PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان در همسایگی گودزیلا | آنیلا کاربر انجمن



صفحه ها : [1] 2

آنیلا
1392,03,30, ???? : 01:37 قبل از ظهر
سلام سلام سلام.:-2-25-:

خوبین بچه ها؟!چه خبر؟!همه چی خوبه؟:-2-16-:
خب من بازم خدمت رسیدم بایه رمان دیگه!!
درسته که اون یکی و تموم نکردم وبعدهم پگاه جون زحمت کشیدپاکش کردولی نهایت سعیم ومی کنم که به امیدخدا وبا حمایتای شمااین یکی وتموم کنم.:-2-27-:
پس درواقع این اولین رمانمه وبه حمایتای شمانیازمندم شدید!!:-2-35-:

خب دیگه زیادشر و ور نمی گم ومیرم سراغ رمان:
خب اسم رمان "درهمسایگی گودزیلا" ست.
یه ذره خنده داره!!نیس؟!
خب آخه خودرمانمم خنده داره وجنبه طنزداره.:-2-22-:

خلاصه:

یه دخترشیطون ودیوونه به اسم رهاشایان...یه پسرشیطون به اسم رادوین رستگار...هم کلاسی هایی که سایه هم دیگه روباتیرمیزنن...رهابه شدت ازرادوین متنفره واین تنفرباعث میشه که واسه اذیت کردنش نقشه های مختلفی بکشه...البته این وسط رادوینم ساکت نمی شینه و هرکاری می کنه تاحرص رهارودربیاره...این نقشه کشیدناواذیت کردناوحرص دادناباعث میشه که اتفاقای خنده داری بیفته.
همه چیز خوبه وزندگی به خوبی می گذره اما به دلیل یه سری ازمشکلات،رها مجبورمیشه ازخانواده اش جدابشه وتویه خونه دیگه زندگی کنه...اماباورودش به خونه جدید...

خب دیگه زیادی گفتم!!بسه!!

بروبچز این رمان اززبون دختره اس ومحاوره ایه!!
شخصیت های اصلی همین رها ورادوین هستن ولی خب یه چندتایی هم سیاهی لشکرداره که ایشاا... به مرور زمان باهاشون آشنا میشین.
راستی بگم که جلدرمانم و هروقت که حاضرشد میذارم.
بچه ها تاپیک نقدو هم زدم.منتظر انتقاداتتون هستم.

اینم لینک تاپیک نقدرمان:
http://www.forum.98ia.com/t960258.html
دیگه حرفی نیس جز اینکه خیلی دوستون دارم!!:-2-40-:

pegah.a
1392,03,30, ???? : 10:07 قبل از ظهر
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید و به جز متن داستان پستی ارسال نکنید.
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
نویسنده های سایت حتما بخوانید! (http://www.forum.98ia.com/t655469.html#post6888637)
برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
طراحی جلد رمان کاربران سایت (http://www.forum.98ia.com/group1384.html)
در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!

آنیلا
1392,03,30, ???? : 02:38 بعد از ظهر
خب دوستای گلم،اینم ازمقدمه رمان که خودم عاشقشم:

یکی تویی و یکی من...

با این ماه که هنوز هم این شهر را تحمل می کند...

همین سه تا بس است..

حتی اگر ماه هم نبود...

من قانعم...

به یک تو و یک من..

مگر میان تو و ماه فرقی هم هست؟!

ای کاش بود..

آن وقت شاید همه چیز جز تو معنایی داشت..

اما...حالا که ندارد..

حالا همه چیز تویی..

تمام شعرهایی که با عشق می خوانم..

تمام روزهای خوب..

تمام لبخندهای من..

تمام گناه های با لذت..

تمام زندگی..

همه چیز تویی..

چیز دیگری هم اگر جز تو بود..

فدای یک تبسمت

آنیلا
1392,03,30, ???? : 07:21 بعد از ظهر
سلام به همه!!:-2-25-:
امروز چون اولین روزه ومنم دوست دارم ازهمین اول بهتون حال بدم،3 تا پست میذارم.
خب بریم که داشته باشیم پست اولمون و:

به نام یگانه بهانه هستی

-پاشو رها... بلند شو ببینم...چقدر می خوابی دختر؟!پاشو!!...دیرشده!
این دیگه کیه کله ی صبحی؟؟؟...
انگار فکرم و بلند گفتم چون یارو بایه صدای مسخره ودرحالیکه ادای دخترای لوس و درمیاورد گفت: ارغوان هستم...از آشناییتون خوش بختم وشما؟؟!!(وبعدش دوباره صداش جدی شدو عصبی گفت:) پاشو ببینم...تومن و نمیشناسی؟!!!!!!جلسه معارفه راه انداخته واسه من...پاشو...دیرشده!
دهه...یه امروز و میخواستیم کلاسارو بپیچونیم و نریما...این خانوم اومده مارو باخودش ببره...چشمام و بازکردم و روی تخت نشستم کلافه گفتم:
-اه...اری...من حوصله دانشگاه ندارم!بیخیال شو.
- یعنی چی حوصله دانشگاه نداری؟!
- یعنی اینکه حسش نیست!بیخیال شو دیگه ارغوان.
- امروز باحسینی کلاس داریما!
- خب داشته باشیم.
- خب داشته باشیم؟!تومی فهمی داری چی میگی؟دلت میخواد سرمون و ببره بذاره رو سینمون؟
پتورو کشیدم روی سرم وبا لحن خواب آلودی گفتم:اون هیچ کاری ازدستش برنمیاد.
وچشمام و بستم.
- رها!!!اذیت نکن دیگه.پاشو!
- بیخیال شو!دیشب دیر خوابیدم،خوابم میاد.الانم سرم درد میکنه!
- چه غلطی می کردی که دیر خوابیدی؟!
همون طور که چشمام بسته بود و سعی می کردم بخوابم،باشیطنت گفتم:داشتم باآقامون اس بازی می کردم،نفهمیدم زمان چجوری گذشت!عشقه دیگه!
ارغوان خندید وبه سمتم اومد.پتو رو از روی سرم کنار کشیدوگفت:پاشو ببینم!خرخودتی...خدا پسِ کله هیچکی نمیزنه که بیاد بشه آقای تو!
چشمام و بازکردم و باشیطنت گفتم:خیلی دلشم بخواد!دختر به این ماهی!مثه پنجه آفتاب می مونم.
ارغوان باخنده گفت:توازخودت تعریف نکنی،کی تعریف کنه؟!
خندیدم وگفتم:عزیزم من چه از خودم تعریف کنم،چه نکنم،تعریفی هستم!
- اوهو!اعتماد به سقفتون تو طحالم خانوم!
بعداز گفتن این حرف،درحالیکه داشت پتو رو جمع می کرد،گفت:پاشو ببینم!مرده شوره ریختت و ببرن!میدونی ساعت چنده؟!7:45!پاشو!پاشو بریم که امروز دخلمون اومده!
دهن بازکردم تا چیزی بگم که باچشم غره عصبی ارغوان روبرو شدم.واسه همینم،سریع ازروی تخت بلند شدم و بعداز شستن دست و صورتم در عرض ایکی ثانیه حاضروآماده بودم!!
یه مانتوی قهوه ای پوشیدم بایه شلوار جین قهوه ای سوخته.مقنعه کرم رنگمم سرکردم و چهارتا شیویدو ریختم بیرون.اهل آرایش نبودم و درضمن وقتشم نداشتم...پس بیخیالش شدم و روبه ارغوان گفتم:بریم؟؟!!
ارغوان سری تکون دادوگفت:بریم که دیر شد!
باهم ازاتاق خارج شدیم.خونه ماجوری بودکه برای بیرون رفت ازخونه باید از روبروی هال می گذشتی و به این شکل آشپزخونه کاملا به هال دید داشت.
مامان و باباو اشکان درحال صبحونه خوردن بودن.مامان تامن و ارغوان و از پشت اپن دید،بایه لبخندمهربون روی لبش روبه ارغوان گفت:بالاخره تونستی بیدارش کنی عزیزم؟!بیاین یه چیزی بخورین بعدبرید!
ارغوان لبخندی زدوگفت:نه دیگه خاله مریم!دیرمون شده.
اشکان درحالی که داشت چاییش و سر می کشید،روبه من گفت:رها،امروز عصر بیام دنبالت یا باارغوان میای؟!
نگاهی بهش انداختم وگفت:بااری میام...
مامان چشم غره توپی بهم رفت وگفت:اری چیه دختر؟!ارغوان اسم به این قشنگی داره،اون وخ توبهش میگی اری؟!
روبه مامان گفتم:مامان بیخی! کله صبحی دوباره غلط تلفظی نگیر!خانوم بودن باشه برای بعد!خداحافظ.
وبعداز گفتن این حرف،خیلی سریع ازدرخونه خارج شدم و به حیاط رفتم تامامان مهلت جیغ و داد کردن پیدا نکنه!
ارغوانم خداحافظی کردو باهم ازخونه خارج شدیم.

**********

آنیلا
1392,03,30, ???? : 07:29 بعد از ظهر
و پست دوم::-2-27-:

وقتی رسیدیم دانشگاه،یه ربع از کلاس گذشته بود...
ارغوان باجیغ وداد گفت:خاک توسرت کنن!فاتحه مون خونده اس!میمردی یه ذره زودتر پاشی؟!
بابی قیدی شونه ای بالا انداختم وگفتم:بیخی بابا!مثلا میخواد چیکارکنه؟!
بی خیال به سمت در کلاس رفتم و در زدم...بااجازه حسینی وارد شدیم.
استاد بادیدن ما عینکش وروی بینیش جابه جا کرد ومعترض گفت:می دونید ساعت چنده خانوما؟؟!
با پررویی ساعتم و نگاه کردمو گفتم :بله استاد... 8 وهیفده دقیقه صبح به وقت تهران.
کلاس یهو رفت رو هوا...
استاد باعصبانیت گفت:دیر اومدی تازه زبونتم درازه؟؟!!
با این حرفش ازکوره دررفتم...
استاد بداخلاق همیشگی..مثل این که یادش رفته خودش سه چهارتا جلسه رو نیم ساعت تاخیر داشته...بیخیال بابا!با اینکه دلم ازش پره ولی می دونم اگه چیزی بهش بگم قاطی می کنه پدرم ودرمیاره...
کاملا از جواب دادن به حسینی منصرف شده بودم اما...لحن تمسخرآمیزش که روبه بچه ها می گفت:"می بینین؟؟!!!دانشجوهایی مثه این خانوم فقط بلدن مسخره بازی دربیارن و بس." بدجور آتیشیم کرد...
از اون بدتر وقتی بود که رادوین(یه هم کلاسی فوق العاده مزخرف ودیوونه که بامنم سره جنگ داره) در تایید حرف حسینی،با لحن خاص ومعناداری گفت: بله استاد...متاسفانه همینان که وجهه ی مارم خراب کردن.
وبه سمتم برگشت وپوزخندی بهم زد...دیگه نفهمیدم چیکار میکنم.رو کردم به استادوگفتم:آقای حسینی فکر نمی کنید که نیم ساعت تاخیرشما از 17 دیقه تاخیر من بیشتربوده؟؟!!
این ارغوان دیوونه هی نیشگونم می گرفت وازم می خواست که تمومش کنم.
حسینی که انتظار این حرف وازمن نداشت گفت: من برای تاخیرم دلیل داشتم.
- منم برای تاخیرم دلیل دارم.
حسینی که دیگه نمیخواست بحث و ادامه بده،گفت:خانوم شمااسمتون چی بود؟؟!!
من چیزی نگفتم...سکوتم و که دید روی کرد به بچه هاوگفت:اسم این خانوم چیه؟؟!!
هیچ کس هیچی نگفت...حسابی خر کیف شدم...اصلا یه لحظه یه حس غرور بهم دست دادکه چقدهم کلاسیام دوسم دارن...
همین جوری داشتم بایه لبخند از سر رضایت به تک تک بچه ها نگاه می کردم که چشمم خورد به رادوین...پشت چشمی براش نازک کردم...اونم اخمی تحویلم داد وپوزخند زد.
درجواب استاد که گفت:هیچ کس هیچی نمیگه؟؟
جواب داد:
- چرا استاد!!!!خانوم شایان هستن ایشون...خانوم رها شایان.
ورو کرد سمت من و دوراز چشم استاد چشمکی بهم زد وباحرکات لبش گفت: 0- 1 به نفع من...
چشم غره ای بهش رفتم.
استاد گفت:می تونید بشنید خانوما اما شما خانوم شایان انتظار نمره نداشته باشین از من آخرترم.
پوزخندی زدم گفتم:ازاولشم ازشما انتظاری نمی رفت!
کلاس دوباره ترکید وحسینی باگفتن ساکت یه سکوت مطلق ایجاد کرد وباسر اشاره داد تا من و ارغوان بریم بشینیم وشروع کرد به درس دادن.
سرم به شدت دردمی کرد.طوری که چندباری سرم و روی میز گذاشتم و چشمام و بستم.هرچی فحش بلد بودم تو دلم باره رادوین کردم.پسره ی نفهم!خودشیرین لوس!حالا مثلا این اسم من و نمی گفت،سرش و با گیوتین می زدن؟!
تو طول کلاس حتی یه نگاهم بهش ننداختم... اما اون همش به من نگاه میکردو پوزخند می زد...
حالیت میکنم چلغوز...صبر کن...چنان آشی برات می پزم که یه وجب روش روغن داشته باشه آقای رستگار!!!!! حالا ببین کی گفتم.

**********

آنیلا
1392,03,30, ???? : 07:32 بعد از ظهر
اینم از پست سوم وپست آخر امروز.
امیدوارم خوشتون اومده باشه.
اون دکمه تشکرم بزنید بدنمیشه!!
:-2-40-::

بعداز تموم شدن کلاس ورفتن حسینی،عصبانی و دیونه وار به سمت رادوین رفتم که کنار چندتا از رفقاش(امیروبابک )نشسته بود...
اخم غلیظی کردم و گفتم: کسی از تو نظر خواست که نطق کردی جناب رستگار؟؟!!
امیر و بابک باتعجب من و نگاه می کردن ولی رادوین سعی داشت خودش و مشغول صحبت با بابک نشون بده!!!! آخه احمق اون که داره من و نگاه میکنه!!!! پسره روانی...
باعصبانیتی که توصدام موج میزد گفتم:من دارم باتو حرف میزنما...
چیزی نگفت.
- هوی باتوام...
- ...
- خدا رو شکر...کر شدی؟
- ...
- همون نیمچه شنواییم که داشتی به باد فنا رفت؟!...
این بار دستش و نزدیک گوشش برد.بدون اینکه به من نگاه کنه،بالحن مسخره ای به بابک گفت:بابک صدای وزوز میاد!میشنوی توام؟؟!!
دیگه داشتم آتیش می گرفتم... پسره عوضی...
خواستم یه چیزی بگم که ارغوان به سمتم اومدو بالحن ملتمسی گفت:رها تورو خدا... بس کن...بیابریم.
ودستم و کشید که از کلاس بریم بیرون...منم بدون اینکه مقاومتی کنم دنبالش رفتم. به در کلاس که رسیدیم،به سمت رادوین برگشتم و تمام نفرتی و که نسبت بهش داشتم توی چشمام ریختم.جوری که صدام و بشنوه گفتم: این دفعه 0-1 به نفع تو ولی آقای رستگار خوب مواظب باش که من مهارت زیادی تو بردن بازیای باخته دارم!!!
وبه همراه ارغوان از کلاس خارج شدیم.

***********
- ارغوان همش تقصیر توئه...اگه توی دیوونه اصرار نمی کردی منم نمیومدم.باحسینی هم دعوام نمیشد.اون پسره بیشعووورم اونجوری نمیزد تو برجکم!!!
خیلی اعصابم خورد بود...دلم می خواست برم رادوین و له کنم.پسره احمق...چطور به خودش اجازه داد اونجوری بامن حرف بزنه؟؟!!بیشـــــــــــــــ ــــعور.
میکشمت...نه اصلا چرا یه دفعه ای بکشمت؟!! زجرکشت می کنم.آره...اینجوری بهتره.تمام موهات و دونه دونه می کنم...ازسقف آویزونت می کنم.ناخنات و باانبر میکشم....جوری شکنجه ات کنم که شکنجه ساواک در برابرش نوازش باشه!..فقط صبرکن...
همون طور حرص می خوردم و واسه خودم نقشه می کشیدم و به رادوین فحش می دادم وپوست لبم و می کندم که ارغوان مانعم شد ودستم وگرفت...
- چیکار به این بیچاره داری؟دلت از یه جای دیگه پره سر این خالی می کنی؟
اخمی روی پیشونیم نشست...بیخیال کندن پوست لبم شدم و از جابلند شدم.روبه ارغوان گفتم:بزن بریم...
متعجب وگیج گفت:کجا؟
- خونه پسرشجاع.خونه دیگه...
اخم ریزی روی پیشونیش نشوند وگفت:من میخوام دانشگاه بمونم.خودت پاشو برو.به سلامت!
اینم دوسته من دارم؟ کله صبحی جیغ جیغ راه انداخته من و آورده تو این جهنم دَره حالا میگه بروبه سلامت!
باکدوم ماشین؟!اشکانم که الان سرکاره.بهش زنگ بزنم میکشتم!ای توروحت ارغوان.لااقل میگفتی میخوای من و قال بذاری ونبری،ازاولش یه فکری به حال خودم می کردم.
همون طورکه ازش فاصله می گرفتم گفتم: باشه اری جون.دارم برات منگل.
ارغوان خنده بلندی کردوچیزی نگفت!
آره دیگه،اون نخنده کی بخنده؟!

آنیلا
1392,04,01, ???? : 03:21 قبل از ظهر
سلام
امروز 2 تاپست داریم.
بریم که داشته باشیم:

حتی برنگشتم نگاهش کنم...با قدمای بی هدف و سردرگم به راهم ادامه می دادم...
نمیدونستم به اشکان زنگ بزنم یانه!اشکان تویه شرکت سخت افزارکامپیوتر کار می کرد.مهندس کامپیوتر بود.
نگاهی به ساعتم انداختم.10 بود. ساعت اوجِ مشغله کاری اشکان!شانسه من دارم؟!خره توی شرک شانسش ازمن بیشتربود والا.لااقل اون یکی و پیداکرد خودش وبچسبونه بهش!من چی که 23 سالمه اماهنوزم ول معطلم؟
همین جوری یه ریز، زیر لبی به خودم فحش می دادم.سردردمم که دیوونم کرده بود.سرم داشت ازدرد می ترکید...برای اینکه اعصابم آروم بشه رفتم روی یکی از صندلی های نزدیک به در ورودی دانشگاه نشستم ومشغول جمع کردن افکارم شدم.
خب من که پیاده نمی تونم برم.یعنی هیچ رقمه راه نداره.پام درد می گیره بیخیال بابا. خب تاکسی می گیرم؟!نه...خوشم نمیاد هی وایسه این و اون و پیاده کنه...حال وحوصله در دسرای تاکسی رو ندارم.از طرفی اگه باتاکسی برم مجبورم یه مسافتی وپیاده طی کنم!!همون گزینه زنگ زدن به اشکان ازهمه مناسب تره!!!میدونم باید کلی التماس کنم اما راهی جزاین برام نمونده.
گوشیم و ازتوی کیفم درآوردم وشماره اشکان و گرفتم.نفس عمیقی کشیدم وسعی کردم لحن آدمای مریض و بگیرم بَلکَم دلش به حالم بسوزه.
دیگه داشتم ناامید می شدم که سرِ هشتمین بوق برداشت:
- چیه؟چیکارداری؟
- علیک سلام.
- سلام.چیه رها؟کاردارم زودبگو.
بالحن لوسی که خودمم تعجب کرده بودم گفتم:اشـــــکاااان!!!!!!
اشکان درحالیکه سعی می کردجلوی خندش و بگیره وبا لحنی شبیه من گفت:بَعلــــِـــه؟؟!
- هیچ میدونستی که من چقدر تورو دوس دارم؟
خندیدوگفت: چی ازم میخوای؟
لبخندی زدم.آفرین اشی الحق که دادش خودمی. زود حق مطلب و گرفتی.باریک ا... به تو!
خیلی سریع وتند گفتم:بیا دنبالم.
- امرِ دیگه؟!
- نه فقط همین!
خندید وبعداز یه سکوت کوتاه گفت:
- خب دیگه کاری نداری قطع کن، من کاردارم.
- چیه هی میگی کاردارم کاردارم؟!داری که داری داشته باش.خوش به حالت.به جای این که پز کارداشتنت و بهم بدی پاشو بیادنبالم.
- رها زبون آدمیزاد حالیته؟!کار دارم!!
- اشکان اذیت نکن دیگه.
- وایسا بببینم مگه تو قرارنبود باارغوان بیای؟
- چرا ولی یه مشکلی پیش اومد.
- چه مشکلی؟
- بعدامیگم بهت.تو جای این حرفا بیا دنبالم.
- رها میگم کاردارم.فارسی حرف میزنما!!
درحالیکه سعی میکردم صدام و مظلوم کنم گفتم: اشکانی...قربونت برم...الهی من فدات شم...اشکانی بیادیگه. جونه رهاحالم بده.سرم داره میترکه.حالم اصلا خوب نیست.دستام یخ کردن.رنگم پریده.چشمام...
اشکان باخنده پریدوسط چاخانام: باشه بابا.بذارم همین جوری پیش بری یه طاعونی چیزی به خودت می چسبونی و به دیارباقی می شتافی.
- اشکان میای؟؟
- آره.دارم میام یه ربع دیگه دم دردانشگاتونم.
درحالیکه سعی میکردم لبخندگشادم و خفه کنم،جیغ خفیفی کشیدم و ازپست گوشی اشکان و بوس کردم.
- وای اشکان عاشقتم!
اشکان باخنده گفت: مابیشتر.دارم میام بای.
- بای.
گوشی وکه قطع کردم یه لبخند اومدروی لبم.قربون دادشم برم که انقدگله.چه دروغاییم گفته بودم!من فقط سرم دردمیکنه.نه صورتم یخ کرده نه رنگم پریده...چه چاخانایی سرهم کردم!
پاشدم برم دم در که یه صدایی سرجام میخکوبم کرد:
-چه تحویلم می گیری اشکان جون و!!!
صداش بدجور برام آشنا بود...هم آشنا وهم روی مخ وآزار دهنده!!
اِی بر خرمگس معرکه لعنت!انقداعصابم خورد بودکه اگه یه ذره دیگه زر زر می کردباخاک یکسانش می کردم.

آنیلا
1392,04,01, ???? : 02:39 بعد از ظهر
اینم ازپنجمیش!!
بچه هاهمین امروز تاپیک نقدو می زنم.
همراهی کنید لطفا.مرسی:-2-40-::

بدون اینکه بهش محل بدم ازجام بلند شدم و به سمت در رفتم.اونم دنبالم میومد.
اَه...چرا داره دنبالم میاد؟!!چی می خواد از جونم؟...
سعی کردم به اعصابم مسلط بشم.چندتا نفس عمیق کشیدم تاخودم و برای نبردپیش روم آماده کنم!رادوین الکی دنبال من راه نمیفتاد.حتمادوباره می خوادیه کل کل جدید راه بندازه...دلم نمی خواست بهش محل بدم...اگه من بهش توجه نکنم اونم خیط میشه ومیره پیِ کارش!!بااین اعصاب داغون من غیرممکن بودکه بتونم دربرابر رادوین وتیکه هاش ساکت باشم اما اعصابم غلط کرده باهفت جدش!
باخنده به من نگاه کردوگفت:چرا خودت وسبک می کنی انقدر ناز یه پسرو می کشی؟!
هیچی نگفتم...فقط داشتم تودلم بهش میخندیدم که چقدراحمقه.خودش شونصدتا دوست دختر داره فکرکرده منم از اوناشم!!!!!هه...
ازاین فکرپوزخندی روی لبام نشست.
رادوین وقتی دیدهیچی نمیگم نگاه خریدارانه ای بهم کردوگفت:اِی...بدم نیستی...ازاین اخلاق گندت بگذریم...سره جمع خوبی...فقط یه خورده همچین نافرمی...میدونی چی میگم؟!راستش...باهیکلت حال نمیکنم!
این و که گفت آتیش گرفتم.توخره کی باشی که بخوای حال کنی یانه؟؟!پسره ی پررو دیگه شورش ودرآورده...روی پاشنه پام چرخیدم و روم و کردم طرفش. قدش 25-20 سانتی ازمن بلندتربود.برای همینم مجبورشدم یه ذره خودم و بکشم بالا.بانفرت به چشماش خیره شدم وگفتم:توکی باشی که بخوای باهیکل من حال کنی یانه؟!!مثل اینکه خیلی خودت ودستِ بالاگرفتی آقای رادوین خان!!
رادوین که به چشمام خیره شده بود سرش و آوردنزدیک صورتم.فاصلمون خیلی کم بود درحد 5 تا انگشت.نفس هاش به صورتم میخورد.اخمی کردوگفت:اونی که باید حال کنه منتظرته خانوم!سخنرانی باشه برای بعد.
اولش متوجه نشدم چی میگه.گنگ وگیج بهش نگاه کردم که باچشمش به جایی اشاره کرد.رد نگاهش و گرفتم ورسیدم به اشکان که توی ماشینش نشته بودوزل زده بودبه من ورادوین....
اوخی داداشیم....چه زود رسید!شایدم من زیادی بااین گودزیلا حرف زدم ونفهمیدم زمان کی گذشت!
لبخندی اومد روی لبم...
روم و کردم طرف اشکا ن و براش دست تکون دادم واونم برام بوق زد. به سمتش رفتم. خیلی سریع سوار ماشین اشکان شدم.
- سلام برداداشی مهندس خودم!
اشکان مشکوک نگام کردوگفت:این پسره کی بود؟چی می گفت؟
- هیچی بابا...این همون رادوینه که بهت گفتم.دیوونه باز داشت چرت می گفت.
اشکان که از رگ گردنش معلوم بودغیرتی شده گفت:اذیتت می کنه رها؟؟
یه فکری جرقه زد توذهنم.اگه بهش بگم آره وبره حالش وجابیاره خیلی توپ میشه ها نه؟؟
نه بابا بیخیال...من اینجوری بیشتر حال می کنم که فکرکنه اشکان دوست پسرمه...آره بابا اگه اشکان بره مزه ی قضیه می پره!!!!!
لبخندی زدم و به رادوین نگاه کردم.هنوزم سرجاش وایساده بودوباحرص نگام می کرد. از لجش به سمته اشکان برگشتم و رفتم جلوی صورتش.
یکی نمی دونست فکر می کرد داریم صحنه +18 ایجاد می کنیم.منم همین و می خواستم تا لج رادوین و در بیارم! گونه اشکان و بوس کردم و بعداز یه مدت کوتاه رفتم کپیدم سرجام.
اشکان که پاک گیج شده بود لبخندی زدو دستش و گذاشت روی جایی که بوسش کرده بودم. متعجب گفت: این الان برای چی بود؟!
- واسه اینکه انقدر خوبی وبه خاطر من از کارت زدی واومدی دنبالم.آخ اشکانی نمی دونی چقدر حالم بده.سرم...
اشکان باخنده پرید وسط حرفم:
- خوبه خوبه. حالا نمیخواد دیگه فیلم بازی کنی.خرت از پل گذشت رهاخانوم!
خندیدم.اونم خندید.اشکان استارت زدوماشین یه دفعه از جا پرید.

**********

آنیلا
1392,04,02, ???? : 02:16 قبل از ظهر
بازم سلام...:-2-25-:
بچه هاامشب که دیگه نه امروز 3 تاپست داریم که همشونم پروپیمونن!!!
خودم عاشق این قسمتام.امیدوارم شمام دوس داشته باشید:-2-41-:
راستی قبل ازشروع بگم که این چندروز اول توساعتای مختلف پست میذارم ولی وقتی رمان افتاد رو روال یه ساعت مشخص اعلام می کنم که شمابیاید بخونید..اینجوری هم برای خودم بهتره هم شما.دیگه زیاد حرف نمی زنم.:-2-27-:
این از پست امشب:

باصدای آلارم گوشیم از خواب بیدارشدم.زودی خفه اش کردم.یه خمیازه کش دار کشیدم وچشمام ومالیدم...وای چقدمن خوابم میاد!ولی...
هیچ دلم نمیخواست قضایای دیروز تکراربشه.واسه همینم یه تشربه خودم زدم و سریع رفتم دستشویی.دست وصورتم و که شستم یه خورده خوابم پرید.
ازاونجایی که یه اری خانوم نامردی کرده بود و مثلا باه قهر بودیم،قراربود که امروز اشکان راننده ام باشه.البته که قهر معنایی نداره...اری با همین دیوونه بازیاش رفیق جون جونی من شده!
خمیازه کشان وسلانه سلانه به اتاق اشکان رفتم.
اوخی داداشیم.نگاش کن چه ناز خوابیده.یه دادش دارم تو دنیا تکه...به همراه یه زن دادش گل...سارایی که عین خواهرم می مونه.
سارا نامزد اشکانه.دوماهی میشد که نامزد کردن.قراره چندماه دیگه برن سر خونه زندگیشون.قراره یه وروجک نیم وجبی بهم بگه عمه.اوخی عمه قربون قدوبالات بره!
وا!رها توام خلیا!! بچه کجابود؟!باباکله ی اینارومیکنه اگه توی دوران نامزدی بی ناموسی کنن!
ازاین فکرخنده ام گرفت.به سمت اشکان رفتم و بیدارش کردم.
به اتاقم که برگشتم ساعت 7 بود.خوبه پس وقت دارم. امروز میخوام حسابی خوشگل کنم.جوونیه دیگه!!یه موقع آدم حال می کنه تیپ بزنه وآرایش کنه!...اما فقط یه موقعایی نه همیشه.
نه اینکه از آرایش کردن بدم بیاد ولی اهلش نیستم چون وقت گیره ومنم بی اعصاب وبی حوصله ولی اگه گاهی حال داشته باشم دستی به صورت مبارک می کشم!
به سمت کمدم رفتم.یه شلوارجبن یخی پوشیدم بایه مانتوی مشکی کوتاه.
مقنعه مشکیم و سرم کردم وروی صندلی میز آرایشم نشستم.نگاهی به قیافه ام توی آینه انداختم...
صورتی گرد،چشمای تقریبادرشت قهوه ای روشن،ابروهای کوتاه وکلفت،بینی که تقریبابه صورتم میومد...خیلی قلمی ونازنبودولی خب به صورتم میومد...ولبی متناسب بابقیه اجزای صورتم...باپوست سبزه...درکل قیافم بدنیس...خیلی نازوخوشگل نیستم ولی خب خدایی زشتم نیستم که ملت بادیدن قیافه ام بگرخن!!من خودم عاشق چشمامم!عاشق رنگشونم...یه رنگ خاصه...خیلی نازه!!خودشیفتگیم توحلقم...زیرلب واسه خودم این آهنگ وزمزمه می کردم:
- توکه چشمات خیلی قشنگه...رنگ چشمات خیلی عجیبه..و...
بعله دیگه...ازاونجایی که ماکسی ونداریم عاشق چشمامون باشه وهی واسمون شعربخونه وقربون صدقه چش وچاله مون بره خودم مجبورم بخونم!!!همون طورکه واسه خودم آهنگ می خوندم،دست بردم ومداد چشمم وبه دست گرفت.اول خط چشم کشیدم و تهش و یه ذره کشیدم تا چشمام کشیده تر نشون بدن.ریملم زدم رفتم سراغ رژگونه.یه رژ لب ملایمم زدم.نگاه گذاریی به چهره ام انداختم...لبخندی از سررضایت روی لبم نشست.همه چی خوبه!
کیفم و برداشتم و ازاتاقم اومدم بیرون.هم زمان بامن اشکانم از اتاقش خارج شد.یه شلوار جین قهوه ای سوخته پوشیده بود بایه بلوز مردونه با چهارخونه های قهوه ای وکرم.آستیناشم سه ربع زده بود بالا.موهاشم صاف بانیترو برده بود بالا.خیلی جذاب شده بود!
لبخندی بهش دم.اونم لبخندی زدو همون طورکه نزدیک میشد سوتی زد.
- اُلالا... مادمازل شما این رها بی ریخته ی مارو ندیدین کجاس؟
اخمی کردم و گفتم: رها خانوم شما که انقدر خوشگل و باکمالاتن.
اشکان لبخندی زدوگفت:اون که صدالبته.
بعدش دستش و گذاشت پشتم ودرحالیکه به جلو هدایتم می کردگفت:یه خواهر دارم تو دنیاتکه.
بهش نگاه کردم و لبخند زدم.اونم یه چشمک برام زد.
بااشکان وارد آشپزخونه شدیم.مامان داشت چای می ریخت و باباهم مشغول لقمه گرقتن بود. اشکان باخنده ومسخره بازی گفت:درودبر مامان و بابای گرام.
ومنم به تبعیت ازاون با لبخندی روی لبم گفتم:درود!
بابا که عین همیشه پایه بود لبخندمهربونی زدوگفت:درودبر خل وچلای بابا!
اشکان بالحن لاتی گفت: خاک زیرپاتیم آقاجون!
منم باخنده ودرحالیکه سعی می کردم لاتی ترین لحن ممکن رو داشته باشم گفتم: خیلی کرتیم باو!
مامان چشم غره ای به هردو نفرمون رفت وبه طرف میز اومد. همون طورکه چاییارو روی میز میذاشت گفت: این چه وضع حرف زدنه؟ صدبار بهتون گفتم درست صحبت کنین. رو دهنتون میمونه ها!مگه شمالاتین اینجوری صحبت می کنین؟!حالااین اشکان هیچی پسره.توچی رها؟!صدبارگفتم خانوم باش.
بیخی مامان، خانوم مانوم چیه اعصاب ندارم!
مامان نشست روی صندلی روبروی بابا.من و اشکانم روبروی هم نشستیم.یهو بابا بی هوا گفت:مریم توروخدا ضد حال نباش دیگه!
من واشکان و مامان چشمامون شده بود قده سکه 50 تومنی.بابای مام راه افتاده بودا!!
بعداز چندثانیه ای که همه توی شوک بودیم.من واشکان وبابا پقی زدیم زیره خنده.اما مامان یه چشم غره توپ به بابارفت وگفت: چشمم روشن مسعود خان.تو هم آره؟!من یه عمره دارم جون میکَنم حرف زدن این بچه هارو درست کنم.درست که نشدن هیچ تو هم شدی لنگه اینا!
بابا خنده ای کردومشغول خوردن شد. من واشکانم شروع کردیم.
مامان زیرلبی داشت باخودش حرف میزد.همیشه حرص میخوره وخودش و اذیت میکنه.تهشم من نفهمیدم که مامان بااین حرص خوردن کجارو میخواد بگیره؟
اشکان بعداز خوردن چندتا لقمه.از روی صندلی بلندشدو رو به من گفت:بریم رها؟
من که هنوزهیچی نخورده بودم!مامان گفت:کجااشکان؟!توکه هیچی نخوردی.
اشکان درحالیکه ایستاده چاییش و سرمی کشید گفت: مامان دیرم شده...بایدزودتربرم.
مامان- خب لااقل یه ذره صبرکن بذار این بچه یه چیزی بخوره.
اشکان نگاهی به من کردوگفت: رها تموم نشد؟!
یه لقمه بزرگ برای خودم گرفتم وازجام بلندشدم.چاییم و سرکشیدم گفتم: چرا.بریم.
وبعداز خداحافظی از مامان وبابا ،لقمه به دست به همراه اشکان از خونه خارج شدم.

آنیلا
1392,04,02, ???? : 02:18 قبل از ظهر
اینم از پست دوم امروز:

رسیدیم دم در دانشگاه.
اشکان یه نگاه بهم کردوگفت: خب دیگه بریز پایین که باس برم.
از لحن حرف زدنش خنده ام گرفت.خودشم میخندید.
ازماشین پیاده شدم.سرم و ازپنجره کردم توماشین وگفتم: اشکان بعداز ظهر میای دنبالم؟
اشکان سری تکون دادوگفت:آره...ساعت 5 همین جا باش.
لبخندی زدم و گفتم:باشه پس خداحافظ!
- خداحافظ. مواظب خودت باش آبجی کوچیکه.
لبخندی زدم و اشکانم راه افتاد. داشتم می رفتم توی دانشگاه که یه ماشین جلوپام ترمز کرد.این دیگه کی بود روانم و اول صبحی مخشوش کرد؟؟
صدای راننده اومد: به به خانوم رهاخانوم!
این دیگه کیه؟!من وازکجا می شناسه؟
ازلاستیکای ماشین گرفتم همین جوری اومدم بالا. لاستیکش که خیلی جیگره.اُه اُه نگاه چه چیزیه.پلاکشم که ایران چهل وچهاره.لامصب مال خوده تیرونه.اُ چراغارو؟!او اوه چه باکلاس.از چراغاش معلومه که ماشین ازاون خفناس.پس راننده ش هم خفنه دیگه! یه خرده بالاتر...چه شیشه ی تمیزی.چه لبی داره این رانندهه....چه دماغی...اُه اُه چه عینکی... موهاروداشته باش...
اِ؟!!! صبر کن ببینم...این که رادوین گودزیلاس! اصلااین پسره سرش به تنش می ارزه که همچین ماشینی سواره؟!چیـــــش پسره ی بی ریخت!!!!!
اخم غلیظی کردم و بی توجه بهش وارد دانشگاه شدم.رادوینم برای نگهبان دم در بوقی زدوگفت: چاکر آقا رحمان!
انگارخیلی باهم صمیمی بودن چون آقارحمان باش دستی تکون داد و گرم وصمیمی گفت:
- سلام ادوین خان.
وازاین ماسماسکای دم درو که نمیدونم اسمش چیه واسش داد بالا.خو چیکارکنم اسمش و بلد نیستم!
سعی کردم بهش توجه نکنم وبی خیال به سرعت راه رفتنم اضافه کردم. همین جوری قدم برمیداشتم و می رفتم جلو...رادوین ماشینش و برد توی پارکینگ که یه خورده ازمن جلوتر بودوهنوز بهش نرسیده بودم.خدارو شکر تااین پارک کنه من در رفتم.سعی کردم تندتند برم...
همین جوری خوشحال داشتم می رفتم.می خواستم ازجلوی پارکینگ رد بشم که هم زمان بامن رادوینم از پارکینگ خارج شد.
اَه...من که انقدر تند راه رفتم.این بی ریخت زشت چجوری انقدر زودماشینش و پارک کردوبه اینجارسید؟!
لبخند مضحکی روی لباش بود.اخمی کردم. داشتم ازجلوش رد می شدم که خودش و کشید کنارمن.حالا داشتیم شونه به شونه هم راه می رفتیم!!!
اَه... اَه...الان من و بااین میبیننن شرف مرفم میره کف پام...ایـــــــــش!!
سعی کردم تندتر برم که شونه به شونه اش نباشم اما اونم به سرعتش اضافه کرد. صدای مسخره اش توی گوشم پیچید:
- ارادت مندیم سرکاره خانوم.آقا اشکان جـــــــون چطورن؟!
پوزخندی زدم....چرا اشکان انقد براش مهم شده؟بذار حالش و بگیرم.تک سرفه ای کردم تا صدام صاف بشه...با لحن شیطونی جواب دادم:
- اشکان جان خوبه خوبه.
پوزخندی زدوگفت: چراخوب نباشه؟!دوست دختر خوب!نازکش مجانی خوب!بوس مفتکی خوب!
متوقف شدم.به سمتش برگشتم و توی چشماش زل زدم.بالحن خونسردی گفتم:
- شمامشکلی دارین؟!
رادوین به چشمام زل زدوگفت: نه... چه مشکلی؟!
پوزخندی زدم و روم و ازش برگردوندم.
بالحن توهین آمیزی گفتم:
- پس راهت و بکش و برو آقاپسر. دلم نمیخواد کسی من و باتو ببینه.
همین جور که دنبالم میومد عصبی گفت: چرا اون وخ؟!
- چون دلم نمیخواد برام حرف درست کنن...اونم باتو.
خنده ی هیستریکی کرد وگفت: خیلی دلتم بخواد.کل دخترای دانشگاه ازخداشونه یه دیقه بامن حرف بزنن...ذوق مرگ میشن اگه اینجوری کنارشون راه برم.
پوزخندم و پررنگ ترکردم و گفتم: اونا خرن.منم باید خرباشم؟!
لبخندشیطونی زدوگفت: تو که مادرزاد خری!!
این چه زری زد؟!الان به من توهین کرد؟!غلط کرد.پسره ی بی شعور!
روی پاشنه پام چرخیدم.به چشماش زل زدم.سعی کردم تمام نفرتم و توی چشمام جمع کنم.باصدایی که ازلای دندونای به هم فشرده ام میومد گفتم:
-چی گفتی؟!
پررو پررو برگشته میگه: عرض کردم شماکه مادرزادخر تشریف دارین!
عصبی صدام و بردم بالا:حرفت و پس بگیر.
مثل پسربچه های تخس وشیطون لبخندی زدوابروهاش و بردبالاوگفت:نوچ!.
- حرفت وپس بگیر.زود...تند...سریع.
- نوچ!
دیگه داشتم به مرزجنون می رسیدم. جیغ بلندی کشیدم و گفتم: حرفت و پس نمی گیری؟!
رادوین دوباره ابروانداخت بالاوخیلی خونسردگفت:نوچ!
عصبی شده بودم...آی حرص می خوردم...چقدراین پسره تخسه!بهش نزدیک تر شدم وکلاسورم و که توی دستم بود، به سینه اش کوبوندم.
بالحن عصبی دادزدم:باشه...پس بگردتابگردیم جناب رستگار!
رادوین دستی به یقه اش که دراثرضربه من یه خرده نامرتب شده بود کشیدو خیلی خونسرد،باصدای بلندی گفت:ماکه خیلی وقته داریم می گردیم خانوم شایان!
انقدراین چندتاجمله آخرمون و بلندگفتیم که کل دانشگاه روی ما زوم کرده بودن.ای توروحت رادوین!!شرفم و بردی.من تودانشگاه یه جفت آبرو بیشترنداشتم که اونم رهسپارکردی رفت؟!
برای اینکه ازاون جو مسخره فرارکنم،پوزخندی زدم وروی پاشنه پام چرخیدم.روم وبرگردوندم وبه سمت کلاس به راه افتادم.
باحرص قدم برمیداشتم وپاهام و به زمین می کوبیدم.بی حوصله به کلاس رفتم.هنوز بیشتربچه ها نیومده بودن.رفتم گوشه کلاس روی صندلی های جلونشستم وبه روبروم خیره شدم.
من واسکل میکنه؟!غلط کرده.یه حالی ازش بگیرم...صبرکن...آقارادوین توهنوز رها رو نشناختی.فکرکردی من مثل دخترای دیگه ام که برات غش وضعف برم؟!نخیر...
حالت و می گیرم اساسی.فقط بشین ونگاه کن.

آنیلا
1392,04,02, ???? : 02:20 قبل از ظهر
اینم پست آخر...
امیدوارم خوشتون اومده باشه.
اگه انتقادی پیشنهادی چیزی دارید هم پروفایلم هس هم تاپیک نقد:-2-40-:

حالااین همه داری تهدید می کنی چه غلطی میخوای بکنی؟!میخوام حرصش و دربیارم.اون وقت چجوری؟!یه ذره فکرکردم...راست می گیا چجوری؟!آهان این ماشین خوشگله رو دیدی؟!چه لاستیکایی داشت لامصب! میخوام یه حال اساسی ازش بگیرم تافسش درآد...لاستیکش و پنچرمی کنم تا امروز پیاده بره خونه حالش جابیاد...خودشه...تااون باشه که به من توهین نکنه.
- به به رها خانوم.قهری الان شما؟!
اَه... ارغوان زدتمام افکارم و قیچی کرد.سعی کردم دوباره به نقشه کشیدنم برسم ومحلش ندادم.
ارغوان که دیدچیزی نمیگم اومدوکنارم نشست.دستش و گذاشت روی دستم و مهربون گفت:قهری رهاجونی؟!
هیچی نگفتم.خب داشتم نقشه می کشیدم...
- رها...
-...
- قربونت برم من و ببخش.
- ...
- اگه بدونی امروز بدون تواومدن چقدر ضایع بود...هیچکی نبود دیوونه بازی دربیاره.
زکی...این دختره رو باش!من فکرکردم دلش برای خودم تنگ شده.نگوخانوم هوس شوخی وخنده کرده جای من و خالی دیده!
استاد اومد سرکلاس.برای همینم ارغوان دیگه حرف نزد.تاآخرکلاسم حتی نگاهش نکردم.
رادوین تو کلاس نبود...یعنی اصلاهمچین واحدی نداشت.رادوین 3 سال ازمن بزرگتره...سال آخریه.فقط توی همون کلاس حسینی همکلاسیمه.همون یه دونه کلاسم بسمه.کشته من و!
آقای سال آخری،سال آخرت و واست می کنم جهنم فقط نگاه کن!
کلاس که تموم شد.سریع وسایلم و ریختم توکیفم وداشتم ازکلاس می زدم بیرون که ارغوان دوباره نطق کرد:
- رها...لوس نشو دیگه!بیاباهم بریم کافی شاپ ازدلت دربیارم.
همون طور که ازکلاس می رفتم بیرون گفتم: نمی تونم بیام!من کاردارم.
وخیلی سریع خودم و رسوندم به حیاط دانشگاه.
خب من الان باید بدونم که این رادوین گور به گورشده تاکی کلاس داره.باید یه جوری برنامه ریزی کنم که هم زمان باتموم شدن کلاس اون، بادگیری منم تموم شه.
خب ازکی بپرسم؟! از خودش که نمی تونم بپرسم می کشتم...امیرم که خیلی بداخلاقه...نمیشه...خب ازکی بپرسم؟!آهان بابک!آره خودشه...این پسره همچین یه نموره ازمن خوشش میاد...بروبابا...به جانه تو...هروقت من و می بینه لبخندملیح میزنه وسلام می کنه...هرکی سلام کردازتوخوشش میاد؟؟خره این ازاون سلامامی کنه!!! خرنیستم که نوع نگاهش عشقولانه اس...اِ؟؟توازکی تاحالا نگاه عشقولانه شناس شدی؟!شدم که شدم به توچه؟!
خود درگیری منم که تمومی نداره...مردشورم و ببرن...
خب حالاباید بگردم دنبال کشته مرده ام...اوهو چه پسرخاله شدم من!!!!
چشمم و توی حیاط چرخوندم تابلکم پیداش کنم...
آهان...یافتمش...آخی...ببین چه نازنشسته روی صندلی...تنهاهم که هست!نگاهی به دوروبرم کردم...کسی نیست...حتی خبری ازحراست دانشگاهم نیست.پس فرصت حسابی جوره!
سعی کردم خیلی آروم وخانومی برم سمتش.خداییش خیلی سخت بود...هی دلم می خواست بدوم ولی خب ضایع بود...یه وقت میفتادم زمین تمام برجستگیام صاف میشد،حالا اون هیچی همین یه خاطرخواهم که داشتم می پرید...
خیلی آهسته وبااعمال شاقه رفتم پیشش...
تامن ودید یه لبخندملیح زد.دیدی گفتم چشمش من وگرفته؟!
منم یه لبخندملیح زدم و گفتم:سلام آقای صانعی خوبید؟!
درحالیکه هنوز لبخندمی زد گفت:اِی...بدک نیستم.شماچطوریدخانوم شایان؟!
- مرسی ممنون...خوبم.
درحالیکه به جای خالی روی صندلی اشاره می کردگفت:بفرماییدبشینین.
منم ازخداخواسته قبول کردم ونشستم.خب پام دردمی گرفت وایسم!والا.
بابک همین جوری بالبخندملیح نگام می کرد.بیچاره کلی ذوق مرگ شده بود که رفتم پیشش نشستم.
خب ازکجاشروع کنم؟آهان...
بالحن آروم وخانومی که ازمامانم یاد گرفته بودم،گفتم: چراتنها نشستین؟
- خب راستش من الان کلاس ندارم.رادوین وامیر سرکلاسن منم منتظر اونام.
اوکی...پس رادوین خره سر کلاسه...بایدببینم کی کلاسش تموم میشه...
- تاکی میخواین اینجامنتظر بمونین؟
- خب تاهروقت که اونابیان دیگه.
عقل کل...منظورم اینکه تاچه ساعتی...خاطرخواه من و باش مثه خودم خل وضعه!
- یعنی تاچه ساعتی؟
بابک نگاهی به ساعتش کردوگفت:رادوین گفت که کلاسشون تا12 طول میکشه...یک ساعت ونیم دیگه باید منتظرشون باشم.
خب پس وقت دارم...حالاکوتا 12!؟
ازجام بلندشدم و همون طورکه لبخندمی زدم گفتم: خب پس دیگه چیزی به تموم شدن کلاسشون نمونده!!!من برم.
بابک هم زمان بامن بلندشدوگفت:کجاخانوم شایان؟!تشریف داشتین.حالایه ساعت ونیمم خیلیه ها!بفرمایین یه چایی،قهوه ای،درخدمتتون باشیم.
ناکس و نگاه...چه زود پسرخاله میشه...فکرکرده من خرم...ایـــــش...خیلی خوشم میادازتو و اون رفیق الدنگت؟!همینم مونده پاشم بیام باتو قهوه بخورم...ازاونجایی که من شانس ندارم،حراست دانشگاه مارومی گیره حالابیاودرستش کن!!!همین الانشم چون کسی نیست تونستم بیام باهات حرف بزنم وگرنه که حراست میومدمارو می برد!!والا.
لبخندم وپررنگ ترکردم وگفتم:نه دیگه... مزاحمتون نمیشم.باشه یه وقت دیگه.من کلاس دارم باید برم.
آره جونه عمه ام کلاسم کجابود؟!خب بگو میخوای بری گندبزنی به اون لاستیکای نازنین دیگه!
بابک هم که هنوزهمون لبخندملیح مسخره اش روی لبش بودگفت:اِ؟!اینطوری که خیلی بدشد!
- نه بابا اختیار دارین.این چه حرفیه؟!من دیگه برم دیرم میشه. خداحافظ.
بابک هم خداحافظی کردومن سریع جیم شدم.
پسره ی پررو فکرکرده من بچه ام که بایه چایی یا قهوه میخواد خرم کنه... مردم میرن بیرون به عشقشون غذامیدن،اون وقت این میخواست بایه قهوه سروته قضیه روهم بیاره.غلط کرده...پسره ی بی ریخت...بره بمیره بااون رفیق دیوونه ی احمقش!
دیگه به بابک فکرنکردم وسعی کردم روی نقشه ام تمرکز کنم.
به پارکینگ رفتم.کسی اونجا نبود...سگ پرنمی زد...همه سره کلاساشون بودن...
به سمت ماشین رادوین رفتم.اوهو چه ماشینی هم هست!معلومه خیلی واسش خرج کرده...
من که اصلانمی تونم این ماشینا رواز هم تشخیصش بدم...یه پراید می شناسم اونم از صدقه سری ماشین ارغوانه...ماشین ماشینه دیگه.حالایا پرایده یایه چیزی مثل ماشین این بوزینه!چه فرقی داره که اسمش چیه؟!!
ولی هرچی هست عجب جیگریه ها!حیفه این ماشین که زیرپای اون روانیه!آخی بمیرم که به خاطراون باید لاستیکات پنچرشه!
برای آخرین بار یه دید زدم.کسی نبود.
سریع قیچی ابروم و ازتوی کیفم درآوردم.یه نگاه به لاستیکا کردم.یه نگاهم به قیچی توی دستم ولبخندخبیثی زدم...ازفکراینکه رادوین امروز بی ماشین می مونه توی دلم کیلوکیلو قند می سابیدن!
پیش به سوی پنچری لاستیکا!
رفتم سراغ اولین لاستیک...بعد دومی...بعدش سومی...ودرآخرهم چهارمی...ردیفه ردیفه...بهترازاین نمیشه!
هر4 تاچرخش پنچره!!!یوهو!
خواستم ازمحل حادثه دورشم که یه چیزی زدبه سرم...باید رادوین و مطمئن کنم کار پنچری فقط وفقط کارخود خوشگلمه !
رژ لبم و درآوردم وروی شیشه جلوی ماشین نوشتم: "اوخی...بمیرم پیاده بهت خوش بگذره.هنوز اولشه!پس بگردتابگردیم. "
درسته رژ لبم دارفانی و وداع گفت ولی می ارزید!
سریع یه نگاه به دوروبرم کردم...هیشکی نبود...خیلی سریع جیم شدم وبه کلاس برگشتم. به ساعت نگاه کردم 11 بود...یه ساعت دیگه قیافه رادوین دیدنیه!
اُه...اُه...این زنگ نقشه کشی دارم!!!
قبل از اینکه استادبیاد،ارغوان به زورباهام آشتی کرد وقرارشدبعداز کلاس بهم ساندویچ بده.
من به همون ساندویچ دانشگاه هم راضی بودم...ازبس که بچه قانعیم!

*********

آنیلا
1392,04,03, ???? : 03:08 بعد از ظهر
سلام به روی ماهتون
امروز اومدم بادوتاپست پروپیمون.
یک...دو...سه...شروع:
کلاس تموم شده بود ومن روی صندلی همیشگیمون منتظرارغوان نشسته بودم.مثلارفته بودساندویچ بخره...این چقدرکُنده!!!4 ساعته من و علاف کرده.
یه نگاه به ساعتم کردم.12 ونیم بود.اُه...اُه...الاناس که سروکله رادوین عصبانی پیدابشه.
بعداز پنج دقیقه ارغوان اومد.
- کجایی تودختر؟!
- صفش شلوغ بود.
باخنده گفتم: نمیخواستی ساندویچ بدی،نمیدادی.چرا از صف مایه میذاری؟!
ارغوان دهن کجی بهم کردوساندویچ وداد دستم:
- خوبه خوبه...بلبل زبونی نکن...بگیر بلمبون که نخوری خودم میزنم تورگا!!
ساندویچ وازش گرفتم ومشغول خوردن شدم.
هنوز لقمه اول ازگلوم پایین نرفته بودکه یه جفت کفش جلوی چشمام ظاهرشدن.وا؟؟!!این کیه؟همین جوری ازپایین گرفتم رفتم بالا:
چه کفشای قشنگی...اُه لالا ببین چه شلوارجین آبی پوشیده...چه پاهای کشیده وبلندی...اوه چه لباس مردونه سیاه سفید قشنگی...چه هیکل قشنگی...چه چهارشونه...اوه اوه چه لبی...چه دماغی...چه سه تیغیم کرده خودش و!چه چشمایی...چرا چشماش انقدرقرمزن؟!چرا انقدر عصبیه؟!چرا اینجوری نگام میکنه؟!
حالا4 تا لاستیک بود بود دیگه...یه ذره راه برو لاغرشی(نه که خیلیم چاقه؟!) خب چاق نباشه برای سلامتیش خوبه....چقدرم تونگران سلامتی اونی!!!!!
آخه من چرا انقدر خبیثم؟!!خخخخخخ
باصدایی که ارعصبانیت دورگه شده بود دادزد:
- دختره احمق چه غلطی کردی؟!
ایش...کوربودی مگه؟!کودن خنگ رفته ماشینش و دیده اومده به من میگه چه غلطی کردی!خره ها!!خنگ سیریش.
ارغوان که بادیدن عصبانیت رادوین کپ کرده بود،باتته پته گفت:آقای رستگار...چی...چی شده؟!
رادوین درحالیکه باخشم به من زل زده بود،پوزخندی زدوگفت:نمی دونم.از دوستتون بپرسید.
ارغوان نگاه پرسوالش و به من دوخت و باتکون دادن سرش ازم پرسید که باز دوباره چه گندی زدم!
اما من به روی مبارک هم نیاوردم وخونسرد،زل زدم به درختا وسبزه های حیاط.
رادوین از سکوتم به شدت عصبی شده بود.باصدایی که از عصبانیت دورگه شده بود گفت: کوری؟!من و به این گندگی نمی بینی؟
پرروی روانی...فکرکرده همه مثه خودش کورن.یه لحظه یه فکرشیطانی زد به سرم.موقعیتش جوربودکه حرفای دیروزش و تلافی کنم.برای همینم جوابش و ندادم وخودم و زدم به کوچه علی چپ.
رادوین دادزد: باتواَما!!!
- ...
-هوی...کری؟!
- ...
دیگه داشت از زور عصبانیت می مرد.
آی من حال می کردم.با دمم گردو می شکوندم.عروسی برپابود تودلم.هنوزم به درختازل زده بودم.
رادوین چندتانفس عمیق کشیدتابه خودش مسلط بشه.آی چه حالی می کنم من وقتی این حرص می خوره!!!
توحال وهوای خودم بودم که صدای رادوین و شنیدم:
- توچه جوری به خودت اجازه دادی که نزدیک ماشین من بشی؟!آخه بیچاره اگه بخوام ازت خسارت بگیرم که باید کل هیکلت وبدی.هیچ می فهمی چیکارکردی؟!من امروز یه جلسه مهم دارم،اگه نرسم می دونی چی میشه؟!آخه این چه کاری بود؟!چرا زدی پنچرکردی اون لاستیکارو؟می دونی قیمت هریه لاستیکش چقده؟!
پسره احمق روانی...چه دسته بالا می گیره ماشینش و!حالا 4 تا لاستیک بود دیگه.همچینم جلسه جلسه می کنه انگار قراره بااین جلسه کل مشکلات دنیارو حل کنه !باباتو خودت خره کی باشی که جلسه ات بخواد مهم باشه؟!
خواستم جوابش و بدم اما بازم سکوت کردم وبه همون درختا خیره شدم.اینجوری هم اون حرص میخورد وهم من انرژی صرف نمی کردم!
رادوین عصبی شدوگفت: وقتی باهات حرف می زنم به من نگاه کن.
ایش حالا اگه نگاه نکنم چی میشه مثلا؟!
دست خودم نبوداما ناخودآگاه بهش زل زدم وفکرم و به زبون آوردم:
- اگه نگاه نکنم چی میشه مثلا؟!
آی رادوین حرص می خورد.کارد می زدی خونش درنمیومد..
وحشیانه به سمتم خیز برداشت.بااین حرکتش ارغوان ازترس یه جیغ زدوخودش و کنارکشید.
منم ترسیده بودم اما سعی کردم جلوی رادوین خودم و خونسرد نشون بدم.رادوین دوتا دستاشو گذاست پشت من روی صندلی و روم خم شد.
چشماش قرمزشده بود...تندتندنفس می کشید...نفسای داغش به صورتم می خورد.چه عطریم زده بود لامصب...بوش آدم و مست می کرد!
رادوین همون طور که روم خم شده بود،زل زدتو چشمام.باصدای آروم اماعصبی گفت:خیلی دوست داری بدونی چی میشه؟!
ترسیده بودم.دیگه نمی تونستم خودم و خونسرد نشون بدم.رادوین بهم نزدیک تر شد.ترسیدم.نکنه بخواد غلطی بکنه؟!نه بابا بخوادهم اینجاکه نمی تونه!
بااین که مطمئن بودم کاری ازدستش برنمیاد اما قلبم اومده بودتودهنم.نفس نفس می زدم...قلبم تالاپ تلوپ می خوردبه قفسه سینه ام.
رادوین که دید ترسیدم،لبخندخبیثی زدوگفت: نترس...من باتوکاری ندارم!اگرم بخوام کاری کنم میرم دنبال یکی که به ریختم بیاد نه دنبال تو!
یه دفعه لبخندش محو شدوعصبی گفت:خودت خواستی رها خانوم. تاقبل از این برام یه بچه کوچولوی فوفول بودی که هیچ کاری باهات نداشتم اما بااین غلطی که کردی فهمیدم تو ارزش هیچی نداری.بهت خندیدم هار شدی، پاچم و گرفتی...بشین...توفقط بشین وتماشاکن...مطمئن باش ساکت نمی شینم ودماراز روزگارت درمیارم.حالاهم برو دعا کن که به جلسه ام برسم وگرنه پدرت و درمیارم.شده ازکاروزندگیم می زنم تا حال تورو بگیرم...پس بهتره مواظب خودت باشی خانوم رها شایان!
نگاهی به چهره ی ترسیده ام کردو پوزخندی زد.
و بعداز یه نگاه طولانی که داشت من و سکته می داد رفت.
اوف...داشتم جان به جان آفرین تسلیم می کردما!
خب آخه روانی دل وجرئتش و نداری چرا زدی به دریا؟!کی گفته من جرئتش و ندارم؟!دارم...خوبشم دارم...هه هه خندیدم...فکرکرده حالا من باید بیام به پاش بیفتم!بره بمیره بابا.تواصلا مهم نیستی که...برو کنار بذار باد بیاد!!!
درسته تواون لحظه ترسیده بودم ولی آخه رادوین اگرم بخواد نمی تونه غلطی بکنه...مگه شهر هرته؟!مملکت قانون داره...غلط اضافه بکنه چشاش و از کاسه درمیارن!!!
با اینکه این حرفا روخودم میزدم امااصلا بهشون اعتماد نداشتم...این رادوینی که من می شناسم شده یه تنه جلوی هرچی قانونه وایمیسته تا لج من و دربیاره.ازبس که بیشعوره.آخه مگه من چیکارکردم؟!4 تالاستیک بود دیگه!تازشم این چیزا که اصلابرای اون مهم نیست.یک چهارم پولایی که هرروز باخودش میاره دانشگاه رو بده 8 تالاستیک میخره!!!
حالامن تقریبی یه چیزی گفتم...ولی جان خودم رادوین خیلی خیلی پولداره...
حالااینارو ولش کن...توهم که کم چیزی نیستی واسه خودت!!!رفتی لاستیکای یارو رو پنچرکردی اون وقت پررو پررو برمیگردی میگی حالامگه چی بود؟!
خوشت میومد توهم یه ماشین این شکلی داشتی،میومد لاستیکاش و پنچر می کرد؟!
حالا که من یه ماشین اون شکلی ندارم وکسی که پنچرشده آقارادوینه...بیخیال بابا.اصلا مگه همین بزمجه نبود که گفت:"بگردتابگردیم"؟؟؟؟خب منم دارم می گردم دیگه!انقدربدم میاد از آدمای بی جنبه.چیش!!!بی ریخت.
برای اینکه دیگه به رادوین خره فکرنکنم،گازگنده ای به ساندویچم زدم.بانیش باز برگشتم سمت ارغوان وگفتم:چه ساندویچیم هس!!!

آنیلا
1392,04,03, ???? : 03:25 بعد از ظهر
اینم ازست دوم امروز.
ایمدوارم خوب بوده باشه.

ارغوان که حالاداشت بااخم نگام می کرد گفت: بازچه گندی زدی؟!
- به جانه خودم هیچی!!!
- رادوین واسه هیچی اینجوری دادوبیداد می کرد؟
- اون خله بابا...مگه من چیکار کردم؟! پنچرشدن 4 تا لاستیک که این حرفارونداره!
ارغوان باچشم های گشادشده ودهن باز به من زل زده بود.
- چته؟!چراماتت برد یهو؟
- روت و برم بشر! زدی لاستیکای یارو رو پنچر کردی،تازه دوقرت ونیمت هم باقیه؟!آخه اون ماشینم کم چیزی نیست...دیگه توحساب کن که لاستیکاش دونه ای چند درمیاد!دختر مگه تو کرم داری؟!چجوری دلت اومد بزنی لاستیکای اون جنسیس و داغون کنی؟!
اِ؟!پس اسمش جنسیس بود!!!چه اسم شیکیم داره!!
دوباره بانیش بازگفتم:
- اولا این که برای رادوین چیزی نیست!ثانیا تااون باشه پاش وازگلیمش دراز ترنکنه !
ارغوان درحالی که میخندید گفت:این همه رو آخه چجوری تو،تو جمع شده؟!
لبخند مسخره ای تحویلش دادم:
- دیگه دیگه...ماهمچین آدمی هستیم!
خلاصه باکلی خنده وشوخی ساندویچ رو خوردیم ومنم نشستم از دیروز بعداز کلاس تا همین امروز موقعی که عملیاتم و به پایان رسوندم و برای ارغوان تعریف کردم...انقدر خندیده بودکه ازچشماش اشک میومد.بیشتراز همه ازاین خنده اش گرفت که رادوین فکر کرد اشکان دوست پسرمه!
به دلیل حسنه شدن روابط هم به اشکان زنگیدم وگفتم که نمیخوادبیاد دنبالم.

**********
ساعت 5:15 بودو داشتیم باارغوان ازپارکینگ میومدیم بیرون که دوباره این بوزینه رو دیدیم!باامیر وایساده بود کنار ماشین پنچرشده اش وداشت باعصبانیت یه چیزایی می گفت!غلط نکنم داشت به من فحش میداد!ازاین فکر ریزریز خندیدم.
این ارغوان بی شعورهم که کلا پتروس فداکاره،بدون اجازه من بادیدن قیافه پکر اون دوتا،کنارشون ترمز کرد.
بایه لبخند مهربون سلام کرد وگفت:آقای رستگار...آقای خالقی... تشریف بیارید من می رسونمتون!
ایش... همینمم مونده که با این بوزینه تویه ماشین باشم.روبه ارغوان بانیش باز گفتم:ارغوان جون آقایون خودشون تشریف می برن،بهتره زودتر راه بیفتیم،هوا تاریک میشه ها!
رادوین دهن کجی بهم کرد.ارغوانم نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت که یعنی تویکی خفه شو.
امیر ،خیلی جدی گفت:خانوم شایان راست میگن،ما مزاحم شمانمیشم.ممنون.
ارغوان لبخند مهربونی زدو گفت:آقا امیر این چه حرفیه؟!مزاحم چیه؟شمامراحمید...یعنی من اونقدر سعادت ندارم که یه بار شمارو بااین رخشم برسونم؟!
اوهو...این چه مهربون شد یهو؟!پس چرا وقتی بامن حرف میزنه عین سگ میمونه؟
امیرکه کلی باحرفای ارغوان خرکیف شده بود،بانیش بازگفت:نه بابا اختیار دارین.
رادوین که اعصابش خیلی خورد بود،اخم غلیظی کردو گفت: شما بفرمایید خانوم همتی.مثل اینکه دوستتون هم خیلی مایل نیستن.ماخودمون یه جوری میریم.
ارغوان باخنده گفت: آقای رستگار هیچ می دونستید که اخم بهتون اصلا نمیاد؟!
این چه مهربون شده؟!واقعا این ارغوانه؟نگاهی بهش کردم تا مطمئن شم یکی دیگه نباشه!
رادوین باهمون اخم گفت:فعلا که به یه سری دلایل تصمیم گرفتم همیشه اخم کنم تا بعضیا از مهربونیم سوء استفاده نکنن!
اوهو...برو بمیر بابا...چه خودشم تحویل می گیره!!!سوءاستفاده!!تواصلا کی باشی که من بخوام ازت سوء استفاده بکنم؟!!زرشــــک!!!
پوزخندی زدم و روبه رادوین اما خطاب به ارغوان گفتم:ارغوان جان، وقتی آقایون میگن نه یعنی نه!درضمن مثل اینکه تصمیم آقای رستگار خیلی جدیه!مابهتره بریم...سرخرکمتر جای بیشتر!
امیر یهو زد زیر خنده.چه عجب مایه باردیدیم این برج زهرمار بخنده!!
ارغوان چپ چپ نگام کردو رادوین هم باعصبانیت زل زد بهم.
چیش...بی ریخت!!
ارغوان که ازخجالت سرخ شده بود آروم گفت: ببخشید توروخدا.شرمنده.
رادوین پوزخندی زدوگفت:چراشما معذرت خواهی میکنید؟فعلا کسی که باید عذر بخواد عین خیالشم نیست!
اخمی کردم گفتم: کسی که ازنظر شما باید عذر خواهی کنه،دلیلی برای عذرخواهی نمی بینه !خودت گفتی بگردتابگردیم! به دلیل تپل بودن کارمم 1-3 جلوهستم.شما بیفت دنبال نقشه جدید یه وخ نبازی.
وخیلی خونسرد ادامه دادم:
- توهم خیلی خسیسیا!!4تا لاستیک بود دیگه!
دوباره صدای خنده امیر بلند شد!!! این چه خوش خنده شده امروز!
رادوین داشت حرص می خورد اما سعی می کرد خودش و خونسرد نشون بده که اصلا هم درایفای نقشش موفق نبود وتابلو بودکه داره از عصبانیت میترکه.
اعصابم خورد شده بود.خب اگه می خوایم بریم،چرا راه نمیفتیم؟!
بی حوصله روکردم به ارغوان:
- ارغوان،اگه راه نمیفتی من زنگ بزنم اشکان بیاد دنبالم.
رادوین بااین حرفم پوزخندی زد و رو به ارغوان گفت: ارغوان خانوم بهتره زودتر راه بیفتید،هیچ دلم نمیخواد اشکان جون به زحمت بیفته.
اشکان جون رو بایه لحن خاصی گفت.بااین حرفش ارغوان زد زیر خنده.
اَی تو روحت...الان می فهمه اشکان دوست پسرم نیست!ارغوانم که همش در حال گندزدنه !
ارغوان همبن جوری ازخنده ریسه می رفت وامیر و رادوین هم باتعجب بهش نگاه می کردن.
بعداز یکی دودیقه که خوب خندید،تک سرفه ای کرد. یهو اخمی کردو طوری جدی شد که من یه لحظه شک کردم اونی که تادو دیقه پیش می خندید ارغوان بود یا نه!
ارغوان خیلی جدی باهمون اخمش گفت: خیلی خب،روز خوش آقایون.
وراه افتاد!
بیچاره امیرو رادوین کپ کرده بودن وهنوزم بادهنای باز به ماشین نگاه می کردن!

**********

آنیلا
1392,04,04, ???? : 12:09 قبل از ظهر
سلام سلام سلام
امشب 3 تاپست داریم...قبل ازشروع یه چیزی بگم...بچه هامن هرشب حول وحوش ساعت 12 پست میذارم...حالادیگه بستگی به حال وحوصله ام داره که چندتاباشه ولی قطعاکمتراز2 تانیس.
اینم ازاولین پست امشب:

- هوی چه خبرته؟!ماشین شوورت نیس که اینجوری درش و می بندی!
- بروبابا،توهم خودت و کشتی.حالا خوبه یه پراید داریا!
ارغوان ازماشین پیاده شدوهمون طورکه درو قفل می کرد،باخنده گفت:
- می فهمی داری چی میگی؟!ماشین من پرایده!!سلطان ماشینا!الان کل هیکلت و بفروشی نمی تونی یه پراید بگیری.
خنده شیطونی کردم وگفتم: درسته که پراید گرون شده ولی بستگی داره من چجوری وبه کی هیکلم و بفروشم!اگه طرف خوش حساب باشه می تونیم باهم کناربیایم ومن یه پراید بخرم.
ارغوان که مطلب و گرفت،دستش و به علامت سکوت روی لبش گذاشت وباخنده گفت: هیس!یکی بشنوه فکر میکنه توازاوناشی...ساکت باش اینجا دانشگاهه.
ومنم خفه خون گرفتم.
باهم از در ورودی دانشگاه رد شدیم ومن یه سلام بلند بالا به پیرمرد نگهبان که تازه فهمیده بودم اسمش رحمانه کردم:
- سلام آقا رحمان
ارغوان باتعجب گفت:وایسا ببینم،تواسم این و از کجامی دونی؟!خراب شدی رفت دیگه نه؟!؟
- بروباباخراب چیه؟!از رادوین شنیدم بهش گفت آقارحمان.
ارغوان دیگه خفه شدوهیچی نگفت
ازپله هابالارفتیم ودیگه وارد سالن شده بودیم که یهو نفهمیدم چی شد.یه پام گیر کرد لای اون یکی پام وبامخ رفتم توزمین.آخه چرامن انقدر دست وپاچلفتیم؟!
ارغوان که نگرانم شده بود،خم شدوسعی کرد بلندم کنه.یهو حس کردم یه دستی روی بازومه...اولش گفتم دست ارغوانه اما وقتی چشمم بهش افتاد کپ کردم!ارغوان این همه مو نداشت!دستش شبیه دست مرداست!نکنه تغییر جنسیت داد یهو؟!
باتعجب سرم و برگردوندم که بادوتا تیله آبی روبه رو شدم...
اُه اُه...اینکه بابکه!
خواستم دستش و پس بزنم اماگفتم زشته می خواسته کمکم کنه!!!حالادرسته که نباید دستش ومی ذاشت روی بازوم اماخب دیگه کاریه که کرده.منم دیگه الان کاری نمی تونم بکنم...ضایع اس اگه به خوام دستش وپس بزنم وباههاش دعواکنم.بیچاره مثلاقصدش انجام کار خیربوده!!
بالاخره به کمک ارغوان وبابک بلند شدم.همین که سرم و بلند کردم،دوتا دراکولا دیدم که عین بز می خندیدن!دقیقا روبروی ما بودن و روی دوتا از صندلی های داخل سالن کپیده بودن!
ایش... رادوین بی شعوره که!ببین کی روهم باخودش همراه کرده!سعید عالی...خوش خنده ترین ومزه پرون ترین پسر دانشگاه که ازنظر من خیلی هم بی مزه اس!ایش!
اخم غلیظی کردم وچشم غره ای به هردوشون رفتم.بابک که دید من ناراحت شدم، روبه رادوین گفت: رادوین چرا می خندی؟!ممکنه برای هرکسی اتفاق بیفته دیگه!
خخخخخ بیچاره خبر نداشت که افتادن کار هر روزه ی منه!ممکنه برای هرکسی اتفاق بیفته اما نه شوصون بار!!
رادوین درحالیکه سعی داشت خنده اش و جمع کنه گفت: جون بابک کِرِکِر خنده بود!
ویهو انقدر بلند خندید که خود سعیدهم خفه شد وباتعجب بهش زل زد.
درسته من بدجور افتادم ولی انقدرا هم خنده دار نبود که رادوین بخواد اینجوری بخنده!
بیخیال رادوین شدم وروکردم به بابک وگفتم:مرسی آقای صانعی!لطف کردین...ببخشید.
وبه دستش که هنوزم روی بازوم بود اشاره کردم.
لبخند شرمگینی زدو دستش و از روی بازوم برداشت وخجالت زده گفت:شما باید ببخشید.رادوین هم برای شوخی...
وسط حرفش پریدم:
- معذرت میخوام ولی آقا رادوین همیشه همین جوری پررو تشریف دارن.شوخی وجدی نداره که!
رادوین که انگار صدام و شنیده بود،گفت: یعنی ازتو پررو ترم؟!نگو این حرف و...ناراحت میشما!!خدا تورو ساخته صرفا جهت نمونه تا به بنده هاش نشون بده که عجب قدرتی داره!خدایی قدرتی میخواد جمع کردن این همه روتو یه آدم!
بااین حرفش،سعید زدزیر خنده وخودشم که دیگه انقدر خندیده بود داشت جون میداد !
محلش ندادم ودوباره یه تشکر از بابک کردم و به همراه ارغوان به سمت سالن رفتیم.
صدای رادوین و شنیدم که بلند بلند می خوند:
- رهاخانوم یه دونه،صرفا جهت نمونه!
پسره ی پرروی لوس!دلم می خواست برم بزنم تو دهنش ولی به سختی خودم و کنترل کردم که بند به آب ندم.
به همراه ارغوان به کلاس رفتیم.

**********

آنیلا
1392,04,04, ???? : 12:16 قبل از ظهر
اینم ازپست دوم امشب...
خدایی چه حالی دارم میدم بهتونا!!!:-2-27-:

یه هفته ای از پنچری لاستیکا گذشته بود وتوی این یه هفته به جز قضیه زمین خوردن من،اتفاق خاص دیگه ای نیفتاده بود.
واقعا تعجب کرده بودم!رادوین آدمی نبودکه به همین راحتی پاپس بکشه.من لاستیکاش و پنچرکردم،اون وخ اون به یه خنده بسنده کرد؟!
خیلی برام عجیب بود ولی باخودم فکر کردم،گفتم شاید کنار کشیده!اوخی...آخه جوجه کوچولو وقتی اهلش نیستی چرا الکی قمپز درمی کنی؟!!
- رها...رها...بیاشام!
صدای سارامن و ازافکارم بیرون کشید وگفتم:
- باشه دارم میام.
ازاتاقم خارج شدم وبه آشپزخونه رفتم.همه حاضروآماده منتظر من نشسته بودن.اشکان وسارا کنار هم ومامان و باباهم کنارهم دیگه.
منم بانیش همیشه بازم ،رفتم و روبروی سارا نشستم.
مامان گفت:یه وخ خجالت نکشیا!!مثلا تودختر این خونواده ای،اون وخ سارا باید میز شام و بچینه؟!
همون طور که برای کشیدن غذا خم شده بودم،بالبخندی روی لبم گفتم: چه میز شامیم چیده این ساراخانوم!دستش دردنکنه!
مامان عصبی گفت:بحث و عوض نکن!
واسه خودم که غذا کشیدم،یه قاشق پر رو کردم توی دهنم.بعداز خوردن گفتم: مامان بیخی!حالا یه میز شام بود دیگه...
سارابالبخندی روی لبش گفت:راست میگه مامان،عیبی نداره که !رها خسته بود...امروز رفته بود دانشگاه...منم کاری نکردم!
مامان لبخند مهربونی به سارا زدوگفت:قربونت برم حسابی افتادی توزحمت!
- این چه حرفیه مامان؟
هوی؟!منم هستما...توروخدا مامان مارو نگاه!همه میگن رابطه عروس ومادرشوهر شکرآبه اون وقت مامان ما و عروسش باهم دل میدن وقلوه می گیرن...همینه دیگه...همه چی تو زندگی من چَپَکیه...مامانمم به جای اینکه قربون صدقه من بره ناز سارا خانوم و میکشه!
حسابی توپم پر بود...داشتم ازحسودی می ترکیدم!
از حرصم قاشقم و پراز برنج کردم و گذاشتم تودهنم...قاشق بعدی...بعدی...بعدی...وهمین جوری یه 20تا قاشق خوردم!!
مامان واشکان وسارا باتعجب به من زل زده بودن.اشکان خنده ای کردوگفت:رها...چه خبرته دختر؟!نگرانتم!نترکی یه وخ. کسی نیست جمعت کنه ها!
بااین حرفش مامان وساراهم که تااون لحظه توشوک بودن،زدن زیر خنده.
تنهاکسی که بهم نمی خندید بابابود...قربون بابای گلم بشم!آخه من چراانقدر بابام و دوست دارم؟!
نگاه محزونم و به بابادوختم و مظلوم گفتم: بابا ببین اذیتم میکنن...خب مگه چیه گشنمه دیگه !
بابا یه لبخند مهربون تحوبلم دادو روکرد به بقیه.اخم ساختگی کردوگفت: دیگه نبینم دخترم و اذیت کنینا!خب مگه چیه گشنشه دیگه.
نیشم واشده بود درحد بنز! نمی دونم چرا انقدر بچه شده بودم!شاید به خاطر کودک درونمه که انقده مثه خودم منگله!خخخ
اشکان باخنده گفت: بابا منم پسرتما!!منوچرا تحویل نمی گیری؟!
بابا خنده ای کردوگفت:بسه چرت گفتی اشی...بزن تورگ که ازدهن افتاد!
یهو کل آشپزخونه رفت روهوا.مامانم برخلاف تصورمن مثه همیشه مسائل تکراری رو خاطر نشان نشد و همراه ماخندید.
بابای مارو چه راه افتاده! اشی روهم ازمن یاد گرفته ها!
خلاصه باکلی شوخی وخنده شام و خوردیم.چقدر من این جمع قشنگ خودمونی رو دوست داشتم...من عاشق تک تک اعصای این خونواده دوست داشتنیم.
بعداز شام،سارا از جاش بلند شدتا ظرفارو جمع کنه که مامان به شدت ممانعت کرد و بامهربونی گفت:به خدا اگه بذارم دست به چیزی بزنی سارا جون.کلی کار کردی خسته شدی.برواستراحت کن.رها هست،ظرفارو می شوره!
بعدش روبه من با اخم غلیظی گفت:پاشو...پاشو ببینم...هیچ کاری که نکردی،لااقل پاشو ظرفارو بشور غذات هضم بشه.
قیافه محزون و مسخره ای به خودم گرفتم وبالحن ضایعی گفتم:من بچه سرراهیم نه؟!مامان تومن و ازتو جوب آب پیدا کردی؟!
یهو سارا واشکان وبابا زدن زیر خنده اما مامان هنوزم یه اخم غلیظ روی پیشونیش داشت.
آخه به من چه؟!سارا داشت می رفت جمع کنه دیگه.وقتی خودش راضیه مامان ماچرا باید ناراضی باشه؟!
بااخم غلیظی که ناخواسته روی پیشونیم نقش بسته بود،به ظرفای نشسته وکثیف روی میز نگاه کردم.یعنی واقعا من باید این همه ظرف و بشورم؟ناموساً؟
سارا که همیشه دختر بافهم وشعوریه، اومد کنار من ایستادو بایه لبخند مهربون روی لبش گفت: 4 تا ظرفه که بیشترنیس، چرا قمبرک زدی؟!
بااخم غلیظی که هنوز روی پیشونیم بود،گفتم:توبه این همه ظرف می گی 4 تا؟
سارا مهربون گفت:من که کمکت کنم میشه 4 تا!یه جوری باهم می شوریمش دیگه.
آخ که من کشته مرده ی مرامتم سارا جونی.
مامان اخمی کرد وخواست مخالفت کنه که اشکان بایه لبخند روی لبش، بازوی مامان و گرفت ودرحالیکه به بیرون هدایتش می کرد،گفت:مامان وبابای گرام بیرون باشن که ماامشب عملیات بِشور و بِساب داریم.
بابا باتعجب گفت: توچی میگی این وسط؟!سارا و رها می خوان ظرف بشورن.بیابریم بیرون.مرد که توآشپزخونه نمی مونه ظرف بشوره!!

آنیلا
1392,04,04, ???? : 01:16 قبل از ظهر
خب اینم ازپست آخرامروز!!!
تاپیک نقدم بیاید نظربدین بدنیس!!:-2-27-:
این همه دارم زحمت می کشم شمام یه حرکت بزنید دیگه!!!

اشکان سرش و انداخت پایین و بالحن مسخره ای گفت:چیکار کنم آق بابا؟!من که مثل شما مردنیستم،من یه زن ذلیل به تمام معنام!
مامان خندیدوگفت:وا؟!چیکار داری بچم و مسعود؟!خودت یادت رفته چجوری ظرف می شستی سالای اول ازدواج؟!
اشکان خندیدوگفت:شمام آره آق بابا؟!
باباخندیدوگفت:دیگه چی کار کنیم...
همه خندیدن.
بعداز اینکه صدای خنده قطع شد،بابا یهو جدی شدوگفت:گذشته از شوخی اشکان جان همه جوره حواست به زنت باشه که دسته گلی مثه سارا پیدا نمیشه.
سارا لبخند شرمگینی زدوسرش و انداخت پایین.اوخی چه خجالتی!!
اشکان یه نگاه عاشقونه به سارا کردو با لبخندمهربونی که روی لبش بودگفت:ماچاکر سارا خانومم هستیم!
اوهو...چه هندونه ای قاچ میکنه این داداش ماواسه نامزدش!خدایا چی می شد منم یکی و داشتم هی هی هندونه بذاره زیر بغلم و قربون صدقم بره؟!
بابا و مامان لبخند مهربونی به اشکان وسارا زدن وازآشپزخونه رفتن بیرون.
منم که نقش بوق رو ایفا می کردم در اون صحنه دیگه !
بعداز رفتن مامان و بابا اشکان به سمت سارا رفت که داشت دستکشای ظرف شویی رو دستش می کرد تا ظرف بشوره.دستکشارو ازش گرفت ومهربون به چشماش زل زدوگفت:خانومم امروز خسته شده،شما استراحت کن من می شورم.
اوخی...چه داداش رومانتیکی دارم من! خوش به حال سارا!
سارا لبخند مهربونی تحویلش دادو باعشق زل زد توی چشماش.باصدای ظریفش گفت: مگه من میذارم شوهرم تنها تنها ظرف بشوره؟!
اشکان یه نگاه پراز محبت ولبریز از تشکر بهش کردو باهم مشغول ظرف شستن شدن!
ظرف شستن رمانتیک ندیده بودیم که به لطف آق اشکان وساراخانوم دیدیم!چقدر من امشب صحنه عشقولانه دیدم،دلم خواست!ای توروحم که یه دوست پسرم ندارم بیاد باهم عشقولانه ظرف بشوریم!
خنده ای کردم و گفتم:هوی زوج عاشق! هی هی نگاه های عشقولانه به هم می کنین،بچه زیر 18 سال نشسته اینجاها!
سارا بدون اینکه به سمتم برگرده باخنده گفت:چقدرم که تو زیر 18 سالی.
اشکان درحالیکه سخت مشغول ظرف شستن بود، خندیدوگفت:این رها خانوم ما عقلش از یه گنجشکم کمتره!رهارو به یه بچه زیر 18 سال نسبت بدیم به اون بچه 18 ساله توهین کردیم.
بادلخوری ساختگی،اخمی کردم و گقتم:اشـکـــــــان!!
اشکان سرش و به سمتم چرخوند وبا یه لبخند مهربون روی لبش گفت:قربون خواهر خوشگل نازم بشم که وختی ناراحت میشه خوشگل تر میشه.
لبخند مهربونی بهش زدم اونم دوباره مشغول ظرف شستن شد.
اوخی چه دادشی گلی دارم من...نانازی!
بالبخندی که هنوز روی لبم بود،بهشون نزدیک شدم و گفتم:خب حالا که من دارم نقش بوق رو ایفا می کنم اینجا وشما همه زحمتارو عشقولانه به گردن گرفتین،منم واسه اینکه ازخجالتتون دربیام، یه دهن براتون میخونم!!چطوره؟!
سارا واشکان به علامت تایید سری تکون دادن. اشکان باخنده گفت:منم برات موسیقی زنده اجرا می کنم. برو که رفتیم!
خنده ای کردم و بطری آب کوچیکی که روی اپن بود رو برداشتم وجلوی دهنم گرفتم وشروع کردم به خوندن:
پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت
برگشتنی یه دختری خوشگل و با محبت
همسفر ما شده بود همراهمون میومد
به دست و پام افتاده بود این دل بی مروت
میگفت برو,بهش بگو آخه دوستش دارم میگفت بگو
هرچی میخواد بگه بگه,هرچی میخواد بشه بشه
هرچی میخواد بگه بگه
هرچی میخواد بشه بشه
راز دلم رو گفتم این رو جواب شنفتم(2)
(تواین یه تیکه اشکان صدای نازک زنونه ای به خودش گرفت وباناز گفت:
- پسرتو چقدر نادونی اومدی زیارت یا كه چش چرونی؟!
(ومن ادامه دادم:)
قسم به اون زیارتی كه رفتم
قسم به اون عبادتی كه كردم
قسم به اون قفل و دخیل كه بستم
بعده خدا من تو رو میپرستم
قسم به اون زیارتی كه رفتم قسم به اون عبادتی كه كردم
قسم به اون قفل و دخیلی كه بستم
بعده خدا من تو رو میپرستم
"آهنگ قدیمی ضایعی که نه اسم خوانندش و می دونم نه اسم خودش و"
در طول کنسرت زنده بنده،اشکان هم باهرچی که دستش میومد اعم ازقاشق،چنگال،بشقاب و... آهنگ می زد.منم برای جو دادن به فضا،بین مصراع ها هی می گفتم: دست دست!
ساراهم بادستای کفیش دست می زد و مسخره بازی درمیاورد.
خلاصه انقدر اون شب خندیدیم وچرت وپرت گفتیم که وقتی داشتیم می رفتیم بخوابیم دل درد گرفته بودیم ازخنده!

**********

آنیلا
1392,04,08, ???? : 01:20 قبل از ظهر
سلام به همه نودوهشتیای گل!!!:-2-25-:
وای!!!!دارم ذوق مرگ میشم...بازی ودیدین؟!دیدین بردیم؟!باورم نمیشه...ایتالیارو بردیم...اینجاس که باس گف دم والیبالستای گلمون جیز!!!:-2-16-:
وای من چقدالان خوشحالم!!!:-2-04-:
بچه هامعذرت واسه یه مدتی که نبودم...رفتیم یه جایی نت نداشتم دیگه نتونستم پست بذارم...
حالاامشب چون حسابی خرکیف شدم ومی خوام نبودنم وجبران کنم،3 تاپست داریم درحدبننز...خفن...جیگر...
تعریف ازپستام نباشه،این قسمتاخیلی باحالن!!!:-2-27-:
برای چندتاازدوستام که خوندم کلی حال کردن وبه روحم صلوات فرستادن،ایشاا... شمام خوشتون بیادوشادبشید
خب بریم که داشته باشیم اولیش و:


- ارغوان من یه دیقه برم بیرون برمی گردم.
- کدوم گوری می خوای بری؟
- دست به آب!
ارغوان باتعجب گفت:دست به آب؟!مگه قبل از اینکه بیایم دانشگاه نرفتی؟!
- رفتم اما خب دستشوییه دیگه.زبون آدمیزاد حالیش نیست که بهش بگیم کی بیاد کی نیاد!
ارغوان خندیدوگفت:آخه تو خودت زبون آدمیزاد حالیته که دستشوییت بخواد حالیش باشه؟
بهش چشم غره رفتم وگفتم:رو آب بخندی!
ارغوان بعداز اینکه یه دل سیر خندید،روکرد به من و گفت:خره الان حسینی میاد سر کلاس!توتا بری وبرگردی،اومده...پوستت و میکَنه بازم دیر کنی.
همون طور که به سمت در کلاس می رفتم،گفتم:تونمی خواد نگران من باشی. کارم و زود انجام میدم میام.فکر کردی همه مثل خودت لاک پشتن؟!
واز کلاس خارج شدم و به حالت دو خودم و رسوندم به دستشویی دانشگاه.
خوب نگاه کردم ببینم دستشویی زنونه کدومه چون خاطره بد داشتم...یه بار رفته بودیم رستوران،منم خب دستشوییم گرفت،رفتم دستشویی...خلاصه باآرامش خاطر کارم و کردم و اومدم بیرون.شالم و درآوردم وداشتم باخیال راحت موهام و مرتب می کردم که یهو متوجه شدم 5 جفت چشم دارن نگام می کنن.برگشتم دیدم همه مردن! یعنی اون لحظه می خواستم بزنم خودم و لت و پار کنم که انقدر خنگم!شرف مرفم رفت کف پام.
ازاون به بعدهم هروقت می خوام برم دستشویی عمومی،نگاه می کنم ببینم زنونه اس یانه؟!
بعداز مطمئن شدن از زنونه بودن دستشویی وارد شدم.بعداز کلی گشتن یه دستشویی نیمه تمیزو انتخاب کردم.مرده شور دانشگاه مارو ببرن که همیشه دستشوییش کثیفه.
درو ازپشت قفل کردم و راحت وآسوده مشغول انجام کارم شدم.
بعداز چند دقیقه که کارم تموم شد،رفتم سمت دستگیره وقفل و باز کردم اما در باز نشد...ای خاک تو سرم حالا چه غلطی کنم؟!به در فشار آوردم،هلش دادم،جیغ جیغ کردم تاشاید کسی صدام و بشنوه وبیاد نجاتم بده! اما مثل اینکه تقدیر ما این بود همیشه سر زنگ حسینی دیر برسیم.
بافکر کردن به اینکه دوباره مجبورم متلکای هفته پیش حسینی رو تحمل کنم،اخمام رفت توهم! آخه یعنی چی؟در چرا یهو اینجوری شد؟!خاک توسرمسئولای دانشگاه ما!یه درو بلد نیستن درست کنن تا آدم از کارو زندگیش نیفته!اَه!!!سنگ قبر مسئولامون وباگلاب بشورم الهی!!
ازحرصم یه لگد محکم به در زدم،صدای خیلی بدی ایجاد کرد.هر از چند گاهی جیغ ودادمی کردم:
- کمک...من اینجا گیر کردم...کمک!
امادریغ از یه آدم!خب آره دیگه کدوم خری این وقت صبح دستشوییش می گیره به جز منه احمق؟!
به ساعتم نگاهی کردم...8:15 بود.لعنت به من...یه ربع از کلاس گذشته!الان حسینی چی فکر می کنه درموردم؟!حتما فکر می کنه من از اوناشم!!آره دیگه...فکر میکنه به ننه بابام میگم میام دانشگاه،بعدکلاسارو می پیچونم میرم عشق بازی واسه همینه که هیچ وقت به موقع نیمرم سرِکلاس!!
ای تو روحت رها که یه بار نشد آدم باشی!کیفمم توی کلاس مونده!ای خاک توسرم...اگه لااقل گوشیم و باخودم آورده بودم،به ارغوان زنگ می زدم بیاد نجاتم بده!
وای خدا...من چه غلطی بکنم اینجا؟!تا کی باید بمونم این تو؟!خدا کنه یکی پیدا شه که بیاد این در بی صاحاب شده رو باز کنه.اصلا به فرضم که یکی پیدا شه ودرو باز کنه،اون وخ تو بری کلاس می خوای به حسینی چی بگی؟!می خوای بگی"ببخشید استاد گلاب به روتون رفته بودم دست به آب؟!" همینم مونده دیگه...انقدر توکلاس ضایع بازی درآوردم که همه فکر می کنن منگلم!اگه همچین چیزیم به حسینی بگم دیگه یقین پیدا می کنن که یه مشکلی دارم.اِی خدا من و نکشه!چرا انقدر خلم؟!
خلاصه تا ساعت 8:30 تو دستشویی بودم و داشتم از عطر دل انگیز فضا لذت می بردم!
حالم بد شده بود خفن!آخه ننه اتون خوب،باباتون خوب،اگه درو درست نمی کنین چرا دیگه دستشوییاتون بوی گربه مرده میده؟!
حس کردم صدای پای یه نفرو شنیدم...واسه همینم شروع کردم به جیغ زدن:
- کمک...من اینجا گیر کردم!کمکم کنین! کسی اونجا نیست؟!
صدای ظریف دخترونه ای رو شنیدم:
- عزیزم گیر کردی؟!تو کدوم دستشویی هستی؟!
با پام یه لگد محکم به در زدم و گفتم:اینجام خبر مرگم!
دختر خنده ریزی کردو به سمت در اومد. به درفشار آوردو بعداز کلی جون کندن در باز شد.وای باورم نمشد!!!نجات پیدا کردم!!! داشتم خفه می شدم!!!سریع از اون دستشویی کذایی اومدم بیرون.نفس عمیقی کشیدم وریه هام وپرکردم ازهوای پاک.
دختر لبخندی بهم زدوگفت:عزیزم چرا گیر کردی؟!
بااخمی که روی پیشونیم بود،غرغرکنان گفتم:چه می دونم؟!معلوم نیست کدوم گور به گور شده ای این در بی صاحاب و بسته!مگه دستشویی هم جای شوخیه که اینا کرم می ریزن؟!
دختر ریز خندیدوگفت:حالا عیب نداره خوبیش اینه الان که اومدی بیرون!
- وای دستت طلا...داشتم میمیردم!خفه شدم از بوی گند!
دختر دوباره خندید.چرا من هرچی می گم این زرت زرت میزنه زیر خنده؟!کجای حرفای من خنده داره؟!!
دختر بالبخندمهربونی که روی لبش بود،گفت:خواهش می کنم عزیزم!
وبعدبه کاغذی اشاره کردکه روی در دستشویی چسبیده شده بود وگفت:فکر کنم اون مال توئه!
چی مال منه؟!وا!!!مگه آدم به در دستشویی کاغذ می چسبونه؟!
متعجب وگنگ به سمت کاغذ رفتم و از روی در کندمش.
باخودکار آبی چیزی روش نوشته شده بود:
"دستشویی بهت خوش گذشت؟!تقصیر خودته...خودت گفتی بگرد تا بگردیم!گردش خوبی بود نه؟!"

آنیلا
1392,04,08, ???? : 01:22 قبل از ظهر
اینم از پست دوم امشبمون!!!
فقط ببینم چه می کنید بادکمه تشکرا!!!:-2-27-:


داشتم از عصبانیت آتیش می گرفتم...رادوین چطور به خودش اجازه داده که همچین کاری بامن بکنه؟!مگه من چیکار کرده بودم؟ بااین کارش حتما این واحدو افتادم...آخه خدایی این انصافه؟!انصافه که من به خاطر 4 تا لاستیک از درس و دانشگاهم عقب بمونم؟!
دلم می خواست رادوین اینجا بودتا میزدم دکوراسیونش و میاوردم پایین...پسره بیشعور احمق عوضی!!!
زیرلبی به رادوین فحش می دادم ولعنتش می کردم.الان من چجوری پاشم برم سر کلاس؟!
صدای دختره من و ازافکارم بیرون کشید:
- این و همون یارو که درو قفل کرده نوشته نه؟!
برای تایید حرفش سری تکون دادم وباعجله از دستشویی خارج شدم.همون طور که می دویدم،برای دختره دستی تکون دادم و گفتم:مرسی ازت!لطف کردی.
دختره هم برام دست تکون داد.
همین جوری می دویدم و زیر لبی غرغر می کردم...
پسره ی پررو...چطور به خودش اجازه داد اینکارو بامن بکنه؟!نه...مثل اینکه اینجوری نمیشه!!!باید یه حال اساسی ازش بگیرم!!!
آخه این بشر چرا انقدر پرروئه؟!خدایا من و ازدست این بکش راحتم کن...نه اصلا چرا من و بکشی؟!اون و بکش که یه جماعتی از دستش خلاص شن.
من باید برم...باید برم سرکلاس...به خاطر حال گیری از رادوینم که شده باید برم!حتی اگه حسینی بهم متلک بندازه.
انقدر فکرم مشغول بود که نفهمیدم کی به در کلاس رسیدم!!!
انقدر دویده بودم که نفس نفس میزدم. به دیوار تکیه دادم و چندتا نفس عمیق کشیدم.
بعداز چند دقیقه که حالم بهترشد،به سمت در رفتم ودر زدم.
بااجازه حسینی دستگیره درو توی دستم گرفتم وبعداز یه نفس عمیق درو باز کردم.
حسینی روبروی تخته وایساده بودو داشت درس می داد.سلامی کردم.ارغوان تانگاهش بهم افتاد لبش و به دندون گرفت و نگران زل زدبهم.
باچشمام توی کلاس گشتم تا رادوین خره رو پیدا کنم.ایـــش!!!دقیقا کنار درنشسته بود!!! درست کنار جایی که من وایساده بودم! درحالیکه یه لبخند شیطون روی لبش بود،باغرور به من نگاه می کرد.
خودشیرین همیشه روی صندلیای جلو می شینه تا خودشیرینی کنه ! لوس.دلم می خواست برم دهنش و جر بدم!عوضی!واسه من لبخندم میزنه!
- خانوم شایان،شما بازم دیرکردین؟!
بااین حرف حسینی به سمتش برگشتم.لبخندی زدم وگفتم: ببخشید استاد.واقعا معذرت می خوام...راستش من...
حسینی پرید وسط حرفم وگفت: لطفا الکی بهانه نیارید خانوم محترم.هنوز بلبل زبونیای هفته پیشتون تو خاطرم هس!
ای تو روحت رها!!نمی شد هفته پیش جلوی دهنت و بگیری تا الان به این فلاکت نیفتی؟!فکر کنم از فردا باید عین جوجه اردک بیفتم دنبال این حسینی وازش خواهش کنم که من و ببخشه!!بلکه این واحدو نیفتم!!!انقدر بدم میاد از منت کشی!
باصدایی که سعی می کردم مظلوم به نظر برسه،گفتم:ببخشید استاد من هفته پیش حالم اصلا خوب نبود!
صدای رادوین و شنیدم:توکی حالت خوبه؟!همیشه عین سگ پاچه ملت و می گیری!
صداش انقدر آروم بود که فقط منی که کنارش وایساده بودم فهمیدم چه زری می زنه!عوضی بی شعوور من عین سگ پاچه می پرم؟!پررو...دلم می خواد همچین این چهارتااستخوون وبزنم تودهنش که همه دندوناش بریزه توشکمش ولی الان وقتش نیست...نه!!
حسینی نگاهی بهم انداخت وگفت:درهرصورت من...
صدای خانوم احمدی،استاد نقشه کشیمون،مانع ادامه نطق جناب حسینی شد(چه ادبی شدم من!):
- ببخشید آقای حسینی، جناب آقای شهریاری فرمودن بریم دفتر ریاست عرض مهمی دارن.
حسینی نگاهی به خانوم احمدی انداخت وسری تکون داد.بعد رو کرد به رادوین وگفت:رستگار تو بخون تا من برگردم.
وبه همراه خانوم احمدی از کلاس خارج شد.
حسینی که رفت،رادوین غلط گیرش و به دست گرفت و گذاشت جلوی دهنش ورفت روی صندلیش ایستاد!
وا!!!این زده به سرش؟! حسینی گفت یه قسمت از کتاب و بخونه،دیگه روصندلی رفتنش واسه چیه؟!خل دیوونه!!
رادوین تک سرفه ای کردو شروع کرد به خوندن:
پیرهن صورتی دل من و بردی
کشتی تو من و غمم و نخوردی
نشون به اون نشون یادته
گل سرخی روی موهات نشوندی
گفتی من میرم الان زودی برمی گردم
گفتی من میام اونوقت باهات همسر می گردم
چراغ شام تارم
بیا چشم انتظارم
چقدر نازت کشیدم
تو رفتی از کنارم
بیا رحمی به حال زار ما کن
بیا این بی وفایی را رها کن
تو گفتی آشناییمون خطا بود
خطا کردم تو هم امشب خطا کن
همین جوری می خوند ومسخره بازی درمیاورد.بچه هاهم باهاش دست می زدن وهمراهیش می کردن.تنها کسی که مات ومبهوت بهش زل زده بود،من بودم!
لاکردار عجب صدایی داره!!!خدایا نمی شد صدا به این قشنگی رو به یکی دیگه بدی؟!آدم قحط بود؟!چیش!!

آنیلا
1392,04,08, ???? : 01:27 قبل از ظهر
خب اینم پست آخرامشب!!!
امیدوارم خوب بوده باشه!!
فقط درانتهایه هورا بکشیم واسه والیبالیستامون!!!:-2-16-:
وبعد بگم که فرداشب حول وحوش 12 پست داریم...قولم این دفعه قوله...بدقول نمیشم:-2-27-:
خب دیگه عرضی نیس فقط اینکه تاپیک نقدو پروفایلم هس واسه انتقداتتون!!!من باآغوشی بازمنتظرنظراتتوم!!
فعلاتافرداشب!!:-2-35-:

رادوین همون طور داشت می خوند:
پیرهن صورتی دل من و بردی
کشتی تو من و غمم و نخوردی
نشون به اون نشون یادته
گل سرخی روی موهات نشوندی
گفتی من میرم الان زودی برمی گردم
گفتی من میام اونوقت باهات همسر می گردم
- به به به...عروسی راه انداختی رستگار؟!
بااین حرف حسینی،کل کلاس خفه خون گرفتن وبه سمتش برگشتن... همه ترسیده بودن ورنگشون پریده بود...تنها کسایی که خیلی خونسرد بودن من و رادوین وسعید عالی بودیم.
من که کاری نکرده بودم بخوام بترسم،رادوینم که کلا ترسی ازهیچی نداره!! سعیدم که به طورکلی زیاد ازاین ضایع بازیاداشته عادت کرده.
رادوین خیلی خونسرد از صندلیش پایین اومد و خیلی ریلکس زل زد به حسینی!!
حسینی که از این همه خونسردی رادوین داشت حرص می خورد،عصبی گفت:من کلاس و سپردم دست تو!اون وقت تو میای آهنگ می خونی برای بچه ها؟!
رادوین خیلی خونسرد وبی تفاوت گفت:استاد خودتون گفتید بخون.
استاد عصبی تراز قبل گفت:منظورمن این بودکه کتاب و بخونی نه این شعر مسخره رو.
- جناب حسینی شما باید مشخص می کردین که من باید چی و بخونم!شماکه گفتین بخون،منم فکر کردم منظورتون اینه که بخونم نه اینکه بخونم!
وقتی بخونم اول رو گفت،دستش و به صورت میکروفن جلوی دهنش گرفت وادای خوندن درآورد وبرای بخونم دومش هم کتابی دستش گرفت و ادای کتاب خوندن درآورد.
بااین حرکتش،بچه ها زدن زیر خنده...منم خنده ام گرفته بود!!خیلی بامزه اَدا در میاورد!
حسینی حسابی ازکوره در رفت وبا صدایی که به زور داشت کنترلش می کرد که بالا نره،گفت: برو بیرون رادوین.
رادوین خونسرد تراز دفعه های قبل گفت:واسه چی؟!
- برای اینکه من میگم!
- آخه...
حسینی عصبی پرید وسط حرفش: آخه ماخه نداریم،بیرون!
رادوین که دید چاره ای نداره و اگه یه ذره دیگه بمونه،حسینی دکوراسیونش و میاره پایین،به ناچار بلند شدو به سمت در کلاس رفت.
حسینی ادامه داد:
- وشما خانوم شایان به خاطر بی انظباطیتون باید تشریف ببرید بیرون.رادوین توهم به خاطر مسخره بازیت باید بقیه کلاس و توحیاط دانشگاه سر کنی!هردوتون هم جلسه بعدی حق پاگذاشتن توکلاس و ندارین تا من تکلیفتون رو روشن کنم!حالا هم بیرون!
وبعد بی توجه به من و رادوین،به سمت تخته رفت وشروع کرد به درس دادن!
این یعنی برید گمشید بیرون اعصابتون و ندارم!
من زودتر از رادوین از کلاس خارج شدم.بعداز من رادوین اومد بیرون ودرو بست.
زیر لبی گفت:اینم خله ها!
تصمیم گرفتم هرچی که دق ودلی دارم ازش،سرش خالی کنم.
عصبی گفتم:خل تویی نه اون بیچاره!
رادوین اخمی کرد و باصدایی عصبی وتهدیدآمیز گفت:نشنیدم چی گفتی!؟
- من وظیفه ای ندارم هرجمله ام و دوبار برای شما تکرار کنم جناب ناشنواء الدوله.
رادوین پوزخندی زدوروی پاشنه پاش چرخید.داشت می رفت به سمت راه پله که باصدای من متوقف شد:
- کجامیری؟!وایسا!می خوام باهات حرف بزنم.
بالحن مسخره ای که واقعا رو مخم بود،گفت:فکر نمی کنی سختت باشه با ناشنواء الدوله حرف بزنی؟!آخه باید هرجمله ات و دوبار برام تکرار کنی!
باصدای محکم وجدی گفتم:نه،سختم نیست!
بااین حرفم،رادوین به سمتم برگشت وزل زد تو چشمام وگفت:می شنوم.
بانفرت توچشماش نگاه کردم وعصبی گفتم:
- وقتی داشتی اون دربی صاحاب شده رو می بستی هیچ به این فکر کردی که من باید چه غلطی کنم؟!هیچ به این فکر کردی که چند ساعت باید اون تو بمونم تاشاید دست بر قضا یکی بیاد من و ازاون توبیاره بیرون؟!هیچ به بوی حال بهم زن اونجا فکر کردی؟!هیچ به حال من فکر کردی؟!هیچ به...
پرید وسط حرفم و عصبی ترازمن گفت:
- توچی؟!وقتی داشتی ماشینم و پنچر می کردی،به این فکر کردی که من باید چه غلطی بکنم؟!هیچ به این فکر کردی که چجوری باید برم شرکت؟!هیچ به این فکر کردی که ممکنه یه کار مهم داشته باشم؟!هیچ به این فکر کردی که ممکنه اون کار مهمم یه جلسه باشه؟!هیچ به این فکر کردی که ممکنه به اون جلسه نرسم؟!هیچ به این فکر کردی که اگه به اون جلسه نرسم چی میشه؟!هیچ به این فکرکردی که ممکنه تمام زندگیم به رو هوا؟!هیچ به این فکر کردی که...
دیگه نفسش یاریش نکرد و دست از حرف زدن برداشت.ازم فاصله گرفت وروی یکی از صندلی های توی سالن نشست.بادستاش شقیقه هاش و فشار داد.چندتانفس عمیق کشیدتا آروم بشه.واقعا عصبی بود!
ترسیدم پاشه بیاد دهن مهنم و بیاره پایین!واسه همینم دست توی کیفم کردم و از توش یه بطری آب معدنی بیرون آوردم.
به رادوین نزدیک شدم وبطری آب و به سمتش گرفتم.باصدای خفه ای که خودمم به زور می شنیدم،گفتم:بیایه ذره بخور!حالت بهتر میشه.
بااین حرف من،رادوین چشماش و بازکرد ویه نگاه متعجب به من انداخت.تعجب کرده بوداز اینکه می دید من انقدر مهربون شدم که نگران حالشم!بیچاره خبرنداشت که من نگران حال خودمم نه اون!می ترسیدم بااون اعصاب داغونش بزنه لَت وپارم کنه!
رادوین نگاه متعجبش و ازمن گرفت وبه بطری آب دوخت.دوباره به من نگاه کرد دوبعدبه بطری!انقدر نگاهش بین من وبطری آب جابه جا شدکه کلافه شدم.
عصبی گفتم:بیابگیر بخورش دیگه!چرا هی چشمات بین من و بطری رژه میره؟!چرا اینجوری نگاهش می کنی؟! سَم که توش نریختم.
رادوین لبخند شیطونی زد وگفت:شاید ریخته باشی!من که نمی دونم!!
پوزخندی زدم و گفتم:ما هنوزاول خطیم!من اول باید یه ذره حرصت بدم بعد برم پی ناکار کردنت!بگیر بخورش!فعلا نمی خوام بفرستمت به دیارباقی!

آنیلا
1392,04,09, ???? : 12:34 قبل از ظهر
سلامی دوباره به همه بروبچز!!!:-2-25-:خوبین همه چی خوبه؟!
خدارو شکر...
امشب 3 تاپست پروپیمون داریم!!!:-2-37-:
قبل شروع یه معذرت خواهی بکنم واسه تکراری بودن دوتاازپستای دیشب...:-2-15-:
دیگه پیرشدم رفت!!! اصلاحواس نمونده واسم که...درهرصورت ببخشید درستش کردم...به چندتاازبچه هاگفتم ولی اونایی که نتونستم بهشون خبربدم الان برن بخونن!!!
خو دیگه تامن بیشتر از این 3 نکردم بریم سراغ پستا!!!
خداکنه این دفعه دیگه تکراری نذارم...خخخخخخ:-2-27-:

رادوین لبخندی زدو بطری آب و ازدستم گرفت.به آب توی بطری چشم دوخت.بطری پره پر بود!خودم امروز صبح خریده بودمش.
درش وباز کردو بایه حرکت کل آب معدنی رو خورد!
این آدمه؟!نه واقعا آدمه؟!خدایا مطمئنی گودزیلایی چیزی نیافریدی؟!چجوری اون همه آب رو خورد؟!اونم بایه حرکت؟!
من یه آب معدنی بگیرم،تو طول روز نصفشم نمی خورم،بقیه اش رو هم می برم خونه بعدکه بیشتر مواقع اشکان ترتیبش و میده!
درهرصورت این یه گودزیلای به تمام معناس!
رادوین آبش و که خورد،خیلی ریلکس به من که چشمام ازتعجب شده بود قده دوتا سکه 100 تومنی نگاه کردوگفت:چیه؟!چرا اینجوری نگام می کنی؟!
باانگشت اشاره ام به بطری خالی اشاره کردم و متعجب گفتم:خوردیش؟!
رادوین خونسرد گفت:خب آره دیگه!
- همش و؟!
اخمی کردوگفت:تو چقدر خسیسی!یه آب معدنی بود دیگه !
ازحرفش ناراحت شدم.یعنی چی؟!من اصلامنظورم پولش نبودکه!
ناراحت گفتم:منظور من پولش نبود.تعجبم هم ازاین بود که چجوری اون همه آب و یه نفس خوردی!
روی پاشنه پام چرخیدم وبه سمت راه پله رفتم. یه چیزی یادم اومد...باید بهش می فهموندم که هنوزم ازش متنفرم تا هوایی نشه وفکرای بی خورد به سرش نزنه! این که خودشیفته هست!!!می ترسم خیال کنه عاشق چشم وابروش شدم که بهش آب دادم!
واسه همینم متوقف شدم و به سمتش برگشتم وبدون اینکه بهش نزدیک بشم،گفتم:
- قبل ازاینکه برم باید یه چیزی بهت بگم که یه وخ هوای الکی بَرِت نداره.یه وخ فکر نکنی بهت آب دادم عاشق دلباختتم!عصبی بودی،ترسیدم بیای بزنی لهم کنی!برای نجات جون خودم بهت آب دادم!وگرنه تودرحال مردنم باشی من به دادت نمی رسم.درضمن گردش ماهنوز سرجاشه!شما دوتا عملیات پیاده کردی،من یکی!پس یعنی من باید دنبال نقشه جدید باشم.مواظب خودت وماشینت وجلسه های مهمت باش جناب رستگار!
این و که گفتم،سریع روم و ازش برگردوندم وبه سمت پله ها رفتم.
همون طورکه می رفتم،صدای رادوین رو شنیدم:
- خانوم کوچولو،به دلیل تپل بودن کارم 3-6 جلو هستم.بیفت دنبال یه نقشه تپل که عقب نمونی!
بچه پرروی بی ریخت خودشیفته!دلم می خواست بزنم لهش کنم.باحرص راه می رفتم وپاهام و به زمین می کوبیدم.باید یه نقشه جدید پیدا کنم تا حال این آقا رادوین و بگیرم!خیلی باد کرده...فکر میکنه حالا چه شاهکاری کرده!!

**********
دوروزی میشه که دارم به این مخ ناقصم فشار میارم بلکم یه نقشه ای چیزی به ذهنم برسه!
اما نه خیر.مثل اینکه خدا تو مخ ما کاه ریخته! هیچ فکری به ذهنم نمی رسه.یعنی بایه پنچری لاستیک،قدرتم ته کشید؟!نه...امکان نداره.رها نیستم اگه این پسره رو از رو نبرم.بچه پرروی بی شعور فکر کرده حالا چه شاهکاری کرده!!!تواین دو روز هردفعه من و دید،یه پوزخند مسخره روی لبش بود که کسی جز من معنیش و نمی فهمید!هیچ دلم نمی خواست که جلوی رادوین کم بیارم وازخودم ضعف نشون بدم.دلم نمیخواد فکرکنه که من یه دختر لوسم که فقط نُطق می کنم وکاری ازدستم برنمیاد.باید حالیش کنم.من و تو دستشویی گیر میندازه؟!غلط کرده.یه حالی ازش بگیرم!
بالرزش گوشیم که توی جیب شلوار اسپرتم بود،به خودم اومدم و گوشیم و ازتوی جیبم بیرون آوردم.اسم ارغوان و که روی صفحه گوشیم دیدم،یه لبخند اومد روی لبم و دکمه سبز رنگ و فشار دادم.صدای پرانرژی وجیغ جیغوی ارغوان اومد:سلام به روی عین بوزمجه ات!
- سلام به روی عین میمونت!
- دلت میاد؟!من که انقدر نانازم!

آنیلا
1392,04,09, ???? : 12:37 قبل از ظهر
اینم از پست دوم!!!
دستتون طلا یه 4 تاامتیازم به پستای من بدین لفطا!!!:-2-27-:


خندیدم و گفتم:بعله دیگه.تواز خودت تعریف نکنی،کی تعریف کنه؟!
ارغوان خنده ای کردو گفت:چه خبرا منگول جون؟!
- هیچ،جز دوری ز یار ودل تنگی های شبانه!
ارغوان باخنده گفت:اوهو...چه ادبی!حالا چرا دل تنگیای شبانه؟!نمیشه روزانه باشه؟!
خندیدم و بالحن لاتی مخصوص به خودم گفتم:دِ نَ دِ نمیشه!من کلاً با روز حال نمیکنم،دل تنگی باس شبونه باشه!
ارغوان خنده ای کردو باشیطنت مضاعف ولحنی لاتی گفت:حرف شوما متین داش.مام کِره خودت منحرفیم ولی مشکل یه چیز دیگه اس!یار کجاس که دل تنگیش شبونه- روزانه داشته باشه؟!
بالحن مسخره ای گفتم: عزیزم اون که مشکلی نداره!!! جلوی در خونه ما انقدر یار ریخته که نمیشه جمعشون کرد.هروخ میخوام برم بیرون،جلوی دست و پام و می گیرن!همشونم از دم خوشگل وخوش تیپ!!!منتهی می دونی که شاهزاده سواربراسب سفید من هنوز نیومده...به جاش بایکیشون تا کردم قرار شده بیاد تورو بگیره!ای... بدک نیست...یه خرده همچین کوتاهه...شکم داره قده بشکه...سیاهم هست...دماغشم خفن توآفسایده!!
ارغوان جیغی کشید وگفت:اون که شوهر آینده خودته منگل!
خنده ام گرفته بود.ما چقدر خلیما!!
تو فضای ضایع بازار خودم غرق بودم که یهو یه چیزی یادم اومد.هِه بلندی گفتم...خاک برسرم شد!
ارغوان که هُه من و شنیده بود،نگران گفت:چی شده رها؟!
- خاک به گورم شد اری!
- چی شده؟!
- اشکان...
ارغوان نگران وآشفته پرید وسط حرفم:
- اشکان چی؟!مرده؟!مرده،نه؟!آره، مرده...مرده که تواینجوری کپ کردی!آخی بمیرم براش.سارا چیکار کنه حالا؟!ای وای...
دیگه داشت زیادی چرت می گفت.پریدم وسط حرفش:چرت نگو ارغوان!زبونت و گاز بگیر! به فرض محالم زبونم لال،زبونم لال،خدایی نکرده،اشکان مرده باشه من می شینم اینجا باتو درباره شوور آینده زر زر می کنم آخه عقل کل؟!
ارغوان کلافه گفت:گرفتی من و؟! چی شده پس؟!
- من تو رو نگرفتم والا!تو یه بند داری نطق می کنی.من یه اشکان گفتم،تو اشکان و قاطی اموات کردی،واسش ختم گرفتی...ولت می کردم لابد می خواستی به دلیل علاقه شدید سارا به اشکان،اون و هم از درد دل تنگی بکشی نه؟!
- چرت نگو رها...بگو چی شده!؟!!
- هیچی بابا...تازه یادم افتاد....هفته دیگه تولد اشکانه!
- زکی!گرفتی مارو؟!تولد اشکانم مگه این همه ترس داره؟!
- آخه هیچی براش نگرفتم اری.
- خب میری می گیری.
- کِی اون وخ؟!
- امروز که جایی نمیخوای بری؟!
- نه بابا من کجارو دارم برم؟!
- خیلی خوب.آماده باش...یه نیم ساعت دیگه اونجام.باهم میریم یه چیزی می خریم براش.
از سر ذوق جیغی کشیدم و گفتم:واقعا؟!
-اوهوم.واقعا!
ازپشت گوشی ارغوان و ماچ کردم و گفتم: وای اری عاشقتم.(کلا عادت داشتم هی هی ماچ وبوسه بفرستم برای ملت از پشت گوشی!)
- خوبه خوبه...من و ماچ نکن...من خودم شوهر دارم!!!
- اون وخ کجان این داماد مشنگ؟!
ارغوان خندیدوگفت:نمی دونم والا!به گمونم زدن لت وپارش کردن.وگرنه محال بود انقدر دیر کنه!
باخنده گفتم:آره...احتمالا خودش و کشتن،باخرشم سوسیس بندری درست کردن!
ارغوان خندید وگفت:بسه انقدر من و خندوندی دلقک!!!برو زودتر آماده شو بیا دم درتون.
- دلقک خودتی!فعلا.
می خواستم گوشی و قطع کنم که ارغوان جیغ جیغ کرد:
- رها...رها...
کلافه گوشی و دوباره سمت گوشم بردم وگفتم:هان؟!
باخنده گفت:فقط داری میای،دم در حواست به این عُشاق خاطرخواهت باشه،یه وخ نرن زیر دست وپا!
خندیدم و گفتم:کوفت!بروبمیر.توکه دلقک تری!نیم ساعت دیگه دم درم.
-باشه دیر نکنی منگول! بای.
- بای.منگولم خودتی.
بعداز قطع کردن گوشی،به سمت کمد لباسام رفتم و سریع آماده شدم.یه آرایش ملایمم کردم و کیفم و ازروی تخت برداشتم.برای آخرین باریه نگاه به خودم توی آینه کردم.همه چی خوبه...از اتاق خارج شدم.
به سمت در ر ورودی خونه رفتم تا بزنم به چاک که صدای مامان سرجام میخکوبم کرد:
- خانوم کجا تشریف می برن؟!
باشنیدن صدای مامان قیافه ام مچاله شد...به سمت مامان برگشتم ودر حالیکه سعی می کردم مظلوم ترین لحن ممکن وداشته باشم،گفتم:باارغوان میخوایم بریم بیرون.
مامان باشنیدن اسم ارغوان،لبخندی زدوگفت:باشه پس زود برگرد عزیزم.
کلاً مامان مثل چشماش به ارغوان اعتماد داشت.مامان مام که همه رو دوست داره الا دختر خودش!!!
چشم بلند بالایی گفتم و بعداز خدا حافظی ازخونه زدم بیرون.
از حیاط گذشتم و درحیاط و بازکردم.ارغوان هنوز نیومده بود.یه 10 دیققه ای منتظرش موندم.تقصیر خودمه دیگه که انقدر زودحاضر شدم!!!وقتی گفت نیم ساعت دیگه یعنی نیم ساعت دیگه، نه 20 دیقه دیگه!
سوار ماشین ارغوان شدم وبانیش باز بهش سلام کردم. بانیش بازتراز خودم جوابم و داد:
- سام علیک داش!

آنیلا
1392,04,09, ???? : 12:41 قبل از ظهر
اینم ازپست آخر...
دیدین بازم اختلال پیش اومد؟!
منم دیگه سوتی ندم شبم روز نمیشه...:-2-27-:
امیدوارم خوب بوده باشه...
پس فعلاتا فرداشب همین موقع ها!!!:-2-35-:

اینم واسه ما لات شده!تقصیر اشکانه دیگه...انقدر اینجوری حرف زد که هم من هم ارغوان وهم سارا لات شدیم!!!
باخنده گفتم:خدا اشکان و نکشه...ببین چیکار کرده که همه لاتی حرف می زنن!!!
ارغوان خنده ای کردوگفت:من قربون دادش اشکان توبرم که انقده ماهه!!!
باخنده گفتم:اگه سارا بدونه تو قربون صدقه شوهرش میری...
ارغوان ماشن و روشن کردو به راه افتاد.بعد خیلی جدی گفت:سارا خودش می دونه که من اشکان و از آرتان هم بیشتر دوست دارم!!!خودم بهش گفتم.اشکان یه تیکه جواهره که نصیب سارا شده.همیشه بهش میگم که قدر اشکان و بدونه.اشکان مثه دادشم می مونه...خوده ساراهم می دونه.
لبخندی روی لبام نشست وبه روبروم خیره شدم.
از وقتی بچه بودیم،رابطه صمیمی با خونواده ارغوان اینا داشتیم.مامان و باباهامون که ازقدیم تاحالاباهم دوست بودن...من و اشکان و ارغوان وآرتان هم شدیم مثل 4 تا خواهر برادر!!!ارغوان وآرتان اشکان وخیلی دوست دارن...خوده اشکانم چندباری شنیدم که گفت آرتان عین داداش نداشته منه وارغوانم به اندازه رهادوست دارم...البته ازخدا که پنهون نیست،ازشما چه پنهون من زیاد از آرتان خوشم نمیاد...یه جوریه!!خیلی چندشه!!!!راستش...شاید فکرکنین دچار توهم حاد شدم ولی جدیداً آرتان خیلی هیز شده...یعنی قبلاًهم بودا ولی الان دُزِش خیلی رفته بالا...به جانه خودم هردفعه من و می بینه باچشماش قورتم میده.رومم نمیشه به ارغوان چیزی بگم!!!شایدم من اشتباه میکنم ولی نگاهی که آرتان به من داره اصلا شبیه نگاهی که اشکان به ارغوان داره،نیست...نمی دونم شایدم من خل شدم...بیخی بابا.ولش کن!!!من حوصله فکر کردن به این مزخرفات و ندارم.
ارغوان همون طور که رانندگی می کرد گفت:خب منگول میخوای برای این داش اشکان ما چی بخری؟!
سردرگم وگنگ گفتم:نمی دونم...
- زِکی!!!نمی دونی؟!یعنی چی که نمی دونی؟!نکنه ماباید تا شب توخیابونای تهران پلاس باشیم و دنبال کادوی تولد بگردیم؟!؟؟
بانیش باز گفتم:خوشم میادکه بچه تیزی هستی!!!
- مــــــرگ!
بعداز گفتن این حرف،به روبروش خیره شدو توفکر فرو رفت...
بعداز مدتی گفت:خب لباس که نمیشه براش بگیریم.زیادی لباس داره...ساعتم که خب وُسعِت نمیرسه قطعا!ببینم چقدری پول داری حالا؟!
- 200 تومن.
- خب پس.باید بیخیال ساعت بشیم.ساعتِ خوب حداقل 300 تومن هست...خب پس چی بخریم؟!
این وکه گفت دوباره رفت توهپروت.دقیقا 5 دقیقه داشت فکر می کرد...
یهو گل از گلش شکفت.بشکنی زدو باخوشحالی گفت:یافتم!!! ادکلن می گیریم براش!
زِکی...این همه فکر کرد حالا میگه ادکلن بخریم؟!
پوزخندی زدم و گفتم:اری جون خودت تنهایی به این شگرف رسیدی؟!!!!مطمئنی کسی کمکت نکرده؟!
- بروبمیر توام!مگه ادکلن بده؟!
- نه ولی خب گزینه هر آدم کوتَه فکری همین ادکلنه...دلم میخواد کادوی من خاص باشه...می دونی...یه چیزه خاص...یه چیزه...
ارغوان پرید وسط حرفم و گفت:ببند بابا!!! چیز خاص از کجا گیر بیاریم؟!تو خودت خاص هستی،دیگه کادوت لازم نیست خاص باشه که!!!
لبخندی زدم.ذوق زده بهش نگاه کردم و گفتم:راست میگی؟!
ارغوان همون طورکه حواسش به رانندگیش بود،گفت:جونه تو!تو جزو آدمای کم توان ذهنی حساب میشی...خب خاصی دیگه...اشکانم که این و می دونه...ازتو انتظاری نداره بابا! یه جوراب بخر قال قضیه رو بکن بره پی کارش!!!
بچه پررو من و مسخره میکنه.باحرص روم و ازش برگردوندم و گفتم:لوس بی مزه!
چد دقیقه ای،به خیابونا ومردم زل زده بودم وبه ارغوان توجهی نمی کردم اماتمام فکرم مشغول این بودکه برای اشکان چی بخرم؟
ارغوان بدم نمی گفتا!ادکلن درسته که خیلی تکراری شده بودولی هنوزم ازببقیه چیزا بهتروباکلاس تربود...همون ادکلن بخرم بهتره...اشکان که لباس نمیخواد...به قول ارغوان وسعمم که نمی رسه ساعت بگیرم.همون ادکلن از همه بهتره.
صدای ارغوان من و ازافکارم بیرون کشید که باخنده می گفت:بهت بَرخورد؟!باشه بابا!تو تیزهوش...نخبه...استعداد درخشان...خوب شد؟!
بانیش بازبهش نگاه کردم و گفتم:این وکه من از همون اول می دونستم!
ارغوان خندیدوگفت:دیوونه!!!
- اری من میگم بریم همون ادکلن و بگیریم!
- چی شد؟ یهو نظرت عوض شد خانوم خاص؟!
- خب چاره دیگه ای ندارم...حالا کجا بریم بخریم؟!
ارغوان اشاره ای به داشبرد ماشین کردو گفت:یه کارت ویزیت هست اون تو بده به من.
داشبردو باز کردم و کارتی که دیزاین مشکی-سفید داشت رو به ارغوان دادم.
نگاهی به آدرس پشتش انداخت و کارت و دادبه من. به کارت نگاه کردم"ادکلن هخامنش"...اوهو...چه اسم خشن ومتمدنی!!!!اصلا خونواده داره!
همون طور که داشتم کارت و کنکاش می کردم،از ارغوان پرسیدم:تو رفتی اینجا؟!ادکلناش اصله؟!خوبه؟!
- من که نرفتم...کارتش و از دختر خالم گرفتم. میگفت ادکلنای خوبی داره.حالا بریم ببینیم چی میشه...

**********

آنیلا
1392,04,10, ???? : 12:15 قبل از ظهر
سلام من باز اومدم...:-2-25-:
دوتا پست داریم امشب...:-2-35-:
قبل ازشروع بگم که دست گل والیبالستامون درد نکنه!!!عالی کارکردن...بازم یه هورا بکشیم به افتخارشون لطفا!!!
خخخخخخخ:-2-27-:
خب بریم سراغ رمان:

باارغوان وارد مغازه شدیم.مغازه خالیه خالی بود!به جزخودمغازه داره،کسی نبود!ببین این ارغوان من وکجا آورده!سگ پرنمیرنه!خب معلومه جنساش بُنجوله که مگس می پرونه دیگه.
گذشته از مگس پروندن طرف،مغازه اش درحد بنز خفن بود.یه مغازه شیک بادیزاین مشکی سفید!درست عین دیزاین کارت ویزیتش.توی مغازه پر بود از ادکلنایی که باسلیقه چیده شده بودند.همه چیز شیک وقشنگ بود! بوی خوش یه ادکلن تلخ هوارو پرکرده بود...
یه پسر قدبلند،باپوستی گندمی وچشم وابروهای مشکی،پشت پیشخون مغازه نشسته بود.بادیدن ماازجاش بلندشدولبخندی زدو با احترام گفت:روزبخیر خانوما!
اوخی نازبشی پسر!چه باشخصیت وباکمالات!
من وارغوان به پسره نزدیک ترشدیم وربروش وایسادیم.
ارغوان لبخندی زدوگفت:روزشمام بخیر.
- می تونم کمکتون کنم؟!
- راستش ما اومدیم تابرای تولد یکی ازدوستامون یه ادکلنی چیزی بخریم.
- البته...فقط جسارت نباشه خانوم،این دوست شما آقاهستن یاخانوم؟!
این بار من جواب دادم:
- آقائه!
پسره که انگار از لحن غیر رسمی من خنده اش گرفته بود، خنده اش و جمع کردو به سمت یکی از قفسه های چوبی رفت و چندتا ادکلن و باخودش آورد.ادکلنارو گذاشت روی میزو گفت:خب پس بفرمایید تست کنید.
یکی یکی ادکلنارو به مامیداد تا بوکنیم ببینیم خوبه یانه!! من که سرم داشت گیج می رفت!!!بوشون بد نبود ولی خب راستش خوبم نبود...
یه لحظه از پسره وارغوان فاصله گرفتم.باتمام وجودم عطر خوشبویی که فضای اتاق و پرکرده بودو توی ریه هام فرستادم.خیلی خوشبو بود.داشتم مست می شدم!وایسا بببینم...این بو یه جادیگه هم به مشام من خورده...کجابود؟!
همین طورداشتم فکر می کردم که ببینم چرا این عطر انقدر برام آشناست...ارغوانم داشت بقیه ادکلنارو تست می کرد...
غرق فکربودم که دیدم رادوین ازتویه اتاق اومدبیرون و روبه پسره گفت:شاهین این بولگاری...
چشمش که به من افتاد،ادامه حرفش و خورد.
ایــــــش!این اینجا چی می خواد؟!پسره بی ریخت!!!
رادوین باتعجب به من زل زده بود. منم تعجب کرده بودم.
بالاخره به زبون اومد:
- تو اینجا چیکارمیکنی؟!
پوزخندی زدم وگفتم:دقیقا این همون سوالی بودکه من ازجناب داشتم!
اون پسره که تازه فهمیده بودم اسمش شاهینه،روبه رادوین گفت: شما هم دیگه رو می شناسین؟!
رادوین هون طورکه به من زل زده بود،پوزخندی زدو زیرلبی جواب شاهین و داد:
- آره،متاسفانه!
خیلی ازدستش عصبانی شده بودم.متاسفانه؟!هِه...فکر کرده من خوشبختم ازآشناییش؟! بچه پررو!!!دلم می خواست بزنم لهش کنم امابهتر بود که حداقل جلوی این شاهینه آبروی نداشته ام و حفظ کنم.واسه همینم چندتا نفس عمیق کشیدم تا عصبانیتم فروکش کنه.ریه هام و از عطر مست کننده فضا پرکردم.
یه دفعه یه چیزی یادم اومد...
اِ!!! این که بوی عطر رادوین خره است!آره...همون عطریه که اون روز زده بود...همون روز که اومد واسه پنچری ماشینش حالم و تیلید کرد!!!
لبخند شیطونی زدم و به سمت رادوین رفتم که بامن فاصله داشت.رادوین تعجب کرده بود ازاینکه می دید من دارم میرم سمتش!!!باچشمای گردشده اش به من زل زده بودتا بفهمه چه غلطی می خوام بکنم...
باقدمای بلند خودم و بهش رسوندم.لبخند شیطونی تحویلش دادم و برای اطمینان خاطردماغم و بردم سمت پیرهن مردونه آبی آستین سه ربعی که پوشیده بود!!!
رادوین واقعا تعجب کرده بود.لابد فکر کرده می خوام ماچش کنم!
اوق!من؟!رادوین؟!من رادوین و ماچ کنم؟!ایـــش!
عطرش و که بو کردم و مطمئن شدم خودشه،سریع ازش فاصله گرفتم.زیرلبی گفتم:خودشه...
رادوین متعجب گفت:چی خودشه؟!
جوابش و ندادم. به جاش یقه لباسش و گرفتم وکشیدمش به سمت ارغوان وشاهین که باتعجب بهم زل زده بودن...طوری یقه اش و گرفتم که دستم به بدنش نخوره. رادوین چون اون لحظه توشوک بود،عین اردک دنبالم اومد وگرنه درحالت عادی که من نمی تونستم این گودزیلارو نیم سانتم جابه جاکنم!!!
رادوین باتعجب به من زل زده بودوچشماش شده بودن قده 2 تا سکه 100تومنی!
لبخندشیطونم و تجدید کردم و روبه شاهین گفتم:آقاشاهین،ازاین عطرایی که این گودزیلا زده می خوام!!!
بااین حرفم،شاهین ازخنده ریسه رفت.همون طورکه می خندید، به سمت یه قفسه رفت ویه شیشه ادکلن و ازش بیرون آورد.همون طورکه داشت میومد سمت ماگفت:اینم ازهمون عطرایی که این گودزیلا زده...
رادوین چشم غره وحشتناکی بهش رفت ولی شاهین بازم داشت می خندید.ادکلن و به سمتم گرفت تا بوش کنم و مطمئن بشم خودشه.دستم و دراز کردم و ادکلن و از شاهین گرفتم. بوش کردم.گرفتمش جلوی دماغ ارغوان و گفتم:ارغوان خوبه نه؟!به نظرت اشکان خوشش میاد؟
ارغوان عطرو بوکردوگفت:عالیه!!!بوش خیلی خوبه.حتما خوشش میاد.
سرگرم صحبت باارغوان بودم که رادوین بی هوا شیشه عطرو ازم قاپید.
بالخند بدجنسی که روی لبش بود گفت:این عطر فقط مخصوص خودمه!!! هیچ کسم اجازه نداره ازش استفاده کنه.مخصوصا اگه اون کس اشکان جون باشه!!!
اخمی کردم و گفتم:تو بااشکان چرا انقدر بدی؟!اون بیچاره چه هیزم تَری به تو فروخته؟!
اخمم و غلیظ ترکردم و ادامه دادم:
- اون و بدش به من!
این و که گفتم،به سمتش رفتم تا شیشه رو ازش بگیرم امااز دستم در رفت وازم فاصله گرفت.چند قدم دیگه بهش نزدیک شدم...چند قدم به سمت عقب رفت...من چندقدم اومدم جلو...اونم باز رفت عقب!همین طوری هی من می رفتم جلو واون می رفت عقب!یواش یواش سرعتمون بیشترشد.ای بابا!مگه تام وجریه که هی اون بدو من دنبالش؟!البته بی شباهتم نیست!من ورادوین عین موش وگربه به پروپاچه هم می پیچیم!!!
رادوین همون طور عقب عقب می رفت.سرعتش زیاد شده بودومنم ناچاربودم سرعتم و زیاد کنم.ای خدا بکشتت رادوین...
صدای شاهین حواس رادوین و پرت کرد:
- رادوین،مسخره بازی درنیار!عطرو بده به خانوم.
رادوین می خواست جواب شاهین و بده که من ادکلن و ازش دزدیدم.با این حرکت من، به سمتم خیز برداشت تا شیشه رو ازم بگیره اما من شروع کردم به عقب عقب رفتن!حالا من می رفتم عقب واون میومد جلو...درست شبیه چند دقیقه پیش منتهی برعکس!
رادوین همون طور که به سمتم میومد،باحالتی عصبی گفت:بدش به من!دلم نمیخواد توبگیریش.مگه زوره؟!بدش من!!!
- نمیخوام...برای چی باید بدمش به تو؟!
- بهت گفتم بدش من!
-نمیخوام.
- بهت میگم بده من اون و!
- نِ...مـــــی...خــــــوام
-تو خیلی بی جا میکنی که نمی خوای دختره ی...
به اینجا که رسید،حرفش و خورد.می خواست به من فحش بده؟!غلط کرده!
باحرص گفتم:خودت بی جا...
حرفم توی دهنم ماسید!چون رادوین بایه حرکت شیشه عطرو ازم گرفت.خواستم پسش بگیرم.بهش نزدیک شدم ودستم و بردم سمت دستش که یهو رادوین تعادلش و از دست داد و شیشه عطر از دستش افتاد...
از عطر به اون خوش بویی فقط یه عالمه شیشه خورده مونده بود!!!

آنیلا
1392,04,10, ???? : 12:26 قبل از ظهر
اینم پست آخرامشب...
مرسی ازهمراهیتون...نظری انتقادی پیشنهادی چیزی هس،تاپیک نقدوپروفایلم منتظتونه!!!
فعلاتافرداشب همین موقع!!!:-2-37-:

ای بمیری رادوین!دست و پاچلفتی!!!!
شاهین خیلی سریع خودش و به شیشه عطر شکسته شده که نه هزار تیکه شده اش رسوند.کنار خورده شیشه ها روی زمین زانو زدو باصدای خفه ای گفت:چیکار کردی رادوین؟!
رادوین اخمی کردوگفت:من کاری نکردم که...تقصیر این بود!
وبادستش به من اشاره کرد.دستم و جلوی دهنم مشت کردم و گفتم:اِ اِ اِ...چرا چاخان میکنی؟!خودت الان زدی شکوندیش!!!
رادوین دهن کجی بهم کردو نگاهش و دوخت به شاهین که عین این مادر مرده هابالای سر شیشه خورده ها زانو زده بود.
کنارش روی زمین زانو زدوگفت:ببخش شاهین!نمی خواستم اینجوری بشه.اصلا می خوای خودم میرم یه دونه دیگش و برات می گیرم.
شاهین نگاهش و ازشیشه خورده ها گرفت وبه رادوین دوخت.باناراحتی گفت:اصلش دیگه توایران پیدا نمیشه!
رادوین مثل یه بادکنک خالی شدو سرش و انداخت پایین.
ای خاک توسرت کنم که انقدر دست و پاچلفتی هستی!!!نه که خودت نیستی؟!دیگ به دیگ میگه روت سیاه!خخخخ
شاهین خیلی ناراحت بود...عذاب وجدان داشتم...حس می کردم شکستن شیشه عطر تقصیر منه...خب تقصر منم بود که اینجوری شد دیگه!!! اگه من نبودم که رادوین اصلا کاری به کار این عطره نداشت.
منم به تبعیت از شاهین و رادوین کنار شیشه خورده ها وروبروی شاهین زانو زدم.چشمام و به چشمای مشکیش دوختم و بالحن معذرت خواهی گفتم:ببخشید آقاشاهین.تقصیر من بود که اینجوری شد.من اصلا نباید دست میذاشتم روی این ادکلن.معذرت می خوام... ببخشید...من...
پرید وسط حرفم وبالبخندی روی لبش گفت:نیازی به عذر خواهی نیست.شماکاری نکردین.درضمن چیز مهمی نبود.

ارغوان که تااون لحظه روسایلنت بود،مثل ما زانو زد روی زمین وگفت:ببخشید آقاشاهین.
شاهین لبخندش و پررنگ تر کردوگفت:شما برای چی معذرت خواهی می کنید وقتی کاری نکردین؟!
ارغوان جواب لبخندش و بایه لبخند دادوچیزی نگفت.
شاهین لبخندشیطونی زد وبه رادوین نگاه کرد.باشطنت ابروش و انداخت بالاوگفت:چشمم روشن رادوین!شیطون شدی!!حالا دیگه بی خبر میری دوست دختر می گیری؟!اونم دختر به این ماهی؟!!؟
وبادستش به من اشاره کرد!
این الان چی گفت؟!دوست دختر؟!من؟!برو بابا!! اصلا یه درصد،یه درصد توفکر کن من دوست دختراین گودزیلا باشم! اوق.
به رادوین نگاه کردم تا ببینم عکس العملش چیه.اخماش بدجور توهم بود.شده بودبرج زهرمار.
وقتی دید دارم نگاهش می کنم،یه پوزخند زدوتوهین آمیزگفت:شاهین،تو راجع به من چی فکر کردی؟!یعنی انقدرخرم؟!این دیوونه رو میخوام چیکار؟!
بچه پررو،توچطوری به خودت اجازه میدی انقدر چرت وپرت بگی؟!من دیوونه ام؟!
پوزخندی زدم و عصبی گفتم:آقاشاهین،من این گودزیلا رو میخوام چیکار؟! اصلا من واین دیوونه چه سنخیتی باهم داریم؟!!(وروبه رادوین ادامه دادم:)زشت بی ریخت!!!
به جای شاهین رادوین جواب داد:
- تواولین دختری هستی که این حرف و بهم میزنی!من خیلیم خوش تیپم.درضمن توچشمات مشکل داره که آدم به این توپی رو زشت می بینی!
پوزخندم و پررنگ تر کردم و توهین آمیز گفتم: من اولین نفریم که این حرف و بهت میزنم،چون بقیه مراعاتت و کردن نگفتن!هه ... توچرا انقدر از خودت راضی هستی؟!خودشیفته بی ریخت!
- من خودشیفته نیستم،این یه حقیقت محضه!
دستام و به حالت دعا به سمت آسمون که نه سقف،دراز کردم وگفتم:خدایا ببین مابا کیا شدیم هفتاد میلیون وخورده ای...خدایا همه خودشیفته های اسلام وشفاء بده.
بعدروکردم به شاهین وگفتم:ازحرف شمام ناراحت شدم.آخه چه وجه تشابهی بین منواین گودزیلای زشت بی ریخت خودشیفته دیدین که فکرکردین من دوست دخترشم؟!
شاهین چیزی نگفت وسرش و انداخت پایین.کاملا مشخص بودکه خنده اش گرفته وسعی داره خندش و جمع کنه!!!
عصبی گفتم:فکر نمی کنم حرف خنده داری زده باشم آقای محترم!
شاهین سرش و بالا آوردوبه من نگاه کرد.دیگه اثری از خنده توی صورتش دیده نمی شد...به جاش یه اخم غلیظ روی پیشونیش بود.خیلی رسمی وجدی گفت:حق باشماست خانوم محترم،معذرت می خوام.
وازجاش بلند شدو به همون اتاقی رفت که چند دقیقه پیش رادوین ازش اومده بود بیرون.
من وارغوانم دیگه باید می رفتیم...کاری اونجانداشتیم که بمونیم...
روبه ارغوان گفتم:پاشو بریم.
واز جام بلند شدم.ارغوانم بلند شد.رادوینم بلندشد.یهو شاهین بایه جارو وخاک انداز،ازاتاق خارج شد.بادیدن ماکه وایستاده بودیم،گفت:تشریف می برید؟!
ارغوان سری تکون دادوگفت:بله،ببخشید تورو خدا باعث دردسر شدیم.
وبانگاهش به شیشه خورده ها اشاره کرد.شاهین لبخندی زدوگفت:نه بابا،این به حرفیه؟!
یه دفعه صدای زنگ گوشیم فضای مغازه رو پرکرد.بعداز کلی جون کندن،گوشی و پیدا کردم.اسم اشکان روی صفحه گوشی می درخشید.اوخی!قربون دادشم برم من!!!
کمی ازجمع فاصله گرفتم و دکمه سبزرنگ و فشاردادم:
- سلام آقااشکان!
- سلام رهاخانوم گل گلاب!خوبی؟
- خوبم توخوبی؟!
- منم خوبم،رها کجایی؟!
- باارغوان اومدیم بیرون!
- بیرون کجاست؟!
نباید می فهمید که اومدم براش کادو بخرم.واسه همینم خیلی خونسرد دروغ گفتم:پاساژ ونک.
بااین حرفم،رادوین پوزخندی زد...برو بمیر!زشت بی ریخت!! ارغوان و شاهینم به من نگاه می کردن! وا!!!شایدیه حرف خصوصی باشه!!!عجب زمونه ای شده ها!!
اشکان خونسرد تراز من گفت:باشه پس همون جاباشید،من و ساراهم میاییم پیشتون!
وحشت زده گفتم:واسه چی؟!
- همین جوری،امشب میخوام ول خرجی کنم بهتون شام بدم...
چه گندی زدم!!! یعنی ماباید الان پاشیم بریم پاساژونک؟!ای خدا.
برای اینکه تن به این خواسته ندم،گفتم:نمی خواد زحمت بکشی.
- زحمت چیه بابا؟!
- بیخیال خودتون برین!
- عمرا اگه بدون توجایی برم!به ساراهم گفتم.
آخی،چه داداشی مهربونی!لبخندی زدم و گفتم:قربونت برم من که انقده ماهی.
این و که گفتم،رادوین دوباره پوزخند زد! بچه پررو.
- ماچاکر شمام هستیم.ده دقیقه دیگه اونجام.
- نه...نمیخواد...بیخیال شو اشکان!حسش نیست!!!
- یعنی چی حسش نیست؟!برای رستوران رفتنم مگه باید حسش باشه؟!ده دیقه دیگه دم درپاساژم.بای.
خواستم بازم مخالف کنم که صدای بوق بوق بلندشد.
اَه!قطع کرد.اخمام رفت توهم.من اصلا حوصله نداشتم تاپاساژونک برم!کاش راستش و گفته بودم که اومدم براش کادو بخرم...
رادوین،روبه شاهین گفت:نمی دونم ازکی تاحالا اینجا شده پاساژ ونک!!
عصبی بهش توپیدم:
- به تومربوط نیست خودشیفته!
وروبه ارغوان گفتم:گاومون زایید ارغوان!اونم شوصون قلو!
ارغوان بهم نزدیک شدوباتعجب گفت:چرا؟!
- شنیدی که!!! اشکان پرسید کجایین،گفتم پاساژونک.گفت همون جا باشید ده دیقه دیگه اونجام،باهم بریم بیرون شام بخوریم.
-چه عجب این آقا اشکان شما دست توجیبش کرد!(و درحالیکه اخماش رفته بود توهم ادامه داد:) یعنی الان باید پاشیم بریم پاساژ ونک؟!
به علامت تایید سری تکون دادم.ارغوان کلافه گفت: ای بمیری تو!خب راستش و می گفتی!!!
- بابا اون لحظه اصلا توباغ نبودم!تازه من ازکجاباید می دونستم که اشکان میخواد ببرتمون بیرون؟!
- باشه بابا من تسلیم! زودباش بریم که تا ده دیقه دیگه اونجاباشیم.
این و که گفت،روکرد به شاهین و رادوین ولبخندی زد.گفت:ببخشید،مادیگه رفع زحمت کنیم.
شاهین لبخندی زدوگفت:اختیاردارین.چه زحمتی؟!
من روکردم به شاهین وگفتم:آقاشاهین،دیگه ازاون عطرانمیارین؟!
- نه متاسفانه...اون و خودم از فرانسه آورده بودم.اینجاها پیدا نمیشه.
عین لاستیکای ماشین رادوین پنچر شدم!حالا من چه گِلی به سرم بگیرم؟!
رادوین دوباره پوزخند زد...داشتم ازدست پوزخنداش روانی می شدم...
شاهین ادامه داد:
- عطرای دیگه ام هستا!می تونید اونارو امتحان کنید.
- آخه من اون عطره رو می خواستم!خیلی خوش بو بود...
شاهین دیگه چیزی نگفت.رادوین هنوزم باهمون پوزخند مسخره اش به من نگاه می کرد.پوزخندش بدجور روی مخم بود!!!
پشت چشمی برای رادوین نازک کردم وروبه شاهین گفتم:مرسی آقاشاهین،بازم ببخشید...خداحافظ.
شاهینم جواب خداحافظیم و داد اما رادوین نه! اصلا من با اون خودشیفته خداحافظی نکرده بودم که بخواد جواب بده!!!
بعداز اینکه ارغوانم خداحافظی کرد،ازمغازه خارج شدیم و به سمت ماشین ارغوان رفتیم که کمی اون طرف تر پارک شده بود.

**********

آنیلا
1392,04,11, ???? : 12:08 قبل از ظهر
سلام!!!:-2-25-:
خوبین؟!چه خبرا؟
امشب به سلامتی 3 تاپست داریم...
ایشاا.. که خوشتون بیاد...
وختی خوندید تشکروامتیازیادتون نره لفطا!!!:-2-35-:

- خب خوش گذشت بروبچز؟!
واقعا خیلی خوش گذشته بود.ازبس خندیدیم ومسخره بازی درآوردیم...
من وسارا وارغوان یک صدا گفیتم:خیلی!
اشکان لبخندی زدولاتی گفت:خیلی خوب بروبچز!حالا واسه خاطره این که عِیشتون و نوش کنم،میریم 4 تا بستنی مشت میزنیم بر بدن!چطوره؟!
من وارغوان یک صدا وهماهنگ گفتیم:عالیه!
چه گروه کُری شدیم امشب!
اشکان به سارا که روی صندلی کنارش نشسته بود، نگاهی کردوگفت:خانومم چی میگه؟!
سارا نگاهی به اشکان کردولبخند زد وباذوق گفت:آخ نمی دونی اشکان چقدر دلم هوس بستنی کرده بود!!!
ارغوان خندیدو بامسخره بازی گفت:آخی!هوس کردی؟!
منم خندیدم و حرفش و کامل کردم:
- اشکان نکنه خبریه؟!
اشکان باخنده گفت:از کجا می دونی که نیست؟!
سارا بالحن معترضی گفت:اشـــکان!
- جونه اشکان؟!
- این چه حرف مزخرفی بود زدی؟!
- مگه دروغ گفتم خانومی؟
دوباره من و ارغوان زدیم زیر خنده ولی سارا هیچی نگفت وسرش و انداخت پایین. معلوم بود خیلی خجالت کشیده!
باخنده گفتم:اوه!عروسم انقد خجالتی؟!حالا بگوببینم زن داداش،جوگولی عمه دختره یا پسر؟؟!
ارغوانم خندیداما سارا چیزی نمی گفت.
اشکان اخم مصنوعی کردو از تو آینه راننده نگاهی به ماانداخت.گفت:اذیت نکنین خانومم و!
ارغوان همون طورکه می خندیدگفت:اشکان جونه من خبریه؟توام آره؟!
اشکان چشمکی زدوشیطون گفت:جونه تو خبریه! ازاون خفناشم هس...فکر کنم تا 7 ماه دیگه نی نی دار بشیم!!!
ارغوان شیطون گفت:ای ناقلا!همون شب اول نامزدی کارو یه سره کردی رفت؟!یعنی الان این نی نی ما 2 ماهشه؟!
اشکان باخنده گفت:دیگه دیگه،ماهمچین آدمی هستیم!
من وارغوان دوباره زدیم زیر خنده.سارا تهدید آمیز گفت: آقا اشکان،من و تو بالاخره تنها میشیم دیگه !
اشکان باخنده گفت:آخ که من میمیرم واسه این تنهاییا!
این دفعه کل ماشین رفت رو هوا!ساراهم می خندید.
اشکان ضبط و روشن کردو روبه من و ارغوان گفت:رها وارغوان خف کار کنید،آهنگ گوش بدیم.
وروبه سارا ادامه داد:البته دوراز جون شماها خانومی!
سارا خندید.ارغوان باشیطنت روبه ساراگفت:سارا جون امشب خوب مواظب خودت باش!بااین در نوشابه هایی که اشکان واست باز میکنه،فک کنم اگه هنوز کارو یه سره نکرده امشب تمومه !
سارا باخنده گفت:برو بمیر ارغوان!
ارغوان دهن بازکردتاچیزی بگه:تو...
اشکان صدای ضبط و زیاد کرد وپرید وسط حرفش:اری خفه !
ودهن ارغوان بسته شد!!!
صدای عماد طالب زاده فضای ماشین و پرکرده بود:

وقتي كه دستاتو مي گيرم تو دستم
وقتي كه مي دوني عاشق تو هستم
وقتي كه با چشمات دلو ميلرزوني
من ديوونت ميشم به همين آسوني
دستاتو مي گيرم تو پر از احساسي
من دوست دارم و تو منو مي شناسي
وقتي كه مي خندي واسه تو مي ميرم
پيش من مي موني با تو جون مي گيرم
من عاشقت شدم مي خوام بهت بگم
تو دنياي مني توئي عشق خودم
دوست دارم تورو دنيا تو دستمه
ميدوني جاي تو كوچه ي قلبمه

توي چشماي تو عشقو من مي بينم
پاي من مي موني من به پات ميشينم
من دارم هر لحظه به تو دل مي بازم
بهترين روزها رو من برات مي سازم
اين يه حس خوبه اينكه باهم هستيم
دست تو تو دستم ما به هم دل بستيم
من با تو فهميدم زندگي شيرينه
تو تموم حرفات به دلم ميشينه
"عاشقت شدم-عماد طالب زاده"
تو طول آهنگ،اشکان بادستاش روی فرمون ضرب گرفته بودوآهنگ و زمزمه می کرد.وقتیم که آهنگ تموم شد،یه نگاه عاشقونه به سارا انداخت.
ارغوان باخنده روبه ساراگفت:دیدی گفتم خبریه؟!از آهنگشم معلومه که امشب کارت ساخته اس!
اشکان شیطون گفت:چیه؟!خودت حسودیت میشه کسی و نداری براش آهنگ عاشقونه بخونی؟!
ارغوان آهی کشیدوبالحن مسخره ای گفت:دست رودلم نذار که خونه!
اشکان و ساراخندیدن.
من روبه ارغوان گفتم:خاک توسره شوهر ندیده ات!!!
ارغوان باخنده گفت:دیگ به دیگ میگه ماکروفر!نه که توخودت 6-5 تا شوور داری؟!
خواستم جوابش و بدم که باصدای اشکان دهنم بسته شد:
- بروبچز بریزید پایین که بستنی منتظره!
وهممون باشوق وذوق ازماشین پیاده شدیم.خیلی وقت بود که بستنی نخورده بودم !

**********

آنیلا
1392,04,11, ???? : 12:26 قبل از ظهر
بریم که پست دوم امشب وداشته باشیم...
فقط یه چیزی این جاچه خلوته!!!باتچکر:-2-27-:

روز بعد ارغوان اومد دنبالم و باهم به دانشگاه رفتیم.طبق معمول باشوخی وخنده واردکلاس شدیم.خدارو هزار مرتبه شکر که بارادوین کلاس نداشتم!همون یه واحدیم که باهاش داشتم،برای همه عمرم بس بود.
بعداز تموم شدن کلاس،مشغول جمع کردن وسیله هام بودم که قاروقور شکمم به راه شد!
ارغوان باخنده گفت:اُه...اُه...صدای شکمتم که دراومد!!بیابریم سلف یه چیزی بخوریم تا روده بزرگت کوچیکه رو نخورده!
من که از خدام بود،کوله ام و انداختم روی شونه ام وگفتم:بریم.
باهم دیگه وارد سلف شدیم.ارغوان رفت تا دوتا چایی وکیک بگیره بیاره بزنیم تورگ.منم رفتم رویکی از میزانشستم.
ارغوان اومدوچایی وکیکم و گذاشت جلوم...
داشتم از خجالت شکمم درمیومدم که دوباره صدای رادوین رفت رومخم:
- خدابد نده خانوم شایان!واقعا متاسفم.
وصدای خنده خودش و سعید بلندشد!امیروبابکم فقط نظاره گربودن.
اینادیگه ازکجا پیداشون شد؟!چرا رادوین چرت وپرت می گفت؟!خداچی و بد نده؟! روانی! اَه...یه روز اومدیم خوش باشیما!کلافه نگاهم و ازچایی داغ وکیک خوشمزه گرفتم و دوختم به جناب خودشیفته !
باانگشتش داشت به لباس من اشاره می کرد.اولش متوجه نشدم اما وقتی به لباسم نگاه انداختم،به این پی بردم که رادوین واقعا خله!!!
خب مگه چیه؟!سِت مشکی زده بودم!شیک ومجلسی!پسره روانی زشت بی ریخت خودشیفته!
پشت چشمی براش نازک کردم و توهین آمیزگفتم:جناب رستگار،من اینجا خیار نمی بینم!شما می بینید؟!
رادوین گنگ نگام کردوگفت:چطور؟!
- آخه دیدم زیادی دارین نمک میریزین گفتم شایدخیار دیده باشین!
رادوین این بار کم نیاورد وخونسرد گفت:من نیازی به نمک ریختن ندارم،همین جوریشم گوله نمکم!
پوزخندی زدم و گفتم:اون که بعله!
رادوینم مثل من پوزخندی مهمون لبش کردو به سمت بوفه رفت.
منم دوباره مشغول خوردن شدم...
رادوین بعداز چند دقیقه پیداش شد وبه سمت رفیقاش رفت که دقیقا میز کناری ما نشسته بودن!!!یه سینی دستش بود که توش 4 تاقهوه بود.قهوه هارو به رفقاش دادو خواست بشینه اما...
امیروسعیدوبابک طوری نشسته بودن که تنها انتخاب رادوین این بودکه پشت من بشینه!!!فکرنمی کنم که ازقصد این کارو کرده باشن!
رادوین اخمی کردوبه ناچار صندلی رو کمی عقب کشیدونشست.
سعید شروع کردبه چرت وپرت گفتن: راستی رادوین اون دختره چی شد؟!
رادوین خیلی خونسرد گفت:کدوم دختره؟!
- نمی دونم اسمش چی بود؟!مریم؟!مرضیه؟
- آهان،مریم و میگی؟!هیچی چی قرار بود بشه؟!رفت پی کارش!
- ای بابا،توام که همه رو می پرونی!میذاشتی یه ذره بگذره،یه حالی باهاش بکنی بعد!
بابک به سعید توپید:
- ببند سعیدا!یه بار دیگه چرت بگی همچین می زنمت بچسبی به دیوار باهات خمیر نونوایی درست کنن.
سعید باخنده گفت:اُه اُه...چه خشن!
یهو صدای زنگ گوشی یکی بلند شد.زیر چشمی نگاه کردم دیدم گوشی رادوینه!
رادوین جواب داد:
- جانم؟!...خوبم...توخوبی عشقم؟!دانشگاه،طبق معمول...آره عزیزم...رادوین قربون اون دلت بره...باشه هانی...چشم به روی تخم چشمام!...امروز؟!امروز که نمیشه،کار دارم. فردا خوبه؟!...هر وخ تو بگی عزیزم!آره...5 عالیه...جای همیشگی...باشه چشم...دیر نکنیا!مواظب خودت باش عشقم...بای هانی.
اوق!حالم به هم خورد!چندش!" توخوبی عشقم؟! رادیون قربون اون دلت بره..." این چرا انقدر حال به هم زنه؟!
با صدایی که بشنوه،روبه ارغوان گفتم:اوق،دل و رودمون سره صبحی به هم پیچید!چندش!(ودرحالیکه اداشو درمی آوردم،ادامه دادم:) " رادوین قربون اون دلت بره".
ارغون خندید.صدای خنده بابک وسعیدوامیرم بلند شداما زیرچشمی دیدم که رادوین ازهمون پوزخندای مسخره روی لبش بود.
ازروی صندلیم بلندشدم و روبه ارغوان گفتم:بریم ارغوان!!!
ارغوان به چایی وکیکم اشاره کردوگفت:کجا؟!توکه چیزی نخوردی!
- من دیگه کوفتم ازگلوم پایین نمیره!اوق!آدمم انقدر چندش؟!پاشو...پاشو بریم!
ارغوان ازروی صندلیش بلند شد.منم خواستم برم که یه فکری به سرم زد!...
محکم باکفشم کوبوندم به گوشه کفش رادوین!رادوین باصدای خفه ای گفت:آخ!
جیگرم حال اومد.روکردم بهش و درحالیکه پوزخند می زدم،گفتم:این واسه اون عطری که زدی شکوندی!
بعد دوباره یه لگد دیگه بهش زدم که بازم آخش رفت هوا!این بارگفتم:اینم واسه اون مصیبتی که تودستشویی کشیدم !
صدای خنده سعید بلند شد.چشم غره ای بهش رفتم که باعث شد خفه خون بگیره!
دوباره یه لگد دیگه بهش زدم وگفتم:اینم واسه تیکه پرونیای بی موردت!
پام و بردم عقب تایه لگد جانانه دیگه به پاش بزنم که پاش و از پام دور کرد...ازجاش بلند شدوبه سمتم برگشت.توچشمام خیره شدو چنان لگدی به گوشه پام زدکه دو دور،دوره خودم چرخیدم!
پوزخندی زدوگفت:اینم من زدم واسه لاستیکایی که پنچر کردی!!!
درحالیکه صورتم ازدرد مچاله شده بود،گفتم:آخ...خیلی نامردی...پام شکست...وای...وای!
رادوین چیزی نگفت وفقط باهمون پوزخند مسخره اش بهم زل زد.دلم می خواست بزنم تودهنش ولی راستش دیگه جونی تو بدنم نمونده بود که بخوام صرف زدن رادوین بکنم!
بابک ازجاش بلندشدوبه سمت مااومد.نگران روبه من گفت:چی شدین خانوم شایان؟!ببینم پاتون و!
بهم نزدیک شدتا پام و نگاه کنه که ازش فاصله گرفتم.اینم زیادی پررو شده بودا!!!
آروم گفتم:چیزی نیست!ببخشید.
و خیلی سریع به همراه ارغوان ازسلف خارج شدیم.

آنیلا
1392,04,11, ???? : 12:36 قبل از ظهر
خب اینم آخریش!!
ولی خدایی امشب مگس پرنمی زنه ها!!!:-2-15-:
انتقادی چیزی بودتاپیک نقدوپروفایل...امتیازوتشکرم که یادتون نمیره قطعا!!!
فردا شب همین موقع دوباره میام...:-2-27-:
فعلا بروبچز

به کلاسمون رفتیم و روی صندلیای جلو نشستیم. هنوز استاد نیومده بود.ارغوان داشت باشیدا صحبت می کرد...ایش!!شیدا شمس...یه دختر فوق العاده چندش که من حالم ازش بهم می خوره!ارغوانم باچه کسایی هم صحبت میشه ها!
حوصله ام سررفته بود خفن!توکلاسم هیشکی و به جز ارغوان و شیدا نمی شناختم!چون این کلاس عمومی بود وتایمش کم وفشرده ،فرصت نکردم کسی و بشناسم.
ناخواسته مکالمه دوتا دخترو شنیدم که پشت سره من نشسته بودن:
- اگه هستی بفهمه ازغصه دِق میکنه!
- آره بیچاره...چقدرم رادوین و دوست داره!
موضوع جالب شد!رادوین خره خودمون و میگن؟!آخه کی اون خودشیفته رو دوست داره؟!چقدر احمقه اون دختره که رادوین و دوست داره!
- بیچاره چیه بابا؟!تقصیر خودش بود! من ازهمون اول می دونستم که رادوین به درد اون نمی خوره!فکرم نمی کردم که رادوین بره باهاش رفیق شه.آخه رادوین کجا؟!هستی کجا؟!دختره ی بی ریخت انگارازخرطوم فیل افتاده!!!به درک!!!!!بذار بره بمیره.
- آخی!دلت میاد؟!
- چرانمیاد؟!انقدر بدم میاد از این دختره ی تخس زشت بی ریخت عملی!
خیلی دلم می خواست بدونم این دختره کیه که بارادوین رفیقه و حالا بدبخت شده!واسه همینم سرم و به سمت اونا چرخوندم و گفتم:
- هستی کیه؟!
جفتشون باتعجب به من نگاه می کردن.یکیشون گفت:هستی رو نمی شناسی؟!
- نه.
- واقعا؟!
- واقعا.
اون یکی رو کردبه من وگفت:چطورممکنه آوازه هستی مرادی به گوشت نخورده باشه؟!بابا همون دختر سال آخریه که همه جاش عملیه،همون که خیلی پولداره!نمی شناسیش؟!
گنگ نگاهش کردم و گفتم:نه!
اون یکی دختره گفت:سمیمین و چی؟!اون و می شناسی؟!
- سیمین نویدی؟!
- آره.
- آره اون و می شناسم!
- خب دیگه!رفیق فاب سیمین،هستیه.همیشه باهم دیگه ان!!!اگه تو سیمین و می شناسی پس هستی رو هم باید بشناسی دیگه...
یه کمی به مخم فشار آوردم.هستی...هستی مرادی...سیمین و زیاد توحیاط دانشگاه می دیدم،اولین بارم ارغوان اون و بهم معرفی کرده بود اماهستی...فکر نمی کنم بشناسمش!یه چند باری سیمین و بایه دختر خیلی بی ریخت دیده بودم ولی فکرنکنم اون هستی باشه!یعنی رادوین انقدر بدسلیقه اس؟!
درحالیکه به حرفم اطمینان نداشتم،گفتم:هستی همون دختره اس که دماغش عملیه؟!همون که پوستش و برنزه کرده؟!همون که لباش پروتزشده اس؟!همون دختره که عین جن می مونه؟!
بااین حرفم جفتشون ازخنده ترکیدن.یکیشون لابه لای خنده هاش گفت:آره...همونه!!!
- اون دختره رفیق رادوینه؟!رادوین رستگار منظورتونه؟
- اوهوم!
- خب شماچرا میگین که اگه هستی بفهمه ازغصه دق میکنه؟!اصلا چی و نباید بفهمه؟!
- ببین،یکی دوماه پیش هستی ورادوین باهم رفیق می شن.البته به پیشنهاد هستی!خودم دیدم که به زوربه رادوین شماره داد.
باخنده گفتم:مگه دختراهم پیشنهاد میدن؟!
- هستیه دیگه!
- خب بقیه اش و بگو!
- هیچی دیگه!دیروز فهمیدیم که رادوین بایکی دیگه از بچه هارفیقه!
باخنده گفتم:حالا کی هست این هَووی هستی؟!
دختره خندیدوگفت:مونا...مونا غفاری.دانشجوی ترم یک!
درحالیکه چشمام ازتعجب گشاد شده بود،گفتم:دانشجوی ترم یک؟!
اون یکی دختره جواب داد:
- آره!دختره خیلی داشته باشه 19 سالشه!
- ناموساً؟!
دختره باخنده گفت:آره،ناموساً!
- حالا چرا رادوین رفته سراغ ترم یکیا؟!نکنه می خواد مهد کودک بزنه؟!
دختره خندیدوگفت:اونش و دیگه نمی دونم...ولی راستش من خودم دختره رو دیدم!خیلی خوشگله...قیافه اش انقدر معصوم ونازه که نگو!خیلی ازهستی سره!
باخنده گفتم:می دونستم رادوین بی گُدار به آب نمیزنه!پس طرف دخترشاه پریونه؟!
اون یکی دختره گفت:آره...خیلی نازه!
- پس واجب شد یه سربرم ببینمش!حتما...
حرفم بااومدن استاد نصفه نیمه موند!منم مجبور شدم،دست از این بحث شیرین بکشم.استاد خیلی سریع درس و شروع کرد. خیلی خوشحال بودم ازاینکه دوست دخترای رادوین و شناسایی کردم،تودلم عروسی برپابود...
یه آشی برات بپزم رادوین خان که شوصون وجب روغن روش باشه!فقط صبرکن!
بادقت سعی کردم به درس گوش بدم تابعد به نقشه جدیدم برسم.

آنیلا
1392,04,12, ???? : 12:27 قبل از ظهر
سلام...
من دوباره اومدم...
امشب 2تاپست داریم...امیدوارم خوشتون باید...
فقط یه چیزی بچه هاشاید من گاهی اوقات توی نوشته هام یه چیزایی بگم که باعث ناراحتی بعضیابشه...خواهش می کنم ازتون اگه چیزی ناراحتتون کردبهم بگید...دلم نمی خوادباحرفام دل کسی وبرنجونم...اینجوروختاتاپیک نقدو پروفایلم هس...خوشحال میشم بهم بگید...
خودیگه زیادی حرف زدم...بریم که داشته باشیم اولیش و:

کلاس که تموم شد،سریع وسایلام و جمع کردم و رو به ارغوان گفتم:اری،موناغفاری می شناسی؟!
- آره،چطور؟!
- جونه ها می شناسی؟!
- آره می شناسمش.
- می دونی الان کجا کلاس داره؟!
- دقیقا نمی دونم مونا غفاری الان کجا کلاس داره اما یه کی و می شناسم که مثه مونا ورودیه جدیده...الانم طبقه سوم بابراتی،زبان عمومی،کلاس داره...
- کدوم کلاس؟!
- کلاسی که کنار دفتر معاونته!
- مطمئنی؟!
- آره...حالا توآمار این دختره رو میخوای چیکار ؟!
کوله ام و روی دوشم انداختم و درحالیکه به سمت درمی رفتم گفتم:بعداً بهت می گم!
وبه سرعت از کلاس خارج شدم.
پله هارو دوتایکی کردم و به طبقه سوم رسیدم وخودم و به کلاسی که ارغوان گفته بود،رسوندم.درش بسته بود.
یه چند دقیقه ای که گذشت،دربازشدو براتی اومد بیرون و8-7 تاهم شاگرد ترم اولی دیوونه دوروبرش!من نمی دونم چرا این ترم یکیا انقدربه جمع شدن دور استادا علاقه دارن؟!
وارد کلاس شدم و از دختری که مشغول جمع کردن وسایلش بود،پرسیدم:ببخشید،مونا غفاری اینجاست؟!
دختره نگاهی بهم کردوبه گوشه ای از کلاس اشاره کرد!
وا!!!مگه لالی دختر؟!خب اون زبونت و بچرخون بنال دیگه!!!
به سمتی رفتم که دختره اشاره کرده بود.به یه دختر رسیدم،باپوست سفید...چشمای درشت آبی...موهای لخت قهوه ای که رگه های طلایی توش دیده می شد...موهای چتری نازش،روی پیشونیش وپوشونده بودن...خیلی بِیبی فیس بود!بهش نمی خورد 19 سالش باشه!! خیلی بامزه وناز بود!!!رادوینم گاهی اوقات یه چیزی می خوره توسرش سلیقه اش خوب میشه ها...
دختره که متوجه سنگینی نگاه من شده بود،نگاهی بهم کردوگفت:ببخشید کاری داشتین؟!
لبخند مهربونی زدم و گفتم:مونا غفاری تویی؟!
- خودم هستم!بفرمایید.
- می خواستم یه سوال ازت بپرسم!
- چه سوالی؟!
- اگه بپرسم ناراحت نمی شی؟!
- نه،بپرس.
لبم و بازبونم تر کردم و گفتم:تو دوست دختر رادوینی؟!
دختر اخمی کردوگفت:فکر نمی کنم به شما مربوط باشه!
لبخند گشادی زدم و گفتم:پس هستی!
دختره اخمش و غلیظ ترکردو جدی گفت:نخیر!نیستم.
وکوله اش و روی دوشش انداخت واز کلاس خارج شد! اوهو...چه عصبی!!!ولی من که فهمیدم دوست دخترشه!
از کلاس خارج شدم وبانهات سرعتی که درتوانم بود،به سمت حیاط رفتم.خوب می دونستم که سیمین کجا می شینه.همیشه روی نمیکتی می شینه که کنار حوض وسط دانشگاس...وقتی سیمین اونجاباشه پس حتما هستی هم هست دیگه.
به پاتوقشون رفتم.وقتی رسیدم،سیمین وهستی رو دیدم که روی همون نیمکت نشستن.لبخندی روی لبم سبز شدوبه سمتشون رفتم.
رفتمو روبروشون وایسادم.زل زدم به هستی...
صد رحمت به جِن!این دختره ازجنم بدتر بود!دماغش و عمل کرده بود وداده بود بالا...دل وروده دماغش ریخته بود بیرون!!لباش انقدر گنده بودن که من یاد لبای شتر افتادم.چشماش ریز بودن قده دوتا نخود.پوست برنزه اش هم که مال خودش نبود.این دختر اصلا هیچ زیبایی از خودش نداره!!!گذشته از عملایی که رو صورتش پیاده کرده،انقدر آرایش کرده که من حس می کنم،بایه عروسک چینی طرفم که اگه به صورتش دست بزنم،دستم تا آرنج پنککی میشه!!!
ناخودآگاه مونا وهستی رو باهم مقایسه کردم.اون کجا واین کجا!!مونا فرشته واین دیو!البته یه دیوِ عملیِ آرایش کرده!!!
هستی که از آنالیز کردن من خسته شده بود،توهین آمیز گفت:فرمایش؟!
اُه...این خواهر هستی چقدبی اعصابه!
باترس آب دهنم و قورت دادم و گفتم:اومدم باهاتون حرف بزنم!
هستی نگاهی به سرتاپام کردوتوهین آمیزتراز قبل گفت:تو؟؟!...بامن؟!
دلم می خواست جفت پابرم توشکمش امابه زور خودم و کنترل کردم...به ثمر رسیدن نقشه ام برای من خیلی خیلی مهم تراز لگدی بودکه دلم می خواست به هستی بزنم!!
سیمین پوزخندی زدوگفت:تو چه حرفی داری که به هستی بزنی؟!
- حرفایی که می خوام بزنم خیلی مهمن!
هستی پوزخندی زدوگفت:هرچقدرم مهم باشن،من حوصله گوش کردن بهشون و ندارم.
شیطون نگاهش کردم و گفتم:حتی اگه حرفایی که می خوام بزنم،درمورد رادوین باشه؟!
هستی باشنیدن اسم رادوین،دست وپاش و گم کردوگفت:درمورد رادوین؟!
سری به علامت تایید تکون دادم.هستی به جای خالی روی نیمکت اشاره کردوگفت:بیابشین!
رفتم و روی نیمکت،کنار هستی نشستم.هستی چشمای قده نخودش و به من دوخت و گفت:می شنوم.
بهش زل زدم و گفتم:طاقت شنیدن حرفام و داری؟!
هستی باشک وتردید گفت:آره...بگو...
نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم:مونا غفاری رو می شناسی؟!
هستی آب دهنش و قورت داد.گفت:نه...کی هست؟!
- ازدانشجوهای ترم یکیه!
هستی پوزخندی زدوگفت:دانشجوی ترم یک؟!خب یه ترم یکی کوچولو چه ربطی به رادوین داره؟!
پوزخندی زدم و گفتم:دوست پسرت و دست کم گرفتی خانوم!!!همه دخترای این دانشگاه یه جوری به رادوین خان مربوط میشن...حالا یه عده ای هم مثه این موناخانوم وشما،دوست دخترشن!!!
هستی که ازشنیدن این خبر رنگش پریده بود،باتته پته گفت:رادوین...رادوین...بایه...ت رم یکی رفیق شده؟!
سرم و به نشونه تایید تکون دادم.
هستی باناباوری وبهت گفت:محاله...
پوزخندی زدم و گفتم:هیچم محال نیست!ازاین آقارادوین شماهرچیزی برمیاد!!!!
بااین تیر خلاصی من،هستی زد زیر گریه!عین ابر بهار اشک می ریخت.درسته که من ازش خوشم نمیومد ولی اون لحظه واقعا دلم براش سوخت اما یه حسی بهم می گفت که من کار درستی کردم!این دختره بالاخره باید یه روز می فهمید که رادوین عجب آدم مزخرفیه دیگه!
سیمین هستی رو توی آغوشش گرفته بود وسرش و نوازش می کرد.هق هق گریه هستی باعث شده بودکه داشجوهایی که نزدیک مابودن،باتعجب به مازل بزنن...
سیمین درحالیکه سعی داشت هستی رو آروم کنه،گفت:هستی جونم گریه نکن.من مطمئنم که رادوین به جز توکسی رو نداره.مگه میشه دوست دختر به این خوشگلی داشته باشه بره سراغ یکی دیگه؟!
می خواستم ازخنده پهن شم وسط زمین!!!
من نمی دونم این سیمین چه خوشگلی رو تو صورت این خلِ دیوونه بی اعصاب دیده که بهش میگه خوشگل!دختره عین اوراگوتان میمونه!
سیمین همون طور که سر هستی رو نوازش می کرد،روبه من گفت:تو ازکجا این چیزا رو فهمیدی؟!
نباید می گفتم که ازکسی شنیدم.چون ممکن بود بگن،شایعه اس!واسه همین به دروغ گفتم:خودم باچشمای خودم دیدم که رادوین به دختره شماره داد.تازه ازخوده دختره هم پرسیدم،تایید کرد.
بااین حرف من،گریه هستی شدت گرفت وباصدای تودماغیش گفت:دیدی خاک برسر شدم سیمین؟!مگه تواین 2 ماه چیکارش کردم که باهام این کاروکرد؟!!از رادوین جان وعشقم وعزیزم کمتربهش نگفتم!!اون همه اذیتم کردبس نبود؟!!!حالارفته بایکی دیگه رفیق شده؟!!حداقل اگه می رفت دنبال یکی مثه خودم،نمی سوختم...دردم ازاینه که رفته بایه دختر فسقلی رفیق شده!!!
و دوباره به هق هق افتاد.سیمین ازتوی کیفش دستمالی درآوردو به سمت هستی گرفت وگفت:بگیر اشکات و پاک کن ببینم!تمام آرایشت بهم ریخت!
هستی بابغض گفت:آرایش بخوره توسرم!بدبخت شدم سیمین...می فهمی؟!بدبخت شدم!!!
سمین دوباره شروع کردبه دلداری دادن هستی:
- دختر،توچرا خودت و اذیت می کنی؟!من فکر نمی کنم رادوین انقدر احمق بوده باشه که بایه دختر ترم یکی رفیق شده باشه.گریه نکن عزیزم...قربون اون چشمای قشنگت برم من...باغصه خوردن که...
پریدم وسط حرفش و گفتم:بااجازه اتون من برم.به هر حال وظیفه ام بود که شمارو مطلع کنم.ببخشید.خداحافظ.
ودیگه منتظر جواب اونا نموندم وخیلی سریع ازشون دور شدم.انقد رفتم تا دیگه کاملا ازدید رسشون دور شدم...و یهو ازخنده ترکیدم!!!
وای خداجون اگه یه ذره دیگه اونجا می موندم،میمیردم!خوب شد زودتر اومدما...
سیمینم بااین اعتمادبه نفس دادنش کشته خودش و!!!چشمای قشنگ؟!بابا اون بیچاره اصلا چشم نداره که بخواد قشنگ باشه یا زشت!!!خدایا این شادیارو ازما نگیر.
انقدر خندیده بودم که دل درد گرفتم.آخرای خنده ام بود که دوباره صدای رادوین رفت رومخم:
- من یکی و می شناختم همین جوری هی خندید،بعد نفله شد مُرد!
به دنبال این حرفش سعید وامیروخودش زدن زیر خنده.بهشون نگاه کردم.درست کنارم،روی چمنانشسته بودن.من چجوری اینارو ندیدم؟!پس یعنی همه خندیدنای من و دیدن؟!خاک برسرم!کاری کردم که این امیرِ برج زهر مارم بخنده...تنها کسی که به ظاهر نمی خندید،بابک بود که اونم کله اش تا خشتکش رفته بود پایین واز لرزش شونه هاش کاملا پیدا بود که داره از خنده می ترکه!!!
اخم غلیظی کردم و چشم غره توپی به همشون رفتم.همه خفه شدن جز رادوین!!!سنگ پاقزوینیه که از رو نمیره!!!!همین جوری از خنده می رفت پایین ومی یومد بالا...
بهش زل زدم و گفتم:کسایی که تومی شناسی هم مثل خودت یه تختشون کمه...پس هیچ اعتباری بهشون نیست!!!
بااین حرفم رادوین خنده اش و قطع کردوخواست جوابم و بده که سعید بایه لبخند ملیح روی لبش گفت:دست شمادرد نکنه دیگه خانوم شایان!پس یعنی منم یه تخته ام کمه؟!
لبخندی زدم و گفتم:البته که نه!!!شما اسثناتشریف دارین!
سعید باذوق نیشش و باز کردو دندوناش و به نمایش گذاشت
پوزخندی زدم وگفتم:شما استثناعاً 6-5 تا تختتون کمه!
یهو جمعشون ترکید!!!تنها کسی که نمی خندید،سعید بود! بالب ولوچه آویزون زل زده بود به من!انقدر ازش بدم میومد!پسره شوتِ اَلدَنگ!
امیر لابه لای خنده اش گفت:خوردی؟!حالا هسته اش و تف کن!
و خنده اشون شدت گرفت.
پوزخندی به سعید زدم و داشتم از کنار رادوین رد می شدم که برام زیر پایی گرفت.منم باهوشیاری تمام از روی پاش پریدم وبه راهم ادامه دادم.صدای رادوین و ازپشت سرم شنیدم:
- نه بابا؟!گاگولام مگه می تونن زیرپایی رد کنن؟!چقدر عجیبه!
پوزخندی زدم و همون طورکه می رفتم،بلندگفتم:هیچ چیز عجیب تراز بلایی که قراره امروز سرتوبیاد نیست خودشیفته!!!
هِه...دیگه صداش درنیومد...معلوم بود مطلب و نگرفته!حقم داره!!!بیچاره توخوابم نمی بینه که دوست دختراش همدیگرو بشناسن!اُه...اُه...چه شود!!!!فرض کن هستی بره بزن بزن ودعوابا رادوین...وای!کاش منم می تونستم این صحنه های اکشن و ببینم...حیــــــف!!!

آنیلا
1392,04,12, ???? : 12:32 قبل از ظهر
خب اینم ازپست دوم وآخرامشب...:-2-15-:
حرفی نیس جزاینکه تشکروامتیاز یادتون نره!!
تافردا همین موقع !!:-2-27-:

- کدوم گوری رفته بودی؟!
- حیاط.
- حیاط چه غلطی می کردی؟!؟؟
- رفته بودم پیش هستی.
ارغوان باتعجب گفت:هستی؟!منظورت هستی مرادیه؟!
- اوهوم.
- توبا اون چیکار داشتی؟!
- بشین تابرات تعریف کنم!
ارغوان سر جاش نشست و منم براش همه چی و تعریف کردم.برعکس دفعه های قبل که ارغوان ازشنیدن کارایی که می کردم،خنده اش می گرفت،این دفعه اخم غلیظی روی پیشونیش نشست.
عصبانی گفت:این چه کاری بود توکردی!؟مسخره بازی بس نیست؟!بچه که نیستی دختر!این کارای مسخره وبچه گونه چیه که می کنی؟!چرا رفتی به هستی گفتی؟!می دونی اگه رادوین بفهمه دَمار ازروزگارت درمیاره؟!
باخونسردی گفتم:رادوین غلط کرده با7 جدوآبادش که بخواد دمار ازروزگار من دربیاره!!!درضمن تقصیر خودشه،من که دیگه به جز پنچری لاستیکاش کار دیگه ای نکرده بودم...خودش من و تودستشویی گیر انداخت وتازه اون عطره رو هم زد شکوند!
- الکی این کاری که کردی و توجیه نکن! گند زدی به همه چی.
اخمی کردم و گفتم:من به هیچی گند نزدم!فقط دوتا دخترو از شر رادوین خلاص کردم.همین!!!
- توخیلی بی جا کردی!!!!توکی می خوای بزرگ بشی؟!
- اری دوباره نرو رو فاز مادربزرگی که قاطی می کنما!
ارغوان دیگه چیزی نگفت وروش و ازم برگردوند.
استاد اومدو کلاس تو یه سکوت مطلق فرورفت.منم سعی کردم نه به حرفای ارغوان فکر کنم ونه به رادوین وهستی ومونا!تمام حواسم و متمرکز درس کردم تا ذهنم نره طرف اونا!!
×××××××××××
- خاک توسرت کنن!رادوین و نگاه کن چقدرعصبانیه!الان میاد لَت وپارِت میکنه!
اخمی کردم و نگاهم و دوختم به رادوین که به همراه اکیپشون روی همون چمنای دیروزی نشسته بودن.به نظرم اصلا هم عصبانی نبود...خیلیم خوشحال بود...نمی دونم شاید من زیادی توهم زدم و دارم خوش بینانه به قضیه نگاه می کنم.
پوزخندی زدم وبابی قیدی گفتم:براي من اصلا مهم نیست که رادوین میخواد چیکار کنه!!!من می خواستم حالش و بگیرم که گرفتم.الانم حوصله نصیحت ندارم!ساعت چنده؟!
ارغوان کلافه نگاهی به ساعتش کردوگفت:تازه 7 ونیمه!
- تقصیر توئه دیگه! کدوم خری 7 صبح راه میفته میاد دانشگاه؟!
ارغوان اشاره ای به حیاط پراز دانشجوکردوگفت:این همه خر!!!
لبخندی زدم وگفتم:بریم تا ساعت 8 یه جا بشینیم.حوصله منتظرموندن توکلاس و ندارم.
- باشه بریم.
به همراه ارغوان رفتیم و روی یه نیمکت نشستیم.سعی کردم نیمکتی رو انتخاب کنم که از رادوین دور باشه وچشمم دوباره به قیافه نحسش نیفته.برای اینکه حوصله امون سرنره،شروع کردم به حرف زدن:
- اری یه چیزی بگم مسخره ام نمیکنی؟!
- نه بگو.
- واقعا بگم؟!
- آره،بگو.
آب دهنم و قورت دادم وگفتم:حس می کنم این بابک صانعیه من و دوست داره!
یهو ارغوان از خنده ترکید!
اخمی کردم وگفتم:حرف خنده داری زدم؟!
ارغوان لابه لای خنده هاش گفت:آره...خیلی باحال بود!یادم باشه به عنوان جوک برتر2013 معرفیش کنم!!!!
اخمم و غلیظ ترکردم و گفتم:بروبمیر روانی دیوونه!!!!منه خرو بگو که خواستم باهات دردودل کنم.
ارغوان باخنده گفت:خره دردودل باجوک گفتن فرق داره!آخه توهمم انقدر فضایی؟!
ودوباره ازخنده ترکید.
اینم که هیچی حالیش نیست بابا!روم و ازش برگردوندم و به حیاط دانشگاه زل زدم.
همین جوری داشتم با چشمام کل دانشگاه رو دید می زدم که دیدم رادوین داره میاد سمت ما!
یا ابوالفضل!بدبخت شدم رفت.خدایا من همین الان اَلشهدم و می خونم...خدایا من و ببخش واسه همه مسخره بازیایی که درآوردم...واسه همه اذیتایی که کردم!واسه همه غُرایی که زدم...البته ازتمام اینا رادوین و فاکتور بگیر چون اون حقش بود.بچه پررو!!!
ارغوان به رادوین اشاره کردوگفت:دیدی گفتم؟!الان میاد میکشتت!!!!رهاجونی وصیتی چیزی داری بهم بگو به بابک جون برسونم تانفله نشدی.
وازخنده ترکید.باآرنجم محکم زدم توی بازوش که باعث شد خفه بشه.
اخمی کردم وگفتم:تواَم وخ گیر آوردی برای مسخره بازی؟!
ارغوان هیچی نگفت ولی سرش و انداخت پایین و ریز ریز خندید.
رادوین چندقدم بیشتر بامافاصله نداشت...چه تیپیم زده آقای خودشیفته!یه شلوار جین مشکی با تی شرت سفید که روش به انگلیسی نوشته بود"عشق مممنوع!"اوهو!چه تحویل میگیره خودش و!اصلا تو عشقت کجا بود که بخواد ممنوع یاآزاد باشه؟!یه کتونی مشکی سفیدهم پاش بودوموهاش و مرتب داده بود بالا...خودمونیم این رادوینه هم خوش تیپه ها!!!
یه جعبه کادوئی به شکل قلب دستش بود،به رنگ قرمزمشکی...خیلی ناناز بود!! اوخی!نکنه یه دوست دختر دیگه ام تودانشگاه داره که این و برای اون خریده؟!از رادوین بعید نیست...کجاست این دختر خوش بخت که برم ازچنگال رادوین ظالم نجاتش بدم؟!خخخخخ
رادوین همون چند قدم رو هم طی کردو روبروی من وایساد!
یه اخم غلیظ روی پیشونیش نقش بسته بود!پس مثل اینکه من توهم زدم واصلا هم خوشحال نیست...خب نبایدم خوشحال باشه!!! الکی نیست که دوتا ازدوست دختراش و پروندم!
همون طوری بااخم به من نگاه می کرد.الانه که بیاد بزنه لت وپارم کنه!حالامیخواد دادوبیداد کنه کل دانشگاه روخبردارکنه! حالاما یه غلطی کردیم،توچرا انقدر جدی گرفتی؟!بهتره تادادوبیداد راه ننداخته،خودم دست به کاربشم وازخودم دفاع کنم.تک سرفه ای کردم وشروع کردم به حرف زدن:
خودت می دونی که من ازریخت توخوشم نمیاد!!!راستش ازاین دختره هستی هم اصلا خوشم نمیاد.مونای بیچاره هم خب گناه داشت...خواستم هم تورو چزونده باشم،هم هستی رو ادب کرده باشم وهم مونارو ازدست تونجات داده باشم...قبول دارم هضم این قضیه برات یه کم سخته ولی بیامنطقی فکر کنیم...ببین این دختره هستی گودزیلادومیه!همه چیزش عملیه.خب یه خرده هم اخلاقش سگیه...پس یعنی درواقع تواین وسط چیزی رو ازدست ندادی فقط یه ذره روحیه من و شادکردی واون مونای بدبخت واز شر خودت خلاص کردی!ببین تو...
رادوین خنده ای کردو پرید وسط حرفم:بسه دختر...ازنفس افتادی!!!

آنیلا
1392,04,13, ???? : 12:44 قبل از ظهر
سلام بروبچز!!!:-2-25-:
خوبین؟!سلامتین؟!همه چی خوبه؟
خداروشکر...:-2-39-:
امشب 2تاپست داریم که خب زیادم هستن...امیدوارم خوشتون بیاد...:-2-35-:
این ازاولیش:


متعجب وگنگ نگاهش کردم.این همون رادوینی بودکه تاچند دقیقه پیش نمیشد با10 من عسلم خوردش؟!پس چرا الان می خنده ونگران ازنفس افتادن منه؟!
رادوین لبخندی زدوگفت:اگه درهر شرایط دیگه ای دوست دخترام و می پروندی،زنده ات نمیذاشتم ولی خب این یه مورد استثناس!راستش من نیومدم اینجاکه دادوبیدادکنم وسرت دادبزنم!فقط اومدم این و بهت بدم و برم.
وجعبه کادوئی رو به سمتم گرفت.
وا!!!این خله؟!چرا به جای این که بزنه لهم کنه،داره به من کادو میده؟!
نگاه پرسوالم و بهش دوختم.رادوین وقتی فهمید که من خنگ ترازاین حرفام،شروع کردبه توضیح دادن:
- راستش هستی به زور خودش و به من قالب کرده بود!2ماهه دارم تمام تلاشم و میکنم،دَکِش کنم اماخب موفق نشدم!هرکاری که به ذهنم رسید انجام دادم!باهاش بداخلاقی می کردم،جواب تلفناش و نمیدادم،دیر می رفتم سره قرار یااصلا نمی رفتم،سرش داد می زدم!اما خب هیچ کدوم اینا روی هستی تاثیری نداشت!اون پوست کلفت تراز این حرفا بود.خلاصه تاهمین دیروز داشتم به زور تحملش می کردم...تااینکه دیروز بهم زنگ زدوهرچی ازدهنش دراومد بارَم کرد.اولش نفهمیدم منظورش چیه!اما وقتی بیشتر جیغ وداد کرد،فهمیدم که بعله!کارِسرکار الیه اس!تو هستی رو پروندی.کاری کردی که آروزی 2ماهه من برآورده بشه!تو...
پرریدم وسط حرفش ومتعجب گفتم:یعنی من به توکمک کردم؟!
رادوین لبخندشیطونی زدوگفت:متاسفانه بله!
ازتصور اینکه بااون کارم،به این گودزیلا کمک کردم،اخمام رفت توهم!
رادوین دوباره کادو روبه سمتم گرفت وگفت:اینم یه هدیه به خاطرکمکت!
عصبی گفتم:من اگه یه درصد،فقط یه درصد احتمال میدادم که اینکارم باعث میشه که توخوشحال بشی،لال میشدم و هیچی به هستی نمی گفتم!من بمیرمم به توکمک نمی کنم!کادوتم باشه مال خودت.
رادوین شیطون گفت:حالا بگیرش وتوش و نگاه کن!شاید نظرت عوض شد.
فضولیم گل کرده بود درحد بنز!دلم می خواست بدونم چی توی اون جعبه اس اماخب غرورمم بهم اجازه نمیدادتا جعبه روازرادوین بگیرم...
بالاخره حس فضولیم بر غرورم غلبه کردو جعبه رو ازدست رادوین گرفتم.درش و که بازکردم،چشمام چهارتاشد!باورم نمیشد!یه لبخند روی لبام نشست!وای!همون عطری بود که همیشه رادوین گودزیلا می زد!همونی که من میخواستم برای اشکان بخرم!همونی که رادوین شکوندش!همونی که شاهین گفت دیگه توایران پیدانمیشه!وای خداجونم ممنونم!دلم نمیخواست ازرادوین ممنون باشم!واسه همینم ازخداممنونم!
روکردم به ارغوان و باذوق گفتم:وای ارغوان!!!نگاه کن...همون عطر خوش بوئه اس.
ارغوان جعبه رو ازدستم گرفت وبه عطر نگاه کرد.نگاهش و ازعطر گرفت وبه من دوخت ولبخند زد.لبخندم و پررنگ ترکردم و جعبه رو ازش گرفتم.عطرو باز کردم وبوی خوشش و باتمام وجودم فرستادم توی ریه هام!معرکه بود!انقدر حواسم به عطره پرت شده بودکه اصلا یادم رفت
رادوین هنوزاونجاوایساده!
وا!!!! این چرا هنوز اینجاست؟!خب کادو رو دادی برو دیگه!
اخمی کردم وگفتم:شمانمی خواین تشریف ببرن؟!کادوتون و دادین دیگه،تشریف ببرید!
رادوین پوخندی زدوگفت:اتفاقا خودمم دلم میخواد برم ولی مثل اینکه شمایه چیزی و فراموش کردین!
متعجب گفتم:چی و؟!
- می دونید که تواین دور وزمونه هیچی مجانی نیست!اون عطری هم که الان تودستای شماست ازاین قاعده مُستثنانیست!
متعجب گفتم:مگه نگفتی این یه هدیه اس؟!مگه آدم برای هدیه هم پول میده؟!
رادوین پوزخندی روی لبش نشوندوگفت:درسته که اون یه هدیه اس ولی خب هدیه داریم تاهدیه!من هنوز اونقدرام خل نشدم که همچین چیزی و مفت ومجانی بدم به تو!
اخم غلیظی کردم و کیف پولم و از توی کیفم بیرون آوردم و بازش کردم.
خدارو شکر همون 200 تومنی که برای کادو اشکان کنار گذاشته بودم، همراهم بود.ولی من آخرش نفهمیدم،اگه این هدیه اس پس پول دادن نمیخواد دیگه!اگرم هدیه نیست که خب رادوین میمرد ازهمون اول مثل بچه آدم بگه هدیه نیست؟!
روبه گودزیلا گفتم:چقدرباید بهت بدم؟!
رادوین باهمون پوزخندهمیشگی روی لبش گفت:300 تومنه ناقابل!
چی؟!من 100 تومن دیگه ازکدوم گوری بیارم؟!اِی بابا!قیافه ام درهم رفت و پنچر شدم.
رادوین توهین آمیزگفت:اگه 300 تمن و ندارین عیبی نداره ها!می تونیم قسطی باهم طی کنیم!
بچه پررو من و مسخره میکنه!شیطونه میگه برم بزنم تودهنش حالش جابیاد!
حالا چیکار کنم؟!هیچی دیگه باید همین 200 تومن و بهش بدم،بعدا برم ازبابام بقیه اش و بگیرم!ای بابا.حالا این فکر میکنه من چقدر احمق وسوسولم که واسه 300 تومن هم باید دست به دامن بابام شم!
همین جوری داشتم فکر می کردم که چی بگم تاضایع نباشه وآبروم نره که صدای ارغوان وشنیدم:
- آقای رستگار تو این یه 500 تومنی هست.ببخشید که نقدهمراهمون نیست.اگه زحمتی نیست برید بانک از این حساب 300 تومنتون و بگیرید.
گنگ ومتعجب به ارغوان وکارت اعتباری توی دستش نگاه کردم.ارغوان لبخندمهربونی تحویلم دادوکارت اعتباری توی دستش و به سمت رادوین گرفت.
رادوین پوزخندی زدوگفت:شماچرا خانوم همتی؟!یکی دیگه میخواد برای اشکان جونش کادو بخره،اون وخ شمادست توجیبتون میکنین؟!؟؟
ارغوان اخم غلیظ و وحشتناکی روی پیشونیش نشوندوعصبانی گفت:فکر نمی کنم به شمامربوط باشه آقای محترم!
اونجوری که ارغوان این و گفت،منم ترسیده بودم،چه برسه به اون رادوین نگون بخت!
رادوین اخمی کردوگفت:درسته!این مسئله اصلا به من مربوط نمیشه!
ارغوان درحالیکه هنوزم همون اخم روی پیشونیش بود،گفت:خوبه!پس لطف کنید بریدو پول و ازاین حساب دربیارید.
رادوین خیلی جدی ومحکم گفت:فکر نمی کنم به من ربطی داشته باشه که برم پول وازحساب شمادربیارم.یکی دیگه عطرو میخواد،یکی دیگه هم می خواد پولش و حساب کنه، یکی دیگه هم میخواد ازش استفاده کنه!من این وسط نه تهِ پیازم نه سره پیاز.پس اگه زحمتی نسیت،خودتون پول و نقدکنید بیارید تحویل من بدید!بااجازه!
ورفت!
ارغوان عصبی کارت اعتباری و توی دستش فشاردادو زیرلب گفت:اینم واسه من دُم درآورده!
لبخندی زدم دست آزادش و توی دستام گرفتم.باصدای آرومی گفتم:رها قربونت بره،چرا الکی خودت و اذیت می کنی؟!من هیچ دلم نمیخواست که اینجوری بشه.لطف کردی،خیلی لطف کردی عزیزم ولی خودت دیدی که این رادوین آدم نیست!امروزم باهم دیگه میریم از مامانم پول می گیریم،میاریم میدیم به این گودزیلای بی شاخ و دم!
ارغوان عجولانه گفت:لازم نکرده!من برگ چغندرم که توبری ازخاله مریم پول بگیری؟بعداز این کلاس یه ساعت استراحت داریم.باهم میریم ازخودپرداز پول می گیریم میاریم میدیم به این!
- آخه...
وسط حرفم پرید:
- آخه ماخه نداریم!الانم پاشو بریم سر کلاس!
وساعتش و بالا آوردوبه من نشون داد.ساعت دقیقا پنج دقیقه به هشت بود.
منم دیگه مخالفتی نکردم وبه همراه ارغوان به کلاس رفتیم.

**********
بعداز کلاس به همراه ارغوان رفتیم پول وازحسابش درآوردیم.
ارغوانم برد پول وداد به رادوین.
قرارشدکه چندروز دیگه هم باهم بریم که برای تولد اشکان لباس بخریم...
هیچی نداشتم که بپوشم!!خاک توسرم کنن که هیچ بویی از سلیقه ونظم و ترتیب دخترونه نبردم!!
**********

آنیلا
1392,04,13, ???? : 12:57 قبل از ظهر
خب اینم ازپست آخرامشب...
امیدوارم خوب بوده باشه...حرفای همیشگی وبازم تکرار نمی کنم راجع به نقدو...:-2-15-:
فقط تشکروامتیاز یادتون نره...
فعلاتافرداشب...:-2-35-:

باخنده گفتم:چه خوشگل شدی عوضی!
ازتوی آینه نگاهی به ارغوان انداختم.هم خودش خیلی خوشگل بود وهم باآرایشی که الان داشت خوشگل شده بود!پوست گندمی،چشمای کشیده مشکی وبینی خوش فرم ولب قلوه ای.یه آرایش ملایمم کلی چهره اش و تغییر داده بود!!!
پایین موهای لختش و کمی فرکرده بود.موهاش تا شونه اش می رسیدن.موهای قهوه ای سوخته که خیلی چهره اش و معصوم می کرد.تاپ بادمجونی پشت گردنی پوشیده بودکه باهم خریده بودیم. حسابی بهش میومدوهیکل خوش فرمش و به نمایش می گذاشت.شلوار جین مشکی هم پوشیده بود.صندل بادمجونی پاشنه 5 سانتی هم پاش بود.خلاصه محشر بود.
ارغوان باخنده گفت:هوی!اینجوری نگام میکنی تموم میشما!دیگه چیزی واسه شوورم نمیمونه که!
خندیدم و از آینه فاصله گرفتم.به سمت تختم رفتم و همون طورکه صندلای مشکیم و پام می کردم،گفتم:حالامن یه چیزی گفتم.توچرا جدی گرفتی؟!
ارغوان خنده ای کردو چیزی نگفت.صندلم و که پوشیدم،روبه ارغون گفتم:بریم؟!
ارغوان نگاهی به سرتاپام انداخت وگفت:اُلالا کی میره این همه راه و؟!توام خوشگل شدی عوضی!
خندیدم و گفتم:تاچشمات درآد!
خنده ارغوان به یه لبخند مهربون تبدیل شدوگفت:ولی خدایی خیلی نازشدیا!
لبخندی بهش زدم وباهم ازاتاق من خارج شدیم.
به محض اینکه وارد هال شدیم،سارا به سمتمون اومدودست پاچه گفت:میذاشتین یه 5 ساعت دیگه میومدین! الان اشکان میاد،هیچیم آماده نیست!
خندیدم وگفتم:خوبه خوبه!ببین چه هول شده! بپا یه وخ ازهول حلیم نیفتی تودیگ!!
ارغوانم خندیدوگفت:خره این تودیگ نمیفته که...قراره دیگ رواین بیفته!
یهو هرسه تاییمون ازخنده ترکیدیم.سارا لابه لای خنده هاش،آروم زد پس کله ارغوان وگفت:مرده شورت و ببرن که انقدر منحرفی!
ودوباره صدای خنده مابود که فضارو پرکرده بود...
نگاهی به ساعت انداختم.4 بود.دو ساعت دیگه اشکان ازسرکار برمیگرده!خوبه پس وقت داریم.
روبه ساراگفتم:کیک و گرفتی ازقنادی؟
ساراسری تکون دادوگفت:آره!تویخچاله.
ارغوان گفت:خب پس زود باشین این جینگیل بینگیلاتونم بیارید که چیزی نمونده اشی برسه!
منظورش ازجینگیل بینگیل،ریسه ها وتزئینات تولد بود.رو به ارغوان گفتم:جینگیل بینگیلا تو اتاق منن.زیر تختم.
ارغوان سری تکون دادوبه اتاق رفت تا جینگیل بینگیلارو بیاره. ارغوان که رفت نگاهی به ساراانداختم.این چه به خودش رسیده بود امشب!!!بایدم به خودش برسه!ناسلامتی تولد شوور اینه ها...
خیلی خوشگل شده بود.یه پیراهن کوتاه مشکی پوشیده بود واززیر اونم یه ساپورت مشکی کلفت پاش کرده بود.پیراهنش خیلی نازبود!
اون پیراهن مشکی بارنگ سفید پوستش تضاد داشت...خیلی بهش میومدو استخون بندی ظریفش و به نمایش می ذاشت وجذابش می کرد...البته ساراهمین جوریشم خوشگل وجذاب بود...چشمای قهوه ای وابروهای خوش فرم،بینی کوچیک وقلمی،لب خوش ترکیب،موهای لخت مشکی ویه هیکل درست ودرمون وخوش فرم!خوش به حال اشکان!!! امشب اینجوری سارارو ببینه دلش میخواد که!خخخخخ
صدای آیفن،مانع ادامه هیز بازیای من شد!سارا لبخندی زدوشیطون گفت:آخی!بمیرم که تیرت به سنگ خورد وچشم چرونیات نصفه نیمه موند.پاشو برو درو باز کن ببینم!
وخودش به آشپزخونه رفت.منم به سمت آیفن رفتم.یعنی کی می تونست باشه؟!باباومامان که باهم رفته بودن کادوی اشکان و بخرن و قرار بود ساعت 4:30بیان.بقیه مهموناهم همون 4:30میومدن!پس این کی بود؟!
به آیفن که رسیدیم،بادیدن قیافه آرتان،یه لحظه شک کردم که درو باز کنم یانه! اما بعدیه نفس عمیق کشیدم ودکمه رو فشاردادم.
خداخدا می کردم که ارغوان و سارا دست ازکارشون بکشن و بیان توهال!چون دلم نمی خواست من و آراتان باهم تنها باشیم...خوشم نمیومدهیز بازی دربیاره!
صدای زنگ در ورودی من و به خودم آورد.چندتا نفس عمیق کشیدم و تک سرفه ای کردم.به سمت در رفتم و دروبازکردم...
آرتان بایه دست گل رز سفید توی دستش وایساده بودومات ومبهوت به من نگاه می کرد!منم یه نگاهی بهش انداختم.شلوار جین مشکی پوشیده بود،بایه بلوز مردونه قرمز که دکمه هاشو باز گذاشته بود وتی شرت سفیدی هم زیر اون پوشیده بود.یه تیپ کاملا اسپرت!آفرین،خوشم اومد!تیپش خیلی توپ بود!انقدر غرق آنالیزش شده بودم که اصلا یادم رفت دارم به کی اینجوری نگاه می کنم!
خودم و جمع وجور کردم و نگاهم و به چشماش دوختم که هنوزم خیره خیره به من نگاه می کردن...لبخندی زدم وگفتم:سلام...خیلی خوش اومدی!
یه لحظه نفهمیدم چی شدکه آرتان به سمتم اومدومن و توآغوشش کشید!!!
انقدر این کارو بی هوا انجام دادکه فرصت نکردم عکس العملی ازخودم نشون بدم.الانم برای نشون دادن عکس العمل دیر شده بود!واسه همینم خیلی شیک ومجلسی وبارعایت شئونات اسلامی گذاشتم که بغلم کنه...اما دستای من خشک شده بودن وهنوزم کنار بدنم بودن.همینم ازسرش زیاده بابا!!!
آرتان بعداز چند دیقه که برای من چند سال گذشت،من و ازآغوشش بیرون کشیدوبه چشمام خیره شد.لبخندی زدومهربون گفت:دلم خیلی برات تنگ شده بود خانوم کوچولو!
ازوقتی که یادم میاد به من می گفت خانوم کوچولو!!!هرچقدرم بهش می گفتم که نگو کوچولو،من بدم میاد،توگوشش فرونمی رفت وبیشتر اذیتم می کرد!خب دوست نداشتم کسی بهم بگه کوچولو...حالا انگارهمش چندسال ازمن بزرگتره؟!5 سال دیگه!!!منم برای اینکه حرصش و دربیارم و تلافی کنم،بهش می گفتم بابابزرگ.
بافکرکردن به این چیزا ناخواسته اخمی روی پیشونیم نشست.آرتان لبخند شیطونی زدو نوک بینیم و باانگشتاش گرفت وکشیدو روی گونه ام و بوسید...این چه خودمونی شده بود!
بعد چشماش و به چشمام دوخت وباخنده گفت:خانوم کوچولو...خانوم کوچولو...خانوم کوچولو...
می خواست حرص من و دربیاره!بامشت به سینه اش کوبیدم و باحرص گفتم:من کوچولو نیستم!
آرتان لبخندی زدومشت گره شدم و توی دستش گرفت وزل زد به دستام.همون طورکه به دستام نگاه می کرد،یه اخم روی پیشونیش نقش بست وبالحن عجیب وخاصی گفت:کاش همون خانوم کوچولو می موندی وهیچ وقت بزرگ نمیشدی...
اینم یه چیزیش میشه ها !چرا چرت و پرت میگه؟! خداشفاش بده...
آرتان هنوزم به دستام نگاه می کردوتوفکر فرو رفته بود!برای اینکه سریع ترازاون جو مسخره خلاص بشم،دستم و ازتوی دستاش بیرون کشیدم و بایه لبخند روی لبم،گلی رو که هنوزم توی دستش بود،ازش گرفتم.مهربون گفتم:به به به!زحمت کشیدین بابابزرگ!
آرتان لبخندی زدوهیچی نگفت.باصدای بلند داد زدم:
- اری بیا ببین کی اومده!بالاخره آقا آرتان بعداز عمری شرف یاب شدن!
ارغوان یه جیغ بنفش کشیدو به حالت دوازاتاق بیرون اومد.جینگیل بینگیلایی که توی دستاش بودن رو روی مبل پرت کردو به سمت آرتان رفت.
اخم غلیظی کردو باجیغ جیغ گفت: نمیومدی دیگه!(ودرحالی که به ساعت اشاره می کرد،ادامه داد:)ببین ساعت چنده!خوبه بهت گفتم زود بیا!اگه نمی گفتم که فکر کنم تا 12 شبم نمیومدی!
آرتان خنده ای کردوارغوان و تو بغلش کشید.بوسه ای روی موهاش زد و گفت:بسه جیغ جیغ کردی ارغوان!سرم رفت دختر!بالاخره که اومدم.این مهمه.
ارغوان خودش ازبغل آرتان بیرون کشیدوگفت:خوبه خوبه!خودت لوس نکن.فکر کردی بایه بغل وماچ وبوسه خرمیشم؟!نخیرآقا!!! (ودرحالیکه به جینگیل بینگیلای روی مبل اشاره می کرد،ادامه داد:) به خاطر دیر اومدنت باید همه اینارو خودت یه تنه وصل کنی!
آرتان نگاهی به اون همه جینگیل بینگیل کردوبا اخمای درهم گفت:همه اونارو؟!
ارغوان باجدیت گفت:بعله!همشون و !
لخبندخبیثی زدوبه ساعت نگاه کردوگفت:ازالانم تایم می گیرم!تا 20دیقه دیگه باید تموم شده باشه!
آرتان گردنش کج کردوخواست جواب ارغوان بده که سارا ازآشپزخونه اومد بیرون.با دیدن آرتان لبخندی زدوبهش نردیک شد.بالحن مهربونی گفت:به به!آقا آرتان!شماکجا اینجا کجا؟راه گم کردین؟
آرتان باارغوان دست دادومهربون گفت:به خداسرم خیلی شلوغه سارا! این اشکان نامردم که سالی به دوازده ماه یه زنگ به من نمیزنه!آخه چراشوهر توانقدر بی معرفته؟!
ساراخنده ای کردوگفت:شوهرمن کجاش بی معرفته؟!مردِ به اون خوبی!نامردتویی که حالا بعداز عمری اومدی اینجا!اونم به خاطر کیک وتولده دیگه!من که می دونم!
آرتان خندیدوگفت:اوه اوه!خیلی تابلوبودم؟خدامی دونه که چندوخته کیک نخوردم ویه تولد درست وحسابی نرفتم!
ارغوان اخم مصنوعی کردوگفت:هوی آقاآرتان!!! احوال پرسی بسه...پاشو برو اونارو وصل کن.
آرتان خنده ای کردولپ ارغوان و کشید.همون طورکه به سمت جینگیل بینگیلا می رفت،گفت:ببین کی شده آقابالاسر ما...ارغوان خانوم!!!
ارغوان باخنده گفت:هیــــس!دیگه نشنوم غربزنیا...حواست به کارت باشه،منم نظارت می کنم.
ساراخندیدوگفت:حالاچرا آرتان؟ماهستیم دیگه!(وروبه آرتان ادامه داد:) آرتان تو نمیخواد زحمت بکشی!ماخودمون به کارامی رسیم.
ارغوان به جای آرتان جواب داد:
- نخیر!لازم نکرده.این آقادیر اومده،جریمه اشم اینه که کارکنه!کسی بره سمتش بخواد کمکش کنه،قلم پاش و می شکونم!
آرتان همون طورکه یکی ازجینگیل بینگیلارو توی دستش گرفته بودوداشت وصل می کرد،گفت:فرمانده دستورو صادر کردن دیگه!مام مجبوریم اطاعت کنیم.
ارغوان گفت:به کارت برس!
آرتان زیرلب غرید
- :باشه ارغوان خانوم!بالاخره من وشماتوخونه هم دیگه رو می بینیم دیگه!
ارغوان خندیدوچیزی نگفت.من روکردم به ساراوگفتم:
- همه چی آماده اس؟زنگ زدی به رستوران دیگه نه؟!
ساراسری تکون دادوگفت:آره،از صبح زنگ زدم گفتم.تنها چیزی که مونده همین ریسه میسه هاس که آرتان داره زحمتش و میکشه.
ارغوان نگاهی به آرتان کردکه داشت بادقت یکی ازریسه هارو وصل می کرد،لبخندی زدوگفت:زحمت چیه؟وظیفشه!
آرتان همون طور که تویه دستش سوزن بودوتودست دیگه اش ریسه گفت:
- ازکی تاحالاوظیفه من وتو تعیین می کنی؟
ارغوان چشم غره ای بهش رفت وگفت:چیزی گفتی برادر عزیزترازجانم؟
آرتان ادای آدمای ترسورو درآوردو گفت:من غلط بکنم که چیزی بگم خواهرعزیزترازجانم.
این جمله اش و انقدر بامزه گفت که من و وساراوارغوان ازخنده ترکیدیم.بعداز اینکه یه دل سیر خندیدیم،سارابه سمت آرتان رفت ویکی از ریسه هارو برداشت وخواست وصل کنه که ارغوان جیغ زد:
- مگه من نگفته بودم آرتان باید تنهایی اونارو وصل کنه؟
سارادرحالیکه جینگیل بینگیل و وصل می کرد،باخونسردی گفت:آرتانه بیچاره که تنهایی نمی تونه این همه رو وصل کنه!تازه کارماباید تایه ربع دیگه تموم بشه...توام بهتره به جای اینکه جیغ جیغ کنی،بیای کمک!!!!(وروبه من ادامه داد:)رها...توام بیاکمک.
ارغوان دیگه چیزی نگفت وباهم به سمت جینگیل بینگیلارفتیم تا وصلشون کنیم.
آرتان باخنده گفت:خداخیرت بده سارا!مگراینکه تو حریف این جیغ جیغو بشی!
ارغوان چشم غره ای بهش رفت وگفت:من جیغ جیغوام؟!
سارا از آرتان یه سوزن خواسته بود وآرتانم درحالیکه سوزن و می داد به سارا گفت:تو؟!نه بابا!شما که انقدر صداتون ملایم و لطیفه!فقط یه نموره همچین رومخه...وگرنه که صدای شماحرف نداره!
ارغوان ازحرص لبش و به دندون گرفت وسعی کرد خودش و بی تفاوت نشون بده.ساراباخنده گفت:خدانکشتت آرتان!
آرتان خندیدوچیزی نگفت.من روکردم به آرتان وگفتم:آرتان یه سوزن میدی به من؟!
آرتان یه سوزن و به سمتم گرفت وباخنده گفت:چراکه نه خانوم کوچولو!!!
سوزن و ازش گرفتم ومشغول وصل کردن جینگیل بینگیلاشدم.ارغوانم دیگه صداش درنیومدوتو سکوت مشغول کمک کردن شد.
20 دقیقه بعد همه چی آماده بود.خونه بااون همه جینگیل بینگیل وبادکنکای رنگی خیلی نازشده بود.البته یکی نمی دونست فکر می کرد،تولد یه بچه یه ساله است نه یه مرد 28 ساله!
آرتان درحالیکه به بادکنکای رنگی اشاره می کرد،روبه ساراباخنده گفت:ناسلامتی تولد اشکانه ها!بچه دوساله که نیست خرس گنده!بادکنک و ریسه و...من میگم یه برف شادیم بیار تکمیل بشه دیگه!
ساراباخنده گفت:خوب شد گفتیا داشت یادم می رفت برف شادی بیارم.
آرتان باتعجب گفت:مگه برف شادیم می خوای بیاری؟بابانکنین این کارارو!چهارتا غریبه بیان ببینن شرفمون میره کف پامونا!!!جانه من می خواین برف شادی بیارید؟!
باخنده گفتم:نه بابا!دیگه هنوز اونقدرام خل نشدیم.
آرتان نفس راحتی کشیدو گفت:خدارو شکر!
ارغوان دهن بازکردکه چیزی بگه که زنگ دربه صدادراومد.آرتان باخنده گفت:ای بابا! این زنگ درم به صدای خواهر ماآلرژی داره تامیاد حرف بزنه صداش درمیاد.
من و ساراخندیدیم ولی ارغوان چشم غره توپی به آرتان رفت وچیزی نگفت.سارا به سمت آیفون رفت ودکمش وفشارداد.

آنیلا
1392,04,14, ???? : 12:57 قبل از ظهر
سلام به همه!!!:-2-25-:
من امشب اومدم با 3 تاپست...
این پستا مربوط میشن به تولد اشکان...:-2-35-:
شاید بعضیاتون بگید این تولد مهم نیست ونباید کشش بدم ولی همین تولد شمارو بایه سری شخصیت جدید آشنامی کنه که در طول رمان هستن وهم یه اتفاق مهم توش میفته پس خواهش سرسری ازاین قسمتانگذرید...
دیگه حرفی ندارم...:-2-27-:
بریم سراغ اولین پست امشب:

ساعت دقیقاشیشه!همه اومدن.مامان بابا،خاله وشوهر خاله ام وآرش وآروین پسرخاله هام،چندتا ازرفیقای صمیمی اشکان،زن عمو وعموی سارا،مامان وبابای ارغوان. همه کنارهم دیگه روی مبل نشستن وازهردری حرف می زنن وصدای خنده هاشون توی فضا پیچیده...
نگاهم بین مهمونا می چرخه ومیرسه به عمو و زن عموی سارا. یه زن ومرد مهربون ودوست داشتنی.سارا بهم گفته بود که مامان و باباش وقتی که 5 سالش بود،تویه تصادف ازدنیا میرن وعمو وزن عموش سرپرستیش و به عهده می گیرن.عمو محمدو زن عمو مهتاب خیلی خوبن...بچه دار نمیشن وسارا رو مثل بچه خودشون می دونن.من که فقط دوسه ماهه می شناسمشون عاشقشون شدم!!!چه برسه به سارا که 20 ساله داره کنار این زوج مهربون زندگی می کنه...
توی افکارخودم غرق بودم که ضربه محکم آرش به بازوم من و ازفکر بیرون کشید.عصبی روکردم به آرش که کنارم نشسته بودوگفتم:چته؟! رم کردی؟
آرش خنده ای کردوگفت:نگفته بودی به زنا ومردای مسن میل داری!
گنگ ومتعجب گفتم:چی؟!
آرش باخنده گفت:یادم باشه دیگه نذارم به مامان وبابام نگاه کنی!
این چی میگه؟!من؟!میل دارم؟به زناومردای مسن؟!یعنی چی؟....
نکنه...نکنه این منظورش...وای آرش می کشمت!
یه نیشگون محکم ازبازوش گرفتم وگفتم:بگو غلط کردم.
آرش خندیدو خیلی خونسردگفت:اوخی!الان مثلا داری نیشگون میگیری؟!پس چرامن اصلا دردم نمیاد؟
محکم ترفشاردادم و باحرص گفتم:چون تو آدم نیستی گوریلی!
آرش چند بارپشت سرهم نوچ نوچ کردو باخنده گفت:چه دختر بی ادبی...کوچولو آدم به بزرگترش که نمیگه گوریل!!!وای وای وای!اگه به خاله نگفتم...
- خفه!خیر سرت 4 سال ازمن بزرگتری دیگه!!!
آرش باخنده گفت:4 سال نه 4 سال.
4 سال اولش و آروم گفت اما 4 سال دومش و انقدر بلند گفت که همه حواسا متوجه ماشد!
ارغوان روکردبه من وگفت:قضیه این 4 سال چیه؟
مامان که دید دارم بازوی آرش و نیشگون می گیرم،لبش و گزیدوچشم غره ای بهم رفت.منم به خاطر اینکه بعدا تنبیه نشم،مجبورشدم که بازوی آرش و ول کنم.
آرش باخنده روبه مامان گفت:دستتون دردنکنه خاله جون!دیر جنبیده بودین خواهرزاده اتون دستش و ازدست میداد!
عصبی بهش پریدم:توکه گفتی دردت نمیاد گوریل!
اصلا حواسم نبود که چی میگم!ای خاک توسرم.یه دفعه کل هال رفت روهوا...
تنها کسایی که نمی خندیدن من وآرتان ومامان بودیم.آرتان بایه اخم غلیظ روی پیشونیش به من و آرش که کنارهم نشسته بودیم نگاه می کرد ومامان هم اخم غلیظی کرده بودوباحرکات لبش داشت برام خط ونشون می کشید!!!وای خاک توسرم شد!پدرم و درمیاره!بایدم پدرم و دربیاره...فقط جلوی رفیقای اشکان ضایع نشده بودم که شکرِخدا اونم میسر شد!
برای اینکه گندی وکه زدم جمع کنم،بایه لبخند مصنوعی روی لبم روبه آرش گفتم:آرش جان چرانمیگی که گوریل مخفف چیه!؟
آرش گنگ ومتعجب زل زدبه من ومنم روکردم به جمع وگفتم:گوریل مخفف گل وریحان یگانه ی لاله زاره دیگه!
یهو جمع دوباره رفت روهوا!
آرش باخنده گفت:اِ؟!ازکی تاحالا من انقدر خوب شدم که تو واسم صفت مخفف میذاری؟!
بالبخندمصنوعی گفتم:آرش جان شما همیشه خوبی!می دونی که من چقدرشمارو دوست دارم؟!
آرش دوباره خندیدوگفت:اون که بعله!
دوباره همه خندیدند.دهنم و باز کردم تایه چیزی بگم که صدای باز شدن دراومد!یه دفعه همه خنده هاقطع شد وسارا ازجاش بلندشدوبه سمت پنجره رفت وروبه جمع گفت:اشکان اومد...
چراغارو خاموش کردیم ورفتیم پشت دروایسادیم.من و ارغوان وآرش فشفشه گرفته بودیم تودستامون و منتظر بودیم.بعداز چند دقیقه صدای چرخش کلید توی قفل اومد.با باز شدن در سارا چراغ و روشن کردو جوونا شروع کردن به خوندن آهنگ تولد مبارک!بزرگتراهم دست می زدن.من و ارغوان وآرشم مسابقه سوت زدن گذاشته بودیم...من سوت می زدم،ارغوان سوت می زد وبعدشم آرش...
اشکان باقیافه خسته اما ذوق زده اش به جمع نگاه کردو لبخندزد وگفت:نمی دونستم انقدرطرفدار دارم!!!
آرش باخنده گفت:ما طرفدار تو نیستیم طرفدار کیکیم!
سارا خندید و گفت:من که طرفدار اشکان هستم...
اشکان که انگارتازه سارارو دیده بود،خیره خیره زل زدبهش!دیدی گفتم دلش می خواد؟!
انقدربه سارا نگاه کردکه آرش باخنده گفت:بسه بابا!ساراتموم میشه ها اینجوری نگاهش می کنی!!
اشکان بالاجبار یه لبخندبه سارا زدو نگاهش و ازش گرفت.
به سمت جمع اومدوباهمه سلام علیک کرد.وقتی داشت به آرش دست میداد،آرش یه چیزی زیر گوشش گفت که باعث شد اشکان بلند بلندبخنده...خیلی دلم می خواست بدونم آرش به اشکان چی گفته!!!
بعداز اون اشکان به اتاقش رفت تالباسش و عوض کنه.بعداز رفتن اشکان،بزرگترا روی مبل نشستن ودوباره شروع کردن به حرف زدن...من نمی دونم اینا این همه حرف و ازکجا میارن!
به سمت آرش رفتم که کنار رفیقای اشکان وایساده بودوداشت باهاشون حرف میزد.
لبخندی زدم و به رفیقای اشکان بببخشیدی گفتم.بعدروکردم به آرش وگفتم:
- آرش جان چندلحظه میای من باهات یه کاری دارم!
آرش خندیدوباقیافه ای که سعی می کردترسیده به نظر برسه،روبه رفیقای اشکان گفت:بدبخت شدم رفت!وقتی رهابایکی کارداشته باشه یعنی طرف دیگه مرحوم شدنش قطعیه.
یهو همه رفیقای اشکان زدن زیر خنده.به زورلبخندی زدم و سعی کردم چیزی بهش نگم!خیلی سخت بودولی به زور جلوی خودم وگرفتم.به سمت آشپزخونه رفتم وروبه آرش گفتم:آرش جان من منتظرتم!
آرش سری تکون دادوچیزی به رفیقای اشکان گفت که باعث شد،دوباره بخندن!دلم می خواست بزنم این دلقک و لِه ولَورده کنم امامی دونستم که له و لورده شدن آرش توسط من مساوی با له و لورده شدن من توسط مامان!
بعداز چند دقیقه آرش وارد آشپزخونه شد.دحالیکه لبخندی روی لبش بود،گفت:دخترخاله محترمه اَمری داشتن؟
پوزخندی زدم وگفتم:توچرا انقدر امشب مزه می پرونی؟!
آرش باخنده گفت:بده دارم مجلستون و گرم می کنم،یه ذره بخندیم؟
- کسی ازشماخواسته که این کاروکنین؟!
- معلومه که نه!من همیشه بچه خودجوشی بودم!
پوزخندم وپررنگ ترکردم وگفتم:ماامشب پسرخالمون ودعوت کرده بودیم،نه یه دلقک خودجوش و!
خندیدومثل دزدایی که پلیس می گیرتشون،دستاش و برد بالا وگفت:تسلیم بابا!تسلیم!من که حریف زبون تونمیشم!
پشت چشمی نازک کردم و بهش زل زدم وگفتم:قول میدی دیگه چرت نگی؟!
آرش باخنده گفت:توکه خودت می دونی چقدر برام سخته چرت گم.می دونی که...
باجیغ وسط حرفش پریدم:آرش!!!!!!!
آرش خندیدوگفت:باشه بابا!تمام تلاشم و میکنم تادیگه چرت نگم!(ودرحالی که بانگاهش به دستای بالابرده شده اش اشاره می کرد،ادامه داد:)حالا میشه سرکار خانوم فرمان آزاد بدن؟!
اخم غلیظی کردم وگفتم:آزادی!
آرش دستاش و پایین آورد وداشت ازآشپزخونه بیرون می رفت که باصدای من سرجاش میخکوب شد:
- وایساببینم!من که هنوز کارم باتو تموم نشده!
آرش کلافه به سمتم برگشت وگفت:بابا بیخیال من شو جونه خاله!خیر سرمون اومدیم تولد!!! الان کیک و میارن،همش و می خورن دیگه چیزی به من نمیرسه ها!
پوزخندی زدم وگفتم:نترس!کیک الان تویخچاله.
آرش کلافه گفت:خب،پس زودتر امرتون و بفرماییید که من کاردارم!
- اوهو!!!همچین میگی کاردارم که یکی ندونه فکرمیکنه می خوای بری هسته اتم وبشکافی!می خوای بری دلقک بازی دیگه!
آرش خندیدوچیزی نگفت. بهش نزدیک شدم وگفتم:ببینم توچی دم گوش اشکان گفتی که اونجوری ازخنده ترکید؟!
آرش باخنده گفت:واسه همین یه ساعته من وازدلقک بازیم انداختی؟!آخه توچرا انقدر فضولی دختر؟!
مظلوم گفتم:خب میخوام بدونم چی بهش گفتی!
آرش خندیدودرحالیکه ازآشپزخونه خارج می شد،گفت:نمیشه!حرفامون 23+ بود کوچولو!
وازآشپزخونه خارج شد.
دلم می خواست بزنم لهش کنم!بچه پررو!اینم شده بودیه پا رادوین توخونه خودمون من وحرص میداد!! اینم گودزیلا سومیه دیگه...اولیش رادوینه،دومیش هستیه،سومیشم اینه.
ای خدا...اینارو بکش من ازدستشون راحت بشم!من کوچولوام؟!عمه ات کوچولوئه!خوبه همش 4 سال ازم بزرگتره ها!فکرمیکنه خودش پیرهراته...ایش!

آنیلا
1392,04,14, ???? : 01:03 قبل از ظهر
اینم پست دوم امشب...:-2-41-:


- چهارساعته داری چی میگی به آرش؟!
باصدای سارا ازافکارم بیرون اومدم و لبخندی زدم.خیلی آروم گفتم:هیچی!
سارا لبخندی زدودرحالی که به سمت یخچال می رفت،گفت:سربه سرآرش نذار!وقتی سر به سرش میذاری،خودت حرص میخوری اونم کلی ازحرص خوردن توعشق میکنه!
باحرص گفتم:غلط کرده پسره پرررو!
ساراخندیدوکیک و ازتوی یخچال بیرون آرود وروبه من گفت:بیخیاله آرش!ناسلامتی امشب تولده ها!چرا الکی حرص می خوری؟!بیاباهم دیگه این شمعارو بچینیم بعدم بریم پیش بقیه کیک بخوریم.
لبخندی زدم وبه سمت سارا رفتم وباکمک هم 28 تاشمع روی کیک چیدیم!بعدازاتمام کار،سارالبخندی زدوبه شمعانگاه کردوگفت:چقد زود 28 سالش شد!
باخنده گفتم:مگه توچندوقته اشکان ومی شناسی که میگی چقدرزود؟!همش دو ماهه دیگه!
ساراخندیدوشیطون گفت:دِ نَ دِ!شوماکه خبرنداری من وآقامون چندوقته هم دیگه رو میشناسیم!!!
باخنده گفتم:چندوقته؟!
- این ودیگه نمی تونم بهت بگم!(ودرحالیکه کیک وازروی میز برمیداشت،ادامه داد:)بزن بریم که همه منتظرِکیکن!
سری تکون دادم وباهم ازآشپزخونه خارج شدیم.
اشکان روی مبل نشسته بودو در داشت بایکی ازرفیقاش صحبت می کرد.تامن و دید ازجاش بلندشدوبه سمتم اومد.لبخندی بهم زدوگفت:کجارفتی تو یهو؟!
لبخندی زدم وگفتم:توآشپزخونه بودم.
من و توآغوشش کشیدوزیر گوشم گفت:نمی دونم چرایهویی دلم برات تنگ شد.
خندیدم وگفتم:منم نمی دونم چراهمین جوری یهویی دوستت دارم!
وروی انگشتای پام ایستادم و گونه اش و بوسیدم.اونم خم شدوپیشونیم وبوسید.من و ازآغوشش بیرون کشیدو همون طور که به کیک نگاه می کرد،روبه ساراگفت:به به به!ببین خانوم ماچه کرده!!!خیلی چاکریمابه خداحاج خانوم.
ساراخندیدوگفت:مام مخلصیم حاج آقا!
اشکان لبخندی زدو درحالیکه به کیک وجینگیل بینگیلاوبادکنکای توی هال اشاره می کرد،گفت:دستت دردنکنه!نمی خواستم انقدر خودت و به زحمت بندازی!
سارا لبخندی زدومهربون گفت:زحمت چیه؟!مگه آقای ماسالی چندبارتولدشه؟!
اشکان لبخندی زدوچیزی نگفت.آرش که کنار آروین وبافاصله ازماوایساده بود،باخنده گفت:چقد حرف می زنیدشماها؟!!بسه بابا!! اون کیک و بیارین که دل من بیشتراز این نمی تونه منتظربمونه!
ساراکیکی و گذاشت روی میز عسلی.اشکانم روی مبل،پشت کیک،نشست.کم کم همه مهمونادور میز عسلی جمع شدن ودوباره جووناشروع کردن به خوندن"تولدت مبارک".
بعداز خوندن آهنگ،ارغوان که توی دستش یه دوربین فیلم برداری بودوداشت فیلم می گرفت، گفت:اشکان زودتراون شمعاروفوت کن که مردیم ازبس صبرکردم!
اشکان لبخندی زدوخم شدتاشمعارو فوت کنه که صدای آرتان متوقفش کرد:
- صبرکن!
بعد رفت وکناراشکان،پشت مبل،ایستاد وروبه جمع گفت:هیچ به شمعای روی کیک دقت کردین؟!
و شروع کردبه شمردن شمعاتا رسید به بیست وهشتمی!رو به اشکان وباخنده گفت:اشکان خره پیرشدی رفتا!28 سالت شده بابابزرگه!
اشکان خندیدوگفت:نه که توخودت 5 سالته؟!
آرتان باخنده گفت:مهم کودک درونه که کودک درون من تازه هفته بعد به دنیامیاد!
بااین حرفش کل مهمونا زدن زیرخنده.آرش لابه لای خنده هاش گفت:کودک دورن من وچی میگین که یه ماه دیگه عروسیشه؟!
ودوباره خنده شدت گرفت.اشکان باخنده گفت:مرده شورخودتون وکودک درونتون و ببرن...بذارین من ایناروفوت کنم دیگه!!!
آرتان باخنده گفت:فوت کن!فوت کن داش اشکان!
اشکان خم شدوهمه شمعارو فوت کرد.همه برای اشکان دست زدند.یکی ازرفیقای اشکان روکردبهش وگفت:اشکان اون کیک و ببر که ازگشنگی مردیم!
اشکان دست دراز کردتا چاقورو ازروی میز برداره که آرش زودترچاقو روقاپید!
خندید وگفت:فکرکردی کیک بریدن الکی الکیه؟!پس رقص چاقو چی؟!
اشکان باخنده گفت:نکه تومیخوای برقصی؟!
آرش خندیدورفت وسط جمع ایستادوگفت:آره دیگه!همه زحمتای تولد توافتاده گردنٍ منه بیچاره!!!
اشکان خندیدوچیزی نگفت.آرش روکردبه من وگفت:رهابرو یه آهنگ توپ بذارکه میخوام برقصم.
دهن کجی بهش کردم وبه سمت موزیک پلیر رفتم.آهنگ ناری ناری علیرضا روزگارو گذاشتم وصداش و زیادکردم:
جومۀ! اناری داری
با ما نامهربونی با ما دل میسوزونی
تو که با خنده هات دلو می تپونی
ناری ناری ناری ناری
ناری ناری ناری ناری
آرش می رقصیدوهمراه آهنگ می خوند.مسخره بازی درمیاوردو هی میومد سمت اشکان تاچاقو روبهش بده،اشکان که دستش و دراز می کرد،چاقو رو می برد عقب و دوباره شروع می کردبه رقصیدن.یه قرایی میداد که من توکارش مونده بودم!من بلدنیستم اونجوری برقصم،اون وخ این آرش بی شعوور چه خوب نازوادا درمیاره!
یادم باشه بهش بگم یه دوره فشرده رقص برام بذاره...خیلی باحال می رقصه!!!
ازدست کارای آرش،انقدرخندیده بودم که دلم دردگرفته بود.
ناري ناري
ناري يار خوشگل نازي يار خوشگل
با ما نامهربوني با ما دل ميسوزوني
تو که با خنده هات دلو مي تپوني
ناري ناري ناري ناري
ناري ناري ناري ناري
ناري ناري ناري يه گوله اناري ناري
با ما نامهربوني ما رو كشتي عيوني
ببين با خنده هات دلو ميتپوني
ناري ناري ناري ناري
ناري ناري ناري ناري
ناري يار خوشگل نازي يار خوشگل
با ما نامهربوني با ما دل ميسوزوني
تو که با خنده هات دلو مي تپوني
ناري ناري ناري ناري
ناري ناري ناري ناري
آهنگ که تموم شد،همه برای آرش دست زدن.اشکان به سمت آرش رفت تاچاقورو ازش بگیره اما آرش چاقو رو عقب کشیدوگفت:اول شاباش و ردکن بیاد!
اشکان باخنده گفت:عین دخترارقصیدی تازه شاباشم می خوای؟!
آرش باشیطنت گفت:شاباش ندی،چاقورو بهت نمیدم!!
اشکان خندیدودست توی جیبش کردو ازتوی کیف پولش یه ده هزارتومنی درآوردو دادبه آرش.آرش پول وگرفت وباتعجب گفت:همش همین؟!
اشکان خندیدوگفت:هیپاپ که نرقصیدی!مارمولک بازی درآوردی دیگه!
- حالاهیپاپ رقصیدم یاعین مارمولک بالاخره رقصیدم دیگه!من انرژی گذاشتم پای رقصیدنم!!!پول می خوام.
اشکان دوباره دست توی کیفش کردویه ده هزارتومنی دیگه درآورد.اشکان پول و گرفت وپررو پررو گفت:همش همین؟!
اشکان یه ده هزاری دیگه بهش داد.بازم گفت:فقط همین؟!
اشکان باخنده گفت:پرررو نشو دیگه ازسرتم زیادیه!
آرش کیف پول اشکان و ازدستش قاپیدویه تراول پنجاه تومنی ازتوش درآوردو ده هزارتومنیارو گذاشت توش.باخنده گفت:اگه مثله بچه آدم ازاول همون 50 تومن و می دادی،دیگه لازم نبود خودم دست توکیف پولت کنم.
دوباره همه زدن زیر خنده.اشکانم خندیدوچاقو وکیف پولش و ازدست آرش گرفت ورفت سرجاش نشست.
خیلی سریع کیک و بریدو صدای دست زدن مهمونا بلندشد.من و سارا وارغوان کیک و برداشتیم و بردیم توآشپزخونه تاتقسیمش کنیم.
ساراکیک وگذاشت روی میزوشروع کرد به بریدنش.
ارغوان باخنده گفت:بچه هاازهمه رقص آرش فیلم گرفتما!
باناباوری بهش چشم دوختم وگفتم:جونه من؟!
- جونه تو!
خندیدم وبه سمتش رفتم.ارغوان دوربین و جلوم گرفت وفیلم رو پلی کرد.ازهمه اش فیلم گرفته بود!!!
وای خدا...ببین چجوری داره می رقصه!!!
من وارغوان ازخنده غش کرده بودیم...سارا که داشت کیکارو دونه دونه توی ظرف میذاشت،روبه ماگفت:شمامثلاخیرسرتون اومدین کمکا!نشستین دارین فیلم می بینین؟!
درحالی که داشتم ازخنده می ترکیدم وفیلم می دیدم،گفتم:جونه ساراخیلی باحاله!بیاببین...وای!!!نگاه کن چجوری قِرمیده!!
وازخنده ترکیدم.ارغوانم می خندید.خدایی آرش شبیه مارمولک می رقصید.خیلی خنده داربود...قرمیداد...بالاوپایی ن می رفت...
من وارغوان هردومون محو تماشای رقصیدن آرش بودیم که یهو سارا دستش وگذاشت لبه کابینت وچشماش وبست...به سرفه افتاده بود...

آنیلا
1392,04,14, ???? : 01:10 قبل از ظهر
به به می بینم که پستام از سی تام زده بالا ها!!!:-2-27-:
خب اینم ازپست سوم وآخر امشبمون...:-2-28-:
فقط بچه ها تشکر وامتیاز بدین به پستام لطفا...ونقدم داشتین بگین...:-2-15-:
دوستون دارم خلی خیلی زیاد!!:-2-40-:
فعلا تافرداهمین موقع!!

صدای سرفه اش باعث شدکه چشم از فیلم رقص آرش برداریم...باعجله به سمتش رفتم وزیربغلش وگرفتم...به صورتش خیره شدم.رنگش پریده بود!! باترس گفتم:خوبی سارا؟!چی شدی تویهو دختر؟!
لبخندی بهم زدودوباره سرفه کرد...آروم گفت:خوبم...
- خوبی که ایجوری رنگت پریده؟!!چرا سرفه می کنی؟؟...آخه واسه چی اینجوری شدی؟!
- هیچی نیس...
- هیچی نیس؟! چی چی و هیچی نیس دیوونه؟! بذار برم بگم اشکان بیاد...
داشتم ازکنارش ردمی شدم تابرم پیش اشکان که مچ دستم وگرفت...باالتماس زل زدتوچشمام وگفت:نه تورو خدا رها!!نمی خوام شب به این قشنگی و واسه اشکان خراب کنم...
- آخه اینجوری که نمیشه...توحالت خوب نیس...بذار برم بهش بگم باهم بریم دکتر!!
- دکتر چیه؟! من حالم خوبه...فقط یهو سرم گیج رفت...
- پس این سرفه هات واسه چیه دختر؟!
سارا کلافه گفت:سرفه اس دیگه رها!!چقد گیر میدی...من حالم خوبه...
نگران نگاهش کردم وگفتم:مطمئنی؟!
لبخندی زدوسری به علامت تایید تکون داد...
ارغوان که حالا کنار سارا وایساده بود،لبخندی زدوگفت:پس باید قول بدی که بعداز تولد یه چک آپ بری...شاید مریض شده باشی.شایدم داریم نی نی دار میشم...باشه؟!
ساراخندید... دوباره سرفه کردوگفت:خیلی دیوونه ای به خدا ارغوان!! مگه سرفه وسرگیجه علائم حاملگیه؟!
ارغوان باخنده گفت:من که تاحالا نی نی دارنشدم شاید باشه!!
سارا دوباره خندید... خواست بره سمت کیکا تا بذارتشون توبشقابا که ارغوان مانعش شدوبااخم مصنوعی گفت:
- لازم نکرده تو دست بزنی به اینا!! مگه من ورها برگ چغندریم؟! برو بشین خودمون هستیم کارار رو می کنیم...
سارا خواست مخالفت کنه که من گفتم:برو بشین سارا...خواهش می کنم...(وبا شوخی ادامه دادم:)اگه یه تار موازسرتو کم بشه،اشکان مارومیکشه!! نکنه دلت می خواد اشکان کله مادوتاروببره بذاره روسینمون؟!
سارا لبخندی زدو رفت روی صندلی نشست...
من وارغوانم دست به کار شدیم وبقیه کیکارو گذاشتیم توی بشقاب.با دوتا سینی پراز بشقاب کیک ازآشپزخونه خارج شدیم...من ترجیح میدادم که به فامیلای خودمون کیک تعارف کنم تارفیقای اشکان!واسه همینم ازارغوان خواستم تا به اوناکیک تعارف کنه.خم شده بودم وداشتم به زن عمو مهتاب کیک تعارف می کردم که گونه ام وبوسیدوگفت:دستت دردنکنه...ایشاا... عروسیت عزیزم.
آرش که شنیده بود،باخنده گفت:عروسی رها؟!کی حاضر میشه بیاداین دیوونه روبگیره زن عمو؟
وبه دنبال این حرفش خودش و آروین و رفیقای اشکان خندیدند.من درحالی که خم شده بودم وبه عمو محمد کیک تعارف می کردم،خطاب به آرش گفتم:وقتی یه دیوونه ای پیدابشه بیاد تورو بگیره،قطعایکیم پیدامیشه بیادمن وبگیره.
یه دفعه صدای خنده جمع بلندشد.
اشکان خندیدوگفت:خوردی آقاآرش؟!خوشمزه بود؟تاتوباشی دیگه باآبجی ما درنیفتی.
آرش خنده ای کردوچیزی نگفت.کیکارو که تعارف کردیم،به همراه ارغوان به آشپزخونه رفتیم وسینی هارو توآشپزخونه گذاشتیم و به هال برگشتیم.ساراهم اومدوکنار اشکان نشست.ارغوان کنار سارانشست.منم مجبورشدم برم وسط آرتان وارغوان بشینم.
نگاهم که به آرتان افتاد حس کردم بدجورتو فکره...انگارکه یه چیزی آزارش می داد!به گلای فرش خیره شده بودونه می خندید ونه حرف میزد.
بهش خیره شدم وآروم گفتم:توحالت خوبه آرتان؟!
آرتان باصدای من به خودش اومد.لبخندی زدوبهم نگاه کردوگفت:آره،خوبم.
- مطمئنی؟
- آره.
بهش لبخندی زدم و سرم و ازش برگردوندم ومشغول کیک خوردن شدم.لابد نمی خواست چیزی به من بگه دیگه!زورکه نیست دوست نداره من بدونم چشه! اصلا بیخیالِ آرتان بابا!
بعداز خوردن کیک،آرش ازجاش بلندشدوگفت:خب،حالا اگه گفتین نوبته چیه؟!
رفیقای اشکان یک صداگفتند:شام!
آرش باخنده گفت:نخیر شکموها!!!نوبت خالی شدنه.بریزید بیرون اون هدیه های تپل و!
بااین حرف آرش،ارغوان دست ازفیلم گرفتن کشیدوکادوی خودش و آرتان و روی میز عسلی جلوی اشکان گذاشت.کم کم همه کادوهاشون و روی میز عسلی گذاشتندومیز پرشدازکادوهای رنگارنگ!
آرش به سمت کادوهارفت وگفت:می خوام بهتون افتخاربدم،خودم کادوهاروبازکنم.
وشروع کرد به بازکردن اولین کادو.یکی یکی کادوهاروباز می کرد و اسم کسایی که اوناروآورده بودن و می گفت تااینکه نوبت رسیدبه کادوی بزرگ روی میز که مال مامان و بابابود.آرش خنده ای کردوروبه مامان گفت:چی خریدی واسه این دراکولا خاله جون؟!
مامان لبخندمهربونی به آرش زدوگفت:قربونت برم بازش کن ببین توش چیه دیگه.
آرش دستش و دراز کردوکادو رو ازروی میز برداشت وبانازو ادا شروع کردبه بازکردنش.همه منتظروکنجکاو به کادوی درحال بازشدن زل زده بودن.بالاخره آقاآرش افتخاردادن وبعداز کلی جون کندن کادو روبازکردن.با باز شدن کادو صدای دست وسوت توی فضای خونه پیچید.آرش کت شلوار دامادی رو ازتوی جاش درآوردو رو به مامانم گفت:خاله جون مثل اینکه خیلی عجله داری ازدست این پسرت خلاص شیا!
وصدای خنده بلندشد.مامان لبخندی زدوروبه آرش گفت:این چه حرفیه میزنی عزیزم؟داماد شدن اشکان آرزوی منه!
آرش باخنده گفت:دمت جیز خاله جون!همون بهترکه دامادشدن اشکان آرزوت باشه نه عروس شدن رها!.
نگاه شیطونی به من انداخت وادامه داد:آخه این آرزو هیچ وقت محقق نمیشه!هنوزهیچ کس به اون درجه ازکند ذهنی نرسیده که خودش و گرفتار یه دیو دوسربکنه.
وبادستش به من اشاره کرد.دوباره صدای خنده جمع بلند شد.نه!اینجوری نمیشه...مثل اینکه این تنش می خاره!باید جوابش وبدم تاحالش جابیاد!!
روکردم به آرش وبالبخندمصنوعی روی لبم گفتم:آرش جان،کاری نکن که قضیه خواستگاری های مُکرر و بی نتیجه ات و برای همه تعریف کنما!
دوباره همه خندیدن.آرش روکردبه جمع وگفت:نه خدایی،شمابگین،این تقصیرمنه که دخترآرزوهام یه چیزی فراتراز اوناییه که میرم خواستگاریشون؟!
آروین باخنده گفت:هموناییم که میری خواستگاریشون بهت جواب رد می دن،وای به حال اون کسی که تازه ازاونای دیگه فراترم باشه.
ودوباره صدای خنده فضارو پرکرد.آرش سری تکون دادوباشیطنت روبه آروین گفت:آروین جون من وشما یه موقع باهم تنهامیشیم دیگه!
آروینم چیزی نگفت وفقط خندید.اشکان کت وشلوار مشکی خوش دوخت وازروی میز برداشت وروبه مامان وباباگفت:زحمت کشیدین.دست گلتون دردنکنه.(وباخنده ادامه داد:)ولی به قول آرش معلومه که خیلی ازدستم خسته شدین که میخواین زودتر ردم کنین برما!
باباخندیدوگفت:من شک ندارم که تواگرم بری خونه خودت بازم هرروز اینجایی! دیگه ردکردن یاردنکردنت هیچ فرقی نداره.ماله بدبیخ ریش صاحابشه!
بااین حرفش هم خودش خندیدوهم بقیه.بعد آرش به سمت کادوی دیگه ای که کنار کادوی مامان اینابود رفت وروبه جمع گفت:این کادو خوشگله ماله کیه؟
سارا دستش و بلند کردوگفت:ماله منه آرش!
آرش باشیطنت گفت:اوه اوه اوه!پس کادوی عروس خانوم اینه!حالاچی هس؟
ارغوان خیلی سریع روبه ساراگفت:نگی چیه ها!
ورروبه اشکان ادامه داد:شمااگه عاشق باشی،می فهمی زنت برات چی خریده.زود،تند،سریع بگوببینم کادوی عروس خانوم ماچیه!؟!!
اشکان خنده ای کردوگفت:چه ربطی داره؟!مگه هرکی بدونه زنش چی براش خریده،عاشقه؟
- بعله که عاشقه! تفره نرو.زود،تند،سریع بگو توش چیه!؟
اشکان خندیدونگاهی به سارا انداخت وبعدبه کادوش نگاه کرد.دوباره به سارانگاه کردونگاهش روی صورت سارا ثابت موند.چند لحظه ای توفکر بود.بعدروبه ارغوان گفت:ساعته!
ارغوان خندیدواشاره ای به کادوی ساراکردوگفت:آقای باهوش کادوی به این بزرگی ساعته؟
اشکان خیلی مطمئن گفت:خودتون بازش کنین توش و ببینین.
آرش شروع کردبه باز کردن کادو.یه جعبه تقریبا بزرگ بود به شکل قلب.یه قلب صورتی خیلی نازوخوشگل!آرش اشاره ای به جعبه کردورو به اشکان گفت:آخه دیوونه جعبه به این گندگی ساعته؟!
اشکان لبخندی زدومطمئن ترازقبل گفت:حرف اضافه نزن.بازش کن.
آرش درجعبه روباز کردو همه ماباتعجب به ساعت اسپرت ck خیره شده بودیم!
اشکان لبخندش و پررنگ ترکردوروبه ارغوان وآرش گفت:دیدین گفتم ساعته!؟!
ارغوان ازتعجب دهنش بازمونده بود.منم تعجب کرده بودم.آخه جعبه به اون بزرگی اصلابهش نمی خورد که توش ساعت باشه!
آرش خیلی خونسردگفت:مارواسکل کردی؟!خب آخه مشنگ معلومه که زنت به تومیگه که میخواد چی بخره برات روزتولدت دیگه.
اشکان خندیدوگفت:باورت میشه من حتی ازاین جشنیم که امشب گرفتین،بی خبربودم؟!چه برسه به کادویی که سارابرام خریده باشه!
- مگه میشه؟!خرخودتی پسرخاله.آخه توچجوری فهمیدی که تواین جعبه ساعته؟!؟
این دفعه ساراهم به کمک اشکان اومدوگفت:من چیزی به اشکان نگفتم...خودش فهمید.
آرش سری تکون دادوباخنده گفت:اگه اینجوریه که پس خوش به حالت ساراخانوم!یه شوهر عاشق و دلباخته نصیبت شده.
ساراخندید.اشکان دستش و به سمت آرش دراز کردوگفت:بده ببینم اون کادوی خانومم و!
آرش ساعت وبه اشکان داد.اشکان ساعت و ازتوی جعبه بیرون آوردودستش کرد.واقعابه دست مردونه اش میومد.اوخی داداشیم!چه ساعت خوشگلیه!چه زن داداش خوش سلیقه ای دارم من!
آرش باخنده گفت: زن ذلیل لااقل بذار مابریم بعد کادوی زنت وبکن دستت.
اشکان خندیدوگفت:دیگه دیگه.مابه طورکلی همچین آدم زن ذلیلی هستیم!
اشکان نگاهش و از جمع گرفت وبه سارا دوخت.یه نگاه عاشقونه و رمانتیک. بامهربونی گفت:دست خانوم خوب من دردنکنه.
سارا لبخندی زدوگفت:قابلت و نداره.
سارا باعشق زل زدتوچشمای اشکان.اشکان محوساراشده بودواصلا حواسش به دوروبرش نبود.سارا سرش و انداخت پایین تااشکانم به خودش بیاد.اشکان یه ذره دیگه سارارو نگاه کردو بالاجبارنگاهش و ازساراگرفت و دوخت به جعبه کادویی.یه دفعه انگار یه چیزی و توجعبه دید.دست کردوازتوی جعبه یه کارت پستال کوچیک به شکل قلب و بیرون آورد.بازش کردوداشت توش و می خوند که آرش کارت و ازدستش قاپیدوگفت:بده ببینم خانومت چی نوشته برات!
اشکان ازجاش بلندشدتا کارت و ازآرش بگیره ولی دیگه دیر شده بود وآرش داشت می خوند:
"من ازتمام زمین تنها یک خیابان میخواهم،ازتمام آسمان یک باران وازتمام تو،یک دست که حلقه شود در دستان من!"
هدیه ای از آسمان برای روز تولدت رسیدو دیدم هیچ چیزگلم راجز عشق لایق نیست.

تولدت..."
وآرش دیگه نتونست ادامه بده چون اشکان کارت و ازدستش قاپید.آرش بااعتراض وخنده گفت:ای بابا!خب میذاشتی بقیه اشم بخونم دیگه.تازه داشت قشنگ می شد.همین جوری پیش می رفتیم به ماچ وبوسه ام می رسیدا!!

آنیلا
1392,04,15, ???? : 12:45 قبل از ظهر
سلام!!!:-2-39-:
امشب اومدم بادوتا پست دیگه...این دوتاپستم مربوط میشن به تولد اشکان...ازفرداشب موضوع تغغیرمیکنه وازبحث تولد میایم بیرون!!:-2-15-:
امیدوارم این قسمتابراتون خسته کننده نباشه چون خیلی سعی کردم تونوشتنش دقت کنم تاخنده داروجذاب بشه...
خب بریم سراغ اولین پست امشبمون...:-2-35-:
یک...دو...سه...شروع::-2-37-:

اشکان درحالیکه کارت وتوی جعبه میذاشت،بااخم غلیظی روی پیشونیش گفت:خفه شوآرش.شاید یه چیزی بودکه تونباید می خوندیش!ای بابا...
آرش لپ اشکان وکشیدوگفت:ماچاکر پسرخاله باحیای اخمومونم هستیم!
وروبه جمع ادامه داد:خب کادوی بعدی ماله کی بود؟!
ودوباره شروع کردبه بازکردن کادوها.
آرش همه کادوهاروبازکردوازقصد کادوی من وگذاشت برای آخر!به جعبه کادوی تنهای روی میزاشاره ای کردوجدی گفت:رها جان احیاناً این مال تونبود؟!
پوفی کشیدم وعصبی گفتم:چرا اتفاقاً!
آرش بالحن مسخره ای گفت:ای وای،خاکه عالم! اصلا حواسم به تونبود.خیلی ببخشید.
می خواستم بزنم تودهنش!بچه پررو میگه اصلا حواسم نبود!منم که گوشام مخملیه وباورمی کنم!
آرش جعبه کادورو ازروی میز برداشت وبازش کردوادکلن و بیرون آورد.روبه جمع گفت:ملت چه پولدارن!ادکلن اصل می گیرن برای داداششون.
روکردبه آروین وگفت:توخجالت نمی کشی؟خیرسرم منم داداش دارم!تواصلا روز تولد من و یادت میره.اگرم یادت نره،یه جفت جوراب مردونه کلفت تاروی زانو برام می گیری و قال قضیه رومی کَنی!
ودوباره صدای خنده بلندشد.آرش که دوباره مسخره بازیش گل کرده بود،در ادکلن و بارکردومی خواست بزنتش روی لباسش که خیلی ماهرانه ادکلن وازدستش قاپیدم.ادکلن و دادم به اشکان وروبه آرش گفتم:مگه من این و برای توگرفتم؟!
آرش باخنده گفت:توام چقدرخسیسیا! حالامی خواستم یه ذره ازش بزنم.
پوزخندی زدم وگفتم:فکر کردی من تورو نمی شناسم؟امکان داره که تویه عطرمفت گیرت بیاد،بعدیه ذره ازش بزنی؟!برواین حرف وبه یکی بزن که نشناستت.نه من که می دونم باادکلن دوش می گیری.
آروین باخنده روبه آرش گفت:خدایی این یه قلم و دیگه راست میگه!صبحاکه میری سرکار همه جای خونه بوی ادکلنت و میده!حالااگه بوش خوب بود یه چیزی!بوی گربه مرده میده.
آرش گوش آروین و گرفت وپیچوند وباخنده گفت:توکی می خوای ادب یادبگیری؟!هان؟خیر سرم 7 سال ازت بزرگترما! حالا ادکلن من بوی گربه مرده میده؟!یه بوی گربه مرده ای نشونت بدم...
خاله خندیدوروبه آرش گفت:ول کن بچم و!کشتیش آرش.آروین که چیز بدی نگفت،راست میگه دیگه ادکلنت بوی بدی میده.
آرش خنده ای کردو گوش آروین و ول کرد.روبه خاله گفت:دست شمادردنکنه دیگه!ادکلن به اون خوبی کجاش بوی بدمیده؟اصلا...
اشکان پرید وسط حرف آرش وگفت:آرش توامشب چیزی زدی؟
آرش گنگ ومتعجب به اشکان نگاه کردوگفت:نه جونه تو!چی زدم؟
اشکان باخنده گفت:آخه دیدم 5 ساعته داری همین جوری یه بند فک می زنی،گفتم شاید چیزی زده باشی!آدم عادی که این همه انرژی نداره!!!
وصدای خنده جمع بلند شد.اشکان همون طورکه داشت ادکلن و بومی کرد،روبه من گفت:راضی به زحمت نبودیم.چه ادکلن خوش بویی!
لبخندمهربونی زدم وگفتم:قابل تورونداره!
اشکان یه جهش زدوگونه ام و بوسید.بعدسرجاش نشست وروبه من گفت:دستت دردنکنه آبجی کوچولو.
منم درجوابش یه لبخند زدم.
بعداز اون مامان میوه وچای وشیرینی آورد وهمه مشغول خوردن شدند.
یهو آرش ازجاش بلندشدو روبه جوونای جمع گفت:پاشیدببینم!چه خبرتونه انقدرمی خورین؟ازسومالی که نیومیدن.یه ذره بیاید وسط قر بدید چیزایی که خوردین هضم بشه.
آروینم ازجاش بلند شدوبه سمت اشکان اومد،دستش و کشیدوگفت:پاشو ببینم!مثلاتولده ها!عزاکه نیست.
اشکان خنده ای کردوازجاش بلندشدوآرتانم باخودش بلندکرد.رفت پیش رفیقاش و اوناروهم بلند کرد.یه آهنگ خارجی خیلی تند گذاشت وصداش و زیاد کردوشروع کردن به رقصیدن.آرش که طبق معمول مارمولکی می رقصید،رفیقای اشکانم ای بدک نبودن!اما این آروین عوضی انقدرقشنگ می رقصید که کفم بریده بود! مردونه وجذاب می رقصید.قشنگ ترازرقص اون،رقص اشکان بود...انقدر قشنگ ومردونه می رقصید که من دلم براش ضعف رفت!!دیگه چه برسه به سارا!آرتانم که کاملا مشخص بود دِپرِسه!خیلی آروم می رقصیدوازمسخره بازی وهیجان خبری نبود!
آهنگ که تموم شد،رفیقای اشکان به بهانه نفس کم آوردن سرجاشون نشستن واین شدیه یهونه برای ماکه بریم وسط.آرتانم به بهونه اینکه دیگه حوصله نداره کنار کشید اما اشکان وآروین وآرش هنوزم وسط بودند.اشکان به سمت سارا اومدودستش و گرفت وبلندش کردوباهم رفتن وسط.ارغوان خودش بلندشدودست من وکشیدوبلندم کرد وباهم رفتیم وسط.
آرش به سمت ضبط رفت وآهنگ و پلی کرد:
گشتم شب بی ستاره، موندم پای تو دوباره، این پا و اون پا نکن
قلبت شاید آهنی، تو حرفات ولی با منی، حستو هاشا نکن
منو میکشی آخر، دلت دیگه نداره باور، که مال منی من با توام
نمیدونی که سخته، اگه یارتو ببینی که بختش، داره وا میشه از رو سرش
من تو رو تو کی، واسه کی تب داری!ای وای
نفهمه که برنجه، ازت انگاری داره رنج و عذاب و حسد
بیشتر از صد بار بهت گفتم دوست دارم
بهم خندیدی و گفتی نریز مزه از عشق تو بیزارم
شاید من بیشتر از صد بار بهت گفتم دوست دارم
بهم خندیدی و گفتی نریز مزه از عشق تو بیزارم
من تو رو تو کی، واسه کی تب داری!ای وای
نفهمه که برنجه، ازت انگاری داره رنج و عذاب و حسد
گشتم شب بی ستاره، موندم پای تو دوباره، این پا و اون پا نکن
قلبت شاید آهنی، تو حرفات ولی با منی، حستو هاشا نکن
منو میکشی آخر، دلت دیگه نداره باور، که مال منی من با توام
نمیدونی که سخته، اگه یارتو ببینی که بختت، داره وا میشه از رو سرش
من تو رو تو کی، واسه کی تب داری!ای وای
نفهمه که برنجه، ازت انگاری داره رنج و عذاب و حسد
بیشتر از صد بار بهت گفتم دوست دارم
بهم خندیدی و گفتی نریز مزه از عشق تو بیزارم
شاید من بیشتر از صد بار بهت گفتم دوست دارم
بهم خندیدی و گفتی نریز مزه از عشق تو بیزارم
من تو رو تو کی، واسه کی تب داری!ای وای
نفهمه که برنجه، ازت انگاری داره رنج و عذاب و حسد
"علیرضاروزگار-من تورو توکی"
اشکان باسارا می رقصیدن وتوحال وهوای خودشون بودن.من وارغوانم باهم میرقصیدیم.آرتان وآرشم باهم می رقصیدن اما یه ذره بیشترنگذشته بودکه آرش همون طورکه می رقصید به سمت من اومدواشاره ای به اشکان وساراکردوروبه من گفت:می بینی اینارو؟من اگه الان نامزد داشتم...!!!حیف که تنهام...حالا مادمازل افتخارمیدن؟
ودستش و به سمتم دراز کرد.دستش و پس زدم وهمون جوری که می رقصیدم گفتم:من به هرکی افتخار بدم،به تویکی افتخارنمیدم.
آرش لبخندمسخره ای زدوگفت:به درک!

آنیلا
1392,04,15, ???? : 12:52 قبل از ظهر
اینم ازپست دوم وآخرامشب...:-2-38-:
ایشاا... که خوشتون اومده باشه!!
تشکروامتیازم که یادتون نمیره...آورین!!:-2-27-:
خب دیگه من برم...بای تافرداشب!! فقط بچه هابرای والیبالیستامون دعاکنید که بازی فردارو ببرن!!
خیلی دوستون دارم!!:-2-16-:

وبه سمت ارغوان رفت وبدون اینکه ملاحضه منی که داشتم بااری می رقصیدم و بکنه،شروع کردبه رقصیدن باارغوان.منم مجبور شدم که کناره گیری کنم ورفتم و کنار میز عسلی وایسادم.من که رفتم اونجا،آروین بایه لبخند روی لبش اومدسمت من وگفت:بیخیاله آرش! الکی خودت واذیت نکن.
نگاهی بهش کردم ولبخندی زدم.آروین 3 سالی ازمن کوچیکتربودو چهره مردونه وجذابی داشت ولی خب بچه بود دیگه! البته هرچی بودازاون آرش نکبت که بهتر وباشعورتر بود!!
توفکرای خودم بودم که دست آروین جلوم دراز شد.نگاهی به من کردوگفت:هستی؟
لبخندی زدم ودستم وتوی دستاش گذاشتم وگفتم:هستم.
وباهم رفتیم وسط وشروع کردیم به رقصیدن.آروین خیلی باحال می رقصیدولی آرش یه چیز دیگه بود!عین مارمولک می رقصید ومسخره بازی درمیاورد.ارغوانم انقدر ازدست مسخره بازیای اون دیوونه خندیده بودکه سرخ شده بود.
آهنگ که تموم شد،یه آهنگ جدیدوتوپ اومدکه من و وادار کرد به رقصیدن ادامه بدم.اشکان و ساراهنوزم توحس بودن!آرش که مسخره بازیش درحدبنز گل کرده بود،هی می رفت ازوسط ساراواشکان رد می شدو واسشون شکلک درمیاورد.
من وآروین وارغوان ازرقصیدن دست کشیده بودیم و محو مسخره بازیای آرش شده بودیم.خدایا این بشرچرا انقدردلقکه؟!
خلاصه تاآخر آهنگ ،آرش انقدر بین رقص ساراواشکان پارازیت انداخت ومسخره بازی درآورد که ازچشمای مااشک میومد!!!
انقدرخندیده بودیم که دل دردگرفته بودیم!بالاخره باتموم شدن آهنگ،اشکان وسارا بیخیال رقصیدن شدن وباشوخی وخنده رفتندوتوی جمع بزرگترا روی مبل نشستن.
اونا که رفتن،آرش بایه لبخند حاکی ازپیروزی به سمت ما اومدوگفت:بعداز کلی دلقک بازی تونستم اشکان وسارارو بپرونم!!عجب سمجایی ان اینا!
وادامه داد:پیست رقص و شیک خالی کردم،فقط وفقط واسه خودمون 4 تا!
بااین حرفش من لبخند گشادی زدم و باذوق گفتم:الحق که همون گوریل خودمی!
آرش چیزی نگفت وفقط خندید ودستش و به سمت من دراز کردوباهم رفتیم وسط.آروین وارغوانم اومدن وسط و4 تایی شروع کردیم به رقصیدن.3-2 تاآهنگ که رقصیدیم،پاهای من از زورِ درد زوق زوق می کردن.واسه همینم از رقصیدن دل کندم.به همراه ارغوان رفتیم و کنار اشکان وسارا نشستیم.
بعداز رفتن ما رفیقای اشکان اومدن وسط و شروع کردن به رقصیدن.آرش وآروینم که خستگی ناپذیربودن وهمه رو همراهی می کردن!
اوناهم چندتاآهنگ رقصیدن و بعد بیخیال شدن وبه نشستن رضایت دادن.
بعداز اون هم میز شام و چیدیم وشام خوردیم.

**********
بعداز شام،ساعت حول وحوش 1 بودکه همه رفتن البته به جز آرتان وارغوان وخانواده خاله.
اشکان رومبل ولوشده بود.آرش هم روی مبل کناری اشکان نشسته بودوباگوشیش سرگرم بود.من وارغوان وآرتان و ساراو آروینم کنارهم نشسته بودیم وحرف می زدیم.البته اوناحرف می زدن ومن حتی گوشم نمی کردم!
مامان و باباهم مشغول حرف زدن باخاله اینابودن.
نگاهی به آرتان انداختم که سرش و انداخته بودپایین و باانگشتای دستش بازی می کرد.خیلی توفکربود.دلم می خواست برم پیشش و ازش بپرسم که چراانقدرناراحته ولی...
روم نمی شد ودوست نداشتم که آرتان فکرکنه من نگرانشم..خب راستش نگرانشم نیستم ولی حس کنجکاویم داره قلقلکم میده که دلیل ناراحت بودشن وبدونم...
باصدای آروین به خودم اومدم:رها توچی؟
گنگ ومتعجب بهش نگاه کردم وگفتم:من چی؟
آروین خندیدوگفت:هیچی!
وباابرو به آرتان اشاره کرد.اخمی بهش کردم و ازجام بلند شدم وبه اتاقم رفتم.
این آروینم واسه من دم درآورده!!!یعنی چی که باابروش به آرتان اشاره می کنه؟!همینم مونده که همه فکر کنن من عاشق آرتانم!!!فرضش وبکن...من؟!!عاشق آرتان...هه!!مسخره اس!!
سوئی شرتم و برداشتم وهمون طوکه تنم می کردم ازاتاق خارج شدم.مامان بادیدن من گفت:کجامی خوای بری؟
لبخندی زدم وگفتم:میرم یه ذره قدم بزنم.
مامان اخمی کردوگفت:نمی شه یه دفعه که مهمون داریم،دست ازاین عادت مسخره برداری؟
لبخندم وپررنگ ترکردم وهمون طورکه به سمت درمی رفتم،گفتم:به جونه خودت راه نداره!
واز خونه خارج شدم.عادت همیشگیم بود.هروقت که دلم می گرفت یاحوصله ام سرمی رفت، میومدم توحیاط وقدم می زدم.خیلی حال می داد.یه حس قشنگ وشیرین بهم دست می دادکه همه دلتنگیام ویادم می رفت.واسه همینم نمی تونستم این عادت به قول مامان مسخره رو ترک کنم.امشبم چون واقعا توجمع بچه هاحوصله ام سررفته بودو حرفی واسه گفتن نداشتم وازهمه مهم تراینکه قیافه ناراحت آرتان اذیتم می کرد،اومدم بیرون.
همین جوری داشتم توحیاط راه می رفتم و نفس عمیق می کشیدم که یه صدایی شنیدم:
- چه هوای خوبی!
این دیگه کیه؟!وای خاک به سرم!نکنه دزده؟نه بابا دزد که نمیاد باآدم درباره هوا صحبت کنه!
نفس عمیقی کشیدم و سرم و به سمت صداچرخوندم.یه سایه محو وسیاه ازدور داشت به من نزدیک می شد...ازترس یه قدم به عقب برداشتم که یهو...
نتونستم تعادلم و حفظ کنم.من باهمون کفشای عادیم نمی تونم راه برم چه برسه به این کفشای پاشنه بلند!دیگه داشتم خودم و پهن زمین فرض می کردم که یه دست دورکمرم حلقه شد.من و به سمت خودش کشید ومحکم بغلم کرد.
این دیگه کیه؟!
نگاهی انداختم ودیدم آرتان بادستای قوی ومردونش کمرم ومحکم گرفته!
دستش طلا!نزدیک بودیه افتادن دیگه به کارنامه درخشان افتادنام اضافه بشه!
حالاچرااینجوری من وبغل کرده؟وا!!!خدا شفاء بده!
سعی کردم خودم و ازبغلش بکشم بیرون.آرتانم به خودش اومدوحلقه دستاش دورکمرم شل شد.ازبغلش بیرون اومدم وخجالت زده لبخندی زدم وگفتم:ببخشید.
آرتان لبخندی بهم زدوگفت:نه بابا!این چه حرفیه؟
به آسمون نگاه کردویه نفس عمیق کشید.همون طورکه به آسمون نگاه می کرد،گفت:هوای خیلی خوبیه!توهمیشه میای اینجاقدم میزنی؟
- نه...هروخ که دلم بگیره...
نگاهش و ازآسمون برداشت ودوخت به چشمای من وگفت:میشه امشب منم باهات قدم بزنم چون دلم امشب بدجوری گرفته.
انقدر این جمله اش ومظلوم گفت که دلم براش کباب شد.
مهربون گفتم:چرا نمیشه؟!
وشروع کردم به قدم زدن.آرتانم شونه به شونه من قدم می زد.یه نفس عمیق کشیدم وریه هام وپراز هوای تازه وخنک کردم.روبه آرتان گفتم:چرا امشب دلت گرفته؟!
نفس عمیقی کشیدوگفت:نمی دونم...کاره دله دیگه.یه وختایی می گیره که امشبم ازاون وختاس!
چیزی نگفتم ولبخند زدم.درکش می کردم...راست می گفت...گاهی اوقات دل آدم می گیره...جوری که حتی خودشم نمی دونه چشه و واسه چی دلش تنگه!!
نگاهم و دوختم به ماه.خیلی قشنگ بود.سفیدو پرنور...
آرتان من من کنان گفت:رها...من...من می خوام باهات حرف بزنم.
نگاهم وازماه برداشتم و به آرتان دوختم.باتعجب گفتم:چه حرفی؟!
آرتان کلافه دستی لای موهاش بردوگفت:میشه بشینیم؟
وبه تاب کنارباغچه اشاره کرد.سری تکون دادم و باهم روی تاب نشستیم.
تاب آروم آروم تکون می خورد وآرتانم شروع کرده بود به حرف زدن:
- می دونی رها...من خیلی وقته که می خوام یه چیزی بهت بگم اما...اما روم نمیشه! ازعکس العملت می ترسم...همش می ترسم که نکنه توازمن بدت بیاد یافکر کنی که من...من...
ودیگه نتونست ادامه بده ونگاهش و دوخت به گلای باغچه.
بهش نگاه کردم وگفتم:چی می خوای بگی آرتان؟
آرتان نگاهش و ازباغچه برداشت وزل زدبه چشمام.خیره خیره نگاهم می کرد.بعدازچند لحظه نگاهش و ازم دزدیدوازجاش بلند شد.همون طورکه به سمت درحیاط می رفت،گفت:فراموشش کن.به ارغوان بگومن دم درمنتظرشم.خداحافظ.
وا!!!!!!! اینم خله ها!مثلا می خواست یه چیزی به من بگه.بیخیالش بابا!
زیر لب خداحافظی گفتم و رفتم توخونه.

آنیلا
1392,04,17, ???? : 12:29 قبل از ظهر
سلام وصدتاسلام به نودشوهشتیای گل!!:-2-41-:
من امشب اومدم با3تاپست...قبل ازشروع یه تبریک بگم به خاطربرد والیبالیستامون ویه معذرت خواهی بکنم که دیشب پست نداشتیم...وای بچه هادیشب انقد خسته بودم که 9خوابم برد واسه همینم پست نذاشتم...
خب این ازاولین کاروکاسبی امشب::-2-38-:


- هوی چه خبرته باز؟چرادرماشین و اینجوری می بندی؟
پوفی کشیدم وگفتم:ببخشید سرکارِ خانوم.دیگه تکرار نمشه.
ارغوان خندیدوگفت:حالاچرا قاطی می کنی سرکارِ خانوم بی اعصاب؟!
چیزی نگفتم.اونم درِ ماشینش و قفل کرد وباهم وارد حیاط دانشگاه شدیم.ارغوان روبه من گفت:تواین دو ساعت می خوای چیکارکنی؟
- مجبورم توحیاط دانشگاه بمونم دیگه!
ارغوان سری تکون دادوگفت:باشه پس من رفتم.
خندیدم وگفتم:آخه توچرا انقدربه فکردوستتی ارغوان؟یه وخ نگی منه بیچاره تا ساعت 10 اینجاچیکارکنما!!!برو.برو به سلامت.
ارغوان نگاهی به من کردونگران گفت:می خوای بمونم؟اصلا نمیرم.بیخیالِ کلاس حسینی!
اخمی کردم وگفتم:حالا من یه چیزی گفتم.توچراجدی گرفتی؟!!پاشو برو سرکلاست.اگه نری حسینی پدرتورو هم درمیاره ها!
ارغوان نگران به من نگاه کردوباشک گفت:یعنی میگی برم؟
جدی ومحکم گفتم:آره.برو.
ارغوان سری تکون دادوگفت:باشه. پس خیلی مواظب خودت باش.
باخنده گفتم:خوبه توام.ادای مامان بزرگارو درنیار.
ارغوان خندیدوهمون طورکه به سمت سالن می رفت،گفت:دست تودماغت نکنیا...مثل یه دخترخوب همین جابشین،مامان میره زودبرمی گرده!!
منم خندیدم وگفتم:کوفت بگیری!
رفتن ارغوان و باچشمام دنبال کردم.اون که رفت، رو یکی ازصندلی های دانشگاه نشستم.به دلیل گندی که زده بودم،به دستور حسینی این جلسه حق نداشتم پام وبذارم توکلاس!!گندم بزنن بااون حاضرجوابیام...معلوم نیس حالا حسینی می خواد بعدکلاس چه بلایی سرم بیاره.
کلافه گوشیم و درآوردم وبرای پُرکردن وقتم،شروع کردم به angry birds بازی کردن...عاشق پرنده هاشم...خیلی نازن!!!
یه ذره که بازی کردم،به ساعتم نگاهی انداختم.8:15 بود!اوف!حالا من تا ساعت 10 اینجاچیکار کنم؟
گوشیم وگذاشتم توی کیفم و ازجام بلندشدم.تصمیم گرفتم برم کل دانشگاه ومتر کنم.همین جوری راه می رفتم و همه جارو دید می زدم که یه صدایی شنیدم:
- هه...جالبه!ببین کی واسه من دم از وفاداری میزنی...خانوم به اصطلاح محترم کسی دم از وفاداری وعشق میزنه که صادق و وفادار باشه نه عوضی وخیانت کار!
اِ!!!؟؟! این که صدای رادوین خره است!
نگاهی به دور وبَرَم انداختم ورادوین ودیدم...روی یکی ازصندلی های دانشگاه نشسته بودوداشت باگوشیش حرف می زد...لابداین سحره که داره باهاش حرف می زنه دوست دخترشه دیگه!بذار ببینم چی میگن به هم یه ذره بخندم.پشت یکی ازدیوارا قایم شدم وگوش دادم:
- ببین سحر...ای بابا یه لحظه حرف نزن به من گوش کن...اَه!!!تویه دیقه می تونی خفه خون بگیری؟...دهنت وببند!دهنت وببند وبه من گوش کن!من ازت متنفرم سحرمی فهمی؟!!متنفر...توبه من بد کردی سحر!!خیلی بهم بدکردی...چراگریه می کنی؟!چرا ناراحتی؟باید خوشحال باشی!خوشحال باش...تو برای دومین بار تونستی من وخر کنی...تو دوبار به من ضربه زدی!...توباخیانتت من وداغون کردی...تومن وبه مرز دیوونگی رسوندی سحر!تو رفتی بایکی دیگه...توبایکی دیگه بودی وپیش من ادعای عشق می کردی!چطور تونستی اونقدر عوضی باشی؟!چطور تونستی؟؟؟؟...
ودیگه ادامه ندادو باعصبانیت پوفی کشید.
رادوین ساکت بودودختره داشت حرف می زدولی من اصلا نمی شنیدم که چی میگه.رادوین ساکت بودوفقط گوش می داد.
یه دفعه نفهمیدم دختره بهش چی گفت که رادوین پرید بهش:
-خفه شو!...بهت میگم خفه شو...تومستحق همه این توهینایی!حتی مستحق بدتراز اینا...خیلی بهت لطف کردم که ساده ازت گذشتم...ازت گذشتم اما این به این معنانیست که بخشیمدت!نبخشیدمت فقط بی تفاوت وبی احساس از کنارت رد شدم!این گذشت به معنای عبوره نه بخشش!...توحتی لیاقت بخشیده شدنم نداری...ازت رد میشم وفراموشت می کنم تا بتونم راحت زندگی کنم!...توبرای همیشه از دلم رفتی بیرون ودیگه راه برگشتی نداری!پس بهتره دمت وبذاری روکولت وگورت واز زندگی من گم کنی...حالام اون گوشی وامونده ات وقطع کن ودست از سرمن بردار!(به دفعه صداش عصبی شدوباداد گفت:)به جونه مامانم که می دونی چقد واسم عزیزه قشم می خورم،اگه یه باردیگه،فقط یه بار دیگه شماره ات و روگوشیم ببینم کاری می کنم که مرغای هوابه حالت زار زار گریه کنن...دیگه هیچی بین مانیست!خوده تو،همه چی و تموم کردی...باخیانتت!!
وقطع کرد.
گوشیش و روی کلاسورش که کنارش بود،پرت کرد وپوفی کشید.صورتش و بادستاش پنهون کرد و زیرلبی یه چیزایی گفت که من نشنیدم.
دستاش و ازروی صورتش برداشت وگفت:
- بیابیرون بابا!میومدی کنارم می نشستی گوش می کردی که سنگین تربودی!
این باکیه؟!بامن که نیس مطمئنم.من خیلی نامحسوس عمل کردم.
اگه بامن نیس پس باکیه؟آخه کس دیگه ای اینجانیست که!شایدخل شده داره باخودش حرف می زنه!!! اینم ازعوارض دختربازیِ زیاده ها!!!
رادوین ادامه داد:
- باتوام خانوم رهاشایان!
اِ!!؟!؟ این بامنه؟نه بابا؟؟!!!! چجوری من ودید؟!
دیگه خیلی 3 شده بود!واسه همینم ازپشت دیوار بیرون اومدم و روبروش وایسادم.نباید اعتراف می کردم که فالگوش وایساده بودم.واسه همینم تک سرفه ای کردم وگفتم:بامن کاری داشتی که صدام کردی آقای رستگار؟!
رادوین خندید وروبه من گفت:نه.من چه کاری می تونم باتو داشته باشم؟!فقط دیدم داری به حرفای من گوش میدی،گفتم بیای ازنزدیک مستحضر باشی که اذیت نشی.
اخمی کردم وگفتم:من اصلابه حرفای تو گوش نمی دادم.
- مطمئنی؟!
سری تکون دادم وجدی گفتم:کاملامطمئنم.
رادوین پوزخندی زدوگفت:که این طور؟!!...جالبه!!!فقط من نمی دونم اگه تو به حرفای من گوش نمی دادی پس چرا اونجا قایم شده بودی؟!
کمی فکر کردم تایه بهونه درست حسابی گیربیارم.چی بگم بهش؟!نمی دونم...بگم داشتم رد می شدم؟!آخه عقل کل اگه داشتی رد می شدی پس چرادیگه قایم شده بودی؟!پس چی بگم؟!
سکوتم طولانی شده بود.واسه همینم رادوین خندیدوگفت:نمی خواد زیادی به مخت فشاربیاری تا بهونه بتراشی.به هرحال من دیدم که توداشتی به حرفای من گوش می کرد.
اخمی کردم وگفتم:خوب دیدی که دیدی!من چیکارکنم؟خودم وبکشم!؟اصلابه درک که دیدی!
رادوین اخمی کردوهیچی نگفت.گوشیش وگرفت دستش و سرگرم شد.
ای بابا!اینم که رفت تولاکِ خودش!حالا من چیکارکنم؟! باباحوصله ام سررفته!!!به جزاین گودزیلام که هیچ کس توحیاط دانشگاه نیست.انگارهمه آب شدن رفتن توزمین وفقط همین دیوونه مونده...سگ پرنمیزنه توحیاط!!!حتی حراست دانشگاهم نیست!!!
حوصله ام خیلی سر رفته بود ودرضمن کاری نداشتم که بخوام انجام بدم...به ناچار رفتم وکنارش نشستم.حداقل ازبیکاری که بهتربود!!
متعجب به من نگاه کرد.به گوشیش اشاره ای کردم ومظلوم گفتم:داری چیکارمی کنی؟!
رادوین همون طورمتعجب به من زل زده بود.باصدای آرومی گفت:دارم اِس میدم.
لبخند پت وپهنی زدم وگفتم:به کی؟!
اخمی کردوگفت:به تومربوط نیست!
ودوباره مشغول اس دادن شد.
بی حوصله پوفی کشیدم و مشغول دید زدن حیاط خالی دانشگاه شدم.رادوینم همچنان داشت اس می داد!!!دلم می خواست همین چهارتااستخوون وتودهنش خورد کنم...خب مگه چی می شه،به منم بگه که به کی اس میده؟!
توحال وهوای خودم بودم که گوشیم زنگ خورد.شماره ناشناس بود.این دیگه کیه؟
دکمه سبز رنگ وفشاردادم:
- بله؟!
- سلام.
- سلام،بفرمایید؟
- نشناختی؟
عصبی گفتم:باید بشناسم؟!
طرف باخنده ومسخره بازی گفت:اوهو!چه بداخلاق.
اخمی کردم وگفتم:لطفامزاحم نشیدآقای محترم.
وقطع کردم.زیرلبی به مزاحمه فحش دادم:احمق بی شعور!
رادوین یه لحظه به من وبعد به گوشی توی دستم نگاه کرد.انگارمی خواست یه چیزی بگه امابعد پشیمون شدونگاهش و ازم دزدید.
منم دوباره مشغول دید زدن دانشگاه خالی وسوت وکور شدم.عجب آدمایی پیدامیشنا!!!مزاحمای علاف...
طرف دوباره زنگ زد.دکمه سبزو فشاردادم و عصبی گفتم:زبون آدمیزاد حالیته؟!میگم مزاحم نشو می فهمی؟!
صدای خنده طرف اومد.باعصبانیت گفتم:روآب بخندی!
طرف باخنده گفت:اوه اوه.چراآمپرمی سوزونی رها؟!منم آرش!!!
ای بابا! اینم من واسکل کرده ها!باعصبانیت توپیدم بهش:
- حناق 4 ساعته بگیری آرش.مرض داری؟!
آرش باخنده گفت:آره.مرض لاعلاج دارم.
- کاملامشخصه.حالاچیه؟! چه مرگت شده؟!چرابه من زنگ زدی؟!
- چه مودب!
- بمیرآرش!چیکارداری؟!
- هیچی.زنگ زدم حال دخترخاله ام وبپرسم.
- هه هه.خندیدم.توازکی تاحالانگران حال من شدی؟!
- من همیشه نگران حالتوام.
خندیدم وگفتم:اون که بعله!خب چه خبرا؟
- هیچی بابا!سلامتی.
- آروین خوبه؟!خاله؟!عمو؟
- آره همه خوبن.بروبچزشماچطورن؟!
- اونام خوبن.
- تو الان کجایی؟!
- دانشگاه.
- اوهو!پس درحال کسب علم ودانشی؟!
- نه بابا!علم ودانش کیلو چنده؟!استاد ازکلاس پرتم کرده بیرون.توحیاط دانشگاه نشستم.
آرش باخنده گفت:چراپرتت کرده بیرون؟!
- قضیه اش مفصله...
آرش سکوت کردوبعدازچندلحظه گفت:رها...
- چیه؟!
- یه چیزی بخوام برام انجام میدی؟!
- تااون یه چیزی چی باشه!
- تو اول قول بده انجام بدی.
- من تاندونم چی ازم می خوای قولی بهت نمیدم.
آرش نفس عمیقی کشیدوگفت:میشه بری یکی و برام خواستگاری کنی؟!

آنیلا
1392,04,17, ???? : 12:37 قبل از ظهر
خب اینم ازپست دوم...
فقط شومام اون تشکروبلیکید تا ماشادشیم!!:-2-27-:

ازخنده ترکیدم!این چی میگه؟!خواستگاری؟!!!!آرش داماد بشه؟
رادوین باتعجب به من نگاه می کرد.دلم و گرفته بودم و غش غش می خندیدم.
آرش باناراحتی گفت:کوفت بگیری تو!کجای حرفم خنده دار بود؟!
بریده بریده گفتم:همه جاش!!!!فرضش وبکن...من...برم...خواستگاری...ا ونم برای کی؟!تو؟!!
ودوباره ازخنده ترکیدم.آرش بادلخوری گفت:مگه من چمه؟!
باخنده گفتم:هیچیت نیست.فقط یه خرده خل وضعی.کسی که بخواد زن توبشه،بایدمخش و خرگاز زده باشه!
آرش باناراحتی گفت:بروبمیر توام.منه خرو بگوکه فکر کردم،توبه فکرمی!
وقطع کرد.
آرش که قطع کرد،ازخنده پهن زمین شدم...
انقدخندیده بودم که ازچشمام اشک میومد.دلم دردگرفته بود!فرضش و بکن!!!آرش داماد بشه.خدایی خیلی خنده داره!این دیوونه نمی تونه دماغ خودش و بکشه بالا،چه برسه به اینکه بخواد بشه مرد یه خونواده...
لابه لای خنده هام گفتم:وای خدامردم ازخنده!
رادوین زل زده بودبه من.باتعجب گفت:میشه بپرسم اون یارو چی گفت که تواینجوری داری زمین وگازمی زنی؟!
تصمیم گرفتم که حرفش و تلافی کنم.لابه لای خنده هام،شکلکی براش درآوردم وگفتم:به تومربوط نیست!
و ازفکر دامادشدن آرش دوباره ازخنده منفجرشدم.
رادوین گنگ ومتعجب به من زل زده بود.
خدایی من چرا اندازه یه گاوم نمی فهمم؟نباید اونجوری به آرش می خندیدم.گناه داشت بیچاره!باید ازدلش دربیارم.
تک سرفه ای کردم وسعی کردم که دیگه نخندم.دوباره گوشیم ودستم گرفتم وبه آرش زنگ زدم.
بیشترازده تا بوق خوردولی آرش برنداشت.دیگه می خواستم قطع کنم که صدای آرش وشنیدم:
- چیه؟!
- چطوری پسرخاله؟!
- خوب نیستم.
- الهی من بمیرم واسه اون حالت که خوب نیست.
این وکه گفتم،رادوین چپ چپ نگاهم کرد.ایش!پسره ی چلغوز!!!به توچه؟!پسرخالمه دوست دارم قربون صدقه اش برم.
آرش ناراحت وداغون گفت:لازم نکرده توبرای من بمیری.بعدازعمری یه کار ازت خواستما!
- کی بایدبرم؟
آرش باتعجب گفت:کجا؟!
-خواستگاری دیگه!
باصدایی که خوشحالی وذوق توش موج می زد، گفت:جونه آرش می خوای بری؟!
خندیدم وگفتم:چیه؟!به من نمیادبرم خواستگاری؟
خندیدوگفت:چرانمیاد؟!خیلیم میاد.
ودرحالیکه ازخوشحالی داشت بال درمیاورد،ادامه داد:
- این هفته کی بیکاری؟!
- من سه شنبه هاخونه ام.سه شنبه خوبه؟
- آره.خیلی خوبه.
- حالا این دخترخوش بخت کی هست؟
- یکی ازهمکارامه.توشرکتمون کارمیکنه.
- یعنی من باید بیام شرکتتون؟!
- آره.
- ساعت چند؟!
- ماتاساعت 2شرکتیم.هروخ تونستی بیا!
- اکی.سه شنبه ساعت 11 اونجام.
آرش باذوق گفت:چاکرتم به مولا!جبران می کنم رها.
- لازم نکرده جبران کنی.اگه قول بدی دیگه اذیتم نکنی من راضیم.
- من دیگه غلط بکنم تورو اذیت کنم.
باخنده گفتم:معلومه خیلی دوستش داری که به خاطرش دست از اذیت کردن منٍ بیچاره برداشتیا!
آرش خندیدوگفت:دیگه کاری نداری رها؟!
- نه مواظب خودت باش.
- توام مواظب خودت باش.به خاله اینا سلام برسون.
- باشه .توام سلام برسون.خداحافظ.
- خداحافظ.
گوشی و که قطع کردم،یه لبخند روی لبم سبز شد.بالاخره این آرش خل وچل مام داره سروسامون می گیره.
باصدای رادوین ازافکارم بیرون اومدم:
- اون بیچاره چقدربدبخته که توباید براش بری خواستگاری!
اخمی کردم وبهش توپیدم:مگه من چمه؟!
خندیدوگفت:هیچی.فقط همچین یه ذره خل وضعی!
داشت حرفی و که به آرش زدم به خودم می زد! بچه پرروی خودشیفته ی چلغوز!
باجیغ گفتم:من خل وضعم؟!
رادوین سرش و به علامت تایید تکون داد.هنوزم داشت می خندید.کیفم واز روی صندلی برداشتم وازجام بلند شدم.
روبروش ایستادم و گفتم:ببین رادوین خان من دوست دخترت نیستم که هرچی از دهنت دراومد بهم بگی.من مثل اون بیچاره هادوستت ندارم که ازترس ازدست دادنت،جلوی حرفای مفتت خفه خون بگیرم.هیچ صمیمیتی بین ماوجود نداره که توبه خودت اجازه دادی به من بگی خل وضع.درضمن محض اطلاع شما (صدام وبردم بالا وجیغ زدم:)خل وضع خودتی واون دوست دخترای عین گودزیلات!
واز جلوش ردشدم و به سمت پله های دانشگاه رفتم.
پسره پررو!فکر کرده کیه که بامن اینجوری حرف می زنه؟!غلط کرده.پسره دخترباز خودشیفته عوضی.هرروز یه دوست دختر می گیره.خاک توسرش کنن.مرده شورش و ببرن.ایشاا... بره زیرتریلی 18 چرخ بمیره من ازدستش راحت شم!
بالاخره به درکلاس رسیدم.به ساعتم یه نگاه انداختم.ساعت یه ربع به 10 بود.تصمیم گرفتم،این یه ربعم بشینم رویکی ازصندلیا و باگوشیم بازی کنم.
همین کارم کردم و مشغول بازی کردن شدم.پنج دقیقه بیشتربه تموم شدن کلاس نمونده بودکه رادوین و دیدم.با اخمای درهم داشت ازپله ها بالا میومد.به سمت من اومد وروی دورترین صندلی ازمن نشست.منم اصلابهش محل ندادم وبه بازی کردنم ادامه دادم.انگارنه انگارکه اصلا رادوینیم هست!
باصدای بازشدن درکلاس به خودم اومدم وگوشیم و پرت کردم توکیفم.مقنعه ام و یه ذره جلوکشیدم وموهام و دادم تو.ازجام بلندشدم.رادوینم بلندشدوبه سمت استادرفت که داشت ازکلاس خارج می شد.
منم به سمت استاد رفتم وبامودب ترین لحن ممکن سلام کردم.رادوینم سلام کرد.استاد جواب سلاممون و و داد و گفت:بیاید بریم دفتر.می خوام باهاتون حرف بزنم.
یاقمربنی هاشم!این چی می خوادبگه؟!من بگم غلط کردم،ول کن معامله می شی؟!ای بابا!
استادبه سمت دفتربه راه افتاد ومن و رادوینم دنبالش.مثل جوجه اردک پشت سر رادوین و استاد راه می رفتم!
بالاخره رسیدیم.استاد رفت تو وبادستش به مااشاره کردکه بریم تو.رادوین عین گاو سرش و انداختورفت تو!انگارنه انگار که خانومامقدمن!ببین چه دور و زمونه ای شده ها!
منم رفتم توی دفتر.استاد کیف سامسونتش و روی میز گذاشت و به سمت من و رادوین اومد که بافاصله کمی ازدر کنارهم ایستاده بودیم.
روبه ماگفت:امروز بیرون کلاس،توحیاط خوش گذشت؟!
من سرم وانداختم پایین وچیزی نگفتم.رادوینم که بدجور دپ بود.اونم چیزی نگفت.استاد لبخندی زدوگفت:پس مثل اینکه خوش نگذشته!
دستش و گذاشت روی شونه رادوین وروبه من گفت:من اونجوریام که همه بچه هافکرمی کنن استادبدی نیستم.فقط دلم میخواد همه چی طبق نظم وانظباط باشه.شمانباید اون روز دیر می کردین.درضمن نبایدم بامن اونجوری حرف می زدین.
من من کنان گفتم:استادمن واقعابابتِ...اون... اون روز متاسفم.سرم خیلی درد می کرد.حالم ...حالم زیاد خوب نبود.نمی خواستم باهاتون اونجوری حرف بزنم...من...راستش...
استاد پرید وسط حرفم:
- دیگه مهم نیست.مهم نیست که اون روز چه اتفاقی افتاد.منم سعی می کنم که اونروزو فراموش کنم.ولی شمام نباید دیگه دیرکنین.
لبخندی زدم وگفتم:چشم.
اونم لبخندزد.
باورنمی کردم که این آدمی که روبروم ایستاده،حسینی باشه!پس چراتوکلاس انقدر گنددماغه!منه بیچاره روبگوکه چقدر ترسیده بودم وفکر می کردم این واحدوافتادم!نمی شه حسینی همیشه انقدرمهربون ومنطقی باشه؟!
استاد رو به رادوین ادامه داد:توچته امروزپسر؟چراعین لاک پشت رفتی تولاک خودت؟
رادوین لبخندکم رنگی زدوگفت:هیچی نیست استاد.
استادخندیدوگفت:من اگه بعداز 3 تاواحد باتو نفهمم که چته،به دردلای جرز دیوارم نمی خورم.تویه چیزیت هست.چی شده؟!
رادوین لبخندش وپررنگ ترکردوگفت:گفتم که...چیزی نیست استاد!بیخیال!
استادلبخندی زد.برای اینکه رادوین و ازاون حال بیرون بیاره،گفت:توخجالت نمی کشی؟! اون چه کاری بودکه اون روز کردی؟!آدم عاقل پامیشه میره بالای صندلی آهنگ پیرهن صورتی می خونه؟
رادوین لبخندی زدوگفت:بده دارم به دانشجوهاتون روحیه میدم تابهتر خر بزنن؟
استادباخنده گفت:البته اگه بزنن!
رادوینم خندید.این استاد حسینی چقدرمهربون شده یهو!چرا انقدر صمیمی بارادوین برخوردمیکنه؟خدابده شانس!
استاد روی شونه رادوین زدوگفت:دیگه نبینم کنسرت راه بندازیا!
رادوین باخنده گفت:می دونین که نمیشه!
استادخندیدوگفت:اون که بله!
به رادوین نگاه کردوگفت:من نمی دونم تواگه بری،کی می خواد این دانشجوهای ماروبخندونه.
رادوین باخنده گفت:دستتون دردنکنه دیگه استاد!ماشدیم دلقک؟
استادخندیدوگفت:شما تاج سرمایی.دلقک چیه رادوین؟!
- چاکرٍ اوستا!خیلی کرتیم!
- ما بیشتر!
وباشوخی وخنده ازهم خداحافظی کردن!ایناچه صمیمین باهم!
منم ازاستادخداحافظی کردم واز دفتراومدم بیرون.رادوین پشت سرمن از دفتر خارج شدو درو بست.
من جلوتراز رادوین به سمت کلاس می رفتم واونم پشت سرمن میومد.داشتم می رفتم توکلاس که یهو یه چیزی پرید توبغلم!

آنیلا
1392,04,17, ???? : 12:50 قبل از ظهر
اینم ازسومین وآخرین پست امشب...:-2-16-:
تشکروامتیازیادتون نره!!
خیلی دوستون دارم...فعلاتافرداشب!!:-2-37-:

ارغوان بود!!!
باذوق ماچم کردوگفت:دلم برات تنگ شده بود دیوونه!
باخنده گفتم:خوبه خوبه!حالاانگار رفته بودم قندهار!توحیاط همین دانشگاه بودم دیگه!
ارغوان خندیدوآروم زدتوسرم.گفت:الحق که همون رها بی احساس خودمونی!
باصدای رادوین به خودمون اومدیم:ببخشید خانوما...
نگاهم به رادوین خوردکه جلوی در وایساده بودومی خواست رد بشه.مادقیقا جلوی دروایساده بودیم.ارغوان لبخندی زدوکنار رفت. منم کنار رفتم تا رادوین رد بشه.
وارد کلاس که شد،کلاسورش و به سمت سعید پرت کرد،گوشیش و به سمت امیروخودکارش و به سمت بابک!اونام توهوا گرفتنشون! دهنم ازاین همه سرعت ونبوغ بازمونده بود!عین فیلمای اکشن هندی بود!تنهافرقش این بودکه ایناکاملاواقعی بودن.
خوبه حالاهمین رادوین خره تاچند دقیقه پیش اخماش توهم بود!!یهو رفیقاش ودید چه کوک شده که حرکت اکشنم می زنه!!
سعید باخنده گفت:به به به!ببین کی اومده!
رادوین باقدمای بلند فاصله بینشون و طی کرد.گوشیش واز دست بابک که سخت مشغول خوندن یه چیزی بود،گرفت.بابک معترض گفت:ای بابا!داشتم اس اون دختر دماغ عملیه رو می خوندم!بده به من،ببینم این چی گفته!
رادوین گوشیش و گذاشت توجیبش و باخنده گفت:نوچ نوچ نوچ!گوشی یه وسیله شخصیه!بی اجازه بهش دست نمی زنن.
بابک باخنده گفت:رادوین...مسخره بازی درنیار!!بده بقیشه اش وبخونم دیگه.
وگوشی رادوین و ازتوی جیبش درآوردو داد دست سعیدوگفت:بخون یه ذره بخندیم.
سعید گوشی و گرفت.صدای نازک زنونه ای به خودش گرفت وشروع کردبه خوندن:کجایی عشقم؟!
وبایه صدای مردونه ادای رادوین و درآورد:خونه!
روبه رادوین ادامه داد:ای خاک توسرت کنن،این بیچاره کلی ذوق ازخودش بروز میده بعدتو یه کلمه یه کلمه جوابش و میدی؟!
بابک معترض گفت: چرت نگو سعید،بقیه اش وبخون خره!
وسعید دوباره شروع کرد به ادا درآوردن:
- چی کالامی چنی؟!
- مثه آدم بنال ببینم چی میگی!
- عزیزم گفتم چیکارا میکنی؟
- خوابیده بودم که به لطف سرکارٍ خانوم بیدارشدم.
- اوخی!خواب بودی عشقم؟
- ببخشید من یه سوال بپرسم؟
- بپرس رادوینم.
- تودقیقا کی هستی؟!
بابک باخنده روبه رادوین گفت:یعنی چی تودقیقا کی هستی؟!
رادوین خندیدوگفت:می دونی که من به بیشتراز هزارنفر شماره دادم!خب یادم میره کی به کیه دیگه.
سعید ادامه داد:
- مینام دیگه عقشم.
- میناکیه؟!
- وا!!!!من و نمی شناسی رادوینی؟
- نه!
- منم مینا!همون که چند روز پیش تو رستوران لاله بهم شماره دادی هانی.
- آهان،خب چته؟!
- یعنی چی چته؟
- یعنی اینکه چه مرگت شده که من وازخواب بیدارکردی؟
- وا!!! چلا اینجولی می حلفی هانی؟من اصلنشم دیجه باهات قهلم.
- یادم نمیاد ماباهم دوست بوده باشیم که حالاتو بخوای قهل باشی!
- خیلی بدی رادوین!
- می دونم.بای.
سعید باهیجان روبه رادوین گفت:بعداز این دیگه اس نداد؟!
رادوین گوشیش و ازسعیدگرفت وبی تفاوت گفت:نه.
روبه ارغوان،طوری که رادوین بشنوه گفتم:والامن نمی دونم این دخترای دیوونه ی خل وچل تواین گودزیلاچی می بینن که باهاش رفیق می شن!نه تیپ داره،نه قیافه داره،نه اخلاق داره!
رادوین باتمسخرگفت:تااونجایی که می دونم من هم تیپ دارم،هم قیافه دارم،هم اخلاق! اونی که هیچ کدوم اینارو نداره تویی نه من!!!
بهش نگاه کردم وگفتم:دوباره دهن من وباز نکنا!
باوقاحت تمام گفت:مثلا اگه بازکنم،چی میشه؟!
نمی خواستم دوباره باهاش دهن به دهن بشم.می ترسیدم همین یه ذره آبروی نداشته ام هم پیش رفیقاش بره.بعدا به حسابش می رسم.
نفس عمیقی کشیدم وبه سمت ارغوان رفتم.روبهش گفتم:بیابریم.
ارغوان سری تکون دادوباهم ازکلاس خارج شدیم.

**********

آنیلا
1392,04,18, ???? : 12:43 قبل از ظهر
سلام سلام سلام!!!:-2-25-:
خوبین؟!منم خوبم...:-2-22-:
خب بریم سراغ پستا....امشب 2تاپست داریم...فقط قبلش بگم که این رهاخانوم ومن خیلی دوس دارما!!!حالادرسته تونقدگفتم رادوین ودوس دارم ولی من همیشه مدافع حقوق خانومام...بعله!!!:-2-27-:
خب این ازاولیش:

باصدای آلارم گوشیم،ازخواب بیدار شدم.خیلی سریع آماده شدم.یه مانتوی کوتاه آبی پوشیدم،بایه شلوارلی لوله.
موهام و شونه کردم و محکم بستم.به سمت آینه رفتم و پنکک زدم.ریمل،رژگونه ویه رژ صورتی خیلی خیلی کم رنگ.مقنعم وهم سرم کردم.حتی به خودم زحمت ندادم که موهام و بندازم بیرون!
کیفم و ازروی تخت برداشتم و ازاتاق خارج شدم.به آشپزخونه رفتم.اشکان وبابارفته بودن سرکار وفقط مامان توآشپزخونه بود.بادیدن من لبخندی زدوگفت:سلام.دخترگلم چطوره؟
مامان ماچرایهویی انقدر مهربون شده؟
لبخندی بهش زدم وگفتم:سلام به مامان خوشگل خودم.خوبِ خوبم.مامان عسلِ من چطوره؟
- منم خوبم عزیزم.بشین صبحونه بخور.
روی صندلی نشستم و مشغول شدم.
مامان روبه روی من نشسته بودو زل زده بود بهم.وقتی دید دارم نگاهش می کنم لبخندی زدوگفت:چه قدر زود بزرگ شدی عزیزم.
متعجب گفتم:مامان خوبی؟!
- آره عزیزم.
- مطمئنی؟
- آره.
شونه ای بالا انداختم و مشغول خوردن شدم.مامان هنوزم داشت خیره خیره نگاهم می کرد.سابقه نداشت مامان انقدر مهربون بشه.یعنی چی شده؟
شیشه مربارو جلوی من گذاشت ومهربون گفت:مربا بخور عزیزم.
متعجب نگاهش کردم.مامان مام ترشی نخوره یه چیزی میشه ها!چقدرمهربون شده!
دوباره مشغول خوردن شدم.صدای مامان و شنیدم:خاله ات زنگ زده بود.
لبخندی زدم وگفتم:واقعا؟!حالش خوب بود؟!آرش؟آروین؟عمو؟
- آره.همه خوب بودن.
سری تکون دادم و یه لقمه بزرگ مربارو کردم تودهنم.مامان بهم خیره شدوگفت:آرش دیروز به تو زنگ زده بود؟
دهنم و بازکردم تایه چیزی بگم که لقمه پرید توگلوم و به سرفه افتادم.مامان بانگرانی فنجون چای و به دستم داد وچندبار پشت سرهم زد پشتم.
چایی و سرکشیدم. چشمام از اشک خیش شده بود.چند بار سرفه کردم.حالم بهتر شده بود.
یهو گوشیم زنگ خورد.اِی باباتو این هیری ویری چه وقت زنگ خوردنه؟
ازتوی کیفم بیرونش آوردم و دکمه سبز رنگ و فشار دادم:
- بله؟!
آرش بدون اینکه سلام کنه،گفت:رها خونه ای؟
- آره.چیزی شده؟
مامان متعجب به من زل زده بودوباچشم وابروش ازم می پرسید که کیه!
- الان خاله پیشِته؟
- آره.
آرش بانگرانی گفت:ببین یه وخ به خاله نگی منما!
- آخه چرا؟
- بعدا بهت می گم.الان توفقط وانمود کن که من آرش نیستم.
نمی دونستم آرش برای چی اینجوری می کنه ولی فهمیدم که یه کاسه ای زیر نیم کاسه مامانه که انقدر مهربون شده ومن باید به آرش کمک کنم.
خندیدم وگفتم:خب دیگه چه خبر النازجون؟
- آفرین رها.خاله نفهمه منما!
- خیالت راحت.
- رها،توکه چیزی درمورد حرفای دیروزم به خاله نگفتی؟
- نه بابا،مگه دیوونه ام؟
- خوبه.ببین اگه خاله ازت چیزی درمورد قضیه خواستگاری واینا پرسید بگو که هیچی نمی دونی.باشه؟
- باشه.چشم.خواهرت خوبه النازجون؟
- ببین قرارمون سرجاشه ها!سه شنبه ساعت 11 شرکت ماباش ولی هیچی به خاله اینانگو.
- چشم عزیزم.
- رها چیزی نگی به خاله ها!!!!مامان قضیه خواستگاری وفهمیده...بدجور ازدستم آتیشیه...اگه خاله هم بفهمه اوضاع ازاینی هم که هس کیشمیشی ترمیشه!!
- آخرش توقضیه روبه من نگفتی الناز!
- میگم بهت.فعلاتو جلوی خاله ضایع بازی درنیار.
- باشه.فعلاکاری نداری؟
- دیگه سفارش نکنما رها!
- باشه بابا.چقدر تو واسه یه امتحان حرص می زنی.میارم برات کتابارو.
- ایول.خیلی کرتم.
- من بیشتر.خداحافظ.
- خداحافظ.
گوشی و که قطع کردم.مامان به من زل زدوگفت:کی بود؟!
لبخندی زدم و درحالیکه لیوان چای و به سمت دهنم می بردم،گفتم:الناز.یکی ازبچه های دانشگاه.
چاییم و تاته سرکشیدم و ازجام بلند شدم.مامان نگاهم کردوگفت:دیگه نمی خوری؟
کیفم و روی دوشم انداختم وگفتم:نه،دستت دردنکنه.فعلا.
داشتم ازآشپزخونه خارج می شدم که مامان بازوم و گرفت.به سمتش برگشتم و متعجب نگاهش کردم.
مامان عین این بازجوهاگفت:نگفتی،آرش به تو زنگ نزده؟!
به علامت نه سری تکون دادم وبرای رد گم کنی گفتم:نه بابا!اون دیوونه برای چی بایدبه من زنگ بزنه؟!خیلی خوشم میاد ازش؟
مامان اخمی کردوگفت:صدباربهت گفتم درمورد آرش اینجوری حرف نزن.
همون طورکه به سمت درمی رفتم،گفتم:شمام من وکشتی بااین خواهر زاده چلغوزت!خداحافظ.
ودیگه به مامان مهلت حرف زدن ندادم و ازخونه خارج شدم.
کتونیم و پوشیدم و به سمت درحیاط رفتم. دروباز کردم وازخونه خارج شدم.
همین که من دروبستم،ارغوانم رسید.به سمت ماشینش رفتم و سوار شدم.

**********
به دانشگاه که رسیدیم،ازماشین پیاده شدم.ارغوانم ماشین و قفل کردوداشت میومد سمت من که شیدا به حالت دو اومد سمتش!خودش و انداخت توبغل ارغوان وهای های زدزیر گریه.
من و ارغوان ازتعجب چشمامون شده بود قده دوتا سکه 200 تومنی!وا!!!!این دختره چشه؟
ارغوان سر شیدارو نوازش کردومهربون گفت:چی شده شیدا؟!
شیدا باصدای تودماغیش گفت:بدبخت شدم ارغوان.
- چی شده عزیزم؟!
- شهاب...
ودوباره زد زیر گریه.به سمتش رفتم و گفتم:شهاب چی؟!مرده؟

آنیلا
1392,04,18, ???? : 12:48 قبل از ظهر
اینم ازدومیش!!!:-2-16-:
بروبچزنقدی چیزی بود من درخدمتم...فقط تشکروامتیازیادتون نره!!!
بای تافرداشب همین موقع!!!:-2-37-:

ارغوان لبش و به دندون گرفت وباچشم وابرو بهم فهموندکه چرت نگو!!
شیدا همون طورکه توبغل ارغوان اشک می ریخت،گفت:کاش مرده بود.کاش مرده بود رها!!!!
ارغوان بامهربونی گفت:چی شده شیدا جون؟
شیدا باگریه گفت:شهاب بایکی دگیه رفیق شده.دیگه بهم زنگ نمی زنه، جواب تلفنام و نمیده...دیگه دوسم نداره راغوان!!دارم داغون میشم...من بدون شهاب زنده نمی مونم ازغوان!!!نمی تونم بدون شهاب زندگی کنم.ارغوان من...
ودیگه نتونست ادامه بده وبه هق هق افتاد.
ارغوان سر شیدارو نوازش کردوگفت:گریه نکن قربونت برم.بیا.بیا بریم صورتت و آب بزن.بشین قشنگ برام تعریف کن که چی شده.
شیدا اشکاش و پاک کردوباصدای خفه ای گفت:باشه بریم.
ارغوان وشیدا داشتن باهم می رفتن سمت دستشویی.به سمت ارغوان رفتم و دم گوشش گفتم:نمیشد یه امروزو بیخیال این شیداجون بشی؟!
ارغوان اخمی کردوگفت:توبرو سرکلاس.من نمیام.حال شیدا اصلا خوب نیست.نمی تونم تنهاش بذارم.
اخمی کردم وگفتم:چشم پتروس فداکار!
وبه سمت سالن رفتم.
هیچ ازاین دختره شیدا خوشم نمیومد!بچه پررو...من که ازاول جواب سلامشم به زور می دادم.ارغوان بیخودی پرروش کرده!به ارغوان چه که شهاب جونت تورو ول کرده؟یکی ندونه فکرمی کنه ارغوان دوست صمیمیشه!!!انقدرازدست شیدا کُفری بودم که اگه گیرش میاوردم می کشتمش!
بالاخره وارد کلاس شدم وخیلی سریع رویکی ازصندلی هانشستم.رادوین ورفیقاش روصندلی های پشتی نشسته بودن.بابک بادیدن من،سری تکون دادو سلام کردومنم جوابش و دادم.یه مدت که گذشت،استاد اومد سرکلاس وشروع کردبه درس دادن.

**********
بعداز اینکه کلاس تموم شد،داشتم وسایلم و جمع می کردم برم پیش ارغوان که گوشیم زنگ خورد.ارغوان بود...
دکمه سبزرنگ و فشاردادم وخیلی سریع گفتم:
- چی شده ارغوان؟
- کجایی؟
- توکلاسم.تازه کلاس تموم شده.
- ببین رها من دارم باشیدا میرم بیرون...حالش خوب نیس میریم یه کافی شاپی جایی باهام حرف بزنه خودش وخالی کنه.تونمیخواد منتظر من باشی.
- ارغوان!!!!اذیت نکن دیگه.من باکی برگردم خونه؟
- من تااون موقع میام دانشگاه.فقط نمی تونم به کلاسام برسم،تو نُت بردار میام ازت می گیرم می برم کپی می گیرم.
- باشه.مواظب خودت باش.
- توام!بای.
- بای.
گوشی و قطع کردم وگذاشتمش توکیفم.حالامن تاوقتی که ارغوان بیاد تنهایی اینجاچیکارکنم؟!اوه...کلی مونده تا کلاس بعدی شروع بشه!!حوصله ام سرمیره بابا...اَه!!!
لعنتی!
کیفم و گذاشتم روی میز وسرم و هم گذاشتم روی کیفم.تصمیم گرفتم بگیرم یه ذره بخوابم!آره دیگه.من که کاردیگه ای ندارم.تازه کارازاین مفید ترم پیدا نمیشه!!!
چشمام وبستم وسعی کردم بخوابم.
یواش یواش داشت خوابم می بردکه یهو یکی مزاحم شد:
- سلام.
می خواستم جفت پابرم تودهن این مزاحم.سلام و درد،سلام ومرض،سلام وکوفت،سلام وحناق 24 ساعته!
بی حوصله وکلافه سرم و ازروی کیفم برداشتم وباچشماییی که ازعصبانیت به خون نشسته بودن، زل زدم به طرف.
اِ!!!! این که بابکه!ای مرده شورم وببرن.کشته مرده اس من دارم عایا؟
اینم مثل خودم خله!خاک توسرم بااین کشته مرده ام!
بابک خجالت زده لبخندی زدوگفت:ببخشید نمی دونستم خوابید.وگرنه بیدارتون نمی کردم.
پوفی کشیدم وبه پشتی صندلیم تکیه دادم.کلافه گفتم:حالاکه بیدارم کردی.فرمایش؟!
بااین حرف من لبخندخجالت زده بابک جاش و دادبه لب ولوچه آویزون!
حقشه،کشته مرده هم کشته مرده های مردم!این خل وچل دیوونه فقط بلده گند بزنه.
بالحن دلخوری گفت:گفتم که من نمی خواستم شماروبیدارکنم.یعنی اصلانمی دونستم که خوابید.راستش...
وسط حرفش پریدم:مهم نیست،حالاکه دیگه بیدارشدم!(باانگشتام چشمام ومالیدم وادامه دادم:)من هروخ خودم ازخواب بیدار میشم،قاطی می کنم!حالاچه برسه به اینکه یکی دیگه من وبیدارکنه!(تک سرفه ای کردم وبرای جمع کردن اوضاع لبخندی زدم وگفتم:)درهرصورت من وببخشید.نمی خواستم باهاتون بدصحبت کنم.
بابک هم لبخندی زدوگفت:نه بابااین حرفاچیه!؟
وادامه داد:چنددیقه وقت دارید؟می خوام باهاتون حرف بزنم؟
- درمورده؟!
به صندلی خالی کنارمن اشاره کردوگفت:می تونم بشینم؟
لبخندی زدم وبه جای خالی روی صندلی اشاره کردم.گفتم:البته!
بابک کنار من نشست وشروع کردبه حرف زدن:
- راستش خانوم شایان...خیلی وقت بود که می خوام یه چیزی روبهتون بگم...اما...اماراستش...روم نمیشد...یعنی...
ای بابا!اینم که تته پته گرفته.این چراداره مثل آرتان حرف می زنه؟!اصلاچراجدیداً هرکی به پست من می خوره خیلی وقته که می خوادیه چیزی و بهم بگه اما روش نمیشه؟!
منتظربه بابک زل زدم تاخودش به حرف بیاد. داشت باانگشتای دستش بازی می کرد.سنگینی نگاه من و که حس کرد،سرش وبالاآوردوبهم خیره شد.به چشمام زل زده بودودست ازسرشون برنمی داشت.
خجالت کشیدم وسرم و انداختم پایین...اگه یکی ازبچه های کلا ماروتواون وضعیت می دید،فاتح ام خونده شده بود!!همینم مونده دیگه که تودانشگاه برام حرف درست کنن!
بابک بادیدن عکس العمل من،سرش و پایین انداخت وگفت:راستش دیروز خیلی باخودم کلانجار رفتم که بیام پیشتون یانه.کلی واسه خودم آسمون ریسمون بافتم.کلی حرفایی که می خواستم بهتون بزنم وتمرین کردم اما نمی دونم چرا وقتی میام پیش شما هول می کنم!
می خواستم برگردم بگم به من چه که هول می کنی؟!بنال دیگه زرت و! اماخب سعی کردم به اعصاب خودم مسلط باشم.نفس عمیقی کشیدم وگفتم:آقای صانعی اگه امری دارید بفرمایید.این همه مقدمه چینی برای چیه؟
بابک سرش و چندبارتکون دادوگفت:خودمم نمی خوام زیاد مقدمه بچینم اما...(سرش و بالاآورد وبه من نگاه کرد وادامه داد:)گفتن حرفایی که امروز می خوام بهتون بزنم خیلیم برام آسون نیست.
نفس عمیقی کشید.چندلحظه سکوت کردو بعدباصدای آرومی گفت:خانوم شایان من به شماعلاقه مندم.
گنگ ومتعجب بهش زل زدم.باصدایی که خودمم به زور می شنیدم،گفتم:توبه من چی چی مندی؟!
بابک لبخندی زدوبه چشمام خیره شدودوباره تکرار کرد:
- من به شما علاقه مندم رهاخانوم.
نمی دونم یه لحظه چی شدولی ازتصوراینکه من بخوام بشم زن بابک ازخنده پهن زمین شدم!غش غش می خندیدم وازخنده ریسه می رفتم.
بابک باتعجب زل زده بودبه من.
خدایا این چی میگه؟!این من ودوست داره؟ای خدا این شادیاروازمانگیر!فرضش و بکن...من...بشم زن این!!!!
می دونستم ازم خوشش میادولی نه تا این حدکه بیاد بهم بگه!!
ازخنده ریسه می رفتم.انقدر بلندبلندمی خندیدم که همه کسایی که توی کلاس بودن،باتعجب زل زده بودن به من!رادوین ورفیقاشم که جای خودشون ودارن!!!جوری بهم زل زده بودن که به عمق فاجعه ی خندیدنم پی بردم!!!همیشه وقتی یه چیز خنده دار می شنوم،باصدای بلندمی خندم!حالافرقیم نمی کنه که کجاباشم!!
بابک بیچاره بالب ولوچه آویزون به من خیره شده بود.لابه لای خنده هام گفتم:شوخی می کنی!!؟
بابک اخم غلیظی کردوخیلی جدی گفت:به نظرتوهمچین موضوع مهمی شوخی برداره که من بخوام باهات شوخی کنم؟!
این وکه گفت بدجورخوردت وذوقم!تک سرفه ای کردم وبه خنده افسانه ایم پایان دادم!بهتره بگم گودزیلایی تاافسانه ای!!!خخخخ.
بچه های کلاسم که دیگه دیدن من جدی شدم روشون و ازمابرگردوندن ومشغول کارخودشون شدن.
اخم غلیظی روی پیشونیم نشوندم وخیلی جدی گفتم:خیلی ببخشید آقای صانعی ولی من به شما هیچ علاقه ای ندارم!
بابک که بدجورخورده بود توذوقش وازصراحت لهجم تعجب کرده بود،باصدای خفه ای گفت:ولی...
وسط حرفش پریدم:
- ولی،اماو اگر نداره که!من ازشماخوشم نمیاد.والسلام نامه تمام.
روبه بابک گفتم:بااجازه!
خیلی سریع ازجام بلندشدم وازکنار بابک گذشتم وازکلاس خارج شدم.
اِ !! اِ !!! اِ !!! پسره پررو.خیلی ازش خوشم میاد؟!اومده به من میگه"من به شماعلاقه مندم"توبه گوربابات خندیدی که به من علاقه مندی.همینم مونده رفیق رادوین به من علاقه مندباشه!!!ای خاک توسرم...ایش!!!فرضش و بکن...بابک!!!!!اَی!!!!تصورشم وحشتناکه!
نه اینکه بابک بد باشه ها!نه...ولی من ازش خوشم نمیاد.مردباید هیکلی باشه.این بیچاره لاغره!مثلاهیکل امیرخیلی خوبه! ازحق نگذریم هیکل این رادوین گودزیلام محشره!
ولی درکل من ازبابک خوشم نمیاد.گذشته ازلاغربودنش،همین برای رد کردنش کافیه که رفیق رادوینه!خدایا!!!!نمیشد یه خاطرخواه خوش هیکل تربهم می دادی؟مثلایه ذره ابعادش بزرگتر ازاینی که الان هست بود!
داشتم آروم آروم توحیاط دانشگاه قدم می زدم.
ای وای!!!دیدی چی شد؟!ازبس حواسم پیِ بابک بودیادم رفت کیفم وبردارم!!!بیخیال وقت استرحت که تموم شدمیرم ورش میدارم...
تمام وقتم وبه قدم زدن توحیاط دانشگاه گذروندم وبعدم برای برداشتن کیفم به کلاس برگشتم.
وارد کلاس که شدم،نگاهم روی بابک ثابت موند.
عین این مادرمرده ها گوشه کلاس نشسته بود و بااخمای درهم زل زده بودبه زمین!
سعیدوامیرورادوینم روبروش نشسته بودن وبرای اینکه ازاون حالت درش بیارن،مسخره بازی درمیاوردن.
سعید جوک تعریف می کردو رادوین و امیرم جو می دادن وهی می خندیدن وبرای بابک شکلک درمیاوردن.
سعیدبامسخره بازی شروع کردبه خودن:
آی جیگیلی جیگیلی جیگیلی جیگیلی اخمات و وا کن
آی جیگیلی جیگیلی جیگیلی جیگیلی یه نیگا به ماکن...

آنیلا
1392,04,19, ???? : 12:21 قبل از ظهر
سلام به همه!!:-2-25-:
خوبین بروبچز؟؟!!خداروشکر...:-2-35-:
امشب اومدم با3 تاپست...امیدوارم خوشتون بیاد...
این ازاولیش...بریم که داشته باشیمش::-2-37-:

بابک باعصبانیت روبه سعیدگفت:سعید حالم خوش نیست می فهمی؟!ببند دهنت و.
سعید اخمی کردوگفت:منه خروبگوکه می خواستم ازاین افسردگی درت بیارم!اصلاخوبی به تونیومده.
بابک عصبی ازجاش بلندشدوگفت:یه کلمه دیگه زر زر کنی،دیگه نمی فهمم چیکارمی کنماسعید!!
سعیدهم عصبی ازجاش بلندشدوباداد گفت:بیاببینم چه غلطی می خوای بکنی؟
بااین حرف سعید،بابک به سمتش حمله ورشد.یه دونه محکم خوابوند دَمِ گوش سعید!
سعید وحشیانه به سمت بابک رفت وبه سمت دیوارهُلش داد.خلاصه یه شیرتوشیری بود!هی این می زدهی اون!!!
رادوین وامیرم سعی می کردن که این دوتارو ازهم جداکنن.رادوین بابک و گرفته بود وامیر سعیدو.
بابک روبه رادوین دادزد:
- ولم کن رادوین!ولم کن برم حال این پسره رو سرجاش بیارم.
سعید به سمت بابک حمله ورشداماامیر جلوش و گرفت.سعیدبلندتراز بابک دادزد:
- بیاببینم چه غلطی می خوای بکنی بزغاله؟
سعیدکه این حرف وزد،بابک آتیشی شد وبه سمتش خیز برداشت.رادوین مانعش شد وروبه سعیدگفت:دهنت و ببند سعید.
وروبه بابک ادامه داد:چته تو؟!سگ شدی؟خیرسرمون می خواستیم حال وهوات عوض شه!چراعین سگ پاچه می گیری نفله؟
بابک دادزد:من اگه نخوام ازاین حال وهوابیام بیرون باید کدوم خری و ببینم؟!هان؟
دستای رادوین و باعصبانیت کنار زد.رادوین محمکتراز قبل گرفتش و داد زد:دست به سعید زدی نزدیا بابک!
بابک پوزخندی زدوگفت:نترس!(به سعیداشاره کردوادامه داد:)من بااین دیوونه هیچ کاری ندارم.فقط می خوام برم گورم وگم کنم.
امیرکه تااون لحظه ساکت بود،گفت:کجامی خوای بری؟
بابک دستای رادوین و پس زدوبه سمت صندلیش رفت.روبه امیرگفت:قبرستون!
وکلاسورش و برداشت.داشت ازکنار رادوین ردمی شدکه رادوین بازوش و گرفت.بابک عصبی به سمت رادوین برگشت وگفت:ولم کن عوضی!بذاربه درد خودم بمیرم.
رادوین باتعجب به بابک خیره شده بود.انگار می خواست یه چیزی بگه.لباش تکون خوردن اماصدایی ازشون درنیومد!!!کم کم حلقه دستش دور بازوی بابک شل شد.
بابکم روش و ازرادوین برگردوند وبه سمت در رفت.تمام بچه هایی که توکلاس بودن،باتعجب وناباوری به اون 4 تا خیره شده بودن.سابقه نداشت ایناکه انقدرباهم خوب بودن،اینجوری به پروپای هم بپیچن!
من دقیقا جلوی دروایساده بودم ومات ومبهوت به بابک نگاه می کردم.وقتی بابک به من رسید،نگاه غمگینی بهم انداخت وپوزخندی زد.نگاهم و ازش دزدیدم وازجلوی درکنار رفتم تارد بشه واونم بدون هیچ حرفی از کلاس خارج شد.
بابک که رفت کلاس پراز همهمه شد.لابدبچه ها داشتن پیش خودشون و رفیقاشون برای اتفاقای چندلحظه پیش فرضیه مطرح می کردن دیگه!
فقط خداکنه من بین این فرضیه ها جایی نداشته باشم!!می ترسم بچه هابفهمن که قضیه ازچه قراره.
حالابیخیال این حرفا...بابک و دیدی؟!الهی!چقدرپکر بود.نمی دونستم انقدرمن و دوست داره!!!اِی بابا!!!من متعلق به همه ام.
خفه شو رها!!!مگه توازاوناشی که بخوای متعلق به همه باشی؟!
خخخخخ
خیلی سریع به سمت صندلیم رفتم وخواستم کیفم وبردارم وبرم سرکلاس بعدیم که یهویکی جلوم سبزشد...
نگاهی به کتونیای قرمز مشکی طرف انداختم وفهمیدم که بعله!!!!رادوینه!
بی حوصله پوفی کشیدم وسرم و بالا آوردم.به چشمای رادوین خیره شدم وگفتم:فرمایش؟
رادوین به چشمام خیره شدوگفت:چی بهش گفتی؟
گنگ ومتعجب نگاهش کردم وگفتم:به کی چی گفتم؟
پوزخندی زدوگفت:فکرمی کنی من خرم؟
پوزخندی زدم وباتمسخرگفتم:فکر نمی کنم یقین دارم که توخری!
بااین حرفم،رادوین اخمی کردوعصبی بهم خیره شد.باصدایی که به زور کنترلش می کردتابالانره،گفت:جدیداً زبونت خیلی دراز شده،باید کوتاهش کنم!
عصبی ازجام بلندشدم وروبروش ایستادم.به چشماش خیره شدم وگفتم:من دوست دخترت نیستم که اینجوری باهام حرف می زنی آقای محترم!بهتره اون دهنت و ببندی و...
رادوین عصبی وسط حرفم پرید وتوهین آمیزگفت:هنوز اون قدر بدبخت نشدم که یه کی مثل توبرام تعیین تکلیف کنه.اختیاردهن من دست خودمه.هروخ که بخوام بازش می کنم وهروخ که بخوام می بندمش!من باهرکس هرجورکه بخوام حرف می زنم.خرفهم شد؟!
عصبی به چشماش خیره شدم وگفتم:نه!خرفهم نشد...متاسفانه من نمی تونم این منطق مسخره تو رو درک کنم.تو حق نداری باهرکس هرجورکه بخوای صحبت کنی.هرکسی برای خودش شخصیت داره.توفکرکردی کی هستی هان؟!توهیچی نیستی!هیچی.فقط یه دانشجوی بدبخت پررویی که یه بیماری لاعلاج داره،اونم اینه که خودشیفته اس وفکر می کنه که آسمون پاره شده وخودش اومده بیرون.
رادوین چیزی نمی گفت وفقط به من زل زده بود.به چشمای عسلیش خیره شدم.یه حس عجیبی توچشماش بود.من هیچ وقت نتونستم ازچشمای آدماحرف دلشون وبفهمم ولی حداقل این دفعه تونستم ازچشمای رادوین یه حس عجیب ودرک کنم!
چشماش خیلی قشنگ بودن!رنگ چشماش محشربود...گذشته ازاون،چشماش حالت خاصی داشت که جذابیت چهره اش وبیشترمی کرد...حیف این چشمانیست که خدا داده به این گودزیلا؟!
مات ومبهوت به چشماش زل زده بودم وداشتم درسته قورتشون می دادم که رادوین اخمی کردوگفت:چیه؟!خوشگل ندیدی؟
دست ازسرچشمای عسلیش برداشتم.پوزخندی زدم وگفتم:چرا.خوشگل زیاد دیدم.خوشگل گودزیلای دخترباز ندیده بودم که به لطف شمادیدم!
رادوین لبخندی زدوگفت:پس خودتم قبول داری که خوشگلم؟
پوزخندم وپررنگ ترکردم وگفتم:تو؟!توخوشگلی؟(خنده مصنوعی کردم.)شوخی قشنگی بود!درست برعکس قیافه تو!
لبخندرادوین جاش و دادبه یه اخم غلیظ.باعصبانیت روبه من گفت:زبونت زیادی دراز شده ها!!!!
ابرویی بالاانداختم ودهنم وبازکردم تایه چیزی بگم که رادوین گفت:نمیخواد جواب بدی.توحرف نزنی من فکرنمی کنم لالیا!!!به سنگ پاقزوین گفتی زکی!!!
وبعدباچشمای عسلیش زل زدبه من وگفت:نگفتی؟چی به بابک گفتی که اونجوری دپ شد؟
- هیچی نگفتم بهش!
- توگفتی ومنم باورکردم!
- به جونه عمم چیزی بهش نگفتم.
رادوین پوزخندی زدوگفت:بیچاره عمت!اگه بدونه تو باقسم سر اسمش چه دروغایی که نمی گی!
اخمی کردم وگفتم: دروغ نمی گم. من هیچی به آقای صانعی نگفتم.
وبعدهم بی توجه به رادوین،کیفم وبرداشتم وازجلوش ردشدم...خیلی سریع ازکلاس خارج شدم...مرده شورم وببرن الان استادنقشه کشی میره سرکلاس من بدبخت میشم!!!

آنیلا
1392,04,19, ???? : 12:24 قبل از ظهر
به به به!!می بینم که پستام شده 40 تا!!!:-2-27-:
خب اینم ازپست دوم امشب...
فقط تشکروامتیازیادتون...نره آورین:-2-22-:

کلاس تموم شده بود ومن مشغول جمع کردن وسایلم بودم که یهو امیر جلوم سبز شد! ا
اِی بابا! اصلا ایناچی می خوان ازجون منه بدبخت؟!اول بابک،بعدرادوین،حالام این؟!
لابد دفعه بعدیم سعید میاد دیگه.
این یه دفعه ازکجااومد؟!کلاس که تازه تموم شده،اون وقت این باچه سرعتی ازکلاس خودشون تاکلاس مارو اومده که انقدزود رسیده؟!
امیر لبخندی زدوخیلی آروم سلام کرد.بایه لبخند،جواب سلامش و دادم ومنتظرموندم تاحرفش و بزنه.
یه ذره من و من کردوبعد روکردبه من وباخجالت گفت:ارغوان خانوم امروز تشریف نیاوردن؟
پس بگو!آقا دلش واسه ارغوان تنگ شده،اومده آمارش و ازمن بگیره!!!می دونستم که این امیره به ارغوان نظرداره.
لبخندم وپررنگ ترکردم وگفتم:چرا.صبح باهم اومدیم دانشگاه ولی خب یه مشکلی براش پیش اومد،مجبورشد بره.
امیر که معلوم بودحسابی نگران شده،گفت:اتفاقی که براشون نیفتاده؟
- نه بابا!چه اتفاقی؟نگران نباشین حالش خوبه خوبه.
این وکه گفتم،نفس راحتی کشید...وزیرلبی گفت:خداروشکر.
اوووف!!!!!من نمی دونستم این انقدر ارغوان و دوست داره!ببین چجوری براش نگران شده بود!!!
امیر دستش و توی کیفش کردویه سری جزوه ازش بیرون آورد.
یه کم که دقت کردم فهمیدم ایناجزوه های ارغوانن!!!!وا!!!!!جزوه های اری دست این چیکارمیکنه؟
امیرلبخندی زدوگفت:اگه زحمتی نیست،ارغوان خانوم و دیدین اینارو بدین بهشون وازقول من ازشون خیلی خیلی تشکر کنین.
لبخندی زدم و جزوه هارو ازش گرفتم وگفتم:چشم.حتما!
امیر لبخندی زدوبعداز اینکه ازمن خداحافظی کرد،ازکلاس خارج شد.
منم وسایلم وجزوه های ارغوان و انداختم توی کیفم و ازکلاس خارج شدم.
گوشیم و ازتوی کیفم درآوردم وبه ارغوان زنگ زدم.
بهم گفت که به دانشگاه برگشتن و باشیدا توحیاط دانشگاه نشستن ومنم برم پیششون.
بااین که هیچ میلی به دیدن دوباره شیداجون نداشتم ولی به خاطر ارغوان به سمت حیاط به راه افتادم.
بالاخره بعدازکلی جون کندن،ارغوان وشیدا رو پیدا کردم که کنارهم روی یکی ازصندلیای حیاط نشسته بودن.شیدا سرش و گذاشته بود روی شونه ارغوان وهای های گریه می کرد!!!
اِی بابا!این هنوزم داره گریه می کنه؟حالا انگاراین آقاشهاب چه تحفه ای هست که داره خودش و واسه اون می کشه!!!
ارغوان و شیدا هوزم متوجه من نشده بودن،چون من پشت سرشون بودم.تک سرفه ای کردم تابلکم به چشمشون بیام!!
ارغوان باشنیدن صدای سرفه من به سمتم برگشت ولبخندی زد.لبخند مهربونی تحویلش دادم وروی صندلی کنار شیدا نشستم.
بامسخره بازی گفتم:سلام،سلام،سلام!!!خوش گذشت بدون من؟
شیدا همون طورکه گریه می کرد،روبه من گفت:بدون شهاب دیگه هیچ وقت،هیچ جا به من خوش نمی گذره!
وگریه اش شدت گرفت.
ارغوان دستاش و دور شیدا حلقه کردودر آغوشش گرفت.اینم واسه ما شده پتروس فداکار!!!
نه این که آدم بدجنسی باشم ونخوام که به کسی کمک کنما!!!نه.
فقط نمی دونم چرا انقدر ازشیدا بدم میاد!!!خیلی چندشه.هیچ دوستی بین من وشیدا نبوده ونیست ونخواهد بود!!
یه جوریه.خیلی خودش و دست بالا می گیره!!!من که ازاولش اصلا بهش رو ندادم و باهاش هم کلام نشدم ولی نصف حرفایی که به ارغوان می زنه درمورد دکوراسیون خونه اشون و ماشین باباش و پرده خونه عمه اشیناو.. هست!!!خیلی پُزَکیه.همشم از این دوست پسرچلغوزش،شهاب،تعریف می کنه.
خدایی همچین آدمی چندش نیست؟!من نمی دونم چرا ارغوان انقدر مهربونه!!!اصلا درک نمی کنم که چرا خودش و موظف می دونه که به همچین آدم دیوونه ای کمک کنه!!!
ارغوان بیش از اندازه مهربون ودلسوزه!!!
بعداز اینکه شیدا یه دل سیر توبغل ارغوان گریه کرد،خودش و ازتو بغلش بیرون کشیدو سرش وبه پشتی صندلی تکیه داد.
قطره های اشک ازچشماش سر می خوردن و میومدن پایین.همون طورکه به یه نقطه نامعلوم خیره شده بود،شروع کردبه دردودل کردن:
- یه هفته پیش بادوستم رفته بودیم بیرون برای خرید.تویکی ازپاساژا شهاب و دیدم.با یه دختر دیگه!!!کنارهم دیگه راه می رفتن وگل می گفتن وگل می شنیدن.دست دختره دور بازوی شهاب حلقه شده بود!!!نمی دونین چی به سرم اومد وقتی این صحنه رو دیدم.داغون شدم...خورد شدم...شهاب من...عشق من...تمام زندگی من...بایکی دیگه...
ودیگه نتونست به حرفش ادامه بده وزد زیر گریه.بلندبلند گریه می کرد.
ارغوان ازتوی کیفش دستمال کاغذی درآوردو به سمتش گرفت.شیدا دستمال واز اری گرفت واشکاش و پاک کرد.نفس عمیقی کشیدوادامه داد:
- رفتم سمتشون...شهاب و صدا کردم...شهاب تامن و دید یه اخم غلیظ روی پیشونیش نقش بست.دختره اخمی کردوازم پرسید که شهاب و ازکجا می شناسم.روکردم بهش و گفتم که من نامزد شهابم.توقع داشتم که شهاب جلوی دختره پشتم و بگیره وپام وایسه ولی زهی خیال باطل...وقتی دختره چشمای پرسوالش و به شهاب دوخت،شهاب انکار کرد.حتی گفت که من و نمی شناسه!!باورم نمیشد اون شهابی که روبروم وایساده،همونی باشه که یه زمانی بهم می گفت که بدون من نمی تونه زندگی کنه...من...باورم نمی شه که شهاب...بایکی دیگه باشه!!!
ودوباره گریه اش شدت گرفت.مدام اشک می ریخت وفین فین می کرد.
یه لحظه دلم به حالش سوخت...درسته من دل خوشی ازش ندارم ولی نمی تونم دربرابر گریه هاش بی توجه وخونسردباشم...تصمیم گرفتم که باهاش حرف بزنم وقانعش کنم.آخه اینجوری که نمیشه!پسره انقدربی شعور باشه که شیدارو ول کنه وبره و پررو پررو توروش وایسه بگه"من تورونمی شناسم"!!!
همچین آدمی انقدرارزش نداره که شیدابه خاطرش خودش و اذیت کنه.
دستم وروی شونه اش گذاشتم و مهربون ترین لحن ممکنی رو که می تونستم باشیدا داشته باشم وبه خودم گرفتم وگفتم:شیدا،عزیزم تونباید انقدرخودت و به خاطر یه آدم آشغال اذیت کنی.اون حتی انقدری ارزش نداره که تویه قطره اشک به خاطرش بریزی.چه برسه به اینکه اینجوری های های گریه کنی.
شیدا باصدای تودماغی گفت: رها توچی می دونی؟!توچی می دونی ازعشق من به شهاب؟توچی می دونی؟!هان؟چی می دونی؟!!فکر کردی به همین راحتیه که فراموشش کنم؟فکرکردی خیلی راحته که برای همیشه اسم شهاب وازتو زندگیم خط بزنم؟!فکرکردی خیلی راحته که این همه عشق و تودلم تل انبارکنم و دم نزنم؟نه...اصلا راحت نیست...اصلا!
- می دونم که راحت نیست ولی آخه تاکی می خوای خودت و عذاب بدی؟شهاب رفته،اون یکی دیگه روانتخاب کرده.توباید فراموشش کنی.می دونم خیلی خیلی سخته ولی توباید بتونی فراموشش کنی.

- من نمی تونم رها!شهاب فراموش نمیشه.

- مطمئن باش اگه بخوای می تونی فراموشش کنی.
ارغوان که تااون لحظه ساکت بود،به زبون اومد:
- رها راست میگه شیدا.من مطمئنم که اگه سعیت وبکنی می تونی فراموشش کنی.
شیدا درحالیکه اشک می ریخت گفت:من هرچقدرم سعی کنم،نمی تونم تنهاعشق زندگیم وازیادببرم.
اوق!!!این چرا انقدر چندشه؟تنهاعشق زندگی؟بروبمیربابا! این وبه یکی بگو که نشناستت نه منی که می دونم هر روز بایکی هستی!...
نمی خواستم تواون شرایط اذیتش کنم امانمی دونم چرانتونستم جلوی زبونم وبگیرم.پوزخندی زدم وگفتم:شیداجوون مطمئنی که شهاب تنهاعشق زندگی توئه؟
بااین حرف من،شیدا اخمی کردوگفت:منظورت چیه؟
یکی از پاهام وروی اون یکی انداختم وگفتم:منظور خاصی ندارم.فقط برام جای سوال داره،تویی که هر روزت بایکی می گذره چجوری شهاب و تنهاعشق زندگی خودت می دونی؟
شیدا که اوضاع رو به هم ریخته دید،خیلی سریع بادستمالش اشکاش و پاک کرد.به چشمای من زل زدوعصبی گفت:شهاب تنهاعشق زندگی منه چون من اونای دیگه رو مثل شهاب دوست ندارم.اونابرام فقط یه سرگرمین.مثل یه عروسک!
حالم داشت ازحرفاش به هم می خورد.هروقت که اسم رفاقت وسط می یومد،فکر می کردم که اکثراوقات پسرا مقصرن ودخترا گول می خورن ولی درمورد شیدا باید بگم که پسرارو گول می زنه وخودش مقصره!تاحالادخترعوضی مثل شیدا ندیده بودم.یه آدم چطوری می تونه انقدر بدجنس باشه؟!منه خرو بگوکه دلم براش سوخت وخواستم دل داریش بدم!!!
پوزخندی زدم وگفتم:آخی!چه جالب!یه چیز بهت می گم ناراحت نشیاشیداجون،وقتی توبابقیه پسرابه جز شهاب مثل یه عروسک رفتارمی کنی،چجوری انتظارداری که شهابم باتو مثل یه عروسک رفتارنکنه؟!(به چشماش خیره شدم وادامه دادم:)هرچی که عوض داره،گله نداره!!!شهاب تورو دوست نداره وتوبراش مثل یه عروسکی.من مطمئنم که شهاب همون احساسی وبه توداره که توبه بقیه دوست پسرات داری عزیزم.
شیدا اخم غلیظی کرده بودوباعصبانیت به من زل زده بود.یه دفعه عصبی ازجاش بلندشدو روبروی من ایستادودادزد:
- هیچ می فهمی چی داری میگی عوضی؟
منم ازجام بلندشدم وروبروش ایستادم.اخمی کردم ودادزدم:
- اولاً حرف دهنت وبفهم.دوماً مگه دروغ می گم؟!اصلامگه عشق ودوست داشتن زور زورکیم میشه؟!شهاب تورو دوست نداره.چرا این و نمی فهمی؟اگه دوست داشت به پات می نشست ونمی رفت دنبال یکی دیگه.(پوزخندی زدم وادامه دادم:)هرچند من خیلی خیلی برای شهاب خوشحالم چون از دست یه دیوونه روانی خلاص شد و خودش و نجات داد.مطمئنم که بدون توخوشبخت میشه.
انقدر این حرفام وبلندگفته بودم که تمام کسایی که دوروبر مابودن،زل زده بودن به ما!
شیدا خیلی عصبانی بود ولی خب جوابی هم نداشت بده.واسه همینم بادندون،مشغول کندن پوست لبش شد!داشت خودخوری می کرد.
روبه ارغوان گفتم:پاشو بریم.
ارغوان باتعجب گفت:کجا؟!
- هرجایی به جز اینجا.
- من نمیام.توبرو.
عصبی بهش توپیدم:یعنی چی من نمیام؟!می خوای اینجا بمونی که چی بشه؟(به شیدا اشاره کردم وگفتم:)می خوای اینجا پیش این بمونی؟
شیدا عصبی گفت:این به درخت می گن.
پوزخندی زدم وگفتم:حیفِ درخت!
شیدا اخم غلیظی کردوپشت چشمی برام نازک کرد.
ارغوان باعصبانیت گفت:رها،اگه کمک نمی کنی تااین قضیه حل بشه پس خواهشا خراب ترش نکن.تومی تونی بری.
این چی می گه؟!اینم دوسته من دارم؟!به جای اینکه پشت من وایسه،داره ازشیدا جوونش طرفداری می کنه.
پوزخندی زدم وگفتم:باباتواصلا ننه بروسلی!بیخیال شوارغوان.بیابریم.مگه هراتفاقی که میفته،تومسئول حل کردنشی؟
ارغوان باهمون لحن قبلی گفت:رها خواهش می کنم برو!!!
کیفم وازروی صندلی برداشتم وبه سمتش رفتم.کنارش وایسادم وگفتم:اوکی اری جون.دارم برات!
وازکنارش رد شدم.

آنیلا
1392,04,19, ???? : 12:40 قبل از ظهر
خب اینم ازپست آخرامشب...
اگه انتقادی هست من درخدمتم...
بای تافرداشب همین موقع ها!!!:-2-16-:
دوستون دارم خیلی زیاد!!:-2-32-:

تصمیم گرفتم به سمت دستشویی برم وآبی به سروصورتم بزنم.حالم اصلا خوب نبود.روز خیلی بدی بود...اون ازاول صبح وگریه های شیدا،اون از بابک وپیشنهادش،اون ازحرفای رادوین،اینم از رفتار ارغوان!!!
فکرشم نمی کردم که ارغوان به خاطر آدمی مثل شیدا من و بفروشه!
یعنی انقدری ارزش نداشتم که به خاطرم قید این دختره رو بزنه؟!ای خاک توسرمن بااین دوست صممیم.
به دستشویی رفتم و یه آبی به صورتم زدم.
ازدستشویی بیرون اومدم وبه سمت یکی ازصندلیای نزدیک اونجا رفتم ونشستم.
باید به اشکان زنگ می زدم وبهش می گفتم که بیاد دنبالم چون ارغوان خانوم مشغول رسیدگی به شیدا جون و مشکلاتشون هستن.
گوشیم وازتوی کیفم بیرون آوردم وشماره اشکان وگرفتم.سراولین بوق برداشت:
- بله؟!
باخنده گفتم:روگوشیت خوابیدیه بودی که انقدر زودجواب دادی؟!
اشکان خندیدوچیزی نگفت.
سعی کردم،لحن مظلوم وملتمسی به خودم بگیرم تا اشکان وراضی کنم که بیاد دنبالم.
مظلوم گفتم:اشی!!!!!
اشکان خندیدوگفت:جونه رها نمی تونم بیام دنبالت کلی کارریخته رو سرم.
باتعجب گفتم:توازکجافهمیدی که من ازت می خوام بیای دنبالم؟
- دیگه دیگه!اگه ما بعده 23 سال شومارو نشناسیم که اشی نیستیم دیگه.
مظلوم ترازقبل گفتم:اشی!!!تورو خدا...بیادیگه.
- مگه قرار نبود با ارغوان بیای؟
- چرا ولی خب یه مشکلی پیش اومده اون نمی تونه من و بیاره.
اشکان خندیدوگفت:پس پیاده برو لاغرکن.
- اشکـــان!!!!
- مگه بدمیگم؟!هر روز داری باماشین میری دانشگاه،یه بارم پیاده برو.
- آخه...
اشکان پرید وسط حرفم:اماوآخه نداره.من خیلی کار دارم رها!مواظب خودت باش.(خندیدوادامه داد:)داری پیاده میای،حواست به ماشیناباشه،ازخط عابرپیاده برو،اگه راه خونه رو گم کردی به آقاپلیسه بگو بیارتت خونه!بی مزه هم خودتی.خداحافظ.
دهنم و بازکردم تایه چیزی بگم که صدای بوق بوق بلند شد.اَه!!!قطع کرد.
بی حوصله گوشیم و توی کیفم پرت کردم و صورتم و بادستام پوشوندم.
نمی دونستم باید ازحرفای آخراشکان بخندم یا باید ازحرفای آخر ارغوان گریه کنم!
قاطی کرده بودم فجیح!!!!آخه این چه وضعشه؟خیلی روز گندیه!خدا کنه زودتر تموم شه واتفاق بد دیگه ای نیفته!!!
توافکار خودم بودم که صدای زنگ گوشیم من به خودم آورد.به گوشی نگاه کردم.ارغوان بود!!!
دوست نداشتم جوابش و بدم.واسه همینم بی توجه به زنگ زدن موبایل،به درخت روبروم خیره شدم.
ارغوان دست بردار نبودویه بند زنگ می زد!ای بابا!بیخیال دیگه.چه کاریه؟!خب قطع کن اون و دیگه،ترکید!
گوشیم انقدر زنگ خورد که وسوسه شدم وتصمیم گرفتم که جواب بدم.علی رغم تمام حرفایی که زدم ودل پرم از ارغوان،دلم براش پرمی کشید!!!
گوشی وازتوی کیفم بیرون آوردم ودکمه سبزو فشار داد:
- بله؟!
- بله وبلا!کدوم گوری هستی تو؟
- فکرنمی کنم برای سرکار الیه مهم باشه.
- چرا.اتفاقاخیلی خیلی مهمه.
- اِ !!!؟!!؟پس اگه انقدر براتون مهمه،چرا جلوی شیدا جون من وسنگ رویخ کردین؟!
ارغوان ملتمس گفت:بیخی بابا!توچقدر گیری.حالاکاریه که شده دیگه.
- می تونست نشه.اگه تو پشت من وایمیستادی اینجوری نمی شد.
- رها!!!! اذیت نکن دیگه.
- من اذیت نکنم یاتو؟!مثل اینکه تواصلا حالیت نیست چی کار کردیا!!
- می شه بفرمایید چی کار کردم که شماانقدر ازدست من ناراحتید؟
- دیگه چیکارمی خواستی بکنی؟!آبروی نداشته ام وجلوی اون دختره بی شعور پزکی زشت بی ریخت بردی.به توام می گن دوست؟!ای خاک توسرمن کنن با این دوست داشتنم.
- باورکن من فقط می خواستم به شیدا کمک کنم.همین!
- بعله!!!اون که صدالبته. فقط من نمی دونم چرا گاهی اوقات روحیه پتروس فداکاری تو وجود شما زنده می شه!!!!ازاین به بعد باید بهت بگیم اری،ننه ی بروسلی دیگه.
بااین حرفم یکی ازخنده ترکید.اولش فکر کردم،ارغوانه اما یه ذره که دقت کردم،دیدم صدا ازپشت سرم میاد.
سرم و چرخوندم ودیدم ای دل غافل!!!!بدبخت شدم رفت.
رادوین وامیر درست پشت سرمن روی چمنانشسته بودن.البته نشسته که نه!!!رادوین ازخنده پهن زمین شده بود وامیرم به صورت نوسانی بالاوپایین می رفت!!!!
وای خدا!!!!من چرا انقدراحمقم؟!چجوری اینارو ندیدم؟!مگه میشه؟!مگه من کورم که دوتا آدم به این گندگی رو نبینم؟!
اَه!!!!مثل اینکه من اگه یه روز ضایع نشم،روزم شب نمیشه!
صدای ارغوان مانع ازفکر کردن به شاهکارم شد:
- رها؟!!!رها!!!کوشی تو؟!رها...
گوشی و به سمت گوشم بردم وخیلی آروم گفتم:اری فعلا!
وقطع کردم.
به رادوین وامیر خیره شده بودم وداشتم تودلم به خودم فحش می دادم!
سعی کردم مثل همیشه موضع خودم و حفظ کنم و وا ندم...بااینکه همش ضایع می شم ولی بزنم به تخته سنگ پاقزوینم!
اخم غلیظی کردم وروبه رادوین گفتم:نیشت و ببند!
بااین حرفم،امیر خفه خون گرفت اما رادوین نه تنهاخفه نشد بلکه خنده اش شدت گرفت!
عصبی گفتم:توکجای دنیانوشته که توباید به حرف زدن من بادوست پسرم و دوستم گوش بدی؟!
رادوین لابه لای خنده هاش گفت:همون جایی که نوشته توباید به حرف زدن من بادوست دخترام گوش بدی.
وازخنده پهن زمین شد.
وا!!!!!روانی.چرا الکی می خنده؟من خیلیم حرف خنده داری نزده بودم!
ولی پُربیراهم نمی گفتا!!!وقتی من به حرف زدنای اون گوش می دم چرا اون نباید به حرف زدنای من گوش بده؟ولی بازم با این حال،تغییر موضع ندادم.
رادوین بعداز اینکه یه دل سیر خندید،روبه من گفت:خیلی باحال بود.اشی...اری...اری،ننه بروسلی...
ویهو دوباره از خنده پهن زمین شد.
امیرم به سختی داشت خودش و کنترل می کرد تا نخنده!!
آب دهنم و قورت دادم و روبه رادوین گفتم:یعنی همش و شنیدی؟!
رادوین سرش. به علامت تایید تکون داد.
- همه اش و؟
- همه ی همش و!
وازخنده ترکید.
ای خاک توسرمن کنن!!!مگه میشه آدم انقدرکور باشه که دوتاگودزیلارو نبینه؟!
رادوین لابه لای خنده هاش گفت:به خداخیلی باحال بود.اری...اشی...اسم مخفف میذاری؟!اری ننه بروسلی؟!
اخمی کردم تاشاید رادوین به خنده اش پایان بده اما...
نخیر!!!مثل اینکه این آقاخیال بستن نیشش و نداره!
ازجام بلندشدم وکیفم روی دوشم انداختم.روبه رادوین گفتم:کارت اصلادرست نبودکه به حرفای من گوش دادی!
رادوین خنده اش و قطع کردوبه من زل زد.پوزخندی زدوگفت:ببین کی داره کار درست وغلط و به من یاد میده!
جوابی نداشتم که بهش بدم...به علاوه این دفعه دیگه واقعاحوصله کل کل نداشتم!!!
ولی سعی کردم که مثل همیشه موضعم و حفظ کنم.واسه همینم به یه اخم غلیظ بسنده کردم وازکنار رادوین گذشتم.
ازپشت سرم صدای رادوین وشندیم که می گفت:خدایی خیلی توپ حال اون دختره لوس و گرفتی.
باخنده ادامه داد:
- حتی حرف زدنت بااری و اون دخترلوسه روهم شنیدم.
ودوباره ازخنده ترکید.
بی شعوور!!!!
یعنی تمام حرفای من وشنیده؟!آخه این کجابودکه من ندیدمش؟!
ای خاک توسرمن کنن!!!!بدبخت شدم رفت!اگه اتفاقا واحمق بازیای امروز من و واسه کسی تعریف کنن،شرفم رفته!!!
چه روز گندیه امروز!
سعی کردم دیگه به اتفاقای بدی که امروز افتاده،فکر نکنم.واسه همینم ذهنم و خالی کردم وتمام فکرم و متمرکز راه رفتنم کردم تا یه وخ نیفتم زمین!!
باید باتاکسی می رفتم خونه.
علی رغم میل باطنیم،به سمت درخروجی دانشگاه به راه افتادم.
دیگه ازدانشگاه خارج شده بودم که گوشیم زنگ خورد.
بعداز کلی جون کندن وکشتی گرفتم باکیفم،تونستم گوشیم و پیدا کنم.
نگاهی به صفحه گوشی انداختم.بادیدن اسم ارغوان ناخودآگاه دستم رفت روی دکمه سبزوصدای ارغوان توی گوشم پیچید:
- کجایی؟!
- برای تو فرقیم می کنه؟!
- لوس نشو دیگه.کجایی؟
- دم در دانشگاه.
- خب پس همونجا که هستی باش.دارم میام دنبالت باهم بریم.
- لازم نکرده.خودم دارم می رم.
ارغوان جدی وقاطع گفت:همون جاباش،دارم میام.حرف زیادیم نزن.بای.
وبعد صدای بوق بوق بلند شد.
ازدست ارغوان خیلی حرصم گرفته بود...
توفیلمادیده بودم که وقتی آدمای باکلاس حرصشون می گیره،پاشون و می کوبن به اولین چیزی که دستشون میاد.
واسه همین منم برای خالی کردن حرصم،با پام یه لگد محکم زدم به ماشینی که کنارم بود.
به محض برخورد پام باماشین،آخی ازنهادم بلند شد!
درد پام یه طرف،صدای گوش خراش دزدگیر ماشین یه طرف!!!
یه صدای داشت که نگو ونپرس...
انگاربه بانک مرکزی دستبرد زده بودم!!!
صدای دزدگیره بدجور رومخم بود.پامم حسابی درد گرفته بود.
یکی نیست بهم بگه که وقتی جنبه نداری چرا الکی ادای این آدمای شیک وباکلاس و درمیاری؟!

آنیلا
1392,04,20, ???? : 12:46 قبل از ظهر
سلام به همه!!:-2-25-:
من دوباره اومدم با2تاپست...:-2-35-:
خب بریم که داشته باشیم اولیش و...
شروع::-2-28-:

توحال وهوای خودم بودم که صدای بوق یه ماشین ازپشت سرم من وبه خودم آورد.
باقیافه ای که ازدرد پام،مچاله شده بود،به عقب برگشتم وباراننده چشم توچشم شدم.
واین راننده ی خل وچل کسی نبود جز اری که داشت بانیش باز به من نگاه می کرد!!
اخمی کردم و به سمت در شاگرد ماشین رفتم.
عصبی درو بازکردم و خودم و پرت کردم توماشین.
درو محکم بستم و دهنم و باز کردم:
- توخجالت نمی کشی؟!مرده شورت و ببرن.اگه بدونی من امروز ازدست تو چی کشیدم!کله صبحی اون دختره ی بی شعور اومده گند زده به احوالات من،بعدشم که خانوم نُطق کردن،برای من نت بگیر سر کلاس!گذشته ارهمه اینا اگه بدونی چه روزی بود امروز!!!بابک اومد یه جور زر زر کرد،رادوین اومد یه جور دیگه زر زر کرد...(یه دفعه نمی دونم چی شده که قیافه امیر اومد توی ذهنم وگفتم:)راستی تو کی جزوه ات و داده بودی به امیر که امروز اومده جزوه هات و به من پس داده؟!چشمم روشن!!!دیگه یواشکی به پسر مردم جزوه می دی؟!اون وخ من اینجابوقم؟نباید یه ندابه من بیچاره بدی؟!ای خاک توسرت کنن.(ویه دفعه قیافه شیدا اومد جلوی چشمم وبدون اینکه به ارغوان اجازه صحبت بدم،دوباره خودم شروع کردم به حرف زدن:)اون چه وضع حرف زدن بود؟!چرا جلوی شیدا اونجوری کردی؟!یعنی من به اندازه اون دختره ی چلغوز ارزش ندارم که به جای من طرفدار اون شدی؟!اگه بدونی چقدر اعصابم از دستت خورد بود!!!!پاشدم رفتم دستشویی تا خیر سرم یه آبی به سروصورتم بزنم.بعدش رفتم رویکی ازصندلیا نشستم وزنگ زدم به اشکان.بعدشم که توزنگ زدی.نگو اون رادوین بی شعور با امیر دقیقاپشت من نشسته بودن وهمه چی و شنیدن!تقصیر توئه دیگه...وگرنه من انقدر گیج نبودم که دوتا گودزیلابه اون گندگی رو نبینم.انقدر بدم میاد ازاون عوضی بی شعور زشت بی ریخت خودشیفته دخترباز!!!
در طول صحبتم ارغوان مدام لبش و می گزید وبا ابروهاش به پشت ماشین اشاره می کرد.
وا!!!اینم ازدست رفته ها!
روبه ارغوان گفتم:چته تو هی ابروت و واسه من نمایش می دی؟!؟!منگول شدی؟!باشه بابا فهمیدم ابرو داری!چرا الکی لبت و گاز می گیری؟!باشه بابا دیدم لب داری.خداشفات بده!چرا هی الکی به پشت ماشین اشاره می کنی؟!مگه این پشت چی هست که...
سرم و به عقب چرخونده بودم وبادیدن چشمای عسلی رادوین،حرفم نصفه نمیه مونده بود!
امیر بایه لبخند به من نگاه می کردو صورت رادوینم قرمز شده بود!!!فکر کنم خیلی خیلی جلو خودش و گرفته بود تانخنده.
امیر روبه من گفت:دست شما درد نکنه دیگه رهاخانوم،ماشدیم گودزیلا؟!
بااین حرف امیر،رادوین ازخنده ترکید!
منی که اصلا خجالت مجالت حالیم نیست شرخ شده بودم!!!خیلی افتضاح بود!هرچی ازدهنم دراومد بار امیر ورادوین و... کرده بودم و ازدستِ قضا اونام همه اش و شنیده بودن!
همش تقصیر ارغوانه که بهم نگفت اینا اینجان!!
اون بیچاره که می خواست بهت بگه.ندیدی چجوری ابروش و برات کج وکوله می کرد؟!توخودت خری که منظورش و نفهمیدی.اصلامن خرچجوری این دوتاروندیدم؟!این دوتاگودزیلاکه پشت ماشین نشسته بودن!!!دیگه واقعابه کوربودن خودم اطمینان حاصل کردم!!
باصدای آرومی که خودمم به زور می شنیدم روبه امیر گفتم:ببخشید آقای خالقی منظوری نداشتم!
رادوین به جای امیر جواب داد:
- خوبه منظوری نداشتی که اینجوری حرف زدی!اگه منظور داشتی دیگه چی می گفتی؟!
باحاضرجوابی رادوین انگارکه منم دوباره روحیه کل کل کردنم و به دست آوردم.
پوزخندی زدم وگفتم:اتفاقا برعکسِ آقای خالقی همه حرفایی که به تو زدم، درست و بامنظور بوده!
این دفعه امیر ازخنده ترکید.
رادوین اخم غلیظی کردو باآرنجش به پهلوی امیر زد.امیرم به زور نیشش و بست وسعی کرد که دیگه نخنده.
رادوین باهمون اخم غلیظش به من خیره شده بود.مطمئن بودم که داره تو ذهنش من و دار می زنه و بعدم سنگ قبرم ومی شوره وحلوام و خیرات می کنه.
برای ایکنه دیگه جو رو ازاینی که هست ضایع ترنکنم،سرم و چرخوندم و به روبروم خیره شدم.
سکوت فضای ماشین و پرکرده بود.
ارغوانم وقتی شرایط و اونجوری دید،استارت و زد وبه راه افتاد.
ده دقیقه از راه افتادنمون گذشته بود ولی هنوزم سکوت حکم فرمابود.
سکوت خیلی بدی بود.واقعا افتضاح بود!!!
ارغوان حواسش شیش دونگ به راندگیش بودو از امیرو رادوینم صدایی درنمی یومد.عجیب بود که رادوین بتونه خفه خون بگیره!
بالاخره امیر سکوت و شکست وخطاب به ارغوان گفت:خیلی زحمت دادیم خانوم همتی.
ارغوان لبخندی زدوگفت:نه بابا.این چه حرفیه؟
- اگه ماشین رادوین خراب نمی شد مزاحمتون نمی شدیم.
- آقاامیر مزاحم چیه؟!شمامراحمید.
ایش!!!!پس ماشین آقارادوین خراب شده!!!به درک که خراب شده تاباشه از این خرابیا!
اصلا من نمی دونم خرابی ماشین اینا چه ربطی داره به اری؟نمی دونم چرا ارغوان امروز شده ننه بروسلی!اون از کمک کردنش به شیدا،اینم ازکمک کردنش به اینا!
دیگه هیچ حرفی زده نشد تاوقتی که رسیدیم به یه کوچه که امیرروبه ارغوان گفت:همین جاس...ممنون میشم نگه دارید.
ارغوانم نگه داشت.
امیر لبخندی زدوروبه ارغوان گفت :خیلی زحمت دادیم.ببخشید.
ارغوان لبخندی زدوگفت:خواهش می کنم آريالاامیر...کاری نکردم که!!
امیرم لبخندی زدوگفت:شمالطف دارین.به هرحال ممنون.فعلا خداحافظ.
روکرد به من و گفت:خداحافظ رهاخانوم.
من و ارغوانم بایه لبخند جواب خداحافظیش و دادیم.
و امیر ازماشین پیاده شد.
رادوینم روبه راغوان گفت:لطف کردین ارغوان خانوم.خداحافظ.
ارغوان لبخندی زدوگفت:خواهش می کنم.خداحافظ.
عوضی بی شعور حتی یه خداحافظی خشک وخالیم ازمن نکرد!!!نکردکه نکرد...مگه من به خداحافظی اون محتاجم؟!!
رادوین ازماشین پیاده شد و وقتی می خواست درو ببنده،کله اش و کردتوی ماشین وروبه من گفت:دارم برات رها خانوم!حالامن عوضی بی شعوور زشت بی ریخت خودشیفته دختربازم دیگه!نه؟!
پوزخندی زدم وگفتم:چه خوب همه صفاتت و حفظ کردی خودشیفته!
رادوین پوزخندی زدو در ماشین و بست.
دلم می خواست،برم و بزنم لهش کنم اما حوصله دردسر نداشتم.امروز به اندازه کافی گند بود،نمی خوام گندترش کنم!!!
ارغوان برای امیر ورادوین بوقی زدوبه راه افتاد.
منم باهمون اخمی که ازاول داشتم،روم و از اری برگردوندم و به خیابونا وآدما خیره شدم.
چند دقیقه ای توسکوت گذشت تا بالاخره ارغوان به حرف اومد:
- حالِ رهاخانوم اخموی پاچه گیر ما چطوره؟
اخمم وغلیظ ترکردم و گفتم:بده...خیلیم بده.
- چرا اون وخ؟!
پوزخندی زدم وگفتم:بااون همه اتفاقی که برام افتاده،انتظار داری خوب باشم؟!
ارغوان لبخندی زدوگفت:الهی من بمیرم واسه توکه اون همه اتفاق بد برات افتاده!
- لازم نکرده توبرای من بمیری.همه این آتیشا ازگور توبلندمیشه!!!
ارغوان خندیدوگفت:من چی کاره ام؟!؟
به سمت ارغوان برشگتم و بهش زل زدم.باعصبانیت گفتم:توچیکاره ای؟!تقصیر توبود که من اعصابم خورد شدو رفتم دستشویی وروی صندلی ای نشستم که رادوین وامیر پشتش بودن.تقصیرتوبودکه اونا همه حرفای من و شنیدن.تقصیر توبودکه امیرو رادوین سوار ماشینت کردی و به من بدبخت نگفتی.منم دهنم و باز کردم و هرچی دلم خواست بارشون کردم.اینا همش تقصیر توئه.همش!!
ارغوان لبخندی زدومهربون گفت:باشه اینا همش تقصیر منه!قبول.حالا حوصله داری باهم بریم 2 تابستنی توپ بزنیم بر بدن؟!
اخمم و غلیظ ترکردم ودرحالیکه روم و از ارغوان برمی گردوندم،گفتم:نه!!
ارغوان اخمی کردوگفت:چه کینه ای هستی تودختر!حالاانگار چی شده.لوس!
من لوس نبودم،نیستم ونخواهم بود ولی خدایی اون روز اعصابم خیلی خورد بود...حالم اصلاخوب نبودو مهم تراز همه اتفاقای خیلی بدی افتاده بود!
تاوقتی که به دم درخونه مارسیدیم،من به بیرون خیره شده بودم وارغوانم به روبروش.
وقتی رسیدیم،ارغوان روبه من گفت:رسیدیم رهاخانوم اخمو.
روبه ارغوان گفتم:دستت درد نکنه.خداحافظ.
درماشین و بازکردم وپیاده شدم.
می خواستم از ماشین فاصله بگیرم که صدای ارغوان من و دوباره به سمت ماشین برگردوند:
- رها خانوم جزوه های من و یادت رفت بهم بدی.
لبخندی زدم و جزوه های ارغوان و ازتوی کیفم بیرون آوردم.
به ماشین نزدیک شدم وجزوه هارو از پنجره به دست ارغوان دادم.
سرم و ازپنجره کردم توی ماشین و لبخند شیطونی زدم وگفتم:دیدی اری خانوم؟!دیدی که این آقاامیر دوست داره؟!دیدی من هی بهت می گفتم،توهی می گفتی نه!
ارغوان اخمی کردوگفت:کی گفته که امیر من و دوست داره؟!
- من!!
- بروبابا.اون هیچ احساسی به من نداره.
شیطون ترازقبل گفتم:ازکجا انقدر مطمئنی؟
ارغوان خندیدوگفت:مگه تونبودی که تادودیقه پیش اخمات توهم بود؟!چی شدکه یهو انقدر شنگول شدی!؟
باشیطنت گفتم:توجواب من و ندادی،ازکجا می دونی که امیر دوست نداره؟
ارغوان نگاهش و ازم گرفت وبه روبروش خیره شد.اخم غلیظی روی پیشونیش نقش بسته بود.
باصدای آرومی گفت:توازکجا مطمئنی که امیر من و دوست داره؟
- ازاونجایی که همش یه جوری نگاهت می کنه،ازاونجایی که همش بهت سلام می کنه،ازاونجایی که ازت جزوه گرفته،ازاونجایی که امروز وقتی دید که نیومدی،نگرانت شده بود،ازاون جایی که وقتی می گفت ارغوان خانوم چشماش برق می زد.
ارغوان به من خیره شدوگفت:راست می گی رها؟!نگرانم شده بود؟!!
لبخندی زدم وگفتم:بله که نگرانت شده بود.خیلیم نگرانت شده بود.اونقدری که وقتی بهش گفتم که حالت خوبه،حال اونم ازاین رو به اون رو شد.
ارغوان ناباورانه خندیدوگفت:داری دستم می ندازی؟!
- نه به خدا!واسه چی باید دستت بندازم؟
این بار ارغوان چیزی نگفت ودوباره به روبروش خیره شد.برعکس دفعه قبل،این دفعه یه لبخند قشنگ روی لبش بود.
لبخندی زدم وگفتم:من مطمئنم که امیر دوست داره.نه تنها اون تورو دوست داره بلکه تواَم عاشق اونی!!!خرخودتی اری جون...من می دونم که دوسش داری!!
ارغوان نگاهش و به چشمای من دوخت وگفت:چرت نگو رها!من هیچ احساسی...
وسط حرفش پریدم:
- توچرت نگو ارغوان.من مطمئنم که این عشق دوطرفه اس.
و درحالیکه ازماشین فاصله می گرفتم،براش دست تکون دادم ودادزدم:خداحافظ خانوم عاشق پیشه!!
وبدون اینکه منتظر جواب ارغوان بمونم،به سمت خونه رفتم و زنگ و زدم.

آنیلا
1392,04,20, ???? : 01:05 قبل از ظهر
خب اینم ازپست دوم وآخرامشبمون...:-2-16-:
امیدوارم خوشتون اومده باشه...طبق معمول تشکروامتیازیادتون نره...
دهنم کف کردازبس حرفای تکراری زدم...:-2-35-:
برم تابیشترازاین کف نکرده...تافرداشب!!

وقتی وارد خونه شدم یه راست به اتاقم رفتم وروی تخت ولو شدم.گوشیم وگرفتم دستم وبه ساراخانوم بی معرفت اس دادم...کلی ازش گِله کردم که چرانمیادمن ببینمش واونم گفت که سرش شلوغه...وقتیم ازش پرسیدم که رفت دکتریانه؟!!گفت که حالش خوبه ونیازی به دکتررفتن نیست...بازم کلی اصرارکردم ولی گفت نمیره دکتر!!نمی دونم این دیوونه چرابه فکرسلامتی خودش نیست؟!!مثل اینکه بایدیه روزپاشم ببرمش دکتر!!!
خلاصه بعدازکلی چرت وپرت گفتن اس بازیمون تموم شد...گوشیم وگذاشتم روی میزعسلی کنارتخت وچشمام بستم...پتوروکشیدم روی خودم و توی رخت خوابم غلت زدم...طولی نکشید که خوابم برد.
باصدای زنگ گوشیم ازخواب نازنینم بیدار شدم.
اَه...توروح آدم مزاحم!!!!!!!!
باچشمای نیمه باز دستی بردم وگوشیم وازروی میزبرداشتم.
اولش خواستم ریجکت کنم اما بادیدن اسم آرش،ازکارم منصرف شدم ودکمه سببزو فشاردادم.صدای آرش توی گوشم پیچید:
- سلام.
باصدای خواب آلودوآرومی گفتم:علیک سلام.
- خواب بودی؟
- آره.
- ببخشید بیدارت کردم.
- بیخیال بابا.مهم نیست.خب تعریف کن ببینم چی شده؟!
آرش مکث کوتاهی کردو نفس عمیقی کشید وباصدای پکروناراحتش گفت:
- راستش رها...دیروز وقتی ازشرکت برگشتم خونه،طبق معمول همیشه گوشیم و روی مبل پرت کردم ورفتم یه آبی به صورتم بزنم.ازشانسه خوب منم یکی از همکارام که خیلی باهام صمیمیه وهمه چی و راجع به مهسا می دونه...
وسط حرفش پریدم:
- مهسا کیه؟
آرش کلافه گفت:رها تورو خدا خنگ بازی درنیار.مهسا دیگه.همون که دوستش دارم،همون که قرار شده بری باهاش حرف بزنی.
- آهان.خب می گفتی.
- هیچی دیگه اون سیامک دیوونه...
- سیامک کیه؟
آرش اینبار عصبانی دادزد:رهـــا!!!!!
بالحن مسخره ای گفتم:جونه رها؟
عصبی ترازقبل گفت:وقت گیرآوردی روانی؟من الان اعصاب ندارم،اون وخ تومسخره بازی درمیاری؟
خنده ای کردم و گفتم:باشه.باشه.ببخشید.بقیش و بگو.
- چی می گفتم؟!
- داشتی می گفتی که این یارو سیامکه رفیقت...
آرش وسط حرفم پرید:آره دیگه.وقتی من دستشویی بودم،این سیامک دیوونه بهم اس میده وتواسش میگه که "چی شد راجع به خواستگاری از مهسا بادختر خاله ات حرف زدی؟".نگو مامان منم این اس ام اس رو می خونه.وقتی من ازدستشویی اومدم بیرون،بناکرد به دادوهوار کشیدن که مگه من برگ چغندرم که درمورد خواستگاریت باهام هیچ حرفی نزدی وچرا رهاباید برای توبره خواستگاری وازاین جور چیزا.منم اعصابم بدجور خط خطی بود دادوبیداد کردم.یه چیزی اون گفت،یه چیزی من گفتم.مامانم برگشت گفت که توبی جامی کنی هنوز سنت 2 رقمی نشده می خوای زن بگیری.منم اعصابم خورد شد،ازخونه زدم بیرون.
پوفی کشیدم وگفتم: خاک توسرت.
- چراخاک توسرمن؟خاک توسر سیامک خر که اس داد.
- هم خاک توسر اون هم خاک توسرتو.الان کجایی؟ !!
- خونه سیامک.
- می خوای چه غلطی کنی بزغاله؟
- اگه می دونستم که زنگ نمی زدم ازتوکمک بخوام.
- الان مشکل خاله دقیقاچیه؟
- نمی دونم دقیقا مشکلش چیه ولی بهونه اش سن کم منه.
- سن توکمه؟توکه سن پیر خرو داری!
- بمیر رها.الان وقت شوخی نیست.بگومن چه گِلی به سرم بگیرم؟
اومدم جوابش و بدم که ارغوان زنگ زد.
به آرش گفتم:آرش من پشت خطی دارم،بعدا خودم بهت زنگ می زنم.
- باشه پس منتظرم.
- باشه.
وقطع کردم وبه تماس ارغوان جواب دادم.
صدای هق هق گریه توگوشم پیچید.
ای وای خاک به سرم!!!چه شده؟!!
داشتم ازترس سکته می کردم،باتته پته گفتم:چی...چی شده... ارغوان؟
ارغوان باگریه گفت:باید ببینمت رها.
- باشه.کجا؟
- ده دیقه دیگه میام دم درتون.
- باشه.منتظرم.
وارغوان حتی جواب من و هم ندادوقطع کرد.
خیلی نگران اری بودم.تاحالا سابقه نداشت که ارغوان اینجوری پشت تلفن گریه کنه.یعنی چی شده؟!
انقدر هول بودم که اصلا نفهمیدم چی پوشیدم!!!!
خیلی سریع ازاتاقم خارج شدم و به سمت درورودی رفتم ودرجواب سوالای پی درپی مامان که"کجامیری این وقت شب؟چی شده؟این چه وضعه لباس پوشیدنه؟و..."سکوت کردم.
به حالت دو از خونه خارج شدم.خیلی سریع دمپایی پوشیدم که یهو شترق!!!
یه رعدوبرق مهیب وپرسرصدا گوشم و کر کرد.بعداز اونم یه بارونی گرفت که نگو ونپرس.
یکی نیست به من بگه آخه مگه رغدوبرق صدای شترق میده؟
منم دیگه بابا!!!یه چیزی پروندم.خخخخخخ
خفه شو رها.الان اری می رسه.
با به یادآوردن ارغوان،باتمام سرعتی که درتوانم بود به سمت درحیاط رفتم و درو باز کردم.
ارغوان هنوز نیومده بود.واسه همینم مجبور شدم زیر اون بارون دم در وایسم.
درعرض 5 ثانیه موش آب کشیده شدم.
صدای جیغ جیغ کردنای مامان و می شنیدم:
- رها...ذلیل نشی الهی دختر!بیاتو خونه.دم درچی می خوای؟!خیس شدی.سرما می خوری.رها!!!!!!!!
ولی من حتی کوچک ترین توجهی به سرماخوردن وخیس شدن نمی کردم.نگران ارغوان بودم.
دوباره صدای یه رعدوبرق دیگه اومدوبارون شدت گرفت.تمام هیکلم خیس شده بود.
چند دقیقه ای که منتظر موندم،ارغوان رسید.به سمت ماشینش دویدم که فاصله چندانی باهام نداشت.
اونم ازماشین پیاده شدو به سمتم دوید.
وقتی بهم رسید،خودش و انداخت تو بغلم و زد زیر گریه.
محکم بغلش کرده بودم وبادستام کمرش و نوازش می کردم.
آروم گفتم:چی شده ارغوان؟!نصفه جون شدم.تورو خدا بگو چی شده؟
ارغوان لابه لای هق هق گریه هاش بریده بریده گفت:امیر...نامه...امروز...
هیچی ازحرفاش سردر نیاوردم.
ازبغلم بیرون کشیدمش و به صورتش خیره شدم.قطره های اشکاش بین قطره های بارون گم شده بود.
گفتم:امیرچی؟!نامه چیه؟درست حرف بزن ببینم چی میگی؟!!
ارغوان بین اون همه اشک لبخندی زدو دهنش و باز کردویه چیزی گفت ولی من هیچی نفهمیدم.
چون درست همون موقع یه رعدوبرق دیگه دل آسمون وپاره کردوصداش باعث شدکه من نشنوم ارغوان چی میگه...
منتظر به چشمای ارغوان خیره شدم وگفتم:چی گفتی؟یه باردیگه بگو.
ارغوان لبخندش و پررنگ ترکردوگفت:بالاخره گفت.
- کی چی وگفت؟
- امیر...بهم گفت که دوستم داره.
این و که شنیدم دیگه نفهمیدم چیکار میکنم.ازخوشحالی زیاد جیغ بلندی زدم.
باشوروشوق وصف نشدنی ارغوان و محکم بغل کردم.جیغ زدم:
- گفت...بالاخره گفت.
ازبغلم جداش کردم و به چشماش زل زدم.
لبخندی زدم واین دفعه بلند تر ازدفعه های قبل جیغ زدم:گفت!!!!!!امیر...
یه دفعه دستشو گذاشت روی دهنم وآروم گفت:چه خبرته دیوونه؟چراجیغ می زنی؟
به زور دستش و از روی دهنم کنار کشیدم وجیغ زدم:
- می فهمی چی میگی؟بالاخره داری ازترشیدگی درمیای!!
صدام و آروم ترکردم وادامه دادم:
- دیدی بهت گفتم دوست داره؟بچه خرمی کردی؟(درحالیکه اداشو درمیاوردم:)امیر من و دوست نداره.منم هیچ علاقه ای بهش ندارم.
دوباره باصدای خودم گفتم:
- من اگه تورنشناسم بایدبرم بمیرم...ازاولش جونت برای امیر می رفت.اگه دوستش نداشتی که الان این جوری ازخوشحالی گریه نمی کردی.
ارغوان لبخندی زدوهیچی نگفت.
یه دفعه چهره عصبی مامان تو چهار چوب در ظاهر شد وجیغ کشید:
- چه غلطی می کنی اون بیرون؟ماآبرو داریم تودرو همسایه.چرا جیغ می زنی؟خل شدی؟مگه من...
یه دفعه انگار تازه ارغوان و دید!!!بقیه حرفش و خوردو یه لبخند اومد روی لبش.
به سمتمون اومد وارغوان و بغل کرد.انگار نه انگارکه زیربارون بودیم وداشتیم خیس می شدیم...هممون فراموش کردیم که تمام تنمون خیسِ خالی شده!!
بعداز کلی خوش وبش باارغوان به زور آوردش توخونه و دستور داد که باید شب خونمون بمونه ونمیشه این وقت شب برگرده خونه.گفت که خودشم به مامان ارغوان زنگ می زنه.
منم که ازخدام بود.باید همه چی وهمین امشب اززیر زبون اری بیرون می کشیدم.
باهم وارد خونه شدیم. بعداز اینکه ارغوان با بابا واشکان سلام وعلیک کرد،مامان به سمت مبل راهنماییش کرد ولی من دست ارغوان و کشیدم و روبه مامان گفتم:
- اری نمی شینه.مامیریم تواتاق.
ودیگه به مامان مهلت جیغ وداد کردن ندادم و همون طور که ارغوان و می کشیدم،رفتم تواتاقم.

آنیلا
1392,04,21, ???? : 12:56 قبل از ظهر
سلام بروبچز!!
امشب حالم اصلاخوب نیست ولی ازبس دوستون دارم اومدم!!بعله...همچین آدم فروتنی هستم من!!:-2-31-:
امشب 2تاپست داریم...امیدوارم خوب باشه...
این امیروارغوانم که یواش یواش دارن بهم می رسن!!:-2-16-:
خب این ازاولیش:

ارغوان و روی تخت نشوندم وصندلی میزم و گذاشتم روبروش.
روی صندلی نشستم و بانیش بازگفتم:ازاولش همه چی و باید بهم بگی.
ارغوان به لباساش اشاره ای کردوگفت:اول باید یه فکری به حال ایناکنیم.
خیلی سریع ازجام بلند شدم و به سمت کمدم رفتم.یه دست لباس برای اری آوردم و یه دستم برای خودم.
بعداز اینکه لباسای خیسمون و عوض کردیم،ارغوان شروع کرد به تعریف کردن:
- همین چند دیقه پیش داشتم لابه لای جزوه هام دنبال یه برگه می گشتم که یه نامه پیدا کردم.اولش فکر کردم کار توئه وباز هوس مسخره بازی کردی و توش چرت وپرت نوشتی.ولی وقتی نامه رو بازکردم وخوندمش،داشتم ازذوق سکته می کردم...
پریدم وسط حرفش:
- خاک توسر شوهرندیده ات کنن!مگه نامه عشقولانه ذوق کردن داره؟
ارغوان چپ چپ نگام کردوگفت:نداره؟!
بانیش بازبهش نگاه کردم وگفتم:چرا داره.خب...بقیش و بگو.
ارغوان خندیدوادامه داد:
- هیچی دیگه.امیر تونامه نوشته بود که خیلی وقته که می خواسته بهم بگه اما روش نمی شده وفکر می کرده که اگه بگه،من ناراحت می شم واینکه می ترسیده که نکنه جوابم منفی باشه...بالاخره امروز دلش و به دریا می زنه ونامه رو میذاره لای جزوه هام...
دوباره وسط حرفش پریدم و باجیغ گفتم:راستی تو کی جزوه هات و داده بودی به اون؟
- یه هفته پیش.
- پس چرا به من نگفتی؟
- فکر نمی کردم مهم باشه.
نیشم و بازکردم و دندونام و به نمایش گذاشتم.باذوق گفتم:همه چیزای مهم از همین جزوه مزوه هاشروع میشن.
خلاصه ارغوان یه ذره دیگه صحبت کرد وگفت که قراره اگه نظرش مثبت بود،به امیر بگه.
به اینجاکه رسید گفتم:که بعدش چی بشه؟
- هیچی دیگه.بعدش قراره باهم رفیق بشیم.
- امیر به همین صراحت گفت که باهم رفیق بشید؟!!
- نه.ولی من ازلا به لای حرفاش فهمیدم که می گفت آشنابشیم و این چیزا.
- بابا توام خودت متنخصصیا تواین موارد!!!
- اختیار دارین دست پرورده ایم.
خندیدم وگفتم:
- حالاکی می خوای بهش جواب بدی؟!
- نمی دونم. اگه به من باشه که دلم می خواد همین فردا برم بهش جواب بدم اماخب ضایع اس.باید یه ذره عشوه خرکی بیام!!
- پس چی که باید عشوه خرکی بیای؟!!عشوه شتری هم کمه.دختربه این ماهی و می خوایم بدیم بهش!اگه همین جوری یهویی بری بهش بگی باشه،هوابَرِش می داره فکر می کنه چه خبره!!
ارغوان خندیدوچیزی نگفت.
بعداز یه ذره چرت وپرت گفتن،من قضیه های امروزو تعریف کردم.ارغوان دلش و گرفته بودو فقط می خندید.
وقتی به قضیه خواستگاری بابک رسیدم، کلی جیغ وداد کرد که:
"خاک توسرت!تو یه دونه بیشتر خواستگار نداری اون وخ اونم پروندی.دیوونه ای به خدا!!"
بامسخره بازی گفتم:عزیزم خودت می دونی که خواستگارای من قابل شمارش نیستن!خوشم نمیومد ازش گفتم نه!!!
- ازبس که خری...دیگه ببین اون چقدر خره که تورو دوست داره وبه خاطرت بارفیقاش کتک کاری کرده.
- عزیزم من خیلی ازاین خاطرخواه هادارم رو نمی کنم که ریا نشه.بابک که چیزی نیست دربرابر اونای دیگه.
ارغوان خندیدوگفت:کاش منم اونجا بودم و دعوارو می دیدم.
- اگه نمی رفتی پتروس فداکار نمی شدی،دعوا به اون مهیجی رو ازدست نمی دادی.
ارغوان بامسخره بازی گفت:پتروس فداکار شدن من و بیخیال.ازدعوا بگو.آقامون که چیزیش نشد؟!
خندیدم وگفتم:نه بابا!اصلا امیرم مگه بلده دعوا کنه؟آقای شما همش رو سایلنته.فقط سعیدو گرفته بود تا نره سمت بابک.
ارغوان باذوق گفت:
- وای!!!!!!چه جِنتِل من!!!
خندیدم و به چرت وپرت گفتنمون ادامه دادیم.
چند دیقه بعد،مامان برامون میوه،چایی وشیرینی آورد.
داشتیم حرف می زدیم وتا جایی که درتوانمون بود،می خوردیم که گوشیم زنگ خورد.
بادیدن اسم آرش روی صفحه گوشیم،تازه یادم اومد که من قرار بود بهش بزنگم.
دکمه سبزو فشار دادم.
بعداز کلی معذرت خواهی واسه اینکه زنگ نزدم،آرش درمورد قضیه ی خواستگاری صحبت کرد.قرار شد که من به کسی هیچی نگم وطبق قرار قبلیمون سر همون روز وساعت برم خواستگاری.
یه ذره چرت وپرت دیگه گفتیم وقطع کردیم.
ارغوان که ازحرفای ماشستش خبردار شده بود،بانیش باز زل زده بود به من.
یه دفعه به زبون اومدوگفت:خبریه؟
- چجورم!!!
- آرش؟!
- - اوهوم.
ارغوان جیغی زدوگفت:تعریف کن ببینم.توقراره بری خواستگاری؟
قضیه رو براش تعریف کردم و اونم گفت که می خواد باهام بیاد.
منم ازخدا خواسته قبول کردم چون نیاز داشتم که موقع خواستگاری کردن یکی کنارم باشه ویه جای کارو بگیره تا سوتی ندم.
خلاصه اون شب،تا حول وحوش ساعت 3 چرت وپرت گفیتیم و خندیدیم.
بعدم به زور وجیغ و دادای مامان خوابیدیم.
خیر سرمون فردا باید می رفتیم دانشگاه!!

**********
یه 4 روزی از اون شب می گذشت وهنوز ارغوان به امیر جواب نداده بود.البته به زور اصرارای مکرر من!!!
اگه دست ارغوان بود که همون اول کاری جواب مثبت می داد.به زور جلوش و گرفتم که نره پیش امیر.
حتی تواین 4 روز،چند بار ارغوان تامرز گفتن رفت اما به خاطر جیغ جیغ کردنای من چیزی به امیر نگفت.
این امیر دیوونه هم مارو روانی کرده!هرجاکه میریم هست.اصلا انگار علم غیب داره.جدیدا هم خیلی هیز شده!کلا نگاهش روی ارغوانه ویه سانت این ور یا اون ور نمیره.باچشماش داره ارغوان و قورت میده.
همین چند روز پیش سر کلاس حسینی انقدر ضایع ارغوان و نگاه می کرد که حسینی بهش گفت: آقای خالقی شمااگه دست از هیز بازیاتون بردارید وبه درس گوش بدید، ممنون میشم.
این و که گفت کلاس ترکید.ارغوان بیچاره ازخجالت سرخ شده بود وامیر هم چیزی نگفت.
البته ارغوان که بدش نمیاد!!!درسته که مثل امیر ضایع نگاه نمی کنه ودر ظاهر احساسش و بروز نمیده ولی دلش برای امیر پر می کشه.

آنیلا
1392,04,21, ???? : 01:03 قبل از ظهر
اینم ازدومی وآخریش!!:-2-35-:
بچه هامن امشب دل ودماغ حرف زدن ندارم...بای تافرداشب همین موقع!!

پنجمین روز بود که من به زور جلوی ارغوان و گرفته بودم که نره پیش امیر.
اون روز بعداز تموم شدن کلاس به سمت پارکینگ رفتیم و سوار ماشین ارغوان شدیم.
ارغوان راه افتاد واز دانشگاه خارج شدیم.
دیگه ازدانشگاه دور شده بودیم وافتاده بودیم توخیابون اصلی.
ارغوان می خواست یه میدون و دور بزنه که یهو تق!!!!!!!
من داشتم می رفتم تو شیشه جلوی ماشین وارغوانم بدتراز من!
نگو وقتی ارغوان داشته دور می زده،یه ماشین دیگه هم می خواسته دور بزنه ویهو زده ماشین اری رو داغون کرده.
ارغوان باعصبانیت از ماشین پیاده شدو رفت جلوی ماشینش ایستاد.منم پیاده شدم و رفتم کنارش.
چراغ سمت چپش داغون شده بود.گل گیرای ماشین هم دار فانی رو وداع گفته بودن.
ارغوان عصبی و باقیافه درهم به ماشینی زل زد که پرایدش و به اون روز سیاه نشونده بود.
خودمونیما ولی ماشینه خیلی توپ بود!!!!!من که چیزی از ماشین سر در نمیارم ولی به گمونم یارو ازاون بچه خر مایه ها بود.
یهو در اون ماشین خوشگله باز شدو یه پسر جوون بایه تیپ فوق العاده شیک اومد بیرون.
قیافه اش اصلا خوب نبود ولی تیپش محشر بود.همه لباساش مارک دار بودن.گذشته ازتیپش هیکلش توحلق بود خفن!!!بازو داشت به کلافتی گردن خر!!!خخخخخخخخخ
یه شلوار جین مشکی پوشیده بود بایه تی شرت جذب سفید.عضله های شکمش که 6 تیکه بود کاملا مشخص بودن ومن یه لحظه ازش ترسیدم!!!بااون هیکلی که اون داشت اگه تیپش خوب نبود وماشین به اون توپی زیر پاش نبود،با عرازل اوباش اشتباهش می گرفتم.
وقتی ازماشینش پیاده شد،طی یه حرکت کاملا انتحاری عینک دودی اش واز روی چشماش برداشت وزل زدبه من و ارغوان وبعدهم نیم نگاهی به ماشین اری کرد.
وبعد یه لبخند ملیح زدو باقدمای آروم وآهسته به سمت ما اومد.اونجوری که اون راه می رفت،یه لحظه حس شوی لباس به من دست داد!!!!!عین این مانکنا راه می رفت وقر می داد!ایش!!!!!اوق!حالم بهم خورد.
بالاخره آقای فس الدوله بعداز 5 دیقه به مارسیدن!فاصلمون خیلی کم بود ولی بااون سرعتی که اون داشت،بیشتراز این ازش انتظار نمی رفت!!!
ارغوان که معلوم بود دلش می خواد بزنه یارو رو لت وپار کنه،اخمی کردوعصبی گفت:کوری؟ماشین به این گندگی رو ندیدی که زدی بهش؟رانندگی بلدنیستی!؟چرا ازاون ورمیدون ودورزدی؟!!!
از ارغوان بعید بود که بایه پسر غریبه اینجوری حرف بزنه!!!ولی خب بهش حق می دادم. ماشینش اوراق شده بود.
پسره لبخندش و پررنگ ترکردو باصدای توحلقش گفت:خانوم شماچقدر بداخلاقین!!!
ایش!!! مرتیکه داشت باچشماش اری رو قورت می داد.
ارغوان اشاره ای به ماشینش کردوعصبی تراز قبل گفت:زدی ماشینم و داغون کردی،بعد انتظار داری خوش اخلاقم باشم؟
پسره به ارغوان نزدیک ترشدوزل زدتوچشماش ویه جورخاصی گفت:بداخلاقیاتم قشنگه.
اونقدر به ارغوان نزدیک شده بودکه کاملا توحلقش بود.مدام چشماش روی لب ارغوان رژه می رفت!!!مرتیکه ی هیز.
ارغوان خودش و عقب کشید واخم غلیظی کرد امااون عوضی بیشتر بهش نزدیک شد.
نزدیک پسره شدم و عصبی گفتم:چشات و درویش کن عوضی!
پسره که انگار تازه چشمش به من خورده بود،زل زد بهم و باهمون لبخند حال بهم زنش گفت:جیگرت و خام خام!
می خواستم بزنم دهن مهنش و بیارم پایین!پسره آشغال.
یه نگاه به دور وبرم کردم تا اگه کسی نیست،بهش مشت ولگد پرت کنم.همه جا خلوتِ خلوت بود.آخه ما امروز زود تر تعطیل شده بودیم وساعت تازه 3 بود.
بهتر!!!!اگه اینجا شلوغ بودکه ملت دورما جمع می شدن و نمی تونستم لهش کنم.
خواستم یه لگد پرت کنم که حرف ارغوان من و ازکارم منصرف کرد:
- الان زنگ می زنم پلیس بیاد،تکلیف مارو روشن کنه.یه جیگر خام خامی بهت نشون بدم!!!
آره اینجوری بهتر بود!اگه پلیس میومد،نفله شدنش قطعی بود.دیگه هم نیاز نبودکه من برای مشت ولگد پرت کردن،انرژی صرف کنم.
پسره لبخند چندش آورش و تکرار کردو به ارغوان نزدیک شد وگفت:چرا به پلیس زنگ بزنی؟ماخودمون می تونیم مشکلمون و حل کنیم.مگه نه؟!!
اوضاع واقعا کیشمیشی بود.پسره خیلی به ارغوان نزدیک شده بود و من داشتم ازترس سکته می کردم...مدام تودلم دعا دعا می کردم که یکی پیدا بشه ومارو از دست غول بیابونی نجات بده.
یه دفعه یه مشت مردونه از غیب رسید و یه بادمجون کاشت پای چشم پسره!
وصدای طرف اومد:
- چه غلطی میکنی مرتیکه؟!
نگاهی به طرف کردم وبادیدن امیر،یه لبخند اومد روی لبم.
یه دفعه دست ارغوان دور بازوم حلقه شد..بهش نگاه کردم.ازخوشحالی داشت میمرد.ذوق کرده بود وچسبیده بود به من.
پسره دستش و گذاشته بود روی جای مشت امیر.
باصدای چندشش گفت:به تو چه مربوط؟!!
دیگه به امیر مهلت جواب دادن نداد و یه دفعه به طرفش حمله کرد.
وای خدا!!!!! این غول بی شاخ ودم اگه امیرو بزنه ارغوان عروس نشده،بیوه میشه!!!
داشتم ازترس سکته می کردم.ارغوانم رنگش مثل گچ سفید شده بودو زل زده بود به امیر.
پسره دستش و برد بالا تا امیرو بزنه که یهو امیر بهش زیر پایی زدو شپلق!!!
طرف افتاد زمین.
خخخخخ خاک توسرت!!!پس اون همه هیکل وعضله باده؟!پهلوون پنبه!!!
این آقا امیرم راه افتاده ها!!!نه...مثل اینکه بلده دعوا کنه.
پسره ازجاش بلندشدو دوباره به سمت امیر خیز برداشت ومحکم زد توشکمش.
معلوم بود که امیر خیلی دردش گرفته ولی سعی کرد به روی خودش نیاره. با سر رفت تو صورت پسره.
اصلا یه اوضاعی بود!گوشه لب پسره پاره شده بودو خون میومد.
یه دفعه همچین وحشی شدو به امیر حمله کرد که امیر بیچاره دیگه نتونست طاقت بیاره ونقش زمین شد.
امیر که افتاد ارغوان جیغ زد.
پسره به امیر نزدیک وشدو خواست دوباره بزنتش که رادوین مثل سوپر منا وارد شد.
ایش!!!!این گودزیلا کجابودکه یهوپیداش شد؟!!
رادوین به اون غول بیابونی نزدیک شدو چنان لگدی نثارش کرد که صدای ناله اش تا 7 تا کوچه اون ور تر رفت.
پسره دوباره سرپاش وایساد اما این بار امیر که ازجاش بلند شده بود،به سمتش حمله ور شدوتا می خورد زدش.
انقدر زدش که بیچاره نقش زمین شد.بعدهم روی صورتش خم شدوتهدید آمیز گفت:محض اطلاع شما من نامزدشم!!!

آنیلا
1392,04,22, ???? : 01:02 قبل از ظهر
سلامی دوباره به همه دوست جونا!!:-2-25-:
خوبین؟!من خیلی خوبم...هزارتاتبریک میگم واسه بردتیم والیبالمون!!خیلی عالی کارکردن!:-2-16-:
بچه هایه سوال داشتم واقعاپستام کمن؟!شبی 2 یا3 تاپست کمه؟!اگه بیشتریاتون بگین کمه بیشترش میکنم!
خب دیگه زیادحرف نزنم تاحوصلتون سرنره...با3 تاپست اومدم که خودم خیلی دوسشون دارم...بریم سراغ اولین پست امشبمون::-2-27-:

این و که گفت،ارغوان ازخوشحالی پس افتاد!!!یکی باید میومد این و جمع می کرد.
امیر درحالیکه به سمت ما میومد،روبه پسره دادزد:
- میری یا یکی دیگه بزنم؟
پهلوون پنبه دوتا پا داشت،8 تادیگه هم قرض کردو رفت توی ماشینش وبه ثانیه نکشیده در رفت.
رادوین نگاهی به ماشین پهلوون پنبه که دورمیشد، کردوباخنده گفت:دیگه غلط بکنه مزاحم نامزدرفیق مابشه...
امیر لبخندی زدوروبه رادوین گفت:توکه گفتی نمیای؟!
رادوین نگاهی به امیر کردوگفت:ماکه یه داش امیر بیشتر نداریم! از مادر نزاییده کسی که به امیر ما چپ نگاه کنه.
ارغوان لبخندی زدو روبه رادوین وامیر گفت:ببخشید توزحمت افتادید.
رادوین لبخندی زدوگفت:نه بابا.این حرفاچیه؟وظیفه بود.
اما امیر هیچی نگفت.نگاهش و به ارغوان دوخت ویه لبخند قشنگ زد.داشت باچشماش اری رو قورت می داد.ارغوان بدتر!!!یه جوری به امیر زل زده بود که گفتم الان میرن توکارهم.
برای عوض کردن جو وگند زدن تو حس عاشقانه اون دوتا،بامسخره بازی گفتم:نوچ نوچ نوچ نوچ!قباحت داره والا!(اشاره ای به خودم و رادوین کردم وگفتم:)نمی بینید این جا جوون مجرد هست؟!همین شماهایید که مارو به راه خلاف می کشونید دیگه.
یه دفعه همشون زدن زیر خنده.حتی رادوینم می خندید.منم سعی کردم حداقل همین یه بارو به خاطر ارغوان از دشمنیم بارادوین دست بردارم.
امیر روبه ارغوان کردوگفت:خوندیش؟!
ارغوان لبخندی زدوگفت:همش و.
امیر که ازخوشحالی نزدیک بود پس بیفته به رادوین تکیه داد تا یه وقت نیفته زمین و سه نشه!!!
امیر همون طور که به رادوین تکیه داده بود،به ارغوان زل زده بودو بانیش باز نگاهش می کرد.
یه لبخند قشنگ روی لب جفتشون بود!!!اوخی!!!اری هم شوور دار شد رفت!!!
من و رادوین شروع کردیم به دست زدن.
روبه امیر گفتم:آقا امیر همین جوری کشکی کشکیم نمیشه ها!!!باید بهمون شیرینی بدی.
امیر لبخندی زدوبایه لحن خاصی گفت:چَـــــشم!!!شیرینی هم می دم.
رادوین به ماشین ارغوان اشاره ای کردوگفت:قبل از اینکه بخواین شیرینی بدین،باید یه فکری به حال این بکنین.
ارغوان که انگار تازه یاد ماشینش افتاده بود،بااین حرف رادوین قیافش مچاله شد.نگاهش و از امیر برداشت ومغموم وناراحت زل زد به چراغ شکسته ی بنزش!!!
زیر لبی گفت:ببین ماشین نازنینم و به چه روزی انداخت!
خندیدم وگفت:اوه توام!!!همچین میگی ماشین نازنینم که آدم فکر می کنه لامبورگینیه.یه پرایده دیگه.
این و که گفتم ارغوان به سمتم خیز برداشت وگفت:چی گفتی؟!
خیلی روی ماشینش حساس بود!!!
لبخندی زدم وگفتم:هیچی به جونه خودم...فقط گفتم بهتره یه فکری واسه این رخشت بکنی!
دستم و روی کاپوت ماشین گذاشتم وبامسخره بازی گفتم:غصه نخور سلطان.درستت می کنیم!!
یهو رادوین وامیر ازخنده ترکیدن.
رادوین لابه لای خنده هاش روبه ارغوان گفت:نمی خواد نگران ماشینت باشی.خودم درستش می کنم.
اوهو!!مگه گودزیلاتعمیرکارم هست؟!یعنی می تونه ماشین اری رو درست کنه؟!رادی خره همه فن حریف تشریف داره؟!!
گوشیش و ازتوی جیبش بیرون آوردوبه یکی زنگ شد.
وقتی قطع کرد،گفت:به یکی ازدوستام زنگ زدم،مکانیکی داره.گفت تایه ربع دیگه اینجاست.ماشین و می بره تا 2 روز دیگه هم صحیح وسالم تحویلت میده.
اوه!!!همچین گفت درستش می کنم فکرکردم خودش می خواد درستش کنه...نگومی خوسات زنگ بزنه تعمیرکاربیاد!!
ارغوان لبخندی زدوگفت:دستتون درد نکنه.زحمت...
رادوین لبخندی زدوپرید وسط حرفش:
- ای بابا!!خانوم امیر تعارف وخجالت و بذار کنار.امیر مثل داداش منه،توام مثل خواهر نداشته من. (وبه من اشاره ای کردوگفت:)ازاین یادبگیر...ببین چه چایی نخورده پسرخاله اس!
ارغوان درجواب رادوین به یه لبخند اکتفا کرد.چون می دونست که اگه بخنده دمار از روزگارش درخواهم آورد!!!
من داشتم ازدرون می سوختم.بچه پررو من چایی نخورده پسرخاله ام؟!
اخمی کردم وروبه رادوین گفتم:احترام خودت و نگه دارا!من چایی نخورده پسرخاله ام؟! امروزو به خاطر ارغوان تحملت کردم وگرنه دلم می خواد باهمین دستام خفت کنم.
رادوین نگاهی به من کردوپوزخندی زد.ازهمون پوزخندا که بدجور من و می سوزونن!!
امیر برای اینکه جو رو عوض کنه،بایه لبخند روی لبش گفت:ای باباشمام!!یه امروز و بیخیال جنگ ودعوا بشین تورو خدا.بریم که شیرینی بخوریم.
خیلی اعصابم ازدست رادوین خورد بود.روبه امیر گفتم:زحمت کشیدی مرسی.باشه یه روز دیگه.من باید برم.
رادوین باهمون پوزخند مسخره اش گفت:یه وخ تنهانریا!!!!زنگ بزن به اشکان جون برت گردونه خونه.خوبیت نداره دختر دوست پسر دار این وقت ظهر تنهایی بره خونه.
دهن بازکردم که جوابش و بدم اما ارغوان مانع شدوروبه من گفت:بسه دیگه.توهیچ جا نمیری رها.دیگه کم کم باید به هم عادت کنین،قراره هی همدیگرو ببینیم.
من و رادوین باهم گفتیم:نه توروخدا.
انقدر هماهنگ این حرف و زدیم که امیر وارغوان خنده اشون گرفته بود.
منم دیگه به خاطر اینکه روزخوش ارغوان و خراب نکنم،چیزی نگفتم.
رفیق رادوین اومدو ماشین اری رو باخودش برد.
بعداز رفتن اون یارو،رادوین روبه جمع گفت:پیش به سوی ماشین من.
وبادستش به ماشینش اشاره کرد که اون طرف خیابون پارک شده بود.
امیر نگاهی به ارغوان کرد وگفت:بفرمایید.
ارغوان لبخندی زدوبه زور دست منم کشیدوباخودش به سمت ماشین برد.
درحالیکه اعصابم خورد بود،زیرلبی گفتم:پسره چلغوزبی شعور...
ارغوان نگران نگاهم کرد...می ترسیدقاط بزنم روزخوشش وخراب کنم.
برای اینکه خیالش و ازبابت خودم راحت کنم،لبخندی زدم وگفتم:درسته خیلی چندشه ولی چه کنیم یه ارغوان خانوم که بیشترنداریم!!به خاطرگل روی رفیق شفیقم تحملش می کنم...
ارغوان لبخندزد.
به ماشین که رسیدیم،امیر زن ذلیل در عقب ماشین و برای ارغوان باز کرد.
ارغوان بهش لبخند زدو سوار ماشین شد.
منم خواستم سوار بشم که صدای رادوین مانع شد:
- توبیا جلو بشین.بذار این دوتاکفتر عاشق کنارهم باشن.
اگه به خاطر ارغوان نبود،هیچ وقت قبول نمی کردم که توماشین گودزیلا بشینم.اونم صندلی جلو وکنار خودش!!!
اما حاضربودم برای خوشحالی ارغوان هرکاری که ازدستم برمیاد بکنم.
به ناچار در شاگردو بازکردم و سوار شدم.
امیرم،پیش ارغوان،صندلی پشت نشست ورادوین سوار شد وراه افتاد.
نگاهی به توی ماشینش انداختم.اینجا از بیرونشم خوشگل تره.
همه چی داره.تلویزیون،تلویزیون،تل یزیون وبازم تلویزیون.خخخخخخخخ
راستش خیلی دکمه و دم ودستگاه اونجا بود ولی من فقط همون تلویزیونش و تونستم تشخیص بدم.
اون چیزایی که اونجابود،من تابه حال توعمرم ندیده بودم.
ما بفقیروبی پول نیستیم...معمولیم اما رادوین اینا واقعا خرپولن!!!خرپولن که یه ماشین به این باکلاسی رو انداختن زیر پای بچشون دیگه.
همین جوری بانیش باز مشغول دید زدن ماشین بودم که سنگینی یه نگاه و حس کردم.روم و برگردوندم ودیدم که رادوین حواسش 6 دونگ به رانندگیشه.امیروارغوانم که توحال وهوای خودشون بودن وداشتن باهم حرف می زدن واصلا حواسشون به من نبود.
نمی دونم،شایدم من توهم زده بودم.ایناهیچ کدوم حواسشون به من نیست...
ولی اگه رادوین نیش باز من و وقتی داشتم ماشینش و دید می زدم،دیده باشه چی؟!بهتره بهش فکرنکنم.بیخی بابا!
خواستم دوباره مشغول دید زدن ماشین بشم اما پیش خودم گفتم حتی اگه به احتمال یه درصدم چشم رادوین به من بیفته واگه ببینه محو جلال وجبروت ماشینش شدم،قطعا مسخره ام می کنه.
واسه هیمنم تصمیم گرفتم که مثل یه بچه خوب سرجام بشینم و ازپنجره خیابونارو نگاه کنم.
مشغول دید زدن خیابونا بودم که رادوین دستش و دراز کردو ضبط و روشن کردو صدای آرامش بخش علیرضا طلیسچی فضای ماشین و پرکرد:
"کسی که با تو باشه همه چی داره/تموم زندگیشو با تو خوشبحته.
براش هیچی تو دنیا غیر ممکن نیست/فقط ندیدنش براش یکم سخته.
کسی که با تو باشه کم نمیاره/با تو همیشه روی اوج می مونه.
کنار تو یه دنیا دل خوشی داره/بی تو یه لحظه هم نمیتونه.
همه دنیام تویی ، لابه لای حرفام تویی / اونی که من دوسش دارمو همه جوره میخوام تویی.
همه دنیام تویی ، لابه لای حرفام تویی / اونی که من دوسش دارمو همه جوره میخوام تویی.
دوباره عشق روی خوش نشونم داد/با تو یه حس تازه تو دلم جا کرد.
تو که با خنده هات نشستی تو قلبم/با تو یه زندگی نجات پیدا کرد.
دوباره دیدمت غم هامو یادم رفت/دیگه دلم برات طاقت نمیاره.
کنار تو همیشه حال من خوبه/آخه کی مثل من تورو دوست داره.
"همه دنیام تویی-علیرضاطلیسچی"

آهنگ که تموم شد،ماهم رسیدیم.
رادوین جلوی یه کافی شاپ فوق العاده شیک نگه داشت وروبه جمع گفت:زودتر پیاده شید که بریم شیرینیه رو بزنیم تورگ.

آنیلا
1392,04,22, ???? : 01:17 قبل از ظهر
خب اینم ازدومیش!!
تشکروامتیازم که یادتون نمیره...باریک!!:-2-31-:

من واری وامیر پیاده شدیم ورادوینم بعداز پارک کردن ماشین بهمون ملحق شد.
باهم وارد کافی شاپ شدیم.
غلغله بود!!!انقدر شلوغ بود که جا برای سوزن انداختن نبود،چه برسه به نشستن!!!
مرده شور گودزیلارو ببرن.این جام جائه مارو آورده؟!!
یه پسرفشن بایه تیپ معمولی به سمت ما اومد وبارادوین وامیر دست داد.به من و ارغوان هم سلام کرد.
لبخندی زدو روبه رادوین گفت:به!!!چه عجب!!آقارادوین...راه گم کردی؟!
رادوین لبخندی زدوگفت:کسری خودت می دونی که چقدر سرم شلوغه.کارای شرکت،پایان نامه دانشگاه...
اون پسره که تازه فهمیدم اسمش کسری ست،وسط حرفش پرید وباخنده گفت:دوست دخترات.
رادوین خندیدوگفت:آره اونارو داشت یادم می رفت.
کسری- میگم رادوین توکه انقدر دوست دختر داری،اگه هرروز بایکیشون بیای اینجا من پولدار میشما!!!
رادوین خندیدوگفت:چشم.حتما باخانومای محترمه تشریف میاریم.فعلا بذار بریم بشینیم یه چیزی بخوریم تابعد.
وچشمکی زدو ادامه داد:اما اینجا خیلی شلوغه.ما میریم همون جای همیشگی.
کسری لبخندی زدو ماروبه سمت راه پله راهنمایی کرد.
ازراه پله بالا رفیتم ورسیدیم به یه فضای کوچیک ودنج.دوتا میز صندلی بیشترنداشت.
هیچ کس نبود.اصلا انگار این بالا جدا از اون پایین بود.اونجا شلوغ،اینجاخلوت.
رادوین اشاره ای به صندلی هاکردوبالبخندی روی لبش،روبه امیروارغوان گفت:بفرمایید!!
ارغوان وامیر کنار هم نشستن.منم خواستم برم کنار ارغوان بشینم که صدای رادوین دوباره رفت رومخم:
- بابا دودیقه این بیچاره هارو تنهابذار باهم اختلات کنن.بیامابریم اونجا بشینیم.
وبه اون یکی میز وصندلی که بافاصله ازاین یکی میز بود،اشاره کرد.
ارغوان روبه رادوین گفت:نه.نمی خواد.شمام همین جا بشینید دیگه.
رادوین همون طورکه ایستاده بود، لبخندی زدوگفت:نفرمایید این حرف و.تجربه نشون داده که دوتاکفتر عاشق اگه تنهاباشن خیلی بیشتر بهشون خوش می گذره.
وصدای کسری درجواب رادوین اومد:
- توام که تهِ تجربه!!!
همه خندیدن.
وکسری بالبخندی روی لبش روبه ما گفت:چی میل دارین براتون بیارم؟
امیروارغوان،قهوه فرانسه وکیک سفارش دادن.
پاهام خشک شده بود!!!سنگ قبرت وبشورم رادوین!!!خب منم می نشستم دیگه!
بعداز اون،کسری روبه من کردوگفت:شماچی میل دارین؟
یه ذره فکرکردم...من که قهوه دوست ندارم،چرت وپرتای دیگه رو هم که نمی شناسم واسمشون و بلد نیستم...حالا .چی بخورم؟!
آهان.یافتم.بستنی!!!فقط همین؟!نه بابا...چی چی و فقط همین؟مگه اری چند بار قراره واسه عروسیش به من شیرینی بده؟!تادلم بخواد سفارش میدم.
روبه کسری گفتم:شما اینجا بستنی دارین؟!!
کسری لبخندی زدوگفت:بستنیم داریم.کدوم نوعش و می خواین؟
- هرکدوم که خوشمزه تره.
کسری باخنده گفت:چشم.حتما براتون میارم.امر دیگه ای نیست؟
نیشم و بازکردم وگفتم:چرا نیست؟!بنویسید یادتون نره.یه بستنی از همون خوشمزه هاکه خودتون گفتین،یه آیس پک شکلاتی،یه کیک خامه ای که روش باشکلات تزئین شده باشه...
کسری باتعجب به من خیره شده بود.نه فقط کسری بلکه هم امیر هم اری وهم گودزیلا!!!
لبخندی زدم وادامه دادم:
- یه آب پرتقالم می خوام.
ارغوان خندیدوگفت:رودل نکنی یه وخ رها؟!مال مفت گیر آوردی؟
لبخندی زدم وگفتم:پس چی که مال مفت گیر آوردم؟!!مگه من قراره چندبار شیرینی عروسی دوستم و بخورم؟
امیرو ارغوان وکسری خندیدن ولی رادوین هنوزم باتعجب به من خیره شده بود.
پشت چشمی براش نازک کردم و محلش ندادم.
کسری روبه رادوین گفت:توچی می خوری رادوین؟
رادوین باچشمای گشاد شده از تعجبش گفت:یه لیوان آب برای من بیار.
کسری باتعجب گفت:آب؟!
- آره.آب.
کسری باشه ای گفت ومی خواست بره که من یه چیزی زد به سرم.
روبه کسری گفتم:آقاکسری.ببخشید.
کسری به سمتم برگشت ودرحالی که سعی داشت خنده اش و جمع کنه،گفت:امردیگه ای داشتین؟
لبخندی زدم وگفتم:بله.اگه میشه.یه دونه چترم برام بیارین.
باتعجب گفت:چتر؟!
- آره دیگه ازاین چترا که می ذارن روبستنیا.
یهو امیر وارغوان وکسری ازخنده ترکیدن.
کسری لابه لای خنده هاش باشه ای گفت ورفت پایین.
ارغوان باخنده گفت:تواون همه سفارشی و که دادی می خوای بخوری رها؟!
- اوهوم.
این بار رادوین که تااون لحظه ساکت بود،گفت:تواز قحطی اومدی ؟
پوزخندی زدم وگفتم:خسیس توقرار نیست پولش و بدی که!!! امیر می خواد بده.درضمن عروسی دوستمه،دلم می خواد هرچی که خواستم سفارش بدم.
رادوین پوزخندی زدوچیزی نگفت.
امیر لبخندی زدوگفت:خودم همش و حساب می کنم.رادوین و بیخیال.خوب کردی این همه سفارش دادی...نوش جونت!!
لبخندی زدم وچیزی نگفتم.
بعدازچندلحظه روبه امیروارغوان گفتم:
- چون شما امروز به من حال دادین،منم می خوام بهتون حال بدم و تنهاتون بذارم.
وبراشون دستی تکون دادم وکیف به دست به سمت میزکناری رفتم و روی صندلی نشستم.
رادوینم یه چیزی به امیر گفت واومد روبروی من نشست وچشمای عسلیش ودوختب ه من...زل زد بودبهم ونگاهش یه سانت این ورواون ور نمی شد!!
وا؟!!این چرا اینجوری به من نگاه می کنه؟ایش!!!!
سعی کردم بهش توجه نکنم وخودم و سرگرم نشون بدم.
واسه همینم گوشیم و ازتوی کیفم درآوردم وشروع کردم به بازی کردن.
ولی رادوین هنوزم بهم خیره شده بودوچشم ازم برنمی داشت.
بالاخره صبرم سراومدوکلافه گفتم:چیه خوشگل ندیدی؟!
رادوین پوزخندی زدوگفت:خوشگل که نیستی نگات کنم.فقط دارم فکر می کنم که توبااین همه غذا که می خوری،پس چرا انقدر لاغری؟!
پوزخندی زدم وگفتم:به تومربوط نیست گودزیلا.حالام انقدر به من نگاه نکن.
وگوشیم و دستم گرفتم ودوباره سرگرم بازی کردن شدم.
رادوینم پوزخندی زدونگاهش و ازم گرفت.
گوشیش و از جیبش بیرون آورد وشروع کردبه اس دادن.
خوش به حالش!هروخ که حوصله اش سربره،می تونه به هرکدوم ازدوست دختراش که خواست، اس بده!!
هی!!!روزگار.چرا من یکی و ندارم که بهش اس بدم؟!
10 دقیقه ای طول کشید تاکسری سفارشامون و بیاره.بااون سفارشای نجومی ای که من داده بودم،تازه سرعتشون خیلی هم بالابود!!!
کسری سفارش ارغوان اینارو روی میزشون گذاشت وبه سمت میز ما اومد.
تمام سفارشای من وبه همراه لیوان آب رادوین روی میز گذاشت.درحالیکه به چتر روی بستنی اشاره می کرد،لبخندی زد وروبه من گفت:اینم چتری که شما خواسته بودین.
لبخندی زدم و ازش تشکر کردم.
رادوینم تشکر کردو کسری رفت.
بارفتن کسری،رادوین گوشیش و توی جیبش گذاشت ولیوان آبش و دستش گرفت ویه نفس داد بالا!
باتعجب نگاهش می کردم.مثل اینکه این رادوین خان تو خوردن یه نفس آب استادن!!!
رادوین نگاهی به من کردوپوزخندی زد.به سفارشام اشاره کردوگفت:بخوردیگه.الان بسنتیت آب میشه.
پوزخندی زدم وشروع کردم به خوردن.
اول بستنیم و تانصفه خوردم.بعد رفتم سراغ آیس پکم.اونم یه ذره خوردم و یه ذره آب پرتقال خوردم.کیکمم گذاشتم برای آخر.
دوباره شروع کردم به خوردن بستنیم.
رادوین باتعجب به من خیره شده بود.
بعداز یه مدت که توسکوت گذشت، گفت:نوبت گذاشتی واسه هرکدوم؟!اول بستنی،بعد آیس پک،بعد آب پرتقال ولابد آخرازهمه هم کیک دیگه. نه؟!
همون طور که بستنیم و می خوردم،سری به علامت تایید تکون دادم.
بستنیه دیگه داشت تموم می شد که یهو نمی دونم چی شد که گیلاس کج شدو هرچی توش بود،ریخت رومانتوم.
ای خاک توسر دست وپاچلفتیم کنن!!!!ببین مانتوم و چیکار کردم!
- ای خاک توسر دست وپاچلفتیت کنن!!!!ببین مانتوت و چیکار کردی!
این کی بود؟!صدای رادوین نبود؟!چرا خودش بود.
باتعجب بهش زل زدم.
این فکر من و چجوری خوند؟!چرا مثل من حرف زد؟وای خدایا،بسم ا...، این جِنه؟!
اون و بیخیال.
باید برم یه دستشویی جایی مانتوم و بشورم.
رادوین اشاره ای به مانتوم کردوگفت: باید بری یه دستشویی جایی مانتوت و بشوری.
این دفعه دیگه،لکنت زبون گرفته بودم.
باچشمای گرد شده به رادوین زل زدم وتودلم بسم ا... گفتم.
خیلی سریع جیم شدم و رفتم پایین تا اگه واقعا جِنه از دستش خلاص شم.
بعداز کلی جون کندن،دستشویی رو پیدا کردم و مثل همیشه برای جلوگیری از ضایع بازی،به زنونه یا مردونه بودن دستشویی دقت کردم.
وارد دستشویی زنونه شدم وروبه رو یکی از شیرهای آب ایستادم.
ازاین شیرا بودکه دستتو می بردی زیرش آب میومد بیرون.
همونطور که مشغول تمیز کردن لباسم بودم،رفتم توفکر...آخه چجوری ممکنه که رادوین،دقیقا حرفایی رو بهم بزنه که خودم به خودم زدم؟!جل الخالق!!!نکنه واقعا جنه؟!نه بابا جن چیه؟توام توهمیا!
حالا برحسب تصادف یه چیزی اون گفت ویه چیزی تو گفتی،شبیه هم شد!خداکنه که اینجوری بوده باشه!!!بیخیال این چیزا...چرا رادوین انقدر مهربون شده بود که نگران کثیف شدن مانتو من بودو گفت که برم بشورمش؟!حتمایه کاسه ای زیر نیم کاسه اس!
بعداز شستن مانتوم،از دستشویی خارج شدم وازپله هابالا رفتم.
به میز نزدیک شدم و...
وای!!!!!
چیزی که می دیدم و باور نمی کردم!!!

آنیلا
1392,04,22, ???? : 01:30 قبل از ظهر
اینم ازسومی وآخریش!!:mrgreen:
اگه انتقادی هست تاپیک نقدمنتظرتونه!!!
دوسستون دارم...بای تافرداشب!!

رادوین همه آب پرتقالم و خورده بود وحالام داشت آیس پک می خورد.
جیغی کشیدم وگفتم:توبه چه حقی به اونا دست زدی؟!
رادوین بی توجه به من،ته آیس پک و هم درآرود.تاجایی که صدای خ خ نی دراومد.
لیوان خالی و روی میز انداخت و روبه من گفت:خوشمزه بود!
عصبانی نزدیک ترشدم و سر جام نشستم.
روبه رادوین گفتم:تواگه آب پرتقال و آیس پک می خواستی،خودت سفارش می دادی.چرا مال من و خوردی؟!
نیم نگاهی به امیرو ارغوان انداختم تا لااقل اونا به دادم برسن ولی ای دل غافل!!!
امیر وارغوان اونقدر حواسشون به حرف زدنشون بود که اصلا متوجه قضیه نشده بودن.
پوفی کشیدم و روبه رادوین گفتم:نگفتی؟!چرا مال من و خوردی؟
رادوین لبخند شیطونی زدوگفت:چون دوست داشتم.
- آخه بی شعوور تودهنی مهنی سرت نمیشه که همین جوری اومدی دهنی من و خوردی؟!
رادوین پوزخندی زدوئگفت:نه بابا!!!این سوسول بازیا چیه؟
البته من خودمم اعتقادی به دهنی ندارم.دهنی هرکسی رو می خورم.فقط به جز پیرمرد پیر زنا!
آخه اونا دندون مصنوعی دارن،چندشم میشه.
سعی کردم فکرم و روی فاجعه پیش اومده متمرکز کنم.خب رادوین همه چی و خورده وتنها چیزی که برای من باقی گذاشته ،کیکه.پس بهتره تا اونم نخورده،بخورمش!
دستم و دراز کردم تا بشقاب کیک و ازروی میز بردارم که دستم بادست رادوین برخورد کرد.
اخمی کردم وبه چشماش زل زدم وگفتم:این دیگه مال منه!!!
رادوین لبخند شیطونی زدوبشقاب کیک و زودتر از من برداشت.شیطون گفت:زیادم مطمئن نباش.
به سمتش خیز برداشتم و گفتم:بدش به من.
- نمیدم.
- - گفتم بدش.
- نمیدم.
جیغی زدم وگفتم:بدش به من!
دقیقا شده بودعین قضیه ادکلن!!!می ترسیدم این کیکه هم مثل ادکلنه نفله بشه.
رادوین سرش و کج کردومظلوم گفت:باشه...باشه...من تسلیم.
بیچاره ازجیغی که زدم گرخید!!
کیک و گذاشت روی میز.
فکر نمی کردم انقدر زود تسلیم بشه.باتعجب بهش نگاه کردم.اونم باقیافه مظلومش به کیک روی میز اشاره کردوگفت:بگیر بخورش دیگه.
به سمت بشقاب خیز برداشتم تابرش دارم که یهو رادوین ناغافل کیک و ازتوی ظرف برداشت و یه گاز گنده بهش زد.
وبعد گذاشتش سرجاش.
لبخند شیطونی زدوگفت:حالابخورش.فقط حواست باشه ها!!!دهنیه.
پوزخندی زدم وگفتم:این سوسول بازیا چیه؟
وکیک و ازتوی بشقاب برداشتم و شروع کردم به خوردن.
رادوین باتعجب به من خیره شده بود وچشماش شده بود قده دوتا گوجه!!
لبخندشیطونی زدم وگفتم:چقدر خوشمزه اس.اوم!!!
ویه گاز گنده به کیک زدم.
رادوین لبخندی زدوشیطون گفت:امراً اگه بذارم بقیه اش و بخوری.
وبایه حرکت خیلی سریع کیک و ازدستم قاپید.
واقعا خیلی سریع این کارو کرد وگرنه من اونقدرام خنگ نبودم که بذارم راحت کیک به اون خوشمزگی رو ازدستم دربیاره...
رادوین با ولع شروع کرد به خوردن کیک وبرای اینکه دل من و بسوزونه هی بَه بَه وچَه چَه می کرد.
خیلی تلاش کردم که کیک و ازدستش بگیرم ولی همین که من به سمتش خیز برمی داشتم،اون کیک و ازم دور می کرد.
اَه!!!لعنت به تو!!!کیکش خوشمزه بود...
بعداز اینکه رادوین ترتیب کیک به اون خوشمزگی رو داد،یهو گوشیش زنگ خورد.
گوشیش و ازتوی جیبش بیرون آوردوجواب داد:
- الو،سلام چطوری سعید؟خوبم...مرسی...اوضاع چطوره؟!پول و به حساب جوادی واریز کردی؟!...به پروژه سئول سر زدی؟...چجوری پیش می رفت؟مشکلی که نداشتن؟!...باشه حالا من خودم فردا میام رسیدگی می کنم...فقط سعید...امروز یه قرار کاری داشتم بامهندس وزیری،به خانوم مستوفی بگو کنسلش کنه...باشه...دستت درد نکنه...چاکریم...فعلا.
عین این رئیس شرکتای میلیاردی حرف می زد!!!پروژه سئول دیگه چه صیغه ایه؟!این که هنوز درسش تموم نشده...چجوری شرکت زده وکاروکاسبی راه انداخته؟!
این سوالا خیلی فکرم و مشغول کرده بودن.نمی تونستم حس فوضولیم و کنترل کنم.
نمی خواستم چیزی ازش برسم ولی انگار اختیار زبونم دست خودم نبود.
روبه رادوین گفتم:توشرکت داری؟!شرکت راس راسکی؟
رادوین خندیدوسری تکون دادوگفت:آره.شرکت دارم.یه شرکت راس راسکی.
- واقعا؟!
- آره.
- آخه چجوری؟توکه هنوز درست تموم نشده!!!
رادوین به پشتی صندلیش تکیه دادوگفت:آره.درسم هنوز تموم نشده. واسه همینم مجوز شرکت به اسم بابامه ومن رئیس اونجام.
- پس یعنی شرکت مال باباته.
- نه.شرکت مال خودمه.خودم خریدمش وتمام کاراش وکردم.بابا فقط برام مجوز گرفته همین.
- سعیدم اونجا کارمیکنه؟!
- هم سعید وهم امیر اونجا کارمی کنن.
چه باحال!!!کاش منم یه شرکت داشتم همه دوستام و می بردم سرکار.
چه خرپولیه این!!!
چجوری تونسته باپولای خودش شرکت بخره؟!ولی احتمالا داره قُمپُز درمی کنه.مگه میشه بابائه کمکش نکرده باشه؟!امکان نداره!!!احتمالا اینم ازهمون بچه پولدارای باباییه!!
حالا اینارو بیخیال.الان که فرصت مناسبه وبه همه سوالام جواب میده، بهتره که درمورد اون دختره سحر که اون روز بهش زنگ زده بود،هم بپرسم.می دونم دیگه خیلی پررو بازیه ولی به جون خودم ازاون روز تاحالا دارم از فوضولی می ترکم!!!
روکردم بهش و گفتم:
- میشه یه سوال دیگه بپرسم؟!
رادوین خیلی خونسردوجدی گفت:نه!
بچه پررو!!!خیلی دلتم بخواد من ازت سوال بپرسم.
پشت چشمی براش نازک کردم و زیر لبی گفتم:ایش!!!!
رادوین نگاهی به من کردوگفت:ایش داری برو دستشویی.(بعد به ساعت روی دیوار اشاره کردوگفت:)ساعت 6 شده.باید بریم.من کاردارم.
بعدازجاش بلند شدو رفت سمت امیروارغوان ویه چیزی بهشون گفت.
اوناهم خندیدن وازجاشون بلند شدن.
منم کیفم و ازروی میز برداشتم و به سمت ارغوان رفتم.
روبه امیر گفتم:دستت درد نکنه آقا امیر زحمت کشیدی.
امیر لبخندی زدوگفت:خواهش میکنم.قابل شمارو نداشت.شنیدم رادوین همه سفارشات و خورده؟!آره؟
خندیدم وچیزی نگفتم.
امیرخنده ای کردوگفت:از دست تو رادوین!!پس بگوچرا واسه خودت آب سفارش دادی!!!می خواستی سفارشای رهاروبخوری...
خلاصه بعداز کلی شوخی خنده از پله ها پایین اومدیم.کسری به سمتمون اومدو ماهم ازش تشکر کردیم.به زور وباکلی تعارف بالاخره پول سفارشارو ازامیر گرفت.
وبعد از کافی شاپ خارج شدیم.
به سمت ماشین رادوین رفتیم ومثل دفعه قبل،من و رادوین جلو نشستیم و امیر و ارغوان عقب.
رادوین راه افتاد.
ازم آدرس خونمون و پرسید.منم بهش گفتم ودیگه هیچ حرفی نزدیم.
تنها صدایی که سکوت ماشین و می شکست صحبتا وخنده های بلند امیر و ارغوان بود.
منم کاری نداشتم که انجام بدم.حوصله بازی هم نداشتم.
واسه همینم سرم و به پنجره ماشین تکیه دادم وبه آدمای توی خیابون،درختا،کوچه ها وماشینا نگاه کردم.
وقتی که ماشین رادوین جلوی خونمون توقف کرد،سرم و به عقب برگردوندم و کلی از امیر تشکر کردم.
روبه رادوین کردم وبااخم غلیظی گفتم: من اون کیک و ازحلقومت می کشم بیرون.حالا ببین کی گفتم!!
امیر و اری خندیدن ولی رادوین فقط پوزخند زد.ازاون دوتا خداحافظی کردم وبی توجه به رادوین پیاده شدم.
به سمت در رفتم و زنگ وزدم و رفتم تو.بارفتن من،ماشین رادوینم راه افتاد.

**********

آنیلا
1392,04,23, ???? : 12:07 قبل از ظهر
سلام سلام سلام!!:-2-25-:
امشب اومدم با4تاپست تپل!!واسه اینکه چندنفری ازبچه هاخواسته بودن تعدادپستامیره بالاتر...امشب 4تاپست داریم وبعدازاینم ممکنه گاهی 4تایی بشه!!:-2-38-:
فقط یه توضیح مختصربدم که این پستاراجع به خواستگاری آرش وفارغ التحصیل شدن رادوینه!!:-2-16-:
خب دیگه بریدبقیه اش وخودتون بخونید:


باعجله در حیاط وبستم و با قدمای کوتاه وشمرده شمرده به سمت ماشین ارغوان رفتم که جلوی خونمون پارک بود.
آخه کفش پاشنه بلند پوشیده بودم،می ترسیدم بیفتم زمین!!!
بانیش باز سوارماشین شدم وسلام کردم.ارغوان اخم غلیظی کردوگفت:مگه قرارنبود زود بیای؟!
نیشم وبازتر کردم وگفتم:چرا.
اشاره ای به ساعتش کردوگفت:چقدرم که زود اومدی!
لپش وکشیدم وباشیطنت گفتم:اری، جونه آقاتون بیخیال دیر اومدن من شو!به این فکر کن که قراره بریم خواستگاری!!!
ارغوان اخماش و بازکردولبخندی زد.شیطون ترازمن گفت:حیف که به جونه آقامون قسم خوردی وگرنه می خواستم تا خوده شرکت آرش اینا میرغضب باشم!می دونی که من خیلی روجون آقامون حساسم!!! آخ عشقم...
پریدم وسط حرفش:زر نزن باو!!!راه بیفت ببینم.
همونطور زیرلب می غریدم:
- دوروز بیشتر نیست که آقادار شده ها!!!حالا اینجا هی هی واسه من عشقم عشقم می کنه.اوق...انقدبدم میاد از این چندش بازیا!!
ارغوان خندیدوچیزی نگفت.
ماشین و روشن کردوبه راه افتاد.
بعداز چند دقیقه روکرد به من وگفت:
- هوی توچرا انقده خوشگل کردی؟!نمی خوایم بریم برای تو شوور بگیریم که!می خوایم بریم برای آرش زن بگیریم.
خندیدم وبامسخره بازی گفتم:
- اوا اری جون!! این چه حرفیه که شما می زنی؟!بالاخره این عروس خاله من همین اول کاری باید بفهمه که ما چقدر خونواده دار و شیکیم دیگه.
ارغوان خندیدوگفت:بعله!!چقدرم که توشیکی!!
خلاصه انقدر خندیدیم ومسخره بازی درآوردیم که وقتی من می خواستم از ماشین پیاده بشم،دلم درد گرفته بود!!!
منم چه دل بی جنب ای دارما!!!هی هی از خنده زیاد درد می گیره!
منتظر اری موندم تاماشین وپارک کنه.
وقتی ماشین وپارک کرد،باهم وارد یه ساختمون بزرگ تجاری شدیم که ظاهراً شرکت آرش اینا اونجا بود.
داشتیم سوار آسانسور می شدیم که آرش زنگ زد وبعداز کلی سفارش که" خراب نکنینا!!!حواستون باشه بهش چی می گین!مسخره بازی درنیاریا رها!!!!نپرونیش!!!" بالاخره رضایت دادو قطع کرد.
سوار آسانسور شدیم.
طبق حرفای آرش شرکتشون طبقه بیستم بود.
ارغوان دکمه بیستم و فشار دادو آسانسور راه افتاد.
توی آینه آسانسور یه نگاهی به خودم انداختم.اهو!!!چه تیپی به هم زده بودم من!!
پس چی که تیپ زده بودم؟؟!!همین اول کاری باید به زن پسرخاله امون نشون بدم که دختر شیک وتروتمیزی هستم تا فکر نکنه ما از اون خونواده هاشیم!!!والا.
یه مانتوی بلند آبی تیره پوشیده بودم.ساپورت پام کرده بودم ویه شال مشکیم سرم بود.
برای اولین بار در طول 23 سال زندگی شرافت مندانه،موهام ودرست کرده بودم وآرایش خفن داشتم! یه کفش مشکی پاشنه 5 سانتی هم پوشیده بودم!!!
کم نبود که داشتم برای پسرخاله ام می رفتم خواستگاری!!!
والا اینا ازمن بعید بود...
مامان وقتی دید من این همه به خودم رسیدم،رفت توشوک!!!
فقط 5 دقیقه زل زده بودبهم.اوخی!!!مامانم!!ذوق کرد وقتی یه بار دخترش و خانوم دید.
باسقلمه ای که ارغوان به بازوم زد،به خودم اومدم.
باخنده گفت:اوه!!چقدر خودت و نگاه می کنی؟!خوشگلی بابا!!بیابریم.رسیدیم.
باتعجب به در باز آسانسور نگاه کردم.
ما کی رسیده بودیم؟!
چه سرعتی داره این آسانسوره!!!
بالاخره به زور ارغوان از آسانسور بیرون اومدیم.
نگاهی به واحدها کردم وبعداز چند ثانیه چشمم به یه تابلو افتاد که روش نوشته بود:
"شرکت تجاری تابان"
اوهو!!!اسمت توحلق آرش!!شرکت تابان!!
با ارغوان به سمت در شرکت رفتیم ودر زدیم.
طولی نکشیدکه یه آقای مُسِن دروبازکرد.
ارغوان لبخندی زدوگفت:سلام.ببخشید مزاحم شدیم... باخانوم مقدم کار داشتیم.
پیرمرد که ظاهرا آب دارچی بود،لبخندی زدوگفت:سلام.خواهش می کنم.بفرماییدتو!
منم لبخندی به پیرمرد زدم وسلام کردم...جواب سلامم ودادولبخندزد.
باید خیلی خانومی وشیک راه می رفتم تا ظاهر قضیه حفظ شه.
چقدرم سخت بودراه رفتن بااون کفشا!!!
بابسم ا... بسم ا... وارد شرکت شدم.
ارغوان بعداز من اومد تو ودر و بست.
شرکتشون انقدر خلوت بودکه صدای بسته شدن در،توی فضاپیچید وهمه کارمندا به سمت مابرگشتن.
چشم چرخوندم تا آرش و بینشون پیداکنم.
همین جوری داشتم باچشمام دنبال آرش می گشتم وراه می رفتم که یهو گرومپ!!!
افتادم زمین!
یه صدای مهیبی درست کردم که نگو ونپرس!!!
همه به من زل زده بودن!
یکی نیست به من بگه توکه راه رفتن معمولی بلد نیستی،دیگه چرا ازاین کفشا می پوشی آخه؟!
خیر سرم می خواستم آبروی آروش وخونوادمون وجلوی این دختره حفظ کنم!!
پام خیلی درد گرفته بود.بد جور خورده بودم زمین.
مخصوصا اینکه ساپورت پام بود!!
نگاهی به ساپورتم انداختم تاببینم سالمه یانه!!!
نه...خدارو شکر سالم بود.
بالاخره تصمیم گرفتم ازروی زمین بلند شم.
همین که سرم وبلند کردم،چشمم خورد به آرش.
بادیدن من بادستش محکم کوبوند به پیشونیش که صدای بلندی ایجاد کرد.
این دفعه همه نگاه ها روی آرش زوم شد.
منم از فرصت استفاده کردم وبه کمک ارغوان ازجام بلند شدم.
نگاهی به مانتوم انداختم.
یه کم خاکی شده بود.خاکش و تکوندم ونگاهم و به آرش دوختم که بااخم به من خیره شده بود.
وقتی متوجه نگاه های سنگین همکاراش شد، لبخندزورکی زدوسعی کرد قضیه رو بپوشونه.گفت:
- ای وای!!!پرونده هارو نفرستادم بایگانی.
ودر یک چشم به هم زدن جیم شد.
بارفتن آرش،همکاراش یه نگاهی به من انداختن وبعداز اطمینان حاصل کردن ازاین که دیگه نمایش مسخره ی من تموم شده،به کارخودشون مشغول شدن.
وطولی نکشیدکه اوضاع شرکت مثل قبل از ورود ما،آروم وبی صدا،شد.
به همراه ارغون به سمت میز منشی رفیتم تا ازش بپرسیم اون که دل آرش مارو برده، کجاست.
من که بعداز ماجرای افتادنم روم نمی شد چیزی بگم وزبونم جلوی همکارای آرش کوتاه شده بود.
اری دهن بازکردوگفت:ببخشید می خواستیم خانوم مقدم وببینیم.
منشی نگاهی به من انداخت که مثل لاک پشت تو لاک خودم بودم وسرم پایین بود.لبخندی زدوبه صندلی های توی سالن اشاره کرد.گفت:بفرماییدبشینین تاصداشون کنم.
وازجاش بلندشدورفت تویکی ازاتاقا.
من وارغوانم رفتیم روی صندلی هانشستیم.
بعداز یه مدت کوتاه،منشی همراه بایه دختر ریزه میزه اومد.
منشی اشاره ای به ماکردویه چیزی به مهساگفت.بعدبه سمت میزش رفت ومشغول کار خودش شد.
مهسا باقدم های آروم وآهسته به سمت ما میومد واین به من اجازه داد تاحسابی آنالیزش کنم.
قد متوسطی داشت واستخوون بندیش خیلی ظریف بود.
پوست سبزه داشت وابروهای کوتا وکلفت. چشمای قهوه ای تیره.
یه دماغ دراز که بااینکه به تنهاییی قشنگ نبود ولی خیلی به صورتش میومد.
لب ودهنشم به صورتش میومد.
درکل خیلی بامزه بود.زیبا نبود ولی بامزه بود.قربون پسرخاله ام بشم که انقدر سلیقه اش خوبه!!
بالاخره مهسا به ما رسید...
من وارغوان ازجامون بلند شدیم وبانیشای باز زل زدیم بهش.
منم که انگار قضیه گندی که چند دقیقه پیش زده بودم و یادم رفته بود!! شاد و شنگول به مهسا خیره شده بودم.
مهساسلام کرد ومام همون طورکه بهش زل زده بودیم،جواب سلامش و دادیم.
مهسا لبخندی زدوباصدای نازکش گفت:ببخشید شما بامن کاری داشتین؟!
نیشم و بازترکردم وگفتم:اوهوم!
مهسا که انگار از لحن من خنده اش گرفته بود،خندیدوگفت:می تونم بپرسم چه کاری؟!
- یه امر خیر!
مهسا باتعجب گفت:امر خیر؟!
- اوهوم.
- ببخشید متوجه حرفتون نمی شم!
لبخندی زدم وگفتم:میشه بامابیای کافی شاپی که توهمین ساختمونه تابهتر باهام حرف بزنیم؟!
مهسا اخمی کردوگفت:ببخشید ولی نمی تونم بیام.اگه حرفی دارید همین جابزنید.
ارغوان لبخندی زدوگفت:آخه اینجاکه نمیشه. حرفایی که می خوایم بزنیم خصوصیه واینجا جای مناسبی نیست.
مهسا باشک تردید سری تکون دادوگفت:باشه ولی به شرطی که زیاد طول نکشه.چون من کاردارم.
ارغوان سری تکون دادولبخند زد.
بعداز اینکه مهسا پیش منشی رفت وازش خواست تا مرخصی ساعتی براش رد کنه،باهم به کافی شاپ رفتیم.
روی یکی ازمیزا نشستیم وبعداز اینکه 3 تا بستنی سفارش دادیم،من شروع کردم:
- ببین عزیزم،من و ارغوان اومدیم اینجا تا درمورد یه موضوع مهم باهات صحبت کنیم.راستش نمی دونم چجوری بگم…چجوری باید شروع کنم…خب…
مهسا که حال من ودرک کرد،لبخندی زد و مهربون گفت:نمی خواد مقدمه چینی کنی،راحت حرفت و بزن.
اوف!!!!برپدرت صلوات.
خب این وازاول می گفتی دیگه...
نیشم و باز کردم وگفتم:پسرخاله ام دوستت داره. می خواد بیاد بگیرتت!!!
انقدر این و سریع وراحت گفتم که مهسا رفت توشوک.
به چشمای من خیره شده بود وچیزی نمی گفت.
اوه!!!مثل اینکه گند زدم!آخه خودش گفت راحت بگو.خب منم راحت گفتم دیگه...
ارغوان برای اینکه گندکاری من و جمع کنه،روبه مهسا گفت:
- منظور رها اینه که پسرخاله اش از توخوشش میاد وخیلی وخته که عاشقت شده.نمی دونست چجوری بیاد و بهت بگه واسه همینم رهارو مامور کردتا بهت بگه.آرش...
مهسا چشمای متعجبش و به ارغوان دوخت وپرید وسط حرفش:
- آرش؟!
ارغوان لبخند زدوسرش و به علامت تایید تکون داد.
- آرش فاخر؟!
این دفعه من وارد کار شدم:
- آره.خودشه.

آنیلا
1392,04,23, ???? : 12:17 قبل از ظهر
ببینم چه بلایی سردکمه تشکرمیارینا!!لهش کنید...آورین!!:-2-35-:

مهسا با ناباوری به من خیره شدوزیرلبی گفت:آرش؟!...پس...پس چرا خودش بهم چیزی نگفت؟!
لبخندی زدم وگفتم:
- خب لابد روش نشده دیگه.
مهسا نگاهش و ازمن گرفت وبه گلدونی که روی میز قرار داشت،دوخت.
گارسون بستنی ها رو آورد ورفت.
مهسا همونطور به گلدون خیره شده بود.
وا!!!این چرا اینجوری به گلدون خیره شده؟!
بعداز چند دقیقه،صبرم سر اومد وگفتم:ای بابا!!چرا داری باچشمات گلدون ومی خوری؟!! یه کلام بگو ختم کلام.دوسش داری یانه؟!
مهسا نگاهش وبه من دوخت.
از صراحت کلام من تعجب کرده بود.صراحت کلامم توحلق آرش!!
لبخندی زدم وگفتم:نگفتی؟!دوسش داری یانه؟!
مهسا چیزی نگفت وفقط به من نگاه کرد.
- این سکوت تو نشونه رضایته عایا؟!
مهسا لبخندی زدوگفت:راستش باید فکر کنم.
- فکر کردن نداره که!!! اگه دوسش داری بگو آره اگرم نه که خب بگو نه!!!با ما راحت باش بابا!!!خجالت وبذارکنار.
- آخه...راستش هول شدم...نمی دونم چی باید بگم!
لبخند زدم وگفتم:دلت چی میگه؟!هرچی اون میگه روبگو.
مهسا یه نگاه به من کرد وبعد به ارغوان.
ودوباره به من خیره شدوگفت:
- دلمم هول کرده.
ارغوان لبخندی زدوگفت:به به!!!پس مبارکه..وقتی دلت هول کرده یعنی دوسش داری دیگه.
اما من بی توجه به حرفای اری، به مهسا خیره شدم وگفتم:دوسش داری؟!ازش خوشت میاد؟!
مهسا آروم گفت:من آقای فاخرو به عنون یه همکار خیلی قبول دارم امابه عنوان همسر آینده...
اخمام رفت توهم وگفتم:پس دوسش نداری!
مهسا هول شدوخیلی سریع گفت:نه!!
لبخندی زدم وگفتم:پس دوسش داری!
مهسا لبخندی زدوچیزی نگفت.
ارغوان جیغی زدوبه سمت مهسا رفت.
همه کسایی که توی کافی شاپ بودن،به مانگاه می کردن.
مهسا روبغل کردو گونه اش و بوسید وزیرگوشش گفت:مبارکه عروس خانوم!!!
منم رفتم سمت مهسا روبغلش کردم.
مهسا خندیدوچیزی نگفت.پس یعنی راضی بود دیگه!!!
من وارغوان سرجامون نشستیم واری سفارش شیرینی داد.
منم گوشیم وازتوی کیفم بیرون آوردم وخواستم به آرش بزنگم که مهساگفت:به کی زنگ می زنی؟!
لبخندشیطونی زدم وگفتم:به آقاتون!
مهسا لبخندی زدوگفت:نمی خوادزنگ بزنی!
فکرکردم پشیمون شده!!!
اخمام رفت توهم و باناراحتی گفتم:چرا؟!
صدای آرش ازپشت سرم اومد:
- چون خودش اینجاست.
باخوشحالی ازجام بلندشدم وروبروی آرش ایستادم.
لبخندی زدم وگفتم:دیدی بالاخره دامادت کردم؟!
آرش لبخندی زدوگفت:دستت طلا!!
اشاره ای به صندلی کردم وگفتم:بشین آقا داماد!
آرش لبخندش و پرنگ کرد وروبروی مهسا نشست وزل زدبهش.
ارغوان دستش وگذاشت زیر چونه اش و درحالیکه به مهسا وآرش خیره شده بود،گفت:چه رمانتیک!!!
لبخندی زدم وگفتم:متاسفانه ماباید هرچه سریع تر این فضای رمانتیک وترک کینم!
ارغوان ومهسا وآرش هماهنگ باهم گفتن:چرا؟!
لبخندی زدم و به آرش ومهسا اشاره کردم وگفتم:برای اینکه دوکفتر عاشق تنها باشن (به اری اشاره کردم وادامه دادم:) وسرخرم نداشته باشن!
ارغوان اخمی کردوگفت:من می خوام بمونم.
باشیطنت گفتم:باشه بمون ولی این وبدون که اگه بمونی،منم میام پیش تو وامیر می مونم وبه تک تک حرفاتون گوش می کنم.
ارغوان باسرعت کیفش و از روی میز برداشت واز جاش بلند شد.به سمت من اومدوهول گفت:نه تورو خدا!کی گفته من می خوام بمونم؟!
من وآرش ومهسا خندیدیم.
روبه مهسا وآرش گفتم:خداحافظتون عروس وداماد گل.(روبه آرش ادامه دادم:)فقط شیرینی ما یادت نره ها گوریل!!!
آرش خندیدوگفت:ای به چشم!!!
ارغوانم خداحافظی کردوباهم ازکافی شاپ خارج شدیم و دوکفتر عاشق و تنهاگذاشتیم.
خدایا من که خودم انقدر دست به خیرم خوبه که هم اری رو عروس کردم وهم آرش وداماد،پس چرا خودم عروس نمی شم؟!
ولی همین جوری مجردی بهتره!!!سرخره اضافه می خوام چیکار؟!والا.

**********
یه ماهی از رفاقت امیروارغوان می گذره.همه چی خوبه خوبه!!!
اونجوریم که از آرش شنیدم،آرش ومریم روزگار خوشی وباهم می گذرونن البته دوراز چشم خاله ایناوخونواده مهسا ویواشکی!!
من بدبخت بیچاره هم که مثل همیشه تنهای تنهام!!
دوهفته دیگه امتحانای پایان ترم شروع میشه وهمه سخت مشغول خر زدنن.منم اگه خدابخواد یه دستی بردم سمت کتابام!!تعجب و توچشمای مامان و بابام می بینم.نه تنهاتوچشمای اونابلکه توچشمای کتابام هم بهت وشگفتی رو حس می کنم!!!
خب بیچاره ها حق دارن دیگه.من فقط آخر ترم یاد درس خوندن میفتم واین یعنی فاجعه!!!
- چته تو زل زدی به زمین؟!
باصدای ارغوان از فکر بیرون اومدم.نگاهم و بهش دوختم وگفتم:هیچی!
شنبه بود وروز اول هفته...و البته سر کلاس حسینی.
حسینی طبق معمول تاخیر داشت وبچه هاکلاس و به یه کویت درجه یک تبدیل کرده بودن.
نگاهی به سرتاسرکلاس انداختم.
نگاهم افتاد به بابک!!!
ای بابا!!!اینم که برج زهرماره همش!آخه مگه آدم قحطی بودکه توعاشق من شدی که بعدش بخوای اینجوری افسرده بشی؟! این همه دختر هست خب.برو دنبال اونا!
نمی دونم چرا ولی وقتی بابک و می دیدم که مدام بایه اخم غلیظ روی پیشونیش به یه نقطه مبهم خیره شده وتوفکره،عذاب وجدان می گرفتم.
سعی کردم دیگه به بابک فکر نکنم ونگاهم و ازش گرفتم.
به سعید وامیر رسیدم که مشغول حرف زدن بودن.
پس گودزیلاکجاست؟!
قبرستون!!!بهتر باو.اصلا نیاد.کیه که بدش بیاد؟!
البته می دونم اگه این و بلند بگم دخترای کلاسمون خرخرم و می جوئن!!!
عاشق رادوینن. واسش جون میدن!همش بهش زل میزنن و واسش عشوه خرکی میان!ایش!!!مرده شورشون و ببرن!رادوینم آدمه که ایناعاشقشن؟!
صدای سعید من ومتوجه خودش کرد:
- بروبچز یه لحظه.
وبین اون شلوغی چندباری دادزد تا بچه ها ساکت شدن.
سعید لبخندی زدوگفت:راستش بچه هامن و یه سری از رفقا می خوایم یه جشن کوچیک واسه رادوین بگیریم!!
یکی از دخترای چندش کلاس باهیجان روبه سعید گفت:جشن؟!تولدرادوینه؟!!
- نه.تولدش نیست.نمی دونم می دونید یانه ولی پایان نامه رادوین به عنوان پایان نامه برتر دانشگاه انتخاب شده...
وبچه ها بهش مهلت ندادن که ادامه بده..صدای دست وکف وسوتشون فضای اتاق و پرکرده بود.
یکی دیگه از دخترا باعشوه گفت:به افتخارعشقم!!!
اوق!!!!چه حال به هم زن!!!عشقت؟!!!چندش!!!
خدا باید یه عقلی به شمابده ویه عقلیم به مسئولای دانشگاه!!!آخه مگه آدم قحطی بودکه پایان نامه رادوین برتر شد؟!ایش!!!فکر کنم پول داده استادارو خریده!!
سعید دستش و بالابردوبچه هارو به سکوت دعوت کرد.
ادامه داد:
- همون طورکه خودتون می دونید دیگه هفته آخره وکلاسا تق ولقن! واسه همینم فردا ساعت اول هیچ کدوم از استادا توهیچ ترمی نمیان.فردا زمان خوبیه برای برگزاری جشنمون.فقط ما توی این جشن...
نگاه شیطونی به امیر انداخت وادامه داد:یه ذره کرم ریزیم داریم!!
یکی از پسرای کلاس گفت:کرم ریزی؟!چجور کرم ریزی ای؟!
- اونجوری که ماتصمیم گرفتیم،قراره که فردا هممون قبل از اومدن رادوین توی این کلاس جمع بشیم وهمه چی و آماده کنیم.اول کار،زمین و لیز می کنیم تا رادوین لیز بخوره وکله پابشه...بعد که عصبانی شد وداد وبیداد راه انداخت...
امیر به کمکش اومدوگفت:ازش می خوایم که برای اینکه حالش بهتر بشه روی یه صندلی بشینه...البته نه یه صندلی معمولی!!!صندلی که پایه هاش لَقن!!!!
یکی از پسراگفت:اینجوری که بیچاره آسفالت میشه!...
سعید سری تکون دادوباخنده گفت:همینش باحاله!!
یکی از دخترا باعشوه گفت:وای!!!نکنین این کارو!!!رادوین گناه داره!
وصدای یکی از وسط جمعیت بلند شد:
- تو زر نزن باو!!!
وکلاس رفت روهوا!
دختره بدجور ضایع شده بود.حقشه تا اون باشه که زر زر نکنه!!!دم هرکسی که گفت جیز!

آنیلا
1392,04,23, ???? : 12:29 قبل از ظهر
اینم ازسومین پست!!!
تشکر وامتیازونقداگه دارین درخدمتیم!!
راستی این وهم اعلام کنم که پستام از50تام زده بالا!!بعله!!باتچکر...:-2-40-:

این برنامه جشنم خیلی توپه ها!!!دمار از روزگار گودزیلا درمیاد.
سعید راست می گفت،دفترآموزش گفته بودکه اگه دوست دارین یکشنبه نیاین چون هیچ کدوم از استادا نمیان.اولش دلم نمی خواست بیام امابه خاطراین جشن ودیدن سرویس شدن رادوین باید بیام.
حالاکه اینادارن موجبات اذیت وآزار رادوین و فراهم می کنن، چرا منم یه حرکت نزنم؟!
یه فکری به سرم زدوازجام بلند شدم.
روبه سعیدوامیرگفتم: میشه منم یه کاری بکنم؟!
سعید شیطون نگاهم کردوگفت:چه کاری؟!
- توفقط بگو میشه یانه!!
- آره.چرا که نه...هدف ما خندیدنه هرچی بیشتربهتر!!!!
لبخندی زدم وسرجام نشستم.
چه روزی بشه فردا!!!
سعید دهن باز کردتا چیزی بگه که در کلاس باز شد ورادوین اومدتو.
بااومدن رادوین،همه ساکت شدن!!
رادوین که از سکوت بچه هاتعجب کرده بود.خندیدوگفت:منم بابا.حسینی نیست.
وبچه هاهم خیلی طبیعی شروع کردن به سروصدا کردن که مثلا مافکر کردیم توحسینی هستی و واسه همینم خفه خون گرفته بودیم!!!!
رادوین به سمت یکی از صندلیارفت ونشست.
امیروسعیدم رفتن پیشش و شروع کردن به چرت وپرت گفتن.
چند دقیقه ای که گذشت بالاخره استادحسینی اومدوبدون هیچ حرفی شروع کردبه درس دادن!
این دم دمای آخرم مارو ول نمی کنن!!!
مثلاقراره این هفته این ترممون تموم بشه ها!!!

**********
روز بعد همراه ارغوان وارد دانشگاه شدیم.
من اری رو راهی کلاس کردم وخودم رفتم سمت آبدارخونه.
خیلی نامحسوس عمل کردم و وارد آبدارخونه شدم.
یه لیوان برداشتم که رنگش قرمز بودوحبابای زرد روش داشت وازبیرون که نگاه می کردی معلوم نبوچی توشه!!باآب سرد توی یخچال پرش کردم.
بعداز کلی جون کندن،بالاخره نمکدون و پیدا کردم ودرش و بازکردم.کل نمک و ریختم توی آب وشروع کردم به هم زدن.
حالامگه حل می شد؟!
یه ذره آب گرم توش ریختم تا بهتر حل بشه.
بعد شروع کردم به جستجوبرای یافتن فلفل!!!
بالاخره اونم پیدا کردم وریختمش توی لیوان.
معجون به دست اومده رو هم زدم ونگاه خبیثانه ای بهش کردم!!
الهی!!!دوست دخترات برات بمیرن!!!قراره باخوردن این معجون جان به جان آفرین تسلیم کنی.
از آبدارخونه دل کندم و با معجون خوشمزه ام به سمت کلاس رفتم.
خیلی شیک وارد شدم ورفتم و سرجام نشستم.
بچه ها هم ترقه رو روبه راه کرده بودن وهم سوزنای روی صندلی رو!!
همه چی حل بود.
سعید بچه هارو جمع وجور کرد وفرستادشون برن بشینن.
خودش و امیرم کنارمیز استاد ایستادن.
وا!!پس بابک کو؟!
چشم چرخوندم تاپیداش کنم ولی مثل اینکه نیومده بود!!!
آخه واسه چی نیومده؟!
الهی بمیرم فکرکنم از دردهجران من مجنون شده سربه بیابون گذاشته!!!
خخخخخخخخخ چه خودمم تحویل می گیرم!!
سعی کردم دیگه به بابک فکر نکنم.واسه همینم،به در خیره شدم تا صحنه جذاب ودیدنی ترسیدن رادوین وازدست ندم.

چند دقیقه بعد،رادوین درکمال خونسردی وآرامش دروباز کردو وارد کلاس شد...
نگاهش اطراف کلاس چرخید و روی امیرو سعید که کنار میز استاد وایساده بودن ثابت موند....لبخند پت وپهنی زد وهمون طور که با قدمای ببلند به سمتشون می رفت،با لحن لاتی گفت:بــَه!!!سام علیک جماعتِ لوتی با...
و حرفش نصفه نیمه موند!!!چون پاش ودرست جایی گذاشت که بچه ها با صابون وگیریس و اینا لیزش کرده بودن...بیچاره چنان لیز خورد وبا مخ رفت تو زمین که گفتم ضربه مغزی شدنش حتمیه!!!!
همه کلاس خفه خونه گرفته بودن وبا نگرانی بهش نگاه می کردن...همه فکر کردن دَخلِش اومده!!!تنها کسی که نگران نبود،سعید بود...جوری از خنده ریسه می رفت که انگار کمدی ترین صحنه دنیارو دیده!
برعکس تصور همه،رادوین انگار زیاد دردش نیومد...یا شایدم اومد ولی نخواست نشون بده!
درحالیکه خودش وجمع وجور می کرد،زیر لبی غرید:
- سعید تو باز کرم ریختی؟؟؟...بچه شدی؟!!!
و دستش وبه زمین تکیه داد واز جابلند شد وبه سمت امیرو وسعید رفت...معلوم بود پاش درد می کنه چون وقتی قدم بر می داشت قیافه اش مچاله می شد!!!
سعید لبخندی زد وچشمکی تحویل رادوین داد.با شیطنت گفت:ایده خوبی بود نه؟؟؟!
رادوین اخمی کرد وباعصبانیت گفت:مـــرض!
امیر وارد کار شد ونقشه شماره 2 رو اجرا کرد...
زیر بغل رادوین وگرفت ودر حالیکه کمکش می کرد،روی صندلی بشینه با دلسوزی گفت:سعیده دیگه.خره!! هیچی حالیش نیس.هی بهش گفتم نکن این کارو.مگه گوش کرد؟!گفت بذار بیفته،صحنه باحالی میشه می خندیم. بیا...بیا اینجابشین یه ذره حالت جابیاد.
این امیر چه خوب دروغ می گه ها!!!
رادوین که از لحن دلسوزش مطمئن شده بود کلکی توکارش نیست،به حرفش گوش دادو نشست روی صندلی.
چشمتون روز بد نبینه!!!همین که نشست روی صندلی،دوتا از پایه های صندلی که لَق بودن،دَر رفتن وصندلی کج شد...رادوین تعادلش وازدست داد وبا یه داد بلند روی زمین افتاد!!!!
وقتی داشت میفتاد زمین قیافه اش اونقدر خنده دارو بامزه شده بود که همه بچه ها از خنده ترکیدن...
اخم غلیظی روی پیشونیش نشوند و غرید:
- دیوونه این به مولا!...
این دفعه معلوم بود که خیلی دردش اومده...اونقدر که دیگه توان انکار کردن ونداشت!!!
در حالیکه از درد مچاله شده بود،از جا بلند شد وخواست به سمت سعید بره تا کارش و تلافی کنه که من وارد عمل شدم...خیلی شیک ومجلسی به سمتش رفتم.
باصدای آرومی گفتم:آخ!!الهی من برات بمیرم رادوینم!!چی شدی تو؟!خیلی دردت گرفت؟!الهی...الان خوبی؟!
رادوین باتعجب به من خیره شده بودوچیزی نمی گفت.
نه تنها رادوین،بلکه کل کلاس به من زل زده بودن!
خب بیچاره ها کپ کرده بودن از اینکه می دیدن منی که سایه رادوین و باتیر می زدم،حالا نگرانش شدم و اینجوری باهاش حرف می زنم.
سعی کردم به اوناتوجه نکنم وتمام حواسم و روی نقش بازی کردنم متمرکز کنم.
بالحنی که ازمن بعید بود،ادامه دادم:
- الهی رهابرات بمیره.ببین چی به روزت آوردن! چرا یهو رفتی توشوک رادوین؟!(معجونم و به سمتش گرفتم وادامه دادم:)بیا...بیا یه ذره از این بخور، حالت جا بیاد...ببین چجوری رنگت پریده...من بمیرم برات الهی!!!
رادوین نگاهش و ازمن گرفت وبه لیوان توی دستم دوخت.
باصدای خفه ای گفت:نمی خورم.
اَه توروحت!!!مگه دست خودته که نخوری؟من این همه نقشه کشیدم که توتهش بگی نمی خورم؟!غلط کردی!!!
لبخندی زدم ومهربون گفتم:
- چرا عزیزم؟!بخور.توالان حالت خوب نیست.رنگت عین گچ سفید شده.اگه یه ذره آب بخوری حالت بهتر می شه.آخه واسه چی نمی خوری؟بخور برات خوبه.
رادوین به چشمام خیره شدوگفت:اول خودت بخور.
متعجب بهش زل زدم وگفتم:اول من بخورم؟!
رادوین شیطون گفت:آره.اول توبخور!!!
اُه!!!!گند زدی تونقشه ام!!چی نقشه کشیده بودم، چی شد!!
باقیافه ای درهم به معجون توی دستم خیره شدم.
اگه نخورمش رادوینم نمی خوره ونقشه ام عملی نمیشه.
پس بایدبخورمش!!! اما آخه چجوری؟!من چجوری این زهرماری که درست کردم وبخورم؟!هرکی ندونه خودم می دونم که چقدر بدمزه اس!!!
صدای رادوین به گوشم رسید:
- چی شد؟!نمی خوری؟!
نگاهم و از معجون گرفتم و به رادوین دوختم.
لبخندشیطون روی لبش باعث شدکه جرئتم بیشتربشه.
سری تکون دادم و بااطمینان کامل گفتم:چرا.می خورم.
سعی کردم خیلی طبیعی نقش بازی کنم.لیوان و سمت دهنم بردم.
رادوین باهیجان به من خیره شده بود.
خیلی ریلکس یه ذره ازش خوردم.
دلم می خواست همش و تف کنم بیرون.مزه خیلی بدی داشت! افتضاح تر از افتضاح بود.
اصلا قابل توصیف نیست.شور...تند...اَه!!!!
بابدبختی تمام، معجون و قورت دادم.
لبخندی زدم وبه چشمای متعجب رادوین خیره شدم.
مهربون گفتم:دیدی خودمم خوردم عزیزم؟!مگه میشه من به توچیزبد بدم؟!!!
چشمای رادوین شده بود قده چشمای یه گاو!!!
لبخندم وپررنگ تر کردم ومعجون و به سمتش گرفتم.
رادوین که دیگه خیالش ازبابت اوکی بودن معجون راحت شده بود،لیوان و ازدستم گرفت وطبق عادت همیشگیش یه نفس داد بالا!!!
ازش فاصله گرفتم تا اگه قراره بریزتش بیرون روی من نریزه!!
یهو قیافه رادوین مچاله شدوهمه آب و تف کرد بیرون.
کلاس رفت رو هوا!!خودمم ازخنده غش کرده بودم.قیافه رادوین خیلی بامزه شده بود.لباسش خیس شده بودواخماش رفته بود توهم!!
باچشمای عصبانیش به من خیره شد.
زیرلب غرید:
- این چی بود؟!
همون طور که به سمت صندلیم می رفتم،گفتم:مخلوط آب ونمک وفلفل!! آخه احمق به من می خوره انقدمهربون باشم؟!اونم باتو؟حقت بود!! تاتو باشی کیک من و یه لقمه چپ نکنی.
یهو امیروارغوان ازخنده ترکیدن.آخه فقط اونا ازقضیه کیک خبر داشتن.
سعید،به سمت صندلی خودش رفت وبا یه کیک توی دستش برگشت.
لبخندشیطونی زدو روبه رادوین گفت:اگه از بحث شیرین اذیت کردنت بگذریم...برتر شدن پایان نامه ات مبارک آق مهندس!!
رادوین اخمی کردوگفت:زدی دهن مهن من و سرویس کردی بعدبهم تبریک می گی؟!میمردی مثه بچه آدم یه جشن شیک وباکلاس می گرفتی؟!حتماباید نشون بدی که وحشی هستی؟!!!
سعید خندیدوچیزی نگفت.
به سمت میز استاد رفت و کیک و گذاشت روش.
امیر ازیکی از بچه ها یه شمع گرفت وگذاشت روی کیک.
سعید وامیر کنار هم دیگه پشت میز ایستاده بودن وبانیشای باز رادوین و نگاه می کردن.
رادوین لبخندی زدوبه سمتشون رفت. بین امیروسعید ایستاد.
نگاهی به شمع روی کیک کردوگفت:این الان دقیقا چه صیغه ایه؟!این شمعه اینجاچی میگه؟یکمین، چی چی؟!
سعیدبامسخره بازی گفت:یه دونه شمع برات گذاشتیم چون یه دونه ای.تکی.تودنیا لنگه نداری داش رادی!!!

آنیلا
1392,04,23, ???? : 12:36 قبل از ظهر
خب خداروشکر4تاپست امشب تموم شد!!:-2-27-:
امیدوارم خوشتون اومده باشه.فعلا...

رادوین خندیدوگفت:منم که خرم!!!فکر کردی نمی دونم از خسیس بازیت بود که فقط یه دونه شمع گذاشتی؟!
سعید چشمکی زدو خندید.
بچه ها شروع کردن به دست زدن.
یکی از دخترای چندش کلاسمونم ازاولش داشت از همه چی فیلم می گرفت.
رادوین نگاهی به شمع روی کیک کرد و برش داشت. گذاشتش روی میز.
سعیدبا اعتراض گفت:
- اِ !!!چیکار می کنی دیوونه؟!میذاشتی بمونه دیگه!!
رادوین نگاهی به بچه ها کردو یه لبخند شیطون زد.
یه قدم به عقب رفت وخیلی سریع بادوتا دستش سرامیرو سعیدو کرد توکیک!!!
بچه ها ازخنده غش کرده بودن.
رادوین یه دونه محکم زد پس کله هرکدومشون و باخنده گفت:تاشماباشین دیگه هوس نکنین من و سرویس کنین.
امیروسعیدم باصورتای کیکیشون به رادوین خیره شده بودن و می خندیدن.
یهو سعید بایه حرکت خیلی سریع ظرف کیک وبلند کردوکوبوند توصورت رادوین.
اصلا یه اوضاعی بود!!!همشون کیکی شده بودن.
هممون انقدر خندیده بودیم که داشتیم میمردیم.
رادوین باشیطنت به سمت سعید رفت وانگشتش و کشید روی صورت کیکی سعید.
انگشت کیکیش و توی دهن سعیدفرو کرد وبا اون یکی دستش آروم زدپشتش.
بایه لبخند شیطون گفت:عاشق همین دیوونه بازیاتم سعید!!!
سعید خندیدوگفت:مخلصیم!
یهو یه پارازیت وارد صحنه شد...
یکی از دخترای مفتون وعاشق رادوین!!!
باعشوه روبه رادوین گفت:تبریک میگم رادوین.از اولش می دونستم که پایان نامه ات معرکه اس.
ویه جعبه کادویی رو به سمت رادوین گرفت!!
رادوین باتعجب نگاهی به کادو کردوگفت:این مال منه؟!
- بعله.
سعیدباخنده گفت:نمی شه مال من باشه؟!
دختره اخمی کردوروبه سعیدگفت:نه!!مال رادوینه.
رادوین لبخندی زدوکادو رو ازش گرفت.
وزیرلبی گفت:مرسی.
دختره داشت از ذوق پس میفتاد.بانیش باز به رادوین زل زده بود...
یهو یه دختردیگه ام پیداش شد.کادوی توی دستش وبه سمت رادوین گرفت وگفت:تبریک.
رادوین لبخندی زدوکادو رو ازش گرفت.
اونم داشت پس میفتاد...
اون دوتاکه رفتن سرجاشون،یه گَله دیگه اومدن.
اصلایه اوضاعی بود!!!روی میز پراز گل وکادو شده بود.
لامصبا چه کادوهاییم خریده بودن.ازجعبه هاشون معلوم بودکه خیلی گرونن!!!
خلاصه تایه ربع دخترا داشتن به رادوین کادو می دادن...عکس العمل رادوینم درهمه موارد بلااستثنا یه لبخندبودوتشکر.
ولی همینشم واسه اون دخترای نَدیدبَدید خیلی بود.داشتن ذوق مرگ می شدن...
وقتی دیگه کسی به سمت رادوین نیومدتا بهش کادو بده،سعید باخنده گفت:دیگه کسی نیست؟!مطمئنین تمومه؟!
بچه هاخندیدن وچیزی نگفتن.
مثل اینکه به سلامتی تموم شده بود.
اَه اَه اَه!!!حالا انگار مثلا چه تحفه ای هست که انقد دوسش دارن و واسش جون میدن!!!
آدم قحطی بودایناعاشق رادوین شدن؟!

**********
از ارغوان خداحافظی کردم وبه سمت در رفتم.
زنگ درو زدم وباشنیدن صدای سارابه وجد اومدم:
- کیه؟!
- به به عروس خانوم.منم باز کن.
سارا درو باز کردومن باذوق وارد حیاط شدم.
مثل بچه هابه سمت در دویدم و بایه حرکت فنی کفشام و درآوردم.
کاملا وحشیانه وارد خونه شدم وشروع کردم به جیغ و دادکردن:
- سلام.سلام.سلام...خوبی شماساراخانوم؟!دلمون واستون تنگیده بود!!کجا بودین الیزه؟!یه وخ زنگ نزنی با خواهر شوهرت یه حال واحوال کنیا بی معرفت!
سارابایه لبخندقشنگ روی لبش به سمتم اومدو من وکشیدتوبغلش.
زیرگوشم گفت:چقدرغرغرویی تودختر!!!نمی دونی چقدرکار ریخته بود سرم.خودمم خیلی دوس داشتم بیام ولی خب وقت نشد.دلم برات یه ذره شده بود رها!!
گونه اش و بوسیدم وخیره شدم به صورتش...تازه متوجه حالش شدم...رنگش پریده بود...دوباره سرفه کرد...اخمی کردم وگفتم:مگه قرار نبود بری دکتر؟! چرا نرفتی؟هان؟!ببین چجوری شدی تودختر؟؟!صورتت عین گچ سفیده...هی هم که سرفه می کنی...
لبخندی زدوآروم گفت:ای بابا توام!! من خوب خوبم دیوونه...واسه چی برم دکتر؟! این چند روزه زیادکار کردم شاید به خاطر همونه که یکم ضعیف شدم...
- پس سرفه هات وچی میگی؟! اونام به خاطر کاره؟!!!
اخمی کردوزل زدتوچشمام وگفت: هیچی نیس به خدا رها!!! الکی نگرانی...
اخمی کردم وگفتم:مثل اینکه اینجوری نمیشه...باید به اشکان بگم ببرتت دکتر!!
اخمش وغلیظ ترکردوگفت:نمی خواد...لازم نکرده...چرا الکی می خوای نگرانش کنی؟! من خوبم!!
وبدون اینکه بهم اجازه حرف زدن بده به سمت مبل رفت ونشست...منم پوفی کشیدم وبه اتاقم رفتم.
بعداز اینکه لباسام و عوض کردم،به هال رفتم وکنارساراروی مبل نشستم.
نگاهی به سرتاسرخونه کردم وگفتم:مامان باباکوشن؟!اشکان کجاست؟!
یهو صدای اشکان ازپشت سرم اومد:
- من که اینجاتشریف دارم ولی مامان اینارفتن خونه دوست بابا.
باشنیدن صدای اشکان باذوق ازجام پریدم وبه سمتش رفتم.
خودم وانداختم توبغلش و گفتم:وای اشی!!!نمی دونی چقدر دلم برات تنگیده بود!!!
اشکان لبخندمهربونی زدوگونه ام وبوسید.
باخنده گفت:من نمی دونم اگه ازدواج کنم و ازاین خونه برم، توچی میشی؟!فکرکنم ازدرد دل تنگی بمیری!!
نیشم وبازکردم وگفتم:خدانکنه.برای چی بمونم توخونه بمیرم؟!منم میام خونه شما!!
اشکان خندیدوهمونطورکه روی مبل،کنارسارا،می نشست گفت:پس یعنی قراره کلا توخونه ما پِلاس باشی دیگه نه؟!
نیشم وبازترکردم و روبروشون نشستم.
باشیطنت گفتم:مشکلش چیه؟!اینجوری خیال مامان اینام راحت تره.شبا مواظبتونم زیاده روی نکنین.
اشکان سیبی از توی ظرف میوه ی روی میز برداشت.
باشیطنت گفت:اون موقع دیگ ،زن وشوهریم.می تونیم زیاده روی کنیم.
خندیدم و گفتم:ازکجامعلوم تا الان زیاده روی نکرده باشین؟!مگه نگفته بودی که عمه شدم؟!
اشکان سیب وبه سمتم پرت کرد تا مثلا من وبزنه اما من توهوا قاپیدمش...
ساراواردبحثمون شدوگفت:حالاچه عجله ایه؟مابچه می خوایم چیکار؟؟؟!تو چرا گیر دادی به این قضیه عمه شدن؟!
همون طورکه سیب می خوردم،بانیش بازگفتم:چون بچه دار شدن شما،3 تامزیت درپی داره.اول اینکه مامان وبابای من نوه دار میشن.دوم اینکه من عمه میشم وسوم اینکه خودتون بیشترازهمه حال می کنین!!!
سارا - حال چیه بابا؟!کهنه شوری وبچه نگه داشتن حال داره آخه دیوونه؟!
باشیطنت گفتم:عزیزدلم منظورمن حال قبل بچه دارشدنتونه!!!اون موقع که...
اشکان به سمتم اومدو دستش و گذاشت روی دهنم.
یه دونه آروم زدپس کله ام وباخنده گفت:توام راه افتادیا!!!
تلاش کردم دستش و کنار بزنم وجوابش و بدم اما اشکان خیلی محکم دهنم وگرفته بود. واسه همینم خفه خون گرفتم.
اشکان اخم مصنوعی کردوگفت:مثل اینکه باید ادبت کنم.
این و که گفت جیغ بلندی زدم وازدستش دررفتم.
وقتی اشکان بخواد من وادب کنه یعنی کارم ساخته اس!!!
اشکان ازجاش بلندشده بودودنبالم میومد.
همونطورکه دنبالم می کرد،باشیطنت گفت:وایسا ببینم بزغاله!!!یه عمه شدنی من به تونشون بدم!!!
سرعتم وکم تر کردم وسرم وبه سمتش چرخوندم.
مظلوم گفتم:نه توروخدا!!! اصلابه من چه که شمابچه می خواین یانه؟!من غلط بکنم بخوام عمه بشم.اصلامن حرفی از عمه شدن زدم؟!
ساراباخنده گفت:اصلا!!
اشاره ای به ساراکردم وروبه اشکان گفتم:بیا!!!زنتم تایید کرد.
اشکان به سمتم خیز برداشت وتو یه چشم به هم زدن من و بین بازوهاش اسیرکرد.
دستش وبرد سمت دلم وشروع کردبه قلقلک دادنم.
می دونست که من بدجور قلقلکیم!!!
من می خندیدم وجیغ می زدم.هرچی ازش می خواستم که قلقلکم نده،اشکان توجهی نمی کردوبیشتر قلقلک می داد.
بعداز کلی جیغ و دادکردن،بالاخره اشکان دست از قلقلک دادنم برداشت.
خیال کردم ادب کردنش تموم شده.واسه همینم باخیال راحت داشتم می رفتم سمت مبل که...
اشکان بایه حرکت ومن و از روی زمین بلندکرد.
یهو برعکسم کرد!!!
پاهام و گرفته بودوسرم روی زمین ولو بود!!!
باجیغ و داد می گفتم:
- ولم کن اشی!!!حالا مگه من چی گفتم؟!بابااصلا من غلط کردم،من چیز خوردم،من به گور شوهر نداشته ام خندیدم...اشکان!!!بذارم زمین...همه خونم رفت تومخم!!!سرم داره گیج میره!!!اشی!!!!
اشکان درحالیکه می خندید گفت:به یه شرط میذارمت زمین.
- چه شرطی؟!
- به شرط اینکه شام امشب و تودرست کنی!!!
جیغ زدم وگفتم:عمراً !!!
اشکان شونه ای بالاانداخت وگفت:میل خودته!!فقط یادت باشه توالان کله پایی واگه شام درست نکنی تا وقتی که مامان اینابیان،کله پا می مونی!! حالا خود دانی!!!
جیغ زدم وعین بچه هاگفتم:خیلی بدی...بد.بد.بد!!!
اشکان خندیدوچیزی نگفت.
سارابه سمتمون اومدوروبه اشکان گفت:بچه شدی اشکان؟؟؟بذارش زمین!!! من خودم شام و درست می کنم.رهارو بذار زمین.
اشکان همونطور که من و نگه داشته بود،باشیطنت گفت:نخیر!!!!تا این فسقل نگه که می خواد شام درست کنه نمیذارمش پایین.
جیغ زدم:
- من شام درست نمی کنم!!!
باشیطنت گفت:باید درست کنی.
- درست نمی کنم.
- باید درست کنی.
- نمــــی...خـــــوا...م!!
- باشه هرجور میل خودته.پس همین جوری بمون.
جیغی زدم وگفتم:من غذا درست نمی کنم.

آنیلا
1392,04,24, ???? : 10:02 بعد از ظهر
یه سلام تپل به همه!!:-2-16-:
ببخشیدکه دیشب پست نذاشتم...نتونستم بیام نت.
امشبم به خاطراینکه نمی تونم ساعت 12 پست بذارم الان گذاشتم...به احتمال زیادساعت پست گذاشتنم وعوض کنم.حالابه موقعش بهتون میگم یامیذارم توامضام تاازاین بابت مشکلی نداشته باشیم!!
امشب 2تاپست داریم...اتفاق بدی می خوادبیفته!!برای یه مدت خنده ومسخره بازی رهاکمترمیشه ویه سری مشکلات واسش پیش میادولی ازتون خواهش می کنم بازم رمان وادامه بدین!!نشین مثل اینایی که تابه یه مشکل وگریه وزاری می خورن بیخیال رمان میشن...اگه تااینجارمان ودوس داشتین پس تاتهش باهام باشید...البته این وضعیت خیلیم بدنیس!!خنده داره ولی کمه...بعدازاون دوباره همه چی شروع میشه واصلامیریم تواوج داستان!! وای چقدور زدم!!دیگه توپست 2حرفی ندارم فقط تشکروامتیازیادتون نره...بای تافردا!!:-2-35-:

**********
- روغنش و کم ریختیا!!!
چشم غره ای به اشکان رفتم وگفتم:به تومربوط نیست.من آشپزم نه تو!!
اشکان خندیدوبهم نزدیک شد.لپم وکشیدوگفت:مامخلص خانوم آشپزمونم هستیم.
اخمی کردم وعصبی گفتم:من بااین حرفاخر نمی شم.حالاهم برو پیِ کارت بذار من غذام و درست کنم.
اشکان لبخندی زدوباشه ای گفت.
به سمت درآشپزخونه رفت.لحظه آخر،سرش و به سمتم چرخوندو باشیطنت گفت:یادت نره روغنش و بیشتر کنیا!!!
واز آشپزخونه خارج شد!!
اَه!!!اینم فقط داره باکاراش من وحرص میده!!
اصلامن چرا باید غذا درست کنم!؟نه که من خیلیم بلدم آشپزی کنم این وظیفه روگذاشتن به عهده من!!!حیف که اشکان داداشمه و دوسش دارم وگرنه جفت پا می رفتم توشکمش!!!
باحرص روغن مایع رو ازروی کابینت برداشتم وخالی کردم توماهی تابه.
سوسیس بندریای توی ماهی تابه مثل قایقایی که روی آبن،روی دریایی از روغن شناور شده بودن!!
به درک!!!همینه که هست.مگه من چندبارآشپزی کردم که بخوام بلدباشم؟!!
بابی قیدی شونه ای بالاانداختم ونگاهم و دوختم به سوسیسا!!!
تو فکر سوسیس وروغن وآشپزی بودم که صدای نگران اشکان به گوشم رسید:
- رها...یه لیوان آب قند بیار...زود باش.
ترسیده ونگران داد زدم:
- آب قند واسه چی؟!حالت بدشده؟!
اشکان جوابم و نداد واین نگرانی من وبیشتر کرد.
باعجله به سمت یخچال رفتم و لیوانی رو پرازآب کردم.
چندتا حبه قندم توش انداختم وباقاشق شروع کردم به هم زدنش.
همون طورکه آب قندوهم میزدم، ازآشپزخونه بیرون اومدم.
اشکان توی هال روی زمین نشسته بودوساراهم توبغلش بود.
نگران وباعجله خودم وبهشون رسوندم.
لیوان آب قندوبه اشکان دادم و رو به ساراگفتم:چی شده سارا؟!
اشکان درحالی که سعی می کرد،به زور آب قندوبه خوردش بده،بالحن مضطربی گفت:هی بهش می گم انقدبه خودت فشارنیار،هی می گم نمی خواد بری سره کار.کو گوش شنوا؟!آخرش همین میشه دیگه.
سارا درحالیکه بادستش لیوان وپس می زد،خودش و ازبغل اشکان جداکرد.
باصدای آرومی گفت:من خوبم.هیچیم نیس...یهو سرم گیج رفت افتادم.این چه ربطی داره به کار کردن من؟!
اشکان اخمی کردو لیوان وبه سمت لب سارابرد.
مجبورش کردتایه کم ازش بخوره.
لیوان وبه سارا دادو زیرلبی گفت:چند روزه که حالت بده...هی سرفه می کنی...سرت گیج میره...رنگت پریده...دلتم که درد می کنه...اون وخ میگی هیچیت نیس؟!...چرا این همه کارمی کنی؟!چرا هم من وهم خودت واذیت می کنی؟!توخیلی خودخواهی سارا...
سارابهش خیره شدوگفت:خودخواه؟!اینکه دارم برای زندگی مشترکمون زحمت می کشم خودخواهیه؟!
پوزخندی زدوگفت:هه!جالبه.
اشکان عصبی از جاش بلندشدوبه سمت پنجره رفت.
دستاش و تو جیب شلوارش فروکردوگفت:من ازت خواستم که خودت وبه زحمت بندازی؟!من ازت خواستم که باخودت اینجوری کنی؟!نه.من نخواستم.من هیچ وقت ازت نخواستم که به خودت سختی بدی.من...
و بدون اینکه جمله قبلیش و ادامه بده، آروم گفت:میگم خودخواهی چون به من فکر نمی کنی...وختی توبه فکرسلامتی خودت نیستی،داری من وزجرمیدی...لعنتی تومی دونی اگه یه تار موازسرت کم بشه من چی به سرم میاد؟!
سارابدون اینکه جوابی بده،به لیوان توی دستش خیره شده بود.
اشکانم همونجوری جلوی پنجره ایستاده بودو توفکر بود.
برای اینکه جو رو عوض کنم،لبخندی زدم وگفتم:زن وشوهر بداخلاق بریم که شام بخوریم.
بابه یادآوری کلمه شام،جیغی زدم وگفتم:شام!!!!!خاک به سرم.غذام کاه شد!!!
وباعجله به سمت آشپزخونه رفتم.
اُه!!!!غذام سوخته بود...بدجوریم سوخته...
پس چی؟!می خواستی نسوزه؟این همه مدت ولش کردم رفتم انتظاردارم نسوزه!!!آخه اون همه روغن چجوری انقدر زود سوخت؟!من چه می دونم؟مهم اینه که سوخته دیگه!!
عصبی گازو خاموش کردم وزیرلب غریدم:لعنت به تو!!!
- لعنت به کی؟!
به سمت صدا برگشتم وبادیدن قیافه سارا،لبخندی زدم.
- به این غذای سوخته!
اشکان پشت ساراتو 4 چوب در ظاهرشدوگفت:سوخت؟!
سری تکون دادم.
لبخندی زدوگفت:عیبی نداره.خودم می دونستم تو غذا درست کردن بلدنیستی.پیتزا می خورین سفارش بدم؟!
نیشم وبازکردم وباذوق گفتم:آره.واسه من مخلوط.
لبخندی زدوگفت:باشه.پس دوتا مخلوط .توام مخلوط می خوری دیگه سارا؟!نه؟!
سارا سری تکون دادوآروم گفت:آره.
وکلافه وناراحت از آشپزخونه بیرون رفت.پشت سراون اشکانم رفت بیرون.
به خودم اجازه ندادم که دنبالشون برم...
نیاز داشتن که تنها باشن.نیاز داشتن که باهم حرف بزنن و مشکلشون و حل کنن.
برای سرگرم کردن خودم وجلوگیری از جیغ جیغ کردنای مامان بعداز اومدنش واسه سیاه شدن ماهیتابه اش وسوزوندن غذا،ماهیتابه وهمه ظرفای کثیف و گذاشتم توی ظرفشویی.
شروع کردم به ظرف شستن.
ظرف شستن من که تموم شد،صدای زنگ در اومد.
به هال رفتم تا درو بازکنم که اشکان زودتر از من رفت.
نگاهی به سارا انداختم تابفهمم مشکلشون حل شده یانه!
بادیدن لبخند روی لبش،خیالم راحت شدو یه لبخند از سر آرامش اومد روی لبم.
بعداز چند دقیقه،اشکان پیتزا هارو آورد.
باکلی شوخی وخنده شاممون و خوردیم.انگار نه انگار که تاچند دقیقه پیش اوضاع کیش ومات بود!!

**********
مشغول درس خوندن بودم که مامان در اتاقم و باز کرد...نگرانی توصورتش موج میزد...دلواپس گفت:
- رها!!! اشکان به تو درباره اینکه بعد کارش جایی میره چیزی نگفت؟!
نگاهم واز روی کتاب برداشتم و به چشمای نگرانش دوختم.
- نه. نگفت.
- ای وای!!!پس یعنی چی شده بچم؟!کجاست؟نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟!!
لبخندی زدم وگفتم:مامان من مگه بچه اس که انقدر نگرانشی؟!هرجا باشه بالاخره برمی گرده دیگه.
- آخه گوشیشم جواب نمیده.ساراهم گوشیش خاموشه.
- خب لابد شارژشون تموم شده!
کلافه نگاهی به من انداخت وگفت:شارژ هردوشون باهم تموم شده؟!دلم خیلی شور میزنه.نکنه...
وبدون اینکه حرفش و ادامه بده، درو بست ورفت.
به ساعت نگاه کردم. ساعت 9 ونیمه!!!
خب دیرم کرده ولی جای نگرانی نیست!!(چقدر ریلکسم من!!!)
احتمالا باسارا رفتن عشق وحال دوران نامزدی.لابد خواسته واسه دعوایی که یه هفته پیش داشتن از دلش در بیاره وبرش داشته بُردَتِش یه جای خوب!!
آره بابا. حتما باهمن وحالشون خوبه....مامان بی خودی نگرانه.
سعی کردم دیگه به اشکان ونگرانیای بی جهت مامان فکر نکنم ودرسم و بخونم ولی انگار دیگه حوصله نداشتم.
کار دیگه ای هم نداشتم که بکنم واسه همین گوشیم و برداشتم و به اری زنگ زدم.
یه ذره چرت پرت گفیتم وخندیدیم.
ارغوان از رابطه اش با امیر گفت.از حرفاشون،از قراراشون،از همه چی.
خیلی خوشحال بودم.از اینکه می دیدم بهترین دوستم خوشحاله وبه عشقش رسیده.اغراق نمی کنم.واقعا خوشحال بودم.شاید حرفم کلیشه ای باشه ولی واقیعه.
بعدازاینکه با اری حرفیدم و گوشی و قطع کردم.بی حوصله روی تختم دراز کشیدم.
به سقف زل زدم ورفتم توفکر.
امیروارغوان...آرش ومهسا...اشکان وسارا.
الکی الکی یه عالمه عروسی افتادیم!!!
باخوشحالی لبخندی زدم وبه این فکر کردم که بعداز مدت ها می تونم تخلیه ی انرژی کنم و برقصم.
عروسیای معرکه ای می شدن.عروسی بهترین دوستم،پسرخالم وداداش گلم!!!
ذوق زده واسه خودم داشتم حال می کردم که صدای باز شدن در ورودی خونه اومد.بعداز اونم صدای مامان:
- کجابودی اشکان؟!می دونی چقدر دلواپست شدیم؟!!عزیز دلم... پسرگلم می خوای بری بیرون...
اشکان باصدای کلافه وخسته اش حرف مامان و قطع کرد:
- تورو خدا هیچی نگو مامان.هیچی.

آنیلا
1392,04,24, ???? : 10:10 بعد از ظهر
بااین حرف اشکان نگران شدم.یعنی چی هیچی نگو؟
یعنی چی شده!؟
باعجله از اتاق خارج شدم.همین که اومدم بیرون با اشکان چشم توچشم شدم.
نگاهی گذرا بهم انداخت وبه سمت اتاقش رفت.قیافه اش خیلی پکر بود.نگاهش خسته بود.حالش بد بود.بد که نه داغون بود!!!
مامان همون طورکه به سمتش می رفت،گفت:تو که من و نصف جون کردی بچه!!! چی شده؟!تو شرکتتون اتفاقی افتاده؟!باسارا دعوات شده؟اشکان...
حرف مامان بابسته شدن در اتاق اشکان ناتموم موند.
صدای چرخش کلید توی قفل در، هممون و مبهوت کرد.
بابابه سمت در رفت وآروم گفت:اشکان!!!چرا دروقفل کردی؟
بعدم مامان به سمت دررفت و حرفای قبلیش و تکرار کرد.
ولی اشکان درجواب همه حرفاشون فقط گفت:
- برید.تورو خدا برید.برید...بذارید تنها باشم...بذارید به درد خودم بمیرم...برید.
مامان نگران تراز قبل،درحالیکه اشک توچشماش حلقه زده بود گفت:الهی مامانت برات بمیره.چی شده اشکانم؟!
اشکان بایه صدای خسته گفت:هیچی مامان!هیچی قربونت برم.هیچی عزیزم.فقط برو...فقط برید..فقط بذارید تنها باشم...نپرسید چرا...هیچی نگید...برید.
مامان دیگه چیزی نگفت وباچشمای اشکیش به سمت هال رفت وروی یکی از مبلا نشست.
بابا هم رفت پیشش و سعی کرد دل داریش بده.
من اما انگار لال شده بودم.شوکه بودم!!!بی حرکت روبروی دربسته اتاق اشکان وایساده بودم وحتی پلک هم نمی زدم!!
اشکان هیچ وقت انقدر ناراحت نبود...هیچ وقت انقدر گرفته نبود...چرا می خواست تنها باشه؟!مگه چی شده؟چرا به هیشکی هیچی نمی گه؟!!چرا صداش انقدرناراحته؟!چرا؟!
این سوالا مدام توی ذهنم می چرخید وغذابم می داد.
اشکان من...داداشی من...چرا ناراحته؟!چرا!؟
حاضربودم تمام غمای عالم و یه تنه به دوش بکشم فقط اشکان بخنده.داداشم پکر نباشه.جونم واسه اشکان در می رفت.
چشمام پراز اشک شد.احساساتی نبودم ولی اشکان فرق داشت.
اشکان باتمام دنیا فرق داشت.اشکان باهر کسی فرق داشت.اشکان...
سیل اشکام راه افتادو صورتم و خیس کرد.
کنارشون زدم وبه اتاقم رفتم.
کلافه به سمت گوشیم رفتم و به سارا زنگ زدم تا شاید جواب سوالام و بده.
اما گوشیش خاموش بود.حتی به خونشونم زنگ زدم اما کسی جواب نداد.
بی حوصله تراز قبل روی تخت داراز کشیدم و رفتم توفکر.
تاموقع شام هم بیرون نرفتم.
وقتی مامان برای شام صدام زد،نمی خواستم برم اما دیدم اگه نرم حال مامان وبابا از اینی که هست بدتر میشه.
بی حوصله به سمت آشپزخونه رفتم و روی صندلی نشستم.
شام و توی سکوت خوردیم.یعنی در اصلا هیچ کدوممون چیزی نخوردیم...فقط باغذامون بازی کردیم.
مامان برای اشکان شام برد اما دوباره با حرفای قبلیش روبرو شدو گرفته تر از قبل به آشپزخونه برگشت.
ازمامان تشکر کردم وبه سمت اتاقم رفتم.اولش خواستم برم پیش اشکان اما پشیمون شدم و به اتاق خودم رفتم.روی تخت دراز کشیدم وبه سقف خیره شدم.
اشک توچشمام جمع شد...داداشی مهربون چرا انقد داغونه؟!!یعنی چی شده؟؟چرا حالش بده؟!!چی شده اشکانی؟!!چی داداشی من وانقد ناراحت کرده؟!!چی شده؟؟
اشک ازچشمام جاری شدوگونه هام وخیس کرد...به هق هق افتادم...
نمی دونم کی وچجوری ولی بین اون همه اشک وگریه بالاخره خوابم برد...

**********
روز بعد، بابا سرکار نرفت.
مامانم از صبح کله سحر بیدار بودو به در بسته اتاق اشکان خیره شده بود.
منم که همش تواتاقم بودم.
هممون منتظر بودیم که اشکان بیاد بیرون و توضیح بده.اما اشکان نیومد.
مامان وبابا نگران شدن وخواستن قفل درو بشکونن که با داد وبیداد اشکان روبروشدن:
- ولم کنین.چی کارم دارین؟!میگم برین...تنهام بذارید...ای خدا...
مامان وبابا کلی باهاش حرف زدن اما جوابی از پشت در نیومد.
صبحونه که نخورد هیچ، لب به ناهارم نزد!!
تا ساعت 12 شب،اشکان بیرون نیومد.شامم نخورد.اعتصاب کرده بود.
اشکان با این کارش اعصاب همه رو به هم ریخته بود.
حال منم اصلا خوب نبود.دلم خیلی گرفته بود....این شدکه بعداز مدت ها به حیاط رفتم.
قدم زدن تو حیاط آرامش بخش بود.
درحال قدم زدن بودم و داشتم مثل همیشه نفس عمیق می کشیدم تا ذهنم و از فکرای بد دور کنم.
همه جا آروم بود.هیچ صدایی نمی یومد.یه کم که راه رفتم،هوا سرد شد.تصمیم گرفتم که به اتاقم برگردم.
داشتم باقدمای کوتاه وآروم به سمت در می رفتم که یهو یکی روبروم سبز شد!!!
زل زدم به قیافه طرف وتو اون تاریکی اولین چیزی که دیدم برق چشمای اشکان بود!!!
باخوشحالی لبخندی زدم وگفتم:اشکان!!!!
چیزی نگفت.فقط انگشت اشاره اش و آورد جلوی لبم که یعنی "ساکت شو".
نمی دونستم که چجوری دور از چشم مامان اینا از اتاق بیرون اومده والان اینجاست...برامم مهم نبود.این برام مهم بودکه بفهمم چرا ناراحته...این جواب همه سوالام بود!!
به تاب کنار حیاط اشاره کردو باصدای آروم گفت:میشه بشینی؟!
لبخندی زدم وسری تکون دادم.به سمت تاب رفتم ونشستم.
اشکانم کنارم نشست.به چشمام زل زد.
نور کمی که از کوچه میومد باعث شد که بتونم صورتش و واضح ببینم.
زیر چشماش گود افتاده بودوچشماش قرمز بود!!!انگارگریه کرده بود...اشکان...اشکان گریه کرده؟!باورم نمی شد!!!
ناباورانه به چشماش خیره شدم وزیرلب گفتم:گریه کردی اشکان؟!
لبخند تلخی زدوآروم گفت:آره.
مهربون گفتم:چرا داداشی؟!چی شده؟!
بایه صدای تلخ وغمگین گفت:بدبخت شدم رها!!!
فقط بهش نگاه کردم وچیزی نگفتم تا حرفش و بزنه.
- رها...تمام زندگیم داره نابود می شه...دارم همه چیم و ازدست میدم...دارم میمیرم رها...داغونم...داغون!!!
نگران بهش خیره شدم وگفتم:چی شده اشکان؟!جون به لب شدم.بگودیگه.
یه قطره اشک از چشماش بیرون اومد...خیلی سریع باپشت دست پاکش کردوزیرلب گفت:سارا...
درحالیکه از دیدن اشکش داغون شده بودم،گفتم:سارا چی؟!هان؟!چی اشکان؟!!سارا طوریش شده؟
سری تکون دادوبه سختی بابغض توی گلوش، گفت:آره...سارا سرطان داره....سارا...
دیگه نمی شنیدم چی می گفت...ناخودآگاه اشک از چشمام جاری شد.
درعرض چند ثانیه اشک صورتم و خیس کردوبه هق هق افتادم.
ناباورانه به چشمای خیس اشکان خیره شدم وباتته پته گفتم:نه...اش...اشکان بگو...بگو که داری دروغ می گی...بگو سارا چیزیش نیس...بگو حالش خوبه...بگو...
اشکان فقط نگاهم کرد.نگاهم کردوهیچی نگفت.هیچی!!!
اما من می خواستم بهم بگه حقیقت نداره...دلم می خواست که بفهمم شوخیه...دلم نمی خواست باور کنم که سارا سرطان داره!!!
سارا؟! سارا سرطان؟!امکان نداره...من باور نمی کنم.
یهو یاد سرفه های مدامش افتادم...شب تولد اشکان وقتی سرش گیج رفت...چقدسرفه می کرد...رنگش پریده بود...اون روز،توخونه خودمون دوباره سرش گیج رفت...سرفه...سرفه...سرفه!!!
هیچ فکر نمی کردم که ایناعلائم سرطان باشه!! چقدر بهش گفتیم که بره دکتر؟!
وای خدا...
باچشمای خیسم به اشکان که حالادیگه تصویرش از پشت پرده اشکام تار بود،نگاه کردم.
درحالیکه مثل دیوونه ها می خندیدم،گفتم:نه...سارا خوبه...سارا که چیزیش نیست...سارا خوبه...سارا حالش خوب خوبه...قراره من و عمه کنه...قراره من عمه بشم...قرار بود من عمه بشم...
وبه هق هق افتادم.
اشکان من و توآغوشش کشیدومحکم بغلم کرد...
هق هق گریه هام سکوت حیاط و می شکست.
شونه های مردونه اشکان تکون می خورد.داشت گریه می کرد.
حقم داشت گریه کنه...سارا...عشق زندگیش...نامزدش...سرطان داره...زندگیش داره نابود میشه...نه تنها زندگی اشکان بلکه زندگی هممون!!!

آنیلا
1392,04,25, ???? : 10:38 بعد از ظهر
یه سلام به همه بروبچزنودوهشتی!!چطورین؟!:-2-35-:
مرسی منم خوبم...(حال میکنین توهماتم و؟!الکی واسه خودم سوال می پرسم وج میدم!):-2-27-:
خب امشب اومدم با3تاپست ویژه!!واسه این میگم ویژه چون دردناکه...چون احساسیه...چون درموردساراواشکانه!دیشب 2تاپست گذاشتم وبچه هامن وکشتن ازبس دادوبیداد کردن...خب صبرداشته باشید!!:-2-37-:باتچکرازهمه...امشبم توپستای دیگه حرفی ندارم فقط بذارین یه چیزی وبگم...من خیلی اشکان ودوس دارم...راستش وقتی این پستارومی نوشتم کلی خودم ولعنت کردم ولی چه کنم که مجبورم...الهی من واسه اشکان بمیرم!!اشکتون درنیادصلوات!!:-2-31-:

**********
روز بعد حول حوش ساعت 6 بودکه اشکان بهم اس داد وازم خواست که بدون این که مامان و بابا بفهمن برم دم در.
منم لباس پوشیدم وبه مامان گفتم که می خوام با ارغوان برم بیرون.
رفتم دم در. ماشین اشکان جلوی در پارک بود.سوارشدم.
نگاهم وبه چشماش دوختم.نگاه غمگینش و بهم انداخت ولبخند تلخی زد.
حلقه سارا رو از روی داشبرد ماشین برداشت.به سمتم گرفت وگفت:تموم شد...دیگه همه چی تموم شد.
ناباورانه حلقه رو از توی دستش گرفتم ونگاهم ودوختم بهش...
اشکان به روبروش خیره شدودرحالیکه چشماش از اشک خیس شده بود،گفت:
- امروز سارا بهم زنگ زد.گفت که می خواد من و ببینه...اولش خیال کردم که حالش خوب نیست و من باید برم تا دلداری بدم.کلی به خودم رسیدم.کلی حرف آماده کردم که بهش بزنم.می خواستم بهش بگم که تاتهش باهاشم.می خواستم بهش بگم که واسه خوبه شدنش حاضرم جونمم بدم.می خواستم بهش بگم که عاشقشم حتی بیشتراز قبل اما...
نگاهش و به چشمام دوخت وگفت:وقتی رفتم پیشش،حتی نذاشت به جز سلام هیچ حرف دیگه ای بزنم.شروع کردبه حرف زدن.گفت که ازم می خواد برم و حتی پشت سرمم نگاه نکنم.گفت ما چندماه بیشتر نیست که نامزد کردیم وخودشم تا چند ماه دیگه بیشتر زنده نیست...دکتر جلوی خودمون گفت که اگه خیلی زنده بمونه 5 ماهه...سارا گفت که ارزشش و نداره واسه چند ماه کل جوونیم و بسوزونم...گفت که برم و فراموشش کنم...گفت که...
دیگه سیل اشکاش مهلتش نداد وصورتش و خیس کرد.
دیگه نتونستم در برابر گریه کردنش طاقت بیارم.به سمتش رفتم وبغلش کردم.
صدای آرومش و شنیدم:
- من بدون سارا میمیرم رها...چرا؟!چرا ازم می خواد که برم و پشت سرمم نگاه نکنم...چجوری دلش میاد اینجوری بگه وختی می دونه از جونمم برام عزیز تره...من...
اخمی کردم وحرفش وقطع کردم:بی خود!!!هیچ کس هیچ جا نمیره.همه کنار هم می مونیم.حال سارام خوب می شه.عشق اگه عشق باشه باید تا هرجایی با آدم باشه نه این که تا تَقی به توقی خورد بره وپشت سرشم نگاه نکنه.راه بیفت ببینم.
اشکان خودش و از بغلم بیرون کشید و متعجب گفت:کجا؟!
- خونه سارا اینا.باید باهاش حرف بزنم.
- واقعا می خوای باهاش حرف بزنی؟!
- آره.راه بیفت.
اشکان باشک وتردید استارت زدوراه افتاد.
منم گوشیم و درآوردم وبه سارا زنگ زدم.
چندتا بوق که خورد، ریجکت کرد.2بار گرفتم،3 بار،10 بار...اما سارا جواب نمی داد.
عصبی گوشیم و توی کیفم پرت کردم وبه روبروم خیره شدم.
این چرا جواب من و نمیده؟!چرا ریجکتم می کنه؟!
صدای اشکان وشنیدم:
- سارا تصمیمش و گرفته.توهر چقدرم که بهش زنگ بزنی جواب نمیده.فکرم نمی کنم که حرفات روش اثری داشته باشه...
عصبی وسط حرفش پریدم:
- یعنی چی که تصمیمش و گرفته؟!مگه این قضیه فقط به اون ربط داره که خودش تنهایی تصمیم می گیره؟به هممون مربوط میشه...نمیذارم که از سره ندونم کاری زندگیتون و به باد بدید.
اشکان لبخندتلخی بهم زدوزیرلبی گفت:خودت و خسته می کنی.
حرفش و نشنیده گرفتم وبرای اینکه جو رو عوض کنم، ضبط و روشن کردم:

دست من و بگیر نترس از سکوت این قفس
من با توام رفیق من حتی تا اخرین نفس
به حرمت رفاقتی که بسته پای دلم و
به قلب مهربون تو تموم نکن صبر من و
یادت میاد روزی رو که عهدمون و بستیم با هم
واسه محکم شدنش به پای هم خوردیم قسم
حالا میگی تنهام بذار تو نشو اسیر این حصار
باور نمیکنم تویی تورو خدا دووم بیار
قلب من و نشکن عزیز تیشه به جای پات نزن
من پا به پات میام رفیق تا لحظه رها شدن
وجود تو برای من دنیاییه همینو بس
یادم نرفته اون قسم شریکتم ای هم نفس
آخرین نفس-سامان جلیلی

اَه!!!این چه آهنگیه؟!جو عوض نشدکه هیچ خراب ترم شد!!
نگاهی به اشکان انداختم که باچشمای اشکیش به روبرو خیره شده بود.
بازوی سمت چپش و گذاشته بود روی شیشه نیمه باز ماشین وبا دست راستش رانندگی می کرد.
برای اینکه حال اشکان و از این بدتر نکنم،دست بردم و ضبط و خاموش کردم.
ولی عجب آهنگی بودا!!! خیلی به قضیه اینا می خورد!!!
بقیه راه تو سکوت گذشت.من به رفت وآمد آدما وکوچه وخیابونا خیره بودم واشکان به روبروش.معلوم بودکه بدجور توفکره وحالش خرابه!!!
لعنت به این زندگی!!!اَه!!لعنت به این تقدیر!!!
آخه چرا سارا؟!بین این همه آدم چرا سارا که نامزد اشکانه باید سرطان بگیره؟!آخه چرا زندگی قشنگ وعاشقانه این دوتا باید پَر پَر بشه؟!آخه چرا سارا باید از اشکان بخواد که ولش کنه وبره؟!
چرا؟!چرا؟!چرا؟!!!

آنیلا
1392,04,25, ???? : 10:55 بعد از ظهر
**********
اون روز من رفتم وباسارا حرف زدم ولی نتیجه ای نگرفتم.سارا تصمیم خودش وگرفته بودو می خواست که از زندگی اشکان بره بیرون.دقیقا همون حرفایی رو به من زدکه به اشکان زده بود.خیلی اصرار کردم اما گوشش بدهکار نبود.حرف، حرف خودش بود.
حال وروز خوبی نداشت.چهره اش خسته بودو چشماش ازبی خوابی وگریه سرخ شده بود.اونم مثل اشکان روزای بدی رو می گذروند ولی حاضرنبودکه دوباره برگرده وکنار اشکان به زندگیش ادامه بده.
یه ماهی از این قضیه می گذشت وما هنوز چیزی به مامان وبابا نگفته بودیم.
اشکان سعی می کردکه جلوی اوناطبیعی رفتارکنه.هرروز به دروغ به مامان اینا می گفت که میره شرکت اما می رفت پیش سارا والتماسش می کردکه برگرده.ساراهم هربار بارگریه ازش می خواست که بره وهمه چی وتموم کنه.
هر روز که می گذشت اشکان داغون تراز روز قبل می شدومامان وبابا نگران تر.
کار من واشکان فقط این شده بودکه دروغ بگیم ومامان وبابارو از سَرخودمون باز کنیم.یه ماه تمام بودکه سارا به خونه مانمیومد وحتی زنگم نمی زد.این موضوع مامان اینارو مصمم کرده بودکه رابطه بین اشکان وسارا شکرآبه.
مامان وبابا خیلی تلاش می کردن که اززیر زبون من واشکان یه چیزی بیرون بکشن ولی ما نَم پس نمی دادیم.حتی مامان چندباری به شرکت سارا اینارفت ولی پیداش نکرد چون استعفاداده بود.هربارم که به خونه اشون می رفت سارا نبودوکسی جوابش و نمیداد...کارش شده بودکه هرروز به سارا زنگ بزنه اما هیچ وقت نتونست باهاش حرف بزنه چون گوشیشم خاموش کرده بود...حتی تلفن خونه اشونم جواب نمی داد...
اوضاع زندگیمون خیلی به هم ریخته بود.من واشکان به معنای واقعی کلمه داغون بودیم.حال مامان وباباهم اگربدتر ازمانبود، بهترنبود.خیلی وقت بودکه صدای خنده های بلندمون توی خونه نمی پیچید.
به هربدبختی بود امتحانای پایان ترم و دادم.اصلا حوصله درس خوندن نداشتم وبه زور لای کتابام وبازمی کردم.بالاخره باهزارتا بدبختی وتقلب تونستم همه درسارو پاس کنم البته به جز یه درس!!این نتیجه واسه من شاهکاربود!!!واسه منی که توی اون وضعیت درس می خوندم خیلی عالی بود.
ترم بعدی شروع شده بودومن سعی می کردم که خودم وبادانشگاه رفتن وحرف زدن با ارغوان مشغول کنم تاکمترگیر سوالای مکرر مامان بیفتم.
رادوین وسعیدوامیروبابک هم فارغ التحصیل شده بودن.دیگه خبری ازجنگ ودعوانبود وزندگیم یکنواخت ومسخره شده بود.دیگه رادوین ونمی دیدم.فقط گاهی اوقات که امیروارغوان باهم قرار داشتن امیرو می دیدم.
حالامی فهمم که اون گودزیلام اگه هزارتا ضرر واسم داشت یه فایده هم داشت...اونم این بودکه یه ذره مسخره بازی درمیاورد روحیه ام شاد می شد!!!این روزا از یه افسرده دیوونه هیچی کم ندارم!!
اصلا نمی خندم.باورکردنش سخته...آره...من...رها!!!کسی که اگه یه روز تاحد مرگ نمی خندید روزش شب نمی شد،خیلی وقته که دیگه نمی خنده!!
××××××××
اون روزم مثل همیشه،بابی حوصلگی از ارغوان خداحافظی کردم وازماشینش فاصله گرفتم.
به سمت درخونه رفتم وکلیدو انداختم توقفل در.وارد خونه که شدم صدای دادوبیداد بابابه گوشم خورد:
- من الان باید بفهمم؟!الان باید بفهمم که عروسم سرطان داره؟!!چرا به ماچیزی نگفتی اشکان؟!چرا؟!!
وای!!!بدبخت شدیم!!!بابا اینافهمیدن!!
باعجله به سمت در ورودی رفتم.کفشام و درآوردم وخودم وپرت کردم توخونه.
همین که وارد خونه که نه توخونه پرت شدم،چهره عصبانی بابارو دیدم که تقریبا روبروی من ایستاده بودونگاهم میکرد.
مامانم باچشمای اشکیش بهم خیره شده بود.
چشم چرخوندم تااشکان وپیدا کنم که یهو چشمام از دیدن سارا 4 تا شد!!!
باصورت خیس از اشکش روی یکی از مبلا نشسته بود.اشکانم کلافه وبی حوصله پشت سرش ایستاده بود.
صدای بابا باعث شد که چشم از سارا بردارم وبه بابانگاه کنم:
- رها!!!توام می دونستی؟!چرا هیچی به مانگفتی؟!!
جوابی نداشتم بدم.واسه همینم سکوت کردم.
باباعصبی دادزد:
- چرا ساکتی رها؟!حرف بزن دیگه.بگو...چرا به ماچیزی نگفتی؟!چرا؟!!!
بازم سکوت کردم.
بابا همون طورکه باقدمای بلندش طول وعرض پذیرایی رو متر می کرد،گفت:
- من غریبه ام؟!من ومادرتون غریبه ایم که چیزی بهمون نگفتید؟!
اشکان باصدای گرفته اش گفت:نمی خواستیم نگرانتون...
بابا عصبانی ترازدفعه های قبل دادزد:
- نگران؟!توازنگرانی یه پدر چی می دونی؟!چه می دونی چه حالی داره که یه ماه تمام نگران وبی خبر باشی وهیچ کس هیچی بهت نگه.توچه می دونی چه حالی داره که احضاریه دادگاه بیاد درخونت.تازه اون وقته که می فهمی بعله...عروست درخواست طلاق داده...تازه اون وقته که زنگ می زنی به پسرت وازش می خوای که بیادخونه وبرات توضیح بده...تازه اون وقته که باهزارتا بدبختی عروست و پیدا می کنی ومیاریش خونه تا دلیل درخواست طلاقش و توضیح بده...تازه اون وقته که...
دیگه نتونست ادامه بده.نفس نفس می زدو دستش وگذاشته بود روی قلبش.

آنیلا
1392,04,25, ???? : 11:08 بعد از ظهر
اینم ازپست سوم وآخرامشب...:-2-38-:
درخماری به سرببریدتافرداشب!!خداییش حال می کنین چه آدم خبیثی هستم من؟!:-2-35-:
تشکروامتیازونقدی هست درخدمتم!:-2-35-:
فعلا.

من ومامان باعجله خودمون وبه بابا رسوندیم وکمکش کردیم تا روی یکی ازمبلا بشینه.
مامان ازم خواست که برای باباآب قندبیارم ومنم به آشپزخونه رفتم.
بایه لیوان آب قندبه سمت بابارفتم وبهش کمک کردم تایه ذره ازش بخوره.
مامان نگران گفت:مسعود...چرا باخودت اینجوری می کنی؟!نمیگی اگه خدایی نکرده یه بلایی سرت بیاد من ازغصه دِق می کنم؟!
بابالبخندی زدوگفت:من حالم خوبه مریم جان.نمی خواد بیخودی نگران باشی.
سارا روبه بابا گفت:مطمئننین حالتون خوبه بابا؟!
بابا سری تکون دادوگفت:آره دخترم.خوبم.
بعداشاره ای به من که بالای سرش ایستاده بودم کردتا بشینم.
منم نشستم.بابااز اشکانم خواست که بشینه.
خودشم کنارمامان روی مبل نشست...روبه سارا واشکان گفت:می خوام یه سوال ازتون بپرسم.شمادوتاهمونایی نیستیدکه جونتون واسه هم دیگه درمی رفت؟!شماهمونایی نیستیدکه تاحدمرگ هم دیگرو دوست داشتن؟!!
اشکان بدون اینکه چیزی بگه،عصبی باپاهاش روی زمین ضرب گرفت.
ساراهم درسکوت باریشه های شالش بازی می کرد.
بابابلندترگفت:جوابی نشنیدم!!!
اشکان و سارا نگاهی به هم دیگه کردن وخیلی آروم گفتن:چرا.
- خب،پس چرا حالا سارا باید درخواست طلاق بده؟
اشکان پوزخندی زدو روبه باباگفت:نمی دونم ازخودش بپرسین.
بابا نگاهش و به سارا دوخت وگفت:چرا دخترم؟!
سارا درحالیکه سرش پایین بود، با تته پته گفت:چون...چون نمی خوام اشکان جوونیش و بذاره پای کسی که به زنده موندنش اعتباری نیست...چون دوست ندارم اشکان پای من وعشقی بمونه که قراره...قراره خیلی زود نابودبشه...چون نمی خوام اشکان زندگیش و تباه کنه...
اشکان کلافه وسط حرفش پرید:
- لعنتی زندگی من تویی!!!
سارا ساکت شدودیگه چیزی نگفت.
اشکان که ازسکوت سارا حسابی عصبی شده بود،ازجاش بلند شد.به سمتش رفت.
جلوی پاهاش زانو زد.به چشماش خیره شدوگفت:چرا نمی فهمی سارا؟!من دوست دارم...دو...ســـــت...دارم...می فهمی؟!نمی تونم حتی یه لحظه بدون تو زندگی کنم.اون وخ توازم می خوای که ولت کنم وبرم؟!!اونم الان توی این شرایط که توبیشتر از هروقت دیگه ای بهم نیاز داری؟!
سارا به چشماش زل زدوگفت:به خاطر خودت می گم...من نمی خوام که توزجر بکشی...
اشکان کلافه ازجاش بلند شد.همون طورکه به سمت مبل می رفت،گفت:توداری باکارات زجرم می دی لعنتی...تو!!
سرجای قبلیش نشست وصورتش و بادستاش پوشوندو دوباره باپاهاش روی زمین ضرب گرفت.
سارا باچشمای پراز اشکش به باباخیره شدوگفت:به خدا دیگه نمی تونم این وضعیت و تحمل کنم بابا!!شما بگید..شمابهم بگیدکه باید چیکار کنم.
بابا نگاهش واز سارا گرفت ودوخت به یه نقطه نامعلوم ورفت توفکر...
همه ساکت بودن وجز صدای ضربه های پای اشکان روی زمین،صدای دیگه ای شنیده نمی شد.
بعداز چند لحظه باباروبه ساراگفت:یه چیزی می خوام بگم که نباید روحرفم نه بیاری.
سارا چشمای منتظرش و به بابادوخت.اشکانم دستاش و از جلوی صورتش برداشت وبه باباخیره شد.
بابا نگاهی به هردوشون کرد. ادامه داد:
- من می دونم که شمادوتا چقدر هم دیگه رو دوست دارید واین وضعیت که پیش اومده برای هردوتون غیرقابل تحمله.پس باید یه فکری به حال این مشکلی که پیش اومده بکنیم.من ازیکی از دوستام شنیدم که یه بیمارستانی توی لندن هست.اونجاخیلی از بیمارای سرطانی رو معالجه کردن وآدمای زیادی روبه زندگشون برگردوندن.پس اگه اون آدما خوب شدن،ساراهم می تونه خوب بشه.
سارا ناامید نگاهش وازبابا گرفت وبه زمین دوخت.آروم گفت:نه باباجون...من خوب نمیشم.سرطان من خیلی وخیمه...سرطان خون اونم ازنوع لوسمی...امکان نداره که معالجه بشه...من مطمئنم.
دوباره نگاهش وبه بابادوخت وگفت:تازه ازکجامی خوایم پول بیاریم وبرای خوب شدن من هزینه کنیم؟مطمئناً خرجش خیلی زیاده...
بابالبخندی زدوگفت:هرچی که دارم می فروشم.همه دار وندارم،فدای یه تارموت دخترم.
سارا لبخندی زدوگفت:شما خیلی لطف داری بابا جون ولی این همه هزینه کردن تهش هیچی نیست.چه توی بیمارستانای اینجا وچه اونجا!! من خوب نمیشم.
اشکان به جای بابا جواب داد:
- چرا خوب نمیشی؟!سارا توچرا انقدر ناامیدی؟!!
- به چی امید داشته باشم وقتی مطمئنم که حالم خوب نمیشه؟!
باباگفت:قراربود روی حرفم نه نیاری.مامیریم.همه باهم.
وازجاش بلندشدوبدون اینکه به کسی فرصت مخالفت کردن بده،باقدمای محکم واستواربه اتاقش رفت.

*********
اون شب وقتی اشکان ساراروبرده بودتابرسونتش مامان صدام کردوازم خواست به آشپزخونه برم.باخودم گفتم لابدمی خوادبهم بگه این ظرفاروبشوریافلان سیب زمینی وپوست بِکَن...به آشپزخونه رفتم...
مامان بایه ملاقه توی دستش روبروی گازوایساده بودوبه یه نقطه مبهم زل زده بود!!الهی قربون مامانم برم...حتماداره به ساراواشکان فکرمیکنه... برق اشک وتوچشمای قشنگش دیدم.دیگه نتونستم طاقت بیارم واشک مامانم وببینم...به ستمش رفتم وازپشت بغلش کردم...لبخندی زدم ومهربون گفتم:مامان جونم چی شده؟!چرا الکی چشمای خوشگلت واشکی می کنی مامان خانومی!!؟!
دستی به چشماش کشیدوبه سمتم برگشت...لبخندتلخی زدوگفت:چیزی نیست عزیزم...(به صندلی میزناهارخوری اشاره کردوادامه داد:)میشه بشینی؟!می خوام راجع به یه موضوع مهم باهات حرف بزنم.
موضوع مهم؟!!!مامان می خواد درموردیه موضوع مهم بامن حرف بزنه؟!چه موضوعی؟!!!
باتعجب بهش خیره شدم وگفتم: چیزی شده!؟
سری به علامت نه تکون داد...به سمت صندلی رفتم ونشستم.اونم اومدروی صندلی کنارم نشست...دستش وگذاشت روی دستم وشروع کردبه نوازش کردن انگشتام!چشماش دوباره پراشک شد...باحسرت به چشمام خیره شده بود.
یعنی چی شده؟!!چراهیچی بهم نمیگه؟!!چرااشک توچشماش جمع شده؟!
داشتم ازنگرانی سکته می کردم...روبه مامان گفتم:نمی خوای بگی چی شده؟!!دارم ازنگرانی میمیرم مامان...
بایه صدای پربغض گفت:رهاقبل ازحرفام می خوام یه قول ازت بگیرم...
بالحنی که نگرانی توش موج میزد،پرسیدم:چه قولی؟!
- اینکه روحرفم نه نیاری...
یعنی مامان چی می خوادبهم بگه؟!!چرا داره ازم قول میگیره؟!
سری تکون دادم وگفتم:باشه قول میدم روحرفت نه نیارم مامان...فقط توروخدابگوچی شده!!مردم ازنگرانی.
نفس عمیقی کشیدوگفت:رهاعزیزم...من توروخیلی دوس دارم!!خیلی بیشترازخیلی...اگه یه روز نبینمت دل تنگت میشم...منم مثل هرمادری عاشق بچه هامم...قربونت برم عزیزم...
واشکش جاری شد...آروم آروم گریه اش شدت گرفت...به هق هق افتاد...زار زارگریه می کرد...من وتوآغوشش کشیدوبوسیدم...گریه می کردومدام قربون صدقه ام می رفت!!
مامان چرااینجوری میکنه؟!!آخه مگه چی شده که اینجوری بغلم کرده وبوسم می کنه؟!!
دیدن اشکش باعث شدتابغض کنم...
مامان خودش وازآغوشم بیرون کشیدوباچشمای خیس ازاشکش زل زدتوچشمام...بی اختیاراشک ازچشماش جاری می شد...درحالیکه لباش می لرزید،آروم گفت:من چجوری می تونم توروتنهابذارم وبرم؟!

آنیلا
1392,04,27, ???? : 12:43 قبل از ظهر
سلام به همه خواننده های بامعرفت!!:-2-25-:
امشب با3تاپست اومدم...امیدوارم خوشتون بیاد!!:-2-38-:
راستی یه چیزی بگم.ممکنه وقتی دلیل مامان رهارومی خونین ازنظرتون غیرمنطقی باشه ولی اینم درنظربگیریدکه ماماناهمیشه به فکربچه هاشونن وعاشقشونن...توخیلی ازمواردم قلب تصمیم می گیره نه عقل که بخوادمنطقی باشه!!:-2-37-:
فقط قبل ازشروع بگم که ساعت رمان گذاشتنم مثل قبله!!یعنی حول حوش 12 یا1!!
خب بریم که داشته باشیم اولین پست امشب و:

چی؟!!مامان چی داره میگه؟!قراره من وتنهابذاره وکجابره؟!!
حالش خیلی بدبود...به چشمام خیره شده بودواشک می ریخت...
مهربون گفتم:مامانم بگوچی شده!!توروبه خدابگو...چرامی خوای من وتنهابذاری؟!کجامی خوای بری؟؟؟
نفس عمیقی کشیدوباپشت دستش اشکاش وپاک کرد...بالحنی که غم توش موج می زدگفت:رهاعزیزم...تو...تونمی تونی بامابیای لندن!!
رسماً هنگ کرده بودم!!یعنی چی؟؟!!برای چی نمی تونم باهاشون برم؟؟تنهایی اینجابمونم که چی بشه؟؟!
باتعجب گفتم:حالت خوبه مامان؟؟!چی داری میگی؟واسه چی من نمی تونم باهاتون بیام؟!
- قربونت برم عزیزم...اومدن توهیچ چیزی پشتش نداره جزاینکه اعصابت وداغون می کنه...جزاینکه حالت وبدمی کنه...اگه توبامابیای بایدشاهدزجرکشیدن ساراباشی...بایدغصه خوردن اشکان وببینی ودم نزنی!!می فهمی چی میگم؟!من توروبهترازخودت می شناسم عزیزدلم...می دونم دیدن طاقت ناراحتی اشکان ونداری...می شناسمت.خودم بزرگت کردم...می دونم نمی تونی حال بداشکان وببینی...توجونت به جون داداشت بسته اس...چجوری می تونی غم وغصه اش وببینی ودم نزنی؟!هان؟!اگه زجرکشیدنش وببینی داغون میشی!!
درحالیکه اشک چشمام وپرکرده بود،بابغض گفتم:یعنی چی مامان؟!!میگی تواین شرایط سخت تنهاتون بذارم؟!من اشکان ودوس دارم...خیلیم دوسش دارم...ازدیدن ناراحتیش داغون میشم ولی...ولی آخه چجوری می تونم تنهایی وبدون شمااینجازندگی کنم؟!من...من باشمامیام،هرجایی که برین!!
مامان لبخندتلخی زدوگفت:درکت می کنم قربونت برم ولی توروبه خداتوام من ودرک کن!!سرطان سارا ازیه طرف داره داغونم میکنه وناراحتی اشکان ازیه طرف دیگه...اگه توام بامابیای...اگه عذاب کشیدن داداشت وببینی توام زجرمیکشی!!طاقت زجرکشیدن تویکی ودیگه ندارم!!به خداتاب ندارم...اذیتم نکن رها!!می دونی که چقدحالم بده...حالم وازاین بدترنکن...
اشکم جاری شد...آخه من چجوری بدون خونواده ام زندگی کنم؟!چجوری دوریشون وتحمل کنم؟!اصلاکجابمونم وقتی بابااینا این خونه وچیزای دیگه رومی فروشن ومیرن؟!
باچشمای خیس به مامانم زل زدم وگفتم:من نمی تونم بدون شمازندگی کنم...چجوری ازخونواده ای دوربمونم که ازته قلبم عاشقشونم؟!هان؟!درکم کن مامان نمی تونم!!حاضرم باهاتون بیام وسختی بکشم ولی...ولی ازم نخواین که دوریتون وتحمل کنم!!!
- مگه قرانبودروی حرفم نه نیاری؟!!به خاطرخودت میگم...قربونت بشم دخترگلم،اکه توبامابیای هیچ فایده ای نداره.فقط وفقط حال خودت بدترمیشه وداغون میشی!!من نمی تونم زجرکشیدن توروبینم!!بی انصاف نباش رها...فقط به خودت فکرنکن...
اشک چشمام وکنارزدم وگفتم:بی انصاف نیستم مامان ولی باورکنین دوری ازشما واسم سخته...
- می دونم عزیزم ولی اگه بامابیای بیشترسختی میکشی...اگه اینجابمونی داغون شدن داداشت ونمی بینی...شیمی دارمانی شدن سارارونمی بینی...گریه های من نمی بینی...غم وغصه روتوچشمای بابات نمی بینی...می فهمی چی می گم رها؟!!اگه توبامابیای فقط وفقط زجرمیکشی...ماکه برای خوش گذرونی نمیریم! قراره روزای سختی وتوغربت داشته باشیم...من نمی خوام دخترم سختی بکشه...اگه اینجابمونی ازهرلحاظ واست بهتره.هم شرایط روحیت بهترمیشه وهم می تونی درست وبخونی ولیسانست وبگیری...
وسط حرفش پریدم:
- می فهمی چی میگی مامان؟!گوربابای درس ودانشگاه وکوفت وزهرمار...من نخوام لیسانس بگیرم بایدکی وببینم؟!شمابرام مهمین مامان...من نمی خوام خونواده ام وفدای درسم کنم...تازه مگه قرارنیس همه چی وبفروشین وبرین؟!خب اگه این خونه روبفروشین من کجابایدبمونم؟!!!
باچشمای پرازاشکش بهم خیره شدومهربون گفت:فکراونجاشم کردم...باخاله ات حرف می زنم تابری پیش اونا...
محکم وقاطع گفتم:نه!!من نمیرم خونه خاله!
دوست ندارم برم پیش خاله اینا...خوشم نمیاد سربار کسی باشم.نه این که از خاله اینا خوشم نیادا!!نه...اتفاقاخیلیم دوسش دارم.فقط نمی خوام برم بایه سری آدم زندگی کنم وسربارشون بشم.
مامان اخمی کردوگفت:یعنی چی؟پس می خوای کجابمونی؟!
دستش وگرفتم توی دستام وبه چشماش خیره شدم...آروم گفتم:من می خوام باشمابیام مامان...هرجاکه برین منم باهاتون میام!!مامان من بدون شمااینجانمی مونم...
پربغض گفت:مگه بهم قول ندادی روی حرفم نه نیاری؟!!
اشک توچشمام حلقه زده بود...راست می گفت.من بهش قول دادم که روحرفش نه نیارم ولی...ولی آخه چجوری می تونم تنهایی اینجابمونم؟!چجوری دوریشون وتحمل کنم؟!چجوری تواین شراطی سخت تنهاشون بذارم؟!من عاشق تک تک اعضای این خونواده ام...جونم به جونشون بسته اس...نمی تونم تنهاشون بذارم...اونم توهمچین شرایطی!!نمی تونم...
اشک ازچشمام جاری شد...باصدایی که ناراحتی وغم توش موج می زد،گفتم:مامان من عاشقش توام...عاشق بابا...اشکان...سارا!!چجوری تنهاتون بذارم وختی دلم پیش شماس؟!من نمی تونم بدون شمازندگی کنم...اذیتم نکن مامان...بذارمنم باهاتون بیام...همه سختیاروبه جون می خرم ولی توروبه خدامن وتنهانذار!!
اشک صورتم وخیس کرده بود...مامان من وتوآغوشش کشید...شونه هاش می لرزیدن...داشت گریه می کرد.بادستش سرم ونوازش کرد...ناراحت گفت:مامان قربون اون دلت بشه که انقدمهربونه...فکرمی کنی واسم آسونه که جیگرگوشه ام وبذارم اینجاوبرم؟!نه...آسون نیس...اصلاآسون نیس!!ولی قربون اون اشکات بشم،اینجوری واست بهتره...اینجوری واسه منم بهتره...نمی تونم...به خداتاب ندارم زجرکشیدن تنهادخترم وببینم ودم نزنم!!جون مامان نگونه...نه نیار روحرفم عزیزدلم...
به هق هق افتاده بودم...محکم تربغلش کردم واشک ریختم...خدایا من نمی تونم...نمی تونم این خونواده روتنهابذارم...دلم واسه آغوش مامانم تنگ میشه...واسه مهربونیای بابا...واسه شیطونیای اشکان..واسه لبخندای سارا...دلم واسه همشون تنگ میشه...من بدون اونانمی تونم زندگی کنم...دلم می خواست محکم بگم نه وخودم وخلاص کنم ولی نتونستم...دلم نمیومد مامانم وبیشترازاین برنجونم...مامان حالش بده...نمی خوام حالش وبدترکنم...تک تک حرفاش وقبول دارم...اونم مادره و به فکربچه هاشه...می دونم...ولی آخه چجوری دوریشون وتحمل کنم؟!خدایاتوبهم بگوچیکارکنم؟!!!چرا مامانم بایدهمچین چیزی وازم بخواد؟چرابایدازم قول بگیره که برای یه مدت طولانی ازشون دورباشم؟می دونم به خاطرخودمه ولی من طاقت تنهایی ندارم!!

**********

باقدمای آروم وآهسته هال خونه جدیدو متر می کردم...یه آپارتمان کوچیک...نقلی ودنج...
75 متری بیشتر نبود...ولی همینشم واسه من زیادیه...یه نفرکه بیشترنیستم...
یه هال کوچیک که یه فرش 12 متری پارکتش وپوشونده بودو قسمتی ازپارکت هاهم خالی مونده بودن...یه راهرو که وقتی ورادش می شدید،وسطش دستشویی بود...به تهش که می رسیدید دوتااتاق خواب داشت...که تویکیش حموم بود و تخت بابا اینارو اونجاگذاشته بودیم واون یکیم شده بودانباری...همه وسایل خونه قبلیمون وآورده بودیم...منتهی چون اینجاکوچیک بود بعضیارو با بدبختی تواتاق خواب چِپونده بودیم ودرشم بسته بودیم...یعنی درواقع این اتاق خوابه فقط وفقط انباری بود.
یه آشپزخونه فسقلیم توضلع شمالی هال بود...
درکل ازسرمم زیادیه!!!والا...
بعداز اون شب مامان با باباحرف زد...بابااولش قبول نکردولی بعدازاصرارای مکررمامان بالاخره رضایت داد...اشکان وقتی فهمیدمامان ازم خواسته نیام خیلی ناراحت شد...ناراحتیش عذابم میداد....کلی باهاش حرف زدم و واسش مسخره بازی درآوردم تایه لبخندروی لبش نشست...پرازبغض بودم،پرازاشک نریخته،پرازغم وغصه ولی اشکم درنمیومد...انگارچشمه اشکم خشک شده بود!!هنوزم راضی نشده بودم که بمونم ولی همه چیزدست به دست هم داده بودتامن بامامان اینانرم...رضایت بابا،استقبال خاله اززندگی کردن من بااونا...دلم نمی خواست برم ولی نمی تونستم روی حرف مامان نه بیارم...دلم نمی خواست بیشترازاین داغونش کنم!!

آنیلا
1392,04,27, ???? : 12:57 قبل از ظهر
اینم ازدومیش!!
دکمه تشکروبزنیدا!!آورین...:-2-40-:

بالاخره باباومامان تصمیم گرفتن که من برم خونه خاله ایناولی من مخالفت کردم!!دلم نمی خواست سربارکسی باشم...خاله روخیلی دوس داشتم وعاشق خونواده اش بودم ولی ترجیح می دادم روپای خودم وایسم...به باباگفتم که واسم یه خونه حدابگیره تاتنهایی توش زندگی کنم ولی قبول نکرد...بامامانم حرف زدم ولی فایده ای نداشت!!درنهایت به اشکان متوسل شدم ودلایلم وبراش توضیح دادم...بهش گفتم که توخونه خاله اینااحساس راحتی نمی کنم،گفتم که خونواده خاله رودوس دارم ولی نمی خوام سربارشون بشم وبهشون زحمت بدم...خلاصه اشکان وراضی کردم واونم بامامان ایناحرف زد...بالاخره باپادرمیونی اشکان،مامان وبابارضایت دادن تامن یه خونه جدید بگیرم وتوش زندگی کنم ولی به شرط وشروطی!!
بابایه رفیق داشت که مثل خودش توکارفرش بود...آقای محتشم...ازرفیقای قدیمی بابابود...خداروشکرشانس خرکی من بلاخره یه جاجواب داد...این آقای محتشم یه زمین داشت که توش یه ساختمون 5 طبقه می سازه...تویکی ازواحداخودش میشینه وبقیه رومیده اجاره...مثل اینکه یکی ازمستاجراش خونه خریده بودومی خواست اثاث کشی کنه...باباهم وقتی این قضیه رومی فهمه،موضوع خارج رفتن خودشون وتنهایی من وبه آقای محتشم میگه...محتشمم به دلیل رفاقتی که با باباداشته،قبول میکنه که من بیام وتواون واحدخالی زندگی کنم...
خونه خودمحتشم دقیقا توهمین طبقه خونه الان منه!! باباخیلی نگران من بود...می گفت که یه دخترتنهاامنیت نداره وبایدیه کسی باشه تامراقبم باشه...آقای محتشمم گفت که مثل دخترخودش مراقبمه!!راستم می گفت...همین امروز که اولین روزه اومدم اینجا،زنش کلی تحویلم گرفت و واسم غذاآورد...خودشم ازم خواست که هرمشکلی داشتم بهش بگم...مردخیلی خوبیه...
چندروز قبل رفتن بابااینا،خودشون اومدن واثاثارو آوردن اینجا...خونه روهم فروختن...بابا یه مغازه فرش فروشی داشت،اونم فروخت...هرچی داشتن ونداشتن ودلار کردن وباخودشون بردن...
به جزوسایل خونه که الان اینجاس!!بابا گفت که هروقت به پول نیاز داشتم بهش خبربدم تاهرچقدکه می خوام بهم بده ولی من می دونم که اونا چقدر خودشون به پول محتاجن پس باید سعی کنم کمترین خرج رو براشون داشته باشم تا اذیت نشن...
همین دیروز بودکه رفتن ولی انگار صدسال ازنبودنشون می گذره...
دیروز توفرودگاه جلوشون فقط لبخندزدم ومسخره بازی درآوردم...وقتی اشکان بغلم کرد دیگه نتونستم طاقت بیارم وبغضی که توی گلوم بودسربازکرد...تموم اشکایی که توی این مدت نریخته بودم ازچشمام جاری شدو روی گونه هام راه گرفت... اشکانم چشماش اشکی بود...بابا...مامان...سارا...همه گریه می کردن...
باکلی بدبختی جلوی خودم وگرفتم تادیگه گریه نکنم...نمی خواستم حالاکه دارن میرن باگریه واشک برن...اشکام وپاک کردم ولبخندزدم...تاآخرش لبخندزدم...وقتی که مطمئن شدم سوار هواپیماشون شدن،به سمت پنجره سرتاسری فرودگاه رفتم وزل زدم به هواپیما...چشمام پراز اشک شد...هواپیما روی زمین حرکت کرد...اشکم جاری شد...بلند شد...اشک صورتم وخیس کرد...اوج گرفت...به هق هق افتادم...دور شد...دور...خیلی دور...انقدر نگاهش کردم تاشدیه نقطه کوچیک وبعدمحو شد...
باقدمای کوتاه وآروم به سمت آشپزخونه رفتم...رفتم سمت یخچال وچشمم خورد به عکس دسته جمعیمون...زل زدم بهش...خیره خیره نگاهش می کردم...
یادمه این عکس وتابستون همین امسال گرفته بودیم...یه روز همین جوری اشکان گفت:
- بشینید حالاکه خانومم به جمع خونواده امون پیوسته یه عکس دسته جمعی بگیریم.
ماهم قبول کردیم...مامان وبابا روی مبل نشستن...سارا واشکان پشت اونا وایسادن...منم وسطشون وایسادم...اشکان زبونش وبیرون آورد ومنم واسه اون و سارا شاخ گذاشتم...بعدازگرفتن عکس...بادیدنش انقدخندیدیم که حدنداشت...
نگاهم افتادبه اشکان...بادیدن قیافه اش تواون حالت لبخندی روی لبم نشست...ولی نمی دونم یه دفعه ای چی شدکه چهره اشکان و وقتی دیروز توفرودگاه بودیم به یادآوردم...
توذهنم باچهره توی عکس مقایسه اش کددم...چقد غمگین بود...چقدناراحت بود...چقد داغون بود...چشمام از اشک پرشد...دست بردم وعکس وکه بایه آهنربا به دریخچال چسبیده بود،کندم...به سمت لبم بردمش وبوسیدمش...گذاشتمش روی سینه ام...چشمام و بستم...نفس عمیق کشیدم...اشکم جاری شد...به دریخچال تکیه دادم وآروم آروم سُرخوردم واومدم پایین...اشک صورتم خیس کرد...عکس وبیشتربه خودم فشار دادم...به هق هق افتادم...باچشمای بسته فقط گریه می کردم...انقد گریه کردم که نفهمیدم کی وچجوری،جلوی یخچال وباعکسی که درآغوشش گرفته بودم،خوابم برد...

**********
یه هفته ای ازاومدنم به خونه جدید می گذشت...محتشم خیلی بهم می رسیدو زنشم هی زرت زرت واسم غذامیاورد.منم تاجایی که می تونستم می خوردم وخودم وخفه می کردم!خیلی بهم لطف داشتن وکلی خجالتم داده بودن...هرروزبا بابااینا حرف می زدم وازحالشون باخبربودم...ظاهراً که همشون خوب بودن وساراهم تازه درمانش وشروع کرده بود...بابااینایه خونه نقلی وکوچیک توی لندن خریده بودن وتوش زندگی می کردن...بقیه پولاروهم نگه داشته بودن برای درمان سارا.
امروز دوشنبه اس ومن سوار برماشین اشکان،دارم ازدانشگاه برمی گردم...قربون خودم برم رانندگیمم مثل خودم شیش می زنه!!
هیجده ساله که شدم به اصرار اشکان گواهینامه گرفتم...چندبارم نشستم پشت ماشین اشکان ولی یه بار زدم به یه تیربرق،داشتم سکته می کردم...ازاون به بعدشدکه دیگه حتی تا یه فرسخی رانندگیم نرفتم...الانم اگه مجبورنبودم رانندگی نمی کردم...قبلا ارغوان من ومی برد ومیاورد ولی قربونش برم اونم الان سرش باامیرجونش گرمه و وقت نمیکنه حتی به من یه زنگ بزنه!!!ناکس ونیگا...حالاخوبه شوور نکرده ها!!!همش یه بی اف چلغوز داره...
به چراغ قرمز رسیدم وترمز کردم...داشتم توذهنم گندایی که امروز بااین ماشین زدم ومرور می کردم...اول صبح که باکلی بدبختی ماشین وازپارکینگ درآوردم وتازه چندبارم گل گیرش گیر کردبه دیوار وستون وغیره...بعدم که قربون خودم برم باکلی بدبختی توپارکینگ دانشگاه پارک کردم...دانشگاه که تموم شد داشتم ماشین ومیاوردم بیرون که خوردم به یه پرایده...خداروشکر راننده اش نبود.پیاده شدم نگاهش کردم...یه ذره قیافه چراغش چلغوزشده بود فقط همین!!ماشین خودمم چراغش شکست چون حوصله نداشتم که صبرکنم یارو بیاد وبعدم گیس و گیس کشی بشه،گازش وگرفتم وراهی خونه شدم...بعله!!!همچین آدم خبیثی هستم من!!
باصدای بوق ماشینا فهمیدم که باید راه بیفتم!!!آخه چراغ سبز شده بود...دوباره راه افتادم...
فقط خداکنه دیگه بااین ماشین بیچاره شاهکار درست نکنم چون امروز به اندازه کافی گند زدم.
سرعتم حدود 80 تا بود...درسته خیلیم زیاد نبود ولی واسه من که تازه رانندگی می کردم،ته سرعت محسوب می شد.
دیگه تقریبا رسیده بودم به نزدیکای خونه که صدای قاروقور شکمم دراومد...یه نگاه به ساعت کردم...شیشه...من امروز خیلی خسته ام...تازه وقت زیادیم واسه غذادرست کردن ندارم...ازهمه مهمتر من اصلابلد نیستم غذا درست کنم!!!
زیرلبی به خودم فحش می دادم:
- خاک عالم توسرم کنن...خودم سنگ قبرخودم وبشورم...هی میگی چرا شوور ندارم!! آخه دختره روانی توکه کوفتم بلد نیستی درست کنی،چجوری می خوای ازپَسِ شکم یه مرد خیکی بربیای؟!23 سالمه خیر سرم...اون وخ یه غذا بلدنیستم درست کنم...
خلاصه بعداز کلی فحش وفحش کاری باخودم،ماشین وجلوی یه پیتزا فروشی پارک کردم ورفتم تو.یه پیتزا مخلوط ونوشابه گرفتم وزدم بیرون.
سوار ماشین شدم ودوباره به راه افتادم. دوتا چهارراه وکه رد می کردم می رسیدم به خونه.
رسیدم سرچهار راه اول...اَه!!!دوباره چراغ قرمز...مرده شوراین چراغارو ببرن!!
چون حوصله نداشتم وبوی پیتزاهم توی ماشین پیچیده بودومن وگشنه ترمی کرد،چراغ قرمزورد کردم!! آخه یکی نیس بهم بگه بذار یه روز از رانندگی کردنت بگذره بعد چراغ قرمز رد کن!!!
لبخند پیروز مندانه ای زدم که تونستم بااین سابقه کمم تورانندگی،چراغ قرمز رد کنم که یهو...
چشمتون روز بد نبینه خوردم به یه چیزی!!!چنان باکله رفتم توشیشه که اگه کمربندنبسته بودم الان زنده نبودم وشمام درحال خوندن سرگذشتم نبودید!!

آنیلا
1392,04,27, ???? : 01:05 قبل از ظهر
خب 3 تاپست امشبم تموم شدن!!:-2-15-:
انتقادی تشکری امتیازی چیزی هست بفرمایید!!
فعلا.

باترس آب دهنم وقورت دادم وکمربندم وباز کردم.ازماشین پیاده شدم...مثل اینکه این دفعه دیگه برعکس اون پرایده که تودانشگاه بهش زدم،راهی برای فرار ندارم.
در ماشین وبستم وباقدمای آهسته ولرزون به سمت ماشینی که بهش زده بودم رفتم...
ازاونجایی که من اسم ماشینارو بلد نیستم ونمی شناسمشون،فقط بانگاه کردن به ماشینه فهمیدم که کارم ساخته است...لامصب خیلی خفنه...لاستیکای توپ...چراغای باکلاس که به لطف من داغون شده ان...شیشه های دودی...رنگ مشکی متالیک!!!
خاک عالم توسرم کنن!!!حالا واجب بودکه چراغ قرمزو رد کنم عایا؟!تورو خدا چراغاش ونیگاه کن...شکسته...اگه من کل هیکلمم بفروشم پول چراغای این نمیشه!!!دیگه اصلا ماشین خودم برام مهم نبود،فقط داشتم ازترس می لرزیدم که یارو نزنه شَل وپَلَم کنه!!
هرچی تلاش وتقلا کردم که بفهمم راننده زنه یامرد نتونستم...لامصب از پشت اون شیشه های دودی هیچی معلوم نبود...
یهو درماشین بازشد...ازترس چشمام وبستم!!!تودلم خداخدا می کردم که راننده اش یه آدم باشخصیت ومتمدن باشه تاباگفتگوی مسالمت آمیز مشکلاتمون وحل کنیم!!
تصمیم گرفتم قبل ازاینکه یارو دادوبیداد کنه وآبروم وببره ومردم دورمون جمع بشن،خودم دست به کاربشم وازش معذرت بخوام.باچشمای بسته وصدایی که ازته چاه میومد،گفتم:
- من واقعا معذرت می خوام...ببخشید...نمی خواستم این جوری بشه...باورکنیدعجله داشتم...من یه دانشجوی بدبختِ بی چاره ام!!تورو خدا من وببخشید...تازه رانندگی وشروع کردم...هیچ دلم نمی خواست که ماشین شمااینجوری بشه...باور کنید پشیمونم...من واقعا عذر می خوام...من...
- حالاچرا چشمات وبستی؟!
ایش!!! این چرا انقد بی ادبه؟!من کلی ادب به خرج دادم هی بهش گفتم شما...چرا این از ضمیر سوم شخص مفرد استفاده می کنه؟!اصلا چرا وسط حرفم می پَره؟!!همینه دیگه میگن پولدارا بی ادبن!!!بچه پررو.
ولی خدایی صداش چقدآشنابود!!!یعنی من این یارو رو جای دیگه دیدم؟!دیگه بدتر...نکنه همون پهلوون پنبه ای باشه که زده بودبه ماشین ارغوان؟!!!یا قمربنی هاشم!!! من دست تنهاچجوری ازپس این غول بی شاخ ودم بربیام؟!!فکر کنم بخواد هرچی دق ودلی ازامیر ورادوین داره سرمن خالی کنه!!
باترس ولرز چشمام وبازکردم ونگاهم گره خورد به یه جفت چشم عسلی!!!
اَه!!!!تو روحت رادی خره...ترسوندی من و...حالافکر کردم کی هستی...نگو گودزیلای خودمونی!!!
لبخندشیطونی بهم زدوگفت:به به...خانوم رهاشایان...ماشین خریدین به سلامتی؟!
اخمی کردم وپشت چشمی براش نازک کردم.گفتم:اولا که به تومربوط نیس...دوماکه توکه ماشینت این شکلی نبود،این ماشین کیه؟!
اونم اخم کردوگفت:اولاکه به تومربوط نیس...دوماکه توخجالت نمی کشی چراغ قرمز و رد کردی،اومدی زدی به این ماشین نازنین،اون وخ دو قُرت ونمیتم باقیه؟!
- زدم که زدم!!! اصلا خوب کردم که زدم...
خدایی من چقد پرروئما!!! تاهمین چند دقیقه پیش داشتم خودم وخیس می کردم...حالاکه فهمیدم راننده رادوینه دارم قورتش میدم!!!
رادوین چشم غره ای بهم رفت وعصبی گفت:اِ؟!کجای دنیا رسمه که یکی بزنه به ماشین اون یکی بعد زبونش انقد دراز باشه؟!نکنه یادت رفته که تاهمین چند دیقه پیش به پام افتاده بودی والتماس می کردی؟!!حالاچی شدکه یهو شیر شدی؟!
شونه ای بالا انداختم ودرحالیکه به سمت ماشینم می رفتم،بی خیال گفتم:نه.یادم نرفته!! من قبل اینکه قیافه عین گودزیلات وببینم فکر می کردم که یکی دیگه هستی ولی حالاکه تویی واینم ماشین خودته...
به ماشین رسیده بودم...درش وبازکردم وبه سمت رادوین چرخیدم...پوزخندی زدم وحرفم وادامه دادم:به درک!!!
سوار ماشین شدم ودرو بستم.بانهایت سرعتی که درتوانم بود،استارت زدم وراه افتادم.
ازآینه جلو رادوین و دیدم که به ماشین من خیره شده بود...ازتوی آينه یه زبون واسش درآوردم که باعث شد اخم غلیظی روی پیشونیش بشینه...سرعتم وزیاد کردم وازش فاصله گرفتم.
اونم سوار ماشینش شدو راه افتاد...داشت دنبالم میومد!!!
وا!!! پسره روانی...حالادوتا چرا غ بود دیگه ببین چجوری داره دنبالم می کنه!!
باسرعت به سمتم میومد...چیزی نمونده بودکه بهم برسه...این باعث شدتاسرعتم وبیشترکنم...پام وگذاشتم روی پدال گاز وفشارش دادم...
توخیابون باسرعت 120 تامی رفتم!!!رادوینم باسرعت پشتم میومد.
فقط تودلم خداخدا می کردم که به یه ماشین دیگه نخورم!! ازاین ضرب المثلم می ترسیدم که میگه" تا3 نشه باز نشه."
ایشاا... که دفعه سومی وجود نداره!!!
ازتوآینه نگاهی به رادوین انداختم که هنوزم پشت سرم میومد!!
نکنه می خواد دنبالم بیاد،بعدم یه جاگیرم بندازه وخفتم کنه وهرچی دارم وندارم باخودش ببره؟!
برو بابا!!!رادوین بااین همه پولی که داره چه نیازی به داروندار توداره؟!اینم حرفیه...ولی آخه واسه چی دنبالم میاد؟!
دوباره به آینه نگاه کردم...هنوزم داره دنبالم میاد...لعنتی!!!
یهو یه فکری به سرم زد...نگاهی به کوچه فرعی کردم که کمی باهام فاصله داشت...باسرعت وارد کوچه شدم...تاتهش رفتم و رسیدم به کوچه خودمون!!
ایول به رانندگی خودم!!!هیچی نشده فرعی شناس شدم...روز اول اشکان ازاین فرعیه اومده بود...واسه همینم من یاد گرفتم!!
به آینه نگاهی انداختم...خبری ازرادوین نبود!!
لبخندپیروزمندانه ای زدم وباذوق گفتم:خیلی کرتیم رهاخانومی!!!
خخخخ!! چه قربون صدقه خودمم میرم!! پس چی که قربون صدقه خودم میرم؟!من نرم کی بره؟! شوور ندارم که هی ازچش وچالم تعریف کنه قرونم بره دورم بگرده...این وظیفه الان به عهده خودمه!!
به آینه خیره شدم و واسه خودم بوس فرستادم...چشمکی به خودم زدم...
جلوی ساختمون نگه داشتم...هم زمان بامن یه ماشین دیگه هم رسید جلوی ساختمون!!
نگاهی به ماشینه انداختم...ای بابا!! چرا امروز هرکی به پست من می خوره ازاون خرپولاس!؟!!
ماشین یارو کُپِ ماشین رادوین بود..همون رنگ...همون شکل!!
باخودم گفتم شاید رادوین باشه ولی خودم به این نتیجه رسیدم که نمی تونه رادوین باشه...آخه اونجوری که من بیچاره رو پیچوندم،پروازم می کرد نمی تونست بااین سرعت خودش وبرسونه در خونه من!! تازه اون دیوونه آدرس خونه من وازکجا داره!؟!
لبخندی زدم وتودلم بازم قربون صدقه خودم رفتم که انقد باهوشم و واسه خودم تجزیه تحلیل می کنم!!خخخخخ
نگاهی به ماشین یارو کردم...ای بابا!! اینم که خیال راه افتادن نداره...دقیقا نزدیک ماشین من بود ونمی تونستم حرکت کنم...اگه راه می افتاد می رفت توساختمون منم می رفتم خبرمرگم!!چه همسایه های بی شعوری پیدا میشنا!!! اینجا وایسادی چه غلطی می کنی چلغوز برو تودیگه!!!ببین هیچی نشده باهمسایه هام مشکل دارم!!!هم خاک توسرمن هم خاک توسراین دیوونه ها.
چندتابوق زدم ولی یارو خم به ابروی مبارک نیاوردویه میلی مترم جابه جانشد.
اخمی کردم وشیشه رو دادم پایین...زل زدم به شیشه دودی ماشینه!! ای بابا...این ماشینه هم که شیشه اش دودویه!!!شیشه های رادوینم دودی بودا!! چرا همه چیش شبیه ماشین رادوین؟!نکنه واقعا رادوینه؟! نه بابا...رادوین کجابود!!!
زل زدم به شیشه وگفتم:نمی خواید تشریف ببرید؟!
یارو باطمئنینه وناز وادا شیشه ماشینش وداد پایین...عینک دودی ش وازروی چشمش برداشت وزل زد به چشمام...پوزخندزد...باکنایه گفت:نه تورو خدا...اول شمابفرمایید!!
چشمام چیزی وکه می دیدن باورنمی کردن!! این...این رادوینه!؟! اینجاچه غلطی می کنه؟!نکنه...نکنه...این همسایه منه؟! وای نه...خدایا نه...نه!!!
باچشمای گردشده ودهن بازبهش خیره شده بودم...باترس گفتم:تواینجاچیکارمی کنی؟!
اخمی کردوگفت:اتفاقاً منم همین سوال وازت داشتم...
اخمی کردم وحق به جانب گفتم:اینجاخونه منه!!
این وکه گفتم چشماش شدقده دوتاگوجه فرنگی...خیره خیره نگاهم می کرد!!
باتته پته گفت:اینجا...اینجاخونه...خونه توئه؟!
باتته پته گفتم:نگو...نگوکه...اینجاخونه. .خونه توام هس!!
اخمش و غلیظ ترکردونگاهش وازم گرفت...خیره شده به درپارکینگ...چندثانیه توهمون حالت بود.زیرلبی یه چیزایی باخودش گفت که من نشنیدم.
یهو باعصبانیت داد کشیدوبامشت کوبوند روی فرمون!! دوباره داد زد...عصبانی ترازقبل سرش وگذاشت روی فرمون وساکت شد...
منم نگاهم وازش گرفتم ودوختم به روبروم...به یه نقطه نامعلوم خیره شده بودم...

آنیلا
1392,04,28, ???? : 12:53 قبل از ظهر
سلامی دوباره به همه نودوهشتیای گل!!:-2-16-:
امشب دوتاپست داریم...حرف خاصی ندارم فقط تشکروامتیازیادتون نره...توپست دومم حرف نمی زنم!!
بعدازاین پست یکی دیگه هم هست...بای تافرداشب!:-2-31-:

خدایا چرا رادوین؟!بین این همه آدم که تواین شهربه این بزرگی هستن چرا باید رادوین همسایه من بشه؟!آخه مگه من چه گناهی کردم که باید همسایه این گودزیلاباشم؟همون یه روز در هفته کلاس تودانشگاهم خیلی واسم زیاد بود...چه برسه به اینکه بخوام هرروز قیافه نحسش وببینم!!!!خدایا...چرا؟!!
نمی دونم چقدگذشت وچه مدت تواون وضعیت بودیم...به هرحال رادوین سکوت وشکست:
- نمی خوای بری تو؟!
نگاهم ودوختم به چشماش ودرحالی که هنوزم توشوک بودم،آروم گفتم:چرا...
استارت زدم...باریموت در پارکینگ وبازکرد وراه افتاد...اول خودش رفت تو وبعد من...
باهزارتا بدبختی ودرحالی که همه حواسم به مصیبتی بودکه سرم اومده بود،پارک کردم...ازماشین پیاده شدم وبعدازقفل کردن در ماشین به سمت آسانسور رفتم.رادوین کنار آسانسور وایساده بود...دکمه روفشارداد...هیچ کدوممون حال وحوصله ادامه دعواوکل کل ونداشتیم...واسه همینم درسکوت منتظررسیدن آسانسورشدیم.
وقتی آسانسور به پارکینگ رسید،رادوین عین بز درش وبازکرد وخودش رفت تو!!!
ای خاک توسرت کنن!!!هنوزم آدم نشدی...اصلا حالیش نیست که خانومامقدمن!!
اخم غلیظی بهش کردم وعصبی تراز قبل وارد آسانسورشدم...پوزخندی بهم زدودکمه چهارم و فشار داد...
وای!!!! خدایا نه...این دیگه چه مصیبتیه داری سرم میاری؟این ساختمون 5 تاطبقه داره...چرا رادوین باید دقیقا توهمون طبقه ای باشه که من توش زندگی می کنم؟! وایسا ببینم...نکنه...نکنه این بچه ی آقای محتشمه؟!نه بابا...خوبه خودت میگی محتشم.این دیوونه فامیلیش رستگاره!!چجوری می تونه بچه محتشم باشه؟! ولی آخه توهرطبقه که دوتا خونه بیشترنیس...وقتی یکی از خونه ها مال منه واون یکیم مال آقای محتشم...پس خونه رادوین کجاس؟؟!اینم گرفته من وها!!!
اخمم وغلیظ ترکردم وگفتم:گرفتی من و؟!چرا طبقه چهارم وزدی؟
اخمی کردوگفت:یعنی چی؟!خب طبقه چهارم وزدم چون خونه ام طبقه چهارمه...
پوفی کشیدم وکلافه گفتم:باهوش چجوری میشه هم من طبقه چهارم باشم هم تو؟!پس آقای محتشم میادروسرمن میشینه؟!
این وکه گفتم رادوین باناباوری بهم خیره شد...باتته پته گفت:یعنی توام طبقه چهارمی؟!
سرم وبه علامت تایید تکون دادم...
باعصبانیت دادزد وباپاش محکم کوبید به گوشه آسانسور...
اُه!!! این دیوونه چرا همش واسه خالی کردن حرص وعصبانیتش داد می زنه ومشت ولگدمی پرونه؟!
چشم غره ای بهش رفتم که باعث شد بااخم بهم نگاه کنه...
پوزخندی زدم وروم وازش برگردوندم...مثلافکر کرده یه دونه اخم کنه من به خودم می لرزم میگم ببخشیدغلط کردم بهت چشم غره رفتم؟!ایش!!!
بالاخره رسیدیم به طبقه چهارم...این بار من جلوتراز رادوین ازآسانسور بیرون اومدم...اونم پشت سرمن اومدبیرون...
آخرشم من نفهمیدم چجوری اینم طبقه چهارمه وقتی به جزمن وخونواده محتشم کس دیگه ای تو این طبقه نیس!!! این رادوین گوربه گور شده کدوم گوری خونه داره؟!
مخم داشت سوت می کشید...واقعاپیچیده بود...خدایی حل کردن این معما بااین روان مخشوش اونم توی این موقعیت که دلم می خواد هرچی دستم میاد وله ولورده کنم کار من نیست!!پس بی خیال فکر کردن شدم.
حتی نیم نگاهیم به رادوین ننداختم...درحالیکه باعصبانیت پام وبه زمین می کوبوندم به سمت در خونه ام رفتم...
تانصفه های راه بیشتر نرفته بودم که رادوین صدام کرد:
- رها...قبل رفتنت باید یه چیزی وبهت بگم...
کلافه به سمتش برگشتم وباقیافه مچاله ای گفتم:چیه؟!
اخمی کردوآروم وشمرده شمرده گفت:متاسفانه...باید بهت بگم که...من...یعنی آقای محتشم...چجوری بگم...یعنی...
پوفی کشیدم وکلافه ترازقبل گفتم:4 تاکلمه می خوای زر زر کنی نمی خوای بِزایی که انقد زور می زنی!!!! زودتر مثل آدم بنال حال وحوصله ندارم!!
این وکه گفتم اخمش غلیظ ترشدوباعصبانیت وتندتندگفت:بدبخت شدیم رفت!!این خونه ای که می بینی(به خونه محتشم اشاره کردوادامه داد:)خونه دایی منه...منم خیرسرم خواهر زاده اشم یعنی خواهرزاده آقای محتشم.همونی که رفیق بابای توئه!!همونی که قراربوددرنبودخونواده ات مراقبت باشه...(نفس عمیقی کشیدوصداش وبردبالا:)دایی محترم بنده هم طی یه اتفاق خیلی خیلی کاری ومسخره همین دیروز با زن وبچه اش جمع کردورفت آلمان!! دیروز زنگ زدبه من گفت که بیام اینجازندگی کنم که هم به محل کارم نزدیک تره وهم مراقب یه دختر خوب ونجیب وخونواده دار باشم!!!(بانگاهش به من اشاره کردوپوزخندی زد:)فقط من تواین فکرم که داییم توروباکی اشتباه گرفته!!!تو یه دختر دیوونه تُخس لجبازاسکلی نه یه دختر خوب ونجیب!!!(ودرحالیکه به سمت در خونه اش می رفت،زیرلب غرید:)من چه گناهی کردم که باید لَه لِه توباشم؟! خدایا آخه من چرا انقدبدبختم؟!
وبه من فرصت حرف زدن ندادوباعصبانیت رفت تو خونه اش وطوری درو به هم کوبیدکه صداش تو کل ساختمون پیچید!!
باچشمای گردشده ودهن باز زل زده بودم به در بسته خونه محتشم که حالا خونه رادوین محسوب میشد!!
این یه فاجعه اس...یه فاجعه خیلی بزرگ!!!خدایا من نمی تونم پیش این دیوونه زندگی کنم...نمی تونم هروقت هرمشکلی داشتم به این بگم...نمی تونم این وبه عنوان آقای محتشم قبول کنم!!!قرار بود آقای محتشم مراقبم باشه نه این گودزیلا!!! خدایا این یعنی ته شانس...ازاقبال خرکی من دقیقا همون کسی که ازش متنفرم ودلم می خواد خرخره اش وبجوئم باید بشه مراقب من درنبود خونواده ام!!!این گودزیلا باید بشه مراقب من...همسایه روبرویی من...رادوین...رادوین رستگار باید بشه همسایه من!!! گودزیلا داره میشه همسایه من...
باعصبانیت وپرحرص به سمت در خونه رفتم...باهزرتابدبختی درو بازکردم وخودم وانداختم توخونه...
بی حوصله وعصبی کیف وجعبه پیتزارو پرت کردم روی مبل...
همون طورکه به سمت گوشی تلفن می رفتم،مقنعه ومانتوم ودرآوردم.
باید مطمئن می شدم که رادوین و واقعا محتشم فرستاده...می دونستم دلیلی نداره رادوین بهم دروغ گفته باشه ولی تودلم خداخدا می کردم همه چی یه شوخی مزخرف بوده باشه واین مصیبت حقیقت نداشته باشه!!هنوزم یه کورسوی امیدی تودلم بودکه می گفت شایدیه اشتباهی شده که بازنگ زدن به محتشم حل میشه...
شماره آقای محتشم وگرفتم ومنتظرموندم...سرپنجمین بوق برداشت:
- بله بفرمایید؟!
- سلام آقای محتشم.
- سلام...ببشخیدشما؟
- من رهام...دختررفیقتون...آقای شایان...همونی که...
دیگه نذاشت ادامه بدم وپریدوسط حرفم:
- تویی رهاجان؟!خوبی دخترم؟چیکارمیکنی؟بهت که سخت نمی گذره؟
اخمی کردم وگفتم:نه همه چی خوبه...
آره جون عمه ات!!چی چی وهمه چی خوبه؟! همه چی بده...خیلیم بده!! چرا روت نمیشه بهش بگی خواهرزاده لندهورش وازاینجاببره؟
صدای آقای محتشم من وبه خودم آورد:
- رادوین ودیدی رهاجان؟!
زیرلب غریدم:
- بله!!دیدمشون...
اون کورسوی امیدم بااین حرف محتشم خاموش شدورفت پی کارش!!
خندیدوگفت:پسرمطمئنیه دخترم...اگه دست خودم بود تنهات نمیذاشتم ونمی رفتم ولی راستش یه مشکل کاری پیش اومدکه مجبورشدم نقل مکان کنم...اوضاع شرکتمون به هم ریخته واسه همینم مجبورشدم بیام آلمان واسه رسیدگی به کارا !!
اوهو!! ایناازدم خونوادگی مهندسن و زرت زرت شرکت ازخودشون بروز میدن؟!خدابده شانس...ماتوکل فک فامیلمون یه نفرونداریم که شرکت داشته باشه!!
محتشم ادامه داد:
- خودم باپدرت هماهنگ کردم دخترم...اونم مشکلی بااین قضیه نداره...من معلوم نیس کی برگردم...تواین مدت که نیستم می تونی به خواهرزاده ام اعتمادکنی... رادوین مثل پسرخودمه...نجیبه وسربه زیر!! مشکلی داشتی بهش بگو...اگرم باخودم کار داشتی هرساعتی ازشبانه روز باشه درخدمتم.
این واقعا داره درمورد رادوین حرف می زنه؟! نجیب وسربه زیر؟! یکی رادوین نجیب وسربزیه ویکیم ناصرالدین شاه قاجار!!! والا...باهم هیچ فرقی ندارن..جفتشون گودزیلاودختربازن!!همین جوری دسته به دسته ورنگ و وارنگ دختر ریخته دورشون!!
به زور لبخندزدم وبالحنی که سعی می کردم قدردان باشه گفتم:لطف کردین آقای محتشم...راضی به زحمتتون نبودم!! حالا آقارادوینم نباشن من تنهایی ازپس کارام برمیاما!!
- نمیشه دخترم...تویه دختر بی سلاح وتنهایی تواین شهر دراندشت...نمیشه تنهات بذارم...من دربرابر پدرت مسئولم رهاجان!!
مسئولی که گورت وگم کردی رفتی آلمان؟! یعنی دلم می خواد سرت وباگیوتین بزنم!!دایی رادوینی دیگه...بیشترازاین ازت انتظارنمیره...میگن بچه حلال زاده به داییش میره،پس بگو رادوین به تورفته این ریختیه!!!!
برخالف زر زرایی که تودلم کردم،چاپلوسانه گفتم:شماخیلی به بابا لطف دارین.ایشاا... یه وخ ازخجالتتون دربیایم...
- نه دخترم...این حرفاچیه؟!بازم کاری داشتی خبرم کن...
- چشم...بازم ممنون مرسی...
- خواهش می کنم رهاجان...باپدر تماس گرفتی بهش سلام برسون...مراقب خودت باش...خداحافظ.
- خداحافظ.
گوشی وقطع کردم...عصبی وکلافه پرتش کردم روی مبل وبه سمت جعبه پیتزا رفتم.هروقت خیلی عصبانی میشم سعی می کنم باخوردن عصبانیتم وفروکش کنم...
نوشابه وپیتزا روباکردم گذاشتمشون روی میزعسلی وسط هال...مشغول خوردن شدم...هریه گازی که به پیتزا می زدم یه فحش به رادوین می دادم وباهرقلوپ نوشابه یه فحش به داییش!!!!
من موندم بابا چجوری حاضرشده اجازه بده خواهرزاده رفیقش بشه مراقب من ومشکلاتم وحل وفسخ کنه!! اونا اون همه شرط وشروط واسم گذاشتن اون وخ به همین راحتی قبول کردن که یه پسرغربه بیاد بشه لَه لِه من؟! من که باور نمی کنم...نکنه اینادارن دروغ میگن؟!!
دوباره به سمت گوشی تلفن رفتم وبه بابا زنگ زدم...بعداز حال واحوال،ازش درمورد حال سارا پرسیدم که گفت شیمی درمانیش شروع شده وحالش بهتره!! آخ که وقتی اسم شیمی درمانی اومد دلم ریش شد...بافکرکردن به حال سارا توی اون وضعیتم قلبم می لرزید!! خلاصه بعداز کلی حرف ازش راجع به رادوین ورفتن آقای محتشم پرسیدم وبدبختانه مطمئن شدم که همه چی راسته!!!!

آنیلا
1392,04,28, ???? : 01:08 قبل از ظهر
**********
صبح روز بعدباصدای آلارم گوشیم بیدارشدم...یه فحش آبدار به هرچی دانشگاه ودرس وکوفت وزهرماره دادم ورفتم دستشویی...بعداز انجام عملیات مورد نظروشستن دست وصورتم،یه راست رفتم تواتاق وآماده شدم!! انقدخوابم میومدکه چشم بسته لباس می پوشیدم...حوصله آرایشم نداشتم،واسه همین کیف وسوئیچ وبرداشتم وازخونه اومدم بیرون...همین که دروبستم نگاهم روی یه جفت چشم عسلی ثابت موند!!!
ای توروحت!!یعنی من هرروزصبح باید ریخت نحس این وملاقت کنم عایا؟!
نگاهی به چهره اش انداختم...اخم کرده بودوباچشمای خواب آلوده اش زل زده بودبه من!! پس اینم مثل من خواب آلوتشریف داره...
اخمی بهش کردم وبه سمت آسانسور رفتم...دکمه روفشاردادم...
رادوین به سمت آسانسوراومدوکنارمن ایستاد...زیرلب گفت:علیک سلام!!
چشم غره ای بهش رفتم وگفتم:سلام!!
آْسانسورکه رسید،بی معطلی سوارشدم.رادوینم سوارشد.
خودش دکمه پارکینگ وفشارداد...به آینه آسانسورتیکه دادوچشماش وبست!!
وا!!!این الان خوابید؟! مگه آدم می تونه توهمچین جایی بخوابه؟!نه بابامگه خرسه؟!لابد فقط چشماش وبسته...
تاوقتی که برسیم رادوین توهمون وضعیت بودومنم باتعجب بهش زل زده بودم!!
آسانسورکه وایساد،اومدم بیرون ولی رادوین بازم همون جوری وایساده بود!!
خب پیاده شودیگه لندهور!!!نکنه واقعا کپیده؟!!!کدوم خری وایستاده اونم توآسانسورمی خوابه؟!
پوفی کشیدم وگفتم:هوی!!گودزیلای بی ریخت دختربازپاشو ببینم!!مگه توآسانسورم جای خوابیدنه؟!!
هیچ عکس العملی ازخودش بروز ندادوتوهمون حالت موند...مثل اینکه علاوه برخرس بودنش ازاوناییه که اگه زیرگوششون توپم بترکه کپه مرگشون ومیذارن!!
این بارجیغ زدم:
- پاشو رادی خره!!!
بازم همون شکلی کپیده بود...چندباردیگه هم جیغ وداد کردم ولی نخیر!!مثل اینکه ایشون خیال بیدارشدن ندارن...اصلابه درک که بیدارنمیشه!!من وسَنَنَه؟!مگه من نوکرشم که بیدارش کنم...خواب آخرت بره ایشاا...!!!
بی خیال به سمت ماشینم رفتم وسوارشدم...دوباره به آسانسور نگاهی انداختم...هنوزم خوابیده!!یه دفعه درآسانسوربسته شدو حرکت کرد!!خخخخخ...حتمایکی دیگه دکمه اش وزده.چه آبرویی از رادوین بره وقتی یکی ازهمسایه هاتو این حالت بببینتش!!!
استارت زدم وازپارکینگ زدم بیرون...

**********
خسته وکلافه در ماشین وبستم وقفلش کردم. رفتم سمت آسانسور.سوارکه شدم،نگاهی به ساعتم انداختم...دقیقا6 بود!! یعنی حدود 12 ساعت دانشگاه بودم!! خب آخه این چه وضعشه؟!مگه یه آدم چقدکشش داره که اینجوری دارن ازمابیگاری میکشن؟!امروز هرکدوم ازاستادا 2 ساعت به تایم کلاس اضافه کردن وحرف زدن به بهونه کلاس جبرانی!! کلاس جبرانی بخوره توفرق سرتون...من که کلاسرهمه کلاساتوهپروت بودم...یاچرت می زدم یاحواسم به یه جای دیگه بود!!
آسانسور ایستادومن پیاده شدم...همین که اومدم بیرون،چشمم خورد به یه دختر فوق العاده جلف که جلوی در خونه رادوین ایستاده بود!!هنوز یه روز ازاومدنش نگذشته دوس دختراش اینجا ردیف شدن!!
اخمی بهش کردم تاشاید ازرو بره وگورش وگم کنه ولی اون اصلاحواسش به من نبود وکلافه به در خونه رادوین نگاه می کرد...
انقدخسته بودم که حوصله کل کل ودردسرنداشتم.به سمت درخونه ام رفتم تابرم توکه صدای دختره اومد:
- سلام...
به سمتش برگشتم ونگاهش کردم...زیرلبی جواب سلامش ودادم...
سرش وانداخت پایین ودرحالیکه باانگشتای دستش بازی می کرد،گفت:
- شماهمسایه رادونید؟
- بله...امری داشتید؟!
سرش وبالا آورد وبهم خیره شد...آروم گفت:یه کاری برام می کنی؟
تااومدم بگم چه کاری،یهو یه جعبه کادویی رو انداخت توبغلم وبایه لبخندگشادروی لبش گفت:وای!!!ممنون عزیزم...الهی من قربونت بشم!!هرچی صبرکردم رادوین نیومد...هروخ اومداین وبده بهش بگو سحرداده!!بهش بگو توش یه نامه هم هس بخونتش!!خیلی گلی خانومی!!!بای.
وبرام دست تکون داد وبدون اینکه بذاره یه کلمه ازدهنم بیرون بیاد،ازپله هاپایین رفت!!!
ای خدا!!!ببین این دختره چلغوز چجوری آدم وتوعمل انجام شده قرار میداده ها!!خیلی ازریخت رادوین خوشم میاد،باید برم بهش کادوهم تقدیم کنم!!وایساببینم...گفت سحر؟!این اسمش سحربود؟!نکنه همونیه که اون روز رادوین پشت تلفن شستش جلوی آفتاب خشکش کرد؟!همونه؟! اصلابه من چه که همونه یانه؟!انقدخسته بودم که حال وحوصله فوضولی نداشتم...پوفی کشیدم و4 تافحش به این سحر بی شعوردادم ورفتم توخونه...کادو رو پرت کردم روی مبل ومانتو ومقنعم ودرآوردم...به سمت اتاق خواب رفتم وبی معطلی روی تخت ولو شدم.ازبس خسته بودم به یه دقیقه نکشیدکه خوابم برد!

آنیلا
1392,04,30, ???? : 01:26 قبل از ظهر
سلام به همه!!:-2-41-:
من بازاومدم بادوتاپست...:-2-38-:دیشب داشتم تایپ می کردم نتونستم بذارم ولی امشب به هربخدبختی بودتمومش کردم تاشمازیادمنتظرنمونید... امتیازیادتون نره...توپست دوحرفی نیس...یه پست دیگه ام داریم ولی من توهمین یکی خداحافظی می کنم...فعلا!:-2-31-:

**********
وقتی بیدارشدم ساعت حول وحوش 10 بود...دست وصورتم که شستم صدای قاروقورشکمم بلندشد.به ناچاربه آشپزخونه رفتم ویه نیمرو واسه خودم درست کردم.
بعدازاینکه شام خوردم،رفتم روی مبل نشستم وخواستم تلویزیون وروشن کنم که چشمم خوردبه کادوی اون سحره!! ای توروحت!!به کل یادم رفته بود...
کلافه مانتوم وپوشیدم ویه شال آبیم سرم انداختم وکادو رو ازروی مبل برداشتم...ازخونه خارج شدم ودر خونه روهم بازگذاشتم چون کلید نداشتم...به سمت خونه رادوین رفتم.
زنگ درو زدم...بعداز چند دقیقه هیکل مردونه رادوین توچهارچوب در ظاهر شد.
یه تی شرت سبزساده پوشیده بودبایه شلوار مردونه اسپرت puma
اوهو!!مردم چه تیپایی میزنن توخونشون!!من اگه پسربودم یه شلوار کردی می پوشیدم بایه رکابی!!!خونه اس دیگه باو...کی می بینه؟!
انگارکه ازدیدن من تعجب کرده بود...زل زده بودبه کادوی تودستم!!
وا!!! پسره خل وچل!!مثلا الان فکرکرده که من به دلیل علاقه شدید اومدم بهش کادو بدم؟! زرشک!!!
اخمی کردم وگفتم:علیک سلام...
بااین حرفم به خودش اومدونگاهش وازکادو گرفت...نگاهی به من کرد وآروم وباتعجب گفت:سلام... بامن کاری داشتی؟!
وبه کادوی تودستم اشاره کرد...ایش!!!!!چه خودش وتحویل می گیره!!!راس راسکی فکرکرده من اومدم بهش کادوبدم؟!من وبکشنم به این کادونمیدم...
برای اینکه مسخره اش کنم،نیشم وتابناگوش بازکردم وباذوق گفتم:وای!!!آره هانی...معلومه که باهات کارداشتم رادی جونی...اومده بودم ببینمت...اینم واسه توخریدم عشقم!!بیابگیرش ببین خوشت میاد؟!!
رادوین ازیه طرف عین خرکیف کرده بودو ازیه طرف دیگه هم عین بز داشت بهم نگاه می کرد!!بانیش بازوخوشحال وبالحنی که تعجب توش موج میزدگفت:واقعا؟!
اخمی کردم وپوزخندزدم...گفتم:جمع کن باو بذاربادبیاد!!!توام خلیا...من واسه چی بایدبه توکادو بدم؟!
این وکه شنید،نیشش بسته شدو اخمی روی پیشونیش نقش بست...
کادو روگرفتم سمتش وگفتم:امروز داشتم می رفتم خونه ام که یهو یه دختره که جلوی درخونه تو وایساده بود،بهم سلام کرد...گفت که این وبدم بهت...گفت یه چیزی توش هست که باید بخونیش...اسمش سحربود...
اسم طرف وکه شنید اخمش غلیظ ترشد...حتی نذاشت حرفم وادامه بدم...باعصبانیت کادو روازدستم کشیدوپرتش کردتوخونه اش!!
باتعجب زل زده بودم بهش!! ایش!!پسره چلغوزبی ادب...مامانش بهش یادنداده که نباید باکادوی ملت اینجوری برخورد کنه؟!!!
عصبی گفت:کار دیگه ای ندارین؟!
یعنی اینکه بروگمشو توخونه ات دختره سمج فوضول!!
اخم کردم وگفتم:نه!!
اونم اخمش وپررنگ ترکردوگفت:پس می تونید تشریفتون وببرید!!
ایش!!!پسره خودشیفته بی ادب!!!روم وازش برگردوندم و خواستم برم سمت خونه که صداش میخکوبم کرد:
- فقط قبل رفتنت یه سوال ازت داشتم...
به سمتش برگشتم ومنتظرنگاهش کردم وتاحرفش وبزنه!!
عصبی گفت:خیرسرت امروز صبح وختی دیدی من توآسانسورخوابم برده نمی تونستی بیدارم کنی که شرفم جلوی همسایه های جدیدم نره؟!
اخمی کردم وروم وازش برگردوندم...همون جورکه به سمت خونه می رفتم،گفتم:
- من وظیفه ای درقبال بیدارکردن توندارم جناب مهندس!!شرفت رفت که رفت به درک!!!می خواستی انقدخرس نباشی که توآسانسورکپه مرگت وبذاری!!
ورفتم توخونه ام ودرو طوری به هم کوبیدم که صداش توکل ساختمون پیچید!!

**********
یه هفته ای ازقضیه کادوی سحرگذشته بود وتوی این مدت هیچ خبری ازرادوین نبود...روزای بعدی دیگه صبح جلوی درخونه اش ندیدمش...وقتی می رفتم توپارکینگ ماشینش نبودو حتی شباهم وقتی میومدم بازم ماشینش نبود!!!
شاید یه جوری برای خودش برنامه ریخته تادیگه من ونبینه...یاشایدم انقدسرش شلوغه وکارداره که مجبوره 24 ساعته کار کنه...خیرسرش رئیس شرکته!! اصلابه من چه که چرا دیگه نیست؟! ایشاا... رفته باشه زیر تریلی 18 چرخ دیگه نبینمش!!
کنترل ودستم گرفتم وکانال وعوض کردم...چه چیزای مزخرفی نشون میدنا!!کرم حلزون ومرض،کرم حلزون وزهرمار،کرم حلزون وکوفت،کرم حلزون وحناق 24 ساعته!!!
چیه هی هی تبلیغ کرم میدن؟!مانخوایم پوستمون روشن وشفاف بشه وهرروز صبح باحیرت بهش دست بکشیم بایدکدوم خری وببینیم؟!
اخمی کردم وتلویزیون وخاموش کردم...شبکه های دیگه هم هیچی ندارن!!
حالاچیکارکنم؟!
یه دفعه یاد بابا اینا افتادم!!!
گوشی تلفن وبرداشتم وبهشون زنگ زدم...باتک تکشون کلی حرف زدم...مثل اینکه حال سارا بهتر شده وداره شیمی درمانیش وادامه میده...ظاهراً همه چیز خوب بودولی صدای اشکان...صداش انقدناراحت وغمگین بودکه اشکم ودرآورد...درسته می خندیدوظاهراً خوب بودولی مشخص بودکه حالش خوب نیست!! خلاصه بعدازکلی حرف زدن قطع کردم...
فکر کنم آخر هرماه باید یه عالمه پول بدم واسه این زنگ زدنام!!
اعصابم خیلی بهم ریخته بودوحال بد اشکان،داغونم کرده بود!!برای اینکه ازفکر بیرون بیام وحالم بهتر بشه، دستی بردم ویه مشت تخمه ازروی میزبرداشتم...راه خوبیه!!!بیشتر اوقات جواب میده وفکر آدم ومشغول خودش میکنه...
مشغول تخمه خوردن بودم وسعی داشتم ازفکر اشکان بیام بیرون که یهو...
یه سوسک گنده کنار میزعسلی بودوشاخکاش وتکون میداد!!
جیغ بلندی کشیدم وروی مبل ایستادم...سوسکه حرکت کردواومدجلو...دوباره جیغ کشیدم!!
ازسوسک چندشم میشه...اَی!!!داره شاخکاش وتکون می ده...
ازمبل پایین پریدم که باعث شدباسرعت بیادسمتم...به حالت دوبه آشپزخونه رفتم وپیفاف وازتوی کابینت بیرون آوردم.خواستم برم توهال تادَخلِش وبیارم که دیدم اومده توآشپزخونه!!جیغ زدم وعقب عقب رفتم...خاک توسرم کنن که بااین هیکلم ازیه سوسک می ترسم!!

آنیلا
1392,04,30, ???? : 01:40 قبل از ظهر
وای خدایاحالاچه خاکی توسرم بریزم؟!انقد ترسیده بودم که مخم کارنمی کرد...بالاخره عقلم رسید وبه حالت دوازکنارش گذشتم ورفتم توهال.اونم اومد...
جیغ زدم:
- نیا جلو!!نیا...
سوسکه بازداشت میومد...رفتم عقب...دوباره جیغ زدم:
- به خدا اگه یه قدم دیگه بیای جلو میزنم!!
بازم اومدجلو...جیغ بلندی زدم!!!
اَه!!اینجوری که نمیشه...بالاخره که باید بکشمش!!خیرسرم پیفاف دستمه!!
عزم خودم وجزم کردم وپیفاف وبردم سمتش...خواستم پیفاف وفشار بدم که سوسکه حرکت کرد...به عقب رفتم ودوباره جیغ زدم:
- نیاجلوعوضی!!میگم نیا جلو...نیا...میزنما!!نیاجلو!!
سوسکه سرجاش وایسادوشاخکاش وتکون داد...یه ذره جابه جاشدودوباره اومدجلو!!!
زنگ در به صدا دراومد....انقد ترسیده بودم که باصدای زنگ پیفاف ازدستم افتادو دستم وگذاشتم روی قلبم!!ضربان قلبم رفته بودبالا...یهو سوسکه رفت زیرمبل!!
اَه!! مرده شور هرکی وکه زنگ وزد ببرن!!!حالامن چجوری این وبکشم؟!نه که چقدم می تونم بکشمش...
دوباره زنگ وزدن!!! عصبی به سمت شال ومانتوم رفتم که روی اون یکی مبله بود... مانتوم وتنم کردم وشالمم انداختم روی سرم...دوباره زنگ زدن!! اف!!! دارم میام دیگه!!
داشتم ازکنار مبلی که سوسکه زیرش بود، رد می شدم که خم شدم و به سوسکه نگاه کردم...بی شعور واسه من شاخکاشم تکون میده!! انگار داشت واسم شکلک درمیاورد...یه جوری زل زده بودبهم که ازصدتافحشم بدتر بود!!! منم خلما این سوسکه که اصلاچشماش معلوم نیس...پس چجوری داره من ونکاه می کنه آخه؟!
دوباره زنگ وزدن...کوفت...مرض...زهرمار!!! اگه این یارو زنگ نمی زدالان سوسکه زیرمبل نبود وبه ریش نداشته من نمی خندید...
عصبی به سمت در رفتم تاهرخری که زنگ زنگ زده روبکشم!!!
دروبازکردم وچشمم خورد به قیافه رادوین که ترسیده ونگران جلوی من وایساده بود!!
وا!! این چرا این ریختیه؟!چرا انقد ترسیده؟جن دیده؟
ترسیده وباتعجب گفت:دزده کجاست؟!
اخمی کردم ومثل خنگاگفتم:دزد؟!دزدکیه؟
اونم اخمی کردوگفت:دزد دیگه...همونی که هی بهش می گفتی نیا جلو...می زنم...نیا!!
این چرا انقد خنگه؟! یعنی واقعافکرکرده دزد اومده که من جیغ میزدم؟!
پوفی کشیدم وگفتم:مرده شورت وببرن!!!دزد کجابود دیوونه؟
عصبی گفت:برای چی مرده شورمن وببرن؟!مرده شورِتو رو ببرن که 4 ساعته داری جیغ می زنی...جوریم دادوبیداد می کردی که هرکس دیگه ای بود فکر می کرد دزد اومده!!
شکلکی واسش درآوردم که باعث شداخمش غلیظ تربشه.
عصبی ترازقبل گفت:حالاواسه چی جیغ می زدی؟!چی شده؟
اخمی کردو گفتم:هیچی بابا!!سوسک اومده بود توخونه...داشتم می کشتمش که توزنگ زدی وازدستم در رفت!!الانم زیرمبله!!
این وکه گفتم رادوین پقی زدزیر خنده!!
روآب بخندی گودزیلا!!!حرف من کجاش خنده داشت؟!
لابه لای خنده هاش گفت:یعنی تو واقعابه خاطر یه سوسک اونقدجیغ وداد می کردی؟!
سرم وبه علامت آره تکون دادم...
همون جورکه می خندید،روش وازم برگردوند...همون طورکه به سمت خونه اش می رفت،گفت:خیلی خلی رها!!
وای!! این داره میره؟! اگه این بره، من چجوری تنهایی سوسکه رو بکشم؟!
مظلوم صداش کردم:رادوین...
به سمتم برگشت وباتعجب بهم خیره شد...آروم گفت:بله!؟
درحالیکه لب ولوچه ام وآویزون کرده بودم وسعیم دراین بودکه قیافم مظلوم باشه گفتم:میشه... میشه بیای این سوکسکه روبکشی؟!
باخنده گفت:یعنی تو نمی تونی بکشیش؟!
اخمی کردم وگفتم:اگه می تونستم که ازتوکمک نمی خواستم!!
همون طورکه می خندید به سمتم اومدوگفت:باشه بابا!!کجاس؟!
ازاین که خواهشم وقبول کرده،کلی خرکیف شده بودم!!
باذوق گفتم:اینجاس... زیرمبل!!
وازجلوی درکنار رفتم وبه مبل اشاره کردم...رادوین اومدتوخونه وبه سمت مبل رفت...
خم شدوزیرش ونگاه کرد...گفت:میشه یه پیفافی دمپایی چیزی بهم بدی؟!
خم شدم وپیفاف واز روی زمین برداشتم وبه دستش دادم...
سرش وخم کردوپیفاف وفشارداد...سخت مشغول نفله کردن سوسکه بود.گفتم:سوسکم سوسکای قدیم!!!قبلا یه دمپایی می زدی توسرشون نفله می شدن ولی الان باپیفافم نفله نمیشن هیچ,تازه دنبال آدمم راه میفتن!!!هرجامی رفتم دنبالم میومد...باورت میشه؟!!من عقب عقب می رفتم اون میومد دنبالم!!!
رادوین بالحنی که خنده توش موج میزد,گفت:میگم خلی میگی نه!!!مگه سوسکم دنبال آدم می کنه دیوونه؟؟!!خدا کی می خوادیه عنایت ویژه به توداشته باشه بهت یه عقل درست حسابی بده؟!!
ایش!!!بچه پررو...من خلم؟!!!غلط کردی...سوسکه داشت دنبالم میومد!!!شایدم نمیومد...یعنی میومد؟!!!نمی دونم والا!!!نکنه توهم زدم؟؟واقعا؟!!!یعنی همش توهم بود؟؟؟سنگ قبرخودم وبشورم بااین مخ معیوبم که همش درحال توهم زدنه!!!
دست ازفکر کردن به توهمات فضایی خودم برداشتم وخیره شدم به رادی خره که کارش تموم شده بود،درپیفاف وبست وبه سمتم اومد...
پیفاف وداد دستم وگفت:یه خاک انداز بیار جمعش کنم...
لبخندگشادی زدم وگفتم:نمی خواد...اون کارو دیگه خودم می کنم...
لبخندی زدوگفت:باشه پس خداحافظ!!
- خداحافظ...
به سمت در رفت وبازش کرد...داشت می رفت بیرون که صداش کردم:
- رادوین...
به سمتم برگشت ودر حالیکه انتظار داشت ازش تشکر کنم،گفت:بله؟!
اخمی کردم وگفتم:ازاین به بعد دیگه باکفش نیا توخونه!!
وبه کفشش اشاره کردم...
عین لاستیک پنچر شدوزیرلب گفت:باشه باباتوام!! فکر کردم می خوای ازم تشکر کنی...
پوزخندی زدم وگفتم:تشکربرای چی؟!وظیفت بود!!
وبدون اینکه بهش مهلت حرف زدن بدم،در خونه رو محکم بستم...
ایش!! پسره پررو فکر کرده حالاچون یه سوسک وکشته باید فداش بشم وقربون صدقه اش برم؟!!خودشیفته لوس!!! حالایه سوسک کشتی دیگه!!آپُلو که هوا نکردی که ازت تشکر کنم. البته هرآدم دیگه ای به جز رادوین بود از تشکر می کردما ولی رادوین نه...وظیفش بود!!!
به سمت آشپزخونه رفتم وخاک اندازو از زیر کابینت درآوردم تابرم جنازه سوسک پست فطرتی و که همه چی زیر سراونه، بیارم بیرون!!

آنیلا
1392,04,31, ???? : 01:22 قبل از ظهر
سلام...خوبین؟!خداروشکر.:-2-40-:
امشب با2پست درخدمتتونم!!
دلیل اینکه پستاکمترشدنم به خاطراینه که دارم همزمان باگذاشتنم می نویسم پس من وبه بزرگی خودتون ببخشید!!
تشکروامتیازونقدی بود درخدمتیم!!:-2-31-:
اینجاخداحافظی می کنم ولی یه پست دیگه هم هس...بای!!:mrgreen:

روی مبل لَم داده بودم وتلویزیون نگاه می کردم...امروز ساعت 2 از دانشگاه برگشتم...خدارو شکر یه امروزو کلاس جبرانی نداشتیم!!
آخ آخ آخ...من چقدگشنه امه!!صدای قاروقور شکمم که کل خونه رو برداشته...
ازجام بلندشدم وبه سمت آشپزخونه رفتم...حالاچی بخورم؟!قبلاکه محتشم اینجابود زنش واسم غذامیاوردولی حالاخودم مجبورم یه کوفتی درست کنم وبخورم...بی حوصله در یخچال وباز کردم...کوفتم نداریم!!حوصله نیمرو خوردنم ندارم...ازبس تخم مرغ خوردم حس می کنم توشکمم پُرِجوجه کاکل زری شده!! خب چی بخورم؟!تن ماهی؟!نه...سیب زمینی؟نه...
همین جوری داشتم فکر می کردم که یهو زنگ درو زدن...به سمت آیفون رفتم وتوی صفحه اش یه پسره رو دیدم که پیتزا دستش بود...انگارازاین کارگرایی بودکه توپیتزا فروشی کارمی کنن!! به به به...مثل اینکه پیتزامونم خودش ازآسمون رسید!!
لبخندگشادی زدم وباذوق گفتم:بفرمایید؟!
یارو گفت:سفارشتون وآوردم خانوم!!
ای بابا!!! این روزا کوفتم ازآسمون نمیاد چه برسه به پیتزا!! من چقدخوش خیالم بابا!! حتمایکی ازهمسایه هاسفارش داده،برای اون آوردن واین یاروهم اشتباه زنگ زده...
پوفی کشیدم وگفتم:من چیزی سفارش نداده بودم آقای محترم!!
یارو باتعجب گفت:واقعا؟! ببخشید خانوم مگه اونجاخونه آقای رستگار نیست؟!
اِ؟!! پس پیتزائه مال رادوینه!!
دوباره فکرای شیطانی به سرم هجوم آوردن...لبخندخبیثی زدم وگفتم:چرا آقا...فکرکنم همسرم سفارش داده...بفرمایید بالا...طبقه 4...
و دکمه آیفون وفشاردادم...شال ومانتوم وسرم کردم وبه سمت در رفتم...حاضروآماده جلوی درایستاده بودم منتظرپیتزا!!
آسانسور رسید ویارو ازش پیاده شد...به سمتم اومدوسلام کرد...جواب سلامش ودادم...پیتزا ویه نوشابه وسالادم داد دستم.اوهو!!! رادوین چه به خودش میرسه...پیتزا...نوشابه...فقط حیف که قراره من اینارو بخورم!!
لبخندی زدم وگفتم:مرسی...چقدمیشه؟!
لبخندی زدوگفت:همسرتون قبلا حساب کردن...
همسرم؟!خخخخخ...
ازش تشکرکردم واونم رفت...
درو بستم وشال ومانتوم ودرآوردم...به سمت آشپزخونه رفتم وپیتزارو گذاشتم روی میز...دستام وشستم وروی صندلی نشستم.درپیتزارو بازکردم وبو کشیدم...به به!! میگن غذا مفت باشه بیشتربه آدم می چسبه ها!! بوش که انقدخوبه پس حتما مزه اشم خوبه...
سُس وبازکردم ریختم روی چندتاازپیتزاها...نوشابه رو بازکردم ویه تیکه پیتزابرداشتم...گاز اول وزدم...اوم!!خیلی خوشمزه اس!!!یادم باشه آدرسش وبگیرم بعداً پیتزاخواستم ازاینجابخرم...
انقدخوشمزه بودکه خودم یه تنه 6 تاتیکه اش وخوردم!! داشتم می ترکیدم!!! تاحالابانوشابه 6 تاتیکه پیتزا نخورده بودم...وای چقدخوردما!! ولی خدایی خیلی خوشمزه بود...دست رادوین درد نکنه که ناخواسته من ویه پیتزا مهمون کرد...
یهو زنگ در به صدا دراومد...انقدسنگین شده بودم که راه رفتنم واسم سخت بود!!باهزارتابدبختی شال ومانتوم وپوشیدم وبه سمت در رفتم.
دروکه بازکردم قیافه آقای گودزیلارو ملاقات کردم!!!
بایه اخم غلیظ روی پیشونیش به من زل زده بود...لبخندی زدم وگفتم:سلام...
زیرلب غرید:
- سلام ومرض...سلام وکوفت...سلام وزهرمار!!
اخمی کردم وگفتم:بی ادب!!
پوزخندی زدوبامسخره بازی گفت:ای وای!! ببخشید...حواسم نبود دارم باتندیس ادب صحبت می کنم!!
پوزخندی زدم وگفتم:دراینکه من باادبم که شکی نیس!!
- اون که صدالبته...فقط خانوم تندیس ادب،می تونم ازتون بپرسم که خوردن غذای دیگران دورازادبه یانه؟!!
اُه اُه اُه!! پس فهمیده من پیتزاش وخوردم!!
لبخندی زدم وگفتم:قطعادورازادبه...
عصبی به سمتم خیزبرداشت وگفت:پس چرا پیتزای من وخوردی؟!
مظلوم گفتم:من خوردم؟!من برای چی باید پیتزای تورو بخورم؟!
اخمش وغلیظ ترکردوگفت:یعنی نخوردی؟!
مطمئن گفتم:معلومه که نه!!
پوزخندی زدوگفت:پس واسه چی گوشه لبت سُسیه؟!
اِ؟!گوشه لبم سُسیه؟!نه بابا!!!؟!
دستی به لبم کشیدم ودیدم که بعله...سُسیه...بدجوریم سُسیه!!
اخمی کردم وبازم سعی کردم مثل همیشه وا ندم و موضع خودم وحفظ کنم:
- خب یعنی چی؟!هرکی گوشه لبش سُسی باشه پیتزای تورو خورده؟!
عصبانی گفت:فقط سُسی شدن لبت نیست...زنگ زدم به رستوران میگم پس غذای من کو؟!چرانمیارینش؟!!! میگن غذاتون ودادیم به خانومتون...میگم من که زن ندارم،غذام وبه کی دادین...میگن دادیمش به همون خانومی که خونه اش طبقه چهارمه!!این ساختمونم که یه طبقه چهارم بیشترنداره،منم که قطعاتغییرجنسیت ندادم یهو خانوم بشم...پس توپیتزای من وخوردی!!

آنیلا
1392,04,31, ???? : 01:30 قبل از ظهر
اُه اُه اُه!!مثل اینکه همه شواهدوقرائن برعلیه منه!!پس باید جرمم وبپذیرم...
لبخندی زدم وگفتم:حالایه پیتزابود دیگه رادی!! بیخیال...
اخمی کردوگفت:چی چی وبیخیال...من پیتزام ومی خوام...
وبلافاصله بعدازگفتن این حرف،کفشاش ودرآوردو بادستش من و زدکنارو وارد خونه ام شد!!
اخمی کردم وگفتم:تورو خدا رادوین جان...بیاتوپسرم!!غریبی نکنی یه وخ؟!
کلافه وعصبی درحالیکه دنبال پیتزاش می گشت،گفت:کو؟!
- چی کو؟!
- پیتزام!!
اشاره ای به شکمم کردم وگفتم:این توئه!!
اخمی کردوبه سمت گوشی تلفن رفت...یه شماره گرفت وبعداز چندلحظه،شروع کردبه حرف زدن:
- سلام...خسته نباشید...ببخشیدمن یه پیتزای مخلوط می خواستم بانوشابه وسالادفصل...به آدرس *** بله...بله...همین جاحساب می کنیم...ممنون خداحافظ!!
اخمی کردم وگفتم:روت وبرم بشر!! زنگ زدی واست پیتزا بیارن؟!
لبخندی زدوروی مبل دونفره ولوشد...بی خیال گفت:آره...تازه پولشم توباید حساب کنی!!
پوفی کشیدم وزیرلب گفتم:حتما!!
داشتم می رفتم سمت مبل که گفت:حساب می کنی دیگه نه؟!
اخمی کردم وگفتم:نه!!
شیطون خندید وبه سمت کیفم رفت که روی مبل بود...تارفتم کیف وازش بگیرم،کیف پولم ودرآورد ودقیقا15 تومن پول ازتوش گرفت وگذاشتش سرجاش!!
وقتی دیدم دیگه نمی تونم هیچ جوری پول وازچنگش دربیارم،به ناچار روی مبل روبروش نشستم وچشم دوختم بهش!!
انقدنگاهش کردم تامعذب بشه وبره گورش وگم کنه ولی معذب که نشدهیچ،کنترل تلویزیون وبرداشت زدشبکه 3 فوتبال نگاه کرد!!
اخمی کردم وگفتم:غریبی نکنی یه وخ!!
بی توجه به حرفم،همون طورکه چشمش به تلویزیون بود،گفت:اینجاتخمه داری!؟
این چرا انقدپرروئه؟! دست من وازپشت بسته!! البته نه...هنوزکار داره به درجه پررویی من برسه!!خخخخخ
پوفی کشیدم وگفتم:نه!!
تخمه داشتم ولی نه حوصله داشتم برم بیارم ونه دلم می خواست!!
اونم دیگه حرفی نزدوهمه حواسش وجمع فوتبال کرد.منم نگاهی به تلویزیون انداختم...انقد اسم دوتاتیمی که داشتن بازی می کردن سخت بودکه بیخیال خوندنشون شدم!!من تاحالا اسم این تیماروهم نشنیدم اون وخ این نشسته داره بازیشون ونگاه می کنه؟!خدا بهش عقل بده!!
یه مدت به همین منوال گذشت که صدای زنگ دراومد...باصدای زنگ رادوین ازجاپریدوبه سمت آیفون رفت...وقتیم یارو اومد بالا،حساب کردوپیتزارو ازش گرفت...
یارو که رفت،رو به من کردوبایه لبخندشیطون روی لبش گفت:این دفعه کفش نداشتم!!خداحافظ...
اشاره ای به پاهاش کردو درو بست!!
دیوونه اس به خدا!!! همچین میگه کفش نداشتم انگار چه کار مهمی کرده!!
گذشته ازدیوونه بودنش پرروهم هست!! بچه پررو اومده توخونه من لم داده باپولای من واسه خودش پیتزاخریده یه تشکر خشک وخالیم نکرده!!نه که مثلاخودت وقتی سوسکه رو کشت ازش تشکرکردی؟!یاوقتی که پیتزاش وخوردی؟!چیزی که عوض داره گله نداره!! اینم حرفیه...

**********

تقریبا یه ماه ازرفتن مامان اینامی گذشت...سخت بود...خیلیم سخت بود!! سخت بودهرروز وارد خونه ای بشم که می دونستم کسی توش نیست که منتظرم باشه...سخت بودتک وتنهاتویه خونه زندگی کنم وهیچ جایی نرم...سخت بودهمسایه رادوین باشم وتحملش کنم!!ولی این سختیاروبه خاطرقولی که به مامان دادم تحمل می کردم...بهش گفتم روحرفش نه نمیارم پس بایدسر قولم وایسم...
تواین مدت خاله خیلی هوام وداشت چندباریم اومددیدنم،چندروزیه بارم بهم زنگ میزد...ارغوانم همیشه بهم زنگ میزدولی تاحالاوقت نکرده بودبیادپیشم!! ازبس که سرش باامیرگرمه...توتمام این یه ماه تقریباهرروز یامن به مامان اینازنگ می زدم یاخودشون بهم زنگ می زدن...حال سارا بهتره وداره شیمی درمانی میشه...مامان وباباواشکانم به ظاهرخوبن ولی من می دونم که تودلشون آشوبه!!دیشب مامان بهم زنگ زدوکلی پیشم گریه کرد...می گفت نمی تونه جلوی باباواشکان وسارا گریه کنه چون می دونه حال اونام خوب نیست...چون نمی خوادناراحتشون کنه...می گفت اشکان داغونه،همش توخودشه،زیادغذا نمی خوره وشباکه تواتاقشه آهنگ می ذاره وصداش وتاته زیادمیکنه!! صدای آهنگ وزیادمی کنه که ماصدای گریه کردنش ونشنویم!!می گفت وقتی صبحامیره تختش ومرتب کنه بالشتش خیسه!!می گفت باباهم حالش خوب نیست وهمش توخودشه...ازهمه بیشتربرای سارا نگران بود...می گفت ساراهمش دم ازمرگ ومردن میزنه وخیلی ناامیده... شباصدای هق هق گریه هاش توخونه می پیچه... هردفعه میره پیشش تاآرومش کنه،بهش میگه مامان انقدخودتون وبه خاطرمنی که دیریازودفتنیم اذیت نکنین...اینارومی گفت وگریه می کرد...منم پشت تلفن اشک می ریختم ولی سعی می کردم مامان نفهمه که دارم گریه می کنم...
مزه شوری وتودهنم حس کردم...اشک؟!من دارم گریه می کنم؟کی گریه ام گرفت!؟؟اشکام وپاک کردم وازجام بلندشدم.به سمت اتاقم رفتم ولباس پوشیدم...
باید برم بیرون توحیاط یه ذره قدم بزنم...اینجوری که نمیشه هی بشینم اینجا زار بزنم!درسته سختیاومشکلاتم زیادن ولی منم آدمی نیستم که به همین سادگی تسلیم بشم! تنهاچیزی که الان می تونه آرومم کنه قدم زدنه.

آنیلا
1392,05,09, ???? : 01:31 قبل از ظهر
سلام به همه!!
من بعدازیه مدت طولانی بازاومدم...تواین مدت نتم داغون شده بود.الانم بادایال آپ اومدم!!دارم روانی میشم...سرعتش خیلی پایینه!!بیخیال اینابچه ها...
شماخوبین؟!چه خبرا؟!!ببخشیدواسه غیبت وپست نذاشتنم...انقد دلم واسه اینجاوشماهاتنگ شده بودکه نگوونپرس!!یه وخ فکرنکنیدمن ازاوناشم که میان یه رمان ومی نویسن وبعد ولش می کنن میرنا!!!مشکل برام پیش اومدوگرنه تاته این رمان تشریف دارم خدمتتون!!
خب دیگه زیادحرف نمیزنم...ساعت پست گذاشتن مثل قبله حول حوش 12 و1!!امیدوارم یادتون باشه که توآخرین پست چه اتفاقایی افتاد!!ببخشیدواقعا...دیگه سعی می کنم تکرارنشه!!ممنون ازاین همه استقبالتون واسه ادامه رمان.به خداشرمندتونم دوست جونیا!!
خب امشب 2تاپست تپل داریم تانبودنم وجبران کنم...این ازاولیش:

کلیدوبرداشتم وازخونه زدم بیرون.نگاهی به خونه رادوین انداختم...نه کفشی دم درش بودونه صدایی ازخونه اش بیرون میومد...احتمالاامشبم شرکت مونده وکارمیکنه!! ایشاا.. انقد کارکنه تاجونش ازدماغش بزنه بیرون!! والا...اگه اون بمیره یکی ازصدتابدبختی منم کم میشه!!
اخمی کردم وشکلکی برای دربسته خونه رادوین درآوردم!! به سمت آسانسور رفتم وسوارشدم...دکمه روفشار دادم وبعدازچند دقیقه توحیاط بودم...
هیچ کس توحیاط نبود...این ساختمون یه حیاط خیلی بزرگ داشت که توش یه عالمه گل ودرخت کاشته بودن...من ویادخونه خودمون می انداخت!!بایادآوری خونه خودمون لبخندی روی لبم نشست...آروم آروم قدم میزدم ونفس عمیق می کشیدم...سرم وبلندکردم وبه آسمون خیره شدم...چشمم خورد به ماه که تقریباگردوکامل بود...خیلی خوشگل بود!!لبخندی بهش زدم وچشم ازآسمون برداشتم...به سمت آجری رفتم که یه گوشه ازحیاط افتاده بود...روش نشستم وخیره شدم به روبروم...هوا خیلی خوبیه...آسمونم خیلی قشنگه...همه چیزخوبه فقط ای کاش مامان بود...بابا...سارا...اشکان!!کاش همشون پیشم بودن...کاش پیشم بودن وباهم توی این هوای خوب قدم می زدیم...ولی خوبه خودمم می دونم که این آرزو دست نیافتنیه!! چشمام ازاشک پرشده بود...ای بابا...من چرا جدیدا هی زرت زرت گریه ام می گیره؟!دستی به چشمام کشیدم وسعی کردم دیگه گریه نکنم...خیره شدم به آسمون...همون طوربه آسمون وستاره هاخیره بودم که یه صدایی به گوشم خورد...ناخودآگاه چشمام وبستم وهمه حواسم وسپردم به صدا...انگارکه یه آهنگ بود...یه جورساز!! این موقع شب کی سازمیزنه؟! اصلاکی تواین ساختمون بلده سازبزنه؟!
صدای ساز خیلی قشنگ بود...لبخندی روی لبم نشست...صداش بهم آرامش می داد.نفس عمیقی کشیدم وبازم گوش کردم...یعنی کیه که داره ساز میزنه؟کمی دقت کردم تاببینم صداازکجامیاد ولی هرکاری کردم نتونستم منبع صدارو تشخیص بدم...صداتقریباآروم بودوانگار کسی که داشت سازمیزدخیلی ازمن فاصله داشت...
بیخیال پیداکردن منبع صداشدم وفقط گوش کردم...خیلی دلنشین وقشنگ بود!!
یه مدت که گذشت صداقطع شد.اَه!!! آخه واسه چی قطع شد؟!تازه داشتم می رفتم توحس!!
بادسردی اومدکه باعث شدازسرمابه خودم بلرزم...هواسردشده بود ومنم لباس گرم تنم نبودهمینم مونده بودکه مریض بشم تواین هیری ویری!! ازجام بلندشدم وبه سمت آسانسور رفتم...ولی ای کاش می فهمیدم کی سازمیزد!!
×××××××
امروزجمعه اس وروز تعطیل ولی من عین این افسرده هاتوخونه نشسته ام وتلویزیون می بینم...کاردیگه ایم ندارم که بکنم...حوصله ام سررفته درحدبنز!!نگاهی به ساعت انداختم...تازه شیش شده!!انگارعقربه هامیلی متری حرکت می کنن...اصلازمان نمیگذره!!
خودم باتلویزیون وتخمه خوردن سرگرم کرده بودم که صدای زنگ در اومد!!
یعنی کی می تونه باشه؟!! شاهزاده سواربراسب سفید!!زرشک...کی می تونه باشه؟!یارادوینه یایه خردیگه...
ظرف تخمه روگذاشتم روی میزعسلی وبه اتاق رفتم...مانتو وشالم وپوشیدم وبه سمت دررفتم.
دروکه بازکردم،چهره خندون ومهربون آرش ودیدم...
لبخندشیطونی زدوگفت: دخترخاله بی معرفت من چطوره؟!
دلم واسه آرش یه ذره شده بود...ازوقتی که توکافی شاپ بامهسا حرف زدیم دیگه ندیده بودمش!!
اشک توچشمام جمع شده بود...تاقبل ازدیدن آرش خیلی احساس تنهایی می کردم...دیدن آرش باعث شده بودکه بفهمم اونقدرام که فکرمی کنم تنهانیستم...
نمی دونم چرا ولی یهوتمام اتفاقایی که تواین مدت افتاداومدجلوی چشمم...سرطان سارا،حال بداشکان،ناراحتی بابا،گریه های مامان،رفتنشون،گریه کردنم توبغل اشکان توفرودگاه،تنهابودنم...
اشک ازچشمام جاری شدوروی گونه هام سرخورد...
آرش اخمی کردومهربون گفت:دخترخاله ی من گریه می کنه؟!نبینم اشکت ورها!!
امامن هنوزم اشک می ریختم...صورتم ازاشک خیس شده بود.
آرش دستش وبه سمتم درازکردولبخندمهربونی زد...آروم گفت:بیابغل آرش ببینم...
این وکه گفت،خودم وانداختم توبغلش.دستاش ودورکمرم حلقه کرد.سرم ونوازش کردوزیرگوشم گفت:گریه چرارها؟!!من اینجام...نبینم یه وخ ازاون چشمای خوشگلت یه اشک بیادا!!
بین اون همه اشک یه لبخند نشست روی لبم...چقدخوبه که تواوج بی کسی بفهمی هنوزیکی هوات وداره...
آرش من وبیشتربه خودش فشارداد.
نمی دونم چقدتوآغوشش بودم وگریه کردم ولی وقتی سبک شدم،خودم وازآغوشش بیرون کشیدم...به چشمای خیسم خیره شدوباانگشتاش اشکام وپاک کرد...لبخندمهربونی زدوزدوگفت:دیگه اشکت ونبینما!!!باشه؟!!
لبخندی زدم وزیرلب گفتم:باشه...
شیطون شدولپم وکشید...گفت:انقدزار زدی که یادم رفت بیام تو!!!
لبخندم پررنگ ترشدوازجلوی درکنار رفتم تاآرش بیادتو.
واردخونه شدومنم دوبستم...روبهش گفتم:توچجوری اومدی تو؟!درپایین وکی واست بازکرد؟!
- درپارکینگتون بازوبود...(درحالیکه بانگاهش خونه رومترمی کرد،ادامه داد:)اینجاراحتی؟!مشکل نداری؟!
به سمت آشپزخونه رفتم وگفتم:نه...همه چی خوبه!!
آره جون عمت!!چی چی وهمه چی خوبه؟!!بودن رادوین گودزیلاکافیه که همه چی وبدکنه!!
به سمت یخچال رفتم ومیوه هاروبیرون آوردم...خداروشکر دیروزرفته بودم یه سری میوه خریده بودم وگرنه الان بایدبه آرش کوفت می دادم!!
میوه هاروشستم وتویه ظرف چیدم...دوتاپیش دستی وچاقوهم گذاشتم روی میز...خواستم چایی بذارم که آرش واردآشپزخونه شد.درحالیکه ظرف میوه رو ازروی میزبرمی داشت،گفت:چیکارمی کنی؟!
- می خوام چایی بذارم!!
- بی خی باو!!کی چایی می خوره؟!دودیقه اومدیم خودتون وببینیم همش توآشپزخونه بودین...
ظرف میوه روگرفت تویه دستش ودوتاپیش ودستی وچاقوهم تودست دیگه اش...
روبه من گفت:همنیابسه...غریبه نیستم که باو!!!بیابیریم...
وازآشپزخونه خارج شدوروی مبل نشست...منم اومدم بیرون وکنارش نشستم.
ظرف میوه وپیش دستیاروگذاشت روی میزوخیره شدبه من!!
متعجب نگاهش کردم وگفتم:چیه؟!چرا اینجوری نگام می کنی؟
اخمی کردوگفت:اگه بدونی چقدازدستت ناراحت شدم وختی یه خونه جداگرفتی ونیومدی پیش ما!!
لبخندی زدم وگفتم:اینجوری هم واسه من بهتره وهم واسه شما...
- یعنی چی؟!!یعنی الان که تویه آپارتمان فسقلی تنهایی زندگی می کنی برات بهتره؟! اگه میومدی پیش ماخیلی بهتربود...من بودم...آروین بود...مامان...
- بی خیال دیگه آرش...
اخمش غلیظ ترشدونگاهش وازم گرفت...آروم گفت:باعمومسعودحرف زدم...گفت که هرچقداصرارکردحاضرنشدی بیای پیش ما...خب بهت حق میدم،شایددوس نداری که بامازندگی کنی...
اخمی کردم وگفتم:این چه حرفیه دیوونه؟!داری باحرفات ناراحتم می کنیا!!
دوباره بهم خیره شدوگفت:کاش میومدی پیش ما!!مامان خیلی دلواپسته...همش بهم میگه که بیام باهات حرف بزنم وراضیت کنم تابیای پیش ما...
دوست نداشتم این بحث وادامه بدم...لبخندی زدم وگفتم:بی خی آرش باشه؟!حوصله این حرفاروندارم...من اینجاراحت ترم...دلم نمی خوادبیام پیش شماوسربارتون باشم!!
عصبی گفت:سربارچیه؟!!تودخترخالمی. ..مثل خواهرنداشته ام دوست دارم دیوونه!!
برای اینکه بحث وعوض کنم،خندیدم وگفتم:بیخیال این حرفا...بگو بینم چه خبرازعروس خانوم؟!به توافق رسیدین بالاخره؟!
بااین حرفم اخمش غلیظ ترشد...روش وازم گرفت وبایه صدای پرازبغض گفت:ماکه خیلی وقته به توافق رسیدیم البته اگه مامان بذاره...
انقداین حرفش وپرسوزگفت که دلم واسش کباب شد.گفتم:مگه خاله مهسارودیده که مخالفت می کنه؟!من مطمئنم اگه ببینتش عاشقش میشه...مهساخیلی خانومه...توبهش بگوبیادمهساروببینه شاید...
آرش پریدوسط حرفم:
- مامان مهسارو دیده...دوهفته ای که ازقراراون روزمن وتو بامهساتوکافی شاپ گذشت،بامامان صحبت کردم تابریم خواستگاری...اولش بهونه آوردکه سرش شلوغه وباشه یه موقع دیگه!!چندروزکه گذشت دوباره بهش گفتم...اونم نه گذاشت نه برداشت گفت توهنوز دهنت بوشیرمیده!!آخه یکی نیس بهش بگه آدم 27 ساله بچه اس؟!!
پوفی کشیدوادمه داد:خلاصه بعدازکلی سروکله زدن با مامان وبابا،قرارشدکه بریم خواستگاری...
به اینجاش که رسید،باذوق گفتم:خب؟!!
نگاه پرازغمش وبهم دوخت وگفت:مهسابابا نداره...وضع مالی خونواده اشونم خوب نیست...خودش همه چیزو بهم گفت ولی من حرفی به مامان نزدم...وقتی ازخواستگاری برگشتیم مامان مخالفت کردوگفت اوناوصله تن مانیستن!!حرف آخرش بود...بهم گفت که دیگه حتی حق ندارم اسم مهسارو هم بیارم...
به اینجاش که رسیدسر ش وانداخت پایین...باانگشتای دستش بازی می کرد...پربغض گفت:ولی من دوسش دارم رها!!من عاشق مهسام...عاشق رفتارش...عاشق مهربونیش...عاشق خانوم بودنش...(زیرلب ادامه داد:)عاشق چشماش...
یه لحظه حس کردم برق اشک وتوچشماش دیدم...متعجب بهش خیره شدم...
سرش وبلندکردوزل زدتوچشمام...چشاش پراز اشک شده بود!!
باصدایی که ناراحتی وغم توش موج میزدگفت:چیکارکنم؟!رهاتوبهم بگوچیکارکنم؟!من مهسارودوس دارم...حتی نمی تونم یه لحظه به نبودش فکرکنم...رها...من...من عاشقشم!!ولی مامان نمی فهمه...میگه اونابه مانمی خورن...یعنی چی که به مانمی خورن؟!میگه تواول بایدچشمات وبازمی کردی بعدعاشق می شدی!!!(پوزخندی زدوادامه داد:)مگه عاشق شدنم دست خودم بود؟!مگه عشق عقل ودلیل ومنطق سرش میشه که بهش بگم مهسابه دردم نمی خوره؟!!من دوسش دارم...من عاشقشم رها!!من...
به اینجاش که رسید دیگه نتونست ادامه بده واشک ازچشماش جاری شد...
طاقت دیدن اشکاش ونداشتم...طاقت نداشتم ببینم آرش داره اشک میریزه...طاقت نداشتم ناراحتیش وببینم...
درآغوشش گرفتم...توبغلم اشک می ریخت...بی صدااشک می ریخت...شونه هاش مرونه اش به آرومی می لرزیدن!!بیچاره چقد دلش پره...این که میگن مردهیچ وقت گریه نمی کنه یه جمله مزخرفه!!مگه مردادل ندارن؟!هان؟؟مگه مردا آدم نیستن؟!مرداهم آدمن ویه وقتایی دلشون میگیره...
امادیدن گریه یه مرد دل سنگ وهم ذوب میکنه...دیدن گریه اشکان واسم بس نبودکه حالاهم دارم اشکای آرش ومی بینم؟!!
بغض کرده بودم...دلم می خواست گریه کنم ولی الان وقتش نیست!!بایدبه آرش دل داری بدم و آرومش کنم...
آرش وازخودم جدا کردم وتوچشمای اشکیش خیره شدم...لبخندی زدم وگفتم:گریه نکن آرش...هیچ وقت!!بخندپسرخاله...دوباره بشوهمون آرشی که باکاراش لبخند روی لب همه میاورد...

آنیلا
1392,05,09, ???? : 02:15 قبل از ظهر
دستم ودراز کردم واشکاش وپاک کردم...لبخندتلخی بهم زدوگفت:هنوزم می خندم رها!!همیشه...جلوی همه...جلوی مامان...بابا...آروین...مهسا!! ولی دلم خیلی پره...دلم گرفته...(زیرلب ادامه داد:)خیلی وقت بودکه همه چی وتودلم ریخته بودم ولی امروز وقتی اومدم پیش تونتونستم جلوی اشکام وبگیرم که نبارن!!
وقطره اشکی ازچشماش جاری شدکه خیلی سریع باپشت دست پاکش کرد...هیچ وقت آرش وانقد داغون ندیده بودم!!بسوزه پدرعاشقی...
توچشماش نگاه کردم و مهربون گفتم:می خوای خودم برم باخاله حرف زنم؟!
پوزخندی زدوگفت:چه فرقی می کنه؟!توبری یامن یاهرکس دیگه حرف مامان یکیه!!
سرش وانداخت پایین ورفت توفکر...منم بهش خیره شده بودم...کلافه اس...ناراحته...دلش گرفته!!خاله داره نامردی می کنه...مهسادخترخیلی خوبیه...حالاچون بابانداره وپولدارنیست آرش بایددورش وخط بکشه؟!!کاش خاله یه ذره به دل بچشم فکرمی کرد...کاش حالش ودرک می کرد...آرش واقعاحالش بده...
سکوت عمیقی حکم فرماشده بودوهیچ کدوممون هیچی نمی گفتیم که صدای زنگ گوشی آرش سکوت وشکست...
کلافه گوشیش وازتوی جیبش بیرون آورد...بادیدن اسم طرف،لبخندی روی لبش نشست وتک سرفه ای کردتاصداش صاف بشه...جواب داد:
- علیک سلام عروس خانوم!!خوبی شما؟!...مرسی منم خوبم...خونه رها...
پس داره بامهساحرف می زنه...به چشماش خیره شدم...یه غم عجیب توچشماش موج میزدولی وقتی داشت بامهساحرف می زد،لبخندروی لبش بود!!
ازفکراینکه آرش انقدربه فکرمهسائه که به خاطرش بااین همه غمی که داره بازم لبخندمی زنه،یه لبخنداومدروی لبم...
روبه آرش گفتم:گوشی وبده ببینم...
وبدون اینکه منتظربمونم،گوشیش وازدستش کشیدم وشروع کردم به حرف زدن بامهسا:
- سلام به عروس خانوم گل!!چطوری مهساخانومی؟!
مهساخندیدوگفت:سلام رهاجون...من خوبم .توخوبی؟!
- اِی منم بد نیستم...کجایی الان؟!
- خونه ام چطور؟!
باذوق گفتم:زود آماده شوبیابه این آدرسی که میگم...
وآدرس خونه امون و دادم وبدون اینکه بهش فرصت مخالفت کردم بدم،خداحافظی کردم وقطع کردم.
گوشی وبه سمت آرش گرفتم.لبخندی زدوگوشیش وازم گرفت...دوباره شیطون شدوگفت:هوی خانوم بی ریخت الکی واسه خودت مهمونی دعوت می کنی؟!چی می خوای بدی به خانوم من؟!
شیطون گفتم:یه غذایی واستون بپزم که دیگه کارتون به عقدوعروسی نکشه...غذای من وکه بخورین مرگتون حتمیه...اون وخ باقلب هایی آکنده ازمحبت وعشقی جاودان به دیارباقی می شتافید...
آرش خندیدوآروم زدتوسرم...لابه لای خنده هاش گفت:مرده شورت وببرن!!خودم غذادرست می کنم بابا...
باتعجب نگاهش کردم وگفتم:تو؟!!
- آره...
- چی می خوای بدی به خوردمون؟!نکشی مارویه وخ؟!!
خنده ای سردادودرحالیکه به سمت آشپزخونه می رفت،گفت:امشب شام املت مخصوص آقاآرش داریم...
ازجام بلندشدم وپشت سرش واردآشپزخونه شدم...
وسایلی وموادی که نیازداشت وروی میز چیدم وخودمم روی اپن نشستم...
آرش بعدازشستن دستاش،روی صندلی نشست وشروع کردبه رنده کردن گوجه ها...
همزمان باغذادرست کردنش آهنگ سنه حیران تتلو روهم می خوندومسخره بازی درمیاورد:

اومدم از رشت اومدم، بی برو برگشت اومدم
راهِ جادّه بسته بود و من از راهِ دشت اومدم
با یه ماشین و یه ویلای درندشت اومدم
بچّه تبریز اومدم و با یه قِرِ ریز اومدم
سَنَه حیران اومدم و دنبالِ جیران اومدم
من بی دوشواری پریدم پشتِ نیسان اومدم

خیلی باحال می خوند...ادا درمیاورد وچاقورومثل میکروفن می گرفت جلوی دهنش ومی خوند...انقدخنده دیده بودم ازدست کاراش که دلم دردگرفته بود!!
بچّه تهران اومدم و من مردِ میدان اومدم
با یه پیکانِ اتاق هفتِ جوانان اومدم
من با کلّه مثلِ زین الدّینِ زیدان او..
باصدای زنگ درآرش دست ازآهنگ خوندن برداشت...روبه من گفت:خانومم اومد!!
وازآشپزخونه خارج شدوبه سمت آیفون رفت ودکمه اش وزد...در ورودی رو برای مهسا بازکردومنتظرموندتابیادبال ا!!
مردم چه خرشانسنا!!یکی مثل من بعداز23 سال زندگی شرافتمندانه یه بی افم نداره،یکیم مثل این مهساخانوم یکی وپیداکرده که هی واسش دُلا راست میشه وعاشقشه!!خخخخخ
توام خلیا!!شوور می خوای چیکار؟!زندگی مجردی خودت وبچسب باو!!والا...
بالاخره مهساواردخونه شد.یه دسته گل نازتودستش بود...به ستمش رفتم وبغلش کردم...
گونه اش وبوسیدم وباذوق گفتم:خوش میگذره عروس خانوم!؟شنیدم پسرخاله مارواذیت می کنی...
خندیدوگفت:من آرش واذیت می کنم؟!نه بابا...اون همش من واذیت می کنه!!
چشمکی بهش زدم وگفتم:خودم می شناسم پسرخاله م وبابا!!خدابهت صبربده مهساجون...
آرش اخم مصنوعی کردوگفت:بی ادبا!!خوبه خودم اینجاوایسادم دارین درموردم بدمیگینا!!من بچه به این خوبی،آقا،نجیب،باادب...
مهساباخنده گفت:اون که صدالبته!!
ودسته گل تودستش وبه سمت من گرفت وگفت:ببخشید دیرخدمت رسیدم رهاجون!!
دست گل وازش گرفتم وبوش کردم...لبخندی زدم وگفتم:این چه حرفیه عزیزم؟!
آرش یه دونه زدتوسرم وگفت:بسه دیگه!!چقدواسه هم دیگه نوشابه بازمی کنید!!
وازکنارمون گذشت وبه آشپزخونه رفت...مهساخندیدوگفت:داری ازآرش کارمیکشی؟!الهی بمیرم براش!!
وبه آشپزخونه رفت.
منم یه گلدون وپرازآب کردم ودسته گل وگذاشتم توش بعدم گلدون وگذاشتم روی میزعسلی کنارمبل...
.به آشپزخونه رفتم وکنارمهساروی صندلی نشستم...لبخندشیطونی زدم وگفتم:والامن بهش گفتم که خودم درست کنم ولی نذاشت...
آرش خندیدوگفت:اونجوری که تومی خواستی درست کنی،من وخانومم وبه کشتن می دادی!!
وروبه مهسا ادامه داد:
- همین پیش پای توداشتم کنسرت اجرا می کردم...تواومدی نصفه نیمه موند...بقیه اش ومی خونم:

از لرستان اومدم و با چندتا مهمان اومدم
من قوی هیکل مثه رستمِ دستان اومدم
مرز و بسته بودن و با صدتا داستان اومدم
آره من بَدم ، من بَدم اصَن از هرجایی بگی اومدم
آره مشکل از منه مثلاً وقتایی قری اومدم
ولی دوست داشتم ، آره دوست داشتم
اصفِهونی اومدم ، تو این گرونی اومدم
گز خریدم من برات و ریختم تو گونی اومدم
بچّه شیراز اومدم ، از فِلکه ی گاز اومدم
حال نداشتم که بیام با منّت و ناز اومدم
داخ داخ داراخ داخ داخ ، عاشقشم من آخ آخ
همین روزا میخرم واسش یه دونه بنزِ می باخ
داخ داراخ داخ داخ ، عاشقشم من آخ آخ
خودش و به قلبِ من بدونه قِصّه اِنداخت
این قسمت آخرش وکه می خوندهی به مهسا اشاره می کردو ادا درمیاورد...من ومهسا انقدخندیدیم که حدنداشت!
خلاصه آرش بعدازکلی مسخره بازی املت مخصوص آقاآرش ودرست کردومیزشام وچید...
غذاش خیلی خوشمزه شده بود!!خداییش یه کدبانوی به تمام معناس!!!سرمیزشامم انقدچرت وپرت گفت که ما ازخنده روده برشدیم...اصلاانگارنه انگارکه تاقبل ازاینکه مهسازنگ بزنه داشت گریه می کرد!!آرش خیلی قوی بودکه بااون همه غم وغصه بازم لبخندمی زدومی خندید...خاک توسرم کنم که حتی قده یه نخودم به پسرخاله ام نرفتم!!همش تایه ذره مشکلاتم زیادمیشه می زنم زیرگریه!!
اون شب مهساوآرش تا12 شب خونه من بودن...خیلی بهمون خوش گذشته بود...کاش آرش ومهساهرشب بیان پیشم...

آنیلا
1392,05,09, ???? : 09:51 بعد از ظهر
سلامی دوباره به همه خواننده های عزیز!!
می دونم الان وقت رمان گذاشتنم نیس ولی ساعت 1نمی تونم بیام نت پس الان گذاشتم تاپیش شمابدقول نشم!!
من امشب اومدم با2تاپست...دیشبم دوتاگذاشتم ولی نمی دونم چرانیومد!! الان 3تاپست خونده نشده داریم...خب
من دیگه توپست بعدی حرف نمی زنم.تشکروامتیازونقدی چیزی هس درخدمتیم!!بای تافرداشب

**********
عصبانی کلیدوانداختم توقفل ودروبازکردم...باپام درومحمکم بستم وکیفم وپرت کردم روی مبل...مقنعه ومانتوم وهم درآوردم وشوشتون کردم روی یه مبل دیگه!
روی مبل نشستم وصورتم وبادستام پوشوندم...
امروزمعاون آموزشی دانشگاه اعلام کردکه یواش یواش به فکرپایان نامه لیسانسمون باشیم...مشخص کردکه کدوم استاد،استادراهنمای چه کسایی بشن...ازشانس خرکی بنده هم حسینی شداستادراهنمای من...امروزباهاش کلاس داشتیم...کلی برای بچه هایی که بایدپایان نامه تحویل می دادن حرف زدوگفت برای پایان نامه چه کارایی بایدبکنیم و...
کلاس که تموم شد،من وصداکردگفت بیاکارت دارم...مونده بودم حسینی بامن چه کاری می تونه داشته باشه...رفتم سمت میزش ومنتظرموندم تاببینم چی می خوادبهم بگه...ازم پرسیدکه درموردموضوع پایان نامه ام فکرکردم یانه!
ازقبل روی موضوع پایان نامه فکر کرده بودم...موضوعم وبهش گفتم اونم کلی تشویقم کردکه طرحت خیلی خوبه واین حرفا...بعدبرگشت بهم گفت:امسال تعداد دانشجوهایی که من استادراهنماشونم خیلی زیاده وسرم فوق العاده شلوغه...می ترسم نتونم اونجوری که بایدوشایدکارم وخوب انجام بدم...موضوعیم که توانتخاب کردی خیلی خوبه واگه خوب روش کارکنی پایان نامه عالی ازآب درمیادولی نیازبه دقت وحوصله زیادی داره البته کسی هم بایدباشه تاکمکت کنه...چون خیلیای دیگه ام هستن که من استادراهنماشونم،ممکنه اونقدری وقت نداشته باشم که به خوبی راهنماییت کنم...نظرم اینه که حالاکه بارادوین همسایه شدی،بهتره ازش بخوای تابهت کمک کنه...پایان نامه ای که برای مدرک لیسانسش ارائه دادمحشربود!! اگه رادوین کمکت کنه،قطعاپایان نامه خوبی ارائه میدی...البته این بین منم کنارنمی کشم...هروقت که مشکلی داشتی من درخدمتم...ولی اگه رادوین کمکت کنه هم برای خودت بهتره هم برای من...همسایه ایدوراحت می تونی ازش کمک بخوای...
یعنی اون لحظه دلم می خواست کیفم وبکنم توحلق حیسنی!!مرتیکه بی شعوراینم پیشنهاده به من میده؟!من حاضرم بمیرم ولی ازرادوین کمک نخوام!!
اصلاحسینی ازکجامی دونست که من بارادوین همسایه شدم!؟اینم سواله تومی پرسی؟!ندیدی اون روزتودفترچقدبارادوین صمیمی بود؟؟خب حتمارادوین بهش گفته دیگه!!
آخه حسینی چراداره این کاروبامن میکنه؟!اون که می دونه من ورادوین سایه هم دیگه روباتیرمی زنیم،اون که می دونه ماازهمدیگه متنفریم پس چرا داره من ومجبورمیکنه تابرم وازرادوین کمک بخوام؟!
من اگه بمیرمم حاضرنیستم ازرادوین بخوام تاتوپایان نامه ام کمکم کنه...حاضرم پایان نامه ام قبول نشه و لیسانسم ونگیرم ولی جلوی رادوین سرم وخم نکنم بگم کمک کن!!
همینم مونده دیگه هی بزنه توسرم که من دارم توپایان امت کمکت می کنم...
اصلاگوربابای پایان نامه ودرس ودانشگاه...چشمم کور دنده ام نرم خودم پایان نامه ام وجفت وجورمیکنم.اگه قبول شدکه هیچی اگرم قبول نشدکه به درک!!گورم وگم می کنم ومیرم لندن پیش بابااینا!!
اماآخه دیوونه توهیچ می دونی اگه درست و ول کنی وبری لندن مامانت چه بلایی سرت میاره؟!قطعاهمه موهای سرم ودونه دونه می کَنِه!!خدایاچی کارکنم؟!توبهم بگو!!
اگه حسینی اینجابود بادستای خودم خفش می کردم...گوربه گور بشه الهی...خودم سنگ قبرش وبشورم و خرما وحلواخیرات کنم براش!!
خیلی ازدست حسینی کُفری بودم ودلم می خواست سربه تنش نباشه...زیرلب بهش فحش می دادم ولعنتش می کردم!!وقتی عصبانی میشم دلم می خوادبزنم یه چیزی روبشکونم...یهوگلدون شیشه ای روی میزوبرداشتم وباتمام حرصی که ازحسینی داشتم پرتش کردم زمین!!
شیشه خورده هاکف حال پخش وپلابودن...گلدون بیچاره هزارتیکه شده بود!!
لبخندپیروزمندانه ای به شیشه خورده هازدم...نمی دونم چرافکرمی کردم اون شیشه ها حسینین!!
زنگ دربه صدادراومدومن وازافکارم بیرون آورد.
ازجا بلندشدم وباکلی احتیاط که شیشه هابه پام نخورن، به سمت آیفون رفتم...بادیدن ارغوان توی صفحه آیفون،ازخوشحالی جیغی کشیدم وبدون اینکه باهاش حرف بزنم،دکمه روفشاردادم.
به آشپزخونه رفتم وجارو وخاک اندازبه دست به سمت شیشه خورده هارفتم ومشغول جمع کردنشون شدم.
یه ذره مونده بودتاهمه شون وجمع کنم که زنگ در زده شد.
باخوشحالی به سمت در رفتم وبازش کردم...بادیدن ارغوان لبخندی روی لبم نشست.خودم وپرت کردم توبغلش وگفتم:کدوم گوری بودی اری؟!دلم واست یه ذره شده بود بی معرفت!!
خنده ای کردومن وازآغوشش بیرون آورد...شیطون گفت:من که سرم باآقامون شلوغ بودولی به توام که بدنگذشته...(به درخونه رادوین اشاره کردوادامه داد:)همسایه نصیبت شده عین گل!
پوزخندی زدم وگفتم:رادوین عین گله؟!بروبابا...
ودستم وگذاشتم پشتش وپرتش کردم توخونه!!
ودرخونه روبستم...
ارغوان اخمی کردوگفت:هوی!!!چه خبرته بزمجه؟!مثل آدم تعارف کن خودم میام تودیگه...چراوحشی بازی درمیاری؟!
خندیدم وبه سمت مبل رفتم ونشستم.ارغوانم اومدکنارمن نشست.
بالبخندی روی لبم گفتم:چه خبر؟!!قضیه ازدواجتون به کجارسید؟؟
خیلی سریع وباذوق گفت:هفته دیگه عروسیمونه!!
این وکه گفت رفتم توشوک!!عروسیشونه؟!هفته دیگه؟!
بادهن بازوچشمای گردشده زل زده بودم بهش...خندیدوگفت:چته تو؟!چرارفتی توهپروت؟!
دهنم وبستم واخمی کردم...گفتم:دیوونه ای به خدا!!مرض داری چرت وپرت میگی آدم واسکل میکنی؟!
- چرت وپرت چیه رها؟!دارم عروس میشم بزمجه!!
پوزخندی زدم وگفتم:زرشک!!
لبخندی زدوگفت:باورنمی کنی زنگ بزن ازامیربپرس.
این چی میگه؟!نکنه راستی راستی داره شوورمیکنه؟!آخه به این زودی؟پس خواستگاری چی؟!عقد؟!
ارغوان لپم وکشیدوگفت:باورنکردی نه؟!
زل زدم بهش وگفتم:معلومه که نه!!همین جوری کشکی کشکی میخواین عروسی بگیرین؟!
لبخندی زدوگفت:همین جورکشکی کشکیم که نه.دیشب امیرایناخونه مابودن...اومده بودن خوا...
این وکه گفت جیغ بنفشی کشیدم وباذوق گفتم:خواستگاری؟!
سری به علامت تایید تکون داد...خودم وانداختم توبغلش وشالاپ شالاپ بوسش کردم.الهی قربون اری جونم بشم که داره عروس میشه!!
بعدازاینکه کلی بوسش کردم،خودم وازبغلش بیرون کشیدم وگفتم:خب بقیه اش؟!
خندیدوگفت:بقیه نداره که!!اومدن خواستگاری بابااینام ازخونواده امیرخوششون اومد...(ونیشش تابناگوشش بازشدوادامه داد:)هفته دیگه هم که من قراره عروس بشم!!
- خب واسه چی انقدزود؟!دیشب اومدن خواستگاری،هفته دیگه عروسیتونه؟!
- راستش به خاطرخونواده امیرایناداریم انقدزودعروسی میگیریم!!باباش ازطرف اداره اش انتقالی گرفته ودوسه هفته دیگه میرن همدان!!واسه همینم میخوادکه قبل رفتنشون خونه زندگی تک پسرش وحاضروآمده کنه وعروسی بگیره وبعدشم برن!!قراره فرداصیغه کنیم که تواین یه هفته که به عروسی موندده راحت باشیم...(وباذوق ادامه داد:)واسه من وامیرکه بدنشد!!وای رها نمی دونی چقدخوشحالم رها!!!دارم ذوق مرگ میشم...فرضش وبکن من وامیرزن وشوهرمیشیم...
بادستم توسرش زدم وگفتم:خاک توسرشوهرندیده ات کنن!!ازاولشم همین جوری خاک برسربودی...نیگاه کن چه ذوقی کرده!!
بانیش بازگفت:واسه چی ذوق نکنم؟!شووربه اون خوبی تورکردم...تواین 2ماه که باهم رفیق بودیم انقدعاشقش شدم که فکرمی کنم حتی نمی تونم یه دیقه بدون اون زندگی کنم...من بدون امیرهیچی نیستم!!من...
دوباره زدم توسرش وپریدم وسط حرفش:
- ببندبابا!!من ازاین مزخرفاتی که تومیگی سردرنمیارم!!
ارغوان اخم مصنوعی کردوگفت:بس که بی احساسی!!
خندیدم وازجام بلندشم...درحالیکه به سمت آشپزخونه می رفتم،گفتم:احساس وبذار دم کوزه آبش وبخورخانوم!!احساس کیلوچنده؟!
و واردآشپزخونه شدم...ارغوانم پشت سرمن اومدتوآشپزخونه وروی صندلی نشست.
مثل اینکه شاهکارم ودیدم بود!!چون درحالیکه به هال اشاره می کرد،گفت:اون چه گندیه زدی؟!گلدون و واسه چی شکوندی؟!
این وکه گفت درد دلم تازه شد!! امروز ارغوان دانشگاه نیومده بودوازهیچی خبرنداشت!اخم غلیظی کردم وگفتم:هیچی باباانقدازدست حسینی حرصی بودم که زدم اون گلدون وشکوندم!
- وا!!!توام خلیا!!ازدست حسینی حرصی بودی اون گلدون بیچاره چه گناهی کرده بود؟!حالاواسه چی ازدستش شکاربودی؟!نکنه دوباره ازکلاس پرتت کرده بیرون؟؟
- کاش ازکلاس پرتم کرده بودبیرون! امروزدفترآموزش اعلام کردکه چه استادایی بایدراهنمای پایان نامه چه کسایی بشن...ازشانس خرکی منم حسینی شداستادراهنمام...امروز باهاش کلاس داشتم...کلاس که تموم شد،صدام کردکه برم پیشش...رفتم پیشش برگشته بهم میگه من سرم شلوغه ممکنه نتونم به خوبی راهنماییت کنم...پس حالاکه بارادوین همسایه شدی ازاون کمک بخواه...
این وکه گفتم،ارغوان ازخنده پهن زمین شد!!عصبی گفتم:کجای حرف من خنده داشت؟!هان؟؟
درحالیکه به زور سعی داشت،خنده اش وجمع کنه گفت:آخه حسینی که می دونه شماباهم دشمنید پس واسه چی بهت گفته که بری ازرادوین کمک بخوای؟!
- چه می دونم؟!لابدکرم داره!
ارغوان باخنده گفت:فرضش وبکن...تو بری به رادوین بگی توروخدابیامن وکمک کن!!
وازخنده ترکید!!این چراهی می خنده؟!بدبخت شدن منم مگه خنده داره؟!
چشم غره ای بهش رفتم وگفتم:صدسال سیاهم حاضرنیستم برم ازرادوین کمک بخوام!!
- پس می خوای چه غلطی کنی؟!چجوری پایان نامه تحویل میدی؟!
- گوربابای پایان نامه!!خودم یه کاریش میکنم...اگه قبول شدکه هیچی...اگرم قبول نشدبیخیال درس ودانشگاهم میشم ومیرم پیش مامان اینا!
- اگه درست وتموم نکنی وبری لندن خاله مریم پوستت ومی کَنِه!!
اخمی کردم وگفتم:پوستم کنده بشه بهترازاینه که جلوی رادوین سرخم کنم و ازش بخوام کمکم کنه!
- رهاتوروخدا ازاین غرور مسخره ات دست بردار!!اگه توازرادوین کمک بخوای هیچ اتفاقی نمیفته فقط پایان نامه ات سریع ترتموم میشه ومیره پی کارش.
- این غرورمسخره ای که توازحرف میزنی به من این اجازه رونمیده که ازرادوین کمک بخوام...
ارغوان ازجاش بلندشدوبه سمت یخچال رفت...درش وبازکردوروبه من گفت:هم توغلط می کنی هم اون غرورمسخره ات!!رهاتوروبه خدا این دشمنی مسخره روتمومش کن!تو ورادوین الان همسایه اید...رادوین به جای داییش داره ازتومراقبت میکنه پس دیگه نبایدمثل سابق ازش متنفرباشی.
هیچی نگفتم وسرم وانداختم پایین.باانگشتای دستم بازی می کردم...یعنی بایدبرم پیش رادوین وازش کمک بخوام؟!بایدبه این دشمنی خاتمه بدم؟؟اصلااگه من برم پیش رادوین اون چه رفتاری باهام میکنه؟!قبول میکنه به من کمک کنه؟!
- توفریزرت مرغ داری؟!
صدای ارغوان من وبه خودم آورد.بهش نگاه کردم وباتعجب گفتم:مرغ میخوای چیکار؟!
لبخندی زدودرحالیکه توی فریزرومی گشت گفت:می خوام یه غذای مَشت درست کنم تاتوببریش واسه رادوین...
من برای رادوین غذاببرم؟!صدسال سیاه!!!کاردبخوره تواون شکمش.
اخمی کردم وعصبانی گفتم:من واسه چی بایدبرای رادوین غذاببرم؟!
لبخندش وپررنگ ترکردودرحالیکه مرغ وازتوی فریزربیرون میاورد،گفت:به خاطرپایان نامه ات...به خاطرخودت...به خاطرخونواده ات...توبایدزودتراین پایان نامه کوفتی وتحویل بدی وبری!!می فهمی؟!!بی احساس نباش رها...دلت واسه مامانت تنگ نشده؟!بابات؟اشکان؟!ازهمه مهمترواسه سارا؟!
بااومدن اسم ساراچشمام پرازاشک شد...چقد دلم واسه همشون تنگ شده!!اشکم جاری شد.پربغض گفتم:توازکجامی دونی دلم واسشون تنگ نشده؟!تنگ شده...خیلیم تنگ شده!!کاش منم باخودشون می بردن!!چرامن وتنهاگذاشتن ورفتن؟!من طاقت تنهایی ندارم...نمی تونم...
ودیگه نتونستم ادامه بدم وزدم زیرگریه!!ارغوان به سمتم اومدومن وکشیدتوبغلش.درحالیکه سرم ونوازش می کرد،مهربون گفت:قربون اون دلت برم که تنگ شده!!گریه نکن رها...اینجوری فقط خودت اذیت میشی!!گریه نکن عزیزم.
ومن وازآغوشش بیرون کشیدوبه صورتم خیره شد.اشکام وپاک کردوبایه لبخندروی لبش گفت:به خاطرهمین دل تنگیته که میگم ازرادوین کمکم بخواه!!اگه رادوین کمکت کنه پایان نامه ات وزودترتحویل میدی ومیری!!!حالام من می خوام یه غذای خوشمزه واسش درست کنم...وختی درست شدتومثل یه لیدی باشخصیت غذارومیبری واسه رادوین ومیگی خودم درستش کردم وبرات آوردم...یه ذره چاپلوسی میکنی وبعدم ازش می خوای که کمکت کنه!!مطمئن باش نه نمیاره...هرمردی بادیدن غذاتسلیم میشه!!
دهن بازکردم تاچیزی بگم که انگشت اشاره اش وگذاشت روی لبم. گفت:هیس!!هیچی نگو...مثل یه دخترخوب اینجابشین تاغذاحاضربشه وبعدم برو پیش رادوین!!نه بیاری ناراحت میشم...
ومنتظرجواب من نشدوبه سمت مرغ رفت وشروع کردبه غذادرست کردن.

آنیلا
1392,05,09, ???? : 11:36 بعد از ظهر
**********

- به به!!ببین چی درست کردم...انقدخوشمزه شده که انگشتاشم باهاش میخوره!!
وسینی که توش یه بشقاب برنج وکنارش یه بشقاب مرغ ویه لیوان دوغ ویه کاسه آب مرغ بودوقاشق وچنگال ووبه سمتم گرفت.
لبخندی زدم وسینی وازش گرفتم...درحالیکه مرغ وبومی کشیدم،گفتم:اوم!!چه بوی خوبی...کاردبخوره به شکم رادوین که بایدغذابه این خوشمزگی وبخوره!!منم دلم خواست...
خندیدوگفت:باشه شکمو...زیاد درست کردم.برای توام هست!!
لبخندم وپررنگ ترکردم وباذوق گفتم:ایول داری اری!!
اونم لبخندی زدو دستش وگذاشت پشتم وبایه حرکت ازخونه پرتم کردبیرون...دیوونه!!نزدیک بودسینی غذاازدستم بیفته...اگه دیرجنبیده بودم الان مرغ به این خوشمزگی روی زمین ولوبود!! اخمی کردم وگفتم:چته روانی؟!چراوحشی بازی درمیاری؟؟؟
شیطون خندیدوگفت:حالادیگه بی حساب شدیم...تاتوباشی که دیگه من وپرت نکنی توخونه!!(باهام بای بای کردوادامه داد:)مواظب خودت باش...نقشت وخوب بازی کن وچاپلوسی وهم فراموش نکن...
ودروبست!!
رفیقمم مثل خودم خله!!!لبخندی به دربسته خونه زدم وبه سمت درخونه رادوین رفتم...
نمی دونم چرا استرس داشتم...نکنه رادوین توخونه راهم نده وبگه من کمکت نمی کنم؟!اگه ضایعم کنه چی؟!اگه بگیرتم زیرمشت ولگد؟!بروبابا...اون غلط میکنه من وبزنه!! فوق فوقش میگه نه ومنم شیک ومجلسی میگم باشه ومیام بیرون!!
چشمام وبستم ویه نفس عمیق کشیدم تاازاسترسم کم بشه!
دستم وبردم سمت زنگ وزنگ وزدم...یه دقیقه بعد رادوین دروبازکرد!!اوه...حالایکی ندونه فکرمیکنه خونه اش 1000 متره که انقد دیردروبازکرده!!
بایه لبخندروی لبم خیره شده بودم بهش!یه شلواراسپرت ویه تی شرت پوشیده بود!!مثل دفعه قبل که اومدم کادوی سحروبهش بدم، باکلاس وشیک بود.
رادوین که ازنگاه های خیره من خسته شده بود،پوفی کشیدوگفت:کاری داشتی؟!
بچه پررو سلام بلدنیس؟!بی ادب...
وقتی دیدم اون سلام نکرد،خودمم ازخیرسلام کردن گذاشتم وبه چشماش خیره شدم ومهربون گفتم:آره...
ازلحنم تعجب کرده بود...متعجب گفت:مطمئنی که بامن کارداری؟!
سرم وبه علامت تاییدتکون دادم.اخمی کردوگفت:خیلی خوب!!بگو می شنوم.
ایش!!ببین چجوری واسه من کلاس میذاره ها!!!بچه پررودلم میخواد همچین بزنم تودهنت تادندونات بره توشکمت...اماخب به خاطرپایان نامه امم که شده بایدهرخفتی وبه جون بخرم!!خداهیچ بنده ای ومحتاج گودزیلاهانکنه!!بلندبگوآمین .
لبخندم وپررنگ ترکردم وباچشمام به سینی توی دستم اشاره کردم وگفتم:واست غذاآوردم!!
این دفعه دیگه واقعارفته بودتوشوک!!درحالیکه بادهن بازوچشمای گردشده به غذانگاه می کرد،گفت:این وبرای من آوردی؟!
سری تکون دادم وگفتم:آره.نوش جونت!!
نگاهش وازغذابرداشت ودوخت به چشمای من!مشکوک گفت:ازکجامطمئن باشم که مثل اون معجونت چیزی توش نریخته باشی؟!
اخمی کردم وگفتم:هیچی توش نریختم!!دلیلی نداره چیزی توش بریزم...اون دفعه به خاطراین اذیتت کردم که کیکم وخورده بودی ولی الان قصداذیت کردنت وندارم!!
اخمی کردوگفت:باورنمی کنم!!
غلط کردی که باورنمی کنی!!پسره چلغوز.
به زورلبخندی زدم وگفتم:هیچی توش نریختم...به جون خودم وخودت پاک پاکه!!
به چشمام خیره شدوچیزی نگفت...منم ازاین سکوتش استفاده کردم وگفتم:نمی خوای تعارف کنی بیام تو؟!
مثل بچه خنگاگفت:بیای تو؟!
لبخندی زدم وگفتم:آره...اشکالی داره؟!
متعجب ازجلوی درکناررفت وگفت:نه...بیاتو!
منم واردخونه وشدم ورادوین دروبست.باچشمام همه جارو زیرنظرگرفتم...ساخت خونه رادوین باخونه من فرق می کردولی تقریباهمون اندازه بود...دوتااتاق خواب ویه آشپزخونه نقلی وهال...خاک توسرخرش کنن!!انگارتوخونه بمب ترکیده!!کف هال پرکاغذه وروی مبلاهم کلی لباس ریخته...یه سری جعبه پیتزا وآشغال ساندویچ هم روی مبلا وزمین پخش وپلاس...روی اپن آشپزخونه هم پرظرف نشسته اس!!مرده شورت وببرن...کثیف شلخته!!
روبه من گفت:ببخشیدکه اینجایه ذره بهم ریخته اس!!
یه ذره؟!همش یه ذره؟!!!!شتربابارش اینجاگم میشه اون وقت تومیگی یه ذره بهم ریخته اس؟!گودزیلای کثیف!!
لبخندزورکی زدم وگفتم:نه بابا...کجاش بهم ریخته اس؟!خیلیم تمیزه!!
جون عمه ام!!
به سمت مبلارفت وهمه لباسارو ازروشون برداشت....بایه حرکت پرتشون کردروی زمین وگفت:بیابشین!!
پسره کثیف!!!اینم کاره تومیکنی؟!جونت درمیاداون لباسایی که ازروی مبلا برداشتی و بذاری سرجاشون!؟؟؟من موندم این رادوین بی شعورچرا بیرون ازخونه و حتی توی خونه اش انقدخوش تیپه وبه خودش میرسه ولی خونه اش عین بازارشامه!!!خب می تونه یه کاری بکنه...این که یه عالمه دوست دخترداره،هرچندروزیه باربه یکیشون بگه بیادخونه اش وتمیزکنه...اوناهم ازخداخواسته قبول می کنن!!راه حل خوبیه ها!!
- نمی شینی؟!
صدای رادوین من وبه خودم آورد...به سمت مبل یه نفره رفتم ونشستم...یه سری برگه ولباس روی میزعسلی وسط هال بود!!کنارشون زدم وسینی غذاروگذاشتم روی میز.
روبه رادوین گفتم:ناهارخوردی؟!
باذوق به غذازل زدوگفت:نه اتفاقا!!می خواستم زنگ بزنم واسم پیتزابیارن.
اخمی کردم وبه جعبه پیتزاهای روی مبل وزمین اشاره کردم وگفتم:این همه پیتزاخوردی نترکیدی؟!
لبخندی زدودرحالیکه روی برنجش آب مرغ می ریخت،گفت:چرا بابا!!ولی کیه که واسم غذابپزه؟!مجبورم فست فودبخورم!
ویه تیکه مرغ ازتوی بشقاب بیرون آوردوگذاشتش روی برنجش وباولع شروع کردبه غذاخوردن!!این ازقحطی چیزی فرارکرده؟!باذوق تندتندغذامی خورد!!!من موندم نفس کم نیاورده بااین سرعت غذامی خوره؟!پسره گودزیلای شکمو!!وقتی داشت غذامی خوردزل زده بودم بهش...
اخمی کردوگفت:تاآخرغذاخوردنم میخوای زل بزنی بهم؟!کوفتم شدباباهرچی خوردم!
نگاهم وازش گرفتم وهیچی نگفتم...خب راست می گفت دیگه برای چی نگاهش می کنم؟!شایداگه منم جای رادوین بودم وهمش فست فودمی خوردم،بادیدن یه غذای خونگی انقدذوق می کردم وباولع غذامی خوردم!!بیخیال بابا...نگاهش نمی کنم تاهرچقددل می خوادغذابخوره وخودش وخفه کنه!!
درعرض 5دقیقه تمام محتویات توی سینی نفله شده بودن!!
رادوین به پشتی مبل تیکه دادودرحالیکه دستش روی شکمش بود،بارضایت گفت:وای دستت دردنکنه...یه هفته ای میشدکه درست وحسابی غذانخورده بودم!یاهمش ازبیرون غذامی گرفتم یاواسه خودم حاضری درست می کردم...دستت طلا!!خیلی خوشمزه بود...برعکس قیافه واخلاق وهیکل ودرکل همه چیزت دست پختت حرف نداره...معرکه بود!!
دلم می خواست جفت پابرم تودهنش!!گودزیلای بی ریخت...قیافه واخلاق وهیکل من بده؟!غلط کردی...مثلاخودت خیلی خوبی که به من توهین میکنی؟!بی ادب بی شعوربی شخصیت! ایشاا... هرچی خوردی کوفتت بشه...غذای ارغوان گیر کنه سرگلوت خفه بشی!
خیلی ازدستش عصبی بودم!!نفس عمیقی کشیدم تاعصبانیتم وفروکش کنم.
رادوین سرش وتکیه دادبه پشتی مبل وچشماش وبست...یه لبخنروی لبش بود!!بچه پرروگرفته اون همه غذارودرعرض چنددقیقه نفله کرده وتازه بعدشم به من توهین کرده،حالاواسه من لبخندژکوندمیزنه!!!
باهمون چشمای بسته گفت:چی ازم می خوای؟!
این ازکجافهمیدکه من ازش یه چیزی می خوام؟!اینم سواله تومی پرسی؟!نه واقعاسواله؟!وقتی کسی که به خونت تشنه اس یهو واست غذامیاره وباهات مهربون میشه،معلومه یه چیزی ازت می خواددیگه!!
سکوت من وکه دید،چشماش وبازکردوتیکه اش وازمبل گرفت...به طرفم خم شدوزل زدتوچشمام.گفت:می دونی که می دونم توالکی بامن مهربون نمیشی...مهربون شدن تومی تونه 2دلیل داشته باشه...ممکنه نقشه باشه که کارامروزتونقشه نیس...امادلیل دوم...ممکنه که توازم یه چیزی بخوای...(مشکوک نگاهم کردوگفت:)چی می خوای؟!
عین کارآگاه های آگاهی حرف میزد...آب دهنم وقورت دادم ونفس عمیقی کشیدم.زل زدم توچشماش ومظلوم گفتم:راستش...راستش من...من ازت می خوام که...یعنی...
اخمی کردوگفت:چرا تته پته می کنی؟!مثل بچه آدم حرفت وبزن...چی می خوای؟!
توچشمای عسلیش خیره شدم...چشمایی که حالابهم زل زده بودن.نمی دونم چرانمی تونستم حرفم وبزنم...شایددلم نمی خواست غرورم وکناربذارم وازرادوین خواهش کنم یاشایدم ازواکنش رادوین بعدازشنیدن خواهشم می ترسیدم!!اگه بگه نه چی؟!من بایدچی کارکنم؟؟
رادوین که تعللم ودید،آروم گفت:می ترسی حرفت وبزنی؟!
آخ گل گفتی رادی!!اگه یه بارتوکل عمرت یه حرف درست زده باشی همینه!!
مثل کرولالاسری به علامت تاییدتکون دادم...لبخندی زدوگفت:نترس...به خاطرغذای خوشمزه ای که بهم دادی کاری باهات ندارم!!حرفت وبزن...راحت باش.توکه خدای روبودی!!همیشه هربلایی که دلت خواسته سرم آوردی!!حالاچی شده ازمن می ترسی؟!
حرفایی که زد باعث شد اخمی روی پیشونیم نقش ببنده...جرئت پیدا کردم وخودمم وجمع وجور کردم...باحرفایی که زد،دوباره شجاعتم وبه دست آوردم وگفتم:الانم ازت نمی ترسم...
پوزخندی زدوگفت:خب پس حرفت وبزن خانوم شجاع!!
پوزخندش بدجورروی مخم بود...وقتی پوزخندمی زنه دلم می خوادخرخره اش وبجوئم!!
توچشماش خیره شدم ودهنم وبازکردم:
- امروزتوی دانشگاه بهمون گفتن یواش یواش به فکرپایان نامه اممون باشیم...استادرهنمای منم شده استادحسینی...راستش...راستش من بایدسریع لیسانسم وبگیرم وبرم پیش خونواده ام...برای گرفتن لیسانسمم بایدپایان نامه ام وتحویل بدم!
رادوین سری تکون دادوخونسردگفت:خب این چیزایی که گفتی چه ربطی به من داره؟!
اخمی کردم وگفتم:امروزباحسینی کلاس داشتم...بعدازکلاس صدام کردتابرم پیشش...وختی رفتم پیشش بهم گفت که...گفت که...
اخمی کردوگفت:گفت که؟!
آب دهنم وقورت دادم وگفتم:گفت که تعداد دانشجوهایی که استادراهنماشونه خیلی زیاده واسه همینم...واسه همینم سرش شلوغه وشایدنتونه به خوبی کمکم کنه...گفت که حالاکه باتوهمسایه شدم، می تونم ازت کمک بخوام!!
بااین حرفم رادوین زدزیرخنده!!ای خداکجای حرفایی که من میزنم خنده داره که ارغوان ورادوین می خندن؟!
خنده اش که تموم شد،بی تفاوت گفت:خب توحالاازمن چی می خوای؟!
پوزخندی زدم وگفتم:به نظرت چی می تونم ازت بخوام؟!!!
اخمی کردوپرسید:که کمکت کنم؟!
سری به علامت تاییدتکون دادم...اخمش غلیظ ترشدوازجاش بلندشد.به سمت پنجره هال رفت وروبروی پنجره پشت به من ایستاد...دستاش وکردتوی جیب شلوارش...گفت:من خودم به اندازه کافی بدبختی دارم!!کارای شرکت...مراقبت ازتو...
- دوس دخترات!!
این حرفم وکه شنیدبه سمتم چرخیدوگفت:البته...دوس دخترام وداشت یادم می رفت!!درهرصورت من نمی تونم کمکت کنم...نه اینکه به خاطردشمنی که باهات دارم بگم نه...من وقت سرخاروندن ندارم چه برسه به اینکه بخوام به توکمک کنم!!
به درک!!!کمک نمی کنه که نمی کنی...چیکارت کنم؟!به پات بیفتم بگم توروخداکمکم کن؟!گورباباش که کمک نمیکنه...به جهنم...به درک اسفل السافلین!!!
ازجام بلندشدم وسینی وازروی میزبرداشتم...اخمی کردم وگفتم:باشه...پس فعلا!!
وبه سمت دررفتم...بادقت قدم برمی داشتم که نکنه یه وقت پام بره روی برگه های آقای گودزیلای شلخته!!
به دررسیدم...دستم وبردم سمت دست گیره وخواستم دروبازکنم که صدای رادوین اومد:
- من گفتم نه تونبایدیه خواهش کوچولوبکنی؟!
به سمتش چرخیدم وپوزخندی زدم...گفتم:تااینجاشم کلی غرورم وکنارگذاشتم که اومدم بهت غذادادم وازت خواهش کردم...قبول نمیکنی نکن به درک!!
وروم وازش برگردوندم وخواستم دروبازکنم که گفت: باشه قبوله!!

آنیلا
1392,05,11, ???? : 12:49 قبل از ظهر
سلام بروبچ...چطور مطورین؟؟؟ امشب اومدم باسه تا پست پرو پیمون...نقدی چیزی بود در خدمتم....تشکر و امتیازم یادتون نره!بای

وا!!چی قبوله؟!این که توپایان نامه ام کمکم کنه؟!!این که گفت من سرم شلوغه...تواین چنددقیقه چه اتفاقی افتادکه یهونظرش عوض شد؟!!
باتعجب به سمتش برگشتم...لبخندی روی لباش بود.باقدمای بلندفاصله بینمون وطی کردوروبروم وایساد.باچشمای عسلیش زل زدتوچشمام وگفت:قبول می کنم کمکت کنم ولی...
داشتم ازخوشحالی پس میفتادم...دلم می خواست برم شالاپ شالاپ بوسش کنم ولی خب دیگه خیلی ضایع بود!!
باذوق وکنجکاوی پرسیدم:ولی چی؟!
لبخندشیطونی زدوگفت:بایدهرشب بیای خونه ام واسم غذادرست کنی...عاشق دستپختت شدم...(وشیطون ادامه داد:)البته فقط دستپختت خودت که غیرقابل تحملی!!
چی؟!!!مگه من کُلفَتِشم پاشم بیام خونه اش غذادرست کنم؟!!!حالامگه می خوادچه غلطی بکنه که من بایدهرشب بیام واسش شام بپزم؟!!اصلامن چجوری واسش غذادرست کنم؟!من حتی بلدنیستم یه برنج بپزم...اون وقت چجوری می خوام هرشب بیام واسه این گودزیلای شکموی شلخته غذادرست کنم؟!!ای مرده شورت وببرن اری بااین تِز دادنت!!این دیوونه فکرکرده من غذارو درست کردم...
- چی شد؟!قبول نمی کنی؟!!!
صدای رادوین من وبه خودم آورد...چی بایدبهش بگم!؟بگم نه؟؟بگم من بلدنیستم غذادرست کنم واین مرغم اری پخته؟!!اگه اینجوری بگم که دیگه کمکم نمی کنه!!خب چی بهش بگم؟!بگم قبوله؟!بگم میام برات غذامی پزم؟؟؟؟اگه قبول کنم فرداشب کوفت بهش بدم بخوره؟!!آخه من وچه به غذادرست کردن؟!!اگه قبول کنم چی بریزم توخیکش؟؟بایدراستش وبگم...بایدبگم که غذای امروزومن درست نکردم!
رادوین منتظربه من خیره شده بود...به چشماش زل زدم وگفتم:راستش...راستش من...اونقدارییم که توفکرمی کنی دست پختم خوب نیس یعنی اصلابلدنیستم غذادرست کنم...غذای...
رادوین لبخندی زدوپریدوسط حرفم:شکسته نفسی می فرمایین!!غذای امروزت محشربود دختر...اون وخ تومیگی بلدنیستی غذادرست کنی؟!دست پختت حرف نداره!!
وبدون اینکه بهم فرصت حرف زدن بده،درخونه روبازکردودستش وگذاشت پشتم...ازخونه پرتم کردبیرون...ازتوی جاکلیدی یه کلیدبیرون آورد وداد دستم. بانیش بازگفت:این کلیدیدکی خونمه...فردابیاواسم غذادرست کن!!خداحافظ.
ودروبست.
باتعجب وناباوری به دربسته روبروم خیره شده بودم...یعنی الکی الکی شدم کلفت آقارادوین؟!ایش!!کاردبخوره به شکمش ایشاا...!!اصلاچرا من بایدبرم واسش غذادرست کنم؟!نه که من چقدم بلدم غذابپزم!!!چه رویی داره این بشر... بچه پررو کلید یدکی خونه اش و داده به من تا واسش خرحمالی کنم!!حتی نذاشت حرفم وبزنم وبهش بگم که غذای امروزو اری درست کرده...ازخونه پرتم کردبیرون!!مرده شورش وببرن...گودزیلای بی ریخت شلخته کثیف شکموی پررو!!
نگاهم وازدرگرفتم ودوختم به کلیدتوی دستم...
هیچ وقت به ذهنمم خطورنکرده بودکه ممکنه یه روزرادوین کلیدخونش وبهم بده تابیام واسش کلفتی کنم!!ای خدا...من بااین همه غرورودَک وپُزم جلوی رادوین،فرداپاشم برم خونه اش واسش غذادرست کنم؟!آخه این انصافه؟!
ازحرص کلیدوتوی دستم فشاردادم وباقیافه مچاله به سمت درخونه خودم رفتم.زنگ دروزدم...به ثانیه نکشیدکه ارغوان دروبازکرد.
بانیش باززل زده بودبهم ومنتظربود...سینی توی دستم وبه دستش دادم...
بادستم کنارش زدم و واردخونه شدم.دروبست وپشت سرم اومد.گفت:چی شد؟!
کلافه روی مبل نشستم وگفتم:چی،چی شد؟!
اخمی کردوکنارم روی مبل نشست...سینی وگذاشت روی میزوگفت:رادوین چی گفت؟!قبول کرد؟؟
- آره!!
باذوق جیغ خفیفی کشیدوگفت:وای!!!قبول کرد؟؟؟رادوین قبول کرده اون وخ توانقد دٍپی؟!خاک توسرخرت کنن...دیگه چی می خوای ازاین بهتر؟؟!
پوفی کشیدم وسرم تکیه دادم به پشتی مبل...گفتم:می خواستم صدسال سیاه قبول نکنه...پسره بی شعورشلخته گفت به شرطی کمکت می کنم که هرشب بیای خونه ام واسم غذابپزی...کُلفَت مُفت گیرآورده!!بهش گفتم من بلدنیستم غذادرست کنم...برگشته میگه شکسته نفسی می فرمایید.دست پختت محشره!!زهرمارودست پختت محشره...من که اسکل نیستم شکسته نفسی کنم...وختی میگم بلدنیستم غذابپزم یعنی بلدنیستم...نفله شکموی گودزیلا!!تازه آقاکلید یدک خونه اشم داده به من تابه نحواحسنت واسش خرحمالی کنم...
یهوارغوان ازخنده ترکید!!
کوفت...زهرمار...روآب بخندی!!تقصیرهمین اری بودکه این جوری شددیگه!!
آرنجم وتوی پهلوش فروکردم وعصبی گفتم:مرگ!!مگه بدبخت شدن من خنده داره که توهی می خندی؟!خاک توسرت کنن بااین نقشه کشیدنت.مرده شورت وببرن!!خودم سنگ قبرت وبشورم الهی!!اینم نقشه بودتوکشیدی؟!به این فکرنکردی که ممکنه من وبدبخت تراز اینی که هستم بکنی؟!حالامنه بیچاره چجوری واسه رادوین غذادرست کنم؟!هان؟!
ارغوان هنوزداشت می خندید!!انقدخندیده بودکه ازچشماش اشک میومد!!دختره روانی...معلوم نیس به چی می خنده.کلفت شدن من گریه داره نه خنده!!
دستی به چشماش کشیدواشکش وپاک کرد...درحالیکه سعی می کرد،دیگه نخنده روبه من گفت:منه بیچاره ازکجامی دونستم که رادوین همچین شرطی واست میذاره؟!من که کف دستم وبونکرده بودم توقراره بشی کلفت رادوین!!
وزدزیرخنده!!
چشم غره ای بهش رفتم که باعث شدخفه شه...لبش وبه دندون گرفته بودتانخنده ولی صورتش قرمزشده بود...ازخنده درحال انفجاربود!!
اخمی کردم وگفتم:روآب بخندی!!!
- خب حالاچه غلطی می خوای بکنی؟!چه کوفتی می خوای برای رادوین درست کنی؟؟!
عصبی گفتم:کوفت باسُس اضافه!!چه می دونم؟!!اصلامن واسه چی باید براش غذادرست کنم؟!این گندوتو زدی وخودتم بایدجمعش کنی...اون ازدست پخت توخوشش اومده...پس خودت بایدواسش غذابپزی!!
ارغوان لبخندشیطونی زدوگفت: من فرداباآقامون قراردارم...نمی تونم بیام واسه رادوین غذابپزم!!غذادرست کردن واسه رادوین دست خودت ومی بوسه.تازه من این گندونزدم که بخوام جمعش کنم!!خودت خربازی درآوردی وبهش نگفتی غذاروخودت درست نکردی پس خودتم جمعش کن.
چشم غره ای بهش رفتم وگفتم:مرده شورت وببرن!!حالامن چه گِلی به سرم بگیرم؟!فرداشب چی بهش بدم کوفت کنه؟!
- اگه بخوای می تونم بهت یادبدم که غذادرست کنی...
سری تکون دادم وگفتم:باشه بابا!!همونم بهم یادبدی غنیمته!!
ارغوان لبخندی زدوگفت:خب حالاچی می خوای واسش درست کنی؟!
- یه چیزآسون!!
کمی فکرکردوگفت:ماکارونی خوبه؟!
سری به علامت تایید تکون دادم وازغوانم شروع کردبه توضیح دادن.

آنیلا
1392,05,11, ???? : 01:03 قبل از ظهر
**********
خسته وکوفته ازدانشگاه به خونه برگشتم...کلیدوانداختم توقفل و واردخونه شدم...نگاهی به ساعت انداختم.هفت شده!!خاک توگورم شد!!من کی برم واسه رادوین غذابپزم؟!
کیفم وروی مبل انداختم وباعجله به سمت آشپزخونه رفتم...بایدمواداولیه ماکارونی وبرمی داشتم تابرم واسش غذابپزم...دلم نمی خواست برم ازخونه رادوین چیزمیزبردارم!همین جاوسایل وبرمیدارم ومی برم خونه رادوین درست می کنم...اصلامن نمی دونم چه اصراریه که خونه رادوین غذابپزم؟!خب همین جامی پزم وشب که اومدمی برم میدم بهش دیگه!!چه می دونم رادوینه دیگه...خل وچله!!
وسایل وگذاشتم تویه پلاستیک وگوشی وکلیدخونه خودم وخونه رادوین وبرداشتم وازخونه خارج شدم...به سمت خونه رادوین رفتم وکلیدوانداختم توقفل ودروبازکردم...
چشمم خوردبه بازارشام توی خونه!!!وای خدایا من چجوری تواین بَل بَشو غذا بپزم؟!خاک توسرت کنن رادوین خره!!توکه می دونستی من دارم میام اینجالااقل یه دستی به سروگوش این خونه چلغوزت می کشیدی!!
واردخونه شدم ودروپشت سرم بستم...بانهایت دقت قدم برمی داشتم تایه وقت پام نره روی کاغذا ولباسای آقا!!به آشپزخونه رفتم و وسایل تودستم وگذاشتم روی اپن...
آشپزخونه اش انقدکثیف وشلخته پلخته بودکه جاواسه سوزن انداختن نبود!!خب الان من چجوری اینجاغذادرست کنم؟!هان؟!گوربه گوربشی الهی رادوین!!!
مجبورم اینجاروتمیزکنم وبعدشروع کنم به غذادرست کردن!!الکی الکی شدیم کلفت آقارادوین!!
ازوقت تلف کردن دست کشیدم وشروع کردم به تمیزکردن آشپزخونه!!نمردیم وکلفتم شدیم!!
خلاصه بعدازیه ساعت خرحمالی آشپزخونه اش شدمثل یه دسته گل!!باچشمم کل آشپزخونه روزیرنظرگرفتم ودستی به عرق پیشونیم کشیدم...وای خدا دارم ازخستگی میمیرم!!خداازت نگذره رادوین که به خاطریه پایان نامه من وبه این فلاکت رسوندی!!
ازخستگی،به دریخچال تکیه دادم وزل زدم به روبروم...داشتم تودلم به رادوین فحش می دادم که یهوچشمم خوردبه یه قاب عکس روی دیوار هال!!این عکسه یهوازکجاپیداش شد؟!قبلاهم بود؟!پس چرادفعه قبل که اومدم ندیدمش؟!!اوهو...ببین چه عکسیم گرفته ازخودش!!
اَه اَه اَه!!خدایاچرااین بشرو انقدخودشیفته آفریدی؟!
یه کت کوتاه مشکی پوشیده بودتابالای زانوش...یه شلوارجین مشکی ساده ویه عینک دودی شیک روی چشمش!!
دستاش وکرده بودتوجیب شلوارش وبه افق نگاه می کرد!!لب دریابود...آسمون سرخ بودوخورشیدداشت غروب می کرد...خیلی قشنگ بود!!رادوینم خیره شده بودبه غروب آفتاب وعکس گرفته بود!!عکسش خیلی جیگربود!!
جیگره؟عکس این؟!رادوین خره رومیگی؟!بروبابا...اخمی کردم وزبونی برای عکس روی دیواردرآوردم!!!پسره خودشیفته چلغوزبی ریخت!!!به جای اینکه به افق خیره بشی وازخودت عکس بگیری وبعدشم عکست وبزنی به دیوارخونه ات،این بازارشام وجمع وجورکن تامنه بیچاره مجبورنشم واست خرحمالی کنم!!
بالاخره دست ازنگاه کردن به عکس گودزیلا برداشتم ویه قابلمه ازتوی کابینت بیرون آوردم وبه سمت وسایلم رفتم که روی اپن بودن...بادقت واحتیاط شروع کردم به غذادرست کردن!!

**********
درقابلمه روبرداشتم ونگاهی به ماکارونی های وارفته وزردرنگ توش انداختم!!
اَه حالم به هم خورد!!این چیه من درست کردم؟!ماکارونیه؟!نه بابا ماکارونی غلط کنه این شکلی باشه...اینایه سری کرمن که مریض شدن رنگشون زردشده!!هه هه هه الان فکرکردی خیلی بامزه ای مثلا؟!همین کرمای چلغوزومی خوای بدی به رادوین نوش جان کنه؟!پس چی بهش بدم؟!بره بریون؟!برو بابا...همینم ازسرش زیادیه!!
صدای چرخش کلیدتوی قفل درمن وبه خودم آورد...درقابلمه رو گذاشتم وبه سمت درچرخیدم...نگاهم افتادتونگاه رادوین.لبخندی روی لبش بود...دروبست وبه سمتم اومد...شیطون گفت:به سلام!!!خانوم کوزت چطورن؟!
به من گفت کوزت؟بی ادب پررو!!به جای دستت دردنکشنه!!
اخم غلیظی کردم وگفتم:اولا علیک سلام.دوماکه کوزت خودتی.سوماکه 4 ساعت تمامه دارم اینجاجون می کنم،به نظرت می تونم خوب باشم؟!
لبخندشیطونی زدودرحالیکه به سمت دستشویی می رفت،گفت:دیگه بایدبه این وضعیت عادت کنی کوزت جون!!هرشب تویی واین خونه وغذادرست کردن برای بنده!!
وارد دستشویی شدودروبست!!
دلم می خواست جفت پابرم تودهنش!!بی شعور پرروخوبه دیده آشپزخونه اش داره ازتمیزی برق می زنه ها ولی یه تشکرخشک وخالیم ازم نکرد!!!مگه این قابلمه رو روی گازندیدپس چرا نگفت دستت دردنکنه غذادرست کردی؟!اصلایعنی چی که به من میگه کوزت جون؟!کوزت جون تویی واون دوس دخترای عین گودزیلات!!!
خیلی ازدستش عصبانی بودم...به سمت اُپِن رفتم وگوشی وکلیدم وبرداشتم...
به سمت درورودی رفتم تاگورم و گم کنم که آقاازدستشویی بیرون اومدن ونطق کردن:
- کجامیری رها؟!مگه نمی مونی بامن شام بخوری؟!
زرشک!!من بمونم باتوشام بخورم که چی بشه؟!من کیِ توام که بیام باهات شام بخورم؟!ننه اتم یادوس دخترت یاعمت؟!اصلاگذشته ازاین حرفامن لب به اون کرمای مریض بدحال رنگ پریده نمی زنم!!اَی!!!خودت بخورلذت ببر.
دستم وبردم سمت دستگیره دروبازش کردم...یهودست رادوین نشست روی دستم!!!
این به چه حقی دستش وگذاشت روی دست من؟!
سرم وبه ستمش چرخوندم که حالاکنارمن وایساده بود...اخمی کردم وچشم غره ای بهش رفتم تادستش وازروی دستم برداره ولی اون بچه پررودستش وکه برنداشت هیچ،همون طورکه دستش روی دستم بود دروبست ودست دیگه اش وگذاشت پشت کمرم!!به سمت آشپزخونه هدایتم کردوگفت:این همه زحمت کشیدی غذادرست کردی اون وخ می خوای شام نخورده بری؟!عمرا اگه بذارم!!
ودر یه چشم بهم زدن دستم وکشیدومن وبردتوآشپزخونه!!انقدمحکم دستم وگرفته بودکه زورم بهش نمی رسیددستم وازتودستش بیرون بکشم.
من وروی صندلی نشوندوبه سمت یخچال رفت...آب ودوغ وماست وترشی وبیرون آوردوگذاشت روی میز...به سمت قابلمه روی گازرفت ونیشش بازشد...روبه من گفت:به به!!بذارببینم چی پختی!!
قطعِ به یقین بادیدن اون کرمای مریض بدحال رنگ پریده چنان دادی سرم میزنه که روح عمه خانوم بابابزرگ خدابیامرز بابای مامانم بیادجلوی چشمم!!!
درحالکه قیافه ام مچاله شده بود،لبخندمصنوعی زدم وگفتم:همچینم خوب نشده ها!!یعنی...
نیشش شل ترشدوگفت:ای بابا!!توچقدشکسته نفسی می کنی!!!من مطمئنم بادیدن این غذاآب ازلب ولوچه ام آویزون میشه...
ودستش وبردسمت درقابلمه تابرش داره!!!
جیغ بلندی زدم وگفتم:نه!!!

آنیلا
1392,05,11, ???? : 01:34 قبل از ظهر
رادوین باچشمای گردشده بهم زل زدوباتجب گفت:چته دیوونه؟!چراجیغ میزنی؟!خل بودی خل ترشدیا!!!
اخمی کردم وازجام بلندشدم...به سمتش رفتم وگفتم:وقتی بهت می گم خوب نشده یعنی خوب نشده پس هی نگوشکسته نفسی نکن...من چه شکسته نفسی دارم که باتو بکنم هان؟!می گم بدشده آقاجان...خیلیم بدشده!!
لبخندی روی لبش نشست وگفت:ای بابا...انقدخودت ودست کم نگیر!!مرغ دیروزت خیلی خوشمزه بود.مگه میشه غذای امشبت بدمزه باشه؟!حتماخوش مزه اس.
ودستش وبردسمت درقابلمه وقبل ازاینکه من بتونم عکس العملی نشون بدم،خیلی سریع درش وبرداشت!!!
چشمتون روزبدنبینه...وقتی نگاهش افتادبه اون کرمای مریض بدحال رنگ پریده چشماش شدقددوتاسیب زمینی!!!
درحالیکه به ماکارونی زل زده بود،باتعجب گفت:این چیه؟!
ازسرناچاری لبخندی زدم وگفتم:قراربودماکارونی باشه!!
نگاهش وازماکارونی برداشت ودوخت به چشمای من...زیرلب غرید:
- این چه شباهتی به ماکارونی داره؟!
پوزخندی زدم وعصبانی گفتم:مگه تونبودی هی می گفتی دست پختت معرکه اس ودوسش دارم وبادیدنش دهنم آب میفته؟!خب پس چراالان داری چرت وپرت میگی؟!گودزیلای بی ریخت این ماکارونیه...ما...کا...رو...نی!!8 حَرفه...دست پخته منم هست!!حالام اگه می خوای می تونی بخوریش واگرم نمی خوای خب نخوربه درک اسفل السافلین!!
بایه متعجب گفت:من سردرنمیارم...غذای دیروزت به اون خوشمزگی بود ولی ماکارونی امشبت شبیه هرچیزی هست اِلا ماکارونی!!به نظرت این همه تناقض عجیب نیست؟!
نگاهم وازش گرفتم ...به سمت صندلی رفتم وروش نشستم...عصبی وکلافه نگاهم دوختم به یه نقطه نامعلوم وگفتم:چرا عجیبه...خیلیم عجیبه!!اگه تومی ذاشتی دیروزهمه چی و واست توضیح بدم،الان این جوری نمیشد!!مرغی که دیروز خوردی دست پخت من نبودمال ارغوان بود...من حتی بلدنیستم یه سوسیس درست کنم!دیروزم بهت گفتم که دست پختم خوب نیست وبلدنیستم غذادرست کنم ولی تونذاشتی ادامه حرفم وبزنم ودم ازشکست نفسی واین چرت وپرتا زدی!!
به سمت صندلی روبروی من اومدوروش نشست...زل زدتوچشمام وگفت:خب آخه واسه چی غذایی که ارغوان درست کرده بودوبرای من آوردی؟!
توچشماش زل زدم...گفتم:چون ارغوان گفت!!من فکرنمی کردم که کمکم کنی...ارغوانم برای اینکه مثلاتو رونرم کنه غذاپخت وبه من گفت بیارمش برای تو!!می گفت مردا بادیدن غذاتسلیم میشن!!!
نگاهم وازش گرفتم ودوختم به گلدون روی میز...زیرلب گفتم:من خواستم راستش وبهت بگم ولی خودت نذاشتی!!حالام اصراری ندارم که کمکم کنی...وختی من نمی تونم غذادرست کنم پس توام کمکم نمی کنی دیگه!!
بدون اینکه بهش نگاه کنم ازجام بلندشدم...می خواستم ازخونه اش برم بیرون!دیگه دلیلی برای موندن نداشتم.
داشتم ازکنارش ردمی شدم تاازآشپزخونه برم بیرون که بادستاش مچ دستم وگرفت...بدون اینکه بهم نگاه کنه،گفت:معذرت می خوام...معذرت می خوام که نذاشتم حرفت وتموم کنی وراستش وبهم بگی...معذرت می خوام که مجبورت کردم بیای اینجاو این همه خودت وبه زحمت بندازی!!واسه همه چی معذرت می خوام...من واقعامتاسفم.
ازجاش بلندشدودرحالیکه مچ دستم تودستاش بود،روبروم وایساد...زل زدتوچشمام...به چشماش خیره شدم...بایه لحن متشکرگفت:مرسی بابت اومدنت...بااینکه بلدنبودی غذادرست کنی اومدی وزحمت کشیدی...ممنون!!
لبخندی زدوادامه داد:
- حالام بیامثل دوتاآدم باشخصیت ومتمدن بریم اون غذای مثلا ماکارونی توروبخوریم...
لبخندمصنوعی تحویلش دادم وگفتم:من نمی خورم خودت بخور!!من لب به اون کرمای مریض بدحال رنگ پریده نمی زنم!!!
بااین حرفم زدزیرخنده وگفت:چی؟!کرمای مریض بدحال رنگ پریده؟!
سری به علامت آره تکون دادم...دستم وکشیدومن وبه سمت صندلی برد...من ونشوندوگفت:شایدتونخوای لب به اون کرمای مریض بدحال رنگ پریده بزنی ولی من هوس کردم بخورمشون!!
ومچ دستم و ول کردوبه سمت قابلمه غذارفت...یه بشقاب پرواسه خودش ریخت وگذاشتش روی میز..این دیوونه چجوری می خواداین همه کرم وبخوره؟!دیگه بیخیال رفتن شده بودم...دلم می خواست ببینم رادوین چجوری اون غذای مثلا ماکارونی من ومی خوره...اصلامی تونه بخورتش؟!!
روی صندلی نشست وچنگالش فروکردتوکرما!!
بادیدن اون کرماتوی چنگال،حس بدی بهم دست دادوقیافه ام مچاله شد...ولی رادوین باذوق وشوق چنگال وکردتودهنش!!
باقیافه مچاله ام گفتم:خوردیش؟!
درحالیکه به سختی کرمای تودهنش وقورت می داد وقیافه اش مچاله شده بود،سری به علامت تاییدتکون داد.
قورتشون دادوگفت:مزه اش خیلیم بدنیس...فقط یه ذره شوره...یه ذره هم همچین مزه اش به ماکارونی نمی خوره ولی درکل ازتوبیشترازاین انتظارنمیره...درسطح منگولی تواین دست پخت عالی محسوب میشه!!
دودقیقه مثل آدم رفتارکرده بودا!!!باخودم فکرمی کردم که مثل این جِنتِل منا همه غذاروتاتهش می خوره و حتی به رومم نمیاره که بدمزه اس...بعدازخوردنم بهم میگه فوق العاده بودلیدی!!!
زرشک!!!!!توهمات فانتزیم بخوره توسرم...اصلابه قیافه رادوین می خوره که انقدباشخصیت باشه؟!اونم بامن؟!
اخمی کردم وگفتم:خب نخور...کی مبجورت کرده بخوری؟!
گفتم الان برمی گرده میگه نه بابامن می خوام تاتهش وبخورم ومی خواستم شوخی کنم وخیلیم خوشمزه اس واین حرفاولی برخلاف همه توهمات من،رادوین به سمت پارچ دست بردویه لیوان آب برای خودش ریخت...طبق عادت همیشگیش یه نفس دادبالاوگذاشتش روی میز...لبخندشیطونی زدوگفت:فکرخوبیه!!ارزش خوردن نداره...بیخیال!!
وازروی صندلی بلندشدوازآشپزخونه بیرون رفت.
یعنی تواون لحظه دلم می خواست میزناهارخوری وازپهنابکنم توحلقش!!پسره چلغوزبی ادب!!غذای من ارزش خوردن نداره؟!توغلط کردی باهفت جدوآبادت!!خودت گفتی بیاواسم غذادرست کن...من که می خواستم بگم غذای دیروزکارمن نبوده ولی خوده بی شعورت نذاشتی!!
اخمی روی پیشونیم نشسته بودوبه بشقاب پرازکرم روبروم خیره شده بودم!!
گودزیلای بی رخت اگه نمی خوردی واسه چی این همه ماکارونی ریختی توبشقابت؟!مرض داری؟!!خوشت میادمن وحرص بدی؟!دارم برات رادوین خان!!!
ازجام بلندشدم وخواستم ازآشپزخونه برم بیرون که چشمم خوردبه چیزمیزای روی میز!!دیدم خیلی ضایعس ایناروهمین جوری بذارم وبرم...آب ودوغ وماشت وترشی وگذاشتم تویخچال وتمام ماکارونی توی بشقاب وقابلمه روخالی کردم توسطل آشغال!!این کرمای بدمزه روکی می خوره؟!!همون بهترکه توآشغالی باشن!!
ظرفاوقابلمه روشستم وکلیدخودم ورادوین وگوشیم وازروی اپن برداشتم وازآشپزخونه بیرون اومدم...انقدخسته بودم که داشتم غش می کردم!!خمیازه ای کشیدم وبه سمت رادوین رفتم که روی مبل روبروی تلویزیون نشسته بودوتلویزیون می دید.
گفتم:من دیگه دارم میرم...خداحافظ!!
نگاهش وازتلویزیون گرفت ودوخت به من...گفت:چه عجله ایه؟!بودی حالا!!
دوباره خمیازه ای کشیدم وگفتم:خیلی خوابم میاد...دارم ازخستگی میمیرم!!
لبخندی زدوگفت:برای اونم چاره دارم...توبشین روی مبل من میرم دوتاقهوه می ریزم باهم بخوریم...
اخمی کردم وگفتم:آفتاب ازکدوم طرف دراومده مهربون شدی؟!من قهوه دوس ندارم...الانم می خوام برم کپه مرگم وبذارم.
روم وازش برگردوندم وخواستم به سمت دربرم که گوشی رادوین زنگ خورد...زیرچشمی رادوین ومی پاییدم...به صفحه گوشیش نگاهی انداخت وبادیدن اسم طرف یه اخم غلیظ روی پیشونیش نشست...جواب دادوگفت:
- بله؟!!....مگه صدباربهت نگفتم دیگه به من زنگ نزن؟!
وازجاش بلندشدودرحالیکه صحبت می کردبه طرف اتاق رفت...وارداتاق شدودروبست!!

آنیلا
1392,05,12, ???? : 01:23 قبل از ظهر
سلام بچه ها.....ببخشید امشب یه کم دیر شد....دوتا پست تپل مپل داریم....امیدوارم خوشتون بیاد....نقدی بود در خدمتم...تشکر و امتیازم یادتون نره!بابای


انگارنه انگارکه منه بیچاره اینجام!!مثل بزسرش وانداخت پایین ورفت تواتاقش!!دیگه بی ادبی ازاین بیشتر؟!
اخمی به دربسته اتاقش کردم وخواستم به سمت درورودی برم که صدای دادرادوین بلندشد:
- کی ازت خواست که بیای اینجابه من کادوبدی؟!اصلاکدوم خری آدرس خونه جدیدمن وبه توداده؟!....سعیدغلط کرده باهفت جدوآبادش!!سحرمن اصلاحوصله ات وندارم...من تورونمی خوام!!زوره مگه؟!دیگه نمی خوامت...
به به به!!مثل اینکه سحرخانوم پشت خط تشریف دارن!!!
باشنیدن اسم سحرنیشم شل شدوبی اختیاربه سمت دراتاق رادوین رفتم...گوشم وچسبوندم به دروگوش دادم:
- سحر...یه دیقه زبون به دهن بگیربذارمنم حرف بزنم...من تورونمی بخشم...برای چی بایدببخشمت؟!هان؟؟؟سحردو باره پابرهنه نرورواعصاب من!!چه زری زدی؟!خفه شو بینم...هرروز وهرشب بهم زنگ می زنی،هی واسطه می فرستی وکادوبهم میدی...که چی بشه؟!من دیگه تورونمی خوام...زورکه نیست!!من ازتوبدم اومده سحر...حالم ازت بهم می خوره...این وبفهم.گریه نکن!!دِ بهت می گم انقدزارنزن...من ازت متنفرم ...متنفرم!!!می فهمی؟؟من تورودوس ندارم سحر!!دفعه های قبلم که زنگ زدی همه این حرفاروبهت زدم!!...چی؟!من بیام خواستگاری تو؟!دیگه چی؟؟؟امردیگه ای نداری؟من اگه یه روزی ازدواج کنم بایه دخترازدواج می کنم نه یه زنی مثل تو ؟!زنی که بایکی دیگه...(واین جمله اش وادامه ندادوعصبی ترازقبل دادزد:)شریکمی درست،مدیرعامل شرکتمی درست،نصف سهام اون شرکت مال توئه درست،بهت مدیونم درست ولی این وبدون سحراگه یه باردیگه فقط یه باردیگه جلوی راهم سبزبشی،بهم زنگ بزنی یاپیغام پسغام بفرستی قیدآبرو واعتبارم ومی زنم ومی گیرمت زیرمشت ولگد!!...من تابه حال دست روهیچ دختری بلندنکردم ولی اگه بخوای بیشترازاین اذیتم کنی قاطی می کنم!!البته توکه دیگه دخترنیستی...
ورادوین ساکت شد...انگارداشت به حرفای سحرگوش می داد..ولی من. نمی تونستم بشنوم سحرچی داره میگه...چنددقیقه ای رادوین ساکت بودوفقط گوش می دادولی یه دفعه بازآتیشی شدودادزد:
- پول؟!پولت ومی خوای؟؟داری منت سرمن میذاری؟؟؟شده شرکت ومی فروشم تاپول توروبدم!!دلم نمی خوادزیردین توباشم...حالاهم بیشترازاین حوصله گوش کردن به چرندیات توروندارم...دیگه ازفردانمی خوادبیای شرکت!!اون شرکت به مدیرعاملی مثل تونیازی نداره...پولتم بهت میدم.فقط یه هفته بهم وقت بده!!
ودیگه حرفی نزد...فکرکردم این بارم داره به حرفای سحرگوش میده واسه همینم گوشام وتیزترکردم تاشایدبشنوم سحرچی میگه ولی دیگه هیچ صدایی نمیومد!!وا...یهوچی شدجفتشون خفه خون گرفتن؟!
گوشم وچسبونده بودم به دروتمام تلاشم ومی کردم تاشایدیه صدایی بشنوم امادریغ ازیه زمزمه!!
یهودراتاق بازشدورادوین توچهارچوب درقرارگرفت!!!هول کردم وسیخ روبروش وایسادم!
اخم غلیظی روی پیشونیش بود...سرش وخم کردسمت من وخیره شدتوچشمام...زیرلب گفت:داشتی به حرفام گوش می کردی؟!
تک سرفه ای کردم وگفتم:معلومه که نه!!
پوزخندی زدوگفت:کاملامشخص بود!!!
وروش وازم برگردوندوبه اتاقش برگشت ولی این باردروبازگذاشت.
روی تخت نشست وباانگشتاش شقیقه اش وفشارداد...نفس عمیقی کشیدوچشماش وبست.
داشتم ازفوضولی میمردم!!خیلی دلم می خواست بدونم سحرچیکارکرد که رادوین انقدباهاش بده!!ولی مطمئن بودم اگه ازش بپرسم ازوسط نصفم می کنه!!
پس خفه خون گرفتم ویه قدم به داخل اتاق برداشتم...نگاهم ودورتادوراتاق چرخوندم وهمه چیزوزیرنظرگرفتم...یه تخت دونفره،یه آینه قدی ویه لپ تاپ روی میز...این اتاق که مال رادوین نیست...احتمالااتاق خواب محتشم وزنش بوده که تخت دونفره داره!!
همین جوری داشتم همه جارودیدمی زدم که نگاهم روی گیتاری که روی تخت بود ثابت موند!!گیتار؟!رادوین گیتارداره؟؟این گودزیلا گیتارمی زنه؟!نه بابا؟!!نکنه صدای سازی که اون شب توحیاط میومد،مال رادوین خره بود؟!!جانه من؟؟
بی اختیار زبونم تودهنم چرخید:
- توبلدی گیتاربزنی؟!
بااین حرفم چشماش وبازکردونگاهش ودوخت به من...بایه صدای خفه گفت:آره...
نیشم تابناگوش بازشدوباذوق به سمت رادوین رفتم!!کنارش روی تخت نشستم ودستم ودرازکردم وگیتاروازروی تخت برداشتم...خیلی گیتارزدن و دوس داشتم ولی هیچ وقت دنبالش نرفته بودم تایادبگیرم...باذوق وشوق سیماش ولمس می کردم وباشنیدن صداشون نیشم شل می شد!!
انقدباسیمای گیتار وررفتم که رادوین گفت:بسه بابا...پدراون گیتاربدبخت من ودرآوردی.
وتویه چشم به هم زدن گیتاروازم گرفت وگذاشتش کنارخودش...
بچه پرروی خسیس!!حالامثلاچی میشه من یه ذره به سیمای گیتارت دست بزنم؟!ایش!!
ناخواسته اخمی روی پیشونیم نقش بسته بود!!به دیوارروبروم خیره شدم ورفتم توفکر...
رادوین چراباسحراونجوری رفتارمی کنه؟!مگه سحرمدیرعامل شرکتش نیست؟!مگه خودش نگفت که نصف سهام اون شرکت مال سحره؟!پس چرا اینجوری سرش دادمی زنه وسحرم هیچی نمی گه؟!یعنی سحرواقعادخترنیست؟!یعنی دورازچشم رادوین که دوست پسرشه،بایکی دیگه...؟!!
به قیافش نمی خورداین کاره باشه...درسته یه ذره همچین جلف بودولی بهش نمی خورد ازاوناش باشه!!!
نگاهم وازدیوارروبروم گرفتم ودوختم به رادوین...کلافه وعصبی زل زده بودبه یه نقطه نامعلوم...بدجورتوفکربود!! خیلی دلم می خواست دلیل سردرگمی رادوین وبدونم وبفهمم سحرکیه وچرا رادوین ازش متنفره ولی می دونستم که اگه ازش بپرسم بهم هیچی نمی گه...این رادوینی که کنارم نشسته همون گودزیلای بی ریخت دختربازشلخته اس که قبلابودوهیچ تغییرم نکرده!!!
ازجام بلندشدم وروبه رادوین گفتم:من دیگه میرم...خداحافظ!!
هیچی نگفت...هیچی!!حتی ازجاش بلندنشدبدرقه ام کنه!!پسره بی ادب اصلامهمون نوازی بلدنیست...ازساعت 7 تاالان عین کلفت دارم کار میکنم اون وقت حالاکه دارم میرم حتی حاضرنیست بیادتادم درخونه خودش بدرقه ام کنه!!!
نگاهی بهش انداختم...هنوزم زل زده بودبه همون نقطه قبلی وتوفکربود!!اصلاگمون نکنم شنیده باشه من چی بهش گفتم!!!
مرده شورت وببرن که هم کَری هم بی ادب هم شلخته!!!
روم وازش برگردوندم وازاتاق خارج شدم...به سمت در رفتم وازخونه اش بیرون اومدم!!!
خسته وکلافه به سمت خونه خودم رفتم ودروبازکردم...مانتو و مقنعه ام ودرآرودم وشوتشون کردم روی مبل وگوشی وکلیدارو هم روی میزانداختم...به سمت اتاق رفتم روی تخت ولوشدم...چشمام وبستم وبه ثانیه نکشیدکه خوابم برد...
×
**********
روزبعدخسته وکوفته به خونه خودم رفتم ولباسای دانشگاهم وعوض کردم...یه شلواراسپرت مشکی پوشیدم بایه تونیک توسی...یه شال مشکیم انداختم سرم وگوشی وکلیدخونه خودم وخونه رادوین وبرداشتم واز خونه خارج شدم...
ای توروحت رادوین خره...توکه دیشب دیدی دست پختم چقدافتضاحه...خب همون دیشب بهم می گفتی دیگه نمی خوادبیای واسم غذادرست کنی.منم شیک ومجلسی می گفتم باشه وهمه چی تموم می شد!!نه من هرروزبعدازدانشگاه مثل کلفتامیومدم واست غذادرست کنم ونه تومجبورمی شدی به من کمک کنی!!
به سمت خونه رادوین رفتم وکلیدوانداختم توقفل ودروبازکردم...کفشام ودرآوردم و واردخونه شدم...چشمام روی یه جفت چشم عسلی ثابت موند!!منقل به دست جلوی آشپزخونه وایساده بودوبه من نگاه می کرد.
این اینجاچه غلطی می کنه؟!مگه قرارنبود الان شرکت باشه ومن بیام واسش غذابپزم؟!
رادوین لبخندی زدوگفت:سلام برخانوم کوزت!!
اخمی کردم وگفتم:علیک سلام...
باچندتاقدم بلندفاصله بینمون وطی کردوروبروم ایستاد...شیطون گفت:من موندم توباچه اعتمادبه نفسی امشبم پاشدی اومدی خونه ام تا واسم غذابپزی!!
اخمم غلیظ ترشدوعصبی گفتم:ناراحتی میرم.
وروم وازش برگردوندم وخواستم ازخونه خارج بشم که مچ دستم وگرفت...

آنیلا
1392,05,12, ???? : 01:39 قبل از ظهر
صداش وازپشت سرم شنیدم:
- توچقدزودناراحت میشی دختر!!شوخی کردم...شوخیم سرت نمیشه؟!
- دستم و ول کن...
مچ دستم ومحکم ترفشاردادوگفت:میشه بمونی؟!
این چی گفت؟!بمونم که سنگ قبرتو روباهم بشوریم؟؟؟مگه دیوونه ام خونه توبمونم پسره چلغوز؟؟
به سمتش چرخیدم وباتعجب زل زدم توچشماش!!
تعجبم وکه دید دوباره شیطون شدوگفت:چیه؟؟همچین نگام می کنی که انگاربهت پیشنهادرفاقت دادم!!فقط ازت خواستم پیشم بمونی تاباهم شام بخوریم...امروزرفتم جیگرخریدم الانم دارم توبالکن کبابشون می کنم...تنهایی بهم نمی چسبید.توام که توخونه ات تنهایی گفتم بیای باهم بخوریم...(روش و ازم برگردوندودرحالیکه به سمت بالکن می رفت،ادامه داد:)حالااگه نمی خوای اصراری نیست...خودم همش ومی خورم... نوش جونم!!!
و واردبالکن شد...
این گفت جیگر؟؟؟وای خدامن خیلی وقته جیگرنخوردم...خب نخوردی که نخوردی!!کاردبخوره به اون شکمت!!!بیخیال جیگرباباآبروی خودت وجلوی این رادوین گودزیلانبر...چی میگی تو؟؟من دلم جیگرمی خواد.حالابرامم فرقی نمی کنه که رادوین بخوادبهم جیگربده یاهرکس دیگه!!
پیش به سوی جیگر!!!!
انقدهوس جیگرکرده بودم که برام مهم نبودممکنه آبروی نداشته ام جلوی رادوین بره ورادوین من وضایع کنه...من تواون لحظه فقط دلم جیگرمی خواست!!
باقدمای کوتاه به سمت در بالکن رفتم...باد به پرده دربالکن می خوردو اون وبه حرکت درمیاورد...پرده روکنارزدم ونگاهم افتادبه رادوین که توی منقل ذغال ریخته بودوسعی داشت آتیش روشن کنه.
نگاهش که به من افتادلبخندی روی لبش نشست...روی منقل خم شدودرحالیکه شعله کوچیکی وکه درست کرده بودو فوت می کرد،گفت:چی شد؟؟توکه می خواستی بری!!
هیچی نگفتم...یعنی چیزی نداشتم که بخوام بگم!!به سمت چهارپایه کوچیکی رفتم که توی بالکن بود...بلندش کردم وگذاشتمش کنارمنقل...روش نشستم وخیره شدم به شعله کوچیکی که باتلاشای رادوین روبه بزرگ شدن بود!!
چنددقیقه ای طول کشیدتارادوین آتیش درست کردوذغالاآماده شدن...روبه من گفت:من برم جیگراروبیارم تاباهم بزنیم بربدن!!
وازبالکن خارج شد...
رادوین که رفت،ازجام بلندشدم وبه سمت نرده رفتم...بهش تکیه دادم ونگاهم ودوختم به آسمون.ماه وستاره هاقشنگ ترازهمیشه کنارهم قرارگرفته بودن وزیبایی آسمون ودوچندان می کردن...نگاهم روی ماه ثابت موند...کامله!!قشنگ وپرنور...نمی دونم چی شدکه یادتولداشکان افتادم...شب تولداشکانم ماه کامل بود!!شب قشنگی بود...یادمسخره بازیای آرش ورقصیدنش که افتادم،لبخندی روی لبم نشست...یادچهره خندون اشکان افتادم.چقداون شب شادبود...لبخندروی لبش برای یه لحظه ام محونمی شد...
کی دوباره می تونم داداشم وببینم؟؟دلم واسش تنگ شده...کاش اینجابود...کاش هیچ وقت این اتفاقانمیفتادواشکان ازپیشم نمی رفت...دلم برات تنگ شده داداشی...دلم واسه آغوش گرمت تنگ شده...واسه مهربونیات...واسه لبخندای قشنگت...واسه رهاگفتنت!!حاضرم تمام دنیام وبدم فقط یه باردیگه بیای پیشم وصدام کنی...دلم واسه صدات تنگ شده اشکان!!کاش اینجابودی وصدام می کردی...
اشک توچشمام جمع شده بود...ماه وستاره هاروازپشت پرده اشکم تارمی دیدم...
صدای زنگ گوشیم من وازفکربیرون کشید...دستی به چشمام کشیدم واشکم وپاک کردم...گوشیم وازجیبم بیرون آوردم وبه صفحه اش نگاهی انداختم...شماره آشنانبود...کدشماره اش مال لندن بود!
ازفکراینکه بابااینابهم زنگ زدن،لبخندی روی لبم نشست ودکمه سبزوفشاردادم...صدای خسته وناراحت اشکان توی گوشم پیچید:
- سلام...
باشنیدن صدای ناراحتش بغض کردم...
باصدایی که ازته چاه میومد،گفتم:سلام داداشی گلم...خوبی اشکانی؟؟
نفس عمیقی کشیدوپربغض گفت:نه...خوب نیستم رها...نیستم...خیلی وخته که دیگه خوب نیستم...
صدای پربغض اشکان باعث شدکه چشمام پراز اشک بشه...گفتم:چراقربونت بشم؟؟مگه رهامرده که داداشش ناراحته؟؟
یه صدای مبهم توی گوشی می پیچید...انگارصدای گریه بود...یه گریه باصدای آروم!!انگاراشکان داشت گریه می کرد...
ازتصوراینکه اشکان داره گریه می کنه،اشکم جاری شد...گفتم:اشکانی داری گریه می کنی آجی؟؟
درحالیکه صداش می لرزیدگفت:خسته ام رها!!حالم بده...دلم برات تنگ شده...کاش بودی...کاش اینجابودی...کاش پیشم بودی ومن وبغل می کردی...دلم واسه آغوشت تنگ شده رها!!دلم یه شونه می خوادکه سرم وبذارم روش وبزنم زیرگریه...رهاچرانیستی؟؟ کجایی رها؟؟
ودیگه نتونست ادامه بده وصدای هق هق گریه اش توی گوشی پیچید...
اشکام بی اَمون می باریدن...باصدای لرزونم گفتم:دل منم برات تنگ شده داداشی...گریه نکن اشکان...توروخداگریه نکن...
نفس عمیقی کشیدوپربغض گفت:رها...حال ساراخوب نیست...شیمی درمانیش وشروع کرده...(هق هق گریه اش به گوشم خورد...)رهانمی دونی چه حالی داشتم وختی بادستای خودم موهای خوشگلش ومی زدم...ساراتموم زندگیه منه!!خداداره زندگی من وازم می گیره!!ناراحتی ساراروکه می بینم داغون میشم رها...دارم ذره ذره جون میدم آبجی کوچولو!!چرا نیستی ببینی داداشت داره میمیره رها؟؟کجایی؟؟رهادارم میمیرم...رهامن دیگه نمی تونم ادامه بدم...اگه ساراچیزیش بشه یه روزم صبرنمی کنم...تیغه ورگ من!!تمومش می کنم این زندگی لعنتی و!!
ودیگه ادامه نداد...صدای نفسای بریده بریده اش توی گوشی می پیچید...
صورتم ازاشک خیس شده بود...به هق هق افتاده بودم.
بین هق هق گریه هام گفتم:اشکان چی داری میگی؟؟ساراهیچیش نمیشه...قربون اون اشکات برم گریه نکن...مرگ رهاگریه نکن اشکان!!... می دونی که چقددوست دارم!!چجوری دلت میادبگی خودت ومی کُشی؟؟به خداقسم می خورم اشکان...دارم به خداقسم می خورم توبری منم دیگه اینجانمی مونم...منم میام پیش تو!!طاقت ندارم یه روزبدون توزندگی کنم!!الانم اگه می بینی این همه مدت بدون تو دووم آوردم،فقط به یه چی دل خوش بودم که سرٍپانگهم داشته...به اینکه توهنوزهستی...به اینکه داری یه جایی دورترازمن نفس میکِشی!!اگه این دلخوشی وهم ازم بگیری دیگه دلیلی واسه زنده موندن ندارم...
صدای هق هق گریه هاش داشت دیوونه ام می کرد...صدای خسته اش توی گوشم پیچید:
- رها...حالم بده...حالم خیلی بده!!نمی تونم جلوی مامان وباباوساراگریه کنم...این بغض لعنتی وقورت میدم ولبخندمی زنم ولی تاکی؟؟تاکی می تونم همه چی وتوخودم بریزم ودم نزنم؟؟!من خسته ام رها...خسته ام...
- مگه توداداش اشکان من نیستی؟؟هان؟؟مگه توهمون اشکانی نیستی که همیشه بهم می گفت مشکلات هرچقدم بزرگ باشن خداازشون بزرگتره؟؟حرفای خودت یادت رفته؟؟اگه دوباره بخوای گریه کنی باهات قهرمیشما!!گریه نکن داداشی...گریه نکن قربونت برم...خداهست!!مواظبته...داره نگاهت می کنه...ببینش!!بببین داره هق هق گریه ات ومی شنوه...داره اشکات ومی بینه اشکانی!!مردباش...مثل کوه محکم باش...می دونم تحمل کردن این وضعیت سخته ولی تواشکانی...توداداشی منی!!توباهمه فرق داری اشکان...به خاطرسارادووم بیار...به خاطرمامان...به خاطربابا...به خاطرمنی که انقددوسِت دارم!!هروخ دلت گرفت من هستم...هروخ خواستی پیش یکی دردودل کنی من هستم داداشی!!رهاکه نمرده...هروخ بغض گلوت وگرفت بهم زنگ بزن...من تاتهش پات وایسادم داداشی!!
خلاصه یه عالمه حرف زدیم ودردودل کردیم...کلی گریه کردیم...اشکان ازسختیاش گفت...ازحال بدسارا...ازگریه های مامان...ازناراحتی های بابا...ازهمه چی گفت...ولی من هیچی نگفتم...ازتنهاییام واسش نگفتم...ازغصه هام واسش نگفتم...اشکان به اندازه کافی دردداشت...به من زنگ زده بودتادردودل کنه نه اینکه دردودل بشنوه وغصه هاش زیادتربشه!!
بالاخره ازاشکان خداحافظی کردم وگوشی وقطع کردم...

آنیلا
1392,05,14, ???? : 12:38 قبل از ظهر
سلام بچه ها....امشب یه دونه پست بیشتر نداریم


خیلی گریه کرده بودم ولی هنوزبغض توی گلوم آزارم می داد...عین یه تیغ توی گلوم مونده بود...احساس خفگی می کردم...خدایاکی همه چی درست میشه؟؟کی این تنهاییاتموم میشه؟؟ کی دردا و مشکلات تموم میشه؟؟کی لبخندمی شینه رولبامون؟؟
اشک ازچشمام جاری می شد... به هق هق افتادم...نفس کم آورده بودم...صدای هق هق گریه هام سکوت بالکن ومی شکست...انگاریادم رفته بودتوخونه رادوینم وممکنه صدای گریه کردنم وبشنوه!!شایدم یادم نرفته بود...اصلابرام مهم نبودکه صدای گریه هام وبشنوه یانه!!من همیشه جلوی رادوین مغروربودم وهیچ وقت جلوش گریه نکردم...جلوش ضعیف نبودم ولی این دفعه دیگه نمی تونم قوی باشم...حالم بده!!آره...من ضعیفم...خیلیم ضعیفم!!دلم تنگه...بغض کردم...حالم بده!!
بادسردی وزیدکه باعث شدازسرمابه خودم بلرزم...امادیگه سردی هواهم برام مهم نبود...توهمون هوای سردموندم واشک ریختم...به آسمون چشم دوختم...باچشمای اشکیم به ماه خیره شده بودم واشک می ریختم...
نمی دونم چقدگذشت ومن چقدگریه کردم ولی بعدازیه مدت یه کت روی شونه هام جاگرفت...باتعجب سرم وبه عقب چرخوندم وبارادوین چشم توچشم شدم...
لبخندمهربونی بهم زدوکنارم وایساد...به نرده تکیه دادوزل زدبه روبروش...
حتی سعی نکردم اشکم وکناربزنم ودیگه گریه نکنم...سیل اشکام صورتم وخیس کرده بودن وهق هق گریه هام توفضامی پیچید...برام مهم نبودکه رادوین درموردم چه فکری می کنه وممکنه که بعدامسخره ام کنه...هیچی برام مهم نبود...فقط دلم می خواست اشک بریزم وخالی بشم.
نگاهم و ازرادوین گرفتم ودوختم به آسمون...
صدای آروم رادوین به گوشم خورد:
- تاحالافکرمی کردم که اشکان دوس پسرته...
بین اون همه اشک یه لبخندروی لبم نشست... رادوین بیچاره تا الان فکرمی کرده که اشکان دوس پسرمه!!! امامن چرا دارم لبخندمی زنم؟!درشرایط عادی اخم می کردم ودادوبیداد راه مینداختم که چرارادوین به حرفام گوش کرده وفال گوش وایساده ولی این باربادفعه های قبل فرق داشت...به این فکرنمی کردم که کسی که کنارمه رادوینه...همونی که ازش متنفرم...همونی که باهاش لجم...رادوین گودزیلای شلخته شکموی دخترباز!!
باصدای پربغضی گفتم:اشکان داداشمه...بهترین داداش دنیا...
- خیلی دوسش داری؟؟
- خیلی بیشترازخیلی...
زیرلب گفت:برای چی رفته لندن؟؟دایی چیزی به من نگفت...فقط گفت خونواده ات واسه یه مشکل رفتن خارج...چراتوروباخودشون نبردن؟؟
نفس عمیقی کشیدم ودهن بازکردم...گفتم...ازهمه چی...ازسرفه های سارا،ازعلائم سرطانش،ازاون شبی که اشکان دیراومدخونه،ازاعتصابش،از شبی که باهام حرف زد،ازگریه هاش،ازرفتن خونواده ام...ازهمه چی گفتم...دلیل نرفتنمم براش گفتم...
اشک می ریختم ومی گفتم...نمی دوم چم شده بود...نمی دونم چرااین چیزاروبه رادوین می گفتم...خیلی وقت بودهمه چی وتودلم ریخته بودم...خیلی وقت بودبغضم وقورت داده بودم ولبخندزده بودم...خیلی وقت بودتظاهربه خوب بودن می کردم درحالیکه حالم بدبود...خیلیم بدبود!! این حال بدم باعث شدکه بارادوین دردودل کنم...بارادوین...گودزیلای شکموی دختربازخودشیفته!!
بعدازاینکه حرفام وزدم،نگاهم ودوختم به چشمای عسلی رادوین...زیرلب گفتم:نمی دونم چرا این حرفاروبه توزدم...چراباهات دردودل کردم؟؟چراباتو؟؟نمی دونم...
نگاهم وازش گرفتم ودوختم به آسمون...نفس عمیقی کشیدم وباپشت دستم اشکام وپاک کردم...خالی شده بودم...حس خوبی داشتم...بعدازاین همه مدت بالاخره یکی پیداشدکه حرفای دلم وبهش بزنم...کی فکرش ومی کردکه یه روزی من بارادوین گودزیلادردودل کنم؟؟
- رها...
صدای رادوین من وبه خودم آورد...نگاهم ودوختم به چشماش ومنتظرموندم تاحرفش وبزنه.
لبخندمهربونی روی لبش بود...لبخندی که ازرادوین بعیدبود!!
بالحن مهربون وآرامش بخشی گفت:سخته...تنهایی،دلتنگی،ای ن همه غم وغصه روبه دوش کشیدن سخته!!همه ایناسخته...تحمل کردن این همه سختی کارهرکسی نیست ولی توام هرکسی نیستی!!تورهایی...رهاشایان! همون دخترپررو وشیطون وحاضرجوابی که من می شناسم...دختری که هیچ وخ ضعیف نیست...خودت باش رها!!مثل همیشه محکم وقوی!!پای همه مشکلاتت وایساوزانونزن...
این رادوینه؟؟نه خدایی این رادی خره اس؟؟جانه من؟؟!!پس چرا انقدفسلفی حرف می زنه؟؟این به من گفت قوی ومحکم؟؟
باتعجب بهش زل زده بودم...لبخندش وپررنگ ترکردوشیطون گفت:چیه؟؟به قیافه من نمی خوره ازاین حرفام بلدباشم؟!
سکوت کردم وچیزی نگفتم...
خنده ای کردوگفت:انقدسرگرم حرف زدن شدیم که یادمون رفت جیگربخوریم!!بریم بزنیمشون بَر بدن...
وچشمکی بهم زدوبه سمت منقل رفت...سیخای جیگرو روی منقل گذاشت وبا بادبزن شروع کردبه بادزدنشون...
منم ازنرده فاصله گرفتم وبه سمت چهارپایه رفتم وروش نشستم...بادسردی وزیدکه باعث شد کت رادوین وبیشتربه خودم بپیچم...دستام وتوی جیب کت فروکردم تاگرم بشم.
نگاهی به رادوین انداختم که یه تی شرت تنش بود...گفتم:نمیری یه چیزی بپوشی؟؟سردت نیست؟؟
لبخندکم جونی زدوگفت:نه..هواخوبه!!
وچشماش ودوخت به جیگرای روی منقل...بادبزن به دست روی منقل خم شده بودوجیگراروبادمی زد...یه سمتشون که درست شد،سیخاروبرعکس کرد...
توطول این مدت هیچ حرفی نزدیم...یه سکوت طولانی بینمون حاکم بود...
تااینکه بالاخره جیگرادرست شدن...رادوین همه سیخارو توی سینی گذاشت که کنارمنقل بود...یه سیخ جیگروبه سمتم گرفت وگفت:بزن تورگ ببین آق رادوین چه جیگری کباب زده!!
جیگروبه دستم دادوبی هیچ حرفی ازبالکن بیرون رفت!!!
وا!!!این چرارفت بیرون؟؟این همه جیگرومن می خوام کوفت کنم؟؟تنهایی؟؟اصلااین رادی خره کدوم گوری رفت؟؟
بی حوصله وکلافه چشم دوختم به سیخ توی دستم ویه جیگروازتوی سیخ بیرون کشیدم...گذاشتمش تودهنم.مزه اش فوق العاده اس!!!این رادی خره هم ترشی نخوره یه چیزی میشه ها!!!
دستم ودرازکردم سمت سیخ تایه جیگردیگه بردارم که نگاهم روی چشمای رادوین ثابت موند....گیتاربه دست توچهارچوب دروایساده بود.
لبخندی بهم زدوبه سمتم اومد...روبروی من روی زمین نشست...
بامسخره بازی گفت:آهنگ درخواستی چی می خوای واست بزنم؟؟
این چی گفت؟؟می خوادواسه من آهنگ بزنه؟؟رادوین؟؟نه بابا؟؟؟!!این چرایه دفعه انقدمهربون شده؟؟
سکوتم وکه دیداخم مصنوعی کردوگفت:آهنگ درخواستی نبود؟؟من وباش دارم ازکی می پرسم!!ازیه منگول مثل توکه نمیشه انتظارداشت آهنگ درخواستی داشته باشه!!
بااین حرفش مطمئن شدم رادوینه!!!دودقیقه نمی تونه مثل یه آدم باشخصیت وباادب رفتارکنه...دوباره شدهمون رادی گودزیلای دخترباز!!
اخمی بهش کردم که باعث شدیه لبخندشیطون روی لبش بشینه...گیتاروروی پاش گذاشت وجاش وتنظیم کرد...انگشتاش وروی سیماگذاشت وشروع کردبه گیتارزدن...همراه باآهنگم می خوندومسخره بازی درمیاورد:
واویلا لیلی
واویلا لیلی
واویلا لیلی
دوست دارم خیلی
واویلا لیلی
دوست دارم خیلی
تو لیلی من مجنون
تو شادی من دل خون
ز خیمه قلبت
مکن من و بیرون
مبادا یک شب در هو*سی باشی
مبادا روزی مال کسی باشی
واویلا لیلی
دوست دارم خیلی
واویلا لیلی
دوست دارم خیلی

ماشالا
الو آه آه

انقدبامزه می خوندوادادرمیاوردکه ازخنده روده برشده بودم!!
واویلا بر من
کشتی من و از سر
واویلا بر تو
بخون شبی با من
موهات و افشون کن
من و پریشون کن
موهات و افشون کن
من و پریشون کن
مبادا یک شب در هو*سی باشی
مبادا روزی مال کسی باشی
واویلا لیلی
دوست دارم خیلی
واویلا لیلی
دوست دارم خیلی

واویلالیلی-شهرام شب پره

آهنگ که تموم شد،دستش وبردسمت دهنش ودوسه تاسوتم زد!!

آنیلا
1392,05,15, ???? : 12:36 قبل از ظهر
سلااااااام....امشب سه تا پست تپل داریم!به جبران دیشب و پریشب:-2-40-:


خیلی باحال بود!!اصلاغیرقابل توصیفه...وقتی داشت آهنگ می خوندلب ولوچه اش وکج وکوله می کرد،چشماش وچپ می کرد،نیشش تابناگوشش بازبود!!وای خدایاقیافه رادوین تواون حالت خیلی بامزه وخنده داربود!!
ازبس خندیده بودم دلم دردگرفته بود...اشک ازچشمام جاری شده بود!!دستی به چشمام کشیدم واشکم وپاک کردم...بریده بریده گفتم:وای...خیلی باحالی...وای خدا...رادی خیلی باحالی!!
لبخندشیطونی زدوگفت:باحال که هستم...خوش قیافه هم هستم...خوش تیپم هستم...جذابم هستم...خلاصه همه چی تمومم!!ایناروخیلیابهم گفتن یه چیزجدیدبگو!!
چیش!!!دوباره رفت روی فازخودشیفتگی!!خدایااین بشرچرا انقدخودش ودوس داره؟؟
لبخندروی لبم محوشد...اخمی کردم وزیرلب غریدم:
- خودشیفته شلخته کثیف شکموی گودزیلا!!
خنده ای کردوگفت:آخرشم من نفمیدم تو واسه چی بهم میگی گودزیلا!!اصلاگودزیلایعنی چی؟؟
- یه آدمی مثل تونمونه کامل گودزیلاس!!
باخنده گفت:آخه کجایِ من شبیه گودزیلاس؟؟
- همه جات!!گودزیلایه موجودخوش قیافه وخوش تیپه که خیلیم خودشیفته اس وباظاهرخوبش دختراروخرمی کنه وبعد(دستام وبه سمتش درازکردم وبلنددادزدم پِخ!!!)می خورتشون!!
زدزیرخنده...بین خنده هاش گفت:این و ازخودت درآوردی؟؟
پشت چشمی براش نازک کردم وگفتم:پس چی فکرکردی؟؟محصول انفرادیه!!!خودم بافکروخلاقیت خودم ساختمش...
لبخندشیطونی زدوبامسخره بازی گفت:خانوم خلاق دیدی بالاخره خودتم اعتراف کردی که من خوش قیافه وخوش تیپم؟؟
اخمی کردم وگفتم:من اعتراف کردم؟؟کِی؟؟!!
اخم مصنوعی کردوگفت:خودت الان گفتی گودزیلایه موجودخوش قیافه وخوش تیپه که...
پریدم وسط حرفش:
- شمااون خوش قیافه وخوش تیپ وازاول جمله من لاک غلط گیربگیر!!
لبخندشیطونی زدوگفت:لاک غلط گیرم تموم شده...
- خطش بزن!!
لبخندش پررنگ ترشدوشیطون گفت:خودکارمم رنگ نمیده!!
لبخندشیطونی زدم وگفتم:بروازسحرجون بگیر!!اون حتمابهت میده...
اسم سحرکه اومد،اخمای رادوین رفت توهم...لبخندروی لبش محوشدونگاهش وازم گرفت ودوخت به جیگرای توی سینی...
ای بابا!!حالامگه من چی گفتم که این انقددِپ شد؟؟این رادوین دیوونه چراهروقت اسم سحرومی شنوه میره توهپروت؟؟؟دیوونه اس بابا!!
نگاهم ودوختم به چشماش وزیرلب گفتم:جیگراسردشدن...نمی خوری؟؟
بااین حرفم انگاربه خودش اومد!!
بدون اینکه به من نگاه کنه آروم گفت:چرا...
ولی حتی دستش وهم به سمت جیگرای توی سینی نبرد!!
بااخمای درهم رفته اش زل زدبه چشمای من.
زیرلب گفت:توازسحرچی می دونی؟؟چی می دونی؟؟هان؟؟هیچی نمی دونی...هیچی!!
ونگاهش وازم گرفت...کلافه وعصبی ازجاش بلندشدوبه سمت نرده رفت...به نرده تیکه دادوخیره شدبه روبروش...دستاش وتوی جیب شوارش فروکردونفس عمیقی کشید.
این چرااین شکلی شد؟؟خب مگه من چی گفتم؟؟یعنی انقدازسحربدش میادکه باشنیدن اسمش اینجوری قاطی می کنه؟؟!!آخه واسه چی ازش متنفره؟؟
این سوالاتوسرم رژه می رفتن وحس فوضولیم وتحریک می کردن ولی می دونستم که اگه ازرادوین بپرسم چیزی بهم نمیگه وفقط خودم وضایع می کنم!!اصلابی خیال بابا...به من چه؟!
نگاهم واز رادوین گرفتم ودوختم به سیخ جیگرتوی دستم...
دیگه میلی به خوردن نداشتم!!رادوین این همه زحمت کشیدولی خودش لب به جیگرنزد..منم دیگه اشتهاندارم!!
سیخ جیگرو توی سینی گذاشتم وازجام بلندشدم...زل زدم به رادوین که هنوزم تو سکوت خیره خیره به آسمون نگاه می کرد...
بادسردی اومدکه رادوین به خودش لرزید...دلم براش سوخت!!آره دلم واسه رادوین گودزیلاسوخت...بیچاره کتش وداده به من اون وقت خودش فقط یه تی شرت تنشه!!گناه داره...هواسرده سرمامی خوره!!درسته من باهاش بدم ولی اون امشب باهام خوب بود...به دردودلام گوش کرد...دردودلایی که خیلی وقت بودتوی دلم تَل انبارشده بودن!!رادوین باآهنگ خوندن ومسخره بازیاش سعی کرده بودمن وبخندونه ودلم وازغم وغصه دورکنه...نمی تونم این مهربونیاش ونادیده بگیرم...گرچه هنوزم همون گودزیلای شکموی شلخته دختربازسابقه!!
فاصله بینمون وباقدمای کوتاهی طی کردم وپشتش وایسادم...کت وازتنم درآوردم وانداختمش روی شونه های رادوین!!
بااین حرکتم سرش وبه سمتم چرخوند...نگاهش تونگاهم گره خورد...
نگاهم وازش گرفتم وسرم وانداختم پایین... دلم نمی خواست به چشماش زل بزنم وازش معذرت بخوام...غرورم بهم اجازه نمیداد!!
درحالیکه باریشه های شالم بازی می کردم،گفتم:ببخشید...من نمی خواستم ناراحتت کنم...نمی دونستم که شنیدن اسمش انقدناراحتت می کنه!!معذرت...
پریدوسط حرفم:
- مهم نیس...
سرم وبالاآوردم وبه چشماش خیره شدم...لبخند مهربونی روی لبش نشست...
لبخند زدم...برای اینکه بحث وعوض کنه گفت:راستی کی کارای پایان نامه ات وشروع می کنی؟؟
- نمی دونم..هروخ توبگی!!
- ازفرداشب شروع می کنیم...
- باشه...(خمیازه ای کشیدم وادامه دادم:)من دیگه برم...
باتعجب گفت:کجا؟؟(وبه جیگرااشاره کردوادامه داد:)توکه هیچی نخوردی!!
- نمی خورم اشتهاندارم!!الانم خیلی خسته ام...دارم میمیرم ازخستگی!!
دوباره شیطون شدوگفت:ای بابا!!توچراهمش خسته ای وخوابت میاد؟؟یه بارگفتم دوباره هم بهت میگم...دیگه کم کم بایدبه این وضع عادت کنی...چون حالاحالاهابایدآشپزی کنی کوزت جون!!!
اخمی کردم وگفتم:به من نگوکوزت جون!!درضمن امشب یه دستی به سروگوش این بازارشامت بکش تاوختی منه بیچاره میام واست غذادرست کنم جاواسه تکون خوردن داشته باشم!!
پوزخندی زدوگفت:همچین میگی میام واست غذادرست کنم که آدم فکرمی کنه می خوای قورمه سبزی بپزی!!ته تهش تلاشت وبکنی می تونی یه نیمروی آبکی بدمزه شور درست کنی دیگه...
اخمم وغلیظ ترکردم وعصبی گفتم:ازکجامی دونی نمی خوام قورمه سبزی درست کنم؟؟
چشای رادوین شده بودقدوتاسکه 50 تومنی...باتعجب گفت:جونه من بااین دست پخت توحلقت می خوای قورمه سبزیم درست کنی؟؟بابااعتمادبه سقفت من وکشته!!
- معلومه که درست می کنم...حالاببین!!
رادوین لبخندشیطونی زدوشونه ای بالاانداخت...گفت:می بینیم!!
پشت چشمی واسش نازک کردم وگفتم:قورمه سبزی درست کردن من شرط داره!!
خونسردگفت:چه شرطی؟؟
- بایدخونه ات وتمیزکنی!!
لبخندی روی لبش نشست وگفت:باشه...پس من خونم وتمیزمی کنم به شرط اینکه توقورمه سبزی بپزی...باشه؟؟
سری تکون دادم وگفتم:باشه...
لبخندروی لبش جاش ودادبه یه پوزخند...گفت:بدشرطی بستی خانوم شایان!!توکه ازپس یه ماکارونی برنمیای،می خوای قورمه سبزی بپزی؟؟
توچشماش خیره شدم ومحکم وقاطع گفتم:می پزم...حالاببین!!
وروم وازش برگردوندم وبه سمت دربالکن رفتم...صدای رادوین ازپشت سرم میومدکه مسخره بازی درمیاورد:
- فرداشب قراراست اینجانب،رادوین رستگار،دارای مدرک لیسانس معماری،باخوردن غذای به اصطلاح قورمه سبزی خانوم رهاشایان،دانشجوی لیسانس رشته معماری،ملقب به سنگ پای قزوین،دارفانی راترک کرده به دیدارمعبودبروم...
یعنی دلم می خواست تمام سیخای جیگروبکنم توحلقش!!پسره بی شعورحس خوشمزگی بهش دست داده!!واسه من مزه می پرونه...گودزیلای بی ریخت...تعادل روانی نداره این بشر!!تادودقیقه پیش لبخندای مهربون وملیح تحویلم می داد،الان زرت زرت پوزخندمی زنه وچرت میگه!!رهانیستم اگه این وسرجاش ننشونم!!
آخه دیوونه توکه به قول رادوین ازپس یه ماکارونی برنمیای می خوای قورمه سبزی بپزی؟؟چرا الکی قُمپُزدرمی کنی؟؟!!حالافردامی خوای چه غلطی کنی؟؟هان؟؟کتاب آشپزی که هست...ازروی همون یه قورمه سبزی می پزم تاروی این رادوین بی شعور و کم کنم!!
پسره شلخته...این شرط بندی هیچ لطفی به حال من نداشته باشه برای خونه رادوین خالی ازلطف نیست...بعدازشوصون روزیه دستی به سروگوشش کشیده میشه!!
خیلی خودم وکنترل کنم که چیزی بهش نگم...ازبالکن خارج شدم وبه سمت درورودی رفتم...دروبازکردم وازخونه بیرون اومدم ودروبستم...یه قورمه سبزی بپزم که دهنت بازبمونه...صبرکن آقای گودزیلا...فقط صبرکن!!

آنیلا
1392,05,15, ???? : 12:58 قبل از ظهر
**********
باچشمای گردشده ودهن بازبه خونه رادوین زل زده بودم...اینجاهمون بازارشام دیشبه؟؟پس چراانقدتمیزه؟رادوین خودش اینجارومرتب کرده؟؟واقعا؟؟!گودزیلا ازاین هنراهم داشت ورونمی کرد؟؟!
همه چیز مرتب ومنظم سرجای خودش بود...پارکت های کف هال ازتمیزی برق می زدن...همه چیز تمیزبود!!این رادی خره هم ترشی نخوره یه چیزی میشه ها!!
لبخندی روی لبم نشست...دروبستم وبه سمت آشپزخونه رفتم...درسته قبلامن آشپزخونه رو تمیزکرده بودم ولی الانم حسابی تروتمیزومرتب بود...هیچ ظرف کثیفی توی سینک نبود...روی اپنش یه گلدون شیشه ایی گذاشته بودکه گلای رزقرمزتوش بودن!
وای من عاشق گل رزم!!به سمت گلارفتم وبوشون کردم...بوی فوق العاده ای داشت...به اپن تکیه دادم ونگاهم ودوختم به روبروم...بانگاهم کل آشپزخونه روزیرنظرگرفتم...رادوین این همه کدبانوبود و رونمی کرد؟؟گل رز وظرفای شسته وخونه به این تمیزی ازرادوین بعیده!!
نگاهم خوردبه یخچال...انگاریه برگه ای چیزی روش بود...بازم حس فوضولیم مجبورم کردکه برم سمتش...یه برگه باآهنربابه دریخچال وصل شده بودکه روش نوشته شده بود:
"یه سلام وصدتاسلام به خانوم کوزت سنگ پاقزوین فوضول!!حال شما؟؟خوب هستین انشاا...؟؟خونه رومی بینی چقدتمیزشده؟؟شده مثل یه دسته گل!!دیگه دیگه مااینیم...راستی کوزت جون من ساعت 8 خونه ام.وختی اومدم قورمه سبزیت بایدآماده باشه ها!!
امضا:
رادوین رستگار(ملقب به گودزیلای شلخته شکموی بی ریخت دخترباز)
چاکریم."
لبخندی روی لبم نشسته بود...رادوین واقعاخله!!
دوباره نوشته روخوندم...به "امضا:رادوین رستگار(ملقب به گودزیلای شلخته شکموی بی ریخت دخترباز)"که رسیدم لبخندروی لبم تبدیل شده به یه خنده بلند...ببین چه خوب همه چیزایی که بهش میگم ویادگرفته!!خدانکشتت رادوین...
بعدازاینکه خنده ام تموم شد،به سمت کابینت رفتم وقابلمه وظرفایی که می خواستم وازش بیرون آوردم...این دفعه همه مواداولیه غذارو ازتوی یخچال رادوین برداشتم!!پس چی؟؟برم ازخونه خودم بیارم؟؟بروبابا...اون قورمه سبزی می خوادمن که نمی خوام!!خودش می خوادپس بایدازوسایل خودش واسش قورمه سبزی بپزم!!
وسایل وگذاشتم روی میزناهارخوری وکتاب آشپزی به دست روی صندلی نشستم...یه دور دستورالعمل پختن قورمه سبزی وخوندم ولی ناموساً هیچی نفهمیدم!!یه باردیگه خوندم ولی بازم هیچی دستگیرم نشد!!خب که چی مثلانمک به مقدارلازم؟؟من اگه آشپزبودم ومی دونستم که چقدبایدنمک بریزم که متوسل به کتاب آشپزی نمی شدم!!مرده شورتون وببرن بااین دستورالعمل دادنتون!!!!
بعداز10بارخوندن دستورالعمل،تصمیم گرفتم که این به مقدارلازما روخودم حدس بزنم...مثلابرای نمک تاریخ تولداشکان وکه 5 مهربودو درنظرگرفتم...به این صورت که 5 ثانیه نمک ریختم،بعدرفتم سراغ تولدخودم...7 ثانیه زردچوبه وبه همین منوال ادامه دادم وحدس زدم!!
ازبس که بچه خلاقی هستم واسه خودم روش جدیدبروزمیدم!!الهی قربون خودم برم بااین همه نبوغ استعداد...
خلاصه شروع کردم به غذادرست کردن...یه قورمه سبزی بپزم که رادوین انگشتاشم باهاش بخوره...
همزمان باغذادرست کردن این آهنگ خلاقانه وابتکاری ازخودم ومی خوندم:
یه غذایی من بسازم 40ستون 40پنجره
یه غذایی من بسازم
رادی توعمرش نخورده
وای که من چقددیوونه ام
قورمه من قُل نخورده
این همه سبزی بریزم
تارادی کَفِش بِبُره
قربونت بشم الهی
فدای رنگ ولعابت
یه غذایی من بسازم 40ستون 40پنجره
یه غذایی من بسازم
رادی توعمرش نخورده
××××××
درقابمله روبرداشتم وبادیدن قورمه سبزی خوشمزه ام نیشم شل شد...چه رنگ ولعابی گرفته قربونش برم!!!بوش آدم ومست می کنه...حتمامزه اشم خیلی خوب شده...تاحالاتستش نکردم...آخه می دونین دلم نمیومدبخورمش!!قورمه سبزی به این خوش رنگی وخوشمزگی درست کردم بعدبخورمش؟؟
انقدذوق کرده بودم که دلم می خواست جیغ بزنم...وای خدا!!من واقعاتونستم قورمه سبزی بپزم؟؟واقعا؟؟جونه رها؟؟!!ایول...ایول به خودم!!
من خودم توکف این موندم که وقتی نتونستم یه ماکارونی درست کنم وکرم مریض بدحال تحویل رادوین دادم،چجوری تونستم همچین قورمه سبزی بپزم؟!واقعامن پختمش؟!جونه من؟!ایول دارم به خدا!!چاکر رهاخانوم وکتاب آشپزی...قربون کتاب آشپزی برم من!!
بایه لبخندازسرغرور زل زده بودم به قورمه سبزیم وتودلم قربون صدقه اش می رفتم که صدای چرخش کلیدتوی قفل وبعدصدای گودزیلااومد:
- مااومدیم!!
به ناچارچشم ازقورمه سبزی معرکه ام برداشتم ونگاهم ودوختم به رادوین که داشت به سمتم میومد...لبخندعریضی روی لبش بودوازنگاهش شیطنت می بارید!!
فاصله بینمون وطی کردوروبروم وایساد...شیطون گفت:قورمه سبزیت درچه حاله کوزت جون؟؟
این وکه گفت نیشم شل ترشد...انقدبازشده بودکه نمی تونستم جمعش کنم...عین خری که جلوش تی تاب ریخته باشن ذوق کرده بودم!!
دست رادوین وگرفتم وکشیدمش سمت گاز...باذوق به قابلمه اشاره کردم وگفتم:ایناهاش...ببینش چقدخوش رنگ شده بچم!!قربونش برم من ایشاا...!!!رنگ ولعابش من وکشته...
رادوین باتعجب به من زل زده بود...بدون اینکه نیم نگاهی به قورمه سبزیم بندازه،گفت:توداری درموردقورمه سبزی حرف می زنی؟؟همچین قربون صدقه اش میری که آدم فکرمی کنه شووری،دوس پسری چیزیه!!
اخمی کردم وگفتم:شوور و دوس پسرذوق کردن داره آخه؟؟سرخراضافه ذوق کردن نداره که!!
باشیطنت گفت:یعنی می خوای بگی تومثل بقیه دخترا منتظرشاهزاده سواربراسب سفیدنیستی؟؟
- منتظرش که هستم ولی کو؟؟کجاس؟؟
به خودش اشاره کردوگفت:ایناهاش روبروت وایساده!!
پوزخندی زدم وگفتم:زرشک!!!توگودزیلایی بیش نیستی...چرا الکی خودت وتحویل می گیری؟؟شاهزاده سواربراسب سفید؟؟هه!!
روش ازم برگردوند و درحالیکه به سمت دستشویی می رفت،گفت:سنگ پاقزوین تاتومیزوبچینی،منم لباسام وعوض می کنم وبچه توروباهم بزنیم تورگ!!
و وارد دستشویی شدودروبست...
یعنی واقعابایدبچم وبخوریم؟؟نمیشه قورمه سبزی من ونخوریم؟؟گناه داره...دلم نمیادبخورمش!!ولی رادی خره همش ومی خوره...کوفتت بشه که می خوای بچم وبخوری!!ایشاا... سرگلوت گیرکنه خفه شی!!خدازات نگذره گودزیلاکه می خوای بچم وبخوری...
آه پرسوزی کشیدم وبه ناچاربه سمت یخچال رفتام وآب ودوغ وماست وغیره روبیرون آوردم...بشقاب وقاشق چنگالارو هم روی میزچیدم...قورمه سبزی نازنینمم بااحتیاط کامل تویه ظرف خوشگل ریختم وگذاشتمش روی میز...توی یه دیس برنج ریختم وروش وبابرنجایی که بازعفرون زردشون کرده بودم،تزئین کردم...درسته برنجم همچین یه نموره شفته و وارفته شده بودولی درهمین حدم شاهکارکرده بودم!!!چه کدبانویی شدم من!!دیس وگذاشتم روی میزوخیره شدم به قورمه سبزیم!!مامانت برات بمیره که می خوان بخورنت!!الهی...
آه پرسوزدیگه ای کشیدم وباحسرت بهش نگاه کردم...
- همچین آه می کشی که یکی ندونه فک می کنه شوورنداشته ات مرده!
رادوین خره بود!!اخمی کردم وروی صندلی نشستم وزل زدم به قورمه سبزیم...روی صندلی روبروی من نشست وخیره شدبهم...
گفت:چی شده رها؟؟چته؟؟!
همون طورکه به بچم خیره شده بودم،گفتم:میشه نخوریش؟؟
باتعجب گفت:چی و نخورم؟؟
نگاهم وازقورمه سبزی برداشتم ودوختم به چشمای رادوین...باالتماس گفتم:بچم و!!
وبه بچم که مظلوم روی میزنشسته بود،اشاره کردم!!

آنیلا
1392,05,15, ???? : 01:17 قبل از ظهر
رادوین باتعجب گفت:رها...همون یه ذره عقلیم که داشتی پرید؟؟چرا چرت میگی؟؟!
باالتماس گفتم:توروخدا بچم ونخور!!
کلافه گفت:من دارم ازگشنگی میمیرم!!بچه تورونخورم کی وبخورم؟؟دیوونه غذابرای خوردنه دیگه...می خوای قورمه سبزیت وانقدنگه داری تاکپک بزنه بعدبندازیش آشغالی؟خب چه کاریه من الان می خورمش دیگه!!
ودستش وبه سمت دیس بردوبرای خودش برنج ریخت...چندتاقاشقم خورشت ریخت روی برنجش...قاشقش وپرازبرنج کردوبرد سمت دهنش...وای...داره بچم ومی خوره!!
با التماس نگاهش کردم وگفتم:نخورش...بچم ونخور رادوین...
این وکه گفتم باحرص قاشقش وانداخت توی بشقابش که صدای گوش خراشی ایجادکرد...اخم غلیظی روی پیشونیش نقش بسته بود...عصبانی گفت:توروخدابس کن رها!!من گشنمه می فهمی؟؟هی بچم بچم می کنی که چی؟؟من گشنمه!!الانم می خوام بچت وبخورم...دیگه هم دلم نمی خوادحرف زیادی بشنوم...افتاد؟!
خیلی عصبانی بود...نزدیک بودخودم وخیس کنم!!منی که هیچ وقت ازرادوین نترسیده بودم،الان داشتم سکته می کردم... تاحالارادوین وانقدعصبانی ندیده بودم...باخشم زل زده بودبهم...
دادزد:
- افتاد؟!
باترس سری تکون دادم وگفتم:آره...
اخمش غلیظ ترشدوبه دیس برنج اشاره کرد...زیرلب گفت:پس بخور...
ونگاهش وازم گرفت ودوخت به بشقابش...دوباره قاشقش وپرازبرنج کردوبردسمت دهنش و...وبچم وخورد!!!بغض کرده بودم...می خواستم بزنم زیرگریه!!قورمه سبزی من وخورد...
قورمه سبزی واسه خوردنه دیگه!!چرا چرت میگم؟؟من چم شده؟؟خل شدم؟!یعنی چی هی بچم بچم می کنی؟؟مگه قورمه سبزیم بچه آدم میشه؟!چرت نگورها!!بکپ غذات وکوفت کن...
بغضم وقورت دادم ودستم وبردم سمت دیس برنج...یه کفگیرواسه خودم برنج ریختم وچندتاقاشقم خورشت روش ریختم...قاشقم وپرازبرنج کردم وبردم سمت دهنم...نگاهی به رادوین انداختم که بااخمای درهم به بشقابش خیره شده بودوداشت تندتندغذامی خورد...
نگاهم وازرادوین گرفتم ودوختم به قاشق توی دستم...بغضم بیشترشد...دوباره بغضم و قورت دادم وقاشق وبه دهنم نزدیک کردم...چشمام وبستم وسریع قاشق وکردم تودهنم!!
مزه اش عالی بود...قربون خودم برم من!!من این همه استعداد داشتم و رونکرده بودم؟؟به به!!گوربابای بچه...غذاروبچسب...
غذارومزه مزه کردم وقورتش دادم...فوق العاده بود!!
چشمام وبازکردم ودستم وبه سمت برنج درازکردم...3تاکفگیردیگه هم واسه خودم برنج ریختم...باذوق 6-5 تاقاشق خورشتم روی برنج خالی کردم وشروع کردم به خوردن...تندتندغذامی خوردم وتودلم کلی قربون صدقه خودم می رفتم...کل برنج توی بشقاب وکه خوردم،دست درازکردم تایه چندتاکفگیردیگه هم واسه خودم بریزم که دستم بادست رادوین برخوردکرد...نگاهم ودوختم به چشماش..اخم غلیظی روی پیشونیش بود...زیرلب گفت:که بچت بود...نه؟؟
نیشم تابناگوشم بازشدوباذوق گفتم:گوربابای بچه رادی!!ببین چی درست کردم...محشره!!
وکفگیروبه دست گرفتم و واسه خودم برنج ریختم...یه عالمه خورشتم روش خالی کردم وشروع کردم به خوردن...رادوینم واسه خودش برنج ریخت وشروع کردبه خوردن...توطول غذاخوردنمون حتی یه کلمه هم باهم حرف نزدیم...جفتمون سخت مشغول خوردن بودیم!!
برنج توی بشقابم که تموم شد،بالاخره دست ازخوردن کشیدم وبه پشتی صندلی تکیه دادم...انقدخورده بودم که داشتم می ترکیدم....گفتم:وای...خداچقدخو ردما!دارم می ترکم...
رادوین باخنده گفت:زودعقب کشیدی کوزت جون!!دیگه برنج نداری؟؟من بازم می خوام!!
نگاهی به دیس خالی ازبرنج انداختم...این چه زودتموم شد!!
انقدسنگین شده بودم که نمی تونستم تکون بخورم...بالاخره باکلی بدبختی وجون کندن ازجام بلندشدم وبه سمت قابلمه برنج رفتم وآوردمش دادم به رادوین...اونم باذوق وشوق دوباره شروع کردبه خوردن...وقتی رادوین داشت غذامی خورد،منم خیره شدم به ظرف خورشتی که حالاروبه اتمام بود...من چه اسکل بودما!!قورمه سبزیم مگه بچه آدم میشه؟؟توهم فضایی تااین حد؟!!ای خدا...به کل دیوونه شدم رفت!!خدامن وشفابده...
- وای خیلی توپ بود...دمت جیز رها!!
نگاهم وازقورمه سبزی گرفتم ودوختم به رادوین که به پشتی صندلیش تکیه داده بودودستش روی شکمش بود...لبخندشیطونی زدم وگفتم:دیدی واست قورمه سبزی پختم؟؟حال کردی؟؟
لبخندی زدوگفت:اوف چجورم!!خیلی خوشمزه بود...(ودوباره شیطون شدوگفت:)مطمئن باشم که ارغوان کمکت نکرده دیگه نه؟!
ایش!!بچه پررو رونگاه!!این همه جون کندم غذاپختم،حالاداره همه چی ومی زنه به اسم اری!!
اخمی کردم وگفتم:توام دلت خوشه ها!!ارغوان الان سرش باامیرگرمه...اون روزم که اومدخونه من و واسه تومرغ درست کرد،اومده بودخبرازدواجش وبهم بده وگرنه انقدسرش باامیرگرمه که وقت سرخاروندن نداره!
لبخندش پررنگ ترشدوگفت:واسشون خوشحالم...بهم میان...
اخم منم محوشدوجاش یه لبخندنشست روی لبم...راست می گفت...ارغوان وامیرخیلی بهم میان!! الهی قربون اری خره بشم من...رفیق شفیق خل وچلم داره عروس میشه!!!!
گفتم:آره...خوشبخت بشن ایشاا..!!عروسیشون هفته بعده!!
- آره...میگم رها هفته بعدباهم بریم تالار؟!
جانم؟؟!!این رادی خره چایی نخورده پسرخاله شد؟!باهم بریم تالار؟!دیگه چی؟!
- نه...مزاحمت نمیشم خودم میرم!!
- مزاحم چیه بابا؟!هردومون می خوایم بریم عروسی،همسایه هم که هستیم...باهم بریم بهتره. باشه؟!!
راست میگه ها!!جفتمون می خوایم بریم عروسی...به قول رادوین همسایه هم که هستیم...باهم بریم بهتره!!اگه من بارادی نرم مجبورم خودم با206 اشکان رانندگی کنم...می ترسم بزنم به یه ماشینی وعروسی اری کوفتم بشه...گذشته ازاون اگه بخوام رانندگی کنم،نمی تونم جیغ بزنم ومسخره بازی دربیارم...!!اونجوری خوش نمیگذره... اصلایه ضرب المثل هست که بنده خودم ساختم که میگه"افتادن دنبال ماشین عروس وجیغ زدن ودرست کردن کارناوال،ازخودعروسی توی تالاربیشترخوش میگذره!!" اگه رادوین بشه راننده ام می تونم هرچی که بخوام مسخره بازی دربیارم...
روبه رادوین گفتم:اوکی...باهم بریم.
لبخندی زدوازجاش بلندشد...منم ازجام بلندشدم ودستم درازکردم سمت بشقاباتاجمشون کنم که رادوین گفت:چیکارمی کنی؟!
بشقاباروجمع کردم وگفتم:می خوام ایناروجمع کنم...
وبه سمت ظرفشویی رفتم تابذارمشون توی سینک که رادوین گفت:بیخیال بابا...خودم بعداً جمعشون می کنم.بیابریم توهال!!
اومدم بگم نمی خوادوخودم جمعشون می کنم که تویه چشم به هم زدن دستم وگرفت وکشید...من وازآشپزخونه بیرون آوردوبه سمت مبل روبروی تلویزیون رفت...روش نشست ومنم کنارخودش نشوند.
دستم خیلی دردگرفته بود...وحشی روانی ازبس محکم دستم وکشید،دردگرفت!!
اخمی کردم وگفتم:چته تو؟!چراوحشی بازی درمیاری؟!!دستم وازجاکندی دیوونه!!
بی توجه به حرف من،تلویزیون وروشن کردودرحالیکه کانالاروجابه جامی کرد،گفت:برواون وسیله هات وبیاربشینیم 4تاکلمه باهم حرف بزنیم ببینم می خوای واسه پایان نامه ات چیکارکنی!!
نگاهش به من نبودوبه تلویزیون نگاه می کرد...شکلکی واسش درآوردم تایه ذره ازحرصم وخالی کنم...انگارنه انگارکه بهش گفتم دستم دردگرفته!!بی ادب پررو...نه به خاطرکشیدن دستم ازعذرخواهی کردو نه به خاطرقورمه سبزی خوشمزه ای که بهش دادم،درست حسابی تشکرکرد...دمت جیزم شدتشکر؟!!جونش درمیومداگه یه ذره باادب تروشیک ترتشکرمی کرد؟!!
ازجام بلندشدم وبه سمت اپن رفتم...غروب که اومدم،وسایلم وروی اپن گذاشتم...وسایل وبرداشتم وبه سمت رادوین رفتم...گذاشتمشون روی میزعسلی روبروی رادوین وگفتم:آوردم...
نگاهش وازتلویزیون گرفت ودوخت به وسایلم...نگاهی بهم کردوگفت:خب می شنوم...
پوزخندی زدم وگفتم:خداروشکرکه می شنوی...بروخداروشکرکن که بهت قدرت شنیدن داده!!
اخمی کردوگفت:هه هه هه!!شماچقدبامزه این خانوم کوزت...درموردموضوعت ازت توضیح خواستم...نگفتم خوشمزگی کنی که!!بگو...می شنوم!
اخم کردم وموضوعم وبراش توضیح دادم...به ذره زر زرکردو چرت وپرت گفت...راهنماییم کردوگفت که واسه یه تحقیق چه چیزایی لازمه..یه چندتاسایت وکتابم بهم معرفی کردکه به موضوعم ربط داشت...
حرفاش که تموم شد،بانیش باز زل زدبهم وگفت:دستت دردنکنه...غذات توپه توپ بود!!مرسی...
چه عجب...آقایه بار یه تشکرازدهنشون بیرون اومد...اومدم تیریپ باکلاسی بردارم بگم خواهش می کنم وقابل شمارو نداشت که این رادوین بی شعورمهلت نداد دهنم وبازکنم،یه سی دی گرفت سمتم وباذوق گفت:می دونی این چیه؟!
خونسردگفتم:دسته بیله!خب سی دیه دیگه عقل کل!!
لبخندی زدوگفت:سی دی بودنش که سی دیه..مهم اینه که توی این سی دی چی هس!!یه فیلم ترسناک توپ آمریکاییه!!ازسعیدگرفتم...
این چی گفت؟!فیلم ترسناک؟!بیخیال بابا...من توکل عمرم یه باربیشتریه فیلم ترسناک ندیدم که خب اونم ازنظربقیه زیادترسناک نبود...تایه هفته اشکان ومجبورمی کردم بیادپیشم بخوابه...توهم می زدم فکرمی کردم که یه چیزی توکمدمه!!شبا هم هی خواب روح وجن واین جورچیزارومی دیدم می زدم زیرگریه...همچین آدم ترسوی بی جنبه ای هستم من!!حالاپاشم برم فیلم ترسناک آمریکایی ببینم؟!
رادوین سکوتم وکه دید،شیطون گفت:چی شد؟!می ترسی؟
آب دهنم وقورت دادم وگفتم:نه بابا...ترس چیه؟!من خودم عاشق فیلمای ترسناکم ولی خب می دونی الان خسته ام...خوابم میاد!!
آره جون عمم!!من عاشق فیلمای ترسناکم؟!اصلاخوابم نمیومدولی دروغ گفتم که سریع گورم وگم کنم ومجبورنشم فیلم ببینم!!
پوزخندی زدوگفت:بهونه الکی نیار...تومی ترسی!!
اخمی کردم وگفتم:نه نمی ترسم...
پوزخندش پررنگ ترشدوگفت:پس اگه نمی ترسی بشین بامن فیلم ببین.
پوزخندش بدجور روی مخم بود!!من ازپوزخندای رادوین متنفرم...وقتی پوزخندمیزنه دلم می خوادبرم کلش وبکوبونم به دیوار!!!
پوزخندش باعث شدکه مثل همیشه موضعم وحفظ کنم وباخونسردی بگم:باشه...بذارببینیمش!!
لبخندشیطونی روی لب رادوین نشست وگفت:مطمئنی نمی ترسی؟!
باقاطعیت گفتم:معلومه!!ترس چیه بابا؟!
ازجاش بلندشد وبه سمت سی دی پلیررفت...سی دی وگذاشت توش ورفت سمت آشپزخونه... بایه ظرف پرازتخمه به هال برگشت وظرف وگذاشت روی میزعسلی وسط هال...چراغاروهم خاموش کردوروی مبل نشست...
حالاچرا چراغارو خاموش کرده؟!مرض داره؟؟بابا من توهمون فضای روشنم خودم وخیس می کنم حالاچه برسه به این که تو فضای به این تاریکی فیلم ترسناک ببینم!!

آنیلا
1392,05,16, ???? : 01:19 قبل از ظهر
ســــــــــلام بچه ها!چه طورین؟؟؟چه خبرا؟؟؟امشب دو تا پست داریم!خودم که این قسمتارو خیلی دوست دارم!امیدوارم شمام خوشتون بیاد....پست شصت و چهارم هم یه سری تغییرات جزیی داشته برای توجیح بعضی دوستان!اونایی که با قضیه سوسک مشکل داشتن برن بخونن!!

تیتراژ اول فیلم درحال پخش شدن بود...ناموساً بادیدن تیتراژش ازترس زهرترک شدم!!
یه صفحه سیاه بودکه اسمای بازیگراروش نوشته می شد...تواین بینم یه چیزی شبیه روح یاشایدم جنی چیزی ردمی شد...یه آهنگم پخش می شدکه هی یکی توش هوهو می کرد!!
بابافیلمه هنوزشروع نشده من اینجوری گرخیدم،وقتی شروع بشه می خوام چه خاکی توسرم کنم؟!
میمردی قُمپُزدرنمی کردی که من نمی ترسم وعاشق فیلمای ترسناکم؟!بابامن غلط کردم...من چیزخوردم...من به گوردوس دختررادوین خندیدم...من وچه به فیلم ترسناک،اونم ازنوع آمریکایی؟!
نگاهی به رادوین انداختم که خونسردوبی تفاوت خیره شده بودبه صفحه تلویزیون وتق تق تخمه می شکوند...دستم ودراز کردم سمت ظرف تخمه تاشایدباخوردن تخمه یه ذره ازترسم کم بشه...یه مشت برداشتم وشروع کردم به تخمه خوردن!!
یه کوسن روی مبل بود...کوسن وروی روی پام گذاشتم تااگه ترسیدم فشارش بدم یه ذره ازترسم کم بشه...
بالاخره تیتراژتموم شدوفیلم شروع شد!!
همین اول کاری یه قبرستون ترسناک نشون دادن...دوربین رفت سمت یه قبرکه یه خانوم باشخصیت وباکمالات بالاسرش وایساده بودوداشت گریه می کرد!!البته این خانوم باشخصیت وباکمالاتی که میگم،روم به دیوار روی شمام به دیوار یه شرتک لی پوشیده بودبایه تاپ دکلته...خلاصه همه دل وروده اش ریخته بودبیرون...دوربین همین جوری داشت می رفت جلو واین خانومه روازپشت نشون می داد...ولی ازهمون پشتشم معلوم بودکه آدم شیک وخوش پوشیه!!!یهو دوربین رسیدبه خانومه...خانومه طی یه حرکت انتحاری به سمت عقب برگشت وزل زدبه دوربین...وای!!!قلبم اومدتودهنم...ضربان قلبم رفته بودبالا!!!رادی مرده شورت وببرن بااین فیلمت!!!
زنه عین جن می مونه...خدااین ونصیب گرگ بیابون نکنه!!!نه به اون تیپت که اونقدشیک بود نه به این قیافت خواهر...چشماش بنفش بود!!لال شم اگه دروغ بگم...صورتش عین گچ سفیدبود.رنگ به رخساره نداشت خواهرمون!!لبشم رنگ لب مرده هابود...صورتش که دیگه نگو ونپرس!!خاکی وکثیف بود...انگاریه 10 قرنی می شدکه آبی به سروصورتش نزده بود!!
خب یعنی چی من واقعا درک نمی کنم...توکه اون همه به تیپت رسیدی وشرتک لی وتاپ دکلته پوشیدی،چرا قیافت این ریختیه؟!یه دستی به سروروی خودت بکش خواهرم...صورتت وبشور...آرایش کن...اگه همین جوری بمونی هیشکی نمیادبگیرتتا!! ازمن ترشیده به تویی که هنوزنترشیدی نصحیت!!!
یهوخواهرهمچین به دوربین زل زدو چشم غره رفت که خودم وخیس کردم!!فکرکنم ناراحت شدبهش گفتم کسی نمیادبگیرتت!!
خب چراناراحت میشی خواهرمن؟!یه نصیحت خواهرانه بود...ناراحت نشوعزیزم...
همین جوری داشتم ازاین خواهرمحترم طلب بخشش ودل جویی می کردم که یهو یه برادری به صحنه اومد...برگشت به خواهرمون گفت:
- سلام جنی!!
یهو خواهرمون چنان براق شدورفت سمت برادرکه توجام سیخ شدم...
وبعدروش وکردبه برادرودستش وکند!!!!!بله...کند!!!دست برادرعزیزمون وکند!!!!
این برادرتاجایی که جایزبود دادوفریادمی کردوبه این جنی خانوم فحشای رکیک می دادکه ازگفتنشون معذورم!!
خواهرم انگارازدست برادرعصبانی شد،اون یکی دستشم کند...آب دهنم وقورت دادم ویه تخمه روبردم سمت دهنم تابخورمش که یهوخواهرجنی زدکله برادرم کند!!!خون بودکه فواره می کردا!!!خون...
رسماخودم وقهوه ای کرده بودم!!!
خب آخه خواهرمن این بیچاره که چیزی نگفت زدی کله ودوتادستاش وکندی!!فقط بهت سلام کرد...
ودوباره خواهرچنان خشن وعصبی زل زدبه دوربین که یعنی تویکی خفه...به تومربوط نیست!!!
ومنم خفه شدم وباترس زل زدم به تلویزیون...برادربیچاره دیگه دادوفریادنمی کردچون کله اش کنده شده بود...خیلی صحنه چندش وترسناک وحال به هم زنی بود!!سر یاروفتاده بودروی زمین وبدنش سیخ وایساده بود!!خون فواره می کرد...همین جوری خون شُرشُرازیارومی زد بیرون...من موندم چجوری وقتی نه کله داره نه دست هنوززنده است!!خاک توسرآمریکاییابااین فیلم ساختنشون!!!
خواهر روش وکردطرف برداروناخونای بلندوتیزش وفروکردتوی قلب پسره!!!
همین جوری خون بودکه ازقلب برادر می زدبیرون!!
این صحنه روکه دیدم تخمه ازدستم افتاد...بعدیهو خواهردستش وازقلب برادربیرون آوردوبرادرنقش زمین شد...مرد؟!برادرمرد؟!واقعا؟!!!
به اینجاش که رسید،هرچی جیغ بودکه نزده بودم وجمع کردم وچنان جیغی زدم که کل خونه لرزید!!!
ونگاهم ازتلویزیون گرفتم ودوختم به صورت رادوین...نوری که ازتلویزیون میومد،باعث شدتابتونم چشمای گردشده اش وببینم...باتعجب گفت:چته تو؟!مگه چی شده که تواینجوری جیغ می زنی؟!!!
لبخندمصنوعی زدم وگفتم:هیچی...چی قراربودبشه؟!هیچی نیس!!
وخیلی خونسرد روم وازش گرفتم وچشم دوختم به صفحه تلویزیون...خیلی هم شیک ومجلسی!!
یهوخواهرجنی عین دودشدورفت هوا!!!این روح بود؟!روح بود؟!ای وای...روح بود بعدزد اون برادره روکشت؟!مگه نمیگن روحا نمی تونن به دنیای زنده هابیان؟!پس این خواهرچجوری تونست اون برادره رو نفله کنه؟!مرده شورتون وببرن بااین فیلم ساختنتون!!
همون طورکه به تلویزیون خیره شده بودم،دستم ودراز کردم ویه مشت دیگه تخمه برداشتم ومشغول خوردن شدم...
یهواین خانوم بی اعصابه که غیب شده بود،توی یه خیابون ظاهرشد...همین جوری ماشیناردمی شدن واینم خیلی شیک وباکلاس وباکلی نازوعشوه ازوسط خیابون ردشد...البته تواون بینم چندتاماشن از روش ردشدنا ولی خب روحه دیگه چیزیش نمیشه!!
خلاصه این خواهرخیابون و رد کردوبه سمت یه خونه رفت...یه خونه بزرگ ومتروکه...همین که این خواهرجنی رفت سمت در،یهودربازشدویه صدایی اومدکه گفت:
- بیاتو!!
خواهررفت توخونه ودرم خودبه خودپشت سرش بسته شد...یه یارویی روی یه دونه ازاین صندلی متحرکاکنارشومینه نشسته بودوزل زده بودبه آتیش روبروش...دوربین ازپشت به سمت یارومی رفت وفقط پشت طرف معلوم بود...این خواهرجنی رفت سمتش وگفت:سلام...
یاروبایه صدای خشن وکلفت گفت:سلام...تمومش کردی؟!
- آره...
یهواین یارویی که روی صندلی بود،ازجاش بلندشدوروش وکردسمت دوربین...
بادیدن صورتش چشمام وبستم وجیغ بلندی زدم وکله ام وفروکردم توبالش روی پام!!
قیافه یاروغیرقابل توصیف بود...خیلی خیلی خیلی ازخواهرجنی بدتربود...هزارهزاربارازاون زشت ترو وحشتناک تر!!
خلاصه یه 10 دقیقه ای سرم توبالش بودوفیلم ونمی دیدم...فقط صداهای جیغ دادوفریادمی شنیدم...بالاخره تصمیم گرفتم عزمم وجزم کنم وبقیه فیلم وببینم...باترس ولرز سرم وازروی بالش برداشتم وآروم آروم چشمام وبازکردم...
بادیدن تصویروبروم پشت سرهم 6-5 تاجیغ کشیدم...
این خواهرجنی توهمون قبرستونه بودو20-10 تا جسدم دوروبرش بودن...همشون کله ودستاشون کنده شده بود...این خواهربی اعصاب زشت بی ریخت چه علاقه ای به کندن کله ودست ملت داره؟!
این چیزا زیادوحشتناک نبود...یه چندتاآدم زشت که رنگ به رخساره نداشتن،بالای سرجنازه هانشسته بودن وداشتن دست وکله اشون ومی خوردن!!!یهویکیشون دستش ودرازکردودست یه مرده روازروی زمین برداشت وگذاشت تودهنش...همین جورخون بودکه ازلب ولوچه اش می ریخت...
باصدای لرزون گفتم:خوردش؟!
رادوین زیرلب گفت:آره...
اومدم به رادوین فحش بدم وبگم که این چه فیلم مزخرفیه که یهوناغافل یه روح دیگه پریدوصحنه...هِه!!!انقدیهویی اتفاق افتادکه زهرترک شدم!!خب مثل آدم بیایدتوصحنه دیگه!!ضربان قلبم بالارفته بود...داشتم سکته می کردم!!
وبعدازاون،این روحه که یه دفعه پریدتوصحنه و فوق العاده هم زشت بودیه بشکن زدویهو همه قبراشروع کردن به ترک خوردن ومرده هاازتوشون بیرون اومدن...همه هم زشت وبی ریخت بودن...اصلایه اوضاع خرتوخری بود...
من موندم اون خواهرجنی واون برادری که زدنفله اش کردچه ربطی دارن به این مرده هاکه دارن زنده میشن!!؟!

patrin
1392,05,16, ???? : 01:31 قبل از ظهر
خیلی با مزه می نویسی دستت طلا

در تاپیک های تایپ کتاب پست ندید.

آنیلا
1392,05,16, ???? : 01:36 قبل از ظهر
تشکر و امتیاز یادتون نره!نقدم داشتید درخدمتم!!فعلا

تخمه ام تموم شده بود...دستم ودراز کردم سمت ظرف تایه مشت دیگه بردارم که یهودستم بادست یکی برخوردکرد...نمی دونم چرا فکرکردم خواهرجنیه...جیغ بلندی زدم...رادوین کلافه گفت:منم بابا!!چرا الکی هی جیغ می زنی؟!دیوونه شدی؟!
ویه مشت تخمه برداشت وبی توجه به من خیره شدبه تلویزیون...منم یه مشت برداشتم ونگاهم ودوختم به خواهرجنی...
من که سردرنیاوردم ولی این خواهربی اعصاب ما هی میزدهربرادری که بهش می رسیدومی کشت وبعدم اون آدم زشتایی که باهاش بودن،اون برادرایی که مرده بودن ومی خوردن!!همه جاش ونشون می داد...حتی اون جاهایی که استخون برادرا زیردندون اون آدم زشتاترق توروق می کرد!!
خلاصه یه 70 دقیقه ای ازفیلم گذشته بودولی من هیچی نفهمیده بودم...به جاش تامی تونستم جیغ می کشیدم...توکل این 70دقیقه هم من 50 دقیقه اش وچشمام وبسته بودم وسرم وتوبالش فروکرده بودم وجیغ می زدم!!!
همین جوری داشتم فیلم ونگاه می کردم که یهوخواهرجنی بایه برادری دعواش شد...نمی دونم سرچی بحث می کردن ولی سرهرچی که بود،جفتشون عصبانی بودن وداشتن هم دیگه روکتک می زدن!!!تواین دعوا،جنی زد یارو رو له ولورده کردوبعدم بستش به سقف!!!یه زنیم این وسط بودکه هی جیغ و دادمی کردوباگریه ازجنی می خواست که کاری باشوهرش نداشته باشه ولی خواهرجنی سگ محلش نمی داد!!!بعدیهویه شعله ای بلندشدواون برادره که به سقف چسبیده بودسوخت!!زنده زنده سوزوندنش!!!زنشم تامی تونست جیغ وفریادوناله می کرد...منم انقدجیغ زده بودم که دیگه هیچ صدایی ازم در نمیومد!!گلوم دردگرفته بود.
اون برداره که کامل سوخت ونفله شد،خواهرجنی رفت سمت زنش که روی زمین زانوزده بودوهق هق می کرد...ازجاش بلندش کردوتامی خورد زدش!!اصلااین جنی بیماری روانی داره...زنیکه چلغوز!!چرا الکی ملت وکتک می زنی ومی کشیشون؟!
خلاصه انقداون زن رو زدکه بیچاره نقش زمین شد...وخواهر جنیم کنارش روی زمین زانوزد،یهودستاش ودرازکردسمت چشم زنه و...باناخونای تیزش چشم یارورو ازحدقه بیرون کشید...دیگه صدام درنمیومدکه جیغ بزنم...یهویه اره برقی گرفت دستش وطرف و ازوسط دونصف کرد!!!یارونصف شدوروی زمین افتاد...باورتون میشه؟!زنده زنده نصفش کرد!!
این صحنه روکه دیدم،چشمام وبستم وسرم وفروکردم توی بالش... خیلی وحشتناک بود...ازترس می لرزیدم!!!من آدم ترسوییم...اون فیلمی که اشکان چندسال پیش برام گذاشت کجا،اینی که الان دیدم کجا...بااینکه اون اصلامثل این ترسناک نبودوتهِ ته صحنه اکشنش این بودکه طرف ومی کشتن وخونش می پاشیدروی دوربین،من تایه هفته ازترس خوابم نمی برد!!!
قلبم تندتندمی زدوبدنم می لرزید...داشتم ازترس سکته می کردم...صدای جیغ ودادایی هم که ازتلویزیون میومد،ترسم وبیشترمی کرد...دستام وگذاشتم روی گوشم تاصدایی نشنوم...هنوزم صداهایی خفیفی میومدولی ازاون صداهای بلندخیلی بهتربود!!
نمی دونم چقدسرم توبالش بودولی یهوصدای جیغ ودادا قطع شد...چی شدیه دفعه؟!نکنه خواهرجنی زدهمه روکشت که دیگه ازهیشکی هیچ صدایی درنمیاد؟!مرده شورخواهرجنی وببرن!!!
باتعجب سرم وازبالش بیرون آوردم وچشمام وباز کردم...نورلامپ چشمم وزد...دوباره بستمشون...وا!!این چراغاکی روشن شدن؟!رادوین روشنشون کرد؟!پس چرامن نفهمیدم؟!توکه سرت توبالش بود،چجوری می خواستی بفهمی؟!اینم حرفیه...
آروم آروم چشمام وبازکردم...کم کم چشمام به روشنایی عادت کردن...
رادوین وروبروی خودم دیدم که باتعجب بهم زل زده بود...متعجب گفت:انقدترسناک بود؟!
باترس به تلویزیون خاموش خیره شدم وزیرلب گفتم:تموم شد؟!
رادوین خونسردگفت:آره...ولی توکله ات توبالش بودمتوجه نشدی!!
وازجاش بلندشدوظرف تخمه روازروی میز برداشت وبه سمت آشپزخونه رفت...همون طورکه به سمت آشپزخونه می رفت،گفت:مرده شورسعیدوببرن بااین فیلمش!!اینم فیلم بودمادیدیم؟!زنه هی زرت زرت می زدملت می کشت وکله ملشون ومی کند...که چی مثلا؟!کجای این ترسناک بود؟!!!
این چی داره میگه؟!فیلمش خیلی وحشتناک بود...من هنوزم دارم ازترس به خودم می لرزم بعداون وقت این میگه کجاش ترسناک بود؟!درسته من خیلی ترسوئم ولی خدایی فیلمش ترسناک بود...هرکس دیگه ای بودمی ترسید...من نمی دونم رادوین چرامیگه ترسناک نبود!!
به هال برگشت وکنارمن روی مبل نشست...خمیازه ای کشیدوخواب آلودگفت:من خیلی خوابم میادرها...می خوام بخوام!!نمی خوای بری خونه خودت؟!
آب دهنم وقورت دادم وباترس گفتم:برم خونه خودم؟!
لبخندشیطونی زدوگفت:اگه دلت می خوادبمون...اصراری ندارم بری...فقط بهت بگما،من شباخطرناک میشم!!!
ویهودستاش وبه سمتم دراز کردوپخ کرد!!!
زهرم ترکید...
دستم وگذاشتم روی قلبم وزیرلب بهش فحش دادم:
- عوضی بش شعورالانم وقت شوخیه؟!ترسوندیم!!!
کلافه گفت:ببخشیدبابامعذرت...حالا میشه بری خونه خودت؟!دارم ازخستگی میمیرم!!
برم خونه ام؟!یعنی من امشب تنهایی بخوابم؟!!نه...من می ترسم!!!
روم نمی شدبه رادوین بگم نمی خوام ازخونت برم بیرون...سرم وانداختم پایین ودرحالیکه باانگشتای دستم بازی می کردم،گفتم:چیزه...من...راستش... خب...خب یعنی...
کلافه ترازقبل گفت:مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی.
سرم وبالاآوردم وباترس توچشمای رادوین خیره شدم...باترس گفتم:من...من...من می ترسم!!!
پوفی کشیدوگفت:زرشک!!! ازچی می ترسی؟!ازلولو؟!(وبامسخره بازی ادمه داد:)من بالولوحرف می زنم نیادبخورتت...لولو با رهاکوچولوی ماکاری نداشته باش...خوبه؟!بیخیال مامیشی؟!خوابم میادرها...نصف شبی چرت نگوخواهشاً!!بروخونه خودت بذارمنم کپه مرگم وبذارم!!
بی ادب پررو...لولوچیه روانی؟!!من ازخواهرجنی می ترسم...ازاون آدم زشتاکه همه برادرارومی خوردن...
آب دهنم وقورت دادم وگفتم:یعنی میگی برم؟!تعارف نمی کنی بمونم؟!
پوزخندی زدوگفت:بیشم بینیم باو!!!تعارف بخوره توسرم...خوابم میادمی خوام بکپم...بروخونه خودت!!افتاد؟!
به ناچارازجام بلندشم وگفتم:باشه پس خداحافظ...
اونم ازجاش بلندشدودستش ودرازکردسمت وسایلم که روی میزعسلی بودن...گرفتشون سمتم وزیرلب گفت:خداحافظ...شب بخیر!
وسایلم وازش گرفتم...
شب بخیر؟!به نظرخودت بااین فیلمی که من دیدم شبم بخیرمیشه؟!!
روم وازش برگردوندم وباقدمای لرزون به سمت دررفتم...رادوینم پشت سرم میومدتامثلابدرقه ام کنه...
به درکه رسدیم،یهوبه سمت رادوین برگشتم وبانیش بازگفتم:یه تعارف کوچولوهم بزنی می مونما!!
اخمی کردوگفت:بروبابا...
اخمی روی پیشونیم نشست...روم وازش برگردوندم ودستم درازکردم سمت دستگیره...دروبازکردم وبه سمت رادوین برگشتم...گفتم:مطمئنی که نمی خوای بمونم؟!
خونسردگفت:آره...شبت بخیر!!
دلم می خواست خرخره اش وبجوئم...پسره بی شعور...فیلم به اون ترسناکی و واسم گذاشته حالام میگه بروخونه خودت!!!کاش اون فیلم لعنتی ونمی دیدم!!حالامن چجوری تنهایی توخونه خودم بخوابم؟!
باترس ولرزپام وازخونه بیرون گذاشتم...رادوین هنوزجلوی دروایساده بودومنتظربودتامن برم تو خونه خودم.
داشتم کفشام ومی پوشیدم که یهو یه صدای تَقی ازتوی راهرواومد...این وکه شنیدم،جیغ بنفشی کشیدم وبه سمت رادوین رفتم وخودم انداختم توبغلش!!!
رادوین باتعجب گفت:رهاتوچته؟!این صداکجاش ترسناک بودکه توجیغ زدی واینجوری به من آویزون شدی؟!
خودم وازبغلش بیرون کشیدم وازش فاصله گرفتم...کفشام وپوشیدم وگفتم:هیچ جاش!!ببخشید...شب بخیر!!
باقدمای آروم وآهسته به سمت خونه خودم رفتم...رادوین هنوزجلوی درخونه اش منتظربودتامن برم تو...کلیدوانداختم توقفل ودروبازکردم...به سمت رادوین برگشتم وواسش دست تکون دادم...باهام بای بای کردواشاره کردکه برم تو...لبخندمصنوعی زدم وپام وگذاشتم توخونه خودم...کلیدوازتوی قفل بیرون آوردم ودروبستم...

آنیلا
1392,05,17, ???? : 12:37 قبل از ظهر
سلام بچه ها چطورین؟؟؟امشب دوتا پست داریم!تشکر و امتیاز یادتون نره وگرنه میگم خواهر جنی بیاد و پخ پختون کنه!!نقدی چیزی داشتین درخدمتم!فعلا


خونه تاریکِ تاریک بود...خیلی سریع به سمت کلیدلامپ رفتم وهمه برقای هال و روشن کردم...حتی برق آشپزخونه ودستشویی وحمومم روشن کردم!!شال ومانتوم ودرآوردم وانداختم روی مبل...باترس ولرزنگاهی به دورتادورهال انداختم...فکر می کردم خواهرجنی توخونه امه!!خبری نبود...نفس راحتی کشیدم وبه سمت اتاق خواب رفتم...کلیدبرق کناردربود...روشنش کردم ونگاهی به دورتادوراتاق انداختم...خداروشکراینجام خبری نیست!!!روی تخت درازکشیدم وزل زدم به سقف...یهویاداون صحنه ای افتادم که جنی اون برادره روبست به سقف وآتیشش زد...ترس وَرَم داشت ونگاهم وازسقف دزدیدم...باترس ولرزبه پنجره خیره شدم...یهوحس کردم یکی پشت پنجره اس...جیغ خفیفی کشیدم ورفتم زیرپتو!!خدا ازت نگذره رادوین که من وبه این روز انداختی...زیرپتوبودم وچشمام وهم بسته بودم...ازتوی آشپزخونه صدای تَرَق توروق میومد...این وسایل خونه ام وقت گیرآوردن،واسه من قُلِنج می شکونن!!یادصدای ترق توروق استخوونای بردارا افتادم وقتی اون آدم زشتاداشتن می خوردنشون...قلبم تندتندمی زد...به سختی نفس می کشیدم...زیرپتوهم هواکم بود داشتم خفه می شدم!!
سرم وازپتوبیرون آوردم ویهو...
تصویرخواهرجنی وروی دیوار روبروم دیدم...چنان جیغی کشیدم که اون سرش ناپیدا!!!پتوروازروی خودم کنارزدم وبانهایت سرعتی که درتوانم بودازاتاق خارج شدم...دستام ازترس می لرزیدن...قلبم تالاپ تولوپ می خوردبه قفسه سینه ام...ازاتاق بیرون اومدم وداشتم به سمت در می رفتم که یهوپام گیرکردبه پایه مبل وافتادم زمین...حس کردم صدای جیغ ودادازتواتاقم میاد!!داشتم سکته می کردم...باترس ازجام بلندشم وبه سمت در دویدم...همش سرم وبه عقب می چرخوندم تایه وقت خواهرجنی دنبالم نکرده باشه!!
یه باردیگه هم روی سرامیک لیزخوردم وافتادم زمین...یهوصدای ترق توروق ازآشپزخونه اومد،صدای جیغاییم که من حس می کردم ازاتاق میاد،داشت زهرترکم می کرد...اشک توچشمام جمع شده بود...خدایامن وازدست این خواهرجنی نجات بده!!
ازجام بلندشدم وبه سمت دررفتم...دروبازکردم وبه حالت دوخودم ورسوندم دم درخونه رادوین...دستم گذاشتم روی زنگ وپشت سرهم زنگ زدم...اشک ازچشمام جاری شده بود...باترس ولرزبه دربازخونه خودم نگاه می کردم وهرلحظه اطمینان می دادم که سروکله جنی پیدابشه...
رادوین هنوزدروبازنکرده بود...کدوم گوری هستی گودزیلا؟!دروباز کن دیگه...
بامشت به درمی کوبیدم...داشتم ازترس سکته می کردم!!
بعدازچند دقیقه رادوین دروبازکرد...موهاش ژولیده بودویه رکابی تنش بود...بایه شلواراسپرت...باچشمای گردشده به من زل زده بود...نگران گفت:چی شده رها؟!چراگریه می کنی؟چرابااین سرووضع اومدی بیرون؟!!
منظورش ازاین سرووضع چیه؟!مگه سرو وضع من چشه؟!
نگاهی به لباسام انداختم...ای خاک توسرت کنن دختره چلغوز!!!این چه لباسیه تنته؟!
یه تاب بندی اسپرت تنم بود بایه شلواراسپرت راحتی...
وقتی داشتم ازخونه میومدم بیرون،انقدترسیده بودم که اصلاحواسم به لباسام نبود!!!الانم دیگه واسه عوض کردنشون دیرشده چون رادوین هرآن چه که نبایدمی دید ودید!!!دیگه کاریه که شده...
بیخیال قضیه لباسام شدم ودرحالیکه اشک ازچشمام جاری بود،به خونه ام اشاره کردم وباتته پته گفتم:رادوین...اون تو...یکی هس...من می...می ترسم...
نگران وآشفته درخونه اش وبست،و به سمت درخونه من رفت...منم باقدمای لرزون وآهسته پشت سرش رفتم...بااحتیاط کامل پاش وگذاشت توی خونه...منم واردشدم...باچشماش کل هال وازنظرگذروند...کسی نبود...به سمت آشپزخونه رفت...منم باترس ولرز دنبالش رفتم...اونجاهم کسی نبود...دستشویی وحمومم نگاه کردولی بازم کسی نبود!!به اتاق خواب رفت...درحالیکه بانگاهش همه جارو می گشت،زیرلب غرید:
- اسکل کردی من و؟!اینجاکه کسی نیست...
این خواهرجنی گوربه گورشده کجارفته؟!مگه همین جانبود؟!من خودم روی دیواردیدمش...
باترس لبه تخت نشستم وخیره شدم به دیوار روبروم...همون دیواری که تصویر خواهرجنی وروش دیده بودم...هیچی روش نبود...مثل اینکه این خواهرجنی ودارودسته اش تصمیم گرفتن من واسکل کنن...چراوقتی تنهابودم اون همه صدای ترق توروق وجیغ وداد میومد؟!چراحس کردم یکی پشت پنجره اس؟!به پنجره خیره شدم ولی هیچ کسی وندیدم...دوباره نگاهم ودوختم به دیوار روبروم...چراعکس خواهرجنی وروی این دیواردیدم؟!یعنی من خل شدم؟!!
توافکارخودم بودم که رادوین عصبی به سمتم اومدوگفت:چرا توهم فانتزی می زنی؟!هیشکی توخونه ات نیست...
نگاهم وازدیوارگرفتم ودوختم به چشماش...به دیواراشاره کردم وباترس گفتم:چرا بود...باورکن رادوین!!بود...همین جابود...
پوفی کشیدوکلافه گفت:کی همینجابود؟!
- خواهرجنی...
باتعجب گفت:خواهرجنی دیگه خره کیه؟!
- همون زنه که تواون فیلم ترسناکه بود...همون که همه مردارومی کشت وکله هاشون ومی کَند...
این وکه گفتم،رادوین ازخنده ترکید!!!مگه من چیزخنده داری گفتم؟!نه شمابگیدحرف من خنده داربود؟!من یه روح تواتاقم دیدم...روح خواهرجنی!!!داشتم ازترس سکته می کردم اون وقت این گودزیلاداره می خنده؟!موضوع به این ترسناکی خنده داره؟!!!
خنده اش که تموم شد،روبه من گفت:خیلی باحال بود...دمت گرم!!حال کردم باشوخیت!!شب بخیر...(وزیرلب ادامه داد:)خدایااین شادیاروازمانگیر...
و به سمت دراتاق رفت....
داره میره؟!می خوادمن وتنهابذاره؟!! اگه دوباره جنی بیادمن چه خاکی توسرم بریزم؟!اگه دوباره یکی وپشت پنجره ببینم سکته می کنم!!!من می ترسم...خیلیم می ترسم...
رادوین به در رسید...روش وکردسمت من وگفت:چراغ وخاموش می کنم بخوابی...
ودستش وبردسمت کلیدبرق وچراغ وخاموش کرد...
همین که چراغ خاموش شد،جیغ زدم:نه...
باتعجب گفت:چی نه؟!چراغ وخاموش نکنم؟؟خب مثل آدم بگوخاموشش نکن...چرا الکی جیغ می زنی؟!
ودست بردسمت کلیدبرق وروشنش کرد...روش وازم برگردوندوخواست ازاتاق بره بیرون که دوباره جیغ زدم:نه...
کلافه به سمتم برگشت واخم غلیظی روی پیشونیش نشست...عصبی گفت:نه ونکمه...چته توهی نه نه می کنی؟!چراغ وخاموش کردم میگی نه...روشنش کردم بازم مگی نه...دیوونه شدی؟!!
باصدایی که ازترس می لرزید،گفتم:نرورادوین...تورو خدانرو...من می ترسم...
بااین حرفم،اخم روی پیشونیش محوشد...باقدمای بلندفاصله بین درتاتخت وطی کرد...جلوی پام،روی زمین زانو زدومهربون گفت:ازچی می ترسی دخترخوب؟!کسی اینجانیس...دیدی که همه جاروگشتم.کسی نیس...الکی می ترسی...
اشک توچشمام جمع شده بود...پربغض گفتم:چرا بود...خودم دیدم...(انگشت اشاره ام وبه سمت به پنجره اتاق گرفتم وگفتم:)من یکی وپشت این پنجره دیدم...(به دیوارروبروم اشاره کردم وادامه دادم:)من خواهرجنی و روی این دیواردیدم...به جون خودم دیدم رادوین...دیدم...
لبخندی روی لبش نشست...بایه لحن آرامش بخش گفت:فکرمی کنی که دیدیشون... هیشکی اینجانیس.
اخمی روی پیشونیم نشست...فکرمی کنه من دروغ میگم؟!مگه مرض دارم چاخان کنم؟!!یاشایدم فکرمی کنه خل شدم...ولی من خودم باهمین دوتاچشمام دیدمشون...یکی پشت پنجره بود...من خواهرجنی وروی دیواردیدم...چراحرفم وباورنمی کنه؟!چرافکرمی کنه دروغ میگم؟!چرافکرمی کنه خل شدم؟!!اشک ازچشمام جاری شد...به درک که باورنمی کنه...صدسال سیاه نمی خوام باورکنه...درسته می ترسم ولی تاهمین جاشم که ازگودزیلای دختربازبی ریخت شلخته شکموکمک خواستم بسه!!!وقتی حرفم وباورنمی کنه واسه چی الکی خودم وسبک کنم وازش بخوام پیشم بمونه؟!!!
روم وازش گرفتم وروی تخت دراز کشیدم...پتوروکشیدم روی سرم ودادزدم:توفکرمی کنی من دروغ میگم؟!نکنه خیال می کنی دیوونه شدم؟!!خودم دیدمشون...باشه.باورنکن...من هرکاری کنم توحرفم وباورنمی کنی...انتظاریم ازت ندارم...بروخونه ات تخت بگیربخواب.
اشک بودکه ازچشمام جاری می شد...نمی دونم این اشکا واسه چی بودن!!به خاطرترس؟!یابه خاطراینکه رادوین حرفم وباورنمی کنه؟!نمی دونم...

آنیلا
1392,05,17, ???? : 12:48 قبل از ظهر
صورتم ازاشک خیس شده بود...دستی به اشکام کشیدم وپاکشون کردم...به فین فین افتاده بودم...
دیگه هیچ صدایی ازرادوین نیومد...حتمارفته...آره دیگه رفته!!!ازگودزیلای بی شعوری مثل اون مگه بیشترازاینم انتظارمیره؟!! کلی غرورم وکنارگذاشته بودم که ازش خواهش کردم بمونه...اون حتی انقدشعورنداشت که من وتنهانذاره...حداقل صبرمی کردخوابم ببره بعدگورش وگم می کرد...بابای ماروباش،دلش خوشه که دخترش وسپرده به یه پسرنجیب وسربه زیر!!!رادوین بی شعورشلخته شکموی گودزیلای بی ادب!!!به همین سادگی رفت؟!رفت ومن وتنهاگذاشت؟!!!مگه اشکام وندید؟؟مگه ترسم وندید؟؟پس چرا رفت؟؟
اصلابه درک که رفت...اتفاقاخیلیم خوب شدکه رفت!!!حاضرم تاخوده صبح صدبارازترس سکته کنم ولی دوباره ازرادوین خواهش نکنم که پیشم بمونه!!!
- رها...
این کی بود؟!!صداش چقدشبیه رادوین بود!!نکنه رادوینه؟!!نه بابا اون که گورش وگم کردرفت خونه اش... اگه رادوین نبودپس کی بود؟!نکنه خواهرجنیه که سعی داره اَدای رادوین ودربیاره؟!یاابوالفضل!!!
باترس سرم وزازیرپتوبیرون آوردم...نگاهم تونگاه رادوین گره خورد... لبه ی تخت نشسته بودوخیره شده بوبه من...لبخندمهربونی روی لبش بود...بایه لحن مهربون ومظلوم گفت:قهری؟!!
اخمی کردم وگفتم:ماتاحالاشم دوس نبودیم که بخوایم قهرباشیم...
شیطون شدوگفت:مطمئنی؟!
- کاملامطمئنم...
شونه ای بالاانداخت وگفت:باشه پس خداحافظ...
وتوجاش نیم خیزشدوخواست بلندشه که بادستم مچ دستش وگرفتم...نگاهم به دیوار روبروم بود...دلم نمی خواست زل بزنم توچشماش وازش خواهش کنم بمونه...غرورم بهم اجازه نمی داد...
بدون اینکه نگاهش کنم،گفتم:بمون...نرو...خواهش می کنم.
شیطون گفت:وقتی بامن حرف میزنی به چشمام نگاه کن نه به دیوار!!
ازسرناچاری نگاهم وازدیوارگرفتم ودوختم به چشماش...لبخندی زدو گفت:حالاشد.توبگیربخواب... قول میدم همین جابمونم وهیچ جانرم!!
می خوادپیشم بمونه؟!واقعا؟!
لبخندی روی لبم نشست...زیرلب گفتم:مرسی...
چشمکی بهم زدوگفت:چاکرشوما...شب بخیر...
وازجاش بلندشد...مچ دستش وگرفتم وباترس گفتم:کجامیری؟!مگه نگفتی پیشم می مونی؟!
لبخندی زدوگفت:می مونم بابا.می مونم...اینجاکه نمی تونم بخوابم میرم توهال بخوابم...
لب ولوچه ام آویزون شد...خب اگه این پاشه بره توهال که ممکنه خواهرجنی نصف شب بیادومن ونفله کنه!!!اونجوری که دیگه بود ونبودش فرقی به حالم نمی کنه!!
مظلوم گفتم:نروتوهال...همین جابمون.توروخدا...من می ترسم!!
لبخندش پررنگ ترشد...دوباره لبه تخت نشست وگفت:باشه...من همین جا می مونم...توبخواب!!
مچش و ول کردم...لبخندمهربونی بهش زدم...لبخندم وبالبخندجواب داد...
چشمام وبستم وسعی کردم بخوابم...خیلی تلاش کردم ولی خوابم نبرد!!
همش فکرمی کردم که خواهرجنی تواتاقمه...درسته رادوین پیشم بودولی بازم می ترسیدم...پاهام ازپتوبیرون بود...همش حس می کردم ممکنه پاهام توسط یکی کشیده بشه وبلا سرم بیاد ونفله بشم!!!واسه همینم پاهام وتوشکمم جمع کردم وپتورو دورخودم پیچیدم...ولی هنوزم می ترسیدم...دستم وسمتی که احتمال می دادم دست رادوین اونجا باشه دراز کردم...داشتم دنبال دستش می گشتم تابگیرمش که دستی تودستم حلقه شد...دستم ومحکم فشارداد...لبخندی روی لبم نشست...دستش ومحکم تودستم فشاردادم...حالابیشتراحساس آرامش می کردم...نمی دونم چقدطول کشیدولی بالاخره خوابم برد...

**********
یهوازخواب پریدم...نمی دونم چقدخوابیده بودم...اصلاواسه چی ازخواب پریدم؟!تشنه ام شده بود...دهنم خشک شده بودوبه شدت احساس تشنگی می کردم...نگاهی به لبه تخت انداختم وجای خالی رادوین لرزه به تنم انداخت...یعنی کجارفته؟!نکنه وقتی من خوابم بردرفت خونه خودش؟!حالامن چیکارکنم؟؟؟داشتم ازترس سنکوب می کردم...
اتاق خیلی تاریک بود...هیچ نوریم ازهال نمیومد...معلوم بودکه رادوین همه چراغاروخاموش کرده...برای چی چراغاروخاموش کردی آخه؟!
باترس ازجام بلندشدم وباقدمای آروم ولرزون به سمت دراتاق رفتم...دستم وبه سمت کلیدبرق درازکردم ولامپ وروشن کردم...می ترسیدم تواین تاریکی برم توآشپزخونه آب بخورم.باقدمای کوتاه وآهسته،درحالیکه باچشمام دور و برم ونگاه می کردم تاکسی نباشه،به سمت آشپزخونه رفتم...واردآشپزخونه شدم وبه سمت یخچال رفتم...دیگه برق اینجارو روشن نکردم...ازاتاق خواب نورمیومد...دریخچال وبازکردم وبطری آب وبیرون آوردم...دریخچال و وبستم وازتوی جاظرفی یه لیوان آوردم وتوش آب ریختم...لیوان آب وبه سمت دهنم بردم...یه قلوپ بیشترنخورده بودم که یهو یه صدایی ازپشت سرم شنیدم:
- اینجاچیکارمی کنی؟!
باشنیدن صدا،اومدم یه هه بگم که یهو آب پریدتوگلوم وبه سرفه افتادم...حالاکی سرفه نکن کی بکن...توهمون حین داشتم به این فکرمی کردم که کی من وصداکرده!!!رادوین که رفت...کس دیگه ایم توخونه ام نبود...پس این کیه که بهم گفت اینجاچیکارمی کنم؟!!نکنه خواهرجنی ودارودسته اشن واومدن کارم ویه سره کنن؟!
داشتم ازترس زهرترک می شدم...باترس ولرزبه سمت صداچرخیدم ودهنم وبازکردم تاجیغ بزنم که بادیدن قیافه رادوین که دستش گذاشته بودروی لبش که یعنی ساکت شو،خفه خون گرفتم ودهنم وبستم...این اینجاچیکارمی کنه؟!مگه نرفته بودخونه خودش؟!!
هنوزم سرفه می کردم...رادوین چندباری پشتم زدتاحالم بهتربشه...چشمام پراشک شده بود...داشتم خفه می شدم...به زور رادوین چندقلوپ آب خوردم تاسرفه ام بندبیاد...بالاخره حالم بهترشد...دستی به چشمام کشیدم واشکام وپاک کردم...اخمی کردم وعصبی گفتم:تواینجاچه غلطی می کنی؟!!
اخمی روی پیشونیش نشست وعصبی ترازمن گفت:اومدم آب بخورم...اصلاخودت اینجاچه غلطی می کنی؟!
باچشم به لیوان توی دستم اشاره کردم وگفتم:خیرسرم منم اومدم آب بخورم...
چشم غره ای بهم رفت وبطری آب وازدستم کشید...به سمت دهنش بردتابابطری آب بخوره که جیغ بنفشی کشیدم وگفتم:نه.بابطری نخور...
بطری آب وپایین آوردوباتعجب زل زدبهم...لیوان توی دستم وبه سمتش گرفتم وگفتم:بیاتواین بخور...
اخم غلیظی کردوبادستش لیوان وپس زد...گفت:این سوسول بازیاچیه؟!من می خوام بابطری آب بخورم...اونجوری بهم نمی چسبه...
عصبی گفتم:نمی چسبه که نمی چسبه...اصلاصدسال سیاه می خوام بهت نچسبه!!توخونه من کسی حق نداره آب وبابطری سربکشه!!!
ازدهنی آدمابدم نمیومدولی وقتی لیوان هست چه معنی داره که آدم بابطری آب بخوره؟!
بطری آب ودستم دادودرحالیکه ازآشپزخونه خارج می شد،گفت:باشه...پس من میرم خونه خودم...شب بخیر...خوب بخوابی!!!
باعجله به سمتش رفتم وبازوش وگرفتم...به سمتم برگشت وعصبی گفت:ولم کن می خوام برم...
لبخندمصنوعی زدم وگفتم:کجامی خوای بری؟!همین جابمون...(بطری آب وبه سمتش گرفتم وادامه دادم:)بیااینم بگیرسربکش...اصلاهرچی ودوس داری سربکش...فقط نرو.باشه؟!!
لبخندشیطونی زدوبطری وازم گرفت...به لبش نزدیکش کردوشیطون گفت:باید فکرکنم...
ایش!!!واسه من طاقچه بالاهم میذاره پسره چلغوز!!!
آب ویه نفس دادبالا!!!البته چون این دفعه توبطری آب می خورد،همش ونخورد...تانصفه خورد!!!گودزلاییه برای خودش...من موندم چجوری این همه آب ومی خوره،اونم یه نفس!!!
آبش وکه خورد،بطری وانداخت توبغلم وشیطون گفت:من برای موندنم شرط دارم!!
دلم می خواست همون بطری توی دستم وبکنم توحلقش!!بی شعورعوضی فهمیده من برای موندش حاضرم هرکاری بکنم هی هی واسه من شرط میذاره!!!اگه بهش محتاج نبودم انقدنازش ونمی کشیدم ولی مجبورم که هرچی میگه قبول کنم...
پوفی کشیدم وگفتم:شرطت چیه؟!

آنیلا
1392,05,20, ???? : 12:41 قبل از ظهر
سلام بچه ها....امشب دوتا پست داریم!!راستی عیدتون پساپس مبارک!!فعلا!


لبخندشیطونی روی لبش نشست وگفت:بایدبذاری بیام کنارتوروی تخت بخوابم.
جانم؟!!چی فرمودن ایشون الان؟!!!این گودزیلابیادبامن روی یه تخت بخوابه؟!صدسال سیاه...گفتم هرچی بگه قبول می کنم ولی خداییش این یکی ودیگه نیستم... بیادبامن روی تخت بخوابه که بعدکارای خاک توسری بکنه؟!!حاضرم تاخودصبح 1000 بارازترس بمیرم وزنده بشم ولی بارادی گودزیلا روی یه تخت نخوابم!!!
اخم غلیظی کردم وگفتم:که چی بشه اون وخ؟!
دستی به گردنش کشیدوگفت:لبه تخت که نشسته ام،مجبور بودم سرم وتکیه بدم به زانوم وبخوابم...نمی دونی چه اوضاعی بود!!گردنم خیلی دردمی کنه...خشک شده!!!من نمی تونم بقیه امشب وهم تواون وضعیت بخوابم!!!
پوزخندی زدم وگفتم:نمی تونی که نمی تونی...به درک!!!من باتو رویه تخت بخوام؟!دیگه چی؟!!
- یعنی قبول نمی کنی؟!
- صدسال سیاه...
شونه ای بالاانداخت وخونسردگفت:باشه...خودت خواستی!!
روش وازم برگردوندودرحالیکه ازآشپزخونه خارج می شد،گفت:شب می خوابی خواهرجنی نیادتوخوابت صلوات!!!
وازآشپزخونه بیرون رفت...بچه پررومی خوادمن وبترسونه هی چرت وپرت میگه...اگه بمیرمم همچین شرطی وقبول نمی کنم...اصلابره گورش وگم کنه...عوضی بی شعوردخترباز!!!
یهوصدای ترق توروقای وسایل خونه بلندشد...ازترس خودم وقهوه ای کردم!!!من شکرخوردم...هنوز رادوین نرفته،صدای ترق توروقا شروع شدن...اگه رادوین بره قطع به یقین خواهرجنی ودارودسته اش میان سراغم!!!
باعجله بطری آب وروی میزناهارخوری گذاشتم وبه حالت دوبه سمت درورودی رفتم...رادوین دستش وروی دستگیره گذاشته بودوداشت دروبازمی کرد... به سمتش دویدم وروبروش وایسادم...به درتکیه دادم تا ازبازشدنش جلوگیری کنم...دستم وگذاشتم روی دست رادوین که روی دستگیره بود...باترس گفتم:نرو...توروخدانرو!!!من غلط کردم...هرکاری بگی می کنم فقط نرو!!
لبخندشیطونی روی لبش نشست وگفت:مطمئن باشم؟!
سری به علامت آره تکون دادم...دستم وازروی دستگیره برداشتم واونم دستش وبرداشت...روش وازم برگردوندوبه سمت اتاق خواب رفت...پوفی کشیدم وتکیه ام وازدر برداشتم.پشت سررادوین به طرف اتاق رفتم.
مرده شورش وببرن که انقدسودجوئه!!می دونه من می ترسم،داره تامی تونه ازم باج می گیره واذیتم می کنه...بادستم زدم توسرخودم وزیرلب به خودم فحش دادم:
- خاک توسرت کنن...بایه پسرغریبه هم تخت نشده بودم که بحمدا... اونم داره حاصل میشه!!!آخه توی روانی ازچی می ترسی؟؟هان؟!خواهرجنی که واقعی نیس...هس؟!خب نیس دیگه...اون چیزاییم که دیدی حتماتوهم بوده...دیگه ازچی می ترسی؟!مرده شورت وببرن که به خاطرترست داری تن به این خواسته میدی!!
بالاخره وارداتاق شدیم...رادوین به سمت تخت رفت وروش ولوشد...
دستاش وگذاشت زیرسرش وطاق باز درازکشید...زل زدبه سقف ولبخندی ازرسررضایت روی لبش نشست...چراراضی نباشه؟!هرپسردیگه ایم بودراضی می شدکه کناریه دختربخوابه...
داشتم ازعذاب وجدان می ترکیدم...من حاضرنیستم برم روی تختی بخوام که یه پسرم روش خوابیده...حاضرم بمیرم ولی پیش رادوین نخوابم!!!
به سمت تخت رفتم وبالش وپتوم وازروش برداشتم...رادوین باتعجب بهم زل زدوگفت:چیکارمی کنی؟!
اخم غلیظی کردم وگفتم:من تاحالاتوعمرم بایه پسرغریبه هم تخت نشدم وازاین به بعدم نخواهم شد...
ودربرابرچشمای گردشده رادوین،بالشم وروی زمین انداختم ودرازکشیدم...پتو روهم کشیدم روم...درسته زمین سفت بودوتنم واذیت می کردولی ازخوابیدن روی تخت،کناررادوین،که بهتربود!!!
صدای رادوین و شنیدم:
- تودیوونه ای نه؟!!من هیچ کاری باهات ندارم...تازه اگرم بخوام کاری بکنم نمیام دنبال تو!!میرم دنبال یه آدم می گردم که به کلاس خودم بخوره...خیلی خودت وتحویل گرفتیاخانوم رهاخانوم!!!
دلم می خواست ازجام بلندشم برم بالای سرش تامی خوره بزنمش!!!پسره چلغوزخودشیفته...من به کلاسش نمی خورم؟!مثلاخودش درچه حدی هست که من نیستم؟!!خودشیفتگی ازسر و روش می باره...
دلم می خواست جوابش وبدم ولی حال وحوصله کل کل دوباره نداشتم...نفس عمیقی کشیدم تاعصبانیتم بخوابه...سعی کردم دیگه به رادوین فکرنکنم...
طاق بازخوابیدم وزل زدم به سقف...یهوصحنه سوختن اون یاروکه جنی چسبوندش به سقف اومدجلوی چشمام...ازترس به خودم لرزیدم...روی پهلوم خوابیدم وچشمام وبستم...دیگه چشمام وبازنکردم...می ترسیدم که بازشون کنم ودوباره چیزای وحشتناک ببینم....بازم صدای ترق توروق ازآشپزخونه میومدولی همین که رادوین گودزیلاتواتاق بود،تاحدی بهم آرامش می داد.نفس راحتی کشیدم وسعی کردم بخوابم...

توهمون قبرستونی بودم که اول فیلم نشون داد...مثل فیلمه،خواهرجنی بالای یه قبروایساده بودوگریه می کرد...به سمتش رفتم...به سمتم چرخید...قیافه وحشتناکش لرزه به تنم انداخت...یهواون برادره گفت:سلام جنی...
همه چی عین فیلمه بود...جنی رفت سمتش...دست وکله اش وکند...داشتم ازترس سکته می کردم...انگارهمه چی واقعی بود!!!به سمت جنی رفتم...خون اون مرده پاشید روصورتم...زهرم ترکید...هرکاری می کردم جیغ بزنم نمی تونستم...انگارلال شده بودم!!!جنی اون وکشت واومدسمت من...به عقب رفتم...بهم نزدیک شد...داشتم سنکوب می کردم...صورتم ازاشک خیس شده بود...هرکاری می کردم جیغ بزنم نمی تونستم...جنی هرلحظه بهم نزدیک ترمی شد...عقب رفتم...همین جوری اون میومدجلوومن به عقب می رفتم که یهو...پام خوردبه یه چیزی...سرم وبه عقب چرخوندم و...
جنازه اشکان روی زمین بود!!!داشتم دیوونه می شدم...روی زمین زانوزدم...دیگه خواهرجنی واین مزخرفات واسم معنایی نداشت...صورت اشکان خونی وزخمی بود...خیلی وحشتناک بود...به هق هق افتاده بودم...بالاخره صدام ازگلوم بیرون اومدوجیغ زدم...
یهو ازخواب پریدم...دونهای درشت عرق روی پیشونیم نشسته بود...قیافه اشکان اومد جلوی چشمم...جیغ بلندی زدم واشک توچشمام جمع شد...سرم وازروی بالش بلندکردم ونشستم...اشکم جاری شد...ازترس به خودم می لرزیدم...صورتم ازاشک خیس شده بود...
انگارصدای جیغم،رادوین وازخواب بیدارکرده بود...باعجله ازتخت پایین اومدوبه سمتم اومد...کنارم روی زمین نشست وچشمای نگرانش ودوخت به چشمای اشکیم...به هق هق افتاده بودم...زیرلب اسم اشکان وزمزمه می کردم...
رادوین من وتوبغلش کشید...من ومحکم به خودش فشارداد...درحالیکه موهام ونوازش می کرد،زیرگوشم گفت:چی شده رها؟!خوبی عزیزم؟!چراگریه می کنی؟!
بین هق هق گریه هام گفتم:اشکان...رادوین...اشکان... اشکان...
- اشکان چی عزیزم؟!
زیرلب نالیدم:
- خواب دیدم اشکان مرده...داداشی من مرده بود...صورتش...صورتش خونی بود...اشکان...اش...
ودیگه نتونستم ادامه بدم...نفس کم آورده بودم...رادوین من وازآغوشش بیرون کشیدوبه چشمام خیره شد...باانگشتش اشکام وپاک کرد...لبخندمهربونی زدوگفت:خواب دیدی عزیزم...داداش اشکانت حالش خوبه خوبه...هیچیش نشده مطمئن باش!!
دوباره چشمام پرازاشک شد...باناله گفتم:می خوام...می خوام باهاش حرف بزنم...
رادوین دست توی جیبش کردوگوشیش وبیرون آورد...به سمتم گرفت ومهربون گفت:بیا...بیاخودت بهش زنگ بزن.
بادستای لرزون گوشی وازدست رادوین گرفتم...شماره خونه باباایناروگرفتم ومنتظرموندم...نمیدونستم که حالاتولندن ساعت چنده وبابااینا الان دارن چی کارمی کنن...برامم مهم نبود...مهم اشکان بود...مهم داداشم بود...بایدمطمئن بشم که حالش خوبه!!
چندتابوق که خورد،صدای اشکان توی گوشی پیچید:
- بله؟!
خداروشکرخودش جواب داد...
پربغض گفتم:اشکان خوبی؟!
ازشنیدن صدام جاخورده بود...نگران پرسید:تویی رها؟!من خوبم...توخوبی؟چراصدات اینجوریه؟!داری گریه می کنی؟

آنیلا
1392,05,20, ???? : 01:02 قبل از ظهر
اشک ازچشمام جاری شد...خدایا شکرت که خوبه...اگه یه خاربره توپای اشکان،من میمیرم...
صدام وصاف کردم تااشکان وازاینی که هست نگران ترنکنم...خنده مصنوعی کردم وگفتم:نه بابا گریه چیه؟!دلم واست تنگ شده بود زنگ زدم باهات حرف بزنم...
- من اگه بعد23 سال خواهرم ونشناسم به دردلای جرز دیوارمی خورم...توگریه کردی.چرا؟!!
اشک صورت خیسم و خیس تر کرده بود....باصدایی که ازته چاه میومد،گفتم:هیچی...هیچی نیس به جون اشکان!!خواب بددیدم...خواب دیدم...خواب دیدم زبونم لال زبونم لال تومردی...
خنده ای کردوگفت:به خدادیوونه ای رها!!!به خاطریه خواب انقدخودت واذیت می کنی؟!
- ببخشید...نگرانت شدم...
مهربون گفت:قربون خواهرگلم بشم که نگران داداشش شده...من خوبم رهاباورکن داداشی...نگران نباش عزیزم...
خندیدومهربون گفت:رهایی می دونستی خیلی وقته بوسم نکردی؟!
بین اون همه اشک لبخندی روی لبم نشست...گفتم:آره...
بامسخره بازی گفت:پس زودباش الان بوسم کن...زود!!!
لبخندم پررنگ ترشد...ازپشت گوشی بوسش کردم...صدای بوسه اونم توی گوشی پیچید...خنده ریزی کردوگفت:آخ جیگرم حال اومد!!چاکرآبجی کوچیک خودمون...رهایی دیروقته!!الان فک کنم اونجاساعت 5 صبح باشه ها!!دیگه بروبخواب...دیدی که من خوبم.بروبخواب قربونت برم!!
- باشه...سلام من وبه مامان وباباوسارابرسون...مواظب خودت باش...خداحافظ.
- توبیشتر...خداحافظ!
وقطع کردم...گوشی وبه سمت رادوین گرفتم وزیرلب گفتم:مرسی...
لبخندمهربونی بهم زدوگوشی وازم گرفت وگذاشت توی جیبش.
خدایاشکرت...مرسی!!خدایا ممنون که داداش اشکانم خوبه...ممنون...
دوباره یادصحنه ای افتادم که توخواب دیده بودم...صورت خونی وزخمی اشکان....داشتم دیوونه می شدم...اشک توچشمام حلقه زد...طولی نکشیدکه سیل اشک ازچشمام راه گرفت روی گونه هام ریخت...
رادوین با تعجب نگاهم کردومهربون گفت:دیگه چراگریه می کنی رها؟!دیدی که اشکان حالش خوب بود!!دیگه گریه واسه چیه؟!
لبام می لرزیدن...باصدای خفه ای گفتم:اشکان تموم زندگی منه...تموم دلخوشی من...اگه چیزیش بشه من خودم ومی کشم!!رادوین...اشکان همه چیزمنه!!حالش خوب نیس...داره داغون میشه...سرطان سارا داره ازپادرش میاره...ناراحتی اشکان داغونم می کنه!!
نمی دونم برای چی اون حرفاروبه رادوین می زدم ولی دلم می خواست خالی بشم...
رادوین دوباره من وتوآغوشش کشید...آغوش گرمش بهم آرامش می داد...بعدازمدت هاتوآغوش یکی آروم گرفتم...بعدازمدت هادارم مزه آرامش ومی چشم...اونم توبغل رادوین!!!حتی فکرشم نمی کردم که یه روزتوآغوش گودزیلاآروم بشم!!
بایه دستش سرم وبادست دیگه اش کمرم ونوازش می کرد...زیرگوشم گفت:می فهمم چی میگی...حست وبه اشکان درک می کنم...خیلی سخته ناراحتی کسی وببینی که عاشقشی...
راست می گفت...حرفاش ومی فهمیدم...باتمام وجودم درکشون می کردم...
رادوین بایه صدای خیلی آروم،زیرلب گفت:خیلی خوبه که این عشق ومیریزی پای داداشت...کسی که می دونی لیاقتش وداره...نه مثل من که تموم احساسم وریختم پای یه بی لیاقت!!!
این حرفش وخیلی آروم زد...طوری که من به سختی می شنیدم...فکرکنم نمی خواست من بشنوم که انقدآروم گفت ولی من شنیدم!!
باتعجب گفتم:چیزی گفتی؟!
من وازآغوشش بیرون کشیدوزل زدتو چشمام...دوباره باانگشتاش اشکام وپاک کردولبخندمهربونی بهم زد...گفت:بیخیال...چیزمهمی نبود...دیروقته...بگیربخواب!!
لبخندی بهش زدم ودراز کشیدم...
همین که درازکشیدم،نگاهم خوردبه سقف...ازترس به خودم لرزیدم...به خصوص که به ترس این دفعه ام قیافه خون آلودوزخمی اشکانم اضافه شده بود!!
به رادوین خیره شدم که داشت پتوم ومرتب می کرد...بالحن مظلوم وملتمسی گفتم:میشه همین جاپیشم بمونی؟!
به چشمام خیره شدویه بارچشماش وبازوبسته کرد...اینجوری بهم گفت که پیشم می مونه!!
لبخندی روی لبم نشست...اونم لبخندزد...
کنارم نشست ودستم وگرفت تودستاش...باانگشتاش دستم ونوازش می کرد...
باتعجب گفتم:تو نمی خوابی؟!
مهربون گفت:چرا...توکه خوابت ببره منم می خوابم...
لبخندمهربونی بهش زدم وباآرامش تمام چشمام وروی هم گذاشتم...این دفعه دیگه ازهیچی نمی ترسیدم.نه ازخواهرجنی،نه ازاون آدمای زشت که مردارومی خوردن،نه ازقیافه خون آلوداشکان ونه ازهیچ چیزدیگه...چون مطمئن بودم اشکان خوبه وبودن رادوین درکنارم بهم آرامش می داد...برای اولین باربودکه ازبودن درکناررادوین خوشحال بودم...این رادوینی که حالاکنارم نشسته ودستم تودستاشه،همون گودزیلاییه که همیشه ازش متنفربودم...منم همون دخترپررو وحاضرجوابیم که رادوین تاحدمرگ ازم متنفربود...پس چراحالاانقدباهام مهربون شده؟!چرا من وتوآغوشش کشید؟!چرااشکام وپاک کرد؟!چرا؟!یعنی دلش به حالم سوخته؟!دل رادوین به حال من سوخته؟!نمی دونم...نمی دونم...اون حرفی که زدمعنیش چی بود؟!یعنی چی که گفت تموم احساسم وریختم پای یه بی لیاقت!!!؟!!!منظورش ازبی لیاقت کی بود؟!رادوین عاشق کسیه؟!عاشق کی؟!یعنی واقعاممکنه که گودزیلای دختربازعاشق باشه؟!رادوین عاشقه؟!...
انقدبه این چیزافکرکردم که نفهمیدم کی خوابم برد...

**********
توجام غلت زدم وچشمام وبازکردم...خمیازه ای کشیدم وکش وقوسی به بدنم دادم...ازجام بلندشدم وبه سمت دررفتم...همین جوری داشتم می رفتم سمت دستشویی که نگاهم خوردبه ساعت...وای!!!10 شده!!!!!!دانشگاهم دیرشد...پوفی کشیدم وبه این فکرکردم که دیگه اگه الانم بخوام برم به چندتاکلاس بیشنرنمی رسم...بیخیال بابا!!
همون طورکه خمیازه می کشیدم به دستشویی رفتم وآبی به سروصورتم زدم...یه ذره حالم جااومد...ازدستشویی بیرون اومدم وبه آشپزخونه رفتم...
بادیدن میزصبحونه فکم چسبیدبه زمین....کی میزوچیده؟!رادوین؟!!گودزیلا ازاین هنرام داره؟!
هرچیزی که دلت بخوادروی میزبود...کره،مربا،پنیر،تخم مرغ،املت،چایی،نون،گردو،آب میوه...رادوین این چیزاروازکجاآورده؟!تویخچال من کوفتم نبود...
همون طوری خیره خیره به میزنگاه می کردم که نگاهم خوردبه کاغذی که چسبیده بودروی میز...به سمتش رفتم وازروی میزکندمش...روش نوشته شده بود:
"سلام کوزت جون!!!خوبی؟!ظهرتون بخیرخانوم...چقدمی خوابی!!!امروزصبح وقتی داشتم می رفتم شرکت،عین خرس کپه ات وگذاشته بودی...هرچی صدات کردم بیدارنشدی...بعدبه من بیچاره میگی خرس!!!حالام که دیگه واسه دانشگاه رفتنت دیرشده...پس بشین توخونه ات وحالش وببر...راستی حال کردی چه میزی واست چیدم؟!چاکرشوما...رهایه چیزدیگه هم بهت بگم...من واسه چندروزی دارم میرم اصفهان...یه ساختمون داریم می سازیم که خودم مجبورم برم شخصاروش نظارت کنم...این چندشب که خونه نیستم،مواظب خودت باش...شب قبل ازعروسی امیروارغوان برمی گردم...خودم باهات هماهنگ می کنم که کی راه بیفتیم بریم تالار!!راستی این که میگم مواظب خودت باش یه وخ خیالات برت نداره که خیلی ازریختت خوشم میادا...نه بابا...شومانفله ام بشی واسه ما خیالی نیس...فقط دایی کله من وباگیوتین میزنه...به خاطرخودم می گم مواظب خودت باشی تامن وبدبخت ترازاینی که هستم نکنی...آهان راستی صبح که داشتم میومدم خواهرجنی ودیدم بهت سلام رسوند..گفت امشب قراره باعمولولو وبروبچزبیایم رهارونفله کنیم...نخورنت یه وخ!!!مواظب باش...چه طوماری نوشتم واست...بروحالش وببر!!!
امضا:
رادوین رستگار(ملقب به گودزیلای شلخته شکموی بی ریخت دخترباز)
چاکریم"
لبخندی روی لبم نشست...خیلی خلی رادوین!!!
هی خواهرجنی خواهرجنی می کنه تامن وبترسونه...اماراستش دیشب که پیشم بود،همه ترسم ازبین رفت...الانم اگه به خواهرجنی واون مزخرفات فکرنکنم،نمی ترسم...گوربابای خواهرجنی،صبحونه روبچسب!!!
روی صندلی نشستم وباذوق زل زدم به میزصبحونه...بااشتهاشروع کردم به خوردن...

آنیلا
1392,05,21, ???? : 12:30 قبل از ظهر
سلام:-2-25-:....باعرض معذرت امشب یه پست بیشتر نداریم!!!فعلا:-2-35-:


**********
روبروی آینه آرایشگاه وایساده بودم وخودم وبرانداز می کردم...به به!!بخورم خودم و!!چه تیکه ای شدم...
یه سایه بنفش زده بودم که خیلی چشمام ونازکرده وبود...البته من که نزده بودم آرایشگره زده بود...پنکک ورژ گونه وریمل وغیره هم برام زده بود...رژلبم وگذاشته بودم تاتوی تالاربزنم...آخه اگه بخوام الان بزنم پاک میشه وفقط مایه دردسره!!
موهامم فرتقریبادرشتی کرده بود...یه ذره ازموهام وبالای سرم بسته بودوبایه تاجی که روش گلای ریزبنفش داشت تزئین کرده بود......یه ذره ازموهامم ریخته بود دورم...خیلی نازشده بودم...قربون خودم بشم من الهی...موهام خیلی خوشگل شده!!!
یه پیراهن کوتاه مشکی تابالای زانوپوشیده بودم...تاپش پشت گردنی بودوحسابی دل وروده آدم وبه نمایش میذاشت...ازاونجایی که عروسی اری اینامردوزن قاطی ان،یه شال میندازم روی شونه ام...یه ساپورتم پام کرده بودم که یه وقت قضیه بی ناموسی پیش نیادتوعروسی!!!یه کفش بنفش پاشنه 5 سانتیم پام کرده بودم... رنگ سایه ام وتاجم وباکفشم که بنفش بودست کرده بودم.
دیشب رادوین خان بعداز5 روزبالاخره برگشتن خونه...اومد دم درخونه ام وبهم گفت: فردا باهم بریم تالار...
منم بهش گفتم که قراره بااری بیام آرایشگاه...آخه ارغوان ازم خواسته بودکه به عنوان همراه عروس باهاش بیام آرایشگاه...منم ازخداخواسته قبول کردم.هم بااری میومدم هم اینکه همین جاموهام ودرست می کردم وآرایش می کردم...
رادوینم قبول کردوگفت که میاد دم آرایشگاه دنبالم...
ازصبح ساعت 6 اومدیم آرایشگاه...نگاهی به ساعت انداختم...ساعت 2شده!!!!8 ساعت تمامه مارواسکل کردن...بیچاره ارغوان وازساعت 6کردن تویه اتاق!!!خاک توسرامعلوم نیس دارن باهاش چیکارمی کنن!!!هرچیم می گم بذاریدمن برم ببینمش میگن نه عروس ونمیشه دید!!!یعنی دلم می خواست همین آینه قدیشون وازپهنابکنم توحلقشون...خب که چی مثلا؟!چرانمی ذارین من رفیقم وببینم؟!
پوفی کشیدم وبی حوصله روی صندلی توی سالن نشستم...
نمی دونم چنددقیقه گذشت ومن چقدمنتظرموندم ولی بالاخره دراتاق بازشدوارغوان اومدبیرون...ازجام بلندشدم وبه سمتش رفتم...روبروش وایسادم وزل زدم بهش...لبخندی روی لبم نشست...خیلی نازشده...قربونت برم من که عروس شدی اری جون!!!
آرایش صورتش خیلی بهش میومد...موهاش خیلی نازبود...لباسش فوق العاده بود...درکل محشرشده بود!!!ارغوان خودش خوشگله تولباس عروس خوشگل ترم شده...
باذوق بغلش کردم وخواستم ماچش کنم که خانوم آرایشگری که پشت سر اری وایساده بود،چنان چشم غره ای بهم رفت که خودم وازبغلش بیرون کشیدم...زیرلب غرید:آرایشش خراب میشه...لطفامراعات کنیدخانوم!!
لبخندمصنوعی زدم وگفتم:ببخشید...
دلم می خواست خفه اش کنم...رفیقمه دوس دارم بپرم توبغلش وشالاپ شالاپ ماچش کنم...به توچه؟!!
ارغوان لبخندی بهم زدوباحرکت لبش گفت:گوربابای آرایش...
وآغوشش و واسم بازکرد...منم باذوق پریدم بغلش وبوسه ای روی گونه اش نشوندم...اون خانوم آرایشگره تاجایی که توان داشت،بهم چشم غره رفت ولی من حتی کوچیک ترین توجهی بهش نکردم وارغوان وبیشتربه خودم فشاردادم...
ازآغوشش بیرون اومدم وزل زدم توچشماش...مهربون گفتم:مبارکه عروس خانوم...به پای هم پیرشین ایشاا...
لبخندمهربونی زدوهیچی نگفت...
آرایشگره پارازیت انداخت وسط حال خوشمون:
- تشریف بیاریدشنلتون وتنتون کنید...چیزی نمونده دامادبرسه!!
وبه سمت صندلی توی سالن رفت وشنل ارغوان وازروش برداشت...به سمتمون اومدوخواست شنل اری وتنش کنه که بالبخندمصنوعی گفتم:میشه من تنش کنم؟!
اخم غلیظ کردوچشم غره توپی بهم رفت...شنل وبه سمتم گرفت...شنل وازش گرفتم واونم رفت پی کارش...چندتاعروس دیگه هم توی آرایشگاه بودن که بایدآماده می شدن...
شنل ارغوان وتنش کردم وبه سمت صندلی رفتم تامانتوم وتنم کنم...دستیارای آرایشگره وکسایی که توسالن بودن،مدام ازارغوان ولباسش تعریف می کردن...کفشون بریده بود!!!قربون رفیق خوشگلم بشم من!!!
من که لباسم وپوشیدم،زنگ دربه صدادراومد...یکی ازدستیارای آرایشگره دروبازکردوفیلم بردارارغوان اینا اومدتو...دست ارغوان وگرفتم وباشوخی وخنده به سمت دررفتیم...صبح که اومده بودیم،همون اول کاری ازمون پول گرفتن...حتی ازمنم به خاطرآرایش ومویی که می خواستن درست کنن،همون کله صبح پول گرفتن!!!
آرایشگاهه تویه ساختمون تجاری بود...
مثل اینکه امیردم در،توراهروی ساختمون،منتظربود... فیلمبرداره به من گفت که وقتی ازآرایشگاه بیرون اومدم،دست ارغوان وبذارم تودست امیر...
ازآرایشگاه بیرون اومدیم ودرپشت سرمون بسته شد...امیربایه کت وشلوارمشکی تقریبابراق ویه دسته گل خوشگل توی دستش جلوی درمنتظربود...یه پیرهن مردونه ساده سفیدم تنش بود...بایه کراوات نازک مشکی...موهاشم درست کرده بود وداده بودبالا...خیلی خو شتیپ شده بود!!!البته جای برادری ها!!!من به هرکی چشم داشته باشم به امیربه چشم برادری نگاه می کنم....
داشتم ذوق مرگ می شدم!!!تاحالاانقدبه یه عروس ودامادنزدیک نشده بودم!!!
دست تودست ارغوان به سمت امیررفتیم...فیلمبرداره داشت فیلم می گرفت...کلی ذوق کرده بودم که من تواول فیلمشون هستم!!نیشم تابناگوشم بازبود...دست ارغوان وگذاشتم تودست امیر...امیرداشت باچشماش ارغوان ومی خورد...ارغوان خیره خیره نگاهش می کرد...این دیگه هیزبازی نیس...دیگه زن وشوهرشدن!!
لبخندی زدم وباذوق گفتم:خیلی به هم میاین!!!
جفتشون لبخندمهربونی بهم زدن...ازکادر دوربین کنارفتم وکناردرآرایشگاه وایسادم...
امیردسته گل وبه دست ارغوان دادوکمکش کردکه باهم سوارآسانسوربشن...فیلم برداره داشت فیلم می گرفت...امیروارغوان که سوارآسانسورشدن وآسانسورحرکت کرد،فیلم برداه باسرعت نورازپله هاپایین رفت تاوقتی که ازآسانسورپیاده میشن ازشون فیلم بگیره...امامن درکمال آرامش ومتانت وباعشوه ونازوادا ازپله هاپایین اومدم...راستش اگه دست خودم بود،ازپله هاسُرمی خوردم ولی اگه بااین کفشاسُربخورم،کتلت شدنم قطعیه!!
هِلِک و هِلِک ازپله هاپایین اومدم وبه سمت در ورودی ساختمون رفتم...ارغوان وامیرداشتن سوارماشین می شدن!!!یعنی سرعتم توحلق شوورنداشته ام!!!ایناازآسانسورپیاده شدن وفیلمشون وگرفتن ودارن سوارماشین می شن،اون وقت من تازه دارم ازساختمون میام بیرون!!!
ازساختمون خارج شدم وباذوق زل زدم به اری اینا...امیر درماشین وبرای ارغوان بازکرده بود...ماشینشون خیلی جیگربود!!!همون ماشین رادوین خره بودکه من زدم پنچرش کردم...اسمش ویادم نیس...جن چی چی؟!!
یادم نمیاد...بیخیال!!!همون جن چی چیه دیگه...جلو وعقب ماشین بایه ردیف ساده ازگلای رزسفیدتزئئین شده بود...رنگ سفیدگلاخیلی به رنگ قرمزماشین میومد!!!خیلی نازشده بود...الهی من قربون این عروس ودامادگل بشم که انقدشیکن!!
ارغوان سوارماشین شدوامیردروبست...به سمت در راننده رفت وخودشم سوارشد...
ارغوان داشت به من نگاه می کرد...واسش بوس فرستادم وباهاش بای بای کردم...برام دست تکون داد...امیربوقی برام زدوماشین حرکت کرد...فیلمبرداره هم سوارماشینی شدکه چندنفردیگه هم توش بودن ودنبال ماشین عروس به راه افتاد...ارغوان بهم گفته بودکه بعدازآرایشگاه میرن آتلیه وبعدهم میرن یه باغ اطراف تهران تاعکس بگیرن...حول حوش ساعت6می رسن...ساعت 6تا7عقدشونه که توهمون تالارمی گیرن...فامیلای خودمونی برای عقددعوتن ولی بعداز7،مهمونای دیگه هم میان وعروسی شروع میشه...
- سلام...
این کی بود؟!

آنیلا
1392,05,22, ???? : 12:15 قبل از ظهر
سلام بچه ها!!!خوبین؟؟؟امشب سه تا پست چاق و چله داریم!تشکر و امتیاز یادتون نره!نقدم داشتید در خدمتم!!!فعلا


به سمت صداچرخیدم وازکفشای یاروشروع کردم به بالارفتن...اُه اُه!!!کفشارونگاه!!!!دوتاکفش کالج مشکی...فدای کفشت برادر!!!چه خوش تیپی شوما!!
کت وشلوارمشکی براق...به به!!!چه کت وشلوارخوش دوختی تنتونه!!چه پیرهن مردونه سفیدقشنگی...اُه!!چه سه تیغی کردی خودت و...چه قیافه توپی داری برادر...عینک دودیت توحلقم...
- گفتم سلام!!!
نگاهم ودوختم به عینک دودیش وگفتم:علیک!!
بچه پررو رونگاه کن چقدخونسردزل زده بهم!!گودزیلای بی ریخت توی چهره وتیپ من تغییری نمی بینی عایا؟!گفتم الان مثل این فیلماخیره خیره نگام می کنه وزیرلب میگه چه خوشگل شدی!!زکی...این آقاازبس دخترمختردیده چشماش عادت کرده...توام توهمیا!!!اصلاگودزیلا چرابایدبه توبگه که خوشگل شدی؟!توبه گفتن اون چه احیتاجی داری؟!خودت خوشگل هستی عزیزم...بعله!!!
- بریم؟!
وبه ماشینی اشاره کردکه روبروی ساختمون پارک بود...این رادوین گودزیلاکی اومدکه من متوجه نشدم؟!!تواصلاتاحالاتوعمرت متوجه چیزی شدی که این بارمتوجه بشی؟!
باتعجب به ماشینه نگاه کردم وگفتم:اِ!!!این که رخش اریه...
خندیدوگفت:آره...ماشینامون وعوض کردیم!!جنسیس شد مال اونا...رخشش شد مال من!!
لبخندی روی لبم نشست...پس اسم ماشینش جنسیس بود...جنسیس!!اسمش توحلق رادوین...
باذوق به سمت ماشین اری رفتم...درشاگردوبازکردم ونشستم...رادوینم دروبازکردوسوارشد...استارت زدوماشین ازجاپرید...
بانگاهم تمام ماشین وازنظرگذروندم...نیشم تابناگوشم بازبود...خیلی دلم واست تنگ شده بودسلطان!!!خیلی وقت بودندیده بودمت!!!
- الان می خوایم کجابریم؟!
همون طورکه باذوق ماشین ودیدمی زدم،گفتم:به نظرت کجابایدبریم؟!خب میریم تالاردیگه!!
به ساعت اشاره ای کردوگفت:ساعت تازه 2ونیمه!!ساعت 6عقده...ما3ساعت ونیم زودتربریم اونجابگیم چی؟!من بابای دومادم یاتوننه عروس که زودترازهمه پاشیم بریم تالار؟!
اخمی کردم وگفتم:خب میگی چیکارکنیم؟!
پوفی کشیدودرحالیکه نگاهش به خیابون روبرو بود،گفت:نمی دونم...
زل زدم به روبروم ورفتم توفکر...تواین 3ساعت ونیمی که مونده چیکارکنیم؟!کجابریم؟!!بریم تالار؟!اصلاراهمون میدن که بریم؟!نمی دونم...
توهمین فکرابودم که بابشکنی که رادوین زدبه خودم اومدم...باتعجب بهش نگاه کردم تابفهمم واسه چی بشکن زده...نیشش تابناگوشش بازبود...باذوق گفت:فهمیدم چیکارکنیم!!!
همچین باذوق گفت که یه لحظه فکرکردم قراره بریم کافی شاپی رستورانی چیزی کلی بهمون خوش بگذره...ازاون همه ذوق رادوین،منم ذوق زده شده بودم...باخودم گفتم الان مثل این فیلما برمیداره من و می بره یه پارکی جایی بهم بستنی وکیک و... میده.
داشتم ذوق مرگ می شدم...اومدم ازش بپرسم که چه راه حلی به مخ ناقصش خطورکرده که یهو زدبغل خیابون وماشین ازحرکت وایساد!!!
متعجب گفتم:چی شد؟!چراوایسادی؟!!
صندلی ماشین وتنظیم کردوهلش دادبه عقب...درحالیکه روی صندلی درازمی کشید،گفت:نگه داشتم تا6یه چرت بزنیم...به جونه رهاازاول صبح دنبال کارای امیرم..دسته گل بگیر،بروماشین وببرگل فروشی،بافیلمبردارهماهنگ کن،زنگ بزن تالارازهمه چی مطمئن شو،کوفت کن،زهرمارکن...دارم ازخستگی میمیرم...خیلی خوابم میاد...توام فک کنم خسته باشی...ازصبح توآرایشگاه بودی. پس بگیریه چرت بزن تاساعت 6!!!
ودربرابرچشمای ازحدقه دراومده من،عینک دودیش وازروی چشمش برداشت وگذاشتش روی داشبرد.آلارم گوشیش وروی ساعت 5 ونیم تنظیم کردوسرش وتکیه دادبه پشتی صندلی...چشماش وبست ودریه چشم به هم زدن کپه مرگش وگذاشت!!!
چشمام شده بودقده دوتاپرتقال اونم ازنوع تامسون!!!
همچین برگشت باذوق گفت فهمیدم چیکارکنیم که فکرکردم می خوادبرم داره ببرتم کافی شاپی رستورانی پارکی جایی...نگوآقامی خواست بزنه کنار،کپه مرگش وبذاره...مرده شورت وببرن که هیچیت به آدمیزادنرفته!!!آخه خوابیدن این همه ذوق وشوق داره که تواونقدذوق مرگ شده بودی؟!نگاه چه راحتم لم داده روصندلی کپیده!!!یعنی انقدکمبودخواب داشت که درکسری ازثانیه خوابید؟!!والامنم امروزساعت 6بیدارشدم،دیشبم ساعت 2خوابیدم ولی مثل این گودزیلا هلاک خواب نیستم!!!
نگاهی به چشمای بسته ولبخندروی لبش کردم...این دیوونه داره چه خوابی می بینه که اینجوری لبخندروی لباشه؟!!فکرکنم داره خوابه دوس دختراش ومی بینه...اسکله به خدا!!!شایدم داره به ریش نداشته من بدبخت می خنده!!!ببین چه راحت کپه اش وگذاشته...سنگ قبرت وبشورم الهی!!!
بی حوصله وکلافه نگاهم وازش گرفتم وسرم وبه پشتی صندلی تکیه دادم... خدایی خیلی خسته بودم!!دیشب تاحالافقط 4ساعت خوابیدم...حداقل یه 2ساعت بخوابم که توان داشته باشم تاآخرعروسی شادوسرحال باشم...دلم نمی خوادتوعروسی بهترین دوستم چرت بزنم!!
نمی دونم کی وچجوری ولی بالاخره خوابم برد...

**********
باصدای آلارم گوشی رادوین ازخواب بیدارشدم...گوشیش مدام زنگ می زد...زنگش خیلی رومخ بود!!دست درازکردم وگوشیش وکه روی داشبردبود،برداشتم...آلارم وقطع کردم ونگاهی به رادوین انداختم...عین خرس کپه اش وگذاشته!!!مرده شوربرده درهرشرایطی می خوابه...حالاچه توآسانسورباشه چه توماشین اونم دقیقاروزی که عروسی بهترین رفیقشه!!
حالامن چجوری این وبیدارکنم؟!باجیغ ودادای من مگه بیدارمیشه؟!!
نگاهی به ساعت انداختم...وای6 شده!!!بدبخت شدیم...دیرشده!!مگه این گودزیلاگوشیش وروی 5ونیم تنظیم نکرد؟!پس چرا الان زنگ زد؟!!نکنه این بیچاره نیم ساعته داره زنگ میزنه وماعین خرس خوابیدیم؟!دیرشد...خاک به گورم!!
شروع کردم به جیغ ودادکردن:پاشو...پاشوگودزیلا !!!خواب آخرت بری ایشاا...!! خودم باهمین دستام سنگ قبرت وبشورم الهی!!!بلندشو...دیرشده!!پاشو.. .
علی رغم تمام جیغ ودادا ونفرین های بنده،آقارادوین حتی به اندازه یه میلی مترم جابه جانشدن...چندباردیگه هم جیغ ودادکردم ولی آقاخیال بیدارشدن نداشتن...
فکرشیطانی وخبیثی توی ذهنم جرقه زد...دستم وبردم سمت ضبط وروشنش کردم...شانس من یه آهنگ شادودوپس دوپسی درحال پخش بود...صداش وتاته زیادکردم...
یهو رادوین ازخواب پرید...شوکه ونگران گفت:چی شده؟!هان؟!صدای چی بود؟!
بیچاره کپ کرده بود...چشماش گرده شده بودورفته بودتوشوک!!حقش بود...
دستم وبه سمت ضبط درازکردم وخاموشش کردم...لبخندشیطونی زدم وگفتم:صدای این بود...
نفس راحتی کشیدودستش ولای موهاش فروکرد...کلافه گفت:مرده شورت وببرن!!واسه چی صدای ضبط واونقدزیادکردی؟!
شیطون گفتم:ازاونجایی که هرچی جیغ ودادکردم توی خرس هیچ عکس العملی نشون ندادی،مجبورشدم دست به این کاربزنم...(به ساعت ماشین اشاره ای کردم وادامه دادم:)دیرشده رادی...ساعت6شده!!!
اخمی کردوچشم غره ای بهم رفت که اون سرش ناپیدا...ولی من اصلانترسیدم وباذوق نیشم وبازترکردم...دستش وبه سمت سوئیچ بردواستارت زدوماشین حرکت کرد...

آنیلا
1392,05,22, ???? : 12:29 قبل از ظهر
بیشترازنصف راه ورفته بودیم...ساعت 6وربعه!!یعنی الان ارغوان اینارسیدن؟!!اگه من به عقد اری نرسم چی؟!اگه دیربرسم وبله گفتن بهترین دوستم ونشنوم چی؟!همش تقصیره رادوینه!!عین خرس کپه اش وگذاشت...گودزیلای بی ریخت خرس شکموی شلخته دخترباز!!!الانم واسه من بامتانت وآروم هِلِک وهِلِک داره رانندگی می کنه...خب یه ذره تندتربرودیگه رادی!!!
اخمی کردم واشاره ای به سرعت سنج ماشنیش کردم که باسرعت 80 تامی رفت...گفتم:نمیشه یه ذره گازبدی؟!دیرشده می فهمی؟!
بدون اینکه حرفی بزنه،اخم روی پیشونیش وغلیظ ترکردوپاش وروی پدال گازفشارداد...باچنان سرعتی رانندگی می کردکه اون سرش ناپیدا!!!داشتم خودم وخیس می کردم...خیلی تندمی رفت!!!هی به دروداشبردمی خوردم وجیغ می زدم ولی رادوین اصلاحواسش به من نبود...بین ماشینالایی می کشیدوچراغ قرمزارو ردمی کرد...ماشیناهمین جوری پشت سرهم بوق می زدن وفحش های رکیک می دادن...ولی تمام حواس رادوین به رانندگیش بود...خداروشکربین راه به ترافیک نخوردیم...اگه ترافیک باشه که کارمون ساخته اس!!!نگاهی به ساعت کردم...6وبیست دقیقه اس!!!
یهوماشین وایساد...باتعجب به رادوین خیره شدم وگفتم:چی شد؟!چرا وایسادی؟!
اشاره ای به روبروش کردوگفت:اگه یه نگاهی به روبروت بندازی می فهمی!!
متعجب سرم وچرخوندم وبادیدن تابلوی روبروم فکم چسبیدبه کف ماشین!!!وای خدا...اینجاکه تالاریه که عروسی اری توشه!!!ماکی رسیدیم اینجا؟!رادوین چجوری تونست انقدسریع رانندگی کنه؟!
- پیاده شوبریم دیگه...دیرشده!!
باحرف رادوین،خیلی خونسرد نگاهم وازتابلو گرفتم ودوختم به چشماش... انگاریادم رفته بود دیرشده!!!
اشاره ای به ساعتش کردکه6وبیست وپنج دقیقه رونشون می داد!!!
نگاهم که به ساعت افتاد،جیغ خیفی کشیدم وکیف به دست ازماشین پیاده شدم...رادوینم پیاده شدودرماشین وقفل کرد...
باعجله به سمت درورودی می دویدم...من بااون کفشای عادی که راه میرم،می خورم زمین...حالاچه برسه به این کفشاکه پاشنه اشون 5سانته!!!ولی افتادنم برام مهم نبود...مهم اری بود...بایدبه عقدش برسم...
بانهایت سرعتی که درتوانم بود، می دویدم ورادوینم وپشت سرم می دوید...توی راه چندباری تامرزافتادن رفتم ولی نیفتادم...چیزی نمونده بودکه به دراصلی برسم...جلوی درچندتاپله بودوبعدازاون دراصلی...داشتم ازروی پله هام ردمی شدم که یهو پای راستم گیرکردبه لبه پله...تعادلم وازدست دادم...دیگه تودلم فاتحه خودم وخونده بودم!!!خاک توسرم کنن که شب عروسی دوستمم دست اززمین خوردن برنمیدارم!!!
دیگه خودم ونقش برزمین تصور می کردم که یهودستای رادوین دورکمرم حلقه شدوازافتادنم جلوگیری کرد...
باتعجب زل زدم به دستاش که دورکمرم بود...رادوین...رادوین من وگرفت تانیفتم؟!جونه رها رادوین این کاروکرد؟!
محودستای حلقه شده رادوین دورکمرم بودم که صداش توگوشم پیچید:
- دوساعته به چی نگاه می کنی ؟!دیرشده!!بدو...
نگاهم متعجبم ودوختم به چشماش...حلقه دستاش دورکمرم شل شد...اخمی کردو گفت:برودیگه...
راست میگه بایدبرم!!!دیرشده...
باعجله چندتاپله باقی مونده روهم طی کردم وبه دراصلی رسیدم...دروبازکردم وخودم پرت کردم تو!!!
بابازشدن در،همه مهمونابه سمت درچرخیدن ونگاهشون روی من قفل شد!!!همه جاساکت بودوهیچ صدایی نمیومد...همه باتعجب زل زده بودن به من.خیلی اوضاع افتضاحی بود!!هیچ کدوم ازاون آدمارم نمی شناختم...حس بدی داشتم که اون همه آدم خیره خیره دارن نگاهم می کنن...خب چیه چرا اینجوری نگام می کنین؟!آدم که نکشتم،دیررسیدم.
داشتم دربرابرنگاه های خیره اشون ذوب می شدم که رادوین پشتم قرارگرفت...سرم وبه سمتش چرخوندم...زیرلب گفت:بروتو...
نگاهم وازش گرفتم...واردسالن شدم...رادوینم واردشدو درو پشت سرش بست...مهموناچشم ازم برداشتن وبه کارخودشون مشغول شدن!
بانگاهم دنبال عروس خانوم خوشگل خودم گشتم...نگاهم که خوردبهش،دیدم داره بهم چشم غره میره!!کنار امیرنشسته بودوداشت بابادبزن خودش وبادمی زد...خون خونش ومی خورد...اُه اُه!!!این چرامن واینجوری نگاه می کنه؟!!نکنه صیغه عقدوخوندن تموم شده؟!وای!!بدبخت شدم...اری خرخره ام ومی جوئه!!
بالب ولوچه آویزون به سمتش رفتم...روبروش وایسادم وباناراحتی گفتم:ببخشید...نمی خواستم دیربیام...همش تقصیره...
- منه!!
باشنیدن صدای رادوین به سمتش چرخیدم که پشت سرم وایساده بود...اومدکنارم وروبه امیرگفت:راس میگه تقصیرمنه...خیلی خوابم میومد...گرفتم خوابیدم...بعدچشمام وبازکردم دیدم ساعت 6شده!!
جون عمه دوس دخترت!!!توخودت چشم خودت وبازکردی یامن به زوربازشون کردم؟!اون همه زجرکشیدم تاآقاازخواب بیدارشن،حالاهمه چی وزده به نام خودش...توخودت ازخواب بیدارشدی؟!روت وبرم بشر!!
چشم غره توپی بهش رفتم...روکردم به ارغوان وگفتم:صیغه عقدوخوندین؟!
ارغوان اخم غلیظی کردوگفت:نخیر!!
لبخندگشادی روی لبم نشست...اووووه...حالاچرااخم می کنی عروس خانوم؟!صیغه عقدوکه هنوز نخوندین!!
امیرلبخندی زدوگفت:همین چنددیقه پیش می خواستن بخونن ولی ارغوان گفت تارهانباشه من عقدنمی کنم!!
نیشم شل ترشد...یعنی ازاون بیشترنمی تونستم نیشم وبازکنم!!حس می کردم عضلات گونه ام درحال ترکیدنن!!وایساببینم...مگه گونه ام عضله داره؟!واقعا؟!
رهاچراداری چرت میگی؟!به توچه که گونه عضله داره یانه؟!الان مهم ارغوانه نه عضلات گونه!!!
باذوق روی زمین زانو زدم وخودم وانداختم توبغلش وشالاپ شالاپ ماچش کردم...زیرگوشش گفتم:بداخلاق نباش عروس خانوم!!عروس به این خوشگلی که اخم نمی کنه!!
خودم وازبغلش بیرون کشیدم وزل زدم توچشماش...هنوزاخم کرده بود...شکلکی واسش درآوردم وشیطون گفتم:اُه اُه!!!فک نکنم بااین اخلاق گندی که داری بیشترازیه هفته توخونه امیردووم بیاریا!!!
اخمش محوشدولبخندکم رنگی روی لبش نشست...زل زدتوچشمام وپربغض گفت:رهاخیلی دوست دارم...
وچشماش پرازاشک شد...بی هواخودش وانداخت توبغلم...
ارغوان وتوبغلم فشاردادم وسرش وبوسیدم...امیرورادوین که بالای سرمون بودن باچشمای گردشده وفکای به زمین چسبیده نگاهمون می کردن...بقیه مهمونام باتعجب زل زده بودن به ارغوان که خودش وانداخته بودتوبغل من!!
اشک توچشمام حلقه زد...دوباره سرش وبوسیدم وزیرگوشش گفتم:منم دوست دارم اری خره!!حالاگریه ات واسه چیه؟!عروس که شب عروسیش گریه نمی کنه...
ازبغلم بیرون کشیدمش وزل زدم توچشمای اشکیش...لبخندمهربونی بهش زدم وازتوی کیفم دستمال کاغذی درآوردم...اشکاش وپاک کردم وگفتم:دیگه گریه نکنیا!!آفرین...
وپیشونیش وبوسیدم وازجام بلندشدم...

آنیلا
1392,05,22, ???? : 12:36 قبل از ظهر
باذوق روبه عاقدگفتم:بخونیدحاج آقا!!بخونید...
عاقده سری تکون دادوروبه بابای ارغوان ومردی که کنارش بود(که احتمال می دادم بابای امیرباشه)گفت:بخونم؟!
اونام موافقت کردن وهمه سکوت کردن...
نگاهم خوردبه عموپرویزکه باهمون مرده که به احتمال زیادبابای امیره،درحال صحبت بود...سری واسش تکون دادم وباحرکات لب باهاش سلام وعلیک کردم...اونم بالبخند روی لبش جوابم وداد...
یهو سعیدوبابک ازلابه لای مهمونا،پیداشون شدواومدن سمت ما...سعیدشادوشنگول به همه سلام کردوشروع کردسربه سرامیرگذاشتن...صدای خنده های امیرورادوین وسعیدسکوت تالارومی شکست...بابک بارادوین وامیردست دادوبه سمت ارغوان اومد...سلام کردوبهش تبریک گفت...به من که رسید،نگاه غمگینی بهم انداخت وزیرلب سلام کرد...جواب سلامش ودادم.نگاهش وازم گرفت وبه سمت سعیدورفت وکنارش وایساد...خیلی ناراحت بود!!رادوین وسعیدوامیرمی خندیدن وباهم شوخی می کردن ولی بابک فقط نگاهشون می کردوگاهی لبخندکمرنگی روی لبش می نشست...قیافه ناراحت بابک،حالم ودپ کرد...عذاب وجدان داشتم...شایدمن مسبب ناراحتیشم...شایداگه بهش نمی گفتم که ازش خوشم نمیاد،الان انقدداغون نبود...یعنی چی؟!من به بابک دروغ می گفتم وسرنوشت خودم وسیاه می کردم که ناراحتش نکنم؟!گوربابای ناراحتی بابک...اصلابه من چه؟!نمی تونستم ازسردلسوزی آینده خودم وخراب کنم که!!!اصلاخوب شدکه راستش وبهش گفتم...
برای اینکه از اون حالت بیرون بیام،به سمت کله قندایی رفتم که بالای سرعروس دامادمی سابنشون...کیفم وگذاشتم روی میزی که کنارم بودوکله قندبه دست بالای سراری اینا وایسادم...دوتادختردیگه ام که من هیچ کدومشون ونمی شناختم،یه پارچه بالای سرعروس ودامادگرفتن...همه مهمونادورمون جمع شدن...رادوین کنارامیروسعیدوبابک وایساده بودوحتی نیم نگاهیم به من نمی کرد!!به درک که به من نگاه نمی کنه...مگه من منتظرنگاه اونم؟!ایش!!
نگاهم وازرادوین گرفتم ودوختم به عاقد...تک سرفه ای کردوشروع کردبه خوندن صیغه عقد...منم باذوق شروع کردم به قندسابیدن:
ا- لنِّکاحُ سُنَّتی،فَمَن رَغِبَ عَن سُنَّتی فَلَیَسَ مِنّی ... دوشیزه مکرمه سر کار خانوم ارغوان همتی آیا بنده وکیلم شمارا با مهریه ی ... به عقد دائم آقای امیر خالقی در بیاورم؟
ذوق زده گفتم:عروس رفته گل بچینه!!
این وکه گفتم رادوین زل زدبهم وپوزخندی روی لبش نشست...پوزخندی بهش زدم ونگاهم وازش گرفتم...پسره چلغوز!!!خب مگه من چی گفتم که پوزخندمی زنه؟!گفتم عروس رفته گل بچینه...خب سرهمه سفره عقداهمین ومیگن دیگه...
بیخیال رادوین شدم وزل زدم به ارغوان...لبخندی روی لبش بودونگاهش به قرآنی بودکه روی پاش قرارداشت...امیرم لبخندبرلب،به قرآن خیره شده بود...آخی!!چقدبهم میاین...قربونتون برم من!!
عاقد داشت می خوند:
سر کار خانوم ارغوان همتی آیا بنده وکیلم شمارا با مهریه ی معلوم به عقد آقای امیر خالقی در بیاورم؟
به اینجاش که رسید،من گفتم:عروس رفته گلاب بیاره!!
ودوباره نگاه خیره رادوین وپوزخندروی لبش وبی محلی من!!
عاقدادامه داد:
برای بار سوم میپرسم آیا بنده وکیلم؟
بالبخندگشادی روی لبم گفتم:عروس خانوم زیرلفظی می خواد!!
وصدای دست وجیغ وسوت فضای تالاروپرکرد...مامان امیربه سمت ارغوان اومدوسرش وبوسید...اولین باربودکه مامان امیرومی دیدم!!ظاهرا که زن خوب ومهربونی به نظرمی رسید.
ازتویه جعبه سرویس طلایی بیرون آورد...دستبندارغوان ودستش کرد...گوشواره روهم گوشش کردوگردنبندش ودورگردنش بست..سرویسش خیلی نازبود!!
مامان امیربالبخندی روی لبش گفت:خوش بخت بشی عروس گلم...
ارغوان لبخندزد...مامان امیربوسه ای روی گونه اش نشوندوبه سمت امیررفت...اونم بوسیدوبه جای خودش برگشت...
بعدازرفتن مامان امیر،ارغوان نگاهش وازقرآن گرفت ودوخت به چشمای امیر...لبخندامیرپرنگ ترشد...عاشقونه زل زده بوده به ارغوان...ارغوان لبخندمهربونی بهش زدوگفت:بااجازه پدرومادرم وبزرگترا بله!!
صدای دست وجیغ وسوت جمعیت،فضاروپرکرده بود...بالاخره امیرم بله رو داد!
قندارو روی میزی که کنارم بودگذاشتم...به ارغوان خیره شدم...اری عروس شده؟!ارغوان زن امیرشد؟!دوست من؟!ارغوان من؟!آبجی من؟!دلم واست تنگ میشه اری...می ترسم باازدواج باامیرهمه من وفراموش کنی...دیگه سراغی ازم نگیری...دیگه من ونبینی!!ارغوان دلم واست تنگ میشه...ولی...ولی واست خیلی خوشحالم!!خوشبخت بشی قربونت برم...
اشک توچشمام حلقه زده بود... اشک شوق بود!!همه دست می زدن ولی من باچشمای پرازاشک زل زده بودم به ارغوان...واست خوشحالم عزیزم!!!
مامان ارغوان به سمتشون اومدوجعبه های خوشگلی که حلقه نامزدیشون توش بودوگذاشت روی میزعقد...امیردست درازکردوحلقه ارغوان وازجعبه بیرون آورد...دست چپ ارغوان وگرفت تودستش وحلقه رودستش کرد...جفتشون بانگاه های عاشقونه زل زده بودن به هم دیگه...صدای دست وجیغ وسوت توی فضاپیچید...ارغوان حلقه امیروازجعبه بیرون آورد...بالبخندی روی لبش حلقه روکرددست امیرکرد...دوباره صدای جیغ وسوت وهلهله زنافضای سالن وپرکرد...

آنیلا
1392,05,23, ???? : 11:53 بعد از ظهر
سلام....خوبین؟؟؟؟امشب یه پست داریم.خیلیم کمه..راستش نمیخواستم بذارم ولی چون به یکی از بچه ها قول داده بودم گذاشتم...شاید فردام پست نذاشتم چون دارم ادامه شو تایپ میکنم!!!قول میدم بعدا جبران کنم!فعلا

عاقدبه سمتشون اومدویه سری کاغذبهشون دادتاامضاکنن...امیروارغوان شروع کردن به امضاکردن...زل زدم به اری...لبخندی روی لبش بود...الهی من فدای اون لبخندقشنگت بشم اری جونم!!خوشحالم برات خواهری...قربونت بشه رهاکه عروس شدی...
دستی به چشمام کشیدم واشکم وپاک کردم...شب عروسی ارغوانه...من نبایدگریه کنم...آجی گلم داره عروس میشه.
لبخندی روی لبم نشست...
امضاکردن اری ایناکه تموم شد،کادو دادن فامیلاشروع شد...امیروارغوان وایساده وبودن ومهمونابه سمتشون میومدن وباماچ وبغل وبوسه بهشون تبریک می گفتن...به سمت کیفم رفتم وادکلن ودستبندی که برای امیر وارغوان خریده بودم وبیرون آوردم...به سمتشون رفتم وروبروی ارغوان وایسادم...زل زدم بهش ولبخندگشادی روی لبم نشست...اونم لبخندزد...خودم وانداختم توبغلش وبوسیدمش...زیرگوشش گفتم:خوشبخت بشی خواهری...
من وازآغوش خودش بیرون کشیدوزل زدتوچشمام...زیرلب گفت:مرسی...(وباشوخی ادامه داد:)توکی عروس میشی که من بیام هی هی ماچت کنم بهت تبریک بگم؟!
لبخندشیطونی زدم وگفتم:کی میادمن وبگیره بابا؟!من تاآخرعمرم بیخ ریش ننه بابامم!!
خندید...منم خندیدم...دستبندی که براش خریده بودم وازتوی جعبه اش بیرون آوردم وگفتم:زودتندسریع دستت وبیارجلو...
دستش وجلوآورد...دستبندودستش کردم وگفتم:اینم کادوی خوشگل رهاخانوم به اری خل وچل!!
لبخندی زدومن وتوآغوشش کشید...گفت:زحمت کشیدی خواهری...قربونت بشم...خیلی نازه...دست گلت دردنکنه...
گونه اش وبوسیدم وخودم وازبغلش بیرون کشیدم...باشوخی وخنده گفتم:قابلت ونداره عزیزم!این کادوازطرف من ومامان وباباواشکان وساراس...نمی دونی مامان چقددلش می خواست توعروسیت باشه...بهم سفارش کردکه یه عالمه ماچت کنم وبهت تبریک بگم...
چندبارپشت سرهم گونه اش وبوسیدم وگفتم:تبریک عروس خانوم گل!!!
ارغوان بغض کردوگفت:کاش خاله مریم وعمومسعودواشکان وسارا اینجابودن...دلم واسشون تنگ شده.
اشک توچشمام حلقه زده بود.زیرلب گفتم:منم دلم واسشون تنگ شده...
برای اینکه گریه ارغوان ودرنیارم،لبخندی زدم وباشوخی وخنده گفتم:دیگه بحث واحساسیش نکن اری جون...من دیگه برم...انقدمن وتو زرت زرت هم دیگه روبغل کردیم،همه شاکی شدن!!بقیه هم می خوان بیان به عروس خوشگلمون کادوبدن دیگه...من برم که جا واسه بقیه بازبشه!!
لبخندش پررنگ ترشد...چشمکی بهش زدم وازش فاصله گرفتم...به سمت امیررفتم که داشت بایه آقایی روبوسی می کرد...صبرکردم تاخوش بش اون آقاهه تموم بشه...اون که رفت،روبروی امیر وایسادم وبالبخندی روی لبم گفتم:خوشبخت بشین ایشاا...!!!به پای هم پیربشین...
لبخندی بهم زدوگفت:مرسی...ممنون!!
شیطون گفتم:ولی خدایی عجب دختری وتورکردیا!!توکل دنیابگردی لنگه ارغوان پیدانمی کنی...ازبس که خانوم وخوشگل وباکمالاته!!
خندیدوگفت:اون که صدالبته!!!
بالبخندی روی لبم،ادکلن وکه تویه جعبه خوشگل بود،به سمتش گرفتم وگفتم:اینم کادوی ناقابل من برای عرض تبریک!!
ادکلن وازدستم گرفت ومهربون گفت:چرازحمت کشیدی؟!دستت دردنکنه...ممنون...
لبخندی زدم وگفتم:خواهش می کنم...ناقابله...
لبخندامیرپررنگ ترشدودهن بازکردتاچیزی بگه که یهو بازوی من به وسیله یکی کشیده شد!!!
درکسری ازثانیه،یکی بازوم وکشیدومن وازجمعیتی که دورعروس ودامادبودن،بیرون آورد...همچین بازوم وکشیدکه دستم ازجاکنده شد!!!آدمم انقدوحشی؟!کدوم خری این کاروکرده؟!
اخم غلیظی روی پیشونیم نشسته بود...سرم وبلندکردم تاحساب کسی که دستم وازجاکنده روبرسم که چشمم خوردبه یه جفت چشم عسلی...
امااین بار رادوین نبود...چشماهمون چشمابودن ولی یارو زن بود!!!یه زن تقریبا 45 ساله باپوست سفید...چشمای درشت عسلی که کپ چشمای رادوین بودن!!اصلاانگارچشمای رادوین وکنده بودن گذاشته بودن توصورت این خانومه...ابروهای کمونی وخوشگل...بینی کوچیک وقلمی...لب قلوه ای خوشگلی که حالایه لبخندروش بود...درکل خانومه خیلی خوشگل ونازبود!!!یه کت ودامن شیک وتروتمیزپوشیده بودوباذوق زل زده بودبه من!!! وا!!!خداعقل بده...این چرا اینجوری به من نگاه میکنه؟!ازهمچین خانوم خوشگل وشیک وخوش تیپی بعیده که انقدوحشی وهیزباشه!!!چرا اینجوری داره من وبانگاهش می خوره؟!نکنه ازاون زنای هیزه؟!!اصلاچراچشماش کپ چشمای رادوینه؟!نکنه ازفامیلای رادی گودزیلاس؟!وای خدایانه...خودش کم بودکه حالافامیلاشم اضافه شدن؟!!
زنه درحالیکه نیشش تابناگوشش بازبود،باذوق گفت:شمابایدرهاجان باشی درسته؟!
جانم؟!این من و ازکجامی شناسه؟!!چه جانی هم گذاشته کناراسمم...رهاجانت توحلقم!!!
اخمم وغلیظ ترکردم وگفتم:بله...من رهام ولی فکرنمی کنم شماروبشناسم...
دستش وبه سمتم درازکردوبالبخندمهربونی روی لبش گفت:من رعنام...مادر رادوین...

آنیلا
1392,05,28, ???? : 12:28 قبل از ظهر
سلااااااام...بعد چند روز اومدم پست بذارم...من واقعا شرمنده تونم بابت این چند روز...دوتا پست داریم...امیدوارم خوشتون بیاد و لذت ببرید!فعلا

چی؟!!!مادررادوین؟!توننه گودزیلایی؟!جان من؟!پس چراانقدجوونی؟!!!خدابده ازاین ننه ها!!!پس بگوچراچشماتون کپ همه...چشماتون باهم مونمیزنه...هم رنگش،هم فرم وحالتش!!!
حالابیخیال این حرفا... ننه رادوین بامن چی کارداره که اونجوری بازوی من وکشیدوالانم بانیش باز زل زده بهم؟!ایناخونوادگی عادت دارن که دست ملت وازجابکنن؟!اینم مثل پسر اسکلش عادت داره ازسیستم کشش دست استفاده کنه!؟؟!؟!!
اخمم محوشدوبه زورلبخندمصنوعی زدم...خب ضایع اس حالاکه فهمیدم این خانوم بسیارزیباوشیک وخوش تیپ وبه غایت وحشی ننه رادوینه،بازم اخم کنم!!
دستم وبه سمتش درازکردم وباهاش دست دادم...درحالیکه نهایت سعیم ومی کردم تالحنم مودب باشه گفتم:وای ببخشید!!معذرت می خوام که اولش به جانیاوردم...ازآشناییتون خوشبختم خانوم رستگار!!
مهربون گفت:منم خوشبختم عزیز دلم...بامن راحت باش دخترم...بهم بگورعنا!!!
زکی!!!!توحداقل 20سال ازمن بزرگتری،بعداون وقت من بیام بهت بگم رعنا؟! همینم مونده پس فردا رادوین بیادخِرِمن وبگیره بگه چرامامانم وبااسم کوچیک صدازدی...
لبخندی زدم وگفتم:کاری بامن داشتین که...
خواستم بگم من وکشیدین.دیدم ضایع اس...برگشتم گفتم:
- من واحضارکردین؟!
احضارم توحلق رادوین!!!
- نه عزیزم...فقط خواستم ببینم این رهاخانومی که رادوین انقدازش تعریف می کنه کیه!!!
چی؟!!!!رادوین پیش توازمن تعریف کرده؟؟!ازچیِ من واست تعریف کرده؟!ازپنچرکردن ماشینش؟!از زرت زرت افتادن وکتلت شدنم؟!!ازپرروییم؟!از گودزیلا گودزیلا گفتنم؟!خدانکشتت رادوین...چراازمن پیش ننه ات تعریف کردی؟!
درحالیکه تمام سعیم ومی کردم تا ازکوره درنرم،لبخندمصنوعیم وپررنگ تر کردم وگفتم:آقارادوین خیلی به من لطف دارن(جون عمه ام!!)حالادرموردمن چی بهتون گفتن؟!
خنده ای کردوگفت:بماند!!!
وای!!!!!گاوم زایید...اونم نه یه قلو،نه دوقلو،شوصون قلو!!همچین باخنده گفت بماندکه انگار ازهمه گندکاریای منه گوربه گورشده خبرداره...وقتی ننه رادوین من وانقدخوب می شناسه پس یعنی کل فک وفامیلش دورادور بامن آشناهستن دیگه!!
دستم وگرفت تودستاش ومن وبه سمت صندلی هایی که برای مهمونابودن،هدایت کرد...من وروی صندلی نشوندوخودشم کنارم نشست..دستش وگذاشت روی دستم ومهربون گفت:خب تعریف کن ببینم...جات توخونه جدیدت خوبه؟!مشکلی نداری؟!رادوین اذیتت نمی کنه؟!
سرم وانداختم پایین ودرحالیکه باانگشتای دستم بازی می کردم،گفتم:آره همه چی خوبه...نه اتفاقا...آقارادوین خیلی به من لطف دارن...خیلی به فکرمن!!
جون عمه ی ننه رادوین!!!رادی به تولطف داره؟!به فکرتوئه؟!!زرشک!!!هیشکیم نه رادوین...فکرکن یه درصد!!!
- ازمن خجالت می کشی عزیزم؟!
سرم وبالاآرودم وبه چشمای خوش رنگش زل زدم...گفتم:نه...
- پس چرانگاهم نمی کنی وسرت میندازی پایین؟!بامن راحت باش دخترگلم!!اگه رادوین اذیتت می کنه بهم بگوتابرم گوشش وبپیچونم...
خندیدم وچیزی نگفتم...خندید...زیرلب گفت:بهت نمی خوره اونقدی که رادوین تعریف می کنه شیطون باشی!!خیلی ساکتی...
یاقمربنی هاشم!!!رادی خره چی ازمن به ننه اش گفته؟!نکنه همه گندکاریاوحاضرجوابیام وبهش گفته؟!!بچه ننه لوس نُنُر!!!معلومه ازاون پسراییه که همه چی ومی برن صاف میذارن کف دست ننه اشون!!!
- اینجوری نگاش نکنین مامان...به وقتش همچین زبون درمیاره وحاضرجوابی می کنه که من ومیذاره توجیب کوچیکش!!
اول صداش اومدوبعدتصویرش...باقدمای آروم به سمت مااومدوکنارمامانش نشست...لبخندی زدوگفت:مامان گلم چطوره؟!خوبی خانومی؟!
مامانش خندیدوگفت:خوبم پسرم...قربونت برم الهی!!
اوق اوق!!!مادروپسرچه دل وقلوه ای باهم ردوبدل می کنن باهم!!همچین قربون صدقه هم میرن که یکی ندونه فکرمیکنه دوس دختردوس پسرن!!!
داشتم بالامیاوردم!!!ا چرا انقد واسه هم دیگه هندونه قاچ می کنن؟!! انقدبدم میادازاین چندش بازیا...
ازجام بلندشدم وروبروی مامانش وایسادم...لبخندی زدم وگفتم:من دیگه میرم رعناجون...
مامانش ازجاش بلندشدوگفت:کجاعزیزم؟!حالا نشسته بودی...
اشاره ای به لباسام کردم وگفتم:من هنوزلباسام وعوض نکردم...اگه اجازه بدین برم لباس بپوشم...
لبخندی زدومن وتوآغوشش کشید...وقتی توآغوشش بودم،نگاهم افتادبه رادوین که باپوزخندی روی لبش،روی صندلی نشسته بودوزل زده بودبه من...پشت چشمی واسش نازک کردم ونگاهم وازش گرفتم...
رعناجون من وازآغوشش بیرون کشیدوبوسه ای روی گونه ام نشوند...منم گونه اش وبوسیدم وگفتم:خداحافظ...
- خداحافظ گلم...
لبخندی زدم وبی توجه به رادوین ازشون فاصله گرفتم...به سمت کیفم رفتم که روی میزکنارسفره عقد قرارداشت...نگاهی به امیروارغوان انداختم...بیچاره هاهنوزمشغول روبوسی واحوال پرسی بودن!!!دهنشون سرویس شدبابابسه!!!
کیفم وبرداشتم وباچشمم دنبال اتاقی که لباساروتوش عوض می کنن،گشتم وپیداش کردم...به سمتش رفتم و واردشدم...کسی توش نبود...چون هنوز بیشترمهمونانیومده بودن.
کیفم وگذاشتم روی میزی که کنارآینه بودومانتو وشالم ودرآوردم...گذاشتمشون توی کیفم وازتوش شال بنفشی که بارنگ تاج وسایه وکفشم ست بود،بیرون آوردم...شال وانداختم روی دوشم تادل وروده ام نریزه بیرون...رژلب قرمزجیگریم وازتوی کیفم بیرون آوردم وروبروی آینه وایسادم...رژلب وبه لبم مالیدم...وای چه جیگرشدم!!بوس بوس به خودم...
واسه خودم یه بوس فرستادم وزل زده به لبم...لامصب چه لبی شده ها!!آدم می خواددرسته بخورتش...هٍه!!!خاک عالم توسرهیزت کنن...توی گوربه گورشده به لب خودتم رحم نمی کنی؟!!خخخخخ
نگاهم وازلبم گرفتم ونگاه کلی به سرتاپام انداختم...همه چی خوبه...لبخندی به تصویرخودم توی آینه زدم و زیپ کیفم بستم وگذاشتمش روی میزوبه سمت درخروجی رفتم...

آنیلا
1392,05,28, ???? : 12:49 قبل از ظهر
همین که ازاتاق بیرون اومدم،باآرتان چشم توچشم شدم!!!وای بدبخت شدم...این دوباره می خوادهیزبازی دربیاره؟!!نه توروخدا!!!
فاصله زیادی باهم نداشتیم...باقدمای بلندفاصله بینمون وطی کردوروبروم وایساد...آرتانم مثل رادوین یه کت وشلوارمشکی پوشیده بودمنتهی باپیرهن کرم...یه کراوات ساده قهوه ایم زده بود...باکفشای مردونه مشکی...درکل تیپش خوب بود...
زل زدتوچشمام وبالبخندی روی لبش گفت:به!!!سلام خانوم کوچولو...
دوباره به من گفت خانوم کوچولو!!!
اخمی کردم ودهنم وبازکردم تابگم من خانوم کوچولونیستم که یهومن وکشیدتوآغوشش!!!ای خدا...این چرا جدیدا هردفعه من ومی بینه بغلم میکنه؟!!
من وبه خودش فشاردادوگفت:می دونم...توخانوم کوچولونیستی!!نیازی به گفتن نیس خوشگل خانوم.
توبغل آرتان که بودم،چشمم خوردبه رادوین...درفاصله دورترازماتوجمع 5تادخترجلف وایساده بودوزل زده بودبه من!!!همچین بااخم نگاهم می کردکه انگارآدم کشتم!!خب تقصیرمن چیه آرتان بغلم کرده؟!!اصلابه توچه که آرتان من وبغل کرده؟!مگه وقتی تومیری توجمع دخترای لوندوجلف من چیزی بهت میگم که توالان بااخم زل زدی بهم؟!!
پوزخندی بهش زدم ونگاهم وازش گرفتم...دستام کناربدنم افتاده بودومثل دفعه پیش من آرتان وبغل نکردم...اون سفت چسبیده بودبه من!!!بسه دیگه بابا...بغل یه دقیقه،دودقیقه،نه شوصون ساعت که!!!
خودم وازآغوشش بیرون کشیدم وبالبخندی روی لبم گفتم:خوبی آرتان؟!
لبخندی زدوگفت:اِی بدک نیستم!!توچطوری رها خانومی؟!
- منم بدنیستم...
دستش وگذاشت پشت کمرم ومن وبه سمت صندلی که روبروی همون اتاقه بود،هدایت کرد...من وروی صندلی نشوندوخودشم کنارم نشست...زل زدتوچشمام وناراحت وغمگین گفت:خیلی ازاتفاقی که برای سارا افتادمتاسفم...شماره اشکان وکه تو داده بودی به ارغوان،ازش گرفتم وبه اشکان زنگ زدم...خیلی پکره!!داره داغون میشه...
ونگاهش وازم گرفت ودوخت به روبروش...
آه پرسوزی کشیدم وپربغض گفتم:آره...حال داداشم خیلی بده...خیلی!!
نگاهش ودوخت به چشمام ومهربون گفت:مگه آرتان مرده که اینجوری آه می کشی وبغض می کنی؟!نبینم ناراحتیت ورهاخانومی...انقدخودت واذیت نکن...خیلی نگرانتم...
اوهو!!!چه مهربون شدی تویهو!!!
مرده و زنده آرتان چه فرقی به حال من داره؟!!مگه تواین چندماه که من تنهابودم آرتان خان چندباراومدن پیشم یابهم زنگ زدم؟!بروکناربذاربادبیاد بابا....چرا الکی قمپزدرمی کنی و واسه من تیریپ دلسوزی میای؟!!
اخمی کردم ودلخورگفتم:آره...ازسرزدناوا حوال پرسیای مداومت تواین چندماه کاملامشخصه که نگرانمی!!
لبخندمهربونی زدوگفت:اخم نکن رهایی...اخم بهت نمیاد!!به جون رهاتواین چندماه سرم خیلی شلوغ بود...خیلی نگرانت بودم ولی وقت نکردم بیام پیشت(ونگاهش وازم گرفت وسرش وانداخت پایین وادامه داد:)جدا ازدرگیربودنم تواین مدت،خودم صلاح دونستم که یه مدت پیشت نباشم ونبینمت تابتونم تکلیفم وباخودم وخودت روشن کنم...
مثل بچه خنگاگفتم:چی؟!تکلیف؟!!من وتوچه تکلیفی باهم داریم که تومی خواستی روشنش کنی؟!
سرش وبالاآوردوخیره شدتوچشمام...گفت:دارم میرم رها...
متعجب گفتم:کجا؟!
- پاریس...این مدت دنبال کارای اقامتم بودم...راستش دیگه ازاینجاخسته شدم.می دونی توایران جای پیشرفت نیس...می خوام برم اونجاوادامه تحصیل بدم.می خوام دکترام واونجابگیرم...برای رشته ای مثل مهندسی کامپیوتراینجا زیادکارنیس...می خوام برم اونجاوبعدازگرفتن مدرک دکترام کارکنم...
خاک توسروطن فروشت کنن!!اشکانم مهندسی کامپیوترخونده وتویه شرکت کارمی کرد...چطورواسه اون کارهس واسه تونیس؟!چرت نگوبابا...تودلت هوای فرنگستون کرده.ربطیم به کاروادامه تحصیل واین مزخرفات نداره...انقدبدم میادازآدمایی که واسه خارج رفتنشون بهونه درس وکارو وسط می کشن!!خب مثل آدم بگودلم می خوادبرم خارج...دیگه این چرت وپرتاواسه چیه؟!
برخلاف حرفایی که تودلم زدم،چیزی به آرتان نگفتم...آدم نفهم که حرف سرش نمیشه...حالاتوهی بگو،توگوشش نمیره که!!!
درحالیکه زل زده بودتوچشمام،آروم وشمرده شمرده گفت:اما...اماقبل ازرفتنم می خوام بهت یه چیزی وبگم...اینجاوتواین شرایط نمی تونم حرفم وبهت بزنم.یه روزآدرست وازارغوان می گیرم ومیام خونه ات وباهات صحبت می کنم...باشه؟!
اینم خله ها!!!شب تولداشکان می خواست یه چیزی وبهم بگه ولی نگفت...حالام که یه روزمی خوادبیادخونه ام یه چیزی وبهم بگه...خب چراانقدتفره میری؟!مثل آدم زرت وبزن دیگه بابا!!!
اخمی کردم وگفتم:نمیشه همین الان بگی؟!
لبخندی زدوگفت:نه نمیشه...
پوفی کشیدم وگفتم:باشه پس منتظرتم...
دهن بازکردتاچیزی بگه که یه پسری به سمتش اومدوصداش کرد:
- آرتان یه دیقه میای؟!
روبه پسره گفت:الان میام...
روکرد به من وبایه لبخندمهربون روی لبش گفت:پس میام باهم حرف بزنیم...الان بایدبرم گلم...
وخم شدوگونه ام وبوسید ودرکسری ازثانیه به همراه رفیقش غیب شد!!!
این پسره چه غلطی کرد؟!من وماچ کرد!؟؟!!خیلی بی جاکرد...دستم وکشیدم روی جایی که آرتان بوسیده وبودتامثلاجای ماچش وپاک کنم...من چقدخرشدم جدیدا!!این آرتان بی شعورهیزهردفعه من ومی بینه،باچشماش می خورتم وبغلم می کنه وماچم میکنه وبعداون وقت من مثل ماست می شینم نگاهش می کنم؟!پسره چلغوزبی شعورهیز...اگه داداش اری نبودی جوری حالت ومی گرفتم که مرغای هوابه حالت زارزارگریه کنن ولی حیف!!!حیف که به خاطراری نمی تونم چیزی بهت بگم...
زیرلب داشتم به آرتان فحش می دادم که نگاهم بانگاه عصبی رادوین برخوردکردکه داشت باقدمای بلندومحکم به سمتم میومد!!...

آنیلا
1392,05,28, ???? : 01:25 قبل از ظهر
بازم سلام:-2-25-:به خاطر درخواست یکی از خواننده های عزیزمون یه پست کوچولو دیگه میذارم....فعلا

وا!! این واسه چی دختربازیش و ول کرده داره میادپیش من؟!نکنه ناراحت شده ازاین که آرتان ماچم کرده؟!بروبابا...رادوین می خوادتوسربه تنت نباشه،بعداون وقت بیادسرت غیرتی شه؟!هه...زهی خیال باطل...اصلامن چه نیازی به غیرتی شدن این گودزیلادارم؟!این کی منه که بخوادسرم غیرت داشته باشه؟!گورعمه دوس دخترش بابا...بااینکه کاری که آرتان کردخیلی زشت بودولی به رادوین هیچ ارتباطی نداره!!
بالاخره بهم رسیدو روبروم وایساد...ازجام بلندشدم وروبروش وایسادم...زل زدم توچشمای عسلیش که حالاازعصبانیت به خون نشسته بودن!
اخم غلیظی روی پیشونیش بودوفکش منقبض شده بود...باصدایی که ازلای دندونای بهم فشرده اش بیرون میومد،گفت:این پسره خرکی بود؟!
پوزخندی زدم وگفتم:خربابای ارغوان!!
دادزد:کجای لحن من به شوخی می خوردکه توباشوخی جوابم ودادی؟!
شونه ای بالا انداختم وخونسردگفتم:شوخی نکردم...خب این خره،پسرعموپرویز،بابای ارغوان،بود دیگه!!آرتان...داداش بزرگترارغوان...
- اون وخ این آقاآرتان 4ساعت داشت به توچی می گفت؟!
اخمی کردم وگفتم:فکرنمی کنم به توربطی داشته باشه!!
چنان دادی زدکه چهارستون بدنم لرزید:ربط داره...خیلیم ربط داره!!بابات توروسپرده دست دایی من...دایی منم این مسئولیت وداده به من...می فهمی؟!من مسئولتم؟!بفهم!!!جواب من وبده...
بالحن آرومی گفتم:هیچی نمی گفت...داشت درموردکارودرس ودانشگاه واینجورچیزاحرف می زد...
پوزخندی زدوباصدای بلندی گفت:منم که خرم!!!داشت درموردکارودرس ودانشگاه حرف می زدکه بغلت کردومدام زل زده بودتوچشمات وتهشم ماچت کرد؟!!آره؟!
اوووه!!!این بچه چه دقتی داشته بزنم به تخته...تک تک لحظه هارودیده...اصلابه این چه که تمام مدت داشته من ومی پاییده؟!!رادی گودزیلاکیِ منه که سرم دادمی زنه وازم توضیح می خواد؟!
اخمی کردم وعصبانی گفتم:بی خودسرمن دادنزن...من نه دوس دخترتم نه خواهرت نه زنت که هری چی دلت خواست بهم بگی ومنم عین بز نگات کنم!!من رهام...رهاشایان!!کسی که خودت خوب می شناسیش...من روپای خودم وایمیستم وکسیم حق نداره بهم بگه چیکارکنم وچیکارنکنم!!به توهیچ ربطی نداره که آرتان داشت بهم چی می گفت...چندماهه همسایه ام شدی،هوابرت داشته؟!فکرکردی حالاچون همسایه امی بایدسرم دادبزنی وهرچی که دلت خواست بگی؟!نخیرآقای رستگار!!توبزرگترمن نیستی که بخوای واسم دادوبیدادراه بندازی وازم توضیح بخوای،من خودم هم بابادادرم هم داداش!!پس تویکی بهتره توکارام دخالت نکنی...درسته مسئولیتم به عهده توئه ولی توهیچ حقی نداری که چکم کنی وازم توضیح بخوای!!پس پاشو بروبه دختربازیت برس وکاری به کارم نداشته باش.
وبدون اینکه منتظرجوابش بمونم،ازکنارش ردشدم وبه سمت خاله پروانه،مامان ارغوان، رفتم تاباهاش حال واحوال کنم...

آنیلا
1392,05,29, ???? : 12:22 قبل از ظهر
سلام سلام سلام!!خوبین بچه ها؟!!چه خبرا؟!!مرسی بابت اینکه من واین رمان ورهاورادوین گودزیلاروحمایت می کنید:-2-27-:
دوستون دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه!!:-2-41-:
خب بچه هاامشب 2تاپست داریم...امیدوارم دوسشون داشته باشید.نقدی امتیازی تشکری بود درخدمتیم!!:-2-31-:
این ازاولیش:

**********
عروسی تقریباتموم شده بود...همه مهموناازتالاربیرون اومده بودن ومنتظربودن تاماشین عروس راه بیفته ودنبالش کارناوال راه بندازن...من میمیرم واسه این قسمت ازعروسی!!خیلی توپه!!!انقد رقصیده بودم که کف پاهام زوق زوق می کردولی به خاطراری هم که شده تاتهش هستم...
باذوق وشوق مانتوم وپوشیدم وشالمم سرم کردم.کیف به دست ازاتاقی که مخصوص تعویض لباس بود،بیرون اومدم...به جزچندنفری که داشتن به امیروارغوان تبریک می گفتن،کس دیگه ای توی تالارنمونده بود...به سمت ارغوان رفتم وبهش گفتم که دم درمنتظرم تابیان وباهم بریم جیغ ورقص وصفا!!!باخنده وشوخی ازش جداشدم وبه سمت درورودی تالار رفتم...دروکه بازکردم،نگاهم خورد به رادوین وسعیدکه پایین پله هاوایساده بودن وباهم حرف می زدن ولی بابک نبود!!
نگاه رادوین که به من افتاد،اخم غلیظی روی پیشونیش نشست وروش وازم گرفت...انگارازدستم دلخوربود...بدجورقهوه ایش کرده بودم!!!خب تقصیرخودش بود...واسه چی الکی تومسائل شخصی من دخالت می کنه؟!اصلاخوب کردم که بهش توپیدم...
نگاهم وازرادوین گرفتم وخواستم ازپله هاپایین برم که چشمم خوردبه آرتان!!!دقیقادرنقظه مقابل و روبروی رادوین وسعید،بارفیقاش کنارپله وایساده بودوحرف میزد...نگاهش که به من افتاد،لبخندمهربونی زدوسری واسم تکون داد...ازسرٍاجبار لبخندی بهش زدم وسری تکون دادم...
نگاهم وازآرتان گرفتم ودوختم به پله های روبروم...خدایاخودت این پله هارو ختم به خیرکن!!!اگه بیفتم زمین جلوی سعیدورفیقای آرتان خیط میشم...حالاآرتان ورادوین عیبی ندارن،ازخودمونن ولی سعیدو رفیقای آرتان نه!!
باترس ولرزقدم اول و برداشتم وازپله اول پایین اومدم...می خواستم ازپله دومم بیام پایین که یهونمی دونم چی شدوپاشنه پام به کجاگیرکردکه تعادلم وازدست دادم وپاهام رفت روهوا...این دفعه دیگه قطع به یقین میفتم زمین وکتلت میشم...هیچ انتظاریم ازکسی نداشتم که بَت مَن بازی دربیاره وبیادنجاتم بده...چشمام وبستم منتظرموندم که باکله بخورم زمین...حداقل اینجوری قیافه های رفیقای آرتان وسعیدونمی بینم که دارن مسخره ام می کنن...خاک توسرخرم کنن که بااون همه دقتی که توپایین اومدن ازپله هابه خرج دادم، بازم دارم پخش زمین میشم...وای خدایا لباسام پاره پوره نشه؟!!ای خاک توگورم کنم ایشاا...!!!خودم سنگ قبرخودم وبشورم...
خدایی دیگه هیچی نمونده بودکه سرم بازمین برخوردکنه که دستی دورکمرم حلقه شدومن وکشیدتوبغل خودش...
وای خدایاشکرت...نزدیک بودجلوی همه خیط بشما!!!!خدایاخیلی مخلصم که نذاشتی شب عروسی بهترین رفیقم بالباسای پاره وپوره برم دنبال ماشین عروس!!حالااین آقای بت من کی بود؟!
چشمام وبازکردم ونگاهم روی چشمای عسلی رادوین که ازعصبانیت سرخ شده بود،افتاد...بااخم غلیظی روی پیشونیش کنارسعید وایساده بودوزل زده بودبهم...پس وقتی رادوین جلوم وایساده واونجوری عصبانی بهم خیره شده،شخص مذکورکسی نمی تونه باشه جزآرتان!!!
بافکرکردن به این که آرتان بغلم کرده،قیافه ام مچاله شد...بی شعورعوضی هیزمحکم من وتوبغلش گرفته بودو ولم نمی کرد!!خب آقای بت من،من ونجات دادی دیگه بسه!!ولمون کن بذاربریم به کاروزندگیمون برسیم...
به سختی خودم وازبغلش بیرون کشیدم ولی هنوزم دستاش دورم بود...توچشماش خیره شدم وگفتم:ببخشید...
چشماش خیره خیره نگاهم می کردن...لبخندمحوی زدوحلقه شل وشل ترشد...کاملاازآغوشش بیرون اومدم وبااخم غلیظی روی پیشونیم گفتم:مرسی...
خدایی این مرسی من ازهزارتافحشم بدتربود...حقشه پسره چلغوزهیز!!!این همه به خاطراینکه داداش اریه،مراعات کردم ولی انگارنه انگار!!!هرچی می گذره پرروترو وقیح ترمیشه...
روم وازش برگردوندم ونگاهم به نگاه عصبی رادوین گره خورد... خیلی سریع نگاهش وازم دزدیدوزیرلب غرید:من میرم توماشین...(عصبی به آرتان اشاره کردوادامه داد:)کارت تموم شدبیا!!!
ورفت...
سعیدوآرتان ورفیقاش متعجب زل زده بودبهم...خب چیه؟!مگه تقصیرمن بودکه آرتان من وگرفت ونذاشت بیفتم؟!!کاش کمکم نمی کردومیذاشت بیفتم خبرمرگم،مخم بخوره به زمین ضربه مغزی بشم بمیرم!!!والا...اصلاخودِ آرتان چرا اینجوری نگاهم می کنه؟!
آرتان اخمی کردوبه رادوین که حالاپشتش به مابودوداشت به سمت ماشین می رفت،اشاره کردوگفت:این پسره کی بود؟!
عصبی گفتم:این پسره اسم داره آقاآرتان...اسمشم رادوینه!!خیلیم آقای محترم وباشخصیته...
پوزخندی زدوگفت:اِ؟!! اون وخ این آقای محترم وباشخصیت چه نسبتی باتوداره که انقدراحت باهات حرف می زنه؟!
اخمی کردم وعصبی ترازقبل گفتم:رادوین همسایه منه...درنبودخونوادمم مراقبمه...بابام من وسپرده دست اون...گفتم درجریان باشین!!بااجازه!!!
وبی توجه به نگاه های عصبی آرتان وچشمای گردشده وفکای به زمین چسبیده سعیدورفیقای آرتان،ازکنارشون گذشتم وبه سمت ماشین رادوین رفتم.کلافه وعصبی پاهام وبه زمین می کوبیدم...
آرتان خیلی بی شعوره...هی هیچی بهش نمی گم هی پرروترمیشه!!اون ازاون نگاه های هیزش،اون ازبغل کردنش،اون ازماچش،اینم ازهمین چنددقیقه پیش که چسبیده بودبهم و ولم نمی کرد!!هرچی مراعات می کنم انگارنه انگار!!نمی دونم چراجلوی آرتان،ازرادوین طرفداری کردم وپشتش وایسادم...شایدبه خاطراینکه ازدست آرتان عصبانی بودم ودلم می خواست بچزونمش یاشایدم به خاطراینکه دیگه مثل سابق از رادوین متنفرنیستم!!نه اینکه ازش خوشم بیاد...نه!! فقط ازش متنفرم نیستم...ازاون شبی که پیشم موندتانترسم تنفرم نسبت بهش ازبین رفت...وقتی اشکام وپاک کردودرآغوشم گرفت،یادم رفت که همون رادوین گودزیلاس...وقتی کنارم موندودستم وگرفت تودستش وبیدارموند،حسم بهش تغییرکرد...احساسم نسبت بهش تغییرکرده...نمی دونم...واقعادیگه ازش متنفرنیستم؟!اون چی؟!هنوزازم متنفره؟!!اگه ازم متنفره پس چرا امشب سرم غیرتی شد؟!!رادوینی که حتی کوچکترین اهمیتی به من نمی داد،چرابایدامشب به خاطرحرکات آرتان عصبانی بشه؟!به خاطرمسئولیتی که داییش انداخته گردنش؟!به خاطرحس مسئولیت سرم غیرتی شد؟!نمی دونم...
به ماشین ارغوان رسیده بودم...رادوین پشت فرمون نشسته بودوکلافه وعصبی زل زده بودبه یه نقطه مبهم...توفکربود...اونقدکه متوجه اومدن من نشد!!
به سمت درشاگردرفتم وبازش کردم...صدای بازشدن درباعث شدکه رادوین به خودش بیاد...نگاه گذرایی به من انداخت واخم غلیظی روی پیشونیش نشست...سریع نگاهش وازم دزدید...سوارماشین شدم ودروبستم...کیفم وگذاشتم روی پام وزل زدم به قیافه اخمو وعصبانی رادوین...
عذاب وجدان داشتم...پکربودن الان رادوین به خاطر حرفای چندساعت پیشه منه.دلم نمی خواست رادوین،شب عروسی رفیقش انقدناراحت وپکرباشه...رادوین بایدهمیشه خندون وشادوشیطون باشه...گودزیلای دخترباز،همیشه بایدمغروروخودشیفته باشه نه اینجوری ناراحت واخمو...درسته خیلی ازش خوشم نمیاد ولی ازش بدمم نمیاد...نامردیه اگه بخوام خوبیاش ونبینم...مسئولیت مراقبت ازمن ودرنبود خونواده ام قبول کرده،داره توپایان نامه ام کمم می کنه،اون شب که بااشکان حرف زدم ودپ شدم کلی مسخره بازی درآوردتابخندم وحالم عوض بشه،اون شب که ترسیده بودم ازپیشم نرفت وکنارم موند...وقتی ازخواب پریدم،بغلم کرد...توآغوشش آروم گرفتم...باهام حرف زد ودلداریم داد...نمی تونم بی انصاف باشم واین خوبیاش ونبینم!!اون این همه کار واسم کردولی من چه کاری واسش کردم؟!زرت وزرت بهش فحش می دادم واخم وتَخم می کردم...امشبم شستمش وپهنش کردم جلوی آفتاب!!اون الان به خاطرحرفای من ناراحته...پس بایدازش معذرت خواهی کنم...
ارغوان وامیرداشتن سوارماشینشون می شدن تاراه بیفتن وماشینای دیگه هم پشت سرشون بیان...نگاه عصبی وکلافه رادوین روی امیروارغوان ثابت بود...خیره شدم به نیم رخش...بالحن مهربونی گفتم:رادوین من...من ازتو...
بدون اینکه نگاهم کنه،کلافه پریدوسط حرفم:هیچی نگو!!هیچی...

آنیلا
1392,05,29, ???? : 12:33 قبل از ظهر
بچه هایه چیزی تعداد خواننده هاامشب کم شده یامن فکرمی کنم کم شده؟!!!:-2-31-:
ایشاا... که کم نشده باشه...اینم ازپست دوم وآخرامشب!!تشکروامتیازم که یادتون نمیره دیگه؟!!:-2-35-:ازبس گفتم دهنم کف کرد!!!خب بدرود تافرداشب!!!این الان منم که دارم واسه فرداپست می نویسم>>>:-2-38-:

ارغوان وامیرسوارشدن وحرکت کردن...ماشینای جلویی هم راه افتادن ورادوین استارت زد...پشت سرماشینای دیگه ازتالارخارج شدیم...همه ماشینافِلاشِرمی زدن وصدای آهنگشون تاته زیادشده بود...همه شادبودن وجیغ ودادمی کردن ولی من ورادوین بااخمایی درهم زل زده بودیم به روبرومون...
من می خواستم ازش معذرت خواهی کنم ولی خودش نذاشت...حتی نذاشت حرفم تموم بشه!!الحق که همون رادی گودزیلای بی ریخت شکموی شلخته خودشیفته بی ادب سابقی!!! اصلا تقصیر منه خره که دلم به حالت سوخت وخواستم ازت معذرت بخوام!!!
رادوین دستش وبه سمت ضبط درازکردوروشنش کرد...دونه دونه آهنگارو رد کردتااینکه به یه آهنگ شادرسید...تنهاصدایی که سکوت ماشین ومی شکست،صدای آهنگ بود:

خوب ِ من ، می خوامت ، آرزومه بیام تو خوابت
عزیزم بخندی ، بشم محو صورت ماهت
دوست دارم بمیرم اما اون اشکات و نبینم
بردی تو دیگه قلب من ، می خوام اون دستات و بگیرم
عشق من باش ، جون من باش
نذاری یه روز این دلو تنهاش
ای دیوونه ، دوست دارم
نمی تونم از تو چشم بردارم
عشق من با تو شادم ، آخه نمیری تو از یادم
روزی که تو رو دیدم ، دلم و به دل تو دادم
حالا من می دونم ، بی تو یه لحظه نمی تونم
تا دنیا باشه پا برجا ، به پای عشقت می مونم
عشق من باش ، جون من باش
نذاری یه روز این دل و تنهاش
ای دیوونه ، دوست دارم
نمی تونم از تو چشم بردارم
برای داشتن تو حتی واسه یه لحظه
جونم و ، زندگیم و بدم ، بازم می ارزه
دلم می لرزه
عشق من باش ، جون من باش
نذاری یه روز این دل و تنهاش
ای دیوونه ، دوست دارم
نمی تونم از تو چشم بردارم
عشق من باش ، جون من باش
نذاری یه روز این دل و تنهاش
ای دیوونه ، دوست دارم
نمی تونم از تو چشم بردارم

"عشق من باش- بهنام صفوی"

**********
انقداین رادوین بی شعور،گنددماغ بازی درآوردکه اصلابهم خوش نگذشت!!همش اخم کرده بودوبه یه نقطه مبهم خیره شده بود...مرده شورت وببرن ایشاا...!!!پسره چلغوزمعلوم نیس چه مرگشه!!خب من که خواستم ازت معذرت خواهی کنم،خودت نذاشتی!!دیگه دردت چیه؟!
همه ماشینایه جاوایسادن وشروع کردن به رقصیدن. ولی من ورادوین حتی ازماشینم پیاده نشدیم وفقط زل زدیم به رقص وشادی کردن بقیه!!
تمام مدت دپ بودیم وحرف نمی زدیم...اصلاخوش نگذشت...بالاخره همه مهمونارفتن وفقط ماموندیم...من ورادوین جلوی درخونه جدید ارغوان وامیروایساده بودیم...هیچ کس دیگه ای نبود...
امیر ورادوین کنارهم وایساده بودن وگرم صحبت بودن...من وارغوانم کنارهم وایساده بودیم...زل زدم به قیافه خوشگل ارغوان.لبخندشیطونی زدم وطوری که امیرنشنوه،گفتم:حواست به امشب باشه ها!!خیلی نازشدی...خوشگلی زیادم خطرناکه ها!!انقدخوشگل شدی که من موندم امیرچجوری تالان صبرکرده!!مواظب خودت باش...
ارغوان خندیدوگفت:نترس باباحواسم هس!!
خندیدم وگفتم:توام این کاره ایا اری جون!!
لبخندزد...کم کم لبخندش محوشدوجاش ودادبه حلقه اشکی توی چشماش...خیره خیره به من زل زده بودواشک توچشماش جمع شده بود...پربغض گفت:دلم واست تنگ میشه رها!!
وخودش وانداخت توبغلم...اشک توچشمام جمع شده بود...درسته که خونه ارغوان زیاد ازمن دور نبود وبازم می تونستیم هم دیگه رو ببینیم ولی نمی دونم چرا حس می کردم دلم واسش تنگ میشه...دلم واسه خل وچل بازیای مجردیمون تنگ میشه...
ارغوان وبه خودم فشاردادم واشک ریختم...
زیرگوشش گفتم:منم دلم واست تنگ میشه...
باهق هق گریه گفت:رهاقول بده...قول بده که نری حاجی حاجی مکه ها!!بیابهم سربزن...من وتنهانذاری...
اشک ازچشمام جاری بود...پربغض گفتم:من قول میدم ولی توام بایدقول بدی...
خودش ازبغلم بیرون کشیدوزل زدتوچشمای خیسم...انگشت کوچیکه دستم وبه سمتش درازکردم...انگشت کوچیکش ودورانگشتم حلقه کردوبهم قول داد...ازبچگی این نشونه قول دادنمون بود!!
ارغوان نگاهش ودوخت به انشگتامون که درهم حلقه شده بودن ولبخند قشنگی زد...نگاهش وازانگشتامون گرفت ودوخت به چشمام...زیرلب گفت:دوست دارم خواهری...
گریه امونم وبریده بود...خداروشکراین ریمل ورژ گونه وغیره ضدآب بودن وگرنه تمام آرایشمون بهم می ریخت...
بغض کردم وگفتم:عاشقتم اری...
لبخندزد...بین اون همه اشک،لبخندی روی لبم نشست...حلقه انگشتامون شل وشل ترشدودرنهایت بازشد...
امیربه سمتمون اومدولبخندشیطونی زد...روبه من گفت:چراهی امشب اشک خانوم من ودرمیاری؟!!
لبخندی زدم وگفتم:من اشک خانومت ودرمیارم یااون اشک من و؟!
امیرخندید...نگاهش ازمن گرفت ودوخت به چشمای اشکی ارغوان...لبخندمهربونی زدوگفت:چراگریه می کنی خانومی؟!بس نیس این همه چشمای خوشگلت و اشکی کردی؟!
ارغوان دستی به چشماش کشیدواشکاش وپاک کرد...لبخندمهربونی به امیرزدوچیزی نگفت...
رادوین روبه من گفت:بریم رها؟!
امیرباتعجب گفت:کجا؟!بیاین بریم بالایه چیزی بخورین بعدبرین.
رادوین خندیدودرحالیکه امیروبغل کرده بود،گفت:بیخیال داداش!!شب اول عروسی بیایم توخونتون بگیم چی؟!باشه یه موقع دیگه...
جلوی امیرلبخندمی زدومی خندیدولی وقتی بامن تنهامی شد،اون روی سگش بالامیومد!!!همش اخم کرده بودوکلافه وعصبانی بود.
امیرلبخندی زدوگفت:مرسی رادوین...امروزخیلی زحمتت دادم.
رادوین لبخندی زدوگفت:اختیارداری داش امیر!!وظیفه بود.
ارغوان روکردبه من وگفت:رهایی امروزخیلی زحمت کشیدی...مرسی خواهری!!
بغلش کردم وگونه اش وبوسیدم...لبخندی زدم وگفتم:این حرفاچیه دیوونه؟!وظیفه ام بود.
امیرسوئیچ ماشین عروس وبه سمت رادوین گرفت و گفت:رادی بیاسوئیچ ماشینت وببرباماشین خودت برگردخونه...دستت دردنکنه داداش...لطف کردی!!
رادوین بادست سوئیچ وپس زدوگفت:نمی خوادبابا...امیرچراتوامشب انقدتعارفی شدی؟!بابامنما...رادوین...من وتوکه باهم این حرفارو نداریم.تاهروخ که دلتون خواست ماشین پیشتون بمونه...منم تازه دارم باسلطان رفیق میشم.
همه خندیدیم...خلاصه باشوخی وخنده خداحافظی کردیم ومن ورادوین به سمت سلطان رفتیم...
دروبازکردم وسوارشدم...رادوینم سوارشد...ارغون وامیرجلوی درساختمونشون وایساده بودن وبه مانگاه می کردن...باارغوان بای بای کردم...واسم دست تکون داد...رادوین استارت زدوبرای امیراینابوقی زدوماشین ازجاپرید...
تاوقتی که برسیم خونه،رادوین هیچ حرفی نزد...دریغ ازیه کلمه...تمام مدت من به خیابونای خلوت وتاریک چشم دوخته بودم ورادوینم کلافه وعصبی زل زده بود به روبروش...
رسیدیم دم درخونه...رادوین باریموت درپارکینگ وبازکردوماشین ارغوان وپارک کرد...ازماشین پیاده شدم وبه سمت آسانسوررفتم ودکمه اش وزدم...رادوینم بعدازقفل کردن درماشین به سمتم اومدوکنارم وایساد...آسانسور رسیدومن سوارشدم...رادوینم سوارشدودکمه طبقه چهارم وزد...اخم غلیظی روی پیشونیش بودوتکیه دادبه وبودبه آینه آسانسور...حتی نیم نگاهیم به من نمی انداخت.منم اخم کرده بودم وبه کف آسانسورخیره شده بودم...
بالاخره آسانسوروایساد،رادوین به سمت دراشاره کردتا من اول پیاده بشم!!!
این رادوینه؟!همون رادوین گودزیلا؟!این که به اصل مقدم بودن خانوماهیچ اعتقادی نداشت...حالاچی شده که میگه من اول برم؟!!
باتعجب زل زدم بهش...هیچ عکس العملی نشون نداد...حتی به من نگاهم نمی کرد!!بااخم زل زده بودبه روبروش!!!
بی توجهی اون،باعث شدکه تعجبم جاش وبده به یه اخم غلیظ روی پیشونیم...نگاهم وازش گرفتم وکلافه ازآسانسورپیاده شدم...زیرلب گفتم:
- خداحافظ...شب بخیر!!
رادوینم زیرلبی باهام خداحافظی کرد...عصبی وبی حوصله به سمت دررفتم...کلیدوانداختم توقفل وخواستم دروبازکنم که رادوین صدام کرد:
- رها...
باذوق به سمتش برگشتم...گفتم الان می خوادازم معذرت خواهی کنه که عروسی وکوفتم کرده وهمش میرغضب بوده!!نگاهم ودوختم به چشماش ومنتظرموندم تامعذرت خواهی کردنش وبشنوم...
زل زدتوچشمام وگفت:دیگه نمی خوادبیای برام شام بپزی...ممنون به خاطرزحمتی که اون دوشب کشیدی.شب بخیر!!
وکلیدوانداخت توی قفل ودروبازکرد...واردخونه اش شدودروبه هم کوبید...

آنیلا
1392,05,30, ???? : 01:20 قبل از ظهر
سلامی دوباره به همه خواننده های پایه!!!:-2-16-:
امشب اومدم دست پرم اومدم!!!3تاپست داریم عینهونِ هلو!!!:-2-35-:
من حرف خاص دیگه ای ندارم ولی شمامنتظردوتاپست خوشگل دیگه هم باشید...نقدی بوددرخدمتم!!تشکروامتیازم که اتوماتیک واریادتون نمیره دیگه؟!!!:-2-27-:جونه شمانباشه جونه خودم وقتی میام می بینم تشکرا وامتیازازیادشده انرژی می گیرم قشنگترمی نویسم...حالاخودتون می دونید!!!شماتشکربیشتربزنید من قشنگترمی نویسم!!!خخخخ
شوخی کردم باباشماتشکرم نزنیدمن نهایت تلاشم ومی کنم ولی شمام نامردنباشدی دیگه!!آورین!!:-2-40-:فعلا


**********
یه هفته ای ازشب عروسی ارغوان گذشته بودوتواین یه هفته من حتی یه بارم رادوین وندیده بودم!!صبحاکه می رفتم دانشگاه ماشینش توپارکینگ نبودو وقتیم برمی گشتم بازم نبود...انگاریه جوری برنامه ریزی کرده بودتانگاهش به نگاهم نخوره...انگارنمی خواست دیگه من وببینه...ولی آخه برای چی؟!به خاطرحرفایی که شب عروسی اری بهش زدم؟!من که می خواستم ازش معذرت بخوام ولی خودش نذاشت...یعنی انقدکینه ایه که به خاطرحرفای من داره ازم دوری می کنه؟!
تواین یه هفته،کارایی وکه رادوین گفته بودبرای پایان نامه ام انجام دادم...یه سری مطلب ازسایتاوکتابایی که معرفی کرده بود،جمع وجورکردم...باحسینی مشورت کردم واونم یه سری منبع کتاب وسایت بهم معرفی کرد و راهنماییم کرد...چیزی نمونده که این ترمم تموم بشه...این ترمم که تموم بشه،میرم دنبال کار...درکنار کارکردن،درسم وهم می خونم وبه پایان نامه امم می رسم.
برای پایان نامه ام یه سری نقشه کشیدم ولی ازدرست بودنشون مطمئن نیستم...بایداین نقشه هاروبه رادوین نشون بدم...اماراستش می ترسم برم پیشش!!اگه بازم عصبانی واخموباشه وسگ محلم نده چی؟! تواین یه هفته به هرطریقی سعی کرده که من ونبینه،اون وقت من خودم پاشم برم دم درخونه اش؟؟
برای فرداشب ارغوان اینارودعوت کردم خونه ام...می خوام پاگشاشون کنم.دلم می خواد رادوینم دعوت کنم...اگه رادوین بیادبیشترخوش می گذره...اونجوری امیرم تویه جمع زنونه احساس تنهایی نمی کنه ولی اگه نیادچی؟!اصلااگه بیادواخم وتَخم کنه وگندبزنه به حال خوشمون چی؟!!
پوفی کشیدم وازروی مبل بلندشدم...به سمت مانتوم رفتم که روی مبل ولو بود...مانتوم وپوشیدم ویه شال قرمزم سرم انداختم وبه همراه نقشه هاو وسایل نقشه کشی وغیره به سمت درخونه رفتم...نمیشه من هی اینجابشینم وفکرکنم وتهشم به هیچ نتیجه ای نرسم که!!!رادوین به من قول داده که توپایان نامه ام کمکم کنه پس درهرموقعیتی بایدپای قولش وایسه...منم به راهنمایی وکمکش نیازدارم پس به خاطرپایان نامه منم که شده،رادوین بایدمن وببینه!!!من بایدبه پایان نامه ام برسم...من باید برم پیش رادوین!!
محکم وقاطع دروبازکردم وکلیدوازتوی جاکلیدی برداشتم...دروبستم به سمت خونه رادوین رفتم وزنگ دروزدم...
چنددقیقه بعد،هیکل مردونه ررادوین توچهارچوب درظاهرشد...طبق معمول شیک وباکلاس روبروم وایساده بود...مثل همیشه خوش تیپ... بانیش باز زل زده بودم بهش.نگاهش که به من افتاد،اخمی روی پیشونیش نشست...پسره بی شعورهروقت من ومی بینه اخم می کنه!!خب چته تو؟!هان؟!!خب بگومنم درجریان باشم...ازحرفایی که بهت زدم دلگیری؟!خب من که خواستم ازت معذرت خواهی کنم خودت نذاشتی!!
اخم اون باعث شدکه نیشم بسته بشه...زیرلب گفتم:سلام...
بی رمق وکلافه گفت:علیک!!
باچشمم به کاغذاو وسایلی که دستم بوداشاره کردم وگفتم:یه سری نقشه کشیدم واسه پایان نامه ام اومدم پیشت تاایراداش وبگیری...
باهمون اخم روی پیشونیش،ازجلوی درکناررفت...درحالیکه به داخل خونه اشاره می کرد،گفت:باشه...بیاتو.
کفشام ودرآوردم و واردخونه شدم...بادیدن خونه فکم چسبیدبه زمین!!
اینجادوباره شد بازارشام؟!اونشب که من اومدم واسش قورمه سبزی پختم که خیلی تمیزبود!!پس چراالان انقدبه هم ریخته اس ؟!مرده شورش وببرن که هیچ بویی ازتمیزی نبرده...شلخته دخترباز!!!
مثل دفعه اولی که به خونه اش اومده بودم،همه جابه هم ریخته بود...یه سری کاغذکف هال بود،لباساش روی مبلاپخش وپلابودن وجعبه های پیتزاوآشغال ساندویچ روی زمین ولو بودن...به من گفت که دیگه واسش غذانپزم که هی بره فست فودببنده به خیکش؟!!پسره چلغوزه ونگاه...اصلاانقدپیتزا و ساندویچ بخورتابترکی...
کلافه به سمت مبل رفت وروی همون لباساش نشست!!!
دفعه پیش لااقل لباساروازروی مبل برداشت ولی حالا زرتی اومدنشست روی لباساش!!
اشاره ای به مبل کنارش کردوگفت:بیابشین دیگه...
به سمت مبل رفتم ولباساروازروش برداشتم وگذاشتمشون روی میز!!
روی مبل نشستم وزل زدم به اخمای درهم رادوین...پوفی کشیدوگفت:چیه؟!چرااونجوری نگام می کنی؟!!(دستش ودرازکردونقشه هاروازم گرفت وادامه داد:)بده ببینم چی کشیدی...
وبادقت شروع کردبه بررسی کردن نقشه ها...نگاهش وازنقشه ها گرفت ودوخت به من...مشکلات و ایرادام وبهم گفت وبرام درستشون کرد...درموردپایان نامه ام ازم سوال پرسیدکه چجوری پیش میره ومنم براش توضیح دادم...بازم راهنماییم کردتاچه کارای دیگه بایدبکنم...توضیحاتش که تموم شد،نقشه هاروگذاشت روی میز.نگاهش وازم گرفت وشروع کردبه بازی کردن باانگشتای دستش...
بایه لحن مهربون ومظلوم گفتم:رادوین...
بهم نگاه کردوباهمون اخم غلیظی که ازاول روی پیشونیش بود،گفت:بله؟!
نیشم وتابناگوشم بازکردم وباذوق گفتم:من فرداشب ارغوان وامیرودعوت کردم تاپاگشاشون کنم...میشه توام بیای؟!
خونسردگفت:نه...حوصله مهمونی ندارم...ببخشید!
لب لوچه ام آویزون شد...باالتماس زل زدم توچشماش ومظلوم گفتم:توروخدارادی...بیادیگه!! توبیای بیشترخوش می گذره...
پوزخندی زدوگفت:مثل اینکه یادت رفته من همون گودزیلای شکموی شلخته دختربازسابقم...اگه من بیام،مهمونی زهرمارت میشه...
اخمی کردم وگفتم:لوس نشودیگه...کی گفته اگه توبیای مهمونی زهرمارم میشه؟!اتفاقاخیلیم بهم خوش می گذره..
اخمم محوشدولبخندی روی لبم نشست...مظلوم گفتم:میای دیگه نه؟!بیا دیگه...جونه رها...
نگاهش وازم گرفت وزیرلب گفت:باشه میام...
دلم می خواست بپرم توبغلش وشالاپ شالاپ ماچش کنم ولی خب هم ضایع بود وهم رادوین اعصاب نداشت می زدکتلتم می کرد!!
نیشم شل شده بودوباذوق زل زده بودم به رادوین...
وسایلم وبرداشتم وازجام بلندشدم...روبروی رادوین وایسادم وبانیش بازخیره شدم بهش...باذوق گفتم:خیلی کرتیم داش رادی...فرداشب می بینمت!!مخلصیم...
وباهاش بای بای کردم ودر برابرچشمای ازحدقه دراومده اش،به سمت در ورودی رفتم وازخونه اش بیرون اومدم...

**********
کنارارغوان روی مبل نشسته بودم وخیره شده بودم به تلویزیون...
ساعت از9 گذشته ورادوین هنوزنیومده!!!ارغوان وامیرساعت7 اومدن و2ساعته تمامه که منتظررادوینیم...
من وامیروارغوان روی مبل نشسته بودیم وخودمون وباخوردن میوه وتلویزیون دیدن سرگرم کرده بودیم...
امیرنگاهی به ساعت کردوگفت:پس این رادی کدوم گوریه؟!چرانمیاد؟!
پوفی کشیدم وگفتم:نمی دونم والا...دیشب خودم رفتم پیشش و ازش خواستم بیاد...اونم قبول کرد...نمی دونم چرانیومده!!
امیرگوشیش واز جیبش بیرون آوردوشماره گرفت...گوشیش وگذاشت کنارگوشش وبعدازچندتابوق،طرف برداشت وامیرگفت:
- کجایی تورادوین؟!...چی؟!...دم دری؟!
ویهو زنگ دربه صدا دراومد...لبخندی روی لبم نشست...پس بالاخره رادوین خان تشریف فرماشدن!!!
ازجام بلندشدم وبه سمت در رفتم...دروبازکردم وبارادوین چشم توچشم شدم...
یه سوئی شرت کلاه دارقرمزتنش بودکه زیراونم یه تی شرت ساده مشکی پوشیده بود...یه شلوارلی پوشیده بودباکتونیای قرمزمشکی...تیپش خفن دخترکش بود!!!همینه دیگه...اینجوری تیپ میزنه که دخترا کشته مرده اشن!!!یه دسته گل خوشگلم دستش بود...ولی اخم غلیظی روی پیشونیش نقش بسته بود!!
اَه!!!سنگ قبرت وبشورم الهی...چراهمش عین میرغضب اخم می کنی؟!برج زهرماری به خدا!!
لبخندی زدم وگفتم:به به رادی گودزیلا...حال شما؟!خوبیدانشاا...؟!! نمیومدید دیگه...ساعت 9شده!!
- سلام...ببخشید...نمی خواستم دیربیام.کارای شرکت طول کشید!!
مهربون گفتم:قهری الان شماباما؟!
پوزخندی زدودسته گل وداد دستم...توچشمام خیره شدوگفت:ماازاولشم دوست نبودیم که حالامن بخوام قهرباشم...
وبادستش من وازجلوی درکنار زد و واردخونه شد...

آنیلا
1392,05,30, ???? : 01:30 قبل از ظهر
یعنی تواون لحظه دلم می خواست همین دسته گلش وبکنم توحلقش!!اون همه ذوق وسلیقه واحترام به خرج دادم باهاش خوب حرف زدم بعداون خیلی شیک ومجلسی من وقهوه ای کرد!!!بابااصلاخوبی به این دیوونه نیومده...2روزه اخلاقم باهاش خوب شده هوابرش داشته فکرمیکنه خبریه!!جنبه نداری باهات مهربون باشم...یه ذره تحویلت گرفتم روت زیادشده,واسه من کلاس میای!!!جون به جونت کنن همون گودزیلای سابقی...میرغضب برج زهرمار!!!
باحرص دروبستم وبه سمت آشپزخونه رفتم...کلافه وعصبی گلدونی ازتوی کابینت بیرون آوردم وتوش آب ریختم...گذاشتمش روی اپن ودسته گل آقای میرغضب وتوی گلدون گذاشتم...به سمت کابینت رفتم وظرفای شام وازتوش بیرون آوردم...باحرص ظرفارو روی میزچیدم ورفتم سراغ برنج که روی گازبود...امشب واسه شام،ازبیرون کباب گرفتم وبرنجم خودم پختم...درقابلمه روبازکردم...یه ذره برنجش وارفته ولی درکل خوبه...برنج وتوی دیس ریختم وکلافه وبی حوصله،روش وبابرنجی که قبلاخودم با زعفرون زردش کرده بودم،تزئین کردم...
دیس وگذاشتم روی میز...به سمت اپن رفتم وکباباروازتوی ظرف پلاستیکی بیرون آوردم...دونه دونه گذاشتمشون تویه دیس....داشتم باحرص وعصبی گوجه هاولیموترش ومیذاشتم توی دیس وزیرلبی به رادوین فحش می دادم که صدای ارغوان من وبه خودم آورد:
- رهاخوبی؟!
گوجه هاروتوی دیس چیدم ودرحالیکه دیس ومی ذاشتم روی میز،روبه ارغوان گفتم:آره...
روم ازش برگردوندم وخواستم برم سمت یخچال که مچ دستم وگرفت...به سمتش برگشتم وتوچشماش خیره شدم...نگران گفت:اتفاقی افتاده رها؟!چراانقدعصبانی ای؟!
اخمی کردم وگفتم:نه بابااتفاق چیه؟!یه ذره سرم دردمی کنه همین...
چاخان!!!سردرد کجابودبابا؟!!!این تنهادروغی بودکه تواون مدت کم به ذهنم رسید...نمی تونستم راستش وبه ارغوان بگم.
مچم وازدستش بیرون کشیدم وبه سمت یخچال رفتم وآب ودوغ وبقیه مخلفات وبیرون آوردم...به کمک ارغوان میزوچیدیم...
ارغوان روبه امیرورادوین که روی مبل نشسته بودن وباهم حرف می زدن،گفت:امیر...رادوین...شام حاضره!!
رادوین وامیرباشوخی وخنده به سمت آشپزخونه اومدن...نیش رادوین تابناگوشش بازبودومی گفت ومی خندید...واردآشپزخونه شدن...نگاه رادوین که به من افتاد،لبخندش محوشدویه اخم نشست روی پیشونیش...
پسره بی شعورچلغوز وقتی بارفیقش حرف می زنه،نیشش بازه ومی خنده ولی وقتی نگاهش میفته به من اخم می کنه...
اخم غلیظی بهش کردم ونگاهم وازش گرفتم.
رادوین وامیرکنارهم ومن وارغوان کنارهم دیگه روی صندلی نشستیم.رادوین روبروی من بودوامیر روبروی ارغوان.
لبخندی زدم وروبه امیروارغوان گفتم:ازاونجایی که من اصلادست پختم خوب نیس،امشب ازبیرون غذاگرفتم البته باعرض معذرت!!
امیرلبخندمهربونی زدودرحالیکه برای ارغوان برنج می ریخت،گفت:اختیاردارین...دست پخت رفیق خانوم من مگه میشه بدباشه؟!
رادوین پوزخندی زدوگفت:برعکس ارغوان دست پخت رهابدجورتوآفسایده...یه شب یه ماکارونی به من دادکه شبیه هرچی بودجزماکارونی...
ارغوان وامیرخندیدن ولی من چشم غره ای به رادوین رفتم واونم اخم کرد...پسره بی شعور ماکارونی بدمزه من ویادشه اما قورمه سبزی به اون خوشمزگی ویادش نیس...دلم می خواد کله اش وبکوبم به دیوار!!دارم ازدستش دیوونه میشم.
بالاخره باشوخی وخنده شاممون وخوردیم...رادوین وقتی باامیروارغوان حرف می زد،می خندیدولبخندروی لبش بودولی وقتی نگاهش میفتادبه من اخم می کرد...منم اصلانگاهش نمی کردم وسگ محلش نمی دادم!!
بعدازشام،امیرو رادوین ظرفارو جمع کردن ومن وارغوانم شستیمشون.
کارمون که تموم شد،به هال رفتیم وروی مبل نشستیم.
امیرورادوین مدتی بودکه به هال اومده بود ومشغول حرف زدن بودن وصدای خنده هاشون توی فضامی پیچید...ارغوان نگاهش به تلویزیون بودومن باحرص خیره شده بودم به رادوین...پسره چلغوزبی شعور!!نگاش کن چجوری قهقهه می زنه ومی خنده...چراهروقت نگاهش به من میفته اخم می کنه؟!ازدستم ناراحته؟!به خاطرحرفای اون شبم؟!چرااینجوری می کنه؟!چراباهام سرده؟؟چرادیگه لبخندنمی زنه؟!
توچت شده رها؟!هان؟!!چرا انتظار داری رادوین بهت لبخندبزنه وباهات مهربون باشه؟!تو ورادوین سایه هم وباتیرمی زدین...توازش متنفربودی وهرکاری می کردی تالجش ودربیاری...لبخندزدن یانزدنشم واست مهم نبود...حالاچی شده؟!چراعکس العملاش واست مهمه؟!!چرادیگه ازش متنفرنیستی؟!چرا مثل سابق ازحرص خوردنش لذت نمی بری؟!توچت شده رها؟!
- رها...
باصدای ارغوان،نگاهم وازرادوین گرفتم ودوختم به اری...گفتم:بله؟!
- تو ورادوین باهم دعواکردین؟!
اخمام رفت توهم...گفتم:نه...چطور؟!
- مطمئنی اتفاقی نیفتاده؟!پس چرارادوین هروخ نگاهش به نگاهت میفته اخم می کنه؟!چراباهات سرسنگینه؟!
چی بهش می گفتم؟!می گفتم به خاطرداداش تورادوین باهام سردشده؟!می گفتم به خاطرآرتان رادوین ازدستم ناراحته؟!نمی تونم این چیزارو به ارغوان بگم...نمی تونم...دلم نمی خوادناراحتش کنم...اگه ازآرتان بدبگم،ممکنه ازدستم دلخوربشه.
ازسرِ ناچاری لبخندی زدم وگفتم:رادوین همیشه بامن همین جوری بوده...من ورادوین همیشه باهم سرناسازگاری داشتیم ودعوا می کردیم.این که چیزعجیبی نیس.
ارغوان باشک پرسید:مطمئنی؟!
چشمام ویه باربازوبسته کردم که یعنی آره.
- ارغوان...رها...یه دیقه به من گوش کنید...
باصدای امیر،من وارغوان بهش نگاه کردیم تاببینیم چی می خوادبگه...
لبخندی زدوبی مقدمه گفت:میاین بریم شمال؟!
ما سه تارفتیم توشوک...این چی میگه؟!شمال؟!!همه باهم؟!نه بابا.اگه رادوین بیادمن نمیام...دوباره می خواداخم وتَخم کنه میرعضب بشه مسافرت وکوفتم کنه.
ارغوان باذوق گفت:وای آره...من خیلی وقته شمال نرفتم.
بانیش باز روکردبه من وگفت:نظرتوچیه رها؟!میای؟!
لبخندی زدم وگفتم:نه عزیزم...حسش نیس!!
امیراخمی کردوگفت:یعنی چی که حسش نیس؟!مگه شمال رفتنم حس می خواد؟؟
من- جونه امیرحال وحوصله شمال رفتن ندارم...
ارغوان- رهای دیوونه اگه بیای بریم شمال،حال وهوات عوض میشه.یه ذره می خندیم روحیمون شادمیشه...
نگاهم ودوختم به رادوین واخم غلیظی روی پیشونیم نشست...گفتم:بیخیال شو اری...بعضیامی خوان بیان و هی زرت وزرت اخم کنن وگنددماغ بازی دربیارن،همه مسافرت کوفتم میشه...بیخیال!!
رادوین پوزخندی زدوروبه امیرگفت:رهاراست میگه.تازه منم توشرکت کلی کاردارم.تواین یه هفته بایدبرم شیراز واسه نظارت رویه ساختمون...
امیراخمی کردوگفت:چرت نگورادی!!کدوم ساختمون؟!شیرازچیه؟!!چرا دروغ میگی؟!مااصلاالان توشیراز پروژه درحال ساخت داریم؟!
رادوین که بدجورضایع شده بود،اخمی کردوگفت:خب حالادرسته شیرازنمیرم ولی به جاش کلی کاردارم...بایدبرم سرپروژه سئول...باآقای مفتون قرارکاری دارم،آخرماهه وبایدحقوق کارمنداروبه حسابشون واریزکنم... سرم خیلی شلوغه امیر...بیخیال!!
امیرلبخندی زدوگفت:فکراونجاشم کردم...به سعیدمیگم که بره سراغ کارای پروژه سئول...قرارت وباآقای مفتونم میذاریم واسه هفته بعد،باسعیدهماهنگ می کنم تاازحساب شرکت برای کارمنداپول واریزکنه...خوبه؟!
رادوین که دیگه بهونه ای برای مخالفت کردن نداشت،به ناچارسرش وانداخت پایین وچیزی نگفت...
امیرروکر