PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان تب نگاهت | negin.t کاربر انجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27

negin.t
1391,11,15, ساعت : 18:10
به نام عشق

سلام به تمام بچه های گل 98ia

زندگی سراسر حکمت است و قسمت ... کاش با حکمت قسمتمان رقم بخورد :-2-15-:

امیدوارم اگر سری به قصه من زدید و حتی یه خطش رو هم خوندید ... با رضایت صفحه رو ترک کنید ... من تلاش خودم رو میکنم تا کارم جدید و نو باشه ... هر چند خودم معتقدم قصه ی همه ی ما تکرایست این نحوه بیانه که به زندگی عده ای شور و هیجان میده و به زندگی عده ای کسالت و تکرار!

خلاصه رمان : داستان دختریه که به خاطر وصیت پدر بزرگش مجبوره با پسر دایش ازدواج کنه ... اما همه چی راحت پیش نمیره و عشق با تمام سختیش از راه میرسه ...

جلد : ممنون از YASAM!N برای طراحی جلد جدید ... از ms_mn عزیز هم برای زحمتش واسه جلد قبلی ممنونم


http://s4.picofile.com/file/7995580642/001.jpg


مقدمه :

ابر از آسمان اجازه نمی گیرد.
پاییز در اختیار باغ نیست و برگ بی رضایت درخت با باد می رود.
نا خوانده می آید.
بی در زدن.
ناگهان! نشسته ای که نفست می گیرد.
نگاهش می کنی که چه آرام می رود توی جانت!
اختیاری نداری.
می توانی راه بروی ... می توانی بخوابی ... می توانی بخندی ...
می توانی زندگی کنی.
می تواند بیاید.پا به پایت.با تو.در تو.
ساعت در دست اوست ... راه را او می برد ...
بگذریم.دلتنگی مقدمه ندارد... :-2-39-:

asal_cheshmak
1391,11,15, ساعت : 18:13
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
نویسنده های سایت حتما بخوانید! (http://www.forum.98ia.com/t655469.html#post6888637)
برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
طراحی جلد رمان کاربران سایت (http://www.forum.98ia.com/group1384.html)
در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!

negin.t
1391,11,15, ساعت : 18:28
آینده نزدیک است :



فریاد های بلندش در سراسر راهرو پیچیده بود ... گریه سوزناکش دل سنگ را هم آب میکرد ...

صداهای درهم در ذهنش دوباره جان گرفته بود ... لرزش بدنش هر لحظه بیشتر میشد ... صدای زوزه سگ ... صدای قهقهه جسم لرزانش را در برگرفته بود ...

دستان لرزانش را با تمام قدرت روی گوشهایش فشار میداد ... اما صداها هر لحظه بیشتر و نزدیک تر میشدند ... تصاویری گنگ در ذهنش جان گرفته بود ... فردی که قصد داشت با تیغ موهایش را بزند هر لحظه به او نزدیک تر میشد ... این بار انعکاس فریاد خودش را هم میشنید ... صدای قهقهه مرد ... سیگاری که پشت دستش خاموش میشد ... بوی الکلی که مشامش را آزار میداد ... مزه تلخ مشروبی که به زور در دهانش ریخته میشد ... زن با صدای بلند شروع به جیغ زدن کرد ... کلماتی نامفهوم در بین فریادهایش گم میشدند ...

چند نفر سعی داشتن دستهای ظریفش را مهار کنند ... پرستاری سراسیمه از اتاق زن بیرون دوید ... " امپول بیهوشی رو بیار الان دوباره تشنج میکنه ... زود باش"

سایه مردی خمیده پشت دیوار اتاق زن پیدا بود ... فریادهای زن شانه های پهنش را به لرزه انداخته بود ...

صدای بلند زن بار دیگر در راهرو پیچیده شد ... "من نجسم ... من کثیفم ... باید بمیرم ... ولـــــــــــم کنید ... به من نزدیک نشید... "

صدای خس خس گلوش از پشت دیوار هم شنیده میشد ... صداها از ذهنش گریخته بودند ... حال تصویر مردی با پیشانی خونی در ذهنش جان گرفته بود ... زن به نفس ... نفس افتاده بود ... "بهش بگید بره ... منو نباید ببخشه ... من دیگه پاک نمیشم ... من نجسم ... با ناله ضعیف ادامه داد ... نجــــــــــــسم ... نجـــــــــــس ... نجــــ... "

چند ثانیه بعد سکوت وهم آور و غمگینی بعد از تراژدی سوزناک زن همه جا را فرا گرفته بود ...

و سایه مردی که این بار روی زمین افتاده بود ...

negin.t
1391,11,15, ساعت : 21:44
فصل اول ( شروع زندگی ) :






هرگاه دلــم



برای حـقوق از دست رفته ام می گیرد
زیباترین لبـخند را
از لـب های بی رنگِ خــدا می چینم
و چـــهره ی تلـخِ خــدا را می بینم!






-رزا دخترم ... چرا بیدار نمیشی مادر پاشو نماز صبحت قضا شد آفتاب در اومد.

- تو رو خدا خانوم جون بی خیال شو قضاشو می خونم

- الله اکبر ... دختر تو چرا انقدر تنبل شدی؟نماز که قضا بشه دیگه خوندن نداره.خب بگو نمی خوام بخونم چرا من پیرزن رو گول میزنی ... این همه پله واسه تو بالا اومدم...

نخیر ول نمیکرد ...

-باشه شما برو منم پاشدم

خانوم جون همین جور که با خودش غر میزد از اتاقم بیرون رفت.منم پاشدم مطمئنا خانوم جون راحت گول نمی خورد!همیشه همین طور بود باید کاری که میخواست سریع انجام میشد اگرنه ول کنش نمیشد.

از زمانی که خودمو شناختم پیش خانوم جون بودم.وقتی فقط دو سالم بود مادرم رو تو یه تصادف از دست دادم پدرم رو هم اصلا ندیدم ... همون زمانی که من به دنیا اومدم مادرم رو طلاق داد و از ایران رفت.

واسه همین خانوم جون یه جورای همه کس من تو این دنیاست ... من و خانوم جون تو یه خونه قدیمی دوطبقه زندگی میکنیم نمیشه بهش گفت دوبلکس ولی خب از طبقه اول به دوم راه داره ... طبقه بالا دو تا اتاق خواب داره که یکش برا مهمونه یکیشم در تصاحب منه! طبقه اولم قلمرو خانوم جونه ... یه خواب بیشتر نداره که خانوم جون واسه پادردش تو همون حکفرمانی میکنه! من که خیلی اینجا رو دوست دارم ... مخصوصا حیاطش رو ... یه حیاط با یه باغچه وسطش که پر از گل و درختِ ... من عاشق گل رزم ... همه گلای رز باغچه رو هم خودم کاشتم وقتی عمو یوسف باغبونمون میاد از اول تا اخر از بغلش جم نمی خورم ... انقدر ازش سوال می پرسم که بیچاره دهنش کف میکنه دفعه قبل به خانوم جون گفت براش یه پارچ اب بیاره ... از فکرشم خندم میگره ... یه بارم به خانوم جون گفته بود نوه تون همیشه خونه هست؟فکر کنم می خواسته هر وقت من نیستم بیاد!

خانوم جون میگه پدرم مرد خوبی نبوده و مادرم تو زندگی یازده ماهه متاهلیش خیلی اذیت شده البته چند بار از نفرین های خانوم جون فهمیدم که مادرم عاشق پدرم شده و با وجود مخالفت های زیاد آقاجون ازدواج کرده آقاجون یه نظامی خشک بود که مادرم رو به خاطر ازدواج اشتباهش از خونش بیرون میکنه ...

به هرحال من ثمره ازدواج راحله فرهمند و منصور اذرمنش هستم.که بعد گذشت تنها یازده ماه از روز عقد پدر ومادرم به دنیا اومدم ... خانوم جون میگه پدرم یه مرد هوس باز بوده که با وجود داشتن زن و دو تا بچه مادر من رو هم به عقد خودش در میاره ... و بعد از اینکه میفهمه حامله شده سر ناسازگاری رو با مادرم میزاره ... خانوم جون میگه روزی که مامان راحلم به خونه برگشت همه جای بدنش پر بود از کبودی و سوختگی ... با همه اینا آقاجون انقدر غد بود که حتی راضی نشد فامیلی خودش رو رو من بزاره و من باید تا عمر دارم فامیلی یه ادم هوس باز رو تحمل کنم ...

خانواده پدرم رو مثل خودش نه میشناسم نه حتی تا حالا دیدم ... کی میتونه باور کنه یه دختر حتی یه عکس از پدرش رو هم ندیده باشه!هرچند با تعریفهای اطرافیانم حتی دلم نمی خواد یه روز به طور اتفاقی از کنارش رد هم بشم چه برسه به دیدنش ... اما خانواده مادرم رو دوست دارم ...

مامانم بچه دوم خانوم جون و اقاجون بود ... یه جورایی نور چشمی آقاجون ... البته تا قبل از ازدواج ناموفقش ...


خاله رویا فرزند اول خانوم جون و اقاجونه ... دو تا بچه داره ...

آرش و آرزو ... من با هر دوشون رابطه خوبی دارم ... آرش 26 سالشه و دانشجوی ارشد کامپیوترِ یه سالی هست با دوستاش یه شرکت راه انداخته.آرزو 23 سالشه عکاسی خونده الانم دنبال کارای باز کردن آتلیشه ... هر دوشون برام حکم خواهر و برادر دارن ...

دایی رحمان فرزند آخرِ و تا زمانی که اقاجون زنده بود دردونش به حساب میومد ... با گیتی شکوهی دختر یکی از تاجرای بزرگ تهران به دستور آقاجون ازدواج کرد ... و بعد از اینکه اقاجون فوت کرد با خانوادش از ایران رفتن ... الانم لندن زندگی میکنن ... دو تا بچه دارن ... سینا 22 ساله دانشجوی روانشناسی ... و سبحان 27 ساله دانشجوی پزشکی ...

اقاجون سه سال بعد از مرگ مادرم سکته کرد و قبل از رسیدن امبولانس فوت کرد.اما قبل از مرگش درست روزی که مادرم رو بخشید شرطی گذاشت که آینده من رو مثل کودکیم سیاه کرد ...

negin.t
1391,11,15, ساعت : 21:55
مادرم بعد از اینکه پدرم ترکش میکنه ... چند روزی رو تو خونه همسایه سر میکنه ... ولی چون نه کاری داشته که زندگیش رو باش سر کنه نه پولی که حداقل یه خونه اجاره کنه با یه دنیا پشیمونی و ترس به خونه پدریش برمیگرده ... ولی از اونجایی که اقاجون یه مرد خودرای بوده که احساس میکرده با ازدواج مادرم ابروش رفته ... اصلا به التماس های مادرم و خانوم جون اهمیت نمیده ... حرفش یه کلام بوده اونم نه!یه ماه به این منوال میگذره ... مادرم تو این یه ماه دور از چشم اقاجون به خونه خواهرش رویا میره ... و به صورت پنهونی با اونا زندگی میکنه ... تا اینکه اقاجون تو یه تصمیم ناگهانی که همه رو شوکه میکنه به مادرم اجازه برگشتن میده ...
آقاجون از همه می خواد تو خونش جمع بشن تا شرط برگشتن مادرم رو بگه ...
بعد از جمع شدن بچه ها و در حضور یه وکیل اقاجون شرط برگشتن مادرم رو ازدواج من وسبحان در آینده می زاره ... نمیدونم دلیل کارش چی بوده ولی فکر کنم میخواسته حسرتی که مادرم با انتخابش رو دلش گذاشته بود رو با انتخاب شوهر برا دخترش یه جورایی کم کنه شایدم میخواسته دوباره قدرت خودش رو به بچهاش نشون بده ... دایی که همیشه گوش به فرمانش بوده به راحتی قبول میکنه ... مادر من هم چاره ای جز قبولی شرط نداشته ... آقاجون برای محکم کاری تو وصیت تقسیم ارثش رو هم مستلزم اجرای شرطش میزاره و قید میکنه در صورت انجام نشدن این ازدواج مامان من و دایی از ارث محروم میشن ... اینطور شد که من از یه ماهگی نامزد دار شدم ... بعد از رفتن دایی از ایران من و سبحان فقط یک بار همدیگرو دیدم اونم وقتی که من فقط ده سال داشتم ... دایی رحمان این ازدواج رو به بعد از تموم شدن درس من و سبحان موکول کرده ... یعنی کمتر از یه سال دیگه ... گاهی سبحان بهم مِیل میده یا باهام تماس میگیره مخصوصا این اواخر ... البته من خوب میدونم دستور دایی رحمانِ چون هیچ علاقه ای تو کلامش حس نمیکنم


یه زمانی برام خیلی مهم بود که پدر و مادر ندارم هر چند الانم کمبودشون رو حس میکنم ... اما زمانی که مدرسه میرفتم این کمبود خیلی به چشم میومد ... و منو آزار میداد ... وقتی بچه هایی رو میدم که صبح با مادرشون میان مدرسه و بعد از تعطیلی تو آغوش قوی پدرشون گم میشن و با بوسه های مادرشون بوسه بارون تنها کارم بغض کردن و گریه کردن تا خونه خانوم جون بود.
وقتی موضوع انشا درباره شغل پدر و یا محبت مادر بود من با یه صفر از معلم و کلی گریه از مدرسه تا آغوش خانوم جون می دویدم ... هنوزم یاداوریشون اذیتم میکنه ... چه شبایی که تو رویاهای کودکیم خوشبختی خانواده های دیگه رو کنار هم به امید داشتن شون تو ایندم چیدم ... غافل از اینکه سرنوشت من فقط با بدبختی نوشته شده ...


از نظر چهره شباهت زیادی به مادر مرحومم دارم صورت سفید و چشمای رنگی که خودمم نمیفهمم کی رنگش بین سبز و آبی تغییر میکنه ... لب وبینی کوچیک متناسب با صورتم و موهای فر بلندِ بور...

قد متوسطی هم دارم که به هیکل ظریفم میخوره ...


ولی خب ادمیزاد هیچ وقت از داشتهاش راضی نیست ... منم همیشه آرزوم بود قیافه معمولی یا حتی زشتی داشتم اما از داشتن یه خانواده محروم نبودم ... کاش میشد از مهر مادرم بیشتر از دو سال بهره ببرم ... طعم حمایت یه پدر واقعی رو بچشم ... طعم یه ازدواج با عشق رو بچشم ... عاشق بشم ... زندگی کنم ... زندگی ... زندگی به معنای واقعیش.

negin.t
1391,11,15, ساعت : 22:07
دوسال محبت مادرم هنوز وجودم رو گرم میکنه ... هرشب کاست لالای که برام پرکرده رو گوش میکنم تا خوابم ببره ... هر روز صبح اول به اون سلام میکنم ... هر روز صبح عکسشو میچسبونم به گونم تا حسش کنم ... هیچ کس نفهمید چرا برام انقدر مهمه شبا تو اتاقم تنها بخوابم ... هیچ کس نفهمید چرا شبا تا صبح هندزفریم تو گوشمه ... چرا پنچشنبه ها از صبح تا شب باید تنها بیرون باشم ... پنچشنبه فقط واسه مامانمه از صبح میرم سر قبرش براش حرف میزم ... دردل میکنم ... از غمام میگم ... از دلتنگیام ... اونم گوش میکنه ... میدونم که گوش میکنه ... از خوابای که بعضی شبا میبینم میفهمم که تک تک حرفام رو با تمام وجودش گوش کرده ... میشینم سر قبرش تا یه باد بیاد شده یه نسیم کوچیک ... میشینم تا بیاد میدونم اون نوازش مادر منه ... وقتی سر قبرشم ... وقتی بارون میگیره ... میدونم دل اون هوای گریه کرده ... انقدر کنارش میشینم تا خوب گریشو بکنه ... وقتی رو قبرش خوابم میبره ... میدونم که یه دل سیر نگام میکنه ... این رو از کسایی که هر دفعه سر اذان صدام میکنن میفهمم ... خانوم جون میگه مادرم عاشق صدای اذان بوده میدونم دوست داره با دخترش به صدای اذان گوش کنه ... می دونم مثل همه ی مادرا ناراحت شب شدن و دور بود راهمه.
با صدای خانوم جون از فکر بیرون میام ...
خانوم جون : رز هنوز بالای؟دوباره خوابیدی؟
ازاتاقم بیرون اومدم همین جور که از پله ها پایین میرفتم گفتم : اومدم قربونت برم ... حرص نخور ... پیر میشی ها!
کنار چارچوب قهوه ای اشپزخونه دست به کمر وایساده بود و با محبت به من نگاه میکرد ...
خانوم جون : ورپریده به من میگی پیر!من کجام پیره ... هروقت عروسی نتیجه هامو دیدم بهت اجازه میدم بهم بگی پیر!
دستمامو دور شونه نحیفش گره کردم ... و به صورت چروکش خیره شدم ... از چشمای مشکیش میشد فهمید تو جونی زن زیبایی بوده ... هنوزم چشماش برق کم سویی داشت ...
-قربونت برم من ... کی گفته زنا اصلا پیرمیشن؟هان؟ ... من و تو الان هم سنیم ... رز و زهرا خاتون بیست ساله ... از تهران
خانوم جون پیشونیم رو بوسید و با لبخند گفت : خوشبختی تو آرزوی منه ... هر وقت خیالم از تو راحت شد ... میرم پیش بچ...
نزاشتم حرفشو کامل کنه دستمو رو لباش گذاشتم و با صدای لرزونی که ناشی از بغض بود گفتم:
نگو تو واسه خودمی ... هیجا ... نمیری ... به هیچکسم نمیدمت ... خب؟
خانوم جون با چشمایی که از نم اشک برق میزد گفت : تو راحله منی ... تو بخندی انگار بچم داره میخنده ... تو عمر منی دخترم ... تا وقتی از تو مطمئن نشم هیجا نمیرم...

بعد از خوندن نماز صبحم دیگه خوابم نمیبرد ... رفتم تو حیاط ... پاییز رو خیلی دوست دارم ... تموم حیاط پرشده از برگ ... باید ارزو رو خبر کنم یه سری عکس بگیره ... یه کم دور حیاط دویدم ... حسابی هوا سرد شده ... بیشتر از یه ربع دووم نیوردم ... در حالی که میلرزیدم برگشتم تو خونه ... خانوم جون صبحونه رو اماده کرده بود ... چای داغ سرمای اذر ماه رو از بدنم بیرون کرد ...
بعد از خوردن صبحونه به اتاقم برگشتم ... ساعت شیشو نیم بود ... هفت و ربع پریسا میومد دنبالم ... پریسا بهترین دوستم منِ ... از اول راهنمایی با همیم ... و یه جورایی حکم خواهر بزرگ رو برام داره ...

negin.t
1391,11,15, ساعت : 22:14
بافت طوسی با یه شلوار کتون مشکی پوشیدم ... کیف طوسی هم برداشتم که به بافتم بیاد ... مقنعه مشکیمُ سرم کردم ... حوصله ارایش نداشتم ... یه دسته موی فرمُ از مقنعه در اوردم ... تو اینه به خودم لبخند زدم ...
داشتم عکس مامانم رو میبوسیدم که پریسا میس انداخت ...
-شب باهات حرف میزنم ... پریسا رو که میشناسی کم طاقته ... مطمئنم هنوز سر چهار راه نرسیده!
قاب عکس مامان رو با احتیاط سرجاش گذاشتم ... خانوم جون عادت داشت بعد نماز صبح یه چرت بزنه ... سعی کردم سر و صدا ایجاد نکنم همین که در خونه رو بستم ... نفسم رو راحت دادم بیرون ... پریسا همون موقع پیچید تو کوچه ... خونشون یه چهار راه بالاتر از ماست از اونجایی که من رانندگی بلد نیستم و ماشین هم ندارم با پریسا به دانشگاه میرم ... به سمت پراید قرمزش حرکت کردم...
در ماشین باز کردم ... و کنار پریسا نشستم ...
-سلام بر بانوی چشم عسلی ...
پریسا با اخم ریز که رو صورتش بود گفت:
صدبار گفتم به من نگو چشم عسـ... الله اکبر ... خوبه منم به تو بگم چشم وزغی؟هان؟ خوبه؟
-اوه اوه چه خبرته اول صبحی؟اولا که امروز چشمای من ابیه ... نه سبز ... ثانیا چشم عسلی کجاش بده؟خب چشمات عسلی دیگه؟
با حرص نفسش رو بیرون داد : چشمای وزغ دریایت رو باز کنی میبینی چشمای من قهوه ای کم رنگه ... دیگه اون کلمه رو پیش من نگو ...
از رفتارش خندم گرفته بود ولی جلوی خودم رو گرفتم ... پریسا به عسل حساسیت داشت ... به قول خودش حتی اسمش روهم که میشنید کهیر میزد !!...
به پریسا که هنوز اخم داشت نگاه کردم...
دختر جذابیه ... صورت گرد سفید با چشم ابرویی زیبا ... من که عاشق موهاشم چون خودم موهام فرِ موهای لخت پریسا رو خیلی دوست دارم...
خیلی بیشتر از یه دوست به گردنم حق داره ... تو تمام این چند سال مثل یه خواهر همراهم بوده ... وقتی تازه وارد راهنمایی شده بودم وضع روحیم خوب نبود ... کمبود پدر و مادر منو به یه دختر بچه افسرده و گوشه گیر تبدیل کرده بود ... تازه چند روز از مهر گذشته بود که ناظم برای مرتب کردن جاها به کلاسمون اومد ... و پریسا که یه دختر شاد و شیطون بود رو پیش من نشوند ... اوایل از کاراش خوشم نمیومد ... ولی کم کم انقدر بهم محبت کرد ... که منو مجذوب خودش کرد دوستی با پریسا باعث شد خیلی زود وضع روحیم بهبود پیدا کنه ... محبتی که بینمون به وجود اومد انقدر قوی بود که دوستیمون تا الان ادامه پیدا کرده ...
پریسا یه برادر کوچکتر داره که امسال حسابداری دانشگاه سمنان قبول شده ... وضع مالیشون مثل ما متوسطه ... پدرش حسابدار یه شرکت مهندسیه ... مادرش هم خونه دارِ ... یه زن بساز و مهربون ایرانی.
برعکس هر روز که کل راه از خونه تا دانشگاه رو حرف میزد ... امروز تو خودش بود ...
-پریسا؟
پریسا : هان؟
-هان نه جان! میمیری یه بار وقتی صدات میکنم بگی جان؟
پریسا : اشتباه گرفتی خواهر!اینا دیالوگای اقا سبحانته!
-دیوونه! سبحان کیه؟!من دوست دارم تو بگی جانم ...

یه اخم نمایشی کرد و با صدای لاتی گفت : ببین ضعیفه ما خودمون صاحاب داریم ! د چشماتُ درویش کن!چشمت ما رو بگیره بد میبینی ها!
-گمشو بابا! تو صاحب کجا بود؟داری کاری میکنی بحث مورد علاقتو بهت یاداوری کنما!!بعدشم من میخوام واسه ایندت یه تمرینی باشه!
پرسا : تسلیم بابا!اینبار صدام کردی قربون صدقت میرم تا عقده ای نشی ... ولی به خدا ترشیدگی من شرف داره به شوهر بی سبیل اجنبی تو!
-بزار ببینم 10 سال دیگم این حرفُ میزنی پریسا خانوم
پریسا : حالا کــــــــــو تا ده سال دیگه ... صبر کن یه شوهری تور کنم که کفت ببره!
-دیوونه ای به خدا! راستی دیشب چت بود؟بی اعصاب بودی!؟
پریسا با حرص گفت : مگه واسه ادم اعصاب میزارن؟نمیدونی دیشب چه وضعی داشتیم ... پویا می خواست برگرده سمنان ... اگه بدونی مامان چه گریه ای میکرد ... هرچی بهش میگم مادر من مگه پویا بچه دو سالس که این همه نگرانی؟ اوف ... انقدر گریه کرد که اخر قندش رفت بالا ...

مامان پریسا یه ده سالی بود که قند داشت ... از وقتی هم پویا پسرش سمنان قبول شده بود این بیچاره وضعش بدتر شده.
-اخه ... خب هر دفعه که نمیشه این وضع باشه؟نکنه مامانت می خواد کل چهار سال رو گریه کنه؟
با ناراحتی گفت : نمی دونم والا ... هرچی باهاش حرف میزنم بی فایدس ... میگه بچم سنی نداره نکنه گولش بزنن ... نکنه صبح پاشه نون نداشته باشه ... نکنه بی ناهار و شام بمونه ... نکنه معتاد شه ... به خدا رز دیونم کرده ... انقدر غصه این پویا نفهم خورده که قندش به 300 رسیده ... از اونور هی به پویا میگم ول کن ... بیا دوباره بخون ... سال دیگه تهران قبول شی ... انگار نه انگار ... من بدبخت این وسط گیر افتادم!بابامم که قربونش برم اصلا نمیدونه پویا چند سالشه!
با ناراحتی گفتم : خودتُ اذیت نکن ... مامانتم باید عادت کنه ... همیشه اول دوریا سخته یه کم بگذره درست میشه ... فقط نباید بزاری بره تو فکر پویا ... اونجوری بیشتر غصه میخوره ... دورش شلوغ کن ... تا به پویا کمتر فکر کنه.

negin.t
1391,11,15, ساعت : 22:19
با پریسا داشتیم به سمت کلاس میرفتیم که چشمم خورد به گوشه راهرو ... حسام با پونه کنار هم ایستاده بودن و صحبت میکردن ...

به دست پریسا که تو دستم بود یه فشار خفیف اوردم...
-هی ... اونجا رو نگاه کن پری!
پریسا با کنجکاوی به سمتی که با چشم و ابرو بهش اشاره میکردم نگاه کرد ...
پریسا : من که بت میگم این پسر فقط چشم دیدن تو رو نداره ... نگا تو رو خدا چه جوری به این دخترِ عملی نگا میکنه.
بعد با خنده ادامه داد : فکر کنم به زودی یه خبرایی بشنویم...
-اره اونم چه خبرای ... چقدرم بهم میان!
همین طور که دستم رو میکشید گفت : بیا بریم سر کلاس بابا ... استاد رفت ... تا فردا هم اینجا وایسیم ... اینا جلوی ما صحنه رمانتیک نمیان ...

مثل اینکه اونا هم متوجه اومدن استاد شده بودن ... چون داشتن به سمت کلاس میومدن ...
حسام شاهرخی و پسر عموش کامران شاهرخی دو تا از بچه های هم ورودی ما هستن ... من و پریسا سه سال پیش تونستیم با درس خوندن زیاد یا به قول آرش خرخونی دخترونه معماری دانشگاه تهران قبول بشیم.کامران و حسام پسرعموهای جدانشدنی بودن که از همون روز اول تو کلاس میدرخشیدن ... کامران پسر شلوغ و بی مزه ایه که وقتی سر کلاس باشه کلاس رو هواس!پریسا نظر برعکس منو داره و اون رو پسر بانمکُ خوش اخلاق و اقایی میدونه ... حسام پسرعموی کامران پسر فوق العاده جدی اخمو مغرور و خرخون از نظر من و البته درس خون باهوش تودل برو جذاب دخترکش و مودب از نظر پریسا و دخترای کلاس! اون جور که از بچه ها شنیدم حسام دانشجوی انصرافی مکانیکه ... طبق امار موثق دخترای کلاس یه ماه دیگه 25 سالش میشه ... کامرانم 23 سالشه مثل اینکه اول سربازی شو رفته بعد کنکور داده...
پونه هم ... چهره جذاب کلاس و آویزون حسامه ... یه دختر سبزه رو با دماغ عملی و لبای پروتز شده ... و صد البته لوس و بی نهایت شل ... که مثل گوجه لهیده رو زمین کشیده میشه ... خوبیش اینه که در مورد پونه پریسا باهام موافقه!

روز اولی که با پریسا اومدیم ثبت نام ...از فضای ازاد دانشکده خیلی خوشم اومد ... اینکه دخترا و پسرا باهم تو یه کلاس درس میخوندن برام یه چیز جدید و جالب بود ... اوایل برعکس الان که سعی میکنم ساده باشم خیلی به خودم میرسیدم ... به خاطر چهرم خیلی از پسرا به بهونه های مختلف به سمتم میومدن ... حتی چند نفریم خیلی راحت بهم پیشنهاد دوستی دادن ... تنها کسی که کوچکترین توجه ی به من نمیکرد همین حسام بود ... انگار اصلا من رو نمیدید ... این بی محلی هاش باعث شده رو تمام حرکاتش حساس بشم ... به بهونه های گوناگون جلوش سبز میشدم ... حتی چند بارم به بهونه گرفتن جزوه رفتم طرفش ... چند بار برای جلب نظرش شیطنتای مختلفُ امتحان کردم که همش بی فایده بود ... بار اول که میخواستم ازش جزوه بگیرم خیلی خونسرد گفت : شما تو کلاس ما هستید؟انقدر حرفش برام سنگین بود که با کمال پرویی گفتم : اگر چشماتون رو باز کنید میبینید که سه ماهی هست که هم کلاسیم!!

خوب یادمه یه روز که دیر به دانشگاه رسیده بودم جلوی در حسام رو با یه دختر چادری دیدم ... دختره فقط چشماش با بینیش پیدا بود اما حسام همچین محو همون یه تیکه صورت دختره شده بود که متوجه هیچی نبود ... اون قدر حرصم گرفته بود که دوست داشتم برم جفت چشماشو از حدقه دربیارم ... نگاهی که من براش کلی دوندگی کرده بود تا چند ثانیه رو خودم ببینم حالا انقدر راحت رو اون دختر ثابت مونده بود ... بعد از اون روز من شدم یکی از دشمنای سرسخت حسام شاهرخی ... هروقت بحثی میشد بی توجه به موضوع تو گروه مخالف حسام قرار میگرفتم ... سر کلاس طرحاش رو میکوبیدم ... تقریبا همه از نفرت و خصومت من نسبت بهش باخبر بودن ... طولی نکشید که حسامم یکی از مخالفین سرسخت من شد ... حالا دیگه اونم تو هر بحثی سعی میکرد یه جوری منو زمین بزنه ... وقتای که کنفرانس داشتم انقدر سوال پیچم میکرد تا گیج بشم ... طرحام رو با صد تا دلیلُ مدرک و محاسبه ضعیف و بی کیفیت نشون میداد ...

negin.t
1391,11,15, ساعت : 22:24
با صدای استاد که اسم حسام رو صدا میکرد متوجه کلاس شدم
استاد : اقای حسام شاهرخی
حسام : بله استاد
استاد : برای کنفرانس اماده اید؟
حسام : بله
استاد: بسیار خب ... بفرمایید جلو ... بچه ها لطفا خوب کنفراس رو گوش کنید ... یه جورای به درس امروز مرتبطه ...
حسام رو به بچه ها ایستاده بود و به نت برداری هاش نگاه میکرد ... بی توجه به حسام سرم رو زیر انداختم و با خودکار ابیم مشغول نقاشی رو جزوم شدم ...
امروز از اون روزایی بود که اصلا حوصله نداشتم ... دلم واسه مامانم تنگ شده ... کاش میشد قبل از پنچشنبه بهش سر بزنم ...
تو خودم بودم که پریسا یه برگه جلوم گذاشت روش نوشته بود "کجایی؟حسابی تو خودتی؟" براش نوشتم ... نمیدونم حوصله ندارم ... پریسا سریع برگه رو برداشت مشغول نوشتن شد ... دوباره برگه رو جلوم گذاشت "مثل اینکه حسام کلی تعجب کرده ... حواست هست؟امروز کنفرانس حسام ها!پس چرا مثل همیشه بش زل نمیزنی؟"... براش نوشتم ... ولش کن بابا ... بجاش پونه جونش داره قورتش میده! ... پریسا یه نگاه به جلوی کلاس کرد بعد دوباره مشغول نوشتن شد ... "ولی مثل اینکه حسام منتظر نگاه یکی دیگس؟؟"... براش نوشتم منظورت چیه؟ ... "چه میدونم ... هی یه جمله میگه هی یه نگاه به تو میندازه ... فکر کنم از اینکه مثل همیشه بهش نگاه نمی کنی تعجب کرده "...
درسته من به اون زل میزدم ... ولی اون هنوزم به من نگاه نمیکرد ... با کنجکاوی که پریسا به جونم انداخته بود ... سرم رو بلند کردم ... نگاه حسام رو من بود ... زل زدم تو چشماش که سریع نگاهش رو گرفت ... چند ثانیه سکوت کرد ... مثل اینکه حرفشو گم کرده بود چون هی ورقاشو جابجا میکرد ... خیلی خوشم اومد ... پسره پرو خوب مچشو گرفتم!

به بهونه جواب دادن به گوشیم ... بلند شدم و به سمت در کلاس راه افتادم ... وقتی داشتم از کنارش رد میشدم ... زیر لبی جوری که بشنوه گفتم : بپا نگات هرز نره که تو ورقات گم نشی!
از کلاس که اومدم بیرون بلند زدم زیر خنده ... خوب حالشو گرفتم ... مطمئنم اگه میتونست ورقا رو تو حلقم میکرد ... هرچند الانم مطمئنم بدون تلافی نمیزاره!
--------

negin.t
1391,11,15, ساعت : 22:53
*دنیا بی کس ها را فرو ریختن آسان تر است *


با صدای داد آرش از خواب پریدم ... یه هفته ای هست که خونه ما پلاس شده نفهمیدم سر چی از خونه زده بیرون و اومده اینجا ... می دونم که اخرش خودش بهم میگه واسه همین کنجکاوی نکردم ... من از بودنش راضیم ... خونه ما رو از سکوت دونفرش دراورده.
به آرش که با خنده به من خیره شده بود نگاه کردم.
-مرض داری اول صبحی منو از خواب بیدار میکنی؟
آرش : اوه چه بی تربیت شدی!حقته تا تو باشی شب نیای سر وقت من پتو رو از روم برداری!
با یاداوری دیشب خنده رو لبم اومد دیشب بعد از اینکه خوابش برده بود پتوشو برداشته بودم.
آرش : اخه تو نمیگی من تو سرما آذر ماه اونم شب یخ میزنم فندوق مغز.
-اولا فندوق مغز خودتی ثانیا می خواستی خودتو واسه خانوم جون لوس نکنی!
آرش: پس حسودیت میشه!
دروغ چرا حسودیم میشه خانوم جون آرش رو خیلی دوست داره ... این منو عصبی میکنه!
-نخیر اخه توام حسودی داری! به چیت حسودیم بشه؟
آرش : به محبوبیتم ... به قیافه زیبام ... به قد بلنم
دستشو زیر موهای کوتاش کرد و با ناز گفت : به موهای کمندم!
-بسه ... بسه هر کی ندونه فکر میکنه برد پیت داره از خودش میگه!
با خنده گفت : حالا خیلی خوشحال نباش ... خانوم جون بعد از تو بهم سر زدُ دوتا پتو برام اورد!
بعد از این حرف یه نگاه بدجنس به من کردُ از اتاق بیرون رفت کلی عصبانی شدم!بیا اینم دلیل حسادتــــــــــــم!
بعد از رفتن آرش منم بلند شدم امروز روز پرکاری داشتم ... بعد از گرفتن یه دوش آب گرم موهای بلند فرم رو به سختی سشوار کشیدم ... یه پالتو سرمه ای با شلوار جین مشکی تنگ پوشیدم آرایشم نکردم چون حوصله نصحیتای اول صبحی خانوم جون رو نداشتم ... از اتاق زدم بیرون.
-سلام خانوم جون ... صبح بخیر
خانوم جون همین طور که با چشمای ریز شده صورتم رو بررسی میکرد اشاره میکرد که بشینم.
خانوم جون : سلام به روی ماهت.بشین برات چایی بیارم.
از لحنش معلوم بود که از ظاهرم راضیه!
چایی رو جلوم گذاشت و گفت : رز مادر آرش با تو حرف نزده؟
-نه خانوم جون شما می دونی چی شده؟
خانوم جون : اره مادر ولی خودش بت بگه بهتره.... وقتی بت گفت راضیش کن برگرده خونه.
-چشم
مشغول صبحونه خوردن بودیم که آرش هم با یه حوله رو سرش اومد... آرش از نظر ظاهری قیافه معمولی داشت چشمای قهوه ای درشت با بینی کشده و استخونی ... ولی اخلاقش جوری بود که همه رو به خودش جذب میکرد.
بعد خوردن صبحونه از خونه بیرون زدم ... امروز پری دنبالم نمی اومد باید مامانش رو میبرد برای آزمایش قند و دیالیز ... قرار بود تا ساعت یازده خودش رو برسونه.

negin.t
1391,11,15, ساعت : 23:00
آرش : رز صبر کن ... رز
به سمت ارش که به خاطر دویدن به نفس نفس افتاده بود برگشتم.
-چی شده ؟
آرش : وایسا میرسونمت.. .
-تو از کجا میدونی من امروز تنها میرم؟
با لبخند در حالی که من رو دنبال خودش به سمت زانتیاش میکشوند گفت : دیشب تلفنی با دوستت صحبت میکردی منم اتفاقی شنیدم!!از خداتم باشه قراره با یه پسر خوشتیپ بری دانشگاه!

توی راه هر دو سکوت کرده بودیم ... آرش توفکر بود هرازگاهی هم یه اه میکشید ... بالاخره طاقتم تموم شد.
-آرش
آرش : بله
-اوووووم ... میگم واسه چی یه هفتس اومدی خونه خانوم جون؟
یه نگاه غمیگن بهم کرد گفت : پس بالاخره پرسیدی ... فکر کردم اصلا برات مهم نیست که چیزی نمیگی.
-چی میگی آرش معلومه که مهمه ... اگر نپرسیدم واسه این بود که می خواستم خودت مثل همیشه بهم اعتماد کنی و بگی نه اینکه من به زور ازت حرف بکشم ... حالا چی شده؟
آرش : با حاجی حرفم شده.
-سر چی؟
آرش : وام
-وام چی؟درست بگو ببینم چی شده؟
آرش : می خوام یه وام بگیرم نیاز به ضامن دارم بابا راضی نمیشه.
-چرا از خود عمو نمیگیری؟

با عصبانیتی که تو صداش معلوم بود گفت : رز خواهشا تو یکی درکم کن ... من میخوام خودم رویاهامو بسازم دوست دارم اگه به جای رسیدم همت خودم باشه فکر خودم باشه نه پولای بابام! ... الانم دنبال یه خونه جدام.
-چـــــــــــــــی؟دیونه شدی؟خاله قلبش ضعیفه بفهمه حالش بد میشه ... چی برا خودت میبری و می دوزی؟چرا مشکلتو حل نمکنی؟.

ناراحت گفت : رز عقلم دیگه به جای قد نمیده این بهترین راه حله.
-یعنی چی اخه؟ بچه شدی!ببین ... من مطمئنم تو می تونی عمو رو راضی کنی خاله احساسی عمل میکنه رو عمو هم اثر میزاره برو تنها با عمو صحبت کن. سعی کن غرور مردونش رو خرد نکنی ... منطقی دلایلت رو براش بگو هر چی باشه اون پدرته راضی به ناراحتی و سختی تو نیست.

آرش با لبخند نگام میکرد : قربون گل رز خودم برم که این قدر بزرگ شده ... فکر بدی نیست به امتحانش می ارزه اگه نتونستم راضیش کنم تصمیم قبلیم رو عملی میکنم.
با رسیدن به دانشگاه آرش ماشین رو نگه داشت ... و به سمت من برگشت : رز ممنونم مثل همیشه با حرفات آرومم کردی.
-من ممنونم مهندس که منو رسوندی
در ماشین رو باز کردم که آرش دستم رو گرفت.
-رز
تو نگاهش یه غم عجیبی بود ... بدون اینکه چیزی بگه فقط نگاهم میکرد.
-ارش؟
آرش : جانم
-کاری داشتی؟
آرش : نه عزیزم مراقب خودت باش.
-توام همین طور به عمو سلام برسون.
--------

negin.t
1391,11,15, ساعت : 23:04
پریسا خودشو به کلاس دوم رسوند ... شنبه ها با استاد محمدی کلاس داریم ... کسی که همه دوست دارن سر کلاساش باشن ... شاید از معدود استادای باشه که کلاساش اجباری نیست حتی یه سری بچه ها اختیاری سر کلاساش میرن.این ترم طراحی معماری 4 رو بهمون درس میداد.یه هفته از مچگیری من گذشته ولی حسام هیچ تلافی نکرده ... و این از حسام مغرور خیلی بعیدِ ...
یه نگاه به قیافه ناراحت پریسا انداختم از وقتی اومده بود تو خودش بود
-پری حال مامانت چه طور بود؟
پریسا چند ثانیه در حالی که چشمای خوش رنگ عسلیش رو هاله اشک پوشونده بود به من نگاه کرد.
پریسا: بد ... مثل همیشه چند ساله که داره با این بیماری میسازه ... ولی این روزا نگرانی پویا حالشو بدتر کرده.
امروز معلوم بود که حالش بده همیشه وقتایی که فکرش مشغول باشه یا ناراحت باشه به طرز وحشتناکی مظلوم میشه.اصلا تحمل ناراحتیش رو ندارم دستای سفیدش رو تودستم گرفتم.
-اروم باش پری ... خدا بزرگه .باید بیشتر هواشُ داشته باشید.اگر کاری از دستم برمیداد حتما بهم بگو.
پریسا با لبخند کم جونی گفت : همین که هستی خیلی خوبه.

با اومدن استاد کلاس ساکت شد استاد محمدی مرد مسنیه که علاوه بر اخلاقش قیافش هم عجیب به دل میشینه.
استاد : امیدوارم حال مهندسین آینده ساز ما خوب باشه.
کامران : استاد مگه میشه آدم رشته پول پارو کن بخونهُ حالش بد باشه.ناسزاهای مردم هم که به عمه بدبختمون میرسه دیگه چرا حالمون بد باشه!!
بامزه!تازه همیشه به قول خودش احترام استاد محمدی رو نگه میداشت!
کامران طبق معمول تونست نیم ساعت اول کلاس رو با بحث پول و مهندسین تلف کنه.
با صدای استاد حواسمو به کلاس دادم.

استاد : خب بچه ها میخوام یه پروژه براتون بزارم همه خوب گوش کنید برای این پروژه دو ترم وقت دارید.میدونید که ترم دیگه هم با من طراحی معماری5 دارید پس این پروژه نمره دو ترم تونه ... کار گروهی انجام میشه و هر گروه هم 4 نفره ... یه گروه کارش انتخاب میشه به عنوان کار برتر ... و من کارشون رو برای درس طرح نهایی هم در نظر میگیرم.پس اگر خوب کار کنید ضرر نمیکنید.حالا میریم سراغ پروژه ... من یه طرح کامل از یه خونه ویلایی تو شمال میخوام و یه طرح از یک خونه روستایی که خودتون میدونید فضای اطرافش برام خیلی مهمه.و در اخر یه طرح هم از یه مجتمع مسکونی ...
تا چند دقیقه کسی چیزی نگفت استاد شوک بزرگی به همه وارد کرده بود!

صدای کامران بلند شد : استاد تو رو خدا تعارف نکنید.اگه بازم طرحی دارید بگید من یکی که راضی نیستم تعارف بکنید!!!!
صدای خنده و اعتراض بلند شد ... بچه ها انگار از شوک در اومدن هرکی یه اعتراضی می کرد استاد هم با لبخند فقط به اعتراض ها گوش میکرد.
استاد : بچه ها اروم باشید ... مطمئن باشید این کار به نفع شماست!به هرحال هیچ اعتراضی هم قبول نیست این پروژه نمره 10 واحد درسیتون میشه پس به نفع شما هم هست.
استاد بی توجه به بچه ها برگه ای از کیفش در اورد و با صدای بلندی گفت : و اما اسامی گروها

همه کلاس تقریبا لال شدن این که تو چه گروهی با این وضع قرار بگیری خیلی مهم بود!
استاد شروع به خوندن اسامی کرد عکس العملا متفاوت بود کسایی که تو گروهشون بچه درس خون بود نیشاشون باز بود و گروهای متوسط سریع اخماشون توهم میرفت... فشار دست پریسا هر لحظه بیشتر میشد ...

negin.t
1391,11,15, ساعت : 23:06
-پری دستمو له کردی!
پریسا : رز نکنه با هم نیفتیم!هان؟
همون لحظه استاد اسم حسام رو اعلام کرد نگام رفت روش خیلی ریلکس به استاد زل زده بود ! مطمئن بودم الان حسام کلی طرفدار داره اون تو نقشه کشی و طراحی حرف اول رو تو کلاس میزد!اما من یه نفر هیچ علاقه ای به همگروه شدن با اون نداشتم.
استاد : اقای حسام شاهرخی سرگروه گروه 5 اعضای گروه کامران شاهرخی ... سرعت تپش قلبم هی بیشتر میشد ... خانم ها پریسا شجاعی مهر و ... رزا آذرمنش ...
برا چند لحظه احساس کردم قلبم ایست کرد ... نگام رفت روی حسام اونم داشت با یه پوزخند رو لبش نگام میکرد استاد می دونست ما همیشه طرح های هم دیگرو میکوبیم پس چرا منو زیر گروه این کرد ... نگام رو دزدیدم بغض سنگینی گلوم رو گرفته بود صدای کامرانم بدجور رو مخم بود.

کامران : استاد خیال منو که راحت کردید.به نظر من که طرحا رو بیشتر کنید!با این گرو ...

پونه پرید وسط حرف کامران : استاد من دوست دارم تو گروه حسام باشم!جای من رو با آذرمنش عوض کنید!
دختره اکبیری به من میگه آذرمنش بعد اون پسر رو به اسم صدا میکنه!
استاد یه نگاه عجیب همراه با تعجب به حسام و پونه کرد و رو به پونه گفت : خانم ترابی امکانش نیست!

پونه با اون نازای خرکی که همیشه وقتی حرف میزد میومد گفت : استاد خود حسام هم راضیه.
استاد که از پرویی پونه تعجب کرده بود گفت : باید نظر خانم آذرمنش رو هم پرسید؟
محمد : استاد من هم با این جابجایی موافقم به نظرم عقاید و سلیقه خانوم آذرمنش به گروه ما بیشتر میخوره.
از گروه پونه برعکس خودش خوشم میومد ... مخصوصا اینکه سرگروهش محمد صفوی یکی از رقیبای جدی حسام بود ... با هم خیلی سرسنگین بودن ... نمیدونم دلیلش چی بود ولی چشم دیدن همدیگرو نداشتن ... در عوض محمد با من خیلی خوب بود ... همیشه در مقابل حسام ازم طرفداری میکرد ...
هنوز دهنمو باز نکرده بودم که صدای حسام بلند شد : استاد من از گروهم راضیم ... ترجیح میدم تو کار شما دخالت نکنم.
نگاهم به سمت حسام کشیده شد یعنی از من حمایت کرد؟؟
چند نفری به ضایع شدن پونه میخندیدن.

محمد : ولی استاد این جوری برا هر دو گروه بهتره.
استاد با صدای قاطعی گفت : منم ترجیح میدم گروه ها همین طور بمونن... خواهشا ادامه ندید.
بعد از خوندن بقیه اسامی و کمی توضحیح درباره پروژه استاد مشغول جمع کردن وسایلش شد.
با خارج شدن استاد از کلاس منم از جام بلند شدم باید باهاش صحبت میکردم بی توجه به پری که با ذوق اسممو صدا میکرد دنبالش رفتم...
-استاد ... استاد محمدی
در حالی که به سمت پله ها میرفت گفت : بله دخترم
-میشه یه خواهشی بکنم؟
سریع اخماش توهم رفت : اگر راجع به تعویض گروهه!نـــــــــــه
-استاد خواهــــش میکنم
استاد : ببین آذرمنش من از تو توقع این بچه بازیا رو ندارم.فکر کن توی یه شرکت استخدام شدی قراره با چند تا از همکارات رو یه پروژه همکاری کنی ... اون وقتم می تونی از شرکت همچین خواهشی بکنی.به نظر من گروه شما یکی از بهترین هاست همه سعیتون رو بکنید ... موفق باشی.
بعد از این حرف با گامهای بلند ازم دور شد ...
با قیافه آویزون به کلاس برگشتم.
پریسا : کجا رفته بودی رز؟
بی توجه به پریسا به سمت وسایلم رفتم.
کامران خیره به پری گفت : قربون خدا برم چه گروهی ...به ...به...
با صدای حسام نگام از پریسا لپ گلی و کامران گرفتم.
حسام : به جای رسید؟
-چی؟
پوزخند زد و گفت : اعتراضتون ... گفتم شاید ما رو هم با خبرتون خوشحال کنید!؟
سعی کردم خونسرد به نظر بیام.

-نخیر ... شما که از گروهتون راضی بودید ... اگه اجازه داده بودید جای منو خانم ترابی عوض شه الان هر دو خوشحال بودیم!
حسام با اخمای توهم با صدای بلندی گفت : اگر کسی دیگه بغیر از خانم ترابی بود مطمئن باش تو گزینه اول تعویض بودی ... درباره خودت چی فکر کردی !نکنه فکر کردی اگه تو نباشی گروه لنگ میمونه ... نخیر خانوم مطمئنم تو فقط باعث بی نظمی تو گروه مــــن میشی ...
بعد از این حرف سریع از کلاس بیرون رفت!عـــــــــــــوضی ... اینم تلافیش!گروه مـــــن ... هه!یه منی نشونت بدم که خودتم لنگ بمونی!
کامران کلی بابت رفتار حسام عذرخواهی کرد ولی عوضش تا خونه پریسا درباره گروه خوبمون رو مخم رفت...

negin.t
1391,11,16, ساعت : 18:51
فصل دوم ( تپش قلب ):


زندگی یعنی :
ناخواسته به دنیا آمدن
مخفیانه گریستن
دیوانه وار عشق ورزیدن

و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد، مردن


شب با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم ... با دیدن شماره سبحان اخمام توهم رفت ... یعنی اصلا حالیش نبود کی باید زنگ بزنه ... با گیجی گوشیمو جواب دادم ...
-ا..ل..و
سبحان : سلام رزا ... خوبی؟
-مر...سی ... کاری داشتی؟
صدام تابلو بود خوابم ولی مگه این میفهمید!!!!
سبحان : خیلی بی حوصله ای می خواستم حالتو بپرسم!
-بی حوصله نیستم ... خوابم.
چه اشکال داشت مستقیم بش بگم.
سبحان : اوه ... ساری ... نمی خواستم بیدارت کنم.
-اگه به اختلاف ساعت دقت کنی این مشکل پیش نمیاد!
سبحان : رزا کشش نده من که معذرت خواستم!حالا از خودت بگو.
زیادی خونسرد وطلبکار بود!
-چیزی ندارم بگم تازه 5 صبحه خواب خاصیم ندیدم بخوام برات تعریف کنم سبحان : ببخشید ... دوباره عذر می خوام ... برو بخواب بعدا باهات تماس میگیرم روز خوبی داشته باشی.
-تو هم همین طور.بای منتظر جوابش نشدم گوشی رو خاموش کردم تا از زنگای احتمالیه دیگه پیشگیری کنم! نمیدونم چقدر خوابیدم که با صدای خانوم جون بیدار شدم.
خانوم جون : دختر تو چقدر میخوابی!
چرخی زدمُ نالیدم : اه...ولم کن خانوم جون
خانوم جون پتو رو از روم کشید : پاشو پریسا زنگ زد حسابی شِکار بود از دستت... میگفت قرار بوده برید دنبال پروژه ... حتما نماز صبحتم قضا شده ... اره؟

پروژه ... پروژه ...
از رو تخت پریدم پایین ...
-بدبخت شدم ... خانوم جون گند زدم! ساعت چنده؟
خانوم جون با وحشت یه قدم عقب رفت : چی شد رز؟ساعت نهِ ... پریسا میگفت چندبار به گوشیت زنگ زده خاموش بوده!؟
همین جور که لباسام رو می پوشیدم گوشیمُ روشن کردم و شماره پریسا رو گرفتم.
قرار بود امروز ساعت 9 با بچه ها بریم سر زمین...
خانوم جون : رز این چه وضعشه؟ بیا برو دستشویی دست صورتتو بشور ... این جوری نپوش حالم بد شد.
با شنیدن صدای داد پریسا گوشی رو از گوشم فاصله دادم ...
پریسا : کدوم گوری هستی تو؟هان؟
-پریسا خواب موندم به خدا تا نیم ساعت دیگه سر قرارم!
پریسا : غلط کردی ... یه روز دنبالت نیمدما!الان کجایی؟
-تو راهم...
پریسا : دِ چرا دروغ میگی من الان با خانوم جون حرف زدم گفت خـــــــــــــوابی!
به خاطر جیغای عصبیش دوباره موبایل رو از گوشم دور کردم ...
-باشه بابا دارم لباس می پوشم ... شاهرخییا اومدن؟
پریسا : اره اینجان!زود راه بیفت ...
-احمق بغل اونا با من این جوری حرف میزنی!؟
پریسا : روتو کم کن رز!الکی طلبکار نشو فعلا که به ما بدهکاری.
بدون اینکه جوابشُ بدم گوشیُ قطع کردم ... همش تقصیر سبحانه ... ببین چه جوری امروز منو خوار کرد.

--------

negin.t
1391,11,16, ساعت : 19:31
ساعت نه و ربع از خونه زدم بیرون بعید می دونم زودتر از ده برسم!یه پالتو مشکی با یه شلوار جین و شال مشکی بافت که توش طرحای ابی داشت پوشیده بودم قیافم افتضاح بود موهای فرم هی میریخت تو صورتم ... صورتی که تو حیاط شسته بودم! ... حتی وقت نکردم یه کِرم بزنم!
سریع یه دربست گرفتم ... انقدر تو تاکسی به راننده غر زدم و چشم غره رفتم که یه جا می خواست پیادم کنه!
بالاخره ساعت ده رسیدم سر زمین ... از دورم اخمای حسام رو میدیدم برعکس من حسابی به خودش رسیده بود یه پیرهن طوسی با کت کتون مشکی پوشیده بود ... هرکی میدیدش فکر میکرد اومده عروسی!کامران و پریسا که یه گوشه وایساده بودن و بی توجه به اطراف باهم حرف میزدن و میخندیدن ...

سعی کردم شرمنده به نظر بیام با سری به ظاهر افتاده گفتم : سلام
با اخمای تو هم یه نگاه به من کرد گفت : چه سلامی خانوم.ما علاف شما نیستیم که یه ساعت ما رو اینجا کاشتی.
-ببخشید ... کاری برام پیش اومد ...
حسام با پوزخند یه نگاه کلی بهم کرد گفت : مطمئنی؟ دوستت که میگفت خواب موندی ...
خاک بر سرت پریسا کاملا خلع سلاح شدم ...
طلبکار ادامه داد : می بینی ... این تویی که کار گروه رو مختل میکنی ... من سرگروه این گروهم پس نمی زارم واسه بی نظمی یه نفر منافع کل گروهم به خطر بیافته ... اگر یه بار دیگه تکرار شه به استاد گزارش میدم!

شرمندگی به این از خودراضی نیمده ...
-هه ... فکر کنم یه لیست بدها و خوبها هم تا حالا درست کردید! آقای شاهرخی این یه کار دانشگاهیه نه یه پروژه عظیم ملی! زیادی جدی گرفتید! ... یه تاخیر من فکر نکنم انقدر مهم باشه شما می تونستید کار رو شروع کنید هر چند ... از دست شما یه نفر کاری بر نمیاد!
با پرویی به چشماش زل زدم!قیافش خیلی بامزه شده بود فکش رو روهم فشار میداد و با چشمای به خون نشسته به من نگاه میکرد.
به سمت پریسا و کامران که متوجه من شده بودن حرکت کردم ... که صداش درست از بغل گوشم اومد!
حسام : آذرمنش صبر کردن ما برا تو شخصیت بالای ما رو میرسونه!هرچند من میدونستم تو لیاقت صبر کردن نداری اصرار خانم شجاعی و کامران بود!
بعد از گفتن این حرف نفسشو با حرص تو گوش من بیرون داد و با گامهای بلند به سمت بچه ها رفت.خشکم زد بود گوشم ... گوشم ... آتیش گرفت!ســـــــــــــــوختم.
--------
تا ظهر سر زمین بودیم قرار بود از طرح مجتمع مسکونی شروع کنیم ... همین طور که فکر میکردم کامران نه تنها بهم غر نزد بلکه کلیم تحویلم گرفت!
ساعت دو بود که حسام اعلام کرد برای امروز کافیه ...

کامران همین طور که به سمت ماشین می رفت با خودش غر میزد : خدا عمتُ بیامرزه که تا اخر این پروژه باید تنش هی رو ویبره بره.اخه اینم شد زندگی مردم میرن دانشگاه زن میگیرن بچه دار میشن ... وام ازدواج میگرن ... ما هم هستیم شدیم هم ردیف عمله افغانی!دیگه کی به من زن میده اخه.
کامران : حســــــــــــامم ... بغلم میکنی؟

از طرز حرف زدنش خندم گرفت ... فکرشم خنده داره ... حسام با اون کت شلوار کتونش که از صبح نذاشته یه خاکم روش بشینه ... با اون اخمای که از صبح رو صورتش مونده بیاد کامران رو بغل کنه ... حسام هم هیکلش توپرتر از کامرانِ هم قدش یه کم بلندترِ...برای همین تقریبا کامران اویزون گردنش شده بود ... پریسا که با صدای بلند میخندید ولی من سرمو پایین انداختم و لبمو گاز گرفتم!
حسام با صدای که توش حرص معلوم بود گفت : گمشو اونور کامران حوصله لوس بازیاتو ندارم.
کامران : اووووه ... عزیزم تو که قبلا میمردی واسه لوسیام ... عجقــــــم
حسام : بهت میگم نچسب بم نمی بینی لباسات خاکیه!
کامران : اهان ... پس قضیه تیپ و ایناس ... بابا خاکی باش معمارو تیپ افغانیش ...
حسام که معلوم بود واقعا حوصله نداره با یه دست کامران رو به عقب هل داد ... یه نگاه تندم به ما کرد! وا به ما چه!روانی!بعدم به سمت پرادوی سفیدش راه افتاد ...
کامران به سمت ما برگشت : ولش کنید به زودی یه شوهر خوب براش پیدا میکنم تا یه کم شبا کتکش بزنه قدر منو بدونه!
ایندفعه با صدای بلند خندیدم ... خیالمم از جانب اخمای حسام راحت بود چون تو ماشینش نشسته بود.
کامران : به به خانوم آذرمنش بالاخره خندیدید ... خب اگر من میدونستم شوهر دادن حسام شما رو خوشحال میکنه زودتر بچمو شوهر میدادم.
پریسا همین طور که میخندید رو به کامران گفت : آقا کامران اگه آقای شاهرخی بفهمن شما چی دارین پشت سرشون میگید خیلی عصبانی میشن!
کامران یه چشمک به پریسا زد و جواب داد : ولش کن به خنده خانوم آذرمنش می ارزید اون که هر روز خدا عصبیه ... حتی عموم میگه تو قنداقم پاچه میگرفته! در حالی که به سمت من برگشته بود ادامه داد : راستی خانوم آذرمنش من دیشب کلی به شما فکر کردم!
با تعجب نگاهش کردم.یعنی چی؟احساس کردم رنگ پریسا با این حرف پرید.

negin.t
1391,11,16, ساعت : 22:44
-اونوقت چرا؟؟
کامران : خب میدونید ما دیگه یه جورایی همکاریم نمیشه که همش همدیگرو به فامیل صدا کنیم.دیشب فکر میکردم اگر بخوام شما رو به اسم صدا کنم ... باید چی بگم خانوم رز یا رز خانوم!!!!
با این حرف کامران پریسا پق زد زیر خنده ...
پریسا : رز راست میگه به اسمت خانوم نمی چسبه!رز خانــــــوم!!!
چقدر این بشر راحت و پرو بود ...
با یه اخم ریز رو پیشونیم که ناشی از حرف کامران بود گفتم : البته میدونید که اسم کامل من رزا ست ... به رزا هم فکر کنم بشه یه خانوم چسبوند ... ولی خب چون همه از بچگی رز صدام میکنن برا خودمم رزا یه جورایی غریبس ...
سعی کردم اخمم رو باز کنم ... چه بخوام چه نخوام مجبورم چند ماهی این شاهرخیا رو تحمل کنم ... با یه لبخند مصنوعی ادامه دادم : شما هم میتونید همون رز صدام کنید!
کامران با خوشحالی بچگانه ای گفت : آخیش خدا خیرت بده خواهر راحتم کردی ... امشب دیگه راحت میخوابم!
با صدای حسام به خودمون اومدیم.
حسام : چی میگید یه ساعته!
کامران همین جور که در عقبو باز میکرد گفت : بفرمایید سوار شید.
-شما بفرمایید ما خودمون میریم

پریسا با اخم نگام میکرد می دونستم دوست داره با بچه ها بره صبح گفته بود ماشینش دست باباشه ... خب الان تاکسی گیر نمیومد ... منم بدم نمیاد راحت برم خونه ولی بدون تعارف حسام عمرا سوار میشدم.
کامران : خواهش میکنم سوار شید سر راه شما رو هم میرسونیم.
به حسام که بی تفاوت به جلو خیره شده بود نگاه کردم اصلا به روی خودشم نمی اورد!پریسام که با لبو لوچه اویزون نگام میکرد!
با پرویی گفتم : اقا کامران شاید صاحب ماشین راضی نباشن ما سوار شیم!
حسام به جای کامران جواب داد : لطفا تعارف نکنید ... سوار شید ساعت سه شد!
پریسا با این حرف حسام پرید تو ماشین ... بیا اینم تعارفش ... اصلا آدم نیست!مغرور زشت!
تو راه همه از زور خستگی ساکت بودیم ... حتی کامران!

به برخورد صبحم با حسام فکر میکردم وقتی بهم گفت بی لیاقتی وقتی گوشم داغ شد!چرا؟گوشم داغ شد؟ نفسش خیلی گرم بود ... من خودم همیشه سردمه حتی تو تابستونم دستام یخ میزنه ... واسه همین گرما رو دوست دارم ... فکر کنم چون سردم بوده نفسش به نظرم خیلی داغ اومده ... ناخوداگاه چشمام کشیده شد روش ... در کل میشد بش گفت یه مرد جذاب ... صورتی گندومی با چشمای مشکی ... و مژهای پر ... همین طور ابروهاش ... بینی استخونی و خوش تراش با لبهای گوشتی ... الان یه ته ریشم داشت که جذاب ترش کرده بود ... موهای مشکیشم از قبل بلندتر شده بود ... یه لحظه چشمام رو غافل گیر کرد سریع نگام رو دزدیم احساس دزدی رو داشتم که حین ارتکاب جرم گرفتنش!حالا خوبه همیشه بهش زل میزنم!

با صدای پریسا به خودم اومدم.
پریسا : رز صبح چرا گوشیت خاموش بود؟
-ساعت پنج صبح سبحان زنگ زد منم عصبانی شدم خاموشش کردم!
پریسا با صدای بلندی گفت : سبحاااااان؟چی میگفت؟
اَه!همیشه صداش بلند بود ... در حالت عادیش انگار داره داد میزنه! سنگینی نگاه حسامو حس میکردم کامران هم به عقب برگشته بود.
از رون پریسا یه ویشگون گرفتم که فکر کنم کبود شد!
پریسا : اااااخ
-مرض چرا داد میزنی؟
پریسا : ببخشید خب هیجان زده شدم!
بعد صداشو یواش کرد : چی میگفت؟قرار بیاد ایران؟
مکالمه کوتاهمون رو برای پریسا تعریف کردم.
پریسا با عصبانیت در حالی که دوباره صداش بالاتر رفت گفت : خاک تو سرت آدم با شوهرش این جوری حرف میزنه؟
یعنی دوس داشتم خفش کنم خودشم فهمید دوباره خرابکاری کرده با ناراحتی نگام میکرد.

کامران این دفعه کاملا برگشت عقب : از هیجان پریسا معلومه بحث شما خیلی شیرینه! اقا منم دوست دارم با شما حرف بزنم ...
پریسا با صورت سرخ گفت : ببخشید من ... خب بعضی وقتا تن صدام میره بالا!
کامران : اشکال نداره ... خیلیم خوبه ... حالا درباره چی صحبت میکردید زود بگید تا حسام از فضولی نمرده!
حسام با عصبانیت یه نگاه به کامران کرد : مطمئن باش فضول جمع تویی نه من!
کامران : اره جون خودت ... من فضولم! ... حالا سبحان کیه پریسا جان!؟؟
قبل از اینکه دهنم بازشه دهن و نیش پریسا تحت تاثیر جان گفتن کامران همزمان باز شد : شوهر رز!

negin.t
1391,11,17, ساعت : 19:01
سکوت سنگینی ماشینُ گرفت ...
انقدر از حرف پریسا شوکه شدم که قدرت انکار نداشتم ... دهنم تلخ شده بود ... کامران با تعجب و دهانی باز نگام میکرد ... سنگینی نگاه حسام رو خیلی خوب حس میکردم ... حسابی از دست پریسا شاکی شده بودم ... با صدای ممتد بوق ماشینی که قصد سبقت داشت سکوت ماشین شکسته شد ...
صدای عصبانی راننده که تا کمر تو ماشین خم شده بود تا ناراحتیش رو سر ما خالی کنه تو گوشم پیچید : هوووو ... کجااااایی؟بابا ... بکش کنار نمیتونی یه ماشین برونی ... حیف این عروسک که دسته تو دست پاچلفتی افتاده...

حسام با عصبانیتی که تو صداش بود رو به راننده غرید : نکشم کنار چیکار میکنی مفنگی ... هااااااان؟
راننده وانت همون طور که از حسام سبقت میگرفت نگاهی به من و پریسا که عقب بودیم کرد گفت : گمشو کنار بچه سوسول ... برو تو فکر حروم زاده تو راهت باش...
با این حرف راننده حسام قرمز کرد ... دنبال وانت راه افتاد بود ... هر لحظه به سرعت ماشین اضافه میشد ... هی میپیچید جلوی وانتی تا نگهش داره ... پریسا که به التماس افتاده بود ... منم داشتم سکته میزدم ... از شدت ترس همه بدنم یخ کرده بود ...
کامران اولش ساکت بود ... انگار بدش نمیومد یه گوشمالی به وانتی بده ... ولی با التماسای پریسا از حسام میخواست بی خیال بشه ... اما حسام اصلا انگار تو این دنیا نبود ... با دیدن قیافه عصبانیش یه لحظه قلبم وایساد رگ گردن و پیشونیش بیرون زده بود و صورتش حسابی قرمز شده بود بالاخره وانتی رو سر یه پیچ گیر انداخت ... با ترمز شدید ماشین قلبم اومد تو دهنم ...
حسام به سرعت از ماشین پیاده شد ... انقدر در ماشین رو محکم کوبید که احساس کردم شیشه ها ریخت ... کامرانم یه دیوونه گفت و سریع دنبالش رفت ... به پریسا که به هق هق افتاده بود نگاه کردم دستشو رو چشماش گذاشته بود تا دعوا رو نبینه ... پنج سال پیش عموش تو یه دعوا جلوی چشمش کشته شد از اون موقع پریسا حتی تو خیابونم یه دعوا میبینه حالش بد میشه ...
میخواستم دلداریش بدم که با داد حسام تو جام پریدم ... با ترس در ماشین رو باز کردم ... جرات نداشتم بهشون نزدیک شم ... کنار در ماشین وایسادم ... نمیدونم از ترس بود یا سرما که حسابی لرز کرده بودم ...
حسام یقه راننده رو گرفته بود ... و با مشت و لگد به جونش افتاده بود و با تمام وجودش فریاد می زد : چی گفتی عوضی هان؟جرات داری یه بار دیگه بگـــــــــو ... تا خونتُ بریزم.

راننده هم که قیافش داد میزد معتاده با صدای بلند فحش های رکیک میداد ...
کامران و چند نفر دیگه که دورشون جمع شده بودن سعی میکردن جداشون کنن ... ولی حسام انگار قصد کشتن یارو رو کرده بود ...
دعوا بالا گرفته بود هر لحظه ترسم بیشتر میشد ... هیچکس نمیتونست حسامو از وانتی جدا کنه ... میترسیدم بلایی سرش بیاد ... دیگه داشت گریم میگرفت ... یه لحظه نگاه حسام به من که کنار در ماشین ایستاده بودم خورد وانتی هم از غفلتش استفاده کرد ویه مشت محکم زد تو دهنش ... با دیدن خونی که از دهنش بیرون زد قلبم فشرده شد ... داشتم به سمتشون میرفتم که فریاد حسام بلند شد : رز ... بـــــرو تو ماشین ...

پاهام سنگین شد ... دوباره داد زد : بـــــا توام ... گمشو تــو ماشین ...
گفت رز ... نگام روش خشک شده بود ... پاهام جون حرکت نداشتن ... شده بودم مثل ادمای معلول که بعد از عمری فلج بودن ازشون میخوان راه برن ... حسام با تمام قدرت مردُ به عقب هل داد جوری که محکم پرت شد رو زمین ... نگام برگشت روش داشت با قدمای بلند به سمت من میومد ... با منگی بهش خیره موندم ...
به دو قدمیم که رسید دستشو به سمتم دراز کرد و بازومو محکم گرفت ... احساس کردم استخون بازوم شکست ... در ماشین باز کرد و منو به شدت به داخل ماشین پرت کرد طوری که رو پریسا افتادم ...

داد زد : کری؟ ... مگه با تو نیستم ... سرت کن اون بی صاحابــــــــو ... دوست داری همه نگات کنـــــن ...
قیافش خیلی وحشناک شده بود تا حالا هیچکس رو انقدر عصبانی ندیده بود ... صورت و گردش قرمز شده بود چشماش دو تا کاسه خون بود ... از ترس زبونم بند اومده بود ... اصلا نمیتونستم جوابشو بدم ... دستام بدجور میلرزید ... به زحمت شالم رو که تازه فهمیدم رو شونم افتاده سرم کردم ... حسام در ماشین رو محکم بست میخواست دوباره بره طرف وانتی که کامران و چند تا مرد جلوش رو گرفتن ... چند نفر دیگه هم وانتی رو که تازه داشت خط و نشون میکشید سوار ماشینش کردن ... با رفتن وانتی خیالم راحت شد ... به سمت پریسا برگشتم یه گوشه تو خودش جمع شده بود و میلرزید ...

با بغضی که نمیدونم از کِی تو گلوم اومده بود گفتم : پری ... پری ... حالت بده؟تموم شد گلم نترس ... ببین ... چیزی نیست دیگه چشماتو باز کن.
دستام رو دور شونش حلقه کردم و بدن لرزونش رو تو اغوشم گرفتم
بدجور میلرزید ...
با صدای باز شدن در ماشین سرم رو بلند کردم کامران بود...
-اقا کامران پری حالش خوب نیست...
کامران با نگرانی که تو صداش معلوم بود گفت : چرا؟ترسیده؟الان حسامُ صدا میکنم بریم دکتر.
پریسا با صدای لرزونی گفت : خ..و..بم..فق..ط ..یه لیوان ا..ب بهم بدید
کامران همون طور که از ماشین پیاده میشد با عصبانیت گفت : همش تقصیر اون کره خره.

از لرزش پریسا کم شده بود که کامران با یه لیوان اب قند اومد.
کامران : بیا رز بده بخوره ... این اطراف مغازه نبود ... از یه خونه گرفتم...
پریسا بعد از خوردن اب قند اروم شد ...کامرانم رفت لیوانُ پس بده ...حسامم که تمام این مدت رو جدول نشسته بود...پسر احمق همه دردسرا از اون بود...عین خیالشم نبود... فقط بلدِ هوار بکشه!
کامران چند دقیقه کنار حسام نشست انگار بحثشون شده بود ... چون کامران با حالتی عصبی هی دستاشو تکون میاد و یه چیزای پشت سرهم میگفت...
بالاخره به سمت ماشین اومدن ... حس کردم شونه های حسام مثل همیشه صاف و با صلابت نیست انگار کمرش خم شده بود ... میخواست پشت فرمون بشینه که کامران به سمت عقب هلش داد و خودش نشست ... پریسا هنوز تو بغلم بود ... به نظر میرسید داره به عموش فکر میکنه ... هرجوری میخواستم به حرف بکشمش تا از فکر بیرون بیاد بی فایده بود ...
تازه راه افتاده بودیم که کامران از اینه یه نگاه به عقب کرد گفت : پریسا حالت خوبه؟
پریسا : اره خوبم.
کامران با عصبانیت رو به حسام گفت : نمیخوای حداقل یه عذر خواهی کنی ؟
حسام با کلافگی و صدای خسته گفت : م..ن...معذرت میخوام ... ببخشید خانم شجاعی ... کامران گفت حالتون بد شده ... واقعا شرمندتونم...
پریسا : دشمنتون شرمنده یکم ضعف کردم ... الانم خوبم ... خودتون رو ناراحت نکنید.

منم که بوقم ... ازم یه عذر خواهی خشک خالیم نکرد ... همه تو حال خودشون بودن ... با ایستادن ماشین به خودم اومدم کامران ماشین روجلوی یه رستوران نگه داشته بود.
کامران : بهتره تا از گشنگی نمردیم یه چیزی بخوریم ... ساعت سه و نیمه ...

با دیدن رستوران تازه فهمیدم چقدر گشنمه دلم داشت ضعف میرفت ... رستوران بزرگ و شیکی نبود ولی خب این موقع همین که باز بود و غذا داشت عالی بود ... یه میز کنار پنجره انتخاب کردیم و نشستیم ... پریسا می خواست دستاشو بشوره منم باهاش همراه شدم از دید کامران و حسام که خارج شدیم به سمت دستشویی دویدم!خب از دیشب دستشویی نرفته بودم!
--------

negin.t
1391,11,17, ساعت : 21:14
داشتیم تو سکوت غذا میخوردیم که کامران رو به من گفت : خب دعوای حسام که نذاشت من با شوهرت اشنا بشم ... تو کِی شوهر کردی که کسی نفهمید؟؟اصلا ندیدم حلقه دستت کنی؟


از یاداوری کامران عصبانی شدم بعد از اون دعوا کلا قضیه رو فراموش کرده بودم ... با حرص به کامران نگاه کردم من به این اجازه دادم اسمم رو صدا کنه نه این که باهام پسرخاله بشه.همه منتظر جواب من بودن!با اخم یه نگاه به پریسا کردم که حساب کار دستش بیاد که با ناراحتی سرشو زیر انداخت.



با لحن قاطعی گفتم : من شوهر ندارم!


کامران با تعجب گفت : پس سبحان کیه؟


خدا چقدر این بشر فضول و پرو بود ... اه...


ناخوداگاه به حسام نگاه کردم یه جوری نگام میکرد ... حس کردم قلبم رو دور تند رفته ... نگامو از چشمای مرموزش گرفتم ... امروز بدجور کاراش میرفت رو اعصابم ... بی حوصله رو به کامران گفتم : پسر داییم!


چرا نگفتم نامزدم ... هر وقت کسی میگفت سبحان نامزدمه ... اصلا برام مهم نبود !... ولی اینجا ...!نمیدونم چرا دوست داشتم جلو حسام فقط پسر داییم باشه!


کامران یه نگاه به حسام کرد و با تردید گفت : پس فقط پسر داییتونه؟



با حرص گفتم : بله ... شما چه اصراری دارید چیز دیگه ای باشه؟


کامران لبخند زد : من معذرت میخوام رز ... قصد توهین نداشتم ... خب پریسا ...


میون حرفش پریدم : پریسا شوخی کرد!


دوست داشتم بگم پریسا غلط کرد با تو!!


پریسا مظلوم گفت : رز راست میگه ... من شوخی کردم ...


با چشمای مظلومش رو به من ادامه داد : ببخشید رز نمیخواستم ناراحتت کنم.


کامران خواست دوباره چیزی بگه که حسام با لحن قاطع ای گفت : کامران تمومش کن.



همه مشغول غذاشون شدن ... ولی من دیگه میلی نداشتم ... بیشتر با غذام بازی میکردم که سنگینی نگاهی رو حس کردم ... سرمو بلند کردم حسام بود که به من زل زده بود ... وقتی دید نگاش میکنم یه لبخند رو لبش اومد ... با چشماش به بشقابم اشاره کرد ... داشت اشاره میکرد بخــــــــــــورم!!!همین جور بهش خیره موندم مطمئنم چشمام اندازه توپ شده!اونم داشت نگاهم میکرد ... سریع از جام بلند شدم پریسا و کامران با تعجب سرشون رو بلند کردن ... باید میرفتم ... میترسیدم ... میترسیدم صدای قلبمو بشنون!خیلی بلند میزد!


پریسا : رز خوبی؟کجا میری؟


-سیر شدم میرم دستامو بشورم


پریسا میخواست پاشه که با صدای لرزونی ادامه دادم : نـــه ... تو بشین بخور.



--------




جلو آینه ایستاده بودم ... هرچی به صورتم آب میزدم بی فایده بود ... هیچ جور داغی صورتم کم نمیشد! چرا جدیدا نگام میکنه ... چشمامو بستم لبخند حسام اومد تو ذهنم ... سریع چند بار پلک زدم ...ا...ه بی فایدس ... چم شده ...



--------


کامران وپریسا کنار در خروجی منتظرم بودن و پریسا با نگرانی نگام میکرد فهمیده بود حالم بده ... حسام داشت پول غذاها رو حساب می کرد ... نباید دیگه نگاهش میکردم راهش همینه!
کامران نگران گفت : رز حالت خوبه؟به خدا نمی خواستم ناراحت بشی.
شرمنده اضافه کرد : غذاتم نخوردی؟حسام حق داشت دعوام کنه ... تقصیر من شد ...
-من همیشه همین قدر میخورم ... خودتو اذیت نکن ... ناراحتم نیستم

تمام حواسم پیش حرف کامران بود یعنی حسام بش چی گفته؟سرمو چند بار تند تکون دارم ... رز بهــــــــــــش فکر نکن.باشه ...
سوختن گوشم ... نگاهای داغش ... داغی صورتم ... لبخندش ... نباید دیگه نگاش کنم ... مشکل از چشماشه ... اره حتما همینه. قبلا که نگام نمیکرد مشکلی نداشتم!! ...
از وقتی رسیدم خونه پریسا چند بار زنگ زده منم جوابشو ندادم ... باید یکم تنبیه بشه ... امروز خیلی حرصم داد.

--------

سلام به تموم گلای که منو همراهی میکنن و تشکر ویژه به خاطر تحمل من و رمانم!

دوستان خوبم برای من به شخصه مثبت و تشکر مهم نیست ... خودتونم خوب میدونید تو دنیای واقعی هم تشکر دردی از ما دوا نمیکنه ... تو دنیا مجازی که دیگه...!
اما برام مهمه بدونم چند نفر دارن رمان میخونن ... خب این برای ادامه کار بهم روحیه میده ... و در اخر خوشحال میشم نظرتون رو بدونم ... اگر نقدی داشتید بهم پ.خ بدید.:-2-40-:

negin.t
1391,11,18, ساعت : 11:32
چند روزیه زیاد رو به راه نیستم ... دو روز خودمو تو خونه زندونی کردم حتی دانشگاهم نرفتم ... باید رو خودم کار میکردم ... فکر کنم تو کارم موفق شدم لبخندش تو ذهنم محوتر شده همین طور یاد چشماش ... باید همون رز بی خیال میشدم ... همون که با پرویی به حسام زل میزدُ ککشم نمیگزید.
برای این موفقیت خیلی تلاش کردم حتی برای اولین بار به سبحان زنگ زدم یه ربع باهاش در کمال ارامش صحبت کردم که فکر کنم بدبخت از تعجب شاخ دراورد ... به خانوم جون هم کلی تو کارای خونه کمک کردم ... بیچاره کلی دعام کرد که فکر کنم واسه نوهامم پیش خدا دعای خیر ذخیره دارم ...
من برعکس پریسا وقتی از چیزی ناراحتم سعی میکنم جلوی بقیه خودمو دختر شلوغ و پرجنبُ جوشی نشون بدم ... و تا حد ممکن هم از عامل ناراحتیم فاصله میگیرم ... تنها کسایی که این اخلاق منو خوب میشناسن آرش ... آرزو و پریسا هستن ... بقیه فکر میکنن از یه موفقیتی در حال ذوق مرگیم!!!مثل خانوم جون که هی دعا به جون استادامون میکرد ... بیچاره خیال کرده بود تو دانشگاه نمره خوبی گرفتم که انقدر سر ذوق اومدم!!!همشم میگفت ایشاالله همیشه همین جور باشی ... اگر همیشه این جوری باشم که فاتحم خوندس!

امروز صبح پریسا اومد خونمون ... الهی بمیرم میگفت کلی به خاطر رفتار اون روزش غصه خورده منم دیدم دو روز تنبیه براش کافیه کلی تف مالیش کردم که قبول کرد ناراحت نیستم و بخشیدمش ... میدونم که بالاخره باید سبحان رو به عنوان همسر آیندم بپذیرم ... پریسا تقصیری نداره این منم که باید با خودم کنار بیام ... باید همه تلاشم رو بکنم تا سبحان رو تو قلبم جا کنم.
عصری پریسا رو به زور بردم خرید ... کلی هم خرید کردم ایم با این حال پریسا فهمیده بود یه مرگیم هست چون با کنجکاوی تموم کارام رو زیر نظر داشت ... وقتی برگشتیم خونه هم از راه های مختلف می خواست زیر زبونمو بکشه که موفق نشد ... آخرم به حدس و گمان رواورد که بازم به جای نرسید همه رو حدس زد بجز حسام!!!
با اصرار پریسا شب رو پیشم موند که صبح حتما منو ببره دانشگاه ...

--------


صبح زودتر از پریسا پاشدم هنوز ناراحتیم کاملا رفع نشده بود پس باید یه کاری میکردم ...
به اتاقم نگاه کردم یه اتاق گلبهی ... با یه پنچره رو به حیاط که رو دیواراش پر بود از عکاسای که آرزو گرفته بود! یه قاب عکس بزرگ از جوانی مامانم هم رو دیوار به چشم میخورد ... که اگه کسی میدید تو نگاه اول فکر میکرد خودمم که با لباس قدیمی عکس انداختم...
تختم دو نفره بود چون تو خواب کلی تکون می خوردم چند بارم تو بچگیم از رو تخت افتاده بودم که یه بارش دستم زیر بدنم مونده بوده و مو برداشته بود واسه همین خانوم جون که میترسید از رو تخت پرت شم پایین و بلای سرم بیاد برام یه تخت دونفره گرفته بود که به قول آرزو خوب جفتک بندازم ... هروقت پریسا یا آرزو پیشم میموندن خانوم جون طرفی که من می خوابیدمُ رو زمین پتو میداخت که اگه افتادم مخم رو زمین پخش نشه!!!

رو پریسا خم شدم ... و به صورت نازش نگاه کردم ... دلم شیطنت میخواست ... موهای فرمو رو صورتش کشیدم ... چند بار سرشو تکون داد که کارمو تکرار کردم یه دستی به صورتش کشید و به پهلو خوابید خوابش خیلی سنگینه ... دهنم رو به گوشش نزدیک کردم با صدای که سعی میکردم کلفت و مردونه باشه گفتم : پریِ من ... پاشو عسلم ... پریسا یه اَه گفتو دوباره چرخید ... منم دوباره سرمو نزدیک گوشش کردم : به خاطر کامی پاشو شیرینم ... ببین کامی منتظرته!
به ثانیه نکشید که مثل فشنگ از رو تخت پرید پایین!

سردرگم پایین تخت وایساده بود ... داشتم از خنده میترکیدم ... قیافش خیلی بامزه شده بود ...
-چی شده پری؟این چه وضعشه؟منم از خواب پروندی!
گیج گفت : رز ... تو صدایی نشنیدی؟هان؟
سرم رو به سمت پنجره برگردوندم و نیشمو باز کردم ... با صدایی که براثر فشار خنده لرزش داشت گفتم : نه چه صدای؟
دیگه دارم مطمئن میشم یه چیزی بین این دو تا چشم عسلی هست ...

پریسا : اوووم ... نمیدونم ... ولش کن ... حتما خواب دیدم ... ساعت چنده؟
-هفت ... چه خوابی!؟
با نیش باز گفت : یه خواب خوب ... به درد تو نمیخوره ... صحنه+18 داشت!
دیگه داشتم میترکیدم ... تقریبا خودمو پرت کردم تو دستشویی ... شیر آب باز کردم ... سیفونم کشیدم ... بعد با خیال راحت شروع کردم به خندیدن ... مثبت هیجده!ببین به چی میگه مثبت 18!حالا خوبه صحنه رو خودم درست کردم!
بعد از صبحونه خوردن و گوش کردن به نصایح خانوم جون با پریسا از خونه بیرون اومدیم.

پریسا با اخمای توهم گفت : رز ... این خانوم جون چقدر نصیحت میکنه ...
خندیدم و گفتم : تو که باید عادت کرده باشی؟
پریسا : اوف ... اخه هر دفعه ماشاالله به نصایحش اضافه میشه ... زودتر بریم تو ماشین حداقل یه رژ بزنم!

پریسا از ترس نگاهای خصمانه خانوم جون برعکس هر روز که کلی ارایش میکرد یه رژم نزده بود!
سعی کردم صدامو مثل خانوم جون کنم : دختر باید سرسنگین باشه مادر ... زمان ما دخترا چادر و پوشیه سرشون میکردن ... نمیدونید مردا چه جوری دنبالشون بودن ... الانم هست مادر ... بیچاره داماد تا فردای عروسیش قیافه طبیعی زنشو نمیشناسه!
پریسا که بلند میخندید گفت : رز توام تقلید صدات خوبها!
بعد با چشمای ریز شده به من خیره شد ... سریع دستشو کشیدم ... ممکن بود قضیه صبحو بفهمه!
-بیا بریم دیرمون شد!

--------

negin.t
1391,11,18, ساعت : 14:55
رسیدن به دانشگاه همانا ... و سر به زیر شدن من همانا!
باید قولایی که به خودم دادم رو عملی کنم...
هنوز چند قدم نرفته بودیم که کسی صدام کرد : خانوم آذرمنش ... خانوم آذرمنش …
به عقب برگشتم با دیدن قیافه نحس شایان اخمام توهم رفت ... تو عمرم ادمی به این پرویی ندیدم!یه پسر ابرو برداشته که شلوارش به یه فوت بنده.نمیدونم چه جوری از جلوی نگهبانی رد میشه ...
شایان : سلام خانوما.
پریسا یه چیزی شبیه سلام زمزمه کرد منم اصلا جوابشو ندادم اون اوایل که بهم گیر میداد ... پریسا میگفت گناه داره ضایعش نکن ... هر دفعه هم کلی تحویلش میگرفت ... اما انقدر این ادم هیزُ و پروِ ... که پریسا ام از دستش به ستوه اومده ... نمیدونم ترم چنده؟تا اونجایی که من میدونم یازده رو هم رد کرده!

شایان که تقریبا داشت با نگاش منو میخورد گفت : میشه با هم صحبت کنیم؟
عصبی گفتم : اقای محترم شما اصلا حرف ادمیزاد حالیتون میشه؟لطفا مزاحم نشید ... برای بار هزارم هم میگم شاید فهمیدید ... مـــــــــزاحـــــــــم نــــــــشید.
دست پریسا رو کشیدم.
-بریم پری دیر شد
هنوز دوقدم نرفته بودیم که خودشو رسوند.
شایان : خواهش میکنم رزا فقط ...

پریدم وسط حرفش : هووووی ... بار اول و اخری باشه که اسممو از دهن کثیفت میشنوم!در ضمن بار اخرتم باشه دنبالم راه می افتی!خوشم نمیاد باهات حرف بزنم.شیر فهم شد؟

صورتش رنگ گرفت ... پوزخندی زدُ گفت : توام بدون ... بار آخریه که با زبون خوش ازت میخوام باهام راه بیای ... نزار کاری کنم که بیفتی به التماسم!
-خفه شو ... مال این حرفا نیستی بچه ... تو خواب ببینی که من باهات دیگه هم کلام بشم چه برسه به التماس ... گمشو اونور
پشتشو به ما میکردُ گفت : خودت خواستی ... فهمیدی ... خودت خواستی...

همین که ازمون دور شد پریسا نگران گفت : رز این به دیونگی تو دانشگاه معروفه ... یه دقیقه باش حرف میزدی ببینی چه کار داره بعد دست به سرش میکردی میترسم بلایی سرت بیاره...
-ولش کن بابا پسرِ حمال ... هیچ غلطی نمیتونه بکنه مگه شهر هرته ...
پریسا : میخوای بریم حراست؟
-نه بابا!چیزی نمیشه نگران نباش.
پریسا : یه بار دیگه بیاد طرفت من میرم حراست با تو کله خرم کاری ندارم.

هرچند خودمم ترسیده بودم ولی دوس نداشتم کسی متوجه ضعفم بشه حتی پری...
خدارو شکر با استاد هم زمان رسیدیم ... بدون اینکه به کسی نگاه کنم دنبال پریسا راه افتادم سمت ته کلاس ... دوست داشتم جلو بشینم تا دیدم محدودتر باشه ... ولی امان از این دخترا ... خدا نکنه یه استاد جوان ببینن مخصوصا اینکه خوشتیپم باشه ... از یه هفته قبل واسه ردیف جلو زنبیل میزارن ... تنها جای خالی ردیف یکی مونده به اخر بود که با پریسا همون جا نشستیم.
سر کلاس با تمام وجودم به درس گوش کردم ... تا حواسم تو کلاس به چرخش در نیاد ...
انقدر به استاد خیره شدم که احساس کردم تو چشمام اشک جمع شده!فکر کنم بیچاره به خودش شک کرده بود ... چون هر چند دقیقه به زیپ شلوارشُ و یقه پیرهنش نگاه میکرد ... یا تو موهاش دست میکشید ... حالا جالبیش اینه که هر هفته واسه حواس پرتی بهم تذکر میداد یه بارم که گوش میکنم به خودش شک میکنه!؟! ... احساس میکردم الانه که قطع نخاع بشم ... مردک از جاش تکونم نمیخورد!یا پشت میزش وایمیستاد ... یا رو صندلیش میشست ... فکر کنم به همون زیپش مشکوک بود که حرکت نمیکرد...!

با تموم شدن کلاس یه نفس راحت کشیدم ... و با دستم مشغول ماساژ گردنم شدم.
پریسا با خنده گفت : مجبور بودی با اون چشمات اونجوری به اون بدبخت نگا کنی که گردنتم خشک بشه!
-وا ... خب به درس گوش میدادم باید به استاد نگا میکردم دیگه...
بلندتر خندید و گفت : اهان ... اونوقت از کی تو انقدر دوستار درسُ علم شدی؟
- اه...ول کن پری چقدر گیر میدی!
بدجنس ابروهاشو بالا انداخت : باشه بابا چرا حالا میزنی؟همین جا هستی یا میای بریم انتشارات جزوه مقدسی رو بگیریم؟
-هستم تو برو ... تو رو خدا فقط لفتش نده زود برگرد
پریسا : باشه پس همین جا باش.

با رفتن پریسا منم خودمو مشغول جمع کردن وسایلم کردم ... کلاس تقریبا خالی شده بود ولی من جرات بلند کردن سرمو نداشتم!با دیدن یه جفت کفش سفید مشکی adidas جلوی پام قرار گرفت سرمو بلند کردم ... حسام! تند سرمو برگردونم تو کیفم ... اینم شانس من دارم اخه؟کل کلاس گردن خودمُ خشک کردم که اینو نبینم حالا اومده جلوم!
حسام : طعمه جدیده؟