PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان یک دوست داشتن پیچیده | نسیم شیرازی کاربر انجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11

نسيم شيراز
1392,04,23, ساعت : 00:57
سلام دوستان خوبم... سلام به دوستانی که منت گذاشتن و رمان قبلی من «سایه» رو خوندن... این یکی دو هفته ای که رمان نذاشتم اینجا احساس کردم یه چیزی کم دارم... عادت کردم به بودن شما... هز چند خیلی زیاد نبودن همراهای همیشگیم ولی خوشحالم که بودن و همین بودن باعث شد الان اینجا باشم...
این دفعه هم رفتم سراغ یه رمان دیگه بعد از سایه همون قدیم ها نوشتم...
با این تفاوت که مدلش یکم فرق داره و فقط چند صفحشو نوشته بودم و نیمه تموم رهاش کردم... گفتم شاید اینطوری که کامل ننویسم و با همراهی شما باشه ایده های قشنگتون به بهتر قلم زدنم کمک کنه.
دوستتون دارم و از همین الان ممنونم که میاید و رمان پیچیده من رو میخونید.
نکته مهم
میخواستم بنویسم یک عاشقانه پیچیده... ولی دیدم با عاشقانش ارتباط نمیگیرم گذاشتمش یک دوست داشتن پیچیده و خوشحال میشم واسه اسمش بازم کمکم کنید و نظر بدید.
خلاصه رمان
یه نوع دوست داشتن خاص...یه نوع پیچیدگی... یه حس عجیب برای شروع یه دوست داشتن عجیب.
از طریق 5 تا دوست که هر کدوم، دنیای خودشون رو دارن... البته که یه حس دوست داشتن پیجیده فقط بین 5 تا دختر به وجود نمیاد... امیدوارم تا آخر بخونید و خوشتون بیاد
5 تا دوست ... 6 سال دوستی محکم دارن و سال سوم دبیرستان به پیشنهاد یکی از دوستان این رابطه رو برای 7 سال قطع میکنند.
حالا دوباره کنار همن... هر کدوم با دنیا و سرنوشت جدا و یه عالمه حرف نگفته...
زندگیاشون پیچیدست... دوست داشتن های پیچیده و ... یه نوع دوست داشتن خاص که شاید به هم بریزه یه چیزایی رو...
میخوام با شما این رمان رو تموم کنم... پس بگید چی دوست دارید...
نکته مهم دیگه
دوستتون دارم

نکته: ممنونم از نینا 323 که واسه طراحی جلد کلی اذیتش کردم... این جلد رو فعلا میذارم ولی منتظر نظرات شما هستم تا جلد گیراتری داشته باشه...
http://<a href=&quot;http://8pic.ir/viewer.php?file=49402659902354246400.jpg&quot;><img src=&quot;<a href=http://8pic.ir/images/49402659902354246400_thumb.jpg&quot; target=_blank>http://8pic.ir/images/49402659902354246400_thumb.jpg&quot;</a> border=&quot;0&quot; alt=&quot;آپلود عکس&quot; title=&quot;آپلود عکس&quot; /></a>
http://http://8pic.ir/images/49402659902354246400.jpghttp://http://8pic.ir/viewer.php?file=49402659902354246400.jpg
http://8pic.ir/images/49402659902354246400.jpg (http://8pic.ir/)

pegah.a
1392,04,23, ساعت : 01:17
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید و به جز متن داستان پستی ارسال نکنید.
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
نویسنده های سایت حتما بخوانید! (http://www.forum.98ia.com/t655469.html#post6888637)
برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
طراحی جلد رمان کاربران سایت (http://www.forum.98ia.com/group1384.html)
در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!

نسيم شيراز
1392,04,23, ساعت : 18:38
7سال گذشته بود و من هنوز باورم نمیشد تموم شدن این قرار لعنتی رو...
بالاخره رد شد، این بچه بازیه مسخره مانیا و پای بندی به عهدمون...
امروز همه اینجان...خونه ی ما... بعد از 7 سال.
اینقدر ذوق زده و خوشحال بودم که نمیدونستم از کجا شروع کنم... ، چایی بذارم؟ هنوزم همون نوع بستنی ها رو دوست دارن؟ اصلا آدرس خونمون رو یادشونه...
نکنه قرارمون رو فراموش کردن....
و در نهایتِ همه ی این افکار به هم ریخته ی بچگانه، فکر این که بعد از 7 سال چطوری باهاشون روبرو میشم بیشتر توی سرم چرخید...
اونقدر درگیر این فکر شدم که با ظرف آجیلی که توی دستم بود همونجا وسط هال نشستم و به مبل تکیه زدم و توی خاطرات با هم بودن مون غرق شدم...
نمیدونم چرا اولین نفر، این دختره سرکش اومد توی ذهنم... مانیا... با توپ جادو میکرد، عاشق فوتبال بود و هرچقدر بهش میگفتیم اینجا با فوتبال به جایی نمیرسی به خرجش نمیرفت.
یه عالمه نمره انضباط به خاطر توپی که همیشه همراهش بود ازش کم می شد.
اون قدر علاقه نشون داد تا بالاخره معلم ورزش یه تیم جمع کرد و مانیا هممون رو برد توی تیم.
فوتبال بازی کردن رو برای اولین و آخرین بار همون جا تجربه کردم.
به لطف مانیا ،توی مسابقاتی که دبیر ورزش ما رو به مدرسه های دیگه می برد بیشتر اوقات برنده بودیم...
مانیا.... چقدر دلم بی تاب دیدنش بود... مرغش یه پا داشت... فوتبال و همیشه فوتبال.
بر عکسِ خیلی از دوستان که اهل عشق و دوستی بودن این دختره میگفت عشق یعنی این توپ...
اونقدر اطرافیانش بهش گفته بودن فوتبال واسه پسرهاست که خودشم باورش شده بود و سعی میکرد مثل پسرها رفتار کنه...
چقدر از دست راحت بودناش حرص میخوردیم...
همیشه دوست داشت پسر باشه... چند باری هم دیدم دنبال قرص و دارو میره... همین فکر باعث شد فقط یه لحظه این فکر بیاد توی سرم... (نکنه پسر شده باشه) و خودم به این فکر خندیدم.
:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

نسيم شيراز
1392,04,23, ساعت : 18:39
مانیا عاشق ورزش بود... همه ی رشته ها رو حداقل یه بار امتحان کرده بود... و همین شور و شوقش باعث شده بود بشه صمیمی ترین دوستم.
از سنگینی ظرف آجیل مچ دستم تیر کشید و از فکر مانیا بیرون اومدم.
ظرف رو روی میز گذاشتم و یادم اومد مرضیه چقدر آجیل دوست داشت...
من، مانیا، تینا، سپیده و مرضیه... هر کدوم با ارزو ها و رویاهای متفاوت و تقریبا محال..5 دوستی بودیم که با قول و قرار مانیا برای دور شدن 7 سالمون از هم موافقت کردیم.
-بچه ها ; نه تماس ، نه دیدن.... مثل توی فیلما... بعدش همین روز 7 سال دیگه ساعت 7 عصر خونه ی غزل...
هنوزم صدای مانیا توی گوشم میپیچه...
از جام بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه... نگام روی ساعت دیواری آشپزخونه ثابت موند... 5 دقیقه به ساعتِ قرارمون مونده بود... چشام رفت روی سماوری که قل میزد....
یعنی میان؟
برای بار هزارم این فکر از ذهنم گذشت و من سعی کردم خوش بین باشم و به دوستام فکر کنم، چقدر مشتاقِ دیدنشون و شنیدنِ سرنوشتشون بودم.
من عاشق موسیقی بودم، تینا و سپیده تئاتر دوست داشتن، مرضیه عاشق وکالت بود و البته گوشه چشمی هم به پسر فروشنده ی نمایشگاه اتومبیل سر خیابون مدرسه داشت
و مانیا که با وجود همه ی سادگیش توی عشقش به فوتبال زندگی سر به مهری داشت ، طوری که توی 6 سال دوستی از زندگیش خیلی سر در نیاوردیم و خودشم نخواست حرفی بزنه.
از همه بی خبر بودم... فقط خیالم از بابت سپیده یک کم راحت بود... توی دو تا سریال تلویزیونی دیده بودمش.
با صدای زنگ حیاط به خودم اومدم... ساعت 19.2 دقیقه...
توی ذهنم پیچید ... اومدن...

نسيم شيراز
1392,04,23, ساعت : 18:43
بی توجه به آیفون طول حیاط خونه ی پدری رو دویدم و در آهنی بزرگش رو باز کردم.
تینا و سپیده جلوی در بودند... با وجود گذشت سال ها ولی راحت میشد شناختشون...با هیجان و بغض نگاشون کردم... چقدر دلم واسشون تنگ شده بود. هر سه از دیدن همدیگه ذوق زده شده بودیم و جز در آغوش گرفتن وحشیانه همدیگه کار دیگه ای نمی تونستیم انجام بدیم.
مثل دیوونه ها بلند بلند میخندیدیم که صدای آشنای مرضیه هممون رو به خودمون آورد.
-سلام بر گروه شیطونک ها... چقدر پیر شدید شماها...
با فریاد، خوشحالیمو از دیدن مرضیه به رخ خودم کشیدم... –سلام خانم وکیل گروه... یکی یه دونه ی دبیر ریاضی، بچه خر خون کلاس ... چقده بزرگ شدی تو..
و خنده ای که گم شد بین هیاهوی صدای سپیده و تینا.
مرضیه هنوز کامل وارد حیاط نشده بود که جیغ بلند بالایی کشید و گفت: مانیا....
با اسم مانیا همه به کوچه سرک کشیدیم و با دیدن توپی که جلوی در خونه ترمز کرد هاج و واج به صاحب توپ نگاه کردیم...
سپیده توپ را با پا به سمت خودش کشید و گفت: خاک تو سرت که بزرگ نشدی...
با ناسزای سپیده برای یه لحظه به هم دیگه خیره شدیم و یادمون اومد که اونقدر صمیمی هستیم که بی ادب باشیم.
صمیمیتی که گروه ما اینطوری تعریف میکرد... قربون صدقه هامون هم معمولا با بمیری و احمق تموم میشد.
مانیا با نوک پا توپ رو از جلو پای سپیده کشید و با یه حرکت بالا انداختش و با دستاش گرفت و کلاه مشکی که روی سرش گذاشته بود رو جا به جا کرد و گفت: برید کنار میخوام بیام تو بغلتون.
دوباره همهمه اوج گرفت... با اومدن مانیا انگار گروهی که توی عالم نوجوونی اسمشو شیطونک ها گذاشته بودیم جون دیگه ای گرفت... انگار همه میدونستن مانیا گل سر سبد گروهه و باعث شادی میشه.
خونه ی پدریم با سرو صدای آشنایی که براش خاطره شده بود انگار روح تازه ای گرفت.
با سر و صدا وارد هال شدیم... همه توی حرف هم میپریدن... و به هر نحوی دوست داشتیم از زندگی هم سر در بیاریم.
حال عجیبی بود .... اونقدر عجیب که به محض نشستن روی مبل ها هممون یهو ساکت شدیم.
با این سکوت لبخندی زدم و گفتم: برم چایی بیارم...
هیچکی حرفی نزد، انگار تازه یادمون اومده بود 7 ساله همو ندیدیم.. 7 سال یعنی یه عمر... یعنی حالا دیگه چند تا جوون 24 ساله روبروی هم نشستن... بمیری مانیا با این قرارِت.

نسيم شيراز
1392,04,23, ساعت : 18:45
چایی ریختم و با شوق دوباره برگشتم توی هال... خداروشکر همشون سالم و شیک پوش بودن.
از لبخند هاشون احساس آرامش پیدا کردم.
سینی چایی رو به رسم همیشگیم بدون تعارف کردن روی میز گذاشتم و مانیا مثل همیشه چایی داغ رو برداشت و توی دستاش نگه داشت.
دوست داشت سرد شدن چایی رو با دستاش احساس کنه و از بوش لذت ببره .
به این ترک نکردن عادتش خندیدم ، بقیه هم خندیدن... انگار همه ، همه چیز رو یادمون بود.
تینا با صدای نمکینش گفت: خب بچه ها زود باشید. بگید با زندگی چند چندین؟
مانیا ادامه ی حرف رو گرفت و گفت: از بعضیا که بی خبر نبودیم، و نگاه مسخره ای به من انداخت و گفت: اون آهنگی که روش سازدهنی زدی رو تا گوش نکنم خوابم نمیبره و با شیطنت رو به سپیده گفت: سپید چقدر پول دادی نقش عابر پیاده بهت دادن؟ هان؟
سپیده خندید و در حالی که سعی میکرد با گاز گرفتن گوشه ی لپش خندش رو کنترل کنه گفت: احمق، من نقش دوم سریال بودم... عابر پیاده عمته.
همه خندیدن و مانیا با همون لحن بیخیال و خاص خودش گفت: خب بابا... تو راست میگی... و با خنده گفت: تینا تو بگو.
تینا اخمی ساختگی کرد و گفت: خوبه که من اول پرسیدم ، بازم چرخید چرخید افتاد رو تینا؟
گفتم: بگو دیگه، زیر لفظی میخوای؟
تینا سعی کرد نخنده و با همون اجبار گفت: خودم که خیلی موفق نبودم ولی....
و سپیده از مکث تینا استفاده کرد وگفت: ولی همسر ایشون فیلم نامه نویس و کارگردان معروفیه...
تینا سر به زیر انداخت و ما که هنوز ازدواج تینا باورمون نشده بود با دست زدن سعی کردیم قبول کنیم که تینا ازدواج کرده.... نمیدونم چرا هنوزم واسم یه بچه دبیرستانی به نظر میرسید که نمیتونست الان خونه خودش باشه.
مانیا که بازم مجلس رو دستش گرفته بود در حینی که از جاش بلند میشد ، گفت: بچه ها بیاید به رسم گروهمون ازدواجش رو تبریک بگیم.
مثل برق گرفته ها از جام بلند شدم... و با نیش باز به بقیه نگاه کردم... همه یادشون بود ، همه بلند شدن ... صدای تینا با عجز میومد ... نه توروخدا ، سر جاتون بشینید... من تبریک نمیخوام.
اینقدر غرق نوعی شادی مسخرمون بودیم که هیچ توجهی به حرفای تینا نمی کردیم.
پشت سر هم دور صندلی تینا ایستادیم، مثل سرخپوست ها دو بار دور صندلی چرخیدیم و دست هامون رو به هم گره زدیم و با صدای بلند که به جیغ دختر بچه ها شباهت داشت درست کنار گوش تینا کلمه ی شیطونک ها رو فریاد زدیم و دوباره با نیش باز مثل احمق ها روی صندلیامون نشستیم.
تینا طبق عادت همیشگیش با دست هاش گوشاشو گرفته بود و دندون های سفید و تا حدودی خرگوشیش رو به شدت روی هم فشار میداد.
نیشخندمون تبدیل به قهقه شد و من بین اون خنده ها گفتم: تو هنوزم مثل اون وقتا گوشاتو میگیری...
تینا دستش رو از روی گوشش برداشت و گفت: از صدای جیغتون بدم میاد... مثل اون وقتا این شادی هنوزم واسم خیلی مسخرست...
همه خندیدن و یک دفعه نگاه ها روی من زوم شد و فهمیدم که نوبت منه تا از خودم بگم.
-باشه، مثل این که نوبت منه... و با لبخند گفتم: خب همتون که میدونید پدر و مادرم خیلی ساله فوت شدن و من فقط مادربزرگم رو داشتم که اونم 4 سال پیش تنهام گذاشت...
مرضیه آهی کشید و گفت: واقعا؟ بچه ها یادتونه چه لواشکای خوشمزه ای درست میکرد؟
خودم دوست داشتم به دنیای مادر بزرگم برگردم و دوباره خاطراتش رو مرور کنم ولی امروز و اینجا نه... بچه ها نباید ناراحت میشدن... به چهره های گرفته ی تک تکشون نگاه کردم و گفتم : خب... من ساز میزنم و الانم با استاد پیانوم...
چشم های هاج و واج بچه ها که انگاری دوزاریشون افتاده بود و نگاه های مشکوکشون که تا چند لحظه پیش به خاطر فوت مادر بزرگم گرفته بود و حالا از هیجان برق میزد باعث شد بی قید بخندم و بگم... خب هنوز جدی نیست ولی توی مرحله آشنایی هستیم، یه جواریی نامزدیم

نسيم شيراز
1392,04,23, ساعت : 18:48
سلام دوستای خوبم... خدا وکیلی روز اول این همه پست گذاشتم ارزش اون مثبت و تشکر رو نداره؟.... خواستم یکم با بچه ها اشنا شید تا بریم سراغ داستان.... تا اینجا چطور بود؟ صفحه نقد ندارم فعلا ولی پروفایلم که هست...:-2-40-::-2-41-:

نگاه بچه ها حتی تینا که خودش ازدواج کرده بود مات و عجیب بود... انگار اصلا انتظار این اتفاق رو توی زندگی من نداشتن... البته حق داشتن چون چیزی که از من توی ذهنشون بود یه دختر مستقل و از ازدواج بیزار بود که میخواست تا آخر عمرش تنها زندگی کنه.
برای نجات از سنگینی نگاهشون توی چشمای دلگیر مانیا نگاه کردم و گفتم : خب نوبت مرضیست.
میدونستم مانیا چرا دلخوره... توی رویاهامون من و مانیا قرار بود مجردی تا آخر عمر زندگی کنیم.
مانیا لبخندی زد و نگاهشو از من گرفت و به مرضیه گفت: بنال ببینم تو چه دسته گلی به آب دادی خانوم وکیل.
مرضیه خندید و گفت: ولش کن... ماجرای من نه تبریک داره و نه مهمه
نگران شدیم... همه ی نگاه ها ، چشمای مرضیه رو که حالا بی فروغ شده بود نشونه رفت.
سپیده گفت: مرضیه... وکالت... اون پسر پولدارِ... چی شد؟ من بیشتر از همه آینده تو رو حدس زده بودم.
مرضیه بغض آشکاری کرد... چاییش رو که سرد شده بود برداشت و یه قُلُپ ازش خورد ، انگار میخواست بغضش رو با اون قورت بده.
دیگه کسی نمیخندید... بدون این که ماجرا رو بدونیم بغض کرده بودیم.
مرضیه آروم و با صدایی خش دار گفت: وکالت که هیچی... اون پسرِ نمایشگاه اتومبیل هم با دختر خالم ازدواج کرد... آهی کشید و گفت: دختر خالم تا فهمید پسره رو دوست دارم خودشو چسبوند بهش... جوری که بهتر دیدم نباشم وسط محفلشون... نگاهی گذرا به جمع کرد و گفت: شما ارازل هم نبودین که بریم جنگ...
بقیه ی چاییشو یه نفس سر کشید و گفت: منم با خودم لج کردم و به اولین خواستگارم درست دو هفته قبل کنکور جواب مثبت دادم... آهی کشید و گفت: اونم نذاشت کنکور بدم... گفت درس خوندنت واسه چیه... شوهر کردی که شوهر داری کنی... تازه فهمیدم چه حماقتی کردم، ولی خونواده ی من از اون خونواده ها نبودن که بهشون بگم پشیمون شدم... بحث آبرو وسط بود.
لبخند تلخی زد و گفت: حالا یه دختر یک ساله مادرزاد فلج دارم... و شوهری که یه ماهه طلاقم داده و حالا مامان و بابام مجبورن از منو بچم نگهداری کنن.
مرضیه با دستمال کاغذی که از جیب شلوارش بیرون کشیده بود بینی اش را گرفت و گفت: بسه دیگه... من دستمال اضافه ندارم اشکای شما رو جمع کنم.
میون هق هق گریه اش بلند خندید و گفت: دوست داشتم بیام دنبالتون تا یکم آروم شم ولی نه سعید شوهر سابقم میذاشت و نه خودم میخواستم این قرار 7 ساله رو خرابش کنم... الانم خوشحالم که سعیدی توی زندگیم نیست که باعث شه این قرار زهر مارم بشه.
اشک هام رو با انگشتام گرفتم... نگاه مرضیه زومِ سپیده شد و گفت : الان که میبینمتون احساس آرامش میکنم... فکر میکنم الان میریم روی اون نیمکت آخر کلاس و من نمره ی 20 امو به رخ اتون میکشم و شما ها بازم میگید خانوم وکیلِ خرخون.
من، سپیده، تینا و مانیا خیلی عصبی شده بودیم و به شدت از این جدایی ابلهانه پشیمون بودیم... اگه کنار هم بودیم شاید نمیذاشتیم مرضیه به همین راحتی زندگیش رو نابود کنه.
آخه چرا باید روحیه ی جسور خانم وکیل گروه اینقدر افسرده و پژمرده بشه.
مرضیه سری تکون داد و نگاهش رو به مانیا کشوند و گفت: خب کاپیتان با توپت چی کار کردی؟
مانیا فهمید که مرضیه دلش شادی میخواهد... به زحمت خندید و گفت: توی یه تیم محلات بازی میکنم... بعد قهقهه ای زد و گفت: قول میدم دفعه ی بعد که همو دیدیم برم تیم ملی.
سپیده رو به من گفت: غزل... رفیق راه رو میخونی؟
خندیدم و گفتم: چه خوب یادته... و بدون اینکه ناز کنم و بذارم بقیه هم بگن از جام بلند شدم و کنار پیانوی گوشه ی هال نشستم...
قبلش به چایی سردم نگاه کردم و گفتم: یکی پاشه بره چای بریزه...
مانیا گفت: بخون بعدش خودت برو...
با شیطنت در حالی که انگشتام رو روی کلید های پیانو میذاشتم گفتم: بعدش خودت میری عزیـــــــــــزم.
مانیا با لبخند مهربون تری گفت: خب... ترانه ی رفیق راه... سروده ی غزل ایمانی... آهنگساز غزل ایمانی... خواننده هم غزل ایمانی...
مرضیه با چشمای درشت و معصومش به من خیره شد و من سعی کردم بغض نکنم.
انگشتام رو روی پیانو حرکت دادم و ترانه ی آشناییمون رو بعد از 5 سال خوندم.
صدای خوبی داشتم و از این که این ترانه رو میخوندم غرق لذت بودم.
آسوده باش ای سایه ام ، همراه تو هستم هنوز
دیگر به پای غصه ها ، جان عزیزت را نسوز
این کوچه ها طولانی است ، درانتهایش خستگی
تا انتها خواهی رسید ، ای سایه ی دلبستگی
این کوچه راه زندگیست ، پر از تلاطم یا دروغ
در چشم های عابران ، دیگر نمی ماند فروغ
ای سایه ام، غمگین مباش ، از وحشت این کوچه ها
همراه تو من بوده ام ، از ابتدا تا انتها
از آن زمان که آمدی ، با تابش مهتاب و ماه
همراه من بودی تو در ، تاریکی بغضی سیاه
تو دوست تنهایی ام ، تنها رفیق و همسفر
جز تو نمی گیرد کسی ، از عمق اندوهم خبر
من نیز چون یک عابرم ، اما پر از احساس نو
پر از صدای تازگی ، آری رفیق راه تو
آری رفیق راه تو...
آری رفیق راه تو...
سرمو بلند کردم و با دیدن بچه ها مثل دیوونه ها خندیدم ، چون مثل احمق ها درست مثل خودم چشماشون قرمز و پر از اشک شده بود.
بچه ها با دیدن خنده ی من یکی یکی اشکاشونو پاک کردند و خیلی زود گریه ها تبدیل به خنده شد .
شعر از دوست و خواهر عزیزم... فاطمه سنایی

نسيم شيراز
1392,04,24, ساعت : 18:06
بچه ها امروز خیلی روز شلوغ و پر کاری داشتم...:-2-31-: تا افطار خیلی مونده... تشنمه خب:-2-41-: تشکر و مثبت منو بدید شاید بهتر شه حالم:-2-40-:

مانیا بی حرف چایی آورد و موقعِ چایی خوردن ، تینا با هیجان گفت: بچه ها... بیاید بعد چایی بریم خاطره بازی...
و ما که خاطرات زیادی از خیابون های تهران داشتیم خیلی زود قبول کردیم که چند ساعتی هم به تمام جاهایی که خاطره داشتیم سرک بکشیم.
فروشگاه های زیادی بود که مشتری ثابت اونجا بودیم، آبمیوه فروشی کنار مدرسه مون که هر روز مشتری ثابتش بودیم و وقتی میگفتیم سه تا آب طالبی و دو تا شیر موز همه ی کارکنانش میفهمیدن دوباره گروه ما اونجاست.
و کیوسک روزنامه فروشی ، سر کوچه ی مدرسه مون که همیشه روزنامه های ورزشیش توسط مانیا غارت میشد و ...
بالاخره لباس پوشیدیم و با سر و صدا وارد حیاط شدیم.
صدای تینا توی حیاط پیچید: غزل تو هنوزم این دوچرخه رو نگه داشتی؟
با لبخند برگشتم سمتِ تینا ،پارچه ای که مادربزرگم وقتی زنده بود روی دوچرخه میکشید رو با هیجان برداشتم و گفتم: مگه شما نگه نداشتید؟
مرضیه گفت: نگه که داشتیم ولی به این تر و تمیزی نه.
مانیا خندید و گفت: بچه ها ولی من واسه مسابقات همراه خودم برده بودمش که افتاد تو چاله ، بدون این که من مقصر باشم فقط دو تا چرخ ازش یادگاری مونده.
سپیده با قیافه حق به جانبی گفت: تو که از همون اول هم بدون تقصیر وسایل ها رو خراب میکردی... هنوزم یادم نمیره چه بلایی سر دوربین بیچارم آوردی... از همه ی اون دوربین فقط لنزش موند و یه جعبه ی بی مصرف.
میون خنده ی مانیا که تازه یاد شاهکارش افتاده بود از حیاط اومدیم بیرون ، در خونه رو بستم بچه ها یکهو ساکت شدن،سکوت یهویی بچه ها وادارم کرد نگاهمو از در بگیرم و رد نگاشون رو دنبال کنم ... با دیدنِ مردی که دستش رو برای فشردن زنگ بالا برده بود ،دلیلِ سکوت بچه ها رو فهمیدم،... از دیدن نیما اون موقع و اونجا تعجب کردم.
-سلام نیما... اینجا چی کار میکنی؟
نیما در حالی که با تعجب به چهره حیرت زده دوستام نگاه میکرد گفت: اومدم دو تا شعر جدیدت رو ببرم.
مانیا که زودتر به خودش اومده بود با لبخندی که معلوم بود از ته دلش نیست گفت: سلام... ما دوستاشیم... شما هم که دیگه معلومه...
نیما یک تای ابروشو بالا انداخت و گفت: شما هم با این توپ، باید مانیا باشید. و رو به جمع گفت: خــــــوب امروز ، غزل رو تمام و کمال از من گرفتین.
خندیدم و کلید رو گرفتم سمتش... شعرا توی اتاقمه برو بردار.
صدای سپیده باعث شد نگاه نیما روی من ثابت نمونه... ما غزل رو گرفتیم یا شما؟ تینا ادامه ی حرفش رو گرفت و گفت: 6 سال قبل ما غزل رو پیدا کردیم و بر اساس این قانون که هر کی چیزی رو اول پیدا کنه به اون تعلق داره پس غزل هم به ما تعلق داره.
مرضیه هم برای اینکه چیزی گفته باشه با خنده ادامه داد: بر اساس همین قانونی که تینا گفت: فقط میتونیم به خاطر مدتی که نذاشتید غزل تنها بمونه ازتون تشکر کنیم.
نیما با چشمای طوسی خوشرنگش نگاهی به جمع انداخت و گفت: من آدم حسودیم... انگار باید غزل رو از دست شماها قایم کنم.
لبخند زدم... نیما این مورد رو دروغ نگفته بود، واقعا روی دوست داشتن من حسود بود و من اصلاً این حسادت بی موقع رو دوست نداشتم.
بچه ها خندیدن و همه سوارِ ماشین سپیده از خونه دور شدیم. میتونستم سنگینی نگاه نیما رو کاملاً حس کنم. پوفی کشیدم و توی دلم گفتم: دوباره شروع شد.
سپیده ماشینشو کنار آبمیوه فروشی نگه داشت... اینقدر نیما دستپاچم کرده بود که یادم رفت ببینم دارم سوار چی میشم...
از ماشین که پیاده شدم با دیدن سوناتا مشکی سوتی کشیدم و گفتم : بازیگری هم خوب پول توشِ...
سپیده نیشخندی زد و گفت: آره ... به شرطی که بشی سوپر استار... نه به قول این مانیای خل و چل عابر پیاده... این ماشینو بابا خرید البته یکمی هم پس انداز داشتم... 10 میلیونِ ناقابل .
مانیا نفس بلند بالایی کشید و گفت: خاک تو سرت که با این بر و رو نتونستی بری روی مخ یه کارگردان...
سپیده خندید و گفت: ولی تینا خوب بلد بود و رفت رو مخ کارگردان... از این به بعدم واسه آبجیش پروژه های بزرگ جور میکنه...
تینا بی هوا خندید و گفت: بیخود... خودش اومد رو مخم... بماند که منم مخمو آماده کرده بودم.
مانیا توپشو برداشت و گفت :بسِ بابا ... بریم.
مانیا اون توپتو نیار دیگه
نگاه سردی بهم کرد و گفت: تنها چیزی که واسم مونده رو هم تو بگیر...
جا خوردم... بچه ها هم جا خوردن. مرضیه کنارم ایستاد و با فشار پهلو گفت: بریم تو دیگه... و زیر لب گفت: این دختر یهو چش شد...
مانیا با صدای بلندتری گفت: هی شما دو تا... من هیچیم نیست... بریم.
خندیدم و با صدای نه چندان آرومی گفتم: میشناسیش که... یه دقیقه ابریه و دقیقه دیگه آفتابی، بیا تا هواش آفتابیه بریم .
مانیا دهنشو واسم کج کرد و همراه تینا و سپیده وارد آبمیوه فروشی شد.
چقدر دوست داشتم این دختر حسود رو...
خوب میدونستم دلش از کجا پره... با هم رویاها بافته بودیم و حالا من خرابش کرده بودم

نسيم شيراز
1392,04,24, ساعت : 23:21
بچه ها حضورتون زیادی کمرنگه ها :-2-28-: نه تشکری... نه مثبتی... نه اومد و رفتی... نه پیامی توی پروفایل:-2-43-: میخواید دیگه ننویسم راحت شید:-2-35-: دارم خودمو لوس میکنم شاید بیاید:-2-27-: نیلوفر آبی ، آرزو جون ممنون به خاطر پیشنهادهایی که توی پروفایلم دادید:-2-41-::-2-40-:

پله ها رو بالا رفتیم و به طبقه ی دوم که یه سالن کوچیک و جمع و جور بود رسیدیم و روی صندلی همیشگیمون که دنج ترین جای ممکن و کنار یک پنجره بزرگ رو به خیابون بود نشستیم.
هیجان خاصی داشتیم و منتظر اومدنِ فرهاد همون فروشنده ی جوونی که همیشه واسمون آبمیوه می اورد، شدیم.
فرهاد تنها جوونی بود که اون موقع ها باهاش راحت بودیم و اونم به خاطر عشقی که به یکی از هم کلاسی هامون داشت همیشه هوامون رو داشت و ما هم تموم سعیمون رو واسه خوب جلوه دادنش پیش دختره میکردیم.
چند دقیقه ای گذشت و برای گرفتن سفارش، نوجوانی که پیش بند قرمزی بسته بود ، اومد.
سپیده بلافاصله گفت: ببینم پسر ، فرهاد نیست؟
پسر نوجوون لبخندی زد و گفت: چقدر چهره ی شما آشناست .
سپیده که پرسیدن این سوال بعد از آخرین سریالی که بازی کرده بود تقریبا واسش عادی شده بود گفت: جواب منو ندادی؟!
پسره یکم فکر کرد و گفت: فرهاد صاب کارمونه... اگه از فامیلاشونی بگم بیاد...
سپیده لبخندی زد و گفت: آره بگو بیاد...
و همون لبخند رو تحویلِ ما داد و گفت : بچه ها خاطرمون از بین نرفته...
پسر رفت ولی معلوم بود که همچنان درگیر شناختنِ سپیده است ،یه دفعه سر جاش ایستاد ، دوباره برگشت و انگشت اشارشو سمت سپیده گرفت و گفت: خیلی خنده داره که فکر کنم یه بازیگر اینجا اومده... شما بازیگرِ سریال.... نیستید؟
سپیده لبخندی زد وگفت: آره خودشم ... حالا بگو فرهاد بیاد.
پسر با ذوق بیشتری گفت: من بازیگری خیلی دوست دارم... میشه معرفیم کنی؟
سپیده لبخند پررنگ تری زد و گفت: باور کن خودمم دنبال اینم که منو معرفی کنن و اینکه از این به بعد زیاد میایم اینجا ... اگه شرایط جور بود حتما معرفیت میکنم.
سپیده با حوصله به چند تا سوال دیگه ی پسره هم جواب داد ... کاغذی که پسر بهش سپرد رو امضا کرد که بالاخره مانیا عصبانی شد و دستش رو محکم روی لبش کشید و گفت: برادر من... 3 تا آب طالبی و 2 تا شیر موز... بسه دیگه... برو بگو فرهاد بیاد.
پسره نگاه خصمانه ای به مانیا انداخت و در مقابلش لبخند پر مهری به سپیده و از اونجا دور شد.
سپیده اخم غلیظی به مانیا کرد و گفت: حیف که تازه همو دیدیم وگرنه...
مانیا دستش رو به نشونه ی برو بابا روونه ی سپیده کرد و گفت: دیوونه راحتت کردم وگرنه تا صبح یه ریزه بچه واست لاو میترکوند.
تینا خندید و گفت: تو رو باید با هوادارای رامین هم آشنا کنم.
مانیا نیشخندی زد و گفت: چند سالی هست که عضله درست میکنم واسه همین روزا...
خندیدم و به بازو های ظریف ولی قدرتمندش نگاه کردم... همیشه دوست داشت همه بفهمند که ورزشکاره و به خاطر همین بدنش همیشه روی فرم بود... قد تا حدودی بلندش هم تاثیر زیادی روی خوشتیپیش داشت....
باز هم یادم اومد که چقدر دوست داشت پسر باشد... و از این فکر خندیدم و همون نگاه خندان رو به چشمان متعجب فرهاد کشوندم.
فرهاد خندون و متعجب کنار میز ایستاده بود و تک تک به چهره هامون دقیق میشد.
مرضیه گفت: سلام بر اولین خاطره ی دوره دبیرستان.
با حرف مرضیه همه به احترام اولین خاطرمون از جا بلند شدیم و به فرهاد سلام کردیم.
فرهاد قهقهه ای زد و گفت: چقدر شماها بزرگ شدید و با قیافه ی جدی تری گفت: راه گم کردین ؟ آره؟
به سپیدی موهای کنار گوش فرهاد خیره شدم و فکر کردم یعنی این همه سال گذشته...

نسيم شيراز
1392,04,25, ساعت : 01:07
اگه خوشتون اومده باشه و به من انرژی بدید زودتر میذارم این پست هارو.... :-2-40-:

شیطون خندیدیم... بی دغدغه مثل تمام روزهای نوجوونی... فرهاد خیره نگاهمون کرد و گفت: حرفمو پس گرفتم... اینجا رو گذاشتید روی سرتون... اصلا بزرگ نشدید و صندلی کنار دستش رو کنار میز کشید و همه نشستیم.
پسر نوجوون با اخم روی چهرش که معلوم بود مخاطبش مانیاست سینی آبمیوه رو روی میز گذاشت و سعی کرد در حضور فرهاد به مرتب ترین نوع ممکن بچینه.
فرهاد که حرکات پسر رو زیر نظر داشت بعد از رفتنش با خنده گفت: این چش بود.
مانیا خندید و با صدایی دو رگه گفت: یه خورده حساب با هم داشتیم این شکلی شده بود.
فرهاد ابرویی بالا انداخت و گفت: آهان پس هنوزم قلدرشون تویی.
مانیا نیشخندی زد و به فرهاد خیره شد.
فرهاد با حفظ لبخند گفت: خیلی سال بود ازتون خبری نبود... کجا بودید شماها؟
سپیده کمی از شیر موزش رو هورت کشید و گفت: راستی از سارا چه خبر؟
فرهاد کمی فکر کرد و گفت: آهان... همکلاسیتون رو میگید...
مرضیه با تعجب گفت : فراموشش کرده بودید؟
فرهاد خندید و گفت: یه سالی با هم دوست شدیم... ولی خب بعد یه سال دلشو زدم... همون سال با دختر خالم ازدواج کردم ... الانم دو تا شیطون داریم.
تینا پرسید: سارا چی شد؟
فرهاد سری تکون داد و گفت: راستش دلم نمیخواد ازش حرف بزنم... فقط یکی از دوستاش میگفت که انگار پلیس با یه نفر گرفتنشو عقدشون کردن... و با پوزخند گفت: البته به اجبار بوده... وگرنه به همونم میگفت تفاهم نداریم و بیخیالش میشد.
فرهاد که انگار اصلا دوست نداشت خاطراتش زنده بشن گفت: یه دختر دارم و یه پسر... شانس آوردم که با دختر خالم ازدواج کردم... ماهه این خانمِ ما...
از سرنوشت فرهاد دچار دوگانگی شده بودم، هم به خاطر احساس خوشبختیش خوشحال بودم و هم به خاطر این که بازم اون چیزی که من پیش بینی کرده بودم درست از آب در نیومده بود ناراحت شدم.
فرهاد از جاش بلند شد و گفت: خب فکر میکنم از این به بعد بیشتر ببینمتون... امروزم آب میوه هاتون به خاطر این لبخندهای سرزندتون مجانیه... برید خوش باشید.
تینا محجوبانه گفت: خب زودتر میگفتید با خیال راحت میخوردیم..
فرهاد برای چندمین بار قهقهه زد و از پله ها پایین رفت.
مانیا داد زد: داش فرهاد خیالت راحت باشه... از این به بعد دوباره پولدار میشی... و صدای فرهاد که با خنده می گفت: شماها منو از نون خوردن نندازید پولدار شدنم پیشکش...

نسيم شيراز
1392,04,25, ساعت : 17:34
بچه ها دوستتون دارم... مرسی که میخونید... فقط تنهام نذارید بیاید توی پروفایلم بگید روال داستان چطوره... دارم واسه اینکه شما دوست داشته باشید اینجا مینویسم ... پس حمایت یادتون نره لطفا:-2-40-:... اون مثبت و تشکر هم که دیگه ...:-2-27-:

بعد از نوشیدن آبمیوه ها سراغ کیوسک روزنامه فروشی هم رفتیم و مانیا با اشتیاق روزنامه خرید. پیرمرد که رابطه خوبی با مانیا داشت گفت: امروز دیر اومدی...
مانیا خندید و گفت: سید، این بچه ها رو یادته؟ دوستای قدیمین...
سید نگاه دقیقی بهمون انداخت و لبخند آشنایی زد ولی بعدش گفت: نه والا ... تو بگو دیشب چی خوردم... یادم نمیاد دختر...
مانیا پول روزنامه ها رو حساب کرد و گفت: آدمای مهمیم نیستن... بهتر که یادتون نیومد... یاعلی....
سپیده غر غر کنان گفت: این همه ازش مجله خریدم منو یادش نبود...
همه خندیدن و بعد از کمی گشت و گذار توی خیابون سپیده تک تکمون رو توی مسیر تاکسی خور پیاده کرد تا بریم خونه هامون.
هنوز از دیدن دوستای قدیمیم خوشحال بودم... هنوزم غرق لذت بودم که بالاخره جلوی در خونم رسیدم.
توی کیفم دنبال کلید گشتم، پیداش نمیکردم... شب بود و نگران به ابتدا و انتهای کوچه چشم دوختم و دوباره سعی کردم کلید رو پیدا کنم.
برای یه لحظه وا رفتم... یادم اومد کلید ها رو به نیما دادم... نیما هم اینقدر سرش شلوغ بود که مطمئن نبودم خونه من باشه... اونم نیما با اون همه حریم هایی که همیشه سعی میکرد حفظ کنه... چون محرم نبودیم فقط به اصرار من چند دقیقه وارد خونم می شد و تموم...
با شَک زنگ خونه رو زدم... دوباره و چند باره زنگ زدم و با عصبانیت کیفم رو به زمین کوبیدم... نیما خیلی بی فکر بود.
دوباره به انتها و ابتدای کوچه خیره شدم... نگاهم روی اتومبیلی که انتهای کوچه توی تاریکی پارک شده بود ثابت موند.
از همون اول اونجا بود و سایه ای که پشت فرمونش دیده بودم باعث شد دوباره سعی کنم کلیدی رو که از نبودش مطمئن بودم ، از تو کیفم پیدا کنم... نمیدونم چرا نگران شدم... حالا که کلید نداشتم حس بدتری داشتم...
چراغای ماشین روشن شد و واسه یه لحظه چشمام رو زد.
باید خونسرد می موندم.
گوشیم رو در آوردم تا شماره ی نیما رو بگیرم تا مشغول باشم.
ماشین حرکت کرد.
شماره ی نیما رو گرفتم
ماشین نزدیک تر شد
یک بوق... دو بوق...
اتومبیل کنار پام ترمز زد...
-الو نیما...
-جانم؟
در اتومبیل باز شد، بازم سعی کردم حرف بزنم... – نیما کلیدا...
سرم رو به شدت پایین گرفته بودم تا راننده بره ولی اون... کلیدایی که جلوی چشمام گرفته شد باعث شد با شک و ترس سرم رو بالا بگیرم و چشم بدوزم به چشمای جدی نیما...
اونقدر ترسیده بودم که بی اراده دستم بالا رفت و توی صورت نیما فرود اومد...
از جاش تکون نخورد، حتی صورتش مثل توی فیلم ها بر نگشت... فقط لبخندش پررنگ شد و گفت: هر چه از دوست رسد نیکوست... عیبی نداره ، میذارم به حسابت...
عصبانی بودم و ناراحت... چرا زدم توی صورتش... چرا داد نزد از سیلی بی جهتی که خورده بود... شاید فهمیده بود تا چه حد ترسیدم...

نسيم شيراز
1392,04,27, ساعت : 00:01
:-2-40-::-2-40-: توی 48 ساعت فقط 3 ساعت خوابیده بودم و امروز ظهر که زودتر کارم تموم شد از ساعت 1 تا 6 حسابی خوابیدم و الانم فکر میکنم دارم خواب میبینم که پست جدید گذاشتم... یا افطار کردم... گیج گیجم :-2-27-:
نمیتونستم حرف بزنم، کلید رو از دستش چنگ زدم... چند بار سعی کردم در رو با فشار دادن کلید باز کنم ولی کلید سر ناسازگاری داشت و اصلا واسه رفتن توی قفل همکاری نمیکرد.
نیما آروم بود... چرا نمیرفت، مگه حال منو نمیدید... دستش جلو اومد، کلید رو آروم از دستم بیرون کشید.... با عصبانیت توی چشمای خونسردش خیره شدم
– چی میخوای اینجا... برو دیگه؟
کلید رو توی جیبش گذاشت و گفت: بیا بریم توی ماشین یکم حرف بزنیم.
تازه یادِ ماشین افتادم ، حق داشتم متوجه ی نیما نشده باشم... با 206 خودش نیومده بود، به جاش یه سانتافه مشکی بود...
گفتم: با ماشین غریبه اومدی منو بترسونی؟
نیما: ماشین خودم بنزین تموم کرد ، ماشین دوستمه... وقتی کلید رو دادی و رفتی نتونستم برم سر کارم... میدونستم هر وقت برگردی کلیدی واسه خونه رفتن نداری... ولی تو اصلا حواست به من نبود که بخوای ماشینِ زیر پام روببینی...
من: رفتی ته کوچه قایم شدی تازه مدعی هم هستی؟
نیما فقط ابرویی بالا انداخت و سمت ماشین رفت: بیا سوار شو حرف بزنیم.
از حرف زدنای اینجوری خوشم نمیومد، میدونستم دوباره آخرش دعواست... خواستم نرم ولی کلید خونه رو هم نداشتم... بالاخره که باید حرف میزدم... برای موندن چند ساعتش توی کوچه هم مقصر خودم بودم ولی یه چیزی ته وجودم میگفت نباید کم بیارم...
مردد و ناراضی سوار سانتافه شدم و سعی کردم با تمام قدرتم در رو ببندم... هنوز هم عصبانی بودم.
نیما آروم و جدی سوار شد و ترمز دستی رو کشید و نیم نگاهی به من انداخت و گفت: دعوا نداریم... اخم نکن تا حرف بزنیم.
سرم رو عصبی به معنی باشه بالا پایین بردم و بند کیفم رو دور دستم پیچوندم.
نیما کوچه رو پیچید ، فرمون رو با یک دست کنترل میکرد و دست دیگش رو از شیشه ی پایین کشیده شده ماشین بیرون برده بود.
بازم زیر چشمی نگاهش کردم، موهای تقریبا کوتاه و مرتبش با وزش باد تکان میخورد و نگاهش بی حالت به روبرو یود.
منتظر نشسته و از سکوتی که بینمون بود خسته شدم، ولی نباید کم می آوردم... آدمی نبودم که شروع کننده باشم و نیما این رو خوب می دانست.
نیما: شام با دوستات بودی؟
سعی کردم نگاهش نکنم و آروم جوری که فقط جوابی داده باشم کلمه نه رو زمزمه کردم.
نیما هم نگاه نمی کرد و خیلی آروم تر از من زمزمه کرد: خوبه.
کنار رستوران همیشگی نگه داشت... میدونست که عاشق پاستا و پیتزام ، چیزی که هر وقت ناراحت هم بودم خوشحالم میکرد، ولی این دفعه چی شده بود که خوشحال نبودم... دیدن بچه ها من رو برده بود به سال های دور و دلم نمیخواست از اون حال بیرون بیام.
همیشه همینطور بودم، جنبه ی خاطره بازی نداشتم... خیلی زود توی نوستالژی های خودم غرق می شدم و فقط تنهایی و سکوت می تونست آرومم کنه.
بدون اینکه منتظرِ نیما بمونم وارد رستوران شدم... بوی سیر و پاستا که به مشامم خورد احساس کردم اون آبمیوه ای که خوردم حتی یه ذره روی کم اشتها شدنم تاثیر نذاشته.
نیما به فاصله کمی بعد از من وارد شد و به خاطر شلوغی سالن روی اولین صندلی که خالی شد نشستیم.
نیما میدونست وقتی اون رستوران میریم چی میخورم و چقدر خوشحال بودم مجبور به دیدن منو نیستم... سفارش پاستا کراتین پُر پنیر برای من و پیتزای بدون سوسیس و کالباس واسه خودش ،همراهِ یه پرس قارچ سوخاری ، تمام چیزی بود که از بوش هم لذت میبردم.
محو تماشای آدم های خوش اشتها بودم که نیما روبروم نشست و بی مقدمه پرسید: خوش گذشت؟
سعی کردم کنایه کلامش رو ندیده بگیرم و گفتم: آره ، خیلی خوب بود، تو کار ضبط رو چی کار کردی؟
نیما: هیچی دیگه به لطف تو توی کوچتون فقط انتظار کشیدم، چقدر هم دیر اومدید.
بچه ها دو تا رمان رو که جدیدا دارم میخونم و خودم دوستش دارم رو بهتون معرفی میکنم اگه دوست داشتید بخونید، مطمئنم خوشتون میاد... رمان از عشق بدم بدم بدم می آید و رمان حریری به رنگ آبان... به نظر من قشنگن...:-2-40-:

نسيم شيراز
1392,04,27, ساعت : 01:54
طوبی عزیز، ساغر جان ممنون به خاطر نظرتون:-2-40-:... بازم منتظرم که بگید...:-2-41-: دوستان دیگه نمیخواید بیاید بگید این رمان چطوره؟ :-2-30-::-2-30-:

روی صندلی کمی جا به جا شدم و گفتم: فکر نمیکردم منتظر بمونی... کلیدها رو هم کاملا فراموش کرده بودم.
نیما: خوبه...
ساکت شد، ساکت شدم... سرویس شاممون رو آوردن... عاشق نوشیدنی لیمو بودم... مارکش هم اصلا واسم مهم نبود، با دیدن نوشیدنی مثل بچه ها نیشم باز شد و شروع کردم به باز کردنش...
نیما خندید و گفت: چرا موقع باز کردن در بطری چشماتو میبندی؟
لبخند کم جونی زدم، نمیدونستم چرا... یه عادت قدیمی بود ،شاید میخواستم مطمئن شم هیچی از نوشیدنی توی چشمام نمیپره...
نیما که دید جوابش فقط یه لبخنده نوشیدنی خودش رو برداشت و گفت: غزل، تا کی باید بلاتکلیف بمونیم؟
میدونستم این شام یه دعوت الکی نیست، میخواست از حال خوشم سو استفاده کنه.
سعی کردم خودم رو بزنم به بیخیالی و خونسرد گفتم: هر وقت زمانش بشه.
نیما: ما 3 ساله با هم آشنا شدیم... دیگه کار از شناخت گذشته، من نه نامزدتم، نه شوهرتم، نه هیچی... از این سردر گمی خسته شدم.
باز هم خشک و بدون عصبانیت گفتم: من هنوز تصمیمی نگرفتم، وقتی خودمم مردد ام نمیتونم کمکی بهت بکنم.
میدونستم این حرفم با احساسی که چند سال پیش بهش نشون دادم مغایرت داره.
نیما: تو تغییر کردی.
من: هر آدمی هر لحظه ای که میگذره تغییر میکنه.
نیما: تو هنوزم به من علاقه داری؟
این تنها سوالی بود که جوابش رو مطمئن بودم و با همون اطمینان و هم بدون فکر گفتم: آره.
نیما سکوت کرد و فقط به چشمام خیره شد. سعی میکردم با خوردن حواسم رو از نگاهش پرت کنم... میدونستم از طرف خونوادش هم تحت فشاره، میدونستم داره اذیت می شه ولی آماده ی زندگی جدید نبودم.
نیما تیکه ی بزرگ پیتزا رو توی دهنش گذاشت و گفت: واست لقمه بگیرم یا خودت میخوری؟
مثل خیلی وقت ها که خودم رو میزدم به بیخیالی لبخند زدم و سعی کردم خستگیمو پنهون کنم... خودم میخورم.
نیما: روی ملودی کار کردی؟
از تغییر بحث استقبال کردم: آره ... ولی سازدهنیش جور در نمیاد... یه جوریه، به پیانویی که همراهشه نمیخوره... حالا فردا توی ضبط صداشو بالا بگیر ببینیم چطور میشه.
نیما باشه ی بدون اشتیاقی گفت و مشغول خوردن شد.
نیما صدای فوق العاده زیبایی داشت ولی به خاطر علاقش به آهنگسازی هیچ وقت خودش نخونده بود، حالا داشت به اصرار من برای اولین بار ترانه های من رو کار میکرد تا آهنگ هاشو واسه اولین بار با صدای خودش بده بازار...
شام توی سکوت و زیر نگاه های خیره نیما خورده شد.
به ماشین نرم و راحت برگشتم و بلافاصله کمربندم رو بستم.... دوست داشتم تا خونه راحت بخوابم. چشمام رو روی هم گذاشتم که نیما به حرف اومد.
-من دارم اذیت می شم.

نسيم شيراز
1392,04,27, ساعت : 03:52
واقعا من این همه سعی میکنم زود به زود پست بذارم، این قدر دوستتون دارم، از سر کار میام به جای نوشتن مطالبم میام رمان میذارم ، این رمان اونقدری ارزش نداره که بیاید بخونید و نظر بدید و تشکر و مثبت هدیه بدید...:-2-41-: :-2-28-::-2-28-: خب ناراحتم:-2-35-: ولی بازم دوستتون دارم زیاد... دوستایی که همراهمن از ته دل ممنونم:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

این اولین اعتراف نیما بود... بیخیال پرسیدم: از چی؟
نیما: از این که نمیدونم تو بالاخره مال من میشی یا نه... از این که همیشه روی آدمای اطرافت حساس باشم و احساس کنم اطرافیانت مهم تر از منن.... از این که... کمی مکث کرد و ادامه داد: این که این همه سال کنارتم و حتی نمیدونم لمس کردن دستات چه حسی داره.
خیلی صریح حرفشو گفته بود... باید چه جوابی بهش میدادم... خجالت میکشیدم ؟، ولی نکشیدم... فقط عصبانی شدم از اون همه حد و حریمی که بینمون گذاشته بود و حالا من رو مقصرش میدونست.
آدم مذهبی نبود ولی به شدت به اعتقاداتش پایبند بود. اعتقاداتی که هر حسی رو گناه میدونست... نمیدونم از کجا نشأت گرفته بود این همه احتیاطش... این که تا الان یه بار هم گوشه ی انگشتش به دستم نخورده بود تقصیر من نبود... نگاهم رو دوختم به دستش که روی دنده بود، شاید این بار توی این یه مورد من باید شروع کننده باشم، شاید بشکنه این دیواری که بینمون کشیده شده...
بی فکر دستم رو جلو بردم .... زیر چشمی به دستم که داشت به دست روی دندش نزدیک میشد نگاهی انداخت و خیلی زود دستش رو روی فرمون گذاشت.
داغ شدم از این همه تحقیر،.... عصبانی شدم از این همه رعایت کردنش... به نیم رخ جدیش خیره شدم... ماشین رو کناری کشید و ترمز زد... نفسشو داد بیرون و بدون این که نگام کنه گفت: درد من این نیست.
به قدری عصبانی بودم که جوابی ندادم....
نیما سمتم برگشت... دستش رو پشت صندلی من گذاشت و گفت: چرا نمیفهمی این همه صبر نکردم که اینطوری بخوای آرومم کنی...
باز هم سکوت کردم...
نیما: بفهم دختره ی لجباز...توی وضعیت الانمون با گرفتن دستات ، بغل کردنت ، بوسیدنت به هیچ جا نمیرسم... یه حس دائمیه که 3 ساله دارم خودمو زجر میدم تا تحمل کنم و گرفتار هوس و این واژه های مزخرف نشم، تا تو بخوای ، تا بخوای که برای همیشه مال هم باشیم... اون موقع حس کردنت واسم لذت بخش میشه. میفهمی این چیزا رو؟
عصبانی بودم، هنوزم فکر میکردم تحقیر شدم... داد زدم، کنترل فریادم سخت بود، - نه نمیفهممت... نمیفهمم این وسواس مسخره ای رو که داری... امروز و دیروز نیست، به قول خودت 3 ساله که داری تحمل میکنی... اصلا فکر کردی چیو؟ من اگه میخواستم برم تا الان رفته بودم.
نیما: غزل چرا نمیفهمی چی میگم؟
من: آره ، فقط تویی که میفهمی، خودخواه تر و بی احساس تر و پاستوریزه تر از تو ندیدم... فقط بلدی مثل دخترا به رابطه من با بقیه حسودی کنی... چرا کاری نمیکنی که بفهمم دوستم داری؟ چرا ریسک نمیکنی؟ هان؟
نیما نفسش را محکم و پر استرس بیرون داد و گفت: چون مثل بقیه،اولین چیزی که تو ذهنمه جسمت نیست!، دوستت ندارم؟ و کشیده تر پرسید: آره؟
جوابی ندادم، از تمام حرفام پشیمون شده بودم، تا اون لحظه نیما اینقدر مستقیم حرفی دراین باره نزده بود.
نیما صداش رو آروم تر کرد و گفت: چیه؟ چرا جوابمو نمیدی؟ چرا سرخ شدی؟ مگه ریسک نمیخواستی؟
عصبی بودم، زل زدم توی چشماش که سرخ شده بود، عصبانیتم یک دفعه فروکش کرد، نگاهش کردم و آهسته اسمش رو زمزمه کردم...
نیما صورتش رو نزدیک تر آورد و گفت: این همه سال دوست داشتنم رو نتونستم بهت ثابت کنم ؟ هان؟

نسيم شيراز
1392,04,27, ساعت : 04:19
تقدیم به نیلوفر آبی عزیزم:-2-40-:

نزدیک تر شد: چرا از همون اول نگفتی چجوری دوست داری ثابت بشه...
باز هم نزدیک تر شد، حالا مماس با صورتم بود... نزدیک، خیلی نزدیک، نفسش مستقیم میخورد توی صورتم، گر گرفتم، من اینو نمیخواستم... واقعا اینجوری نمیخواستم.
ولی عقب هم نرفتم، نخواستم سرم رو بچسبونم به شیشه و ازش بترسم.
متنفر بودم از دخترایی که مقابل یه مرد میترسن و سعی میکنن از روبرو شدن و جنگیدن فرار کنن... حالا باید ثابت میکردم که با بقیه فرق دارم.
توی فکرای خودم غرق بودم و بی توجه به نگاه خیره ی نیما که روی صورتم میچرخید به نترسیدن فکر میکردم، که یهو داد زد: میخوای؟
چی میخواستم؟ روی سوالش فکر کردم تا بفهمم چی میخوام... منظورش چی بود... فکر کردم.... نفهمیدم چشمام کی رفت روی تیشرت سورمه ای که پوشیده بود، که گفت: توی چشمام نگاه کن غزل...
برای این که متوجه ترسم نشه تمام قدرتمو ریختم توی چشمامو بهش خیره شدم... چند لحظه گذشت... چند لحظه کوتاه، با یه مکث طولانی ، نیما توی صورتم آهی کشید و خودش رو روی صندلیش ولو کرد... من نمیتونم غزل، نمیتونم قبل این که مطمئن شم اینقدر بهت نزدیک شم.
نذاشت حرفی بزنم، شیشه ماشین رو کامل پایین کشید و پاش رو روی پدال گاز فشرد... داشت فرار میکرد، میفهمیدم داره از احساسی که توی اون ماشین بین من و خودش پیش اومده فرار میکنه ...
سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و به خیابون خیره شدم... میدونستم نیما خیلی پاکه... میدونستم نباید بترسم... ولی چرا غمگین بودم... چرا نمیتونستم با این وسواس همیشگیش کنار بیام.
ترمز زد و کلید خونم رو روبروم گرفت و فقط گفت: مراقب خودت باش.
پیاده شدم و سعی کردم هیچ حرفی نزنم، هنوزم توی بُهت بودم.... اینبار کلید راحت درون قفل چرخید و خیلی زود وارد حیاط بزرگ شدم و در رو بستم.
صدای حرکت شدید اتومبیل یعنی «نیما رفت».
چقدر حیاط خونه پدری واسم بزرگ تر از همیشه به چشم میومد، شاید باید زودتر به حرف نیما گوش میکردم و خونه رو برای فروش میذاشتم... اون خونه واسه ی من زیادی بزرگ بود، حالا که قرارم با دوستام تموم شده بود باید به یه آپارتمان جمع و جور میرفتم.
نمیدونم چرا اون لحظه دوست داشتم به فروش خونه فکر کنم تا حسی که از نفس نیما روی صورتم ، گیجم کرده بود رو فراموش کنم.

نسيم شيراز
1392,04,27, ساعت : 20:19
اینم پست طولانی قبل از افطار... رمان چطور داره پیش میره؟... کدوم شخصیت رو بیشتر دوست دارید؟ راستی عکس پروفایلمو عوض کردم بهتره ؟:-2-40-:

یک هفته ای از اون شب گذشت... تموم اون یه هفته نه نیما حالی از من پرسید و نه من دوست داشتم ببینمش.
یه ترس عجیب و غریب، شاید هم خجالت عجیب و غریب از برخورد دوبارمون داشتم.
تموم اون یه هفته بودن با دوستام تونسته بود جای خالی نیما رو پر کنه و من از این دلتنگ نشدن میترسیدم... نگران بودم که نکنه فقط از روی تنهایی بهش وابسته شده بودم.
از اون شب هر عصر تیم 5 نفرمون دور هم جمع می شدیم و از کنار هم بودن لذت میبردیم.
مهسا دختر کوچولوی مرضیه اونقدر با نمک و شیرین بود که به تنهایی میتونست ساعت ها توجه هممون رو به خودش جلب کنه تا از دور هم بودن خسته نشیم.
مرضیه روز به روز روحیه ی سابقش رو به دست می آورد و به اصرار ما تصمیم داشت همون سال توی کنکور شرکت کنه...
سپیده بیشتر درگیر پروژه ی جدیدش که اولین فیلم سینماییش هم محسوب میشد بود،
تینا و همسرش رامین بیشتر توی جمع حضور داشتند و به همین خاطر رامین مثل نیما برای جمع غریبه محسوب نمیشد و معمولا آخر شب جزء ثابت گروهمون شده بود و همین ارتباط دوستانه باعث شد برای پروژه ی جدیدی که قصد شروع کردنش رو داشت آهنگسازیش رو به من بسپره و من از این اتفاق روحیه مضاعفی گرفته بودم.
تینا و رامین به شدت به مهسا کوچولوی مرضیه محبت میکردن و رامین شده بود انگیزه ی قهقهه زدن مهسا ... و این میل و اشتیاق رامین به بچه از نگاه هیچ کدوممون پنهون نبود.
مانیا هم تمرینات جدیدشون شروع شده بود و کم تر توی جمع میومد و سعی میکرد بیشتر روی تمریناتش تمرکز کنه.
کنار مرضیه نشسته بودم و سوپ رو آروم به دهان مهسا فرو میبردم که زنگ خونه ی مرضیه زده شد، رامین و تینا بعد از من اولین مهمونای مرضیه بودن.
رامین به محض نشستن مهسا رو در آغوشش گرفت و از تینا خواست واسه غذا دادن بهش کمک کنه.
واسه غذا دادن به مهسا، زن و شوهر خونه رو روی سرشون گذاشته بودن، مهسا هم با ذوق سوپ رو به دهانش فرو میبرد.
خندیدم و رو به مهسا گفتم: شیطون این سوپ همونیه که من بهت می دادم... و رو به مرضیه ادامه دادم... ببین از دست من چجوری میخورد و از دست این زن و شوهر چجوری...
رامین ریز خندید و گفت: بچه خب خیلی باهوشه ، میدونه با کی چجوری برخورد کنه.
رامین همیشه همین قدر راحت حرف میزد، اونقدری که اصلا فکر نمیکردیم فقط یه هفتست میشناسمش...
کنار تینا نشستم که رامین لبخندش رو جمع کرد و گفت: از فردا دیگه مرخصی تمومه و باید برگردم سر پروژه ی جدید... دلم واسه این خانوم کوچولو تنگ میشه.
مهسا هاج و واج به رامین و قاشقی که کمی دورتر از دهانش نگه داشته بود نگاه میکرد.
تینا سعی کرد بخنده و با حفظ حالتش گفت: بسه تو هم... اون قاشق رو بذار دهن بچه منتظره.
رامین با لبخند قاشق رو به دهن مهسا فرو برد و خندید.
چقدر بی تعارف حرف میزد و میخندید... همین راحت بودنش باعث راحت بودن جمع و تینا شده بود.
دوباره زنگ خونه زده شد.
مرضیه با صدای بلند میگفت: اون توپتو بذار همونجا... با خودت نمیاری توی خونم.
تینا صورتش رو کج و معوج کرد و گفت: مانیا.
مانیا در حالی که به غر غر های مرضیه میخندید وارد خونه شد و به همه دست داد و گاز آرومی از لپ های مهسا گرفت و روی مبل ولو شد.
با این که خودش میگفت آروم گاز گرفته، ولی رد دندوناش روی لپ های گل انداخته مهسا کاملا مشخص بود و همین هم صدای مرضیه و رامین رو هم زمان با هم بلند کرد..
-چی کار میکنی بچه رو...
مانیا نگاه پر از تعجب به مرضیه و بعد هم به رامین انداخت و رو به تینا به خنده گفت: معذرت میخوام... بچه سوسوله ... وگرنه آروم گازش گرفتم.
رامین که احساس میکرد مانیا با منظور حرفش رو رو به تینا گفته از جاش بلند شد و گفت: خیلی خب... من دیگه میرم.
مرضیه حرفی نزد... تینا با لبخند به رامین نگاه میکرد و من برای جمع کردن کنایه مانیا از جا بلند شدم و گفتم: کجا؟ شما که تازه اومدید.
رامین سوییچش رو از روی میز برداشت و گفت : قرار هم نبود زیاد بمونم... فقط اومدم این خانوم کوچولو رو ببینم و تینا رو هم برسونم. خب دیگه مراقب همدیگه باشید ... خدافظ.
تینا تا دم در رامین رو همراهی کرد و من از فرصت استفاده کردم و چشم غره ای نثار مانیا کردم که با خنده ی بیخیالش مواجه شدم.
تینا کنار مهسا نشست و گفت: میدونی منو عمو رامین چقدر دوستت داریم؟
مرضیه با نگاهی مهربون در حالی که شربت آب پرتقال رو تعارف میکرد به تینا خیره شده بود.
مهسا لباش رو به نشانه فکر کردن جمع کرد و یهو دستش رو تا جایی که میتونست باز کرد و گفت: اینقدر ...
تینا با ذوق مهسا رو توی آغوشش فرو برد و قهقهه زد.
صدای زنگ خونه با زنگ اس ام اس من یکی شد.
مرضیه در رو باز کرد و سپیده خندون وارد خونه شد.
سگرمه های من از دیدن اسم نیما روی صفحه گوشیم توی هم رفت که سپیده گفت: علیک سلام خانوم اخمو... چته تو؟
سر بلند کردم و زیر نگاه خیره ی بچه ها لبخند سختی زدم و گفتم: هیچی بابا ، پیام تبلیغاتیه... حواسم رو پرت کرد.
و درحالی که سپیده رو توی آغوش میگرفتم گفتم: سوپر استار باالاخره وقتت آزاد شد؟
سپیده شربت رو از دست مانیا قاپید و گفت: امروز دیگه تا شب با من کاری نداشتن... نزدیک اذان صبح کارم شروع میشه...
مرضیه با تحسین به سپیده خیره شد وگفت: بچه ها میگم بیاید بریم پشت صحنشون واسش حلقه گل هم ببریم بندازیم توی گردنش فکر نکنن بی کس و کاره...
خندیدم... جمع هم خندید، سپیده اخم مصنوعی کرد و گفت: دیوونه با این پیشنهادت...، بگو میخوای رسما آبروی منو ببرید دیگه.
مرضیه در حالی که به آشپزخونه میرفت ریز خندید.
صبحت ها گل انداخته بود و من از فرصت استفاده کردم تا پیام نیما رو بخونم.
سلام دخترم... خوش میگذره بی ما؟ امشب واسه شام افتخار میدی؟ من هوس سفره خونه رفتن کردم.
سعی کردم بدون دلخوری جواب مسیجش رو بدم... –سلام جناب... فعلاً که خونه مرضیه دوستمم... حالا اگه برنامم خالی شد خبر میدم.
منتظر پیام توبیخ گرش بودم ولی با تعجب محتوای پیام دومش این بود... – باشه عزیز من.... خوش بگذره بهت... من استودیو هستم.... کارت تموم شد خبرم کن.
بی اراده از این تغییر حالتش لبخند زدم.

نسيم شيراز
1392,04,28, ساعت : 00:13
:-2-40-::-2-40-: نمیخواید نظر بدید؟
شب وقتی همه رفتن اس ام اس زدم به نیما که اگه بیکاره بیاد دنبالم.
نیما یه شکل لبخند فرستاد و نوشت: آدرس بده خانوم... زودتر از اینا چشم به راه پیام بودم.
نیما به این شکلکای گوشی اعتقاد نداشت ولی میدونست که من عاشق این شکلکای بامزم و بیشتر وقتایی که حالم خوشه از این به قول نیما لوس بازیا میفرستم... آدرس رو تایپ کردم و یه شکلک زبون درازی هم واسش فرستادم... یهو توی ذهنم گفتم: مثل بچه ها از آشتی کردن ذوق کردم.
نیما شکل قلب فرستاد و من... چیزی ته دلمو قلقلک داد.
مانیا که داشت کولشو برای رفتن میبست گفت: مرضیه بعضیا چشونه نیششون بازه...
تازه فهمیدم نیشم زیادی بازه... بیشتر خندیدم و گفتم: سرت تو کار خودت باشه...
مانیا نیشخندی زد و گفت: آره دیگه... داره عادی میشه سرم به کار خودم باشه.
تا خواستم چیزی بگم مرضیه با نگاهی ظنین به مانیا خیره شد و گفت: تو چته؟ چرا همش رجز میخونی؟
مانیا بینیش رو نمایشی بالا کشید و گفت: بابا من حرف زدنم اینجوریه... چه گیری دادید به رفتار من... و رو به من ادامه داد: امشب چی کاره ای؟
خندیدم و گفتم: شام بیرون با جناب نامزد آینده...
مانیا چشماشو ریز کرد و گفت: خب چه عیبی داره دوستتم همراهت بیاد؟
مرضیه پا در میونی کرد و گفت: چی میگی تو؟ اینا مثل رامین و تینا نیستن که از دیدن هم سیراب باشن... دو تا جوون دارن میرن بیرون تو چرا آویزون میشی؟
در مقابل حرفای مرضیه سر تکون دادم و گفتم: بله... راست میگه... بعد یه هفته که قیافه های شما رو تحمل کردم دارم میرم عشق و حال اگه گذاشتی...
مانیا دهن منو کج کرد و گفت: عشق و حال... غلط میکنی... میام که دست از پا خطا نکنی...
به عشق و حالی که گفته بودم خندیدم... قیافه ی نیما جلوی چشمم اومد ... چقدم که اهل عشق و حال بود...
صدای شیطون مانیا منو از فکرم گرفت: بهت بگما، منم میام... به اون پسره هم بگو میام که منو دید نگرخه...
صدای اعتراض آمیز مرضیه دوباره اومد: نگرخه چیه دختر، این چه طرز حرف زدنه...
مانیا اخمی کرد و گفت: ای بابا خانوم وکیل مثل پیرزنا حرف نزن دیگه ... مگه چی گفتم؟
مرضیه، گونه ی مهسا رو که روی مبل خواب رفته بود بوسید و گفت: من پیرزن، ... تو چرا لات شدی؟
مانیا برو بابایی نثار مرضیه کرد و دوباره رو به من گفت: بگی بهش ها... من امشب آویزونتونم... اصلا فکر کن بچتونو داری میبری ددر...
پر اخم نگاش کردم و گفتم: تو بیخود کردی... توی هرکول بچه ی من باشی... عمرا با نیما ازدواج نمیکنم...
مانیا: مگه من چمه؟
من: چت نیست... یه کاره...
صدای زنگ موبایلم یعنی نیما اومد... سریع شالمو برداشتم و گفتم: مانیا تو هم خیلی اینجا نمون... اینقدر پر سرو صدایی که مهسا رو بیدار می کنی.
مانیا شالش رو روی موهای 2 سانتیش گذاشت و گفت: من میام.
با التماس به مرضیه نگاه کردم و اسمشو کش دار صدا کردم.
مرضیه خندید و گفت: من از پس این دختره بر نمیام... خودتون میدونید.
مانیا کفشای طرح اسپورتش رو پوشید و کوله اش رو روی دوشش جا به جا کرد و گفت: بریم مامانی...
خندیدم و از مرضیه خداحافظی کردم... به چشمای شیطون مانیا نگاه کردم و برای صدمین بار توی ذهنم این جمله رو مرور کردم که« چقدر این دختر رو دوست دارم.»

نسيم شيراز
1392,04,28, ساعت : 01:41
دوستان دوستتون دارم...:-2-40-:

نیما با دیدن من از ماشین پیاده شد و با لبخند آشکاری به من خیره شد.
تازه فهمیدم چقدر به بودنش عادت کردم و فورا به خودم نهیب زدم فقط عادت ... و جدی تر فکر کردم واقععا فقط عادت؟
-بریم دیگه منتظره...
با صدای مانیا تازه به خودم اومدم ...بازم بدون توجه به مکان رفته بودم توی فکر...
تازه متوجه نگاه متعجب نیما روی مانیا شدم.
شانه بالا انداختم و گفتم: التماس کردم تنهامون بذاره ولی میخواد بیاد.
مانیا تا جایی که تونست نیشش رو باز کرد و گفت: به هر حال هر پدر و مادری یه وظایفی در قبال بچه هاشون دارن.
مانیا این رو گفت و با همون نیش باز در صندلی عقب ماشین جای گرفت.
نیما اینبار با دهن باز به مانیا و بعد من خیره شد... دلم ضعف رفت واسه این حیرتش.... واقعا شوکه شده بود، این پسر پاستوریزه چه میدونست با چه اعجوبه ای طرفه...
خندیدم و گفتم: هرکول به من و تو میگه مامان ، بابا... بریم نیما... بندازیش بیرون هم باز پیداش میشه... امشب بپا داریم.
فکر میکردم نیما اخم کنه، بره توی خودش و سکوت کنه... میدونستم با نفر سوم اونم غریبه مشکل داره...
ولی نیما لبخند زد و گفت: پس بیا دخترمونو بچرخونیم دلش باز شه...
چقدر لذت داشت نیما رو بی قید و بدون اصول خودش دیدن...
مانیا بوسی واسه من فرستاد و گفت: آ قربون بابای خودم...
نیما این دفعه لبخندش رو پررنگ تر کرد و با صدای بلند خندید.
مانیا شیرین زبونی میکرد و اینبار من حیرت زده به نیما خیره شده بودم.
نیما کمربندشو بست و من تازه یادم اومد که باید سوار ماشین شم.
نشستم و از آینه بغل به مانیا نگاه کردم... رنگ نگاهش تغییر کرده بود ، دیگه چشماش پر از شیطنت نبود، سنگینی نگاهم رو انگار حس کرد که نگاهش رو از شیشه گرفت و مات به من خیره شد و لبخند کمرنگی زد.
چرا این دختر اینجوری بود، از اولی که باهاش دوست شدم می دونستم یه چیزی توی زندگیش میگذره، ولی چرا حرفی نمیزد.
با نگاهم ازش پرسیدم چی شده؟
لبخندش پررنگ شد و دوباره به خیابون خیره شد.
نیما باهوش بود، اینقدری که مطمئن بودم متوجه سکوت یه دفعه ای توی ماشین شده بود و منتظر بودم که با نگاهش ازم بازخواست کنه...
ولی نیما صدای موزیک رو بالا برد و گفت: خب این دختر ناخواسته ی ما با غذاهای سفره خونه که مشکلی نداره؟
مانیا با همون صدای دو رگش گفت: نه ، پدر جان... شوما کوفت بده... ما از اون دختر بد اداها نیستیم، همه چی میل میکنیم.
نیما پاش رو روی پدال گاز فشرد و گفت: خب پس پیش به سوی شام... با یکم هیجان چطورید؟
مانیا خودش رو کشید وسط و سرش رو از بین صندلی ها آورد جلو و گفت: اوه... عالیه.
نیما مقابل نگاه بهت زده ی من اتومبیل ها رو یکی بعد از دیگری طی میکرد... این همون نیمای قانون مند بود؟ این نیما ، واقعا نیمای من بود...
نیما مقابل نگاه حیرت زدم صدای موسیقی رو بالاتر برد.
یکی از آهنگ هایی که خودش ساخته بود.
مانیا دستش رو توی دهنش برده بود و سوت میزد و من سعی کردم فراموش کنم نیما تغییر کرده و حسابی در مقابل هیجان ایجاد شده خندیدم.

نسيم شيراز
1392,04,28, ساعت : 03:52
اینم پست قبل سحر.... من میرم سحری میل کنم... دوستتون دارم... التماس دعا... صفحه نقد رو راه انداختم... فراموشم نکنید... :-2-40-: نظرتون درباره آواتار یادتون نره:-2-41-:

نزدیک سفره خونه نیما با دیدن پارکینگ با همون سرعتی که داشت وارد پارکینگ شد و من واقعا از نوع ورودش ترسیدم و با همون ترس فریاد زدم: اگه یه نفر ورودی بود چی؟ چرا بی فکر پیچیدی؟
نیما لبخند کمرنگی زد و گفت: فکر کردم از هیجان خوشت میاد...
مانیا با پشت دستش رو به آرومی روی گونم کشید و گفت: مامان جونـــــــــــم ترسیدی؟
خیره به مانیا نگاه کردم و گفتم: دستتو بکش دخترم.
نیما نیم نگاهی به مانیا انداخت و نگاهش رو به من دوخت.
حس میکردم حرکت مانیا دوباره حسادتش رو بیدار کرده... نیما لبخند زد و از اتومبیل پیاده شد... چرا نمیفهمیدم چی توی مغزش میگذره... یعنی این یک هفته حسابی درگیرش کرده...
مانیا زودتر از من پیاده شد و کنار نیما ایستاد، تا به حال فکر نمیکردم مانیا قدش بلند باشه... حالا که کنار نیما ایستاده بود و تا نزدیک شانه های نیما بود متوجه قدش شدم.
پیاده شدم و گفتم: مانیا خوشتیپی ها...
مانیا : چاکریم عزیزم.
نیما کمی از مانیا فاصله گرفت و با نگاهی گذرا براندازش کرد و رو به من گفت: چیه قدش اینقدر بلنده... اصلا با این قد بلند چجوری فوتسال بازی میکنی؟
واقعا تعجب کردم.... نیما هیچ وقت به این واضحی در مورد دختری قضاوت نمیکرد.
مانیا بی خیال تعجب من، خندید و گفت: به سختی... مردم تا به این مربیای دهن بین ثابت کردم بیشتر از اون چیزی که خوندید فکر کنید... هلاک شدم تا بهشون ثابت کردم قد بلندم تاثیر بدی توی بازیم نمیذاره...
نیما : خوبه.
نیما که انگار یه دفعه متوجه شده بود من هنوز کنار ماشین ایستادم پرسش گر نگاه مکرد و گفت: نمیخوای بیای؟
با حرص نگاهش کردم و گفتم: تو و مانیا سرتونو انداختید پایین در مورد هم نظر میدید میرید... تازه یادت افتاده من هستم.
نیما گوشه ی لبش رو گزید، هر وقت خجالت می کشید اینکار رو میکرد، وقتی این حرکتش رو دیدم نفس راحتی کشیدم که حداقل در این حد تغییر نکرده.
به جای نیما، مانیا گفت: نشنیدی مگه دخترا بابایی هستن.
بعد به سمتم اومد دستم رو گرفت و گفت: بیا مامان حسود.
ناراحت گفتم: بسه دیگه... اینقدر نگو مامان.
مانیا زیر چشمی نگاهم کرد و پر شیطنت لبخند ریزی زد... خندیدم... بازم این دختر شیطون رو دوست داشتم...

نسيم شيراز
1392,04,28, ساعت : 05:17
اینم پست طولانی بعد از اذان صبح... دوستتون دارم... تا فردا...:-2-40-:

وارد سفره خونه شدیم... نیما به گوشه ای اشاره کرد و گفت: اینم دنج ترین جای ممکن... بریم روی اون تخت بشینیم.
من و مانیا سمت تختی که با قالیچه ی قرمز رنگی تزیین شده بود رفتیم، مانیا خیلی زود کفشش رو در آورد و از تخت بالا رفت ، همون وسط تخت نشست و به پشتی قالیچه ای تکیه داد.
با اخمی ساختگی نگاش کردم و گفتم : کم تر خودت رو تحویل بگیر... چه رفته اون بالا هم نشسته..
مانیا کوله اش رو کناری گذاشت و گفت: این تخت خیلی بزرگه واسه تو هم جا هست چاقالو بیا بشین.
یه نگاه به خودم انداختم و فکر کردم با 50 کیلو وزن چطوری میتونم چاق باشم... من جز قشر لاغر محسوب میشدم، همین فکرم رو بهش گفتم.
مانیا خندید و گفت: باشه بابا خوشتیپی حالا بیا پیش خودم بشین.
ابرویی بالا انداختم و نگاهی کلی به سفره خونه انداختم. خیلی شلوغ نبود، انگار ذائقه ملت هم مثل من سمت فست فود بود...
بیشتر اون هایی که اومده بودن هم بیشتر زوج های جوون یا شایدم مثل من و نیما فقط شبیه زوج های جوون بودن.
به هر حال جای دنجی بود و غیر از این هم انتظاری نمیرفت.
یه گروه موسیقی شامل تار و تنبک و سنتور هم اونجا بودن... با این اوصاف شب، شب نیما بود با این موسیقی سنتی که مشغول کوک کردن سازشون بودن.
نیما در حالی که منو رو به من میداد گفت: چرا نمیشینی؟ و با لبخند ادامه داد: میبینی به موقع اومدیم، تازه میخوان موسیقیشون رو شروع کنن.
من: بله دیگه... شما هم که عشق دادار دودور...
مانیا که تا اون لحظه بی حرف ما رو نگاه میکرد منو رو از دستم کشید و گفت: بده به من بابا دلم ضعف رفت.
نیما با ابروهای بالا رفته به مانیا خیره شد و آروم خطاب به من گفت: این دخترت کم شیطون نیست ها...
مانیا نیم نگاهی بهمون انداخت و گفت: شنیدم.
نیما با صدایی واضح خندید و باز هم من متعجب به خوش خلق بودن نیما خیره شدم.
توی فکر خوش اخلاق شدن نیما بودم که دستم سمت میز کشیده شد... خیره به نیما نگاه کردم که جفت دستاش رو بالا آورد و نشون داد که دست اون نیست... همه ی این ها در کسری از ثانیه اتفاق افتاد.
خیلی زود نگاهم رفت سمت مانیا که دست منو محکم توی دستش گرفته بود.
کفشام رو بیرون کشیدم و با فاصله کمی از مانیا نشستم.
نیما هم با فاصله محسوسی از هر دوی ما همان ورودی تخت نشست.
مانیا نگاهی به من و نیما انداخت و بی فکر گفت: مطمئنید قراره ازدواج کنید؟
چهره ی نیما حیرت زده و جدی شد.
با خودم گفتم چه عجب امشب بالاخره جدی شد.
با آرامش رو به مانیا گفتم: چطور؟
مانیا در حالی که خودش رو مشغول خوندن منو نشون میداد نگاه سریعی به من و نیما انداخت و گفت: خب این همه فاصله دلیلی نداره... و منو رو بست و ادامه داد: میرزا قاسمی الان میچسبه و خیلی جدی به نیما خیره شد.
انگار مسابقه جدی شدن گذاشته بودن... صدای سنتور نیما رو زودتر از مانیا از اون حال بیرون کشید و به گروه خیره شد.
چشم غره ای به مانیا رفتم و گفتم: نیما برو سنتور بزن.
نیما نگاه بی حالتش رو به من دوخت و گفت: شاید بعد شام رفتم و ادامه داد من کشک بادمجون میخورم تو چی؟
نگاه سرسری به منو انداختم و گفتم: کوفته.
نیما با چشمان باز نگاهم کرد – مطمئنی کوفته میخوری؟ تو که دوست نداشتی؟
من: نمیدونم،یهو دلم خواست...
نیما باشه ای گفت و سمت صندوق رفت.
نگاهم به مانیا خیره بود و اون خیلی زود فهمید که باید توضیح بده.
مانیا: باشه بابا... به من ربطی نداشت، ولی خب عجیب بود.
من: اگه به تو ربطی نداشت پس نباید دهن بزرگتو باز میکردی...
خندیدم... چاقالو گفتنشو تلافی کرده بودم.
مانیا نیشش طبق معمول باز شد و گفت: کجای دهن من بزرگه؟ هان؟
صدای نیما ادامه ی کل کلمون رو قطع کرد: داشتید در مورد بزرگی دهن مانیا حرف میزدید؟
مانیا بیشتر خندید و کش دار گفت: بابا دلت میاد به دخترت اینو بگی...
نیما برای چندمین بار اون شب بلند خندید.
شام میون کل کل های هر سه مون خورده شد و بعد از شام نیما سمت گروه موسیقی رفت و چند دقیقه ی بعد سرپرست گروه با میکروفونش گفت: خوشحالم که یکی از مهمانان امشب سفره خونه قصد دارن با دف ما رو همراهی کنن.
نیما رو به من و مانیا لبخند گرمی زد و روی تخت گروه نشست .
نگاه های همان تعداد کم هم روی نیما چرخید... پر از غرور شدم که نیما زدن سازهای زیادی رو بلد بود.
نیما اول با تک نوازی شروع کرد که باعث تشویق جمعیت شد و بعد همراه گروه ترانه ی ای مه من استاد شجریان رو زدند.
چقدر حس و حال نیما رو موقع نواختن موسیقی دوست داشتم.
نگاهم به نگاه جدی مانیا افتاد... به نیما خیره شده بود، متوجه نگاهم شد ولی بی لبخند گفت: خوبه... انتخابت خوبه.
با این تحسین خشک باید خوشحال میشدم؟...