو گرفت: رامین جان کجا؟
هر 3 بلند شدیم... واقعا روبرو شدن با تینا سخت ترین کار دنیا بود.
یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۱۲ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۴۷ بعد از ظهر
بازم پست داریم ها... تا نیم ساعت دیگه... + یادتون نره:-2-27-:

هر 3 تامون بلند شدیم. تینا دست رامین رو گرفته بود کفشاشو پاش میکرد. صدای نیما و رامین رو نمیتونستیم بشنویم.
جرات جلو رفتن نداشتم... سپیده و مانیا هم جلو نرفتن...
مسیر در حیاط همین طرف بود... به هر حال باید باهاش روبرو می شدیم.
صدای رامین جون گرفت: حالا صبح میریم پیش دکترش... دعا کن نیما...
صدای نیما صاف تر بود: خدا بزرگه... فقط تینا باید محکم باشه.
تینا سر به زیر انداخته بود و چیزی رو زمزمه کرد.
کنارمون رسیدن.
تینا رد شد... نه نگاهی، نه احساسی... نه حتی بد و بیراهی... قلبم اومد توی حلقم... چرا اینطوری شد، کاش میزد توی صورتمون... صدای رامین نگاه هر 3 تامون رو از تینا گرفت- آروم گفت: ممنونم که فرصت تلاش دادین... تینا هم آروم میشه... الان شاید واسش شبیه خائن باشید... ولی درست میشه.
لبخندی به اجبار روی لبم اومد. مانیا سرش رو پایین گرفت و سپیده با نوک دنپاییش روی زمین ضرب گرفته بود.
چقدر سخت بود رو گردوندن تینا...چقدر سخت بود که فکر کنی دل بریده از ما...
آهی کشیدم و با رفتن رامین خیره شدم.
صدای نیما از پشت اومد-شام خوردید؟
تنها چیزی که بهش فکر نکرده بودم شام بود... پوفی کردم و گفتم: اشتها ندارم.
صدای مانیا بلند شد... همیشه استاد فرار از موقعیت بد بود... چی چی اشتها ندارم... از تمرین اومدیم دل ضعفه گرفتیم، بیاید شام مهمون من...
سپیده با چشمای گرد به مانیا خیره شد و گفت: توی خسیس آب از انگشتت نمیچکه... بعد میخوای شام بدی...
مانیا نیشخند زد –شام کم مهمون میکنم که مزش زیر زبونتون واسه سالها بمونه.
نیما خنده ی نصف و نیمه ای کرد و گفت: نمیخواد دست و دلبازی کنید... بیاید بریم بیرون.
حال رفتن به رستوران رو نداشتم... –من نمیام... حوصله ی بیرون اومدن رو ندارم.
نیما دستی پشت گردنش کشید و گفت: خب پس میرم شام میگیرم میارم اینجا دور هم بخوریم.
دیگه حرفی نزدم ، شونه ای بالا انداختم و وارد خونه شدم.

نسيم شيراز
۱۲ مرداد ۱۳۹۲, ۱۱:۱۳ بعد از ظهر
نیست که حالم خوبه امشب... این پست رو داشته باشید تا پست بعدی :):-2-27-:دوستتون دارم. انگیزمو به من بدید

مانیا با لحن لوسی که ازش بعید بود از نیما تشکر کرد... سپیده هم ممنونی گفت و همراه من وارد خونه شد.
صدای بسته شدن در حیاط یعنی نیما رفت.
مانیا هم وارد خونه شد و گفت: میوه داری بیارم؟
سرم رو به علامت آره تکون دادم... رفتار تینا بدجور ناراحتم کرده بود، هم بهش حق میدادم هم نه...
سپیده روی مبل نشسته بود و با گوشی موبایل رو کنار گوشش گرفته بود.
صداش توی سکوت خونه پیچید-سلام مامان...
...
-نه مامی امشب اگه مشکلی نیست نمیام...
...
نه فیلم برداری نیست، خونه ی غزلم.
...
باشه بزرگیتو میرسونم... بابا خونست؟
....
بهش نگو کجام... میبوسمت بای.
دلم میخواست از سپیده بپرسم چرا اینقدر نسبت به پدرش سرد شده ولی حوصله ی توضیح دادنش رو نداشتم.
مانیا با یه ظرف هندونه وارد هال شد.
-بچه ها میگم تینا رو فوروارد... امروز سرعتش خیلی خوب بود و استفاده از موقعیتش عالی بود.
منو سپیده مات نگاش کردیم.
مانیا ظرف رو روی میز گذاشت و خودش کنار میز روی زمین نشست و به ما دو تا چشم دوخت.
-تینا نگاهمون نکرد بعد تو داری واسش پست میذاری؟ اصلا میدونی سرطان داره یعنی ضعف جسمی داره؟
تمام خشمم رو توی صدام ریخته بودم و جملات را گفتم.
مانیا فقط چشماشو ریز کرد و گفت: خری دیگه... نمیفهمی... تینا میاد.
سپیده پوزخندی زد و سرش رو تکون داد.
حوصله بحث کردن با مانیا رو نداشتم...
روی همون کاناپه دراز کشیدم.
صدای مانیا توی خونه پیچید: باید بیشتر هوای همو داشته باشیم... دنیا واسه هر کدوممون ممکنه فقط یه لحظه باشه.
صدای دو رگه آروم مانیا واقعا آرومم کرد... راست میگفت، من از یه لحظه ی دیگم هم خبر نداشتم که بخوام مطمئن شم من زودتر میرم یا تینا.
یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۱۳ مرداد ۱۳۹۲, ۱۲:۰۵ قبل از ظهر
:-2-40-::-2-40-::-2-40-: نقد چیز! بسیار خوبی است:mrgreen:
مانیا قاچ بزرگی از هندونه رو خورد و گفت: قدر این پسرو بدون اینقدر تلخ نباش.
چشمام 4 تا شد ... مانیا کم نصیحت میکرد، شایدم اصلا نصیحت نمیکرد.
سریع تعجبم رو کنترل کردم-به تو چه؟
سپیده هم در دفاع از من گفت: راست میگه به تو چه؟
مانیا سری تکون داد-فقط خواستم یاد آوری کنم که هر کسی یه ظرفیتی داره، تنهات بذاره دیگه یا باید توی نداشتنش بمونی یا بری التماسش کنی.
راست میگفت، میفهمیدم حرفش حسابه ولی تحمل حرف حساب نداشتم.... –منو نیما رابطمون خوبه. نگران نباش.
مانیا در مقابل حرف احمقانه من هندونه ی دیگه ای توی دهنش گذاشت و با همون دهن پر گفت- هستم.
سپیده هم یه قاچ از هندونه رو برداشت- اینقدر با اشتها میخوری که هوس کردم.
مانیا چشمکی زد و دستش رو توی موهای لخت و پر سپیده چرخوند و موهاشو به هم ریخت.
صدای داد سپیده توی گوشم پیچید: احمق، روانی، دست نزن به موهام دیوونه
صدای داد نیما که از توی حیاط اسم منو میگرفت، قلبم اومد توی دهنم ... چی شده بود، هر سه تامون برای چندمین بار توی اون روز از جامون پریدیم.
نیما در آستانه در ورودی مضطرب نگاهمون کرد، ظرفای غذا از دستش سر خورد روی زمین... ابروهاش توی هم گره شد و اضطراب نگاهش رنگ تعجب گرفت و گفت: صدای فریاد واسه چی بود...
مانیا پق زد زیر خنده... سپیده هم هر چقدر سعی کرد نخنده نشد... منم که میخواستم جدی باشم نتونستم نخندم... بلند خندیدم... نیما چهرش خنده دار شده بود... واقعا عرق کرده بود... ترسیده بود و من از این حرکت ناگهانیش ذوق زده شده بودم... نیما دستش رو روی زانوهاش گذاشت و نفسش رو محکم بیرون فرستاد... دوباره قامت راست کرد و نایلون غذاها رو برداشت و راهی آشپزخونه شد...
صدای خنده ی بی قید مانیا بلندتر شد...
سپیده لب پایینش رو با دندونش گرفت و گفت: آبروم رفت...
مانیا روی زمین چهار زانو نشسته بود و هنوز میخندید.
منم کنارش نشستم و یه تیکه از هندونه رو برداشتم ... اشتهام باز شده بود.
صدای نیما از آشپزخونه اومد: لیدی ها محترم، اگه قصد ترسوندن دوباره من رو ندارید تشریف بیارید واسه شام.
مانیا خیلی زود از جا بلند شد و دستش رو روی شکم صاف و عضلانیش که از زیر تیشرت هم مشخص بود گذاشت و گفت:آخ ضعف کردم...
و زود وارد آشپزخونه شد.
پشت سرش منو سپیده وارد شدیم، مانیا خیلی زود قاشقش رو پر کرده بود و گذاشت دهنش... طرز گرفتن قاشقش بی نهایت جذاب بود... با اشتها میخورد و از خوردنش معلوم بود لذت میبره.
نیما روی صندلی کنار من نشست و در حالی که صندلیش رو جلوتر میکشید و گفت: دخترمون خوش اشتها هم هست.
مانیا پشت دستش رو روی لبش کشید و گفت: مشغول غذای خودتون باشید دیگه... ای بابا.
سپیده ایشی گفت – دستمال کاغذی هست، دستتو نکش روی دهنت بی ادب.
مانیا با دهن پر گفت: گشنمه ، با من حرف نزن فعلا.
مانیا همیشه ظرفیت حرفای سنگین رو داشت... اگه من جاش بودم با شنیدن حرف سپیده سرخ و سفید میشدم و باهاش قهر یا دعوا میکردم... ولی مانیا...

نسيم شيراز
۱۳ مرداد ۱۳۹۲, ۰۱:۴۱ قبل از ظهر
بچه ها معلوم نیست کی پست بذارم... شاید بعد سحر... شاید هم فردا... شما برای خوندن فردا شب بیاید که منتظر نمونید... دوستون دارم... نقد... تشکر... مثبت... هم که حقمه... پس حقمو بدید تا قهر نکردم:-2-27-::-2-40-:

-غزل من میرم کاری نداری؟
جرعه ای از چاییم رو نوشیدم و گفتم: نه ممنون... امشب خیلی خستت کردم ، ببخش.
نیما از جاش بلند شد و سوییچش رو از روی میز برداشت. – این حرفا چیه... وظیفه بود.
مانیا دوباره دخالت کرد: وظیفه چیه... محبت کردی واقععا.
نیما یکی از اون لبخندهایی که دوسش داشتم رو تحویل جمع داد و از جاش برای رفتن بلند شد.
خواستم بشینم که سپیده چشم غره ای تحویلم داد و به در اشاره کرد.
این یعنی برم بدرقه... مثل زن و شوهرا... مگه بقیه همدیگرو بدرقه نمیکردن که مثل زن و شوهرا... ولی با نگاه سپیده یه حس مسئولیت وجودم رو پر کرد. صدای مزحک مانیا آروم توی گوشم پیچید: تا گوساله ی ما گاو شود...
قدمی برداشتم و در حالی که خودم رو به در خورجی میرسوندم پس گردنی رو هم به مانیا زدم.
صداش بلند شد: لعنتی مگه نمیگم نزن توی سرم... بدم میاد.
بهش توجهی نکردم. نیما وسط حیاط بود که صداش کردم.
با لبخند ایستاد و نگام کرد.
تاریک بود،چهره ی نیما سخت دیده می شد. تا دم در هم قدم شدیم. نیما قبل این که در رو باز کنه گفت: همیشه روی من حساب کن، اگه کاری داشتی ، مشکلی پیش اومد من هستم.
لبخند زدم، از همونایی که نیما دوست داشت...
-من دوستت دارم، حتی اگه تا آخر عمر منو نخوای... حتی اگه پیشت نباشم، حتی اگه...مکث کرد نفسی بیرون برد حتی اگه از من متنفر بشی... دوستت دارم... تو یه معجزه توی زندگی من بودی.
نفسم حبس شده بود، خوشحال نبودم... این همه دوستت دارم، این همه دلگرمی نگرانم کرد.
بغض کردم، بی هوا ، واسه یه لحظه تصمیم گرفتم، قبل این که پشیمون بشم فاصله ی کممون رو پر کردم، همونطوری که همیشه میخواستم بدون این که اجازه عکس المعمل بدم... بغلش کردم...
گرمای بدنش با عطری که روی پیراهن مردانش بود راه تنفسمو بست... 3 سال بود دلم میخواست نیما اینجوری، بی هوا بغلم کنه ... دلم میخواست بفهمم آغوشش امن هست؟... مطمئن هست؟
با حلقه شدن دست های نیما دور کمرم که تا اون لحظه شوک زده دستاش روی هوا مونده بود جواب سوالمو داد...
این آغوشو دوست داشتم... امن بود، آروم بود... نفساش واسم آرامش رو معنی میکرد.
ازش فاصله گرفتم... توی صورتش خیره شدم... دستشو روی بازوهام گذاشت... دلم میخواست این بار نیما بغلم کنه... ولی سهمم یه نوازش کوتاه روی بازوهام بود و نیمایی که چشماشو بست نفسی کشید و گفت: دوستت دارم ... خدافظ.
دیگه نگام نکرد، رفت... صدای کوبیده شدن در حیاط باعث شد چشمامو روی هم فشار بدم... اونقدر محکم که گرمای آغوشش از سرم بپره.
صدای بیب اس ام اس گوشیم از توی جیب شلوارم بلند شد، بیرون کشیدمش... با حرص و البته با یه حس خوب... پیام از یه شماره ناشناس بود... فوری بازش کردم..
«فردا ساعت 7 عصر ، پارک روبروی استودیو، سارا»
لعنتی، لعنتی، لعنتی... چرا الان یادم انداخت که جفت پا پریدم وسط احساسش...
یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۱۳ مرداد ۱۳۹۲, ۰۶:۰۹ قبل از ظهر
من هی به خودم میگم نسیم طاقت بیار پست نذار یه روز...ولی همچی که تصمیم میگیرم یکم منتظر بذارم... یه چیزی ته وجودم میگه اگه منتظر رمانتن خوشحالشون کن... تقدیم به همتون که میان اسماتون رو میبینم کلی ذوق میکنم که اومد این قسمت رو هم خوند... دوستتون دارم.
راستی یکی از دوستان خوبم نینا323 که طراحی جلد میکنن زحمت کشیدن چند تا جلد واسم توی یه روز و نیم آماده کردن که دلم میخواد شما توی انتخاب کمک کنید... خودم یکیش رو دوست دارم خواستم شما هم که حق آب و گل دارید هم نظر بدید هم پیشنهاد... عکسی که خودم نظرم مثبت تره رو میذارم، پیشنهادهاتون رو که نفرستادید حداقل واسه جلد نظر بدید باشه؟ نظرتون رو درباره این بگید لطفا... تغییر کنه؟ چیزی کم نداره؟ رنگش؟ این که گفتم خانم توی عکس چهرش اینجوری مات باشه چطوره؟ بچه ها کمک باشه؟


http://www.8pic.ir/images/53181840537024118347.jpg
به معنای واقعی آویزون برگشتم توی خونه... نمیدونم چهرم چجوری شده بود که مانیا با دلسوزی نگام کرد.
سپیده به حرف اومد: چی شدی؟
باید واسشون از سارا میگفتم؟ کلی کلنجار رفتم... اونا دوستام بود... بهترین دوستام... مثل خونوادم... روی مبل نشستم و دقیق نگاشون کردم...
-یه مزاحم دارم...
مانیا صاف نشست-کی؟
سپیده هم کنجکاو نگام کرد... دوست داشتم حالا که فکرشون یه جای دیگه رفته یکم اذیتشون کنم ولی واقعا حوصلش رو نداشتم.. اذیت نکردم... لبخند زدم... یه لبخند محو... یه آه و از سارا گفتم... هر چی که میدونستم و هر چی که احساس میکردم.
خیلی حرف زدنم طول کشید، از بی حوصله شدن خودم فهمیدم موضوعی رو که راجع بهش اطلاعی ندارم رو حدود یه ساعت بی وقفه حرف زدم.
مانیا و سپیده سراپا گوش بودن... بی حرف...
ابرویی بالا انداختم و بدون این که جملمو تا آخرش کامل کنم گفتم: همش همین بود.
مانیا صلوات فرستاد... سپیده هم همراهیش کرد... حالا دیگه عصبانیم کرده بودن... درست وسط بحث جدی من ، درست وقتی که منتظر کمک و پیشنهادشون بودن سر به سرم گذاشته بودن.
حرف نزدم... نگاشون کردم و اونا پررو پررو توی چشمام زل زده و میخندیدن.
از جام بلند شدم... میرم میخوابم... شما دوتا هم تا صبح همدیگرو مسخره کنید.
مانیا لبخند داشت ولی نگاهش جدی بود، مچ دستمو گرفت... بشین تا حرف بزنیم... خواستم خودمو لوس کنم که سپیده شروع کرد –به نظر من نیما مقصره که واسه دلسوزی اون رو هم یه لنگ پا نگه داشته...
مانیا دستمو کشید و من کنارش نشستم.
-نیما مقصره ولی نه اونقدی که بخواد واسه این قضیه توبیخ شه... ولی از این به بعد که سارا یه جورایی با این اس ام اسش اعلام جنگ کرده نیما باید یه روی دیگه خودشو بهش نشون بده.
آرنجم رو روی زانوم گذاشتم و انگشتام رو توی موهام فرو بردم.
مانیا لبخندی زد و دستش رو نوازش گونه روی گونم کشید، مثل همه ی وقتایی که میخواست حالمو خوب کنه – غصه نخور... به جفتشون فرصت بده، ولی قبلش تکلیفتو با خودت روشن که چقدر نیما رو دوست داری...
مانیا حلقه ای از موهامو دستش گرفت و ادامه داد: من احساس میکنم تو تکلیفت با حست معلوم نیست، اگه دوسش داری پاش وایستا...
سپیده هم سری تکون داد: راست میگه، منم فکر میکنم نیما لیاقت جنگیدن داره ولی اول از گذشتش مطمئن شو... بیشتر در مورد خونوادش بدون... من اصلا نشنیدم توی این مدت از خونوادش بگی...

نسيم شيراز
۱۳ مرداد ۱۳۹۲, ۰۸:۵۷ بعد از ظهر
دوستان دوست تر از جان... چرا همکاری نمیکنید؟:-2-43-: مگه این رمان رو دوست ندارید؟ مگه وقت نمیذارید... خودمم خسته شدم اینقدر غر زدم:-2-39-::-2-36-::-2-39-:خب عزیزانم:-2-27-:یه لطفی بکنید در مورد جلدی که توی پست بالا گذاشتم نظر بدید اگه خوب نیست پیشنهاد بدید... نیست که همتون جواب منو میدید یه کمک هم واسه خلاصه ای که نوشتم میخوام... خوبه؟ بده؟ پیشنهاد؟:-2-41-:

پوفی کردم- راستش دوست نداشتم بدونم... نیما رو بدون هیچ کی فقط واسه خودم میخواستم... بچه ها میترسم حسی که فکر میکنم توی وجودم به خاطر دوست داشتنه فقط یه عادت باشه و در حقش بدی کنم.
مانیا حرفی نزد.
سپیده کوسن رو زیر سرش گذاشت و همونجا روی کاناپه دراز کشید. –من که به عشق و دوست داشتن اعتقاد ندارم... دلمم نمیخواد مثل مامانم عاشق شم و یه عمر پشیمون شم...
احساس کردم امشب یه جورایی شب اعترافه...
گفتم: سپید اگه دوست داری حرف بزن.
به پهلو رو به منو مانیا دراز کشید...-چیز خاصی نیست... فقط مامان بیچاره من عاشق بابام شد... بابام زیادی خوش گذرونه... مشروب تفریحشه و جا انداختن دست و پای مردم و اون وسط چند رباط و لیگامنت پاره کردن کارش...
بچه هاشو دوست داره ، مامانم رو هم دوست داره ولی بهمون فکر نمیکنه... بچه که بودم پیش خود میگفتم مهم اینه که همش بغلم میکنه... ابراز احساسات میکنه... بعدش که به خاطر کارای بدم مامان دعوام میکرد و بابام تشویق دچار دو گانگی شدم.
زهر خندی زد و ادامه داد: اگه مامانمو اذیت میکردم بابا لذت میبرد، اگه به سنی رسیدم که فکر کردم دوست پسر بهترین گزینه واسه ادامه ی زندیگمه بابا غیرتی نشد، عصبانی نشد، حرفی نزد، بازم مامانم غیرت خرج کرد و نذاشت وارد کثافت شم، بعدا فهمیدم بابا هر وقت مسته هیچی نمیفهمه... یا میفهمه و خودشو به اون راه میزنه... کم کم ازش فاصله گرفتم، فهمیدم مامان چرا از ازدواجش پشیمونه... توی خونمون نه بحثه نه دعوا... فقط سکوته...
از وقتی هم که بازیگر شدم بابا یادش اومده یه زمانی باید غیرتی میشد... نمیدونم چش شده که حالا وقتی از عرق توی وجودش میشینه گیر میده به پشت صحنه سریالا که هممون یه مشت عوضی هستیم.
سپید عصبی قهقهه زد...
سکوت شد... دلم گرفت از این بد بودن... باورم نمیشد پدر بتونه بد باشه... واژه ی پدر همیشه واسه من مقدس بود.
مانیا خیلی جدی گفت: حالا پشت صحنه سریال چه غلطی میکنی؟
سپید بازم مستانه خندید: والا اگه خبریه من بی نصیب موندم... ندیدم به چشم خودم که بگم شنیده هام حقیقت دارن... جان تو توی کف این بازیگر نقش اولم... با همه خوبه ها ... ولی یه بارم به من پیشنهاد نداده.
با نگاهی ظنین بهش خیره شدم: بر فرض این که پیشنهاد بده ... تو قبول میکنی؟
یه به پشت دراز کشید... نفس بلند بالایی کشید و گفت: از مردا بدم میاد... از راه دور خوبن... واستی نگاشون کنی و اگه زیبا بودن خدا رو شکر کنی... ولی نزدیک که بشی همشون هاپو ان ... گاز میگیرن..
خندیدم – یه بلا نصبت بگو عوضی...
خندید: خیلی خب بابا نیما و رامین تحفن...
مانیا دیوونه ای گفت و روی زمین دراز کشید.

نسيم شيراز
۱۳ مرداد ۱۳۹۲, ۰۹:۱۷ بعد از ظهر
ببینید چه پست خوبی گذاشتم... پس بیاید جواب سوالای بالا رو بدید دیگه:-2-31-:

هر سه تامون خسته شده بودیم، به رسم دوره دبیرستان جهت مخالف مانیا دراز کشیدم و سرمو روی شکمش گذاشتم.
به حرف اومدم: بچه ها... با تینا چی کار کنیم.
شکم مانیا به خاطر نفس هاش بالا و پایین میرفت... دلم واسه دوستیمون تنگ شده بود.
-پس فردا تمرین داریم میاد...
سپیده خمیازه ی پر صدایی کشید: واسه تیمش چقدر امیدواره و دومین خمیازه طولانیش رو کشید.
خندیدم... شکم مانیا هم به خاطر خندیدن تکون میخورد.
صدات در بیاد ببینم میخندی یا گریه میکنی..
سپید با لحن پر از تعجب گفت کی؟
خندیدم : این مانیا رو میگم... صداش بیرون نمیاد، شکمش مثل تراکتور بالا پایین میره.
مانیا کمی بلند خندید.
سپیده چشماشو بست، بچه ها سعی میکنم به حرفاوت گوش بدم... ولی اگه خوابم برد دیگه شرمندم...
دست مانیا روی موهای من نشست... موهای بلندم رو همیشه دوست داشت ولی از موی بلند خوشش نمیومد... –بگیر بمیر به جای خواب...
سپیده غلتی زد: تو بمیری با این حرف زدنت مانیا جون جون...
دو تا جون پشت سرهمش رو با حرص ادا کرد... غلت زدم صورتم سمت صورت مانیا با فاصله شکم تا صورت قرار گرفت.
عاشق این بودم که یک موهامو نوازش کنه و من بخوابم... مادربزرگم بد عادتم کرده بود و مانیا این دوست داشتن من رو میدونست.
چن دقیقه ای گذشت، سکوت بود... چشمام گرم شده بود... توی خواب و بیداری بودم که صدای ضعیف مانیا از هپروت بیرون کشیدم...
-چرا روی قرارمون نموندی غزل...
سپیده تیکه ننداخت ، حرف نزد... پس یعنی خواب بود.
به زحمت چشمامو باز کردم، با صدای دو رگه از خواب آلودگی گفتم: کدوم قرار؟
صدای مانیا آروم تر ادامه داد: من و تو تنها... یه زندگی جدا... توی یه شهر کوچیک... بدون مرد... بدون ازدواج...
لبخندی روی لبم نشست – یادم بود قرارمون رو... ولی شبیه یه شوخی بود.
حرکت دست مانیا روی موهام متوقف شد... –ولی واسه من نبود... صبر کردم بزرگ شیم که به رویامون برسیم.
نفسی برون فرستادم، نوع ناراحتیش هم جالب بود... تنها بودم، به یکی احتیاج داشتم که بتونم بهش تکیه کنم.
بی مکث گفت: من بودم.
آروم و بی صدا خندیدم.. آره تو بودی... ولی قرار بود خیلی سال بعد بیای... تنهایی سخته... تو یه رفیق خوبی.... یه احساس خوب... ولی من حضور یک مرد رو میخواستم که بشه زندگیم...
مانیا آرنجش رو به سبک همیشگیش روی چشماش گذاشت... –بدقول، نمیدونم چرا نمیتونم ببخشمت.
خوابم میومد... خیلی خسته بودم... روز سختی بود، اونقدر سخت که جای فکر کردن به حرف مانیا نبود.
سرم رو روی شکمش جا به جا کردم و خوابیدم، درست مثل دوران دبیرستان... درست مثل وقتایی که دور هم جمع میشدیم دایره ای سرمون رو روی شکم هم میذاشتیم و میخوابیدیم... درست مثل اون موقع ها

نسيم شيراز
۱۳ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۴۷ بعد از ظهر
من انگیزه میخوام + :mrgreen:

صدای تلفن رو مغزم بود... به زحمت چشمام رو باز کردم... یکم گذشت که موقعیت خودمو متوجه شدم، سرم رو از روی بالشی که زیر سرم بود برداشتم... یه نگاه به دور و اطرافم مشخص میکرد که نه سپیده هست نه مانیا... تلفن قطع شد... نگاهمو به ساعت روی دیوار دوختم... هنوز چشام دو دو میزد، ذهنم با دیدن ساعت 11 فعال شد...
11 ظهر بود و من خواب.
یه لحظه از این که دو تا دوست بیخبر رفتن ناراحت شدم... سر چرخوندم و کش و قوسی به بدنم دادم که کاغذی روی مبل توجهم رو جلب کرد.
چهار دست و پا مثل تمام وقتهایی که حوصله بلند شدن نداشتم خودمو تا مبل کشوندم.
«سلام خرس خوشخواب... با سپیده هر کاری کردیم بیدار نشدی... بیرون کار داشتیم صبحونمونو خوردیم رفتیم... یه وقت نگران این که گشنه رفتیم نباش... تو هم زود بلند شو یه چی کوفت کن ساعت 7 هم تر گل و ور گل برو جنگ... »
دست خط کج و معوج مانیا اول صبحی روانمو به هم ریخت... زیر لب نامردایی گفتم و راهی دستشویی شدم.
دست و صورتم رو چند بار با آب سرد شستم... با آب سرد فکر میکردم تمام پوست و رگ هام جریان زندگی پیدا میکنند. حس خوبی داشتم.
با همون دست و صورت خیس راهی آَشپزخونه شدم.... میز رو واسه منم چیده بودن، لبخند گشادی زدم و واسه خودم چای ریختم. خیلی وقت بود که کسی واسم صبحونه آماده نکرده بود.
سپیده امروز سر پروژش بود و مانیا با تیم کوهنوردی برنامه بدنسازی داشت، تینا قهر بود، مرضیه پدر و مادرش از سفر برمیگشتن و من ساعت 7 با یه مدعی قرار داشتم.
دلم نمیخواست به 7 فکر کنم... دلم میخواست ساز بزنم... ساز دهنی رو برداشتم، حس خوبی بودف کف دستم رو روی دندونه هاش کشیدم، نفس عمیقی کشیدم و به شدت توش فوت کردم... خندیدم... همیشه از این مسخره بازیام با سازدهنیم لذت میبردم... شوخی کردن باهاش رو دوست داشتم... به نظرم جون داشت...
باید باهاش شوخی میکردم، میخندیدم، گریه میکردم که بتونه حسمو درک کنه و موقع ساز زدن با حس همراهیم کنه...
صدای زنگ تلفن بلند شد... تازه یادم افتاد که دو ساعت پیش با صدای تلفن بیدار شده بودم.
توی دلم بازم به این که تلفن بی سیم نخریده بودم بد و بیراه گفتم، صدای خشن مسئول آموزشگاه توی گوشم جون گرفت- خانم ایمانی؟
-بله ... سلام جناب خردمند...
-خانم چه سلامی، چه علیکی؟ باور کنید به خاطر آقای سعادتی چیزی نگفتم، اگه نمیخواید واسه کلاساتون تشریف بیارید بگید مدرس بگیرم، لغو کنیم... بچه های مردم مسخره منو شما که نیستن...
توی دلم فکر کردم اگه توی عالم موسیقی روی من حساب میکنن بازم به خاطر آقای سعادتیه... نیما سعادتی ... مردی که دیشب...
بیخیال فکر کردن به نیما شدم، -آقای خردمند فقط دو جلسه نیومدم...این همه بحث نداره... اگه نمیخواید خب جایگزین کنید، نمیتونم مجبورتون کنم که باشم.
خردمند صداش رو پایین تر آورد: خانوم، فقط یه جواب ... کلاس رو ادامه میدید یا میخواید بازم غیبت کنید، دلتون میاد این بچه های اینقدر علاقه مند میان با نبودن شما بی انگیزه و سرخورده میشن.
نفسم رو بیرون فرستادم، راست میگفت، حق داشتن، -آره میام... زمان کلاس ها رو واسم ایمیل کنید لطفا.
-باشه ، ایمیل هم میکنم، اگه برای مبلغ قرارداد هم مشکلی دارید بیاید صحبت کنیم... خودتون میدونید که کار شما رو قبول داریم که اینقدر با شما راه میایم.
ابرویی بالا انداختم ، نه به اون به خاطر اقای سعادتی گفتنش نه به این قبول داشتن کار من...
-ممنونم، حق با شماست... حتما میام.
خداحافظی کردم و روی مبل راحتی ولو شدم، چشمم به لواشک های بسته ای روی میز افتاد، مامانم لواشک خیلی دوست داشت... خندیدم و یه دونه با طعم انارش رو برداشتم... ترش ترش... مثل زندگی من.
با ولع تا آخرش رو خوردم ، زمان تا 7 نمیگذشت... نگاهم به تابلو های کوچیک روی دیوار افتاد... دلم هوای قدیما رو کرد، نگاهمو به دستگاه ویدئو قدیمی کشوندم، چقدر خوب که این دستگاه هنوز سالم بود، خیلی زود سراغ یکی از فیلم ها رفتم.
داخل دستگاه هولش دادم و تلویزیون رو روشن کردم.
روی مبل برگشتم و با کنترل فیلم رو تنظیم کردم.
همون فیلمی بود که واسم همه چیو روشن میکرد، همون فیلمی که اولین بار باهاش فهمیدم کیم...


یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۱۴ مرداد ۱۳۹۲, ۰۲:۲۹ قبل از ظهر
دو تا سوال پرسیدم توی پست بالا... نمیخواید به من پیشنهادی بدید؟ راستی مارال عزیز گفت سوال بپرسم تا برای جواب دادن بیاید... راستش دوست دارم هر چی به ذهنتون میرسه بگید... ولی علاوه بر سوالای پست قبل میشه هر اطلاعاتی که درباره مراحل درمان سرطان خون از نوع لوسمی حاد رو دارید به من بگید؟ و اگه کسی میدونه بیماران سرطان خون چه حالت هایی دارن توی نقد به من بگه... لطفا:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

روشنش کردم... به کاناپه تکیه زدم... جشن تولدم بود، جشن تولد دو سالگیم... هیچی از اون موقع یادم نمیاد، اون وسط تلو تلو میخوردم و سعی میکردم برقصم... یه دختر کوچولوی سفید و بور... یه نگاه به موهام انداختم... چقدر تغییر رنگ موهام واضح بود.
پیراهن صورتی با گل های روی کمرش و مامانی که کنارم راه میرفت و دست میزد.
همه واسم دست میزدن و دستای من بالا و پایین میرفتن... یعنی میرقصیدم...
لبخند اومد روی لبم... مادر بزرگ رو گوشه ی تصویر دیدم... آخ که چقدر دلم واسش تنگ شده بود.
تصویر زوم شد روی مادر بزرگ که با ذوق به من و دخترش نگاه میکرد ...چقدر آروم و متین دست میزد.
روش دکمه ی توقف رو زدم ... از جام بلند شدم، نزدیک تلویزیون نشستم... زل زدم توی نگاه مهربونش... انگار پر از حرف بود... دلتنگ شدم... خیلی دلتنگ... بغض لعنتی... گریه نمیکنی غزل فهمیدی؟
به حرف عقلم گوش کردم، گونه ی مادربزرگم رو از قاب تلویزیون بوسیدم و آروم نشستم و دکمه ی ادامه رو فشار دادم.
یکم تصویر رو جلو زدم... تا بابا رسید... با همون نگاه جدی و سیبیل هایی که یادمه با شونه ی کوچیک جیبیش شونه میزدم.
خندیدم... از ته دل... دلم شونه زدن سیبیل بابا رو خواست... خاصیت تنها بودن دیوونگی بود... این که توی یه صدم ثانیه بدون ترس از نگاه دیگران تغییر حالت بدی.
بابا منو بغل کرد... کنار مامان نشست... کیک برش زدیم، یه عروسک بزرگ هدیه گرفتم، یه دفترچه حساب پس انداز هم هدیه مادربزرگ بود که ماه به ماه پول توش میریخت... روزای آخر فوتش به من داد...
چه مبلغی جمع شده بود... دست نزدم بهش ... یه لحظه فکر کردم یعنی الان سودش چقدر شده...
حواسمو که پرت شده بود با چند بار پلک زدن جمع فیلم کردم...
بابا و مامان با هم دو طرف گونمو بوسیدن... حاضر... چیک... عکس رو دوست مامان گرفت... خیلی ساله تنها رفیق مامانم رو هم ندیدم.
مامان و بابا جلوی دوربین نشستن... من بغل بابا نشسته بودم و دست و پا میزدم که برم...
یه عروسک کوچولو به من دادن که سر گرم شم... که نفهمم چی قراره بشه.
مامان نگران و دستپاچه به بابا نگاه میکرد... – صادق مطمئنی بگیم؟
بابا نگاش کرد-دیدی که مادر هم موافق نظرم بود..
بابا بوسه ای روی لپم گذاشت ولی من مشغول بازی بودم، بابا گفت: دختر کوچولوم حق داره همه چیو بدونه... بهتره الان که مصممیم بهش بگیم.
واسه یه لحظه به مامان خیره شدم...
بچه بودم، از حرفاشون حتما سر در نمی آوردم.
مامان روی چشامو بوسید... آره حق داره.
بابا شروع کرد- عزیزکم، دخترکم یه موضوعی هست که دوست دارم بدونی...واقعا دلم میخواد بدونی که همیشه باهات روراست بودیم.

نسيم شيراز
۱۴ مرداد ۱۳۹۲, ۰۳:۳۸ قبل از ظهر
چرا به بعضی دوستان به بعضی از پست ها امتیاز و تشکر میدن به بعضی از پست ها نمیدن؟ اون پست هایی که اسمشون توی خواننده ها نیست یعنی پست های قشنگی نیست؟
مامان با لبخند گونمو نوازش میکرد، بابا آهی کشید و گفت: تو واقعی ترین بچه ما هستی... پس اینو بدون که وقتی داری متوجه واقعیت میشی باید به این حرفم ایمان داشته باشی که تو واقعا دخترمونی و من و مامانت تو رو توی قلبمون فقط و فقط واسه خودمون میخوایم.
بابا لبخند زد به من خیره شد، ببین چقدر از بودن با ما خوشحالی... پس فکر نکن که پدر و مادرت نبودیم...
بابا جدی شد... اخم اومد توی ابروهاش...
ولی موضوع اینه که تو رو یه بابا مامان دیگه به این دنیا آورده و ما تو رو وقتی مطمئن شدیم که پدر ومادرت توی تصادف فوت شدن به فرزندی گرفتیم.
میدونم که الان یه عالمه سوال توی ذهنت درباره اوناییه که تو رو به دنیا آوردن...
میدونی که مامانت توی بهزیستی کار میکنه... ته و توی همه چیز رو در آورده پس بذار بهت اطمینان بدیم که دو نفری که تو رو به این دنیا هدیه کردن آدمای خوب، با موقعیت اجتماعی خوب و تحصیلات به نسبت خوب بودن. فقط...
بابا لبخند زد... –محدثه تو بگو بقیشو...
مامان به اجبار لبخند زد... آروم گفت: فقط عاشق هم بودن... خونواده هاشون با ازدواجشون مخالف بوده و این دو تا با اجازه خودشون به هم محرم میشن و تو میشه هدیه ی خدا بهشون...
مامان بغض کرد: ما بعد از تصادف دنبال خونواده مامان و بابات هم رفتیم ولی اونا نمیخواستن تو رو داشته باشن...
خیلی بهشون اصرار کردیم، حتی عکستو واسشون فرستادیم که شاید بخوانت ولی نخواستن...
اشک مامان راه گرفت: مامانی غزلم... من و بابا و مادربزرگ عاشق توییم ... پس به هیچی متهممون نکن باشه؟ کنارمون بمون باشه؟ دنبال کسی که نمیخوادت نرو باشه؟
بابا آروم گفت: و هیچ وقت از واقعیت نترس... واقعیت ما هستیم که کنارتیم.
صدای مادربزرگم بلند شد-بیارید نوه ی خوشگلمو دلم ضعف رفت واسه خنده هاش... و بابایی که چشم بلند بالایی گفت و منو توی دستای بزرگ و مهربون مادربزرگ گذاشت.
دوباره انگار همه چی عادی شد، مامان و بابا میرقصیدن و دوستان دست میزن... مثل این همه سال زندگی من که عادی شد...
به 6 سال نرسیدم که مامان و بابام ، واقعی ترین مامان و بابام از پیشم رفتن... من موندم و مادربزرگ...
آهی کشیدم دکمه ی خاموش رو زدم... فکر کردن به این موضوع همیشه واسم قشنگ بود و تلخ... چه حس های متضادی درگیرم کرده بود...
خودم رو به گوشی رسوندم...
-سلام نیما...
-سلام خانوم چطوری؟
چقدر این سبک احوال پرسیشو دوست دارم. لبخند به لبم آورد.
-خوبم جناب سعادتی... تا قبل ساعت 7 میای اینجا؟
و به این فکر کردم که از وقتی دوستام اومده بودن چقدر راحت نیما وارد این خونه میشد.
خندید و گفت: چرا نیام؟ میام. چای داری؟
-بله ... پس حدود 5 منتظرتم...
-باشه.
-خب بای...
-غزل...
گوشی رو دوباره کنار گوشم برگردوندم...-بله؟
-صدای نیما مردد شد: -7 خبریه؟
لبخند ساختگی چقدر خوب بود...- آره... سارا وقت گذاشته واسه دیدنش...
سکوت و صدای آروم نیما-مجبور نیستی بری...
لبخندم عمیق تر شد – میدونم ، خودم میخوام.
باشه ای گفت و دوباره اسمم رو صدا زد. –هوم؟
-کلاسهای پیانوت رو از این به بعد بیا... دوست ندارم نصفه چیزی رو رها کنی.
خندیدم ... –چشم... بای.
-خدا نگهدارت.
گوشی رو گذاشتم... نفسی کشیدم... بابا گفت: واقعین... واقعیت اونان... پس چرا نگم... اصلا چه دلیلی داره این پنهون کاری احمقانه...
مطمئنم حرف بابا تنها نبود، حرفای مانیا و آغوش دیشب... من باید یه قدم واسه نزدیک شدن بیشتر برمیداشتم... سه سال فقط همو دیدن دیگه بس بود.

نسيم شيراز
۱۴ مرداد ۱۳۹۲, ۰۹:۵۷ بعد از ظهر
سلام دوستان... میخوام از دوستان خیلی خوبم...

..طوبی.. (http://www.forum.98ia.com/member127234.html), amisha (http://www.forum.98ia.com/member25027.html), aurora15 (http://www.forum.98ia.com/member171488.html), Behnoush (http://www.forum.98ia.com/member6823.html), binaha (http://www.forum.98ia.com/member194292.html), darya... (http://www.forum.98ia.com/member125905.html), domino (http://www.forum.98ia.com/member24991.html), gandomsa (http://www.forum.98ia.com/member28243.html), ghazaleh-j (http://www.forum.98ia.com/member48082.html), homa41 (http://www.forum.98ia.com/member156327.html), kiana_kia (http://www.forum.98ia.com/member40240.html), maralkvn (http://www.forum.98ia.com/member228158.html), marmara25 (http://www.forum.98ia.com/member26246.html), mehr22 (http://www.forum.98ia.com/member226923.html), mina68 (http://www.forum.98ia.com/member2459.html), msbm (http://www.forum.98ia.com/member226531.html), nacm7114 (http://www.forum.98ia.com/member53156.html), ned67 (http://www.forum.98ia.com/member202570.html), negar*pb (http://www.forum.98ia.com/member208081.html), nina-ss (http://www.forum.98ia.com/member108752.html), nina_323 (http://www.forum.98ia.com/member227175.html), parei (http://www.forum.98ia.com/member195841.html), Ramaan (http://www.forum.98ia.com/member172956.html), sahari* (http://www.forum.98ia.com/member139654.html), sara.R (http://www.forum.98ia.com/member223310.html), silverstar (http://www.forum.98ia.com/member7494.html), soheilam (http://www.forum.98ia.com/member5405.html), souman (http://www.forum.98ia.com/member243143.html), Universe95 (http://www.forum.98ia.com/member24615.html), V!olet (http://www.forum.98ia.com/member198827.html), yasesefid (http://www.forum.98ia.com/member27113.html), ~*نيلوفر آبي*~ (http://www.forum.98ia.com/member227588.html), آمستريدا (http://www.forum.98ia.com/member197308.html), ایلسا (http://www.forum.98ia.com/member237778.html), دل آرا دشت بهشت (http://www.forum.98ia.com/member192719.html), رازگل سرخ (http://www.forum.98ia.com/member199136.html), ساقی 2013 (http://www.forum.98ia.com/member232889.html), سوداا (http://www.forum.98ia.com/member125532.html), نیکان (http://www.forum.98ia.com/member103944.html), هیونگ (http://www.forum.98ia.com/member67464.html), ژیوار (http://www.forum.98ia.com/member219012.html), یگانه (http://www.forum.98ia.com/member21564.html) تشکر کنم که همراهیم کردن...
توضیح: این اسم ها رو از پست 32 صفحه 4 برداشتم تا خدای نکرده اسم دوستی جا نیفتاده باشه... بازم ، بازم ، بازم اگه اسم دوستی جا افتاد من از ته دلم معذرت میخوام... دوستتون دارم... یه تشکر ویژه هم از دوستانی دارم که رمان رو توی امضاشون گذاشتن... ramaan، ghazaleh-j، sahari* من واقعا شرمنده ی محبتتون شدم...:-2-40-:

چقدر هوشِ بعضی سازندگان مواد غذایی قابل تقدیر بود... عاشق این غذاهای آماده ام که نمیذارن از گرسنگی بمیرم. تن ماهی رو با این فکر باز کردم و با نون ساندیچی که از قبل داشتم خوردم...
ساعت نزدیک 5 بود، باید چای دم میکردم، سراغ سماور قدیمی رفتم و روشنش کردم...
دوست نداشتم نیما رو معذب کنم و این دوست نداشتن واسم عجیب بود. واسه همین یه تونیک سفید و قرمز بایه شلوار جین پوشیدم.
موهامو دم اسبی بالای سرم بستم و بدون هیچ آرایشی فقط برق لب زدم و بیرون رفتم. صدای زنگ در حیاط یعنی ساعت 5 شد. اونقدر وقت شناس بود که نیاز به دیدن ساعت نباشه.
بدون برداشتن آیفون در رو باز کردم.
نیما با یه جعبه شیرینی وارد شد.
حدس میزدم چی باشه، رولت خامه ای....
نیشم باز شد... میتونست روحیه خوبی برای ساعت 7 باشه.
نیما سلامی کرد و جعبه شیرینی رو سمتم گرفت. با ذوق دست بردم تا بگیرمش که جعبه رو عقب برد.
لبام آویزون شد و گفتم: خب چرا؟
خندید و گفت: چای آمادست؟
سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم و توی دلم بهش گفتم معتاد !.
جعبه رو سمتم گرفت و گفت: پس بیا بگیر... نوش جونت.
لبخند زدم... چقدر احساساتم متناقض بود... هم دوسش داشتم، هم توی فکرم پر بود از این سوال که واقعا دوسش دارم؟ یا فقط دنبال یه پناهم... پوفی کردم... چشمام رو به جعبه شیرینی دوختم... –خوبی؟
جواب این سوالش خیلی سخت بود....فقط نگاش کردم... توی چشمای طوسیش... از جلو در کنار رفتم.
جعبه شیرینی رو باز کردم و یه دونه رولت خامه ای رو توی دستام گرفتم. میخواستم گاز بزنمش که یه چیزی روی رولت فرود اومد و رفت...
لبام کش اومد... خندیدم... بلند به صورت خامه ای نیما خندیدم... – خب میگفتی بهت میدادم این چه کاری بود...
نیما با انگشتش دور لبش رو تمیز کرد و گفت: مطمئن نبودم به من هم برسه و نیشش باز شد.
چقدر وقتی مثله بچه ها رفتار میکرد باحال میشد ... –کاش همیشه کودک درونت فعال بود.
خندید... -تو اینطوری میخوای؟
من چطوری میخواستم... نگاش کردم و نیما وارد خونه شد.... روی مبل رها شد و گفت: چای با شیرینی میچسبه.
بی حرف وارد آشپزخونه شدم... چایی رو دم کردم و رولت ها رو توی ظرف چیدم... توی لیوان دو تا چایی ریختم و دوباره توی هال برگشتم... نیما سازدهنی منو برداشته بود و وارسیش میکرد...
-ساز زدی؟
لبخند زدم-آره
-چه خوب...
دیگه چیزی نگفت و ساز رو کنارش گذاشت...
چای و رولت رو روی میز گذاشتم و گفتم: میای با هم فیلم ببینیم؟
ابروهاش بالا رفت،- فیلم؟
-آره،
نیما با تردید و نگاهی پر از سوال باشه ای گفت.
فیلمی که یه ساعت پیش نگاه میکردم رو گذاشتم... نیما لبخند زد – این کوچولو تویی؟
نصفه و نیمه خندیدم، نیما با لذت بیشتری یه رولت برداشت و با چشمایی که اشتیاق توش موج میزد به فیلم خیره شد و با هر تیکه ی فیلم کلی سوال پرسید.
منم مجبور بودم کوتاه و آروم جوابش رو بدم.
تا این که رسید به جایی که بابا شروع کرد به توضیح دادن...
لیوان چای توی دست های نیما ثابت شد... ابروهاش رفت توی هم... از نیم رخش نفهمیدم اخم کرده یا جدی شده... نگاش کردم... دقیق شدم توی صورتش...
نیما بی توجه به من به تلویزیون چشم دوخته بود.

نسيم شيراز
۱۵ مرداد ۱۳۹۲, ۰۶:۴۳ قبل از ظهر
این پست طولانی جبران میکنه کم پست بودن امروزم رو؟:-2-38-:
اجازه میدید یه روز پست نذارم؟ راستش نمیخوام الکی بنویسم... یکم احتیاج به فقط فکر کردن دارم... اجازه بدید تا نزدیک سحر قول پس ندم... حالا اگه هم گذاشتم که دیگه :-2-27-: تا اون موقع شما بیاید صفحه ی نقد:-2-41-:
تشکر ویژه: از نینا دوست نازنینم به خاطر ویرایش صفحه اول رمان ممنونم... پست ها داره ویرایش میشه و من چقدر خوشبختم:-2-37-:
نکته مهم: دوستتون دارم... منتظرم بیام ببینم خوشحالم کردید ها:-2-40-:

دلم میخواست از اون جا بلند شم و حالت سخت نیما رو نبینم.
فیلم تموم شد، نیما بی حرکت به تلویزیون خیره شده بود،نگاش کردم، چرا اینجوری میکرد... چرا هیچی نمیگفت... اخماش بیشتر شد بدون اینکه به من نگاه کنه...-خب؟
این خب چه مفهومی داشت، خب به درک... خب چرا زودتر نگفتی، خب حالا چی کار کنیم...
با حس سنگینی نگاه نیما ، حواسمو جمع کردم...
اخم نداشت... یه جوری بود، یه نگاهی... ترحم! بیشتر دقیق شدم،عمیق نگاه میکرد ولی ترحم نبود.
صداش دوباره دراومد...-الان انتظار داری بزنم زیر میز که چرا به من نگفتی؟
سکوت کرد... گیج شده بودم...
لبخند زد – یا فکر میکردی اینجوری از دستم راحت میشی؟
ابروهام مثل تمام وقتایی که یه چیزی این وسط عجیب بود بالا پریدن.
نیما لیوان چاییش رو سمتم گرفت، نگاهش شیطون شد – میدونی چیه؟ خوبی این فیلم دیدن بچگیات بود... و با یه لبخند که یه عالمه خجالت توش بود گفت: الانم اینقد قشنگ میرقصی؟
و سریع دستشو بالا برد و ادای رقص توی فیلم رو در آورد...
خندیدم، الکی و از روی پرت کردن حواسم از تمام فکرهای مزخرفم....خندیدم با صدای بلند و ریز... به قول نیما کشمشی خندیدم...
دستم رو روی لیوان چایی گذاشتم تا بگیرمش، ولی رهاش نکرد، چشامو دوختم به نگاه نیما که حالا جدی بود... این مرد با تغییر حالت یه دفعه ایش منو دیوونه میکرد مطمئن بودم.
-غزل دوست داشتن الکی پیش نمیاد، الکی 3 سال نگهم نمیداره... الکی وجودمو پر نمیکنه که حالا با یه فیلم ، با یه چیزی که به من مربوط نیست به هم بخوره...
نفسش رو با آه بیرون داد-میتونی بفهمی که چقدر دوستت دارم؟
لبخند زد: کمرنگ باشه.
چشمام بدون اراده ریز شد و مبهوت نگاش کردم... لبخندش پررنگ شد – چایی رو میگم.
لبخندمو جمع کردم ... لیوان رو گرفتم و راهیِ آشپزخونه شدم.... دلم به شدت تنگ بود... دلیلش رو نمیدونستم... دلم گرفته بود.
نگام به ساعت کنار یخچال افتاد و با دیدن 6 یه دلشوره ی بد افتاد توی وجودم... یه ساعت مونده بود به دیدن رقیبم... حالا دیگه اسمش رقیب بود... من جفت پا وسط احساسش نبودم...
شیر سماور رو بستم و این فکر توی ذهنم پیچید که اگه واقعا نیما رو دوست داشته باشه از خودم میگذرم...
همیشه از دعوا کردن برای داشتن یه مرد بدم میومد... حالا دنبال در به در کردن رقیب بودم.
-میدونستم
صدای نیما از پشت سرم حسابی منو ترسوند ، باعث شد مقداری از چایی روی دستم بریزه... با احساسِ سوختنِ دستم لیوان رو سریع روی میز غذا خوری کوبیدم... محتویات چایی بیرون پاشید... دستم رو توی دهنم گرفتم و چشامو بستم.
بدجور میسوخت.
نیما هول شد... با دو سمتم اومد و دستم رو از دهنم کشید بیرون و نگاش کرد... شیر آب سرد رو باز کرد و آروم دستم رو به جریان آب سپرد... قرمز شدن کنار انگشت اشارم رو به وضوح می دیدم... آب سرد حس بهتری به من داده بود ولی لب و لوچم بدجور آویزون شد. نیما دستم رو رها کرد و از آشپزخونه بیرون زد.
زمان زیادی نگذشت که نیما خمیر دندون به دست کنارم ایستاد.
شیر آب رو بست و خمیر دندون رو با دقت روی قرمزی های دستم گذاشت...
دلم میخواست اون لحظه از سوزشش جیغ بزنم و گریه کنم ولی معمولا واکنشم نسبت به درد در همین حدِ چشم بستن بود.
نیما خندید و گفت: خب دیگه خودتو لوس نکن چیزی نیست.
طلبکار گفتم: چیزی نیست؟ پشت سرم یهو ظاهر میشی اون وقت میگی چیزی نیست؟
نیما خندید...
لبخند زدم و به لیوان نیمه از چایی نیما خیره شدم... –تا میرم لباس میپوشم تو یکی دیگه واسه خودت بریز بخور... تا یه جایی منو میرسونی؟
نیما سری تکون داد و لیوان رو برداشت.
هنوز از در آشپزخونه بیرون نرفته بودم که میدونستم گفتنش توی ذهنم جون گرفت... نیما چیو میدونست...
با شک روی پاشنه چرخیدم و به نیمرخ نیما خیره شدم – چیو میدونستی؟
نیما شوکه نشد، نترسید .آروم گفت: جریانی که توی فیلم دیدم... قبلاً تحقیقامو کرده بودم...
گیج تر شدم... آهانی گفتم و از آشپزخونه بیرون زدم... ولی توی دلم ولوله بود ، نیما از کی تحقیق کرده بود. مطمئن بودم که کسی از حال و روز من خبر نداره... یهو یه اسم توی ذهنم جرقه زد: «مانیا»

نسيم شيراز
۱۶ مرداد ۱۳۹۲, ۰۲:۴۹ قبل از ظهر
سلام دوستانم :) من اومدم... بازم بعد سحر پست داریم... راستی روز خبرنگار نزدیکه نمیخواید به من تبریک بگید :-2-15-::-2-27-: بچه ها ترانه ای که پایین نوشتم رو حتما گوش کنید... فوق العادست:-2-40-:

حسابی این موضوع فکرم رو درگیر کرده بود... ولی نباید بهش فکر میکردم... روسری طوسی رنگمو سرم کردم و با یه تیپ خیلی رسمی از اتاق بیرون اومدم... نه دوست داشتم و نه حوصله آرایش زیاد داشتم... همین که احساس کنم با توی خونم یکم متفاوتم واسم کافی بود...پامو توی کفش پاشنه تخت طوسیم گذاشتم و مانتو و کیف سورمه ایم رو برای آخرین جلوی آینه قدی توی هال بررسی کردم... رنگ لباسام شاد نبود، خیلی خاص نبود ، ساده بود ولی دوسش داشتم
نیما روی مبل نشسته بود، متفکر و جدی...
-من آمادم...
نیما تکونی خورد و لیوانش رو روی میز گذاشت.. از جاش بلند شد، جیب شلوار جینش رو چک کرد و سوییچش رو از روی میز برداشت.-بریم.
در خونه و حیاط رو با احتیاط قفل کردم. سوار ماشین شدم و غر زدم: گرمه...
نیما شیشه های ماشین رو که تازه داشت میکشید بالا برد و کولر رو روشن کرد...- خب رنگ تیره پوشیدی بیشتر گرمت میشه...
-شب لباسی که رنگش تیره باشه بهتر جواب میده...
نیما با خنده سرش رو جلو آورد و از شیشه جلوی ماشین نگاهی به آسمون انداخت و گفت: آسمون خوبی باش زود تاریک شو.
توجهی به شوخ طبعی نیما که اصلا واسم خنده دار نبود نکردم.
نیما دنده رو از 2 به 3 برد و به پشتی صندلی تکیه زد.
-غزل واقعا مجبور نیستی با سارا روبرو بشی...
شونه بالا انداختم: نمیخوام فکر کنه ترسیدم...
-به خاطر همین میخوای ببینیش؟
خب معلوم بود که فقط واسه اثبات خودم نمیرفتم... لبخندی زدم و گفتم: توی موضوع تو و سارا هیچ وقت دخالت نمیکنم ولی از خودم دفاع میکنم.
دنده رو روی 4 برد – ولی سارا اصلا آدم منطقی نیست.
صدای ضبط رو بالا بردم و با صدای بلند تری گفتم: هر چه بادا باد... فعلا از فضا لذت ببر.
نیما خندید... با یه آهنگ دلنشین از حامی مسیر رو ادامه دادیم... ترانه ی «فقط نگاه میکنم» رو سعی کردم با ملودی قشنگش زیر لب زمزمه کنم...
وقتی ستاره میشکفه تو دست سرخ پنجره ، وقتی شب از حادثه ی بارون و بوسه میگذره
وقتی سکوت سایه ها آینه به آینه میشکنه ، وقتی که خورشید میره ودریا رو آتیش میزنه
فقط نگاه میکنم ، فقط نگاه میکنم ،
به یاد تو شبو پر از اندوه ماه میکنم
فقط نگاه میکنم ، فقط نگاه میکنم
وقتی سحر پر میشه از ناز نگاه نسترن ، وقتی تو جشن گم شدن پرستوها پر میکشن
انگار دوباره لحظه ها آبی ورویایی میشن ، دوباره تو دل دله شب قصه شروع میشه و من
فقط نگاه میکنم ، فقط نگاه میکنم ، به یاد تو شبو پر از اندوه ماه میکنم
فقط نگاه میکنم ، فقط نگاه میکنم
به من ترانه ای بده ، از صبح پرواز و نیاز
از اشک و شبنم و نسیم ، دنیای تازه ای بساز
به من دوباره پل بزن ، معجزه ی رنگین کمون
که من بدون تو به شب ،به سایه ها،به آسمون
فقط نگاه میکنم ، فقط نگاه میکنم
به یاد تو شبو پر از اندوه ماه میکنم
فقط نگاه میکنم ، فقط نگاه میکنم
به نیما خیره شدم... لبخندش پررنگ شد... صدات فوق العادست دختر...
خندیم، نیما هیچ وقت از یه حس موسیقی الکی تعریف نمیکرد...- ممنون.
-دوباره بذارمش با هم بخونیم؟
-اووووووم باشه... به شرط این که دوباره ازم تعریف کنی...
نیما دنده رو روی 3 برگردوند... باشه... دوباره بیارش...
آهنگ رو برگردوندم... دوباره خوندیم... من آروم زمزمه کردم... اصلا نمیخواستم صدای زیبای نیما رو از دست بدم.

نسيم شيراز
۱۶ مرداد ۱۳۹۲, ۰۴:۰۴ قبل از ظهر
بچه ها... من اول هر پست زیاد حرف میزنم؟ اگه زیاده به من بگید باشه؟
یه تشکر ویژه از مارال عزیزم که لینک رمانم رو توی امضاش گذاشته...
من شرمندتونم...
یه تشکر هم از ramaan که چند تا اشکال تایپی پست قبلیم رو گوشزد کرد... ممنونم.
و یه خواهش... همین الان 3 تا مهمون قدم رو پیجم گذاشتن:-2-27-: دارن رمان رو میخونن... واقعا دوست دارم عضو سایت شید و اسماتون رو ببینم... :-2-41-::-2-40-:
یکم هم سرخورده شدم... بعضی از بچه ها 8 خط 8 خط تشکر دارن :-2-42-:واسه من داره روز به روز آّب میره تشکر و + ها...
خب منم حسودیم میشه:-2-15-::-2-39-:
من انگیزه میخوام:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-40-:
کنار پارک ترمز زد. نگاهی به ورودی پارک انداخت و گفت: من توی استودیو منتظرت می مونم. لبخند زدم، نگرانی از چهرش میبارید... –تو به کارات برس... من میدونم چی کار دارم میکنم. در واقع این امیدواری بود که به نیما دادم... اصلا نمیدونستم چی کار دارم میکنم. نیما لبخند مضطربی تحویلم داد... چقدر خوب بود که نیما هم با لبخند احساساتش رو نشون میداد، البته به غیر از وقت هایی که جدی میشد! از ماشین پیاده شدم... و بدون این که نگاه دوباره ای به نیما بندازم وارد پارک شدم. صدای اس ام اس گوشیم بلند شد... –فردا ساعت 11 سالن قبلی تمرین. نفسی کشیدم و بدون جواب دادن به پیامش توی دلم باشه ای تحویلش دادم. دوباره صدای پیامک گوشیم بلند شد- سمت چپت کنار استخر نشستم... سارا چه خوب که اسمش رو پایان هر پیامش می نوشت ... چون اصلا دلم نمیخواست شمارش رو ذخیره کنم. بدون اینکه به سمت چپ نگاه کنم مسیرم رو به همون ور تغییر دادم. یه لحظه قدم هام سست شد، اصلا واسه چی پیشش میرفتم. یه چیزی توی وجودم داد زد که برگردم... زهرماری به داد وجودم گفتم و قدم هامو بلندتر ولی با همون رخوت برداشتم. کنار استخر یه نیمکت بود و یه دختر.... دیگه گشتن نداشت... جلو رفتم و سلام کردم. از این همه ادبم شگفت زده شدم. از جاش بلند نشد... فقط سلام کرد و به آب هویج کنارش اشاره کرد و گفت: نمیدونستم چی دوست داری آب هویج گرفتم. لبخند ساختگی زدم و کنارش نشستم... کنار کنارش که نه... نمیخواستم بهش نزدیک شم... فاصله ام رو حفظ کردم. پوز خند زد، بدون حالت نگاش کردم... نمیخواستم از نگاه مضطربم خودش رو پیروز بدونه. سارا چرعه ای از آب هویجش رو نوشید... رژ براق گلبهی روی لبش بدجور توی چشم میومد... روسری و شلوارش مشکی بودن ولی بقیه ی لباساش رو ست یشمی کرده بود... رنگ رژش اصلا همخونی با لباساش نداشت ولی قشنگ بود ... اینقدر قشنگ که دلم میخواست مدلش رو بپرسم. لبم رو گاز گرفتم که این حس کنجکاویمو فروکش کنم. -مطمئنم میدونی که چرا خواستم با هم صحبت کنیم... خودمو زدم به اون راه –راستش نه... توی تمرین ها احساس کردم مشکل داری ... وقتی پیام زدی فهمیدم نیاز به همفکری داری... سارا بدون این که نگاهم کنه... سرش رو پایین گرفت... لیوان آبمیوه رو نزدیک لبش برد، نیشخند روی لبش اومد، ولی حرفی نزد. لبم رو با زبونم تر کردم و گفتم: مشکلت چیه سارا جان؟ «جان» رو عمدا گفتم که متوجه توی رو در واسی بذارمش... سارا لیوان رو روی نیمکت با ضرب کوچکی گذاشت.... نگاهش رو به نگاهم دوخت... چشمای روشن عسلیش بدجور زیر اون موج اشک توی چشماش خونمایی کرد... خواستم محکم باشه، فرو نریزم ولی دیدن اون هجم اشک باعث شد حس کنم که دیگه صاف نشستم و یکم قوز کردم... -مشکل من تویی.

نسيم شيراز
۱۶ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۴۸ بعد از ظهر
من امروز صبح حسابی ذوق زده شدم... امروز واقعا از سردرد نمیتونستم بنویسم ولی با دیدن اسم رمانم توی رمان های پیشنهاد شده اینقدر ذوق کردم که به خودم قول دادم امشب حتما بنویسم... از شبنم عزیز و تیم معرفی کتاب به خاطر قابل دونستن رمان واسه معرفی ممنونم...
واقعا امیدوارم دوستان جدید همراه دوستان قدیمیم همراهیم کنن و از خوندن این رمان پشیمون نشن و من هم ثابت کنم نظر تیم معرفی کتاب درست بوده...:-2-41-:
من ممنونم خیلی زیاد ممنونم از همتون... :-2-41-:

میشه خواهش کنم بیاید نقد؟ میشه بخوام تشکر و مثبت من رو بدید؟:-2-15-:
میتونم اعلام کنم که دوستتون دارم؟:-2-40-:
راستی سلـــــــــــــــــــــــ ــــــــــــام:-2-25-:

شوکه شدم... با این که میدونستم باید منتظر خیلی چیزا باشم ولی از این نگاه، از این نوع ابراز حرف دلش شوکه شدم... یه چیزی ته گلوم سوخت... آب دهنم رو سخت قورت دادم... دوباره خواستم آب دهنم رو قورت بدم که احساس خشکی دهنم بدجور گلوم رو سوزوند...
نگاهمو از نگاه پر نفرت سارا گرفتم... به روبرو خیره شدم... با تعجب دیدم که گوشه ی روسریم رو توی دستم حسابی پیچوندم... پوزخند سارا رو حس کردم... بی رمق گفتم: ما حتی درست حسابی همو نمیشناسیم... چجوری اینو میگی؟
سارا عصبی و هستیریک خندید... احساس کردم دندونای ردیف و سفیدش رو روی هم فشار میده... صداش با حرص توی گوشم پیچید: آره خب، تو منو نمیشناسی... احتیاجی نداشتی بشناسی ولی من تو رو خوب میشناسم... کسی که یهو پرید وسط زندگیم.
ابروهام بالا پرید، نه از تعجب، از این که سارا هم فکر میکرد جفت پا پریدم وسط زندگیش... دیگه ترس بس بود، مسخره بازی و تته پته کردن هم کافی بود... نفسمو با صدا بیرون دادم-من کجای زندگی توام؟ هان؟
سارا از تغییر لحن حرف زدم نیشخند زدم... به وضوح تغییر حالتش رو دیدم...-من دوسش دارم، من سال هاست که اونو حق مسلم خودم میدونم... خودش باعثش شد، خودش واسم نجواهای عاشقانه کرد، خودش به من نزدیک شد، خودش به من گفت خانمم ... حالا شدم واسش خانم... حالا دیگه حرف نمیزنه... حالا فقط به من ترحم میکنه و دلیل گرفتن نیما از من تویی.
پوفی کشید و با عصبانیت بیشتری گفت: پاتو از زندگی من بکش بیرون...
مکث کرد و دوباره ادامه داد-نیومدم نیما رو ازت گدایی کنم... اون مال منه، فقط مال من... خودتو بکش کنار تا مزده به سرم...
حررف زدن با سارا فایده نداشت... دم عمیقی گرفتم و گفتم: نه من میتونم واسش تعیین تکلیف کنم نه تو... همینطور که اون نمیتونه واسه احساس ما تعیین تکلیف کنه.
مطمئن گفتم: به اجبار وارد زندگیش نشدم که حالا با حرف تو برم... هر وقت خواستم ، هر وقت نیما خواست تمومش میکنیم قصمون رو.
سارا با نفرت از جاش بلند شد... بلند شدم، یه سر و گردن از من بلند تر بود، یه ذره مونده بود اعتماد به نفسم رو زیر نگاه پر از تحقیر سارا از دست بدم... دستام رو مشت کردم تا توی صورت ظریفش فرود نیاد.
عادت به تخمل حرف زور نداشتم... تا اونجاشم خیلی خانمی کرده بودم.
-غزل کارت تموم نشد؟
رنگ نگاه سارا با شنیدن صدای نیما تغییر کرد... برنگشتم پشت سرم رو نگاه کنم... به سارا خیره شده بودم.... به سارایی که چهرش به شدت قابل ترحم شد، اشک دوباره چشمای روشنش رو پوشوند و هق هقی که بلند شد... –غزل جان...
نیما داشت کار رو بدتر میکرد، داشت سارا رو بیشتر ناراحت میکرد... واسه این که ادامه نده روی پاشنه چرخیدم و به صورت نگران نیما خیره شدم.
صدای سارا بلند شد-با خودت بادیگارد آوردی؟
چقر فکرش خراب بود... باید چی میگفتم... به جای حرف زدن یه قدم سمت نیما رفتم... صدای قدم های سارا رو شنیدم... به من نزدیک شد، فکر میکردم الان مثل توی فیلم ها با یه چیزی میزنه توی سرمو و بیهوش میشم... قدمش کنار گوشم ایستاد نگاش نکردم، فقط چشام رو بستم

نسيم شيراز
۱۶ مرداد ۱۳۹۲, ۱۱:۴۰ بعد از ظهر
نوشتنم میاد... بازم پست داریم... امتیاز میخووووام... مثبت میخوام ... نقد هم میخوام:-2-27-:

صدای قدم ها از کنارم دور شد، «قهر کرد»...این فکر توی سرم جون گرفت... چشمامو باز کردم... نه قهر نکرده بود... روبروی نیما ایستاده بود، سینه به سینش... توی ذهنم التماس میکردم« نیما نفس نکش، نذار گرمای نفست توی صورتش پخش شه» چقدر خودخواه شده بودم... گیج به سارا و نیما که چشم به چشم هم دوخته بودن نگاه کردم... نیما بعد یه مکث طولانی سرش رو برگردوند و نفسش رو بیرون فوت کرد... لبخند روی لبم اومد... نفسش رو توی صورت سارا نپاشید... دلم میخواست بغلش کنم، میخواستم بهش بگم که بهش افتخار میکنم... ولی چشم به هم زنی سارا فکر منو عملی کرد... توی بغل نیما جا خوش کرد... دستای نیما کنارش آویزون بود، شوکه نشد و این شوکه نشدن نیما خیلی منو ترسوند... لرزیدم... مگه چند بار سارا اینجوری توی بغلش رفته بود که نیما عکس العملی نشون نداد، یعنی چقدر با هم راحت بودن؟ از این فکر لرزیدم.
چند ثانیه کوتاه گذشت... نیما سارا رو از خودش جدا کرد، جلو چشمم توی چشمای سارا عمیق خیره شد،یه حسی توی وجودم تازه بیدار شده بود... نباید درگیرش می شدم... من از جسادت متنفر بودم،سعی کردم حرکات نیما رو بی برداشت نگاه کنم. نیما سری تکون داد و بازوهای ظریف سارا رو توی دستش فشرد، -چرا با من اینکارو میکنی؟ تو واسم قابل احترامی، تو مثل یه دوست قدیمی هستی که دلم میخواست همراهیش کنم تا مشکلش حل شه... چرا نمیذاری زندگی کنم؟ چرا زندگیتو نمیکنی؟ اگه اونقدری که میگی دوسم داری بذار از این به بعد به خودم فکر کنم...
حرفای نیما رو میشنیدم ولی نمیشنیدم... چشمم به بازوی سارا خیره مونده بود... دستای نیما... بازوی سارا... دستای نیما... بازوی سارا ... توی سرم اونقدر این جمله ها چرخید که احساس ضعف بهم دست داد... ولی جلو چشم اون دو تا...نه .. سعی کردم صاف واستم... سعی کردم حس بدی که توی وجودم بیدار شده بود رو کنار بزنم.
صدای سارا باعث شد تکون بدی بخورم... دست چپشو سمت من گرفت و داد زد-این لاغر مردنی چی داره که منو نمیخوای؟ هان؟
ابرو های هلالیم پرید بالا... ولی لبمو گزیدم تا حرفی نزنم.
نیما بازوی سارا رو رها کرد، آهی کشیدم... به چشمای طوسی نیما خیره شدم... نگاه نیما تغییر کرد، دیگه عصبانی و پر از ترحم نبود، لبخند روی لبش اومد... آروم گفت: معصومیتش... خوش ذات بودنش... چهرش منو محو میکنه...
نگاهشو ازم گرفت و به سارا خیره شد و گفت: این یعنی عشق... تو نمیتونی بفهمی عشق چیه... خودخواه بودنت نمیذاره عاشق باشی...
دیگه موندنم جایز نبود، قلبم تالاپ تولوپ میکرد، دلم هوری ریخته بود پایین... ته دلم مالش میرفت از یه حسی که توی قلبم پیچیده بود، واسه یه لحظه دست نیما رو روی بازوی سارا فراموش کردم.. از کنارشون رد شدم ، بی اختیار دستمو مشت کردم و روی قلبم فشردم...و به این فکر کردم که نیما این همه حسن رو برای تعریف از من از کجا آورده بود...
لبخند کمرنگی روی لبم اومد... دختر بودم، نمیتونستم حس دلنشین دوست داشته شدن رو به همین راحتی فراموش کنم... صدای نیما دوباره بلند شد: سارا دست از سر زندگیم بردار... کارم اشتباه بود، متاسفم که واست دلسوزی کردم...
نیما دنبالم اومد، با من هم قدم شد... صدای فریاد سارا توی خلوتی پارک پیچید: هی آدم دلسوز، من ترحم نمیخواستم... صداش شبیه جیغ شد، « تا میتونی از معصومیت غزل لذت ببر»
نفس عمیقی کشیدم و سرعت قدم هام رو بیشتر کردم... باد نیمه خنک روزهای آخر شهریور روی بینی و گونم نشست... اطراف پارک رو با دو تا حس متفاوت نگاه میکردم... یه لحظه درخت های چنار دو طرفم قشنگ به نظر میرسید و یه لحظه از دیدن خلوتی پارک قلبم میگرفت...
دو تا حس درگیرم کرده بود... نیما از دوست داشتن من پیش سارا گفته بود، نیما بی رو در واسی به سارا نزدیک شده بود... نیمای محتاط و پاک من توی برخورد با سارا اونقدی هم پرهیز کار نبود...
سرم و تکون دادم و کیفمو روی دوشم جا به جا کردم... با تنه خوردن از یک عابر پیاده تازه متوجه شدم کل پارک رو تا در خروجی با نیما هم قدم بودم... سعی کردم افکارم رو پس بزنم ولی من دلگیر بود... از احساسی که درگیرش بودم و نمیفهمیدمش دلگیر بودم.
نیما کنار ماشینش ایستاد... دلم آرامش ماشینش رو میخواست... بوی عطر سردی که توی ماشینش مدهوشم میکرد... ولی با این حسم مقابله کردم، کنار خیابون ایستادم و در مقابل بهت نیما تاکسی دربستی گرفتم... نیما صدام کرد، نگاش نکردم... آدرس خونه رو دادم... از بازوی سارا متنفر بودم.
... اشک روی گونم راه گرفت... چه خوب که راننده آژانس بد اخم و جدی بود... راحت بودم... انگار تنها بودم... گریم شدت گرفت... سارا درست مثل من بی هوا توی آغوش نیما جا گرفته بود...
تنها فرقش دستای نیما بود، اینجا آویزون کنارش و اونجا دور کمر من حلقه شده بود...
دلم بیشتر گرفت، شدت راه گرفتن اشکم بیشتر شد... سارا فهمیده بود آغوش نیما امنه... لعنتی، لعنتی، لعنتی
یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۱۷ مرداد ۱۳۹۲, ۱۲:۴۲ قبل از ظهر
بازم پست داریم... دختر به این خوبی تا حالا دیده بودید:mrgreen::-2-27-:

از این که توی اون شرایط به امن بودن آغوش نیما فکر میکردم عصبانی شدم... حالم بد شد...
دلم گرفت... گوشیمو از جیبم بیرون کشیدم و شماره ی مانیا رو گرفتم...
با بوق اول جواب داد... اون ور خط سکوت بود، پس سالن نبود...
صداش خفه و خش دار بود... کجایی؟
-سلامت کو؟
نفسی کشیدم... مانیا کجایی؟
-خونه.
سرمو تکون دادم... هیچ تصویری از خونش نمیدونستم... به جاش میدون ولیعصر توی ذهنم جون گرفت... میدونستم مانیا حضور منو دوست نداره... نالیدم :بیا خونم.
-نمیتونم، سر دردم... میگرنم شروع شده...
صدام داشت کنترل آروم بودنشو از دست میداد، سعی کردم آروم باشم با حرص گفتم: مانیا بیا.
صدای بیخیال مانیا روی اعصابم بود-عصر میام.
با نا امیدی گفتم: آدرس بده من بیام.
مانیا سکوت کرد... حرفی نزد... بازم تحقیر شدم... هیچ وقت از مانیا آدرس خونش رو نخواسته بودم... هیچ وقت... این اولین بار بود... اعصابم به هم ریخته بود...
صدام اوج گرفت – به جهنم... تو هم مثل بقیه فقط یه عوضی هستی...
نگاه متعجب راننده ی جدی رو از آینه احساس کردم... توی صندلی کنار شیشه خودم رو مچاله کردم که نبیندم... دلم تنهایی میخواست... قطع کردم.
چند لحظه بعد صدای اس ام اس گوشیم بلند شد، اسم مانیا عصبانیم کرد.... خواستم گوشیمو توی جیبم پرت کنم که اسم ولیعصر چشامو 4 تا کرد... یعنی بعد این همه سال آدرس خونشو فرستاده بود؟!!!!
با تردید مسیج رو خوندم... آدرس بود... ته دلم یه جمله دوباره روشن شد... دوست داشته شدن.
آدرس جدید رو به راننده دادم. عینک روی چشاش رو جا به جا کرد و پوفی نفسش رو بیرون داد و به راهش ادامه داد.
خیلی تا میدون ولیعصر فاصله نبود، توی 15 دقیقه رسیدم و خیلی زود کوچه ناصر رو هم پیدا کردم...
از ماشین پیاده شدم و شماره کوچه ها رو با چشام دنبال کردم تا اول کوچه رسیدم...
چشمم دنبال یه خونه کوچیک و قدیمی بود، دروغ چرا، از محله ای که میدیدم هم تعجب کرده بودم... غصم یادم رفته بود، حالا کنجکاوی و فضولی به احساسات دیگم غلبه کرده بود.
دیدن پلاک 32 باعث شد نگااهم روی ساختمون دوطبقه سفید سنگ کاری شده خیره بمونه...
توی دلم زمزمه کردم... حتما مانیا شوخی کرده... این خونه زیادی بزرگ و شیک بود.
مانیا پولدار نبود، این تصویری بود که همیشه از مانیا داشتم.
به جای فشردن زنگ آیفون تصویری، موبایلم رو در آوردم و شماره ی مانیا رو گرفتم...
شک داشتم به حرفاش... منتظر بودم مانیا بخنده و مسخرم کنه و یه آدرس دیگه بده...
مانیا گوشی رو جواب داد –رسیدی؟ بیا بالا. و تیک... در بزرگ سفید و طوسی رنگ حیاط باز شد.
گوشی رو از کنار گوشم پایین کشیدم و مردد قدم برداشتم.
احساس کردم این مانیا رو نمیشناسم.

نسيم شيراز
۱۷ مرداد ۱۳۹۲, ۰۲:۰۲ قبل از ظهر
با پرداختن به زندگی مانیا موافقید؟ بچه ها فکر میکردید مانیا وضع مالی خوبی داشته باشه؟ میاید نقد بگید؟ واسه خوندن پست بعدی فردا بیاید... شاید بازم پست بذارم ولی چون مطمئن نیستم قول نمیدم... فردا شب چطوره؟ :-2-40-::-2-27-:

در رو هول دادم، انگار عجیب ترین خونه ی زندگیم رو دیده بودم... دلم شور میزد... وارد شدم و در رو بستم. نتونستم قدم دیگه بردارم... به حیاط بزرگ و پر از گل و درخت خیره شدم و پله ها و ایوون سنگی بزرگی که روبروم بود.... مردمک چشمم گوشه حیاط توی حرکت بود، دنبال یه اتاقک میگشتم که مانیا با توپش بیاد بیرون و بگه بابام سرایدار اینجاست.
به جاش یه خانم از پشت ساختمون جلو اومد و گفت: سلام... خانم منتظرتونن.
ابروهام پرید بالا...نه مصنوعی نه ساختگی واقعا چشام گرد شده بود... اگه اینجا خونه زندگیه مانیا بود چه مرضی داشت این همه سال پنهونش کنه.
همراه خانم که کت و دامن پوشیده و مرتبی به تن داشت به پشت ساختمون رسیدم...
یه زمین چمن خیلی کوچیک بود... یه تور تنیس وسط اون نصب شده بود... یه دروازه کوچیک که معلوم بود برای گل کوچکه گوشه ی حیاط بود. توپ مانیا هم توی دروازه بود... گل زده بود... دلم پیج رفت... احساس کردم دهنم تلخ شد... اینها یعنی دوباره استرس گرفته بودم.
-سلام چی شده؟
با صدای مانیا خیلی سریع برگشتم تا پله های ورودی که پشت ساختمون بود رو ببینم... پله ها باریک بود و مارپیچ... خیره شدم به مانیا...
که وسط پله ها به نرده های سفید تکیه زده بود...
نگاه ناباورمو به مانیا دوختم... شلوارک کتان با جیب های بزرگ و تیشرت سبز چسبش باعث شد نفسم رو با خیال راحت بیرون بفرستم.
اگه سبک لباس پوشیدنش هم تغییر میکرد دیگه شک میکردم که واقعا خودش باشه... لبخند محوی روی لبش بود.
از همون جا پاشو از نرده ها بالا برد و سمت من گذاشت و پرید پایین. پرید از این ارتفاع ها برای مانیا کاری نداشت.
لبخند زدم.
صدای خش دار مانیا بلند شد-چه مرگت بود زهره ترکم کردی.
-خونه ی قشنگی دارید.
نگاه بی تفاوتی به خونه انداخت و گفت: همین؟
توی چشماش زوم شدم قدمی برداشتم و بغلش کردم... اینقدر هول هولکی بود که شوکه شد... یه قدم عقب رفت تا تعادلشو حفظ کنه...-چته تو؟
نالیدم: من با نیما چی کار کنم؟
مانیا کمرمو نوازش کرد: آروم باش. بیا بریم اتاق من تا حرف بزنیم.
ازش جدا شدم... نگاهی به ساختمون انداختم-عیب نداره بیام؟
مانیا لبخند زد... چشاشو باریک کرد و گفت: چه حرفیه... بیا بریم.
دستمو کشید و هم قدم پله ها رو بالا رفتیم.
کفشامو جلو در بیرون آوردم... وارد شدم و به مانیا که با همون دنپایی وارد شد خیره شدم.
مانیا لبخندی زد و دستمو کشید... اینقدر تند و سریع که من فقط یه سالن بزرگ با مبلای سلطنتی دیدم... فرصت دیدن خونه رو ازم گرفت... ابروهام توی هم رفت و خسیسی تحویلش دادم.

یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۱۸ مرداد ۱۳۹۲, ۰۴:۵۷ قبل از ظهر
دوستان منو به خاطر بدقولیم ببخشید... جناب همسر هوای بیرون رفتن با دوستاشون داشتن منم که فداکار:-2-27-: رفتم باهاش دیگه:mrgreen:
راستی عیدتون مبارک... شاد باشید باشه؟
یه تشکر خوشگل از ارغوان عزیز به خاطر این که لینک رمانم رو توی امضاش گذاشته...
من ممنون و سپاسگزارم...
یه سوالم دارم.... بیاید نقد جواب بدید لطفا... چقدر مانیای الان با اونی که در بارش فکر کردید و توی ذهنتون ساختید یکیه یا فرق داره؟ لطفا توضیح بدید که دوست دارید این مانیا رو هم یا نه؟:-2-41-: خودم که هنوز دوسش دارم:-2-14-:
تشکر امتیاز و نقد میخوام... دوستتون دارم:-2-40-:

از پله های وسط سالن بالا رفتیم... من دلم میخواست بازم نگاه کنم، دوست داشتم مانیا رو از این زاویه هم بشناسم... مانیا کنارم بود، دستمو گرفته بود ولی واسه یه لحظه حس کردم چقدر دورم ازش.
طبقه بالا چند تا اتاق رو پشت سر گذاشتیم تا بالاخره مانیا رضایت داد دستمو رها کرد و با اشاره سر تعارف کرد وارد اتاق شم.
وارد شدم و واسه یه لحظه نفسم رو حبس کردم.
بوی تلخ سیگار توی اتاق پیچیده بود و پنجره ای که باز بود... مطمئنا این وسط یه چیزی اشتباه بود... نگاهمو از پنجره گرفتم و خواستم دلیل بوی سیگار رو بپرسم که چشمم به سادگی بیش از حد اتاق افتاد...
یه لحظه دلم قرص شد که اشتباه نکردم و این دختر که پشت سرم ایستاده واقعا خود مانیاس.
یه تخت کوتاه با ملافه و پتوی نامرتب... یه بالش که کنار نت بوک روی زمین پخش بود. یه صندلی پلاستیکی مشکی رنگ ... و میز آرایشی که فقط از عطر و اودکلن پر شده بود.
نگاهم به چند مدال و کاپ روی تخته تزئینی روی دیوار افتاد و بعدش روی چشمای مانیا ثابت شد... یهو هول شدم... فهمیدم یه دور کامل خونه رو چرخیدم و وارسی کردم و حالا مانیا با اخم به من خیره شده...
با عجله خندیدم ... مانیا نوع طبیعی کردن من رو خوب میدونست .. نیشش باز شد و قهقهه زد.
با دستش به تخت اشاره کرد و گفت: بشین اونجا نرم تره...
بی فکر گفتم: چه تفاوتی داره خونتون با این اتاق.
مانیا نگاهی گذرا به اتاقش کرد و گفت: آره خب... تفاوتش اینه که خونه مال مامان باباست و سهمم ازش فقط همین اتاقه... پس نمیتونم کل خونه رو طبق سلیقم بچینم.
خندیدم-خوبه که طبق سلیقه تو نبوده.
نیشخند زد و گفت : خب حالا تعریف کن ببینم چی شده... به استیل نشستن مانیا خیره شدم... کلا نمیتونست مثل آدم بشینه... روی همون صندلی پلاستیکی هم انگار ولو شده بود و دست به سینه نشسته بود... سرش رو کمی متمایل به چپ کرد و گفت: نمیخوای بی خیال شی؟
دستپاچه گفتم: ها؟چی شم؟
مانیا پنچه هر دو پاشو روی زمین زد و گفت : هیچی.
یاد بوی تلخ سیگار که الان خیلی احساسش نمیکردم افتادم.
- سیگار، تو میکشی؟
حتی سعی نکردم جمله بندی سوالم رو درست کنم.
مانیا فوتی کرد و دستش رو به صورتش کشید... میدونستم دروغ نمیگه... از رفتارش میفهمیدم داره با دروغ گفتن مبارزه میکنه...
بدون اینکه اجازه جواب بهش بدم آخی کشیدم-پس میکشی.
توی چشمام خیره شد و گفت : بیخیال.
نگران نگاش کردم و دومین سوال هول هولکیم رو پرسیدم... تو ... تو ... معتادی؟
با تعجب نگاه کرد... پاهاش از ضرب گرفتن دست کشیدن و یهو رگباری خندید-تو چی فکر کردی در بارم؟
جدی منتظر موندم تا خندش تموم شه و گفتم: من الان نمیتونم در بارت فکر کنم... شخصیتت رو نمیشناسم.
مانیا روی صندلی صاف نشست و گفت: بسه، حالا بگو چرا از باز قاطی کردی؟

نسيم شيراز
۱۸ مرداد ۱۳۹۲, ۱۱:۴۲ قبل از ظهر
سلاااااااام دوستان...:-2-40-: اول یه نکته...پست 76 ویرایش شد لطفا یه بار دیگه اگه زحمتی نیست دوباره بخونید...
پست بعدی رو واقعا معلو نیست امروز بذارم یا فردا... پس آخر شب اگه تونستید یه سر بزنید اگه نبود هم که فردا.
بچه ها چرا تشکر و امتیاز ونقد داره آب میره؟ اگه از رمان خوشتون نیومده حداقل بیاید نقد بگید چرا دیگه نمیخونید ... یا میخونید و حقمو نمیدید:-2-15-:
به هرحال من دوستتون دارم شدید:-2-40-:

سعی کردم فراموش کنم این مانیا واسم عجیب غریبه... به موهای کوتاهش خیره شدم و گفتم: یه عالمه حس دارم که چند تاش قوی تره...
مانیا کمی خم شد... آرنجش رو روی زانوهاش گذاشت و انگشتاشو توی هم قلاب کرد و زیر چونش نگه داشت.
خیره شدم توی چشمای کشیدش و گفتم: امروز با سارا صحبت کردم...
صدای بیتفاوت مانیا خب سوالی تحویلم داد.
نفسمو آروم بیرون فرستادم و ادامه دادم: نیما رو خیلی دوست داره... من نمیدونم چی توی رابطشون بوده که منو مشکوک میکنه به نزدیک بودنشون... فکر میکنم شاید واقعا ذهنم درست میگه و من وسط زندگیشون پریدم... از یه طرف حرفای این روزای نیما یه جوری شده... دیگه سعی نمیکنه احساساتشو پشت چشماش قایم کنه ... حالا میفهمم که داره تلاش میکنه بروز بده و از یه طرفم واقعا تکلیفم با خودم روشن نیست... هم دوسش دارم هم ازش دلخورم هم فکر میکنم همه ی این احساسات نکنه یه وابستگی باشه نه دلبستگی...
مانیا نچ نچی کرد و گفت: تو چرا احساساتت اینقدر قاطی داره و لبخندشو پررنگ تر کرد و گفت: از سارا بگو... امروز چی شد...
همه چیو واسش تعریف کردم، بی کم و کاست... حتی پریدنش بغل نیما رو...
مانیا هیچ عکس العملی نشون نمی داد... اگه گاهی خبی نمیگفت فکر میکردم دارم با یه مجسمه حرف میزنم...
حرفام که تموم شد، لبخند زد، یه لبخند کمرنگ... سرشو تکون داد و به صندلی تکیه زد.
دستشو توی هوا چرخوند و گفت: تو به گذشته ی نیما چی کار داری؟
یه تای ابرومو بالا انداختمو گفتم: مردی که تا همین یه ماه پیش توی 3 سال حتی بند انگشتشم به من نخورده... اینقدر معذبم کرده بود که حتی روسریمو پیشش بر نمیداشتم یهو بازوهای یه دختر دیگه رو بدون معذب بودن میگیره گذشتش مهم میشه...
مانیا سرشو عقب برد و گفت: تو مثل بقیه نباش غزل... تو چی کار داری چجور آدمی بوده... همین که اینقدر عرضه داشته که سه سال با این که تو مشکلی نداشتی حتی دستتو نگرفته یعنی فیلم بازی نکرده... خودتو درگیر این موضوع نکن.... به حرفای سارا هم نمیتونی اطمینان کنی که بخوای ازش بپرسی... نیما هم که حرفاشو توی این مورد باور نمیکنی، پس بیخیال شو و از زندگیت لذت ببر... فقط...
سوالی چشمامو ریز کردم و نگاش کردم: توی چشمام خیره شد و گفت: فقط تکلیفتو با خودت روشن کن... اذیتش نکن، نیما واقعا دوستت داره... با کسی که دوستت داره بازی نکن.
نفسمو با حرص بیرون زدم... داشتم باهاش بازی میکردم... مثل خیلی از آدما داشتم با احساساتش بازی میکردم... یهو ته دلم حس کردم چقدر دلم واسه طوسی نگاهش تنگ شده...
صدای اس ام اس گوشیم بلند شد-با دیدن اسم نیما لبخند زدم. سریع پیامو باز کردم-غزل... حق داری ... هر چی فکر کنی حق داری... بذار با هم حرف بزنیم...
لبخندم جمع شد... دوباره یاد بازوی سارا افتادم... این پیام یعنی حق داشتم ناراحت شم.
-نیماست؟
سرمو تکون دادم و گوشیم رو دستش سپردم تا پیامو بخونه... خوند ، سری تکون داد و زمزمه کرد: پسر ساده دلیه... برو حرفاشو گوش کن.
باشه ای که خیلی هم از ته دلم نبود تحویل مانیا دادم و دوباره چشمام رو دور اتاق چرخوندم... –از کی سیگار میکشی؟
مانیا دستی توی موهاش کشید و گفت: دو سالی میشه... ولی زیاد نمیکشم، نگران نشو.
چیزی که توی ذهنم میگذشت رو گفتم: واقعا فکر نمیکردم پولدار باشی...
لبخند تلخی زد و گفت : میدونم.
-چرا قایم میکردی؟
شونه ای بالا انداخت-این پولا مال من نیست که در موردش حرف بزنم، ضمنا نمیخواستم دوستیمون خراب شه.
تعجبم رو به وضوح توی صدام ریختم: خراب شه؟
-خب آره... شما اون مانیا روانی و شلوغ و ساده رو دوست داشتید نه مانیای آروم و خرپول...
بی تفاوت گفتم: پولدار یا پولدار نبودنت توی دوستیمون تاثیر نمیذاره...
-به بچه ها چیزی نگو.
-باشه...
حالا من راز دار مانیا بودم. در اتاق یهویی باز شد... از شدت باز شدنش قلبم اومد توی دهنم... هاج و واج به دختر 5 یا 6 ساله ای که با عروسک بزرگی توی دستش وارد اتاق شده بود خیره شدم.... بینی ریز ، صورت گرد سفید و لبای کوچولوی جمع شدش و چشمای فوق العاده درشت و سیاهش اونقدر محوم کرد که گفتم: این فرشته دیگه کیه..
مانیا سری تکون داد و گفت: شیطون هزار بار گفتم در بزن بیا تو...
دختر کوچولو لبخند شیرینی زد و با احتیاط در حالی که نگاهشو از من بر نمیداشت سمت مانیا رفت و یه دستشو باز کرد...
مانیا که خوب فهمیده بود منظورش چیه، پوفی کرد و بغلش کرد و روی زانوهاش نشوند.
-به خاله سلام کن.
دخترک آروم گفت : سلام
و رو به مانیا عروسکشو نشون داد و گفت: داداشی میشه موهاشو واسم ببافی...
چشمام گرد شد و ابروهام پرید بالا...معلوم بود که مانیا سعی میکنه لبخندشو روی لبش حفظ کنه... – مگه نمیگم به من نگو داداشی شیطون...
دخترک ریز خندید و چند بار آروم و پچ پچ کنان تکرا کرد... مانی، مانی ، مانی...
مانیا بی قید خندید و گفت: وقتی اینقدر قلقلکت دادم که ضعف کردی بعد میفهمی به م فقط بگی خواهری...
تعجبم رو فراموش کردم و گفتم : هی معرفیش کن دیگه.
مانیا آهانی گفت و ادامه داد: حواسم نبود... این خواهر کوچولوی منه... من بهش میگم شیطون، شیطونک، موش، گربه کوچولو، هاپو ولی اسمش مبیناس.
لبخندی زدم و گفتم: چرا بهت میگه داداشی...
اخم روی چهره ی مانیا نشست... مبینا با صدای وروجکیش گفت: بابا میگه یه پسر دارم یه دختر.... من دخترشم و مانی پسرشه...
مانیا لپ مبینا رو کشید و گفت: یه دقیقه دهنتو ببند.
و رو به من گفت: جناب پدر دوست داشتن پسر باشم... توی خونه منو به عنوان پسرش معرفی میکنه... ملتو خر فرض کرده... آبرو واسه من نذاشته... نخواستم پیش دوستامم اینطوری صدام کنه.
نفسی کشید و گفت: هیچی نمیفهمه، هیچی.
مبینا به من خیره شده بود و چشمای من بین مبینا و مانیا میگشت... پس چیزی که باعث شده مانیا اینقدر محافظه کار باشه اینه... یه لحظه حس کردم پدر مانیا چجوری دلش میاد هویت دخترشو ازش بگیره... قلبم گرفت از این پدر نماهایی که نمیدونن یه دختر چه قدر احساسات بکر و دست نخورده زیاد داره.

نسيم شيراز
۱۹ مرداد ۱۳۹۲, ۰۲:۴۳ بعد از ظهر
سلام... با یه عالمه دلخوری... واقعا اینقدر رمان بی ارزشه که نمیاید نقد؟ یه روز و نیمه پست نذاشتم و اومدم میبینم هم خواننده ها کم شده هم هیچ نقدی نیست... خیلی دلخورم خیلی:-2-39-:
مبینا خندون گفت: اول موهای منو بباف بعد عروسکم رو...
مانیا بی حوصله مشتی از موهای مواج و تقریبا بلند مبینا رو توی دستاش گرفت و غر زد: کی حوصله بافتن خرمن تو رو داره شیطون..
خندیدم و با ذوق گفتم: میخوای من ببافم.
مانیا از خدا خواسته نیشش باز شد و مبینا رو از بغلش پایین آورد و گفت: بدو برو پیش غزل درستش کنه.
مبینا هاج و واج به من خیره شده بود و قدمی بر نمیداشت...معلوم بود خیلی خجالتیه... مردد نگاهی به مانیا انداختم و گفتم: نه به تو که آدمو قورت میدی نه به این وروجک که اینقدر مظلومه...
مانیا دستشو روی کمر مبینا گذاشت و آروم سمت من هولش داد-موش برو پیش غزل... اون خیلی وارده... مثل عروسک درستت میکنه...
مبینا یه قدم کوچولو سمتم برداشت و دوباره ایستاد... خندیدم و از جام بلند شدم... خم شدم لپش رو محکم بوسیدم و کنارش زانو زدم و به چشمای سیاه شیطونش که با یه پرده ی خجالت پوشیده شده بود خیره شدم... دستی روی چتری هاش کشیدم و گفتم: من موهای دخترای خوشگل رو خیلی خوب میبافم ... دوست داری امتحان کنم.
حرف نزد، فقط سرش رو به نشونه باشه تکون داد.
روی زمین نشستم و مبینا رو روی پاهام گذاشتم... دلم میخواست درباره مبینا بیشتر کنجکاوی کنم ولی نپرسیدم تا از بودنم اونجا پشیمون نشه... صدای زنگ موبایل مانیا بلند شد... نگاهی بهش انداختم و مشغول دسته کردن موهای مبینا شدم....
-مرضیست...
نگران نگاش کردم و گفتم: خب جواب بده.
نفسشو بیرون داد و دکمه ی پاسخ رو زد.
-سلام خانوم وکیل...
....
-چته مرضیه ؟
....
-خیلی خب... نگفتیم چون دلیلی نداشت بدونی... الانم هیچ کاری از دستمون بر نمیاد، کی به تو گفت؟
....
-آهان متوجه شدم، باشه... فردا بیا تمرین صحبت میکنیم.
مانیا کمی پشت خط فقط گوش میکرد و مشخص بود داره به گریه ها و درد دل های مرضیه گوش میکنه... دلم گرفت از این لحظه هایی که درگیرش بودیم... موهای مبینا رو گرفتم و مشغول بافتن شدم.
مانیا تلفن رو قطع کرد و گفت: بیچاره.... کلی گریه کرد،رامین رفته پیشش و بهش گفته واسه روحیه ی تینا کمکش کنه.
حرفی نزدم... حتی نگاهش هم نکردم... ابروهام توی هم رفته بود و عصبانی از موقعیتی که گرفتارش بودیم موهای وروجک رو میبافتم...
5 دقیقه ای توی سکوت گذشت تا بالاخره بافت موهای مبینا تموم شد... گردنم درد گرفته بود، دستم رو پشتش بردم و ماساژش دادم...
مبینا رو که با عروسکش بازی میکرد سمت خودم برگردوندم ، گونش رو بوسیدم و گفتم: بدو برو جلو آینه بببین خوشت میاد.
مبینا بی هوا لپم رو بوسید و خیلی زود از جاش بلند شد و جلوی آینه رفت و با ذوق خودش رو برانداز کرد.
با لبخندی که روی لب از ذوق مبینا روی لب داشتم نگاهمو به مانیا کشوندم.
مانیا به سبک خودش روی صندلیش لم داده بود و با یه لبخند کمرنگ به من خیره شده بود...
چشمامو گرد کردم و گفتم: خوردی منو بی شعور... نگاهتو بپا...
خندید و آروم گفت: گاهی فکر میکنم اگه واقعا خواسته بابا میشد و من پسر به دنیا میومدم خودم باهات ازدواج میکردم.
منو مانیا از این شوخیا زیاد داشتیم ... ذهنم پر کشید به دوران دبیرستان... وقتی که مانیا ادای غیرتی ها رو در می آورد و بچه های کلاس به شوخی میگفتن غزل شوهرت اومد.... و مانیا با اون مقنعه سرش مزحک ترین شوهر دنیا به نظر میرسید.
بی اختیار گفتم: مانیا یادته اون دفعه ای که اون پسره رو به خاطر تیکه انداختنش زدی؟ همون موقع مادربزرگم مارو دیده بود و با این که اولش حسابی از رفتارت شاکی بود ولی بعدش میگفت قلدری و میشه به با تو بودن اعتماد کرد.
مانیا چشماشو روی هم گذاشت و گفت: پسره ابله گشیر داده بود شمارتو بگیره...
کتک میخوردا ولی میگفت حسودی نکن تو هم شمارتو بده... مانیا چشماشو باز کرد و خندید- نمیفهمید غیرتی شدم.
خندیدم و گفتم: از اولم احمق بودی.
خندش جمع شد... یه لبخند آروم زد و گفت: احمق بودم.
از جا بلند شدمو گفتم: خب دیگه من میرم... خیلی خسته شدم.
مانیا بدون این که واسه موندنم تعارف کنه گفت: شب شده واست تاکسی میگیرم.
مخالفتی نکردم و منتظر موندم.
یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۲۰ مرداد ۱۳۹۲, ۱۲:۰۷ قبل از ظهر
بچه ها نینا 323 عزیز لطف کرده یه جلد جدید واسم درست کرده... لینکشو میذارم لطفا بیاید توی پروفایلم نظرتون رو بگید... این جلد خوبه یا جلد قبلی ؟ چرا؟ :-2-27-: لطفا حتما بگید که جلد رو نهاییش کنم

http://8pic.ir/images/37359357623815390691.jpg

دم در منتظر بودم و مانیا کنارم ایستاده بود و روپایی می زد.
یهو پرسیدم: مامان و بابات کجان ؟ زشت نیست بی خدافظی رفتم؟
مانیا تای ابروشو بالا فرستاد و گفت: مگه سلام کرده بودی؟
احساس میکردم یه کنجکاوی عجیب از زندگی مانیا ذهنمو درگیر کرده...
شونه بالا انداختم و گفتم: دوست دارم ببینمشون...
لبخند تلخی زد و گفت: مطمئن باش اونا چندان مایل نیستن من با دخترا بپلکم... مگه اینکه...
منتظر نگاش کردم... شیطون خندید و گفت: مگه اینکه بگم دوست دخترمی...
خندیدم و گفتم: چقدر بامزن مامان بابات...
جدی شد و گفت: اونقدر که حالت بد میشه.
-نگاهی به ابتدای خیابون انداختم... این تاکسیا اگه زود میرسیدن تعجب داشت...
صدای مانیا توی گوشم پیچید-اولش مامان با حرف بابا مخالفت میکرد، میگفت دخترمونو پسر بار نیار... ولی منم از حرف بابا خوشم میومد... فکر میکردم چقدر خوشبختم که با همه فرق دارم...
سرشو تکون داد و گفت: وقتی از خودم بیزار شدم که نفهمیدم کیم... پسرم ... دخترم... مامان ولم کرد به امون خدا و بابا به تک پسرش افتخار میکرد... البته تا وقتی که به گرفتن هویتم متهمش نکردم.
تلخ خندید... توپ رو با قدرت شوت کرد و گفت: چند سالیه که مامان طبقه بالا زندگی میکنه و بابا طبقه پایین... روانشناسا اسمشو گذاشتن طلاق عاطفی... خلاصه خونه ی ما شده قبرستون... خیلی ساله که درست و حسابی ندیدمشون چه برسه به این که تو ببینی.
مانیا توی چشمام خیره شد و گفت: گفتم بهت که فاصله ای بینمون نمونه... از مهمون بازی بدم میاد... توی خونه فقط تنهایی و بودن با مبینا وقتم رو میگذرونه... تو هم اینو توی دلت نگه دار... میمونه یه تصمیم که فعلا چیزی بهت نمیگم تا تکلیفم با خودم روشن شه...
صدای بوق تاکسی نگاهمو از نگاه خیره مانیا گرفت... این مانیا و این حس تلخ چقدر واسم غریب بود...
هیچی نگفتم... فقط دستمو دراز کردم و محکم مثل همیشه دست دادم... احساس میکردم مانیا از این گفتن حس خوبی نداره... سنگینی فاش رازشو از چشاش میخوندم... با بوق دوم تاکسی خصمانه نگاهش کردم و با حرص زیر لب احمقی به راننده بیچاره گفتم و توی صندلی عقب جا گرفتم.
تمام راه به مانیا فکر کردم... به نگاهش... به حسش... به تو دار بودنش... به اینکه دوسش داشتم و این دوست داشتن حالا با یه حس دلسوزی احمقانه هم همراه شده بود.
نفسی کشیدم و تا خونه چشمامو بستم...

نسيم شيراز
۲۱ مرداد ۱۳۹۲, ۰۶:۰۳ بعد از ظهر
دوستان عزیزم سلــــــــــام:-2-25-: من شرمندم واسه نیومدن یه روز و نیمم...
تنها نذارید منو باشه :-2-41-: دو روز پیش سحر خواهرم میگفت چقدر تو اول هر پست غر میزنی... :-2-28-:خوب که دقت کردم دیدم راست میگه دیگه هر پست کلی اعتراض میکنم:-2-15-: حالا اومدم بگم که خیلی دوستتون دارم که هستید... تا وقتی تشکر و امتیاز خوب باشه... نقد کنید، نظر بدید خب مگه دیوونم غر بزنم:-2-35-:
و یه توضیح واسه این که از دو روز پیش غیب شدم: تولد همسری بود و من داشتم واسه سورپرایز کردنش تلاشمو میکردم... باور کنید تا همین امروز هم درگیر ادامه ی تولد بودم که تموم شد و خدمت رسیدم:-2-27-:
خب نظرتون درباره این پست چیه؟ بچه ها اگه نقد ندارید بیاید نظرتونو بگید:-2-37-::-2-40-:

کوله پشتیمو برداشتم و واسه آخرین بار چک کردم ببینم کتونیم رو برداشتم یا نه... موقع مدرسه اینقدر مانیا واسه پوشیدن کفش کتونی حساسیت نشون میداد که شده بود یه خود درگیری که گذر زمان هم نتونسته بود حلش کنه... باید مطمئن میشدم که کتونیم رو برداشتم...
تا سر کوچه تند قدم برداشتم و با خوش شانسی یه تاکسی همون موقع رد شد و بی دردسر سوار شدم.
از رادیوی توی ماشین صدای آروم یه مناجات میومد... چشمامو بستم و تا سالن به مناجات گوش کردم.... نمیفهمیدم معنیشون چیه ولی حس عجیبی از اون نوع خوندن و کلماتی که میشنیدم داشتم.
ابتدای خیابون سالن پیاده شدم... دلم قدم زدن میخواست... محوطه اطراف سالن چمن کاری و زیبا سازی شده بود، به اطراف نگاه میکردم که صدای مرضیه به گوشم رسید-صبر کن غزل.
ایستادم و برگشتم تا چهره ی گرفته مرضیه رو ببینم... چشماش ورم کرده بود و معلوم بود حسابی گریه کرده.
سوال احمقانه ای بود ولی پرسیدم- خوبی؟
مرضیه انگشتش رو روی گیجگاهش فشرد و گفت: خوب؟ چجوری باید خوب باشم؟ دارم از سر درد می میرم... تمام دیشب بیدار بودم... نمیتونم باور کنم.
سرم رو به نشونه ی تایید حرفاش تکون دادم و دستش رو گرفتم.
-باید قوی باشیم که بتونیم بهش کمک کنیم... اینجوری با گریه کردن که هیچ کاری نمیتونیم انجام بدیم.
قطره اشک از چشمای قهوه ای سوخته مرضیه روی گونه سبزه رنگش پایین چکید-بدون گریه هم هیچ کاری نمیشه انجام داد درسته؟
درست میگفت... خودمم میدونستم فقط باید دعا کرد.
ولی لبخندی زدم و گفتم: معجزه دوستی رو دست کم نگیر دوستم.
مرضیه قطره ی اشک رو از کنار لبش گرفت و همراه هم وارد سالن شدیم.
سپیده زودتر رسیده بود... داد زدم-مگه تو فیلم برداری نداری؟
لبخندی زد و گفت: 3 ساعت دیگه شروع میشه... کلا به این سریال امیدی نیست.
خندیدم و وارد شدم.
نگاهی به دور و بر انداختم و گفتم: مانیا کجاست؟
سپیده سمت چپ سالن رو نگاه کرد-اینجا بود... یکی از هم تیمی یاش صداش کرد رفت.
کولمو روی دوشم جا به جا کردم و گفتم: پس میرم یه سر بهش بزنم و لباسمو عوض کنم.
وارد رختکن شدم که صدای عصبانی مانیا توی گوشم پیچید...-تذکر آخرمو بهت میدم... یه بار دیگه حرف، حرکت یا هرچی ببینم که باعث آزار من یا بچه های دیگه بشی میکشونمت کمیته انضباطی... میدونی که میتونم دادگاه هم شکایت کنم ... اصلا چطوره به داداشت بگم چجور جونوری هستی، هان؟
صدای ظریف دختر اومد... خیلی زود شناختمش .. همونی بود که مانی از دهنش نمیفتاد...
-به چه جرمی؟ چون دوستت دارم؟ اونا نمیفهمن تو بفهم...
-تو هم بفهم که هر دومون دختریم.
صدای دختر تبدیل به زمزمه شد- خب باشیم.
صدای سیلی توی رختکن پیچید... دلم میخواست غیب شم.. واقعا دلم میخواست اونجا نباشم... این چی بود که اینا میگفتن... صدای قدم های تند و صورت بر افروخته ی مانیا وجودمو لرزوند. با دیدن من اخمش بیشتر شد-اینجا چی کار میکنی؟
خواستم حرف بزنم که دختر اومد بیرون و با نگاه خصمانه از کنارمون گذشت...
اگه مانیا رو نمیشناختم فکر میکردم سیلی رو خورده که اون دختر اینقدر راحت برخورد میکرد.
صدای بلند مانیا منو از جا پروند-میگم اینجا چی میکنی؟
عصبانی شدم ولی سعی کردم داد نزنم... گوشه لبمو گزیدم و گفتم: توی رختکن میان که چی کار کنن؟ البته الان فهمیدم جای حرفای مفت هم انگار اینجاست.
مانیا که مطمئن شده بود من یه چیزایی رو شنیدم گفت: اون دختر ضعیفه و احمق... اینقدر احمق که نمیفهمه داره گند میزنه توی زندگیشو با افتضاح روحشو به لجن میکشه... هم تیمیمه... وقتی وارد جمع شد آروم و خجالتی سر به زیر بود، نمیدونم چی شد بعد چند تا مسابقه یهو گرگ شد، یهو حرفاش لجن شد.
واقعا سخت بود بفهمم مانیا واقعا چی میگه... دلم هم نمیخواست که بفهمم... شونه بالا انداختم و گفتم: به من ربطی نداره...
مانیا انگار نشنید چی گفتم-وجود این آدما توی ورزش دید مردم رو نسبت به ورزشی ها عوض میکنه.... دلم نمیخواد گند بخوره به ورزش... یکی باید جلوی این دخترا رو بگیره تا واسه دخترای ورزشی حرفی درست نشده.
فقط نگاش کردم.. مانیا دستی توی موهای کوتاهش گذاشت و دستاش مشت شد... فکر کردم الانه که پوست سرش رو بکنه... گفت: کمن... تعداد اینجور آدما کمه ... ولی دلم نمیخوام فضا آلوده شه.
نفسمو محکم بیرون فرستادم و داد زدم... مانیا خفه شو دیگه تمرین دیر شد... من نمیدونم چه مرگت شده ولی حوصله چرت و پرتاتو واقعا ندارم.
مانیا انگار یهو از خواب بیدار شده باشه... رنگ نگاهش هشیار شد... دستشو از موهاش جدا کرد و به سوت بین انگشتاش خیره شد.
پوز خندی زد و گفت: دیر شد... و از رختکن بیرون رفت.

نسيم شيراز
۲۲ مرداد ۱۳۹۲, ۰۲:۰۱ قبل از ظهر
فردا پست میذارم باز هم... ببخشید که زمان پست گذاری مرتب نیست... ولی هر روز پست داریم...:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

گیج شده بودم... نه که نفهمم چی میگه ولی واسم غیر قابل باور بود.
سرم رو به شدت تکون دادم و وارد رختکن شدم.
خیلی زود لباسم رو عوض کردم وارد سالن شدم. بچه ها یه گوشه جمع شده بودن و صحبت میکردن.
سمتشون رفتم و گفتم: خب چه خبره اینجا؟
مانیا تیکه کاغذی که دستش بود رو نشونم داد و گفت: بیا تیم رو چیدم ، مسابقات جلو افتاده... از پس فردا شروع میشه...
صدای داد هممون بلند شد-چــــــــــی؟
لبخندی زد و گفت: برنامه های باشگاه ها از این بهتر نمیشه...
صدای جیغ جیغ همون دختر توی رختکن از انتهای سالن اومد... زهرا بدو دیر شد ... و خودش خیلی سریع خودشو به ما رسوند.
مانیا روی زمین نشست و همه به تبعیت ازش دورش نشستیم. خیلی جدی شده بود... نگاهی به زهرا که تازه به جمع ملحق شده بود انداخت و گفت: تاخیرت رو باید جبران کنی... زهرا فقط سری تکون داد و سلام جمعی به همه کرد و به تا زدن جوراب بلندش مشغول شد، مانیا گرهی به ابروهاش انداخت و شروع کرد به توضیح دادن سیستم 2-2 ... یه سری تمرین که از قبل واسمون آماده کرده بود رو توضیح داد و گفت: سپیده دروازه واسته... من و مرضیه دفاع و زهرا و غزل هم جلو باشن... تینا هم تعویضی غزل ...
صدای دختر که تا اون لحظه ساکت به برگه خیره شده با دلخوری گفت: پس من چی؟
مانیا نگاهی به اون دختر انداخت که اگه من بودم صد در صد زهره ترک شده بودم.
-شیرین هم هر وقت صلاح دیدم به جای یکی از دفاع ها میره...
زهرا که آدم معقولی به نظر میرسید سری تکون داد و گفت: حق داری اول با تیم خودت کار کنی... هر موقع نیاز بود ازمون استفاده کن.
مانیا به زهرا خیره شد و گفت: پاشو بچه ها رو تمرین بده.
زهرا چشمی گفت و بلند شد... اونقدر خونسرد و جدی بود که میتونستم تا حدودی با مانیا مقایسش کنم... زهرا قد کوتاه تری به نسبت مانیا داشت و موهاش هم تا روی گوشش میومد که با هدبند بسته بود.
توپ رو برداشت و صدامون کرد: همه بلند شدیم و وسط زمین ایستادیم ... وقتی برای هدر دادن نبود.
-بچه ها تینا...
با صدای سپیده هممون سرمون سمت ورودی سالن برگشت، تینا کمی نگاهمون کرد و خیلی زود سمت رختکن رفت.
صدای فریاد مانیا توی گوشمون پیچید: یالا... نمیشنوید زهرا چی میگه...
بازم مانیا به داد شوکه شدنمون رسیده بود.

نسيم شيراز
۲۲ مرداد ۱۳۹۲, ۰۶:۴۲ بعد از ظهر
:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
به معنای واقعی با اومدن تینا دچار اضطراب و خوشحالی شده بودم... نمیدونستم اومدنش یعنی بخشیدتمون یا فقط یه حس انجام وعده بوده...
دو به دو روبروی هم ایستاده بودیم و پاس کاری میکردیم و روی استوپ هامون کار میکردیم... یهو یادم اومد پس فردا اولین بازیمونه.... دلشوره گرفتم از این بازی مسخره ای که شروع کرده بودیم.
سلام...
صدای تینا که اومد نفس حبس شدمو بیرون فرستادم و بهش خیره شدم...
مخاطبش همه بودیم ولی نگاهش به توپ بود.
جواب سلامشو آروم دادیم که مانیا توپشو روی زمین چرخوند و سمت تینا فرستاد...
-بیا پاس بده... مسابقه جلو افتاده ، دو روز دیگه شروع میشه.
تینا آروم گفت:پس تمرین بی فایدست... میبازیم.
مانیا توپی رو که تینا سمتش فرستاده بود با کف پا متوقف کرد و گفت: اگه از فرصت استفاده کنیم نه..
بی حرف خیلی جدی تمرین شروع شد... یکم گذشت و مانیا تیم رو به سبک خودش چید.
واقعا پاهام میلرزید... حس میکردم قلبم توی دهنم میزنه... این یه تمرین ساده بود و من مضطرب بودم... و فکر میکردم بی خیالی ظاهری تینا یکی از دلایل اصلی این اضطرابه.
مانیا به خاطر کم بودن تعدادمون چند نفر از دوستاش رو هم آورده بود تا تیم مقابل ما رو تشکیل بدن و بتونیم یه تمرین درست و حسابی داشته باشیم.
تینا و شیرین روی نیمکت نشسته بودن و بقیه طبق سیستم توی زمین بودیم.
با سوت مانیا بازی شروع شد...
اولین توپ رو مانیا از تیم مقابل گرفت و حرکتش رو شروع کرد ... سریع بود و خیلی از من جلو زده بود.
زهرا باهاش حرکت کرد و من جا موندم... صدای مانیا توی سالن پیچید... سریع باش... بدو...
سعی کردم تندتر بدوم که مانیا با سرعت و شدت توپ رو سمتم فرستاد... خواستم با کف پام استپ کنم که پام روی توپ حرکت کرد و با کمر زمین خوردم...
صدای آخم توی زمین پیچید... دستم رو روی کمرم گذاشتم تا نفسم رو که از شدت ضربه حبس شده بود آروم بیرون بفرستم... ولی نمیشد... اینقدر دردش زیاد بود که نفس کشیدن درد داشت و من نمیتونستم بازدم کنم... کبود شده بودم... جمع شدن بچه ها اطرافم رو حس میکردم ولی سخت بود نفس کشیدن... با دستی که آروم روی ستون مهره هام دورانی میچرخید به تینا که چهرش آروم تر از بقیه بود خیره شدم... باید نفس میگرفتم... با درد بازدمم رو بیرون فرستادم و یه دم عمیق و چند تا سرفه پشت هم گرفتم... حالا صداهای اطرافم جون گرفته بود... –برید کنار... دورشو خلوت کنید ببینم چه غلطی میکنم... و روشن شدن اطرافم که با حرف مانیا بیشتر شد.
واسه کم کردن اضطراب بچه ها لبخند زدم و آروم و شمرده شمرده «خوبم» رو زمزمه کردم.
تینا و مانیا زیر بغلم رو گرفتم و من با آخ و آه از زمین کنده شدم و روی نیمکت چوبی که با گرمکن های بچه ها پوشونده شده بود به شکم دراز کشیدم...
صدای تینا میومد:شما ها برید به تمرین برسید من کیسه آب سرد آوردم میذارم روی کمرش... نگران نباشید کمک های اولیه بلدم.
و دستش رو از زیر تیشرتم روی کمرم حرکت داد...-حقته... بهت میگم رازدار باش صاف میذاری کف دست بقیه...
آخی گفتم و بی حرف به غرهای تینا که فرصت برای گفتن عصبانیتش پیدا کرده بود گوش کردم...
کیسه آب سرد رو روی کمرم گذاشت و گفت: حیف که اینجوری شدی وگرنه میزدم قطع نخاعت میکردم خیال همه رو راحت میکردم ... بی عرضه.
درد داشتم ولی چرت و پرت های تینا دیگه داشت خنده دار میشد... داشت حرص میخورد و وقتی حرص میخورد یعنی داره ته مونده ی کینش رو دور میریزه... واقعا نمیدونستم بخندم یا گریه کنم...
تینا پمادی روی کمرم زد و با باند کشی پهن بستش...
درد کمرم خیلی کم شده بود... تینا دوباره غر زد: اینقدر لوسی که آخ و واخ راه انداختی... انگار زخم شمشیر خوردی... حالا خوبه هیچیت نشده...
میدونستم چیز مهمی نیست ولی همون لحظه ای که زمین خورده بودم دنیا پیش چشمم تارو تیره شده بود.
مانیا سوت زد و رو به یکی از بچه های تیم مقابل گفت: هی، قرار نیست خطا کنی... این فقط تمرینه.
اون دختر که انگار روی مرضیه خطا کرده بود دستش رو به علامت ببخشید بالا برد و دست مرضیه رو برای بلند شدن گرفت.
مانیا واقعا توی زمین با ابهت تر دیده میشد.
صدای تینا دوباره بلند شد: مانیا منم هستم ...
مانیا نگاهی به تیمش کرد و تازه متوجه شد که با مصدوم شدن احمقانه من با یه بازیکن کم تر بازی میکرده.... با سر به تینا اشاره کرد که توی زمین بیاد و خودش با فاصله از مرضیه برای دفاع ایستاد...
زهرا توپ رو از محلی که خطا شده بود به تینا پاس داد... تینا هم تک ضرب به مانیا که پشت سرش ایستاده بود پاس داد و خودش خیلی زود جای خالی پشت مدافعا رو پیدا کرد و ایستاد... من هیجان زده به بازی تینا که مثل قدیم ها سرعتی و زیرکانه بود خیره شدم... زهرا حرکت کرد و مانیا توپ رو به زهرا پاس داد و نفهمیدم کی توپ سمت تینا سانتر شد که تینا پای راستشو یکم بالا آورد و محکم به توپ ضربه زد...
لرزیدن تیرک دروازه رو احساس کردم... تینا با اون عضلات ضعیف و بیماری مهلکش داشت حرصش رو برای توپ خالی میکرد...
صدای دست زدن مانیا باعث شد منم به وجد بیام و بی خیال کمر درد خفیفی که هنوز همراهم بود روی نیمکت بشینم و واسه تینا دست بزنم.
تینا لبخندی زد و گفت: حیف گل نشد.
مانیا چشمکی واسش زد و بازی شروع شد... تینا فقط 4 دقیقه توی زمین بود ولی توی اون 4 دقیقه اینقدر قشنگ جا گیری میکرد که بازیکنای تیم حریف حسابی جا خورده بودن.
سپیده هم چند تا توپ قشنگ رو از دروازه بیرون کشیده بود و مرضیه هم با دلو جون خودشو سد راه توپ کرده بود... اون لحظه احساس بی خود بودن سر تا پامو گرفته بود.
با سوت مانیا وقت تمرین تموم شد و همه سرد کردیم...
بدون صحبت با بقیه عصبانی از مصدومیت بی موقع با همه خداحافظی کردم و خیلی زود لباس پوشیدم و از سالن بیرون زدم... حوصله حرف زدن نداشتم.... دلم دوش آب گرم میخواست.

نسيم شيراز
۲۲ مرداد ۱۳۹۲, ۱۰:۳۶ بعد از ظهر
خب بعدش میگید چرا غر میزنم.... آخه فقط 19 نفر باید پست قبلی رو خونده باشن؟ این انصافه؟ :-2-36-: الان دلم میخواد کنار دستم بودید:-2-09-: بله :-2-35-::-2-27-::-2-35-: نیام دوباره ببینم اینقدر کمید دیگه ... باشه:-2-41-:

به محض رسیدن به خونه لباسامو با حرص از تنم بیرون کشیدم و خودمو توی حموم انداختم... احساس ضعف میکردم... هم از گرسنگی، هم ضعف بی عرضه بودن.
اینقدر هول هولکی و ناراحت از سالن بیرون اومده بودم که یادم رفت با تینا صحبت کنم و از دهن لقی که کرده بودم دفاع کنم.
بی حوصله و عصبی تنم رو به آب داغ سپردم تا کوفتگی کمرم کم تر شه.
نمیدونم چقدر گذشت که با حس سرگیجه و حالت تهوع به خاطر داغ بودن آب به خودم اومدم و لحظه آخر شیر آب سرد رو کامل باز کردم تا سردی آب قلبم رو خنک کنه و خیلی زود از حموم بیرون پریدم. حولمو که روی دستگیره در آویزون کرده بودم پوشیدم و با کلاهش نم موهامو گرفتم...
وارد آشپزخونه شدم و سماور رو روشن کردم... سری به یخچال زدم ، خداروشکر که ژامبون داشتم...
با اشتها ساندویچی که درست کرده بودم رو خوردم و از چایی که دم کرده بودم واسه خودم ریختم و وارد هال شدم... روی کاناپه ولو شدم که دوباره کمرم تیر کشید... خیلی کم ... ولی یاد آور شد که امروز چجوری زمین خوردم.
گوشی موبایلم رو بیرون کشیدم و با اینترنت هندلی گوشیم وارد ایمیلم شدم... حتما خردمند واسم ساعت کلاسام رو میل کرده بود.
جون کندم تا وارد ایمیلم شد... فقط یه دونه ایمیل داشتم و اونم از همون خردمند بود... روزای فرد ساعت 5 عصر... جلسه ای 30 هزار...
روزای فرد... امروز روز فرد بود و 2 ساعت دیگه کلاس شروع میشد... نالیدم: نه خدایا... نمیتونم... کلاس نه...
ولی فایده ای نداشت ، قول داده بودم... دلم میخواست روی کاناپه دراز بکشم و سرمو روی کوسن بذارم... ولی به این حس به شدت پر وسوسه مقابله کردم... سرمو میذاشتم رو بالش حتما میخوابیدم...
از جام بلند شدم و یه چای دیگه واسه خودم ریختم... تا چای سرد میشد بهترین فرصت بود برای حاضر شدن...
با غر غر و بد و بیراه به خودم و خردمند و نیمای بیچاره حاضر شدم... دو قلوپ از چایی رو تلخ خوردم و از خونه بیرون زدم.
این دفعه از اون وقتایی بود که آژانس هیچ رقمه پیدا نمیشد... اینقدر این پا و اون پا کردم که بالاخره تسلیم وسوسم شدم و با نیما تماس گرفتم...
-سلام
سلام نیما اینقدر سرد بود که لرزیدم.
با کلی لکنت گفتم: خوبی؟
نفسی کشید و گفت: بد نیستم... جانم؟
جانم... این جانمش چرا منو ذوق زده نکرد... خواستم قطع کنم ولی به جاش داد زدم: چته؟ چرا اینقدر بداخلاقی؟
از من اینقدر رک بودن و اینقدر راحت اعتراض کردن بعید بود. صدای نیما جون دارتر شد... بداخلاق نیستم، دلخورم.

نسيم شيراز
۲۳ مرداد ۱۳۹۲, ۰۵:۳۳ بعد از ظهر
سلام دوستان... این پست نقد میخواد نه؟:-2-40-:

واسه یه لحظه حس کردم چقدر بدم که اینطوری دل نیمای پر تحمل رو به درد آوردم، باید حرف میزدیم... من حتی جواب اس ام اسش رو نداده بودم... یادم اومد که خیلی وقته سراغ مشاورم نرفته بودم... آخرین بار دکتر کریمی گفته بود باید باید باخودم کنار بیام... گفته بود باید خودمو بشناسم... گفته بود فرار کردن از خودم فایده نداره... گفته بود این که نزدیک نبودن نیما به خودت رو میگی همش بهونست... گفته بود...
-الو غزل خوبی؟ چرا جواب نمیدی؟
بازم اونقدر غرق فکرم بودم که یادم رفت نیما پشت خطه... دم عمیقی گرفتم و گفتم: ماشین گیرم نمیاد، میخوام برم آموزشگاه میای دنبالم؟
یه تاکسی رد شد ولی دلم میخواست منتظر نیما بمونم...
-آره حتما... کجایی؟
-سر کوچمون...
صدای نیما آرامش بیشتری گرفته بود- برو خونه منتظر بمون میام.
-نه نیما... میخوام تا اول خیابون قدم بزنم... بیا اول اون سوپر گوشته... باشه؟
لبخند نیما رو حس کردم-باشه عزیزم... تا نیم ساعت دیگه اونجام... مراقب خودت باش.
چیزی نگفتم ... ولی دلم میخواست نیما لبخند عمیقم رو از چند تا چهارراه اونورتر حس کنه...
کیفم رو از روی دوشم برداشتم و با دو تا دستام توی بغلم گرفتمش... دلم میخواست یادم بیاد دکتر چی گفت، داشت دنبال یه خودشناسی توی وجودم میگشت... از حرفا و احساسات چند گانم شاکی بود... میگفت تنهایی رو بهونه کردی واسه در رفتن از زندگی... میگفت چی کار باید بکنم... سرمو پایین گرفتم تا مغزم یه حرکتی بکنه و یادم بیاد چی گفت...
ماشین ها رد میشدن و من صداشون رو نمیشنیدم... میگفت ببین چی میخوای... خودت باید به خودت کمک کنی... منتظر کمک هیج کی حتی من نباش...
سرمو بالا گرفتم، هوا گرم نبود ولی خنکم نبود، لبخند زدم و فکر کردم چرا حرفای دکتر رو فراموش کرده بودم...
به نیما فکر کردم... نیمایی که بارها خواسته بود از با هم بودن بگه و من نذاشتم... اصرار کردم دوست باشیم و اصرار کرد همسر باشیم...
یه لحظه فکر کردم چرا دارم به نیما و ازدواج فکر میکنم و نمی ترسم... ناخودآگاه اخم کردم، من نمیترسیدم... ترسی وجود نداشت... باید جدی فکر میکردم... باید از سارا بیشتر می پرسیدم... کنار سوپر گوشت رسیدمو کنار یه درخت ایستادم... به دوستام فکر کردم که یهو تنهاییمو پر کرده بودن... به تینا که دلم میخواست بیماریش خواب باشه... به مرضیه که وکالت قبول نشده بود و دوست داشت حسابی بخونه تا به آرزوش برسه... به سپیده که اوضاع روحیش از من بدتره... به نظرم اونم باید یه سر پیش دکتر میرفت... خیلی چند شخصیتی بود... از این که یکی از دوستام مثل خودمه لبخندم پررنگ شد.
206 مشکی نیما رو از دور هم تشخیص دادم... نیم ساعت گذشته بود و من اصلا متوجه گذر زمان نشدم.
کنار پام آروم ترمز زد و با لبخند به لبخند روی لبم نگاه کرد... اثری از دلخوری توی چهرش نمیدیدم... نیما چی بود ؟ یه فرشته؟

نسيم شيراز
۲۳ مرداد ۱۳۹۲, ۰۶:۴۷ بعد از ظهر
بچه ها بیاید نقد لطفا بگید ابهامات بین نیما و سارا توی این پست بر طرف شد یا نه ؟ واکنش غزل چطور بود؟:-2-40-:

سوار اتومبیل شدم و قبل این که بذارم نیما صحبت کنه گفتم: حق داری ناراحت باشی ولی به منم حق بده... تحمل سارا رو نداشتم.
نیما ابرویی بالا انداخت و گفت: سلام.
جدی نگاهش کردم و گفتم: علیک سلام ... شنیدی چی گفتم؟ نیما لبخندی زد و دنده رو جا انداخت و فرمون رو سمت خیابون چرخوند...-خب میبینم که آقای خردمند بالاخره تورو کشوند سر کلاس...
نیما داشت بحث رو عوض میکرد و حالا که دلم میخواست دربارش حرف بزنم این تغییر بحث دلچسب نبود... با اکراه آره ای تحویلش دادم و به روبرو خیره شدم.
نیما موسیقی بی کلام یکی از ساخته های خودش رو گذاشت و گفت: توی اون برخورد دقیقا چی اذیتت کرد.
دیگه هیجان زده نبودم ولی بهتر بود بگم... آروم و بی رودرواسی اولین لحظه ای که توی ذهنم مجسم شد رو به زبون آوردم-گرفتن بازوهاش... نزدیک بودنت بهش... بی خجالت توی چشماش نگاه کردنت و اجازه دادنت واسه اومدنش توی بغلت... اینا چیزایی بود که باعث شد فکر کنم چقدر رابطتون به هم نزدیک بوده. به نیما که اخم کرده بود و به خیابون چشم دوخته بود خیره شدم و گفتم: چقدر به هم نزدیک بودید؟
نیما دستش رو روی دنده مشت کرد و گفت: میخوای بعد کلاست صحبت کنیم؟
سرمو تکون دادم و گفتم: یه ساعت وقت داریم، بازم خودت هر جور راحتی.
نیما داخل خیابون اصلی پیچید و گفت: یادته بهت گفتم ازم متنفر نشی؟
ترسیدم و به زحمت گفتم: آره.
نیما اصلا سعی نمیکرد به صورتم نگاه کنه و این منو بیشتر نگران میکرد – خب یکیش همین موضوع بود... گفته بودم به سارا نزدیک شدم که به پدرش کمک کنم ولی نمیدونستم این نزدیکی تا کجا پیش میره... اونم واسه من که توی چشمای یه دختر به زحمت نگاه میکردم.
سرشو سمت شیشه کنارش چرخوند و دوباره به روبرو خیره شد.-اولین تجربه ی نزدیک شدنم به یه دختر بود... فکر میکردم مثل یه پسر میتونم رفیقش باشم... نه که چشم و گوش بسته باشم و هیچی نفهمم ولی به خودم مطمئن بودم و یه دختر افسرده هم که از نظر من کبریت بی خطر بود.
مامانم میگفت: دختر مظلومیه و میتونم بهش فکر کنم... سعی کردم باهاش مهربون باشم... نمیخوام حرفای تکراری دفعه قبل رو تحویلت بدم... ولی یه جایی وقتی بی پناه میشد یهو میومد توی آغوشم و من نمیتونستم پسش بزنم... دلم نمیومد... همش شد دلسوزی... ترک کردن اعتیادش خیلی واسش سخت بوده و توی روحش تاثیر مستقیم داشت... رفتارشو به باباش توضیح دادم ، باباش زیادی به من اعتماد داشت، هر چند که بعدش حس کردم از این که دومادش بشم اصلا بدش نمیاد... هنوزم واسم پیغام میفرسته که همه جوره حمایتم میکنه اگه از دخترش حمایت کنم...
ولی نمیتونم ادامه بدم... وقتی که بی هوا بغلم میکرد ، میبوسیدم بدون اینکه بدونه آیندمون به کجا میرسه حس بدی پیدا میکردم... چند دفعه آخر بهش تذکر دادم ولی یه مدت دیدم دست زدن به دستاش و زل زدن توی چشماش دیگه واسم سخت نیست... انگار یه بچه رو نگاه میکنم که به شدت قابل ترحمه... خودش این حس رو ایجاد کرد... سارا آروم و بچه بود... تو دار و نیازمند ولی تو نبودی... تو پر سرو صدا بودی و من دنبال کشف شیطنت های جدیدت بودم.
بعد پیشنهاد ازدواجم تغییر کردی... تودار شدی و ...
میون حرفش پریدم و گفتم: قابل ترحم...
با حیرت واسه یه لحظه نگام کرد و با احتیاط ماشین رو کنار خیابون پارک کرد و کامل سمتم برگشت-تو اصلا قابل ترحم نیستی.
عصبانی بودم... حرفای نیما رو به خودم ربط داده بودم... – جرا هستم... پریدم بغلت ... تودار و آروم شدم و قابل ترحم.
نیما عصبی انگشت شصتش رو روی لبش کشید و گفت: حتی یه لحظه به این موضوع فکر نکردم... این که بغلم کردی... سکوت کرد... از اون شب تا حالا راجع بهش حرف نزده بودیم... سری تکون داد و دستش رو سمتم گرفت و گفت: تو خیلی بیشتر از خودم واسم ارزش داری... که بخوام حتی یه لحظه فکر کنم چرا بغلم کردی... چون اون لحظه دلم میخواست بغلم باشی و حس میکردم این قدرت رو خودم بهت دادم.... بین منو تو ترحم وجود نداره... حداقل از طرف من اینطوریه و از ته دل امیدوارم از طرف تو هم اینطوری باشه...
سرم رو پایین گرفتم و حرفی نزدم.
نیما دستش رو روی دنده چرخوند و گفت: من دوستت دارم، نخواستم احساساتیت کنم چون نخواستم واسه احساساتم دلسوزی کنی... کاری که خودم ناخواسته با سارا کردم.
نیما راهنمای چپ رو روشن کرد و پاش رو روی گاز گذاشت- به سارا دیگه فکر نکن... من اشتباه کردم ولی خودم جبران میکنم...
توجهی نکردم.
از اولم که وارد زندگیش شده بودم واسم گذشتش و این که با دختری بوده یا نه واسم مهم نبود... این که به سارا حساسیت نشون داده بودم به خاطر رفتار معذب نیما با خودم بود.
دم در آموزشگاه ترمز زد، بی نگاه به من گفت: اگه تاکسی گیرت نیومد زنگ بزن... میرم واسه ضبط ترانه ...
تازه یادم اومد که چند روزی هست که کار خوندن نیما شروع شده و طبق برنامه توی این هفته اولین ترانه رو ضبط می کنن.
لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم... احساس میکردم سبک تر شدم... نیما هنوزم جدی بود... با حفظ لبخندم خدانگهداری گفتم و وارد آموزشگاه شدم...

نسيم شيراز
۲۴ مرداد ۱۳۹۲, ۰۷:۲۷ بعد از ظهر
بچه ها آخر شب دور و بر ساعت 2 صبح احتمالا پست داریم... دوستتون دارم... بیاید نقد باشه؟:-2-40-:

آموزشگاه خلوت بود... غیر از من چند تا کلاس دیگه بود که هنوز تشکیل نشده بود... کلاس ها به خاطر خصوصی بودن روی هم رفته 15 نفر بیشتر توی سالن ننشسته بودن.
آقای خردمند از اتاقش منو دید ، عینک فرم مشکیش رو بالا برد و لبخندی زد – به به چه عجب خانم ایمانی.
جوابش فقط یه لبخند بود.
خردمند که سکوت منو دید لبخندشو جمع کرد و رو به یه تعداد از بچه ها گفت: نمیبینید مدرستون اومده؟ برید سر کلاس.
بچه ها نگاهی به من انداختن و سلام کردن و وارد کلاس شدن... صدای یکی از تازه وارد ها میومد... –این خانم که خیلی جوونه.
صدای دوستش که شاگرد قدیمی ترم بود اومد، گفت: آره ... گفته بودم که .. خیلی کارش خوبه ولی...
ولی چی؟ وارد کلاس شد و من نتونستم بقیه پچ پچشو بشنوم... صدای خرمند ولی دختر رو تکمیل کرد... آروم و همونطوری پچ پچ کنان...-ولی یکم بی نظمه... غیبت زیاد داره.
و لبخند پهنشو تحویلم داد... خردمند 38 سالش بیشتر نبود ولی با ریش و سبیلی که گذاشته بود یه خورده سنش بیشتر دیده میشد.
در مقابل حرفش سرمو تکون دادم و گفتم: بله... من بهتره به کلاسم برسم.
صدای خندش توی سکوت سالن پیچید... بله، بله بهتره به کارتون برسید، چرخیدن سر چند تا از دختر و پسرای توی سالن رو دیدم.
وارد کلاس خودم شدم و لبخند گرمی رو تحویلشون دادم... عادت به بداخلاقی نداشتم مگه اینکه تکلیفشون رو درست انجام نمیدادن...
کیفم رو روی میز گذاشتم و به بچه ها نگاه کردم... 4 تا دختر و 3 تا پسر... غیر از اون دختر بقیه شاگردای قدیمیم بودن... رنج سنی همشون بین 16 تا 23 بود و من راحت باهاشون ارتباط برقرار می کردم.
-سلام دوستان... بچه های قدیمی هر کدوم یه دقیقه فرصت دارید یه ملودی بزنید. میخوام تمرینتون رو بسنجم.
بچه ها حاضر بودن مثل همیشه اول سینا پسر 18 ساله کلاس دستشو بالا برد و من مهربون نگاش کردم.
سینا که سازش رو از قبل هم آماده کرد ملودی انتخابیش رو زد. آروم روون و زیبا... این بهترین توصیف برای نوع ساز زدن سینا بود.
بعد از سینا 4 نفر دیگه هم ساز زدن... با صدای تقه به در صدای ساز میترا قطع شد.
بفرماییدی گفتم و منتظر باز شدن در موندم.
دیدن نیما اونقدر شوکم کرد که دهنم بی اراده باز موند. سابقه نداشت توی کلاسایی که من تدریس میکنم پیداش بشه...
لبخند گشادی تحویلم داد و گفت: اجازه هست از کلاستون استفاده کنم استاد؟
صدای پچ پچ بچه ها بلند شد... سنگینی نگاه بچه ها چهرم رو جدی کرد و با دست به صندلی گوشه ی کلاس اشاره کردم و گفتم: بفرمایید اونجا که مزاحم کلاس هم نباشید.
دلم میخواست به خاطر جملم بخندم و از این که حالشو گرفتم لذتمو نشون بدم.
نیما بی توجه به کنایه ای که زدم چشمی گفت و وارد کلاس شد... نگاهی به بچه ها انداخت و با همه تک تک سلام کرد...
صداش دوباره به گوشم رسید... –خانم ایمانی اگه کارتون خوب باشه توی کلاستون ثبت نام میکنم.
این دفعه ابرو های بچه ها به وضوح بالا پرید... دهنمو جمع کردم تا نخندم.
سکوت کردم تا خندم رسوام نکنه...
نیما روی صندلی نشست و با لبخند به بچه ها خیره شد.
شاگردای من میدونستن که نیما خودش ساز زدن رو بهتر از من بلده و حالا رفتار عجیب نیما حسابی شگفت زدشون کرده بود.

نسيم شيراز
۲۵ مرداد ۱۳۹۲, ۰۳:۲۰ قبل از ظهر
شب خوبی نداشتم... مقام نیاوردم توی جشنواره... هر چند توی یه مورد به شدت احساس میکنم حقم ضایع شده... ولی ... باور کنید همین الان به عشق شماها نشستم مینویسم... با یه حال به شدت خراب... دوستتون دارم... بیاید نقد که روحیم بهتر شه ... باشه؟ خط آخر این قسمت نقد نداره؟:-2-39-:

صدای یکی از پسرها بلند شد-استاد شما دیگه چرا؟ اومدید شناسایی استعداد؟
نیما جدی شد... مثل تمام وقت هایی که شاگردش بودمو باید درس پس میدادم... به پسر نگاهی انداخت و گفت: واسه شناسایی استعداد نیازی به حضور من نیست... هر کدومتون رو که خانم ایمانی معرفی کنند یعنی اینقدر خوب بودید که لایق معرفی باشید.... امروز فقط مهمونم به یاد روزهایی که سر کلاس مثل شماها مینشستم...
صدای ظریف دخترونه شاگرد تازه وارد بلند شد-استاد من تازه از شیراز اومدم... ساز رو اونجا با آقای شکری شروع کردم و ایشون به من توصیه کردن واسه کامل کردن سازم پیش شما بیام و اینجا گفتن که شما دیگه تدریس نمیکنید و خانم ایمانی رو معرفی کردن....
نیما ابرویی بالا انداخت و گفت: خیلی خوبه... جناب شکری یکی از بهترین نوازنده های ساز دهنی هستن ولی خیلی وقته تهران نیومدن، یه جورایی خودشون رو بازنشست کردن وگرنه از توانمندی خانم ایمانی بیشتر از من میگفتن.
احساس کردم تعریفای نیما داره زیاد میشه و از طرفی از نگاه تازه وارد زیاد خوشم نیومده بود... تک سرفه ای کردم و گفتم: پس چندان هم تازه کار نیستید یه ملودی انتخاب کنید و بزنید.
دختر تازه وارد نیم نگاهی به من انداخت و رو به نیما با اجازه ای گفت و شروه به نواختن کرد... به حق زیبا و دلنواز بود... خسته نمیشدم از گوش کردن به نوع ساز زدنشو باعث شد واقعا ذوق همچین استعدادی رو توی کلاس با دست زدن درست وسط اجراش نشون بدم.
نیما هم به تبعیت از من دست زد . دختر تشکر محجوبانه ای کرد و به نیما خیره شد.
معلوم بود حسابی روی کمک نیما حساب باز کرده ولی مطمئن بودم نیما به من پاس میدش.
-خانم ایمانی فکر میکنم ایشون گزینه ی خیلی خوبی واسه تمرین بیشتر باشن... و لبخندی تحویلم داد و ادامه داد: جسارت نشه فقط در حد پیشنهاد بود.
پاسخ لبخندشو دادم و به ادامه ی تدریسم پرداختم... یه آهنگ جدید که نت های ریز و بالا و پایین زیاد داشت رو واسشون نوشتم و خودم یه بار اجرا کردم.
به وضوح برق تحسین رو توی نگاه بچه ها میدیدم... همیشه همینطور بود. من که ساز میزدم بچه ها با ذوق نگاه میکردن و من با چشمام پاسخ نگاه ذوق زده همشون رو میدادم.
آخر کلاس تازه وارد که اسمش آیناز بود گفت: جناب سعادتی شما افتخار نمیدید؟
نیما نگاهش رو از پسر کنار دستش گرفت و با تعجب به آیناز نگاه کرد.
برای من این خواسته چندان دلچسب نبود، میدونستم نیما ساز دهنیش رو تمیز میزنه و نگران بودم پیش شاگردام بهتر بودنش نمود بیشتری پیدا کنه.
نیما از جاش بلند شد و قاطع گفت: خیر... من فقط تفریحی ساز دهنی میزنم و رو به من ادامه داد-جسارت من رو برای ورود به کلاستون ببخشید و عزم بیرون رفتن از کلاس کرد. نزدیک من رسید و آروم گفت: منتظرم.
با رفتن نیما نفس عمیقی کشیدم ، بودنش ضربان قلبم رو از استرس حسابی بالا برده بود.
با اعتماد به نفس بیشتری چند دقیقه ای روی ملودی بحث کردیم و کلاس رو تموم کردم.
نیما مشغول خوش و بش با خردمند بود. سمتشون رفتم و لیست حضور و غیاب رو به خردمند تحویل دادم و خداحافظی کردم. نیما هم چند لحظه بود هول هولکی خداحافظی کرد و پشت سرم اومد. به عمد آروم قدم بر میداشتم تا نیما به من برسه...
صدای قدم های سریع نیما رو شناختم و یکم سرعت قدم هامو بیشتر کردم.
نیما کنارم رسیده بود... لبخندی زد و گفت: چقدر تند میری...
به زور خندم روکنترل کردم.
نیما دستشو روی لبش کشید و گفت: میای بریم خونه ما؟
شوکه شدم.... اونقدر که سر جام ثابت موندم.... درست روی پله دوم آموزشگاه.... با ابروهای بالا رفته و صورت بی روح به نیما خیره شدم... درست توی چشماش... میخواستم بفهمم دقیقا چی میگه...

نسيم شيراز
۲۵ مرداد ۱۳۹۲, ۰۶:۴۵ بعد از ظهر
خب نظر میخوام:-2-40-:

-خیلی وقته مامانم میخواد ببیندت... تا الان نگفتم چون نمیخواستم مجبورت کنم.
نفسی بیرون بردم و به نیما دقیق تر نگاه کردم.... من میتونستم بهش اعتماد کنم... 3 سال بس بود، هر چقدر میخواستم فرار کنم بازم دورتر میشدم... یاد فاصله ای که 4 ماه پیش بین مون پیش اومد افتادم... چقدر اون روزا سخت و تلخ بود... نیما تلخ و سرد شده بود... خسته بود از بد اخلاقی های من... ولی بازم برگشت... خواست به من و خودش بازم فرصت بده... چقدر دوسم داشت که میخواست بازم فرصت بده... اصلا من چی بودم که بخواد فرصت بده... یه آدم تنها، بد اخلاق، با یه چهره ی بی نهایت معمولی...
به نیما خیره شدم... چشمای طوسی تیره... که اگه کسی دقیق خیره نمیشد مشکی میدیدش و بینی کج و رنگ سبزه روشن پوستش... خندیدم به ابروهای پرپشتش... یهو حس کردم چهره ی نیما تغییر کرد... از منگی بیرون اومدم و به نیش باز نیما خیره شدم.. لباش خوش فرم بود و دندوناش سفید و ردیف... –چرا اینجوری ماتت برده؟ خوشگل ندیدی؟
کم پیش میومد نیما از این شوخیا بکنه و الان توی نگاه مسخره من یه چیزی دیده بود که اینطوری گفته بود... بازم غرق تفکرات خودم شده بودم و یادم رفته بود دارم توی صورت نیما اونم جلوی چشمش زل میزنم...
از خجالت لبخند پهنی زدم و گفتم-بریم خونتون.
و خودم جلوتر راه افتادم...
صدای نفس عمیق نیما رو شنیدم...
توی راه از نیما خواستم کنار گل فروشی نگه داره... همیشه واسه مادربزرگم رز سفید میگرفتم... میگفتم سفیدی، پاکی درست مثل این رز... حالا دلم میخواست به نیت پاکی نیما واسه مامانش رز سفید بگیرم.... یه شاخه... مثل تمام وقتایی که واسه مادر بزرگم میگرفتم... نمیدونم چرا این حس رو داشتم... چرا دلم میخواست دخترانه با مامان نیما برخورد کنم.
با دقت یه گل رو که خیلی هم باز نشده بود انتخاب کردم و فقط ساقش رو کوتاه و مرتب کردم... و بدون هیچ تزیینی خریدمش.
چشمای نیما برق میزد... خوشحال بود و من از این خوشحالی هم هیجان داشتم و هم مضطرب بودم...
زمان گذشت ، نمیدونم چقدر ولی من سعی میکردم به نوع برخوردم فکر نکنم... ترجیح میدادم اتفاق بیفته تا به اون اتفاق از قبل فکر کنم.
میدونستم نیما شهرک غرب زندگی میکنه ... و میدونستم وضع مالیشون متوسطه... کنار یه مجتمع بزرگ نگه داشت... وارد سالن مجتمع شدیم.... خونه ی ما حیاط داشت و واسم این آپارتمان تازگی داشت.... هنوز فرصت نکرده بودم به دیدن مامان نیما فکر کنم.
نیما کنار آُسانسور ایستاد.... لبخندی زد و گفت: نگرانم.
شنیدن نگرانم از زبون نیما باعث لرزشم شد... اونقدر که دستم رو توی بغلم جمع کردم و هاج و واج نگاش کردم.
نیما توی صورتم خیره شد... چشماش میگشت توی چشمام... این چه حسی بود که به من منتقلش میکرد، نگران چی بود؟ من چرا مضطرب بودم...
نگاهم رو به در آسانسوری که باز میشد دوختم و با قدمی که سنگین بود وارد شدم... نیما هم پشت سرم اومد... با فاصله محسوسی از من ایستاد... قلبم بین دنده هام میکوبید.... کلافه بود... میفهمیدم... ولی چرا یهویی اینقدر کلافگیش رو نشون داد... شاید توی این مورد هم مثل منه... از مشکل فاصله میگیره تا وقتی باهاش روبرو شه... این یعنی الان داریم با یه مشکل روبرو میشیم! گوشه ی لبم رو گزیدم –نیما...
نیما نگاهش رو از در آسانسوری که حالا داشت باز میشد گرفت و گفت: رسیدیم.
هر دو بیرون اومدیم.... بازم نیما فاصلش رو با من حفظ کرده بود، این یعنی باید تنها با یه چیزی کنار میومدم...

نسيم شيراز
۲۵ مرداد ۱۳۹۲, ۰۷:۳۵ بعد از ظهر
بچه ها دارم رمان رو مینویسم ولی دیگه پست نمیذارم... تا بیاید نقد و حدس بزنید چرا این خانم واسه غزل آشناست؟ بیــــــــــــــــــــاید دوستان:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-27-:

کنار در آپارتمان توی طبقه پنجم ایستادیم. نیما زنگ در رو فشرد و بلافاصله کلید انداخت و در رو باز کرد.
با دست تعارف کرد که اول من وارد شم... از در کوچیک و چوبی داخل رفتم و وارد یه ورودی راهرو مانند شدم ... کف خونه پارکت بود و نیما بلافاصله از جا کفشی ورودی یه جفت دنپایی ابری دخترونه گذاشت کنارم... – بپوشش واسه ستارست... نگاهمو متعجب به نیما دوختم که خندید و گفت: ستاره خواهرم... میدونم که خیلی اسمامون به هم نمیاد... ولی مامان به خاطر فامیلش دوست داشته بذاره... ستاره سعادتی ...
نیما هول حرف میزد و هر چقدر سعی میکرد آروم باشه باز هم نبود... نگاهمو به دنپایی های صورتی رنگ دوختم و پوشیدمشون... کیفم رو همون ورودی روی جالباسی گذاشتم و وارد هال شدم... یه هال جمع و جور ولی شیک ... با رنگ آمیزی بنفش و سبز... خونه مدرنی بود و میدونستم نیما عاشق این سبک خونه هاست...
دو دست مبل کم حجم دو طرف هال چیده شده بود یه ال سی دی هم وسط دیوار روبروی مبل بود.
گیج نفسی کشیدم و به نیما که کنار در یه اتاق ایستاده بود خیره شدم.
لبخندی زد و گفت: تو بشین تا مامانمو خبر کنم، انگار ستاره خونه نیست.
شونه ای بالا انداختم و روی اولین مبلی که جلو پام بود نشستم... دستمو توی هم گره زدمو گل دستم رو محکمتر فشردم و به انگشتر نقره ای که مادربزرگم واسم خریده بود خیره شدم.
نگاهم رو به رز سفید کشوندم و مردد به عکس روی میز تلویزیون خیره شدم.
عکس نیما کنار یه دختر بود... ستاره هم سبزه بود.... دوست داشتم برم از نزدیک عکس رو ببینم که صدای تق در اتاق باعث شد فرض از جام بلند شم...
چون پشت به در نشسته بودم... خیلی زود روی پاشنه چرخیدم و نگاهم رو به خانمی که روی ویلچیر بود دوختم.
ابروهام بالا پریدن... چرا نیما چیزی نگفته بود... ولی یه چیزی عجیب بود، اونقدر عجیب که یادم رفت اون خانم روی ویلچیر نشسته.
سعی کردم لبخند بزنم و گل رو سمتش ببرم ولی لبخندم هنوز روی لبام ننشسته خشک شد.
اون خانم خیلی واسم آشنا بود ولی یادم نمیومد... هر چی فکر میکردم نتیجه نمیگرفتم... چند بار چشمامو بستم تا متمرکز شم ولی نشد...
-سلام دخترم. خوبی؟
صدای محکمش ذهن منو از جاهای پراکنده ای که رفته بود توی خونه برگردوند.
نگاش کردم... عمیق و مردد. جواب سلامش رو جوری گفتم که نمیدونم شنید یا نه...
نیما ویلچیر رو حرکت داد... روبروی من گذاشت... خودش روی مبل کنار مامانش نشست و من همونجا سر جام آروم نشستم.
توی سرم غوغا بود، چرا این خانم اینقدر واسم آشنا بود... انگار یه خاطره دور بود...ولی کدوم خاطره...
یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۲۶ مرداد ۱۳۹۲, ۱۲:۵۲ قبل از ظهر
پست آماده دارم... ولی نقد نیاید نمیذارم... این پست رو هم به خاطر دو تا دوست عزیز که نقد کردن میذارم... بیاید نظرتون رو درباره مامان نیما بگید دوست جونا... احساستون چیه؟ نقد نمیذارید بیاید توی پروفایلم بگید...:-2-40-:

نشستم و به نیما خیره شدم. نیما نگران به مامانش نگاه میکرد...
رز سفید رو که توی دستم مچاله شده بود روی میز گذاشتم و گفتم: این برای شماست...
میدونستم خیلی بی ادبانه تقدیم کردم ولی من گیج شدم ... یه آدم گیج چجوری میتونه یه گل رو به یه حس مبهم تقدیم کنه...
مامان نیما لبخند زد... یه لبخند توی ذهنم جون گرفت... صورت کوچیک و جمع و جور ... چشمای همرنگ نیما ... چین و چروک های زیاد... ولی چال رو گونش که گود افتاد با خندش...
صدای مامانم توی ذهنم جون گرفت: صادق عاشق چال زیورم... کاش منم میخندیدم اونجوری میشد...
صادق: کشتی منو محدثه... بیخیال...
دوباره مامان: صادق یادته چقدر با زیور بیرون میرفتیم؟ چرا یهو همه چی خراب شد...
بابا این موقع چی میگفت... چقدر کم حافظه بودم... درسته سن و سال زیادی موقع فوتشون نداشتم ولی کم حافظه بودنم کتمان نمیشد... 8 ساله بودم که فوت شدن...
زیور... زیور... یهو چشام برق زدن... نیما میدونست .... نیما گفت میدونه من بچه واقعیشون نیستم...
یهو یه صدا توی ذهنم جون گرفت... یک ...دو ... سه .... چیک...
زیور... تنها رفیق مامانم که بعد فوتش یهو ناپدید شد... یهو ندیدمش.... یه ماه بعد از فوت مامان بابامم اومد دیدن مادربزرگ ولی دیگه نیومد... نیومد و من هیچ یادگاری از مامان نداشتم... مادربزرگ که رفت دیگه یادگاری نداشتم...
بغض کردم... چشام پر از اشک شد... نگاش کردم... با عشق نگاش کردم... برگشته بودم یه دنیای دیگه.. زیور روی ویلچیر چیکار میکرد... یادمه مامان میگفت بهش بگم زیور جون..
یهو روی زبونم چرخید... با بغض... آروم ... شمرده –زی...زیور جون؟
زیور آب دهنشو اونقدر سخت قورت داد که متوجهش شدم... دلم لرزید از این پیر شدنش...
یعنی مامان منم این جوری میشد؟ اینقدر زود پیر میشد...
لباش تکون خورد... خوبی دخترم؟
نیما نگاهش بین منو مامانش میگشت... معلوم بود که میفهمه چی بین مون میگذره... داشت همه ی لحظات رو نگاه میکرد... هنوزم مضطرب بود... نگاه منگمو از نیما گرفتم... پلک زدم که اشکم از چشام بیفته و بتونم صورت زیور جونو بهتر ببینم...
سریع انگشتم بالا اومد روی گونم کشیدم تا قطره ی اشک رو بگیرم...
چقدر سخت بود حسی که توش گم شده بودم...
-وقتی فهمیدم نیما عاشق تو شده دلم میخواست زودتر ببینمت ولی نمیتونستم... نمیتونستم باهات روبرو شم...

نسيم شيراز
۲۶ مرداد ۱۳۹۲, ۰۵:۴۰ بعد از ظهر
میخواید پست بذارم؟ پس بی زحمت بیاید نقد... 6 تا پست آماده دارم... بیاید نقد زود زود میذارمشون... اسماتون هم پایین پست ها کم شده ناراحتم:-2-35-::-2-40-:

چقدر این جمله واسم عجیب بود... تا الان فکر میکردم من دلم نمیخواست خونواده نیما رو ببینم... ولی انگار این حس دو طرفه بود.. من بی دلیل ولی انگار زیور یه چیز پنهون داشت...
خیره شدم توی چشمای اشکیش... گفتم: میتونم بیام بغلتون؟
چقدر سوالم مسخره بود... ولی اجازه میخواستم... زیور یعنی خاطرات قدیمی... عجله و استرس داشتم واسه در آغوش گرفتن خاطرات قدیمیم...
لبخند زد... دستشو باز کرد...
از جام بلند شدم... کنارش زانو زدم... بغلش کردم... سرمو روی شکمش گذاشتم و سعی کردم اشک نریزم... سعی کردم بغضمو قورت بدم...
دستای زیور روی سرم چرخید...
نوازش گونه و با محبت...
نالیدم... –چی شد یهو رفتید؟
احساس نزدیکی میکردم به کسی که جز کوچیکی از گذشتم بود.
دستشو روی شونم گذاشت و گفت: نیما بلند شو چای بیار... میخوام با دخترم تنها صحبت کنم.
نیما از جاش بلند شد و آهسته زمزمه کرد: مامان من دوسش دارم...
متعجب به نیما خیره شدم... زیور جدی به پسرش خیره شد... مطمئن گفت: میدونم. و دستوری گفت: برو تا ستاره نیومده.
گیج بودم و گیج تر شدم.
جایی که نیما نشسته بود نشستم.
نیما وارد آَشپزخونه شد... چای ریخت و تعارف کرد. مردد و نا مطمئن راهی اتاقی شد که انگار اتاقش بود... از نماد پیانویی که روی در اتاقش گذاشته بود حدس زدم.
-میدونم نیما دوستت داره ولی باید یه چیزایی رو بدونی و بعد تصمیم بگیری.
تصمیم ... سخت ترین کاری که باید در مورد نیما در حالت عادی میگرفتم... حالا با حرفایی که نمیدونستم چیه...
صدای زیور مانع ادامه ی فکرم شد-دلم میخواست ساعت ها بشینم و مقدمه چینی کنم یا ازت قایم کنم. ولی نمیشه... نمیشه ندونی و به من و بچه هام اعتماد کنی.
حرف نزدم... فکر کردم از وقتی که وارد خونه ی نیما شده بودم بیشتر از این که حرف بزنم فکر کرده بودم.
زیور قطره اشک رو از گونش گرفت: مامان و بابات بهترین دوستان من بودن... قبل از ازدواجشون راز دار هر دوشون بودم.
لبخند زدم... از عشق قبل ازدواج مامان و بابام شنیده بودم.
زیور به من نگاه میکرد ولی عمیق بود حالت چشماش داد میزد که برگشته به گذشته... دستمو گرفت و ادامه داد: مامانت رو از بچگی میشناختم... باهم صمیمی بودیم.... خیلی صمیمی

نسيم شيراز
۲۷ مرداد ۱۳۹۲, ۰۴:۳۸ قبل از ظهر
بچه ها باور کنید نمیخواستم به این زودی پست بذارم ... احساس کردم واستون مهم نیست که بنویسم یا نه.... اودم نقد و دیدم وای من چقدر خوبید شماها... البته همتون نیومدید... یادتون باشه خواستم بیاید و نیومدید... ولی بچه هایی که اومدن اینقدر منو ذوق زده کردید که دو تا پست رو یکی کردم و گذاشتم.. من عاشق حدساتونم... مرسی که میاید و اینقدر دقیق میخونید ... از بچه هایی که واسم پیام هم گذاشتن ممنونم... بچه ها با نقد و نظرتون روحیه بدید تا بازم پست طولانی بذارم :-2-40-::-2-41-:

زیور آب دهنش رو پرصدا قورت داد: توی دانشگاه با صادق آشنا شدم... ازش خوشم میومد... تو دار بود و جدی... کم حرف بود و پرتلاش... منو مامانت بیشتر اوقات از صادق حرف میزدیم ولی نه من گفتم از صادق خوشم میاد نه مامانت...
زیور لبخند زد و من احساس تهی بودن کردم... این یعنی یه کشف تازه توی زندگی ساده ی مامان و بابام.
دستم یخ شده بود و دلم میخواست از توی دستای زیور بیرون بکشم و زیربغلم بذارم تا گرم شه. ولی زیور سفت گرفته بود و اونقدر رنجور حرف میزد که نمیخواستم از گذشته بیرون بکشم.
-بعد یه مدت درست وقتی که میخواستم محدثه رو ببینم تا بگم که نسبت به صادق حس پیدا کردم بابات سد راهم شد... با حجب و حیا صدام کرد... قند توی دلم آب شد که میخواد بگه به من حس داره... صادق دستپاچه سرخ و سفید شد و از احساسش به محدثه گفت... از نجابت محدثه... از این که من پیغوم رسونشون بشم...
اشک روی گونه های زیور راه گرفته بود... دلم سوخت به حال این اشک ها... محدثه ... مامان من باعثش شده بود یا صادق بابای من... خب تقصیر اونا چیه که عاشق هم شدن.
زیور گفت: به روی خودم نیاوردم که شکستم... مغرور بودم و دوست دوستم... لبخند زدم و در مقابل خجالت صادق گفتم: چشم... همین امروز بهش میگم خیالتون راحت.
خیال صادق راحت شد و خیال من ناراحت... ولی جون کندم ، سفت و سخت به احساسم دهن کجی کردم و موضوع رو به محدثه گفتم... ته دلم امیدوارم بودم محدثه بلند شه و بزنه توی گوش صادق و من مانعی برای خودم نداشته باشم.
ولی... ولی محدثه عاشق شده بود و من بی خبر بودم... محدثه هم سرخ و سفید شد و من وا دادم... اشک ریختم ولی در جواب تعجب محدثه گفتم: به خاطر شادیه...
عجیب حرف مسخره ای گفته بودم... من موندم و یه حس نوپا که له شد.
توی عشق و عاشقیشون شریک شدم تا ازدواج کردن... هر کمکی تونستم انجام دادم... شدم خواهر جون جونیشون که به شدت علاقه مند به، به هم خوردن ازدواجشون بود...
زیور نفسی کشید و گفت: وقتی فهمیدم بچه دار نمیشن هم واسشون ناراحت بودم و هم ته دلم یه جایی واسه امیدواری میدیدم... ولی عشق اونا زیاد بود.... خیلی زیاد.
یه روز صادق منو واسه دوستش خاستگاری کرد... صادق گفته بود و من جوابم نه نبود.
احمق بودم...با امید سعادتی دوست نه چندان صمیمی صادق ازدواج کردم... نیما رو به دنیا آوردم... نیما 3 ساله بود که تو وارد زندگی صادق و محدثه شدی...
متاهل شده بودم و متعهد... صادقو توی خاطراتم گم کردم و خواستم ستاره بیاد... ستاره رو باردار بودم که رفتار امید عجیب شد... خیلی عجیب و خواست که بریم اونور آب.... پولدار نبودیم ولی میخواست دار و ندارمون رو آتیش بزنیم و بریم از صفر شروع کنیم... مخالفت کردم... کشمکشمون بیشتر شد، ستاره به دنیا اومد و من فکر کردم دختر دار شدن مون کمک میکنه به بهتر شدن اخلاق امید...
یه روز ظهر اومدم خونه و دیدم نیستن.
امید دختر چند ماهه و نیمای 4 سالمو برداشته و رفته بود.
دستم از همه جا کوتاه شده بود... با داد و بیداد رفتم محل کار صادق... هر چی به دهنم اومد گفتم و متهمش کردم به معرفی امید... خواست توجیه کنه... خواست همدردی کنه که رفتم... دلم میخواست واسه همیشه از زندگیشون برم.
بی حرف و توی سکوت... تلاش کردم تا بچه هامو پیدا کنم ..چند سال دنبالشون گشتم... درست 7 سال... تو 8 ساله شده بودی و من نتونسته بدم از زندگی مامانو بابات بیرون برم... اونا تنهام نمیذاشتن... بابات هر سفر کاری که هر شهر یا کشوری میرفت چند روزشو توی سفارت درگیر پیدا کردن بچه های من میشد...
بزرگ شدن تو رو میدیدم ولی نیما و ستارمو نه... فکر این که ستاره ی چند ماهم چجوری بزرگ شده دیوونم میکرد.
تا این که اون روز نحس اومد... رفتم دیدن صادق... محدثه هم اونجا بود ولی من نمیدونستم محدثه اونجاست..

نسيم شيراز
۲۷ مرداد ۱۳۹۲, ۰۳:۱۵ بعد از ظهر
دوستتون دارم... :-2-40-: الان از صفحه نقد میام... دلم میخواد جواب تک تکتون رو بدم... ولی اینقدر ذوق دارم که میشه اسپم...:-2-41-: شما به من اینجوری به حدساتون روحیه بدید مطمئن باشید سرعت پست گذاشتنم زیاد تر میشه... الان میخوام هم واسه ادامه داستان حدس بزنید... هم نظرتونو راجع به این پست بگید... قبل پست جدید گذاشتن یه سر به صفحه نقد میزنم :-2-37-: پرو پیمون بود پست تپل میذارم:-2-27-::mrgreen::-2-27-:

زیور سرشو به شدت تکون داد و دستای منو محکم تر فشرد... چشاش از اشک قرمز بود، توی چشمام خیره شد و گفت: غزل من نمیدونستم محدثه اونجاست... من عصبی بودم... تحت فشار بودم... حرفامو زدم... گله کردم به صادق که چرا با وجود محبت هام امید رو بهم معرفی کرده... واسه اولین بار بداخلاق شد ، گفت که فقط معرفی کرده... گفت تقصیری نداشته... از کوره در رفتم... دیگه کنترل حرف زدنمو نداشتم... داد زدم توی صورتشو گفتم که مقصر همه چیز اونه... مقصره که متوجه من نشد...
باید از این که حسابی واسم وقت گذاشته بودن تشکر میکردم ولی به جاش یه ضربه بزرگ بهش زدم... خواستم برم بیرون که محدثه رو هاج و واج جلوی در دیدم.... دیگه چیزی واسه از دست دادن نداشتم... سر دوستم... خواهرم هم داد زدم... به محدثه هم گفتم خودخواهه... دوست داشتن خواهرشو ندیده...
ولی خودمم میدونستم خودخواه منم... از اونجا بیرون زدم و پیش خودم فکر کردم... این گند که از روی عصبانیت زدم رو چجوری باید درست کنم.
همون شب خبر تصادف و فوتشون رو شنیدم... معلومه عصبانی رانندگی کردن... معلومه فکرشون کجا بوده که اونقدر وحشتناک تصادف کردن... انحراف بدی از بزرگراه داشتن...
هق هق گریه ی زیور بلند شد... قلبم سنگین شده بود... داشتم خفه میشدم از احساسی که توی وجودم پیچیده بود.... چرا این مدلی شد... مگه زیور بهترین دوست مامان نبود... زیور نالید... یه هفته بیمارستان بودم... خودمو نمیبخشم...بچه هامو با کمک داداشم پیدا کردم ولی من تقاصمو پس دادم.... چند سال پیش به خاطر 2 تا سکته پشت هم فلج شدم...
روزهای سختی رو گذروندم دخترم... حالا این زمین چرخید و پسر من عاشق تو شد... باورم نمیشد پسر من عاشق دختر صادق و محدثه شده... عکستو که به من نشون داد شناختمت... حتی با روسری هم شناختمت... آدرس خونت رو که گفت مطمئن شدم خودتی...
روزگار گشت و رسید به نیمای من... نمیخوام عشقش بی سرانجام باشه... من و ستاره فکر میکردیم اونی که میتونه همسر نیما باشه ساراست ولی دیدن تو...
بغض داشت خفم میکرد و زیور از نیما میگفت.
-به نیما اجازه ندادم چیزی از من بگه... نیما ماجرای واقعی رو تازه متوجه شده... تازه فهمیده چرا نمیتونستم ببینمت...
با همون بغض سعی کردم منطقی برخورد کنم... سعی کردم یادم بیاد که خیلی ساله مامان بابام رفتن –شما که مقصر نبودی...
آروم گفتم ولی زیور شنید... لبخند پررنگ و مهربونی به ورم پاشید و دستاشو باز کرد... سخت بود ولی توی بغلش جا گرفتم... اون تقاص عاشق شدنش رو پس داده بود چرا باید بیشتر ناراحتش میکردم... داشتم از مرور خاطره هام... از تصور صورت مامان و بابام دیوونه میشم... یاد حرف مادربزرگم افتادم... بابات زیاد مسافرت میرفت و مامانت زیاد تنها می موند...
پس علت طولانی شدن سفرش پیدا کردن بچه های زیور بود.

یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۲۷ مرداد ۱۳۹۲, ۰۳:۵۶ بعد از ظهر
توی چند دقیقه دیدن فقط دو تا نقد باعث شد... یه پست دیگه بذارم... نقد داشته باشید بازم پست آماده دارم... میخواید بدونید غزل تصمیمش چیه بیاید نقد... نظر... حدس... این دو تا پستی که خوندید چطور بود؟:-2-40-:

زیور دوباره به حرف اومد-نیما و ستاره یه مدت بدون مادر و بعد از طلاقم هم بدون پدر زندگی کردن... من سعی کردم نیما و ستاره رو پاک نگه دارم... خیالت از بابت پسرم راحت باشه... دست از پا خطا نکرده و نمیکنه.
زیور گونم رو بوسید دستشو رو بازوهام گذاشت و کمی ازم فاصله گرفت... لبخند زد و گفت: چه قدر دنیا کوچیکه... یهو نگاهش در مقابل نگاه بی حالت من غمگین شد- خواسته ی زیادیه... ولی حساب نیما از من جداست.... اشتباه من رو به پاش ننویس باشه؟
سرم رو سر در گم، به نشونه باشه تکون دادم.
با صدای زنگ آیفون... تکونی به خودم دادم و روی مبل نشستم و زیور نیما رو فرا خوند. نیما با عجله و اخم از اتاق بیرون اومد و اول به من بعد مامانش خیره شد. دلم میخواست در مقابل نگرانیش لبخند بزنم ولی نمیشد...
بغضمو قورت دادم و خیره نگاش کردم. به جای من زیور لبخند زد... پسرم لطفا درو باز کن.
نگاه نیما دوباره روی من زوم شد و بدون این که چشم از من برداره سمت آِیفون رفت و در رو باز کرد.
زیور گفت: نمیخوام ستاره چیزی بفهمه باشه؟
نیما بازم به من خیره شد. انگار نظر منو میخواست... سرمو پایین گرفتم و آروم و زیر لب گفتم باشه.
در خونه با شتاب باز شد... سلام اهل خونه... مهمون داریم؟
از شوق حرف زدن ستاره لبخند زدم... میدونست مهمون دارن و بازم داد میزد.
نیما که لبخند منو دید جرات گرفت و گفت: -آروم تر عزیز من... آبرو دارم پیش مهمون...
صدای جیغ ستاره از توی اون راهرو کوچیک بلند شد و بعد توی هال ظاهر شد.
4 سال از من کوچیکتر بود و حس خوشایندی نسبت به هیجانش داشتم.
ستاره با لبخند شیرینش سمتم اومد و پرسشگرانه و مردد اسم منو گفت ...
انگار توی اون خونه حسابی آشنا بودم و فقط خودم از این موضوع بی خبر بودم.
صدای زیور بلند شد... دوباره محکم صحبت میکرد... انگار نه انگار که چند ثانیه پیش صداش میلرزید ، انگار نه انگار که اونقدر گریه کرده بود... دلیل جدی بودن نیما حتما همین مادر بوده... -آره دخترم... غزل عزیزمونه...
ستاره خندش تبدیل به لبخند ملیحی شد و سمتم اومد و یهو منو توی آغوشش گرفت...
این همه مهربونی و ابراز احساسات واسم عجیب بود، وقتی که یادم میومد نیما تا چه حد خود دار بود و هیچ وقت احساسشو به راحتی بروز نداده بود.
ستاره ازم جدا شد و گفت: تورو خدا زودتر این پسرو قبول کن منم از تنهایی بیرون بیام.
فقط لبخند زدم... سرخ و سفید هم نشدم... همه میدونستن چرا اونجام.... دلیلی واسه قرمز شدن نبود. به اصرار ستاره و زیور شام رو بین خونواده جمع و جورشون خوردم... من آروم بودم و ستاره مثل زلزله حرف میزد...
به نیما و زیور کم تر نگاه میکردم...توی نگاهشون پر از حرف بود و من تحملش رو نداشتم.
آخر شب از جا بلند شدم و خواستم خداحافظی کنم. زیور ازم دعوت کرد شب بمونم و من تعارفشو مودبانه رد کردم. نیما سوییچ رو برداشت و گفت : میرسونمت...
اینقدر خسته بودم که حتی تعارف گرفتن تاکسی هم نکردم... کفشامو پوشیدم و از زیور و ستاره خداحافظی کردم. نشستن توی ماشین نیما و برگشتن به حالت عادی واسم دلنشین ترین اتفاق اون شب بود.
نیما آروم و زمزمه وار گفت: بستنی بخوریم؟
نفسی کشیدم-بخوریم.
اینقدر مهربونی و آروم موندن از من بعید بود.
نیما کنار آبمیوه فروشی ها ی گذری نگه داشت و دو تا بستنی قیفی گرفت... میدونست که بستنی قیفی رو فقط به خاطر نونی که ازش می موند میخورم... از این که نیما منو اینقدر شناخته بود ته دلم ذوق کردم... این فکر توی ذهنم پیچید که مامان نیما، بابای منو دوست داشته... الان از این که پسرش شیفته ی دختر معشوقش شده چه حسی داره... واقعا خوشحاله؟ واقعا زیور همون قدر که نشون میده مهربونه؟ یادم اومد مامان چقدر زیور جونو دوست داشت... یادم اومد که بعد از آخرین باری که زیور جون خونمون اومد مادربزرگ چقدر قایمکی گریه کرد.... پس مادربزرگم همون موقع واقعیت رو فهمیده... ولی همیشه از خوبی های دوست مامان میگفت و بارها گفته بود دلش واسه زیور تنگ شده، این یعنی میشه به زیور جون گذشته اعتماد کرد...


یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۲۷ مرداد ۱۳۹۲, ۰۹:۲۰ بعد از ظهر
بچه ها:-2-25-: پست طولانی گذاشتم ... ولی تا نیاید نقد پست هایی که نوشتم رو:mrgreen: نمیذارم...:mrgreen: بدجنس نیستم:-2-15-: دلم حدس و نظر و همراهی میخواد:-2-41-: شب نقدا تپل باشه پست هم تپل میشه :-2-27-:

به نیما که با لبخند محو سمت ماشین میومد خیره شدم... به قدش... به چشمش... به تیشرت خاکستری که پوشیده بود... به شلوار جین مشکیش... به کفشای طوسی اسپورتش... من دوسش داشتم...، من این سادگیو دوست داشتم... باید این دوست داشتنو اول به خودم بعد به نیما ثابت میکردم.
نیما وارد 206 شد.... توی چشام زوم شد و مقابل تعجب و دهان باز من از هر دو تا بستنی یه گاز زد و گفت: کدومو میخوای؟
دهان بازم تبدیل به لبخند کش دار شد... این چیزا با وجود دوستان شلخته ای که داشتم واسم طبیعی بود ولی این کار از نیما بعید بود... عادت نداشتم به دیدن این روی بی وسواسیش... با این حال سعی کردم این ترک عادتشو ندیده بگیرم، سرمو جلو بردمو به یکی از بستنی ها گاز زدم... با دهن پر و یخ به زحمت به همون بستنی اشاره کردم و گفتم: این...
نیما نگاهی بهش انداخت و گفت: واست زیاده... و یه ذره دیگه ازش خورد و سمت من گرفت... میدونست آدم بستنی خوری نیستم ولی هیچ وقت از این کارا نمیکرد... انگار سبک شده بود... انگار میدونست اگه قرار بود چیزی تموم شه همین امشب تموم میشد...
با اشتها بستنی دهنی رو تا آخرش خوردم و به نیما که خیلی وقت بود بستنیش رو تموم کرده بود خیره شدم...
نیما بی قید قهقه ای زد و دستمال کاغذی رو از جعبه کنار داشبورد بیرون کشید و سمتم گرفت. دستمال رو گرفتم و دور دهنم رو تمیز کردم...سرم رو پایین گرفتم-نیما؟
-جونم؟
جونم گفتنش به عدد 2 رسید... لبخند زدم و بدون این که توی چشماش نگاه کنم گفتم: یه مدت نمیخوام همدیگرو ببینیم.
سکوت شد... یه مکث طولانی و ولو شدن نیما رو صندلیش و کف دستی که رو فرمون کوبیده شد مقدمه ای بود واسه گفتن این جمله-گفتم نگو... گفتم زندگی منو با گذشتت خراب نکن... گفتم دوسش دارم...
و نفس محکمی که بیرون فوت شد...
بازم سکوت...
جرات کردم و سرم رو بالا گرفتم، به نیم رخ سرخ و جدیش نگاه کردم، ناراحت بود، عصبانی بود ... اونقدر که سبزه پوستش قرمز شده بود...
گفتم-فقط فرصت میخوام.
با صدای گرفته، با صدایی که هیچ وقت ازش نشنیده بودم... با گرفتگی که بی شباهت به بغض نبود گفت: که فراموشم کنی؟
-میشه به من نگاه کنی؟
نیما سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت: غزل من نمیتونم فراموشت کنم.
چقدر امشب حرفای نیما دلنشین بود... دوباره گفتم – ببین منو.
نیما بدنشو متمایل به سمتم چرخوند و به صورتم خیره شد... لبخند زدم و گفتم: نمیتونم بگم بعد این مدت چی پیش میاد ولی دلم میخواد با خودم خلوت کنم... روراست باشم... شاید این مدت به یه روزم نکشه شایدم... نفسی کشیدم و ادامه دادم-برای تو که 3 سال رو تحمل کردی یه مدت دیگه واسه از بلاتکلیفی بیرون اومدن سخت نیست.
چشمای نیما قرمز شد...لبشو روی هم فشرد و نگاهشو ازم گرفت ، به روبرو چشم دوخت... دستشو روی دنده گذاشت و گفت: چیکار میتونم بکنم؟ کاش میشد داد بزنم ، صدامو ببرم بالا و بگم تو زنمی... نمیذارم بری.
نیما دستشو عصبی رو لبش کشید و به عادت همیشگیش از شیشه بیرون برد ، نگاهشو به آبمیوه فروشی دوخت و گفت: ولی توی لعنتی این حقو هیچ وقت به من ندادی... مجبورم بگم باشه.... مجبورم بگم برو فکر کن... فکر کن که چجوری...، کمی مکث کرد و ادامه داد: چجوری کنارم بذاری...
نیما توی چشمام خیره شد و با بغض به قلبش اشاره کرد و گفت: این به خاطر تو ضرب میگیره... یهو داد زد: حالا هر غلطی که میخوای بکن...
نیما دوباره مشتش رو روی فرمان کوبوند و من منگ دیدن نوع دیگه ای از نیما بودم... چقدر آشفته بود... چقدر عرق کرده بود، این حرفا رو کجا گذاشته بود که امشب فریادشون میزد... به من میگفت هر غلطی میخوای بکن و من از این بیراهی که گفته بود عصبانی نشده بودم...

نسيم شيراز
۲۸ مرداد ۱۳۹۲, ۰۲:۰۴ قبل از ظهر
این پست با تمام وجود نوش جونتون..:-2-27-:. رفتم صفحه نقد و الان ذوق مرگم... بچه ها میخوام بدونید نقدهاتون رو ذره ذرشو میخونم... باور کنید بعضی نقد ها رو چند بار میخونم... میخوام بدونید همراهیتون و نظرهاتون واسم بیشتر از نوشتن خودم با ارزشه...:-2-40-:

نگاهمو از نیما گرفتم و به روبرو خیره شدم...
یادم اومد چقدر کارهای منو نیما به هم گره خورده... هر موقع مشیری میگفت باید واسه ضبط میرفتم و این یعنی نیما رو میدیدم... از خیر کلاس پیانو واسه یه مدت باید میگذشتم تا دیدن هامو به حداقل برسونم... و متاسفانه نمیتونستم نیما رو برای خوندن ترانه هاش همراهی کنم و این یعنی رفیق نیمه راه میشدم.... همشو کنار گذاشتم و حرکتی به کمرم دادم، درد خفیفی توی کمرم پیچید... این درد از ظهر کجا بود که حالا توی وجودم پیچید... دستم رو آروم روی کمرم گذاشتم و از شیشه به بیرون خیره شدم... من واسه کنار اومدن با خودم فرصت میخواستم...
نیما پاشو روی پدال گاز گذاشته بود، داشت حرصشو سر ماشین بیچاره خالی میکرد. اگه مردونگیش نبود خوردن یه سیلی جانانه تضمین بود.
چشمامو بستم و توی فکرام غرق شدم... زندگیم خیلی به نیما وابسته بود و حالا باید یه مدت حذفش میکردم تا بفهمم فرق بین وابستگی و دلبستگی رو...
با ترمز سخت روی آسفالت چشمامو باز کردم...دیدن در خونه مادربزرگ یعنی عشق... یعنی آرامش... لبخند روی لبم رو نتونستم کنترل کنم.
-خوبه که میخندی... خداروشکر جایی هست که آرومی...
صدای آروم نیما یعنی حرصشو واقعا سر اون ماشین بیچاره خالی کرده بود.
-اینجا آرومم نیما... نمیدونم چجوری باید از این جا دل بکنم.
نیما سرد گفت: دل نکن.
شونه بالا انداختم و گفتم: نمیشه... اینجا زیادی بزرگه، بالاخره که چی...
نیما حرفی نزد، کیفم رو توی دستم فشردم و گفتم: خب دیگه من میرم...
-مراقب خودت باش...
همین... مراقب خودت باش تنها جمله ای بود که نیما سرد و بی تفاوت گفت، حس کردم دارم عذابش میدم ولی باید تکلیفم رو با خودم یه سره میکردم. لبخند زدم... نیما ندید، ولی همیشه یادم میمونه که لبخند زدم.
در ماشین رو آروم بستم و کلید رو داخل قفل انداختم، در آهنی بزرگ با قیژ قیژ باز شد و من وارد حیاط بزرگ خونه شدم... نگام روی دوچرخه کنار در زوم شد...در رو بستم ، صدای ساییدن چرخای 206 روی آسفالت روشنیدم... ، سمت دوچرخه رفتم و زیر لب گفتم: تو هم مراقب خودت باش.
کنار دوچرخه نشستم و دستمو روی رکابش گذاشتم و به حرکت در آوردمش... چرخوندمشو یاد مادر بزرگ افتادم-غزلم دخترم مراقب خودت باش... نیفتی یه وقت عزیزم...
خنکی باد صورتمو نوزاش کرد... نگام به حیاط تاریک خونه افتاد... نمیدونم چرا ترس وجودمو گرفت... ترس از تاریکی... ترس از تنهایی... از جام بلند شدم و با قدم های تند خودمو به در هال رسوندم. با دستایی که بی جهت از ترس میلرزید در رو باز کردم، وارد خونه شدم و پرده ها رو کشیدم.
با همون لباس روی مبل نشستم و به در ورودی خیره شدم... این ترس از آثار اولین قدم واسه مستقل شدن بود.
ترسی که با فوت مادر بزرگ تا وقتی که نیما وارد زندگیم شد بارها و بارها دچارش شده بودم.

نسيم شيراز
۲۹ مرداد ۱۳۹۲, ۰۲:۳۱ قبل از ظهر
:-2-40-::-2-40-::-2-40-: دوستتون دارم ببخشید این پست دیر اومد... نقد میاید بازم؟ نقدها تون رو خوندم... مثل همیشه به من روحیه میدید... بچه ها من نقد نوع دیگه هم دوست دارما... فکر نکنید فقط دنبال تعریف و تمجیدم... اگه اشکالی هست بگید دوستام... راستی خیلی قشنگه که میاید و احساستون رو از یه قسمت داستان میگید.... خیلی کمکم کردید
سرمو به شدت تکون دادم، بسه دیگه... ضعیف بودن بسه... باید ثابت کنم که میتونم مثل گذشته محکم باشم.
دکمه های مانتوم رو بیرون کشیدم ، روسری رو روی گردنم رها کردم و از جام بلند شدم... هیچی جز خواب نمیتونست آرومم کنه...
لباس هامو در آوردم... زحمت پوشیدن لباس توی خونه رو به خودم ندادم، زیر پتو خزیدم و بعد از اولین غلت دیگه چیزی نفهمیدم.
***
صبح با احساس دل پیچه چشمامو باز کردم، بی اختیار دستم رو روی دلم گذاشتم و دوباره دلم پیچ رفت، ضعف داشتم... گرسنم شده بود... سعی کردم بلند شم، کمرم هنوز کمی درد میکرد... نگام به کمرم افتاد و کبودی کنار پهلوم نشون میداد که درد کمرم الکی نبوده... تاپ و شلوارک آبی چهارخونمو از کشوی دراور بیرون کشیدم و وارد حموم شدم... چقدر حموم رفتن اول صبح رو دوست داشتم... دیگه نیازی به شستن دست و صورت نبود... فکر میکردم اینجوری راحت تر و تمیز ترم...
یه ربع زیر آّب موندم... بدون اینکه شامپو یا صابون بزنم... دلم فقط آب تنی میخواست... دیوونه شده بودم... دستم روی شیر آب بود و مدام سرد و گرمش میکردم، بعد یه ربع دوباره دلم پیچ رفت... گشنم بود و نمیتونستم به غذا فکر نکنم.
حوله پوشیدم و از حموم بیرون اومدم.
اولین نگام روی ساعت روبرو زوم شد... 10 صبح... خوبه ... خیلی هم دیر بیدار نشدم... سراغ گوشیم رفتم و اس ام اس مانیا رو خوندم... تمرین امروز ساعت 3... توی دلم بمیری مانیایی گفتم و دلشوره ی اولین مسابقه که فردا بود دل پیچم رو بدتر کرد...
سراغ آشپزخونه و یخچال رفتم... دلم غذای گرم میخواست... نگاهمو با نفرت از ژامبون گرفتم و بین تخم مرغ و تن ماهی حرکت دادم.... اگه دیشب غذای خوب نخورده بودم صد در صد خودمو ته چین مهمون میکردم... دست بردم تن ماهی رو بردارم ولی دلم خواست فریزر رو هم وارسی کنم... دیدن یه بسته گوشت چرخ کرده منو یاد ماکارونی که مدت ها بود نخورده بودم انداخت... دستم توی آشپزی کند بود ولی ... دلم واقعا ماکارونی میخواست...
بسته رو در آوردم و توی آب داغ گذاشتم تا زودتر باز شه...
یه بسته ماکارونی رشته ای نازک از کابینت بیرون کشیدم و همزمان یه دونه بیسکوییت مادر هم از کنارش برداشتم و توی دهنم گذاشتم... شیرینیش با ضعفی که داشتم جور در نمیومد... حالمو به هم زد... واسه یه لحظه ححس کردم مستعد بالا آوردن محتویات معدمم ولی... جنگیدم... با این حس بد جنگیدم و خودمو سرگرم روشن کردن سماور و درست کردن مایه ماکارونی کردم...
چای دم کردم و مثل معتادها اولین چایی خوشرنگی رو که ریختم و نوشیدم سر حال شدم.... احساس زنده بودن میکردم. از اون آدمایی بودم که باید دست مخترع چای رو حسابی میبوسیدم.
با این فکر دومین چای رو واسه خودم ریختم و سراغ پخت ماکارونی رفتم و به این فکر کردم هر کی گفته آشپزی یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیاست حتما یه دیوونه بوده.
و خیلی زود یادم اومد یکی از دیوونه ها مادر بزرگ خودم بوده... از این فکر یهو زبونم رو گاز گرفتم تا دیگه از این فکرای بد نکنم و حسابی مورد شماتت وجدانم قرار گرفتم.
صدای زنگ تلفن بلند شد... مردد به ورودی هال خیره شدم... زیر ماهیتابم رو کم کردم و سراغ تلفن رفتم...
-الو
-چطوری تو؟
صدای خش دار مانیا بازم پر سر و صدا از اون ور خط میومد...
دو تا انگشت شصت و اشارم رو روی پیشونیم گذاشتم و به شدت فشردم...
-هان؟ بگو.
لحن مانیا از اون تب و تاب افتاد-خوبی؟
بی تفاوت جوابش رو دادم-آره... دارم ماکارونی درست میکنم میسوزه.
و صدای خبیس مانیا –آخ جون ... محتویاتشو زیاد کن، اومدم. بابای...
و صدای بوق پی در پی گوشی...
این کارا از مانیا اصلا بعید نبود و ناباور به گوشی تلفن خیره شدم و شمارشو گرفتم... دلم میخواست تنها باشم...
گوشیشو جواب نداد... دوباره گرفتم، بازم برنداشت... تلفن خونه رو گذاشتم و سراغ موبایلم رفتم، زنگ زدن بی فایده بود، صفحه پیامکم رو باز کردم و واسش یه پیام جون دار از فحش و خواهش واسه نیومدنش فرستادم...
موبایلمو روی مبل پرتش کردم و سراغ یخچال رفتم... مطمئن بودم این دختره میاد... بهتر بود پیامکم رو حیف نمیکردم... یه ذره دیگه قارچ به مواد در حال پختم اضافه کردم

نسيم شيراز
۲۹ مرداد ۱۳۹۲, ۰۴:۲۶ بعد از ظهر
سلام دوس جونام... خوبید؟ این پست کوچولو رو داشته باشید تا برگردم خدمتتون :-2-27-: کیا مثل من این ترانه ای که نوشتم رو دوست دارن؟:-2-40-: بیاید پروفایلم بگید :-2-38-:

ماکارونی رو دم کردم و سومین لیوان چایی رو پر کردم و وارد هال شدم...ضبط صوت رو روشن کردم و به آهنگ هاش گوش کردم... آهنگای قدیمی که هنوزم دوسشون داشتم... بعد 2 تا آهنگ ، شروع آهنگ نشسته ام باز کنار تو با صدای عارف منو غرق خاطراتم کرد... غرق روزهای اولی که با نیما آشنا شده بودم... روزی که نیما این آهنگ رو توی کلاس زد و خوند و توی چشمای من خیره شد و گفت: این آهنگ حرف واسه گفتن زیاد داره... سعی کنید ملودیشو یاد بگیرید... و من با چه دقت و سرعتی توی دو روز یاد گرفتم...
عارف میخوند و من اجازه دادم قطره ی اشک بدون لجبازی من روی گونم بیفته... دلم تنگ شد واسه نگاه نیما.
ترانه که تموم شد... لیوان چاییم رو روی میز گذاشتم و سراغ پیانو رفتم... دلم خوندنشو میخواست... دستمو روی کلیدها فشردم... آهنگش ریتم گرفت... جز معدود آهنگایی بود که ملودیشو حفظ بودم و حرکات انگشتام روی کلید ها نرم و با احساس بود و الان ... الان من به شدت به این حس نیاز داشتم...
همراه با ملودی زمزمه کردم ترانشو.... چقدر خوب بود که صدام رو دوست داشتم.
نشسته ام باز کنار تو اومدی سراغم
نگاه تو روشنه شبای بی چراغم

صدای من وقتی قصه داره
که رنگ چشم تو غصه داره
شب من و تو باز دوباره انتظاره

نگاه تو رنگ بوسه داره
لبای من گرم و بی قراره
سکوت شب ، یه آسمون و یک ستاره

بارون گل شد ، خواب ستاره
به انتظار بعض ابر پاره پاره
تا قلب آسمون می بارم با تو تنها
فصل من و تو باز رسیده روی ابرا

کنار تو آروم میام پا میذارم
چراغی تو دست شبا جا
که روشن بمونه آسمون بی ستارم

به شوق تو عهدی با چشمات میبندم
دوباره به این عشق ، به این دل میخندم
قصه ی عشق بازی چرخ روزگاره …
گونه هام خیس بودن... لبخند زدم به این دلتنگی... به این عادت... به این نصف روز ندیدنش و بی قرار شدنم...
صدای پشت سر هم زنگ آیفون یعنی زلزله اومد... بودن مانیا اون لحظه پیش من فراتر از طاقتم بود... اشکامو پاک کردم و در رو باز کردم.
توپشو همراه خودش آورده بود... کنار دوچرخم گذاشت و وارد شد...

نسيم شيراز
۲۹ مرداد ۱۳۹۲, ۰۷:۵۵ بعد از ظهر
خب... دو تا موضوع رو بیاید نقد بگید وگرنه پست دیگه امشب و فردا نمیــــــــــــــــــــــ ــــــــــذارم.:-2-28-:
سوال اول: از شعر بالایی که فکر کنم اسم ترانش خواب ستاره است خوشتان می آید یا نه؟:-2-35-:
سوال دوم: هدف مانیا به نظرتون چیه... نقدا خوب باشه پست ها هم خوبه:-2-27-::-2-40-:



-چطوری تو؟
دست به سینه ایستادم و یه طرف شونم رو به چارچوب در تکیه زدم و براندازش کردم... مانیا همیشه با مانتو و شالی که سعی میکرد حسابی شل روی سرش بندازه واسم خنده دار بود... لباس خانمی دوست نداشت... دیگه توی این یه مورد مطمئن بودم تاثیر حرفای باباش نبوده، لباس دخترونه بهش نمیچسبید.
-لبخندتو جمع کن عزیزم.
خندیدم و مانیا رو در آغوش گرفتم... دلم واسه دخترونه های دبیرستان تنگ شده بود، دلم بودنشو میخواست... درست مثل وقتایی که از همه جا حتی از حرفای شیرین مادربزرگ خسته میشدم و مانیا با تموم نوجوونیش و شیطونیش، گوش شنوای من بود... فکر میکردم این دوری هیچ تاثیری توی رفتار حالامون نداره... ولی الان...
مانیا خودشو از آغوشم که سفت چسبیده بودمش کنار کشید و گفت: ناهارت آمادست؟
و خودش وارد خونه شد...
چیزی که توی ذهنم وول میخورد رو به زبون آوردم... –لعنت به تو و اون قرار لعنتیت...
مانیا پشت به من ایستاد... ایستاد که نه...شوکه شد و سر جاش خشک شد... معلوم بود لحن کلامم دوستانه نبود... جدی بودم، با ابروهای گره کرده... بعد از لحظه ای مکث برگشت و توی چشام خیره شد... شالش روی گردنش افتاده و موهای دو سانتیش روی هوا بلند شده بود، لازم نبود چیزی بگه ، چشماشو ریز کرد و با نگاهش دلیل حرفمو پرسید...
متنفر بودم از این که گاهی نمیتونم فکرمو توی ذهنم نگه دارم و یهو میپرید بیرون... حالا از اون لحظاتیه که باید در موردش توضیح هم میدادم و من کم طاقت تر از اونی بودم که بخوام در موردش توضیح بدم.
با عجز به مانیا خیره شدم و شونه بالا انداختم-خب اگه این همه دور نبودیم هیچ کدوممون احساس تنهایی نمیکردیم.
مانیا یه قدم جلوتر اومد و با صدای عصبانی و دلخورگفت: من بچه با یه قرار بچه گانه و به قول تو لعنتی، شما عقل کل ها چرا قبول کردید...
بازم حرف حساب شنیده بودم. دوباره شونه بالا انداختم و سمت آشپزخونه رفتم.
ماکارونی رو توی دو تا ظرف جدا کشیدم که مانیا وارد آشپزخونه شد، مانتو و شالشو در آورده بود و لبخند ریزی روی لبش داشت...
روی صندلی نشست و به حرف به سبک خودش چنگالشو توی دستش گرفت و آروم شروع کرد به چرخوندن ماکارونی دور چنگالش...
پارچ آب و لیموناد رو روی میز گذاشتم و روبروش نشستم.
مانیا چنگالو با حجم کمی از ماکارونی توی دهنش گذاشت و با دوبار جویدن قورتش داد.
ناراحت بود و من دلیل ناراحتیش بودم.
لیموناد رو که میدونستم دوست داره توی لیوان ریختم و سمتش گرفتم.
لیوان رو بی تفاوت ازم گرفت و گفت: دو ساعت دیگه حاضر شیم که به موقع بریم سر تمرین.
باشه ای گفتم و اولین لقمه رو خوردم.
-من واسه این دوری هدف داشتم، شماها چرا قبول کردید...
مانیا بی مقدمه از هدفی حرف زد که هیچ وقت به ماها نگفته بود.
نگاش کردم و با تعجب پرسیدم : هدف؟

نسيم شيراز
۳۰ مرداد ۱۳۹۲, ۱۲:۲۹ قبل از ظهر
نقد ها کم بود ولی چون از ته دل بود دوباره پست میذارم... و تقدیمش میکنم این پست رو به همتون که من رو تا اینجا همراهی کردید... بچه ها لطفا ترانه ی عارف رو گوش بدید چون یکی از بچه ها توی نقد گفت که وقتی گوش میکنی متوجه ی حس غزل میشیم... لطفا گوش کنید....
و یه نکته ی دیگه لطفا این پست رو حتما نقد کنید... به انرژیتون نیاز دارم... پست های سختیه:-2-40-:

مانیا آهی کشید و چنگال رو سر جاش گذاشت...-گند بزنن بهت که این غذا رو کوفتم کردی.
یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: بگو دیگه ... چیه که من نمیدونم.
صدای اس ام اس گوشی مانیا بلند شد... بی حوصله دستشو به جیب شلوار جینش برد و گوشی نوکیا یازده دو صفرشو بیرون کشید...
بعد از خوندن اس ام اس پوفی کرد و گفت: تینا حالش خوب نیست، امروز نمیتونه بیاد... یادت باشه بعد تمرین بریم دیدنش...
مردد گفتم :تینا بود؟
سرشو به نشونه ی آره تکون داد و گفت: رامین داره کاراشو میکنه واسه عمل برن اونور... نمیدونم کدوم کشور رو انتخاب کردن ولی تینا اصلا راضی نیست.
با اینکه همه ی حواسم روی هدف مانیا بود پرسیدم: چرا راضی نیست؟
-میگه تمام زندیگمونو باید بفروشیم که آخرش واسه خرید تابوت پول قرض بگیریم.
تنم لرزید از شنیدن اسم تابوت... مانیا اینقدر سرد اسمشو آورد که انرژی من گرفته شد... توی صورت بی حالتش دقیق شدم وگفتم: یعنی چی؟
مانیا سری تکون داد و گفت: دکتر تینا اصلا از وضعیت جسمی این دختره ی ابله راضی نیست.... میگه واسه هر کاری حتی واسه جراحی مغز استخوان دیر شده... ولی میگه شاید اونور با تخصص بالاتری که یکی دو تا دکتر دارن بشه کاری پیش برد... دکتر این ور میگه باید دعا کرد...
مانیا به صورتم دقیق شد و با اخمی آَشکار گفت: تینا خیلی درد داره، به فوتسالی که دیروز بازی کرد نگاه نکن... واقعا عضلاتش کشش نداره... احمق اینقدر زبونشو بست که حالا وقتی که رامین بیچاره کاری جز دعا و آه از دستش بر نمیاد بفهمه...
جلوی بغضمو با قورت دادن آّب دهنم گرفتم و گفتم: تو از کجا میدونی؟
مانیا لیوان نوشیدنیشو توی دستش گرفت و گفت: بیکاری ام این حسن ها رو داره که از حال همه ی دوستاش با خبر باشه...
میدونستم مانیا بیکار نیست... اون صبح تا شب توی سالن های ورزشی گشت میزد ، بیکار نبود ولی با معرفت بود... از خودم به خاطر بی خبریم از تینا خجالت کشیدم... یه لیوان آّ خوردم تا اشکام نجوشن... تا یخی آّب قلبمو آروم کنه... یادم رفته بود که تا چند دقیقه پیش چه ضعفی از گشنگی داشتم... حالا دلم دوستامو میخواست... همون دوستایی که سال ها پیش سالم و بدون دغدغه آینده رویا پردازی میکردیم... حیف که اون قرار لعنتی ... با این فکر توی چشمای مانیا خیره شدم... – هدفت چی بود؟
مانیا لیوانش رو روی میز گذاشت... یک دستشو روی میز مشت کرد و به صندلی تکیه کرد و به سبک خودش روی صندلی ولو شد، توی چشمام خیره شد و گفت: ازم دور بشی تا دوسم داشته باشی... تا... لبخندی زد و گفت: تا بتونم وقتی دوباره دیدمت...
مانیا گوشه لبشو با دندون محکم فشرد و رهاش کرد و گفت: باهات ازدواج کنم.

نسيم شيراز
۳۰ مرداد ۱۳۹۲, ۰۱:۵۵ بعد از ظهر
بچه ها من نقد میخوام... من واقعا نقد میخوام که بدونم چی توی ذهنتون میگذره... پست قبلی پست سختی واسم بود... داستان رو با نیت نوشتن این بخش که توی ایران هم کم نیست شروع به نوشتنش کردم ولی خب...
بعضی هاتون از قبل حدس زده بودید و این کا من رو آسونتر میکرد و بعضی هاتون بدجور شوکه شدید و اینو از نقد و پیام های توی پروفایل راحت میشه فهمید و من نگران شدم... حتی تهدید شدم که ممکنه دوست عزیزم این رمان رو دیگه نخونه...:-2-30-:راستش یکم کارم رو سخت کردید... فکرمو آشفته کردید با شوکی که انتظار زیاد بودنشو نداشتم. بیاید نقد... من به روحیتون نیاز دارم. بگید چی اذیتتون میکنه:-2-41-::-2-40-:

دنیا واسه یه لحظه ایستاد... چیزی رو که شنیدم نمیتونستم درک کنم... کم کم چشام گرد شد.... باز شدن بیش از حد چشامو حس کردم... خودمو جمع و جور کردم و دستمو طرفش گرفتم و خندیدم... از ته دل و با تمام وجود... انتظار داشتم توی این شوخی ، توی این خنده همراهیم کنه...ولی نکرد... دستشو روی دهنش گذاشته بود و با نگاهی پر از ترحم به من نگاه میکرد... نمیفهمیدم این ترحم واسه منه یا خودش... ولی از این نگاه بغض کردم... مانیا یه چیزی رو شکسته بود... نمیفهمیدم چی، ولی یه چی اون وسط جور در نمیومد...
یه جمله توی سرم پیج میخورد... مانیا نمیتونست هم جنس...
حتی نتونستم جملمو توی سرم بچرخونم... نمیتونستم به کلمش فکر کنم... این غیر ممکن بود، اگه اینجوری بود اینقدر محکم از آلوده شدن فضای ورزش به خاطر وجود همین آدما حرف نمیزد... این امکان نداشت... کاری به درست یا اشتباه بودن این فکر نداشتم.... من مخالف بودم.... من مخالف این رابطه های هیچی ندار و به ظن خودم افتضاح بودم... بغضمو توی صدام ریختم... با تمام قدرتم داد زدم، ولی شبیه ناله از دهنم بیرون پرید: از خونم برو بیرون.
مانیا دستشو عصبی روی صورتش کشید... –حالا دیگه نمیرم.... باید حرف بزنیم.
از جام بلند شدم، کف دستامو روی میز کوبیدم و فکر کردم کاش این کوبیدن توی قفسه ی سینش بود ، داد زدم - گمشو بیرون.
مانیا هم بلند شد-من هیچ اشتباهی نکردم که گم شم. بفهم غزل... من درگیرم... درگیر جسم و روحم... من توی وضعیت بدی ام... اگه الان... هنوز دخترم به خاطر توی احمقه...
شوک دوم به من وارد شد...
این چی گفت... یه بار دیگه جملشو توی ذهنم مرور کردم... اگه الان هنوز دخترم به خاطر ...
این چی میگفت که من نمیفهمیدم... یهو صدای مانیا دوید توی گوشم...- اون چیزی که توی رختکن شنیدی من نیستم... من باهاش مبارزه میکنم... با هر کسی که اینجوری باشه و از دخترانه هاش فاصله بگیره مبارزه میکنم ولی موضوع اینجاست ، بدبختیه من این جاست که من فقط دختر نیستم.
اشک توی چشام خشک شد... اون حس بد به همون سرعتی که اومد رفت و یه حس عجیب مثل نگرانی و ترس وجودمو پر کرد...
نگاهی سریع به سرتا پای مانیا انداختم، به چشام شک کردم.- چی میگی تو؟
مانیا هیستیریک خندید... – دوست دارم دختر باشم چون تو هستی... مثل همیشه به عنوان یه دوست... و دوست دارم پسر باشم چون بازم تو میتونی باشی به عنوان همسر... میفهمی؟
سرمو ناباور تکون دادم و روی صندلی نشستم...
مانیا اخم کرد و روبروم نشست...-خیل خب... بذار از اول بگم... بذار یه چیزیو واست توضیح بدم... یهو دستشو توی موهای دو سانتیش چرخوند و گفت: لعنتی بذار یکم آروم باشم که واست بگم... اینجوری هاج و واج منو نگاه نکن... بذار بهت بگم...
بازم نگاش کردم... به حرکت هایی که مثل همیشه آروم نبود... به آرامشی که توی اون لحظه نبود...
صدای خش دار مانیا بیرون اومد-اگه بابام میگه مانی چون میدونه میتونم پسر شم... اگه مامانم مخالفت نکرده بود و قبل از دوستی با شما ها بود من تا الان توی یه جمع پسرونه میدیدمت و شاید همه چی یه جور دیگه پیش میرفت... ولی... مامان نذاشت... خودم دو دل بودم... بچه بودم و به رفتارهای پسرونه عادت کرده بودم... واسم عجیب بود ولی نمیفهمیدم چرا حس من ، عواطف من، نوع برخورد من بدون این که بخوام تقلید کنم با بقیه فرق داره...
مانیا نفس عمیقی کشید... این سر درگمی موند و رسید به شروع دوستیمون... شماها رو دیدم... یه دنیای دخترونه و به شیله پیله که منو آروم میکرد... بودن با دوستام مثل آب روی آتیش احساسات سرکش من بود... کم کم حس کردم تو با بقیه واسم فرق داری... من میدونستم روحیه و احساساتم پسرونست.... میدونستم اون نیمه وجودی پسرونم تو رو به شدت دوست داره ولی... ولی با خودم جنگیدم که میتونم با این دنیای نصف دخترونه کنار بیام... جنگیدم که حرمت دوستیمون رو حفظ کنم.
مسخ شده بودم...مانیا سکوت کرد و یه لیوان آب واسه خودش ریخت... یه نفس خورد و ادامه داد: با حرفامون، با خیال پردازیامون فکر کردم تو هم منو جور دیگه دوست داری... سنم زیاد نبود، حواسم نبود که تو منو به چشم یه دختر میبینی.. حرفامون و رویاهامون قشنگ بود... تو از مجرد موندن حرف میزدی و من میخواستم با تایید حرفات تورو تا تغییر دادن خودم داشته باشم... تا بفهمی و بتونی انتخابم کنی... تو از تنها موندن حرف میزدی و من واسه داشتنت رویاها میبافتم... دارو میخوردم... دکتر میرفتم... روانپزشک تایید کرد که هویت من یه پسره...
مانیا سرشو تکون داد: توی فوتسال محکومم به این که دوجنسم و نباید تا وقتی تکلیفم رو با خودم روشن نکردم توی تیمی بازی کنم.
چند بار کمیته انضباطی رفتم چون دخترا میان سمتم...
مانیا برای بار دوم عصبی خندید...
-از دخترای آویزون بدم میاد... من تمام این سال ها که از هم دور بودیم بهت فکر کردم... به این که اگه تغییر جنسیت بدم تو رو دارم یا نه... ترسیدم همین دوستیمون هم گرفته بشه... غزل ترسیدم و مراحل درمانم رو بیخیال شدم... یه عمل انجام دادم و ترسیدم که از دستت بدم... دیگه واسه 3 تا عمل بعدی نرفتم.
حاضرم عذاب بکشم... روحم بمیره ولی دوستت باقی بمونم حتی با وضعیت قبلی....
مانیا دستمو گرفت... خواستم دستمو بکشم ولی محکم نگهش داشت...-نکن این کارو غزل... من همون مانیام... فقط به دوست داشتن یکم پیچیدم اعتراف کردم... من ناپاک بهت نگاه نکردم ... فقط عاشقت شدم و این عشق رو بزرگ کردم،
سرمو پایین گرفتم، مانیا دوباره به حرف اومد-ببین غزل... من حتی توی رابطت با نیما دخالت نکردم چون دوستت دارم.
سرد و تلخ و شوک زده گفتم: من... میگم بریم تمرین... دیر شد.
مانیا ملتمس نگام کرد... از مانیا این نوع نگاه بعید بود، دلم نمیخواست توی اون نگاه دوست داشتنی و بی غل و غش چشمای یه پسر رو ببینم.
دلم مانیای عجیب و غریب خودم رو میخواست....
یهو توی ذهنم تکون خورد ، باید برم اینترنت و درباره وضعیت مشابه مانیا بخونم... باید ببینم مانیا چه حسی داره... اون بهترین دوست من بود، باید کمکش میکردم. باید.

یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۳۱ مرداد ۱۳۹۲, ۰۳:۲۵ قبل از ظهر
سلام :-2-25-: به شدت نقد نیاز دارم... تنهام نذارید... لحظات سختی واسه نوشتنش دارم... یا بهش فکر میکنم یا مینویسم... نقد کنید دوستای خوبم:-2-40-:

از جام بلند شدم و مقابل نگاه خیره ی مانیا خودمو به اتاقم رسوندم... عجیب درگیر یه حس جدید بودم، حضور مانیا معذبم کرده بود و من از این حس در مقابل بهترین دوستم متنفر بودم...
دلم مانیا رو میخواست .... همون طوری که بود و من نمیفهمیدم... نه اینطوری که امروز به من خودشو معرفی کرده بود.
نفسمو محکم بیرون پرتاب کردم و مانتومو پوشیدم... آه کشیدمو شالمو سرم کردم... بغضمو حس کردمو لباسامو توی کولم گذاشتم... چشامو اشک پر کرد و توی آینه اتاقم به خودم زل زدم... لبم به خاطر جلوگیری از اشک ریختنم میلرزید...چقدر وقتی بغض میکردم و صورتم مچاله میشد زشت میشدم... تقه ای به در خورد... کف دستامو روی چشام فشار دادم تا اشکام راه نگیرن...
در باز شد... مانیا اصلا عادت به در زدن نداشت... همون یه بارو هم آقایی کرده بود زده بود... از کلمه آقایی که توی ذهنم شکل گرفته بود ترسیدم... چقدر مسخره صفت آقا رو بهش داده بودم.
اینقدر توی فکرم غرق بودم که نفهمیدم کی روبروم ایستاد و کی اینقدر به من نزدیک شد...
نگاهش باعث شد یه قدم برم عقب... ترسیده بودم... حسابی معذب بودم... مانیا متوجه برخورد غیر معمول من شد... اگه نمیشد شک میکردم که دوست منه....
مانیا فاصلمونو پر کرد و بغلم کرد...چرا این کار وکرد... چرا بی دلیل این کارو کرد... اون هیچ وقت عادت به اینکار نداشت... همیشه من بغلش میکردم... عصبانی شدم... دستمو روی قفسه سینش گذاشتم و با تمام قدرتم هولش دادم...
مانیا با چشمانی متحیر و البته ناراحت در حالی که دستش بازوهامو گرفته بود به من خیره شد...
خودمو تکونی دادم و گفتم: برو کنار...
با حرص و پر از حس تنفر کلمه رو ادا کردم...
مانیا بازم نگام کرد... جنس نگاهش همون مانیا بود... همون مانیای دوست داشتنی من... واسه یه لحظه آروم شدم.
مانیا به حرف اومد، با صدایی که به خاطر بغض دو رگه بودنش بیشتر مشخص بود.
-غزل... من هنوز دوستتم... من هنوز دخترم... من هنوز همون مانیام... من هنوز پاک و بی هوس بهت نگاه میکنم و نزدیکت میشم...
اخم کردم و خواستم حرف بزنم که دستشو به نشونه ی سکوت جلوی دهنش برد و گفت: تو رو خدا هیچی نگو... خرابش نکن دوستیمون رو... دستشو کامل از روی بازوهام برداشت... وی کمرش گذاشت... لحظه ای نگاهم کرد و بعد سرش رو بالا برد و همراه با یه لبخند تلخ چند باری سرش رو به چپ و راست تکون داد... کاری که همیشه وقتی بغض داشت واسه نریختن اشک هاش انجام می داد.
مانیا روی پاشنه چرخید و گفت: اگه تو نخوای تا وقتی که تکلیفم با خودم روشن نشده واست همون دختر و دوست و هم کلاسیت می مونم... قسم میخورم به چشمات و معصومیتت با یه نگاه دیگه خیانت نمیکنم.
و با مکث گفت: اگه نخوای هم میکشم کنار که راحت باشی... که مجبور نباشم نگاه منزجرتو تحمل کنم.
اشکی که داشت از گوشه ی چشمم راه میگرفت رو با کنار دستم گرفتم...- توی حیاط منتظر باش تا بیام... تمرین دیر شد.
مانیا باشه ی آرومی گفت و در رو بست.
تصمیمو گرفته بودم... من مانیا رو دوست داشتم... مانیا موجود عزیزی بود که حتی اگه میخواستم هم نمیتونستم فراموشش کنم. بغض مانیا یه چیزی رو توی دلم زنده کرد.... اینکه چقدر مانیا رو همیشه دوستش داشتم.

یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۳۱ مرداد ۱۳۹۲, ۰۶:۵۰ بعد از ظهر
یه پست طولانی:-2-35-: یه پست دیگه هم داریم...:-2-37-: نقد بیاید بازم پست میذارم :-2-15-::-2-40-:

روز مسابقه اومده بود و دو ساعت دیگه اولین مسابقمون شروع میشد... مانیا کولشو روی دوشش جا به جا کرد و گفت: بچه ها محکم وارد سالن شید.... نبینم چشاتون با ترس دور سالن میگرده ها... وارد شدید واسه خودتون دست بزنید... بذارید همه متوجه روحیه و حضورتون بشن... به هیچ کی نگاه نکنید، سرتونو بالا بگیرید و قوز نکنید... بذارید به نوع راه رفتنتون توجه کنند.
همگی سرمونو به نشونه ی باشه تکون دادیم که سپیده یهو زد زیر خنده و با همون خنده گفت: بچه ها فکر کنید با چه جذبه ای میریم تو... و یهو توی بازی زانوهامون میلرزه و آّبرو ریزی میکنیم.
همه به جز مانیا و زهرا خندیدیم ، زهرا جدی بود... یهو توی ذهنم گذشت شاید این دختر هم دو جنسه باشه... ولی یه چیزی توی وجود مانیا بود که زهرا نداشت... مانتو و شال به زهرا میومد... دختر بودن از ظرافت بعضی کاراش معلوم بود، هر چند که محکم بود، جدی و سرسخت ولی دخترونه هاش توی ظاهرش با اون رژ کمرنگ کالباسی که زده بود مشخص بود.
مانیا هیچ وقت آرایش نمیکرد.
سپید سقلمه ای به پهلوم زد و گفت: بریم.
یهو به اون هیاهو برگشتم... وقتی میرفتم توی فکر متوجه گذر زمان نمیشدم و این خطرناک بود.
وارد سالن شدیم... پشت سر هم و محکم... جوگیر های خوبی بودیم... وانمود به محکم بودن رو از همون نوجوونی خوب یاد گرفته بودیم.
روی سکو نشستیم و واسه خودمون دست زدیم... شیرین شروع کرد به داد زدن... شیر تیم پاسارگارد...
ماها هم طبق قرار بلند گفتیم : شیره...
جو خوبی بود... یه هیجان و استرس عجیب.... تیم حریفمون هم اومده بود. مانیا نشونشون داد- بچه ها با اون آبی ها مسابقه دارید... سریع بلند شدی لباس بپوشید بدنتون رو گرم کنید که بریم تمرین.
تینا شکلاتی توی دهنش گذاشت و گفت: دارم میمیرم از هیجان.
مرضیه دستش رو دور شونه ی تینا حلقه کرد و گفت: حالت خوبه؟
تینا لبخندی به جمع زد و گفت: به خاطر من این بازی رو ببرید.
مانیا خیره نگاش کرد و گفت : یکم خودتو تحویل بگیر ... چرا به خاطر تو؟
تینا بوسه ای به گونه ی مانیا زد و گفت: عاشقتم مربی...
نگاه من روی مانیا خیره موند... نمیدونم چرا منتظر دیدن حالتش بودم... دلم میخواست به تینا بگم ... نبوسش... مانیا مشکوکه! ولی این خیانت بزرگی بود و ترجیح دادم ببینم مانیا چه عکس العملی داره... مانیا در مقابل تینا لبخند زد و گفت: من مخلصتم دوستم... ولی ادا در نیار که به هیچ کدوم ما مظلومیت نمیاد.
مرضیه خندید و مردمک چشمشو تا به تا کرد و به هممون نگاه کرد: به من چی؟ یکم نگاه کن
مانیا ضربه ای به کمر مرضیه زد و گفت: آره بابا ، با اون دختر تربیت کردنت معلومه کی مظلومه... من جلو زبون مهسا کم میارم به خدا...
مرضیه خندید.. صدای خنده ی تیم مون توی سالن پر شد و یه خانمی که مانیا می گفت مسئول برگزاری مسابقاته ازمون خواست آروم تر باشیم... تازه فهمیدیم بین هیاهوی بچه ها صدامون توی سالن پخش شده بود.
مانیا و زهرا لبخند روی لبشون بود، معلوم بود از روحیه ی تیم راضی بودن...
با دستور مانیا خیلی زود لباس پوشیدیم و گوشه ی رختکن حرکات کششی رو انجام دادیم.
حس بی نظیری بود، شروع یه رقابت که خیلی وقت بود ازش دور بودم... یه رقابت جدی که همراه تیمی بودم که تک تکشون رو بی نهایت دوست داشتم... نگام دوباره روی مانیا ثابت شد... گره روی ابروش بود و سخت مشغول تمرین دادن بود .
یهو به حرف اومد-بچه ها همون ترکیبی که گفتم... پاسکاری یادتون نره... اگه دیدید راحت توپتون رو میگیرن سعی کنید سانتر کنید... من و زهرا رو حتما توی زمین ببینید.. چشمکی زد و ادامه داد: داع یادتون نره... لازم شد یه کوچولو شیطنت و خطا بد نیست.
خندیدم... هممون آدمای مثبتی بودیم که خطا کردن عمدی رو یاد نداشتیم ولی مانیا خبره این کار بود.... ریز ، دقیق و با اعتماد به نفس خطایی انجام می داد که داور نمیدونست سوت بزنه یا نزنه... همه ی این ها رو از دوره دبیرستان یادم مونده بود.
بازی دو تا تیم قبلی تموم شده بود و تا نیم ساعت دیگش بازی ما شروع می شد.. از رختکن بیرون رفتیم... آّبی پوشان حریف توی زمین پاس کاری میکردن، مانیا چند تا توپ واسمون آورد و تمرین کردیم... صدای جیغ جیغی شیرین از در ورودی میومد.. –مانی جونم ببخش عشقم، ببخش دیر شد. الان زودی حاضر میشم میام...
برای رفتار شیرین متاسف بودم ولی از نوع بیانش خندیدم... معلوم بود حسابی از مانیا حساب میبره...
زهرا سرشو تکون داد و زیر لب به مانیا چیزی گفت، مانیا دستشو روی شونه ی زهرا گذاشت و گفت: مهم نیست...
از کنجکاوی داشتم میمردم...
یادم اومد امروز مانیا اصلا به من توجهی نکرده... دلم گرفت، من دوست صمیمیش بودم، نباید با من این کارو میکرد...
تمرین شوت سمت دروازه رو دوست داشتم... تینا یهو بازوهاشو توی دستش گرفت و چون کنار من ایستاده بود آروم گفت: غزلی منو ببر روی نیمکت بشینم ، درد دارم.
دستپاچه شدم... تینا فهمید-شـــــش آروم باش... فقط منو ببر، توی کولم قرص دارم بده بخورم... نذار بچه ها بفهمن... مانیا زحمت کشیده باشه؟
با بغض سرمو تکون دادم... سعی کردم الکی بخندم، دست تینا رو گرفتم و رو به مانیا گفتم: من و تینا یکم استراحت میکنی. عضله جفتمون گرفته....
نگاه بچه ها روی تینا زوم شد... تینا به وضوح سعی کرد صاف بایسته و لبخند بزنه... گلوم سوخت... چشامم سوخت...
بچه ها که متوجه درد تینا نشدن لبخند زدن...
تینا آهسته گفت: توروخدا ببرین.
باشه ی گرفته ای گفتم و سرمو بالا گرفتم ، چشمامو بیش از حد باز کردم تا اشکم نریزه...
تینا روی نیمکت نشست، یکی از آب معدنی هایی که مانیا خریده بود رو برداشتم و به تینا سپردم... خیلی زود از کیفش قرصشو بیرون کشیدم و به خوردش دادم.
با تمام وجودش سعی کرد لبخند بزنه ولی صورتش مچاله شد و آخ ضعیفی گفت، ترسیدم و بازوهاشو گرفتم: به رامین زنگ بزنم؟
تینا عصبی سرشو تکون داد و گفت: نه، بعد بازی وقت دکتر دارم... برو به تمرین برس.
درد کشیدنشو دیدم و باشه ای تحویلش دادم...
سمت مانیا رفتم و گفتم: تینا زیاد حالش روبراه نیست، سعی کن بهش بازی ندی.
مانیا نیم نگاهی به تینا که به تیم مقابل نگاه میکرد انداخت و پرسید: به رامین زنگ بزنیم؟
نوچی گفتم-نمیذاره... بعد بازی زنگ میزنیم.
مانیا باشه ای گفت- محکم بازی کن غزل...
از این که بالاخره اسممو برده بود خوشحال شدم، یه ضربه به کمرش زدم و گفتم: خیالت راحت مربی...
به وضوح شادیشو دیدم و توی دلم خواستم که به منظور دیگه ای نگیره رفتارمو...
با سوت داور همه کنار نیمکت رفتیم... مانیا کنار تینا ایستاد و گفت: اگه لازم شد میارمت توی بازی... باشه؟
تینا سری جنبوند و گفت: بچه ها ببرید.
همه با تینا دست دادیم و شیرین کنار تینا جای گرفت.
به خط ایستادیم و بعد مراسم اول و قرعه کشیو دست دادن داورا سوت شروع بازی زده شد.

نسيم شيراز
۳۱ مرداد ۱۳۹۲, ۰۸:۰۸ بعد از ظهر
بعد نوشتن این پست سر دردم... بهتر شدم تا آخر شب یه پست میذارم.... البته اگه اگه اگه شماها نقد کرده باشید... نظرتون رو میخوام ... بیشتر از هر لحظه دیگه:-2-39-:

مرضیه خیلی خوب توپ رو به زهرا رسوند و زهرا پاس رو به مانیا داد... مانیا حرکت کرد، پر قدرت و محکم... یه بازیکن رو دریبل کرد و توپ رو به مرضیه سپرد، توپ از زیر پای مرضیه در رفت و بازیکن حریف گرفتش و با سرعت سمت دروازمون اومد... داد زدم، مانیا توروخدا برگرد، و پشت سرش به سپیده تشر زدم، توپو بگیر ، توروخدا....
مانیا داد زد:جلوش حرکت کن ، نذار رد شه. بازیکن حسابی نزدیکم بود، انگار فهمیده بود ترسیدم و درست مقابل من حرکت میکرد... من ناتوان نبودم، به خودم اومدم... استیل گرفتم و منتظر شدم... جلوش حرکت کردم، با توپ بازی میکرد، انگار میخواست حالمو بگیره، یه حسی میگفت جفت پا برم توی ساقش ... ولی بی اخلاق نبودم.
باهاش حرکت کردم... مانیا رسید، ولی نامرد نیومد جلو ، پشت سرم ایستاد... داشت حمایتم میکرد، یه لحظه ، فقط یه لحظه توپ از پای بازیکن جدا شد... با سریع ترین حرکتی که از خودم سراغ داشتم با نوک کفشم به توپ ضربه زدم... توپ از پاش جدا شد و محکم توی دیوار کوبیده شد.
بازیکنای تیم مقابل حسابی به دوستشون فحش دادن و من مثل بچه ها از ذوق دوبار بالا و پایین پریدم.
مانیا از کنارم رد شد و «ای ولی» تحویلم داد. زهرا ضربه اوت رو زد و مانیا حرکت کرد... توپ رو شوت کرد و تیرک دروازه لرزید.
نگام روی تینا که آروم نظاره گر بازی بود افتاد ... خیالم از آروم بودنش راحت شد...
نیمه اول با دفاع ما و حمله اون ها بدون گل تموم شد... بازیکناش از مانیا ضعیف تر بودن. بین دو نیمه مانیا از تینا خواست چند دقیقه ای بازی کنه... انگار مسکن تا حدی تاثیر داشت.. با سر قبول کرد. مانیا از تینا خواست فقط کنار دروازه باشه و توپی که بهش رسید رو شوت کنه.
شوت های تینا پر قدرت و دقیق بود، حس خوبی داشتم.
برای نیمه ی دوم... شیرین، تینا، زهرا ، مانیا و سپیده وارد زمین شدن. من و مرضیه به شدت تیم رو تشویق میکردیم.
با شروع بازی تینا حرکت کرد و از بازیکنا فاصله گرفت و جلوتر ایستاد.
بازیکنای تیم مقابل حمله میکردن... دستمو جلو دهنم گرفتم و مرضیه چشماشو بست... همه حتی مانیا جا موندن... گل اول رو اونا زدن، راحت و بی دردسر... سپیده اصلا اعصاب نداشت... گل بدی خورده بود و این موضوع ناراحتش میکرد.
بازی که شروع شد مانیا توپ رو به زهرا سپرد، تینا دوباره حرکت کرده بود سمت دروازه، رنگش سفید بود ، حالش خوب نبود ، نگران شدم... زهرا پاس عمقی به مانیا داد و مانیا توپ رو سمت تینا سانتر کرد... درست مثل تمرین هامون... تینا دقیق بود، این توپ صد در صد گل بود... گل شد... دروازه بان لایی خورد... تینا خیلی محکم شوت نکرد، فقط دقیق بود... خیلی زود گل رو جبران کرده بودیم... از جامون بلند شدیم و بالا پریدیم. داور واسه نشستنمون تذکر داد. تینا اشاره کرد که تعویض شه. مانیا حال تینا رو که دید با مرضیه تعویضش کرد... شیرین جای من بازی میکرد و خوب هم دفاع میکرد...
تینا کنارم نشست و سرش رو روی شونم گذاشت و اجازه خوشحالی بیشترم رو نداد.
زیر گوشم نالید: دیگه بازی تموم میشه.... به رامین زنگ میزنی؟
پر از اضطراب شدم... تینا اصلا حالش خوب نبود، اگه یه ذره هم خوب بود اجازه زنگ زدن به رامین رو نمیداد.
خیلی زود از جام بلند شدم و از مسئول برگزاری واسه برداشتن موبایلم اجازه خواستم و خیلی زود به رامین زنگ زدم. رامین بیچاره اونقدر ترسید و با لکنت حرف زد که نفهمیدم کی خداحافظی کرد و گوشیو قطع کرد.
کنار تینا نشستم و دستاشو گرفتم، آروم گفتم: آروم باش، الان میاد... تینا یه سری کلمات رو آهسته و عجیب و غریب تحویلم داد... دلم میخواست توی سالن داد بزنم و بچه ها واسه کمک برسن ولی حتی جرات این کارو هم نداشتم... تینا دستمو بیشتر فشار داد و من با هر فشارش متوجه ی دردی که توی وجودش پیچیده میشدم... بغض داشت خفم میکرد. پیشونی عرق کرده ی تینا رو بوسیدم... یهو صدای دست و سوت بلند شد... تینا لبخند زد... نگام به توپی که توی دروازه حریف جا گرفته بود افتاد... بچه ها مانیا رو بغل گرفته بودن ، مانیا گل زده بود... احساس سنگین شدن سر تینا روی شونم منو ترسوند... نگام توی چشمای بسته تینا غرق شد... صداش کردم ... جواب نداد.... دستشو رها کردم ، شل شد و افتاد... با بغض، با صدای لرزون ، با التماس بلند ، با جیغ صداش کردم... سالن سکوت شد... صدای قلبم رو به وضوح میشنیدم... دویدن بچه ها سمتم رو احساس میکردم... تینا رو بغل کرده بودم و با عجز صداش میکردم... تیــــــنا

یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۱ شهريور ۱۳۹۲, ۰۳:۴۵ بعد از ظهر
مانیا کنارم زانو زد، دستای تینا رو توی دستش گرفت، داد زد: اورژانسو خبر کنید.
با داد مانیا دلم لرزید،روی موهای تینا رو بوسیدم، اشکام روی موهاش میشست... صدای مرضیه توی گوشم پیچید: توروخدا بگید دکتر بیاد.
پزشکیار مسابقه سمتمون دوید... آروم گفت-الان اورژانس میاد، و مچ دست تینا رو توی دستش گرفت، و کمی بعد گفت: نبضش کنده... بی هوش شده، صدای زنگ موبایلم بلند شد... دیدن اسم رامین اشکامو بیشتر کرد...
جواب دادم... صدای آژیر آمبولانس توی گوشی پیچید... همزمان شد با فریاد رامین... غزل این... این آمبولانس واسه تینا که نیومده؟
بی توجه به رامین داد زدم-آمبولانس اومد ببریمش... گوشیو توی جیبم رها کردم...یکی از تماشاچیا چادرشو برای تینا آورد و دورش پیچیدیم... برانکادر اومد... حجاب نداشتیم... کی اهمیت میداد که حجاب نداشتیم... تینا رو بردن.. بدن شل و وارفته تینا روی برانکادر عذابم میداد...
بازی رو رها کردیم و تند لباس پوشیدیم... سپیده ماشین آورده بود.... خیلی زود جلو بیمارستان بودیم... عرق کرده.... آَشفته و چشمان ورم کرده...
تینا هنوز توی اتاق معاینه بود... دیدن رامین انتهای سالن سخت بود، دیدن موهای پریشونش و قدم های سریع و بی هدفش توی عرض راهرو... مانیا جلو رفت و بقیه پشت سرش بودیم...
رامین نگاهی بهمون انداخت... با بغض، با صدای بم و لرزون گفت: گفتم نرو درد داری... گوش نکرد.
دستشو روی صورتش محکم فشرد و بی هدف توی هوا حرکتش داد و بینیش رو بالا کشید...
گریه میکرد.... رامین اشک میریخت و ما کنارش گریه میکردیم.
دکتر از اتاق بیرون اومد... به دکتر خیره شدیم... جرات پرسیدن سوال رو هیچ کدوممون نداشتیم... رامین یه قدم جلو گذاشت که دکتر بهش اشاره کرد... تا یه ساعت دیگه بهوش میاد ... ولی باید با هم حرف بزنیم.
با ولی دکتر کاری نداشتم... تینا بهوش میومد... یه چیزی توی مغزمون فعال شده بود که باعث به وجود اومدن لبخند روی لبمون شده بود... مرضیه یهو بلند گریه کرد و میون هق هقش گفت: آخ... خدا.
چقدر این آخ خداش به دلم نشست .... دکتر هیسی گفت و ادامه داد: این ناله ها نه واسه بیمار شما خوبه نه بقیه... لطفا آروم باشید.
دکتر به رامین اشاره ای کرد و هر دو از پله ها پایین رفتند.
روی نیمکت نشستم و سرمو توی دستام فشردم... سرم به شدت درد میکرد.... سنگینی سر تینا رو هنوزم روی شونم احساس میکردم... سرمو عصبی تکون دادم تا به حسی که اون لحظه داشتم فکر نکنم...
ساعتی بعد رامین آشفته تر و به هم ریخته تر از پله ها بالا اومد... شیرین و زهرا رفته بودن... منو مانیا ،سپیده و مرضیه مونده بودیم... از جامون بلند شدیم و به رامین خیره شدیم.
نگاهش پر از درد بود، قلبم توی دهنم بود، میترسیدم حرف بزنم قلبم بزنه بیرون، توی چشماش خیره شدم... چشماش خون آلود بود... اینقدر گریه کرده بود!
نزدیکمون که شد نگاهش روی در اتاق تینا ثابت موند...
-2 تا دکتر توی اون اتاق لعنتی بودن... 2 تا فوق تخصص خون و انکولوژی و رادیوتراپی ، دو تا فوق تخصصی که من حتی نمیدونستم دقیقا چی هستن....
به رامین که داشت بی هوا حرف میزد خیره موندم. رسما داشت چرت و پرت میگفت... دلم سوخت واسه وضعیتش... دستشو روی صورتش کشید و کنار لبش نگه داشت و گفت: میگن گلبول های سفید کار خودشونو کردن... میگن تا الان کجا بودم که خانمم به این روز افتاده... میگن تا الان زنده موندنش عجیبه... میگن راه رفتنش عجیبه... میگن...
بغض کرد و صداش لرزید و سکوت شد...
دو سه بار نفس گرفت ... مانیا جرات کرد و حرف زد: خوب میشه؟
رامین جدی شد... با ابروهاش که واسه بالا رفتن تلاش میکردن مبارزه کرد و توی هم گرهشون زد... –معجزه میخواد... من متهمم به دیر آوردن خانمم به بیمارستان...
متهمم به بی فکری... به نفهمیدن دردش... یهو سرشو تکون داد-به جون خودم بازیگر خوبی بود... من احمق نفهمیدم داره توی زندگیم فیلم بازی میکنه.... اینقدر درگیر کارگردانی بودم که نفهمیدم داره منو فیلم میکنه... خون دماغشو میذاشت به حساب فشارش... دردشو میذاشت به حساب کم خونیش... لاغر شدنشو به حساب غصه بچه دار نشدنش... کبودی بدنشو به حساب خوردن به در و دیوار و بی حواسیش... من نفهمیدم.... من نمیفهمیدم چرا یه ساله ازم دوری میکنه... نمیفهمیدم بخدا.... من دوسش دارم... گذاشتم به حساب ناراحتیش از نبود بچه...
رامین هق هق کرد-چقدر بی فکر بودم.
دلم ریش شد... داشت داغون میشد این مرد... به حرف اومدم... باید یه چیزی میگفتم- درمان نمیشه؟
رامین پوفی کرد... قراره شیمی درمانی از فردا شروع شه ولی ... میترسم تینا بترسه...
سپیده گفت: به جهنم... بذار بترسه ولی خوب شه... بعد توی کیفش مشغول گشتن شد و لحظه ای بعد با یه برگه ی سفید که معلوم بود چکه سمت رامین رفت... –مبلغش زیاد نیست ولی فعلا بمونه واسه درمان.
رامین اخم کرد: این چه کاریه دختر خوب... پول هست.
سپیده قیافه ملتمسی به خودش گرفت: میدونم پول هست ولی لطفا...
رامین سرشو زیر گرفت و تشکر کوتاهی کرد... حالش بدتر از اونی بود که بخواد واسه این موضوع کل کل کنه.
صدای پرستار بلند شد... رامین شمایید؟
رامین سریع سرشو بلند کرد... فکر کردم از این سرعت ، گردنش رگ به رگ شد.
دستشو که روی گردنش کشید متوجه شدم حدسم درسته... –بله؟

یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۱ شهريور ۱۳۹۲, ۰۴:۳۶ بعد از ظهر
منتظر نقد هاتون هستم... دلم گرفت از این حس:-2-39-: نقد کنید پست میذارم

پرستار اخمی کرد و گفت: بیاید داخل.
دلم پر میزد واسه دیدن تینا... پرستار نگاهی به ما انداخت و گفت: شماها میخواید تا فردا اینجا بمونید؟ بیمارتون بهوش اومده میتونید برید... رامین نیم نگاهی بهمون انداخت و گفت: بچه ها شما برید ممنون که اومدید.
بی جواب به رامین خیره شدیم... مطمئن بودم که تا وقتی تینا رو نبینیم هیچ کدوم قصد رفتن نمیکردیم.
رامین وارد اتاق شد و وقتی در رو بست روی نیمکت نشستیم.
کنار مرضیه بودم... مرضیه دستشو زیر چونش گذاشته بود و با حرص لبش رو میجوید...
-عزیزم، برو پیش مهسا تنها نباشه...
مرضیه که انگار از یه دنیای دیگه برگشته بود ، تکونی خورد و گفت:هان؟ چی؟
لبخند مهربونی زدم-مهسا تنهاست.
مرضیه دستشو روی لبش کشید و گفت: نه تنها نیست... مامانم هست.
حالش خوب نبود... معلوم بود تحت فشاره... یهو نگام کرد: رامین کوش؟
این دفعه نوبت من بود جا بخورم... با تردید گفتم: رفت توی اتاق تینا... متوجه نشدی؟
مرضیه گیج تر پرسید: مگه تینا به هوش اومد؟
ناباور به صورت رنگ پریدش نگاه کردم... –مرضیه خوبی؟
مرضیه سری به نشونه ی آره تکون داد و مشغول جویدن ناخنش شد.
یهو گفت: من باید زودتر ازدواج کنم.
ابروهام بالا پرید... چشام گرد شد... –به تو چه ربطی داره؟ چرا همچین فکری میکنی؟
مرضیه توی چشمام خیره شد... تینا فکر میکنه اگه بمیره من با رامین ازدواج میکنم و شوهرش خوشبخت میشه... وقتی ازدواج کنم دیگه خیالش واسه رفتن راحت نمیشه.
شوک زده گفتم : چی میگی؟
مرضیه نفسشو محکم بیرون فرستاد: چند روز پیش کلی با تینا حرف زدیم... گفت باید روحشو آروم نگه دارم ، باید با شوهرش ازدواج کنم... نمیفهمه که شوهر اون مثل شوهر خواهر خودمه... نمیتونم به چشم دیگه نگاه کنم... رو اعصابم رفت، عصبانی شدم گفتم حرف مفت نزنه ولی به جای حرف مفت نزدن گفت : وقتی بمیره مجبورم رامینشو طبق وصیتش خوشبخت کنم.
مرضیه دوباره ناخن انگشت کوچیکشو جوید و زمزمه کرد: احمقه... من باید زود ازدواج کنم که نا امید شه.
نگاهی به آشفتگی مرضیه انداختم... توی شرایط روحی الانش انتظار زیادی ازش نداشتم.
در اتاق تینا به سرعت باز شد...صدای ضعیف تینا باعث شد همگی نگامون روی رامین پریشون ثابت شه... –من میمیرم ...
شوکه شدیم... رامین پشت به تینا به در اتاق تکیه زد و با عجز به تک تکمون نگاه کرد و در نهایت رو به مرضیه گفت: بیاید حالیش کنید که شیمی درمانی نمیکشدش.
پرستار از اتاق بیرون اومد و گفت: عصبیش نکنید ملاقات کوتاه باشه.
وارد اتاق شدیم... تینا ملافه رو روی صورتش کشیده بود و هق هق گریه میکرد... صداش کردم.
ساکت شد، ملافه رو با دستای لرزون پایین کشید. –غزل تو بگو... بهش... که میمیرم.
اشک موج زده توی چشام پایین ریخت. مانیا به حرف اومد... این چه حرفیه تینا... قوی باش.
تینا زبونش رو روی دندونای خرگوشیش کشید... من میدونم... میفهمم... مرگو حس میکنم... هیچی از هیچ کدومتون نیمخوام... فقط نمیخوام با ترس بمیرم... درمان نمیخوام... فقط با ترس نمیرم.
رامین صداشو بالا برد: همه چیو ازم پنهون کردی... تلاش کردنو ازم دریغ نکن دختر... من تو رو واسه تمام عمرم میخوام ...بفهم.
تینا سکوت کرد... اشکاش بی صدا میریخت... ضعف و ناتوانی توی تمام حرکات و حرفاش موج میزد... نمیتونست کلمات رو درست ادا کنه... ضعیف شده بود... انگار از یه دنیای دیگه صداش میومد.
دستشو سمت رامین دراز کرد...
توی چشمای تک تک مون نگاه کرد... رامین کنارش روی تخت نشست، تینا انگشتاشو توی انگشتای رامین قفل کرد... نالید: فقط میترسم. نمیخوام اذیتت کنم. من میترسم.
بریده بریده و نفس زنان کلماتش رو پشت هم میاورد...
مردمک بی حال چشماشو توی چشمای یکی یکیمون گردوند... لبخند روی لبش رو بهمون هدیه کرد... روی مرضیه زوم شد: نگاش کرد ، دقیق و مهربون... آروم و توی سکوت... نگاش کرد و یه دستشو سمت مرضیه دراز کرد. مرضیه از جاش جمب نخورد. مانیا هولش داد که نزدیک تینا شه.
لحظه بدی بود... واسه هر دو دوستم. تینا میخواست وصیت کنه و یه دست رامین و یه دست مرضیه رو توی دو تا دستش گرفته بود...
مرضیه لرزون دست تینا رو گرفت، تینا آهسته به حرف اومد: دلم میخواست با هم ازدواج کنید، ولی میدونم اینو نمیخواید... چشمای مرضیه برق زد و دست تینا رو بیشتر توی دست فشرد. تینا لبخندشو بیشتر کرد- رامین ، همه ی دوستام مثل خواهرتن... هواشون داشته باش، ولی مرضیه و مهسا رو فقط به تو میسپرم... برادری کن واسشون باشه؟
رامین واسه یه لحظه توی چشمای مرضیه نگاه کرد و خیلی زود سرشو پایین گرفت و دست تینا رو روی لبش گذاشت و بوسید.... بوسه ای عمیق و نرم و طولانی... تینا لبخندش پررنگ شد... نگاهش کمرنگ شد... فشاری به دست رامین آورد... اشک های رامین روی دست تینا فرود می اومد... گریه نکردن اون لحظه سخت ترین کار دنیا بود...
سپیده از اتاق بیرون زد... همه بوی غریبی رو حس کرده بودیم... بوی مرگ این بود؟ همینی که توی اتاق پیچیده؟ همینی که داره خفمون میکنه؟ لبخند روی لب تینا بود و حس کردم... فقط حس کردم بازدمش به عمیقی بوسه ی طولانی رامین بیرون فرستاده شد و دستاش شل شد...
انگار از سالن به خاطر دیدن رامین تا این جا تحمل کرده بود... انگار یه حرف داشت که باید سبک میشد... انگار میخواست بدون ترس بمیره... انگار میخواست رامین رفتنشو ببینه...خیال کردم سرش روی شونم سنگین شد... وای بلندی گفتم و به رامین که توی همون حالت با صدای بلند گریه میکرد زل زدم...
مانیا دستمو گرفت و با خودش بیرون آورد... گریه که نه ضجه میزدیم... رفتن تینا از دوستیمون غیر قابل باورترین چیزی بود که میتونستم توی دنیا قبول کنم... چقدر بعد 7 سال کم همو دیدیم... چقدر دوره دوستیمون کم بود... چقدر زود رفت...
روی نیمکت نشستم... سرمو روی زانوهام گذاشتم و گذاشتم اشکام بیاد... صدای گریه ی پر بغض رامین قلبمو چنک میزد...
دلم... دلم هوای نیما رو کرده بود... گریه های رامین هواییم کرده بود... نیما رو میخواستم... با تمام وجود اون لحظه فقط نیما رو میخواستم... گریه کردم... بلند و پر از ناله... تینا رفت.

یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۲ شهريور ۱۳۹۲, ۰۴:۳۸ بعد از ظهر
سلام دوستای خوبم... به خاطر پیام هاتون... به خاطر نقد هاتون، به خاطر بودنتون ، به خاطر احساستون ممنونم... اینقدر ممنونم که نمیدونم چجوری ابراز احساسات کنم... شاید تعداد خواننده های رمان کم باشه ولی اینقدر با معرفتید که این آمار کم دیده نمیشه واسه من.... این یه پست کوتاه رو تقدیمتون میکنم تا شب یا فردا دوباره بیام... نوشتن این پستها سخته ... میدونم که درکم میکنید. از sweet.absolut معذرت میخوام که درگیر احساسش کردم و از خدا میخوام روح دوستت توی آرامش باشه... ممنونم از تک تکتون :-2-40-::-2-40-:

ساعت ها گذشت... ساعت هایی که توی محطه بیمارستان آواره بودیم و نمیدونستیم باید چی کار کنیم. رامین با تیناش خلوت کرده بود و اجازه نمیداد پرستارها بهش نزدیک شن... بین ما که مثل مرغ پر کنده این ور و اون ور میرفتیم مانیا خود دارتر بود... بغض داشت... اشک ریخت ولی تو دار بود... سعی میکرد موقع حرف زدن صداش نلرزه... سعی میکرد محکم باشه... اون سراغ رامین رو چند باری گرفت... باهاش حرف زد... سعی کرد از اتاق بیاردش بیرون... ولی رامین دل نمیکند از تیناش... ساعت ها عذاب رو رد کردیم تا بالاخره رامینو از اتاق بیرون کشیدن... مانیا کنارم ایستاد و آروم گفت: زنگ بزن نیما بیاد.
مانیا سخت ترین کار ممکن رو ازم خواسته بود و من هم میخواستم هم نمیخواستم... اگه زنگ نمیزدم رامین تنها می موند و اگه زنگ میزدم میذاشت به حساب تموم شدن فکرام... یه لحظه دلم پر کشید واسه دیدنش ... به این فکر کردم که مگه چقدر زندم که اینجوری واسه دوست داشتنش وقت میخرم... تینا درس عبرت بود واسم... تینا زود رفت.... زود رامین رو تنها گذاشت... دستمو توی جیب شلوار ورزشیم بردمو گوشیمو بیرون کشیدم... نگاهی به بچه ها که هر کدوم با فاصله از هم توی تاریکی غروب نشسته بودن خیره شدم...
مرضیه حالش بد بود... یه دقیقه آروم نگرفته بود... مدام گریه میکرد و هر یه ساعت یه کدوئین میخورد، سپیده گاهی با تلفنش حرف میزد و گاهی کنار مرضیه میرفت و گاهی زانوهاشو توی بغلش میگرفت و روی جدول کنار آّب نمای بیمارستان مینشست . مانیا قدم میزد و دنبال کارا بود، مانیا محکم بود... مانیا مرد بود... این حس رو حالا بهتر درک میکردم... مانیا با دخترونه هاش خیلی فاصله داشت... مانیا اصلا دخترونه نداشت.
گوشه لبم رو عصبی با دندونم گرفتم و چشامو دوباره روی صفحه ی موبایل چرخوندم... تردید رو کنار گذاشتم...شمارشو گرفتم.... کاش میذاشتم اول اون زنگ میزد... یه لحظه پشیمون شدم... چرا من شروع کرده بودم... یه حسی داشت وجودمو میخورد... چرا زنگ زده بودم... خواستم قطع کنم که بوق خورد... به خودمو مانیا احمقی گفتم و منتظر موندم.
بوق دوم گوشی رو جواب داد... جواب که نه.... فقط برداشت... سکوت بود... حرف نمیزد، صدای نفسش میومد... منم عجله ای واسه حرف زدن نداشتم... .
صدام میلرزید و دلم میخواست اول به خودم مسلط شم. -غزل...
نفسمو بیرون فرستادم و صدامو صاف کردم... سعی کردم بی وقفه حرف بزنم تا بغضم پشت گوشی نترکه... –سلام... تینا رفت... بیا بیمارستان رامین تنهاست... میای؟
نمیدونم چرا میای آخر رو پرسیدم... شاید میخواستم مجبور به زود قطع کردن گوشیم نباشم...
نیما با تردید گفت: رفت یعنی ؟
دلش نیومد جملشو تموم کنه... دلم نیومد جملشو تموم کنم ...-آره ... میای؟
-میام. آدرسو واسم مسیج کن.
بغض کردم –باشه.
چشام پر از اشک بود... به ساختمونی که تینا آروم توش خوابیده بود خیره شدم... دلم گرفت... آخرین لحظات حضور جسم تینا توی دنیای ما.... ترسیدم... از رفتن تینا ترسیدم... از کم شدن یکی از بچه ها ترسیدم. به همین راحتی 4 نفر شده بودیم... به همین راحتی یکیمون رفت. هق هقم بلند شد... بعد چند ساعت جای خالی تینا رو به شدت حس کردم.... مانیا که کنار مرضیه نشسته بود سمتم دوید... مانیا بود... هنوز مانی نبود... هنوز تکیه گاه دوستیمون بود... هنوز محکم بود... هنوز آغوششو میخواستم.. بغلش کردم و گریه کردم... سپیده و مرضیه هم اومدن... نمیدونم چجوری توی آغوش هم رفته بودیمو زار میزدیم که رامین روی پله های ورودی محوطه متوقف شد و خیره شد به حلقه مون... به حلقه ای که دیگه 5 نفره نبود...
صدای مردونش بلند شد... –تینا هست کنارتون... حواستون باشه ناراحتش نکنید.
سخت بود کنترل کردن حسمون... رامین داشت برادر بودنو برای ما تمرین میکرد.

نسيم شيراز
۳ شهريور ۱۳۹۲, ۰۴:۴۵ بعد از ظهر
سلام دوستان میشه خواهش کنم که دکمه ی تشکر رو بزنید؟ امتیاز نخواستم ... حداقل تشکر رو بزنید اسماتون رو ببینم... دوست دارم ببینم اسم دوستانی که رمان رو دنبال میکنن. لطفا:-2-40-:
نقد هم که میاید دیگه نه؟ این قسمت نقد کم بود:-2-39-:

با دیدن نیما روبروی خودم تازه فهمیدم همین مدت کوتاه واسه دلتنگ شدنم کافی بود... دلبستگی یا وابستگی ... به جهنم... هر اسمی میخواد داشته باشه ... من بودنشو میخواستم... نگام چرخید و مانیا رو دید... مانیا خیره به نیما نگاه میکرد... قبلا متوجه نوع نگاهش نمیشدم ولی اینجا حس مبارزه بود که اون وسط پنهون شده بود... یه لحظه حس کردم زیادی دارم خودمو تحویل میگیرم. با صدای «نیما جان» هر سه نگاهمون روی رامین که کنار آّب نما نشسته بود خیره موند.
نیما قدمی رو که سمت من برداشته بود برگردوند و با قدم های سریع سمت رامین رفت... رامین ، نیما رو در آغوشش گرفت و هق هق کنان گفت: بدبخت شدم نیما، تنها شدم...
انگار یه نفر رو واسه درد دلش پیدا کرده بود... انگار نیما اون لحظه تکیه گاهش شده بود... انگار میتونست یادش بره که میخواست مارو آروم کنه... حالا نیما رو داشت واسه درد دلش...
***
تشییع جنازه سخت بود... درد داشت بردن تینا توی سردی خاکی که به چشم ذره ذره محو شدنش زیر خروار ها خاک رو میدیدی... لحظه بدی بود وقتی رامین میخواست بره توی قبر و داد میزد...- بذارید باهاش برم...
معلوم بود شعار نمیده... اونقدری حالش بد بود که اگه رامین دستشو با قدرت نگرفته بود خودش رو به تینا میرسوند... سخت بود ولی سفیدی پارچه روی تینا دیگه دیده نشد و ما میدونستیم اونی که اون زیره دوست عزیز ماست...
سخت بودن دیدن بابای تینا روی ویلچیر و نامفهوم حرف زدنش...
دلم گرفته بود از اون همه سیاهی و سیاه پوش دیدن...
میون جمعیت خونواده رامین هم بودن... رامینی که توسطشون طرد شده بود و حالا اومده بودن برای خاک کردن اونی که به خاطرش پسرشون توی روشون واستاده بود...
وقتی فهمیدم خانواده رامینن، که داد زد-برید... از این جا برید... چی میخواید از جونم... اومدید واسه پسرتون آرزوی خوشبختی کنید؟ دیر اومدید...
و مادری که زار میزد و پدری که محکم با عصای تزیینی به دست ایستاده بود.
مراسم که تموم شد... رامین کنار خاک نشست... – من می مونم.
نیما بازوشو گرفت: بلند شو مرد... بابای تینا چشمش به تو... تنهاش نذار...
مامان رامین جلو اومد-پسرم...
رامین با چشمانی که از عصبانیت و اشک خون آلود شده بود به مادرش نگاه کردو زیر لب غرید: این جا حرمت داره.... این آدمی که اینجاست حرمت داره... اذیتش کردید بذارید اینجا راحت باشه..
صدای بابای رامین بلند شد.-خانم بیا بریم.
مامان رامین صداش رو بالاتر برد-نمیام... باید بفهمه که اگه تا الان سراغش نیومدیم واسه این بوده که میدونستیم با تینا خوشبخته... میدونستم یکی هست که بیشتر از ما دلسوزه... الان بچم تنهاست... کجا با تو بیام.
رامین دو تا انگشت اشاره و سبابه اش رو روی چشماش گذاشت و با اشک سرش رو تکون داد.
مامانش کنارش نشست... –پسرم به من نگاه کن... عزیزم...
رامین سخت و سرد بلند شد... در مقابل خواهش مامانش ببخشیدی گفت و سمت ویلچیر بابای تینا رفت.
دسته های صندلی چرخ دار رو گرفت و گفت: بریم بابا...
بابای تینا فقط با گریه سری جنباند.
صدای بابای رامین دوباره بلند شد-خانم بریم.
مامان رامین ناامید شده بود... از بودن رامین ، از داشتنش نا امید شده بود... صورتش و بین تای روسریش پنهون کرد و بنای گریه گذاشت.. رفتند و ما موندیم... دسته جمعی دور تینا حلقه زدیم... نیما فاتحه ای خوند و ازمون فاصله گرفت.
مانیا به حرف اومد... صداش دوباره بم تر و خش دارتر شده بود.... بغض بدی داشت-نباید رامینو تنها بذاریم.
همگی سری برای تایید حرفش جنبوندیم...
یه لحظه از سردی اون خاک ترسیدم... از این که تینا اون پایین توی اون تاریکی یه وقت نترسه...
مادر بزرگم ازم میخواست واسه مامان و بابام قران بخونم که نترسن... که تنها نباشن... که دستشون برسه...
از جام بلند شدم... چادر نماز مادربزرگم رو میخواستم... آرامش خونم رو میخواستم.... –بچه ها بریم.
بلند شدن.... سپیده بچه ها رو رسوند و نیما توی سکوت و بی حرف منو خونمون رسوند. چقدر خوب بود که نیما میدونست اون لحظه هیچی نباید بگه... چقدر خوب منو شناخته بود.... چقدر بد بود که من کم میشناختمش.

نسيم شيراز
۴ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۵۹ قبل از ظهر
بچه ها من نقد میخوام:-2-40-:

از ماشین پیاده شدم. نیما هم پیاده شد... ماشین روشن بود... خداروشکر کردم که قصد مهمون شدن نداره... این روزها هیچی از نیما بعید نبود.
مردد به نیما نگاه کردم و با حال زارم تشکر کوتاهی کردم و برای رفتن سمت در حیاط قدمی برداشتم...
نیما صدام کرد-غزل؟
ایستادم و بی رمق نگاش کردم... توی دلم داد میزدم... نه نیما هیچی نگو... من الان حوصله جواب دادن ندارم...
نیما این پا و اون پا کرد و گفت: میشه ، امشب ...
متعجب نگاش کردم...
نیما پوفی کرد و ادامه داد: نمیتونم تنهات بذارم.
جملشو کامل کرد ولی چیزی از تعجبم کم نکرد.
حیرت منو که دید توی یه نفس حرفشو کامل کرد- یا امشب بیا خونمون یا من بمونم اینجا.
نگاهشو به خونمون برد و دوباره توی چشمای شوک زده ی من نگاه کرد.
سرمو تکون دادم و گفتم: من هیچ مشکلی ندارم... همیشه تنها بودم، تو برو خونتون.
نیما سرشو پایین گرفت و گفت: نگران نباش این زنگتو نمیذارم به حساب تموم شدن فکرات... من نمیرم.
گوشه ی لبمو با حرص جویدم و گفتم: نیما برو... واقعا دلم تنهایی میخواد.
نیما از جاش تکون نخورد... بی حوصله سرمو تکون دادم که توی نور کم کوچه مانیا رو دیدم...
صداش مطمئنم کرد که مانیاست... –دلم گرفته بود گفتم امشب بیام پیشت...
این یکیو کم داشتم... گفتم: من دلم تنهایی میخواد... مانیا ، نیما ... دلم تنهایی میخواد.
کلید رو داخل قفل انداختم و وارد خونه شدم... صدای مانیا اومد:رامون نمیده... منو تا یه جایی میرسونی؟
منتظر موندم تا جواب نیما رو بشنوم... نیما حرفی نزد... لحظه ای بعد صدای بسته شدن دو تا در ماشین یعنی دارن میرن...
نفسمو فوت کردم و سلانه سلانه وارد خونه شدم. فکر کردن به نماز توی خونه مادربزرگم پیشاپیش بهم آرامش داده بود.
...
تمام شب بیدار بودم، تمام شب واسه تینا قران خوندم... تمام شب حسش کردم...
میدونستم اون شب پیش رامینه ولی حس کردنش هم واسم قشنگ بود...
صبح واسه خرید نون مانتو پوشیدم و سویی شرت صورتیمو پوشیدم... هوای صبح اولای مهر خنک بود، درو باز کردم و از دیدن 206 نیما جلوی در شوک زده شدم.
برای چند ثانیه مغزم از کار افتاده بود...
بالاخره سیستم عصبیم شروع به پردازش کرد... نزدیک تر رفتم و نیما رو دیدم... خواب بود... صندلیش رو خوابونده بود و خودش حسابی خواب بودم... از فکری که توی سرم چرخید لبخند زدم... از دیشب نگرانم بوده و پشت در خونم بوده...
این فکر ته دلم رو قلقلک داد: نیما تنهام نذاشته.
با پشت انگشتم دو تا تقه به شیشه ماشین زدم.

یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۴ شهريور ۱۳۹۲, ۰۷:۴۹ بعد از ظهر
بچه ها واقعا نقد میخوام لطفا بیاید نقد... یه مژده هم بهتون میدم که قسمت های زیادی از رمان نمونده پس حسابی همراهیم کنید.:-2-40-: من نمیخوام رمان تموم شه:-2-30-:

نیما اونقدر خواب بود که هیچ عکس العملی نشون نداد... لبخند زدم و توی دلم به این نگهبانیش خندیدم...
راهمو گرفتم و برای خرید نون تا سوپر مارکت اول خیابون رفتم.
رفت و برگشتم 10 دقیقه طول کشید و نیما هنوز بیدار نشده بود... خمیازه ی بلند بالایی به خاطر نخوابیدن شب قبل کشیدم و این بار محکم تر روی شیشه ماشین زدم.
نیما از خواب پرید و صاف روی صندلی نشست و به من خیره شد... به من نگاه میکرد ولی حواسش جای دیگه بود... هنوز منگ خواب بود... اینو از تغییر حالت مردمکش که انگار بیدار شده بود فهمیدم... به وضوح چشماش بازتر شد و خیلی زود قفل ماشین رو زد و در ماشین رو باز کرد و بیرون اومد.
دستی روی صورتش کشید و سلام کشداری تحویلم داد.
لبخند زدم و جواب سلامش رو گفتم-بیا صبحونه بخور...
نیما سرشو کج کرد و نگام کرد-نخوابیدی؟
مطمئن بودم چشام از بیخوابی و گریه، متورم و قرمز شده... نوچی گفتم و کلید رو از جیب سویی شرتم بیرون کشیدم.
نیما کلید رو ازم گرفت، ریموت ماشینش رو زد و در حیاط رو باز کرد.
یهو یادم اومد دیشب مانیا هم جلو در خونم بود...
پرسیدم: مانیا رو رسوندی؟
نیما مکث کرد و سری جنبوند و آره زیر لبی تحویلم داد.
نون رو محکم تر توی دستم گرفتم و وارد هال شدم-برو دست و صورتت رو بشور خوابالو...
نیما وارد دستشویی شد و من بدون این که لباسم رو عوض کنم راهی آشپزخونه شدم، پنیر و خرما رو از یخچال بیرون کشیدم و زیر سماور رو زیاد کردم.
مشغول دم کردن چای بودم که نیما وارد آشپزخونه شد.
-ببخش با این وضع اومدم خونت.
قوری رو روی سماور گذاشتم خیره بهش نگاه کردم- شلوار کتون سورمه ای مرتب و پیراهن سفیدش واسه من دلنشین بود... لبخند زدم و گفتم: تو که وضعت خوبه .
لبخند زد و توی چشام خیره شد... معذب شدم و سراغ پنیر رفتم-یه دوست شیرازی دارم که میگه پنیر و خرما رو ساندویچ کنی با چای بخوری خیلی میچسبه... تا حالا امتحان کردی؟
نیما ابرویی بالا انداخت و گفت: کدوم دوستت ؟
اینقدر این چند وقته نیما خوب تا کرده بود که یادم رفته بود نسبت به اطرافیانم حسوده... اخم ساختگی کردم و گفتم-قرار نیست همه ی دوستام رو بشناسی.
نیما جدی گرفت و روی صندلی نشست و تلخ گفت: راست میگی... به من مربوط نیست.
ساندویچ نون و خرمایی رو که درست کرده بودم ، سمتش گرفتم و گفتم: اینو بگیر تا واست چای بریزم.
نیما مثل فشفشه از جاش بلند شد و گفت: اجازه میدی من چای بریزم؟
نیما از من اجازه میخواست! تعجبم رو پنهون نکردم... قبلا هم توی خونه من چای ریخته بود-اجازه نمیخواد که خب بریز.
نیما دو تا لیوانی که کنار سماور گذاشته بودم رو برداشت و در حالی که چای میریخت گفت:دیشب با مانیا مردونه حرف زدیم.

نسيم شيراز
۶ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۱۶ قبل از ظهر
اینم یه پست طولانی.... بچه ها من نیاز به فکر بیشتر دارم... اگه مثل قبل زیاد پست نمیذارم ببخشید... چون جاهای دیگه درگیرم اگه پست بذارم الکی میشه...
قول میدید صبور باشید و همراهم بمونید؟
واقعا چند تا قسمت بیشتر نمونده.... همراهم باشید. دوستتون دارم.... میشه این پست رو نقد کنید؟:-2-40-:
قسمت بعدی فردا شب

شک نداشتم که نیما به عمد عنوان مردونه رو آورده بود، اصلا حضور شب قبل مانیا از همون اولم مشکوک بود... رفتنش با نیما هم منو مشکوک کرده بود... مردونه حرف زدن یعنی... یعنی نیما یه چیزایی میدونه...
نیما استکان های چای رو روی میز گذاشت و مغموم خیره نگاهم کرد.
سعی کردم خودمو نبازم... چشمامو گرد کردم و گفتم : در مورد چی؟
لبخند تلخش و دستی که روی پیشونیش کشیده شد یعنی .... خودمم!
دستشو از روی پیشونیش برداشت.... توی چشمام نگاه کرد و گفت: میدونستم یه چیزی این وسط معمول نیست... میفهمیدم با مانیا جور دیگه ای راحتم... ولی میذاشتم به حساب رفتار پسرونش...
سرشو تکون داد و ادامه داد: همیشه از نوع برخوردش و حسش نسبت به تو مردد میشدم ولی احتمال هر چیزی رو میدادم جز این یکی...
دیگه تعجب الکی کردن فایده نداشت... نیما میدونست...
لیوان چایی رو توی دستام فشردم و گفتم: چی بگم... تازه از شوک اومدم بیرون... منم خیلی وقت نیستم که فهمیدم.
نیما دقیق نگام کرد و گفت: این که تا الان ارتباطت رو باهاش حفظ کردی هم منو هم مانیا رو سردرگم کرده...
نیما این رو گفت و یهو عصبی خندید... –مانیا که چه عرض کنم. مانی رو...
اخم کردم و تمام خشمم رو توی چشام ریختم-دوست نداره بهش بگیم مانی...
نیما هم عصبی شد –پس میدونی چی دوست داره.. چی دوست نداره... من چی؟ توی این 3 سال فهمیدی چی دوست دارم و چی ندارم؟
دستمو مشت کردم و گفتم: توی این 3 سال لعنتی هیچی نفهمیدم... از بودن تو هیچی نفهمیدم.
نیما وا رفت... دستای مشت شدم گرهش باز شد... تند رفته بودم... خیلی زیاد تند رفته بودم... حتما اگخ اون لحظه وجدانم بیدار بود این بی انصافی رو در حقش نمیکردم.... ولی من حالم خوب نبود... ناراحت بودم.... مرگ تینا منو بدحال کرده بودم... واسه یه لحظه از مانیا هم متنفر شدم.... دیشب چه غلطی کرده بود... مگه قرار نبود فکر کنم... مگه قرار نبود مانیای من بمونه...
خیلی زود یادم اومد این قرار رو خودم با خودم گذاشته بودم... یادم اومد مانیا به قول نیما سردرگم مونده بود...
چقدر سرم درد میکرد... دلم خواب میخواست ولی رامین به بودنمون نیاز داشت... فکرم بیراه رفته بود که صدای نیما منو به خودم آورد.
-غزل.... فرصت زیادی واسه فکر کردن نداری؟ 3 سال من صبر کردم ولی مانیا نمیتونه زیاد صبر کنه... اون منتظره که تو بهش بگی چی کار کنه.
یه تای ابروم رو بالا انداختم-تو نگران مانیایی؟
نیما پوز خند زد – معلومه که نه... به من دختر موندن یا پسر موندنش وقتی مهم میشه که تصمیم تورو بفهمم. من 3 سال صبر نکردم که درست وقتی که احساس کردم داری واسه نزدیک شدنمون قدم بر میداری یه آدمی که تکلیفش با خودش معلوم نیست بیاد و زندگیمو ببره...
نفسی کشیدم و گفتم: مانیا فقط در مورد جنسیت و حسش حرف زد؟
نیما بازم نیشخند زد – نه ازم خواست تنهات بذارم تا درست فکر کنی... تا احساساتی نشی.
تعجب کردم... از مانیایی که من رو برای فکر کردن جدی به نیما ترغیب میکرد این حرف بعید بود... ولی تا به حال از نیما هم دروغ نشنیده بودم. صدای اس ام اس گوشیم مسیر نگامو روی جیب شلوارم کشوند.
گوشی رو بیرون کشیدم ... مانیا بود.... دیگه از باز کردن پیامش هم ترس داشتم. پیام رو خوندم... –سلام ... فکر کنم تا الان بیدار شدی.
امروز بیا خونه ی رامین... میخوام .... ولش کن چی میخوام... ساعت 1 خونه رامین باش، به نیما هم بگو... راستی دیشب حالم خوب نبود... دیدن نیما در خونت اون وقت شب ناراحتم کرد... یه جورایی بد باهاش حرف زدم. ازم دلگیر نشو ... باشه؟ میبینمت.
چه پیام مسخره ای... مانیا غیر قابل پیش بینی ترین آدمی بود که میشناختم.....
یهو یاد یه جمله ی پیامش افتادم، دیدن نیما در خونم ناراحتش کرده بودم... نیشم وا شد.... مانیا دوست صمیمی و قدیمی من غیرتی بود... تازه یادم اومد توی دبیرستان حتی نسبت به محبت دخترای دیگه به من هم حساسیت نشون میداد...
شاید فکر میکرد اونها هم مثل خودش راز مگویی دارن.
قرار ساعت 1 رو به نیما گفتم... نیما لبخند زد و گفت: بازی داره رو میشه... چاییش رو بدون ساندویچش نوشید و گفت: میرم استودیو ... دو تا ترانه رو باید ادیت کنیم.
داشت میرفت که برگشت و مهربون نگام کرد-ساعت 12.30 میام دنبالت باشه؟
سرمو به علامت باشه تکون دادم.
یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۶ شهريور ۱۳۹۲, ۰۶:۴۹ بعد از ظهر
سلام دوستان من.... خوبید؟ اینم یه پست طولانی ... تقدیم به شما. شب بازم پست داریم... آخر شب البته. باز هم البته اگه شما بیاید و نقد کنید. نظر بدید درباره این قسمت ها... یه خواهش هر کی این قسمت رو خوند دکمه ی تشکر رو بزنید لطفا.
راستی از دوستان نازنینم که اسم رمانم رو توی امضاشون گذاشتن واقعا ممنونم... اگه بدونید وقتی توی امضاتون لینک رمانم رو میبینم چقدر لبریز احساس میشم... اسم نمیبرم که خدای نکرده دوستی رو جا نندازم.
بچه ها هر چقدر که رمان رو دوست دارید هر جوری که خودتون میدونید حمایتش کنید ممنونم
نکته:شعر آخر این پست رو حتما گوش کنید و نظرتون رو درباره این شعر بگید...
یه نکته دیگه: بعد از این رمان بازم بنویسم؟ توی صفحه نقد یا پروفایل بیاید جواب بدید لطفا:-2-40-:

نمیتونستم تصور کنم که مانیا امروز میخواد رازشو بر ملا کنه... پیش همه... حتی رامین و نیما... دلم گرفت... این یعنی به قول نیما رو بازی کردن... یعنی ... بغض کردم... نمیخواستم هیچ کدومشون رو از دست بدم... نمیخواستم بدون مانیا یا نیما بشم...
با خودم روراست شده بودم... نیما دیگه عضوی از زندگی من بود... راحت نمیشد کنارش بذارم... حتی با وجود زیور و سارا.
پوفی کردم و از جام بلند شدم... هنوز تا یک چند ساعتی داشتم و من به یه خواب دو ساعته نیاز داشتم.
از جام بلند شدم و چند تا ظرفی که بود رو شستم و خودمو به کاناپه رسوندم... مطمئن بودم اگه روی تخت می خوابیدم به جای دو ساعت ساعت ها میخوابیدم.
چشمامو روی هم گذاشتم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم... به هیچ کدومشون فکر نکنم... به مانیا که اصلا فکر نکنم... نیما هم باید میذاشتم کنار مانیا و بهش فکر نمیکردم... دلم خواب میخواست... مغزم داشت چرت و پرت به هم میبافت. باید به یه نفر دیگه هم فکر نمیکردم... میخواستم به تینا هم فکر نکنم... قلبم مچاله شد و دلم گرفت. بغض داشت نم نمک راه میگرفت توی گلوم که قورتش دادم... به خواب احتیاج داشتم... اونقدر به بغض نکردن فکر کردم که بالاخره خوابم برد.
این خواب بغض دار رو وقتی فهمیدم که توی خواب تینا جلو چشمم بود و مدام بغلش میکردم و میبوسیدمش... چهرش بی حالت بود... نه خوشحال بود نه غمگین... نه ترس داشت نه آرامش... اونقدر بی روح که به هق هق افتادم و با همون هق هق از خواب پریدم.
از خواب پریدم و چشمم به ساعت افتاد.
12 ظهر بود و اگه اون خواب رو نمیدیدم حالا حالاها بیدار نمیشدم... دستم رو روی چشام و گونه هام کشیدم و بغضمو که از قبل خواب تا توی خواب گریبانمو گرفته بود بیرون فرستادم.
دلم گذشتمو میخواست.... اون وقت هایی که 5 تا دوست بودیم... اون وقت هایی که مانیا به نظر من مانیا بود... اون وقتایی که تینا بود و اون وقتایی که مادربزرگ هم بود.
ولی اون وقت ها نیما نبود... بازم مردد شدم از این که واقعا دلم گذشتمو میخواد یا نه.
سریع خودمو به دستشویی رسوندم تا دست و صورتم رو هم بشورم و رد اشک رو از چشام بگیرم
مسواک هم طبق عادت هر صبحم زدم... چون از خواب بیدار شده بودم فکر میکردم هنوز صبحه و مسواک لازمم.
اتاقم روشن بود... پنجره ی بزرگی که داشت روشنش نگه میداشت... مانتو و شلوار مشکی رو با روسری و کفش قهوه ای برداشتم و تصمیم گرفتم کیف برندارم.
بیرون رفتن بدون کیف یا تنها با کیف پول رو به حمل کیف های بزرگ ترجیح میدادم. مادربزرگ میگفت مامانم هم همینطوری بوده و جالب تر اینجا بود که مانیا هم از کیف بدش میومد... میگفت یا کوله یا کیف کمری یا هیچی.
رژ صورتی کمرنگو زدم و به چشمای ورم کردم خیره شدم... چقدر زشت شده بودم.
روسریمو روی سرم شل بستمو و دوباره توی هال برگشتم و روی کاناپه ولو شدم. منتظر موندن همیشه واسم سخت بود... چه برسه منتظر نیما بمونی تا جایی ببردت که هم پر از غمه هم قراره یه سخنرانی مفصل بشه.
زنگ که خورد سریع خودمو به در حیاط رسوندم. نیما توی ماشین بود. با دیدن من پیاده شد و منتظر موند تا سوار شم. چقدر این مبادی آداب بودنش قبلا اذیتم میکرد و الان ازش لذت میبردم.
توی ماشین نشستم و سلام کردم. سعی کردم سلام رگه هایی از مهربون بودن داشته باشه.
فکر کنم نیما متوجه گرمی سلام شد که نگاهشو از روبرو گرفت و به نیم رخ به ظاهر جدی من چشم دوخت.
همونطوری هم دستش رو روی دنده گذاشت و گاز رو گرفت.
نیما آروم رانندگی میکرد... دستمو به ضبط ماشینش رسوندم که گفت: خرابه... از دیشب ارور میده.
ابروهام بالا رفت. - چرا؟
واسه یه لحظه مکث کرد- دیشب حرصمو روی این پخش بیچاره در آوردم.
بازم این فکر از ذهنم گذشت که دیشب دقیقا چی شده بود که ...
و باز فکر کردم... گفتن راز مانیا خودش بهترین بهانه واسه عصبانیت نیما بود.
نیما سرفه ای کرد و روی فرمون با دستش آروم ضرب گرفت... این یعنی میخواد یه ترانه بخونه و من حسابی ذوق شنیدنش رو داشتم.
کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه
کنارم هستی و بازم بهونههامو میگیرم
میگم وای چقد سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از این جا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن باهم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم
می دونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگیا داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خودآزاری
کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاس دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا
قشنگه ردپای عشق بیا بیچتر زیر برف
اگه حال منو داری میفهمی یعنی چی این حرف
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوسِت دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگیا داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خودآزاری
نیما جملشو تموم کرد و نفسشو پر آه بیرون فرستاد.
دلم مچاله شد از حس صداش.... از ترانه ای که هر بیتش واسم پر از حرف بود... دلم پر شد از یه حس غریب که دلتنگم میکرد و بغض رو بازم مهمون گلوم میکرد... اونقدر که ته گلوم سوخت... سرفه کردم که اشکام نیاد. اشک نریختم. نیما زمزمه کرد- دوستت دارم.
دستمو به گلوم رسوندم تا هق هق نزنم.
تا خونه ی رامین سکوت بود
یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب
(http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۷ شهريور ۱۳۹۲, ۰۳:۴۱ قبل از ظهر
لطفا بیاید نقد... لطفا جواب دو تا نکته ی پست قبلی رو بدید... لطفا بگید که مانیا چه تیپی اومده؟ لطفا حمایتم کنید:-2-40-:

کنار در خونشون پیاده شدم. نیما ماشین رو پارک میکرد و من خونه رو برانداز میکردم. اخرین باری که پا به این خونه گذاشته بودم میخواستم خبر بیماری تینا رو به رامین بگم... دوباره داشت یه عالمه خاطره توی ذهنم هجوم می اومد که صدای نیما بلند شد.
-زنگ نمیزنی؟
سرمو آروم تکون دادم و دستم رو به آیفون رسوندم.
در باز شد. بدون این که بپرسن کیه... بازم به مزیت آِیفون تصویری فکر کردم. از پله ها بالا رفتم. رامین کنار در ایستاده بود ... با اون پیراهن مشکی و ته ریشی که داشت حسابی مظلوم و قابل دلسوزی بود. نگران حالش بودم ... حس میکردم از دو روز پیش تا حالا کلی لاغر شده... کدر شدن و گرفتگی صورتش رو حس میکردم.
-رامین اخمی کرد و در حالی که به نیما دست میداد رو به من گفت: چرا چشات این شکلیه؟
در مقابل نگرانیش لبخند زدم.
رامین به داخل خونه دعوتم کرد و ادامه داد: با خودتون اینجوری میکنین جواب تینا رو چی بدم ؟ هان؟ میدونین چقدر نگران بود؟
بازم جوابش لبخند بود، یکی نبود به خودش بگه که چرا این قدر توی خودشه... چرا این قدر ناراحته... چرا این قدر پیر شده.
نیما دستی روی رامین گذاشت و گفت : کمک میخوای؟
رامین به دور و برش نگاه کرد و گفت: نه... مرضیه و مهسا و سپیده همین الان رسیدن توی اتاق لباس عوض میکنن. دیگه تینا هم که نیست توی پذیرایی کمک کنه... خودم چای آماده کردم... بفهمه دوستاش اینجان خوشحال میشه... دیوونه ی رفاقتش بود... به منم میگفت رفیق...
یهو صداش بم شد... از همون اول هم معلوم بود که دوباره داره هذیون میگه... دوباره برای فرار از بغضش داره الکی حرف میزنه. دستشو روی دهنش گذاشت و نوچ بلندی گفت... سرشو تکون داد و گذاشت اولین قطره ی اشک روی چشماش بریزه. –نمیدونم چجوری نبودنش رو تحمل کنم.
برای این که رامین راحت باشه با چشمانی که دوباره از اشک پر شده بود راهی اتاق مشترک رامین و تینا شدم. مرضیه و سپیده روی تخت نشسته بودن و بی صدا اشک می ریختن... صدای رامین تا اونجا هم اومده بود... زیر لب سلامی گفتم و کنار مهسا کوچولو که آروم خوابیده بود نشستم. بوسه ای به گونش زدم و گفت: چی کار کنیم حالا؟
مرضیه به نفس زدن افتاد... مثل همه ی وقتایی که سعی میکرد اشکاشو زیر بغضش پنهون کنه موفق نبود... هق هقش بین تنگی نفسش گم شد و روی شونه ی سپید اشک شد.
دلم ریش میشد از وضعیتی که داشتیم و هیچ کاری نمیتونستیم انجام بدیم.
دستمو روی شونه ی مرضیه چرخوندم و وقتی دیدم صدای گریه ی رامین هم قطع شد گفتم: بچه ها اشکاتونو پاک کنید بریم پیش رامین... الان وقتش نیست... باید خوددار و صبور باشیم. رامین بیشتر از هر چیزی واسه تینا عزیز بود ... با حرف تینا شد برادرمون ... باید هواشو داشته باشیم.
سپیده و مرضیه سری تکون دادن و از جاشون بلند شدن. مرضیه دستای مهسا رو بوسید و همراه ما از اتاق بیرون اومد. زنگ آیفون زده شد... معلوم بود کیه... فقط مانیا مونده بود. مانیا وارد شد ... با یه تیپ عجیب... نه که خیلی عجیب باشه ولی توی اون موقعیت عجیب بود.شاید برای من به اندازه بقیه ی بچه ها عجیب نبود.

نسيم شيراز
۷ شهريور ۱۳۹۲, ۰۴:۴۲ بعد از ظهر
نقــــــــــــــــد:-2-40-:

رامین که معلوم بود بیشتر از بقیه گیج شده هاج و واج به نیما و مانیا نگاه میکرد... این که نگاهش بین نیما و مانیا میگشت طبیعی بود... معلوم بود میخواد تعجبشو با نیما قسمت کنه. ولی نیما... فقط پوزخند روی لبش بود... از اون لبخند های تمسخر آمیزی که من اصلا دوست نداشتم و همین هم باعث شد اخمام توی هم گره بشه. هیچ کی حق نداشت به مانیا بی احترامی کنه... حتی اگه اون مانیا همین مانی جسور روبروم باشه.
مرضیه به حرف اومد: مانیا این چه وضعیه؟
مانیا آروم روی مبل نشست و بقیه هم که برای استقبال ازش بلند شده بودیم نشستیم.
مانیا به همه تک تک نگاه کرد و به من که رسید لبخند زد و گفت: خوبی؟
میخواستم جواب لبخندشو بدم که صدای نیما بلند شد...- خوبه ... و بلافاصله دستش رو طبق عادتش روی صورتش کشید و رو به من که ابروهام توی هم گره شده بود گفت: ببخشید.
ببخشیدی گفت و به مانیا خیره شد... لباشو روی فشار داد و به پشتی مبل تکیه زد.
مانیا کلاهی که روی سرش گذاشته بود رو برداشت و به سپیده که هنوز دهنش از تعجب باز مونده بود خیره شد.
سپیده حق داشت... هیچ دختری فقط روی سرش یه کلاه نمیذاشت و تیشرت و شلوار جین نمیپوشید که بیاد خیابون... اصلا کی جراتشو داشت که اینطوری بیاد خیابون.
مانیا با صدای خش دار و دورگش به حرف اومد: من تصمیم سختی گرفتم و الان واقعا موقعیت خوبی واسه مطرح کردنش نبود ولی...
نفسی کشید و گفت: به هر حال دلم میخواست هنوز موضوع پیچیده تر نشده حالا که دور هم جمعیم یه موضوعی رو بگم و بعدش ...
دوباره سکوت کرد و ادامه داد: تینا میدونست... تینا همیشه میدونست و همیشه میگفت، واسه همین دلم میخواست اینجا ، توی خونش، دو روز بعد رفتنش بیام و بگم همیشه درست فکر کرده...
بگم منو بهتر از خودم میشناخته... بگم که چقدر ممنونم که اجازه داد خودم حرف دلم رو بگم.
حالا دیگه چشمای منم گرد شده بود... این یعنی تینا باهوش تر از هممون بوده.
نگام به قاب عکس روی میز تلویزیون افتاد... یه عکس دو نفره از تینا و رامین که تینا از پشت گردن رامین رو بغل کرده بود... چقدر عکس زنده ای بود... انگار تینا اینجاست و داره همه چیو میفهمه.
رامین با تعجب گفت: چی میگی دختر؟
مانیا خندید و سرشو تکون داد... به جلو خم شده بود و دستاشو جلوی زانوهاش به هم قلاب کرده بود... مات به رامین خیره شد و گفت: موضوع همین جاست... روی همین تک کلمه... روی همین دختر... روی همین هویت پر از ابهام... روی همین جسمی که سال هاست منو بازی داده...
نفسمو حبس کردم ... توی دلم غوغا بود... دلم نمیخواست مانیا بگه... دلم نمیخواست از دختر نبودنش بگه... دلم میخواست تلاش کنه واسه دختر موندن... ولی مانیا داشت همه چیو به هم میریخت.
سپیده با صدایی که سخت به گوش میرسید گفت: میشه واضح تر بگی؟
مانیا به نیما خیره شد و گفت : واضح تر از این؟ ... باشه...
مانیا بی رحم شده بود... به نیما که خیره بود بی رحم تر به نظر میرسید... بینیشو ساختگی بالا کشید و گفت: دارم میرم یه سفر... میگن نهایتا یه سال طول میکشه... یه سال دیگه بذارید روی اون قرار مسخره و به قول غزل قرار لعنتی و منو نبینید... بعدش میام. میام ولی مانیا رو همین جا فراموش کنید ... میرم و مانی بر میگردم... از این دو تا هویتی بودن خسته شدم... به لطف پدر گرامی جایی برای دختر موندنم نمونده... نمیتونم دختر باشم . دارم میرم با یه جنسیت دیگه برگردم.
رامین سرش پایین بود.. نمیدونم به چی فکر میکرد که بی حالت شده بود... نیما خیره به مانیا نگاه میکرد... انگار نیما هم مثل من منتظر یه حرف دیگه بود. سپیده و مرضیه با دهان باز به مانیا خیره شده بودن... مانیا نگاهی به سپیده و مرضیه انداخت و گفت: ببخشید منو به خاطر سال هایی که نگفتم... ولی بهتون اطمینان میدم تمام مدتی که کنارتون بودم واستون مانیا بودم.
صدای خنده ی نیما بلند شد.
عصبی و یهویی... سپیده بی جهت ترسید و بلند گفت: چتونه شماها...
نیما دستشو بالا آورد و در حالی که ته مونده ی خندشو قورت می داد گفت: هیچی ببخشید...
صدای رامین بلند شد- تلخ و دلخور...-کجاش خنده دار بود؟
لبخند نیما جمع شد... و با نگاهی ظنین به رامین خیره شد
رامین کلافه دستی به موهاش کشید و گفت: تینا میگفت از یه چیزی رنج میبری... ولی من توی صورت اون دختر سرزنده هیچی جز شیطنت نمیدیدم... شما چند تا دوست همتون بازیگرای قابلی هستید.
لبخندی زد و گفت: تصمیمتو گرفتی و این به نظر بهترین تصمیم میاد.... همین که بالاخره یه جور میشی باعث میشه اطرافیانت راحت تر باهات ارتباط بگیرن... نمیگم راحته ولی من همه جوره کنارت هستم و هر تصمیم بگیری حمایتت میکنم.
مهربون به رامین خیره شدم.
رامین داشت مثل تینا برخورد میکرد. رامین داشت تکیه گاه بودن رو بازی میکرد... رامین سعی داشت کمک کنه... رامین و بودنش و موندنش توی جمعمون یه دلخوشی بزرگ بود.
نگاهم زوم نیما شد... اونم چشماش خیره به من بود... گفت: من سعی میکنم حمایت کنم.
مرضیه بغض دار گفت: چقدر اتفاق ... چقدر سخته رفتن دوستت و تماشا کردن رفتن یکی از دوستات... صداشو بالاتر برد-چطوری قبول کنم دوست چندین سالمون پسر بوده؟ بازم صداشو بالاتر برد-چقدر خنده داره که مانیا باید مانی شه و ما فکر کنیم هیچ اتفاقی نیفتاده.
سپیده دستشو روی شونه مرضیه گذاشت... مرضیه جون آرومتر...
صدای گریه ی مهسا بلند شد. رامین زودتر از مرضیه بلند شد و سمت اتاق تینا قدم برداشت.

نسيم شيراز
۷ شهريور ۱۳۹۲, ۰۶:۳۷ بعد از ظهر
بعد خوندن این پست فحشم ندید باشه؟ بیاید نقد باشه؟ تا نقد نیاید پست بعدی رو نمیذارم... بچه ها من نقد میخوام...:-2-40-: چرا تشکرا کم شده :-2-15-:

مرضیه بلند شد... و چند لحظه ای نگاهش منگ و گیج روی مانیا چرخید و براندازش کرد... حیرون بود و این از حرکاتش معلوم بود. دلم سوخت واسشون .... من بدجور شوکه شده بودم ولی مرضیه و سپیده الان توی این موقعیت بسشون بود... خسته بودن. غم تینا سخت شکسته بودشون...
بسشون بود دیگه... مرضیه میخواست سمت اتاق تینا بره که رامین در حالی که مهسا رو توی بغلش گرفته بود و گونشو میبوسید از اتاق بیرون اومد.
مهسا چشماشو با مشت دستش فشار میداد که نگاهش به ماها خورد و لبخند شیرینش رو روی لبش نشوند.
از جام بلند شدم و نزدیکشون شدم... –اجازه هست؟
رامین دستای باز شده من رو که دید مهسا رو توی بغلم گذاشت و لبخند زد... رامین واقعا پر از مهر بود.
مهسا دوباره موهای بلند منو گیر آورده بود و دور دستاش میپیچوند.
نیما به حرف اومد. اگه بهشت زهرا نمیرید من برای ضبط برم.
رامین سری جنباند و گفت: تو برو نیما جان... فعلا هوا گرمه نمیریم.
نیما برای بلند شدن تکون خورد که مانیا گفت: من هنوز حرفام تموم نشده...
دلم فرو ریخت... استرس گرفتم... نیما دسته ی صندلی رو محکم فشرد و گفت: مانیا بس کن.
مانیا لبخند زد و گفت: گفتم دارم میرم... واسه یه سال دارم میرم... عکس العمل همتون فقط شوکه شدن بود... همین؟ شوکه شدن از پسر بودنم؟... باشه دارم میرم و راحت میشید از این شوک ...
مانیا توی چشمای نیما نگاه کرد و خصمانه گفت: یه سال دیگه علاوه بر این 3 سال فرصت داری جناب.
مانیا عجیب بود ولی بی ادب نبود... این همه خشم و بد حرف زدن از مانیای من بعید بود... متعجب و خیره به حرصی که مانیا میخورد نگاه کردم... متعجب و خیره به دهان باز بچه ها نگاه کردم... رامین هول شد-چی میگی مانیا؟
مانیا از جاش بلند شد و کنار دیوار ایستاد... با فاصله از هممون... حالش خوب نبود... معلوم بود پر از هیجان و اضطرابه... نیما وا رفته بود... نیما بد شنیده بود... تلخ بود به رخ کشیدن این که 3 سال من معطلش کرده بودم... عصبی شدم از چیزی که مانیا میدونست و داشت توی جمع رو میکرد.
الان باید حرف میزدم ولی نمیدونم چرا لال شده بودم... چرا حرف نمیزدم.
نیما منتظر به من خیره شد و در نهایت وقتی دید هیچ عکس العملی ظاهری ندارم نیشخند زد و سرشو تکون داد و نگاهشو به مانیا داد.
مانیا دستشو توی موهاش فرو برد و به موهاش چنگ زد و گفت: من با همه رو راست بودم جز یه نفر...
مهسا رو محکمتر بغل کردم و چشمامو بستم. مهسا گریه کرد... نمیدونم چی حس کرد که گریه کرد. مرضیه از جاش بلند شد و کنارم نشست. مهسارو توی بغلش کشید و غرق بوسش کرد.-جانم مامان گریه نکن... جانم چیزی نیست... جانم مامانی.
مانیا دست از کشیدن موهای کوتاهش برداشت و گفت: من با غزل روراست نبودم. خودش میدونه... نیما هم دیشب فهمید. من دوسش دارم... دوست داشتن که نه ... من تمام این چند سال با رویای بودنش زندگی کردم. من ...
سپیده زمزمه وار گفت: مانیا بس کن.
مانیا با نوک پاش یه ضربه به کف خونه زد و گفت: بچه نیستم... میفهمم این حرفم جلوی نیما یعنی زشت... یعنی پررویی ... میفهمم دو روز بعد مرگ تینا زدن این حرف یعنی گستاخی. میفهمم بخدا.. . ولی دل من دست خودش نیست... دیگه نمیتونم پنهونش کنم . بفهمید منو نمیتونم.
توی اون هاگیر واگیر به تحفه بودن خودم فکر کردم. هیچ وقت خاستگار پیگیری جز نیما نداشتم... چند نفری رو همون اول رد کردم و چند نفری هم همون اول با دیدن تک و تنها بودنم بیخیال پیشنهادشون شده بودن. به این فکر کردم که اگه نیمایی نبود الان به مانیا چی میگفتم.
صدای مانیا منو به خودم آورد-غزل نمیخوام اذیتت کنم. میدونم که انتخابت واسم با ارزشه... تو توی زندگیم نباشی نمیدونم چی میشه ولی باشی... نفسی کشید... سالهاست دارم برنامه میریزم میدونم چی میشه. خوشبختت میکنم.
اشک و بغض مجال حرف نذاشت...
نیما از جاش بلند شد... به مانیا نزدیک شد... لبخند عصبیش رو به من پاشید و رو به مانیا گفت: منم بی غیرت دیگه...
سوییچش رو توی دستش چرخوند و گفت: حیف که هنوز دختری... وگرنه...
مانیا روبروش ایستاد- وگرنه چی؟
رامین مداخله کرد... نیما بس کن.
نیما به حرف اومد.. چته هی نیما نیما... فهمیدی این چی گفت؟
مانیا خندید.
سپیده گفت: نخند.
مرضیه رو به سپیده- آروم باش.
من لال بودم هنوز.
مانیا دوباره به من خیره شد-فکر کن غزل.
نیما به من خیره شد... –تو نمیخوای حرف بزنی؟
اشک رو از گونم گرفتم. مانیا ضعیفم کرده بود... زود گریه میکردم.
نیما بلند تر گفت: با تو ام... هیچی نمیگی؟
داد زد: 3 سال یعنی کشک ؟
با داد نیما عکس العمل بدی نشون دادم... داد زدم-مانیا بهترین دوستمه.
نیما شوکه شد... دهانش باز موند... سرشو کج کرد و خیره نگام کرد... مکث... سکوت.... چه لحظه عذاب آوری...
-خوشبخت شید..
حرفی که نیما گفت با پوز خند روی لبشو و قدم هایی که برای رفتن از خونه برداشت ساکتم کرد.

یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۸ شهريور ۱۳۹۲, ۰۳:۲۰ بعد از ظهر
سلام... تشکر منو بدید زوووووووووود ... نقدمو هم میخوام...
همتونو به خاطر نقد های قشنگتون دوست دارم:-2-40-: بچه ها دوستتون دارم:-2-40-: بچه ها دیشب اینترنتم قطع بود وگرنه دیشب سر قولم بودم.

از در که بیرون زد... فهمیدم داره میره... ته دلم خالی شد... همه نگاهشون به من بود جز مانیا که به کف خونه زل زده بود. از جام بلند شدم.
مانیا ملتمس نگام کرد و اسممو زمزمه کرد.
چقدر سخت بود آزار مانیا.... دلم میخواست بغلش کنم و مثل گذشته... فکر گذشته رو پس زدم... بی توجه به مانیا ، بی توجه به بچه ها در رو باز کردم. پله ها رو با دو پایین رفتم... نیما توی ماشینش جا گرفته بود... عصبانی بود و از همون دور چشمای قرمز از اشکش رو میدیدم... مهم نبود مانیا بهترین دوستم بود... مهم این بود که نیما توی سه سال تنهاییم نذاشت افسرده شم... کنارم بود... با بد و خوبم ساخت... نگاش کردم... حواسش به من نبود... حواسش کجا بود که به در خونه نگاه نمیکرد... صداش کردم... نگاش مردد چرخید توی نگام... فرمونی که واسه حرکت چرخونده بود رو برگردوند.
نیما گریه میکرد... اولین بار بود اشکشو میدیدم... رد اشکو از گونش با پشت دستش گرفت و داد زد-ترحم نمیخوام غزل... بس کن این نگاه پر از دلسوزیت رو...
نمیدونم کجای نگام پر از دلسوزی بود...
لبخند زدم و دوباره اسمشو بردم – نیما...
نیما از ماشینش پیاده شد... صدای باز شدن در خونه رو شنیدم. بچه ها اومده بودن تئاتر ببینن.
یه قدم سمت نیما برداشتم – نمیتونم فراموشت کنم.
یه قدم دیگه برداشتم – بهت وابسته هم باشم مهم نیست ... مهم اینه که نمیتونم ازت دل بکنم.
یه قدم دیگه برداشتم، صدای مانیا آروم توی گوشم پیچید... غزل جونم... تورو خدا واسه فکر کردن به خودت فرصت بده.
بدون این که به مانیا نگاه کنم سر جام ایستادم لبخند زدم و جوری که بچه ها بشنون گفتم- مانیا بهترین دوستمه... مثل سپید، مثل مرضیه، مثل رامین ، مثل تینایی که رفت و بهترین دوستم می مونه ... جاش توی قلبم همیشه محفوظه...
از ته دل دلم میخواست نیما هیجان گفتن این جمله رو توی نگام بخونه ... دستمو روی قلبم گذاشتم و دو بار بهش ضربه زدم... –این خیلی نیما ، نیما میکنه... تو بری من با این چی کار کنم؟
نیما که تا اون لحظه هاج و واج به تغییر 180 درجه ای من خیره شده بود توی چشام دقیق شد... غرق شدم توی نگاه کنکاش گرش...
مطمئن بودم میفهمه که ترحم نیست... میفهمه که دوست داشتن محضه... میفهمه که یک دوست داشتن پیچیدست... میفهمه که...
فاصلمون رو با چند تا قدم پر کرد... یهویی، مثل تمام این 3 سال که توی رویام بود... یهویی مثل همه ی قصه هایی که خونده بودم، یهویی مثل تمام لحظه هایی که توی تنهاییم تصور میکردم ... توی آغوشش گرفت.... اونقدر یهویی که فشرده شدم به پیراهنش و غرق شدم توی عطر و ضربان قلبش که هر لحظه با شدت ضرب میگرفت...
منو با تمام وجودش بغل کرد و با تمام وجودم از این حس یهویی لذت بردم...
نیما روی موهامو بوسید... –دوستت دارم...
سکوت نکردم... –منم دوستت دارم.
صدای چرخیدن لاستیک ها و بوی سوختگیش نشون میداد که مانیا با اون ماشین لنکروز اومده بود و حالا رفت... دلم گرفت و نیما رو بیشتر به خودم فشردم...
نیما زمزمه کرد- مانیا رو تنها نذار... خیالمو راحت کردی... هواشو داشته باش... هوای جفتتونو دارم...
بی اراده دلم گرم شد به مهربونی که حالا نیما هم داشت.
-بچه ها بسه دیگه بیاید خونه.
صدای رامین بود که آروم و دلنشین تر به نظر میرسید.
نگاش کردم و از نیما جدا شدم.
همه داخل خونه رفتیم... خونه ی تینا... دلم کمک میخواست... مانیا واسم خیلی عزیز بود... دست نیما توی دستم بود و به تینایی فکر میکردم که دیگه نبود.
صدای سپید توی گوشم پیچید: مانیا ماشینو از کجا آورده بود.
زمزمه کردم - ماشین خودش بود. به وضوح به تعجب مرضیه و سپید لبخند زدم
از طرفداران مانیا که خودم هم جزئشونم معذرت میخوام:-2-40-:
یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۸ شهريور ۱۳۹۲, ۱۰:۱۵ بعد از ظهر
آخر شب بازم پست داریم ... البته اگه نقد کنید... حدس بزنید.:-2-40-:

اسم سپیده روی صفحه موبایلم خوشحالم کرد.
دکمه ی پاسخ رو زدم.
-غزل...
صداش غمگین بود.
-جانم؟
سپیده آهی کشید و همراه آهش گفت : مانیا داره میره.
دلم گرفت، هنوز 10 روز بیشتر از رفتن تینا نمیگذشت... توی این 10 روز نیما رو بیشتر میدیدم و دوستام رو کمتر....
از دور همی های بچه ها خبر داشتم... از کنار هم جمع شدنشون و حضور نداشتن مانیا... از انصرافش برای ادامه مسابقه فوتسال و از سرعت دادن به کارهای عملش...
میدونستم رامین هوای دوستان من رو داره... برای خودم چندین بار زنگ زده بود و آرومم کرده بود.
میخواست کنارشون باشم ... توی جمعشون باشم ولی دوست داشتم مانیا بره... میدونستم من باشم مانیا نمیره... میخواستم بفهمه توی اون جمع اولویت بودن با اونه... ولی مانیا هم نرفت... دوست عزیز من نمیرفت...
بغض کردم از مانیایی که مانی میشد.
سکوت رو شکستم-کی میره؟
-فردا.
فردا میرفت... فردا میرفت یعنی قبل از این که نظر من رو بدونه دنبال کارهاش بوده... یعنی همه چی واسه رفتنش مهیاست... یعنی باباش از ذوق پسر دار شدن با تمام توان اقدام کرده.
بغضمو قورت دادم-سپیده کی تموم میشه؟
سپیده که منظورمو متوجه شده بود همراهیم کرد: میشه یکی به خدا بگه بس کنه... از وقتی همو دیدیم چند روزشو واقعا خندیدیم... چند روزشو از ته دل خوش گذورندیم... خسته شدم غزل... خستم بخدا.
دلم میخواست سپیده پیشم بود. دلم میخواست مرضیه کنارم بود. دلم میخواست مانیا اینجا بود.
نفسمو فوت کردم بیرون... –بریم پیش فرهاد؟
سپیده با صدایی که هیجانش معلوم بود گفت: وای غزل همین الان داشتم به آبمیوه هاش فکر میکردم به نیمکتی که میشستیم، بریم.
-به مرضیه میگی؟
سپیده ذوق زده گفت: آره حتما. به رامین و نیما هم بگیم.
کمی فکر کردم و گفتم: نه... فقط خودمون... منو تو و مرضیه و ... مکث کردم و سرد گفتم: مانیا.
سپیده معلوم بد تعجب کرده ، از نوع صحبتش معلوم بود . –مانیا میاد؟
بی تفاوت گفتم: بهش میگم... معرفت داشته باشه میاد... مانیا باشه میاد... مگه این که مانی نخواد بیاد.
سپیده اهومی گفت –خب پس 8 پیش فرهاد.
باشه ای گفتم و شماره نیما رو گرفتم.
صدای پر انرژیش روحیم رو برگردوند.. با نیما که بودم از همه چی فاصله میگرفتم... غرق دنیای کوچیک دو نفره خودمون میشدم.
- چطوری خانمم؟
10 روزی میشد که خانمش شده بودم... 10 روزی بود که مخاطب احساس بی دریغش شده بودم...
لبخند زدم... –خوب.. تو چی؟
-صدات که خیلی خوب نیست.
مخفی کردن از نیما خنده دار بود.
-خوبم، فقط ... طبق عادتم مکث کردم و ادامه دادم: امروز میخوایم با دوستام پاتوق همیشگیمون بریم. مانیا داره میره واسه درمان.
حالا نوبت نیما بود که مکث کنه... مردد گفت: به مانیا هم میگی؟
دوست داشتم بپرسم بگم؟ ولی به جاش مطمئن گفتم: آره میگم.
-کار خوبی میکنید... اگه کاری داشتی تماس بگیر.
باشه ای گفتم –تو چیکار میکنی؟
-امروز درگیر ضبط ترانه سومیم... این یکی خیلی جور نمیشه... سخته .
-تو میتونی.
نیما خندید: میدونم.
-فردا کلاس داری یادت نره.
نفسی کشیدم ... معلوم بود که حوصله کلاس رفتن ندارم – باشه یادم میمونه.
نیما کش دار گفت: آی آی تنبلی؟
خندیدم –نه ... گفتم که چشم.
خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم.
دلم میخواست صدای مانیا رو بشنوم ... دستم رفت که شمارشو بگیرم ولی پشیمون شدم و صفحه ی پیام رو باز کردم. –نوشتم... سلام ، امشب پاتوق فرهاد... دوستان بیان لطفا.
از اس ام اس پر التماس خوشم نمیومد. کوتاه بود ولی فرستادمش.
گزارش تحویلش که اومد اضطرابم شروع شد... نمیدونستم جوابش چیه... نگران بودم و با قدم زدن توی اتاق سعی میکردم بر طرفش کنم.

نسيم شيراز
۹ شهريور ۱۳۹۲, ۰۱:۵۶ قبل از ظهر
سلام میشه به دوستاتون اطلاع رسانی کنید که قسمت های آخر رمانه و بیان بخونن؟
البته نمیدونم شاید خواسه ی زیادی باشه.... راستی بیاید پیشنهاد بدید چند شنبه آخرین قسمت رمان رو بذارم.
دلم نمیاد تمومش کنم ... ولی شما از دستم راحت میشید :):-2-40-:

صدای اس ام اس گوشیم بلند شد... به حرکت دستم که میلرزید تلخ و عصبی خندیدم... پیام رو باز کردم... -باشه.
فقط باشه. همین فقط باشه هم خوشحال کننده بود. فورا توی جواب نوشتم... ساعت 8.
به سبک خودش... کوتاه... از تلافی که کرده بودم لبخند زدم.
ساعت 7 حاضر شدم... سعی کردم شیک باشم... دوست داشتم مثل گذشته تا حدی به خودم برسم.
مانتو قهوه ایم رو پوشیدم و با شال و شلوار مشکی که توی تنم آزاد بود امتحان کردم. خوب بود... هوا تاریک بود و رنگ تیره زیباتر از روشن بود. دستبند نقره و انگشترم که برق قشنگی داشت رو هم امتحان کردم و موهامو کج روی پیشونیم رها کردم.
دلم شیطونی میخواست... یادم رفت دارم میرم توی 25 سال ، موهای حالت دارمو باز گذاشتم تا از زیر شال رها باشه...
هر چند که موی لخت و صاف رو همیشه ترجیح میدادم ولی از زیر شال مدل موی من بامزه بود... .
به عنوان بامزه ای که گفتم خندیدم... با مزه! نمیتونستم بگم زیبا یا قشنگ... چون واقعا زیبا و قشنگ نبودم... معمولی بودم. خیلی معمولی.
آرایش باید کم باشه که خودشو نشون بده... این اعتقاد من بود و تحت هر شرایطی بهش پایبند بودم... دقیق و کم آرایش کردم و کفشای قهوه ایم رو از جا کفشی بیرون کشیدم.
کیف پول مشکیم رو هم توی دستم گرفتم و بر خلاف همیشه به آژانس زنگ زدم، با اون تیپ اصلا دلم نمیخواست تا اول کوچه تنهایی برم.
با بوق تاکسی سریع خودمو بیرون رسوندم و توی تاکسی جا گرفتم. آدرس رو که دادم غرق خاطراتم شدم.
روزی که مانیا با یه جعبه بزرگ نون خامه ای اومد خونمون و همشو با مادر بزرگم خوردیم.
ماردبزرگم نباید زیاد شیرینی میخورد ولی مانیا اینقدر وسوسه کرد که بالاخره تسلیم شد و دو تا نون خامه ای رو با چای خورد.
همون شب مادر بزرگ کلی از وجنات مانیا تعریف کرد.
فکر کردم اگه مادر بزرگ الان زنده بود چی میگفت، بازم حاضر بود با مانیا باشم.
توی دلم به خودم نهیب زدم.... بس کن دیگه... به مانیا فکر نکن... به مانی فکر کن. ببین میتونی مانی رو مثل مانیا قبول کنی.
تمام مسیر به فکر کردن درباره مانیا گذشت.
با صدای راننده به خودم اومدم. همین جا رو میگید خانم؟
گیج به دور و برم نگاه کردم و با دیدن کافی شاپ قدیمی فرهاد لبخند زدم-بله آقا ممنون.
پول تاکسی رو حساب کردم و وارد کافی شاپ شدم.
-غزل
نگام سر خورد توی چشمای مانیا... کنار فرهاد نشسته بود و داشتن حرف میزدن.
لبخند زدم و سعی کردم عادی برخورد کنم.
مانیا کلاه روی سرش گذاشته بود و شالش رو نمایشی دور گردنش گذاشته بود، مانتو که نه پیراهن مردانه ی بلندی پوشیده بود و شلوار جین آّبی کمرنگ هم تنش بود. از جاش بلند شد و نزدیکم اومد.
سرمو به نشونه ی سلام برای فرهاد تکون دادم و فرهاد قهقهه زد و گفت: از اولم میدونستم این دوستتون یه مرگش میشه.
شوک شدم و به مانیا که داشت رازشو فریاد میزد خیره موندم.
دلیلی نداشت فرهاد بدونه ولی مانیا گفته بود. اهمیتی ندادم و جواب خنده ی فرهاد رو دادم.
مانیا با یه لبخند کج گفت: اجازه دارم باهات دست بدم؟
نفسم به شماره افتاد از ضربه ی مانیا... زود خودمو جمع و جور کردم و سعی کردم محکم حرف بزنم.
-این چه حرفیه... تو همیشه واسم مانیا می مونی.
مانیا دست به سینه ایستاد و دستای دراز شده ی من توی هوا موند.
با شیطنت نگام کرد و از نوع نگاهش جا خوردم.
-نه دیگه... تو که انتخابت رو کردی. از این به بعد هم خودتو گول نزن... من مانی ام نه مانیا... نمیتونی دیگه به چشم یه دختر به من نگاه کنی. حالا با این اوصاف شوهرت اجازه میده به من دست بدی؟
همه چیز آدمی که روبروی من ایستاده بود تازگی داشت... نوع نگاهش ، نوع حرف زدنش، نوع رفتارش.
دوباره صداش اومد: -منتظرم.
منتظر چی بود... منتظر اجازه ی شوهرم؟
لبخند زدم... لبخندی که اصلا جاش نبود. دستمو کنار کشیدم و گفتم: بچه ها اومدن.
مانیا نصف و نیمه خندید و گفت : نه.
صدای سپیده اومد: سلام بچه ها . چطورید؟
نفس راحتی کشیدم که احساس کردم مانیا فهمید.
نیشم باز شد و دست سپید رو فشردم.
مانیا و سپید راحت با هم دست دادن و بعدش نوبت مرضیه بود.
از این همه راحت بودن با اون دو تا و اون همه ناراحت بودن با خودم رنجیدم. واقعا ناراحت شدم... انگاریه سطل آب یخ روی وجودم پاشیده شد.
نقد میخوام
یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)
به زودی : هیس ... اینجا قلبی نا آرام است
بچه ها امشب خواهرم گفت هیس رو که گذاشتی شبیه عنوان اون فیلمه هیس دخترها فریاد نمیزنند شده. نظر شما هم همینه؟ هیس رو بردارم؟ راستش من اسم اون فیلم رو نشنیده بودم... یا شنیده بودم دقت نکرده بودم... خلاصه پیشنهادتون رو بیاید درباره اسم رمان آینده بدید:-2-27-:

نسيم شيراز
۹ شهريور ۱۳۹۲, ۰۴:۰۲ بعد از ظهر
بچه ها مطمئن باشید الکی رمان رو کش نمیدم... پس با خیال راحت بخونید. :-2-40-: + و تشکر منو هم بدید... نقد هم بکنید تا بازم پست بذارم

طبقه بالا یه دختر و پسر روی نیمکتی که مال خودمون میدونستیم نشسته بودن. خیره نگاشون کردیم و از این حس مالکیت به خنده افتادیم.
من با نگاه به 3 تا دوستم فهمیدم که اونا هم مثل من حق به جانب به اون دو تا نگاه میکنن. نگاه خیره پسر که روبروی ما هم بود نشون میداد خیلی تابلو نگاه کردیم. مجبور شدیم بی خیال اون نیمکت بشیم و دو تا صندلی اون طرف تر نشستیم.
فرهاد ما رو دیده بود و سفارشمون رو میدونست.
صدای فرهاد توی سالن پیچید. بچه ها دیگه آخرای طالبیمونه... میدونید که واسه زمستون فریز نمیکنم.
لبخند زدم و به آبمیوه ها خیره شدم...
دلم ریخت... مطمئن شدم سپیده و مرضیه و مانیا هم همین حس رو دارن.
مانیا از هممون قوی تر بود.
-فرهاد لطفا یکی از اون آبمیوه ها رو کم کن.
با این حرف دوباره گلوم سوخت.
نگاه خیره فرهاد کلافم کرد. –چرا؟ مگه تینا نمیاد؟
مانیا دوباره حرف زد: - بعدا دربارش توضیح میدم...
فرهاد مردد و نگران یه شیر موز رو روی میز دیگه گذاشت و آبمیوه ها رو کنارمون گذاشت.
لبخند زد ولی معلوم بود متوجه ناراحتیمون شده.
کمی کنارمون نشست و وقتی شاگردش صداش کرد با یه عذر خواهی رفت.
دلم میخواست بیشتر بمونه ولی سپیده از بودن فرهاد زیاد خوشحال نبود. این رو با نفسی که آزاد کرد فهمیدم.
مانیا جرعه ای از شیر موزش رو نوشید – خب بچه ها ... این آخرین دیدارمونه یا بعدا هم توی جمعتون راهم میدید.
سپیده سرشو تکون داد-این چه حرفیه... تو فقط جنسیتت تغییر میکنه. به جهنم بذار تغییر کنه. قرار که نیست رفتارت عوض شه.
مرضیه با لیوان آب میوش مشغول بود.
نگاه من روی مرضیه ثابت بود.
سپید رد نگاهمو گرفت و به مرضیه خیره شد.
مانیا گفت: چته مرضیه؟
مرضیه با چشمای درشتش پلکی زد و اولین قطره ی اشک روی گونه ی سبزه اش فرود اومد.
دستشو گرفتم- چی شده؟
مرضیه تلخ لبخند زد و دستشو روی چشماش کشید- دلم گرفته بچه ها .... بعد مشکلاتی که داشتم با دیدن شماها فکر میکردم مشکلاتم قابل تحمل میشه... حالا وضعم بدتره.. رویای دوستیمون هم به هم ریخته.
دلش گرفته بود، دوباره پلک زد-تینا رفت، مانیا میره... چقدر از هم پاشیدیم.
مرضیه داشت حقیقت رو میگفت و چقدر این درستی حرفاش تلخ بود.
مانیا با صدای دو رگش بم تر شده بود گفت: بچه ها مجبورم... شماها نمیدونید چقدر سخته درد کشیدن.. چقدر سخته که ندونی تکلیفت چیه.
با لیوان آبمیوش بازی میکرد و ادامه داد: منم دلم نمیخواست همه چیو خراب کنم. دل کندن از شماها واسم سخت ترین کار دنیاست... دل کندن از یه احساس دست نخورده وحشتناکه... ولی هویت من چیز دیگه ایه... نمیتونم بازم نقش مانیا رو بازی کنم. ولی...
نگاهی به صورت تک تکمون انداخت: ولی قول میدم مانی خوبی باشم... قول میدم مثل رامین برادری کنم واستون. فقط زمان میخوام تا با خودم کنار بیام.
توی صورتم خیره شد و گفت: زمان میخوام تا یادم بره یه عمر به چشم یه شریک به غزل نگاه کردم و با هویت واقعیم خیال بافی کردم.
کف دستشو روی پیشونیش کشید و ادامه داد –باید تمرین کنم احساسمو نسبت به غزل از بین ببرم و یهو سرشو تکون داد: میدونم که سخته... میدونم خاموش کردن این حس سخته ولی اگه بخوام زندگی کنم باید فراموشش کنم... باید غزل رو فقط مثل یه دوست ببینم و این سخت ترین کار دنیاس.
بغض داشت – هنوزم به چشماش که نگاه میکنم دچار احساس میشم... هنوزم چشام توی چشماش پسرونه هاشو میخواد و باید تمرین کنم که نخوام.
سپیده خواست چیزی بگه که مانیا دستشو جلو آورد: من میتونم ... فقط زمان میخوام. من باید سخت ترین کار دنیا رو انجام بدم... باهاتون صادقم.. مثل الان که از احساسم به خواستن غزل میگم یه وقتی هم میام و از رفتن احساسم میگم... اگه نتونم اصلا بر نمیگردم.
بازم هجوم قطره های گرم رو توی چشمام حس کردم.
مرضیه آروم گفت: کاش دختر میموندی.
حرف دلمون رو زده بود. من و سپید این حرف رو توی دلمون قایم کرده بودیم.

نسيم شيراز
۹ شهريور ۱۳۹۲, ۰۴:۴۲ بعد از ظهر
شب بازم پست داریم... احتمالا فردا شب تموم کنم این رمان رو... اطلاع رسانی میکنید؟:-2-40-:

مانیا توی چشمای مرضیه خیره شد. سعی میکرد خونسرد باشه... با آروم ترین صدایی که میشد گفت: تنها چیزی که این روزا واقعا دلم میخواست همین بود، مشکل اینجاست که با عواطفم نمیتونم بجنگم.
دیگه نمیتونم واسه پسر بودنم خوددار باشم. دارم زجر میکشم... و کش دار ادامه داد: بفهمیـــد منو
میفهمیدمش .... ولی دلم چیز دیگه ای میخواست... اذیت شدنشو میفهمیدم.
دلم میخواست دستشو بگیرم ولی نه تا وقتی که تکلیف احساسش با خودش روشن نبود، به خاطر همین فقط گفتم: میفهممت.
سپید و مرضیه به من خیره شدن... انگار داشتم آخرین امیدشون رو نا امید می کردم.
لبخندمو به روشون پاشیدم و گفتم: میخواید تا آخر عمرش به خاطر دل ما زجر بکشه؟ پس دوستیمون کجاست؟ میخواید تا آخر با شک بهش نگاه کنیم؟ بی خیال بچه ها باید درک کنیم. چه دلمون بخواد چه نخواد.
مانیا دیگه حرفی نزد ، به سبک خودش به پشتی صندلی تکیه زد و گفت: دیگه رازی توی دلم ندارم و این منو آروم میکنه.
سپید گفت: کی بیایم بدرقت؟
-نیاید.
مانیا محکم و بی تفاوت گفته بود.
مرضیه به حرف اومد: مگه دست خودته که نیایم؟
مانیا لبخند زد: گفتم نمیخواد بیاید.
حرفی نزدم و از جام بلند شدم، مطمئن بودم من نمیرم...
طاقت دیدن رفتن مانیا رو نداشتم.
سپید نگاهی خیره به من انداخت و گفت: داریم چونه میزنیم ها.. چرا یهو بلند شدی؟
شونه بالا انداختم، من خداحافظیمو امشب کردم، منتظر می مونم تا برگرده.... تحمل فردا رو ندارم.
سپید گفت: من که دوست دارم تا لحظه آخر کنار مانیا باشم.
مانیا خندید-سپید تمرین کن بگی مانی...
مانیا داشت حقیقت تلخ رو مدام یادآوری میکرد.
بچه ها هم از جاشون بلند شدن و هم قدم شدیم.
مانیا پول رو حساب کرد و ما هم تعارفی نکردیم. به قول سپیده بالاخره این پسر شدنش یه خیری داشت و اونم مهمون کردن ما بدون غر غر بود.
همگی با این حرف خندیدیم. مانیا هم خندید.
پسر شدنش خیلی هم سخت نبود اگه سخت نمیگرفتیم. اگه مانیا با احساسش کنار میومد میشد همون دوست قدیمی حالا با یه سری ویژگی ها ی جدید و یه سری محدودیت ها... مثلا دیگه بغل کردنش و روی شکمش خوابیدن جز برنامه ها نبود.
لبخند زدم و با خودم فکر کردم مهم اینه که مانیا دیگه زجر نمیکشید.
صدای مانیا بلند شد- سپید ماشینت کو؟
سپیده آهی کشید و گفت: هیچی بابا ... میخواستم برم دنبال مرضیه روشن نشد... با تاکسی اومدیم.
مانیا اشاره ای به ماشین غول پیکرش کرد و گفت: بیاید میرسونمتون.
همه با اشتیاق قبول کردیم.
هیچ کدوممون تا به حال سوار این مدل ماشینا نشده بودیم.
دور دور با لنکروز هم واسه خودش عالمی داشت... اونم با کله خراب بودن مانیا که با اون ماشین بزرگش به بقیه اجازه جلو زدن نمیداد و صدای موسیقیشو حسابی بالا برده بود.
یکی از این خواننده هایی که هرچی دلشون میخواد رو با یه ریتم شیش و هشت میگن و بقیه بی توجه به حرفاش فقط جیغ میزنن.
خب ما هم مثل بقیه ... میشد یه ساعتی رو به مفهوم چیزی که میشنیدیم فکر نمیکردیم و بی توجه به مرگ تینا بی خیال درد دنیا داد میزدیم و میخندیدیم... از فردا وقت برای غصه خوردن زیاد بود و اینو هر چهار تامون میدونستیم.
مقصد مانیا اول خونه ی من بود و من میدونستم نمیخواد با من توی ماشین تنها باشه و از این بابت خیالم راحت بود.
موقع خداحافظی مانیا صدای پخش رو کم کرد و خیره نگام کرد.. عمیق و پر از حرف.
میدونست که دیگه هیچ چیزی امکان نداره. لبخند زد و گفت: خوشبخت شو باشه؟
جواب لبخندشو دادم-باشه.
سرشو تکون داد و گفت: بچه ها دلم واستون تنگ میشه.
اشک رو از گونم گرفتم-زود بیا باشه؟
مانیا با هق هق خندید.
صدای ناله ی سپید بلند شد-پسره ی احمق ، دختر بود گریه نمیکرد حالا داره پسر میشه خودشو لوس میکنه.
مانیا با حرف سپید خندید.... از نوع خنده ی بغض دارش خندیدیم... با اشک خندیدیم.
دیگه طاقت کنارش بودن رو نداشتم. از ماشین پیاده شدم دستی واسه خداحافظی تکون دادم و وارد خونم شدم.
دلم از حالا واسه دیدن دوباره مانیا دل دل میکرد.

نسيم شيراز
۱۰ شهريور ۱۳۹۲, ۰۳:۱۰ قبل از ظهر
خب خب خب... بچه ها دو تا قسمت .... شایدم یه قسمت دیگه فقط از این رمان مونده باشه... امشب ساعت 12 شب یا همون صفر عاشقی پست آخر رو میذارم... از ته دلم دوست دارم همتون بیاید و باشید و با هم قسمت آخر رو بخونیم.... ولی قبلش... اینو بگم که اگه نقد ها خوب نباشه میرم ناپدید میشم قسمت آخر رو نمیذارم. این قسمت واقعا نقد میخواد... بچه ها لطفا واسه ساعت 12 شب اطلاع رسانی کنید... بچه ها دوستتون دارم. نقد یادتون نره.:-2-40-:

صبح دلم نمیخواست بیدار شم... بیدار بودم و نمیخواستم از جام بلند شم...
یکم مانیا داشت میرفت و من دوست نداشتم ساعت رو ببینم.
تلفن خونه رو از پریز کشیده بودم و گوشی موبایلم رو سایلنت کرده بودم. هیچی دلم نمیخواست به جز بستن چشم هام و رفتن توی خیالاتم...
اونقدر توی رختخواب موندم که احساس کردم درد توی استخونم پیچید... ناچار از جا بلند شدم و به خودم جرات دادم تا ساعت روی میز رو نگاه کنم.
نفسی کشیدم و لبخند زدم. مانیا رفته بود. نیم ساعت بود پرواز کرده بود...
دلم تنگ شد واسش... واسه مانیایی که واسه همیشه رفت. گوشیمو برداشتم ... دیگه چیزی واسه از دست دادن نبود. مانیا رفته بود.
به تماس هایی که داشتم خیره شدم.
دو تا پیام هم داشتم.
7 تا تماس از سپیده .. دو تا تماس از مرضیه ، یه تماس از مانیا و 9 تماس از نیما.
نفسی کشیدم و پیام ها رو باز کردم. قبل از خوندن پیام نیما سراغ پیام سپیده رفتم.
«ای بی معرفت... دور هم بودیم و تو نبودی... مانیا فکر میکرد تو هم میای... طفلی چشمش خشک شد به در فرودگاه... ادا در نیار بعد فرودگاه میایم خونت.»
چقدر خوب بود که میخواستم بیان... اصلا دلم نمیخواست تنها بمونم.
شماره ی سپیده رو گرفتم و منتظر جواب موندم.
صدای گرفتش توی گوشی پیچید-نزدیک خونتیم. بالاخره بیدار شدی؟
گوشه ی ناخنم رو به دندونم گرفتم –بیدار بودم. گوشیو ندیدم.
-خب پس بگو خانم دلشون ادا میخواد...
-خب کجایین حالا؟ مرضیه هم میاد؟
سپیده بینیشو کشید بالا – آره من و مرضیه و رامین و مهسا.
نزدیکیم دیگه کم کم در رو باز کن.
باشه ای گفتم و تلفن رو قطع کردم.
خواستم پیام نیما رو بخونم که شمارش رو روی صفحه موبایلم دیدم. همزمان با جواب دادن گوشیم از آیفون در رو هم باز کردم.
سپیده نزدیک بود و الان میرسیدن.
صدای نیما توی گوشی پیچید-غزل در رو باز نکن. نزدیک خونتم ... تا نیومدم در رو باز نکن.
ترسیدم ، به معنای واقعی هول کردم. دستم رو که روی موهام میکشیدم ثابت موند... با لکنت گفتم: چی؟
نیما داد زد: در رو باز نکن.
با این حرف پا تند کردم و سمت در حیاط دویدم... بدون این که بفهمم چی شده دویدم...
به در که رسیدم... توی کوچه درست دم در حیاط چهره ی استخوانی و زیبای سارا رو دیدم.
با نفرت نگام میکرد.
با نفرت براندازم می کرد.
نیما از اومدن سارا ترسیده بود.
از حیاط بیرون رفتم و سد راهش برای داخل اومدن شدم.
سارا پوز خند زد – از زندگی منو نیما برو بیرون.
لبخند زدم-من توی زندگی تو نیستم... تو توی زندگی منی...
نگاهی به پراید روشنش که پارک کرده بود انداختم و خیالم راحت شد که قصد خونه اومدن نداره.
سارا چشماشو ریز کرد... پر از کینه از بین دندونای کلید شدش گفت: حرف آخرته ؟ ترسیدم، ولی سینه سپر کردم و گفتم: ما با هم نامزد کردیم.
هنوز میخواستم تاثیر جملم رو توی صورتش ببینم که دستشو از جیبش بیرون کشید... با سرعت و با عجله... رنگ چشماش از نفرت به ترس تبدیل شد... منم ترسیدم... از نوع نگاهش و از اسپری سفید رنگ توی دستش...
همه ی این ها توی کسری از ثانیه اتفاق افتاد. دستشو بالا آورد ، سیستم عصبیم فریاد زد دستمو جلوی صورتم بگیرم.
عکس العمل منم سریع بود، صورتمو برگردوندم و دستامو بالا آوردم...
پیس... پیس
داد زدم: ســــــوخــــتــــم...




یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t999677.html)

نسيم شيراز
۱۰ شهريور ۱۳۹۲, ۱۱:۵۴ بعد از ظهر
سلام دوستان عزیزم.... 5 تا پست پشت سر هم داریم... پس هر پستی رو که خوندید صفحه رو رفرش کنید برای پست بعدی.
تشکر خیلی خاص و ویژه از ساقی عزیزم که دیشب برای قسمت آخر رمانم اطلاع رسانی کرد... ممنونم که هستی دوست عزیزم
احساس درد و سوزش تمام وجودمو پر کرده بود... حس کردم مچاله شدم... صدای قدم های تند سارا توی گوشم با درد پیچید...
آخ بلندی گفتم و کنار در چمباتمه زدم...
مچاله شده بودم.... این حس جمع شدن توی وجودم پیچید... مرکز سوزش رو تشخیص نمیدادم... فقط حس جمع شدن صورتم ...
ترس و درد باعث شد فقط فریاد بزنم... بلند و سرکش.
صدای سارا نامفهوم توی گوشم پیچید... صداش میلرزید... انگار اونم ترسیده بود - گفتم بهش ، به نیما گفتم اگه بیخیالت نشه میکشمت.... حالا بیاد تحویلت بگیره... نیما دوستت نداره ... اون خودخواهه ... اگه دوستت داشت نمیذاشت این بلا سرت بیاد.
صدای کشیده شدن لاستیک هاش باعث شد سرمو بین زانو هام جمع کنم.
نفسهام به شماره افتاده بود،... کوتاه و پر از درد، حس میکردم وجودم داره خورده میشه... جویده میشه... سوزن زده میشه...
دردمو با فریاد داد میزدم... صدای قدم های تندی رو میشنیدم.. همسایه های بی سر و صدای محل بیرون اومده بودن... ولی....
نزدیکم نمیشدن... تنهاییمو با تمام وجود حس کردم، حتما با خودشون فکر کردن یه دختر تنها با این وضع ... بهتر بود توی دردسر نیفتن...
ناله ها و فریاد هام تبدیل به جیغ شد... میسوخت، نمیتونستم تحملش کنم. صدای یکی از همسایه ها بلند شد، خدارو خوش نمیاد واستادید نگاه میکنید زنگ بزنید اورژانش.
صدای جیغ سپیده از میون جمعیت بلند شد – وای خدایــا
صدای ضعیف مرضیه هم توی گوشم پیچید- غــزلم
صدای رامین محکم بود- زنگ بزنید اورژانس.
دویدن هاشونو سمتم حس کردم.
دلم میخواست... دستامو باز کنم و توی آغوششون برم ولی نای حرکت نداشتم... میسوختم... صورتم میسوخت، دستام میسوخت... وجودم میسوخت.
صدای جیغ سپیده که بلند شد بی رمق شدم... انگار توی یه دنیای دیگه حرکت میکردم که صدای نیما رو شنیدم –یا علی... غزل غزلم... و صدای گریه ای که لحظه به لحظه توی سرم کم رنگ میپیچید.

نسيم شيراز
۱۰ شهريور ۱۳۹۲, ۱۱:۵۶ بعد از ظهر
دوستون دارم با تمام وجودم... مرسی که تا اینجا وقت گذاشتید
چشمامو آروم آروم باز کردم....
حس کردم پلک یکی از چشمام بالا نمیاد.
یه چشمم باز شد.... همه جا کمرنگ بود... صدایی آروم گفت: به هوش اومدی عزیزم؟
خواستم سرمو برگردونم که درد توی شقیقم و صورتم پیچید... دیگه حرکت نکردم.
خانمی با روپوش سفید کنارم ایستاد.
لبخند تلخی زد و گفت: الان دکتر رو خبر میکنم.
میخواستم حرف بزنم ولی نتونستم... درد داشتم .... تمام سعیمو کردم و بدون این که لبامو از هم جدا کنم ، نیما رو زمزمه کردم.
پرستار متوجه من نشد و از اتاق بیرون رفت.
دستام میسوخت... به زحمت بلندشون کردم و به باند دور دستام خیره شدم.
چه خبر شده بود،
خیلی زود چهره پر از نفرت سارا توی ذهنم شکل گرفت... اسپری که جلوی صورتم گرفته شد...
و صدای اسپریی که چند بار مواد داخلش رو به صورتم میپاشید... و اون سوزش پر از درد و وحشتناک.
ترسیدم از چیزی که توی ذهنم شکل گرفت.
چی بود توی اسپری که اینطور میسوختم.
صدای در اومد و من نمیتونستم گردنم رو حرکت بدم تا ببینم کی وارد شده.
صدای خانمی بلند شد- مسکن هاشو آماده کنید.
پرستار چشمی گفت.
پس اون خانم جدی، دکتر بود.
لبخند زد با تمام جدی بودنش نگاهش پر از ترحم بود.
صندلی رو کنارم کشید و گفت: همسرت گفت اون دختری که روی صورتت اسید پاشیده رو گرفتن.
توی ذهنم حرفشو حلاجی کردم... چی گفت: اسید؟ چند بار توی ذهنم تکرارش کردم... اسید، اسید، اسید ... صدامو با ناله بیرون فرستادم...
کم کم ناله هام بلند تر شد... داشتم گریه میکردم و تمام صورتم میسوخت...
درد داشتم و دکتر سعی داشت آرومم کنه...
بغض داشتم و از ترس سوختن جرات اشک ریختن دوباره نداشتم...
بند بند وجودم داشت از هم جدا می شد.
به نفس نفس افتادم تا خفه نشم از درد و بغض...
دکتر حرف میزد و من نمیفهمیدم چی میگه.
پرستار بالای سرم اومد...
مسکن هاشو توی سرومم زد و چند تا آمپول هم آماده کرد.
صدای دکتر دوباره جون گرفت: اگه دختر صبوری باشی زود خوب میشی... خداروشکر اسید رو اسپری کرده و درصد آسیبی که بافت صورتت زده کم تر از حالت عادیه... فقط سوختگی دستات زیاده.
دلم اشک میخواست.... ولی میسوخت...

نسيم شيراز
۱۰ شهريور ۱۳۹۲, ۱۱:۵۷ بعد از ظهر
قول بدید بیاید صفحه نقد ... قول بدید تنهام نذارید... به بودنتون عادت کردم
صدای دکتر دوباره اومد-همسرت پیگیرکارهای جراحیته... فکر میکنم با 3 یا 4 تا عمل صورتت خوب شه... نگران نباش.
همسرم... نیما... باعث بدبختیم... باعث عصبانی شدن سارا... نیما ... همونی که به مانیا ترجیح دادم...
نیما ... همونی که مامانش باعث مرگ مامان و بابام شده بود، نیما.... همونی که ترحم کرد و نتیجش دامن منو گرفت... نیما... دلم واسه این آدم خودخواه و منفور تنگ شده بود... احساس کردم چقدر ازش بدم میاد و چقدر دلم میخواد الان کنارم باشه.
صدای دکتر دوباره اومد، عزیزم میتونی حرف بزنی نگران نباش... فقط نترس... اولش حتما درد داری ولی نذار حرف نزدن بهت غلبه کنه.
این حرف دکتر به من جرات داد...
کلی مسکن خورده بودم و بازم درد داشتم... زمزمه کردم – نیما
لبخند دکتر قشنگ تر شد... –دوستات از دیروز پشت این اتاق منتظر به هوش اومدنتن... هر کاریشون کردیم نرفتن.
دوستام... باعث آرامشم... چقدر دلم مانیا رو میخواست.
دکتر دستشو سمت سالم صورتم گذاشت و گفت: آدمای پشت این در خیلی دوستت دارن ، قوی باش.
هیچ عکس العملی نشون ندادم ولی ... ولی دلتنگ دیدنشون بودم و به این فکر کردم که از دیروز بی هوش بودم.
سپیده اولین نفری بود که کنار تختم ایستاد... پشت سرش مرضیه... بعدش رامین و با فاصله نیما...
سرش پایین بود و توی صورتم نگاه نمیکرد. حتما اینقدر چهرم کریه شده بود که دل نگاه کردن به من رو نداشت.
دلم میخواست نفسمو عمیق بیرون بفرستم ولی درد صورتم باعث شد توی گلوم خفش کنم.
سپیده و مرضیه اشکاشون راه گرفته بود.
سعی کردم قوی باشم و لبخند بزنم ولی گلوم سوخت... دوباره بغض... نتونستم لبخند بزنم .
سپیده طرف سالم صورتمو بوسید... شایدم فکر میکردم سالمه... مرضیه هم همین کارو کرد. رامین بازم پریشون بود... آروم و بغض دار گفت: برادری نکردم واست ... ببخش منو.
هق زدم ولی جرات اشک ریختن نداشتم...حتی جرات جمع کردن صورتم رو هم نداشتم.
نیما هنوزم نگام نمیکرد... میترسیدم حرف بزنم.
میترسیدم لبامو تکون بدم.
رامین تکونی به نیما داد که انگار نیما رو از یه دنیای دیگه بیرون کشید... با حرکت رامین ، نیما تکونی خورد، چشماشو بالا آورد و خیره شد به تک چشم من....
توی چشماش اشک بود و قرمز... چشماش ورم کرده بود و معلوم بود حال و روزش خوب نیست.
هم ازش بیزار بودم و هم دلم از نگاهش گرفت. نیما باعثش بود ولی مقصر نبود.
حسم میگفت نگاهمو از نگاهش بگیرم و آزارش بدم، ولی یه چیزی نمیذاشت این کار رو انجام بدم و ثانیه به ثانیه بیشتر توی طوسی چشماش غرق میشدم.

نسيم شيراز
۱۰ شهريور ۱۳۹۲, ۱۱:۵۸ بعد از ظهر
بچه ها از دوستانی که توی این چند ماه پشتیبانم بودن و به من کمک کردن که بنویسم ممنونم... به خاطر گذاشتن اسم رمان توی امضاتون ازتون ممنونم... قدر تک تکتون رو میدونم... دوستانی که همیشه حمایتم کردن رو هیچ وقت فراموش نمیکنم... دوستان خوبی اینجا دارم که هیچ وقت نمیتونم فراموشتون کنم.:-2-40-:
صدای رامین نگاهمو از نیما گرفت-بچه ها چند دقیقه ای بریم بیرون.
سپید و مرضیه سری تکون دادن و همراه رامین بیرون رفتن.
نگاه رامین لحظه بستن در مطمئن و گرم بود، مثل برادری که تا به حال نداشتم.
نیما کمی جلوتر اومد-حق داری ازم متنفر بشی.
نگاهش طوفانی و دریایی شده بود،
کنار تختم ایستاد- واست بدبختی آوردم... خواستم بهت خوشبختی بدم ولی ...
دستشو روی چشماش فشرد... معلوم بود با این حرکتش مانع ریختن دریای چشماش شده بود.
منگ بهش خیره شده بودم. مبهوت حرکات پریشونش بودم.
-از دیروز تا حالا مردم و زنده شدم تا بهوش اومدی ، با چند تا بیمارستان صحبت کردم، صورتت رو مثل روز اول میکنن.
دستاشو مشت کرد، رنگ نگاهش تغییر کرد: من اون عوضی رو میکشم. من اون دختره ی آشغالو میکشم.
نگاهی به دستای باند پیچی شدم انداختم.
دلم میخواست دستاشو بگیرم ولی با کدوم دست.
فکرمو خونده بود که دستشو روی بازوم گذاشت. دستش برخلاف همیشه سرد بود،
سعی کردم لبخند بزنم... احساس کردم لبم کش اومد که سوخت و مجبور شدم زود جمعش کنم.
با این حرکت به جای این که آرومش کنم بیشتر ناراحتش کردم.
ابروهاش توی هم گره شد...
یهو ابروهاش بالا رفت و توی هم جمع شد... احساس کردم گلوش متورم شد...
چشماش قرمز تر شد.
اشک توی چشمام مثل چشماش جوشید...
سرشو نزدیک آورد و روی قفسه سینم گذاشت... سعی کردم دستامو دورش حلقه کنم.
صدای گریش بلند شد... صدای هق هقش اوج گرفت، صدای ناله هاش پرصدا شد.
دلم ریش شد از این همه ناله.
دست باندپیچی شدم رو آروم روی موهاش گذاشتم و نوازشش کردم.
آروم شد... هق هقش کم شد... نگاهشو بالا آورد،
توی چشمام خیره شد... نگاهش آشفته و پر از شرمندگی بود...
زمزمه کردم : بگذریم ازش.
پر از خشم بودم ولی گفتم: بگذریم ازش... پر از حس انتقام بودم و گفتم بگذریم... پر از نفرت بودم و گفتم بگذریم.
نیما مردد نگام کرد و قاطع گفت: امکان نداره.
از سارا میترسیدم... از حضورش میترسیدم ولی بازم خواستم... آروم و زیر لب تکرار کردم.. بگذریم.
-نه.
میدونستم بالاخره حرف خودم میشه... پس اون لحظه دیگه اصرار نکردم.
نیما صورتشو جلو آورد و پیشونیش رو تکیه زد به پیشونیم.
نفس گرمش پخش میشد توی صورتم و من لحظه به لحظه گم میشدم توی نفس هاش.
صورتم میسوخت و با گرمای نفسش این سوزش بیشتر میشد ولی دلم خواستنشو میخواست.
فکر کردم چقدر تغییر کردم... غزل بداخلاق الان باید نیما رو از خودش برونه ولی تنهایی ترسناک تر از احساسات من بود.
تنهایی اونقدر تلخ بود که نخوام تسلیم رفتار گذشتم بشم...
من تغییر کرده بودم... این تغییر رو مدتی بود حس کرده بودم... فقط جرات قبول کردنشو نداشتم.
نفس های نیما منو تغییر میداد.
چشماشو بست و من با همون تک چشمم خیره شدم به صورتش که خیلی به صورتم نزدیک بود.
لبشو نزدیک صورتم آورد و گونمو بوسید... از روی باند ... از سوزش لرزیدم... ولی به روی خودم نیاوردم.
نیما ازم فاصله گرفت و چشماشو باز کرد. آروم گفت : دوستت دارم. تنهام نذار.
«تنهام نذار» دقیقا کلمه ای بود که توی ذهن من شکل گرفته بود... میخواستم ازش بخوام که تنهام نذاره.
نیما دوباره نزدیکم شد، نگاهشو روی صورتم چرخوند... –دوستت دارم ،
خواستم بگم منم... که ... گرمای لبش روی لبهام... معجزه آسا آرومم کرد.

نسيم شيراز
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۰ قبل از ظهر
یه سری حس ها رو نمیشه بیان کرد.
. . . این سه تا نقطه رو پر از احساس واستون گذاشتم که بدونید چقدر قلمم ناتوانه توی نوشتن حسی که الان دارم... دلم واسه همتون تنگ میشه.
قسمت آخر
4 سال بعد...
سوز زمستون اصلا وقت خوبی واسه جشن عروسی نبود.
ولی سپیده و مانی همیشه غیر قابل پیش بینی بودن.
کی فکرشو میکرد این دو تا یه روزی به ازدواج با هم فکر کنن.
مانی تغییر کرده بود.
مانی یه مرد به تمام عیار بود.
اونقدر مردونه و متفاوت برخورد میکرد که گاهی یادمون میرفت این مرد یه روزی مانیا بوده.
سپیده از مانی خاستگاری کرد. بعد از اکران فیلم سینماییش که به کارگردانی رامین بود و موسیقیش رو منو نیما ساخته بودیم. سپیده شوخی شوخی از مانی خواست باهاش ازدواج کنه.
باید اعتراف کنم که به شدت از این خواسته سپیده شوک زده شدم.
ولی مانیا برخلاف انتظار ما لبخندشو تحویل سپیده داد و با پررویی تمام گفت: با کمال میل، لیدی.
رامین توی سر مانی زد و گفت: پررو خواهر منو باید از من خاستگاری کنی.
و مانی قهقه زد وگفت: بی خیال مرد، خواهرت خودش به من گیر داده.
سپیده همیشه عجیب و غریب بود، ولی این که مانی هم توی این عجیب غریبی همراهیش کرد ماجرا رو پیچیده تر کرده بود.
ازدواجشون بر خلاف منو نیما که 5 سال طول کشید بی دردسر و پر سر و صدا خیلی زود اتفاق افتاد.
مانی توی یکی از باشگاه های فوتبال پا به توپ شده بود و حسابی اسمش سر زبونا افتاده بود.
مانی خوشتیپ بود و زوج دلخواه سپیده محسوب میشد.
سپیده همیشه عاشق صورتای شیک و تیپ خوب بود.
حس منو مانی یه حس خاص بود. هنوزم بی نهایت دوسش داشتم و هنوزم مانی اولین نفر به من توجه میکرد، ولی میفهمیدم نگاهش دیگه نگاه عشق نیست. میفهمیدم توی 3 سالی که نبوده تمرین کرده فراموش کردن رو.
اینو وقتی مطمئن شدم که خبر اسید پاشی رو شنید و فقط به یه اس ام اس اکتفا کرد که نوشته بود : اگه بیام دوباره زندگیمون به هم میریزه ، باید صبور باشیم تا تغییر کنم، تورو خدا خوب شو ... برگشتم میخوام غزل خودمو ببینم.
مرضیه با رامین ازدواج نکرد، شایدم رامین با مرضیه ازدواج نکرد.
همیشه هوای همو داشتن ولی هر دوشون تصمیم گرفته بودن مجرد بمونن.
مهسا عاشق عمو رامینش بود با وجود معلولیتش توی مدرسه عادی درس میخوند و حسابی بازیگوش و زرنگ بود.
مرضیه برای ارشد حقوق تمام تلاششو کرده بود و حالا منتظر نتایج بود و خودش مطمئن بود قبول میشه.
توی آزمون وکالت هم قبول شده بود و بیشتر از همه رامین از این وضعیت خوشحال بود.
نیما بالاخره مجوز انتشار آلبوم جدیدش رو گرفت و من از این اتفاق خوش لبریز غرور بودم.
سارا بعد از ماجرای من وقتی دومین عملم با موفقیت همراه شد، با رضایت منو نیما از زندان بیرون اومد و قصاص نشد... ولی شاید تحمل عذاب وجدانی که گریبانشو گرفته بود رو نداشت که قرص خورد و خود کشی کرد.
نمیدونم چرا از وضعیت سارا زیاد ناراحت نشدم ولی نیمای بیچاره به خاطر تمام ترحم های بی جاش تا یه مدت به هم ریخته بود و هنوزم هر از گاهی با کابوس سارا از خواب میپره.
زیور و ستاره کم تر توی زندگیمون بودن و از خوشبخت بودن ما خیالشون راحت بودن... به قول زیور ما خوش باشیم اون ها هم خوشن.
-غزلم ... خانومم کجایی تو؟
یه بار دیگه توی آینه خودمو برانداز کردم و به آخرین چسب های روی صورتم خیره شدم... تا چند وقت دیگه برای همیشه از شر چسب و باند راحت میشدم و میتونستیم بعد یه سال عقد و خونه رفتنمون یه عروسی درست و حسابی بگیرم، هر چند جای سوختگی بعضی قسمت ها کامل از بین نرفته بود ولی راضی بودم به این ردی که مونده بود و نیما تمام مدتی که خودم هم تحمل دیدن خودم رو توی آینه نداشتم در آغوشم میگرفت و حمایتم میکرد، با صدای دوباره ی نیما از اتاق بیرون زدم.
بعد از فروش خونه ی مادر بزرگ برای خرج عملم یه آپارتمان هم با پس انداز نیما خریده بودیم و شده بود خونه ی مشترکمون.
نیما با کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید و کراوات خط دار سوسنی، مشکی عالی شده بود... من که عاشقش شده بودم.
نیما براندازم کرد و دستاشو از هم باز کرد، لبخند زدم و چند قدم سمتش برداشتم.
-باز که خوشگل کردی عزیزم، تو نمیگی از حسودی میمیرم؟
خندیدم و توی آغوشش جا گرفتم: تو فقط ادای آدمای حسود رو در میاری؟
نیما بیشتر منو به خودش فشرد و با صدایی خبیث گفت: میخوای نشون بدم که چقدر حسودم؟
لبخند زدم و سعی کردم مثل همیشه امینت آغوشش رو حس کنم... گرم بود ، امن بود ، تکیه گاه بود درست مثل گذشته.
دست توی دست هم از 206 قدیمیش پیاده شدیم و وارد سالن شدیم.
پدر مانی از دوماد شدن پسرش حسابی ذوق زده بود.
مرضیه و رامین و مهسا ردیف های اول دور یه میز نشسته بودن و بهشون ملحق شدیم.
-چطوری خانم وکیل؟
مرضیه زیبا شده بود، لبخند زد: خوب و سر حال، تو چی؟
خودمو به نیما فشردم و گفتم : به نظرت بد میام؟
مرضیه بی دغدغه خندید. – معلومه که نه.
رامین خاص نگاهمون کرد، انگار زیاده روی کرده بودم... با حرف رامین مطمئن شدم که زیاده روی کرده بودم.
-جای تینا خیلی خالیه.
نیما دستشو روی شونه ی رامین که با حسرت جملشو گفته بود گذاشت و روی صندلی نشست... –تینا بین ماست ... غصه نداره.
صدای مهسا که موهاشو روی شونش ریخته بود بلند شد: عمو جــون باز که میخوای منو غصه دار کنی.
رامین لبخندشو مهربون نثار مهسا کرد و نگاهی کوتاه به مرضیه انداخت و دوباره به مهسا خیره شد-نه عشق عمو... تو غصه بخوری که من میمیرم.
مرضیه گونه ی دخترش بوسید و گفت: خداروشکر تو هستی که این بردار منو از فکر بیرون بیاری.
خنده دار بود، برادر مرضیه و عموی مهسا...
ولی هر چی بود مطمئن بودم این عناوین و این احساسات حقیقیه.
صدای دست و سوت که بلند شد سر بلند کردم و گردن چرخوندم و سپیده و مانی رو دیدم.
هیچ اثری از مانیا نبود... دیگه مانیایی نبود و به این فک کردم که مانی هم توی دوستی دست کمی از مانیا نداره.
بلند شدم و لبخند زدم و با تمام وجود واسشون دست زدم.
بقیه هم همراهیم کردم. سپیده با دیدن ما قدماشو تند کرد و با اون لباس سپید عروسی تک تکمون رو توی آغوشش گرفت.
مانی مردونه با هممون دست داد و سمت جایگاهشون رفتن.
سپیده زیبا شده بود، این رو به زبون آوردم. مرضیه خندید و گفت: لباس عروس، زشت رو هم زیبا میکنه.
مهسا دستش رو روی دسته های ویلچیرش جا به جا کرد، خندید و گفت: مامان یعنی خاله سپیده زشته؟
مرضیه تازه متوجه حرفش شده بود که زد زیر خنده . منم خندیدم.از ته دل...
نیما و رامین هاج و واج نگامون میکردن.
آهنگ اول که زده شد سپیده و مانیا رفتن وسط و همون اول اشاره کردن که بریم پیششون.
ما هم از خدا خواسته رفتیم کنارشون و تا آخر شب هم وسط موندیم.
مانی با اون کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید و پاپیونی که زده بود حسابی بامزه شده بود.
قشنگ میخندید و قشنگ میرقصید...
شب عروسی با خوردن شام تموم شد... آخر شب به پیشنهاد مانی و سپید همگی قرار بیرون رفتن گذاشتیم.
خیلی زود تیپ هامون رو عوض کردیم و با لباسای اسپورت ساعت 3 صبح راهی باغ مانی توی لواسون شدیم.
اولین بار بود باغ مانی رو میدیدیم.
سپیده به بد کسی پیشنهاد نداده بود.
این فکر رو بلند گفته بودم که سقلمه ی نیما و خنده ی انفجاری رامین باعث شد بفهمم گند زدم.
مانی سرشو خاروند و گفت: هنوز این عادتتو ترک نکردی؟
خندیدم.
نیما گفت: ای بابا بیچارم کرده، یهو وسط عصبانیتش چیزی که توی ذهنش مرور میکنه رو نثارم میکنه ... منم قیافم میشه مثل این بدبخت ها... آویزون نگاش میکنم و خانم تازه میفهمه چی به من گفته نیشش وا میشه.
قه قه خندیدم که رامین دستی به پشت نیما زد: جناب، حواست باشه خواهر منو دیگه عصبانی نکنی.
ابرویی واسه نیما بالا انداختم و نیما با شیطنت نگام کرد و چشـــم کش داری تحویل رامین داد.
توی باغ دور هم کنار شومینه نشستیم و چای ذغالی دست پخت مانی رو نوشیدیم.
ساز دهنیمو که به سفارش سپید با خودم برده بودم رو از جیب بزرگ پالتوم بیرون کشیدم و گفتم : خب... چی بزنم.
صدای مانی بلند شد... اول رفیق راه...ساز نزن ، بخونش...
نفسم حبس شد... آخرین بار هممون دور هم جمع بودیم و من خونده بودمش... بازم بغض لعنتی توی گلوم پیچیده بود.
نگاه گرم نیما آرومم کرد، باشه ای گفتم و صدامو صاف کردم.
سعیمو کردم صدام صاف باشه ولی صدام لرزید... صدام لرزید و با همون لرزش خوندمش... سکوت بود و من اوج میگرفتم... سکوت بود و من میخوندمش:
آسوده باش ای سایه ام ، همراه تو هستم هنوز
دیگر به پای غصه ها ، جان عزیزت را نسوز
این کوچه ها طولانی است ، درانتهایش خستگی
تا انتها خواهی رسید ، ای سایه ی دلبستگی
این کوچه راه زندگیست ، پر از تلاطم یا دروغ
در چشم های عابران ، دیگر نمی ماند فروغ
ای سایه ام، غمگین مباش ، از وحشت این کوچه ها
همراه تو من بوده ام ، از ابتدا تا انتها
از آن زمان که آمدی ، با تابش مهتاب و ماه
همراه من بودی تو در ، تاریکی بغضی سیاه
تو دوست تنهایی ام ، تنها رفیق و همسفر
جز تو نمی گیرد کسی ، از عمق اندوهم خبر
من نیز چون یک عابرم ، اما پر از احساس نو
پر از صدای تازگی ، آری رفیق راه تو
آری رفیق راه تو...
آری رفیق راه تو...
.... خودم اشک میریختم و مطمئن بودم این حلقه ی اشک توی چشم هممون هست.
مرضیه گفت: ببین الان کجا ایستادیم.
سپیده گفتم: بسمونه... و سعی کرد بخنده و رو به نیما گفت: شادش کن بابا.
نیما سرفه ای کرد تا بغضش معلوم نشه. رامین سرشو پایین گرفته بود و سرش بین دو تا دستش بود.
نیما گفت: غزل من میخونم با ساز همراهیم کن... و رو به بقیه گفت: هر کی این آهنگو شنیده با من بخونه.
همه منتظر بودیم ببینیم نیما چه آهنگی رو انتخاب کرده...
یهو با صدای عجیب و غریب و بامزه ای خوند:
یه دختر دارم شاه نداره صورتی داره ماه نداره
از خوشکلی تا نداره به کس کسونش نمیدم
به همه کسونش نمیدم به راه دورش نمیدم به حرف زورش نمیدم
به کسی میدم که کس باشه پیرهن تنش اطلس باشه
شاه میاد با لشکرش شاهزاده ها دور برش واسه پسر کوچیکترش آیا بدم آیا ندم ؟
به کسی میدم که تک باشه ملک باشه ملک باشه.
دختر من رفیق من هم نفس شفیق من
نگین انگشتر من عقیق من عقیق من
دختر من یار بابا شب شب تار بابا تو این گلستون جهان نو گل بی خار بابا
یه دختر دارم شاه نداره صورتی داره ماه نداره
از خوشکلی تا نداره به این و اونش نمیدم به همه نشونش نمیدم
به خواستگارش نمیدم به هر دیارش نمیدم
به کسی میدم که تک باشه ملک باشه و ملک باشه
به کسی میدم که کس باشه پیرهن تنش اطلس باشه
شاه شهر ما میاد با صد برو بیا میاد با گنج هدیه ها میاد
آیا بدم آیا ندم ؟ به کسی میدم که کس باشه پیرهن تنش اطلس باشه
نیما میخندید و به مهسا اشاره میکرد ، همه میخندیدیم و با ذوق دست میزدیم و همراهیش میکردیم ... هممون این ترانه رو شنیده بودیم...
حتی رامین رو هم سر حال آورده بودیم...
نیما با نوع خوندنش معجزه کرده بود...
هیچ کی انتظار این نیمای تا این حد شوخ رو نداشت...
فضای باغ پر شد از خندمون... صدای مانی بلند شد-بسه نیما ... خیلی باحال بود.
نیما تازه سر ذوق اومده بود... صبر کن آهنگ بعدی... صدای سپیده هم پیچید: مانی بگو مهمونامون برن... اینا چقدر پرروان.
پیچیدگی این دوست داشتن توی تاریکی باغ بدجور خودشو به رخ میکشید.
توضیح: همه ی آدمایی که خونواده هاشون رو توی بچگی گم میکنن توی بزرگ شدنشون پیداشون نمیکنن.
بعضی ها حتی دلشون نمیخواد اعتراف کنن که دلشون میخواد بفهمن خونواده واقعیشون کجان ...
از گذشته ی غزل ننوشتم چون همه ی گذشته ها هم مشخص نمیشه... غزل هیچ وقت خونواده ی اصلیش رو نه پیدا میکنه و نه چیزی دربارشون میفهمه... این تصمیم من از اول رمان بود... تا یه کلیشه رو بردارم.
امیدوارم دوست داشته باشید این «یک دوست داشتن پیچیده» رو
به زودی با رمان جدید برمیگردم.
پایان
دوستدار همتون
نسیم شیرازی 11|06|1392

sahari*
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۱ قبل از ظهر
خسته نباشی خواهری
تو محشری
یه دونه ای
بهت افتخار میکنم

http://pic.photo-aks.com/photo/nature/flowers/rose/medium/red-bench-rose-flowers.jpg

•●شقایق●•
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۱ قبل از ظهر
مرسی و خسته نباشی... عالی بود عزیزم:-118-:

یگانه
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۱ قبل از ظهر
از خوندن رمانت لذت بردم، خسته نباشید عزیزم:-2-40-:

رازگل سرخ
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۱ قبل از ظهر
خسته نباشی نسیم جان

مرسی عزیزم:-2-40-:

azam 24
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۱ قبل از ظهر
ممنون دستت درد نکنه عزیزم موفق باشی:-2-40-::-2-40-:

دریا دلنواز
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۱ قبل از ظهر
خسته نباشید:-118-:

F A T E M E H
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۲ قبل از ظهر
ممنون عالی بود خسته نباشی

strich
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۲ قبل از ظهر
ممنون ، خسته نباشید!

بهــار
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۳ قبل از ظهر
خسته نباشید. :-2-40-:

ارغوان 67
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۳ قبل از ظهر
خسته نباشی..:-118-:

fera
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۳ قبل از ظهر
مرسي عزيزم خيلي زيبا بود:-2-40-:

Ki Mi Ya ● $h
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۵ قبل از ظهر
بسیار عالی... خسته نباشید♥:-2-40-:♥

Mina
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۵ قبل از ظهر
خسته نباشید

math20
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۶ قبل از ظهر
خسته نباشی:-118-: ممنون

taranom farahi
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۶ قبل از ظهر
ممنون وخسته نباشى :-2-40-::-2-40-::-2-40-:

asal-661
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۶ قبل از ظهر
ممنون
خسته نباشی:-2-40-:

lalehjoon
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۶ قبل از ظهر
ممنون ، خسته نباشید!:-2-40-:

♔ αϻἰг κнаη ♔
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۶ قبل از ظهر
خسته نباشید

pegah.a
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۶ قبل از ظهر
مرسی و خسته نباشید :-118-:

Elahe-73
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۷ قبل از ظهر
ممنون
خسته نباشی:-118-:

siiiiiima
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۷ قبل از ظهر
خسته نباشید...
ممنون برای این داستان زیبا:-118-:

* narges *
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۸ قبل از ظهر
خسته نباشی و ممنونم از رمان خوبت ....

.Mania.
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۹ قبل از ظهر
خیلی قشنگ و متفاوت و دوست داشتنی بود.
خسته نباشی.

-Niloufar-
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۹ قبل از ظهر
خسته نباشید:-118-:

R.A.H.A
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۹ قبل از ظهر
خسته نباشی خانم طلا :-118-:

Lord Of Fear
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۰۹ قبل از ظهر
عالی بود...عالی...بخصوص که کلیشه ای هم تموم نشد..پایان رمانتون عالی بود...همون طور که قلمتون عالیه بدون شک!:-2-40-:

سوداا
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۱۰ قبل از ظهر
ممنون داستان گیرا پاک وجذابی بود. بازهم مارو تو احساسات نابت شریک کن . مرسی :-118-:

balatanha
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۱۰ قبل از ظهر
خسته نباشی

AtI2020
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۱۱ قبل از ظهر
عالی بود
خسته نباشید

.ZeinaB.
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۱۱ قبل از ظهر
خسته نباشی:-2-40-:

mina68
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۱۱ قبل از ظهر
خسته نباشی گلم به امید رمان جدید ازت:-118-:

SETARE SOHEYL
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۱۱ قبل از ظهر
خسته نباشید

mzm1368
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۱۱ قبل از ظهر
خسته نباشيد...

Doni.M
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۱۲ قبل از ظهر
خسته نباشید

V!olet
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۱۳ قبل از ظهر
مرسی....عالی بود...خوشحالم که همراهیت کردم...

soheilam
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۱۳ قبل از ظهر
خسته نباشي دوست عزيز ... صميمانه تبريك ميكم و ارزوي بهترينها رو برات دارم . به اميد ديدار بزودي و با داستاني جديد ...:-2-40-:-2-40-:

brain storm
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۱۴ قبل از ظهر
ممنون و خسته نباشین...:-2-40-:

.RAHA.
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۱۴ قبل از ظهر
مرسی و خسته نباشید گلم:-118-:

raha28
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۱۴ قبل از ظهر
خسته نباشید بانو...
:-118-:

golnaz78
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۱۶ قبل از ظهر
خسته نباشین

Aramesh_Darya
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۱۶ قبل از ظهر
ممنون،خسته نباشید:-118-:

avayebaran
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۱۷ قبل از ظهر
مرسي خيلي دوست داشتم دوست داشتن پيچيده رو:-2-41-:

Ramaan
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۱۸ قبل از ظهر
عالي بود عزيزم خسته نباشي:-2-40-:

elnaz_70
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۱۸ قبل از ظهر
خسته نباشی

sadaf.a
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۱۹ قبل از ظهر
مرسی و خسته نباشی:-118-:

عاطفه دلنواز
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۱۹ قبل از ظهر
خیلی قشنگ بود عالی بود:-118-::-118-::-118-:

elnaz_70
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۱۹ قبل از ظهر
ممنون و خسته نباشی..

# HOORIA #
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۲۰ قبل از ظهر
خسته نباشی ابجی
تبریک:-118-:

Fed Up
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۲۰ قبل از ظهر
خسته نباشید:-118-:

vanas
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۲۱ قبل از ظهر
ممنون و خسته نباشی :-118-:

mehr22
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۲۱ قبل از ظهر
موفق و پیروز باشی...:-118-:

nik00
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۲۱ قبل از ظهر
ممنون عزیزم داستان فوق العاده ای بود..
خسته نباشی

sydney
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۲۲ قبل از ظهر
خسته نباشید:-118-:

Ramaan
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۲۲ قبل از ظهر
عالي بود عزيزم خسته نباشي:-2-40-:

arman_iran
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۲۲ قبل از ظهر
مرسی عالی بود

ghazaleh-j
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۲۳ قبل از ظهر
عالي بود عزيزم :-118-:
خسته نباشي:-2-16-:
استارت بعدي رو زدي خبرم كني ها!!:-2-40-:

بهار بارانی
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۲۳ قبل از ظهر
خسته نباشی بانو
پایانش عالی
داستان واقعی
مرسی گلی:-2-40-:

رازگل سرخ
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۲۴ قبل از ظهر
ممنون گلم

نسیم جان ایشالله بعدی

زود زود زود بزاریش اونم موفق باشی مثل این دوتا :-2-40-:

27-Farzan
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۲۵ قبل از ظهر
خسته نباشی دوست گلم:-118-:

diablo8888
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۲۵ قبل از ظهر
Kheyli khoob bood:-2-40-:

Roxan M.Kian
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۲۶ قبل از ظهر
خسته نباشين!!!! :-2-40-:

ساقی 2013
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۲۶ قبل از ظهر
سلام دوست خوبم
ممنون که پایان داستانت رو به عالی ترین شکل به پایان رسوندی
آرزو ی بهترین ها رو برات دارم
و امیدوارم که در تمام مراحل زندگیت موفق باشی
نویسنده ی فوق العاده خوبی هستی از نظر من
خوشحالم که وقتم رو صرف خوندن رمان تک و زیبایت کردم
خسته نباشی
دوستت دارم
تا بعد

souman
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۲۷ قبل از ظهر
فوق العاده بود دوستم
خسته نباشي
بوس بوس

TAWNY
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۲۷ قبل از ظهر
خسته نباشی عزیزم
ممنون :-2-40-:

*R I R A*
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۲۹ قبل از ظهر
ممنون
خسته نباشید:-118-:

ssoudeh
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۳۱ قبل از ظهر
ممنون وخسته نباشى عزيزم:-2-40-:

نسرین...
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۳۳ قبل از ظهر
خسته نباشید...:-2-40-:

abby7
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۳۵ قبل از ظهر
خسته نباشید:-118-:

parisaparisa
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۳۶ قبل از ظهر
خسته نباشید

tina_mz
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۳۷ قبل از ظهر
عالی بود عزیزم
پایان غافل گیر کننده و زیبایی داشت و اینکه به قول خودت از کلیشه دور بود.
منتظر رمان بعدیت هستم:-2-40-:

Idin98i
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۳۸ قبل از ظهر
مرسی...خسته نباشید...

SANIA-23
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۳۹ قبل از ظهر
ممنون.خسته نباشید:-2-40-:

fozhi
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۴۶ قبل از ظهر
ممنون خسته نباشيد

parachutist
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۴۷ قبل از ظهر
خسته نباشي
ممنون بابت رمانت!

خیال غزل
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۴۸ قبل از ظهر
مرسی عزیزم عالی بود.خسته نباشید

mina12MINA
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۵۰ قبل از ظهر
ممنون ازداستان زیبات عزیزم و خسته نباشی.ممنون بخاطر اینکه در مورد این سوژه ی خاص که کمتر کسی پرداخته،نوشتی.
موفق باشی.
:-118-:

MARYAMGOL
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۵۳ قبل از ظهر
خسته نباشی بانو مرسی از رمان جذابت

fatima64
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۵۴ قبل از ظهر
ممنون خسته نباشی

☆زهراسیما☆
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۵۵ قبل از ظهر
خسته نباشيد
:-2-40-:

# بلوط #
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۱۲:۵۸ قبل از ظهر
دستتون درد نکنه و خسته هم نباشید!!!:-2-40-:

★A N A H I T A★
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۰۱:۱۳ قبل از ظهر
نسیم عزیزم
واقعا بهت خسته نباشید میگم ..
احساسات پیچیده غزل واقعا ملموس بود . سرگذشتش و حوادثی که براش پیش اومد تک و ناب بودن .
خیلی ممنون از قلم زیبات و تلاشی که کردی تو این مدت .
لذت بردم و چیزای جدیدی یاد گرفتم .
پوزش میخوام که تو این مدت وقت نکردم نقد کنم . البته اونقدر بی نقص و خوب بود که من هیچ مشکلی باهاش نداشتم..
منتظر رمان جدیدتم

pegah.a
۱۱ شهريور ۱۳۹۲, ۰۱:۱۵ قبل از ظهر
با تشکر :-118-:
قفل