PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دفتر اشعار فروغی بسطامی



صفحه ها : [1] 2 3

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 10:48 قبل از ظهر
http://www.up3.98ia.com/images/0uthknpmv2mabaw96ll6.gif (http://www.up3.98ia.com/)



میرزا عباس فروغی بسطامی (http://ganjoor.net/forooghi/) غزل سرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص میکرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاعالسلطنه، تخلص خود را به نام فروغالدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزل سرایی شیوه ی سعدی را درپیش گرفت و الحق به خوبی از عهده برآمد. وی با قاآنی شیرازی معاشر و مصاحب بوده است. فروغی در ۲۵ محرم ۱۲۷۴ هجری قمری در تهران درگذشت.

اثر او، دیوان اشعار، شامل:
*غزلیات
*تضمین ها
*رباعیات



کامل

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 11:01 قبل از ظهر
تضمین شماره ی 1



ای بهشتی رخ طوبی قد خورشید لقا
بشنو این بیت خوش از خسرو جاوید لقا
« تو اگر پای به دشت آری شیران دژم
بگریزند ز پیش تو چو آهوی ختا»
با دو زلفت سخن از مشک ختن محض غلط
با دو چشمت مثل از آهوی چین عین خطا
چشم پر خواب تو هم خسته و هم خسته نواز
زلف پر تاب تو هم عقده و هم عقده گشا
هم فکندی سر یک قوم به شمشیر ستم
هم شکستی دل یک جمع به بازوی جفا
مدعا در دل من هیچ نماند از دهنت
بس که دشنام شنیدم به مکافات دعا
دوش حرفی زدم از گوشه به چمن
تا ننازد پس از این نرگس بی شرم و حیا
خون مژگان تو امروز گذشت از سر من
تا دگر پا نگذارم به سر کوی وفا
دست خالی نتوان رفت به خاک در دوست
قدمی همرهم ای چشم گهربار بیا
بر سر طالب اگر تیغ ببارد ز سپهر
نکند دامن مطلوب خود از چنگ رها
بیدل شیفته هرگز نخروشد ز گزند
عاشق دلشده هرگز نگریزد ز بلا
گر فروغی لب خسرو مددی ننماید
من کجا نکته ی شیرین شکربار کجا
شرف کعبه ی اسلام ملک ناصردین
آن که جان آمده در حضرتش از بهر فدا
آن شهنشاه کرم پیشه که بر خاک درش
شیوه ی بنده بود گاه دعا، گاه ثنا

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 11:06 قبل از ظهر
تضمین شماره ی 2



بگشای گوش هوش و بیا در سرای ما
بشنو کلام خسرو کشورگشای ما
«ساقی بیار باده ی سرخی برای ما
تا بگذرد ز چرخ برین جای پای ما
در ساکنان هفت فلک خواب و خور نماند
از ناله ی شبانه و از های های ما
معشوق جام می به کفم داد و گفت نوش
وز خاطر غمین ببر این دم جفای ما
رحم آمدش به حال من و این سخن بگفت
خوش باش بعد از این که ببینی وفای ما
از آتش جهنده ی عشقت جهان بسوخت
یک شعله هم گرفت به طرف قبای ما
در زندگی گذر نکنی سوی ما ولیک
رحمی به دل بیاور بعد از فنای ما
وقتی به ما گذر کنی ای سرو سیم تن
ما خاک گشتهایم و نیاید صدای ما
برخواستیم از سر کویت ز دست چرخ
یا رب که دیگری ننشیند به جای ما»

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 11:08 قبل از ظهر
تضمین شماره ی 3



این چار رباعی از شه تاجور است
کارایش دیوان قضا و قدر است
چون بنویسی دهنده ی کام دل است
چون بسرایی برنده ی هوش سر است
«امروز سوار اسب رهوار شدم
از بهر شکار سوی کهسار شدم
آن قدر به چنگ باز و تیهو آمد
کز کثرت قتلشان در آزار شدم»
«باران ز هوا هم چو سرشکم آید
وز آمدنش به دشت رشکم آید
زان راه که باریدن باران ز چه روست
آنجا که چو سیل از مژه اشکم آید»
«دیدار تو دیدنم میسر نشود
هیچم به تو ماه روی رهبر نشود
هر چند کز آتش غمت میسوزم
لیکن گویم که چون تو دلبر نشود»
«دوری تو کرد زار و رنجور مرا
بی روی تو دیو است کنون حور مرا
گر وصل تو بار دگرم دست دهد
در هر دو جهان بس است منظور مرا»

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 11:10 قبل از ظهر
تضمین شماره ی 4



این غزل فرموده ی شاه است بشنو
تا به مهر آید دل پرخشم و کینت
«تابم از دل برد زلف عنبرینت
صبرم از کف برد لعل شکرینت
تنگ شکر از چه ریزد از دهانت
نقره ی خام از چه خیزد از سرینت
عارف شهر ار ببیند روی ماهت
بعد از اینش سجده باید بر جبینت
گر قرین در آسمان جویند مه را
میتوان هم بر زمین جستن قرینت
شکر میگوید خدای آسمان را
هر که میبیند خرامان بر زمینت
تا بسوزانند صورتهای خود را
کاش میدیدند نقاشان چینت
گر بریزد خون من بر آستانت
بر نخواهم داشت دست از آستینت
هر دو عالم را به یک نظاره کشتی
آفرین بر نرگس سحر آفرینت»

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 11:11 قبل از ظهر
تضمین شماره ی 5



شاه جم جاه کلامی که بیان فرماید
از کمال شرفش نقش نگین باید کرد
« دل ما را ز چه رو زار و حزین باید کرد
عاشقی کفر نباشد نه چنین باید کرد
باده ی صاف به یاران کهن باید کرد
نظر لطف به عشاق غمین باید کرد
ما گدایان را از درگه خود دور مکن
که ترحم به گدایان به از این باید کرد
از بر خسته دلان چند به تندی گذری
بعد از این مرکب آهسته به زین باید کرد
این چنین حسن و لطافت که تو داری تا حشر
سجده بر آدم و حوا و به طین باید کرد
پرتو روی تو روشن کند این عالم را
پس از این روی تو با ماه قرین باید کرد
پرده از صورت زیبای تو باید برداشت
ماه رویان همه را پردهنشین باید کرد
همچو طاووس چو سرمست خرامی در باغ
توتیای مژه را خاک زمین باید کرد
روش کبک دری داری و چشم آهو
صید این قسم شکاری به کمین باید کرد»

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 11:13 قبل از ظهر
تضمین شماره ی 6



زیب غزل کردم این سه بیت ملک را
تا غزلم صدر هر مراسله باشد
«ده دله از بهر چیست عاشق معشوق
عاشق معشوق به که یکدله باشد
با گله خوش نیست روی خوب تو دیدن
دیدن رویت خوش است بی گله باشد
طاقت و صبرم نماندهست دگر هیچ
در شب هجرم چه قدر حوصله باشد»
دوست نشاید ز دوست در گله باشد
مرد نباید که تنگ حوصله باشد
دوش به هیچم خرید خواجه و ترسم
باز پشیمان از این معامله باشد
راهرو عشق باید از پی مقصود
در قدمش صد هزار آبله باشد
تند مران ای دلیل ره که مبادا
خسته دلی در قفای قافله باشد
موی تو زد حلقه بر میانت و نگذاشت
یک سر مو در میانه فاصله باشد
آن که مسلسل نمود طره ی لیلی
خواست که مجنون اسیر سلسله باشد
با غزل شاه نکته سنج فروغی
من چه سرایم که قابل صله باشد

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 11:15 قبل از ظهر
تضمین شماره ی 7



تا ز شاه این پنج بیت الحق شنیدم
طبع من مستغنی از در ثمین شد
«عید مولود امیر المؤمنین شد
عالم بالا و پایین عنبرین شد
از برای مژده ی این عید حیدر
جبرییل از آسمان اندر زمین شد
پنج عنصر حیدر کرار دارد
قدرت حق زان که با خاکش عجین شد
ذوالفقار کج چنین گوید به عالم
راست از دست خدا شرع مبین شد
ناظم خرگاه اسرافیل باشد
حاجب درگاه جبریل امین شد»
دست حق از پرده گردید آشکارا
تا علی دستش برون از آستین شد
تا عجایبها کند ظاهر ز باطن
در نظر گاهی چنان گاهی چنین شد
تا قدم زد در جهان آفرینش
آفرین بر جانش از جان آفرین شد
عقد آب و خاک را بر بست محکم
خرگه افلاک را حبل المتین شد
آفتاب از طلعت او شد منور
آسمان از خرمن وی خوشهچین شد
هم به صورت قبله ی ارباب معنی
هم به معنی کعبه ی اهل یقین شد
هم ملایک را به هر جا کرد یاری
هم خلایق را به هر حالت معین شد
هم عدویش وارد قعر جهنم
هم محبش داخل خلد برین شد
بر خلیل از مهر آن خورشید رحمت
آتش نمرود باغ یاسمین شد
در شب معراج ذات عرش سیرش
با احد بود و به احمد هم نشین شد
کس علی را جز خدا نشناخت آری
قابل این نکته خیرالمرسلین شد
کی تواند عقل بشناسد کسی را
کز طفیلش خلقت آن ماء و طین شد
پیش بود از اول و آخر از آن رو
پیشوای اولین و آخرین شد
تا فروغی رکن دین گردید بر پا
ظل یزدان ناصر ارکان دین شد

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 11:17 قبل از ظهر
تضمین شماره ی 8



شاه بیت غزل بنده سه بیت از شاه است
که فروزندهتر از گوهر شهوار بود
« دل من مایل آن لعبت فرخار بود
جان من در ره آن شوخ دل آزار بود
زلف مشکین خم اندر خمش از بوالعجبی
تودهٔ مشک دمد طبله ی عطار بود
مست از خانه ی خود چون بخرامد بیرون
دل ز دستش برود هر چه که هشیار بود»
ترسم آخر نرسد نوبت خون خواهی من
بس که در ره گذرش کشته ی بسیار بود
چنگ در تار سر زلف بتی باید زد
زان که حیف است کسی این همه بی کار بود
در ره عشق بریزد آن چه تو را دربار است
ره رو کعبه همان به که سبک بار بود
به که در پرده بپوشند رخ خوبان را
راز عشاق چرا بر سر بازار بود
زان خریدار سیه چشم غزالانم من
که غزل های مرا شاه خریدار بود
سبب نقطه ی ایجاد ملک ناصر دین
که مدار فلکش در خط پرگار بود
ملکا شعر فروغی همه در مدحت توست
که چنین صاحب اشعار گهربار بود

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 11:19 قبل از ظهر
تضمین شماره ی 9



یک دو بیت از شاه میخوانم نگارا گوش کن
زان که هر یک همسری با در غلطان میکند
« قد سرو آسای تو زین سان که جولان میکند
عاشق دیوانه را سرمست و حیران میکند
نیست از دست غمت جمعی به عالم گوییا
هر کجا جمعی است زلف تو پریشان میکند»
شیرین دهنا بشنو اشعار خوش خسرو
از چشمه ی نوشینت یک قطره به کامم کن
«من خضر و سکندروار ظلمات نپیمایم
زان آب حیات اینک یک جرعه به جامم کن
چون خوی تو میدانم از لطف تو مایوسم
باری ز سر رحمت یک روز عتابم کن»
دوشینه که آن ماه مشک مو را
در خانه کشیدم به صد بهانه
این بیت ملک در خیالم آمد
خون دلم از دیده شد روانه

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 11:21 قبل از ظهر
تضمین شماره ی 10



مطربی زمزمه سر کرد سحر در گلزار
رفتم از این غزل شاه به یک بار از کار
«مجلس ما چو بهشت است در این فصل بهار
خیز ای ساقی مستان قدح باده بیار
باده هم چو گل احمر یا لاله ی سرخ
باده هم چو دل عاشق یا روی نگار
باده ی کهنه گر از عمرش پرسم گویند
که ز پنجاه فزون است و صد آید به شمار
بادهای گر شود از غرب تهی شیشه ی آن
می نیابی تو به شرق اندر مردی هشیار
باده ی صاف چو دلهای حکیمان اله
تلخ چون زاهد سجاده فکن در بازار
تا به کی گردم بر خاک درت خوار و ذلیل
تا به کی باشم در دست غمت زار و نزار
بی تو گیرد همه شب لشکر آهم به میان
بی تو ریزد همه دم گوهر اشکم به کنار
عاشقان را به سر کوی تو نه راه و نه رسم
پاک بازان را بهر تو نه خواب و نه قرار »

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 11:22 قبل از ظهر
تضمین شماره ی 11



برخیز نگارا که ز فرموده ی خسرو
موزون غزلی چون قد دل جوی تو دارم
نیکوست که در پیش تو خوانم غزل شاه
زیرا که هوای رخ نیکوی تو دارم
بشنو ز من اشعار ملک ناصردین را
کز شوق همین جای به پهلوی تو دارم
« در هر دو جهان آرزوی روی تو دارم
در دست ز محصول جهان موی تو دارم
زاهد به سوی کعبه و راهب به سوی دیر
آری من دیوانه سر کوی تو دارم
گر با تو به فردوس برین جای دهندم
در مجمع فردوس نظر سوی تو دارم
اندیشه ندارد دلم از آتش دوزخ
تا راه در آتشکده ی خوی تو دارم
یارب خم گیسوی تو آشفته مبادا
کاشفته دلی در خم گیسوی تو دارم
پیوسته بود منزل من گوشه محراب
وین منزلت از گوشه ی ابروی تو دارم
در نزد من ارباب کرامت همه ماتند
وین معجزه از نرگس جادوی تو دارم»
شاها غزل شاه، مرا کرده غزل خوان
این فیض من از نطق سخن گوی تو دارم

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 11:25 قبل از ظهر
تضمین شماره ی 12



نشه ای داده به من دست از این مطلع شاه
که ننوشیده قدح بی خبر از خویشتنم
دگر دهد باده کنون ساقی سیمین بدنم
توبه ی پیش به یک جرعه ی می برشکنم»
تا به پیرانهسرت جام دمادم بخشند
ای جوان باده به من بخش که پیر کهنم
مستی عشق تو را چند نهان باید داشت
بشنود گو همه کس بوی شراب از دهنم
حال پروانه ی دل سوخته من میدانم
کز ازل شمع رخت سوخت به هر انجمنم
آن که بر کشتن من تیغ کشیدهست تویی
وان که از تیغ تو گردن نکشیدهست منم
آن چنان بر سر کویت به غریبی شادم
که به خاطر نگذشته است خیال وطنم
روز هجرت ز گران جانی خود حیرانم
که نرفتهست چرا جان گرامی ز تنم
رهبری کرد به کوی تو و برد از راهم
عشق هم راه بر من شد و هم راهزنم
تا لبت گفته به من سر سخندانی را
کرده سلطان سخن سنج قبول سخنم
مالک نظم گهربار ملک ناصردین
که ز فیض لب او صاحب در عدنم
خسرو عهد فروغی نظری کرده به من
که ز شیرین سخنی شور به عالم فکنم

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 11:27 قبل از ظهر
تضمین شماره ی 13



دوش در میکده با آن صنم قافیهدان
خواندم این مطلع شه را و زدم رطل گران
«برقع از روی برافکن که همه خلق جهان
به یکی روز ببینند دو خورشید عیان»
رخ رخشان بنما، دیده ی جان را بفروز
لب میگون بگشا آتش دل را بنشان
مهر خورشید رخت هیچ نگنجد به ضمیر
وصف یاقوت لبت هیچ نیاید به زبان
دلستانی تو ولی از همه دلها به کنار
آفتابی تو ولی از همه ذرات نهان
موی عنبر شکنت سلسله ی گردن دل
روی خورشیدوشت شعله ی عالم جان
دستم از حلقه ی مویت همه شب مشک فروش
چشمم از تابش رویت همه روز اشک افشان
راستی جز خم ابروی تو نشنیدم من
که مه نو بکشد بر سر خورشید کمان
من ندیدم ز رخ خوب تو فرخندهتری
جز بلند اختر فرخ ملک ملک ستان
آفتاب فلک جاه ملک ناصردین
که قرینش ملکی نامده در هیچ قران
رفته تا طبع فروغی ز پی مطلع شاه
شعرش افلاک نشین آمد و خورشید نشان

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 11:28 قبل از ظهر
تضمین شماره ی 14



ای خامه ی مشک افشان چون نامه نگار آیی
این مطلع شاهی را عنوان کتابم کن
« ای ساقی خوش منظر مست می نابم کن
روی چو مهت بنمای بیهوش و خرابم کن»
کیفیت بیداری خون کرد دلم ساقی
برخیز و شرابم ده بنشین و به خوابم کن
هر وقت که می خواران پیمانه ی می نوشند
از چشم خمارینت سرمست شرابم کن
من زهر فراقت را زین پیش نمینوشم
صهبای وصالم ده، فارغ ز عذابم کن
پیش لب نوشینت تا کی به سؤال آیم
گر بوسه نمیبخشی یک باره جوابم کن
رخساره نشان دادی بی دین و دلم کردی
بگشای خم گیسو بی طاقت و تابم کن
خواهی که در این عالم یک عمر کنم شاهی
در خیل غلامانت یک روز حسابم کن
ترسم که بر خسرو داد از تو برم آخر
شیرین دهنا رحمی بر چشم پرآبم کن
شه ناصردین کز دل پیر فلکش گوید
کز جمله حجابت یک باره خطابم کن
صد بار فروغی من با دل بر خود گفتم
بنواز دلم باری آن گاه عتابم کن

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 11:30 قبل از ظهر
تضمین شماره ی 15



بشنو ای تازه غزال این غزل تازه ی شاه
تا شود خوشدلی هر دو جهان حاصل تو
در ازل چون بسرشتند ملایک گل تو
حیف و صد حیف که کردند چو آهن دل تو
همه جایی و ندانیم کجایی ای دوست
هیچ کس پا ننهادهست به سر منزل تو
دل عشاق به امید وصال تو خوش است
ره ندارند به جایی به جز از محفل تو
هر کجا رو کنی ای دوست همه مشتاقان
هم چو مجنون بدوند از عقب محمل تو
دوش پیش دهنت مشکل خود را گفتم
گفت کز تنگی حل می نشود مشکل تو
عقل در چاره ی سودای تو بی چاره بماند
وقت آن است که دیوانه شود عاقل تو»

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 11:32 قبل از ظهر
تضمین شماره ی 16



پنج بیت از شه والاست در این تازه غزل
که بود هوش رباینده ی هر دانایی
ای که چون حسن تو نبود به جهان کالایی
چو قد سرو روانت نبود بالایی
تنم آن روح ندارد که تو تیرش بزنی
خونم آن قدر ندارد که تو دست الایی
باغ فردوس نخواهند مقیمان درت
نیست خوشتر ز سر کوی تو دیگر جایی
چهره ی هم چو مهت را همه شب زیر نقاب
هر چه پنهان کنی ای دوست به ما پیدایی
تا تو منظور منی دیده فرو دوختهام
که نیفتد نظرم بر رخ هر زیبایی
گر چه روی تو ندیدیم ولی خوشنودیم
که ندیدهست تو را دیده ی هر بینایی
لب شیرین تو گویا به حدیث آمد باز
که برآورده بسی شور ز هر شیدایی
دست در زلف رسای تو کسی خواهد زد
که سرش را ننهد بر سر هر سودایی
گر قدم بر سر شعرا نهی ای مه شاید
زان که خواننده ی اشعار شه والایی
نکته پرداز سخن سنج ملک ناصر دین
که به تحقیق ندارد سخنش همتایی
خسروا طبع فروغی به همین خرسند است
که سخن سنج و سخندان و سخن آرایی

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 11:41 قبل از ظهر
رباعی شماره ی 1



از کشت عمل بس است یک خوشه مرا *** در روی زمین بس است یک گوشه مرا

تا چند چو کاه گرد خرمن گردیم *** چون مرغ بس است دانهای توشه مرا

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 11:44 قبل از ظهر
رباعی شماره ی 2



دوشینه فتادم به رهش مست و خراب *** از نشه ی عشق او نه از باده ی ناب

دانست که عاشقم ولی میپرسید *** این کیست، کجایی است، چرا خورده شراب

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 11:45 قبل از ظهر
رباعی شماره ی 3



تا قبله ی ابروی تو ای یار کج است *** محراب دل و قبله ی احرار کج است

ما جانب قبله ی دگر رو نکنیم *** آن قبله مراست گر چه بسیار کج است

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 11:47 قبل از ظهر
رباعی شماره ی 4



فرموده خدا بزرگی آیین من است *** تمکین شهان ز فر تمکین من است

فرمانده ی اختران به صد جاه و جلال *** فرمان بر شاه ناصرالدین من است

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 11:49 قبل از ظهر
رباعی شماره ی 5



این دل که به شهر عشق سرگشته ی تست *** بیمار و غریب و در به در گشته ی تست

برگشتگی بخت و سیه روزی او *** از مژگان سیاه برگشته ی تست

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 11:52 قبل از ظهر
رباعی شماره ی 6



آمد مه شوال و مه روزه گذشت *** وایام صیام و رنج سی روزه گذشت

صد شکر خدا که روزی روزه ی ما *** گاهی به غنا و گه به دریوزه گذشت

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 11:53 قبل از ظهر
رباعی شماره ی 7



تا دل به برم هوای دلبر دارد *** افسانه ی عشق دلبر از بر دارد

دل رفت ز بر چو رفت دلبر آری *** دل از دلبر چگونه دل بر دارد

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 12:53 بعد از ظهر
رباعی شماره ی 8



زلفین سیه که در بناگوش تواند *** سر بر سر هم نهاده بر دوش تواند

سایند سر از ادب به پایت شب و روز *** آری دو سیاه حلقه در گوش تواند

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 12:57 بعد از ظهر
رباعی شماره ی 9



از هر دو جهان مرا مقید کردند *** وان گه به مدیح شه مقید کردند

این نامه که مدح ناصرالدین شاه است *** ترتیب وی از خط محمد کردند

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 12:59 بعد از ظهر
رباعی شماره ی 10



یک عمر شهان تربیت عیش کنند *** تا نیم نفس عیش به صد طیش کنند

نازم به جهان همت درویشان را *** کایشان به یکی لقمه دو صد عیش کنند

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 01:01 بعد از ظهر
رباعی شماره ی 11



آشفته سخن چو زلف جانان خوش تر *** چون کار جهان بی سر و سامان خوش تر

مجموعه ی عاشقان بود دفتر من *** مجموعه ی عاشقان پریشان خوش تر

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 01:04 بعد از ظهر
رباعی شماره ی 12



تا دل به هوای وصل جانان دادم *** لب بر لب او نهاده و جان دادم

خضر ار ز لب چشمه ی حیوان جان یافت *** من جان به لب چشمه ی حیوان دادم

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 01:07 بعد از ظهر
رباعی شماره ی 13



گاهی هوس باده ی رنگین دارم *** گاه آرزوی وصل نگارین دارم

گه سبحه به دست و گاه زنار به دوش *** یارب چه کنم، کیم، چه آیین دارم

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 01:08 بعد از ظهر
رباعی شماره ی 14



بگذار که خویش را به زاری بکشم *** مپسند که بار شرمساری بکشم

چون دوست به مرگ من به هر حال خوش است *** من نیز به مرگ خود به هر حال خوشم

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 01:11 بعد از ظهر
رباعی شماره ی 14



بگذار که خویش را به زاری بکشم *** مپسند که بار شرمساری بکشم

چون دوست به مرگ من به هر حال خوش است *** من نیز به مرگ خود به هر حال خوشم

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 01:14 بعد از ظهر
رباعی شماره ی 15



تا دست ارادت به تو دادهست دلم *** دامان طرب ز کف نهادهست دلم

ره یافته در زلف دل آویز کجت *** القصه به راه کج فتادهست دلم

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 01:16 بعد از ظهر
رباعی شماره ی 16



بگذار که تا می خورم و مست شوم *** چون مست شوم به عشق پا بست شوم

پابست شوم به کلی از دست شوم *** ار مست شوم نیست شوم، هست شوم

.:.TaniA.:.
1392،03،05, ساعت : 01:18 بعد از ظهر
رباعی شماره ی 17



تو مردمک چشم من مهجوری *** زان با همه نزدیکیت از من دوری

نی نی غلطم تو جان شیرین منی *** زان با منی وز چشم من مستوری

.:.TaniA.:.
1392،03،06, ساعت : 12:02 بعد از ظهر
غزل شماره ی 1



صف مژگان تو بشکست چنان دلها را
که کسی نشکند این گونه صف اعدا را
نیش خاری اگر از نخل تو خواهم خوردن
کافرم ، کافر، اگر نوش کنم خرما را
گر ستاند ز صبا گرد رهت را نرگس
ای بسا نور دهد دیده ی نابینا را
بیبها جنس وفا ماند هزاران افسوس
که ندانست کسی قیمت این کالا را
حالیا گر قدح باده تو را هست بنوش
که نخوردهست کس امروز غم فردا را
کسی از شمع در این جمع نپرسد آخر
کز چه رو سوخته پروانه ی بیپروا را
عشق پیرانه سرم شیفته ی طفلی کرد
که به یک غمزه زند راه دو صد دانا را
سیلی از گریه ی من خاست ولی میترسم
که بلایی رسد آن سرو سهی بالا را
به جز از اشک فروغی که ز چشم تو فتاد
قطره دیدی که نیارد به نظر دریا را

.:.TaniA.:.
1392،03،06, ساعت : 12:05 بعد از ظهر
غزل شماره ی 2



تا اختیار کردم سر منزل رضا را
مملوک خویش دیدم فرمانده ی قضا را
تا ترک جان نگفتم آسودهدل نخفتم
تا سیر خود نکردم، نشناختم خدا را
چون رو به دوست کردی، سر کن به جور دشمن
چون نام عشق بردی، آماده شو، بلا را
دردا که کشت ما را شیرین لبی که میگفت
من دادهام به عیسی انفاس جانفزا را
یک نکته از دو لعلش گفتیم با سکندر
خضر از حیا بپوشید سرچشمه ی بقا را
دوش ای صبا از آن گل در بوستان چه گفتی
کاتش به جان فکندی مرغان خوش نوا را
بخت ار مدد نماید از زلف سر بلندش
بندی به پا توان زد صبر گریز پا را
یا رب چه شاهدی تو کز غیرت محبت
بیگانه کردی از هم، یاران آشنا را
آیینه رو نگارا از بیبصر حذر کن
ترسم که تیره سازی دلهای با صفا را
گر سوزن جفایت خون مرا بریزد
نتوان ز دست دادن سر رشته ی وفا را
تا دیدهام فروغی روشن به نور حق شد
کمتر ز ذره دیدم خورشید با ضیا را

.:.TaniA.:.
1392،03،06, ساعت : 12:07 بعد از ظهر
غزل شماره ی 3



به جان تا شوق جانان است ما را
چه آتشها که بر جان است ما را
بلای سختی و برگشته بختی
از آن برگشته مژگان است ما را
از آن آلوده دامانیم در عشق
که خون دل به دامان است ما را
حدیث زلف جانان در میان است
سخن زان رو پریشان است ما را
چنان از درد خوبان زار گشتیم
که بیزاری ز درمان است ما را
ز ما ای ناصح فرزانه بگذر
که با پیمانه پیمان است ما را
ز بس خو با خیال او گرفتیم
وصال و هجر یکسان است ما را
سر کوی نگاری جان سپردیم
که خاکش آب حیوان است ما را
شبی بی روی آن مه روز کردن
برون از حد امکان است ما را
گریبان تو تا از دست دادیم
اجل دست و گریبان است ما را
به غیر از مشکل عشقش فروغی
چه مشکلها که آسان است ما را

.:.TaniA.:.
1392،03،06, ساعت : 12:09 بعد از ظهر
غزل شماره ی 4



در خلوتی که ره نیست پیغمبر صبا را
آنجا که میرساند پیغامهای ما را
گوشی که هیچ نشنید فریاد پادشاهان
خواهد کجا شنیدن داد دل گدا را
در پیش ماهرویان سر خط بندگی ده
کاین جا کسی نخواندهست فرمان پادشا را
تا ترک جان نگفتم، آسوده دل نخفتم
تا سیر خود نکردم نشناختم خدا را
بالای خوشخرامی آمد به قصد جانم
یا رب که برمگردان از جانم این بلا را
ساقی سبو کشان را می خرمی نیفزود
برجام می بیفزا لعل طرب فزا را
دست فلک ز کارم وقتی گره گشاید
کز یکدیگر گشایی زلف گره گشا را
در قیمت دهانت نقد روان سپردم
یعنی به هیچ دادم جان گرانبها را
تا دامن قیامت، از سرو ناله خیزد
گر در چمن چمانی آن قامت رسا را
خورشید اگر ندیدی در زیر چتر مشکین
بر عارضت نظر کن گیسوی مشکسا را
جایی نشاندی آخر بیگانه را به مجلس
کز بهر آشنایان خالی نساخت جا را
گر وصف شه نبودی مقصود من، فروغی
ایزد به من ندادی طبع غزلسرا را
شاه سریر تمکین شایسته ناصرالدین
کز فر پادشاهی فرمان دهد قضا را
شاها بسوی خصمت تیر دعا فکندم
از کردگار خواهم تاثیر این دعا را

.:.TaniA.:.
1392،03،06, ساعت : 12:14 بعد از ظهر
غزل شماره ی 5



نگارم گر به چین با طره ی پرچین شود پیدا
ز چین طره ی او فتنهها در چین شود پیدا
کی از برج فلک ماهی بدین خوبی شود طالع
کی از صحن چمن سروی بدین تمکین شود پیدا
هر آن دل را که با زلف دلآویزش بود الفت
کجا طاقت شود ممکن کجا تسکین شود پیدا
صبا کاش آن مسلسل سنبل مشکین بیفشاند
که از هر حلقهاش چندین دل مسکین شود پیدا
شکار خویشتن سازد همه شیران عالم را
گر از صحرای چین آن آهوی مشکین شود پیدا
کجا فرهاد خواهد زنده شد از شورش محشر
مگر شیرین به خاکش با لب شیرین شود پیدا
من از خاک درش صبح قیامت دم نخواهم زد
که ترسم رخنهها در قصر حورالعین شود پیدا
نشاید توبه کرد از میپرستی خاصه در بزمی
که ترک ساده با جام می رنگین شود پیدا
نخواهد در صف محشر شهیدی خونبهایش را
اگر از آستین آن ساعد سیمین شود پیدا
دلم در سینه میلرزد ز چین زلف او آری
کبوتر میتپد هر چا پر شاهین شود پیدا
به غیر از روی او زیر عرق هرگز ندیدستم
که خورشید از میان خوشه ی پروین شود پیدا
چنان گفتم غزل در خوبی رعنا غزال خود
که گر بر سنگ بسرایم از آن تحسین شود پیدا
سزد گر در بپاشد لعل او هر گه که در گیتی
ز صلب ناصرالدین شه، معین الدین شود پیدا
بلند اختر شهنشاهی که بهر جشن او هر شب
مهی از پرده ی گردون به صد آیین شود پیدا
فروغی از دعای پادشه فارغ نباید شد
دعا کن کز لب روح الامین آمین شود پیدا

.:.TaniA.:.
1392،03،06, ساعت : 12:16 بعد از ظهر
غزل شماره ی 6



مکن حجاب وجودت لباس دیبا را
که نیست حاجت دیبا وجود زیبا را
تو را برهنه در آغوش باید آوردن
گرفتی از همه عضوت مراد اعضا را
ز پای تا به سرت میمکم چو نیشکر
به دستم ار بسپارند آن سر و پا را
هنوز اهل صفا پرده در میان دارند
بیار ساقی مجلس می مصفا را
ز گریه ی سحری گرد دیده پاک بشوی
که در قدح نگری خندههای صهبا را
شبانه جام جهانبین ز دست ساقی گیر
که آشکار ببینی نهان فردا را
چه شعله بود که سر زد ز خیمه ی لیلی
که سوخت خرمن مجنون دشتپیما را
کمال حسن وی از چشم من تماشا کن
ببین ز دیده ی وامق جمال عذرا را
دلش هنوز نیامد به پرسش دل من
مگر به دلها نشیند راه دلها را
سحر فرشته ی فرخ سرشتهای دیدم
که مینوشت به زر این سه بیت غرا را
ستاره درگه مولود شاه ناصردین
گرفت دامن اقبال مهد علیا را
ستوده پرده نشینی که فر معجز او
شکسته اختر پرویز و تاج دارا را
خجسته کوکب بختش به آسمان میگفت
که من خریدم خورشید عالمآرا را
فروغی آن مه تابنده سوی خویشتنم
چنان کشید که رخشنده مهر حربا را

.:.TaniA.:.
1392،03،06, ساعت : 12:20 بعد از ظهر
غزل شماره ی 7



زره ز زلف گره گیر بر تن است تو را
به روز رزم چه حاجت به جوشن است تو را
سزاست گر صف ترکان به یکدگر شکنی
که صف شکن مژه ی لشگر افکن است تو را
توان شناختن از چشم مست کافر تو
که خون ناحق مردم به گردن است تو را
چگونه روز جزا دامنت به دست آرم
که دست خلق دو عالم به دامن است تو را
به دوستی تو با عالمی شدم دشمن
چه دشمنی است ندانم که با من است تو را
دلم شکستی و چشم از دو عالمم بستی
دو زلف پرشکن و چشم پر فن است تو را
به سایه ی تو خوشم ای همای زرین بال
که بر صنوبر دلها نشیمن است تو را
کجا ز وصل تو قطع نظر توان کردن
که در میان دل و دیده مسکن است تو را
چسان متاع دل و دین مردمان نبری
که چشم کافر و مژگان رهزن است تو را
ز بخت تیره فروغی بدان که دم نزند
که تیره بختی عشاق روشن است تو را

.:.TaniA.:.
1392،03،06, ساعت : 12:22 بعد از ظهر
غزل شماره ی 8



گر باغبان نظر به گلستان کند تو را
بر تخت گل نشاند و سلطان کند تو را
گر صبحدم به دامن گلشن گذر کنی
دست نسیم، گل به سرافشان کند تو را
مشرق هزار پاره کند جیب خویشتن
گر یک نظر به چاک گریبان کند تو را
ای کاش چهره ی تو سحر بنگرد سپهر
تا قبله گاه مهر درخشان کند تو را
دور فلک به چشم تو تعلیم سحر داد
تا چشم بند مردم دوران کند تو را
چون مار زخم خورده، دل افتد به پیچ و تاب
هرگه که یاد طره ی پیچان کند تو را
در هیچ حال خاطر ما از تو جمع نیست
قربان حالتی که پریشان کند تو را
با هیچکس به کشتن من مشورت مکن
ترسم خدا نکرده، پشیمان کند تو را
الحق سزد که تربیت خسرو عجم
میر نظام لشکر ایران کند تو را
جم احتشام ناصرالدین شه که عون او
همداستان رستم دستان کند تو را
داند هلاک جان فروغی به دست کیست
هر کس که سیر نرگس فتان کند تو را

.:.TaniA.:.
1392،03،06, ساعت : 12:25 بعد از ظهر
غزل شماره ی 9



کی رفتهای زدل که تمنا کنم تو را
کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکردهای که شوم طالب حضور
پنهان نگشتهای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
چشمم به صد مجاهده آیینهساز شد
تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را
بالای خود در آینه ی چشم من ببین
تا با خبر زعالم بالا کنم تو را
مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبلهگاه مؤمن و ترسا کنم تو را
خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم
خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را
گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله در پا کنم تو را
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یکجا فدای قامت رعنا کنم تو را
زیبا شود به کارگه عشق کار من
هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را
رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را
با خیل غمزه گر به وثاقم گذر کنی
میر سپاه شاه صفآرا کنم تو را
جم دستگاه ناصردین شاه تاجور
کز خدمتش سکندر و دارا کنم تو را
شعرت ز نام شاه، فروغی شرف گرفت
زیبد که تاج تارک شعرا کنم تو را

.:.TaniA.:.
1392،03،06, ساعت : 12:28 بعد از ظهر
غزل شماره ی 10



گر در شمار آرم شبی نام شهیدان تو را
فردای محشر هر کسی گیرد گریبان تو را
گر سوی مصرت بردمی خون زلیخا خوردمی
زندان یوسف کردمی چاه زنخدان تو را
سرمایه ی جان باختم تن را ز جان پرداختم
آخر به مردن ساختم تدبیر هجران تو را
هر چند بشکستی دلم از حسرت پیمانهای
اما دل بشکستهام نشکست پیمان تو را
هر گه که بهر کشتنم از غمزه فرمان دادهای
بوسیدم و بر سر زدم شاهانه فرمان تو را
گر خون پاکم را فلک بر خاک خواهد ریختن
حاشا که از چنگم کشد پاکیزه دامان تو را
گر بخت در عشقت به من فرمان سلطانی دهد
سالار هر لشگر کنم برگشته مژگان تو را
اشک شب و آه سحر، خون دل و سوز جگر
ترسم که سازد آشکار اسرار پنهان تو را
آشفته خاطر کردهام جمعیت عشاق را
هر شب که یاد آوردهام زلف پریشان تو را
دانی کدامین مست را بر لب توان زد بوسهها
مستی که بوسد دم به دم لبهای خندان تو را
زان رو فروغی میدهد چشم جهان را روشنی
کز دل پرستش میکند خورشید تابان تو را

.:.TaniA.:.
1392،03،06, ساعت : 08:59 بعد از ظهر
غزل شماره ی 11



من که مشتاقم به جان برگشته مژگان تو را
کی توانم برکشید از سینه پیکان تو را
گر بدینسان نرگس مست تو ساغر میدهد
هوشیاری مشکل است البته مستان تو را
وعده فردای زاهد قسمت امروز نیست
بهر حور از دست نتوان داد دامان تو را
جز سر زلف پریشانت نمیبینم کسی
کاو به خاطر آورد خاطر پریشان تو را
ای دریغ از تیغ ابرویت که خون غیر ریخت
سالها بیهوده رفتم خاک میدان تو را
هرگز از جیب فلک سر بر نیارد آفتاب
صبحدم بیند اگر چاک گریبان تو را
دامن آفاق را پر عنبر سارا کنند
گر بر افشانند زلف عنبر افشان تو را
چشم گریان مرا از گریه نتوان منع کرد
تا به کام دل نبوسم لعل خندان تو را
آه سوزان را فروغی اندکی آهسته تر
ترسم آسیبی رسد شمع شبستان تو را

.:.TaniA.:.
1392،03،06, ساعت : 09:02 بعد از ظهر
غزل شماره ی 12



دوش به خواب دیدهام روی ندیده ی تو را
وز مژه آب دادهام باغ نچیده ی تو را
قطره خون تازهای از تو رسیده بر دلم
به که به دیده جا دهم تازه رسیده ی تو را
با دل چون کبوترم انس گرفته چشم تو
رام به خود نمودهام باز رمیده ی تو را
من که به گوش خویشتن از تو شنیدهام سخن
چون شنوم ز دیگران حرف شنیده ی تو را
تیر و کمان عشق را هر که ندیده، گو ببین
پشت خمیده مرا، قد کشیده ی تو را
قامتم از خمیدگی صورت چنگ شد ولی
چنگ نمیتوان زدن زلف خمیده ی تو را
شام نمیشود دگر صبح کسی که هر سحر
زان خم طره بنگرد صبح دمیده ی تو را
خسته طره ی تو را چاره نکرد لعل تو
مهره نداد خاصیت، مار گزیده ی تو را
ای که به عشق او زدی خنده به چاک سینهام
شکر خدا که دوختم جیب دریده ی تو را
دست مکش به موی او مات مشو به روی او
تا نکشد به خون دل دامن دیده ی تو را
باز فروغی از درت روی طلب کجا برد
زان که کسی نمیخرد هیچ خریدهٔ تو را

.:.TaniA.:.
1392،03،06, ساعت : 09:05 بعد از ظهر
غزل شماره ی 13



نازم خدنگ غمزه ی آن دلپذیر را
کر وی گزیر نیست دل ناگزیر را
مایل کسی به شهپر فوج فرشته نیست
چندان که من ز شست دلآرام تیر را
منعم ز سیر صورت زیبای او مکن
از حالت گرسنه خبر نیست سیر را
وقتی به فکر حال پریشان فتادهام
کز دست دادهام دل و چشم و ضمیر را
مقبول اهل راز نگردد نماز من
گر در نظر نیاوردم آن بینظیر را
فرخنده منظری شده منظور چشم من
کز جلوه میزند ره چندین بصیر را
شد گیسوان سلسله مویی کمند من
کز حلقهاش نجات نباشد اسیر را
تا باد صبح دم زد از آن زلف و خط و خال
آتش گرفت عنبر و عود و عبیر را
هر دل که شد به گوشه ی چشم وی آشنا
یک سو نهاد گوش نصیحت پذیر را
بوسی نمیدهد به فروغی مگر لبش
بوسیده درگه ملک ملک گیر را
زیب کلاه و تخت محمد شه دلیر
کار است ملک و ملت و تاج و سریر را

.:.TaniA.:.
1392،03،08, ساعت : 12:39 بعد از ظهر
غزل شماره ی 14



میفشان جعد عنبر فام خود را
ببین دلهای بی آرام خود را
سپردم جان و بوسیدم دهانت
به هیچ آخر گرفتم کام خود را
به دشنامی توان آلوده کردن
لب شیرین درد آشام خود را
دلم در عهد آن زلف و بناگوش
مبارک دید صبح و شام خود را
در آغاز محبت کشته گشتم
بنازم بخت نیک انجام خود را
زبان از پند من ای خواجه بر بند
که بستم گوش استفهام خود را
ز سودای سر زلف رسایش
بدل کردم به کفر اسلام خود را
من آن روزی که دل بستم به زلفش
پریشان خواستم ایام خود را
به عشق از من مجو نام و نشانی
که گم کردم نشان و نام خود را
فروغی سوختم اما نکردم
ز سر بیرون خیال خام خود را

.:.TaniA.:.
1392،03،08, ساعت : 12:41 بعد از ظهر
غزل شماره ی 15



اگر مردان نمی بردند امتحانش را
نمی دانم که بر میداشت این بار گرانش را
من بیچاره چون بوسم رکاب شهسواری را
که نگرفتهست دست هیچ سلطانی عنانش را
فلک کار مرا افکند با نامهربان ماهی
که نتوان مهربان کردن دل نامهربانش را
مرا پیوسته در خون میکشد پیوسته ابرویی
که نتواند کشیدن هیچ بازویی کمانش را
کسی از درد پنهان آشکارا میکشد ما را
که نتوان آشکارا ساختن راز نهانش را
مگو در کوی او شب تا سحر بهر چه میگردی
که دل گم کرده ام آنجا و میجویم نشانش را
هنوزم چشم امید است بر درگاه او اما
بهر چشمی نمیبخشند خاک آستانش را
چو ممکن نیست بوسیدن دهان یار نوشین لب
لبی را بوسه باید زد که میبوسد دهانش را
چو نتوان در بر جانان میان بندگی بستن
کسی را بنده باید شد که میبندد میانش را
گر آن ساقی که من دیدم بدیدی خضر فرخ پی
به یک پیمانه دادی نقد عمر جاودانش را
چنان از دست بیدادش دل تنگم به حرف آمد
که ترسم بشنود سلطان عادل داستانش را
خدیو دادگستر ناصرالدین شاه دین پرور
که حق بر دست او دادهست مفتاج جهانش را
چو برخیزند شاهان جوانبخت از پی نازش
جهان پیر گیرد دامن بخت جوانش را
فروغی چون به دل پنهان کنم زخم محبت را
مگر مردم نمیبینند چشم خونفشانش را

.:.TaniA.:.
1392،03،08, ساعت : 12:43 بعد از ظهر
غزل شماره ی 16



چنین که برده شراب لبت ز دست مرا
مگر به دامن محشر برند مست مرا
چگونه از سرکویت توان کشیدن پای
که کرده هر سر موی تو پای بست مرا
کبود شد فلک از رشک سربلندی من
که عشق سرو بلند تو ساخت پست مرا
بدین امید که یک لحظه با تو بنشینم
هزار ناوک حسرت به دل نشست مرا
به نیم بوسه توان صد هزار جان دادن
از آن دو لعل میآلود میپرست مرا
کنون نه مست نگاه تو گشتم ای ساقی
که هست مستی این باده از الست مرا
نشسته خیل غمش در دل شکستهٔ من
درست شد همه کاری از این شکست مرا
خوشم به سینهٔ مجروح خویشتن یا رب
جراحتش مرساد آن که سینه خست مرا
پرستش صنمی میکنم فروغی سان
که عشقش از پی این کار کرده هست مرا

.:.TaniA.:.
1392،03،08, ساعت : 12:48 بعد از ظهر
غزل شماره ی 17



باعث مردن بلای عشق باشد مرا
راجت جان من آخر آفت جان شد مرا
نرگس او با دل بیمار من الفت گرفت
عاقبت درد محبت عین درمان شد مرا
کو گریبان چاک سازد صبح از این حسرت که باز
مطلع خورشید آن چاک گریبان شد مرا
دوش پیچیدم به زلفش از پریشان خاطری
عشق کامم داد تا خاطر پریشان شد مرا
سخت جانی بر نمیدارد سر کوی وفا
تا سپردم جان به جانان سختی آسان شد مرا
داستان یوسف گمگشته دانستم که چیست
یوسف دل پا در آن چاه زنخدان شد مرا
حسرت عشق از دل پر حسرتم خالی نشد
هر چه خون دیده از حسرت به دامان شد مرا
کام دل حاصل نکردم از صبوری ورنه من
صبر کردم در غمش چندان که امکان شد مرا
این تویی یا مشتری یا زهره یا مه یا پری
یا مراد هر دو عالم حاصل جان شد مرا
خانهٔ شهری خراب از حسن شهر آشوب اوست
نی همین تنها فروغی خانه ویران شد مرا

.:.TaniA.:.
1392،03،08, ساعت : 12:49 بعد از ظهر
غزل شماره ی 18



طالب جانان به جان خریده الم را
عاشق صادق کرم شمرده ستم را
صف زده مژگان چشم خیمه نشینی
از پی قتلم کشیده خیل حشم را
قبلهٔ خود ساختم بتی که جمالش
پرده نشین ساخت صد هزار صنم را
خرمی شادی فزا که مایهٔ مستی است
هیچ دوایی نکرده چارهٔ غم را
کشتهٔ شاهی شدم به جرم محبت
کز خم ابرو کشید تیغ دو دم را
برمه رویش تعشقی است نگه را
بر سر کویش تعلقی است قدم را
چشم تو هر جا که جام باده چشاند
مست فشاند به خاک ساغر جم را
وه که به عهد میان و دور دهانت
جمع به هم کردهای وجود و عدم را
دوش گشودی به چهره زلف شب آسا
شرح نمودی حدیث نور و ظلم را
گر گل روی تو از نقاب برآید
کس نستاند به هیچ باغ ارم را
گر مددی از مداد زلف تو باشد
نطق فروغی دهد زبان قلم را

.:.TaniA.:.
1392،03،08, ساعت : 12:51 بعد از ظهر
غزل شماره ی 19



تا در پی دهانش بگذاشتم قدم را
گفتم به هر وجودی کیفیت عدم را
محمود بوسه میزد پای ایاز و میگفت
بنگر چه میکند عشق سلطان محتشم را
بر تختگاه شاهی آسوده کی توان شد
بگذار تاج کی را، بردار جام جم را
چندی غم زمانه میخورد خون ما را
تا می به جام کردیم، خوردیم خون غم را
پیش صنم پرستان بالا گرفت کارم
تا در نظر گرفتم بالای آن صنم را
در عامل دو بینی کام از یکی نبینی
بردار از این میانه هم دیر و هم حرم را
دلها به شام زلفش نام سحر ندانند
که اینجا کسی ندیدهست دیدار صبحدم را
کوس محبتم را در چرخ کوفت خورشید
تا آن مه دو هفته بر بام زد علم را
خورشید را ز عنبر افکندهای به چنبر
تا بر رخت فکندی آن زلف خم به خم را
تا نام دود زلفت در نامه ثبت کردم
آتش زدم ز حسرت هم دوده هم قلم را
هر سو دلی به خواری در خاک ره میفکن
تا کی ذلیل سازی دلهای محترم را
در عین مستی امشب خوردم قسم به چشمت
الحق کسی نخوردهست زین خوبتر قسم را
روزی رمق گرفتم در شاعری فروغی
کز شعر من خوش آمد شاه قضا رقم را
جم رتبه ناصرالدین کز تیغ کج بیاراست
هم ملت عرب را، هم دولت عجم را

.:.TaniA.:.
1392،03،08, ساعت : 12:52 بعد از ظهر
غزل شماره ی 20



گرفت خط رخ زیبای گل عذار مرا
فغان که دهر، خزان کرد نوبهار مرا
کشیدسرمه به چشم و فشاند طره به رو
بدین بهانه سیه کرد روزگار مرا
فرشته بندگیش را به اختیار کند
پری رخی که ز کف برده اختیار مرا
ربود هوش مرا چشم او به سرمستی
که چشم بد نرسد مست هوشیار مرا
چگونه کار من از کار نگذرد شب هجر
که طرهاش به خود انداخت کار و بار مرا
نداده است کسی روز بیکسی جز غم
تسلی دل بی صبر و بیقرار مرا
گرفتهام به درستی شکنج زلف بتی
اگر سپهر نخواهد شکست کار مرا
عزیز هر دو جهان باشی از محبت دوست
که خواری تو فزون ساخت اعتبار مرا
فروغی آن که به من توبه میدهد از عشق
خدا کند که ببیند جمال یار مرا

.:.TaniA.:.
1392،03،08, ساعت : 01:09 بعد از ظهر
غزل شماره ی 21



شد وقت مرگ نوش لبی همنشین مرا
عمر دوباره شد نفس واپسین مرا
با صد هزار حسرت از آن کو گذشتهام
وا حسرتا اگر بگذارد چنین مرا
چون برکنم ز سینهٔ سیمین دوست دل
که ایزد نداده است دل آهنین مرا
گفتم به چشم عقل نیفتم به چاه عشق
بستی نظر ز نرگس سحر آفرین مرا
در وعدهگاه وصل تو جانم به لب رسید
امید مهر دادی و کشتی به کین مرا
زان گه که با دو زلف تو الفت گرفت دل
آسوده کردی از غم دنیا و دین مرا
با آن که آب دیدهام از سر گذشت باز
خاک در تو پاک نگشت از جبین مرا
نازم خیال خاتم لعلت که همچو جم
آفاق را کشید به زیر نگین مرا
داد آگهی ز خاصیت آب زندگی
زهری که ریخت عشق تو در انگبین مرا
گشتم نشان سخت کمانی فروغیا
یا رب مباد چشم فلک در کمین مرا

.:.TaniA.:.
1392،03،08, ساعت : 01:11 بعد از ظهر
غزل شماره ی 22



وقت مردن پا نهاد آن شمع بالین مرا
تا بخربندی ستاند جان غمگین مرا
دوش بوسیدم لب شکرفشانش را به خواب
کاش پنداری نبود این خواب شیرین مرا
خون آهوی حرم را در حرم خواهند ریخت
محرمان بینند اگر آهوی مشکین مرا
برکند از باغ بیخ نسترن را بی خلاف
گر ببیند باغبان آن شاخ نسرین مرا
چشم بد زان ترک یغمایی خدایا دور کن
کز نگاهی کرد تاراج دل و دین مرا
مصلحت این است کز رویش نپوشم چشم شوق
کز جهان پوشید چشم مصلحت بین مرا
گفتم از کار دل خود عقده کی خواهم گشود
گفت وقتی میگشایی زلف پرچین مرا
گفتم آیا نخل امیدم به بر خواهد رسید
گفت اگر در بر بگیری سرو سیمین مرا
گفت از خون فروغی دامنی آلوده کن
گفت باید بوسه زد دست نگارین مرا

.:.TaniA.:.
1392،03،08, ساعت : 01:18 بعد از ظهر
غزل شماره ی 23



ساقیا کمتر می امشب از کرم دادی مرا
تا سحر پیمانه پر کردی و کم دادی مرا
تا شراب آلوده لعلت گفت حرفی از کباب
رخصتی بر صید مرغان حرم دادی مرا
شام اگر قوت روانم دادی از خون جگر
صبح یاقوت روان از جام جم دادی مرا
دوش گفتی ماجرای وصل و هجرانت به من
هم امید لطف و هم بیم ستم دادی مرا
در محبت یک نفس آسایشم حاصل نشد
کز پس هر عافیت چندین الم دادی مرا
من که در عهدت سر مویی نورزیدم خلاف
مو به مو، ناحق به گیسویت قسم دادی مرا
من نمیدانم که در چشم خمارینت چه بود
کز همه ترکان آهو چشم، رم دادی مرا
تا خط سبز تو سر زد فارغ از ریحان شدم
خط آزادی ازین مشکین رقم دادی مرا
تا نهادم گام در کویت روا شد کام من
منتهای کام در اول قدم دادی مرا
تا فکندی حلقههای زلف را در پیچ و خم
بر سر هر حلقهای صد پیچ و خم دادی مرا
گاهیم در کعبه آوردی و گاهی در کنشت
گه مسلمان و گهی کافر قلم دادی مرا
چون میسر نیست دیدار تو دیدن جز به خواب
پس چرا بیداری از خواب عدم دادی مرا
تا لبان من شدی در مدح سلطان عجم
شهرتی هم در عرب هم در عجم دادی مرا
ناصرالدین شه، فروغی آن که گفتش آفتاب
روشنیها از رخت هر صبحدم دادی مرا

.:.TaniA.:.
1392،03،08, ساعت : 06:09 بعد از ظهر
غزل شماره ی 24



گر به تیغت میزند گردن بنه تسلیم را
که آتش نمرود گلشن گشت ابراهیم را
یا مرو در پیش رویش یا چو رفتی سجده کن
کان خم ابروی واجب کرده این تعظیم را
گو به هم آمیزش قدر دهانش را ببین
آن که گفتا با الف الفت نباشد میم را
کیست دانی بهرهمند از سینه ی سیمین بران
آن که در چشمش تفاوت نیست سنگ و سیم را
نه مرا امید فردوس است نه بیم جحیم
یا او نگذاشت در خاطر امید و بیم را
آن که بر بندد کمر در خدمت پیر مغان
مینیارد در نظر سلطان هفت اقلیم را
خواجه گر خونم بریزد جای چندین منت است
بنده ی شاکر شکایت کی کند تقسیم را
غیر دلبندی فروغی دست نقاش قضا
هیچ تعلیمی نداد آن زلف پر تعلیم را

.:.TaniA.:.
1392،03،08, ساعت : 06:10 بعد از ظهر
غزل شماره ی 25



جان به لب آمد و بوسید لب جانان را
طلب بوسه ی جانان به لب آرد جان را
سر سودا زده بسپار به خاک در دوست
که از این خاک توان یافت سر و سامان را
صد هزاران دل گم گشته توان پیدا کرد
گر شبی شانه کند موی عبیر افشان را
زده ره عقل مرا، حور بهشتی رویی
که به یک عشوه زند راه دو صد شیطان را
سست عهدی که بدو عهد مودت بستم
ترسم آخر که به سختی شکند پیمان را
ابر دریای غمش سیل بلا میبارد
یا رب از کشتی ما دور کن این توفان را
حیف و صد حیف که دریای دم شمشیرش
این قدر نیست که سیراب کند عطشان را
با دم ناوک دل دوز تو آسوده دلم
خوشتر آن است که از دل نکشم پیکان را
عین مقصود ز چشم تو کسی خواهد یافت
که زنی تیرش و بر هم نزند مژگان را
گر سیه چشم تو یک شهر کشد در مستی
لعل جانبخش تو از بوسه دهد تاوان را
دوش آن ترک سپاهی به فروغی میگفت
که مسخر نتوان ساخت دل سلطان را
آفتاب فلک فتح ملک ناصر دین
که به همدستی شمشیر گرفت ایران را

.:.TaniA.:.
1392،03،08, ساعت : 06:12 بعد از ظهر
غزل شماره ی 26



ترک چشم تو بیارست صف مژگان را
تیره بخت آن که بدین صف نسپارد جان را
فارغم در غم عشق تو ز ویرانی دل
که خرابی نرسد مملکت ویران را
گر نبودی هوس نقطه ی خالت بر سر
پشت پایی زدمی دایره ی امکان را
شد فزون بس که خریدار لبت میترسم
که نبندند به جان قیمت این مرجان را
چاره ی زلف زره ساز تو را نتوان کرد
گرچه از آتش دل نرم کنی سندان را
چون تو زنار سر زلف نهی بر سر دوش
حق پرستان به سر کفر نهند ایمان را
گر تو زیبا صنم از دیر درآیی به حرم
کافر آن است که آتش نزند قرآن را
دام آدم شد اگر دانه ی خالت نه عجب
که به یک غمزه زدی راه دو صد شیطان را
دل من تاب سر زلف تو دارد آری
کس بجز گوی تحمل نکند چوگان را
خواجه مشفق اگر دست به شمشیر کند
بنده آن است که از سر ببرد فرمان را
زینهار از سرمیدان غمش زنده مرو
سخت بر خویش مکن مرحله آسان را
دستی از دامن آن ترک فروغی نکشم
تا که آلوده به خونم نکند دامان را

.:.TaniA.:.
1392،03،08, ساعت : 06:14 بعد از ظهر
غزل شماره ی 27



تا لعل تو باده داده یاران را
بس توبه شکسته توبه کاران را
خواهی نرسی به ناامیدیها
نومید مکن امیدواران را
سر پنجه ی عشقت از سر کینه
بر خاک نشانده تاج داران را
رحمانی خویش را چه خواهی کرد
رحم ار نکنی گناهکاران را
تنها نه مرا به یک نظر کشتی
کشتی به نگاه صد هزاران را
تا بر لب جام مینهادی لب
می نشاه فزود میگساران را
بنمای چو ماه نوخم ابرو
بگشای دهان روزه داران را
جمعیت طره ی پریشانت
بردهست قرار بیقراران را
نسرین رخ و بنفشه خطت
بی رنگ نموده نوبهاران را
آه دل و اشک دیدهام دارد
خاصیت برق و فیض باران را
یک عمر فروغی از غمت جان داد
تا یافت مقام جانسپاران را

.:.TaniA.:.
1392،03،08, ساعت : 06:16 بعد از ظهر
غزل شماره ی 28



به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را
که تا هستیم بشناسیم از کافر مسلمان را
به کوی میفروشان با هزاران عیب خوشنودم
که پوشیدهست خاکش عیب هر آلوده دامان را
تکبر با گدایان در میخانه کمتر کن
که اینجا مور بر هم میزند تخت سلیمان را
تو هم خواهی گریبان چاک زد تا دامن محشر
اگر چون صبح صادق بینی آن چاک گریبان را
نخواهد جمع شد هرگز پریشان حال مشتاقان
مگر وقتی که سازد جمع آن زلف پریشان را
دل و جان نظر بازان همه بر یکدیگر دوزد
نهد چون در کمان ابروی جانان تیر مژگان را
کجا خواهد نهادن پای رحمت بر سر خاکم
کسی کز سرکشی برخاک ریزد خون پاکان را
گر آن شاهد که دیدم من ببیند دیدهٔ زاهد
نخست از سرگذارد مایهٔ سودای رضوان را
من ار محبوب خود را میپرستم، دم مزن واعظ
که از کفر محبت اولیا جستند ایمان را
دمی ای کاش ساقی، لعل آن زیبا جوان گردد
که خضر از بیخودی بر خاک ریزد آب حیوان را
فروغی، زان دلم در تنگنای سینه تنگ آید
که نتوان داشت در کنج قفس مرغ گلستان را

.:.TaniA.:.
1392،03،08, ساعت : 06:17 بعد از ظهر
غزل شماره ی 29



به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را
که تا هستیم بشناسیم از کافر مسلمان را
به کوی میفروشان با هزاران عیب خوشنودم
که پوشیدهست خاکش عیب هر آلوده دامان را
تکبر با گدایان در میخانه کمتر کن
که اینجا مور بر هم میزند تخت سلیمان را
تو هم خواهی گریبان چاک زد تا دامن محشر
اگر چون صبح صادق بینی آن چاک گریبان را
نخواهد جمع شد هرگز پریشان حال مشتاقان
مگر وقتی که سازد جمع آن زلف پریشان را
دل و جان نظر بازان همه بر یکدیگر دوزد
نهد چون در کمان ابروی جانان تیر مژگان را
کجا خواهد نهادن پای رحمت بر سر خاکم
کسی کز سرکشی برخاک ریزد خون پاکان را
گر آن شاهد که دیدم من ببیند دیدهٔ زاهد
نخست از سرگذارد مایهٔ سودای رضوان را
من ار محبوب خود را میپرستم، دم مزن واعظ
که از کفر محبت اولیا جستند ایمان را
دمی ای کاش ساقی، لعل آن زیبا جوان گردد
که خضر از بیخودی بر خاک ریزد آب حیوان را
فروغی، زان دلم در تنگنای سینه تنگ آید
که نتوان داشت در کنج قفس مرغ گلستان را

.:.TaniA.:.
1392،03،09, ساعت : 01:38 بعد از ظهر
غزل شماره ی 30



در قمار عشق آخر، باختم دل و دین را
وازدم در این بازی، عقل مصلحت بین را
فصل نوبهار آمد، جام جم چه میجویی
از می کهن پرکن، کاسه ی سفالین را
آن که در نظر بازی ، عیب کوهکن کردی
کاش یک نظر دیدی، عشوههای شیرین را
باد غیرت آتش زد، در سرای عطاران
تا به چهره افشاندی، چین زلف مشکین را
گر ز قد رخسارت، مژدهای به باغ آرند
باغبان بسوزاند، شاخ سرو و نسرین را
چون ز تاب می رویت از عرق بیالاید
آسمان بپوشاند، روی ماه و پروین را
در کمال خرسند، نیش غم توان خوردن
گر به خنده بگشایی آن دو لعل نوشین را
گر تو پرده از صورت، برکنار بگذاری
از میانه بر چینی، نقش چین و ماچین را
دفتر فروغی شد پر ز عنبر سارا
تا به رخ رقم کردی خط عنبرآگین را

.:.TaniA.:.
1392،03،09, ساعت : 01:39 بعد از ظهر
غزل شماره ی 31



بوسه آخر نزدم آن دهن نوشین را
لب فرهاد نبوسید لب شیرین را
صدهزاران دل دیوانه به زنجیر کشم
گر به چنگ آورم آن سلسله پرچین را
گر شبی حلقهٔ آن طره مشکین گیرم
مو به مو عرضه دهم حال دل مسکین را
سیم اگر بر زبر سنگ ندیدی هرگز
بنگر آن سینهٔ سیمین و دل سنگین را
ره به سر چشمه خورشید حقیقت بردم
تا گشودم به رخش چشم حقیقت بین را
کسی از خاک سر کوی تو بستر سازد
که سرش هیچ ندیدهست سر بالین را
گر به رخ اشک مرا در دل شب راه دهی
بشکنی رونق بازار مه و پروین را
گر تو در باغ قدم رنجه کنی فصل بهار
برکنی ریشه ی سرو و سمن و نسرین را
گر تو در بتکده با زلف چو زنار آیی
بت پرستان نپرستند بت سیمین را
کفر زلف تو چنان زد ره دین و دل من
که مسلمان نتوان گفت من بی دین را
ترسم از تیرگی بخت فروغی آخر
گرد خورشید کشی دایره ی مشکین را

.:.TaniA.:.
1392،03،09, ساعت : 01:40 بعد از ظهر
غزل شماره ی 32



من گرفتهام بر کف نقد جان شیرین را
تو نهفته ای در لب خندههای شیرین را
من فکندهام در دل عقدههای بیحاصل
تو گشودهای بر رخ طرههای پرچین را
من ز دیده میریزم قطرههای گوناگون
تو زشیشه می نوشی بادههای رنگین را
تا نشاندهام در دل ساق سرو و سیمینت
چیدهام به هر دستی میوههای سیمین را
چون به چهر فشانی چین زلف مشک افشان
کس به هیچ نستاند بار نافهٔ چین را
تا به گوشهٔ چشمت یک نظر کنم روزی
شب ز گریه تر کردم گوشههای بالین را
آتش هوای دل شعله زد ز هر مویم
تا بر آتش افکندی موی عنبر آگین را
از رخ عرقناکت پرده را به دور افکن
تا فلک بپوشاند روی ماه و پروین را
کارخانهٔ مانی در زمانه گم گردد
گر ز پرده بنمایی زلف و خال مشکین را
با کدام بیگانه تازه آشنا گشتی
کز همین سبب کشتی آشنای دیرین را
کشته ی تو در محشر خونبها نمیخواهد
گر به خونش آلایی ساعد بلورین را
ای که بر سر از عنبر افسر شهی داری
التفات کن گاهی عاشقان مسکین را
گفته ی فروغی را مطرب از نکو خواند
بر سر نشاط آرد شاه ناصرالدین را
آن شهی که بگشوده بر سخنوران یک سر
هم سرای احسان را هم لسان تحسین را

.:.TaniA.:.
1392،03،09, ساعت : 01:42 بعد از ظهر
غزل شماره ی 33



چنان بر صید مرغ دل فکند آن زلف پرچین را
که شاهی افکند بر صعوه ی بیچاره شاهین را
گهی زلفش پریشان میکند یک دشت سنبل را
گهی رخسارش آتش میزند یک باغ نسرین را
گر از رخ آن بت زیبا گشاید پرده ی دیبا
فرو بندند نقاشان، در بت خانهٔ چین را
کسی کاندر جهان آن روی زیبا را نمیبیند
همان بهتر که بندد از جهان چشم جهان بین را
گذشتم بر در میخانه از مسجد به امیدی
که ساقی بر سر چشمم گذارد ساق سیمین را
به شکر این که واعظ غافل است از رحمت ایزد
فدای دستت ای ساقی بده صهبای رنگین را
دمادم چون نبوسم لعل او در عالم مستی
که بهر بوسه یزدان آفرید آن لعل نوشین را
سبوی باده نوشیدم ، نگار ساده بوسیدم
ندانم پیش فضلش در شمار آرم کدامین را
گر آن شیرین دهن لب را به شکر خنده بگشاید
کف خسرو به خاک تیره ریزد خون شیرین را
دهان شاهد ما را پر از گوهر کند خازن
در آن مجلس که خواهند مدح سلطان ناصرالدین را
شهنشاه بلند اختر ، فلک فر و ملک منظر
که بر خاک درش بینی همه روی سلاطین را
فروغی قطره خون مرا کی در حساب آرد
سیه چشمی که هر دم خون کند دلهای مسکین را

.:.TaniA.:.
1392،03،09, ساعت : 01:44 بعد از ظهر
غزل شماره ی 34



جستیم راه میکده و خانقاه را
لیکن به سوی دوست نجستیم راه را
تا کی کشیم خرقه ی تزویر را به دوش
نتوان کشیدن این همه بار گناه را
کی بنده پا نهاد به سر منزل یقین
زنهار خواجه هر مکن این اشتباه را
بیچاره آن گروه که از اضطراب عشق
دیدند راه را و ندیدند چاه را
هر جا که آن سوار پری چهره بگذرد
نتوان نگاهداشت عنان نگاه را
دانی که عاشقان ز چه در خون طپیدهاند
بینی گر آن کرشمه بیگاه وگاه را
زین آرزو که با تو صبوحی توان زدن
بر هم زدیم خواب خوش صبحگاه را
دور از رخ تو گریه مجالی نمیدهد
کز تنگنای سینه برآریم آه را
اول ز آستان توام راند پاسبان
آخر پناه داد من بیپناه را
اهل نظر ز عارض و زلف تو کردهاند
تفسیر صبح روشن و شام سیاه را
دیگر نظر نکرد فروغی به آفتاب
تادید فر طلعت ظل الله را
شمس الملوک ناصر الدین شه که تیغ او
از هم شکافت مغفر چندین سپاه را
آن آسمان همت و خورشید معدلت
کز دل شنید ناله ی هر دادخواه را
یا رب به حق قائم آل محمدی
دائم بدار دولت این پادشاه را

.:.TaniA.:.
1392،03،09, ساعت : 01:47 بعد از ظهر
غزل شماره ی 35



غرق مهر شاه دیدم آفتاب و ماه را
دوست دارند این دو کوکب ناصرالدین شاه را
آن شهنشاهی که نیکی کرد با خلق زمین
تا به طاق آسمان زد قبه خرگاه را
گوهر درج سعادت اختر برج شرف
آن که اقبالش بلندی میدهد کوتاه را
ناگهان از خدمتش قومی به دولت میرسند
کی به هر کس میدهند این دولت ناگاه را
قصدش از شاهی به غیر ز نیکخواهی هیچ نیست
چون نخواهند اهل دل این شاه نیکو خواه را
دوستان شاه را در عین شادی دیدهام
چرخ تا برکنده بهر دشمنانش چاه را
تیغ کج بر دست او دادهست قهر ذوالجلال
تا به راه راست آرد مردم گمراه را
پادشاهان از جلال و جاه دارند افتخار
مفتخر از شخص او بنگر جلال و جاه را
تاجداران از سریر و گاه دارند اعتبار
معتبر از ذات او بنگر سریر و گاه را
کی به ایوان رفیعش دست کیوان میرسد
تا نبوسد پای کمتر حاجب درگاه را
ظل یزدانش نمیخواندندی ابنای زمان
گر به او یزدان نمیدادی دل آگاه را
تا فروغی چشمش از نور الهی روشن است
کی رها سازد ز کف دامان ظل الله را

.:.TaniA.:.
1392،03،09, ساعت : 01:49 بعد از ظهر
غزل شماره ی 36



هر جا کشند صورت زیبای شاه را
خورشید سجده میکند آن جایگاه را
شمس الملوک ناصرالدین شه که صورتش
معنی نمود آیت خورشید و ماه را
شاهنشهی که حاجب دولتسرای او
بر خسروان گشوده در بارگاه را
فرماندهی که لشکر کشورگشای او
برداشتند از سر شاهان کلاه را
شاهی که از سعادت پای مبارکش
بر چشم خود فرشته کشد خاک راه را
سروی است قد شاه که در بوستان سحاب
شوید به آب چشمه مهرش گیاه را
بر مهر شاه باش وز کینش کناره گیر
گر خواندهای کتاب ثواب و گناه را
جز شاه کیست سایهٔ پایندهٔ اله
زین سایه سر مپیچ و مرنجان اله را
در دور او نبرده فلک نام ظلم را
در عهد او ندیده جهان دود آه را
هم حضرتش مراد دهد نامراد را
هم درگهش پناه دهد بیپناه را
هم حلم او قوام زمین کرده کوه را
هم عزم او به کاهکشان برده کاه را
هم زرفشانده دامن هر تنگدست را
هم گوش داده نامه هر دادخواه را
گر در شاهوار شود بس عجب مدار
بر سنگ اگر کند ز عنایت نگاه را
تا بست نقش صورت او صورت آفرین
در هم شکست دایرهٔ کارگاه را
تا در دعای شاه فروغی قدم زدیم
در یافتیم فیض دم صبحگاه را

.:.TaniA.:.
1392،03،09, ساعت : 01:54 بعد از ظهر
غزل شماره ی 37



دی به رهش فکندهام طفل سرشک دیده را
در کف دایه دادهام کودک نورسیده را
بخت رمیده رام شد وحشت من تمام شد
کان سر زلف دام شد پای دل رمیده را
از لب شکرین او بوسه به جان خریدهام
زان که حلاوتی بود جنس گران خریده را
گر به سر من آن پری از سر ناز بگذرد
بر سر راهش افکنم پیرهن دریده را
پرده ز رخ گشادهای ، داد کرشمه دادهای
داغ دگر نهادهای لالهٔ داغ دیده را
دل به نگاه اولین گشت شکار چشم تو
زخم دگر چه میزنی صید به خون تپیده را
چشم سیاه خود نگر هیچ ندیدهای اگر
مست کمین گشاده را، ترک کمان کشیده را
زهر اجل چشیدهام تلخی مرگ دیدهام
تا ز لبت شنیدهام قصهٔ ناشنیده را
هیچ نصیب من نشد از دهنش فروغیا
چون به مذاق بسپرم شربت ناچشیده را

.:.TaniA.:.
1392،03،09, ساعت : 01:56 بعد از ظهر
غزل شماره ی 38



آن که نهاده در دلم حسرت یک نظاره را
بر لب من کجا نهد لعل شرابخواره را
رشته ی عمر پاره شد بس که ز دست جور او
دوختهام به یکدگر سینه ی پاره پاره را
کشتهٔ عشق را لبش داده حیات تازهای
ورنه کسی نیافتی زندگی دوباره را
با همه بیترحمی باز به رحمت آمدی
لختی اگر شمردمی زحمت بی شماره را
ز آه شررفشان من نرم نمیشود دلش
آتش من نمیکند چاره ی سنگ خاره را
تا ننهی وجود خود بر سر کار بندگی
خواجه ما نمیخرد بنده ی هیچکاره را
خنجر خونفشان بکش، آنگه استخاره کن
از پی قتل من ببین خوبی استخاره را
چند ز دود آه خود، شب همه شب، فروغیا
تیره کنم رخ فلک، خیر کنم ستاره را

.:.TaniA.:.
1392،03،09, ساعت : 01:59 بعد از ظهر
غزل شماره ی 39



آشنا خواهی گر ای دل با خود آن بیگانه را
اول از بیگانه باید کرد خالی خانه را
آشناییهای آن بیگانه پرور بین، که من
میخورم در آشنایی حسرت بیگانه را
چشم از آن چشم فسونگر بستن از نامردمیست
واعظ کوته نظر کوته کن این افسانه را
گر گریزد عاشق از زاهد عجب نبود، که نیست
الفتی با یکدگر دیوانه و فرزانه را
کاش میآمد شبی آن شمع در کاشانهام
تا بسوزانم ز غیرت شمع هر کاشانه را
نیم جو شادی در آب و دانه ی صیاد نیست
شادمان مرغی که گوید ترک آب و دانه را
تا درون آمد غمش، از سینه بیرون شد نفس
نازم این مهمان که بیرون کرد صاحبخانه را
در اشکم را عجب نبود اگر لعلش خرید
جوهری داند بهای گوهر یکدانه را
بس که دارد نسبتی با گردش چشمان دوست
زان فروغی دوست دارد گردش پیمانه را

.:.TaniA.:.
1392،03،09, ساعت : 02:00 بعد از ظهر
غزل شماره ی 40



کاش آن صنم آماده شدی جلوهگری را
در پرده نشاندی صنم کاشغری را
گر جعد تو مویی فکند بر سر آتش
احضار کند روح هوا فوج پری را
از منظر خورشید تو گر پرده برافتد
هر ذره کند دعوی صاحبنظری را
هر گه که چو طاوس خرامی عجبی نیست
گر طوق به گردن فکنی کبک دری را
تا خط تو بر صفحه ی رخسار ندیدم
واقف نشدم فتنه ی دور قمری را
گر پای نهی از سر رحمت به گلستان
درهم شکنی رونق گلبرگ طری را
چون سرو قباپوش تو در جلوه درآید
البته پری شیوه کند جامه دری را
کحال صبا از اثر گرد قدومت
از نرگس شهلا ببرد بیبصری را
هر کس که دم از حور زند عین قصور است
گفتن نتوان با تو حدیث دگری را
پیغام فروغی نرسد بر سر کویت
که آنجا گذری نیست نسیم سحری را

.:.TaniA.:.
1392،03،09, ساعت : 02:04 بعد از ظهر
غزل شماره ی 41



نه دست آن که بگیریم زلف ماهی را
نه روز روشنی از پی شب سیاهی را
فغان که بر در شاهی است دادخواهی ما
که از ستم ندهد داد دادخواهی را
گدای شهرم و بر سر هوای آن دارم
که سر نهم به کف پای پادشاهی را
ز خسروان ملاحت کجا روا باشد
که در پناه نگیرند بیپناهی را
به راه عشق به حدی است ناامیدی من
که نا امید کند هر امید گاهی را
چگونه لاف محبت زند نظر بازی
کز آب دیده نشستهست خاک راهی را
بزیر خون محبان که در شریعت عشق
به هیچ حال نخواهم کسی گواهی را
نه من شهید تو تنها شدم که از هر سو
به خاک ریختهای خون بیگناهی را
به یک نگاه ز رحمت بکش فروغی را
مکن دریغ ز مشتاق خود نگاهی را

.:.TaniA.:.
1392،03،09, ساعت : 02:05 بعد از ظهر
غزل شماره ی 42



هر چه کردم به ره عشق وفا بود، وفا
وانچه دیدم به مکافات جفا بود ، جفا
شربت من ز کف یار الم بود، الم
قسمت من ز در دوست بلا بود، بلا
سکه عشق زدن محض غلط بود ، غلط
عاشق ترک شدن عین خطا بود، خطا
یار خوبان ستم پیشه گران بود ، گران
کار عشاق جگر خسته دعا بود، دعا
همه شب حاصل احباب فغان بود، فغان
همه جا شاهد احوال خدا بود، خدا
اشک ما نسخهٔ صد رشته گهر بود، گهر
درد ما مایهٔ صد گونه دوا بود، دوا
نفس ما از مدد عشق قوی بود، قوی
سر ما در ره معشوق فدا بود، فدا
دعوی پیر خرابات به حق بود، به حق
عمل شیخ مناجات ریا بود، ریا
هر که جز مهر تو اندوخت هوس بود، هوس
آن که جز عشق تو ورزید هوا بود، هوا
هر ستم کز تو کشیدیم کرم بود،کرم
هر خطا کز تو به ما رفت عطا بود، عطا
زخم کاری زفراق تو به جان بود، به جان
جان سپاری به وصال تو به جا بود، بجا
در همه عمر فروغی به طلب بود، طلب
در همه حال وجودش به رجا بود، رجا

.:.TaniA.:.
1392،03،09, ساعت : 02:08 بعد از ظهر
غزل شماره ی 43



تا به مستی نرسد بر لب ساقی لب ما
بر نیاید ز خرابات مغان مطلب ما
عشق پیری است که ساغر زدهایم از کف او
عقل طفلی است که دانا شده در مکتب ما
تو به از شرب دمادم نتوانیم نمود
که جز این شیوهٔ شیرین نبود مشرب ما
ملتی نیست به جز کفر محبت ما را
هیچ کیشی نتوان جست به از مطلب ما
یا رب ما اثری در تو ندارد ورنه
لرزه بر عرش فتاد از اثر یا رب ما
کس مبادا به سیهروزی ما در ره عشق
که فلک تیره شد از تیرگی کوکب ما
دی سحر داد به ما وعدهٔ دیدار ولی
ترسم از بخت سیه، روز نگردد شب ما
تا نزد عشق به سر خط سعادت ما را
خدمت حضرت معشوق نشد منصب ما
گر ره وادی مقصود فروغی این است
لنگ خواهد شدن اینجا قدم مرکب ما

.:.TaniA.:.
1392،03،09, ساعت : 02:14 بعد از ظهر
غزل شماره ی 44



آمد به جلوه شاهد بالا بلند ما
آماده شد بلای دل دردمند ما
ما مهر از آن پسر سر مویی نمیبریم
برند اگر به خنجر کین بندبند ما
تا چشم خود به دوره ی ساقی گشادهایم
دور زمانه چشم ببست از گزند ما
گفتم که نوشداروی عشاق خسته چیست
گفتا تبسمی ز لب نوشخند ما
شیرین لبان به خون دل خود تپیدهاند
در صیدگاه خسرو گلگون سمند ما
تسبیح شیخ حلقه ی زنار میشود
گر جلوهگر شود بت مشکین کمند ما
یا رب مباد چشم بد آن چشم مست را
کز دست برد هوش دل هوشمند ما
از چشم روزگار ستانیم داد خویش
گر دانههای خاک تو گردد سپند ما
بگشا به خنده غنچه میگون خویش را
تا مدعی خموش نشیند ز پندما
ما را پسند کرده فروغی ز بهر جود
تا شد پسند خاطر مشکل پسند ما

.:.TaniA.:.
1392،03،09, ساعت : 08:10 بعد از ظهر
غرل شماره ی 45



چون خاک میشود به رهت جان پاک ما
بگذار نخوت از سر و بگذر به خاک ما
یا رب که دامن تو نگیرد به روز حشر
خونی که ریختی ز دل چاک چاک ما
دردا که هیچ در دل سختت اثر نکرد
اشک روان و آه دل دردناک ما
تا کی که با خیال تو در خاک میکنیم
خمخانه مست میشود از فیض تاک ما
دل شد شریک غصهٔ ما در طریق عشق
غیرت اگر بهم نزند اشتراک ما
دیدیم روی قاتل خود را به زیر تیغ
سرمایهٔ سلامت ما شد هلاک ما
تا تکیه کردهایم فروغی به لطف دوست
از خصمی فلک نبود هیچ باک ما

.:.TaniA.:.
1392،03،09, ساعت : 08:13 بعد از ظهر
غزل شماره ی 46



خطت دمید از اثر دود آه ما
شد آه ما نتیجه روز سیاه ما
ما را به جرم عشق تو کشتند منکران
سرمایهٔ ثواب شد آخر گناه ما
ما خونبهای خویش نخواهیم روز حشر
گر باز بر جمال تو افتد نگاه ما
شاهد ضرور نیست شهیدان عشق را
گو هیچ دم مزن ز شهادت گواه ما
قانع شدم به نیم نگه لیکن از غرور
مشکل نظر کند به گدا پادشاه ما
چشمش نظر به حالت دلخستگان نکرد
یا رب کسی مباد به حال تباه ما
گفتم که چیست سلسله جنبان فتنه، گفت
ماری که خفته است به زیر کلاه ما
گفتم که آب دیده ما چاه میشود
گفتا اگر به دیده کشی خاک راه ما
دانی که چیست نیر اعظم فروغیا
کمتر فروغ طلعت تابنده ماه ما

.:.TaniA.:.
1392،03،09, ساعت : 08:15 بعد از ظهر
غزل شماره ی 47



چشم بیمار تو شد باعث بیماری ما
به مسیحا نرسد فکر پرستاری ما
تا ز بندت شدم آزاد، گرفتار شدم
سخت آزادی ما بند گرفتاری ما
سر ما باد فدای قدم عشق ، که داد
با تو آمیزش ما از همه بیزاری ما
بس که تن خسته و دل زار شد از بار غمت
ترسم آخر که به گوشت نرسد زاری ما
صبح ما شام شد از تیرگی بخت سیاه
آه اگر شب رو زلفت نکند یاری ما
دوش در خواب لب نوش تو را بوسیدم
خواب ما به بود از عالم بیداری ما
بی کسی بین که نکردهست به شبهای فراق
هیچکس غیر غم روی تو غمخواری ما
دل و دین تاب و توان رفت و برفتم از دست
بر سر کوی وفا کیست به پاداری ما
گفتم از دست که شد زار دل اهل نظر
زیر لب گفت که از دست دل آزاری ما
هوشم افزود فروغی کرم باده فروش
مستی ما چه بود مایهٔ هشیاری ما

.:.TaniA.:.
1392،03،09, ساعت : 08:17 بعد از ظهر
غزل شماره ی 48



ای زلف تو بر هم زن فرزانگی ما
وین سلسله سرمایهٔ دیوانگی ما
سر بر دم تیغ تو نهادیم به مردی
کس نیست درین عرصه به مردانگی ما
با ما نشدی محرم و از خلق دو عالم
سودای تو شد علت بیگانگی ما
آن مرغ اسیریم به دام تو که خوردند
مرغان گلستان غم بی دانگی ما
گفتم که کسی نیست به بیچارگی من
گفتا که بتی نیست به جانانگی ما
گفتم که بود قاتل صاحبنظران، گفت
چشمی که بود منشا مستانگی ما
عالم همه را سوخت به یک شعله فروغی
شمعی که بود باعث پروانگی ما

.:.TaniA.:.
1392،03،09, ساعت : 08:19 بعد از ظهر
غزل شماره ی 49



ای کاش جان بخواهد معشوق جانی ما
تا مدعی بمیرد از جان فشانی ما
گر در میان نباشد پای وصال جانان
مردن چه فرق دارد با زندگانی ما
ترک حیات گفتیم کام از لبش گرفتیم
الحق که جای رشک است بر کامرانی ما
سودای او گزیدیم جنس غمش خریدیم
یا رب زیان مبادا در بی زیانی ما
در عالم محبت الفت بهم گرفته
نامهربانی او با مهربانی ما
در عین بیزبانی با او به گفتگوییم
کیفیت غریبی است در بی زبانی ما
صد ره ز ناتوانی در پایش اوفتادیم
تا چشم رحمت افکند بر ناتوانی ما
تا بینشان نگشتیم از وی نشان نجستیم
غافل خبر ندارد از بینشانی ما
اول نظر دریدیم پیراهن صبوری
آخر شد آشکارا راز نهانی ما
تا وصف صورتش را در نامه ثبت کردیم
مانند اهل دانش پیش معانی ما
تدبیرها نمودیم در عاشقی فروغی
کاری نیامد آخر از کاردانی ما

.:.TaniA.:.
1392،03،09, ساعت : 08:21 بعد از ظهر
غزل شماره ی 50



یار بی پرده کمر بست به رسوایی ما
ما تماشایی او ، خلق تماشایی ما
قامت افروخته میرفت و به شوخی میگفت
که بتی چهره نیفروخت به زیبایی ما
او ز ما فارغ و ما طالب او در همه حال
خود پسندیدن او بنگر و خودرایی ما
قتل خود را به دم تیغ محبت دیدیم
گو عدو کور شو از حسرت بینایی ما
جان بیاسود به یک ضربت قاتل ما را
یعنی از عمر همین بود تن آسایی ما
حالیا مست و خرابیم ز کیفیت عشق
پس از این تا چه رسد بر سر سودایی ما
هر کجا جام میآن کودک خندان بخشد
باده گو پاک بشو دفتر دانایی ما
نقد دنیا به بهای لب ساقی دادیم
تا کجا صرف شود مایهٔ عقبایی ما
شب ما تا به قیامت نشود روز، که هست
پردهٔ روز قیامت شب تنهایی ما
مگرش زلف تو زنجیر نماید ور نه
در همه شهر نگنجد دل صحرایی ما
دل ز وصلت نتوان کند، بهل تا بکند
سیل هجران تو بنیاد شکیبایی ما
ناتوان چشم تو بر بست فروغی را دست
ورنه کی خاسته مردی به توانایی ما

.:.TaniA.:.
1392،03،10, ساعت : 12:01 قبل از ظهر
غزل شماره ی 51



اولم رام نمودی به دل آرامیها
آخرم سوختی از حسرت ناکامیها
تو و نوشیدن پیمانه و خشنودی دل
من وخاک در میخانه و بدنامیها
چشم سر مست تو تا ساقی هشیاران است
کی توان دست کشید از قدح آشامیها
قدمی رنجه کن از سرو سمن ساق به باغ
تاصنوبر نزند لاف خوش اندامی ها
میخورد مرغ دل از دوری خال و خط تو
غم بی دانگی و حسرت بیدامیها
عاقبت چشم من افتاد بدان طلعت نیک
چشم بد دور از این نیک سرانجامیها
سر و پا آتشم از عشق فروغی لیکن
پختگیها نتوان کرد بدین خامیها

.:.TaniA.:.
1392،03،10, ساعت : 12:02 قبل از ظهر
غزل شماره ی 52



پایه عمر گرانمایه بر آب است برآب
همه جا شاهد این نکته حباب است ، حباب
باده خور باده به بانک نی و فتوای حکیم
زان که دل درد تو را چاره شراب است، شراب
بر سر کوی خرابات کسی آباد است
که مدام از می دیرینه خراب است، خراب
گر به تیغم نزند محض گناه است، گناه
ور به خونم بکشد عین ثواب است، ثواب
رسم عشاق جگر خسته نیاز است ، نیاز
خوی خوبان ستم پیشه عتاب است ، عتاب
آن که عشق تو نورزید جماد است، جماد
وان که می با تو ننوشید دواب است، دواب
تا تو را اهل نظر هیچ تماشا نکنند
خم به خم زلف تو بر چهره نقاب است، نقاب
در سفالین قدح از شیشه مکن می به درنگ
که مدار فلک سفله شتاب است، شتاب
گر فروغی نرود از سر کویت چه کند
که ملاقات رقیب تو عذاب است، عذاب

.:.TaniA.:.
1392،03،10, ساعت : 12:04 قبل از ظهر
غزل شماره ی 53



اندوه تو شد وارد کاشانهام امشب
مهمان عزیز آمده در خانهام امشب
صد شکر خدا را که نشستهست به شادی
گنج غمت اندر دل ویرانهام امشب
من از نگه شمع رخت دیده نورزم
تا پاک نسوزد پر پروانهام امشب
بگشا لب افسونگرت ای شوخ پری چهر
تا شیخ بداند ز چه افسانهام امشب
ترسم که سر کوی تو را سیل بگیرد
ای بیخبر از گریه مستانهام امشب
یک جرعهٔ تو مست کند هر دو جهان را
چیزی که لبت ریخت به پیمانهام امشب
شاید که شکارم شود آن مرغ بهشتی
گاهی شکن دام و گهی دانهام امشب
تا بر سر من بگذرد آن یار قدیمی
خاک قدم محرم و بیگانهام امشب
امید که بر خیل غمش دست بیاید
آه سحر و طاقت هر دانهام امشب
از من بگریزید که میخوردهام امشب
با من منشینید که دیوانهام امشب
بی حاصلم از عمر گرانمایه فروغی
گر جان نرود در پی جانانهام امشب

.:.TaniA.:.
1392،03،10, ساعت : 12:05 قبل از ظهر
غزل شماره ی 54



دوش در آغوشم آمد آن مه نخشب
کاش که هرگز سحر نمیشدی این شب
مهوشی از مهر در کنار من آمد
چون قمر اندر میان خانه ی عقرب
عشق به جایی مرا رساند که آنجا
گردش گردون نبود و تابش کوکب
هست به سر تا هوای کعبه مقصود
کوشش راکب خوش است و جنبش مرکب
تا کرم ساقی است و باده باقی
کام دمادم بگیر و جام لبالب
لاف تقرب مزن به حضرت جانان
زان که خموشند بندگان مقرب
هم دل خسرو شکست و هم سر فرهاد
عشوه ی شیرین تندخوی شکر لب
آن که خبردار شد ز مساله ی عشق
کار ندارد به هیچ ملت و مذهب
روز مرا تیره ساخت جعد معنبر
زخم مرا تازه کرد عنبر اشهب
هیچ مرادم نداد خواندن اوراد
یار نشد مهربان ز گفتن یارب
سیمبران طالب زرند فروغی
جیب ملک دارد این دعای مجرب
کارگشای زمانه ناصردین شاه
آن که دعا گوی او رسید به مطلب

.:.TaniA.:.
1392،03،10, ساعت : 12:08 قبل از ظهر
غرل شماره ی 55



از جلوه حسنت که بری از همه عیب است
آسوده دل آن است که در پرده ی غیب است
هم از رخ تو صحن چمن لاله به دامان
هم از خط تو باد صبا نافه به جیب است
در مرحله ی شوق نه ننگ است و نه ناموس
در مساله ی عشق نه مشک است و نه زیب است
موسی چه کند گر نکند پیشه شبانی
تا بر سرش اندیشه ی فرزند شعیب است
افسانه ی جان دادن خود هیچ فروغی
در حضرت جانان نتوان گفت که عیب است

.:.TaniA.:.
1392،03،10, ساعت : 12:09 قبل از ظهر
غزل شماره ی 56



عمری که صرف عشق نگردد بطالت است
راهی که رو به دوست ندارد ضلالت است
من مجرم محبت و دوزخ فراق یار
واه درون به صدق مقالم دلالت است
گیرم به خون دیده نویسم رساله را
کس را در آن حریم چه حد رسالت است
در عمر خود به هیچ قناعت نمودهام
تا روزیم به تنگ دهانش حوالت است
کام ار به به استمالت ازو میتوان گرفت
هر نالهام علامت صد استمالت است
گر سر نهم به پای تو عین سعادت است
ورجان کنم فدای تو جای خجالت است
آمد بهار و خاطر من شد ملولتر
زیرا که باغ بیتو محل ملالت است
گفتم که با تو صورت حالی بیان کنم
در دا که حال عشق برون از مقالت است
برخیز تا به پای شود روز رستخیز
وانگه ببین شهید غمت در چه حالت است
کی میکند قبول فروغی به بندگی
فرماندهی که صاحب چندین جلالت است

.:.TaniA.:.
1392،03،10, ساعت : 12:11 قبل از ظهر
غزل شماره ی 57



هر گه که آن خسرو زرین کمر از جا برخاست
آسمان گفت که قرص قمر از جا بر خاست
گر بساط می و معشوق نباشد به میان
به چه امید توان هر سحر از جا بر خاست
مگر آن سرو خرامنده به رفتار آمد
که بسی دیده ی حسرت نگر از جا برخاست
چشم مخمور وی از مستی می شد هشیار
ساقی مردم صاحب نظر از جا بر خاست
شور شیرین نه همین تارک فرهاد شکافت
که پسر از پی قتل پدراز جا بر خاست
بیدلان را خبری از دل غارت زده نیست
که صف غمزه ی او بیخبر از جا برخاست
ماه با طلعت او بیهده سر زد ز افق
سرو با قامت او بی ثمر از جا بر خاست
دوش در خواب خوش آشوب قیامت دیدم
صبحدم قامت آن سیمتر از جا بر خاست
حرفی از مرهم یاقوت لبش میگفتم
یک جهان خسته خونین جگر از جا بر خاست
با خیال لب شیرین شکر گفتارش
هر چه کشتم به زمین نیشکر از جا بر خاست
آن قدر خون مرا ریخت صف مژگانش
که به خونخواهی من چشم تر از جا بر خاست
همسری خواستم از بهر سهی قامت دوست
علم خسرو انجم حشر از جا بر خاست
ناصرالدین شه منصور که با رایت او
آیت نصرت فتح و ظفر از جا بر خاست
تا از آن لعل گهر بار فروغی دم زد
بی خریداری نظمش گهر از جا بر خاست

.:.TaniA.:.
1392،03،10, ساعت : 12:13 قبل از ظهر
غزل شماره ی 58



تا طرف نقاب از رخ رخشان تو برخاست
خورشید فلک از پی فرمان تو برخاست
تا تنگ دهان را به شکر خنده گشودی
طوطی به هوای شکرستان تو برخاست
بر افسر شاهان سرافراز نشیند
هر گرد که از گوشهٔ دامان تو برخاست
داغی است که در سینهٔ صد چاک نهفتند
هر لاله که از خاک شهیدان تو برخاست
در کار فروبسته عشاق فکندند
هر عقده ی که از زلف پریشان تو برخاست
صد ولوله در مردم صاحب نظر انداخت
هر فتنه که از نرگس فتان تو برخاست
بر خاک فشاند آب رخ مشک ختن را
هر نافه که از طره ی پیچان تو برخاست
در انجمن باده کشانش ننشانند
پیمانهکشی کز سر پیمان تو برخاست
تا سرزده خورشید جهانتاب ز مشرق
خورشید فروغی ز گریبان تو برخاست

.:.TaniA.:.
1392،03،10, ساعت : 12:15 قبل از ظهر
غزل شماره ی 59



بنشست و ز رخ پرده برانداخته برخاست
کار من دل سوخته را ساخته برخاست
ماهی است چو با طلعت افروخته بنشست
سروی است چو با قامت افراخته برخاست
پیداست ز بالیدن بالای بلندش
کز بهر هلاک من دلباخته برخاست
چشمش پی خون ریختن مردم هشیار
مستی است که با تیغ ستم آخته برخاست
افسوس که از انجمن آن ماه سیه چشم
ما را همه نادیده و نشناخته برخاست
آن ترک نوازنده به سرحلقه ی عشاق
کز خاک درش با تن نگداخته برخاست
تا سایه ی شمشاد تو افتاد به بستان
بر سرو سهی دود دل فاخته برخاست
خندید به آیینه ی خورشید فروغی
تا صفحه ی دل از همه پرداخته برخاست

.:.TaniA.:.
1392،03،10, ساعت : 12:16 قبل از ظهر
غزل شماره ی 60



دی در میان مستی خنجر کشیده برخاست
وز ما بجز محبت جرمی ندیده برخاست
چشم سیاه مستش آیا چه دیده باشد
کز کوی تیره بختان میناچشیده برخاست
هم بر هوای بامش مرغ پریده بنشست
هم بر امید دامش صید رمیده برخاست
دوش از رخش نسیمی بگذشت سوی گلشن
گل از فراز گلبن برقع دریده برخاست
هر بیخبر که خندید بر حسرت زلیخا
آخر ز بزم یوسف کف را بریده برخاست
صید دل حریصم از شوق تیر دیگر
از صیدگاه خونین در خون تپیده برخاست
دوشینه ماه نو را دیدم به روی ماهی
کز بهر پای بوسش چرخ خمیده برخاست
هر نیم شب که کردم یادی از آن بناگوش
از مشرق امیدم صبح دمیده برخاست
من بی رخش فروغی آفاق را ندیدم
برخاست تا ز چشمم، نورم ز دیده برخاست

.:.TaniA.:.
1392،03،10, ساعت : 12:18 قبل از ظهر
غزل شماره ی 61



به هر غمی که رسد از تو خاطرم شاد است
که بنده ی تو ز بند کدورت آزاد است
چگونه پیش تو ناید پری به شاگردی
که مو به موی تو در علم غمزه استاد است
ز سیل حادثه غم نیست میگساران را
که آستانه میخانه سخت بنیاد است
غم زمانه مرا سخت در میانه گرفت
بیا فدای تو ساقی که وقت امداد است
دلی که هیچ فسونگر نکرد تسخیرش
کنون مسخر افسون آن پریزاد است
هوای سور بلندی فتاده بر سر من
که سایهاش به سر هیچکس نیفتاده است
مذاق عیش مرا تلخ کرد شیرینی
که تلخکام لبش صدهزار فرهاد است
فغان که داد ز دست ستمگری است مرا
که هرگزش نتوان گفت این چه بیداد است
شهی به خون اسیران عشق فرمان داد
که تیغ بر کف ترکان کج کله داد است
فروغی از ستم مهوشان به درگه عشق
چرا خموش نشینی که جای فریاد است
جهان گشای عدوبند شاه ناصردین
که تیغ اوهمه درهای بسته بگشاد است
سر ملوک عجم تاجدار کشود جم
که ذات او سبب دستگاه ایجاد است

.:.TaniA.:.
1392،03،10, ساعت : 12:20 قبل از ظهر
غزل شماره ی 62



آن که لبش مایه ی حلاوت قند است
کاش بگوید که نرخ بوسه به چند است
دوش اسیر کسی شدم که ندانم
ترک سمرقند یا سوار خجند است
از پی جولان چو بر سمند نشیند
چشمه ی خورشید بر فراز سمند است
گر شب وصلش کشد به روز قیامت
دیده هنوز از شمایلش گله مند است
پیکر زیبا به زیر جامه ی دیبا
آتش سوزنده در میان پرند است
عشق تو تا حلقهای کشید به گوشم
گوش مرا کی سر شنیدن پند است
گر به فراق تو زندهام عجبی نیست
تیغ نبرد سری که پیش تو بند است
خال به رخساره ی نکوی تو میگفت
چاره ی چشم بد زمانه سپند است
تا سر زلف تو شد پسند فروغی
شعر بلندش همیشه شاهپسند است
خسرو گردنفراز ناصردین شاه
آن که سپهرش اسیر خم کمند است
شعرم از آن رو بلند شد که شهنشاه
صاحب نظم بدیع و طبع بلند است

.:.TaniA.:.
1392،03،10, ساعت : 12:22 قبل از ظهر
غزل شماره ی 63



یک اشارت ز تو بر قتل جهان بسیار است
در کمینی که تویی تیر و کمان بیکار است
من و اوصاف تو تا شغل قلم تحریر است
من و تحسین تو تا کار زبان گفتار است
بر سیمین تو را از زر خالص ننگ است
رخ رخشان تو را از مه تابان عار است
عاشق روی تو از سر چمن دلتنگ است
ساکن کوی تو از باغ جنان بیزار است
کافر عشقم اگر از پی تسبیح روم
تا به دستم ز سر زلف بتان زنار است
سر ما و قدم مغبچه ی باده فروش
تا ز مینای می و دیر مغان آثار است
روشنت گردد اگر خال و خطش را بینی
که چرا روز فراق و شب هجران تار است
قیمت خاطر مجموع فروغی داند
که از آن زلف پراکنده پریشان کار است

.:.TaniA.:.
1392،03،10, ساعت : 12:23 قبل از ظهر
غزل شماره ی 64



طبیب اهل دل آن چشم مردم آزار است
ولی دریغ که آن هم همیشه بیمار است
نگار مست شراب است و مدعی هشیار
فغان که دوست به خواب است و خصم بیدار است
چگونه در غم او دعوی وفا نکنم
که شاهدم دل مجروح و چشم خونبار است
هنوز قابل این فیض نیستم در عشق
وگرنه از پی قتلم بهانه بسیار است
پی پرستش خود برگزیدهام صنمی
که زلف خم به خمش حلقههای زنار است
نگیرم از سر زلفش به راستی چه کنم
که روزگار پریشان و کار دشوار است
به هیچ خانه نجستم نشان جانان را
که جانم از حرم و دیر هر دو بیزار است
لبش به جان گرانمایه بوسه نفروشد
ندانم این چه متاع و چگونه بازار است
ز سوز ناله ی مرغ چمن توان دانست
که در محبت گل مو به مو گرفتار است
فروغی آن رخ رخشنده زیر زلف سیاه
تجلی مه تابنده در شب تار است

.:.TaniA.:.
1392،03،10, ساعت : 12:24 قبل از ظهر
غزل شماره ی 65



آن که مرادش تویی از همه جویاتر است
وان که در این جستجو است از همه پویاتر است
گر همه صورتگران صورت زیبا کشند
صورت زیبای تو از همه زیباتر است
چون به چمن صف زنند خیل سهی قامتان
قامت رعنای تو از همه رعناتر است
سنبل مشکین تو از همه آشفتهتر
نرگس شهلای تو از همه شهلاتر است
حسن دل آرای تو از همه مشهورتر
عاشق رسوای تو از همه رسواتر است
مست مقامات شوق از همه هشیارتر
پیر خرابات عشق از همه برناتر است
آن که به محراب گفت از همه مؤمنترم
گر دو سه جامش دهند از همه ترساتر است
بادهٔ پایندگی از کف ساقی گرفت
آن که به پای قدح از همه بیپاتر است
سر غم عشق را در دل اندوهناک
هر چه نهان میکنی از همه پیداتر است
چون که سلاطین کنند دعوی بالاتری
رایت سلطان عشق از همه بالاتر است
گر همه شاهان برند دست به برنده تیغ
تیغ جهانگیر شاه از همه براتر است
ناصردین شهریار، تاج ده و تاجدار
آن که به تدبیر کار از همه داناتر است
اختر فیروز او از همه فیروزتر
گوهر والای او از همه والاتر است
مرغ چمن دم نزد پیش فروغی بلی
آن که زبانش تویی از همه گویاتر است

.:.TaniA.:.
1392،03،11, ساعت : 11:20 قبل از ظهر
غزل شماره ی 66



ساقی فرخنده پی تاب کفش ساغر است
پیرو چشم خوشش گردش هفت اختر است
تشنه لب دوست را بر لب کوثر مخوان
مطلب این تشنه کام آن لب جان پرور است
عارف خونین جگر تشنه لب لعل دوست
واعظ کوتهنظر در طلب کوثر است
خیز و بجو جام جم سوی چمن خوش بچم
کز نم ابر کرم دامن صحرا تر است
تا به خوشی میوزد باد خوش نوبهار
جام می خوشگوار گر تو دهی خوشتر است
حرف خراباتیان از کرم کردگار
ذکر مناجاتیان از غضب داور است
سلسلهٔ شاهدان سلسله ی رحمت است
مسالهٔ زاهدان مساله ی دیگر است
حلقه ی ارباب حال حلقه ی عیش و نشاط
مجلس اصحاب قال مجلس شور و شر است
حالت لب تشنه را خضر خبردار نیست
لذت لب تشنگی خاصه ی اسکندر است
هم دل خسرو شکافت هم جگر کوهکن
کز همه زورآوران عشق تواناتر است
هر کسی آورده روی بر طرف قبلهای
قبله ی اهل نظر شاه ملک منظر است
داور نیکو نهاد ناصردین شاه راد
آن که گه عدل و دادبر همه شاهان سر است
طبع سخاپیشهاش فتنه ی دریا و کان
دست کرم گسترش آفت سیم و زر است
سایه ی الطاف شاه تا به فروغی فتاد
نظم فروغ افکنش زیور هر دفتر است

.:.TaniA.:.
1392،03،11, ساعت : 11:23 قبل از ظهر
غزل شماره ی 67



دلم از نرگس بیمار تو بیمارتر است
چاره کن درد کسی کز همه ناچارتر است
من بدین طالع برگشته چه خواهم کردن
که ز مژگان سیاه تو نگونسارتر است
گر تواش وعده ی دیدار ندادی امشب
پس چرا دیده ی من از همه بیدارتر است
طوطی ار پسته ی خندان تو بیند گوید
که ز تنگ شکر این پسته شکربارتر است
هر گرفتار که در بند تو مینالد زار
میبرد حسرت صیدی که گرفتارتر است
به هوای تو عزیزان همه خوارند، اما
گل به سودای رخت از همه کس خوارتر است
گر کشانند به یک سلسله طراران را
طره ی پرشکنت از همه طرارتر است
گر نشانند به یک دایره ی عیاران را
چشم مردم فکنت از همه عیارتر است
گر گشایند بتان دفتر مکاری را
بت حیلتگر من از همه مکارتر است
عقل پرسید که دشوارتر از کشتن چیست
عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است
تیشه بر سر زد و پا از در شیرین نکشید
کوهکن بر در عشق از همه پادارتر است
در همه شهر ندیدهست کسی مستی من
زان که مست می عشق از همه هشیارتر است
دوش آن صف زده مژگان به فروغی میگفت
که دم خنجر شاه از همه خونخوارتر است
سر شاهان جوان بخت ملک ناصردین
که به شاهنشهی از جمله سزاوارتر است

.:.TaniA.:.
1392،03،11, ساعت : 11:25 قبل از ظهر
غزل شماره ی 68



کیفیت نگاه تو از جام خوشتر است
لعل لبت ز باده ی گلفام خوشتر است
نظاره ی رخ تو به اصرار خوب تر
بوسیدن لب تو به ابرام خوشتر است
گر خال تواست دانه ی مرغان نیکبخت
از صحن بوستان شکن دام خوشتر است
من کافر محبتم اما به راستی
کفر محبت تو ز اسلام خوشتر است
ناموس ما به باد فنا رفت و خوش دلیم
زیرا که ننگ عشق تو از نام خوشتر است
اکنون که نامرادی ما عین کام تو است
گر خو کنیم با دل ناکام خوشتر است
خود را به آتش غم روی تو سوختیم
چون روزگار سوخته از خام خوشتر است
ما خوشدلیم با تو به هر شام و هر سحر
کان روی و مو زهر سحر و شام خوشتر است
بهر شرابخواره ی بستان معرفت
چشمت هزارباره ز بادام خوشتر است
الحق فروغی از پی اسباب خوش دلی
از هر چه هست وصل دلارام خوشتر است

.:.TaniA.:.
1392،03،11, ساعت : 11:26 قبل از ظهر
غزل شماره ی 69



بار محبت از همه باری گرانتر است
و آن کس کشد که از همه کس ناتوانتر است
دیگر ز پهلوانی رستم سخن مگوی
زیرا که عشق از همه کس پهلوانتر است
چون شرح اشتیاق دهد در حضور دوست
بیچارهای که از همه کس بیزبانتر است
هر دل که شد نشانه ی آن تیر دلنشین
فردای محشر از همه صاحب نشانتر است
هر دم به تلخکامی ما خنده میزند
شکر لبی که از همه شیرین دهانتر است
مانند موی کرده تنم را به لاغری
فربه تنی که از همه لاغر میانتر است
دانی که من به مجمع آن شمع کیستم
پروانهای که از همه آتش به جانتر است
کی میدهد ز مهر به دست من آسمان
دست مهی که از همه نامهربانتر است
هر بوستان که میرود اشک روان من
سرو روانش از همه سروی روانتر است
مستغنیام ز لعل درافشان مهوشان
تا دست شاه از همه گوهر فشانتر است
دارای تخت ناصردین شه که وقت کار
بخت جوانش از همه بختی جوانتر است
قصر جلالش از همه قصری رفیعتر
نور جمالش از همه نوری عیانتر است
هر سو کمین گشاده فروغی به صید من
تیرافکنی که از همه ابرو کمانتر است

.:.TaniA.:.
1392،03،11, ساعت : 11:29 قبل از ظهر
غزل شماره ی 70



از دل سخت تو کز سنگ سیه سختتر است
میتوان یافت که آه دل ما بیاثر است
من و سودای غمت گر همه جان در خطراست
من و خاک قدمت گر همه خون در هدر است
آن که کرد از غم عشق تو ملامت ما را
علت آن است که از شادی ما بیخبر است
به خدا کز تو کسی قطع نظر نتواند
زآن که این حسن خدا داده برای نظر است
آن که از صورت خوب تو نمیپوشد چشم
الحق انصاف توان داد که از دل بصر است
کسی از دست قضا جان به سلامت نبرد
مگر آن تن که بر تیغ محبت سپر است
گر به جان بوسه فروشد لب جانان سهل است
نفع خود را مده از دست که عین ضرر است
ترک سر کردم و از دردسر آسوده شدم
تا نگویند که سودای بتان دردسر است
هر کسی قبلهای از بهر پرستش دارد
قبله ی جان فروغی صنم سیم بر است

.:.TaniA.:.
1392،03،11, ساعت : 11:32 قبل از ظهر
غزل شماره ی 71



تا خانه ی تقدیر بساط چمن آراست
نشنید کس از سروقدان یک سخن راست
هر جا گذری اشک من از دیده پدیدار
هر سو نگری روی وی از پرده هویداست
ماییم و جهانی که نه بیم است و نه امید
ماییم و نگاری که نه زیر است و نه بالاست
ماییم و نشاطی که نه پیدا و نه پنهان
ماییم و بساطی که نه جام است و نه میناست
در پرده ی تحقیق نه نور است و نه ظلمت
در عالم توحید نه امروز و نه فرداست
در دیر و حرم نور رخش جلوه کنان است
نازم صنمی را که هم این جا و هم آنجاست
چشم من دل سوخته سرچشمه ی خون شد
کاش آن رخ رخشنده نه میدید و نه میخواست
هم با سگ کوی تو شهان را دل الفت
هم با خم موی تو جهان را سر سوداست
هم شیفته ی حسن تو صد واله بی دل
هم سوخته ی عشق تو صد عاشق شیداست
هم نسخه ی لطف از تن سیمین تو ظاهر
هم آیت جور از دل سنگین تو پیداست
المنة لله که همه بزم فروغی
دلبند و دلآویز و دلآرام و دلآراست

.:.TaniA.:.
1392،03،11, ساعت : 11:36 قبل از ظهر
غزل شماره ی 72



ترک چشمش که مست و مخمور است
خون ما گر بریخت معذور است
کوی معشوق عرصه ی محشر
بانگ عشاق نغمه ی صور است
خسرو عشق چون به قهر آید
صبر مغلوب و عقل مقهور است
همه از زورمند در حذرند
من ز سرپنجهای که بیزور است
با وجود بلای عشق خوشم
که ز بالای او بلا دور است
برنیاید به صد هزاران جان
از دهان تو آن چه منظور است
گر به شیرین لب تو جان ندهم
چه کنم با سری که پر شور است
من و بختی که مایه ی ظلمت
تو و رویی که چشمه ی نور است
می فروش از لب تو وام گرفت
نشنهای که آن در آب انگور است
داستان فروغی و رخ دوست
نقل موسی و آتش طور است

.:.TaniA.:.
1392،03،11, ساعت : 11:38 قبل از ظهر
غزل شماره ی 73



تا حلقه ی زنجیر دل آن زلف دراز است
درهای جنون بر من سودازده باز است
شور دل فرهاد شکر خنده ی شیرین
تاج سر محمود و کف پای ایاز است
چشمی که تویی شاهد او محو تماشا
جایی که تویی قبله ی او گرم نماز است
زان عمر من و زلف تو کوتاه و بلند است
زیرا که به هر ورطه نشیب است و فراز است
صیدی که به چنگ تو نیفتاد چه داند
حال دل آن صعوه که در چنگل باز است
گر خشم کند لعبت منظور وگر ناز
صاحب نظر آن است که در عین نیاز است
سوز دل عشاق ز پروانه بپرسید
کز شمع فروزنده مهیای گداز است
تشویش جزا با همه تقصیر نداریم
چون خواجه ی بخشنده ی ما بندهنواز است
نازنده درآمد ز در آن شوخ فروغی
هنگام نیاز من و هنگامه ی ناز است

.:.TaniA.:.
1392،03،11, ساعت : 11:43 قبل از ظهر
غزل شماره ی 74



تا دیدن آن ماه فروزنده محال است
فیروزیام از اختر فرخنده محال است
تا زلف پراکنده ی او جمع نگردد
جمعیت دلهای پراکنده محال است
تا از همه شیرین دهنان چشم نپوشی
بوسیدن آن لعل شکرخنده محال است
مشکل که به دستم رسد آن لعل گهر بار
بر دست گدا گوهر ارزنده محال است
گر عشق من از پرده عیان شده عجبی نیست
پوشیدن این آتش سوزنده محال است
من در همه احوال خوشم، تا تو نگویی
کز بهر کسی شادی پاینده محال است
گر خواجه مشفق بکشد یا که ببخشد
الا روش بندگی از بنده محال است
بشنو که دم تیشه چه خوش گفت به فرهاد
رفتن ز سر کوی وفا، زنده محال است
کس در عقبش قوت رفتار ندارد
همراهی آن سرو خرامنده محال است
آگاه نشد هیچکس از بازی گردون
آگاهی از این گنبد گردنده محال است
سرمایه ی دریای گرانمایه فروغی
بیابر کف خسرو بخشنده محال است
شه ناصردین آن که بر رای منیرش
تابیدن خورشید درخشنده محال است

.:.TaniA.:.
1392،03،11, ساعت : 11:44 قبل از ظهر
غزل شماره ی 75



مرگ بر بالین وجانان غافل است
جان بدین سختی سپردن مشکل است
سینهام مجروح و زخمم کاری است
حسرتم جانکاه و دردم قاتل است
هر که داند لذت شمشیر دوست
بر هلاک خویشتن مستعجل است
شربت مرگ از برای عاشقان
صحت کامل، شفای عاجل است
از کمند عشق نتوان شد خلاص
جهد من بی جا و سعیام باطل است
عشق طغیانش به حدی شد که جان
در میان ما و جانان حایل است
خاک کوی دوست دامنگیر ماست
وین کسی داند که پایش در گل است
کس به مقصد کی رسد از سعی خویش
کوشش ما سر به سر بیحاصل است
جان نثار مقدمش کردم، بلی
تحفه ی ناقابلان ناقابل است
عاشق آرامی ندارد ورنه یار
مونس جان است و آرام دل است
قاتلی دارم فروغی کز غرور
خود به خون بیگناهان قایل است

.:.TaniA.:.
1392،03،11, ساعت : 11:48 قبل از ظهر
غزل شماره ی 76



کف بر کف جانانه و لب بر لب جام است
در دور سپهر آن چه دلم خواست به کام است
آنجا که بناگوش تو شامم همه صبح است
و آنجا که سر زلف تو صبحم همه شام است
من سجده کنم بر تو اگر عین گناه است
من باده خورم با تو اگر ماه صیام است
تو حور و چمن جنت و ساغر لب کوثر
تا شیخ نگوید که می ناب حرام است
در دور سیه چشم تو مردم همه مستند
دوری به ازین چشمی اگر دیده کدام است
افسوس که در خلوت خاصت نشسته
وز هر طرفی بر سر من شورش عام است
سودای لبت سوخت دل خام طمع را
تا خلق نگویند که سودای تو خام است
حسرت برم از مرغ اسیری که ز تقدیر
خال و خط مشکین تواش دانه و دام است
جان بر لبم آمد پی نظاره فروغی
آن ماه اگر جلوه کند، کار تمام است

.:.TaniA.:.
1392،03،11, ساعت : 11:50 قبل از ظهر
غزل شماره ی 77



امشب ز روی مهر مهی در سرای ماست
کز یمن مقدمش سر مه زیر پای ماست
ای عشق پا به تارک جمشید سودهایم
تا سایه ی تو بر سر خورشیدسای ماست
ما از ازل رضا به قضای خدا شدیم
زان تا ابد رضای قضا در رضای ماست
عهدی نبستهایم که در هم توان شکست
سختی که هیچ سست نگردد وفای ماست
منت خدای را که غم روی آن پری
بیگانه از شماست ولی آشنای ماست
جان میدهیم و ناز طبیبان نمیکشیم
زیرا که درد او به حقیقت دوای ماست
تا ریخت خون ما لب یاقوت رنگ دوست
کون و مکان کنایتی از خون بهای ماست
بالاتریم ما ز سکندر به حکم آنک
آیینه، عکسی از دل گیتی نمای ماست
یک شب قدم ز چاه طبیعت برون گذار
تا بنگری صفای فلک از صفای ماست
گفتم که عیسی از چه کند زنده مرده را
گفتا نتیجه ی نفس جانفزای ماست
گفتم هنوز بی تو فروغی نمردهاست
گفتا بقای زندهدلان از بقای ماست

.:.TaniA.:.
1392،03،11, ساعت : 11:51 قبل از ظهر
غزل شماره ی 78



شربتی در دو لعل جانان است
که خیالش مفرح جان است
از پی قتل مردم دانا
تیغ در دست طفل نادان است
میتوان یافتن ز زخم دلم
کاین جراحت نه کار پیکان است
قتلگاهی است کوی او کان جا
زخم بیداد و تیغ پنهان است
دلم از ناله ی شعله در خرمن
چشمم از گریه خانه ویران است
سر زلفی چگونه گردد جمع
که از آن مجمعی پریشان است
چشم امید هر مسلمانی
پی آن چشم نامسلمان است
گر تو درمان درد عشاقی
درد الحق که عین درمان است
منع زاری مکن فروغی را
که گلت را هزار دستان است

.:.TaniA.:.
1392،03،11, ساعت : 11:54 قبل از ظهر
غزل شماره ی 79



پیام باد بهار از وصال جانان است
بیار باده که هنگام مستی جان است
قدم به کوچه ی دیوانگی بزن چندی
که عقل بر سر بازار عشق حیران است
وجود آدمی از عشق میرسد به کمال
گر این کمال نیابی، کمال نقصان است
بقای عاشق صادق ز لعل معشوق است
حیات خضر پیمبر ز آب حیوان است
به راستی همه کس قدر وصل کی داند
مگر کسی که به محنتسرای هجران است
پسند خاطر مشکل پسند جانان نیست
وگر نه جان گرانمایه دادن آسان است
عجب مدار که در عین درد خاموشم
که در دیار پریچهره محص درمان است
چراغ چشم من آن روی مجلس افروز است
طناب عمر من آن موی عنبر افشان است
به یاد کاکل پرتاب و زلف پر چینش
دل من است که هم جمع و هم پریشان است
مهی که راز من از پرده آشکارا کرد
هنوز صورت او زیر پرده پنهان است
مه صفر ز برای همین مظفر شد
که ماه عید همایون شاه ایران است
ابوالمظفر منصور ناصرالدین شاه
که زیر رایت او آفتاب تابان است
طلوع صبح جمالش فروغ آفاق است
بساط مجلس عیدش نشاط دوران است
فروغی از غزل عید شاه شادی کن
که شادکامی شاعر ز عید سلطان است

.:.TaniA.:.
1392،03،11, ساعت : 11:57 قبل از ظهر
غزل شماره ی 80



چنان ز وحشت عشقت دلم هراسان است
که اولین نفسم جان سپردن آسان است
اگر به جان منت صدهزار فرمان است
خلاف رای تو کردن خلاف امکان است
میان به کشتن من بستهای و خرسندم
که در میانه نخستین حجاب ما جان است
به عشق زلف و رخت فارغم ز دیر و حرم
که این معامله بیرون ز کفر و ایمان است
مجاور سر کوی تو ای بهشتیرو
اگر به خلد رود در بلای زندان است
اگر به خاتم لعل تو مور یابد دست
هزار مرتبهاش فخر بر سلیمان است
مگر به یاد لبت باده میدهد ساقی
که خاک میکده خوشتر ز آب حیوان است
بگو چگونه کنم دعوی مسلمانی
که در کمین من آن چشم نامسلمان است
میان جمع پریشان شاهدی شدهام
که از مشاهدهاش مجمعی پریشان است
به راه عشق به مردانگی سپردم جان
که هر که جان نسپارد نه مرد میدان است
مهی نشاند به روز سیه فروغی را
که پرتوی ز رخش آفتاب تابان است

.:.TaniA.:.
1392،03،11, ساعت : 12:08 بعد از ظهر
غزل شماره ی 81



پیراهن ار ز یاسمن و گل کند رواست
آن سرو لاله چهره، که در غنچه ی قباست
خلقی، چو طرف، بر کمرش بستهاند دل
وین دولت از میانه ببینیم تا کراست؟
کرد از هوای خویش دلم گرم ذرهوار
آن آفتاب روی، که بر بام این سراست
بر خاک پای او چه غم؟ ار صد هزار پی
آب رخم بریخت، که خون منش بهاست
چشمش چه ساحریست؟ که شرطی ز دشمنی
با من رها نکرد و همان دوستی بجاست
با من، دلا، گر سخن آن دهان مگوی
من بر شنیدهام سخن او، دهان کجاست؟
در جان اوحدی اگر او ناوکی نخست
چندین فغان و ناله و فریادش از چه خاست؟

.:.TaniA.:.
1392،03،11, ساعت : 03:51 بعد از ظهر
غزل شماره ی 82



قاعده ی قد تو فتنه به پا کردن است
مشغله ی زلف تو بستن و واکردن است
خرمی صحن باغ با تو خرامیدن است
فرخی صبح عید با تو صفا کردن است
هر که به ناچار کرد از سر کویت سفر
منزلش اول قدم رو به قفا کردن است
چون نکند چشم تو چاره ی دلخستگان
زان که قرار طبیب خسته دوا کردن است
عشق تو آزاد کرد از همه قیدی مرا
زان که سلوک ملوک، بسته رها کردن است
وعدهٔ قتل مرا هیچ نکردی خلاف
زان که طریق وفا، وعده وفا کردن است
شاید اگر چشم تو میکشدم بیخطا
شیوه ی ترک ختن عین خطا کردن است
بوسه پس از می بده، کام دلم هی بده
زان که شعار لبت کامروا کردن است
من به دعا کردهام مدعیان را هلاک
زان که خواص دعا دفع بلا کردن است
روشنی چشم من روی نکو دیدن است
مصلحت کار من کار به جا کردن است
بنده ی تقصیرکار بند خطاکاری است
خواجه ی صاحب کرم فکر عطا کردن است
وادی بیانتها راه طلب رفتن است
دولت بیمنتها یاد خداکردن است
قاصد فرخندهپی از در جانان رسید
جان گرانمایه را وقت فدا کردن است
شغل فروغی ز شاه دامن زر بردن است
کار مه از آفتاب کسب ضیا کردن است
ناصردین شاه را دان که به هر بامداد
بر گهرش آفتاب گرم دعا کردن است

.:.TaniA.:.
1392،03،11, ساعت : 03:53 بعد از ظهر
غزل شماره ی 83



همه جا جلوه ی آن صاحب وجه حسن است
همه کس بسته ی آن زلف شکن بر شکن است
رخ افروختهاش خجلت ماه فلک است
قد افراختهاش غیرت سرو چمن است
بهر قربانی آن چشم سیه باید ریخت
خون هر آهوی مشکین که به دشت ختن است
گر نیارد به نظر سیم سرشکم نه عجب
زان که سیمین بر و سیمین تن و سیمین ذقن است
ترسم آخر ننهد پا به سر تربت من
بس که در هر قدمش کشته ی خونین کفن است
تا رقیب از لب او کامروا شد گفتم
خاتم دست سلیمان به کف اهرمن است
نه ازین پیش توان با سخن دشمن ساخت
نه مرا با دهن دوست مجال سخن است
خسرو از رشک شکر خون به دل شیرین کرد
تا خبر شد که چهها در نظر کوهکن است
جستم از خیل عرب واقعه ی مجنون را
لیلی از خیمه برون تاخت که مجنون من است
گوشهٔ چشم بتی زد ره دین و دل من
نازم این فتنه که هم رهزن و هم راهزن است
در همه شهر شدم شهره به شیرین سخنی
تا لبم بر لب آن خسرو شیرین دهن است
یک تجلی همه را سوخت فروغی امشب
مگر آن شمع فروزنده در این انجمن است

.:.TaniA.:.
1392،03،11, ساعت : 03:54 بعد از ظهر
غزل شماره ی 84



کار من تا به زلف یار من است
صد هزاران گره به کار من است
هر کجا روز تیرهای بینی
دست پرورد روزگار من است
شادمانی به شدمن ارزانی
تا غم دوست دوستدار من است
ناصح تیرهدل چنان داند
که محبت به اختیار من است
آن که در هیچ جا قرارش نیست
دل بیصبر و بیقرار من است
پی طفلان نوش لب گیرد
طفل اشکی که در کنار من است
صبح محشر که گفت واعظ شهر
از پس شام انتظار من است
آن قیامت که عاشقان خواهند
قامت سرو گلعذار من است
مجلسآرای عالم معنی
صورت نازنین نگار من است
من فروغی پیمبر سخنم
معجزم نظم آبدار من است

.:.TaniA.:.
1392،03،11, ساعت : 03:57 بعد از ظهر
غزل شماره ی 85



شب جدایی تو روز واپسین من است
که ناله ی هم نفس و گریه هم نشین من است
میان گبر و مسلمان از آن سرافرازم
که زلف و روی تو آیات کفر و دین من است
به عرصهای که درآیند خیل سوختگان
منم که داغ تو آرایش جبین من است
فتاده تا نظرم بر کمان ابروی تو
چه دیدهها که ز هر گوشه در کمین من است
از آن زمان که زمین بوس آستان توام
سر ملوک جهان جمله بر زمین من است
به تختگاه محبت من آن سلیمانم
که اسم اعظم تو نقش بر نگین من است
من آن وجود شریفم که در قلمرو عشق
کمینه خاک رهت جان نازنین من است
به شادی دو جهانش نمیتوان دادن
غمی که از تو نصیب دل غمین من است
فروغی از شرف خاک آستانه ی دوست
تجلی کف موسی در آستین من است

.:.TaniA.:.
1392،03،11, ساعت : 04:00 بعد از ظهر
غزل شماره ی 86



تو و آن قامتی که موزون است
من و این طالعی که وارون است
تو و آن طرهای که مفتول است
من و این دیدهای که مفتون است
تو و آن پیکری که مطبوع است
من و این خاطری که محزون است
تو و آن پنجهای که رنگین است
من و این سینهای که کانون است
تو و آن خندهای که نوشین است
من و این گریهای که قانون است
تو و آن نخوتی که بیحد است
من و این حسرتی که افزون است
تو و رویی که لمعه ی نور است
من و چشمی که چشمه ی خون است
تو و زلفی که عنبر ساراست
من و اشکی که در مکنون است
من و خون دلی که مقسوم است
تو و لعل لبی که میگون است
من ندانم غم فروغی چیست
تو نپرسی که خستهام چون است

.:.TaniA.:.
1392،03،11, ساعت : 04:02 بعد از ظهر
غزل شماره ی 87



گر نه زلفش پی شبیخون است
پس چرا حال دل دگرگون است
درد شیرین دوای فرهاد است
غم لیلی نشاط مجنون است
صبر در چنگ شوق مغلوب است
عقل در کار عشق مفتون است
چون ننالم که تیغ بر فرق است
چون نگریم که بخت وارون است
خون من ریخت قاتلی که به حشر
کشتهاش از حساب بیرون است
قسمت من ز کارخانه ی عشق
داغ و دردی که از حد افزون است
می حرام است خاصه در رمضان
جز بر آن لعل لب که میگون است
گر ز دست تو گریه سر نکنم
چه کنم با دلی که پر خون است
تا فروغی غزلسرای تو شد
صاحب صد هزار مصمون است

.:.TaniA.:.
1392،03،11, ساعت : 04:04 بعد از ظهر
غزل شماره ی 88



کسی که در سر او چشم مصلحت بین است
بجز رخ تو نبیند که مصلحت این است
من از حدیث دهان تو لب نخواهم بست
که نقل مجلس فرهاد نقل شیرین است
به تلخکامی عشاق تنگدل رحمی
تو را که تنگ شکر در دهان شیرین است
ز می کشان تهی کاسه، من دریغ مدار
کنون که باده ی عیشت به جام زرین است
ز تاب آتش می چون عرق کند رویت
گمان برند که بر قرص ماه پروین است
شب گذشته کجا بودهای که چشمانت
هنوز مست و خراب از شراب دوشین است
ز اشک نیم شبی سرخ شد رخ زردم
ببین ز عشق تو کارم چگونه رنگین است
مسافر از سر کویت کجا توانم شد
که بند پای من آن زلف عنبرآگین است
سپهر سفله نهاد از ره ستم تا کی
به هر که مهر تو ورزید بر سر کین است
بهای خون شهیدی نمیتوان دادن
که پنجههای تو از خون او نگارین است
علیالصباح که بینم رخ تو پندارم
که صبح سلطنت شاه ناصرالدین است
شهی که حرف دعایش چو بر زیان گذرد
لب فرشته ی رحمت به ذکر آمین است
بدین طمع که شود قابل سواری شاه
سمند سرکش گردون همیشه در زین است
فروغی از غزلش بوی مشک میآید
مگر که همنفس آن غزال مشکین است

ماهوش
1392،03،11, ساعت : 04:29 بعد از ظهر
غزل شماره 89



دلم فارغ ز قید کفر و دین است

که مقصودم برون از آن و این است


جدا تا ماندهام از آستانش

تو گویی گریهام در آستین است


دو عالم را به یک نظاره دادیم

که سودای نظربازان چنین است


بلای جانن من بالا بلندی است

که بر بالش جای آفرین است


غزالی در کمند آورده بختم

که چین زلف او آشوب چین است


نگاری جستهام زیبا و زیرک

زهی صورت که با معنی قرین است


به لعل او فروشم خاتمی را

که اسم اعظمش نقش نگین است


تماشا کن رخش را تا بدانی

که خورشید از چه خاکسترنشین است


کس کان لعل و عارض دید گفتا

زهی کوثر که در خلدبرین است


کمان ابرو بتی دارم فروغی

که از هر سو بتان را در کمین است

ماهوش
1392،03،11, ساعت : 05:01 بعد از ظهر
غزل شماره 90




قصد همه وصل حور و خلد برین است

غایت مقصود ما نه آن و نه این است


بر سر آزادهام نه صلح و نه جنگ است

در دل آسودهام نه مهر و نه کین است


شیخ و برهمن، مرید کعبه و دیرند

همت ما فارع از هم آن و هم این است


ره به خدا یافتم ز بی خودی آخر

لیک ره اهل معرفت نه چنین است


حلقهٔ دیوانگان خوش است که دایم

ذکر پری پیکران پرده نشین است


بزم بتان جای عشرت است که آنجا

مشتی شوریدگان بیدل و دین است


کس نشد از سر پردهٔ تو خبردار

نقش تو بالاتر از گمان و یقین است


تا به خیال از رخ تو پرده کشیدم

پردهٔ چشمم نگارخانهٔ چین است


تا ننوازی مرا به گوشهٔ چشمی

چشم رقیب از چهار سو به کمین است


کو سر مویی که بستهٔ تو نباشد

زلف تو زنجیر آسمان و زمین است


چشمهٔ پر نور آفتاب فروغی

عکس قمر طلعتان زهره جبین است

ماهوش
1392،03،11, ساعت : 05:23 بعد از ظهر
غزل شماره 91



نخست نغمهٔ عشاق فصل گل این است

که داغ لالهرخان به ز باغ نسرین است


فغان ز دامن باغی که باغبان آنجا

همیشه چشم امیدش به دست گلچین است


سپرده مرهم زخمم فلک به دست مهی

که صاحب خط خوشبوی و خال مشکین است


علاج نیست خلاص از کمند او ورنه

ز پای تا به سرم چشم مصلحت بین است


به عهد عارض گلگون او بحمدالله

که کار اهل نظر ز اشک دیده رنگین است


کسی که شهد محبت چشیده میداند

که تلخ از آن لب نوشین به طعم شیرین است


اسیر آن خط سبزم که مو به مو دام است

غلام آن سر زلفم که سر به سر چین است


به هر کجا که منم شغل اختران مهر است

به هر زمین که تویی کار آسمان کین است


سواد زلف تو مجموعهٔ شب و روز است

نگاه چشم تو غارتگر دل و دین است


قد تو وقت روش رشک سرو و شمشاد است

رخ تو زیر عرق شرم ماه و پروین است


فروغی از سخن دوست لب نمیبندد

که نقل مجلس فرهاد نقل شیرین است

ماهوش
1392،03،11, ساعت : 06:42 بعد از ظهر
غزل شماره 92



حور تویی، بوستان بهشت برین است

باده به من ده که سلسبیل همین است


حادثهها را ز چشم مست تو بیند

بر سر هر کس که چشم حادثه بین است


کس نستاند به هیچ نافهٔ چین را

تا سر زلف تو سر به سر همه چین است


تا که دو زلف تو بر یسار و یمین است

چشم دو عالم بدان یسار و یمین است


زلف گرهگیر خود بین که بدانی

کارگشای دل اسیر من این است


از دم تیر بلا کجا بگریزم

کز همه سو ترک غمزهات به کمین است


تا تو سوار سمند برق عنانی

خرمن مه در میان خانه زین است


کی کرمت نگذرد ز بنده عاصی

چون صفت خواجهٔ کریم چنین است


زخم درونم چگونه چاره پذیرد

تا سر و کارم بدان لب نمکین است


راز نهان مرا ز پرده عیان ساخت

شوخ پری پیکری که پرده نشین است


چشم من و دور جام باده رنگین

تا که سپهر دو رنگ بر سر کین است


دورهٔ ساقی مدام باد که خوش گفت

دور خوشی دور شاه ناصر دین است


بستهٔ او هر چه در کنار و میان است

بندهٔ او هر که در زمان و زمین است


تاج و نگین دور از او مباد فروغی

تا که نشان در جهان ز تاج و نگین است

ماهوش
1392،03،11, ساعت : 06:46 بعد از ظهر
غزل شماره 93


امشب ز رخش انجمنم خلد برین است

حوری که خدا وعده به من داده همین است


رفتن به سلامت ز در دوست گمان است

مردن به ملامت ز غم عشق یقین است


گفتم که گرفت آتش عشق تو جهان را

گفتا صفت عشق جهانسوز چنین است


فریاد که پیوسته ز ابروی تو ما را

هر گوشه کماندار بلایی به کمین است


چون زخم دل اهل نظر تازه نماند

تا پستهٔ خندان تو حرفش نمکین است


داغ ستمت مرهم جانهای ستم کش

سودای غمت شادی دلهای غمین است


کی باز شود کار گره در گرهٔ من

تا طرهٔ مشکین تو چین بر سر چین است


هم روی دلارای تو بر همزن روم است

هم چین سر زلف تو غارتگر چین است


این صورت زیبا که تو از پرده نمودی

شایسته ایوان ملک ناصر دین است


آن شاه جوان بخت فلک بخت ملک رخت

کز خنجر خود تاجور و تخت نشین است


هم گوشهٔ تاجش سبب دور سپهر است

هم پایهٔ تختش جهت علم زمین است


هم برق دم خنجر او سانحه سوز است

هم چشم دل روشن او حادثه بین است


هم حرف دعایش همه را ورد زبان است

هم نام شریفش همه جان نقش نگین است


شاها سخن از مدح تو تا گفت فروغی

الحق که ادای سخنش سحر مبین است

ماهوش
1392،03،11, ساعت : 06:50 بعد از ظهر
غزل شماره 94


مرا زمانه در آن آستانه جا دادهست

چنین مقام کسی را بگو کجا دادهست


خوشم به آه دل خسته خاصه در دل شب

که این معامله را هم به آشنا دادهست


تو مست گردش پیمانهاش چه میدانی

که دور نرگس ساقی به ما چهها دادهست


به خون من صنمی پنجه را نگارین ساخت

که کشته را ز لب لعل خون بها دادهاست


چنان ز درد به جان آمدم که از رحمت

طبیب عشق به من مژدهٔ دوا دادهست


به تشنه کامی خود خوش دلم که خضر خطش

مرا نوید به سر چشمهٔ بقا دادهست


به خون خویش تپیدیم و سخت خرسندیم

که آن دو لعل گواهی به خون ما دادهست


خبر نداشت مگر از جراحت دل ما

که زلف مشک فشان بر کف صبا دادهست


خراش سینهٔ صاحبدلان فزونتر شد

تراش خط مگر آن چهره را صفا دادهست


کمال حسن به یوسف رسید روز ازل

جمال وجه حسن دولت خدا دادهست


مهی نشانده به روز سیه فروغی را

که آفتاب فروزنده را ضیا دادهست

ماهوش
1392،03،11, ساعت : 06:53 بعد از ظهر
غزل شماره 95


یا رب این عید همایون چه مبارک عید است

که بدین واسطه دل دست بتان بوسیدهست


گرنه آن ترک سپاهی سر غوغا دارد

پس چرا از گرهٔ زلف زره پوشیدهست


شاخی از سرو خرامندهٔ او شمشادست

عکسی از عارض رخشندهٔ او خورشیدست


نگه سیر بر آن روی نکو نتوان کرد

بس که از خوی بدش چشم دلم ترسیدهست


دوش در بزم صفا تنگ دهان تو چه گفت

که از آن خاطر هر تنگدلی رنجیدهست


مطرب از گوشهٔ چشمت چه نوایی سر کرد

که به هر گوشه بسی کشته به خون غلطیدهست


تنگ شد در شکرستان دل طوطی گویا

دهن تنگ تو بر تنگ شکر خندیدهست


دل یک سلسله دیوانه به خود میپیچد

تا که بر گردنت آن مار سیه پیچیدهست


حلقهٔ زلف تو را دست صبا نگرفته است

ذکر سودای تو را گوش کسی نشنیدهست


با وجود تو نمانده است امیدی ما را

که رخ خوب تو دیباچهٔ هر امیدست


عید فرخندهٔ عشاق به تحقیق تویی

که سحرگه نظرت منظر سلطان دیدهست


انبساط دل آفاق ملک ناصر دین

که بساط فلک از بهر نشاطش چیدهست


آن که از بخت جوان تا به سر تخت نشست

خاک پایش ز شرف تاج سر جمشیدست


تیغ او روز وغا گردن خصم افکندهست

دست او گاه سخا مخزن زر پاشیدهست


آفتاب فلک جود فروغی شاه است

که فروغش به همه روی زمنی تابیدهست

ماهوش
1392،03،11, ساعت : 07:01 بعد از ظهر
غزل شماره 96


هر دم ای گل از تو در گلشن فغان تازه است

عندلیبان کهن را داستان تازه است


تا کدامین خسته را کشتی ز تیغ بیدریغ

زان که بر دامانت از خونش نشان تازه است


برقی از هر گوشه آهنگ گلستان کرد باز

گوییا بر شاخ طرح آشیان تازه است


چون جرس در سینه مینالد دل زارم مگر

نوسفر ماهی میان کاروان تازه است


خلقی از مژگان و ابرو کشته در میدان عشق

ترک سر مست مرا تیر و کمان تازهاست


کاش آن سرو روان بهر تماشا آمدی

تا به جوی دیدهام آب روان تازه است


ز امتحان صد ره فزونتر گشت و بازم زنده کرد

وه که با من هر زمانش امتحان تازه است


ایمنم از خون خود در عشق آن زیبا جوان

کز خط سبزش مرا خط امان تازه است


عشق نیرنگی به کار آورده کز هرگوشهای

منحنی پیری گرفتار جوان تازه است


من فروغی گشتم از ذوق لب او نکته سنج

شکری را طوطی شیرین زبان تازه است

ماهوش
1392،03،11, ساعت : 07:04 بعد از ظهر
غزل شماره 97


در سینه دلت مایل هر شعلهٔ آهی است

در سیم سفید تو عجب سنگ سیاهی است


جان از سر میدان تو بیرون نتوان برد

کز صف زده مژگان تو هر گونه سپاهی است


یک باره نشاید ز کسی چشم بپوشی

کاسوده دل از چشم تو گاهی به نگاهی است


فریاد که دل در سر سودای تو ما را

انداخت به راهی که برون از همه راهی است


گر شاهد درد دل عاشق رخ زرد است

در دعوی عشق تو مرا طرفه گواهی است


از خط تو مهر کهنم تازه شد امروز

نازم سر خطت که عجب مهر گیاهی است


چون خون مرا تیغ تو هر لحظه نریزد

کز عشق توام هر نفسی تازه گناهی است


هرگز نکشم منت خورشید فلک را

تا بر سر من سایهٔ کج کرده کلاهی است


در کوی کسی عشق فکندهست به چاهم

کز هر طرفش یوسفی افتاده به چاهی است


اندیشهای از فتنهٔ افلاک ندارد

آن را که ز خاک در میخانه پناهی است


گویند فروغی که مه و سال تو چون است

در مملکت عشق نه سالی و نه ماهی است

ماهوش
1392،03،11, ساعت : 07:07 بعد از ظهر
غزل شماره 98


طوطی وظیفه خوار لب نوشخند تست

شکر فروش مصر خریدار قند توست


دوزخ کنایتی ز دل سوزناک من

جنت حکایتی ز رخ دل پسند تست


بگسیختم دل از خم گیسوی حور عین

تا حلق من به حلقهٔ مشکین کمند تست


طوبی سر از خجالت خویش افکند به زیر

هر جا حدیث جلوهٔ سرو بلند توست


رخ بر فروز و از نظر بد حذر مکن

زیرا که خان بر سر آتش سپند تست


از بس که در قلمرو خوبی مسلمی

چشم زمانه در پی دفع گزند تست


هر سر سزای عرصهٔ میدان عشق نیست

الا سری که به رسم رعنا سمند تست


گفتی ز شهر بند خیالم به در مرو

بیرون کسی نرفت که در شهر بند تست


داند چگونه جان فروغی به لب رسید

هر کسی که در طریق طلب دردمندتست

ماهوش
1392،03،11, ساعت : 07:14 بعد از ظهر
غزل شماره 99



زین حلاوتها که در کنج لب شیرین تست

کی اجل بندد زبانی را که در تحسین تست


کامیاب آن تن که تنها با تو در بستر بخفت

نیکبخت آن سر که شبها بر سر بالین تست


هر که در کون مکان میبینم ای سلطان حسن

بی سر و سامان عشق بیدل و بیدین تست


آن که چون طومار پیچیدهست دلها را به هم

چین زلف عنبر افشان و خط مشکین تست


غالبا غالب نگردد با تو دست روزگار

زین توانایی که در سرپنجهٔ سنگین تست


خونبهایی از تو نتوان خواست کز روز ازل

عشقبازی کیش تو، عاشق کشی آیین تست


هر بلایی بر زمین نازل شود از آسمان

جز بلای ما که از بالای با تمکین تست


روز مردم تیره شد از نالهٔ شبگیر ما

وین هم از تحریک تار طرهٔ پرچین تست


گر چو مینا خون بگریم بر من از حیرت مخند

کاین هم از کیفیت جام می رنگین تست


گر من از لب تشنگی در عشق میرم باک نیست

ز آن که آب زندگی در شمهٔ نوشین تست


خواجه هی چشم عنایت از فروغی بر مدار

ز آن که مملوک قدیم و بندهٔ دیرین تست

ماهوش
1392،03،11, ساعت : 07:16 بعد از ظهر
غزل شماره 100



ترک کمان کشیده دو چشم سیاه تست

تیری که بر نشانه نشیند نگاه تست


امروز هر تنی که به شمشیر کشتهای

فردای رستخیز به جان عذر خواه تست


بر دیدهاش فرشته کشد از پی شرف

خون کسی که ریخته بر خاک راه تست


پای غرور بر سر صید حرم نهد

هر آهویی که قابل نخجیر گاه تست


بس دل اسیر زلف و زنخدان نمودهای

بس یوسف عزیز که در بند چاه تست


شاهان به هیچ حیله مسخر نکردهاند

ملکی که در تصرف خیل و سپاه تست


روزی که صف کشند خلایق پی حساب

جرمی که در حساب نیاید گناه تست


مستان ز بادههای دمادم ندیدهاند

کیفیتی که در نگه گاهگاه تست


رخشنده آفتاب فروغی فرو رود

هر جا که جلوهٔ رخ تابنده ماه تست

بهــار
1392،03،11, ساعت : 08:53 بعد از ظهر
غزلیات

۱۰۱


گرنه خورشید فلک خاک نشین ره تست
پس چرا هر سحر افتاده به جولان گه تست
هر کجا می گذری شعلهٔ آه دل ماست
هر طرف می نگری جلوه روی مه تست
خاک درگاه تو سر منزل آسودگی است
نیک بخت آن سر شوریده که بر درگه تست
دیده تا زلف و زنخدان تو را یوسف دل
گاه در گوشهٔ زندان و گهی در چه تست
هیچم از کار دل غمزده آگاهی نیست
تا مرا آگهی از غمزهٔ کارآگه تست
کاشکی خون مرا تیغ محبت می ریخت
بر سر خاک شهیدی که زیارت گه تست
تو سهی سرو خرامان ز کجا می آیی
که دل و جان فروغی همه جا همره تست

بهــار
1392،03،11, ساعت : 08:55 بعد از ظهر
غزلیات

۱۰۲


هر سر موی تو را پیوندی از گیسوی تست
حلقه ها در حلق من از حلقه های موی تست
پای مقصودم به هر راهی که پوید راه عشق
روی امیدم به هر سویی که باشد سوی تست
خانه پرداز سلامت عشق جان فرسای ماست
فتنه انگیز قیامت قامت دل جوی تست
چین زلفت ناف آهو، نافه اش خوناب دل
آه از این خونی که اندر گردن آهوی تست
بی حضورت گر نمازی کرده باشم کافرم
قبله ام تا از پی طاعت خم ابروی تست
چون هلاکم می کنی جز کوی خود خاکم مکن
کز ازل مشت گلم مشتاق خاک کوی تست
گر به روی من در رحمت گشاید دست بخت
گرد آن آیینه می گردم که رو بر روی تست
هر که می بینی به بویی زندگانی می کند
زندگانی کردن صاحب دلان از بوی تست
اختر برج نحوست طالع منحوس من
مطلع صبح سعادت طلعت نیکوی تست
تا زدی راه فروغی بر همه معلوم شد
کافت اهل محبت غمزهٔ جادوی تست

بهــار
1392،03،11, ساعت : 08:58 بعد از ظهر
غزلیات

۱۰۳


کیفیتی که دیدم از آن چشم نیم مست
با صدهزار جام نیارد کسی به دست
یک جسم ناتوان ز سر راه او نخاست
یک صید نیم جان ز کمین گاه او نجست
کو آن دلی که نرگس فتان او نبرد
کو سینه ای که خنجر مژگان او نخست
جز یاد او امید بریدم ز هر چه بود
جز روی او کناره گرفتم ز هر که هست
از من دویی مجوی که یک بینم از ازل
وز من ادب مخواه که سرمستم از الست
منت خدای را که ز هر سو به روی من
در باز شد ز همت رندان می پرست
با من مگو که بهر چه دیوانه گشته ای
با آن پری بگوی که زنجیر من گسست
پهلو زند به شه پر جبرییل ناوکی
کز شست او رها شد و بر جان من نشست
زلف گره گشای تو پیوند من برید
چشم درست کار تو پیمان من شکست
از جعد سر بلند تو یک قوم دستگیر
وز عنبری کمند تو یک جمع پای بست
سرو بلند من ننهد پا فروغیا
بر فرق آن کسی که نگردد چو خاک پست

بهــار
1392،03،11, ساعت : 09:00 بعد از ظهر
غزلیات

۱۰۴


چشم تماشای خلق در رخ زیبای اوست
هر که نظر می کنی محو تماشای اوست
عاشق دیوانه را کار بدین قبله نیست
قبلهٔ مجنون عشق خیمهٔ لیلای اوست
مسلهٔ زاهدش هیچ نیاید به کار
آن که لب شاهدش مساله فرمای اوست
آن بت طناز را خلوت دل منزل است
خواجه به دیر و حرم بیهده جویای اوست
هر که به سوداگری رفت به بازار عشق
مایهٔ سود جهان در سر سودای اوست
حلقهٔ دیوانگان سلسله را طالبند
تا سر زنجیرشان زلف چلیپای اوست
روز جزا گر دهند اجر شب هجر را
روضهٔ رضوان همین جای من و جای اوست
شادی امروز دل از غم رویش رسید
دیدهٔ امید من در ره فردای اوست
روز مرا تیره ساخت ماه فروزنده ای
که آینهٔ آفتاب روی دل آرای اوست
کرده مرا تلخ کام شاهد شیرین لبی
کاین همه جوش مگس بر سر حلوای اوست
علت هر حسرتی عشق غم افزای من
باعث هر عشرتی حسن طرب زای اوست
در طلب وصل او طبع غزلخوان من
تشنه لب خون من لعل شکرخای اوست
دامن آن ترک را سخت فروغی بگیر
زان که مرا دادها بر در دارای اوست
ناصردین شاه یل مفخر شمس و زحل
آن که ز روز ازل رای فلک رای اوست

بهــار
1392،03،11, ساعت : 09:03 بعد از ظهر
غزلیات

۱۰۵


قطع نظر ز دشمن ما کرد چشم دوست
دردی که داشتیم دوا کرد چشم دوست
در عین خشم اهل هوس را به خون کشید
کامی که خواستیم روا کرد چشم دوست
بر ما نظر فکند و ز بیگانه برگرفت
دیدی که التفات به جا کرد چشم دوست
جمعی بکشت و جمع دگر زنده ساخت باز
بنگر به یک نظاره چه ها کرد چشم دوست
از بهر یک نگاه بلاخیز خویشتن
ما را به صد بلیه رضا کرد چشم دوست
دوشینه داد وعدهٔ خون ریزی ام به ناز
وقت سحر به وعده وفا کرد چشم دوست
قابل نبود خون من از بهر ریختن
این گردش از برای خدا کرد چشم دوست
تشبیه خود به آهوی دشت ختن نمود
مگذر ز حق که عین خطا کرد چشم دوست
هر تن که سر کشید ز فرمان شهریار
او را نشان تیر بلا کرد چشم دوست
شمس الملوک ناصردین شاه کام کار
کز رویش اقتباس ضیا کرد چشم دوست
شاهی که به هر خاک قدوم مبارکش
خود را غلام باد صبا کرد چشم دوست
هر سو فروغی از پی آشوب ملک دل
چندین هزار فتنه به پا کرد چشم دوست

بهــار
1392،03،11, ساعت : 09:09 بعد از ظهر
غزلیات

۱۰۶


ای خوشا وقتی که بگشایم نظر در روی دوست
سر نهم در خط جانان جان دهم بر بوی دوست
من نشاطی را نمی جویم به جز اندوه عشق
من بهشتی را نمی خواهم به غیر از کوی دوست
کوثر من لعل ساقی جنت من روی یار
لذت من صوت مطرب رغبت من سوی دوست
شاخ گل در بند خواری از قد موزون یار
ماه نو در عین خجلت از خم ابروی دوست
گر بنازد بر سر شاهان عالم دور نیست
کز شکار شرزه شیران می رسد آهوی دوست
گر ندیدی سحر و معجز دیدهٔ دل باز کن
تا بینی معجزات نرگس جادوی دوست
کس نکردی بار دیگر آرزوی زندگی
گر نبودی در قیامت قامت دل جوی دوست
بر شهیدان محبت آفرین بادا که بود
کار ایشان آفرین بر قوت بازوی دوست
زان نمی آرد فروغی بوسه اش را در خیال
کز خیال من مبادا رنجه گردد خوی دوست

بهــار
1392،03،11, ساعت : 09:11 بعد از ظهر
غزلیات

۱۰۷


درد جانان عین درمان است گویی نیست هست
رنج عشق آسایش جا است گویی نیست هست
عشق سرگرم عتاب و عشق ما زان در عذاب
صبح محشر شام هجران است گویی نیست هست
مشرق خورشید خوبی مطلع انوار عشق
هر دو زان چاک گریبان است گویی نیست هست
چشم ساقی مست خواب و چنگ مطرب بر رباب
دور دور می پرستان است گویی نیست هست
غمزهٔ پنهان ساقی جلوهٔ پیدای جام
فتنهٔ پیدا و پنهان است گویی نیست هست
صولجانش عنبرین زلف است در میدان من
گوی آن سیمین زنخدان است گویی نیست هست
رفته رفته خطش اقلیم صباحت را گرفت
مور را فر سلیمان است گویی نیست هست
تا صبا شیرازهٔ زلفش ز یکدیگر گسست
دفتر دل ها پریشان است گویی نیست هست
دیده تا چشم فروغی جلوهٔ رخسار دوست
منکر خورشید رخشان است گویی نیست هست

بهــار
1392،03،11, ساعت : 09:15 بعد از ظهر
غزلیات

۱۰۸


کفر زلفش رهزن دین است گویی نیست هست
کافری سرمایه اش این است گویی نیست هست
تا چه کرد آن سنبل نورسته در گل زار حسن
کش قدم بر فرق نسرین است گویی نیست هست
تا هوای عنبرین مویش مرا بر سر فتاد
مو به مویم عنبرآگین است گویی نیست هست
شانه تا زد چین زلفش را به همراه صبا
کاروان نافهٔ چین است گویی نیست هست
با صف مژگان به قتل مردم صاحب نظر
چشم مستش مصلحت بین است گویی نیست هست
با نظربازی که هرگز ترک مهر او نکرد
ترک چشمش بر سر کین است گویی نیست هست
تا ز دستم سر کشید آن گلبن باغ مراد
دیده ام پراشک رنگین است گویی نیست هست
وصل جانان قسمت اهل هوس شد ای دریغ
گل نصیب دست گل چین است گویی نیست هست
هر کجا کز عشق او عشاق ذکری سر کنند
الحق آنجا جای تحسین است گویی نیست هست
از دل خونینم ای زلف مسلسل سرمپیچ
زان که اول نافه خونین است گویی نیست هست
گر فروغی گفت من عاشق نی ام باور مکن
کوه کن را شور شیرین است گویی نیست هست

بهــار
1392،03،11, ساعت : 09:20 بعد از ظهر
غزلیات

۱۰۹


ما و هوس شاهد و می تا نفسی هست
کی خوش تر از این در همه عالم هوسی هست
ای خواجه بهش باش که با آن لب می نوش
گر باده به اندازه ننوشی عسسی هست
گر مرد رهی با خبر از نالهٔ دل باش
زیرا که به هر قافله بانگ جرسی هست
یا قافله سالار ره کعبه ندانست
یا آن که به صحرای طلب بار بسی هست
تنها نه همین اسب من اول قدم افتاد
کافتاده در این بادیه هر سو فرسی هست
خواهی که دلت نشکند از سنگ مکافات
مشکن دل کس را که در این خانه کسی هست
از دیدهٔ دل سوختگان چهره مپوشان
ای آینه هش دار که صاحب نفسی هست
تا داد مرا از تو ستمگر نگرفتند
کس هیچ ندانست که فریادرسی هست
مرغ دلم از باغ به تنگ است فروغی
تا حلقهٔ دامی و شکاف قفسی هست

بهــار
1392،03،11, ساعت : 09:24 بعد از ظهر
غزلیات

۱۱۰


خوش است اگر ز تو ما را دل غمگینی هست
که عاقبت پی هر زهر انگبینی هست
ز زلف و روی تو تا عشقم آگهی درداد
خبر نی ام که در آفاق کفر و دینی است
حدیث نافهٔ چین می کنند مردم شهر
مگر که جز شکن طرهٔ تو چینی هست
به دیده تا نکشم خاک آستان تو را
مرا به خون دل آلوده آستینی هست
آیا برید صبا چون رسی بدان وادی
بگو به صاحب خرمن که خوشه چینی هست
نیاز می کشدم در گذرکه صنمی
که زیر هر قدمش جان نازنینی هست
نشسته ام به سر راه ناوک اندازی
بدین امید که پیکان دل نشینی هست
کمین گشاده به صید دلم کمان داری
کزو کشیده کمانی به هر کمینی هست
فروغی از کف من برده آفتابی دل
که در مجاورتش جعد عنبرینی هست

بهــار
1392،03،11, ساعت : 09:28 بعد از ظهر
غزلیات

۱۱۱


تا بر اطراف رخت جعد چلیپایی هست
هر طرف پای نهی سلسله در پایی هست
قتل عشاق تو خالی ز تماشایی نیست
وه که از هر طرفت طرفه تماشایی هست
بعد کشتن تن صد چاک مرا باید سوخت
که هنوز از تو به دل باز تمنایی هست
دی پی تجربه از کوی تو بیرون رفتم
به گمانی که مرا از تو شکیبایی هست
جان شیرین ز غم عشق به تلخی دارم
به امیدی که تو را لعل شکرخایی هست
لب جان بخش تو گر بوسه به جان بفروشد
من سودا زده را هم سر سودایی هست
واعظ از سایهٔ طوبی سخنی می گوید
غیر قد تو مگر عالم بالایی هست
من و سودای تو تا دامن صحرا برجاست
من و اندوه تو تا عشق غم افزایی هست
ای که بی جرم خوری خون فروغی هر روز
هیچ گویا خبرت نیست که فردایی هست

بهــار
1392،03،11, ساعت : 09:33 بعد از ظهر
غزلیات

۱۱۲


هیچ سر نیست که با زلف تو در سودا نیست
هیچ دل نیست که این سلسله اش در پا نیست
چون سر از خاک بر آرند شهیدان در حشر
بر سری نیست که از تیغ تو منت ها نیست
می توان یافتن از حالت چشم سیهت
که نگاه تو نگهدار دل شیدا نیست
تو ندانم ز کدامین گلی ای مایهٔ ناز
زان که در خاک بشر این همه استغنا نیست
دیده مستوجب دیدار جمالت نشود
ذره شایستهٔ خورشید جهان آرا نیست
پس چرا سرو چمن از همه بند آزاد است
گر به جان بندهٔ آن سرو سهی بالا نیست
گفتمش چشم تو ای دوست هزاران خون کرد
گفت سر مستم و زین کرده مرا حاشا نیست
من به تحقیق صنم خانهٔ چین را دیدم
صنمی را که دلم خواسته بود آنجا نیست
گاه کافر کندم گاه مسلمان چه کنم
عشق بی قاعده را قاعده ای پیدا نیست
ساغری خورده ام از بادهٔ لعل ساقی
که مرا حسرت امروز و غم فردا نیست
مگر آن ماه به شهر از پی آشوب آمد
که فروغی نفسی فارغ ازین غوغا نیست

بهــار
1392،03،11, ساعت : 09:35 بعد از ظهر
غزلیات

۱۱۳


خوش تر از دانهٔ اشکم گهری پیدا نیست
حیف و صد حیف که اهل نظری پیدا نیست
کسی از سر دل جام خبردار نشد
بی خبر باش که صاحب خبری پیدا نیست
می فروش ار بزند نوبت شاهی شاید
که به غیر از در می خانه دری پیدا نیست
سینه ام چاک شد و ضارب خنجر پنهان
پرده ام پاره شد و پرده دری پیدا نیست
جر تمنای تو در هیچ دلی مخفی نی
غیر سودای تو در هیچ سری پیدا نیست
آن قدر در خم گیسوی تو دل پنهان است
کز دل گمشدهٔ ما اثری پیدا نیست
تا خط سبز تو از طرف بناگوش دمید
از پی شام سیاهم سحری پیدا نیست
صبر من با لب شیرین تو ز اندازه گذشت
تنگ شد حوصله تنگ شکری پیدا نیست
بر سر کوی تو از حال دل آگاه نیم
در چمن طایر بی بال و پری پیدا نیست
عجبی نیست که سر خیل نظر بازانم
کز تو در خیل بتان خوب تری پیدا نیست
مگر آه تو فروغی ره افلاک گرفت
که امشب از برج سعادت قمری پیدا نیست

بهــار
1392،03،11, ساعت : 09:39 بعد از ظهر
غزلیات

۱۱۴


از تو ای ترک ختن لعبت چین خوش تر نیست
نقشی از روی تو در روی زمین خوش تر نیست
هر که بیند رخت ای حور بهشتی گوید
کز سر کوی تو فردوس برین خوش تر نیست
تو همان طایر فرخندهٔ اوج شرقی
کز پرت شهپر جبریل امین خوش تر نیست
تا کسی سر به کمندت ننهد کی داند
که سواری ز تو در خانهٔ زین خوش تر نیست
جلوه کن جلوه که در شهر فروزان ماهی
از تو ای ماه فروزنده جبین خوش تر نیست
خنده کن که زخم دل خونین مرا
مرهم از خندهٔ لعل نمکین خوش تر نیست
تا بناگوش تو زد راه دل محزون را
هیچ در گوشم از آواز حزین خوش تر نیست
گر در آخر نفسم هم نفسی خواهی کرد
نفسی از نفس بازپسین خوش تر نیست
هر کجا می روم از گوشهٔ چشم سیهت
گوشه ای بهر دل گوشه نشین خوش تر نیست
چشم جادوی تو چون لاف کرامت نزند
زان که اعجازی از این سحر مبین خوش تر نیست
راستی خوردن می مایه عیش است و نشاط
ورکسی با تو خورد عیشی از این خوش تر نیست
ساقیا می به قدح کن که فروغی خوش گفت
دوری از دور ملک ناصردین خوش تر نیست
آن شه راد که در پیش کف در پاشش
کاری از بخشش درهای ثمین خوش تر نیست
تا ابد سلطنتش باد کز او سلطانی
پی آراستن تاج و نگین خوش تر نیست

بهــار
1392،03،11, ساعت : 10:21 بعد از ظهر
غزلیات

۱۱۵


تو و آن حسن دل آویز که تغییرش نیست
من و این عشق جنون خیز که تدبیرش نیست
تو و آن زلف سراسیمه که سامانش نه
من و این خواب پراکنده که تعبیرش نیست
دردی اندر دل ما هست که درمانش نه
آهی اندر لب ما هست که تاثیرش نیست
زرهی نیست که در خط زره سازش نه
گرهی نیست که در زلف گره گیرش نیست
لشکری نیست که در سایهٔ مژگانش نه
کشوری نیست که در قبضهٔ شمشیرش نیست
کو سواری که در این عرصه گرفتارش نه
کو شکاری که در این بادیه نخجیرش نیست
هیچ سر نیست که سودایی گیسویش نه
هیچ دل نیست که دیوانهٔ زنجیرش نیست
تا درآید ز کمین ترک کمان ابروی من
سینه ای نیست که آماجگه تیرش نیست
خم ابروی کسی خون مرا ریخت به خاک
که سر تاجوران قابل شمشیرش نیست
آنچنان کعبهٔ دل را صنمی ویران ساخت
که کس از بهر خدا در پی تعمیرش نیست
شیخ گر شد به ره زهد چنین پندارد
که کسی با خبر از حیله و تزویرش نیست
کامی از آهوی مقصود فروغی نبرد
هر که در دشت محبت جگر شیرش نیست

بهــار
1392،03،11, ساعت : 10:27 بعد از ظهر
غزلیات

۱۱۶


مزرع امید را یک دانه به زان خال نیست
دل ز خالش برگرفتن خالی از اشکال نیست
ای که می گویی به دنبال سرش دیگر مرو
کاکل پیچان او پنداری از دنبال نیست
در صف عشاق گو لاف نظربازی مزن
آن که دامانش ز خون دیده مالامال نیست
من نه تنها کشته خواهم گشت در میدان عشق
هیچکس را ایمنی زان غمزهٔ قتال نیست
مدعی گو این قدر بر حال ناکامان مخند
زان که دوران فلک دایم به یک احوال نیست
الحق از بدحالی زاهد توان معلوم کرد
کش خبر از حالت رندان صاحب حال نیست
جان من تعجیل در رفتن خدا را تا به چند
بر هلاک بی دلان حاجت به استعجال نیست
از بلندی زلف در پای تو آخر سر نهاد
چون سر زلف بلندت کس بلند اقبال نیست
شرط یک رنگی نباشد شکوه زان زلف دو تا
ورنه چندان هم فروغی را زبان لال نیست

بهــار
1392،03،11, ساعت : 10:40 بعد از ظهر
غزلیات

۱۱۷


کس نیست کاو به لعل تو خونش سبیل نیست
الا کسی که تشنه لب سلسبیل نیست
مستغنی ام به عشق تو از وصل حور عین
آری به چشم من همه چشمی کحیل نیست
روز قیامت آمد و وصلت نداد دست
الحق که چون فراق تو لیلی طویل نیست
آنان که بر جمال تو بگشاده اند چشم
یوسف به چشم همت ایشان جمیل نیست
جز نقد جان و دل که پسند تو نیستند
چیزی میسرم ز کثیر و قلیل نیست
امروز در میانهٔ عشاق روی تو
مانند بنده هیچ عزیزی ذلیل نیست
روز جزا که اجر شهیدان رقم زنند
ماییم و قاتلی که به فکر قتیل نیست
گر جذبه ای ز حضرت جانان به جان رسد
حاجت به رهنمایی پیر و دلیل نیست
منت خدای را که برندم خیال عشق
جایی که حد پر زدن جبرئیل نیست
یار من آن طبیب مسیحا نفس گذشت
یک تن درست نیست کزین غم علیل نیست
برقی که سوخت کشت فروغی به یک فروغ
کمتر ز نور موسی و نار خلیل نیست

بهــار
1392،03،11, ساعت : 10:41 بعد از ظهر
غزلیات

۱۱۸


پیکی مرا به سوی تو غیر از نسیم نیست
آن هم ز بخت تیرهٔ من مستقیم نیست
کس دل ز غمزه ات به سلامت نمی برد
الا کسی که صاحب ذوق سلیم نیست
لعل تو نرخ بوسه مگر نقد جان کند
ور نه به قدر سنگ تو در کیسه سیم نیست
بیگانه را به کوی خود ای آشنا مخوان
کاهل جحیم در خور باغ نعیم نیست
چندان به لطف دوست دلم شد امیدوار
کز خصمی رقیب مرا هیچ بیم نیست
گر بر من آن نگار پری چهره بگذرد
تشویشم از عقوبت دیو رجیم نیست
گر بنده با خبر شود از بحر رحمتش
با عفو خواجه هیچ گناهی عظیم نیست
طومار جرم ما همه از جام باده شست
یا رب که گفت ساقی مستان کریم نیست
فارغ فروغی از غم روی تو کی شود
غافل شدن ز مساله کار حکیم نیست

بهــار
1392،03،11, ساعت : 10:48 بعد از ظهر
غزلیات

۱۱۹



بر سر راه تو افتاده سری نیست که نیست
خون عشاق تو در ره گذری نیست که نیست
غیرت عشق عیان خون مرا خواهد ریخت
که نهان با تو کسی را نظری نیست که نیست
من نه تنها ز سر زلف تو مجنونم و بس
شور آن سلسله در هیچ سری نیست که نیست
نه همین لاله به دل داغ تو دارد ای گل
داغ سودای رخت بر جگری نیست که نیست
اثری آه سحر در تو ندارد، فریاد
ور نه آه سحری را اثری نیست که نیست
سیل اشک ار بکند خانهٔ مردم نه عجب
کز غمت گریه کنان چشم تری نیست که نیست
جز شب تیرهٔ ما را که ز پی روزی نیست
پی هر شام سیاهی سحری نیست که نیست
چون خرامی، به قفا از ره رحمت بنگر
کز پی ات دیدهٔ حسرت نگری نیست که نیست
بی خبر شو اگر از دوست خبر می خواهی
زان که در بی خبری ها خبری نیست که نیست
ترک سر تا نکنی پای منه در ره عشق
که درین وادی حیرت خطری نیست که نیست
من مسکین نه همین خاک درش می بوسم
خاک بوس در او تاجوری نیست که نیست
قابل بندگی خواجه نگردید افسوس
ور نه در طبع فروغی هنری نیست که نیست

بهــار
1392،03،11, ساعت : 10:53 بعد از ظهر
غزلیات

۱۲۰


یار اگر جلوه کند دادن جان این همه نیست
عشق اگر خیمه زند ملک جهان این همه نیست
نکته ای هست در این پرده که عاشق داند
ور نه چشم و لب و رخسار و دهان این همه نیست
مگر از کوچهٔ انصاف درآید یوسف
ور نه سرمایهٔ سودا زدگان این همه نیست
کوه کن تا به دل اندیشهٔ شیرین دارد
گر به مژگان بکند کوه گران این همه نیست
از دو بینی بگذر تا به حقیقت بینی
که میان حرم و دیر مغان این همه نیست
چار تکبیر بزن زان که به بازار جهان
بایع و مشتری و سود و زیان این همه نیست
گر نهان عشوهٔ چشم تو نگردد پیدا
فتنه انگیزی پیدا و نهان این همه نیست
اثر شست تو خون همه را ریخت به خاک
ور نه در کش مکش تیر و کمان این همه نیست
هیچکس ره به میان تو ز موی تو نبرد
با وجودی که ز مو تا به میان این همه نیست
خود مگر روز جزا رخ بنمایی ورنه
جلوهٔ حور و تماشای جنان این همه نیست
تو ندانی نتوان نقش تو بستن به گمان
زان که در حوصلهٔ وهم و گمان این همه نیست
جام می نوش به یاد شه جمشید شعار
که مدار فلک و دور زمان این همه نیست
شاه دریا دل بخشنده ملک ناصردین
که بر همت او حاصل کان این همه نیست
آن چه من زان دهن تنگ، فروغی دیدم
کی توان گفت که تقریر زبان این همه نیست

بهــار
1392،03،11, ساعت : 10:58 بعد از ظهر
غزلیات

۱۲۱


من کیم، پروانهٔ شمعی که در کاشانه نیست
خانه ام را سوخت بی باکی که او در خانه نیست
دست همت را کشیدم از سر دنیا و دین
هر کسی را در طلب این همت مردانه نیست
از پس رنجی که بردم در وفا آخر مرا
دامن گنجی به چنگ آمد که در ویرانه نیست
می گساران فارغند از فتنه دور زمان
کس حریف آسمان جز گردش پیمانه نیست
سبحدهٔ صد دانه از بهر حساب ساغر است
ور نه یک جو خاصیت در سبحهٔ صد دانه نیست
گریهٔ مستانه آخر عقده ام از دل گشود
خندهٔ شادی به غیر از گریهٔ مستانه نیست
نقد زاهد قابل آن شاهد زیبا نشد
زان که هر جان مقدس در خور جانانه نیست
تا غم دلبر درآمد خرمی از دل برفت
زان که جای آشنا سر منزل بیگانه نیست
در غم آن نوش لب افسانهٔ عالم شدم
وین غم دیگر که تاثیری در این افسانه نیست
گفتم از دیوانگی زلفش بگیرم، عشق گفت
لایق این حلقهٔ زنجیر هر دیوانه نیست
تا فروغی پرتو آن شمع در محفل فتاد
هیچ کس از سوز من آگه به جز پروانه نیست

بهــار
1392،03،11, ساعت : 11:01 بعد از ظهر
غزلیات

۱۲۲


ایمن از تیر نگاه تو دل زاری نیست
مردم آزارتر از چشم تو بیماری نیست
باز در فکر اسیران کهن افتادی
به کمند تو مگر تازه گرفتاری نیست
کی تواند که به سر تاج سلیمانی زد
هر که از لعل تواش خاتم زنهاری نیست
هر گز آن دولت بیدار نصیبش نشود
هر که را وقت سحر دیدهٔ بیداری نیست
دامن گوهر مقصود به دستش نفتد
هرکه را در دل شب چشم گهرباری نیست
قدمی بیش نمانده ست میان من و دوست
لیکن از ضعف مرا قوت رفتاری نیست
ای که گفتی غم دل در بر دلدار بگو
خود چه گویم که مرا قدرت گفتاری نیست
کاشکی بار غمش بر کمر کوه نهند
تا بدانند که سنگین تر از این باری نیست
گاهی از حضرت معشوق نگاهی بکند
خوش تر از مشغلهٔ عشق دگر کاری نیست
یار از پرده هویدا شد و یاران غافل
یوسفی هست دریغا که خریداری نیست
اثری در نفس پیر مغان است ار نه
سبحهٔ شیخ کم از حلقه زناری نیست
از لب ساقی سر مست فروغی ما را
نشه ای هست که در خانه خماری نیست

بهــار
1392،03،11, ساعت : 11:06 بعد از ظهر
غزلیات

۱۲۳


وصل تو نصیب دل صاحب نظری نیست
یاقوت لبت قسمت خونین جگری نیست
المنة الله که به عهد رخ و زلفت
بر گردن من منت شام و سحری نیست
پیداست ز نالیدن مرغان گلستان
کاسوده ز سودای غمش هیچ سری نیست
فریاد که جز اشک شب و آه سحرگاه
اندر سفر عشق مرا هم سفری نیست
در راه خطرناک طلب گم شدم آخر
زیرا که درین ورطه مرا راهبری نیست
تا آن صنم آمد به در از پرده، فلک گفت
الحق که درین پرده چنین پرده دری نیست
گفتی که چه داری به خریداری لعلش
جز اشک گران مایه به دستم گهری نیست
تا خود نشوی شانه، به زلفش نزنی چنگ
انگشت کسی کارگشای دگری نیست
در کوی خرابات رسیدم به مقامی
کانجا ز کرامات فروشان اثری نیست
جز دردسر از درد کشی هیچ ندیدم
افسوس که در بی خبری هم خبری نیست
شرمنده شد آخر ز دل تنگ فروغی
پنداشت ز تنگ شکرش تنگ تری نیست

ماهوش
1392،03،11, ساعت : 11:59 بعد از ظهر
غزلیات

124



غمش را غیر دل سر منزلی نیست

ولی آن هم نصیب هر دلی نیست


کسی عاشق نمیبینم و گر نه

میان جان و جانان حایلی نیست


کی اش مجنون لیلی میتوان گفت

کسی کافسانه در هر محفلی نیست


کجا گردد قبول خواجهٔ ما

غلامی راکه بخت مقبلی نیست


نشاطی هست در قربان گه عشق

که مقتولی ملول از قاتلی نیست


شرابی خورده ام از جام طفلی

که در خم خانهٔ هر کاملی نیست


من از بی حاصلی حاصل گرفتم

و زین خوشتر کسی را حاصلی نیست


سر کوی عدم گشتم که آنجا

دو عالم را وجود قابلی نیست


شدستم غرق دریایی که هرگز

غریقش را امید ساحلی نیست


من و آن صورت زیبا فروغی

که این معنی به هر آب و گلی نیست

ماهوش
1392،03،12, ساعت : 12:05 قبل از ظهر
غزلیات
125


گر نه آن ترک سیه چشم سر یغما داشت

مژه را بهر چه صف در صف جا بر جا داشت


تلخ کامی مرا دید و ترش روی نشست

آن که صد تنگ شکر در لب شکرخا داشت


جانم آمد به لب از حسرت شیرین دهنی

که در احیای دل مرده دم عیسی داشت


شاهدی تشنه لبم کشت که از غایت لطف

چشمهٔ آب بقا در لب جان بخشا داشت


بخت بدبین که ز اندوه کسی جان دادم

کز پی کاهش غم روی نشاط افزا داشت


دل دیوانه از آن کوی به حسرت میرفت

ولی از سنبل او سلسله ها برپا داشت


وقت کشتن نظری جانب قاتل کردند

تیغ بر گردن عشاق چه منتها داشت


کاش بر حسن خود آن ماه نظر بگشاید

تا بداند که چرا عشق مرا شیدا داشت


دوش از وجد فروغی به کلیسا میگفت

که مرا جلوهٔ ترسابچه ای ترسا داشت

ماهوش
1392،03،12, ساعت : 12:23 قبل از ظهر
غزلیات
126


پیشتر زآن که مهی جلوه در این محفل داشت

مهرهٔ مهر تو در حقهٔ دل منزل داشت


من همین از نظر افتاده چشمت بودم

ور نه صد مساله با مردم صاحب دل داشت


دوش با سرو حدیث غم خود میگفتم

کاو هم از قد تو خون در دل و پا در گل داشت


خون بهای دلم از چشم تو نتوانم خواست

که به یک غمزهٔ دو صد غرقه به خون بسمل داشت


هر تنی در طلبت لایق جان دادن نیست

نیک بخت آن که تن پاک و دل قابل داشت


خال هندوی تو بر آتش عارض شب و روز

پی احضار دل سوختگان فلفل داشت


در ره عشق مرا حسرت مقتولی کشت

که نگاهی گه کشتن به رخ قاتل داشت


ساخت فارغ ز غم رفته و آینده مرا

وه که ساقی خبر از ماضی و مستقبل داشت


با همه ناخوشی عشق فروغی خوش بود

شادکام آن که غم روی ترا حاصل داشت

ماهوش
1392،03،12, ساعت : 12:28 قبل از ظهر
غزلیات
127


سر بیمار گر آن چشم دل آزار نداشت

بر سر هر گذری این همه بیمار نداشت


نازم آن طره که با این همه بار دل خلق

سرگرانی ز گران باری این بار نداشت


کارم از هیچ طرف تنگ نمیشد در عشق

اگر آن تنگ دهان با دل من کار نداشت


بر کسی خواجه ما از سر رحمت نگذشت

که نشد بندهٔ او از دل و اقرار نداشت


روز روشن کسی آن سنبل شب رنگ ندید

که پریشان دلش آهنگ شب تار نداشت


طالب وصلی اگر با غم هجران خوش باش

گل نمیگشت عزیز این همه گر خار نداشت


شاهدی کشت به یک جلوهٔ قامت ما را

که قیامت شد و از کار خود انکار نداشت


همه گویند که از جان چه تمتع بردی

چه تمتع ز متاعی است که بازار نداشت


نقد جان در عوض بوسه بتان نگرفتند

گوهری داشت فروغی که خریدار نداشت

ماهوش
1392،03،12, ساعت : 12:32 قبل از ظهر
غزلیات
128

دی چو تیر از برم آن ترک کمان دار گذشت

تا خبردار شدم کار دل از کار گذشت


با وجودی که نه شب دیده ام او را و نه روز

شب و روزم همه در حسرت دیدار گذشت


چه نگه بود که دل از کف عشاق ربود

چه بلا بود که بر مردم هشیار گذشت


گر صفای می ناب و رخ ساقی این است

کس نیارد ز در خانه خمار گذشت


تا دلت خون نکند لاله رخی کی دانی

که چه ها بر سرم از دیدهٔ خونبار گذشت


قامت شاخ گل از بار خجالت خم شد

هر گه آن سرو خرامنده به گلزار گذشت


عاشقان رخ آن تازه جوان پیر شدند

وقت آزادی مرغان گرفتار گذشت


طالع خفته ام از خواب برآمد وقتی

که به سر وقت من آن دولت بیدار گذشت


من که از سلطنت امکان گذشتن دارم

نتوان ز گدایی در یار گذشت


گر به یک لحظه دو صد بار کشی در خونم

ممکنم نیست ز عشق تو به یک بار گذشت


عشقت از چار طرف بست ره چارهٔ ما

که میسر نشود از تو به ناچار گذشت


چه کنم گر نکنم صبر فروغی در عشق

گر نیارد دلم از صحبت دلدار گذشت

بهــار
1392،03،12, ساعت : 09:35 قبل از ظهر
غزلیات

۱۲۹


دلم به کوی تو هر شام تا سحر می گشت
سحر چو می شد از آن کو به ناله بر می گشت
پس از مجاهده چون همدم تو می گشتم
دل از مشاهده مدهوش و بی خبر می گشت
به آرزوی تو یک قوم کو به کو می رفت
به جستجوی تو یک شهر در به در می گشت
به طرهٔ تو کسی می کشید دست مراد
که هم چو گوی ز چوگان او به سر می گشت
شب فراق تو در خون خویش می خفتم
ز بس که هر سر مویم چو نیشتر می گشت
غم تو هر چه فزونش به نیشتر می زد
ارادت دل صد پاره بیشتر می گشت
دهان نوش تو را چون خیال می بستم
لعاب در دهنم نشهٔ شکر می گشت
شبی که از غم روی تو گریه می کردم
تمام روی زمین ز آب دیده تر می گشت
فغان که شد سر کویی گذر فروغی را
که هر طرف پدری از پی پسر می گشت

بهــار
1392،03،12, ساعت : 09:37 قبل از ظهر
غزلیات

۱۳۰


چندی از صومعه در دیر مغان باید رفت
قدمی چند پی مغبچگان باید رفت
نقد جان را به سر کوی بتان باید داد
پاک شو پاک که در عالم جان باید رفت
عیش کن عیش که دوران بقا چیزی نیست
باده خور باده که در خواب گران باید رفت
می ز مینا به قدح ریز و ز عشرت مگذر
که به حسرت ز جهان گذران باید رفت
مژه و ابروی او دیدم و با دل گفتم
که به جان از پی آن تیر و کمان باید رفت
جوی خون از مژه ام کرده روان دل یعنی
که به جولان گه آن سرو روان باید رفت
از غم روی تو بی صبر و سکون باید رفت
وز سر کوی تو بی نام و نشان باید رفت
گر به حسرت ندهم جان گرامی چه کنم
کز سر راه تو حسرت نگران باید رفت
خط سبز از رخ زیبای تو سر زد افسوس
که از این باغ به صد آه و فغان باید رفت
حسرتم سوخت زمانی که فروغی می گفت
کز درت با مژهٔ اشک فشان باید رفت

بهــار
1392،03،12, ساعت : 09:41 قبل از ظهر
غزلیات

۱۳۱


عید مولود علی را تا شه والا گرفت
عقل کل گفتا که کار دین حق بالا گرفت
ناصرالدین شاه کفر افکن که در ماه رجب
عید مولود علی عالی اعلی گرفت
عیسی از چارم فلک آمد به ایوان ملک
بس که این عید همایون را خوش و زیبا گرفت
تا ملک مهر علی را در دل خود جای داد
مهر روشن دل و مهرش به دل ها جا گرفت
ظل حق را پرتو مهر علی خورشید کرد
پرتوی باید ز خورشید جهان آرا گرفت
الحق از مهر علی آیینهٔ دل روشن است
روشنی می باید از آیینه دل ها گرفت
تا علی عالی از طاق حرم شد آشکار
دامن مقصود خود هم پیر و هم برنا گرفت
من غلام همت آنم که در راه علی
قطره داد امروز و فردا در عوض دریا گرفت
هر که آمد بر سر سودای بازار علی
مایهٔ سود دو عالم را از این سودا گرفت
کیست دست حق و نفس مصطفی الا علی
وین کسی داند که از حق خاطر دانا گرفت
مدعی را نام نتوان برد در نزد علی
کی توان اسم سها را در بر بیضا گرفت
از علی عالیتری در عالم امکان مجوی
زان که رسم هر مسمی باید از اسما گرفت
نام او را هر که بر تن ساخت جوشن بی خلاف
داد خود را در مصاف از لشکر اعدا گرفت
قنبر او پنجه با هفت اختر سیار زد
منبر او نکته بر نه گنبد خضرا گرفت
مه به پای پاسبانش چهره تابان نهاد
خور ز خاک آستانش دیدهٔ بینا گرفت
آفتاب از حضرت او طلعت زیبا ستاند
آسمان از دولت او خلعت دیبا گرفت
معدن از دست سخایش گوهر سیراب یافت
قلزم از ابر عطایش لؤلؤ لالا گرفت
هم هوا را لطف او پر نافه اذفر نمود
هم چمن را خلق او در عنبر سارا گرفت
هم ز حسنش تابشی بر دیدهٔ موسی فتاد
هم ز عشقش آتشی در سینهٔ سینا گرفت
بامدادان با علی اسرار خود را فاش کرد
آن چه احمد از احد در لیلة الاسری گرفت
من کجا و مدح مولایی که دست احمدی
دفتر اوصافش از یکتای بی همتا گرفت
جان اگر مولا بخواهد، لا نمی بایست گفت
آهن خود گرم باید داد و این حلوا گرفت
هر کسی دامان پیری را به دست آورده است
دست امید فروغی دامن مولا گرفت

بهــار
1392،03،12, ساعت : 10:06 قبل از ظهر
غزلیات

۱۳۲



یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت
داد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت
چشم گریان را به توفان بلا خواهم سپرد
نوک مژگان را به خون آب جگر خواهم گرفت
نعره ها خواهم زد و در بحر و بر خواهم فتاد
شعله ها خواهم شد و در خشک و تر خواهم گرفت
انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم کشید
آرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت
یا به زندان فراقش بی نشان خواهم شدن
یا گریبان وصالش بی خبر خواهم گرفت
یا بهار عمر من رو بر خزان خواهد نهاد
یا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت
یا به پایش نقد جان بی گفتگو خواهم فشاند
یا ز دستش آستین بر چشم تر خواهم گرفت
یا به حاجت در برش دست طلب خواهم گشاد
یا به حجت از درش راه سفر خواهم گرفت
یا لبانش را ز لب هم چون شکر خواهم مکید
یا میانش را به بر هم چون کمر خواهم گرفت
گر نخواهد داد من امروز داد آن شاه حسن
دامنش فردا به نزد دادگر خواهم گرفت
بر سرم قاتل اگر بار دگر خواهد گذشت
زندگی را با دم تیغش ز سر خواهم گرفت
باز اگر بر منظرش روزی نظر خواهم فکند
کام چندین ساله را از یک نظر خواهم گرفت
با سر و پای مرا در خاک و خون خواهد کشید
یا به رو دوش ورا در سیم و زر خواهم گرفت
گر فروغی ماه من برقع ز رو خواهد فکند
صد هزاران عیب بر شمس و قمر خواهم گرفت

بهــار
1392،03،12, ساعت : 10:09 قبل از ظهر
غزلیات

۱۳۳


کی دل از حلقهٔ آن زلف دو تا خواهد رفت
آن که این جا به کمند است کجا خواهد رفت
هرگز آزادی ازین بند نخواهد جستن
پای هر دل که در آن زلف رسا خواهد رفت
چهرهٔ شاهد مقصود نخواهد دیدن
هر که در حلقهٔ رندان به خطا خواهد رفت
گر بدینسان کمر جور و جفا خواهی بست
از میان قاعدهٔ مهر و وفا خواهد رفت
گر چنین دست به شمشیر ستم خواهی برد
هر دلی ناله کنان رو به خدا خواهد رفت
گر شبی وعدهٔ دیدار تو را خواهد داد
هر سری در قدم پیک صبا خواهد رفت
دل ز نوشین دهنت کامروا خواهد شد
تشنه کامی به لب آب بقا خواهد رفت
نوش داروی دهان تو حرامش بادا
دردمندی که به دنبال دوا خواهد رفت
به امیدی که به خاک سر کوی تو رسد
قالب خاکی ام آخر به هوا خواهد رفت
همه از خاک در دوست به حسرت رفتند
تا دگر بر سر عشاق چه ها خواهد رفت
زان سر زلف به هم خورده فروغی پیداست
که به سودای محبت سر ما خواهد رفت

بهــار
1392،03،12, ساعت : 10:11 قبل از ظهر
غزلیات

۱۳۴


هر جا سخنی از آن دهان رفت
کیفیت باده از میان رفت
خوش آن که به دور چشم ساقی
سر مست و خراب از این جهان رفت
بی مغبچگان نمی توان زیست
وز دیر مغان نمی توان رفت
با جلوهٔ آن مه جهان تاب
آرایش ماه آسمان رفت
بر دست نیامد آستینش
اما سر ما بر آستان رفت
تا ابرویش از کمین برآمد
بس دل که ز دست از آن کمان رفت
من مینو و حور خود نخواهم
تن را چه کنم کنون که جان رفت
از دست تو ای جوان زیبا
هم پیر ز دست و هم جوان رفت
من با تو به هر زمین نشستم
تا دیده به هم زدم زمان رفت
از کوی تو عاقبت فروغی
روزی دو برای امتحان رفت

بهــار
1392،03،12, ساعت : 10:14 قبل از ظهر
غزلیات

۱۳۵


روز مردن سویم از رحمت نگاهی کرد و رفت
وقت رفتن به حسرت طرفه آهی کرد و رفت
دل حدیث شوق خود در بزم جانان گفت و مرد
دادخواهی عرض حالش را به شاهی کرد و رفت
تا نظر بر عارضش کردم، خط مشکین دمید
تا به حشرم صاحب روز سیاهی کرد و رفت
ترک چشم او ز مژگان بر سرم لشکر کشید
غارت ملک دلم باز از سپاهی کرد و رفت
یارب آسیبی مباد آن کرکس مستانه را
زان که تا محشر مدام است ار نگاهی کرد و رفت
هم سفالین ساغرم بشکست و هم مسکین دلم
شحنهٔ شهر امشب از سنگی گناهی کرد و رفت
ماهی از شوخی دلی پیش فروغی دید و برد
شاهی از رحمت نظر بر دادخواهی کرد و رفت

بهــار
1392،03،12, ساعت : 10:17 قبل از ظهر
غزلیات

۱۳۶


رسید قاصد و پیغام وصل جانان گفت
نوید رجعت جان را به جسم بی جان گفت
چرا به سر ننهد هدهد صبا افسر
که وصف شهر سبا را بر سلیمان گفت
ز عنبرین دم باد سحر توان دانست
که داستانی از آن زلف عنبرافشان گفت
حکایت غم او من نگفته ام تنها
که این مقدمه هم گبر و هم مسلمان گفت
فغان که کام مرا تلخ کرد شیرینی
که با لبش نتوان حرف شکرستان گفت
دل شکستهٔ ما را درست نتوان کرد
غم نهفتهٔ او را به غیر نتوان گفت
ز توبه دادن مستان عشق معلوم است
که میر مدرسه تب کرده بود و هذیان گفت
کسی به خلوت جانان رسد به آسانی
که ترک جان به امید حضورش آسان گفت
غلام خاک در خواجهٔ خراباتم
که خدمت همه کس را به قدر امکان گفت
مرید جذبهٔ بی اختیار منصورم
که سر عشق تو را در میان میدان گفت
نظر مپوش ز احوال آن پریشانی
که پیش زلف تو حال دل پریشان گفت
کمال حسن تو را من به راستی گفتم
که حد خوبی گل را هزار دستان گفت
به آفتاب تفاخر سزد فروغی را
که مدح گوهر گیتی فروز سلطان گفت
ستوده ناصر دین شاه، شهریار ملوک
که منشی فلکش قبله گاه شاهان گفت

بهــار
1392،03،12, ساعت : 10:31 قبل از ظهر
غزلیات

۱۳۷


امروز ندارم غم فردای قیامت
کافروخته رخ آمد و افراخته قامت
در کوی وفا چاره به جز دادن جان نیست
یعنی که مجو در طلبش راه سلامت
تیری ز کمانخانه ابروش نخوردم
تا سینه نکردم هدف تیر ملامت
فرخنده مقامی است سر کوی تو لیکن
از رشک رقیبان نبود جای اقامت
چون دعوی خون با تو کنم در صف محشر
کز مست معربد نتوان خواست غرامت
تا محشر اگر خاک زمین را بشکافند
از خون شهیدان تو یابند علامت
با حلقهٔ زنار سر زلف تو زاهد
تسبیح ز هم بگسلد از دست ندامت
من پیرو شیخی که ز خاصیت مستی
در پای خم انداخته دستار امامت
کیفیت پیمانه گر این است فروغی
چون است سبوکش نزند لاف کرامت

بهــار
1392،03،12, ساعت : 10:39 قبل از ظهر
غزلیات

۱۳۸


هم به حرم هم به دیر بدر دجا دیدمت
تا نظرم باز شد در همه جا دیدمت
سینه برافروختم، خانه فرو سوختم
دیده به خود دوختم، عین خدا دیدمت
دل چو نهادم به مرگ، عمر ابد دادی ام
خو چو گرفتم به درد، محض دوا دیدمت
ز آتش لب تشنگی رفت چو خاکم به باد
خضر مسیحا نفس، آب بقا دیدمت
از خط عنبر فروش مردفکن خواندمت
وز لب پیمانه نوش هوش ربا دیدمت
بندهٔ عاصی منم خواجه مشفق تویی
زان که به مزد خطا، گرم عطا دیدمت
چشم فروغی ندید چون تو غزالی که من
هم به دیار ختن هم به ختا دیدمت

بهــار
1392،03،12, ساعت : 10:46 قبل از ظهر
غزلیات

۱۳۹


ای فتنهٔ هر دوری از قامت فتانت
آشوب قیامت را دیدیم به دورانت
یک قوم جگرخونند از لعل می آلودت
یک جمع پریشانند از زلف پریشانت
هم چارهٔ هر نیشی از خندهٔ نوشینت
هم راحت هر جانی از حقهٔ مرجانت
هم نشهٔ هر جامی از چشم خمارینت
هم شکر هر کامی از پستهٔ خندانت
کیفیت هر مستی از نرگس مخمورت
پیچیدن هر کاری از سنبل پیچانت
فیروزی هر فالی از طلعت فیروزت
تابیدن هر نوری از اختر تابانت
سرمایهٔ هر تیغی از خم شده ابرویت
برگشتن هر بختی از صف زده مژگانت
نطق همه گویا شد از غنچهٔ خاموشت
راز همه پیدا شد از عشوهٔ پنهانت
تا طرهٔ طرارت زد دست به طراری
دست همه بر بستی، فریاد ز دستانت
تا تیر ترا خوردم پرنده شدم آری
پرواز توان کردن از ناوک پرانت
سهل است گر از دستت شد چاک گریبانم
ترسم نرسد دستم بر چاک گریبانت
آهی که دل تنگم از سینه کشد امشب
آه ار بکشد فردا در حضرت سلطانت
شد ناصردین کز دل دور فلکش گوید
ای ثابت و سیارم، آمادهٔ قربانت
تا چند فروغی را حیرت زده می خواهی
ای ماه فروغ افکن مات رخ رخشانت

بهــار
1392،03،12, ساعت : 10:50 قبل از ظهر
غزلیات

۱۴۰


ای آب زندگانی یک نکته از دهانت
تا چند رحمتی نیست بر حال تشنگانت
دردا که بر لب آید جانم ز تشنه کامی
وآب حیات دارد لعل گهرفشانت
با من مکن مدارا اکنون که در محبت
شد رازم آشکارا از غفرهٔ نهانت
ای بوستان خوبی خارم ز بی نوایی
بگذار تا بچینم برگی ز بوستانت
هرگز کسی نیاید غیر از تو در خیالم
تا کیست در خیالت یا چیست در کمانت
بخت ار مدد نماید ای ترک سخت بازو
هم می خورم خدنگت، هم می کشم کمانت
مفتون تست خلقی الحق که می توان گفت
هم آفت زمینت هم فتنهٔ دهانت
تا کی حدیث واعظ از هول رستخیز است
برخیز تا ببیند بالای دل ستانت
چشم از دو کون پوشم گر اوفتد به دستم
یا طرف آستینت یا خاک آستانت
گر پرده بر گشایی از این طرب فروغی
اول نظر نماید جان را فدای جانت

ماهوش
1392،03،12, ساعت : 10:53 قبل از ظهر
غزلیات
141

عهد همه بشکستم در بستن پیمانت

دامن مکش از دستم، دست من و دامانت


حسرت خورم از خونی کش ریخته شمشیرت

غیرت برم از چاکی کش دوخته پیکانت


بس جبهه که بر خاک است از طلعت فیروزت

بس جامه که صد چاک است از چاک گریبانت


بس خانه که ویران است از لشگر بیدادت

بس دیده که گریان است از غنچهٔ خندانت


همخون خریداران پیرایهٔ بازارت

هم جای طلب کاران پیرامن دکانت


از کشتن مظلومان عاجز شده بازویت

وز کثرت مشتاقان تنگ آمده میدانت


امید نظربازان از چشم سیه مستت

تشویق سحرخیزان از جنبش مژگانت


دیباچهٔ زیبایی رخسار دلآرایت

مجموعهٔ دلبندی گیسوی پریشانت


خون همه در مستی خوردی به زبر دستی

دست همه بربستی گرد سر دستانت


آن روز قیامت را بر پای کند ایزد

کایی پی دل جویی بر خاک شهیدانت


الهام توان گفتن اشعار فروغی را

تا چشم وی افتاده ست بر لعل سخن دانت

ماهوش
1392،03،12, ساعت : 10:56 قبل از ظهر
غزلیات
142

ای تنگ شکر تنگ دل از تنگ دهانت

وی سرو چمن پا به گل از سرو چمانت


خرسند شکاری که نشینی به کمینش

قربان خدنگی که رها شد ز کمانت


تا آینه از خوبی خود با خبرت کرد

خود را نگرانی و جهانی نگرانت


مانند تو بر روی زمین نادره ای نیست

زان خوانده فلک نادرهٔ دور زمانت


مویی که بدان بستگی رشته جهانهاست

در شهر ندیدیم به جز موی میانت


ماییم و سری در سر سودای محبت

آن هم به فدای قدم نامه رسانت


گویند که بالات بلای تن و جان است

بر جان و تنم باد بلای تن و جانت


آن جا که فروغی به سخن لب بگشایی

طوطی ز چه رو دم زند از شرم لبانت

ماهوش
1392،03،12, ساعت : 11:01 قبل از ظهر
غزلیات
143

مدام ذکر ملک این کلام شیرین باد

که خسرو ملکان شاه ناصرالدین باد


کبوتری که نیاید به زیر پنجهٔ شاه

سرش ز دست قضا پایمال شاهین باد


سمند چرخ که بی تازیانه میرقصد

پی سواری او زیر زین زرین باد


کفش همیشه به شمشیر جوهرافشان است

سرش هماره به دیهیم گوهر آگین باد


نشیب حضرت او سجده گاه خورشید است

فراز رایت او بوسه گاه پروین باد


بساط بارگهش چهرهٔ امیران است

چراغ انجمنش دیدهٔ سلاطین باد


غبار رزم گهش بر سر سماوات است

شهاب تیزپرش در دل شیاطین باد


زمانه در صف میدان او به توصیف است

ستاره بر در ایوان او به تحسین باد


جمال او همه روز آفتاب اجلال است

جلال او همه شب آسمان تمکین باد


رخ محب وی از جام باده گلگون است

کنار خصم وی از خون دیده رنگین باد


همه دعای فروغی به دولت شاه است

همیشه ورد زبان فرشته آمین باد

ماهوش
1392،03،12, ساعت : 11:03 قبل از ظهر
غزلیات
144

تا پرده ز صورتش برافتاد

آتش به سرای آذر افتاد


صبر از دل من مخواه در عشق

کشتی نرود چو لنگر افتاد


خط سر زد از آن لبان شیرین

طوطی به میان لشکر افتاد


بیرون نرود به هیچ دستان

سری که ز عشق بر سر افتاد


ما را به سر از محبت دوست

هر لحظه هوای دیگر افتاد


مردیم ز درد شام هجران

دیدار به صبح محشر افتاد


از خال و خط تو آتش رشک

در طبلهٔ مشک و عنبر افتاد


مژگان تو دید تا فروغی

کار دل او به خنجر افتاد

ماهوش
1392،03،12, ساعت : 11:05 قبل از ظهر
غزلیات
145

دل در اندیشهٔ آن زلف گره گیر افتاد

عاقلان مژده که دیوانه به زنجیر افتاد


خواجه هی منع من از باده پرستی تا کی

چه کند بنده که در پنجهٔ تقدیر افتاد


دامنش را ز پی شکوه گرفتم روزی

که زبان از سخن و نطق ز تقریر افتاد


گفتم از مسالهٔ عشق نویسم شرحی

هم ز کفنامه و هم خامه ز تحریر افتاد


دلبر آمد پی تعمیر دل ویرانم

لیکن آن وقت که این خانه ز تعمیر افتاد


نامی از جلوهٔ خورشید جهان آرا نیست

گوییا پرده از آن حسن جهان گیر افتاد


پری از شرم تو از چشم بشر پنهان شد

قمر از رشک تو از بام فلک زیر افتاد


دل ز گیسوی تو بگسست و به ابرو پیوست

کار زنجیری عشق تو به شمشیر افتاد


بس که بر نالهٔ دل گوش ندادی آخر

هم دل از نالهٔ و هم ناله ز تاثیر افتاد


گفت زودت کشم آن شوخ فروغی و نکشت

تا چه کردم که چنین کار به تاخیر افتاد

ماهوش
1392،03،12, ساعت : 11:08 قبل از ظهر
غزلیات
146

فریاد که رفت خونم از یاد

چون دیده به روی قاتل افتاد


فرزند بشر بدین روش نیست

حوری بچه ای تو یا پریزاد


آتش به درون من کسی زد

کز خانه تو را برون فرستاد


تا طرهٔ پرشکن گشادی

عشقم گرهی ز کار نگشاد


تا دانهٔ خال تو برآید

بس خرمن جان من که رفت برباد


بر بست به راستی میان را

در بندگی تو سرو آزاد


عشق تو حریف سخت پیمان

عهد تو بنای سست بنیاد


سر رشتهٔ کین ندادی از دست

ویرانهٔ دل نکردی آباد


من بودم و نالهٔ فروغی

آن هم اثری نکرد فریاد

ماهوش
1392،03،12, ساعت : 11:13 قبل از ظهر
غزلیات
147

تا دلم در خم آن زلف سیه نام افتاد

چون غریبی است که در کشمکش شام افتاد


سر ناکامی دل باختگان دانستم

تا مرا کار بدان دلبر خودکام افتاد


چه کنم گر نکنم پیروی باد صبا

که میان من و او کار به پیغام افتاد


نظر از روشنی شمس و قمر پوشیدم

تا نگاهش به من تیره سرانجام افتاد


همه از فتنهٔ ایام ز پا افتادند

فتنهٔ چشم سیاهش پی ایام افتاد


آن که هرگز قدمی از پی ناموس نرفت

بر سر کوی خرابات نکونام افتاد


این همه باده که مستان سبو کش زده اند

جرعه اش بود که از لعل تو در جام افتاد


ریخت تا دام سر زلف تو بر دانهٔ خال

می خورم حسرت مرغی که در این دام افتاد


میگساری که لب و چشم تو بیند، داند

که چرا از نظرم شکر و بادام افتاد


نامه گر سوخت ز تحریر فروغی نه عجب

که ز تفسیر غمت شعله در اقلام افتاد

ماهوش
1392،03،12, ساعت : 11:15 قبل از ظهر
غزلیات
148

بر دوش تو تا زلف زره پوش تو افتاد

بار دل عالم همه بر دوش تو افتاد


تار سر زلفت ز گران باری دلها

صد بار سراسیمه در آغوش تو افتاد


یک سلسله دیوانهٔ آن حلقه زلفند

کز بهر چه بر طرف بناگوش تو افتاد


آن دل که نبوده ست کسی جز تو به یادش

فریاد که یک باره فراموش تو افتاد


آسوده حریفی که ز مینای محبت

تا روز جزا می زد و مدهوش تو افتاد


تا شام قیامت نکشد منت خورشید

هر دیده که بر صبح بناگوش تو افتاد


آن نقطه که پیرایهٔ پرگار وجود است

خالی است که بر کنج لب نوش تو افتاد


از چشم ترم جوش زند خون دمادم

تا در جگرم خار جگرجوش تو افتاد


یک باره نظر بست ز سرچشمهٔ کوثر

هر چشم که بر لعل قدح نوش تو افتاد


خون میچکد از گلبن اشعار فروغی

تا در طلب غنچهٔ خاموش تو افتاد

ماهوش
1392،03،12, ساعت : 11:20 قبل از ظهر
غزلیات
149

در پای تو تا زلف چلیپای تو افتاد

بس دل که از این سلسله در پای تو افتاد


تنها نه من افتادهٔ سر پنجهٔ عشقم

بس تن که ز بازوی توانای تو افتاد


هرگز نشود مشتری یوسف مصری

شوریده سری کز پی سودای تو افتاد


در دیدهٔ عشاق نه کم ز آب حیات است

خاکی که بر آن سایهٔ بالای تو افتاد


آسوده شد از شورش صحرای قیامت

هر چشم که بر قامت رعنای تو افتاد


آگاه شد از معنی حیرانی عشاق

هر دیده که بر صورت زیبای تو افتاد


هر دل که خبردار شد از عیش دو عالم

در فکر خریداری غم های تو افتاد


از دامن شیرین دهنان دست کشیدم

تا بر سر من شور تمنای تو افتاد


خورشید فتاد از نظر پاک فروغی

تا پرده ز رخسار دل آرای تو افتاد

ماهوش
1392،03،12, ساعت : 11:23 قبل از ظهر
غزلیات
150

در پای تو تا زلف چلیپای تو افتاد

دلها به تظلم همه در پای تو افتاد


دل در طلب خندهٔ شیرین تو خون شد

جان در طمع لعل شکرخای تو افتاد


کوثر به خیال لب میگون تو دم زد

طوبی به هوای قد رعنای تو افتاد


یک طایفه هر صبح به امید تو برخاست

یک سلسله هر شام به سودای تو افتاد


سودازده ای را که به جان دسترسی بود

در فکر خریداری کالای تو افتاد


یارب چه جوانی تو که پای دل پیران

در بند سر زلف سمن سای تو افتاد


خون همه عشاق وفاکیش جفاکش

در گردن بازوی توانای تو افتاد


بایست که از هیچ بلایی نگریزد

هر خسته دلی کز پی بالای تو افتاد


ارباب هوس گرد لب نوش تو جمعند

غوغای مگس بر سر حلوای تو افتاد


آن دل که به هر معرکه ای دادرسم بود

فریاد که اندر صف غوغای تو افتاد


داد دل بیچاره ام امروز ندادی

دردا که مرا کار به فردای تو افتاد


در مملکت حسن بزن سکه شاهی

کاین قرعه به نام رخ زیبای تو افتاد


آگه ز صف آرایی دارای جهان شد

چشمی که به مژگان صف آرای تو افتاد


سر حلقهٔ شاهان جهان ناصردین شاه

کز حلقهٔ خوبان به تمنای تو افتاد


یک شهر درآمد به تماشای فروغی

تا بر سر او شور تماشای تو افتاد

ماهوش
1392،03،12, ساعت : 11:31 قبل از ظهر
غزلیات
151

تا سوی من آن چشم سیه را نگه افتاد

از یک نگهش دل به بلایی سیه افتاد


من بندهٔ آن خواجه که با مژدهٔ عفوش

هر بنده که بر خواست به فکر گنه افتاد


گردید امید دلم از ذوق فراموش

هرگه که مرا دیده به امیدگه افتاد


صد بار دل افتاد در آن چاه زنخدان

یک بار اگر یوسف کنعان به چه افتاد


از دست جفای تو شکایت نتوان کرد

مسکین چه کند کار چو با پادشه افتاد


دل از صف مژگان تو بیرون نبرد جان

مانند شکاری که بر جرگ سپه افتاد


در مرحلهٔ عشق تو ای سرو قباپوش

چندان بدویدیم که از سر کله افتاد


ز امید نگاهی که به حالش نفکندی

دردا که مریض تو به حال تبه افتاد


آنجا که فروغ مه من یافت فروغی

خورشید فروغی است که بر خاک ره افتاد

ماهوش
1392،03،12, ساعت : 11:54 قبل از ظهر
غزلیات
152





دل به ابروی تو ای تازه جوان باید داد

بوسه بر تیغ تو باید زد و جان باید داد



شمه ای از خط سبز تو بیان باید کرد

گوشمالی به همه سبزخطان باید داد



یا نباید خم ابروی تو شمشیر کشد

یا به یاران همه سر خط امان باید داد



به هوای دهنت نقد روان باید باخت

در بهای سخنت جان جهان باید داد



چشم بیمار تو با زلف پریشان میگفت

که به آشفته دلان تاب و توان باید داد



خون مردم همه گر چشم تو ریزد شاید

در کف مرد چرا تیر و کمان باید داد



گر نمودم به همه روی تو را معذورم

قبله را بر همهٔ خلق نشان باید داد



به زیان کاری عشاق اگر خرسندی

هر چه دارند سراسر به زیان باید داد



پنجه در چنبر آن زلف دوتا باید زد

تکیه بر حلقهٔ آن موی میان باید داد



همه جا دیده بدان چاه ذقن باید دوخت

همه دم بوسه بر آن کنج دهان باید داد



آخر ای ساقی گلچهره فروغی را چند



می ز خون مژه و لعل بتان باید داد

ماهوش
1392،03،12, ساعت : 11:57 قبل از ظهر
غزلیات
153



لعل تو به سر چشمهٔ زمزم نتوان داد

این مهر خدا داده به خاتم نتوان داد


عشاق تو را زجر پیاپی نتوان کرد

مستان تو را جام دمادم نتوان داد


بر چشم تو نتوان نظر از عین هوس کرد

آهوی حرم را به خطا رم نتوان داد


هر کس خم ابروی تو را دید به دل گفت

در هیچ کمانی به از این خم نتوان داد


نقد دل و دین بر سر سودای تو دادیم

جنسی است محبت که جوی کم نتوان داد


ماییم و جهانی که به خاطر نتوان گفت

ماییم و پیامی که به محرم نتوان داد


سری که میان من و میگون لب ساقی است

کیفیت آن را به دو عالم نتوان داد


جانان مرا بار خدا داده ز رحمت

جسمی که به صد جان مکرم نتوان داد


آن معجزه کز لعل تو دیده ست فروغی

هرگز به دم عیسی مریم نتوان داد

ماهوش
1392،03،12, ساعت : 12:08 بعد از ظهر
غزلیات
154

روزی که خدا کام دل تنگ دلان داد

کام دل تنگ من از آن تنگ دهان داد


گفتم که مرا از دهنت هیچ ندادند

خندید که از هیچ که را بهره توان داد


خرم دل مستی که گه باده پرستی

با شاهد مقصود چنین گفت و چنان داد


المنة لله که سبکبار نشستم

تا ساقی میخانه به من رطل گران داد


چون قمری از این رشک ننالد به چمن ها

کاین اشک روان را به من آن سرو روان داد


سودای نیاز من و ناز تو محال است

نتوان به هم آمیزش پیدا و نهان داد


در راه طلب جان عزیزم به لب آمد

خوش آن که مقیم در جانان شد و جان داد


گر ایمنم از فتنهٔ دوران عجبی نیست

زیرا که به من چشم تو سر خط امان داد


آخر خم ابروی تو خون همه را ریخت

فریاد ز دستی که به دست تو کمان داد


آن روز ملائک همه در سجده فتادند

کز پرده رخت را ملک العرش نشان داد


هر اسم معظم که خدا داشت فروغی

در خاتم انگشت سلیمان زمان داد


فخر همه شاهان عجم ناصردین شاه

کز روی کرم داد دل اهل جهان داد

بهــار
1392،03،12, ساعت : 12:44 بعد از ظهر
غزلیات

۱۵۵


مصوری که تو را چین زلف مشکین داد
ز مشک زلف تو ما را سرشک خونین داد
فدای خامهٔ صورت گری توان گشتن
که زیب عارضت از خط عنبرآگین باد
گره گشایی کارم کسی تواند کرد
که تار زلف خم اندر تو را چین داد
من از دو زلف پراکندهٔ تو حیرانم
که جمع دل شدگان را چگونه تسکین داد
همان که سکهٔ شاهی به نام حسن تو زد
صلای عشق تو بر عاشقان مسکین داد
ز تلخ کامی فرهاد کی خبر دارد
کسی که بوسه دمادم به لعل شیرین داد
مهی ز مهر می از شیشه ریخت در جامم
که خوشهٔ عرقش گوش مال پروین داد
چنان حبیب خجل شد ز اشک رنگینم
که در حضور رقیبم شراب رنگین داد
کمر به کشتن من نازنین نگاری بست
که خون بهای مرا از کف نگارین داد
ببین چه می کشم از دست پاسبان درش
که می برم به در شاه ناصرالدین داد
خدیو روی زمین آفتاب دولت و دین
که کمترین خدمش حکم بر سلاطین داد
شکوه افسر و فر و سریر و زینت کاخ
که تخت را قدمش صدهزار تمکین داد
کدام اهل دل امشب دعای شه می کرد
که جبرئیل امین را زبان آیین داد
شها برای فروغی همین سعادت بس
که پیش تخت تو بختش لسان تحسین داد

بهــار
1392،03،12, ساعت : 12:46 بعد از ظهر
غزلیات

۱۵۶


همان که چشم تو را طرز دل ربایی داد
دل مرا به نگاه تو آشنایی داد
پس از شکستن دل کام دادی ام آری
به تن درست نباید که مومیایی داد
به یاد شمع رخت آهی از دلم سر زد
که در دل شب تاریک روشنایی داد
نهاد عمر من آن روز زد به کوتاهی
که کام بوالهوسان زلفت از رسایی داد
چه شاهدی تو که زاهد به یک کرشمهٔ تو
متاع تقوی و کالای پارسایی داد
کجا به شاهی کونین سر فرود آرد
کسی که عشق تواش منصب گدایی داد
اگر نه با تو یک پردهاش فلک پرورد
پس از برای چه گل بوی بی وفایی داد
چنان ز زلف تو مرغ دلم به دام افتاد
که گر بمیرد نتوانمش رهایی داد
سزای من که دمی خرم از وصال شدم
هزار مرتبه عشق از غم جدایی داد
به صیدگاه محبت دل فروغی را
غزال چشم تو ذوق غزل سرایی داد

بهــار
1392،03،12, ساعت : 12:47 بعد از ظهر
غزلیات

۱۵۷


مشاطه تا به روی تو زلف دو تا نهاد
بس مرغ دل که پای به دام بلا نهاد
بی چون اگر گناه شمارد نگاه را
پس در رخ تو این همه خوبی چرا نهاد
نوشینی لبت ز ظلمت خط گشت آشکار
خضرش لقب به چشمهٔ آب بقا نهاد
از جان برید هر که به زلفت کشید دست
وز سر گذشت آن که در این حلقه پا نهاد
تا داد کام خاطر بیگانه لعل تو
صد داغ رشک بر جگر آشنا نهاد
هر کس که خواست زان لب شیرین مراد دل
جان عزیز بر سر این مدعا نهاد
تا از وفای خویش ندیدیم هیچ خیر
خیرش مباد آن که بنای وفا نهاد
تا آرزوی دیدن او را برم به خاک
تیغ جفا به گردن من از قفا نهاد
تا بوی او به ما نرساند ز تاب زلف
چندین هزار بند به پای صبا نهاد
روزی که در جهان غم و شادی نهاد پای
شادی به سوی او شد و غم رو به ما نهاد
آخر فروغی از ستم پاسبان او
زان خاک آستان شد و دل را به جا نهاد

بهــار
1392،03،12, ساعت : 12:50 بعد از ظهر
غزلیات

۱۵۸


ای کاش پی قتل من آن سیم تن افتد
شاید که نگاهش گه کشتن به من افتد
صد تیشه بباید زدنش بر دل هر سنگ
تا سایهٔ شیرین به سر کوه کن افتد
واقف شود از حالت دل های شکسته
هر دل که در آن جعد شکن بر شکن افتد
خمیازه گشاید دهن زخم دلم باز
چون دیده بدان غمزهٔ ناوک فکن افتد
ترسم که ز زندان سر زلف توام دل
آزاد نگردیده به چاه ذقن افتد
جان دادم و بوسی ز دهان تو گرفتم
فریاد گر این قصه دهن بر دهن افتد
کو بخت بلندی که بر زلف تو یک چند
من بر سر حرف آیم و غیر از سخن افتد
برخیزد و جان در قدمت بازفشاند
گر چشم تو بر کشتهٔ خونین کفن افتاد
صاحب نظری را که به چشم توفتد چشم
حاشا که به دنبال غزال ختن افتد
بگذار که بیند قد و روی تو فروغی
تا از نظرش جلوهٔ سرو و سمن افتد

بهــار
1392،03،12, ساعت : 12:51 بعد از ظهر
غزلیات

۱۵۹


هر سر که به سودای خط و خال تو افتد
چون سایه همه عمر به دنبال تو افتد
واقف شده از حال شهیدان تو در حشر
هر دیده که بر نامهٔ اعمال تو افتد
آن چشم که بندد نظر از منظر خورشید
چشمی است که بر جلوهٔ تمثال تو افتد
آن کار که جز دادن جان چاره ندارد
کاری است که با غمزهٔ قتال تو افتد
هر کس که خبر شد ز گرفتاری من گفت
بیچاره اسیری که به احوال تو افتد
ای مرغ دل ار باخبر از لذت دامی
می کوش به حدی که پر و بال تو افتد
ای خواجه گر این است طبیب دل عشاق
مشکل که به فکر دل بدحال تو افتد
فالی بزن ای دل ز پی دولت وصلش
باشد که خود این قرعه به اقبال تو افتد
از شعلهٔ آه تو فلک سوخت فروغی
آتش به سراپردهٔ آمال تو افتد

بهــار
1392،03،12, ساعت : 12:52 بعد از ظهر
غزلیات

۱۶۰


فرخنده شکاری که ز پیکان تو افتد
در خون خود از جنبش مژگان تو افتد
داند که چرا چاک زدم جیب صبوری
هر دیده که بر چاک گریبان تو افتد
مرغ دلم از سینه کند قصد پریدن
مرغی ز قفس چون به گلستان تو افتد
هر تن که شود با خبر از فیض شهادت
خواهد که سرش بر سر میدان تو افتد
خون گریه کند غنچه به دامان گلستان
هر گه که به یاد لب خندان تو افتد
تا دید زنخدان و سر زلف تو، دل گفت
نازم سر گویی که به چوگان تو افتد
مجموع نگردد دل صیدی که همه عمر
دربند سر زلف پریشان تو افتد
بر صبح بناگوش منه طرهٔ شب رنگ
بگذار فروغی به شبستان تو افتد
بر پای شود روز جزا محشر دیگر
چون چشم ملائک به شهیدان تو افتد
منزل کن ای مه به دل گرم فروغی
می ترسم از این شعله که بر جان تو افتد

ماهوش
1392،03،12, ساعت : 02:15 بعد از ظهر
غزلیات
161


نظر ز روی تو صاحب نظر نمی بندد

که هیچ کس به چنین روی در نمی بندد


دلم ز صورت خوب تو پی به معنی برد

که چرخ نقشی ازین خوب تر نمی بندد


زمانه زان لب شیرین اگر خبر گردد

به راستی کمر نیشکر نمی بندد


به خاک کوی تو شب نیست کاب دیدهٔ من

ره گذرگه باد سحر نمی بندد


ز قامت تو چنان پایمال شد طوبی

که تا به روز قیامت کمر نمی بندد


کبوتران حرم را به جز تو کافرکیش

پس از هلاک کسی بال و پر نمی بندد


جز آن پسر که منش دوست چون پدر دارم

کسی میان پی قتل پدر نمی بندد


وفا نمودم و پاداش آن جفا دیدم

که گفت نخل محبت ثمر نمی بندد


هزار بار به خون گر کشی فروغی را

ز آستان تو بار سفر نمی بندد

ماهوش
1392،03،12, ساعت : 02:20 بعد از ظهر
غزلیات
162

کسی به زیر فلک دست بر قضا دارد

که اعتکاف به سر منزل رضا دارد


مریض شوق کی اندیشهٔ دوا دارد

شهید عشق کجا فکر خون بها دارد


به دور لعل می آلود دوست دانستم

که باده این همه کیفیت از کجا دارد


ز خاک میکده در عین بی خودی دیدم

همان خواص که سرچشمهٔ بقا دارد


من و صراحی من بعد ازین و نغمهٔ نی

که هم نشینی صافی دلان صفا دارد


سزای آن که زدم لاف عاشقی همه عمر

اگر که تیغ زنندم به فرق جا دارد


حکایت غم جانان بپرس از دل من

که آشنا خبر از حال آشنا دارد


مرا دلی است که از درد عشق رنجور است

ترا لبی است که سرمایهٔ شفا دارد


یکی ز جمع پراکندگان عشق منم

که عقده بر دل از آن جعد مشک سا دارد


یکی ز خیل ستم پیشگان حسن تویی

که نامرادی عشاق را روا دارد


به راه عشق بنازم دل فروغی را

که با وجود جفایت سر وفا دارد

ماهوش
1392،03،12, ساعت : 02:26 بعد از ظهر
غزلیات
163





آخر این نالهٔ سوزنده اثرها دارد

شب تاریک، فروزنده سحرها دارد


غافل از حال جگر سوخته عشق مباش

که در آتشکدهٔ سینه شررها دارد


مهر او تازه نهالی است به بستان وجود

که به جز خون دل و دیده ثمرها دارد


قابل ناوک آن ترک کمان ابرو کیست

آن که از سینهٔ صد پاره سپرها دارد


گاهی از لعل میگوید و گاه از لب جام

ساقی بی خبران از طرفه خبرها دارد


ناله سر میزند از هر بن مویم چون نی

به امیدی که دهان تو شکرها دارد


تو پسند دل صاحب نظرانی ورنه

مادر دهر به هر گوشه پسرها دارد


تو در آیینه نظر داری و زین بیخبری

که به دیدار تو آیینه نظرها دارد


تیره شد روز فروغی به ره مهر مهی

که نهان در شکن طره قمرها دارد

ماهوش
1392،03،12, ساعت : 02:36 بعد از ظهر
غزلیات
164



ترک مست تو به دست از مژه خنجر دارد

باز این فتنه ندانم که چه در سر دارد


یارب از زلف پریش تو دلم جمع مباد

که پریشانی او عالم دیگر دارد


ماه نو در فلک از دست غمش شد به دو نیم

خم ابروی تو اعجاز پیمبر دارد


دعوی عشق کسی راست مسلم که مدام

اشک سرخ و رخ زرد و تن لاغر دارد


تنگ عیشی نکشد آن که ز خون آب جگر

دم به دم بادهٔ گلرنگ به ساغر دارد


آن که بر آب بقا شد کرمش رهبر خضر

خبر از تشنگی کام سکندر دارد


گر نمیکشت مرا، خلق نمی دانستند

که دم از عشق زدن این همه کیفر دارد


اشک عشاق کجا در نظرش می آید

لب لعلی که بسی ننگ ز گوهر دارد


حال ما بی رخ آن ماه کسی میداند

که ز شب تا به سحر دیده بر اختر دارد


طوف بتخانه فروغی چه کند گر نکند

که بتان شکر و او هم دل کافر دارد

ماهوش
1392،03،12, ساعت : 02:46 بعد از ظهر
غزلیات
165



جهان عشق ندانم چه زیر سر دارد

که زیر هر قدمی یک جهان خطر دارد


دریده تا نشود پرده ات نمیدانی

که حسن پرده نشینان پرده در دارد


ز روی و موی بتان میتوان یقین کردن

که شام اهل محبت ز پی سحر دارد


بهای بوسه او نقد جان دریغ مکن

که این معامله نفع از پی ضرر دارد


گدا چگونه کند سجده آستانی را

که بر زمین سر شاهان تاجور دارد


اسیر بند سواری شدم ز بخت بلند

که در کمند اسیران معتبر دارد


فتاده بر لب میگون شاهدی نظرم

که خون ناحق عشاق در نظر دارد


چسان هوای تو از سر بدر توانم کرد

که با تو هر سر مویم سر دگر دارد


به ملک مهر و وفا کام خشک و چشم تر است

وظیفه ای که فروغی ز خشک و تر دارد

بهــار
1392،03،12, ساعت : 02:55 بعد از ظهر
غزلیات

۱۶۶


کسی ز فتنهٔ آخر زمان خبر دارد
که زلف و کاکل و چشم تو در نظر دارد
نه دیده از رخ خوب تو می توان برداشت
نه آه سوختگان در دلت اثر دارد
نه دل از طره خم برخمت توان برکند
نه شام تیره هجران ز پی سحر دارد
ز سحر نرگس جادوی تو عیانم شد
که فتنه های نهانی به زیر سر دارد
هزار نشه فزون دیده ام ز هر چشمی
ولی نگاه تو کیفیت دگر دارد
ز ابروان تو پیوسته میتپد دل من
که از مژه به کمان تیر کارگر دارد
حدیث سوختگانت به لاله باید گفت
کز آتش ستمت داغ بر جگر دارد
سری به عالم عشقت قدم تواند زد
که پیش تیغ بلا سینه را سپر دارد
برغم غیر مکش دم به دم فروغی را
که مهرت از همه آفاق بیشتر دارد

بهــار
1392،03،12, ساعت : 02:56 بعد از ظهر
غزلیات

۱۶۷


خداخوان تا خدادان فرق دارد
که حیوان تا به انسان فرق دارد
موحد را به مشرک نسبتی نیست
که واجب تا به امکان فرق دارد
محقق را مقلد کی توان گفت
که دانا تا به نادان فرق دارد
مناجاتی خراباتی نگردد
که سیر جسم تا جان فرق دارد
مخوان آلوده دامن هر کسی را
که دامان تا به دامان فرق دارد
من و ابروی یار و شیخ و محراب
مسلمان تا مسلمان فرق دارد
من و می خانه، خضر و راه ظلمات
که می با آب حیوان فرق دارد
مخوان دور فلک را دور ترسا
که دوران تا به دوران فرق دارد
مکن تشبیه زلفش را به سنبل
پریشان تا پریشان فرق دارد
مبر پیش دهانش غنچه را نام
که خندان تا به خندان فرق دارد
چه نسبت شاه ایران را به خاقان
که سلطان تا به سلطان فرق دارد
مظفر ناصرالدین شاه غازی
که فرش با سلیمان فرق دارد
رخش را مه مگو هرگز فروغی
که خور با ماه تابان فرق دارد

بهــار
1392،03،12, ساعت : 03:00 بعد از ظهر
غزلیات

۱۶۸


آن که یک ذره غمت در دل پر غم دارد
اگر انصاف دهد عیش دو عالم دارد
دیده با قد تو کی سایه طوبی جوید
سینه با داغ تو کی خواهش مرهم دارد
کم و بیش آن که به دو چشم ترحم دای
هرگز اندیشه نه از بیش و نه از کم دارد
عاقلی کز شکن زلف تو دیوانه شود
سر این سلسله باید که محکم دارد
آن که کام از لب شیرین تو خواهد، باید
نیش را بر قدح نوش مقدم دارد
من سودا زدهٔ جمعم ز پریشانی دل
کاین پریشانی از آن طرهٔ پر خم دارد
شاکرم شاکر اگر زهر پیاپی بخشد
خوش دلم خوش دل اگر نیش دمادم دارد
گر مکرر سخن تلخ بگوید معشوق
عاشق آن است که این نکته مسلم دارد
یا رب از هیچ غمی خاطرت آزرده مباد
که فروغی ز غمت خاطر خرم دارد

بهــار
1392،03،12, ساعت : 03:02 بعد از ظهر
غزلیات

۱۶۹


گهی به دیر و گهی جلوه در حرم دارد
ندانم این چه جمال است کان صنم دارد
کسی است صاحب بخت بلند و عمر دراز
که دست بر سر آن زلف خم به خم دارد
حیات بخشد اگر خاک مقدمش نه عجب
که جان زنده دلی زیر هر قدم دارد
کسی که تکیه زند بر عنایت ساقی
اگر غلط نکنم تکیه گاه جم دارد
غلام چشم سیاهی شدم ز دولت عشق
که ناز بر سر شاهان محتشم دارد
تو خود به چشم حقیقت نظر نکردی باز
وگر نه دیر و حرم هر دو یک صنم دارد
جهان ز جنبش مژگان گرفته ای آری
جهان بگیرد شاهی که این حشم دارد
دهان تنگ تو تا آمد از عدم به وجود
وجود تنگ دلان حسرت عدم دارد
مگر ز چشم تو دم به گلستان نرگس
که از خمار سحر حالتی دژم دارد
کسی که با سر زلف تو دست پیمان داد
سرش به باد فنا گر رود چه غم دارد
از آن خدنگ تو در دل عزیز و محترم است
که ره به خلوت دل های محترم دارد
فروغی از لب شیرین شکرافشانت
هزار تنگ شکر در نی قلم دارد

بهــار
1392،03،12, ساعت : 04:01 بعد از ظهر
غزلیات

۱۷۰


هر خم زلف تو یک جمع پریشان دارد
وه که این سلسله صد سلسله جنبان دارد
چنبر زلف تو گر نیست به گردون هم چشم
پس چرا گوی قمر در خم چوگان دارد
سر نالیدن مرغان قفس کی داند
آن که از خانه رهی تا به گلستان دارد
شد چمن انجمن از بوی خوشش پنداری
که سمن در بغل و گل به گریبان دارد
با وجودی که رخ از پرده نداده ست نشان
یک جهان واله و یک طایفه حیران دارد
بس که از الفت عشاق به خود پیچیده ست
بر سر سرو سهی سنبل پیچان دارد
کاش یعقوب بدیدی رخ او تا گفتی
فرق ها یوسف من تا مه کنعان دارد
تا نرفتم ز در دوست نشد معلومم
که سر کی طلب این همه حرمان دارد
تشنه لب کشت مرا شاهد شیرین کاری
که لبش مشک ز سرچشمهٔ حیوان دارد
دوست را صبر دگر هست فروغی ور نه
بوستان هم سمن و سنبل و ریحان دارد

بهــار
1392،03،12, ساعت : 05:16 بعد از ظهر
غزلیات

۱۷۱


کسی که در دل شب چشم خون فشان دارد
بیاض چهره اش از خون دل نشان دارد
ز پرده راز دلم عشق آشکارا کرد
که شعله را نتواند کسی نهان دارد
به سختی از سر بازار عشق نتوان رفت
که این معامله هم سود و هم زیان دارد
به تیره روزی من چشم روزگار گریست
ندانم آن مه تابان چه در کمان دارد
کشاکش دلم آن زلف مو به مو داند
خوشا دلی که دلارام نکته دان دارد
سزد که اهل نظر سینه را نشان سازند
که ترک عشوه گری تیر در کمان دارد
ز سخت جانی آیینه حیرتی دارم
که تاب جلوهٔ آن یار مهربان دارد
مهی ز برج مرادم طلوع کرد امشب
که فخر بر سر خورشید آسمان دارد
ز هر طرف به تظلم نیازمندی چند
رخ نیاز بر آن خاک آستان دارد
من آن حریف عقوبت کش وفا کیشم
که عشق زنده ام از بهر امتحان داد
فروغی از غم آن نازنین جوان جان داد
کدام پیر چنین طالع جوان دارد

بهــار
1392،03،12, ساعت : 05:17 بعد از ظهر
غزلیات

۱۷۲


چراغی کاین همه پروانه دارد
یقین کز سوز ما پروا ندارد
نه چشمش مردمان را سرخوشی هاست
خوشا دوری که این پیمانه دارد
ز زنجیر سر زلفش توان یافت
که کاری با دل دیوانه دارد
دل خلقی به خاک او گرفتار
چه خرمن ها کز این یک دانه دارد
هر آن دل کاشنای کوی او گشت
چه باک از شنعت بیگانه دارد
جهانی سرخوش از افسانهٔ اوست
چه افسونی در این افسانه دارد
غمش هر لحظه می کاود دلم را
مگر گنجی در این ویرانه دارد
ز اعجاز دم عیسی عیان است
که این فیض از لب جانانه دارد
فروغی فارغ است از ماه گردون
که ماهی امشب اندر خانه دارد

ماهوش
1392،03،13, ساعت : 10:59 قبل از ظهر
غزلیات
173


هر کس که به دل حسرت پیکان تو دارد

آسایشی از جنبش مژگان تو دارد


گل چاک زد از شوق گریبان صبوری

تا آگهی از چاک گریبان تو دارد


هر غنچه که سر زد ز دم باد بهاری

مهری به لب از پستهٔ خندان تو دارد


هر لاله نو رسته که بشکفت در این باغ

داغی به دل از عارض رخشان تو دارد


جمعیت خاطر ندهد دست کسی را

کاشفتگی از زلف پریشان تو دارد


هر لحظه محبت ز پی سیر خلایق

سودازده ای بر سر میدان تو دارد


هر سو که نظر میکنی آن منظر زیبا

صاحب نظری واله و حیران تو دارد


پیراهن من چاک شد از رشک مگر باز

شوریده سری دست به دامان تو دارد


پیداست ز نالیدن دل سوز فروغی

کاین سوختگی را ز گلستان تو دارد

ماهوش
1392،03،13, ساعت : 11:01 قبل از ظهر
غزلیات
174




گر نه آن زلف سیه قصد شبیخون دارد

پس چرا دل همه شب حال دگرگون دارد


من و نظارهٔ باغی که بهاران آنجا

خاک را خون شهیدان تو گلگون دارد


من دیوانه و زلف تو گرفتن، هیهات

زان که این سلسله صد سلسله مجنون دارد


در خور خرمی هر دو جهان دانی کیست

آن که از دست غمت خاطر محزون دارد


گرچه خوبان به ستم شهرهٔ شهرند اما

دل سنگین تو کین از همه افزون دارد


میتوان یافت ز خون باری چشم مردم

که لب لعل تو دل های جگر خون دارد


در وجودی که تویی کی ره صحرا گیرد

در درونی که تویی کی سر بیرون دارد


هر کجا جلوهٔ بالای تو باشد به میان

راستی سرو کجا قامت موزون دارد


نه همین فتنهٔ چشم تو فروغی تنهاست

چشم فتان تو یک طایفه مفتون دارد

ماهوش
1392،03،13, ساعت : 11:05 قبل از ظهر
غزلیات
175



این چه تابی است که آن حلقهٔ گیسو دارد

که دل هر دو جهان بسته یک مو دارد


نقد یک بوسه به صد جان گران مایه نداد

داد از این سنگ که لعلش به ترازو دارد


اهل بینش همه در جلوهٔ او حیرانند

این چه معنی است که آن صورت نیکو دارد


مگر از دیدن او دیده بپوشد ورنه

کی کسی طاقت نظاره آن رو دارد


پس چرا میرمد از حلقهٔ صاحب نظران

گر نه آن چشم سیه شیوهٔ آهو دارد


یک مسلمان ز در کعبه نیامد بیرون

بنده دیر مغان ابش که هندو دارد


تاج داران همه خاک در آن درویشند

که به سر خاکی از آن خاک سر کو دارد


من و اندیشه ز بسیاری دشمن حاشا

دست موسی چه غم از لشگر جادو دارد


من و از کوی تو رفتن به سلامت، هیهات

که سر راه مرا عشق ز هر سو دارد


مگرش دست به چین سر زلف تو رسید

که دم باد سحر نافهٔ خوش بو دارد


آه من دامن آن ماه فروغی نگرفت

زان که یک شهر هواخواه و دعاگو دارد

ماهوش
1392،03،13, ساعت : 11:08 قبل از ظهر
غزلیات
176



غلام آن نظربازم که خاطر با یکی دارد

نه مملوکی که هر ساعت نظر با مالکی دارد


مسلم نیست عمر جاودان الا وجودی را

که از زلف رسای او به کف مستمسکی دارد


حدیث بردباری را بپرس از عاشق صادق

که بر دل حسرت بسیار و طاقت اندکی دارد


دم از دانش مزن با دانه خال نکورویان

که از هر حلقه دام عشق مرغ زیرکی دارد


به حرمت بوسه باید داد خاک صید گاهی را

که صیادش هزاران بسمل از هر ناوکی دارد


فقیه و چشمهٔ کوثر، من و لعل لب ساقی

به قدر خویشتن هر کس که بینی مدرکی دارد


هوای دل عنانم میکشد هر دم نمیدانی

که از هر گوشه صید افکن سوار خانگی دارد


یقین شد جان سپاری های من بر خویش این گونه

هنوز آن صورت زیبا در این معنی شکی دارد


فروغی را بجز مردن علاجی نیست دور از او

که داغ اندرون سوزی و درد مهلکی دارد

ماهوش
1392،03،13, ساعت : 11:13 قبل از ظهر
غزلیات
177



مهره توان برد، مار اگر بگذارد

غنچه توان چید، خار اگر بگذارد


با همه حسرت خوشم به گوشهٔ چشمی

چشم بد روزگار اگر بگذارد


کام توان یافتن ز نرگس مستش

یک نفسم هوشیار اگر بگذارد


سر خوشم از دور جام و گردش ساقی

گردش لیل و نهار اگر بگذارد


فصل گل از باده توبه داده مرا شیخ

غیرت باد بهار اگر بگذارد


بوسه توان زد بر آن دهان شکرخند

گریهٔ بی اختیار اگر بگذارد


پرده توانم کشید از آن رخ زیبا

کشمکش پرده دار اگر بگذارد


بر سر آنم که در کمند نیفتم

بازوی آن شهسوار اگر بگذارد


وانگذارم به هیچ کس دل خود را

غمزه آن دل شکار اگر بگذارد


دست نیابد کسی به خاطر جمعم

زلف پریشان یار اگر بگذارد


هیچ نگردم به گرد عشق فروغی

جلوهٔ حسن نگار اگر بگذارد

ماهوش
1392،03،13, ساعت : 11:17 قبل از ظهر
غزلیات
178



کسی پا به کوی وفا میگذارد

که اول سری زیر پا میگذارد


لبی تشنه لب داردم چون سکندر

که منت بر آب بقا میگذارد


دلی باید از خویش بیگانه گردد

که رو بر در آشنا میگذارد


سری کی شود قابل پای قاتل

که از تیغ رو به قفا میگذارد


کسی میزند چنگ بر تار مویش

که سر بر سر این هوا میگذارد


کجا کام حاصل شود رهروی را

که کام از پی مدعا میگذارد


کجا میتوان بست کار کسی را

که اسباب کامش خدا میگذارد


دل آخر ز دست غمش میگریزد

مرا در میان بلا میگذارد


ز کویش به جای دگر میرود دل

ولی هر چه دارد به جا میگذارد


دو تا کرده قد مرا نازنینی

که بر چهرهٔ زلف دوتا میگذارد


دعای مرا بی اثر خواست ماهی

که تاثیر در هر دعا میگذارد


فتاده ست کارم به رعنا طبیبی

که هر درد را بی دوا میگذارد


سزد گر ببوسد لبت را فروغی

که در بزم سلطان ثنا میگذارد


عدو بند غازی ملک ناصرالدین

که گردون به حکمش قضا میگذارد

ماهوش
1392،03،13, ساعت : 11:21 قبل از ظهر
غزلیات
179



دل نام سر زلف ترا مشک ختا کرد

الحق که در این نکته غلط رفت و خطا کرد


مژگان تو دل را هدف تیر ستم ساخت

ابروی تو جان را سپر تیغ بلا کرد


هر نکته که آن تنگ شکر گفت، نکو گفت

هر جلوه که آن رشک قمر کرد، به جا کرد


ترکان خطایی روش مهر ندانند

نتوان ز خطازاده تمنای وفا کرد


در مجلس غیر آن بت بیشرم و حیا را

دیدم که چها خورد و چها برد و چها کرد


صد جان گرانمایه گرفت از لب جانان

یک جان به سر راه طلب هر که فدا کرد


گر بر سر ما دست فلک تیغ ببارد

ما را نتوان زان مه بی مهر جدا کرد


خود را همه حال فراموش نمودم

تا پیر مغان آگهم از سر خدا کرد


یک خاطر آشفته نشد جمع فروغی

تا باد صبا شانه بر آن زلف دوتا کرد

ماهوش
1392،03،13, ساعت : 11:28 قبل از ظهر
غزلیات
180



دوش زلف سیهت بنده نوازیها کرد

دل دیوانه به زنجیر تو بازیها کرد


آتش چهرهٔ تو مجمره سوزیها داشت

عنبرین طرهٔ تو غالیه سازیها کرد


لب پر شکر تو شهد فشانیها داشت

چشم افسون گر تو سحر طرازیها کرد


تا نسیم سحر از جعد بلندت دم زد

عمر کوتاهم از این قصه درازیها کرد


تا فروغی دلش از شوق فروزان گردد

چین کاکل به سرت چتر فرازیها کرد

ماهوش
1392،03،13, ساعت : 11:31 قبل از ظهر
غزلیات
181



شبی که دل به برم یاد زلف دلبر کرد

دماغ جان مرا تا سحر معطر کرد


خیال دانهٔ خال مهی اسیرم ساخت

که صید مرغ دل از جعد دام گستر کرد


شهید خنجر مژگان شاهدی شدهام

که زنده کشتهٔ خود را به زخم دیگر کرد


مخور فریب نگاهش اگر مسلمانی

که هر چه کرد به من آن دو چشم کافر کرد


به جان رسیدهام از دست سادهلوحی دل

که یار وعده خلاف آن چه گفت باور کرد


سراغی از دل گم گشته دوش میکردم

اشارتی به خم طرهٔ معنبر کرد


یکی ز حسرت روی تو چاک بر دل زد

یکی ز دامن کوی تو خاک بر سر کرد


یکی ز یاد قدت سرگذشت طوبی گفت

یکی ز شوق لبت گفتگوی کوثر کرد


یکی رخ تو شباهت به ماه تابان داد

یکی دهان تو نسبت به تنگ شکر کرد


یکی ز خط خوشت خانه را معطر ساخت

یکی ز ماه رخت دیده را منور کرد


گرفت زلف سیه تا رخ تو را گفتم

غلام زنگی شه روم را مسخر کرد


ستوده خسرو بخشنده ناصرالدین شاه

که قطره را کف جودش محیط گوهر کرد


شها ثنای تو در دست قدسیان افتاد

که هر چه بنده نوشتم فرشته از بر کرد


فروغ طبع فروغی گرفت عالم را

که مدح ذات تو را آفتاب دفتر کرد

ماهوش
1392،03،13, ساعت : 11:36 قبل از ظهر
غزلیات
182

نرگس که فلک چشم و چراغ چمنش کرد

چشم تو سرافکنده به هر انجمنش کرد


تا غنچه به باغ از دهن تنگ تو دم زد

عطار صبا مشک ختن در دهنش کرد


تا گل به هواخواهی روی تو درآمد

نقاش چمن صاحب وجه حسنش کرد


تا سرو پی بندگی قد تو برخاست

دور فلک آزاد ز بند محنش کرد


تا لاف به هم چشمیت آهوی حرم زد

سلطان قضا امر به خون ریختنش کرد


هر خون که به خاک از دم تیغ تو فروریخت

فردای جزا کس نتواند ثمنش کرد


هر جامه که بر قامت عشاق بریدند

عشق تو به سر پنجه قدرت کفنش کرد


هر شام دل از یاد سر زلف تو نالید

مانند غریبی که هوای وطنش کرد


هر کس که به شیرین دهنی دل نسپارد

نتوان خبر از حال دل کوه کنش کرد


با هیچ نشانی نکند سخت کمانی

کاری که به دل غمزهٔ ناوک فکنش کرد


دردا که ز معشوق نشد چارهٔ دردم

تا جذبهٔ عشق آمد و هم درد منش کرد


گفتم که دل اهل جنون را به چه بستی

دستی به سر زلف شکن بر شکنش کرد


زنهار به مست در میخانه مخندید

کاین بی خبری با خبر از خویشتنش کرد


چشمی که به یک غمزه مرا طبع غزل داد

نسبت نتوانم به غزال ختنش کرد


یاقوت صفت خون جگر خورد فروغی

تا جوهری عقل قبول سخنش کرد

ماهوش
1392،03،13, ساعت : 11:38 قبل از ظهر
غزلیات
183

چشم مستش نه همین غارت دین و دل کرد

که به یک جرعه مرا بی خود و لایعقل کرد


چشم بد دور ازین فتنه که عاقل برخاست

که به یک جلوه مرا از دو جهان غافل کرد


زد به یک تیغم و از زحمت سر فارغ ساخت

رحمتی کرد اگر در حق من قاتل کرد


دل به شیرین دهنش دستی اگر خواهد یافت

کام یک عمر به یک بوسه توان حاصل کرد


نه مرا خواهش حور است و نه امید قصور

یاد او آمد و فکر همه را باطل کرد


گفتم آسان شود از عشق همه مشکل من

آه از این کار که آسان مرا مشکل کرد


وقتی از حالت عشاق خبردار شدم

که مرا عشق تو خون در دل و در پا گل کرد


این سلاسل که تو داری همه را حیران ساخت

وین شمایل که تو داری همه را مایل کرد


شبی افتاد به بزم تو فروغی را راه

عشق تا محشرش افسانهٔ هر محفل کرد

ماهوش
1392،03،13, ساعت : 11:46 قبل از ظهر
غزلیات
184

از بناگوش تو هر شب گله سر خواهم کرد

شب خود را به همین شیوه سحر خواهم کرد


مو به مو بندهٔ آن زلف سیه خواهم شد

سال ها خواجگی دور قمر خواهم کرد


با خم ابروی او نرد هوس خواهم باخت

پیش شمشیر بلا سینه سپر خواهم کرد


گندم خال وی از جنت او خواهم چید

من هم از روی صفا کار پدر خواهم کرد


زان لب تنگ شکربار سخن خواهم گفت

همهٔ شهر پر از تنگ شکر خواهم کرد


هم ز خاک در او سوی سفر خواهم رفت

هم لب خشک به آب مژه تر خواهم کرد


خون دل در غم یاقوت لبش خواهم ریخت

دیده را غرقه به خوناب جگر خواهم کرد


آخر از دست غمش چاک به دل خواهم زد

عاقبت از ستمش خاک به سر خواهم کرد


دل به زنار سر زلف بتان خواهم بست

خویشتن را به ره کفر سمر خواهم کرد


نعره خواهم زد و در دشت جنون خواهم تاخت

شعله خواهم شد و در سنگ اثر خواهم کرد


گر فروغی رخ او بار دیگر خواهم برد

کی به جز دادن جان کار دگر خواهم کرد

بهــار
1392،03،13, ساعت : 12:00 بعد از ظهر
غزلیات

۱۸۵


بیدادگر نگارا تا کی جفا توان کرد
پاداش آن جفاها یک ره وفا توان کرد
بیگانه رحمت آورد بر زحمت دل ما
کی آن قدر تطاول با آشنا توان کرد
مخمور و تشنگانیم زان چشم و لعل میگون
جانی به ما توان داد، کامی روا توان کرد
وقتی به یک اشارت جانی توان خریدن
گاهی به یک تبسم دردی دوا توان کرد
یک بار اگر بپرسی احوال بی نصیبان
با صد هزار حرمان دل را رضا توان کرد
هر مدعا که خواهی گر از دعا دهد دست
چندی به سر توان زد عمری دعا توان کرد
گر جذبهٔ محبت آتش به دل فروزد
برگ هوس توان سوخت ترک هوا توان کرد
گر پیر بادهخواران گیرد ز لطف دستم
هر سو به کام خاطر عیشی به پا توان کرد
گر جرعه ای بریزد بر خاک لعل ساقی
خاک سبوکشان را آب بقا توان کرد
گر آدمی درآید در عالم خدایی
آدم ز نو توان ساخت عالم بنا توان کرد
گر نیم شب بنالی از سوز دل فروغی
راه قضا توان زد، دفع بلا توان کرد

بهــار
1392،03،13, ساعت : 12:09 بعد از ظهر
غزلیات

۱۸۶


نه حسرت وصالش از دل به در توان کرد
نه صبر در فراقش زین بیشتر توان کرد
تا وقت باز گشتن چندی عزیز باشی
یک چند از آن سر کو عزم سفر توان کرد
گر بوسه ای توان زد یاقوت آن دو لب را
یک عمر ازین تمنا خون در جگر توان کرد
گر کام جان توان یافت از روی و موی دلبر
روزی به شب توان برد، شامی سحر توان کرد
گر بر مراد بلبل آن شاخ گل بخندد
دامان گلستان را از گریه تر توان کرد
گر دامن جوانان افتد به دست ما را
پیرانه سر به عالم خود را سمر توان کرد
هر جا که حسن معشوق سرگرم جلوه گردد
جز عاشقی مپندار کار دگر توان کرد
در هر کمین که آن ترک تیر از کمان گشاید
دل را هدف توان ساخت جان را سپر توان کرد
کارم به جان رسیده ست از ناصبوری دل
پنداشتم کز آن رو قطع نظر توان کرد
از من به کوی محبوب بی قدرتر کسی نیست
کی در غم محبت صبر آن قدر توان کرد
از کوی می فروشان جایی کجا توان رفت
کانجا غم جهان را خاکی به سر توان کرد
گر سر زند ز مشرق آن آفتاب خوبی
هر ذره را فروغی چندین قمر توان کرد

بهــار
1392،03،13, ساعت : 12:41 بعد از ظهر
غزلیات

۱۸۷


زلف پر چین تو مشاطه شبی شانه نکرد
که دو صد خون به دل محرم و بیگانه نکرد
خرمنی نیست که غم های تو بر باد نداد
خانه ای نیست که سودای تو ویرانه نکرد
آخرش چرخ به زندان مکافات کشید
هر که را سلسلهٔ موی تو دیوانه نکرد
شیخ تا حلقهٔ زنار سر زلف تو دید
هیچ در دل هوس سبحهٔ صد دانه نکرد
رخ افروخته ات ز آتش هجرانم سوخت
آن چه او کرد به من، شمع به پروانه نکرد
خانه هستیش از سیل فنا ویران باد
هر که از روی صفا خدمت می خانه نکرد
نه عجب گر بکند دست قضا ریشهٔ او
هر حریفی که می از شیشه به پیمانه نکرد
آگهی هیچ ز کیفیت مستانش نیست
آن که در پای قدح نعرهٔ مستانه نکرد
پی به سر منزل مقصود فروغی نبرد
آن که جان را به فدای سر جانانه نکرد

ماهوش
1392،03،13, ساعت : 12:48 بعد از ظهر
غزلیات
188



هر گه که ناوکی ز کمانت کمانه کرد

اول شکاف سینهٔ مرا نشانه کرد


دستی که بر میان وصال تو میزدم

تیغ فراق منقطعش از میانه کرد


تا چشمم اوفتاد به شاهین زلف تو

عنقای عشق بر سر من آشیانه کرد


سیل غمت فتاد به فکر خرابی ام

چندان که در خرابه من جغد خانه کرد


در ناف آهوان ختا نافه گشت خون

تا جعد مشکبوی تو را باد شانه کرد


هر سر خبر ز سر محبت کجا شود

الا سری که سجدهٔ آن آستانه کرد


تنها من اسیر خط و خال او شدم

بس مرغ دل که صید بدین دام و دانه کرد


تیغ ستم کشیده به سر وقت من رسید

الحق که در حقم کرم بیکرانه کرد


گفتم مگر ز باده به دامن نشانمش

برخاست از میانه و مستی بهانه کرد


منت خدای را که شراب صبوحی ام

فارغ ز ورد صبح و دعای شبانه کرد


بی مهری از تو دید فروغی ولی مدام

فریاد از آسمان و فغان از زمانه کرد

بهــار
1392،03،13, ساعت : 01:23 بعد از ظهر
غزلیات

۱۸۹


ای خوشا رندی که رو در ساحت می خانه کرد
چارهٔ دور فلک از گردش پیمانه کرد
سال ها کردم به صافی خدمت میخانه را
تا می صاف محبت در وجودم خانه کرد
دانهٔ تسبیح ما را حالتی هرگز نداد
بعد از این در پای خم، انگور باید دانه کرد
نازم آن چشم سیه کز یک نگاه آشنا
مردم آگاه را از خویشتن بیگانه کرد
چشمهٔ خورشید رویش چشم را بی تاب ساخت
حلقهٔ زنجیر مویش عقل را دیوانه کرد
من که در افسون گری افسانه ام در روزگار
نرگس افسون گر ساقی مرا افسانه کرد
دامن آن گنج شادی را نیاوردم به دست
سیل غم بیهوده یکسر خانه ای ویرانه کرد
سر حق را بر سر دار فنا کرد آشکار
در طلب منصور الحق همت مردانه کرد
آن چه با جان فروغی کرد حسن روی دوست
کی فروغی شمع با آتش به جان پروانه کرد

بهــار
1392،03،13, ساعت : 01:26 بعد از ظهر
غزلیات

۱۹۰


نرخ یک بوسه گر آن لعل به صدجان می کرد
مشتری فکر خریداری اش آسان می کرد
تلخ کام از لب شیرین بتی جان دادم
که به یک خنده جهان را شکرستان می کرد
همه جعمیت عشاق پریشان می شد
چون صبا شرحی از آن زلف پریشان می کرد
کوی دل ها همه از شوق به سر می غلطید
چون خم طره او دست به چوگان می کرد
گر زلیخا رخ زیبای تو می دید به خواب
یوسفش را همهٔ عمر به زندان می کرد
خضر اگر لعل روان بخش تو را می بوسید
خاک حسرت به سر چشمهٔ حیوان می کرد
شب که از خط تو یک نکته بیان می کردم
تا سحر مشک ختا باد به دامان می کرد
با خیال خط و خال تو دل مشتاقان
مشک در دامن و عنبر به گریبان می کرد
کرد با جان فروغی رخ تابندهٔ دوست
با کتان آن چه فروغ مه تابان می کرد

Fed Up
1392،03،13, ساعت : 03:36 بعد از ظهر
غزلیات - 191




ساقی بده رطل گران، زان می که دهقان پرورد
انده برد، غم بشکرد، شادی دهد، جان پرورد
زان دارو درد کهن، پیمانهای دراده به من
کش خضر در ظلمات دن، چون آب حیوان پرورد
برخیز و ساز باده کن، فکر بتان ساده کن
از بهر عیش آماده کن، لعلی که مرجان پرورد
جامی بکش تا جم شوی، با اهل دل محرم شوی
خضر مسیحا دم شوی، انفاست انسان پرورد
تا می به ساغر کردهام، کوثر به دست آوردهام
با شاهدی میخوردهام، کاو باغ رضوان پرورد
بر نفس کافرکیش من طعن مسلمانی مزن
زیرا که میر انجمن باید که مهمان پرورد
گر خواجه از روی کرم من بنده را بخشد چه غم
پاکیزه دامان لاجرم آلودهدامان پرورد
بگزیدهٔ پیر مغان رندی است از بخت جوان
کز طفلیش مام جهان زاب رزستان پرورد
گر بر خرابی بگذری سویش به خواری ننگری
کایام گنج گوهری در گنج ویران پرورد
شوریده و شیدا کند هر دل که دلبر جا کند
عین بقا پیدا کند هر جان که جانان پرورد
گر صاحب چشم تری گوهر به دامان پروری
کز گریه ابر آذری درهای غلتان پرورد
مشکن دل مرد خدا زیرا که بازوی قضا
صد کافر اندازد ز پا تا یک مسلمان پرورد
در بند نفسی مو به مو، هامون به هامون، کو به کو
یزدان نجوید هر که او در پرده شیطان پرورد
چون دل به جایی شد گرو هم کم بگو هم کم شنو
کاسرار خود را راهرو بهتر که پنهان پرورد
گر سالک دیرینهای دریاب روشن سینهای
تحصیل کن آیینهای کانوار یزدان پرورد
آن خسرو شیرین دهن خندد به آب چشم من
چون ابر گرید در چمن گل های خندان پرورد
خط بر لب نوشش نگر چون مور بر تنگ شکر
یا طوطئی کو بال و پر در شکرستان پرورد
گیسوی چون زنار او، آرایش رخسار او
یک شمهاست از کار او کفری که ایمان پرورد
دارم به شاهی دسترس، کاو منبع فیض است و بس
در سایهٔ بال مگس، شاهین پران پرورد
شاهان همه هندوی او، زاری کنان در کوی او
هر موری از نیروی او، چندین سلیمان پرورد
گو خصم از باب صفا از سحر سازد مارها
تا دست موسی از عصا خون خواره ثعبان پرورد
همت مجو از هر خسی، در فقر جویا شو بسی
درویش میباید کسی کز سیر سلطان پرورد
پیری فروغی سوی من دارد نظر در انجمن
کز یک فروغ خویشتن صد مهر رخشان پرورد
شاه جوان مردان علی در خفی، هم در جلی
آن کز جمال منجلی خورشید تابان پرورد

بهــار
1392،03،13, ساعت : 05:27 بعد از ظهر
غزلیات

۱۹۲


تا مه روی تو از چاک گریبان سر زد
گفتی از جیب افق نیر رخشان سر زد
تا عیان شد رخ زیبای تو از چنبر زلف
صبح امید من از شام غریبان سر زد
صبح نورانی دیدار تو طالع نشده
ای دریغا که شب تیرهٔ هجران سر زد
هر کجا دم زدم از قد و رخ و زلف و خطت
همه جا سرو و گل و سنبل و ریحان سر زد
خط به گرد لب جان بخش تو می دانی چیست
ظلماتی که از آن چشمه حیوان سر زد
از سر خاک شهیدان تو ای سخت کمان
عوض لاله همی غنچهٔ پیکان سر زد
صورت خوب تو از عالم معنی برخاست
شعله آه من از سینهٔ سوزان سر زد
یارب از دوزخ هجران تو فارغ نشوند
گر به جز عشق ز عشاق تو عصیان سر زد
خبر از حال اسیران محبت می داد
ناله ای کز دل مرغان گلستان سر زد
گر فروغی گنه عشق تو دارد غم نیست
کاین گناهی است که از عالم امکان سر زد

بهــار
1392،03،13, ساعت : 05:30 بعد از ظهر
غزلیات

۱۹۳


تا صبا شانه بر آن سنبل خم در خم زد
آشیان دل یک سلسله را بر هم زد
بود از زلف پریشان توام خاطر جمع
فتنه عشق چو گیسوی تواش بر هم زد
تابش حسن تو در کعبه و بت خانه فتاد
آتش عشق تو بر محرم و نامحرم زد
تو صنم قبلهٔ صاحب نظرانی امروز
که زنخدان تو آتش به چه زمزم زد
گر نه از مردن عشاق پریشان حال است
پس چرا زلف تو صد حلقه درین ماتم زد
حال دل سوختهٔ عشق کسی می داند
که به دل داغ تو را در عوض مرهم زد
اگر آن خال سیه رهزن من شد شاید
زان که شیطان به همین دانه ره آدم زد
چشم بد دور که آن صف زده مژگان دراز
خنجری بر دل صد پارهٔ ما محکم زد
خجلت عشق به حدی است که در مجلس دوست
آستین هم نتوان بر مژهٔ پرنم زد
اولین نقطهٔ پرگار محبت ماییم
پس از آن کلک قضا دایرهٔ عالم زد
هر چه در جام تو ریزند فروغی می نوش
که به ساقی نتوان شکوه ز بیش و کم زد

بهــار
1392،03،13, ساعت : 05:44 بعد از ظهر
غزلیات

۱۹۴


نرگس مست تو راه دل هشیاران زد
خفته را بین که چسان بر صف بیداران زد
عشق هر عقده که در زلف گره گیر تو بود
گه به کار من و گاهی به دل یاران زد
ساقی آن باده که از لعل تو در ساغر ریخت
آتشی بود که در خانهٔ میخواران زد
تو که از قید گرفتاری دل آزادی
کی توان با تو دم از حال گرفتاران زد
تا عذار تو عرق ریز شد از آتش می
باغبان گفت که بر برگ سمن باران زد
تا خط سبز تو از یاسمت چهره دمید
برق یاس آمد و بر کشت طلب کاران زد
آن که در بزم توام توبه ز می خوردن داد
گرم شوق آمد و سر بر در خماران زد
نازم آن چشم سیه مست که از راه غرور
سرگران آمد و بر قلب سبکباران زد
جور خوبان جفا پیشه فروغی را کشت
تا دم از محکمی عهد وفادارن زد

بهــار
1392،03،13, ساعت : 05:59 بعد از ظهر
غزلیات

۱۹۵


چشم مستش اگر از خواب گران برخیزد
ای بسا فتنه که در دور زمان برخیزد
از پی جلوه گر آن سرو روان برخیزد
دل به عذر قدمش از سر جان برخیزد
عجبی نیست که در صحبت آن تازه جوان
پیر بنشیند و آن گاه جوان برخیزد
ضعفم از پای درانداخت خدایا مپسند
که ز کویش تن بی تاب و توان برخیزد
ترسم افزونی صیدی که در این صیدگه است
نگذارد که خدنگش ز کمان برخیزد
خون به پیمانه کشی مغبچگان بنشینند
کس نیارد ز در دیر مغان برخیزد
با کمان خانهٔ ابرو گذر انداز به شهر
کز دم تیر تو شهری به امان برخیزد
گر بدین پستهٔ خندان به چمن بنشینی
غنچه از شاخ به صد آه و فغان برخیزد
گر پس از مرگ قدم بر سر خاکم بنهی
استخوانم ز لحد رقص کنان برخیزد
آخر ای سرو خرامنده، فروغی تا چند
از سر راه تو حسرت نگران برخیزد

بهــار
1392،03،13, ساعت : 06:55 بعد از ظهر
غزلیات

۱۹۶


هر که افتادهٔ آن جنبش قامت باشد
برنخیزد اگر آشوب قیامت باشد
یار اگر قاتل صاحب نظران خواهد بود
حیف از آن کشته که چشمش به غرامت باشد
کار هر کس که بر آن ترک کمان دار افتاد
باید از جان هدف تیر ملامت باشد
تا ز خون چهره منقش نکنی لاف مزن
عاشق آن است که دارای علامت باشد
ما که بستیم به دل نقش قد موزونش
گو مؤذن ز پی بستن قامت باشد
در همه عمر به جز عشق نکردم کاری
آه اگر حاصل این کار ندامت باشد
عهد کردم که به سر چشمهٔ کوثر نروم
گر به پای خم می جای اقامت باشد
کی توان باده ننوشید در ایام بهار
گر قدح ریخت سر شیشه سلامت باشد
نشود صدرنشین در می خانهٔ عشق
آن که شایستهٔ محراب امامت باشد
هر چه گشتیم فروغی به جز از سایه حق
کس ندیدیم که خورشید کرامت باشد
دادگر داور بخشنده ملک ناصردین
که فلک پیرو او تا به قیامت باشد

بهــار
1392،03،13, ساعت : 06:58 بعد از ظهر
غزلیات

۱۹۷


هر که در عشق چو من عاجز مضطر باشد
جای رحم است بر او گر همه کافر باشد
قاتلی خون مرا ریخت که مقتولش را
باز بر سر هوس ضربت دیگر باشد
گر صبا دم زند از مشک ختن عین خطاست
با دماغی که از آن طره معطر باشد
من ندانم که لب از وصف لبش بربندم
سخن قند همان به که مکرر باشد
مشت خاکم ز لحد رقص کنان برخیزد
وعده وصلش اگر در صف محشر باشد
پر کند سیل سرشکم ز میان بنیادش
گر میان من و او سد سکندر باشد
خم آن طرهٔ مشکین و دل مسکینم
مثل شهپر شاهین و کبوتر باشد
واقف از حال پراکنده دلان دانی کیست
دل جمعی که در آن جعد معنبر باشد
گر تو در مجلس فردوس نباشی ساقی
می ننوشم اگر از چشمهٔ کوثر باشد
در ره عشق اگر بخت فروغی این است
یار باید که جفاکار و ستمگر باشد

بهــار
1392،03،13, ساعت : 08:38 بعد از ظهر
غزلیات

۱۹۸


هر کس که به جان دسترسی داشته باشد
باید که به دل مهر کسی داشته باشد
زان بر سر بیمار غمش پا نگذارد
ترسد که مبادا نفسی داشته باشد
دل ناله کنان رفت پی محمل دلدار
کاین قافله باید جرسی داشته باشد
گر یاد گلستان نکند هیچ عجب نیست
مرغی که به تنها قفسی داشته باشد
از الفت بیگانه بیندیش که حیف است
دامان تو هر بوالهوسی داشته باشد
در پرده قدح نوش فروغی که مبادا
سنگی به کمینت عسسی داشته باشد

بهــار
1392،03،13, ساعت : 08:43 بعد از ظهر
غزلیات

۱۹۹


هر دلی کز عشق ماهی اندرو راهی نباشد
کشوری ویرانه دانش کاندرو شاهی نباشد
بوستان دلبری را چون قدت سروی نروید
آسمان نیکویی را چون رخت ماهی نباشد
ای که می گویی به آهی نرم کن سنگین دلش را
غافلی کز ضعف در من قوت آهی نباشد
زهر قهرت گر چه شیرین است اندر کام عاشق
لیک قهر آن به که گاهی باشد و گاهی نباشد
زاهدان آگاه از علمند و از عشقند غافل
زان همی گویم که زاهد مرد آگاهی نباشد
ای دل از زلف دل آویزش مکن قصد زنخدان
شب بسی تار است بنگر در رهت چاهی نباشد
هر کجا شامی بود او را سحرگاهی است در پی
شام هجران است و بس کاو را سحرگاهی نباشد
هر سر ماهی ز عشق روی تو دیوانه گردم
عشق ماه است این و چون او را سر ماهی نباشد
ای که پرسی سر گذشتم، پایم اندر گل فروشد
زان که در راه غمم جز اشک همراهی نباشد
لیک شادم در جهان و جاهم از چرخ است برتر
زان که غیر از چاکری خسروام جاهی نباشد
ناصرالدین شاه غازی آن که اندر ملک عالم
جز وجود پاک او دیگر شهنشاهی نباشد
بندگی اوست فخر پادشاهان زمانه
بنده را از بندگی خواجه اکراهی نباشد
مهر با رای منیرش ذره ای کمتر نماید
کوه را نسبت بخرمنش عرضهٔ کاهی نباشد
فخریا برگو دعای دولت شاه جهان را
تا جهان باشد به ملک شاه بدخواهی نباشد

بهــار
1392،03،13, ساعت : 08:46 بعد از ظهر
غزلیات

۲۰۰


خوش آن که نگاهش به سراپای تو باشد
آیینه صفت محو تماشای تو باشد
صاحب نظر آن است که در صورت معنی
چشم از همه بربندد و بینای تو باشد
آن سحر که چشم همه را بسته به یک بار
سحری است که در نرگس شهلای تو باشد
آن نافه که بویش همه را خون به جگر کرد
در چین سر زلف چلیپای تو باشد
چون طرهٔ بی تاب تو آرام نگیرد
هر دل که سراسیمهٔ سیمای تو باشد
در مستی آن باده خماری ندهد دست
کز چشمهٔ لعل طرب افزای تو باشد
صد صوفی صافی به یکی جرعه کند مست
هر باده که در جام ز مینای تو باشد
خاک قدمش تاج سر تاجوران است
مردی که سرش خاک کف پای تو باشد
تو خود چه متاعی که به بازار محبت
هر لحظه سری را در سر سودای تو باشد
من روی ندیدم به همه کشور خوبی
کاو خوب تر از طلعت زیبای تو باشد
من بر سر آنم که گرفتار نباشم
الا به بلایی که ز بالای تو باشد
پیدا بود از حال پریشان فروغی
کاشفتهٔ گیسوی سمن سای تو باشد

Fed Up
1392،03،14, ساعت : 09:17 قبل از ظهر
غزلیات
201

نفس نامسلمانم از گنه پشیمان شد
راهبی به راه آمد کافری مسلمان شد
دانه های خال او دام راه آدم گشت
حلقه های موی او مار حلق شیطان شد
از سیاهی بختم زلف یار در هم گشت
وز تباهی حالم چشم دوست حیران شد
تا به پای او دادم نقد جان به آسانی
مطلبم به دست آمد سخت کار آسان شد
مطربی به مستی کرد ذکر چشم و زلف او
حال ما دگرگون گشت جمع ما پریشان شد
خسروی به شیرینی تلخ کرد کامم را
کز لب شکرخندش نرخ شکر ارزان شد
تا به خون خود خفتن زخمم از تو مرهم یافت
تا به درد دل مردم، دردم از تو درمان شد
تا ز مشرق خوبی طلعت تو طالع گشت
مشتری به خاک افتاد آفتاب پنهان شد
در غلامیات ما را فر سلطنت دادند
خادم تو خسرو گشت بنده تو سلطان شد
تا به شانه افشاندی زلف عنبرافشان را
خاک عنبرآگین گشت باد عنبر افشان شد
ساقی از می باقی جرعهای به خاک افشاند
در قلمرو ظلمت نامش آب حیوان شد
زاری من آوردش بر سر دلآزاری
تا نیازم افزون گشت ناز او فراوان شد
چندی از رخ و زلفش سنبل و سمن چیدم
خط سبز او سر زد روزگار ریحان شد
عشق تا پدید آمد دانش فروغی رفت
در کمال دانایی محو طفل نادان شد

Fed Up
1392،03،14, ساعت : 09:21 قبل از ظهر
غزلیات
202

تا صورت زیبای تو از پرده عیان شد
یک باره پری از نظر خلق نهان شد
گر مطرب عشاق تویی رقص توان کرد
ور ساقی مشتاق تویی مست توان شد
گیسوی دلاویز تو زنجیر جنون گشت
بالای بلاخیز تو آشوب جهان شد
نقدی که ز بازار تو بردیم تلف گشت
سودی که ز سودای تو کردیم زیان شد
جان از الم هجر تو بی صبر و سکون گشت
تن از ستم عشق تو بی تاب و توان شد
هم قاصد جانان سبک از راه نماید
همجان گران مایه به تن سخت گران شد
چشمم همه دم در ره آن ماه گهر ریخت
اشکم همه جا در پی آن سرو روان شد
مقصود خود از خاک در کعبه نجستم
باید که به جان معتکف دیر مغان شد
تا دم زدم از معجزهٔ پیر خرابات
صوفی به یقین آمد، زاهد به گمان شد
پیرانهسر آمد به کفم دامن طفلی
المنة الله که مرا بخت جوان شد
تا خاک نشین ره عشقیم فروغی
خورشید ز ما صاحب صد نام و نشان شد

Fed Up
1392،03،14, ساعت : 09:23 قبل از ظهر
غزلیات
203

هر جان که بر لب آمد، واقف از آن دهان شد
هر سر که از میان رفت، آگاه از آن میان شد
هر دوستی که کردم تاثیر دشمنی داد
هر خون دل که خوردم از دیدهام روان شد
سنبل ز بوی زلفت بی صبر و بی سکون شد
نرگس به یاد چشمت رنجور و ناتوان شد
در وصف تار مویت یک مو بیان نکردم
با آن که در تکلم هر موی من زبان شد
از لعل پر فسونت گویا شدیم، آری
گر سامری تو باشی گوساله میتوان شد
پای طلب کشیدم از کعبه و کلیسا
روزی که سجدهگاهم آن خاک آستان شد
دیدی که زاهد شهر در کوی شاهد ما
دی لاف سلطنت زد، امروز پاسبان شد
در دور چشم ساقی بخت جوان کسی راست
کز فیض جام باقی پیرانهسر جوان شد
فرش طرب بگستر چون باد نوبهاری
فراش بوستان گشت نقاش گلستان شد
از دولت گدایی کردیم پادشاهی
هر کس که بندگی کرد آخر خدایگان شد
در گلشن محبت منعم ز ناله کم کن
خاموش کی نشیند مرغی که نغمه خوان شد
گفتی ز گریه یک دم فارغ نشین فروغی
برهم نمیتوان زد چشمی که خون فشان شد

بهــار
1392،03،14, ساعت : 03:16 بعد از ظهر
غزلیات

۲۰۴


آن که در عشق سزاوار سر دار نشد
هرگز از حالت منصور خبردار نشد
نقشی از پرده ایجاد پدیدار نشد
کز تماشای رخت صورت دیوار نشد
آن که بوسید لب نوش تو شکر نچشید
وان که خسبید در آغوش تو بیدار نشد
طرب انگیز گلی در همه گل زار نرست
که به سودای غمت بر سر بازار نشد
مو به مو حال پراکنده دلان کی داند
آن که در حلقه موی تو گرفتار نشد
هر چه گفتند مکرر همه در گوش آمد
بجز از نکتهٔ توحید که تکرار نشد
گر نگفتم غم دیرینهٔ دل معذورم
که میان من و او فرصت گفتار نشد
آن که نوشید شراب از قدح ساقی ما
مست گردید بدان گونه که هشیار نشد
آن که در جمع خرابات نشینان ننشست
در حرم خانهٔ حق محرم اسرار نشد
زلف شاهد ز سر طعنه به زاهد می گفت
حیف از آن رشته تسبیح که زنار نشد
هر که را خون دل از دیده فروغی نچکید
قابل دیدن آن مشرق انوار نشد

بهــار
1392،03،14, ساعت : 03:21 بعد از ظهر
غزلیات

۲۰۵


کو جوانی که ز سودای غمت پیر نشد
کو وجودی که ز جان در طلبت سیر نشد
مالکی نیست که در عهد تو مملوک نگشت
کشوری نیست که در دست تو تسخیر نشد
خاطری شاد از آن کوی شکرخند نشد
گرهی باز از آن جعد گره گیر نشد
حلق ما لایق آن حلقهٔ فتراک نگشت
خون ما قابل آن قبضهٔ شمشیر نشد
بخت برگشتهٔ من بین که ز مژگان کجش
هدف سینه ام آماجگه تیر نشد
تا کنون صورتی از پرده نیامد بیرون
که ز معنی رخش صورت تصویر نشد
تا ز مجموعهٔ زلف تو پریشان نشدم
مو به مو خواب پریشانم تعبیر نشد
هیچ دیوانه ز سر حلقهٔ عشاق نخاست
کز خم سلسله ات بستهٔ زنجیر نشد
من از آن روز که بیچارهٔ عشق تو شدم
چارهٔ کار من از نالهٔ شب گیر نشد
اثر از نالهٔ شب گیر مجو در ره عشق
که ز صدناله یکی صاحب تاثیر نشد
سالک آن نیست که صد گونه ملامت نکشد
عارف آن نیست که صد مرتبه تکفیر نشد
در همه عالم ایجاد فروغی کس نیست
که دلش رنجه ز سر پنجهٔ تقدیر نشد

بهــار
1392،03،14, ساعت : 03:24 بعد از ظهر
غزلیات

۲۰۶


زان غنچه دهان دلم به تنگ آمد
وز دیده سرشک لاله رنگ آمد
هر گوشه که گوش دادم از عشقش
آواز نی و نوای چنگ آمد
بس چنگ زدم به دامن پاکان
تا دامن پاک او به چنگ آمد
از خانهٔ آن کمان ابرو بود
تیری که به سینه بی درنگ آمد
آهم به دلش نکرد تاثیری
فریاد که تیر من به سنگ آمد
ساقی به مذاقم از ازل کرده
شهدی که مقابل شرنگ آمد
چشمش پی صید دل مهیا شد
آهو به گرفتن پلنگ آمد
جز عاشق پاک دیده نشناسد
یاری که به صد هزار رنگ آمد
بازیچهٔ آن بت شکر لب شد
هر مغبچه ای که از فرنگ آمد
من بندهٔ خواجه ای که در معنی
آسوده ز قید صلح و جنگ آمد
تا میکده مسکن فروغی شد
فارغ ز خیال نام و ننگ آمد

بهــار
1392،03،14, ساعت : 03:26 بعد از ظهر
غزلیات

۲۰۷


تا خیل غمش در دل ناشاد من آمد
هر جا که دلی بود به امداد من آمد
سودای سر زلف کمندافکن ساقی
سیلی است که در کندن بنیاد من آمد
هر سیل که برخاست ز کهسار محبت
اول به در خانهٔ آباد من آمد
هر جا که بیان کرد کسی قصهٔ یوسف
حال دل گم گشته خود یاد من آمد
هر شب که فلک زان مه بی مهر سخن گفت
یک شهر به فریاد ز فریاد من آمد
زلفش به عدم گر کشدم هیچ غمی نیست
کاین سلسله سرمایهٔ ایجاد من آمد
از چنگل شاهین اجل باک ندارد
هر صید که در پنجهٔ صیاد من آمد
پیداست که از آب بقا خضر ندیده ست
آن فیض که از خنجر جلاد من آمد
فریاد که داد از ستمش می نتوان زد
بیدادگری کز پی بیداد من آمد
یک آدم عاقل نتوان یافت فروغی
شهری که در آن شوخ پری زاد من آمد

بهــار
1392،03،14, ساعت : 03:31 بعد از ظهر
غزلیات

۲۰۸


ز اختران جگرم چند پر شرر ماند
خدا کند که نه خاور نه باختر ماند
ز شام گاه قیامت کسی نیندیشد
که در فراق تو یک شام تا سحر ماند
ز سر پرده غیب آن کسی خبردار است
که با حضور تو از خویش بی خبر ماند
دلی که زد به دو زلف تو لاف یک رنگی
چو نافه غرق به خونابهٔ جگر ماند
هزار فتنه ز هر حلقه ای برانگیزد
شبی که عقرب زلف تو بر قمر ماند
دلت به سینهٔ سیمین ز سنگ ساخته اند
که تیر نالهٔ عشاق بی اثر ماند
چو شام زلف تو سر منزل غریبان است
دل غریب من آن به که در سفر ماند
گر اعتقاد به دامان محشر است تو را
مهل که دامنم از خون دیده که ماند
من از وجود تو غافل نی ام در آن غوغا
که بی خبر پدر از حالت پسر ماند
ز نارسایی طومار عمر می ترسم
که وصف جعد رسای تو مختصر ماند
فتد به روی تو ای کاش دیده یوسف را
که محو حسن تو در اولین نظر ماند
چه دانه ها که نکشتیم در زمین امید
دریغ و درد گر این کشته بی ثمر ماند
خواص باده ز آب حیات بیشتر است
علی الخصوص که در شیشه بیشتر ماند
از آن شراب مرا کاسه ای بده ساقی
که سر نماند و کیفیتش به سر ماند
پرستش صنمی کن که روی روشن او
برای انور گنجور نامور ماند
ستوده خان معیر که در ممالک شاه
به مهر او همه جا گنج معتبر ماند
یگانه گوهر درج شرف حسین علی
که بحر با کف او خالی از گهر ماند
خدا یمین ورا آفریده بهر همین
که زر فشاند و از زر عزیزتر ماند
قدم به خاک فروغی نهد پی درمان
به درد عشق جگر خسته ای که در ماند

بهــار
1392،03،14, ساعت : 03:33 بعد از ظهر
غزلیات

۲۰۹


گر بدین گونه سر زلف تو افشان ماند
هر چه مجموعه دل هاست پریشان ماند
چو درآیم خم زلف تو به چوگان بازی
ای بسا گوی که در حسرت چوگان ماند
واقف از معنی خورشید ازل دانی کیست
آن که در صورت زیبای تو حیران ماند
حال در ماندهٔ عشق تو نمی داند چیست
دردمندی که در اندیشهٔ درمان ماند
هر نظرباز که بیند لب خندان تو را
تا قیامت سرانگشت به دندان ماند
یک سحر کاش که در دامن گل زار آیی
تا گل از شرم رخت سر به گریبان ماند
بی تو از هیچ دلی صبر نمی باید ساخت
کاین محال است که در عالم امکان ماند
گفتم آباد توان ساخت دلم را گفتا
حسن این خانه همین است که ویران ماند
جز ندامت ثمری عشق ندارد آری
هر که شد در پی این کار پشیمان ماند
کف بزن کام بجو باده بخور ساده بخواه
کادمیزاده دریغ است که حیوان ماند
گر به تحقیق تویی قاتل صاحب نظران
نیک بخت آن که سرش بر سر میدان ماند
راستی جز خم ابروی تو شمشیری نیست
که به شمشیر شهنشاه سخن دان ماند
ظل حق ناصردین ماه فلک، شاه زمین
آن که در بزم به خورشید درخشان ماند
مدحت خسرو اسلام فروغی بسرای
تا همی نام تو بر صفحه دوران ماند

بهــار
1392،03،14, ساعت : 03:37 بعد از ظهر
غزلیات

۲۱۰


با وجود نگه مست تو هشیار نماند
پس از این ساقی خود باش که دیار نماند
در خور دولت بیدار نگردد هرگز
آن که شب تا سحر از عشق تو بیدار نماند
زنیهار از تو که هنگام شهادت ما را
زیر تیغت به زبان حالت زنهار نماند
بس که آلوده شد از خون خریدارانت
مشت خاکی به سر کوچه و بازار نماند
چه نشاطی است ندانم سر سودای تو را
که به بازار غمت جای خریدار نماند
کو اسیری که از آن طره به زنجیر نرفت
کو شکاری که در این حلقه گرفتار نماند
عشق مردانه به رزم آمد و تدبیر گریخت
یار بی پرده به بزم آمد و اغیار نماند
خسته ام کرد چنان در محبت که طبیب
تا خبردار شد از هستیم آثار نماند
تا صبا دم زده از طره مشک افشانش
مشک خون ناشده در طبلهٔ عطار نماند
گردشی دیدم از آن چشم فروغی که مرا
هیچ حاجت به در خانهٔ خمار نماند








غزلیات

۲۱۱



هیچم آرام دل از زلف دل آرام نماند
نازم این حلقه کزو هیچ دل آرام نماند
بس که مرغ دلم از ذوق اسیری پر زد
غیر مشتی پر ازو در شکن دام نماند
سروقدی دلم از طرز خرامیدن برد
که مرا در پی او قوت رفتار نماند
گر بت من ز در دیر درآید سرمست
از حرم بانگ برآرند که اسلام نماند
نام نیک ار طلبی گرد خرابات مگرد
که در این کوچه کسی نیست که بدنام نماند
جهد کن تا اثر خیر تو ماند باقی
که درین میکده جم را به جز از جام نماند
خلوت خاص تو مخصوص دل خاصان است
خاصه وقتی که در آن رهگذر عام نماند
آن چنان آتش سودای تو افروخته شد
که دل سوخته ام در طمع خام نماند
با وجود تو لب و چشم نظربازان را
هوس شکر و اندیشهٔ بادام نماند
فصل گل فارغی از عیش فروغی تا چند
در پی شاهد و می کوش که ایام نماند

esike
1392،03،14, ساعت : 03:54 بعد از ظهر
× غزلیات
× 212


تا حریفان بر در میخانه ماوا کرده اند
خانه غم را خراب از سیل صهبا کرده اند
میگساران چنگ تا در گردن مینا زدند
دعوی گردن کشی با چرخ مینا کرده اند
تا به یادش ساقی از مینا به ساغر ریخت می
میکشان از بی خودی صدگونه غوغا کرده اند
می به کشتی نوش کن کز فیض پیر میفروش
قطره می از خجالت بخش دریا کرده اند
تا ز مستی شکرافشان شد دهان تنگ او
آرزوی تنگعیشان را مهیا کرده اند
موی او تا با میان نازکش الفت گرفت
تا صف دیوانگانش را تماشا کرده اند
پیر کنعان را قرار از حسن یوسف داده اند
شیخ صنعان را طرب از عشق ترسا کرده اند
سودها بردند تجاری که در بازار عشق
نقد جان را با متاع بوسه سودا کرده اند
صحبت نوشین لبان دل مردگان را زنده کرد
کز دم جان بخش اعجاز مسیحا کرده اند
ساختند از بهر جانان خانهای در کفر و دین
گاه نامش را حرم، گاهی کلیسا کرده اند
دانهٔ تسبیح از آن خال معنبر ساختند
حلقهٔ زنار از آن زلف چلیپا کرده اند
گرم شد بازار استغنای یوسف طلعتان
تا تماشای خود از چشم زلیخا کرده اند
التفاتی نیست خوبان را به حال عاشقان
تا مثال خویش در آیینه پیدا کرده اند
گر بتان خوردند خون ما، فروغی دم مزن
کانچه با ما کرده اند این قوم، زیبا کرده اند

بهــار
1392،03،14, ساعت : 04:15 بعد از ظهر
غزلیات

۲۱۳


قتل ما ای دل به تیغ او مقدر کرده اند
غم مخور زیرا که روزی را مقرر کرده اند
هر کجا ذکری از آن جعد معنبر کرده اند
مشک چین را از خجالت خاک بر سر کرده اند
تا ز خونت نگذری، مگذار پا در کوی عشق
زان که اینجا خاک را با خون مخمر کرده اند
عاشقانش را به محشر وعدهٔ دیدار داد
ساده لوحی بین که این افسانه باور کرده اند
با لب لعل بتان هیچ از کرامت دم مزن
زان که اینان معجز عیسی مکرر کرده اند
هر سر موی مرا در دیدهٔ بدبین او
گاه نوک خنجر و گه نیش نشتر کرده اند
تا شب هجرانش آمد روشنم شد مو به مو
آن چه با تقصیرکاران روز محشر کرده اند
تا به بازار تو جان دادم نکو شد کار من
سودمندان کی ازین سودا نکوتر کرده اند
تو به ابرو کرده ای تسخیر دل ها گر مدام
خسروان از تیغ عالم را مسخر کرده اند
تو ز مژگان کرده ای با قلب مشتاقان خویش
آن چه جلادان سنگین دل ز خنجر کرده اند
صورتی را کاو ز کف دین فروغی را ربود
معنیش در پردهٔ خاطر مصور کرده اند

esike
1392،03،14, ساعت : 04:17 بعد از ظهر
× غزلیات
× 214


می فروشان آن چه از صهبای گلگون کرده اند
شاهدان شهر ما از لعل میگون کرده اند
میپرستان ماجرا از حسن ساقی کرده اند
تنگ دستان داستان از گنج قارون کرده اند
در جنون عاشقی مردان عاقل، دیده اند
حالتی از من که صد رحمت به مجنون کرده اند
از بلای ناگهان آسوده خاطر گشته ام
تا مرا آگاه از آن بالای موزون کرده اند
من نه تنها بر سر سودای او افسانه ام
هوشمندان را از این افسانه افسون کرده اند
جوی خون از چشم مردم میرود بی اختیار
بس که دل را در غمش سرچشمهٔ خون کرده اند
حال من داند غلامی کاو به جرم بندگی
خواجگانش از سرای خویش بیرون کرده اند
خلق را از لعل میگون تو مستی داده اند
عقل را از چشم فتان تو مفتون کرده اند
مرغ دل در سینه ام امشب فروغی میتپد
لشکر ترکان مگر قصد شبیخون کرده اند

بهــار
1392،03،14, ساعت : 04:18 بعد از ظهر
غزلیات

۲۱۵


مستان بزم عشق شرابی نداشتند
در عین بی خودی می نابی نداشتند
هرگز به غیر خون دل و پارهٔ جگر
شوریدگان شراب و کبابی نداشتند
قربان قاتلی که شهیدان عشق او
جز آب تیغ حسرت آبی نداشتند
با قاتل از غرور ندارد سر حساب
با کشتگان عشق حسابی نداشتند
قومی به فیض پیر خرابات کی رسند
کز جام باده حال خرابی نداشتند
آنان که داغ و درد تو بردند زیر خاک
خوف جحیم و بیم عذابی نداشتند
تمکین حسن بین که به کوی تو اهل عشق
بعد از سؤال چشم جوابی نداشتند
ز آشفتگی به حلقهٔ جمعی رسیده ام
کز حلقه های زلف تو تابی نداشتند
تا چشم بند مردم صاحب نظر شدی
شب ها ز سحر چشم تو خوابی نداشتند
در مکتب محبت آن مه فروغیا
الا کتاب مهر کتابی نداشتند

ماهوش
1392،03،14, ساعت : 06:07 بعد از ظهر
غزلیات
216

تا به دل خورده ام از عشق گلی خاری چند

باز گردیده به رویم در گلزاری چند


دست همت به سر زلف بلندی زده ام

که به هر تار وی افتاده گرفتاری چند


تا مرا دیده بر آن نرگس بیمار افتاد

هر سر مو شدم آمادهٔ آزاری چند


مست خواب سحر از بهر همین شد چشمش

که به گوشش نرسد نالهٔ بیداری چند


ای که هر گوشه مسیحا نفسی خستهٔ تست

چند غفلت کنی از حالت بیماری چند


بهتر آن است که از درد تو بسپارم جان

که به جان آمدم از رنج پرستاری چند


پس چرا در طلبت کار من از کار گذشت

گر نه هر عضو مرا با تو بود کاری چند


آه اگر بر سر سودای تو سودی نکنم

زان که رسوا شده ام بر سر بازاری چند


مست هشیار ندیده ست کسی جز چشمت

خاصه وقتی که شود رهزن هشیاری چند


کس به سر منزل مقصود فروغی نرسد

تا نیفتد ز پی قافله ساری چند