PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان در همسایگی گودزیلا | آنیلا کاربر انجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19

آنیلا
1392,03,30, ساعت : 01:37
سلام سلام سلام.:-2-25-:

خوبین بچه ها؟!چه خبر؟!همه چی خوبه؟:-2-16-:
من بازم خدمت رسیدم بایه رمان دیگه!
درسته که اون یکیو تموم نکردم وبعدهم پگاه جون زحمت کشیدپاکش کردولی نهایت سعیم ومی کنم که به امیدخدا وبا حمایتای شمااین یکیوتموم کنم.:-2-27-:
پس درواقع این اولین رمانمه وبه حمایتای شمانیازمندم شدید!:-2-35-:

خب دیگه زیادشر و ور نمی گم ومیرم سراغ رمان:
اسم رمان "درهمسایگی گودزیلا" ست.
یه ذره خنده داره!!نیس؟!
خو آخه خودرمانمم خنده داره وجنبه طنزداره.:-2-22-:

خلاصه:

یه دخترشیطون ودیوونه به اسم رهاشایان...یه پسرشیطون به اسم رادوین رستگار...هم کلاسی هایی که سایه هم دیگه روباتیرمیزنن...رهابه شدت ازرادوین متنفره واین تنفرباعث میشه که واسه اذیت کردنش نقشه های مختلفی بکشه...البته این وسط رادوینم ساکت نمی شینه و هرکاری می کنه تاحرص رهارودربیاره...این نقشه کشیدناواذیت کردناوحرص دادناباعث میشه که اتفاقای خنده داری بیفته.
همه چیز خوبه وزندگی به خوبی می گذره اما به دلیل یه سری ازمشکلات،رها مجبورمیشه ازخانواده اش جدابشه وتویه خونه دیگه زندگی کنه...اماباورودش به خونه جدید...

دیگه زیادی گفتم!!بسه!!

بروبچز این رمان اززبون دختره اس ومحاوره ایه!!
شخصیت های اصلی همین رها ورادوین هستن ولی خب یه چندتایی هم سیاهی لشکرداره که ایشاا... به مرور زمان باهاشون آشنا میشین.
راستی بگم که جلدرمانم و هروقت که حاضرشد میذارم.
بچه ها تاپیک نقدو هم زدم.منتظر انتقاداتتون هستم.

http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcR1mVqKwHXRKaXCrY6Ui3N5zenX3qWJz XQs_03cEC0o1ZylO5AdAw
اینم از جلد خوشگل رمان که رز نارنجی عزیزم زحمتشو کشیده...مرسی خانومی:)

دیگه حرفی نیس جز اینکه خیلی دوستون دارم!!:-2-40-:

pegah.a
1392,03,30, ساعت : 10:07
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید و به جز متن داستان پستی ارسال نکنید.
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
نویسنده های سایت حتما بخوانید! (http://www.forum.98ia.com/t655469.html#post6888637)
برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
طراحی جلد رمان کاربران سایت (http://www.forum.98ia.com/group1384.html)
در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!

آنیلا
1392,03,30, ساعت : 14:38
خب دوستای گلم،اینم ازمقدمه رمان که خودم عاشقشم:

یکی تویی و یکی من...

با این ماه که هنوز هم این شهر را تحمل می کند...

همین سه تا بس است..

حتی اگر ماه هم نبود...

من قانعم...

به یک تو و یک من..

مگر میان تو و ماه فرقی هم هست؟!

ای کاش بود..

آن وقت شاید همه چیز جز تو معنایی داشت..

اما...حالا که ندارد..

حالا همه چیز تویی..

تمام شعرهایی که با عشق می خوانم..

تمام روزهای خوب..

تمام لبخندهای من..

تمام گناه های با لذت..

تمام زندگی..

همه چیز تویی..

چیز دیگری هم اگر جز تو بود..

فدای یک تبسمت

آنیلا
1392,03,30, ساعت : 19:21
سلام به همه!!:-2-25-:
امروز چون اولین روزه ومنم دوست دارم ازهمین اول بهتون حال بدم،3 تا پست میذارم.
خب بریم که داشته باشیم پست اولمون و:


به نام یگانه بهانه هستی


-پاشو رها... بلند شو ببینم...چقدر می خوابی دختر؟!پاشو!...دیرشده!
این دیگه کیه کله ی صبحی؟؟؟...
انگار فکرمو بلند گفتم چون یارو با صدای مسخره و لوسی گفت: ارغوان هستم...از آشناییتون خوش بختم وشما!(وبعدش دوباره صداش جدی و عصبانی شد:) پاشو ببینم...تومن و نمیشناسی؟!جلسه معارفه راه انداخته واسه من...پاشو...دیرشده!
دهه...یه امروز و میخواستیم کلاسارو بپیچونیم و نریما...این خانوم اومده مارو باخودش ببره...چشمام و بازکردم و روی تخت نشستم کلافه گفتم:
-اه...اَری...من حوصله دانشگاه ندارم!بیخیال شو.
- یعنی چی حوصله دانشگاه نداری؟!
- یعنی اینکه حسش نیست!بیخیال شو دیگه ارغوان.
- امروز باحسینی کلاس داریما!
- خب داشته باشیم.
- خب داشته باشیم؟!تومی فهمی داری چی میگی؟دلت میخواد سرمونو ببره بذاره رو سینمون؟
به زیر پتو پناه بردم...لحنم بیخیال بود:
- اون هیچ کاری ازدستش برنمیاد.
وچشمام رو بستم.
- رها!!!اذیت نکن دیگه.پاشو!
- بیخیال شو!دیشب دیر خوابیدم،خوابم میاد.الانم سرم درد میکنه!
- چه غلطی می کردی که دیر خوابیدی؟!
همون طور که پلک روی هم گذاشته بودم و سعی می کردم بخوابم،باشیطنت گفتم:داشتم باآقامون اس بازی می کردم،نفهمیدم زمان چجوری گذشت!عشقه دیگه!
صدای خنده ارغوان بلند شد...خنده ای بی قید و شرط!
پتو رو از روی سرم کنار کشید:
- پاشو ببینم!خرخودتی...خدا پسِ کله هیچکی نمیزنه که بیاد بشه آقای تو!
چشمامو بازکردم:
- خیلی دلشم بخواد!دختر به این ماهی!مثه پنجه آفتاب می مونم.
- توازخودت تعریف نکنی،کی تعریف کنه؟!
خندیدم وگفتم:عزیزم من چه از خودم تعریف کنم،چه نکنم،تعریفی هستم!
- اوهو!اعتماد به سقفتون تو طحالم خانوم!
بعداز گفتن این حرف،درحالیکه داشت پتو رو جمع می کرد،گفت:پاشو ببینم!مرده شوره ریختت و ببرن!میدونی ساعت چنده؟!7:45! پاشو بریم که امروز دخلمون اومده!
دهن بازکردم تا چیزی بگم که باچشم غره عصبی ارغوان روبرو شدم.برای همینم،سریع ازروی تخت بلند شدم و بعداز شستن دست و صورتم در عرض ایکی ثانیه حاضروآماده بودم!
یه مانتوی قهوه ای پوشیدم بایه شلوار جین قهوه ای سوخته.مقنعه کرم رنگمم سرکردم و چهارتا شیویدو ریختم بیرون.اهل آرایش نبودم و درضمن وقتشم نداشتم...پس بعداز یه نگاه سرسری توی آینه،رو کردم به ارغوان:
- بریم؟!
سری تکون داد:
- بریم که دیر شد!
باهم ازاتاق خارج شدیم.طراحی خونه جوری بودکه برای بیرون رفتن باید از روبروی هال می گذشتی و به این شکل آشپزخونه کاملا به هال دید داشت.
مامان و باباو اشکان درحال صبحونه خوردن بودن.مامان تا مارو از پشت اپن دید،بایه لبخندمهربونی روبه ارغوان گفت:بالاخره تونستی بیدارش کنی عزیزم؟!بیاین یه چیزی بخورین بعدبرید!
ارغوان لبخندی زدوگفت:نه دیگه خاله مریم!دیرمون شده.
اشکان درحالی که ته مونده چایی رو سر می کشید،خطاب به من گفت:رها،امروز عصر بیام دنبالت یا باارغوان میای؟!
نگاهی بهش انداختم وگفت:با اری میام...
اری گفتن من همانا و اخم کردن مامان عزیزتراز جان همانا!
چشم غره ای حواله ام کرد:
- اری چیه دختر؟!ارغوان اسم به این قشنگی داره،اون وخ توبهش میگی اری؟!
جواب من اما...تنها یه لبخند گشاد بود:
- مامان جون خوشگلم بیخی...کله صبحی غلط تلفظی نگیر...خداحافظ.
و دستی تکون دادم و خیلی سریع از خونه بیرون زدم تامامان مهلت جیغ و داد کردن پیدا نکنه!

* * *

آنیلا
1392,03,30, ساعت : 19:29
و پست دوم::-2-27-:

وقتی به دانشگاه رسیدیم که یه ربعی از وقت کلاس گذشته بود...
ارغوان باجیغ وداد گفت:خاک توسرت کنن!فاتحه مون خونده اس!میمردی یه ذره زودتر پاشی؟!
بابی قیدی شونه ای بالا انداختم:
- بیخی بابا!مثلا میخواد چیکارکنه؟!
و بی خیال به سمت در کلاس رفتم و در زدم...بااجازه حسینی وارد شدیم.
استاد بادیدن ما عینکش وروی بینیش جابه جا کرد،لحنش به شدت معترض بود:
- می دونید ساعت چنده خانوما؟؟!
با پررویی همیشگی نیم نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:بله استاد... 8 وهیفده دقیقه صبح به وقت تهران.
با این حرفم کلاس رفت رو هوا...
استاد اما عصبانی بود...خیلی عصبانی تراز قبل:
- دیر اومدی تازه زبونتم درازه؟؟!!
با این حرفش ازکوره دررفتم...
استاد بداخلاق همیشگی..مثل این که یادش رفته خودش سه چهارتا جلسه رو نیم ساعت تاخیر داشته...بیخیال بابا!با اینکه دلم ازش پره ولی می دونم اگه چیزی بهش بگم قاطی می کنه پدرمو سرِ نمره دادن درمیاره...
کاملا از جواب دادن به حسینی منصرف شده بودم اما...لحن تمسخرآمیزش که روبه بچه ها می گفت:"می بینین؟! دانشجوهایی مثه این خانوم فقط بلدن مسخره بازی دربیارن و بس." بدجور آتیشیم کرد...
از اون بدتر وقتی بود که رادوین(یه هم کلاسی فوق العاده مزخرف ودیوونه) در تایید حرف حسینی،با لحن خاص ومعناداری گفت: بله استاد...متاسفانه همینان که وجهه ی مارم خراب کردن.
وبه سمتم برگشت وپوزخندی نثار اخم های درهمم کرد...
و این شد که نتونستم ساکت بشینم.رو کردم به استادوگفتم:آقای حسینی فکر نمی کنید که نیم ساعت تاخیرشما از 17 دیقه تاخیر من بیشتربوده؟
(تمام مدت ارغوان دیوونه هم مدام نیشگونم می گرفت وازم می خواست که تمومش کنم.)
حسینی که انتظار این حرفو ازمن نداشت گفت: من برای تاخیرم دلیل داشتم.
- منم برای تاخیرم دلیل دارم.
استاد که انگار دیگه علاقه ای به ادامه دادن اون بحث نداشت،با اخم گفت:خانوم شمااسمتون چی بود؟؟!!
چیزی نگفتم...سکوتم رو که دید رو کرد به بچه هاوگفت:اسم این خانوم چیه؟؟!!
هیچ کس هیچی نگفت...حسابی خر کیف شدم...اصلا یه لحظه یه حس غرور بهم دست دادکه چقدهم کلاسیام دوسم دارن!
همین طور داشتم با لبخندی از سر رضایت تک تک بچه هارو از نظر می گذروندم که چشمم خورد به رادوین...
پشت چشمی برای آینه دقم نازک کردم...اون هم اخمی تحویلم داد وپوزخند زد.
و درجواب استاد که گفت:هیچ کس هیچی نمیگه؟؟
بلبل زبونی کرد:
- چرا استاد!!!!خانوم شایان هستن ایشون...خانوم رها شایان.
و به سمت من برگشت و دوراز چشم استاد چشمکی تحویل داد.با حرکات لب بهم فهموند:
- یک-صفر به نفع من!...
چشم غره ای حواله اش کردم...
استاد هم گفت:می تونید بشنید خانوما اما... شما خانوم شایان آخر ترم از من انتظار نمره نداشته باشین.
و من مثل همیشه کم نیاوردم:
- از اولشم از شما انتظاری نمی رفت.
کلاس دوباره ترکید اما حسینی با چشم غره عمیقی،یه سکوت مطلق ایجاد کرد.باسر اشاره داد که من و ارغوان بریم بشینیم و به درس دادن مشغول شد.
سرم به شدت دردمی کرد.طوری که چندباری پیشونیم رو روی میز تکیه دادم و چشم بستم.
هرچی فحش بلد بودم تو دلم باره رادوین کردم.
پسره ی نفهم!خودشیرین لوس!حالا مثلا این اسم من و نمی گفت،سرشو با گیوتین می زدن؟!
تو طول کلاس حتی یه نگاه هم به آینه دق ننداختم...اما رادوین!...مدام به من خیره میشد و پوزخند میزد!...
درحالیکه با چشم های ریز شده به تخته کلاس خیره بودم و پوست لبم رو می کندم،با حرص غریدم:
- حالیت میکنم چلغوز...صبر کن...چنان آشی برات می پزم که یه وجب روش روغن داشته باشه آقای رستگار!


* * *

آنیلا
1392,03,30, ساعت : 19:32
اینم از پست سوم وپست آخر امروز.
امیدوارم خوشتون اومده باشه.
اون دکمه تشکرم بزنید بدنمیشه!!
:-2-40-::

بعداز اتمام اون کلاس مزخرف و رفتن استاد مزخرف تراز خودش،عصبانی و دیونه وار به سمت رادوین رفتم.رادوینی که به همراه چندتا از رفقاش(امیروبابک ) روی میز نشسته بودن!
روبروی آینه دق وایسادم و خیره شدم بهش:
- کسی از تو نظر خواست که نطق کردی جناب رستگار؟!
امیر و بابک باتعجب من و نگاه می کردن ولی رادوین سعی داشت خودش و مشغول صحبت با بابک نشون بده!
آخه احمق اون که داره منو نگاه میکنه! پسره روانی...
باعصبانیتی وصف نشدنی،غریدم:
- من دارم باتو حرف میزنما...
چیزی نگفت.
- هوی باتوام!
- ...
- خدا رو شکر...کَر شدی؟
- ...
- همون نیمچه شنواییم که داشتی به باد فنا رفت؟!...
این بار دستش رو نزدیک گوشش برد.بدون اینکه به من نگاه کنه،بالحن مسخره ای رو کرد به بابک:
- بابک صدای وزوز میاد!میشنوی توام؟؟!!
دیگه داشتم آتیش می گرفتم... پسره عوضی...
خواستم چیزی بگم که ارغوان به سمتم اومد و بالحن ملتمسی گفت:رها تورو خدا... بس کن...بیابریم.
ودستمو کشید تا از کلاس بیرون بریم...منم بدون اینکه مقاومتی کنم دنبالش رفتم.
به در کلاس که رسیدیم،به سمت رادوین برگشتم و تمام نفرتی رو که نسبت بهش داشتم توی چشمام ریختم.جوری که صدامو بشنوه گفتم: این دفعه 0-1 به نفع تو ولی آقای رستگار خوب مواظب باش که من مهارت زیادی تو بردن بازیای باخته دارم!
وبه همراه ارغوان از کلاس خارج شدیم.

* * *

- ارغوان همش تقصیر توئه...اگه توی دیوونه اصرار نمی کردی منم نمیومدم.باحسینی هم دعوام نمیشد.اون پسره بیشعووورم اونجوری نمیزد تو برجکم!!!
خیلی اعصابم خرد بود...چیزی فراتر از خیلی!
پوست لبم رو می کندم و توی دلم به رادوین فحش می دادم...
میکشمت...نه اصلا چرا یه دفعه ای بکشمت؟!! زجرکشت می کنم.آره...اینجوری بهتره.تمام موهات و دونه دونه می کنم...ازسقف آویزونت می کنم.ناخنات و باانبر میکشم....جوری شکنجه ات کنم که شکنجه ساواک در برابرش نوازش باشه!..فقط صبرکن...
همون طور به حرص خوردن مشغول بودم که ارغوان دستم رو گرفت و مانع شد...
- چیکار به این بیچاره داری؟دلت از یه جای دیگه پره سر لبت خالی می کنی؟
اخمی روی پیشونیم نشست...بیخیال کندن پوست لبم شدم و از جابلند شدم.روبه ارغوان گفتم:بزن بریم...
متعجب وگیج گفت:کجا؟
- خونه پسرشجاع.خونه دیگه...
اخم ریزی روی پیشونیش نشوند وگفت:من میخوام دانشگاه بمونم.خودت پاشو برو.به سلامت!
اینم دوسته من دارم؟ کله صبحی جیغ جیغ راه انداخته من و آورده تو این جهنم دَره حالا میگه بروبه سلامت!
باکدوم ماشین؟!اشکان که الان سرکاره.بهش زنگ بزنم میکشتم!ای توروحت ارغوان.
همون طورکه ازش فاصله می گرفتم گفتم: باشه اری جون.دارم برات منگول.
تنها جوابی که از ارغوان شنیدم،صدای قهقهه های بلندش بود...
آره دیگه،اون نخنده کی بخنده؟!

آنیلا
1392,04,01, ساعت : 03:21
سلام
امروز 2 تاپست داریم.
بریم که داشته باشیم:

حتی برنگشتم نگاهش کنم...با قدمای بی هدف و سردرگم به راهم ادامه می دادم...
نمیدونستم به اشکان زنگ بزنم یانه؟!
نگاهی به ساعتم انداختم.10 بود. ساعت اوجِ مشغله کاری اشکان!
شانسه من دارم؟!خره توی شرک شانسش ازمن بیشتربود والا.لااقل اون یکیو پیداکرد خودشوبچسبونه بهش!من چی که 23 سالمه اماهنوزم ول معطلم؟
همین جوری یه ریز، زیر لبی به خودم فحش می دادم.سردردمم که دیوونم کرده بود.سرم داشت ازدرد می ترکید...برای اینکه اعصابم آروم بشه روی یکی از صندلی های نزدیک به در ورودی دانشگاه نشستم تا افکارمو جمع و جور کنم...
خب من که پیاده نمی تونم برم.یعنی هیچ رقمه راه نداره.پام درد می گیره بیخیال بابا. میرسیم به گزینه دوم یعنی تاکسی...ه...خوشم نمیاد هی وایسه اینو اون و پیاده کنه...حال وحوصله دردسرهای تاکسی رو ندارم.همون گزینه زنگ زدن به اشکان ازهمه مناسب تره!!! این است تصمیم گیری یک عدد انسان گشاد:/
گوشیم رو ازتوی کیفم بیرون آوردم وشماره اشکان و گرفتم.نفس عمیقی کشیدم...و حالت مظلومی به خودم گرفتم تا دل اشکان به رحم بیاد و نه نیاره.
داشتم ناامید می شدم که سرِ هشتمین بوق برداشت:
- چیه؟چیکارداری؟
- علیک سلام.
- سلام.چیه رها؟کاردارم زودبگو.
بالحن لوسی که خودمم تعجب کرده بودم گفتم:اشکـــــان؟؟!
اشکان درحالیکه سعی می کردجلوی خندش و بگیره وبا لحنی شبیه من گفت:بَعلــــِـــه؟؟!
- هیچ میدونستی که من چقدر تورو دوس دارم؟
خندید:
- چی ازم میخوای؟
لبخند ژکوندی روی لبم نشست و به پشتی نیمکت تکیه زدم...
- بیا دنبالم.
- امرِ دیگه؟!
- نه فقط همین!
خندید...بعداز یه سکوت کوتاه گفت:
- خب دیگه کاری نداری قطع کن، من کاردارم.
- چیه هی میگی کاردارم کاردارم؟!داری که داری داشته باش.خوش به حالت.به جای این که پز کارداشتنتو بهم بدی پاشو بیادنبالم.
- رها زبون آدمیزاد حالیته؟!کار دارم.
- اشکان اذیت نکن دیگه.
- وایسا بببینم مگه تو قرارنبود باارغوان بیای؟
- چرا ولی یه مشکلی پیش اومد.
- چه مشکلی؟
- بعدامیگم بهت.تو جای این حرفا بیا دنبالم.
- رها میگم کاردارم.فارسی حرف میزنما!
نخیر...مثه اینکه باس پیاز داغشو بیشتر کنم!
تک سرفه ای کردم و صدام به شدت ناله شد...درست شبیه گربه شرک نالیدم:
- اشکانی؟؟!...قربونت برم؟...الهی من فدات شم؟...اشکانی بیادیگه.جونه رهاحالم بده.سرم داره میترکه.حالم اصلا خوب نیست.دستام یخ کردن.رنگم پریده.چشمام...
صدای خنده بلندش رشته کلام رو از دستم پروند:
- باشه بابا.بذارم همین جوری پیش بری یه طاعونی چیزی به خودت می چسبونی و به دیارباقی می شتافی.
- اشکان میای؟
- آره.دارم میام یه ربع دیگه دم دردانشگاتونم.
درحالیکه سعی میکردم لبخندگشادم و خفه کنم،جیغ خفیفی کشیدم و گوشی تلفن رو به جای گونه اشکان بوسیدم.یه بوس صدادار و تُفی:
- وای اشکان عاشقتم!
اشکان باخنده گفت: مابیشتر.دارم میام بای.
- بای.
گوشی روکه قطع کردم یه لبخند از سر رضایت روی لبم نقش بسته بود...
من نه دستم یخ کرده...نه رنگم پریده و نه چشمام چیزیش شده.همه برای خر کردن اشکان بود که خب نتیجه داد!!!
از سر جا بلند شدم...خواستم راه خروجی رو در پیش بگیرم که...
-چه تحویلم می گیری اشکان جونو!!!
صدا بدجور برام آشنا بود...هم آشنا وهم روی مخ وآزار دهنده!
اِی بر خرمگس معرکه لعنت!

آنیلا
1392,04,01, ساعت : 14:39
اینم ازپنجمیش!!
بچه هاهمین امروز تاپیک نقدو می زنم.
همراهی کنید لطفا.مرسی:-2-40-::

واقعا حوصله رادوینو نداشتم...اونم توی اون موقعیت مزخرف! پس این شد که بی توجه به خرمگس به راهم ادامه دادم اما...
اَه...چرا داره دنبالم میاد؟...باز میخواد کرم بریزه؟؟!
ولش کن بابا،بهش محل ندم کنف میشه میره...
نفسم رو با فوت بیرون داده و قدم هام رو تندتر کردم.همون لحظه بود که صدای خنده اش روی مخم کشیده شد.درست مثل ناخنی روی تخته سیاه:
- چرا خودتوسبک می کنی انقدر ناز یه پسرو می کشی؟
جواب من اما سکوت بود...
همون طور که پشت سرم قدم برمی داشت،نگاه خریدارانه ای به سرتاپام انداخت:
- اِی...بدم نیستی!...ازاین اخلاق گندت بگذریم...سره جمع خوبی...فقط یه خورده همچین نافرمی.میدونی چی میگم؟!راستش...باهیکلت خیلی حال نمیکنم!
و همین حرف آتشی شد روی اعصاب متزلزل خانوم رها شایان...
روی پاشنه پا چرخیدم و درست روبروش ایستادم.رادوین هم از حرکت ایستاد...حالا درست سینه به سینه هم ایستاده بودیم.
بانفرت به چشمای عسلی رنگش خیره شدم.از لای دندون های به هم فشرده ام،می غریدم:
- توکی باشی که بخوای باهیکل من حال کنی یانه؟! جمع کن بذار باد بیاد بابا:/
نگاهم کرد...
فقط نگاه!...
نگاهی که منه گیج هیچی ازش نفهمیدم.فقط تمام مدت تو فکر این بودم که چه خط ریش خوشگلی داره.آرایشگاه کجا میره؟! یادم باشه آدرسشو بگیرم،آقامون روز عروسی بره اونجا خوش تیپ کنه...
من هنوز در گیر افکار خودم بودم که...
صورتش رو نزدیک کرد.خیلی نزدیک...شاید یه انگشت هم فاصله نمونده بود.نفس هاش که به صورتم می خورد...و لحن عصبی و پرازتمسخرش:
- اونی که باید حال کنه منتظرته خانوم!سخنرانی باشه برای بعد.
من اما گیج و گنگ فقط نگاهش کردم.وقتی دید خنگ تراز این حرفام با نگاهش به روبرو اشاره کرد.سر برگردوندم و...
اوخی داداشیم....چه زود رسید!
لبخندی روی لبم نشست...
دستی برای اشکان تکون دادم و بی توجه به رادوین به سمت ماشین رفتم.اصلا نگفتم خرت به چند؟؟!...
پراز ذوق و شوق سوار شدم.صدام مثل همیشه جیغ مانند بود:
- سلام برداداشی مهندس خودم!
اما با نگاه مشکوک اشکان روبرو شدم:
- ین پسره کی بود؟چی می گفت؟
- هیچی بابا...همون رادوینه که بهت گفتم.دیوونه باز داشت چرت می گفت.
نگاهش...لحنش...اخم های در همش! همه و همه بهم می فهموند که غیرتی شده.
گفت:اذیتت می کنه رها؟؟
بی قید و شرط خندیدم:
- نه باو...من بیشتر اذیتش می کنم.
یه تای ابروش رو بالا داد...خواست چیزی بگه که من مهلت ندادم و به سمتش خیز برداشتم.بوسه محکمی روی گونه اشکان زدم:
- مرسی که اومدی...
اشکان که از این حرکتم تعجب کرده بود،دستی به گونه اش کشید:
- این چی بود الان؟
لبخند گشادی زدم:
- بوسه ای برای تچکر از داش اشکان لوتی و بامرام!
خندید...و چشمکی جواله ام کرد:
- خوب میدونی چجوری آدمو خر کنیا وروجکِ زشت!!!
و بدون هیچ حرف اضافه ای استارت زد.
لحظه آخر،نگاهم به نگاهش گره خورد...به اخم های در هم و فک منقبض شده اش...به خط های روی پیشونی بلند و مردونه اش.به رادوین...
و جواب من به اون همه عصبانیت تنها یه لبخند ژکوند و لج در آر بود...
سربرگردوندم و به روبرو خیره شدم...
این بود نقشه من...
یه ذره حال گیری براش لازم بود.بذار فک کنه اشکان دوس پسرمه...اون بوس روی گونه ام،ماچ عشقولانه بوده روی لب!!! والا...


* * *

آنیلا
1392,04,02, ساعت : 02:16
بازم سلام...:-2-25-:
بچه هاامشب که دیگه نه امروز 3 تاپست داریم که همشونم پروپیمونن!!!
خودم عاشق این قسمتام.امیدوارم شمام دوس داشته باشید:-2-41-:
راستی قبل ازشروع بگم که این چندروز اول توساعتای مختلف پست میذارم ولی وقتی رمان افتاد رو روال یه ساعت مشخص اعلام می کنم که شمابیاید بخونید..اینجوری هم برای خودم بهتره هم شما.دیگه زیاد حرف نمی زنم.:-2-27-:
این از پست امشب:

باصدای آلارم گوشی از خواب بیدارشدم.زودی خفه اش کردم.یه خمیازه کش دار کشیدم وچشمام ومالیدم...
وای چقدمن خوابم میاد!ولی...
هیچ دلم نمیخواست قضایای دیروز تکراربشه.واسه همینم یه تشربه خودم زدم و راه دستشویی رو در پیش گرفتم.دست وصورتم رو که شستم یه خرده خوابم پرید.
ازاونجایی که اَری خانوم نامردی کرده بود و مثلا باهم قهر بودیم،قراربود که امروز اشکان راننده ام باشه.البته که قهر معنایی نداره...مگه اینجا کودکستانه؟؟!...
خمیازه کشان وسلانه سلانه به اتاق اشکان رفتم.
اوخی داداشیم.نگاش کن چه ناز خوابیده.یه دادش دارم تو دنیا تکه...به همراه یه زن دادش گل...سارایی که عین خواهرم می مونه.
سارا...نامزد اشکانه.دوماهی میشه که نامزد کردن.قراره چندماه دیگه برن سر خونه زندگیشون.و قراره یه وروجک نیم وجبی بهم بگه عمه.اوخی عمه قربون قدوبالات بره!
وا!رها توام خلیا!! بچه کجابود؟!باباکله ی اینارومیکنه اگه توی دوران نامزدی بی ناموسی کنن!...البته که اونام کاری به کار هم ندارن؟؟!خخخ...مگه میشه؟...
ازاین فکرخنده ام گرفت.به سمت اشکان رفتم و بیدارش کردم.
به اتاقم که برگشتم ساعت 7 بود.خوبه پس وقت دارم. امروز میخوام حسابی خوشگل کنم.جوونیه دیگه!یه موقع آدم حال می کنه تیپ بزنه وآرایش کنه!...اما فقط یه موقعایی نه همیشه.
نه اینکه از آرایش کردن بدم بیاد ولی اهلش نیستم چون وقت گیره ومنم بی اعصاب وبی حوصله ولی اگه گاهی حال داشته باشم دستی به صورت مبارک می کشم!
به سمت کمدم رفتم.یه شلوارجبن یخی پوشیدم و مانتوی مشکی کوتاه.
مقنعه مشکیمو سرم کردم و روی صندلی میز آرایشم نشستم.نگاهی به قیافه ام توی آینه انداختم...
صورتی گرد،چشمای تقریبادرشت قهوه ای روشن،ابروهای کوتاه وکلفت،بینی که تقریبابه صورتم میومد...خیلی قلمی ونازنبودولی خب به صورتم میومد...ولبی متناسب بابقیه اجزای صورتم...باپوست سبزه...درکل قیافم بدنیس...خیلی نازوخوشگل نیستم ولی خب خدایی زشتم نیستم که ملت بادیدن قیافه ام بگرخن!خخخ
من خودم عاشق چشمامم!عاشق رنگشونم.یه رنگ خاصه...خیلی نازه! (خودشیفتگیم توحلق خوانندگان رمان ^_^)
زیرلب برای خودم این آهنگ وزمزمه می کردم:
- توکه چشمات خیلی قشنگه...رنگ چشمات خیلی عجیبه...و...
بعله دیگه...
ازاونجایی که من کسی روندارم عاشق چشمامون باشه وهی واسمون شعربخونه وقربون صدقه چش وچاله مون بره خودم مجبورم بخونم!
همون طورکه آهنگ می خوندم،دست بردم ومداد چشمم وبه دست گرفتم.اول خط چشم ملایمی کشیدم و بعد از ریمل زدن،رفتم سراغ رژگونه.یه رژ لب ملایمم زدم.نگاه گذاریی به چهره ام انداختم...لبخندی از سررضایت روی لبم نشست.همه چی خوبه!
کیفم و برداشتم و ازاتاقم اومدم بیرون.هم زمان بامن اشکانم از اتاقش خارج شد.یه شلوار جین قهوه ای سوخته پوشیده بود بایه بلیز مردونه چهارخونه قهوه ای-کرم.آستیناشم سه ربع زده بود بالا.موهاشم مثل همیشه بالا برده.خیلی جذاب شده بود!
لبخندی بهش دم.اونم لبخندی زدو همون طورکه نزدیک میشد سوت بلند بالایی زد:
- اُه لالا... مادمازل شما این رها بی ریخته ی مارو ندیدین کجاس؟
اخمی کردم و گفتم:رها خانوم شما که انقدر خوشگل و باکمالاتن.
لبخند کجی روی لبش نشست:
- اون که صدالبته.
و دستش رو دور شونه ام حلقه کرد.همون طور که به سمت آشپزخونه می رفتیم،گفت:یه خواهر دارم تو دنیاتکه.
جواب من فقط یه لبخند بود.
وارد آشپزخونه شدیم.مامان چایی می ریخت و باباهم مشغول لقمه گرقتن بود. اشکان باخنده ومسخره بازی گفت:درودبر مامان و بابای گرام.
ومنم به تبعیت ازاون با لبخندی روی لبم گفتم:درود!
بابا که عین همیشه پایه بود لبخندمهربونی زد:
- درودبر خل وچلای بابا!
اشکان بالحن لاتی گفت:خاک زیرپاتیم آقاجون!
منم باخنده ودرحالیکه سعی می کردم لاتی ترین لحن ممکن رو داشته باشم گفتم: خیلی کرتیم باو!
مامان اما...
چشم غره ای به هردو نفرمون رفت وبه طرف میز اومد. همون طورکه استکان هارو روی میز میذاشت،گفت: این چه وضع حرف زدنه؟ صدبار بهتون گفتم درست صحبت کنین. رو دهنتون میمونه ها!مگه شمالاتین اینجوری صحبت می کنین؟!حالااین اشکان هیچی پسره.توچی رها؟!صدبارگفتم خانوم باش.
بیخی مامان، خانوم مانوم چیه حال نداریم؟!
مامان،روی صندلی کنار من نشست و همه مشغول خوردن شدیم...
تو همون گیر و دار بود که بابا بی مقدمه گفت:مریم تو همش ضدحالی...یه بار پایه باش دیگه!
چشمای هممون شده بود قده هندونه!!!...
بابای مام راه افتاده بودا!!
بعداز چندثانیه ای که همه توی شوک بودیم.من واشکان وبابا زارتی زدیم زیر خنده.اما مامان یه چشم غره توپ به بابارفت:
- چشمم روشن مسعود خان.تو هم آره؟!من یه عمره دارم جون میکَنم حرف زدن این بچه هارو درست کنم.درست که نشدن هیچ تو هم شدی لنگه اینا؟
جواب بابا فقط خنده بود...
مامان زیرلبی داشت باخودش حرف میزد.همیشه حرص میخوره وخودش و اذیت میکنه.تهشم من نفهمیدم که مامان بااین حرص خوردن کجارو میخواد بگیره؟
اشکان بعداز خوردن چندتا لقمه.از روی صندلی بلندشدو رو به من گفت:بریم رها؟
من که هنوزهیچی نخورده بودم!
مامان هم با اخم به اشکان تشر زد:
- کجااشکان؟!توکه هیچی نخوردی.
اشکان درحالیکه ایستاده چاییش و سرمی کشید گفت: مامان دیرم شده...بایدزودتربرم.
مامان- خب لااقل یه ذره صبرکن بذار این بچه یه چیزی بخوره.
داداش مهربون نیم نگاهی به من انداخت وگفت: رها تموم نشد؟!...
و با انگشت اشاره ساعت مچیش رو نشون داد...که یعنی دیرم شده،پاشو بزمجه!
یه لقمه بزرگ برای خودم گرفتم وازجام بلندشدم.چاییمو هم هول هولکی سر کشیدم:
- تموم شد،بریم.
وبعداز یه خداحافظی سرسری،لقمه به دست به همراه اشکان از خونه خارج شدم.

* * *

آنیلا
1392,04,02, ساعت : 02:18
اینم از پست دوم امروز:

رسیدیم دم در دانشگاه.
اشکان یه نگاه بهم انداخت و گفت: خب دیگه بریز پایین که باس برم.
از لحن حرف زدنش خنده ام گرفت.خودشم میخندید.
ازماشین پیاده شدم.سرم و ازپنجره کردم توماشین وگفتم:بعداز ظهر میای دنبالم؟
سری تکون داد:
- آره...ساعت 5 همین جا باش.
لبخندی زدم و گفتم:باشه پس خداحافظ!
- خداحافظ. مواظب خودت باش آبجی کوچیکه.
لبخندی زدم و اون هم راه افتاد. داشتم به سمت در ورودی دانشگاه می رفتم که ماشین قرمز رنگی جلوی پام ترمز کرد.
وا؟!...این کیه؟...
هنوز جواب سوالم رو پیدا نکرده بودم که راننده به حرف اومد:
- به به رها خانوم...
این دیگه کیه؟!من وازکجا می شناسه؟
ازلاستیکای ماشین گرفتم همین جوری اومدم بالا. لاستیکش که خیلی جیگره.اُه اُه نگاه چه چیزیه.پلاکشم که ایران چهل وچهاره.لامصب مال خوده تیرونه.اُ چراغارو؟!او اوه چه باکلاس.از چراغاش معلومه که ماشین ازاون خفناس.پس راننده ش هم خفنه دیگه! یه خرده بالاتر...چه شیشه ی تمیزی.چه لبی داره این رانندهه....چه دماغی...اُه اُه چه عینکی... موهاروداشته باش...
اِ؟!!! صبر کن ببینم...این که رادوین گودزیلاس! اصلااین پسره سرش به تنش می ارزه که همچین ماشینی سواره؟!چیـــــش پسره ی بی ریخت!!!!!
اخم غلیظی کردم و بی توجه بهش وارد دانشگاه شدم.رادوین هم بی محلی منو نادیده گرفت و برای نگهبان دم در بوقی زد:
- چاکر آقا رحمان!
انگارخیلی باهم صمیمی بودن چون آقارحمان باش دستی تکون داد و گرم وصمیمی گفت:
- سلام ادوین خان.
وازاین ماسماسکای دم درو که نمیدونم اسمش چیه واسش داد بالا.خو چیکارکنم اسمشو بلد نیستم!
سعی کردم بهش توجه نکنم وبی خیال به سرعت راه رفتنم اضافه کردم.رادوین با سرعت بالایی که همیشه داشت،وارد پارکینگ شد...و جوری مثه اجل معلق به من رسید و کنارم ایستاد که کف کردم:/
اینجاس که بای یه لبخند ژکوند زد و بالحن خاصی گفت...
تو روحت!!!
لبخند مضحکی روی لب های رادوین حک شده بود.اخمی کردم.سرعتمو بیشتر کردم تا ازش فاصله بگیرم اما قدم های اونم تندتر شد...
صدای مسخره اش توی گوشم پیچید:
- ارادت مندیم سرکارِ خانوم.اشکان جـــــــون چطورن؟!
پوزخندی زدم....و با لحن خاصی جواب دادم:
- اشکان جان خوبه خوبه.
رادوین هم پوزخند زد...
- چراخوب نباشه؟!دوست دختر خوب،نازکش مجانی خوب،بوس مفتکی خوب...منم بودم خوب بودم.
متوقف شدم.به سمتش برگشتم و درست روبروش ایستادم...گفتم:
- شمامشکلی دارین؟!
به چشم هام خیره شد...نگاهش مثل همیشه خاص بود.خاص بود ولی بد نبود! اینو حس می کردم...
ابرویی بالا انداخت:
- نه... چه مشکلی؟!
پوزخندی زدم و روم و ازش برگردوندم.
بالحن توهین آمیزی گفتم:
- پس راهتو بکش و برو آقاپسر. دلم نمیخواد کسی منو باتو ببینه.
دست هاشو توی جیب شلوارش فرو کرد...لحنش عصبی بود:
- چرا اون وخ؟!
- چون دلم نمیخواد برام حرف درست کنن...اونم باتو!!!
خنده ی هیستریکی کرد وگفت: خیلی دلتم بخواد.کل دخترای دانشگاه ازخداشونه یه دیقه بامن حرف بزنن...ذوق مرگ میشن اگه اینجوری کنارشون راه برم.
پوزخندم و پررنگ ترکردم و گفتم: اونا خرن.منم باید خرباشم؟!
لبخندشیطونی زدوگفت: تو که مادرزاد خری!
.
.
.
.
این چی گفت؟ الان به من توهین کرد؟!غلط کرد.پسره ی بی شعور!
روی پاشنه پا چرخیدم و به چشماش زل زدم.سعی کردم تمام نفرتی که رو به رادوین داشتم،و توی چشمام جمع کنم.باصدایی که ازلای دندونای به هم فشرده ام میومد،غریدم:
-چی گفتی؟!
پررو پررو برگشته میگه:
- عرض کردم شماکه مادرزادخر تشریف دارین!
بی اختیار تن صدام بالا رفت:
- حرفت و پس بگیر.
مثل پسربچه های تخس وشیطون لبخندی زد.ابرویی بالا انداخت و گفت:نوچ!
- حرفت وپس بگیر.زود...تند...سریع.
- نوچ!
دیگه داشتم به مرزجنون می رسیدم.لبم رو گاز گرفتم...و بعداز یه نفس عمیق دوباره تکرار کردم:
- حرفتو پس بگیر!!!
رادوین دوباره ابرو بالا انداخت وخیلی خونسردگفت:نوچ!
عصبی شده بودم...حرفش واقعا بد بود.و بدتراز اون که هیچ جوابی براش نداشتم.و همین عصبی ترم می کرد...
بهش نزدیک تر شدم وکلاسورم و که توی دستم بود، به سینه اش کوبوندم.
زیر گوشش زمزمه کردم:
- باشه...پس بگردتابگردیم جناب رستگار!
رادوین دستی به یقه اش که دراثرضربه من نامرتب شده بود کشید و خیلی ریلکس و بی تفاوت،گفت:ماکه خیلی وقته داریم می گردیم خانوم شایان!
منم برای خالی نبودن عریضه پوزخند صداداری تحویلش دادم و با قدم های محکم به سمت ساختمون اصلی رفتم...
باحرص قدم برمیداشتم وپاهامو به زمین می کوبیدم.بی حوصله و عصبی وارد کلاس شدم...و روی دورترین صندلی از استاد،ولو شدم.
سرم رو روی میز گذاشتم...
بابا مگه اینجا کودکستانه؟...چرا مثه بچه ها شدیم و داریم واسه هم کوری می خونیم؟؟؟!
نمی دونم...
نمی فهمم چمه...
فقط یه چیو خوب می دونم.با تمام وجودم حسش می کنم.یه حسی از درون بهم میگه...
سرم رو بلند کردم و باصدای بلند داد زدم:
- میکشمش!!!!
و با این داد،تمام نگاه ها متوجه من شد...اما من فقط یه لبخند ژکوند زدم و بی تفاوت از اون نگاه های متعجب گذشتم.

آنیلا
1392,04,02, ساعت : 02:20
اینم پست آخر...
امیدوارم خوشتون اومده باشه.
اگه انتقادی پیشنهادی چیزی دارید هم پروفایلم هس هم تاپیک نقد:-2-40-:

کلاس که تموم شد،سریع وسایلمو توکیفم ریختم و داشتم می زدم بیرون که ارغوان صدام زد:
- رها؟!...میای بریم بوفه یه چی بزنیم؟
- نوچ،الان کار دارم...بعداز واحد بعدی بریم.
و خیلی سریع از کلاس بیرون اومدم...
اون قهر مسخره...که البته قهرم نبود،خیلی زود به پایان رسید.می بینید کع؟! بعد از انجام عملیات موردنظر میخوایم بریم بوفه...
حالا لابد می پرسید عملیات مورد نظر چیه؟میگم براتون...
به حالت دو به سمت حیاط رفتم.اونقدر سریع دویده بودم که بعداز رسیدن،روی زانوهام خم شدم و نفسی تازه کردم...
خب من الان باید بدونم که این رادوین گور به گورشده تاکی کلاس داره.باید یه جوری برنامه ریزی کنم که هم زمان باتموم شدن کلاس اون، کار منم تموم شه.
خب ازکی بپرسم؟! از خودش که نمی تونم بپرسم می کشتم...امیرم که خیلی بداخلاقه...نمیشه...پس فقط میمونه بابک!آره خودشه...
این پسره همچین یه نموره ازمن خوشش میاد...
بروبابا...
به جانه تو...هروقت من و می بینه لبخندملیح میزنه وسلام می کنه.
هرکی سلام کردازتوخوشش میاد؟
خره این ازاون سلا مامی کنه!!! خرنیستم که نوع نگاهش عشقولانه اس...
اِ؟؟توازکی تاحالا نگاه عشقولانه شناس شدی؟!
شدم که شدم به توچه؟!
خود درگیری منم که تمومی نداره.مردشورمو ببرن...
نگاهم دورتادور حیاط چرخید...
آهان...یافتمش.
آخی...ببین چه نازنشسته روی صندلی...تنهاهم که هست!نگاهی به دوروبرم کردم...کسی نیست...حتی خبری ازحراست دانشگاهم نیست.پس فرصت حسابی جوره!
سعی کردم خیلی آروم وخانومی به سمتش برم.خداییش خیلی سخت بود.هی دلم می خواست بدوم ولی خب ضایع بود...یه وقت میفتادم زمین،همین یه خاطرخواهیم که داشتیم می پرید.
خیلی آهسته وبااعمال شاقه به سمت بابک رفتم...
و اون با دیدن من چنان لبخند گشادی زد که صورتش جر خورد!
دیدین گفتم چشمش منو گرفته؟!...حالا هی شما بگید نه.
منم در جواب لبخندملیحی تحویلش دادم و گفتم:سلام آقای صانعی خوبید؟!
- اِی...بدک نیستم.شماچطوریدخانوم شایان؟!
- مرسی ممنون...خوبم.
به جای خالی روی صندلی اشاره کرد:
- بفرمایید بشینید...
و منم بدون تعارف،ازخداخواسته قبول کردم ونشستم.
بابک همون طور بالبخندگشاد نگام می کرد...و من هم بدون حرف فقط نگاهش می کردم.
خب ازکجاشروع کنم؟آهان...
بالحن آروم وخانومی که ازمامانم یاد گرفته بودم،گفتم: چراتنها نشستین؟
- من الان کلاس ندارم.رادوین وامیر سرکلاسن منم منتظر اونام.
اوکی.پس رادوین خره سر کلاسه...بایدببینم کی کلاسش تموم میشه...
- تاکی میخواین اینجامنتظر بمونین؟
- خب تاهروقت که اونابیان دیگه.
عقل کلِ؟؟!...منظورم اینکه تاچه ساعتی...خاطرخواه من و باش مثه خودم خل وضعه!
- یعنی تاچه ساعتی؟
نیم نگاهی به ساعتش انداخت،عنی اسکلا به من گزارش کار میداد:
- رادوین گفت که کلاسشون تا12 طول میکشه...یک ساعت ونیم دیگه باید منتظرشون باشم.
خب پس وقت دارم...حالاکو تا 12؟
ازجا بلندشدم...
- خب پس دیگه چیزی به تموم شدن کلاسشون نمونده!من برم.
بابک هم به احترام من بلند شد:
- کجاخانوم شایان؟!تشریف داشتین.حالایه ساعت ونیمم خیلیه ها!بفرمایین یه چایی،قهوه ای،درخدمتتون باشیم.
ناکسو نگاه...چه زود پسرخاله میشه...فکرکرده من خرم...ایـــــش...خیلی خوشم میادازتو و اون رفیق الدنگت؟!همینم مونده پاشم بیام باتو قهوه بخورم...ازاونجایی که من شانس ندارم،حراست دانشگاه مارومی گیره حالابیاودرستش کن!
برخلاف غرغرهای توی دلم،در جوابش فقط لبخند زدم و بالحن مودبی گفتم: نه دیگه... مزاحمتون نمیشم.باشه یه وقت دیگه.من کلاس دارم باید برم.
آره جونه عمه ام...اونم چه کلاسی!!!
- اِ؟!اینطوری که خیلی بدشد!
- نه بابا اختیار دارین.این چه حرفیه؟!من دیگه برم دیرم میشه. خداحافظ.
بابک هم خداحافظی کردومن سریع جیم شدم.
با تمام سرعتی که در 23 سال زندگی شرافت مندانه از خودم سراغ داشتم،به سمت پارکینگ رفتم.خلوتِ خلوت بود...و این یعنی من می تونم بدون استرس به کارم برسم.
به سمت ماشین رادوین رفتم.
اوه...چه ماشینی هم هست!معلومه خیلی واسش خرج کرده...
من که اصلانمی تونم این ماشینا رواز هم تشخیصش بدم...یه پراید می شناسم اونم از صدقه سری ماشین ارغوانه...ماشین ماشینه دیگه.حالا یا پرایده یایه چیزی مثل ماشین این خرمگس!اسم ماشینه چی بود؟خسیس؟سوسیس؟چسیس؟!چی چی س؟؟!
ول کن باو،چه فرقی داره که اسمش چیه؟!!
برای آخرین بار نگاهی به دوروبرم انداختم...
هیشکی نیس.کارتو بکن دیگه.
سریع قیچی ابروم و ازتوی کیفم درآوردم.یه نگاه به لاستیکا کردم.یه نگاهم به قیچی توی دستم ولبخندخبیثی روی لبم نشست...ازفکراینکه رادوین امروز بی ماشین می مونه توی دلم کیلوکیلو قند می سابیدن!
پیش به سوی پنچری لاستیکا!
اولین لاستیک...دومی...سومی...و آخرشم چهارمی...ردیفه ردیفه...بهترازاین نمیشه!
هر4 تاچرخش پنچره!!!یوهوهووو!
خواستم ازمحل حادثه دورشم که یه فکری به سرم زد...باید رادوین و مطمئن کنم کار پنچری فقط وفقط کارخودِ خوشگلمه !
رژ لبمو درآوردم وروی شیشه جلوی ماشین نوشتم: " بگرد تا بگردیم... "
درسته رژ لبم دارفانی و وداع گفت ولی می ارزید!
رژ لبو همون جا روی زمین پرت کردم و سریع جیم شدم.به کلاس که برگشتم،ارغوان تک و تنها نشسته بود و به دیوار نگاه می کرد...
این شد که رفتم پیشش نشستم و تا وقتی استاد بیاد،اونقدر چرت گفتم که جفتمون از خنده پوکیدیم:/
تازه قرار شد،ارغوان به پاسِ اینکه این همه می خندونمش منو ببره بوفه بهم ساندویچ بده.خخخ


* * *

آنیلا
1392,04,03, ساعت : 15:08
کلاس تموم شده بود ومن روی صندلی همیشگیمون منتظرارغوان نشسته بودم.مثلارفته بودساندویچ بخره...
این چقدرکُنده!!!4 ساعته منو علاف کرده.
یه نگاه به ساعتم کردم.12 ونیم بود.اُه...اُه...الاناس که سروکله رادوین عصبانی پیدابشه.
چند دقیقه بعد،بالاخره اری خانوم تشریف فرما شدن...
- کجایی تودختر؟!
- صفش شلوغ بود.
باخنده گفتم: نمیخواستی ساندویچ بدی،نمیدادی.چرا از صف مایه میذاری؟
ارغوان دهن کجی بهم کردوساندویچ وداد دستم:
- خوبه خوبه...بلبل زبونی نکن...بگیر بلمبون که نخوری خودم میزنم تورگا!
چون تهدیدش خیلی وحشتناک بود،ساندویچ رو قاپیدم و مشغول خوردن شدم.
هنوز لقمه اول ازگلوم پایین نرفته بودکه یه جفت کفش جلوی چشمام ظاهرشدن.و من طبق معمول همیشه همین جوری ازپایین گرفتم رفتم بالا:
چه کفشای قشنگی...اُه لالا ببین چه شلوارجین آبی پوشیده...چه پاهای کشیده وبلندی...اوه چه لباس مردونه سیاه سفید قشنگی...چه هیکل قشنگی...چه چهارشونه...اوه اوه چه لبی...چه دماغی...چه سه تیغیم کرده خودش و!چه چشمایی...چرا چشماش انقدرقرمزن؟!چرا اخم کرده؟...فکش منقبضه؟...چرا صدای ساییده شدن دندوناش میاد؟...چرا انقد عصبانیه؟؟!
حالا4 تا لاستیک بود بود دیگه...یه ذره راه برو لاغرشی:/
همون طور بی تفاوت و خونسرد بهش خیره شده بودم و به ساندویچم گاز میزدم...چند دقیقه ای به همین منوال گذشت تا اینکه رادوین از کوره در رفت و داد کشید:
- دختره احمق چه غلطی کردی؟!
کوربودی مگه؟!کودن خنگ رفته ماشینش و دیده اومده به من میگه چه غلطی کردی! یعنی هنوز نفهمیدی؟؟!
ارغوان که بادیدن رادوین عصبانی کپ کرده بود،باتته پته گفت:آقای ر...رستگار...چـــ...چی...شده؟!
رادوین اما بدون این که چشم از من برداره،جواب داد:
- از دوستتون بپرسید.
ارغوان نگاه پرسوالش رو به من دوخت.با سرودست و لب و نگاه اشاره می کرد که چه گندی زدم ولی من...
به روی مبارک هم نیاورده و به سبزه ها و درختان روبرو خیره گشتم:/
و همین حرکت کافی بود تا رادوین آمپر بسوزنه...و داد بکشه:
- مگه باتو حرف نمیزنم؟به من نگاه کن...
سکوت بود و سکوت...
دادش بلندتر شد:
- باتواَما!!!
- ...
-هوی...کری؟!
- ...
دیگه داشت از زور عصبانیت می مرد.
آی من حال می کردم...
اینم از تلافی کار دیروزت آق رادوین!!! هه هه...
خونسردتراز قبل گاز نمور و کوچکی به ساندویچ زدم.
به به! کیفیت ساندویچ دانشگاه امروز خوب شده هااا...
توحال وهوای خودم بودم که رادوین دوباره گند زد تو حال خوشمون:
- توچه جوری به خودت اجازه دادی که نزدیک ماشین من بشی؟ آخه بیچاره اگه بخوام ازت خسارت بگیرم که باید کل هیکلتوبدی.هیچ می فهمی چیکارکردی؟ من امروز یه جلسه مهم دارم،اگه نرسم می دونی چی میشه؟چرا زدی پنچرکردی اون لاستیکارو؟می دونی قیمت هریه لاستیکش چقده؟!
سکوت، بهترین راه مقابله با یک پسرعصبانی است!...از من به شما نصحیت...
سکوت کردم...و همین سکوت باعث شد که رادوین چنگی به موهاش بزنه:
- وقتی باهات حرف می زنم به من نگاه کن.
بازم که می دونین؟!...
سکوووووت!!!!
و انقدر سکوت تو سکوت شد که دیگه نفهمیدم چی شد...
رادوین وحشیانه به سمتم خیز برداشت.بااین حرکت ارغوان ازترس جیغی زدو خودش رو کنارکشید.
منم ترسیده بودم اما سعی کردم جلوی رادوین خودمو خونسرد نشون بدم.دستاشو به پشتی نیمکت تکیه داد و روی من خم شد...
چشم هاش...
لب هاش...
نفس هاش...
همه و همه نزدیک شده بودن.خیلی نزدیک...اونقدر که حس می کردم گونه هام دارن آتش می گیرن.و عطرش...
عطر تلخی که مشامم رو پر کرده بود...
لامصب چه عطریم زده!!!
چشم های عسلی رنگش رو ریز کرد...نفس هاش عصبی تراز قبل روی گونه ام می نشست.زیرگوشم زمزمه کرد:
- می دونی من با دخترای سرتق چیکار می کنم؟...
آب دهنم رو قورت دادم...پرسروصدا!...
با نگاهم می پرسیدم...چیکار؟!
لبخند کجی گوشه لبش نشست...لحنش خاص بود،و البته ترسناک:
- کارای خووووب!
- کارای خوب یعنی چی؟
خندید...
- یعنی تو نمی دونی یعنی چی؟...
و نگاه شیطونش رو به چشمام دوخت...نگاهی که از چشمام به مغزواستخونم نفوذ می کرد.
.
.
.
.
آقا من غلط کردم...
از این رادوین هرچی بگی برمیاد.خدایا؟؟!...نذار با من کارای خوب کنه.
ترسیده و نگران نفس عمیقی کشیدم...
لبخند روی لب رادوین پررنگ شد...و لحنش شیطون تر:
- نترس...من باتوکاری ندارم!اگرم بخوام کارای خوب کنم میرم دنبال یکی که به ریختم بیاد نه دنبال تو!
و ضربه آرومی به شونه ام زد...
لحنش تهدید آمیز بود:
- خودت خواستی رها خانوم. تاقبل از این برام یه جنس مونثِ لطیف بودی که هیچ کاری باهات نداشتم اما بااین کارت فهمیدم تو ارزش هیچی نداری.بهت خندیدم،پررو شدی.بشین...توفقط بشین وتماشاکن...مطمئن باش ساکت نمی شینم ودماراز روزگارت درمیارم.حالاهم برو دعا کن که به جلسه ام برسم وگرنه پدرت و درمیارم.شده ازکاروزندگیم می زنم تا حال تورو بگیرم...پس بهتره مواظب خودت باشی خانوم رها شایان!
و نگاه آخرش رو به چشم های از حدقه بیرون زده من،انداخت و ...
رفت!!!!
با رفتنش یه نفس راحت کشیدم و بی جون و بی رمق روی نیمکت ولو شدم...
اووووف! به خیر گذشت...خاک برسر بی جنبه اش کنن.مگه خودش نگفت بگرد تا بگردیم؟!پس این مسخره بازیا چی بود؟تو که جنبه گشتن نداری،خب نگرد.والا...
و بی توجه و بیخیال گاز محکمی به ساندویچم زدم...رو به ارغوان چشمکی زدم:
- چه ساندویچیم هس!

آنیلا
1392,04,03, ساعت : 15:25
اما ارغوان سرو پا اخم بود:
- باز چه گندی زدی؟
- به جانه خودم هیچی!
- رادوین واسه هیچی اینجوری دادوبیداد می کرد؟
- اون خله بابا...مگه من چیکار کردم؟! پنچرشدن 4 تا لاستیک که این حرفارونداره!
با این حرفم،چشم هاش گرد شد...و دهنش باز!
- چته؟!چراماتت برد یهو؟
- روتو برم بشر! زدی لاستیکای یارو رو پنچر کردی،تازه دوقورت ونیمت هم باقیه؟!آخه اون ماشینم کم چیزی نیست...دیگه توحساب کن که لاستیکاش دونه ای چند درمیاد!دختر مگه تو کرم داری؟!چجوری دلت اومد بزنی لاستیکای اون جنسیس و داغون کنی؟!
اِ؟!پس اسمش جنسیس بود؟! چه اسم شیکیم داره!
گازی به ساندویچم زدم...
- اولا این که برای رادوین چیزی نیست.ثانیا تااون باشه پاش وازگلیمش دراز ترنکنه !
به خنده افتاده بود.ضربه آرومی به بازوم زد:
- این همه رو آخه چجوری تو،تو جمع شده؟!
لبخند مسخره ای تحویلش دادم:
- دیگه دیگه...ماهمچین آدمی هستیم!
خلاصه باکلی خنده وشوخی ساندویچ ها رو خوردیم.و منم تمام اتفاقات دیروز و عملیات امروزو برای ارغوان تعریف کردم،اونم انقد خندید که اشک از چشماش سرازیر شد! و به دلیل حسنه شدن روابط هم به اشکان زنگ زدم و گفتم نیاد دنبالم.


* * *

ساعت 5بودو ما سوار بر رخشِ ارغوان داشتیم از پارکینگ بیرون میومدیم که...!
چشمم افتاد به پسرکی سبزه روی...خوش تیپ...و از حق نگذریم جیگر و تیکه!
به همراه امیرکنار ماشین پنچرشده اش ایستاده بود وباعصبانیت یه چیزایی می گفت!غلط نکنم داشت به من فحش میداد.
ازاین فکر ریزریز خندیدم.
من هنوز درگیر قیافه بامزه و گیج رادوین بودم که ارغوان درست کنار جنسیس عزیز ترمز کرد:
- آقای رستگار...آقای خالقی... تشریف بیارید من می رسونمتون!
لبخند ژکوندی به رادوین زدم و خطاب به ارغوان گفتم:
- ارغوان جون آقایون خودشون تشریف می برن،بهتره زودتر راه بیفتیم،هوا تاریک میشه ها!
رادوین دهن کجی بهم کرد.ارغوانم نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت که یعنی تویکی خفه شو.
امیر اما مثل همیشه جدی و خشک بود:
- خانوم شایان راست میگن،ما مزاحم شمانمیشم.ممنون.
ارغوان لبخند مهربونی زدو گفت:آقا امیر این چه حرفیه؟!مزاحم چیه؟شمامراحمید...یعنی من اونقدر سعادت ندارم که یه بار شمارو بااین رخشم برسونم؟!
اوهو...این چه مهربون شد یهو؟!پس چرا وقتی بامن حرف میزنه عین سگ میمونه؟
لبخند محوی روی لب امیر نشست...
- نه بابا،اختیار دارین.
و شروع کردن به تعارف تیکه پاره کردن.
این شد که رادوین کلافه شد و چنگی به موهاش زد:
- شما بفرمایید خانوم همتی.مثل اینکه دوستتون هم خیلی مایل نیستن.ماخودمون یه جوری میریم.
ارغوان خندید:
- آقای رستگار هیچ می دونستید که اخم بهتون اصلا نمیاد؟
این چه مهربون شده؟!واقعا این ارغوانه؟نگاهی بهش انداختم تا مطمئن شم یکی دیگه نباشه!
رادوین فقط اخمش رو غلیظ تر کرد:
- فعلا که به دلایلی تصمیم گرفتم همیشه اخم کنم تا بعضیا از مهربونیم سوء استفاده نکنن!.
پوزخند صداداری تحویل رادوین دادم و گفتم: ارغوان جان، وقتی آقایون میگن نه یعنی نه!درضمن مثل اینکه تصمیم آقای رستگار خیلی جدیه.مابهتره بریم...سرِخرکمتر جای بیشتر!
و با این حرف من...امیر از خنده پوکید!!!
چه عجب مایه باردیدیم این برج زهرمار بخنده!
اما ارغوان چپ چپ نگام کرد و رادوین هم باعصبانیت خیره شد بهم.
و دوباره تعارفات مسخره ای که ارغوان و رادوین ردو بدل می کردن:
- ببخشید تورو خدا...شرمنده ام آقای رستگار.
- شما چرا معذرت خواهی میکنید؟فعلا کسی که باید عذر بخواد عین خیالشم نیست!
دستمو به سینه زدم...و خونسرد و بی تفاوت گفتم:
- کسی که ازنظر شما باید عذر خواهی کنه،دلیلی برای عذرخواهی نمی بینه !خودت گفتی بگردتابگردیم.به دلیل تپل بودن کارمم 1-3 جلوهستم.شما بیفت دنبال نقشه جدید عقب نمونی.
و با پوزخندی ادامه دادم:
- توهم خیلی خسیسیا!!همش 4تا لاستیک بود دیگه!
دوباره صدای خنده امیر بلند شد!!! این چه خوش خنده شده امروز.
رادوین تمام مدت حرص می خورد اما سعی می کرد خودش رو خونسرد نشون بده که اصلا هم درایفای نقشش موفق نبود وتابلو بودکه داره از عصبانیت میترکه.
اعصابم خرد شده بود.خب اگه می خوایم بریم،چرا راه نمیفتیم؟!
بی حوصله روکردم به ارغوان و با لحن منظور داری گفتم:
- ارغوان،اگه راه نمیفتی من زنگ بزنم اشکان بیاد دنبالم.
رادوین بااین حرفم پوزخندی زد و رو به ارغوان گفت: ارغوان خانوم بهتره زودتر راه بیفتید،هیچ دلم نمیخواد اشکان جون به زحمت بیفته.
اشکان جون رو بایه لحن خاصی گفت.و همین باعث شد که ارغوان بزنه زر خنده...
ارغوان ازخنده ریسه می رفت وامیر و رادوین هم باتعجب بهش نگاه می کردن.
بعداز یکی دودقیقه که خوب خندید،تک سرفه ای کرد. یهو ابروهاش به هم گره خورد و طوری جدی شد که من یه لحظه شک کردم اونی که تادو دقیقه پیش می خندید ارغوان بوده!
و خیلی جدی رو کرد به خرمگش و دوستش:
- خیلی خوب آقایون...روز خودش!
و راه افتاد...

* * *

آنیلا
1392,04,04, ساعت : 00:09
- هوی چه خبرته؟!ماشین شوورت نیس که اینجوری درش و می بندی.
- بروبابا،توهم خودتو کشتی.حالا خوبه یه پراید داریا!
ازماشین پیاده شدوهمون طورکه درو قفل می کرد،باخنده گفت:
- می فهمی داری چی میگی؟!ماشین من پرایده!!سلطان ماشینا!الان کل هیکلت و بفروشی نمی تونی یه پراید بگیری.
خنده شیطونی کردم:
- درسته که پراید گرون شده ولی بستگی داره من چجوری وبه کی هیکلم و بفروشم!اگه طرف خوش حساب باشه می تونیم باهم کناربیایم ومن یه پراید بخرم.
نیشگونی از بازوم گرفت و دستش و به علامت سکوت روی لبش گذاشت.باخنده گفت:هیس!یکی بشنوه فکر میکنه توازاوناشی...ساکت باش اینجا دانشگاهه.
ومنم بی خیال و سرخوش فقط خندیدم...
باهم از در ورودی دانشگاه رد شدیم ومن یه سلام بلند بالا به پیرمرد نگهبان که تازه فهمیده بودم اسمش رحمانه کردم:
- سلام آقا رحمان.
که با چشم های گرد شده ارغوان روبرو شدم:
- وایسا ببینم،تواسم این و از کجامی دونی؟!خراب شدی رفت دیگه نه؟!
- بروباباخراب چیه؟!از رادوین شنیدم بهش گفت آقارحمان.
به سمت ساختمون اصلی رفتیم...پله هارو گذروندیم و دیگه وارد سالن شده بودیم که یهو نفهمیدم چی شد.یه پام گیر کرد لای اون یکی پام وبامخ رفتم توزمین...
ارغوان که نگرانم شده بود،خم شدوسعی کرد بلندم کنه.دستی رو روی شونه ام حس کردم...
ارغوانه دیگه...
چشمم افتاد به دست روی شونه ام...
ارغوان که این همه مو نداشت!این دستش شبیه دست مرداست.نکنه تغییر جنسیت داد یهو؟!
باتعجب سرم و برگردوندم که بادوتا تیله آبی روبه رو شدم...
اُه اُه...اینکه بابکه!
خواستم دستش و پس بزنم اماگفتم زشته می خواسته کمکم کنه!!!حالادرسته که نباید دستش ومی ذاشت روی بازوم اماخب دیگه کاریه که کرده.منم دیگه الان کاری نمی تونم بکنم...ضایع اس اگه به خوام دستش وپس بزنم وباههاش دعواکنم.بیچاره مثلاقصدش انجام کار خیربوده!
بالاخره به کمک ارغوان وبابک بلند شدم.همین که سرم و بلند کردم،دوتا دراکولا دیدم که عین بز می خندیدن! دقیقا روبروی ما...
رادوین رستگار و...سعید عالی! خوش خنده ترین ومزه پرون ترین پسر دانشگاه که ازنظر من خیلی هم بی مزه اس!
اخم غلیظی کردم وچشم غره ای به هردوشون رفتم.بابک که انگار متوجه ناراحتی من شد،رو کرد به رادوین:
- رادوین چرا می خندی؟!ممکنه برای هرکسی اتفاق بیفته دیگه/
خخخ بیچاره خبر نداشت که افتادن کار هر روزه ی منه.ممکنه برای هرکسی اتفاق بیفته اما نه شوصون بار!
رادوین درحالیکه سعی داشت خنده اشو جمع کنه،گفت: جون بابک کِرِکِر خنده بود!
ویهو انقدر بلند خندید که خود سعیدهم ساکت شد وباتعجب بهش زل زد.
بی توجه به سعید و رادوین،رو کردم به بابک و گفتم: مرسی آقای صانعی!لطف کردین...ببخشید.
وبه دستش که هنوزم روی بازوم بود اشاره کردم.
لبخند شرمگینی زدو دستش رو عقب کشید.لحنش خجالت زده بود:
- شما باید ببخشید.رادوین هم برای شوخی...
کلافه و بی حوصله وسط حرفش پریدم:
- معذرت میخوام ولی آقا رادوین همیشه همین جوری پررو تشریف دارن.شوخی وجدی نداره کع!
رادوینم مثل همیشه کم نیاورد و نطق کرد:
- یعنی ازتو پررو ترم؟!نزن این حرفو...ناراحت میشما! خدا تورو صرفا ساخته جهت نمونه تا به بنده هاش نشون بده که عجب قدرتی داره!خدایی قدرتی میخواد جمع کردن این همه روتو یه آدم.
بااین حرفش،سعید از خنده پهنِ زمین شد...و خودشم که انقدر خندیده بود داشت جون می داد.
خوش خنده های بی نمک...
سرم رو به نشونه تاسف چند بار به چپ و راست تکون دادم...و چشم از اون دو برداشتم و به همراه ارغوان به سمت کلاس رفتیم.
اما هنوز...صدای رادوین رو می شنیدم که بلند بلند می خوند:
- رهاخانوم یه دونه،صرفا جهت نمونه!
و دوباره صدای خنده خودش و سعید...
خدا شفاتون میده،امیدوار باشید!!!

* * *

آنیلا
1392,04,04, ساعت : 00:16
یه هفته ای از پنچری لاستیکا گذشته بود وتوی این یه هفته به جز قضیه زمین خوردن من،اتفاق خاص دیگه ای نیفتاده بود.
واقعا تعجب کرده بودم.رادوین آدمی نبودکه به همین راحتی پا پس بکشه.من لاستیکاش و پنچرکردم،اون وخ اون به یه خنده بسنده کرد؟!
خیلی برام عجیب بود.عجیب و مرموز!...
شونه ای بالا انداختم و مشغول کف کردن ظرف های توی سینک شدم...
اووووف! امشب کلی ظرف داریم...پدرم درمیاد تا اینارو بشورم.
- آفتاب از کدوم طرف دراومده ظرف بشور شدی؟؟؟!
لبخندی روی لبم نشسته بود...
- یه غلطی کردم عین خر توش موندم.کلی ظرفه...تا فردا صبح هی باید بشورم.
اشکان خندید و چند قدمی نزدیک شد.به کابینت تکیه داد...
- خب تو بشور،من برات آهنگ می خونم که روحیه ات شاد شه،بازدهیت بیشتر باشه.
به خنده افتادم:
- یعنی چی؟!
چشمکی تحویلم داد...
- وایسا بهت میگم.
و شروع کرد به صدا زدن:
- عیال؟؟! خانوم؟! بانو؟...عیــــال؟؟؟! بانـــــــــو؟؟!...سارا؟...
و هنوز حرف توی دهنش نچرخیده بود که سارا تو چهار چوب در ظاهر شد...لبخند کجی زد:
- بعله؟...
- بیا می خوایم کنسرت اجرا کنیم.
- کنسرت؟؟!
سارا متعجب و گیج به سمت اشکان اومد و کنارش ایستاد.منم از این حرکت اشکان گیج شده بودم...
نصفه شبی کنسرتِ چی؟!...
همون طور مشغول کف کردن ظرف ها بودم که...
صدای شاد و پراز شیطنت اشکان بلند شد:
- شما آهنگ بزنید،من می خونم.
و تک سرفه ای کرد...
- پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت
برگشتنی یه دختری خوشگل و با محبت
همسفر ما شده بود همراهمون میومد
به دست و پام افتاده بود این دل بی مروت
میگفت برو,بهش بگو آخه دوستش دارم میگفت بگو
هرچی میخواد بگه بگه,هرچی میخواد بشه بشه
هرچی میخواد بگه بگه
هرچی میخواد بشه بشه
راز دلم رو گفتم این رو جواب شنفتم(2)
(تواین یه تیکه صدای نازک زنونه ای به خودش گرفت وباناز گفت:
- پسرتو چقدر نادونی اومدی زیارت یا كه چش چرونی؟! )
قسم به اون زیارتی كه رفتم
قسم به اون عبادتی كه كردم
قسم به اون قفل و دخیل كه بستم
بعده خدا من تو رو میپرستم
قسم به اون زیارتی كه رفتم قسم به اون عبادتی كه كردم
قسم به اون قفل و دخیلی كه بستم
بعده خدا من تو رو میپرستم
"آهنگ قدیمی ضایعی که نه اسم خوانندشو می دونم نه اسم خودشو"
در طول کنسرت زنده اشکان،من و سارا باهرچی که دستمون میومد اعم ازقاشق،چنگال،بشقاب و... آهنگ می زدیم.و اشکانم برای جو دادن،بین مصراع ها مدام می گفت:
- دست دست!
سارا بادستای کفیش دست می زد و مسخره بازی درمیاورد.
خلاصه یه ظرف شستنِ ساده...درست مثل یه دیسکوی پرهیجان گذشت.انقدر گفتیم و خندیدیم که دل درد گرفته بودیم.


* * *

آنیلا
1392,04,04, ساعت : 01:16
این پست در ویرایش به وسیله نویسنده،حذف شده است.

آنیلا
1392,04,08, ساعت : 01:20
سلام به همه نودوهشتیای گل!!!:-2-25-:
وای!!!!دارم ذوق مرگ میشم...بازی ودیدین؟!دیدین بردیم؟!باورم نمیشه...ایتالیارو بردیم...اینجاس که باس گف دم والیبالستای گلمون جیز!!!:-2-16-:
وای من چقدالان خوشحالم!!!:-2-04-:
بچه هامعذرت واسه یه مدتی که نبودم...رفتیم یه جایی نت نداشتم دیگه نتونستم پست بذارم...
حالاامشب چون حسابی خرکیف شدم ومی خوام نبودنم وجبران کنم،3 تاپست داریم درحدبننز...خفن...جیگر...
تعریف ازپستام نباشه،این قسمتاخیلی باحالن!!!:-2-27-:
برای چندتاازدوستام که خوندم کلی حال کردن وبه روحم صلوات فرستادن،ایشاا... شمام خوشتون بیادوشادبشید
خب بریم که داشته باشیم اولیش و:


- ارغوان من یه دیقه برم بیرون برمی گردم.
- کدوم گوری می خوای بری؟
- دست به آب!
یه تای ابروش رو بالا داد:
- دست به آب؟!مگه قبل از اینکه بیایم دانشگاه نرفتی؟
- رفتم اما خب دستشوییه دیگه.زبون آدمیزاد حالیش نیست که بهش بگیم کی بیاد کی نیاد!
ارغوان خندید...
- آخه تو خودت زبون آدمیزاد حالیته که دستشوییت بخواد حالیش باشه؟
چشم غره ای نثارش کردم و گفتم: رو آب بخندی!
- خره الان حسینی میاد سر کلاس!توتا بری وبرگردی،اومده...پوستت و میکَنه بازم دیر کنی.
همون طور که به سمت در کلاس می رفتم،گفتم:باو من سرعتم بالاس...میرم و زود برمی گردم.
واز کلاس خارج شدم و به حالت دو خودم رو به مقصد مورد نظر رسوندم.
خوب به تابلوها نگاه کردم ببینم دستشویی زنونه کدومه چون خاطره بد داشتم.
یه بار رفته بودیم رستوران،منم خب دستشوییم گرفت،رفتم دستشویی...خلاصه باآرامش خاطر کارم و کردم و اومدم بیرون.شالم و درآوردم وداشتم باخیال راحت موهام و مرتب می کردم که یهو متوجه شدم 5 جفت چشم دارن نگام می کنن.برگشتم دیدم همه مردن! یعنی اون لحظه می خواستم زمین دستشویی رو گاز بزنم.در این حد!!!
بعداز مطمئن شدن از زنونه بودن دستشویی وارد شدم.بعداز کلی گشتن یه دستشویی نیمه تمیزو انتخاب کردم.
مرده شور دانشگاه مارو ببرن که همیشه دستشوییش کثیفه.
درو ازپشت قفل کردم و راحت وآسوده مشغول انجام کارم شدم.
بعداز چند دقیقه که کارم تموم شد،رفتم سمت دستگیره وقفل رو باز کردم اما در باز نشد...
ای خاک تو سرم حالا چه غلطی کنم؟!
به در فشار آوردم،هلش دادم،جیغ جیغ کردم تاشاید کسی صدام و بشنوه... اما مثل اینکه تقدیر ما این بود همیشه سر زنگ حسینی دیر برسیم.
بافکر کردن به اینکه دوباره مجبورم متلکای هفته پیش حسینی رو تحمل کنم،ابروهام به هم گره خورد!
آخه یعنی چی؟در چرا یهو اینجوری شد؟ این دانشگاه نباید یه درِ درست و حسابی داشته باشه؟...سنگ قبر مسئولای دانشگاهمونو باذگلاب بشورم من.
ازحرص لگد محکمی به در حواله کردم،صدای خیلی بدی ایجاد کرد.هر از چند گاهی جیغ ودادمی کردم:
- کمک...من اینجا گیر کردم...کمک!
امادریغ از یه آدم!خب آره دیگه کدوم خری این وقت صبح دستشوییش می گیره به جز منه احمق؟!
به ساعتم نگاهی کردم...8:15 بود.
لعنت به من! دیره...خیلی دیره...
وای خدا...من چه غلطی بکنم اینجا؟!تا کی باید بمونم این تو؟!خدا کنه یکی پیدا شه که بیاد این در بی صاحاب شده رو باز کنه.اصلا به فرضم که یکی پیدا شه ودرو باز کنه،اون وخ تو بری کلاس می خوای به حسینی چی بگی؟!می خوای بگی"ببخشید استاد گلاب به روتون رفته بودم دست به آب؟!" همینم مونده دیگه...انقدر توکلاس ضایع بازی درآوردم که همه فکر می کنن منگولم!اگه همچین چیزیم به حسینی بگم دیگه یقین پیدا می کنن که یه مشکلی دارم.
خلاصه تا ساعت 8:30 تو دستشویی بودم و داشتم از عطر دل انگیز فضا لذت می بردم.
حالم بد شده بود خفن!آخه ننه اتون خوب،باباتون خوب،اگه درو درست نمی کنین چرا دیگه دستشوییاتون بوی گربه مرده میده؟!
درست همون لحظه بود که...
انگار صدای قدم هایی به گوشم خورد.و همین کورسوی امیدی شد که به در مشت بکوبم:
- کمک...من اینجا گیر کردم!کمکم کنین! کسی اونجا نیست؟!
صدای ظریف دخترونه ای رو شنیدم:
- عزیزم گیر کردی؟!تو کدوم دستشویی هستی؟
با پام یه لگد محکم به در زدم و گفتم:اینجام خبر مرگم!
دختر خنده ریزی کردو به سمت در اومد. به درفشار آوردو بعداز کلی جون کندن در باز شد...
وای باورم نمیشه!نجات پیدا کردم!
از اون دستشویی کذایی بیرون اومدم...
نفس عمیقی کشیدم وریه هام وپرکردم ازهوای پاک.
دختر لبخندی بهم زدوگفت:عزیزم چرا گیر کردی؟!
بااخمی که روی پیشونیم بود،غرغرکنان گفتم:چه می دونم؟!معلوم نیست کدوم گور به گور شده ای این در بی صاحاب و بسته!مگه دستشویی هم جای شوخیه که اینا کرم می ریزن؟!
دختر ریز خندیدو:
- حالا عیب نداره خوبیش اینه الان که اومدی بیرون!
- وای دستت طلا...داشتم میمیردم.خفه شدم از بوی گند!
دوباره خندید.
چرا من هرچی می گم این زرت زرت میزنه زیر خنده؟!کجای حرفای من خنده داره؟!!
بالبخندمهربونی که روی لبش بود،گفت:خواهش می کنم عزیزم!
وبعدبه کاغذی اشاره کردکه روی در دستشویی چسبیده شده بود و گفت:فکر کنم اون مال توئه!
سر برگردوندم...و کاغذی رو از روی در کندم.
باخودکار آبی چیزی نوشته شده بود:
"دستشویی بهت خوش گذشت؟!...اینم از گردش ما.شما بچرخ عقب نمونی."

آنیلا
1392,04,08, ساعت : 01:22
آب دهنم رو قورت دادم...
عصبانی بودم.خیلی...اونقدر که دلم میخواست خفه اش کنم،بکشمش،تیربارونش کنم...
کاش اینجا بود تا می تونستم دکوراسیونشو بیارم پایین.
زیرلبی به رادوین فحش می دادم ولعنتش می کردم که صدای دختره من و ازافکارم بیرون کشید:
- اینو همون یارو که درو قفل کرده نوشته،نه؟
با سر حرفش رو تایید کردم و به حالت دو از دستشویی بیرون زدم.همون طور که می دویدم،برای دختره دستی تکون دادم و گفتم:مرسی ازت!لطف کردی.
دختر هم برام دست تکون داد.
همون طور می دویدم و زیرلب غر میزدم...
پسره ی پررو...چطور به خودش اجازه داد اینکارو بامن بکنه؟!نه...مثل اینکه اینجوری نمیشه!!!باید یه حال اساسی ازش بگیرم!!!
من باید برم...باید برم سرکلاس...به خاطر حال گیری از رادوینم که شده باید برم!حتی اگه حسینی بهم متلک بندازه.
انقدر فکرم مشغول بود که نفهمیدم کی به در کلاس رسیدم!
انقدر دویده بودم که نفس نفس میزدم. به دیوار تکیه دادم و چشم روی هم گذاشتم...نفس عمیقی کشیدم.
بعداز چند دقیقه که حالم بهترشد،به سمت در رفتم و دستی به مقنعه ام کشیدم...تقه ای به در زدم.
- بفرمایید داخل...
دستم روی دستگیره نشست...نفسم رو با استرس بیرون دادم.
برو تو رها...تو می تونی...برو.
آب دهنم رو قورت دادم و فشاری به دستگیره وارد کردم.
حسینی روبروی تخته ایستاده بودو درس می داد.سلامی کردم.ارغوان نگاه نگرانش رو به من دوخته بود و لبش رو می گزید.
باچشمام توی کلاس گشتم تا رادوینو پیدا کنم...
و طولی نکشید که درست روبروی خودم دیدمش.با فاصله ای شاید در حد یه متر...
با چشم های ریز شده و اخم های در هم نگاهش می کردم اما اون...متفکر و خونسرد به حسینی خیره شده بود و مثلا داشت به درس گوش می داد!
آره جونه عمه اش...
- خانوم شایان،شما بازم دیرکردین؟!
به خودم اومدم و سر بلند کردم...
چشمم که افتاد به اخم های در هم ایستاد،آب روغن قاطی کردم:
- چیزه.من...راستش...معذرت...یعنی ...ببخشید کع.چیزه من...
اما حسینی کلافه تراز اونی بود که به چیزه گفتن های من گوش کنه.پرید وسط حرفام:
- لطفا الکی بهانه نیارید خانوم محترم.هنوز بلبل زبونیای هفته پیشتون تو خاطرم هس!
نفس عمیقی کشیدم...
رها تو باید باهاش خوب حرف بزنی.باید کاری کنی که نندازتت! اگه بیفتی بدبختی...
نگاه مظلومم رو به چشمای حسینی دوختم و با بهترین لحن ممکن گفتم:ببخشید استاد من هفته پیش حالم اصلا خوب نبود!واقعا معذرت میخوام...
زمزمه رادوین به گوشم خورد:
- توکی حالت خوبه؟!همیشه عین سگ پاچه ملت و می گیری!
نفسم رو بی صدا بیرون دادم...
هیچی نگو رها! هیچی...الان وقت کل کل نیست.
حسینی نیم نگاهی بهم انداخت:
- درهرصورت من...
صدای خانوم احمدی،استاد نقشه کشیمون،مانع ادامه نطق جناب حسینی شد:
- ببخشید آقای حسینی، جناب آقای شهریاری فرمودن بریم دفتر ریاست عرض مهمی دارن.
حسینی نگاهی به خانوم احمدی انداخت وسری تکون داد:
- چشم همین الان میام
و رو کرد به رادوین:
- رستگار تو بخون تا من برگردم.
وبه همراه خانوم احمدی از کلاس خارج شد.
حسینی که رفت،رادوین غلط گیر یکی از دخترا رو به دست گرفت و رفت روی صندلیش ایستاد!
وا!!!
این زده به سرش؟! حسینی گفت یه قسمت از کتاب و بخونه،دیگه روصندلی رفتنش واسه چیه؟!
رادوین غلط گیر رو جلوی دهنش گرفت.تک سرفه ای کردو شروع کرد به خوندن:
پیرهن صورتی دل منو بردی
کشتی تو منو غممو نخوردی
نشون به اون نشون یادته
گل سرخی روی موهات نشوندی
گفتی من میرم الان زودی برمی گردم
گفتی من میام اونوقت باهات همسر می گردم
چراغ شام تارم
بیا چشم انتظارم
چقدر نازت کشیدم
تو رفتی از کنارم
بیا رحمی به حال زار ما کن
بیا این بی وفایی را رها کن
تو گفتی آشناییمون خطا بود
خطا کردم تو هم امشب خطا کن

همون طور می خوند و شوت بازی درمیاورد.بچه هاهم باهاش دست می زدن وهمراهیش می کردن.تنها کسی که مات ومبهوت بهش زل زده بود،من بودم.
لاکردار عجب صدایی داره!!!
خدایا نمی شد صدا به این قشنگی رو به یکی دیگه بدی؟ آدم قحط بود؟...

آنیلا
1392,04,08, ساعت : 01:27
خب اینم پست آخرامشب!!!
امیدوارم خوب بوده باشه!!
فقط درانتهایه هورا بکشیم واسه والیبالیستامون!!!:-2-16-:
وبعد بگم که فرداشب حول وحوش 12 پست داریم...قولم این دفعه قوله...بدقول نمیشم:-2-27-:
خب دیگه عرضی نیس فقط اینکه تاپیک نقدو پروفایلم هس واسه انتقداتتون!!!من باآغوشی بازمنتظرنظراتتوم!!
فعلاتافرداشب!!:-2-35-:

رادوین همون طور داشت می خوند:
پیرهن صورتی دل منو بردی
کشتی تو منو غممو نخوردی
نشون به اون نشون یادته
گل سرخی روی موهات نشوندی
گفتی من میرم الان زودی برمی گردم
گفتی من میام اونوقت باهات همسر می گردم
- به به به...عروسی راه انداختی رستگار؟
بااومدن حسینی،کل کلاس خفه خون گرفت وبه سمت استاد برگشت.همه ترسیده بودن و رنگشون پریده بود.تنها کسایی که خیلی خونسرد بودن من و رادوین وسعید عالی بودیم.
من که کاری نکرده بودم بخوام بترسم،رادوینم که کلا ترسی ازهیچی نداره! سعیدم به طورکلی زیاد ازاین ضایع بازیاداشته عادت کرده.
رادوین خیلی خونسرد از صندلیش پایین اومد و خیره شد به چشمای حسینی...
استاد که از اون همه خونسردی رادوین داشت حرص می خورد،عصبی گفت:من کلاسو سپردم دست تو،اون وقت تو میای آهنگ می خونی برای بچه ها؟!
رادوین شونه ای بالا انداخت:
- استاد خودتون گفتید بخون.
- منظورمن این بودکه کتاب و بخونی نه این شعر مسخره رو.
- جناب حسینی شما باید مشخص می کردین که من چیو بخونم!شماکه گفتین بخون،منم فکر کردم منظورتون اینه که بخونم نه اینکه بخونم!
(وقتی بخونم اول رو گفت،دستش و به صورت میکروفن جلوی دهنش گرفت وادای خوندن درآورد وبرای بخونم دومش هم کتابی دستش گرفت و ادای کتاب خوندن درآورد.)
بااین حرکت،بچه ها زدن زیر خنده...منم خنده ام گرفته بود!
خیلی بامزه اَدا در میاورد!
حسینی حسابی ازکوره در رفت وبا صدایی که به زور داشت کنترلش می کرد که بالا نره،گفت: برو بیرون رادوین.
رادوین خونسرد تراز دفعه های قبل گفت:واسه چی؟!
- برای اینکه من میگم!
- آخه...
حسینی عصبی پرید وسط حرفش:
- آخه ماخه نداریم،بیرون!
وقتی دید که چاره ای نداره،به ناچار از جا بلند شدو به سمت در کلاس رفت.
حسینی ادامه داد:
- وشما خانوم شایان... به خاطر بی انظباطیتون باید تشریف ببرید بیرون.رادوین توهم به خاطر مسخره بازیت باید بقیه کلاسو توحیاط دانشگاه سر کنی!هردوتون هم جلسه بعدی حق پاگذاشتن توکلاس و ندارین تا من تکلیفتون رو روشن کنم!حالا هم بیرون!
وبعد بی توجه به من و رادوین،به سمت تخته رفت و مشغول درس دادن شد.
اول من و بعدهم رادوین از کلاس خارج شدیم...و در پشت سرمون بسته شد.
رادوین زیر لب زمزمه کرد:
- اینم خله ها!
پراز حرص و غیض غریدم:
- خل تویی نه اون بیچاره!
اخم ریزی روی پیشونیش نشست...و قدمی به سمتم برداشت.لحنش بوی تهدید می داد:
- نشنیدم چی گفتی؟
- من وظیفه ای ندارم هرجمله امو دوبار برای شما تکرار کنم جناب ناشنواء الدوله.
جوابش تنها یه پوزخند بیخیال بود.رو برگردوند و خواست به سمت راه پله بره که صداش زدم:
- کجامیری؟!وایسا!می خوام باهات حرف بزنم.
بالحن مسخره ای جواب داد:
- فکر نمی کنی سختت باشه با ناشنواء الدوله حرف بزنی؟!آخه باید هرجمله ات و دوبار برام تکرار کنی!
من اما محکم وجدی گفتم:نه،سختم نیست!
بااین حرفم،رادوین به عقب برگشت و روبروم ایستاد.دستاشو به سینه زد:
- می شنوم.
نفسم رو کلافه بیرون دادم...عصبی بودم،اونقدر که بی اختیار تن صدام بالا رفت:
- وقتی داشتی اون دربی صاحاب شده رو می بستی هیچ به این فکر کردی که من باید چه غلطی کنم؟ به این فکر کردی که چند ساعت باید اون تو بمونم تاشاید دست بر قضا یکی بیاد من و ازاون توبیاره بیرون؟ به بوی حال بهم زن اونجا فکر کردی؟! به حال من فکر کردی؟!هیچ به...
پرید وسط حرفام...انگار اون عصبی تراز من بود:
- توچی؟!وقتی داشتی ماشینم و پنچر می کردی،به این فکر کردی که من باید چه غلطی بکنم؟به این فکر کردی که چجوری باید برم شرکت؟به این فکر کردی که ممکنه یه کار مهم داشته باشم؟ به این فکر کردی که ممکنه اون کار مهمم یه جلسه باشه؟به این فکر کردی که ممکنه به اون جلسه نرسم؟به این فکر کردی که اگه به اون جلسه نرسم چی میشه؟به این فکرکردی که ممکنه تمام زندگیم به رو هوا؟!هیچ به این فکر کردی که...
از نفس افتاده بود...و همین باعث شد که ادامه نده.
ازمن فاصله گرفت وروی یکی از صندلی های توی سالن نشست.بادستاش شقیقه هاش و فشار داد.چشم روی هم گذاشت...
عصبانی بود.خیلی عصبانی...
با قدم های آروم و شمرده به سمتش رفتم...
بطری آبی رو از کیفم بیرون آوردم و به سمتش گرفتم:
- بیایه ذره بخور!حالت بهتر میشه.
با صدای من،انگار تازه به خودش اومد.چشمش افتاد به بطری توی دستم...
نگاهش متعجب شد...خیره شد به چشمام،بعداز چند لحظه دوباره زل زد به بطری.به چشمام...به بطری...چشمام...بطری...چشمام...
و اونقدر نگاهش جابه جا شد که کلافه شدم:
- نگاه داره؟! بگیر بخور دیگه...توش سم که نریختم.
یه تای ابروش رو بالا داد.لحنش مشکوک بود:
- از تو بعید نیس ریخته باشی...
پوزخندی روی لبم نشست...شمرده شمرده گفتم:
- ما هنوزاول خطیم!من اول باید یه ذره حرصت بدم بعد برم پی ناکار کردنت.بخور...فعلا نمی خوام بفرستمت به دیارباقی!

آنیلا
1392,04,09, ساعت : 00:34
سلامی دوباره به همه بروبچز!!!:-2-25-:خوبین همه چی خوبه؟!
خدارو شکر...
امشب 3 تاپست پروپیمون داریم!!!:-2-37-:
قبل شروع یه معذرت خواهی بکنم واسه تکراری بودن دوتاازپستای دیشب...:-2-15-:
دیگه پیرشدم رفت!!! اصلاحواس نمونده واسم که...درهرصورت ببخشید درستش کردم...به چندتاازبچه هاگفتم ولی اونایی که نتونستم بهشون خبربدم الان برن بخونن!!!
خو دیگه تامن بیشتر از این 3 نکردم بریم سراغ پستا!!!
خداکنه این دفعه دیگه تکراری نذارم...خخخخخخ:-2-27-:

چند لحظه فقط به چشمام خیره شد...
و من طبق معمول همیشه نفهمیدم این خیره شدنه یعنی چی؟! چرا عین بز نگاه می کنی؟آدم ندیدی؟! والا...
کم کم لبخند محوی روی لبش نشست و بطری رو از دستم گرفت.
بدون مکث درش رو باز کرد و یه نفس بالا داد!...
این آدمه؟!نه واقعا آدمه؟!خدایا مطمئنی گودزیلایی چیزی نیافریدی؟!چجوری اون همه آب رو خورد؟!اونم بایه حرکت؟!
گیج و گنگ نگاهش می کردم...و اون انگار از سنگینی نگاهم کلافه شد.چون گفت:
- چیه؟چرا اینجوری نگاه می کنی؟
به بطری خالی اشاره کردم...لحنم متعجب بود:
- خوردیش؟!
رادوین اما خونسرد بود:
- خب آره دیگه!
- همشو؟!
اخم ریزی روی پیشونیش نشست.و کلافه از جا بلند شد...
با سر حرفم رو تایید کرد:
- همشو.
و زمزمه زیرلبش رو شنیدم که می گفت:
- مرسی..از آب!
و بدون اینکه نیم نگاهی به من بندازه،با قدم های بلند به سمت راه پله رفت.هنوز چند قدمی دور نشده بود که به سمتم برگشت...
صداش رو می شنیدم:
- خانوم کوچولو،به دلیل تپل بودن کارم 3-6 جلو هستم.بیفت دنبال یه نقشه تپل که عقب نمونی!
هه!
دوباره شد همون رادوین قدیم...
پررو...لجباز...یه دنده...و اعصاب خرد کن!

* * *