PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان تب نگاهت | negin.t کاربر انجمن



صفحه ها : [1] 2 3

negin.t
1391,11,15, ساعت : 17:10
به نام عشق

سلام به تمام بچه های گل 98ia

زندگی سراسر حکمت است و قسمت ... کاش با حکمت قسمتمان رقم بخورد :-2-15-:

امیدوارم اگر سری به قصه من زدید و حتی یه خطش رو هم خوندید ... با رضایت صفحه رو ترک کنید ... من تلاش خودم رو میکنم تا کارم جدید و نو باشه ... هر چند خودم معتقدم قصه ی همه ی ما تکرایست این نحوه بیانه که به زندگی عده ای شور و هیجان میده و به زندگی عده ای کسالت و تکرار!

خلاصه رمان : داستان دختریه که به خاطر وصیت پدر بزرگش مجبوره با پسر دایش ازدواج کنه ... اما همه چی راحت پیش نمیره و عشق با تمام سختیش از راه میرسه ...

جلد : ممنون از YASAM!N برای طراحی جلد جدید ... از ms_mn عزیز هم برای زحمتش واسه جلد قبلی ممنونم


http://s4.picofile.com/file/7995580642/001.jpg


مقدمه :

ابر از آسمان اجازه نمی گیرد.
پاییز در اختیار باغ نیست و برگ بی رضایت درخت با باد می رود.
نا خوانده می آید.
بی در زدن.
ناگهان! نشسته ای که نفست می گیرد.
نگاهش می کنی که چه آرام می رود توی جانت!
اختیاری نداری.
می توانی راه بروی ... می توانی بخوابی ... می توانی بخندی ...
می توانی زندگی کنی.
می تواند بیاید.پا به پایت.با تو.در تو.
ساعت در دست اوست ... راه را او می برد ...
بگذریم.دلتنگی مقدمه ندارد... :-2-39-:

asal_cheshmak
1391,11,15, ساعت : 17:13
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
نویسنده های سایت حتما بخوانید! (http://www.forum.98ia.com/t655469.html#post6888637)
برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
طراحی جلد رمان کاربران سایت (http://www.forum.98ia.com/group1384.html)
در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!

negin.t
1391,11,15, ساعت : 17:28
آینده نزدیک است :



فریاد های بلندش در سراسر راهرو پیچیده بود ... گریه سوزناکش دل سنگ را هم آب میکرد ...

صداهای درهم در ذهنش دوباره جان گرفته بود ... لرزش بدنش هر لحظه بیشتر میشد ... صدای زوزه سگ ... صدای قهقهه جسم لرزانش را در برگرفته بود ...

دستان لرزانش را با تمام قدرت روی گوشهایش فشار میداد ... اما صداها هر لحظه بیشتر و نزدیک تر میشدند ... تصاویری گنگ در ذهنش جان گرفته بود ... فردی که قصد داشت با تیغ موهایش را بزند هر لحظه به او نزدیک تر میشد ... این بار انعکاس فریاد خودش را هم میشنید ... صدای قهقهه مرد ... سیگاری که پشت دستش خاموش میشد ... بوی الکلی که مشامش را آزار میداد ... مزه تلخ مشروبی که به زور در دهانش ریخته میشد ... زن با صدای بلند شروع به جیغ زدن کرد ... کلماتی نامفهوم در بین فریادهایش گم میشدند ...

چند نفر سعی داشتن دستهای ظریفش را مهار کنند ... پرستاری سراسیمه از اتاق زن بیرون دوید ... " امپول بیهوشی رو بیار الان دوباره تشنج میکنه ... زود باش"

سایه مردی خمیده پشت دیوار اتاق زن پیدا بود ... فریادهای زن شانه های پهنش را به لرزه انداخته بود ...

صدای بلند زن بار دیگر در راهرو پیچیده شد ... "من نجسم ... من کثیفم ... باید بمیرم ... ولـــــــــــم کنید ... به من نزدیک نشید... "

صدای خس خس گلوش از پشت دیوار هم شنیده میشد ... صداها از ذهنش گریخته بودند ... حال تصویر مردی با پیشانی خونی در ذهنش جان گرفته بود ... زن به نفس ... نفس افتاده بود ... "بهش بگید بره ... منو نباید ببخشه ... من دیگه پاک نمیشم ... من نجسم ... با ناله ضعیف ادامه داد ... نجــــــــــــسم ... نجـــــــــــس ... نجــــ... "

چند ثانیه بعد سکوت وهم آور و غمگینی بعد از تراژدی سوزناک زن همه جا را فرا گرفته بود ...

و سایه مردی که این بار روی زمین افتاده بود ...

negin.t
1391,11,15, ساعت : 20:44
فصل اول ( شروع زندگی ) :






هرگاه دلــم



برای حـقوق از دست رفته ام می گیرد
زیباترین لبـخند را
از لـب های بی رنگِ خــدا می چینم
و چـــهره ی تلـخِ خــدا را می بینم!






-رزا دخترم ... چرا بیدار نمیشی مادر پاشو نماز صبحت قضا شد آفتاب در اومد.

- تو رو خدا خانوم جون بی خیال شو قضاشو می خونم

- الله اکبر ... دختر تو چرا انقدر تنبل شدی؟نماز که قضا بشه دیگه خوندن نداره.خب بگو نمی خوام بخونم چرا من پیرزن رو گول میزنی ... این همه پله واسه تو بالا اومدم...

نخیر ول نمیکرد ...

-باشه شما برو منم پاشدم

خانوم جون همین جور که با خودش غر میزد از اتاقم بیرون رفت.منم پاشدم مطمئنا خانوم جون راحت گول نمی خورد!همیشه همین طور بود باید کاری که میخواست سریع انجام میشد اگرنه ول کنش نمیشد.

از زمانی که خودمو شناختم پیش خانوم جون بودم.وقتی فقط دو سالم بود مادرم رو تو یه تصادف از دست دادم پدرم رو هم اصلا ندیدم ... همون زمانی که من به دنیا اومدم مادرم رو طلاق داد و از ایران رفت.

واسه همین خانوم جون یه جورای همه کس من تو این دنیاست ... من و خانوم جون تو یه خونه قدیمی دوطبقه زندگی میکنیم نمیشه بهش گفت دوبلکس ولی خب از طبقه اول به دوم راه داره ... طبقه بالا دو تا اتاق خواب داره که یکش برا مهمونه یکیشم در تصاحب منه! طبقه اولم قلمرو خانوم جونه ... یه خواب بیشتر نداره که خانوم جون واسه پادردش تو همون حکفرمانی میکنه! من که خیلی اینجا رو دوست دارم ... مخصوصا حیاطش رو ... یه حیاط با یه باغچه وسطش که پر از گل و درختِ ... من عاشق گل رزم ... همه گلای رز باغچه رو هم خودم کاشتم وقتی عمو یوسف باغبونمون میاد از اول تا اخر از بغلش جم نمی خورم ... انقدر ازش سوال می پرسم که بیچاره دهنش کف میکنه دفعه قبل به خانوم جون گفت براش یه پارچ اب بیاره ... از فکرشم خندم میگره ... یه بارم به خانوم جون گفته بود نوه تون همیشه خونه هست؟فکر کنم می خواسته هر وقت من نیستم بیاد!

خانوم جون میگه پدرم مرد خوبی نبوده و مادرم تو زندگی یازده ماهه متاهلیش خیلی اذیت شده البته چند بار از نفرین های خانوم جون فهمیدم که مادرم عاشق پدرم شده و با وجود مخالفت های زیاد آقاجون ازدواج کرده آقاجون یه نظامی خشک بود که مادرم رو به خاطر ازدواج اشتباهش از خونش بیرون میکنه ...

به هرحال من ثمره ازدواج راحله فرهمند و منصور اذرمنش هستم.که بعد گذشت تنها یازده ماه از روز عقد پدر ومادرم به دنیا اومدم ... خانوم جون میگه پدرم یه مرد هوس باز بوده که با وجود داشتن زن و دو تا بچه مادر من رو هم به عقد خودش در میاره ... و بعد از اینکه میفهمه حامله شده سر ناسازگاری رو با مادرم میزاره ... خانوم جون میگه روزی که مامان راحلم به خونه برگشت همه جای بدنش پر بود از کبودی و سوختگی ... با همه اینا آقاجون انقدر غد بود که حتی راضی نشد فامیلی خودش رو رو من بزاره و من باید تا عمر دارم فامیلی یه ادم هوس باز رو تحمل کنم ...

خانواده پدرم رو مثل خودش نه میشناسم نه حتی تا حالا دیدم ... کی میتونه باور کنه یه دختر حتی یه عکس از پدرش رو هم ندیده باشه!هرچند با تعریفهای اطرافیانم حتی دلم نمی خواد یه روز به طور اتفاقی از کنارش رد هم بشم چه برسه به دیدنش ... اما خانواده مادرم رو دوست دارم ...

مامانم بچه دوم خانوم جون و اقاجون بود ... یه جورایی نور چشمی آقاجون ... البته تا قبل از ازدواج ناموفقش ...


خاله رویا فرزند اول خانوم جون و اقاجونه ... دو تا بچه داره ...

آرش و آرزو ... من با هر دوشون رابطه خوبی دارم ... آرش 26 سالشه و دانشجوی ارشد کامپیوترِ یه سالی هست با دوستاش یه شرکت راه انداخته.آرزو 23 سالشه عکاسی خونده الانم دنبال کارای باز کردن آتلیشه ... هر دوشون برام حکم خواهر و برادر دارن ...

دایی رحمان فرزند آخرِ و تا زمانی که اقاجون زنده بود دردونش به حساب میومد ... با گیتی شکوهی دختر یکی از تاجرای بزرگ تهران به دستور آقاجون ازدواج کرد ... و بعد از اینکه اقاجون فوت کرد با خانوادش از ایران رفتن ... الانم لندن زندگی میکنن ... دو تا بچه دارن ... سینا 22 ساله دانشجوی روانشناسی ... و سبحان 27 ساله دانشجوی پزشکی ...

اقاجون سه سال بعد از مرگ مادرم سکته کرد و قبل از رسیدن امبولانس فوت کرد.اما قبل از مرگش درست روزی که مادرم رو بخشید شرطی گذاشت که آینده من رو مثل کودکیم سیاه کرد ...

negin.t
1391,11,15, ساعت : 20:55
مادرم بعد از اینکه پدرم ترکش میکنه ... چند روزی رو تو خونه همسایه سر میکنه ... ولی چون نه کاری داشته که زندگیش رو باش سر کنه نه پولی که حداقل یه خونه اجاره کنه با یه دنیا پشیمونی و ترس به خونه پدریش برمیگرده ... ولی از اونجایی که اقاجون یه مرد خودرای بوده که احساس میکرده با ازدواج مادرم ابروش رفته ... اصلا به التماس های مادرم و خانوم جون اهمیت نمیده ... حرفش یه کلام بوده اونم نه!یه ماه به این منوال میگذره ... مادرم تو این یه ماه دور از چشم اقاجون به خونه خواهرش رویا میره ... و به صورت پنهونی با اونا زندگی میکنه ... تا اینکه اقاجون تو یه تصمیم ناگهانی که همه رو شوکه میکنه به مادرم اجازه برگشتن میده ...
آقاجون از همه می خواد تو خونش جمع بشن تا شرط برگشتن مادرم رو بگه ...
بعد از جمع شدن بچه ها و در حضور یه وکیل اقاجون شرط برگشتن مادرم رو ازدواج من وسبحان در آینده می زاره ... نمیدونم دلیل کارش چی بوده ولی فکر کنم میخواسته حسرتی که مادرم با انتخابش رو دلش گذاشته بود رو با انتخاب شوهر برا دخترش یه جورایی کم کنه شایدم میخواسته دوباره قدرت خودش رو به بچهاش نشون بده ... دایی که همیشه گوش به فرمانش بوده به راحتی قبول میکنه ... مادر من هم چاره ای جز قبولی شرط نداشته ... آقاجون برای محکم کاری تو وصیت تقسیم ارثش رو هم مستلزم اجرای شرطش میزاره و قید میکنه در صورت انجام نشدن این ازدواج مامان من و دایی از ارث محروم میشن ... اینطور شد که من از یه ماهگی نامزد دار شدم ... بعد از رفتن دایی از ایران من و سبحان فقط یک بار همدیگرو دیدم اونم وقتی که من فقط ده سال داشتم ... دایی رحمان این ازدواج رو به بعد از تموم شدن درس من و سبحان موکول کرده ... یعنی کمتر از یه سال دیگه ... گاهی سبحان بهم مِیل میده یا باهام تماس میگیره مخصوصا این اواخر ... البته من خوب میدونم دستور دایی رحمانِ چون هیچ علاقه ای تو کلامش حس نمیکنم


یه زمانی برام خیلی مهم بود که پدر و مادر ندارم هر چند الانم کمبودشون رو حس میکنم ... اما زمانی که مدرسه میرفتم این کمبود خیلی به چشم میومد ... و منو آزار میداد ... وقتی بچه هایی رو میدم که صبح با مادرشون میان مدرسه و بعد از تعطیلی تو آغوش قوی پدرشون گم میشن و با بوسه های مادرشون بوسه بارون تنها کارم بغض کردن و گریه کردن تا خونه خانوم جون بود.
وقتی موضوع انشا درباره شغل پدر و یا محبت مادر بود من با یه صفر از معلم و کلی گریه از مدرسه تا آغوش خانوم جون می دویدم ... هنوزم یاداوریشون اذیتم میکنه ... چه شبایی که تو رویاهای کودکیم خوشبختی خانواده های دیگه رو کنار هم به امید داشتن شون تو ایندم چیدم ... غافل از اینکه سرنوشت من فقط با بدبختی نوشته شده ...


از نظر چهره شباهت زیادی به مادر مرحومم دارم صورت سفید و چشمای رنگی که خودمم نمیفهمم کی رنگش بین سبز و آبی تغییر میکنه ... لب وبینی کوچیک متناسب با صورتم و موهای فر بلندِ بور...

قد متوسطی هم دارم که به هیکل ظریفم میخوره ...


ولی خب ادمیزاد هیچ وقت از داشتهاش راضی نیست ... منم همیشه آرزوم بود قیافه معمولی یا حتی زشتی داشتم اما از داشتن یه خانواده محروم نبودم ... کاش میشد از مهر مادرم بیشتر از دو سال بهره ببرم ... طعم حمایت یه پدر واقعی رو بچشم ... طعم یه ازدواج با عشق رو بچشم ... عاشق بشم ... زندگی کنم ... زندگی ... زندگی به معنای واقعیش.

negin.t
1391,11,15, ساعت : 21:07
دوسال محبت مادرم هنوز وجودم رو گرم میکنه ... هرشب کاست لالای که برام پرکرده رو گوش میکنم تا خوابم ببره ... هر روز صبح اول به اون سلام میکنم ... هر روز صبح عکسشو میچسبونم به گونم تا حسش کنم ... هیچ کس نفهمید چرا برام انقدر مهمه شبا تو اتاقم تنها بخوابم ... هیچ کس نفهمید چرا شبا تا صبح هندزفریم تو گوشمه ... چرا پنچشنبه ها از صبح تا شب باید تنها بیرون باشم ... پنچشنبه فقط واسه مامانمه از صبح میرم سر قبرش براش حرف میزم ... دردل میکنم ... از غمام میگم ... از دلتنگیام ... اونم گوش میکنه ... میدونم که گوش میکنه ... از خوابای که بعضی شبا میبینم میفهمم که تک تک حرفام رو با تمام وجودش گوش کرده ... میشینم سر قبرش تا یه باد بیاد شده یه نسیم کوچیک ... میشینم تا بیاد میدونم اون نوازش مادر منه ... وقتی سر قبرشم ... وقتی بارون میگیره ... میدونم دل اون هوای گریه کرده ... انقدر کنارش میشینم تا خوب گریشو بکنه ... وقتی رو قبرش خوابم میبره ... میدونم که یه دل سیر نگام میکنه ... این رو از کسایی که هر دفعه سر اذان صدام میکنن میفهمم ... خانوم جون میگه مادرم عاشق صدای اذان بوده میدونم دوست داره با دخترش به صدای اذان گوش کنه ... می دونم مثل همه ی مادرا ناراحت شب شدن و دور بود راهمه.
با صدای خانوم جون از فکر بیرون میام ...
خانوم جون : رز هنوز بالای؟دوباره خوابیدی؟
ازاتاقم بیرون اومدم همین جور که از پله ها پایین میرفتم گفتم : اومدم قربونت برم ... حرص نخور ... پیر میشی ها!
کنار چارچوب قهوه ای اشپزخونه دست به کمر وایساده بود و با محبت به من نگاه میکرد ...
خانوم جون : ورپریده به من میگی پیر!من کجام پیره ... هروقت عروسی نتیجه هامو دیدم بهت اجازه میدم بهم بگی پیر!
دستمامو دور شونه نحیفش گره کردم ... و به صورت چروکش خیره شدم ... از چشمای مشکیش میشد فهمید تو جونی زن زیبایی بوده ... هنوزم چشماش برق کم سویی داشت ...
-قربونت برم من ... کی گفته زنا اصلا پیرمیشن؟هان؟ ... من و تو الان هم سنیم ... رز و زهرا خاتون بیست ساله ... از تهران
خانوم جون پیشونیم رو بوسید و با لبخند گفت : خوشبختی تو آرزوی منه ... هر وقت خیالم از تو راحت شد ... میرم پیش بچ...
نزاشتم حرفشو کامل کنه دستمو رو لباش گذاشتم و با صدای لرزونی که ناشی از بغض بود گفتم:
نگو تو واسه خودمی ... هیجا ... نمیری ... به هیچکسم نمیدمت ... خب؟
خانوم جون با چشمایی که از نم اشک برق میزد گفت : تو راحله منی ... تو بخندی انگار بچم داره میخنده ... تو عمر منی دخترم ... تا وقتی از تو مطمئن نشم هیجا نمیرم...

بعد از خوندن نماز صبحم دیگه خوابم نمیبرد ... رفتم تو حیاط ... پاییز رو خیلی دوست دارم ... تموم حیاط پرشده از برگ ... باید ارزو رو خبر کنم یه سری عکس بگیره ... یه کم دور حیاط دویدم ... حسابی هوا سرد شده ... بیشتر از یه ربع دووم نیوردم ... در حالی که میلرزیدم برگشتم تو خونه ... خانوم جون صبحونه رو اماده کرده بود ... چای داغ سرمای اذر ماه رو از بدنم بیرون کرد ...
بعد از خوردن صبحونه به اتاقم برگشتم ... ساعت شیشو نیم بود ... هفت و ربع پریسا میومد دنبالم ... پریسا بهترین دوستم منِ ... از اول راهنمایی با همیم ... و یه جورایی حکم خواهر بزرگ رو برام داره ...

negin.t
1391,11,15, ساعت : 21:14
بافت طوسی با یه شلوار کتون مشکی پوشیدم ... کیف طوسی هم برداشتم که به بافتم بیاد ... مقنعه مشکیمُ سرم کردم ... حوصله ارایش نداشتم ... یه دسته موی فرمُ از مقنعه در اوردم ... تو اینه به خودم لبخند زدم ...
داشتم عکس مامانم رو میبوسیدم که پریسا میس انداخت ...
-شب باهات حرف میزنم ... پریسا رو که میشناسی کم طاقته ... مطمئنم هنوز سر چهار راه نرسیده!
قاب عکس مامان رو با احتیاط سرجاش گذاشتم ... خانوم جون عادت داشت بعد نماز صبح یه چرت بزنه ... سعی کردم سر و صدا ایجاد نکنم همین که در خونه رو بستم ... نفسم رو راحت دادم بیرون ... پریسا همون موقع پیچید تو کوچه ... خونشون یه چهار راه بالاتر از ماست از اونجایی که من رانندگی بلد نیستم و ماشین هم ندارم با پریسا به دانشگاه میرم ... به سمت پراید قرمزش حرکت کردم...
در ماشین باز کردم ... و کنار پریسا نشستم ...
-سلام بر بانوی چشم عسلی ...
پریسا با اخم ریز که رو صورتش بود گفت:
صدبار گفتم به من نگو چشم عسـ... الله اکبر ... خوبه منم به تو بگم چشم وزغی؟هان؟ خوبه؟
-اوه اوه چه خبرته اول صبحی؟اولا که امروز چشمای من ابیه ... نه سبز ... ثانیا چشم عسلی کجاش بده؟خب چشمات عسلی دیگه؟
با حرص نفسش رو بیرون داد : چشمای وزغ دریایت رو باز کنی میبینی چشمای من قهوه ای کم رنگه ... دیگه اون کلمه رو پیش من نگو ...
از رفتارش خندم گرفته بود ولی جلوی خودم رو گرفتم ... پریسا به عسل حساسیت داشت ... به قول خودش حتی اسمش روهم که میشنید کهیر میزد !!...
به پریسا که هنوز اخم داشت نگاه کردم...
دختر جذابیه ... صورت گرد سفید با چشم ابرویی زیبا ... من که عاشق موهاشم چون خودم موهام فرِ موهای لخت پریسا رو خیلی دوست دارم...
خیلی بیشتر از یه دوست به گردنم حق داره ... تو تمام این چند سال مثل یه خواهر همراهم بوده ... وقتی تازه وارد راهنمایی شده بودم وضع روحیم خوب نبود ... کمبود پدر و مادر منو به یه دختر بچه افسرده و گوشه گیر تبدیل کرده بود ... تازه چند روز از مهر گذشته بود که ناظم برای مرتب کردن جاها به کلاسمون اومد ... و پریسا که یه دختر شاد و شیطون بود رو پیش من نشوند ... اوایل از کاراش خوشم نمیومد ... ولی کم کم انقدر بهم محبت کرد ... که منو مجذوب خودش کرد دوستی با پریسا باعث شد خیلی زود وضع روحیم بهبود پیدا کنه ... محبتی که بینمون به وجود اومد انقدر قوی بود که دوستیمون تا الان ادامه پیدا کرده ...
پریسا یه برادر کوچکتر داره که امسال حسابداری دانشگاه سمنان قبول شده ... وضع مالیشون مثل ما متوسطه ... پدرش حسابدار یه شرکت مهندسیه ... مادرش هم خونه دارِ ... یه زن بساز و مهربون ایرانی.
برعکس هر روز که کل راه از خونه تا دانشگاه رو حرف میزد ... امروز تو خودش بود ...
-پریسا؟
پریسا : هان؟
-هان نه جان! میمیری یه بار وقتی صدات میکنم بگی جان؟
پریسا : اشتباه گرفتی خواهر!اینا دیالوگای اقا سبحانته!
-دیوونه! سبحان کیه؟!من دوست دارم تو بگی جانم ...

یه اخم نمایشی کرد و با صدای لاتی گفت : ببین ضعیفه ما خودمون صاحاب داریم ! د چشماتُ درویش کن!چشمت ما رو بگیره بد میبینی ها!
-گمشو بابا! تو صاحب کجا بود؟داری کاری میکنی بحث مورد علاقتو بهت یاداوری کنما!!بعدشم من میخوام واسه ایندت یه تمرینی باشه!
پرسا : تسلیم بابا!اینبار صدام کردی قربون صدقت میرم تا عقده ای نشی ... ولی به خدا ترشیدگی من شرف داره به شوهر بی سبیل اجنبی تو!
-بزار ببینم 10 سال دیگم این حرفُ میزنی پریسا خانوم
پریسا : حالا کــــــــــو تا ده سال دیگه ... صبر کن یه شوهری تور کنم که کفت ببره!
-دیوونه ای به خدا! راستی دیشب چت بود؟بی اعصاب بودی!؟
پریسا با حرص گفت : مگه واسه ادم اعصاب میزارن؟نمیدونی دیشب چه وضعی داشتیم ... پویا می خواست برگرده سمنان ... اگه بدونی مامان چه گریه ای میکرد ... هرچی بهش میگم مادر من مگه پویا بچه دو سالس که این همه نگرانی؟ اوف ... انقدر گریه کرد که اخر قندش رفت بالا ...

مامان پریسا یه ده سالی بود که قند داشت ... از وقتی هم پویا پسرش سمنان قبول شده بود این بیچاره وضعش بدتر شده.
-اخه ... خب هر دفعه که نمیشه این وضع باشه؟نکنه مامانت می خواد کل چهار سال رو گریه کنه؟
با ناراحتی گفت : نمی دونم والا ... هرچی باهاش حرف میزنم بی فایدس ... میگه بچم سنی نداره نکنه گولش بزنن ... نکنه صبح پاشه نون نداشته باشه ... نکنه بی ناهار و شام بمونه ... نکنه معتاد شه ... به خدا رز دیونم کرده ... انقدر غصه این پویا نفهم خورده که قندش به 300 رسیده ... از اونور هی به پویا میگم ول کن ... بیا دوباره بخون ... سال دیگه تهران قبول شی ... انگار نه انگار ... من بدبخت این وسط گیر افتادم!بابامم که قربونش برم اصلا نمیدونه پویا چند سالشه!
با ناراحتی گفتم : خودتُ اذیت نکن ... مامانتم باید عادت کنه ... همیشه اول دوریا سخته یه کم بگذره درست میشه ... فقط نباید بزاری بره تو فکر پویا ... اونجوری بیشتر غصه میخوره ... دورش شلوغ کن ... تا به پویا کمتر فکر کنه.

negin.t
1391,11,15, ساعت : 21:19
با پریسا داشتیم به سمت کلاس میرفتیم که چشمم خورد به گوشه راهرو ... حسام با پونه کنار هم ایستاده بودن و صحبت میکردن ...

به دست پریسا که تو دستم بود یه فشار خفیف اوردم...
-هی ... اونجا رو نگاه کن پری!
پریسا با کنجکاوی به سمتی که با چشم و ابرو بهش اشاره میکردم نگاه کرد ...
پریسا : من که بت میگم این پسر فقط چشم دیدن تو رو نداره ... نگا تو رو خدا چه جوری به این دخترِ عملی نگا میکنه.
بعد با خنده ادامه داد : فکر کنم به زودی یه خبرایی بشنویم...
-اره اونم چه خبرای ... چقدرم بهم میان!
همین طور که دستم رو میکشید گفت : بیا بریم سر کلاس بابا ... استاد رفت ... تا فردا هم اینجا وایسیم ... اینا جلوی ما صحنه رمانتیک نمیان ...

مثل اینکه اونا هم متوجه اومدن استاد شده بودن ... چون داشتن به سمت کلاس میومدن ...
حسام شاهرخی و پسر عموش کامران شاهرخی دو تا از بچه های هم ورودی ما هستن ... من و پریسا سه سال پیش تونستیم با درس خوندن زیاد یا به قول آرش خرخونی دخترونه معماری دانشگاه تهران قبول بشیم.کامران و حسام پسرعموهای جدانشدنی بودن که از همون روز اول تو کلاس میدرخشیدن ... کامران پسر شلوغ و بی مزه ایه که وقتی سر کلاس باشه کلاس رو هواس!پریسا نظر برعکس منو داره و اون رو پسر بانمکُ خوش اخلاق و اقایی میدونه ... حسام پسرعموی کامران پسر فوق العاده جدی اخمو مغرور و خرخون از نظر من و البته درس خون باهوش تودل برو جذاب دخترکش و مودب از نظر پریسا و دخترای کلاس! اون جور که از بچه ها شنیدم حسام دانشجوی انصرافی مکانیکه ... طبق امار موثق دخترای کلاس یه ماه دیگه 25 سالش میشه ... کامرانم 23 سالشه مثل اینکه اول سربازی شو رفته بعد کنکور داده...
پونه هم ... چهره جذاب کلاس و آویزون حسامه ... یه دختر سبزه رو با دماغ عملی و لبای پروتز شده ... و صد البته لوس و بی نهایت شل ... که مثل گوجه لهیده رو زمین کشیده میشه ... خوبیش اینه که در مورد پونه پریسا باهام موافقه!

روز اولی که با پریسا اومدیم ثبت نام ...از فضای ازاد دانشکده خیلی خوشم اومد ... اینکه دخترا و پسرا باهم تو یه کلاس درس میخوندن برام یه چیز جدید و جالب بود ... اوایل برعکس الان که سعی میکنم ساده باشم خیلی به خودم میرسیدم ... به خاطر چهرم خیلی از پسرا به بهونه های مختلف به سمتم میومدن ... حتی چند نفریم خیلی راحت بهم پیشنهاد دوستی دادن ... تنها کسی که کوچکترین توجه ی به من نمیکرد همین حسام بود ... انگار اصلا من رو نمیدید ... این بی محلی هاش باعث شده رو تمام حرکاتش حساس بشم ... به بهونه های گوناگون جلوش سبز میشدم ... حتی چند بارم به بهونه گرفتن جزوه رفتم طرفش ... چند بار برای جلب نظرش شیطنتای مختلفُ امتحان کردم که همش بی فایده بود ... بار اول که میخواستم ازش جزوه بگیرم خیلی خونسرد گفت : شما تو کلاس ما هستید؟انقدر حرفش برام سنگین بود که با کمال پرویی گفتم : اگر چشماتون رو باز کنید میبینید که سه ماهی هست که هم کلاسیم!!

خوب یادمه یه روز که دیر به دانشگاه رسیده بودم جلوی در حسام رو با یه دختر چادری دیدم ... دختره فقط چشماش با بینیش پیدا بود اما حسام همچین محو همون یه تیکه صورت دختره شده بود که متوجه هیچی نبود ... اون قدر حرصم گرفته بود که دوست داشتم برم جفت چشماشو از حدقه دربیارم ... نگاهی که من براش کلی دوندگی کرده بود تا چند ثانیه رو خودم ببینم حالا انقدر راحت رو اون دختر ثابت مونده بود ... بعد از اون روز من شدم یکی از دشمنای سرسخت حسام شاهرخی ... هروقت بحثی میشد بی توجه به موضوع تو گروه مخالف حسام قرار میگرفتم ... سر کلاس طرحاش رو میکوبیدم ... تقریبا همه از نفرت و خصومت من نسبت بهش باخبر بودن ... طولی نکشید که حسامم یکی از مخالفین سرسخت من شد ... حالا دیگه اونم تو هر بحثی سعی میکرد یه جوری منو زمین بزنه ... وقتای که کنفرانس داشتم انقدر سوال پیچم میکرد تا گیج بشم ... طرحام رو با صد تا دلیلُ مدرک و محاسبه ضعیف و بی کیفیت نشون میداد ...

negin.t
1391,11,15, ساعت : 21:24
با صدای استاد که اسم حسام رو صدا میکرد متوجه کلاس شدم
استاد : اقای حسام شاهرخی
حسام : بله استاد
استاد : برای کنفرانس اماده اید؟
حسام : بله
استاد: بسیار خب ... بفرمایید جلو ... بچه ها لطفا خوب کنفراس رو گوش کنید ... یه جورای به درس امروز مرتبطه ...
حسام رو به بچه ها ایستاده بود و به نت برداری هاش نگاه میکرد ... بی توجه به حسام سرم رو زیر انداختم و با خودکار ابیم مشغول نقاشی رو جزوم شدم ...
امروز از اون روزایی بود که اصلا حوصله نداشتم ... دلم واسه مامانم تنگ شده ... کاش میشد قبل از پنچشنبه بهش سر بزنم ...
تو خودم بودم که پریسا یه برگه جلوم گذاشت روش نوشته بود "کجایی؟حسابی تو خودتی؟" براش نوشتم ... نمیدونم حوصله ندارم ... پریسا سریع برگه رو برداشت مشغول نوشتن شد ... دوباره برگه رو جلوم گذاشت "مثل اینکه حسام کلی تعجب کرده ... حواست هست؟امروز کنفرانس حسام ها!پس چرا مثل همیشه بش زل نمیزنی؟"... براش نوشتم ... ولش کن بابا ... بجاش پونه جونش داره قورتش میده! ... پریسا یه نگاه به جلوی کلاس کرد بعد دوباره مشغول نوشتن شد ... "ولی مثل اینکه حسام منتظر نگاه یکی دیگس؟؟"... براش نوشتم منظورت چیه؟ ... "چه میدونم ... هی یه جمله میگه هی یه نگاه به تو میندازه ... فکر کنم از اینکه مثل همیشه بهش نگاه نمی کنی تعجب کرده "...
درسته من به اون زل میزدم ... ولی اون هنوزم به من نگاه نمیکرد ... با کنجکاوی که پریسا به جونم انداخته بود ... سرم رو بلند کردم ... نگاه حسام رو من بود ... زل زدم تو چشماش که سریع نگاهش رو گرفت ... چند ثانیه سکوت کرد ... مثل اینکه حرفشو گم کرده بود چون هی ورقاشو جابجا میکرد ... خیلی خوشم اومد ... پسره پرو خوب مچشو گرفتم!

به بهونه جواب دادن به گوشیم ... بلند شدم و به سمت در کلاس راه افتادم ... وقتی داشتم از کنارش رد میشدم ... زیر لبی جوری که بشنوه گفتم : بپا نگات هرز نره که تو ورقات گم نشی!
از کلاس که اومدم بیرون بلند زدم زیر خنده ... خوب حالشو گرفتم ... مطمئنم اگه میتونست ورقا رو تو حلقم میکرد ... هرچند الانم مطمئنم بدون تلافی نمیزاره!
--------

negin.t
1391,11,15, ساعت : 21:53
*دنیا بی کس ها را فرو ریختن آسان تر است *


با صدای داد آرش از خواب پریدم ... یه هفته ای هست که خونه ما پلاس شده نفهمیدم سر چی از خونه زده بیرون و اومده اینجا ... می دونم که اخرش خودش بهم میگه واسه همین کنجکاوی نکردم ... من از بودنش راضیم ... خونه ما رو از سکوت دونفرش دراورده.
به آرش که با خنده به من خیره شده بود نگاه کردم.
-مرض داری اول صبحی منو از خواب بیدار میکنی؟
آرش : اوه چه بی تربیت شدی!حقته تا تو باشی شب نیای سر وقت من پتو رو از روم برداری!
با یاداوری دیشب خنده رو لبم اومد دیشب بعد از اینکه خوابش برده بود پتوشو برداشته بودم.
آرش : اخه تو نمیگی من تو سرما آذر ماه اونم شب یخ میزنم فندوق مغز.
-اولا فندوق مغز خودتی ثانیا می خواستی خودتو واسه خانوم جون لوس نکنی!
آرش: پس حسودیت میشه!
دروغ چرا حسودیم میشه خانوم جون آرش رو خیلی دوست داره ... این منو عصبی میکنه!
-نخیر اخه توام حسودی داری! به چیت حسودیم بشه؟
آرش : به محبوبیتم ... به قیافه زیبام ... به قد بلنم
دستشو زیر موهای کوتاش کرد و با ناز گفت : به موهای کمندم!
-بسه ... بسه هر کی ندونه فکر میکنه برد پیت داره از خودش میگه!
با خنده گفت : حالا خیلی خوشحال نباش ... خانوم جون بعد از تو بهم سر زدُ دوتا پتو برام اورد!
بعد از این حرف یه نگاه بدجنس به من کردُ از اتاق بیرون رفت کلی عصبانی شدم!بیا اینم دلیل حسادتــــــــــــم!
بعد از رفتن آرش منم بلند شدم امروز روز پرکاری داشتم ... بعد از گرفتن یه دوش آب گرم موهای بلند فرم رو به سختی سشوار کشیدم ... یه پالتو سرمه ای با شلوار جین مشکی تنگ پوشیدم آرایشم نکردم چون حوصله نصحیتای اول صبحی خانوم جون رو نداشتم ... از اتاق زدم بیرون.
-سلام خانوم جون ... صبح بخیر
خانوم جون همین طور که با چشمای ریز شده صورتم رو بررسی میکرد اشاره میکرد که بشینم.
خانوم جون : سلام به روی ماهت.بشین برات چایی بیارم.
از لحنش معلوم بود که از ظاهرم راضیه!
چایی رو جلوم گذاشت و گفت : رز مادر آرش با تو حرف نزده؟
-نه خانوم جون شما می دونی چی شده؟
خانوم جون : اره مادر ولی خودش بت بگه بهتره.... وقتی بت گفت راضیش کن برگرده خونه.
-چشم
مشغول صبحونه خوردن بودیم که آرش هم با یه حوله رو سرش اومد... آرش از نظر ظاهری قیافه معمولی داشت چشمای قهوه ای درشت با بینی کشده و استخونی ... ولی اخلاقش جوری بود که همه رو به خودش جذب میکرد.
بعد خوردن صبحونه از خونه بیرون زدم ... امروز پری دنبالم نمی اومد باید مامانش رو میبرد برای آزمایش قند و دیالیز ... قرار بود تا ساعت یازده خودش رو برسونه.

negin.t
1391,11,15, ساعت : 22:00
آرش : رز صبر کن ... رز
به سمت ارش که به خاطر دویدن به نفس نفس افتاده بود برگشتم.
-چی شده ؟
آرش : وایسا میرسونمت.. .
-تو از کجا میدونی من امروز تنها میرم؟
با لبخند در حالی که من رو دنبال خودش به سمت زانتیاش میکشوند گفت : دیشب تلفنی با دوستت صحبت میکردی منم اتفاقی شنیدم!!از خداتم باشه قراره با یه پسر خوشتیپ بری دانشگاه!

توی راه هر دو سکوت کرده بودیم ... آرش توفکر بود هرازگاهی هم یه اه میکشید ... بالاخره طاقتم تموم شد.
-آرش
آرش : بله
-اوووووم ... میگم واسه چی یه هفتس اومدی خونه خانوم جون؟
یه نگاه غمیگن بهم کرد گفت : پس بالاخره پرسیدی ... فکر کردم اصلا برات مهم نیست که چیزی نمیگی.
-چی میگی آرش معلومه که مهمه ... اگر نپرسیدم واسه این بود که می خواستم خودت مثل همیشه بهم اعتماد کنی و بگی نه اینکه من به زور ازت حرف بکشم ... حالا چی شده؟
آرش : با حاجی حرفم شده.
-سر چی؟
آرش : وام
-وام چی؟درست بگو ببینم چی شده؟
آرش : می خوام یه وام بگیرم نیاز به ضامن دارم بابا راضی نمیشه.
-چرا از خود عمو نمیگیری؟

با عصبانیتی که تو صداش معلوم بود گفت : رز خواهشا تو یکی درکم کن ... من میخوام خودم رویاهامو بسازم دوست دارم اگه به جای رسیدم همت خودم باشه فکر خودم باشه نه پولای بابام! ... الانم دنبال یه خونه جدام.
-چـــــــــــــــی؟دیونه شدی؟خاله قلبش ضعیفه بفهمه حالش بد میشه ... چی برا خودت میبری و می دوزی؟چرا مشکلتو حل نمکنی؟.

ناراحت گفت : رز عقلم دیگه به جای قد نمیده این بهترین راه حله.
-یعنی چی اخه؟ بچه شدی!ببین ... من مطمئنم تو می تونی عمو رو راضی کنی خاله احساسی عمل میکنه رو عمو هم اثر میزاره برو تنها با عمو صحبت کن. سعی کن غرور مردونش رو خرد نکنی ... منطقی دلایلت رو براش بگو هر چی باشه اون پدرته راضی به ناراحتی و سختی تو نیست.

آرش با لبخند نگام میکرد : قربون گل رز خودم برم که این قدر بزرگ شده ... فکر بدی نیست به امتحانش می ارزه اگه نتونستم راضیش کنم تصمیم قبلیم رو عملی میکنم.
با رسیدن به دانشگاه آرش ماشین رو نگه داشت ... و به سمت من برگشت : رز ممنونم مثل همیشه با حرفات آرومم کردی.
-من ممنونم مهندس که منو رسوندی
در ماشین رو باز کردم که آرش دستم رو گرفت.
-رز
تو نگاهش یه غم عجیبی بود ... بدون اینکه چیزی بگه فقط نگاهم میکرد.
-ارش؟
آرش : جانم
-کاری داشتی؟
آرش : نه عزیزم مراقب خودت باش.
-توام همین طور به عمو سلام برسون.
--------

negin.t
1391,11,15, ساعت : 22:04
پریسا خودشو به کلاس دوم رسوند ... شنبه ها با استاد محمدی کلاس داریم ... کسی که همه دوست دارن سر کلاساش باشن ... شاید از معدود استادای باشه که کلاساش اجباری نیست حتی یه سری بچه ها اختیاری سر کلاساش میرن.این ترم طراحی معماری 4 رو بهمون درس میداد.یه هفته از مچگیری من گذشته ولی حسام هیچ تلافی نکرده ... و این از حسام مغرور خیلی بعیدِ ...
یه نگاه به قیافه ناراحت پریسا انداختم از وقتی اومده بود تو خودش بود
-پری حال مامانت چه طور بود؟
پریسا چند ثانیه در حالی که چشمای خوش رنگ عسلیش رو هاله اشک پوشونده بود به من نگاه کرد.
پریسا: بد ... مثل همیشه چند ساله که داره با این بیماری میسازه ... ولی این روزا نگرانی پویا حالشو بدتر کرده.
امروز معلوم بود که حالش بده همیشه وقتایی که فکرش مشغول باشه یا ناراحت باشه به طرز وحشتناکی مظلوم میشه.اصلا تحمل ناراحتیش رو ندارم دستای سفیدش رو تودستم گرفتم.
-اروم باش پری ... خدا بزرگه .باید بیشتر هواشُ داشته باشید.اگر کاری از دستم برمیداد حتما بهم بگو.
پریسا با لبخند کم جونی گفت : همین که هستی خیلی خوبه.

با اومدن استاد کلاس ساکت شد استاد محمدی مرد مسنیه که علاوه بر اخلاقش قیافش هم عجیب به دل میشینه.
استاد : امیدوارم حال مهندسین آینده ساز ما خوب باشه.
کامران : استاد مگه میشه آدم رشته پول پارو کن بخونهُ حالش بد باشه.ناسزاهای مردم هم که به عمه بدبختمون میرسه دیگه چرا حالمون بد باشه!!
بامزه!تازه همیشه به قول خودش احترام استاد محمدی رو نگه میداشت!
کامران طبق معمول تونست نیم ساعت اول کلاس رو با بحث پول و مهندسین تلف کنه.
با صدای استاد حواسمو به کلاس دادم.

استاد : خب بچه ها میخوام یه پروژه براتون بزارم همه خوب گوش کنید برای این پروژه دو ترم وقت دارید.میدونید که ترم دیگه هم با من طراحی معماری5 دارید پس این پروژه نمره دو ترم تونه ... کار گروهی انجام میشه و هر گروه هم 4 نفره ... یه گروه کارش انتخاب میشه به عنوان کار برتر ... و من کارشون رو برای درس طرح نهایی هم در نظر میگیرم.پس اگر خوب کار کنید ضرر نمیکنید.حالا میریم سراغ پروژه ... من یه طرح کامل از یه خونه ویلایی تو شمال میخوام و یه طرح از یک خونه روستایی که خودتون میدونید فضای اطرافش برام خیلی مهمه.و در اخر یه طرح هم از یه مجتمع مسکونی ...
تا چند دقیقه کسی چیزی نگفت استاد شوک بزرگی به همه وارد کرده بود!

صدای کامران بلند شد : استاد تو رو خدا تعارف نکنید.اگه بازم طرحی دارید بگید من یکی که راضی نیستم تعارف بکنید!!!!
صدای خنده و اعتراض بلند شد ... بچه ها انگار از شوک در اومدن هرکی یه اعتراضی می کرد استاد هم با لبخند فقط به اعتراض ها گوش میکرد.
استاد : بچه ها اروم باشید ... مطمئن باشید این کار به نفع شماست!به هرحال هیچ اعتراضی هم قبول نیست این پروژه نمره 10 واحد درسیتون میشه پس به نفع شما هم هست.
استاد بی توجه به بچه ها برگه ای از کیفش در اورد و با صدای بلندی گفت : و اما اسامی گروها

همه کلاس تقریبا لال شدن این که تو چه گروهی با این وضع قرار بگیری خیلی مهم بود!
استاد شروع به خوندن اسامی کرد عکس العملا متفاوت بود کسایی که تو گروهشون بچه درس خون بود نیشاشون باز بود و گروهای متوسط سریع اخماشون توهم میرفت... فشار دست پریسا هر لحظه بیشتر میشد ...

negin.t
1391,11,15, ساعت : 22:06
-پری دستمو له کردی!
پریسا : رز نکنه با هم نیفتیم!هان؟
همون لحظه استاد اسم حسام رو اعلام کرد نگام رفت روش خیلی ریلکس به استاد زل زده بود ! مطمئن بودم الان حسام کلی طرفدار داره اون تو نقشه کشی و طراحی حرف اول رو تو کلاس میزد!اما من یه نفر هیچ علاقه ای به همگروه شدن با اون نداشتم.
استاد : اقای حسام شاهرخی سرگروه گروه 5 اعضای گروه کامران شاهرخی ... سرعت تپش قلبم هی بیشتر میشد ... خانم ها پریسا شجاعی مهر و ... رزا آذرمنش ...
برا چند لحظه احساس کردم قلبم ایست کرد ... نگام رفت روی حسام اونم داشت با یه پوزخند رو لبش نگام میکرد استاد می دونست ما همیشه طرح های هم دیگرو میکوبیم پس چرا منو زیر گروه این کرد ... نگام رو دزدیدم بغض سنگینی گلوم رو گرفته بود صدای کامرانم بدجور رو مخم بود.

کامران : استاد خیال منو که راحت کردید.به نظر من که طرحا رو بیشتر کنید!با این گرو ...

پونه پرید وسط حرف کامران : استاد من دوست دارم تو گروه حسام باشم!جای من رو با آذرمنش عوض کنید!
دختره اکبیری به من میگه آذرمنش بعد اون پسر رو به اسم صدا میکنه!
استاد یه نگاه عجیب همراه با تعجب به حسام و پونه کرد و رو به پونه گفت : خانم ترابی امکانش نیست!

پونه با اون نازای خرکی که همیشه وقتی حرف میزد میومد گفت : استاد خود حسام هم راضیه.
استاد که از پرویی پونه تعجب کرده بود گفت : باید نظر خانم آذرمنش رو هم پرسید؟
محمد : استاد من هم با این جابجایی موافقم به نظرم عقاید و سلیقه خانوم آذرمنش به گروه ما بیشتر میخوره.
از گروه پونه برعکس خودش خوشم میومد ... مخصوصا اینکه سرگروهش محمد صفوی یکی از رقیبای جدی حسام بود ... با هم خیلی سرسنگین بودن ... نمیدونم دلیلش چی بود ولی چشم دیدن همدیگرو نداشتن ... در عوض محمد با من خیلی خوب بود ... همیشه در مقابل حسام ازم طرفداری میکرد ...
هنوز دهنمو باز نکرده بودم که صدای حسام بلند شد : استاد من از گروهم راضیم ... ترجیح میدم تو کار شما دخالت نکنم.
نگاهم به سمت حسام کشیده شد یعنی از من حمایت کرد؟؟
چند نفری به ضایع شدن پونه میخندیدن.

محمد : ولی استاد این جوری برا هر دو گروه بهتره.
استاد با صدای قاطعی گفت : منم ترجیح میدم گروه ها همین طور بمونن... خواهشا ادامه ندید.
بعد از خوندن بقیه اسامی و کمی توضحیح درباره پروژه استاد مشغول جمع کردن وسایلش شد.
با خارج شدن استاد از کلاس منم از جام بلند شدم باید باهاش صحبت میکردم بی توجه به پری که با ذوق اسممو صدا میکرد دنبالش رفتم...
-استاد ... استاد محمدی
در حالی که به سمت پله ها میرفت گفت : بله دخترم
-میشه یه خواهشی بکنم؟
سریع اخماش توهم رفت : اگر راجع به تعویض گروهه!نـــــــــــه
-استاد خواهــــش میکنم
استاد : ببین آذرمنش من از تو توقع این بچه بازیا رو ندارم.فکر کن توی یه شرکت استخدام شدی قراره با چند تا از همکارات رو یه پروژه همکاری کنی ... اون وقتم می تونی از شرکت همچین خواهشی بکنی.به نظر من گروه شما یکی از بهترین هاست همه سعیتون رو بکنید ... موفق باشی.
بعد از این حرف با گامهای بلند ازم دور شد ...
با قیافه آویزون به کلاس برگشتم.
پریسا : کجا رفته بودی رز؟
بی توجه به پریسا به سمت وسایلم رفتم.
کامران خیره به پری گفت : قربون خدا برم چه گروهی ...به ...به...
با صدای حسام نگام از پریسا لپ گلی و کامران گرفتم.
حسام : به جای رسید؟
-چی؟
پوزخند زد و گفت : اعتراضتون ... گفتم شاید ما رو هم با خبرتون خوشحال کنید!؟
سعی کردم خونسرد به نظر بیام.

-نخیر ... شما که از گروهتون راضی بودید ... اگه اجازه داده بودید جای منو خانم ترابی عوض شه الان هر دو خوشحال بودیم!
حسام با اخمای توهم با صدای بلندی گفت : اگر کسی دیگه بغیر از خانم ترابی بود مطمئن باش تو گزینه اول تعویض بودی ... درباره خودت چی فکر کردی !نکنه فکر کردی اگه تو نباشی گروه لنگ میمونه ... نخیر خانوم مطمئنم تو فقط باعث بی نظمی تو گروه مــــن میشی ...
بعد از این حرف سریع از کلاس بیرون رفت!عـــــــــــــوضی ... اینم تلافیش!گروه مـــــن ... هه!یه منی نشونت بدم که خودتم لنگ بمونی!
کامران کلی بابت رفتار حسام عذرخواهی کرد ولی عوضش تا خونه پریسا درباره گروه خوبمون رو مخم رفت...

negin.t
1391,11,16, ساعت : 17:51
فصل دوم ( تپش قلب ):


زندگی یعنی :
ناخواسته به دنیا آمدن
مخفیانه گریستن
دیوانه وار عشق ورزیدن

و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد، مردن


شب با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم ... با دیدن شماره سبحان اخمام توهم رفت ... یعنی اصلا حالیش نبود کی باید زنگ بزنه ... با گیجی گوشیمو جواب دادم ...
-ا..ل..و
سبحان : سلام رزا ... خوبی؟
-مر...سی ... کاری داشتی؟
صدام تابلو بود خوابم ولی مگه این میفهمید!!!!
سبحان : خیلی بی حوصله ای می خواستم حالتو بپرسم!
-بی حوصله نیستم ... خوابم.
چه اشکال داشت مستقیم بش بگم.
سبحان : اوه ... ساری ... نمی خواستم بیدارت کنم.
-اگه به اختلاف ساعت دقت کنی این مشکل پیش نمیاد!
سبحان : رزا کشش نده من که معذرت خواستم!حالا از خودت بگو.
زیادی خونسرد وطلبکار بود!
-چیزی ندارم بگم تازه 5 صبحه خواب خاصیم ندیدم بخوام برات تعریف کنم سبحان : ببخشید ... دوباره عذر می خوام ... برو بخواب بعدا باهات تماس میگیرم روز خوبی داشته باشی.
-تو هم همین طور.بای منتظر جوابش نشدم گوشی رو خاموش کردم تا از زنگای احتمالیه دیگه پیشگیری کنم! نمیدونم چقدر خوابیدم که با صدای خانوم جون بیدار شدم.
خانوم جون : دختر تو چقدر میخوابی!
چرخی زدمُ نالیدم : اه...ولم کن خانوم جون
خانوم جون پتو رو از روم کشید : پاشو پریسا زنگ زد حسابی شِکار بود از دستت... میگفت قرار بوده برید دنبال پروژه ... حتما نماز صبحتم قضا شده ... اره؟

پروژه ... پروژه ...
از رو تخت پریدم پایین ...
-بدبخت شدم ... خانوم جون گند زدم! ساعت چنده؟
خانوم جون با وحشت یه قدم عقب رفت : چی شد رز؟ساعت نهِ ... پریسا میگفت چندبار به گوشیت زنگ زده خاموش بوده!؟
همین جور که لباسام رو می پوشیدم گوشیمُ روشن کردم و شماره پریسا رو گرفتم.
قرار بود امروز ساعت 9 با بچه ها بریم سر زمین...
خانوم جون : رز این چه وضعشه؟ بیا برو دستشویی دست صورتتو بشور ... این جوری نپوش حالم بد شد.
با شنیدن صدای داد پریسا گوشی رو از گوشم فاصله دادم ...
پریسا : کدوم گوری هستی تو؟هان؟
-پریسا خواب موندم به خدا تا نیم ساعت دیگه سر قرارم!
پریسا : غلط کردی ... یه روز دنبالت نیمدما!الان کجایی؟
-تو راهم...
پریسا : دِ چرا دروغ میگی من الان با خانوم جون حرف زدم گفت خـــــــــــــوابی!
به خاطر جیغای عصبیش دوباره موبایل رو از گوشم دور کردم ...
-باشه بابا دارم لباس می پوشم ... شاهرخییا اومدن؟
پریسا : اره اینجان!زود راه بیفت ...
-احمق بغل اونا با من این جوری حرف میزنی!؟
پریسا : روتو کم کن رز!الکی طلبکار نشو فعلا که به ما بدهکاری.
بدون اینکه جوابشُ بدم گوشیُ قطع کردم ... همش تقصیر سبحانه ... ببین چه جوری امروز منو خوار کرد.

--------

negin.t
1391,11,16, ساعت : 18:31
ساعت نه و ربع از خونه زدم بیرون بعید می دونم زودتر از ده برسم!یه پالتو مشکی با یه شلوار جین و شال مشکی بافت که توش طرحای ابی داشت پوشیده بودم قیافم افتضاح بود موهای فرم هی میریخت تو صورتم ... صورتی که تو حیاط شسته بودم! ... حتی وقت نکردم یه کِرم بزنم!
سریع یه دربست گرفتم ... انقدر تو تاکسی به راننده غر زدم و چشم غره رفتم که یه جا می خواست پیادم کنه!
بالاخره ساعت ده رسیدم سر زمین ... از دورم اخمای حسام رو میدیدم برعکس من حسابی به خودش رسیده بود یه پیرهن طوسی با کت کتون مشکی پوشیده بود ... هرکی میدیدش فکر میکرد اومده عروسی!کامران و پریسا که یه گوشه وایساده بودن و بی توجه به اطراف باهم حرف میزدن و میخندیدن ...

سعی کردم شرمنده به نظر بیام با سری به ظاهر افتاده گفتم : سلام
با اخمای تو هم یه نگاه به من کرد گفت : چه سلامی خانوم.ما علاف شما نیستیم که یه ساعت ما رو اینجا کاشتی.
-ببخشید ... کاری برام پیش اومد ...
حسام با پوزخند یه نگاه کلی بهم کرد گفت : مطمئنی؟ دوستت که میگفت خواب موندی ...
خاک بر سرت پریسا کاملا خلع سلاح شدم ...
طلبکار ادامه داد : می بینی ... این تویی که کار گروه رو مختل میکنی ... من سرگروه این گروهم پس نمی زارم واسه بی نظمی یه نفر منافع کل گروهم به خطر بیافته ... اگر یه بار دیگه تکرار شه به استاد گزارش میدم!

شرمندگی به این از خودراضی نیمده ...
-هه ... فکر کنم یه لیست بدها و خوبها هم تا حالا درست کردید! آقای شاهرخی این یه کار دانشگاهیه نه یه پروژه عظیم ملی! زیادی جدی گرفتید! ... یه تاخیر من فکر نکنم انقدر مهم باشه شما می تونستید کار رو شروع کنید هر چند ... از دست شما یه نفر کاری بر نمیاد!
با پرویی به چشماش زل زدم!قیافش خیلی بامزه شده بود فکش رو روهم فشار میداد و با چشمای به خون نشسته به من نگاه میکرد.
به سمت پریسا و کامران که متوجه من شده بودن حرکت کردم ... که صداش درست از بغل گوشم اومد!
حسام : آذرمنش صبر کردن ما برا تو شخصیت بالای ما رو میرسونه!هرچند من میدونستم تو لیاقت صبر کردن نداری اصرار خانم شجاعی و کامران بود!
بعد از گفتن این حرف نفسشو با حرص تو گوش من بیرون داد و با گامهای بلند به سمت بچه ها رفت.خشکم زد بود گوشم ... گوشم ... آتیش گرفت!ســـــــــــــــوختم.
--------
تا ظهر سر زمین بودیم قرار بود از طرح مجتمع مسکونی شروع کنیم ... همین طور که فکر میکردم کامران نه تنها بهم غر نزد بلکه کلیم تحویلم گرفت!
ساعت دو بود که حسام اعلام کرد برای امروز کافیه ...

کامران همین طور که به سمت ماشین می رفت با خودش غر میزد : خدا عمتُ بیامرزه که تا اخر این پروژه باید تنش هی رو ویبره بره.اخه اینم شد زندگی مردم میرن دانشگاه زن میگیرن بچه دار میشن ... وام ازدواج میگرن ... ما هم هستیم شدیم هم ردیف عمله افغانی!دیگه کی به من زن میده اخه.
کامران : حســــــــــــامم ... بغلم میکنی؟

از طرز حرف زدنش خندم گرفت ... فکرشم خنده داره ... حسام با اون کت شلوار کتونش که از صبح نذاشته یه خاکم روش بشینه ... با اون اخمای که از صبح رو صورتش مونده بیاد کامران رو بغل کنه ... حسام هم هیکلش توپرتر از کامرانِ هم قدش یه کم بلندترِ...برای همین تقریبا کامران اویزون گردنش شده بود ... پریسا که با صدای بلند میخندید ولی من سرمو پایین انداختم و لبمو گاز گرفتم!
حسام با صدای که توش حرص معلوم بود گفت : گمشو اونور کامران حوصله لوس بازیاتو ندارم.
کامران : اووووه ... عزیزم تو که قبلا میمردی واسه لوسیام ... عجقــــــم
حسام : بهت میگم نچسب بم نمی بینی لباسات خاکیه!
کامران : اهان ... پس قضیه تیپ و ایناس ... بابا خاکی باش معمارو تیپ افغانیش ...
حسام که معلوم بود واقعا حوصله نداره با یه دست کامران رو به عقب هل داد ... یه نگاه تندم به ما کرد! وا به ما چه!روانی!بعدم به سمت پرادوی سفیدش راه افتاد ...
کامران به سمت ما برگشت : ولش کنید به زودی یه شوهر خوب براش پیدا میکنم تا یه کم شبا کتکش بزنه قدر منو بدونه!
ایندفعه با صدای بلند خندیدم ... خیالمم از جانب اخمای حسام راحت بود چون تو ماشینش نشسته بود.
کامران : به به خانوم آذرمنش بالاخره خندیدید ... خب اگر من میدونستم شوهر دادن حسام شما رو خوشحال میکنه زودتر بچمو شوهر میدادم.
پریسا همین طور که میخندید رو به کامران گفت : آقا کامران اگه آقای شاهرخی بفهمن شما چی دارین پشت سرشون میگید خیلی عصبانی میشن!
کامران یه چشمک به پریسا زد و جواب داد : ولش کن به خنده خانوم آذرمنش می ارزید اون که هر روز خدا عصبیه ... حتی عموم میگه تو قنداقم پاچه میگرفته! در حالی که به سمت من برگشته بود ادامه داد : راستی خانوم آذرمنش من دیشب کلی به شما فکر کردم!
با تعجب نگاهش کردم.یعنی چی؟احساس کردم رنگ پریسا با این حرف پرید.

negin.t
1391,11,16, ساعت : 21:44
-اونوقت چرا؟؟
کامران : خب میدونید ما دیگه یه جورایی همکاریم نمیشه که همش همدیگرو به فامیل صدا کنیم.دیشب فکر میکردم اگر بخوام شما رو به اسم صدا کنم ... باید چی بگم خانوم رز یا رز خانوم!!!!
با این حرف کامران پریسا پق زد زیر خنده ...
پریسا : رز راست میگه به اسمت خانوم نمی چسبه!رز خانــــــوم!!!
چقدر این بشر راحت و پرو بود ...
با یه اخم ریز رو پیشونیم که ناشی از حرف کامران بود گفتم : البته میدونید که اسم کامل من رزا ست ... به رزا هم فکر کنم بشه یه خانوم چسبوند ... ولی خب چون همه از بچگی رز صدام میکنن برا خودمم رزا یه جورایی غریبس ...
سعی کردم اخمم رو باز کنم ... چه بخوام چه نخوام مجبورم چند ماهی این شاهرخیا رو تحمل کنم ... با یه لبخند مصنوعی ادامه دادم : شما هم میتونید همون رز صدام کنید!
کامران با خوشحالی بچگانه ای گفت : آخیش خدا خیرت بده خواهر راحتم کردی ... امشب دیگه راحت میخوابم!
با صدای حسام به خودمون اومدیم.
حسام : چی میگید یه ساعته!
کامران همین جور که در عقبو باز میکرد گفت : بفرمایید سوار شید.
-شما بفرمایید ما خودمون میریم

پریسا با اخم نگام میکرد می دونستم دوست داره با بچه ها بره صبح گفته بود ماشینش دست باباشه ... خب الان تاکسی گیر نمیومد ... منم بدم نمیاد راحت برم خونه ولی بدون تعارف حسام عمرا سوار میشدم.
کامران : خواهش میکنم سوار شید سر راه شما رو هم میرسونیم.
به حسام که بی تفاوت به جلو خیره شده بود نگاه کردم اصلا به روی خودشم نمی اورد!پریسام که با لبو لوچه اویزون نگام میکرد!
با پرویی گفتم : اقا کامران شاید صاحب ماشین راضی نباشن ما سوار شیم!
حسام به جای کامران جواب داد : لطفا تعارف نکنید ... سوار شید ساعت سه شد!
پریسا با این حرف حسام پرید تو ماشین ... بیا اینم تعارفش ... اصلا آدم نیست!مغرور زشت!
تو راه همه از زور خستگی ساکت بودیم ... حتی کامران!

به برخورد صبحم با حسام فکر میکردم وقتی بهم گفت بی لیاقتی وقتی گوشم داغ شد!چرا؟گوشم داغ شد؟ نفسش خیلی گرم بود ... من خودم همیشه سردمه حتی تو تابستونم دستام یخ میزنه ... واسه همین گرما رو دوست دارم ... فکر کنم چون سردم بوده نفسش به نظرم خیلی داغ اومده ... ناخوداگاه چشمام کشیده شد روش ... در کل میشد بش گفت یه مرد جذاب ... صورتی گندومی با چشمای مشکی ... و مژهای پر ... همین طور ابروهاش ... بینی استخونی و خوش تراش با لبهای گوشتی ... الان یه ته ریشم داشت که جذاب ترش کرده بود ... موهای مشکیشم از قبل بلندتر شده بود ... یه لحظه چشمام رو غافل گیر کرد سریع نگام رو دزدیم احساس دزدی رو داشتم که حین ارتکاب جرم گرفتنش!حالا خوبه همیشه بهش زل میزنم!

با صدای پریسا به خودم اومدم.
پریسا : رز صبح چرا گوشیت خاموش بود؟
-ساعت پنج صبح سبحان زنگ زد منم عصبانی شدم خاموشش کردم!
پریسا با صدای بلندی گفت : سبحاااااان؟چی میگفت؟
اَه!همیشه صداش بلند بود ... در حالت عادیش انگار داره داد میزنه! سنگینی نگاه حسامو حس میکردم کامران هم به عقب برگشته بود.
از رون پریسا یه ویشگون گرفتم که فکر کنم کبود شد!
پریسا : اااااخ
-مرض چرا داد میزنی؟
پریسا : ببخشید خب هیجان زده شدم!
بعد صداشو یواش کرد : چی میگفت؟قرار بیاد ایران؟
مکالمه کوتاهمون رو برای پریسا تعریف کردم.
پریسا با عصبانیت در حالی که دوباره صداش بالاتر رفت گفت : خاک تو سرت آدم با شوهرش این جوری حرف میزنه؟
یعنی دوس داشتم خفش کنم خودشم فهمید دوباره خرابکاری کرده با ناراحتی نگام میکرد.

کامران این دفعه کاملا برگشت عقب : از هیجان پریسا معلومه بحث شما خیلی شیرینه! اقا منم دوست دارم با شما حرف بزنم ...
پریسا با صورت سرخ گفت : ببخشید من ... خب بعضی وقتا تن صدام میره بالا!
کامران : اشکال نداره ... خیلیم خوبه ... حالا درباره چی صحبت میکردید زود بگید تا حسام از فضولی نمرده!
حسام با عصبانیت یه نگاه به کامران کرد : مطمئن باش فضول جمع تویی نه من!
کامران : اره جون خودت ... من فضولم! ... حالا سبحان کیه پریسا جان!؟؟
قبل از اینکه دهنم بازشه دهن و نیش پریسا تحت تاثیر جان گفتن کامران همزمان باز شد : شوهر رز!

negin.t
1391,11,17, ساعت : 18:01
سکوت سنگینی ماشینُ گرفت ...
انقدر از حرف پریسا شوکه شدم که قدرت انکار نداشتم ... دهنم تلخ شده بود ... کامران با تعجب و دهانی باز نگام میکرد ... سنگینی نگاه حسام رو خیلی خوب حس میکردم ... حسابی از دست پریسا شاکی شده بودم ... با صدای ممتد بوق ماشینی که قصد سبقت داشت سکوت ماشین شکسته شد ...
صدای عصبانی راننده که تا کمر تو ماشین خم شده بود تا ناراحتیش رو سر ما خالی کنه تو گوشم پیچید : هوووو ... کجااااایی؟بابا ... بکش کنار نمیتونی یه ماشین برونی ... حیف این عروسک که دسته تو دست پاچلفتی افتاده...

حسام با عصبانیتی که تو صداش بود رو به راننده غرید : نکشم کنار چیکار میکنی مفنگی ... هااااااان؟
راننده وانت همون طور که از حسام سبقت میگرفت نگاهی به من و پریسا که عقب بودیم کرد گفت : گمشو کنار بچه سوسول ... برو تو فکر حروم زاده تو راهت باش...
با این حرف راننده حسام قرمز کرد ... دنبال وانت راه افتاد بود ... هر لحظه به سرعت ماشین اضافه میشد ... هی میپیچید جلوی وانتی تا نگهش داره ... پریسا که به التماس افتاده بود ... منم داشتم سکته میزدم ... از شدت ترس همه بدنم یخ کرده بود ...
کامران اولش ساکت بود ... انگار بدش نمیومد یه گوشمالی به وانتی بده ... ولی با التماسای پریسا از حسام میخواست بی خیال بشه ... اما حسام اصلا انگار تو این دنیا نبود ... با دیدن قیافه عصبانیش یه لحظه قلبم وایساد رگ گردن و پیشونیش بیرون زده بود و صورتش حسابی قرمز شده بود بالاخره وانتی رو سر یه پیچ گیر انداخت ... با ترمز شدید ماشین قلبم اومد تو دهنم ...
حسام به سرعت از ماشین پیاده شد ... انقدر در ماشین رو محکم کوبید که احساس کردم شیشه ها ریخت ... کامرانم یه دیوونه گفت و سریع دنبالش رفت ... به پریسا که به هق هق افتاده بود نگاه کردم دستشو رو چشماش گذاشته بود تا دعوا رو نبینه ... پنج سال پیش عموش تو یه دعوا جلوی چشمش کشته شد از اون موقع پریسا حتی تو خیابونم یه دعوا میبینه حالش بد میشه ...
میخواستم دلداریش بدم که با داد حسام تو جام پریدم ... با ترس در ماشین رو باز کردم ... جرات نداشتم بهشون نزدیک شم ... کنار در ماشین وایسادم ... نمیدونم از ترس بود یا سرما که حسابی لرز کرده بودم ...
حسام یقه راننده رو گرفته بود ... و با مشت و لگد به جونش افتاده بود و با تمام وجودش فریاد می زد : چی گفتی عوضی هان؟جرات داری یه بار دیگه بگـــــــــو ... تا خونتُ بریزم.

راننده هم که قیافش داد میزد معتاده با صدای بلند فحش های رکیک میداد ...
کامران و چند نفر دیگه که دورشون جمع شده بودن سعی میکردن جداشون کنن ... ولی حسام انگار قصد کشتن یارو رو کرده بود ...
دعوا بالا گرفته بود هر لحظه ترسم بیشتر میشد ... هیچکس نمیتونست حسامو از وانتی جدا کنه ... میترسیدم بلایی سرش بیاد ... دیگه داشت گریم میگرفت ... یه لحظه نگاه حسام به من که کنار در ماشین ایستاده بودم خورد وانتی هم از غفلتش استفاده کرد ویه مشت محکم زد تو دهنش ... با دیدن خونی که از دهنش بیرون زد قلبم فشرده شد ... داشتم به سمتشون میرفتم که فریاد حسام بلند شد : رز ... بـــــرو تو ماشین ...

پاهام سنگین شد ... دوباره داد زد : بـــــا توام ... گمشو تــو ماشین ...
گفت رز ... نگام روش خشک شده بود ... پاهام جون حرکت نداشتن ... شده بودم مثل ادمای معلول که بعد از عمری فلج بودن ازشون میخوان راه برن ... حسام با تمام قدرت مردُ به عقب هل داد جوری که محکم پرت شد رو زمین ... نگام برگشت روش داشت با قدمای بلند به سمت من میومد ... با منگی بهش خیره موندم ...
به دو قدمیم که رسید دستشو به سمتم دراز کرد و بازومو محکم گرفت ... احساس کردم استخون بازوم شکست ... در ماشین باز کرد و منو به شدت به داخل ماشین پرت کرد طوری که رو پریسا افتادم ...

داد زد : کری؟ ... مگه با تو نیستم ... سرت کن اون بی صاحابــــــــو ... دوست داری همه نگات کنـــــن ...
قیافش خیلی وحشناک شده بود تا حالا هیچکس رو انقدر عصبانی ندیده بود ... صورت و گردش قرمز شده بود چشماش دو تا کاسه خون بود ... از ترس زبونم بند اومده بود ... اصلا نمیتونستم جوابشو بدم ... دستام بدجور میلرزید ... به زحمت شالم رو که تازه فهمیدم رو شونم افتاده سرم کردم ... حسام در ماشین رو محکم بست میخواست دوباره بره طرف وانتی که کامران و چند تا مرد جلوش رو گرفتن ... چند نفر دیگه هم وانتی رو که تازه داشت خط و نشون میکشید سوار ماشینش کردن ... با رفتن وانتی خیالم راحت شد ... به سمت پریسا برگشتم یه گوشه تو خودش جمع شده بود و میلرزید ...

با بغضی که نمیدونم از کِی تو گلوم اومده بود گفتم : پری ... پری ... حالت بده؟تموم شد گلم نترس ... ببین ... چیزی نیست دیگه چشماتو باز کن.
دستام رو دور شونش حلقه کردم و بدن لرزونش رو تو اغوشم گرفتم
بدجور میلرزید ...
با صدای باز شدن در ماشین سرم رو بلند کردم کامران بود...
-اقا کامران پری حالش خوب نیست...
کامران با نگرانی که تو صداش معلوم بود گفت : چرا؟ترسیده؟الان حسامُ صدا میکنم بریم دکتر.
پریسا با صدای لرزونی گفت : خ..و..بم..فق..ط ..یه لیوان ا..ب بهم بدید
کامران همون طور که از ماشین پیاده میشد با عصبانیت گفت : همش تقصیر اون کره خره.

از لرزش پریسا کم شده بود که کامران با یه لیوان اب قند اومد.
کامران : بیا رز بده بخوره ... این اطراف مغازه نبود ... از یه خونه گرفتم...
پریسا بعد از خوردن اب قند اروم شد ...کامرانم رفت لیوانُ پس بده ...حسامم که تمام این مدت رو جدول نشسته بود...پسر احمق همه دردسرا از اون بود...عین خیالشم نبود... فقط بلدِ هوار بکشه!
کامران چند دقیقه کنار حسام نشست انگار بحثشون شده بود ... چون کامران با حالتی عصبی هی دستاشو تکون میاد و یه چیزای پشت سرهم میگفت...
بالاخره به سمت ماشین اومدن ... حس کردم شونه های حسام مثل همیشه صاف و با صلابت نیست انگار کمرش خم شده بود ... میخواست پشت فرمون بشینه که کامران به سمت عقب هلش داد و خودش نشست ... پریسا هنوز تو بغلم بود ... به نظر میرسید داره به عموش فکر میکنه ... هرجوری میخواستم به حرف بکشمش تا از فکر بیرون بیاد بی فایده بود ...
تازه راه افتاده بودیم که کامران از اینه یه نگاه به عقب کرد گفت : پریسا حالت خوبه؟
پریسا : اره خوبم.
کامران با عصبانیت رو به حسام گفت : نمیخوای حداقل یه عذر خواهی کنی ؟
حسام با کلافگی و صدای خسته گفت : م..ن...معذرت میخوام ... ببخشید خانم شجاعی ... کامران گفت حالتون بد شده ... واقعا شرمندتونم...
پریسا : دشمنتون شرمنده یکم ضعف کردم ... الانم خوبم ... خودتون رو ناراحت نکنید.

منم که بوقم ... ازم یه عذر خواهی خشک خالیم نکرد ... همه تو حال خودشون بودن ... با ایستادن ماشین به خودم اومدم کامران ماشین روجلوی یه رستوران نگه داشته بود.
کامران : بهتره تا از گشنگی نمردیم یه چیزی بخوریم ... ساعت سه و نیمه ...

با دیدن رستوران تازه فهمیدم چقدر گشنمه دلم داشت ضعف میرفت ... رستوران بزرگ و شیکی نبود ولی خب این موقع همین که باز بود و غذا داشت عالی بود ... یه میز کنار پنجره انتخاب کردیم و نشستیم ... پریسا می خواست دستاشو بشوره منم باهاش همراه شدم از دید کامران و حسام که خارج شدیم به سمت دستشویی دویدم!خب از دیشب دستشویی نرفته بودم!
--------

negin.t
1391,11,17, ساعت : 20:14
داشتیم تو سکوت غذا میخوردیم که کامران رو به من گفت : خب دعوای حسام که نذاشت من با شوهرت اشنا بشم ... تو کِی شوهر کردی که کسی نفهمید؟؟اصلا ندیدم حلقه دستت کنی؟


از یاداوری کامران عصبانی شدم بعد از اون دعوا کلا قضیه رو فراموش کرده بودم ... با حرص به کامران نگاه کردم من به این اجازه دادم اسمم رو صدا کنه نه این که باهام پسرخاله بشه.همه منتظر جواب من بودن!با اخم یه نگاه به پریسا کردم که حساب کار دستش بیاد که با ناراحتی سرشو زیر انداخت.



با لحن قاطعی گفتم : من شوهر ندارم!


کامران با تعجب گفت : پس سبحان کیه؟


خدا چقدر این بشر فضول و پرو بود ... اه...


ناخوداگاه به حسام نگاه کردم یه جوری نگام میکرد ... حس کردم قلبم رو دور تند رفته ... نگامو از چشمای مرموزش گرفتم ... امروز بدجور کاراش میرفت رو اعصابم ... بی حوصله رو به کامران گفتم : پسر داییم!


چرا نگفتم نامزدم ... هر وقت کسی میگفت سبحان نامزدمه ... اصلا برام مهم نبود !... ولی اینجا ...!نمیدونم چرا دوست داشتم جلو حسام فقط پسر داییم باشه!


کامران یه نگاه به حسام کرد و با تردید گفت : پس فقط پسر داییتونه؟



با حرص گفتم : بله ... شما چه اصراری دارید چیز دیگه ای باشه؟


کامران لبخند زد : من معذرت میخوام رز ... قصد توهین نداشتم ... خب پریسا ...


میون حرفش پریدم : پریسا شوخی کرد!


دوست داشتم بگم پریسا غلط کرد با تو!!


پریسا مظلوم گفت : رز راست میگه ... من شوخی کردم ...


با چشمای مظلومش رو به من ادامه داد : ببخشید رز نمیخواستم ناراحتت کنم.


کامران خواست دوباره چیزی بگه که حسام با لحن قاطع ای گفت : کامران تمومش کن.



همه مشغول غذاشون شدن ... ولی من دیگه میلی نداشتم ... بیشتر با غذام بازی میکردم که سنگینی نگاهی رو حس کردم ... سرمو بلند کردم حسام بود که به من زل زده بود ... وقتی دید نگاش میکنم یه لبخند رو لبش اومد ... با چشماش به بشقابم اشاره کرد ... داشت اشاره میکرد بخــــــــــــورم!!!همین جور بهش خیره موندم مطمئنم چشمام اندازه توپ شده!اونم داشت نگاهم میکرد ... سریع از جام بلند شدم پریسا و کامران با تعجب سرشون رو بلند کردن ... باید میرفتم ... میترسیدم ... میترسیدم صدای قلبمو بشنون!خیلی بلند میزد!


پریسا : رز خوبی؟کجا میری؟


-سیر شدم میرم دستامو بشورم


پریسا میخواست پاشه که با صدای لرزونی ادامه دادم : نـــه ... تو بشین بخور.



--------




جلو آینه ایستاده بودم ... هرچی به صورتم آب میزدم بی فایده بود ... هیچ جور داغی صورتم کم نمیشد! چرا جدیدا نگام میکنه ... چشمامو بستم لبخند حسام اومد تو ذهنم ... سریع چند بار پلک زدم ...ا...ه بی فایدس ... چم شده ...



--------


کامران وپریسا کنار در خروجی منتظرم بودن و پریسا با نگرانی نگام میکرد فهمیده بود حالم بده ... حسام داشت پول غذاها رو حساب می کرد ... نباید دیگه نگاهش میکردم راهش همینه!
کامران نگران گفت : رز حالت خوبه؟به خدا نمی خواستم ناراحت بشی.
شرمنده اضافه کرد : غذاتم نخوردی؟حسام حق داشت دعوام کنه ... تقصیر من شد ...
-من همیشه همین قدر میخورم ... خودتو اذیت نکن ... ناراحتم نیستم

تمام حواسم پیش حرف کامران بود یعنی حسام بش چی گفته؟سرمو چند بار تند تکون دارم ... رز بهــــــــــــش فکر نکن.باشه ...
سوختن گوشم ... نگاهای داغش ... داغی صورتم ... لبخندش ... نباید دیگه نگاش کنم ... مشکل از چشماشه ... اره حتما همینه. قبلا که نگام نمیکرد مشکلی نداشتم!! ...
از وقتی رسیدم خونه پریسا چند بار زنگ زده منم جوابشو ندادم ... باید یکم تنبیه بشه ... امروز خیلی حرصم داد.

--------

سلام به تموم گلای که منو همراهی میکنن و تشکر ویژه به خاطر تحمل من و رمانم!

دوستان خوبم برای من به شخصه مثبت و تشکر مهم نیست ... خودتونم خوب میدونید تو دنیای واقعی هم تشکر دردی از ما دوا نمیکنه ... تو دنیا مجازی که دیگه...!
اما برام مهمه بدونم چند نفر دارن رمان میخونن ... خب این برای ادامه کار بهم روحیه میده ... و در اخر خوشحال میشم نظرتون رو بدونم ... اگر نقدی داشتید بهم پ.خ بدید.:-2-40-:

negin.t
1391,11,18, ساعت : 10:32
چند روزیه زیاد رو به راه نیستم ... دو روز خودمو تو خونه زندونی کردم حتی دانشگاهم نرفتم ... باید رو خودم کار میکردم ... فکر کنم تو کارم موفق شدم لبخندش تو ذهنم محوتر شده همین طور یاد چشماش ... باید همون رز بی خیال میشدم ... همون که با پرویی به حسام زل میزدُ ککشم نمیگزید.
برای این موفقیت خیلی تلاش کردم حتی برای اولین بار به سبحان زنگ زدم یه ربع باهاش در کمال ارامش صحبت کردم که فکر کنم بدبخت از تعجب شاخ دراورد ... به خانوم جون هم کلی تو کارای خونه کمک کردم ... بیچاره کلی دعام کرد که فکر کنم واسه نوهامم پیش خدا دعای خیر ذخیره دارم ...
من برعکس پریسا وقتی از چیزی ناراحتم سعی میکنم جلوی بقیه خودمو دختر شلوغ و پرجنبُ جوشی نشون بدم ... و تا حد ممکن هم از عامل ناراحتیم فاصله میگیرم ... تنها کسایی که این اخلاق منو خوب میشناسن آرش ... آرزو و پریسا هستن ... بقیه فکر میکنن از یه موفقیتی در حال ذوق مرگیم!!!مثل خانوم جون که هی دعا به جون استادامون میکرد ... بیچاره خیال کرده بود تو دانشگاه نمره خوبی گرفتم که انقدر سر ذوق اومدم!!!همشم میگفت ایشاالله همیشه همین جور باشی ... اگر همیشه این جوری باشم که فاتحم خوندس!

امروز صبح پریسا اومد خونمون ... الهی بمیرم میگفت کلی به خاطر رفتار اون روزش غصه خورده منم دیدم دو روز تنبیه براش کافیه کلی تف مالیش کردم که قبول کرد ناراحت نیستم و بخشیدمش ... میدونم که بالاخره باید سبحان رو به عنوان همسر آیندم بپذیرم ... پریسا تقصیری نداره این منم که باید با خودم کنار بیام ... باید همه تلاشم رو بکنم تا سبحان رو تو قلبم جا کنم.
عصری پریسا رو به زور بردم خرید ... کلی هم خرید کردم ایم با این حال پریسا فهمیده بود یه مرگیم هست چون با کنجکاوی تموم کارام رو زیر نظر داشت ... وقتی برگشتیم خونه هم از راه های مختلف می خواست زیر زبونمو بکشه که موفق نشد ... آخرم به حدس و گمان رواورد که بازم به جای نرسید همه رو حدس زد بجز حسام!!!
با اصرار پریسا شب رو پیشم موند که صبح حتما منو ببره دانشگاه ...

--------


صبح زودتر از پریسا پاشدم هنوز ناراحتیم کاملا رفع نشده بود پس باید یه کاری میکردم ...
به اتاقم نگاه کردم یه اتاق گلبهی ... با یه پنچره رو به حیاط که رو دیواراش پر بود از عکاسای که آرزو گرفته بود! یه قاب عکس بزرگ از جوانی مامانم هم رو دیوار به چشم میخورد ... که اگه کسی میدید تو نگاه اول فکر میکرد خودمم که با لباس قدیمی عکس انداختم...
تختم دو نفره بود چون تو خواب کلی تکون می خوردم چند بارم تو بچگیم از رو تخت افتاده بودم که یه بارش دستم زیر بدنم مونده بوده و مو برداشته بود واسه همین خانوم جون که میترسید از رو تخت پرت شم پایین و بلای سرم بیاد برام یه تخت دونفره گرفته بود که به قول آرزو خوب جفتک بندازم ... هروقت پریسا یا آرزو پیشم میموندن خانوم جون طرفی که من می خوابیدمُ رو زمین پتو میداخت که اگه افتادم مخم رو زمین پخش نشه!!!

رو پریسا خم شدم ... و به صورت نازش نگاه کردم ... دلم شیطنت میخواست ... موهای فرمو رو صورتش کشیدم ... چند بار سرشو تکون داد که کارمو تکرار کردم یه دستی به صورتش کشید و به پهلو خوابید خوابش خیلی سنگینه ... دهنم رو به گوشش نزدیک کردم با صدای که سعی میکردم کلفت و مردونه باشه گفتم : پریِ من ... پاشو عسلم ... پریسا یه اَه گفتو دوباره چرخید ... منم دوباره سرمو نزدیک گوشش کردم : به خاطر کامی پاشو شیرینم ... ببین کامی منتظرته!
به ثانیه نکشید که مثل فشنگ از رو تخت پرید پایین!

سردرگم پایین تخت وایساده بود ... داشتم از خنده میترکیدم ... قیافش خیلی بامزه شده بود ...
-چی شده پری؟این چه وضعشه؟منم از خواب پروندی!
گیج گفت : رز ... تو صدایی نشنیدی؟هان؟
سرم رو به سمت پنجره برگردوندم و نیشمو باز کردم ... با صدایی که براثر فشار خنده لرزش داشت گفتم : نه چه صدای؟
دیگه دارم مطمئن میشم یه چیزی بین این دو تا چشم عسلی هست ...

پریسا : اوووم ... نمیدونم ... ولش کن ... حتما خواب دیدم ... ساعت چنده؟
-هفت ... چه خوابی!؟
با نیش باز گفت : یه خواب خوب ... به درد تو نمیخوره ... صحنه+18 داشت!
دیگه داشتم میترکیدم ... تقریبا خودمو پرت کردم تو دستشویی ... شیر آب باز کردم ... سیفونم کشیدم ... بعد با خیال راحت شروع کردم به خندیدن ... مثبت هیجده!ببین به چی میگه مثبت 18!حالا خوبه صحنه رو خودم درست کردم!
بعد از صبحونه خوردن و گوش کردن به نصایح خانوم جون با پریسا از خونه بیرون اومدیم.

پریسا با اخمای توهم گفت : رز ... این خانوم جون چقدر نصیحت میکنه ...
خندیدم و گفتم : تو که باید عادت کرده باشی؟
پریسا : اوف ... اخه هر دفعه ماشاالله به نصایحش اضافه میشه ... زودتر بریم تو ماشین حداقل یه رژ بزنم!

پریسا از ترس نگاهای خصمانه خانوم جون برعکس هر روز که کلی ارایش میکرد یه رژم نزده بود!
سعی کردم صدامو مثل خانوم جون کنم : دختر باید سرسنگین باشه مادر ... زمان ما دخترا چادر و پوشیه سرشون میکردن ... نمیدونید مردا چه جوری دنبالشون بودن ... الانم هست مادر ... بیچاره داماد تا فردای عروسیش قیافه طبیعی زنشو نمیشناسه!
پریسا که بلند میخندید گفت : رز توام تقلید صدات خوبها!
بعد با چشمای ریز شده به من خیره شد ... سریع دستشو کشیدم ... ممکن بود قضیه صبحو بفهمه!
-بیا بریم دیرمون شد!

--------

negin.t
1391,11,18, ساعت : 13:55
رسیدن به دانشگاه همانا ... و سر به زیر شدن من همانا!
باید قولایی که به خودم دادم رو عملی کنم...
هنوز چند قدم نرفته بودیم که کسی صدام کرد : خانوم آذرمنش ... خانوم آذرمنش …
به عقب برگشتم با دیدن قیافه نحس شایان اخمام توهم رفت ... تو عمرم ادمی به این پرویی ندیدم!یه پسر ابرو برداشته که شلوارش به یه فوت بنده.نمیدونم چه جوری از جلوی نگهبانی رد میشه ...
شایان : سلام خانوما.
پریسا یه چیزی شبیه سلام زمزمه کرد منم اصلا جوابشو ندادم اون اوایل که بهم گیر میداد ... پریسا میگفت گناه داره ضایعش نکن ... هر دفعه هم کلی تحویلش میگرفت ... اما انقدر این ادم هیزُ و پروِ ... که پریسا ام از دستش به ستوه اومده ... نمیدونم ترم چنده؟تا اونجایی که من میدونم یازده رو هم رد کرده!

شایان که تقریبا داشت با نگاش منو میخورد گفت : میشه با هم صحبت کنیم؟
عصبی گفتم : اقای محترم شما اصلا حرف ادمیزاد حالیتون میشه؟لطفا مزاحم نشید ... برای بار هزارم هم میگم شاید فهمیدید ... مـــــــــزاحـــــــــم نــــــــشید.
دست پریسا رو کشیدم.
-بریم پری دیر شد
هنوز دوقدم نرفته بودیم که خودشو رسوند.
شایان : خواهش میکنم رزا فقط ...

پریدم وسط حرفش : هووووی ... بار اول و اخری باشه که اسممو از دهن کثیفت میشنوم!در ضمن بار اخرتم باشه دنبالم راه می افتی!خوشم نمیاد باهات حرف بزنم.شیر فهم شد؟

صورتش رنگ گرفت ... پوزخندی زدُ گفت : توام بدون ... بار آخریه که با زبون خوش ازت میخوام باهام راه بیای ... نزار کاری کنم که بیفتی به التماسم!
-خفه شو ... مال این حرفا نیستی بچه ... تو خواب ببینی که من باهات دیگه هم کلام بشم چه برسه به التماس ... گمشو اونور
پشتشو به ما میکردُ گفت : خودت خواستی ... فهمیدی ... خودت خواستی...

همین که ازمون دور شد پریسا نگران گفت : رز این به دیونگی تو دانشگاه معروفه ... یه دقیقه باش حرف میزدی ببینی چه کار داره بعد دست به سرش میکردی میترسم بلایی سرت بیاره...
-ولش کن بابا پسرِ حمال ... هیچ غلطی نمیتونه بکنه مگه شهر هرته ...
پریسا : میخوای بریم حراست؟
-نه بابا!چیزی نمیشه نگران نباش.
پریسا : یه بار دیگه بیاد طرفت من میرم حراست با تو کله خرم کاری ندارم.

هرچند خودمم ترسیده بودم ولی دوس نداشتم کسی متوجه ضعفم بشه حتی پری...
خدارو شکر با استاد هم زمان رسیدیم ... بدون اینکه به کسی نگاه کنم دنبال پریسا راه افتادم سمت ته کلاس ... دوست داشتم جلو بشینم تا دیدم محدودتر باشه ... ولی امان از این دخترا ... خدا نکنه یه استاد جوان ببینن مخصوصا اینکه خوشتیپم باشه ... از یه هفته قبل واسه ردیف جلو زنبیل میزارن ... تنها جای خالی ردیف یکی مونده به اخر بود که با پریسا همون جا نشستیم.
سر کلاس با تمام وجودم به درس گوش کردم ... تا حواسم تو کلاس به چرخش در نیاد ...
انقدر به استاد خیره شدم که احساس کردم تو چشمام اشک جمع شده!فکر کنم بیچاره به خودش شک کرده بود ... چون هر چند دقیقه به زیپ شلوارشُ و یقه پیرهنش نگاه میکرد ... یا تو موهاش دست میکشید ... حالا جالبیش اینه که هر هفته واسه حواس پرتی بهم تذکر میداد یه بارم که گوش میکنم به خودش شک میکنه!؟! ... احساس میکردم الانه که قطع نخاع بشم ... مردک از جاش تکونم نمیخورد!یا پشت میزش وایمیستاد ... یا رو صندلیش میشست ... فکر کنم به همون زیپش مشکوک بود که حرکت نمیکرد...!

با تموم شدن کلاس یه نفس راحت کشیدم ... و با دستم مشغول ماساژ گردنم شدم.
پریسا با خنده گفت : مجبور بودی با اون چشمات اونجوری به اون بدبخت نگا کنی که گردنتم خشک بشه!
-وا ... خب به درس گوش میدادم باید به استاد نگا میکردم دیگه...
بلندتر خندید و گفت : اهان ... اونوقت از کی تو انقدر دوستار درسُ علم شدی؟
- اه...ول کن پری چقدر گیر میدی!
بدجنس ابروهاشو بالا انداخت : باشه بابا چرا حالا میزنی؟همین جا هستی یا میای بریم انتشارات جزوه مقدسی رو بگیریم؟
-هستم تو برو ... تو رو خدا فقط لفتش نده زود برگرد
پریسا : باشه پس همین جا باش.

با رفتن پریسا منم خودمو مشغول جمع کردن وسایلم کردم ... کلاس تقریبا خالی شده بود ولی من جرات بلند کردن سرمو نداشتم!با دیدن یه جفت کفش سفید مشکی adidas جلوی پام قرار گرفت سرمو بلند کردم ... حسام! تند سرمو برگردونم تو کیفم ... اینم شانس من دارم اخه؟کل کلاس گردن خودمُ خشک کردم که اینو نبینم حالا اومده جلوم!
حسام : طعمه جدیده؟

negin.t
1391,11,18, ساعت : 19:32
حسام : طعمه جدیده؟
ضربان قلبم داشت زیاد میشد…
-بله؟
با صدای خشداری ادامه داد : هر روز یه طعمه انتخاب میکنی؟اره؟از من ناامید شدی رفتی سراغ یکی دیگه؟
بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم : من منظورتون رو نمیفهمم آقای شاهرخی ... الانم کار دارم لطفا مزاحم نشدید ...
با حرص نفسشو بیرون داد : بایدم خودتو بزنی به نفهمی!اره من برم الان سرت خیلی شلوغه باید حسابی رو مقدسی تمرکز کنی!پس اون دو روزم داشتی نقشه میکشیدی!اره؟

زیر چشمی نگاش کردم کلافه دست تو موهاش میکشید ... کلاس خالی شده بود از جام بلند شدم قلبم خیلی تند میزد ... خواستم از کنارش رد شم که دسته کیفم کشیده شد.
حسام : کجا؟جواب ندادی!مقدسی طعمه جدیدته؟؟...
با داد ادامه داد :اره؟؟؟

عوضی فکر کرده من با منظور به استاد نگا میکنم ... نفهم.
بدون اینکه نگاش کنم با عصبانیت گفتم : از مغز تو بیشتر از این انتظار نمیره!اره تو میتونی این جوری فکر کنی ... اتفاقا طعمه خیلی خوبیم هست ... میخوام حسابــــــی واسه آیندم روش کار کنم!
صدای داد و دست حسام همزمان بلند شد : تو غلط میکـــــنی!
از سیلی که خوردم سرم چرخید ... ناخوداگاه دستم رو روی گونه داغم گذاشتم.بُهتم خیلی زود جاشو به بغض سنگینی داد...

بغض کل گلومو گرفت ... راه نفسم تنگ شد ... و چشمام از شدت اشک سوخت ... به چه گناهی سیلی خوردم؟ ... با چشمای مملو از اشکم بعد از چند روز نگاهش کردم ... قلبم برعکس چند دقیقه قبل خیلی کند میزد ... هیچ وقت بلد نبودم حقمو بگیرم ...
اونم با چشمای به خون نشسته که میشد توش پشیمونی رو واضح دید به من نگاه میکرد ... نفسهای سنگین و بلندش تنها صدای بود که تو کلاس خالی شنیده میشد.

چونم شروع کرد به لرزیدن با صدایی که لرزش توش کاملا محسوس بود گفتم : ت..و به چ..ه حق..ی
شکستن بغضم اجازه نداد جملمو کامل کنم.همیشه در برابر ضربه های ناگهانی ضعیف بودم ... حس بد یتیم بودن همه وجودم رو گرفت ... دستش داشت به سمت صورتم میومد ...
با تمام قدرت بند کیفم رو که شل شده بود کشیدم ... و به سمت در کلاس دویدم ... صدای قدمهای بلندش از پشت سرم میومد ...

حسام : رز ... یه دقیقه صبر کن ... به خدا ن...
نموندم تا حرفشو بزنه ... هرچی میخواست امروز زد بسشه ... میدونم انقدر مغرور هست که تو دانشگاه دنبالم راه نمیفته ... منی که برای فرار از نگاه اون به مقدسی زل زده بودم ... به درسم گوش میدادم ... چشمام از فشار اشک تار شده بود ... صداها تو گوشم میپیچید "یتیمه؟" "بابا نداری؟" "بزنمت میخوای به کی بگی تو که مامان بابا نداری" "چیه ترسیدی؟" "ولش کنید دوباره گریش در میاد"

نگاههای سنگین بچه ها رو خوب حس میکردم صورتم از اشک خیس شده بود ... مقنعه رو تا جلوی چشمام پایین کشیدم ...
بدون اینکه منتظر پریسا بشم با حال زار از دانشگاه بیرون اومدم ... و جلوی اولین تاکسی که دیدم دست تکون دادم.
-دربست ... بهشت زهرا
راننده : چند میدی ابجی؟
-هرچی شما بگی ...
راننده : بفرما بالا

--------

negin.t
1391,11,18, ساعت : 23:22
*باید فراموشت کنم، چندیست تمرین میکنم، من میتوانم میشود، آرام تلقین میکنم.






کم کم ز یادم میبری، کم کم ز یادم میروی، این روزگار و رسم اوست






این جمله را با تلخیش صد بار تمرین میکنم*





کرایه راننده دندون گرد رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم ... تقریبا تمام پولی که داشتم رو ازم گرفت ... اصلا حوصله بحث و چونه زدن نداشتم.
به بهشت زهرا رسیدم ... چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم بوی مامان میومد ... پس منتظرم بوده ... فهمیده طاقتم تموم شده ... فهمیده دلم هواشو کرده.
بدون اینکه چشمامو باز کنم با پاهای لرزونم راه افتادم ... جای قبرشو خوب بلد بودم ... قبری که خونه بی پناهیام بود ... قبری که اغوش مادرم بود ... سهمه من از خانواده بود ... بیست قدم به جلو ... یک ... دو ... سه ... بغض بدی تو گلوم نشست ... چهار ... پنج ... تصویر مامان پشت پلکم رو پر کرد ... شیش ... هفت ... هشت ... مامانم دلم گرفته ... نه ... من ضعیفم ... ده ... دوباره یادم اومد یتیمم ... یازده ... چرا رفتی؟ ... دوازده ... چرا ندارمت؟ ... سیزده ... چرا نمیتونم بغلت کنم؟....
چهارده ... چرا یادم رفته بود که هنوزم یتیمم؟... پونزده ... چرا فکر میکردم قوی شدم؟بزرگ شدم؟ ... شونزده ... چرا فکر میکردم یتیمی واسه بچگیهامه؟هفده ... چرا یادم اورد؟... هیجده ... چرا سهم از دنیا انقدر کمه؟... نوزده ... چرا یتیم مظلومه؟... بیست ... چرا بهش زور میگن؟

به هق هق افتادم ... به سمت راست چرخیدم ... ده قدم به راست ... شدت لرزش پاهام زیاد شده بود ... یک ... جرم من چی بود؟... دو ... چرا از بچگی میترسیدم بگم یتیمم؟... سه ... چرا فکر میکردم موضوع انشا درباره شغل پدر تموم شد یعنی دیگه پدر نمیخوام ... چهار ... چرا سهمم از دنیا کمه؟... پنچ ... چرا سهمم از پدر فقط نفرین پشت سرشه؟... شیش ... چرا سهمم از تو یه قبره؟... هفت ... یه کاست لالاییه؟... هشت ... یه قاب عکسه؟... نه ... چرا تنهــــــــــــام؟ ... ده ...چشمام رو باز کردم درست پایین قبر مامانم بودم ... با هق هق افتادم رو قبرش ... چـــــــــرا سیــــــلی خوردم؟ ... چرا نیستی؟ ... بلند شو ... بسته هرچی خوابیدی ... هرچی نبودی ... د بلند شو ... بیا حق دخترتو بگیر ... بیا بزن تو گوشش ... بیا دعواش کن ... چرا هیچ وقت نبودی ... نبودی که یادم بدی ... یادم بدی که حقمو بگیرم ... تو که میخواستی بری به چه حقی منو به دنیــــــــــــا اوردی هان؟جواب نداری؟نه؟هیچ وقت جواب نداری ... مگه سنگم حرف میزنه ... اصلا میدونی چیه؟من بدبختم ... اره بدبختم که میام با سنگت حرف میزنم ... تو نیستی ... نیستی ... اینجام نیستی...
دستم محکم رو قبر میکوبیدم ... اصلا حالم دست خودم نبود...
نیــــــــــستی؟این سنگه ... هیچ وقت نبودی ... نبودی...

راه نفسم تنگ شده بود ... بعد از سالها پنهون کاری با خودم امروز بدجور یتیمیم یادم اومد.
دوباره رو قبر افتادم ... باش ... مامان باش ... به خدا منم مامان میخوام ... مثل ارزو ... مثل پریسا ... منم اغوش گرم میخوام ... نوازش میخوام ... محبت میخوام ... حمایت میخوام ... پشت میخوام ... به خــــــــــدا سنگ نمیخوام ... قبر نمیخوام...
ضعف کرده بودم ... تموم بدنم میلرزید ...
-ما ... مان اون منو زد ... تو بودی که روم دست ... بلند کرد ... من چونم لرزید درست مثل بچگیهام ... مثل وقتایی که تو کوچه هلم میدادن ... میگفتن یتیمه ... میگفتن بزنیمش تنهاس ... مامان حتی نتونستم چیزی بش بگم ... من خیلی ضعیفم ... تو بیا حقمو بگیر ... تو دعواش کن ... بش بگو چرا دخترمو زدی ... مامان دیگه نگاش نمکنم ... ازش بدم میاد ... اون به من تهمت زد ... تو گوشم زد ... نتونستم هیچی بش بگم ... نتونستم منم بزنمش ... مثل بچگیهام ... سریع ترسیدم ... سریع بغض کردم ... بیا ... بیا پشتم باش ... خستم ... خستم ... منم ببر پیش خودت ... مامان سردمه ... بغلم میکنی؟ ... دنیای تو گرمه؟ ... بغلم کن منم گرم شم ... تو رو خــــــدا بغلم کن ... تــــو رو خـــــدا ... محکم قبر سرد مامانم رو چسبیدم ...
--------

negin.t
1391,11,19, ساعت : 12:59
همه جا سبز بود ... یه دشت سبز پر از گل رز ... بوی گل رز از هر طرف به مشامم میرسید ... چشمامو بستم با تمام وجودم نفس کشیدم ... صدای گریه ی کسی تو گوشم پیچید ... چشمامو به ارومی باز کردم ... یه زن با لباسی سفید پشت به من نشسته بود ... از لای گلا رد شدم ... صدای گریش هر لحظه بلندتر میشد ... نزدیکش شدم ... از بالای سرش نگاش کردم ... چهرش خیلی اشنا بود انگار بارها دیدمش یه بچه کوچیک تو بغلش بود که اونو محکم تو اغوشش فشار میداد ... صدای لالایی که برای بچش میخوند تو گوشم پیچید
لا لا لا لایی
لالا لالایی گل ستاره این دل تنگم طاقت نداره
لالا لالایی گل بارونم جرمت چی بوده من نمی دونم
طفلکِ بابا غنچه پر پر... لالا لالایی عزیز مادر
طفلکِ بابا غنچه پر پر... لالا لالایی عزیز مادر
لالا لالایی گلبرگ گلم تشنه بودی میوه ی دلم
بی گناه بودی خدا می دونه لالا لالایی گل پونه
طفلکِ بابا غنچه پر پر... لالا لالایی عزیز مادر
طفلکِ بابا غنچه پر پر... لالا لالایی عزیز مادر
از بغض و کینه پرپرت کردن لالا لالایی بی سرت کردن
لالا لالایی می گم خوابت بگیره دلم از غصت می میره
لالا لالایی گل ستاره این دل تنگم طاقت نداره
لالا لالایی گل بارونم جرمت چی بوده من نمی دونم
---------

دختر خانوم ... دختر خانوم ... حالت خوبه؟
بدن خستم رو از روی قبر بلند کردم ... با گیجی به خانومی چادری که تکونم میداد نگاه کردم ... صورتِ سفیدش تو سیاهی چادر میدرخشید ...
زن : دخترم چرا اینجا خوابیدی هوا تاریک شده ... پاشو دخترم ... حالت خوبه؟تنهایی؟
-م ... رس ی...خو..بم
زن : دخترم داری میلرزی؟
زن دست چپم رو تو دستش گرفت...
زن : خیلی دستت سرده پاشو ... رو سنگ یخ خوابیدی یخ زدی...
-سر...د...مه...
دوباره بغضم گرفت ... داشتم خواب مامانم رو میدیدم ...
زن خواست بلندم کنه ... که با دست ازادم قبر مامانم رو چسبیدم.
-ولم کن ... میخوام پی...ش ماما...نم باشم...ا...گه ...بخوابم...دوباره میاد...پی…شم
دندونام به شدت بهم میخورد.
بدون اینکه چیزی بگه پیشم نشست...
زن : خواب مامانتو میدیدی؟ آره ... خوش به حالت ... دختر منم چند تا قبر بالاتر از قبر مامانت خوابیده ... منم دوست دارم واسه همیشه پیشش بمونم ...

خودشو جلوتر کشید ...
زن : بیا دخترم ... بیا تو بغلم تا یه کم گرم شی ... تا هر وقت که خواستی باهم پیش مامانت میمونیم.
بدون مکث خودمو تو بغل زن غریبه جا دادم ... بدنش بوی رز میداد ... مثل مامانم.
صدای الله اکبر بلند شد ... صدای اذان ... امروزم به موقع بیدارم کردی ...

زن هم معلوم بود داره به دخترش فکر میکنه ... هر دو تو سکوت به صدای اذان گوش میدادیم. لرزش بدنم کم شده بود ... اغوش گرمش داشت گرمم میکرد...
با تموم شدن صدای اذان صدای لرزون زن بلند شد :
مادرتو دوست داشتی؟
-با اینکه چیزی ازش یادم نیست ولی اره خیلی زیاد ... همیشه احساسش میکنم
زن : منم حضور دخترم رو بعد از گذشت چند سال حس میکنم.هرچند اون مثل مامان تو به خوابم نمیاد ... میدونم که اون دیگه منو به مادری قبول نداره ...
-چند سالِ دخترتون فوت کرده؟
زن:پنج سال و چهار ماه ...
-مریض بود؟
زن با صدای لرزونی گفت : ن..ه...از نظر جسمی سالمِ سالم بود...
-پس چرا فوت کرد؟
زن:داستانش طولانیه ... دوست داری برات بگم؟
-اوهوم

لرزون نالید : دوست ندارم اذیت بشی...
-خواهش میکنم بگید...
زن : باید از جوانی خودم شروع کنم حوصله داری؟

دوست داشتم خاطره تلخ امروز برای ساعتی از ذهنم دور بشه ... با صدای به ظاهر هیجان زده گفتم.
-بله ... خواهش میکنم برام بگید
زن : هر وقت خسته شدی بگو تمومش کنم ... باشه؟
-باشه

زن : من تو یه خانواده خیلی ازاد به دنیا اومدم یه خانواده پولدار و بی قید بند که سال تا سال صدای یه اذانم توش پخش نمیشد ... اما تا دلت بخواد مهمونیهای انچنانی و مشروب ... الکل ... رقص و اواز داشتیم ... پدرم یه تاجر بود که چند دهنه مغازه تو بازار داشت...
مادرم تنها دنبال سفرهای اروپا و مهمونیهای دوره ایش بود...من و خواهرم هم به خاطر تربیت مادرم داشتیم تبدیل میشدیم به یکی شبیه خودش... برادرم همه شده بود یه خوش گذرون به تمام معنا ... هفده ساله بودم ... چند وقتی بود که اقام وقتی به خونه میومد برامون از شاگرد املش تعریف میکرد ... شده بود یکی از برنامه های شبانمون که هرشب پدرم بیادو برامون از کارهای شاگردش تعریف کنه ...
از مچ گیری خودش میگفت از فرارهای وقت اذان پسرک ... از جانماز بد بوی پسرک که بوش کل مغازه را برداشته... از نگاهای به زیر افتاده پسر...و ما قاه قاه میخندیدم...

انقدر هر شب اقام گفت و گفت که یه وقت به خودم اومدم دیدم شدم معتاد خاطره های شبانه پدرم...وقتی اقام از پسر حرفی نمیزد انگار یه چیزی رو دلم سنگینی میکرد ... چند روزی بود که اقا رفته بود سفر ... دلم طاقت نمیورد تا برگرده ... یه روز بی هوا پاشدم از خونه زدم بیرون ... یه وقت به خودم اومدم دیدم تو مغازه فرش فروشی ام ... نگام ثابت مونده بود رو یه مرد و یه جانماز سبز ... مرد قامت بست ... شروع کرد به نماز خوندن ... هنوزم صداش تو گوشمه ... اون قامت بستُ ... دل من لرزید ... اون رفت رکوع ... دلم من خم شد ... اون رفت به سجده ... دل من افتاد رو زمین ... وقتی سلام داد صورتم خیسِ ... خیس بود ... نگاش برگشت روم ... دوتا چشم سیاه ... انقدر سیاه که من غرق شدم تو سیاهیش ... تا صداش دراومد ... از مغازه زدم بیرون ... نگاه پسر از جلوی چشمم کنار نمیرفت ... یه هفته گذشت ... اقام برگشته بود ... خاطرهای پسر برگشته بود ... ولی دل من دیگه با شنیدن راضی نمیشد ... دیدن میخواستم ... دور از چشم خانوادم یه جانماز خریدم ... در اتاقم رو قفل میکردمو جانمازسبزُ پهن میکردم ... ساعتها زل میزدم بهش ... نه حوصله مهمونی داشتم ... نه حوصله خوش گذرونی و دورهای دوستانه تنها سرگرمیم شده بود نگاه کردن به جانماز ... یه ماهی از دیدن پسر گذشته بود که زدم به سیم اخر ... یه نامه نوشتم واسه پسرُ رفتم دمه مغازه ... با وحشت رفتم تو اگه اقام میفهمید رفتم شاگرد املشُ دیدم خون به پا میکرد ... پسر داشت گردگیری میکرد ... با پاهای لرزونم رفتم جلوش و صداش زدم ... با مکث برگشت ... سرش پایین بود نگام نمیکرد گفت امرتون؟بدون حرفی نامه رو گرفتم جلوش تا نامه رو گرفت سریع زدم بیرون ... هرچی منتظر جواب شدم. .. جوابی نیمد ... کارم شده بود نامه نوشتن واسه پسر ... نامه های عاشقانه ای که من مینوشتم ... اون بیجواب میزاشتشون ... یه سالی به این منوال گذشت ... اوضاع کشور بهم ریخته بود درست مثل دل من ... انقدر مامانم زیر گوش اقام خوند که اروپا إله و بِله که اقام راضی شد همه دار و ندارشو بفروشه ... همه تو فکر کارای رفتن بودن ... دلم مثل سیر وسرکه میجوشید...
یه نفس لرزون کشید و ادامه داد : همه فکرم شده بود یه جمله ... اگه برم با دل جاموندم چه کار کنم ...

negin.t
1391,11,19, ساعت : 17:12
سرمو از روی سینش بلند کردم ... تموم صورتش خیس بود ...
با کنجکاوی گفتم : بعدش چی شد؟از ایران رفتید؟
لبخند کوچیکی زد و گفت : دخترم هوا تاریک شده پاشو بریم ... یه روز دیگه بقیش رو برات میگم.
درست میگفت هوا کاملا تاریک شده بود ...
-کی میگید؟
زن : مثل زهرای من کم طاقتی ... چشمای اونم مثل تو همیشه برق میزد ... برات میگم دخترم ... من پنجشنبه همیشه میام به دخترم سر میزنم ... تو رو هم چند باری دیدم که میای ... پنجشنبه بقیشُ برات میگم..
از کنارم بلند شد ... دست منو هم گرفت و بلندم کرد.

زن : حالا حالا ها باهات کار دارم ... توام باید باهام حرف بزنی ... الانم زودتر بریم که فکر کنم خانوادت حسابی نگرانت شدن.
با این حرف زن تازه یادِ خانوم جون افتادم ... حتما کلی تا الان نگرانم شده ... گوشیمُ از کیفم در اوردم تا به خانوم جون یه خبر بدم که دیدم شارژش تموم شده و خاموش شده ... با این فکر که تا یه ساعت دیگه میرسم خونه ... بیخیال زنگ زدن شدم...
زن : دخترم اسمت چیه؟انقدر حرف زدم که اسمتم یادم رفت بپرسم.
- رزا...
زن : اسمتم مثل خودت قشنگه ... معلومه مادرت هم زیبا بوده هم خوش سلیقه.
-ممنونم خانوم
اخم ریزی کرد و گفت : من مرضیم! ... بهم نگو خانوم فکر میکنم پیرشدم! ماشین داری رزا؟
-نه با تاکسی اومدم...
مرضیه خانوم : خب من میرسونمت ... امروز خدا رو شکر ماشین همراهم هست.
-نه ... نه ... من مزاحم شما نمیشم ... با مترو میرم
مرضیه خانوم با دلخوری گفت : یعنی چی؟ما از امروز باهم دوستیم ... من که تو رو مثل زهرای خودم میدونم ... نه دوست دارم نه میزارم دخترم این موقع شب تنها بره خونه.
-اخه...
مرضیه خانوم : اخه نداره!دیگه مخالفت نداریم!
تا رسیدن به ماشینش که یه پژو 405 بود ... هردو ساکت شدیم.

وقتی بخاری ماشین رو روشن کرد ... تازه فهمیدم چقدرهوا سرده ... انگار بدنم بیحس شده بود که تا الان سرما رو حس نمیکردم.سرم به شدت درد میکرد ... احساس کسی رو داشتم که حسابی کتک خورده ... همه بدنم کوفته بود ... باید منتظر یه سرماخوردگی سخت باشم.
سرمو به پنجره تکیه دادم و چشمامو بستم ... تو فکر خواب مادرم بودم ... که صدای موبایل مرضیه خانوم بلند شد.

مرضیه خانوم : الو سلام حسین
.....
مرضیه خانوم : وا چرا؟تو راهم.
.....
مرضیه خانوم : نه خوبم نگران نباش...
.....
مرضیه خانوم : تا ظهر کلاس داشت.مگه هنوز نیمده؟
.....
مرضیه خانوم : خاموشه؟ به من که زنگ نزده ... معلوم نیست این چند وقته چش شده!خیلی تو خودشه ... شده مثل پنج سال پیش.
.....
مرضیه خانوم : باشه ... میام خونه صحبت میکنیم ... نگران نباش هرجا باشه تا شب میاد خونه...
.....
مرضیه خانوم : اره دارم ... خداحافظ.
--------
مرضیه خانوم : دخترم پاشو رسیدیم.
با زحمت چشمامو باز کرد.به اطراف نگاه کردم.جلوی کوچه بودیم.اصلا نفهمیدم کی رسیدیم.
-ببخشید مرضیه خانوم ... من اصلا متوجه نشدم کی خوابم برد
مرضیه خانوم : اشکال نداره عزیزم.بهتر که خوابیدی ترافیکِ سنگینی بود ... تو خواب نفسات خیلی نامنظم بود ... فکر کنم سرماخورده باشی ... رفتی خونه یه قرص سرماخوردگی حتما بخور.
-چشم ...

نگاهی به اطراف انداخت و گفت : ببین ادرسو درست اومدم؟طبق اون ادرسی که گفته بودی اومدم.
-بله خیلی ممنون ... افتادید تو زحمت ... راهتونم دور کردم
مرضیه خانوم : دوباره که شروع کردی به تعارف کردن ... در ضمن مسیر خونه ما هم از همین طرفه پس راهم دور نشده ... الکی خودتو ناراحت نکن ... حالا بگو ببینم کدوم خونتونه؟
-همین در قهوه ایه دو خونه پایین تر.دستتون درد نکنه.بفرمایید بریم تو ... یه چایی بخورید گرم شید

مرضیه خانوم : مرسی دخترم ... ایشاالله یه وقت دیگه.پسرم هنوز نرفته خونه نگرانشم باید برم ببینم کجاست.
-ایشالله تا شما برسید ایشونم میان ... در هر صورت بازم ممنونم شما امروز به من خیلی لطف کردید
مرضیه خانوم : من کاری نکردم گفتم که من تو رو مثل زهرای خودم میدونم.برام مثل اون عزیزی ... هر وقت پنجشنبه ها از دور میدیدمت ... فکر میکردم دارم دور از جونت زهرامو میبینم...
-خدا رحمتش کنه
یه نفس بلند کشید و گفت : خدا مادر تو رو هم بیامرزه.
لبخند زدم : پنجشنبه میاین؟
مرضیه خانوم خنده ارومی کرد و گفت : معلومه که میام!تازه یه گوش شنوا پیدا کردم که حرفامو بشنوه!
دستشُ که به سمتم دراز شده بود رو فشردم و از ماشین پیاده شدم.
-خداحافظ
مرضیه خانوم : خدانگهدارت دخترم.
--------
به سمت خونه راه افتادم.قبل از اینکه زنگ بزنم یه نگاه به ساعتم کردم.واااااای ساعت یازده ... یعنی من سه ساعت خوابیدم!خدا به دادم برسه!
هنوز دستمو از رو زنگ برنداشته بودم که صدای نگران پریسا تو گوشم پیچید : کیه؟
-منم پریسا باز کن
پریسا : ر...ز...تویی؟خوبی؟
-پوف ... پریسا ادم از اف اف حال کسی رو میپرسه؟باز کن بیام تو یخ زدم
در با صدای تیکی باز شد صدای داد پریسا رو میشنیدم که با ذوق ورودم رو اعلام میکرد!
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که در ورودی ساختمون به شدت باز شد و کسی مثل گلوله ازش بیرون پرید.
به پریسا که با گریه به سمتم میدوید نگاه کردم به ثانیه نکشید که تو اغوشش در حال له شدن بودم.

هق هق کرد : کج..ا بودی رز؟مرد..یم از نگرانی...
-دیوونه ... واسه چی گریه میکنی؟
منو بیشتر بخودش فشرد و گفت : کجا بودی؟
- پریسا داری لهم میکنیا ... خیلی سردمه بزار بریم تو برات میگم
با مکث ولم کرد ...
و خشمگین گفت : اگه بدونی چه به روزمون اوردی!به خدا خیلی احمقی نباید حداقل یه زنگ بزنی بگی کدوم گوری هستی؟هان؟
بدون اینکه جوابشُ بدم به سمت خونه حرکت کردم ...
پریسا هم دنبال راه افتاد ...
پریسا : با توام بیشعور!چرا گوشیت خاموش بود!؟
در خونه رو باز کردم ... گرماش که به پوستم خورد بدتر لرزم گرفت.
-شارژش تموم شده بود
پریسا : خب از تلفن عمومی زنگ میزدی!همه رو نگران کردی خالت اینا سه ساعتِ دارن تو بیمارستانا دنبالت میگردن.
میخواستم جوابشُ بدم که چشمم به خانوم جون خورد ... با چشمای قرمز به زورِ تکیه به عصا کنار شومینه وایساده بود...
با بغضی که به خوبی تو صداش معلوم بود گفت : رز ... کجا بودی مادر؟تو که منو کشتی.

با دیدن شونه های لرزونش قلبم تیر کشید.چقدر من احمقم که یه خبر بهش نداده بودم ... امروز همه رو فراموش کرده بودم جز خودم!
با قدمای بلند به سمتش رفتم ... و خودمو تو بغل لرزونش انداختم ... احساس میکردم تو این یه روز پیرتر شده...
خانوم جون : قربونت برم دخترم ... کجا بودی اخه مادر؟نمیگی من از نگرانیت دق میکنم؟
-ببخشید خانوم جون ... به خدا یادم رفت بتون خبر بدم بعدم که گوشیم خاموش شد

دستای لرزونش رو دو طرف صورتم گذاشت با ناراحتی گفت : گریه نکن مادر قلب راحلم میلرزه ... امروز مُردم از نگرانیت ... دیگه طاقت دیدن اشکاتو ندارم...
لبخندی به روش که با ناراحتی به صورتم خیره شده بود زدم ...
با مکث گفت : صورتت چی شده؟
-صورتم؟
خانوم جون : سمت چپت کبود شده!چی شده مادر؟
وای ... اصلا یاد جای سیلی نبودم ... مطمئن بودم همون جور که میگه صورتم کبود شده..
با من من گفتم : حواسم نبود محکم خوردم زمین ... سمت چپ صورتم به یه سنگ خورد.
نگران غر غر کرد : خاک تو سرم ... الان خوبی؟جایت درد نمیکنه؟چرا حواستو جمع نمیکنی دختر.
-خانوم جون یکی یکی! اولا خدا نکنه ... بعدشم ... الان خوبم.جاایمم درد نمیکنه.حواسم از این به بعد چشم جمع میکنم.
پریسا با چشمای ریز شده نگام میکرد ...
پریسا : اگه خوردی به سنگ پس چرا صورتت یه خراشم برنداشته؟هان؟بیشترجای اَنگ...
وسط حرفش پریدم همین طور که بهش چشم غره میرفتم گفتم : خب سنگش زبر نبود ... صاف بود واسه همین صورتم زخم نشد!
جوری ابروهاشو بالا انداخت که یعنی خر خودتی!
پریسا : اهان ... پس سنگه نرم بوده.چه سنگایی جدیدا پیدا میشن!طرحم میندازن!
خانوم جون که از حرفای پریسا خدا رو شکر چیزی متوجه نشده بود با نگرانی گفت : برو لباساتو عوض کن یه چیز گرم بپوش داری میلرزی بعد بیا برام بگو چی به سرت اومده.
-چشم خانوم جون ... الهی فدات شم ... شما بشین من الان میام
رو به پریسا که هنوز داشت به من نگاه میکرد ادامه داد : پریسا دخترم تو هم برو به آرش خبر بده بگو برگردن خونه.
پریسا در حالی که دماغشو بالا میکشد گفت : چشم الان خبرشون میکنم.

وقتی خیالش از همه چی راحت شد با کمک عصاش به سمت صندلی کنار شومینه رفت.
منم به سمت اتاقم راه افتادم.

negin.t
1391,11,19, ساعت : 18:08
داشتم لباسامو میپوشیدم که صدای دادی از پایین به گوشم رسید.
-کجاست؟رز...رز...
صدای آرش بود سریع با پن کیک و کرم سفید کننده کبودی صورتم رو کم کردم چون آرش کسی نبود که نفهمه این جای سیلیِ ... جای انگشتای حسام رو صورتِ سفیدم قشنگ معلوم بود با ترس از اتاق بیرون اومدم.
آرش : غلط کرده ... یعنی شما هیچی بش نگفتی؟
با استرس که به جونم افتاده بود از پله ها پایین رفتم امروز به اندازه کافی بهم فشار اومده ... طاقت یه دعوا دیگه رو ندارم...
صدای خانوم جون میشنیدم که سعی داشت آرشُ اروم کنه.

خانوم جون : تو اروم باش مادر ... بچم وقتی اومد رنگ به رو نداشت ... تو رو خدا تند نری...
آرش داد زد : یعنی چی خانوم جون؟از صبح معلوم نیست کجا بوده!همه رو تا مرز سکته برده بعد شما میگی تند نری!
خانوم جون خواست چیزی بگه که چشمش به من که پایین پله ها وایساده بودم خورد ... آرش هم رد نگاه خانوم جون دنبال کرد و به سمت من برگشت.
با دیدن قیافه عصبیش ترسم بیشتر شد.
خاله رویا و آرزو سریع از جاشون بلند شدن و به سمتم اومدن

آرزو : ر...ز خوبی؟
خاله رویا با بغض گفت : کجا بودی رز؟قربونت بره خاله چرا رنگت انقدر پریدس...
با گامهای بلند خودشُ به من رسوند و با محبت منو تو آغوشش گرفت : الهی خاله پیش مرگت شه ... کجا بودی عزیز دلم؟
دوباره اشکام راه افتادن ...
-خدا نکنه خاله ... به خدا نمیخواستم نگرانتون کنم...
صدای داد آرش دوباره بلند شد : ولش کن مامان ... همتون لوسش کردید...

با یه دست منو از آغوش خاله بیرون کشید و به سمت خودش برگردوند.
آرش : تا این ساعت کدوم گوری بودی؟
خاله با دست زد رو صورتش : آرشـــــــ
آرش بیتوجه به خاله دوباره فریاد زد : با توام!از صبح کجا بودی؟میمردی یه خبر بدی؟هان؟نمیگی یه پیرزن تو خونه چشم انتظار توِ بیفکره!
-بیرون کار داشتم ... گوشیمم شارژش ... تموم شده بود

بازوهامُ با دستاش گرفت : گوشیت شارژ نداشت نمیتونستی یه تلفن عمومیم پیدا کنی؟؟کدوم بیرون تا این ساعت کار داشتــــــــــــی؟هه... معلوم نیست کدوم گوری بوده که نمیتونسته یه تلفن بزنه ... ماام احمق؟اره؟
با خشم دستامو از دستای قویش بیرون کشیدم ... خدا بسمه ... واسه امروز بسَه...
زانوهام خم شد ... با زانو رو زمین افتادم ... همه دورم جمع شده بودن ... با عجز نالیدم...

-چرا ولم نمکنید ... یه روز واسه خودم بودم ... فقط یه روز ... میخوای بدونی کدوم گوری بودم؟قبرستون بودم! گورستون ... پیش مامانم ... مامـــــــــانم ... میفهمی ... مامـــــــــــــانم ... دلم تنگ شده بود ... یه روز واسه خودم بودم ... واسه مامانم بودم ... رفتم باش درد دل کنم ...حرف بزنم...

رو به آرش با صدای لرزون ادامه دادم : مثل مامانای شما زبون نداره ... نمیتونه باهام حرف بزنه ... فقط من حرف میزنم ... مثل مامانای شما بدنش گرم نیست ... سنگه ... من گرمش میکنم ... میفهمــــــــی؟مامان من سنگه ... به خودشم گفتم ... ناراحتش کردم ... دلشو شکوندم ... از نبودنش شکایت کردم ... حتی سرش دادم زدم ... تو نمیفهمی چون همیشه مامان داشتی ... بابا داشتی ... رفتم از مامانم بپرسم چرا بابا ندارم ... چرا تنهام ... چرا یتیمم ... رفتم سرش داد زدم تا شاید جوابمو بده ... ولی بازم سنگ موند ... بازم جوابمُ نداد ... بازم یتیم برگشتم ...
به هق هق افتاده بودم ... بدنم به شدت میلرزید ... دندونام به طرز وحشتناکی بهم میخورد ...
-اومد ... به ...خو..ابم...تو خواب بغلم ... کرده ... بود ... م ...ن ...ما...م..مان..م...سنگ...ه...قب..ر ...

خاله در حالی که با صدای بلند گریه میکرد کنارم رو زمین نشست...
خاله : قربونت برم ... خاله این جوری نکن ... تن خواهرمو نلرزون ... خاله فدات بشه ... تو جون راحله بودی ... تو رو خدا بس کن...
آرزو با صدای پر از لرزش گفت : مامان بیا این آب قندُ بده بخوره ...
خاله به زور آب قند بهم داد ... سرم حسابی گیج میرفت ... صدای برخورد دندونام با لیوان شنیده میشد...

صدای داد پریسا تو گوشم پیچید : خــــــــــانوم جـون
چشمام تار شده بود خاله محکم تو سرش زد ... چشمای تارم رو دست خانوم جون که رو قلبش مونده بود ثابت شد....
آرزو با هق هق تکونم میداد...
آرزو : رز چت شد؟تو رو خدا چشماتو باز کن ... آرشــــــــــــ کجـــا رفتی؟آرشـــــــ
پریسا چرا ماتت برده!برو دنبال آرش ... زود بـــــــــاش...
-خ ا...نو...م ج ...
--------

negin.t
1391,11,20, ساعت : 10:21
فصل سوم:( نگاهم کن )


مثل لیوانی شده ام که لبه اش پریده است ...
تشنه که شدی ...!
مراقب باش !
عجیب وحشی ام .!.!.!


گرمم بود ... احساس میکردم تو یه کوره داغ گیر افتادم ... صدای گریه و فریادِ زنی به گوشم میرسید ... به اطرافم نگاه کردم ... دور تا دورم اتیش بود ... حلقه اتیش هر لحظه تنگ تر میشد ... زنی کنارم بود با عجز ناله میکرد ... نوزادی رو روی دستاش بلند کرده بود ... داخل حلقه اتش میدوید و درخواست کمک میکرد ... خواستم به سمتش برم ... ولی انگار پاهام در اختیار خودم نبود حتی نمیتونستم یه میلی متر حرکت کنم ... سعی کردم زن رو صدا کنم ... ولی لبهام از روی هم بلند نمیشد ... مثل یه مجسمه وسط اتش گیر افتاده بودم ... نه توان حرکت داشتم ... نه توان فریاد زدن و کمک خواستن ... حلقه خیلی تنگتر شده بود ... زن با تموم وجودش فریاد میزد ...

لباس سفیدش مثل اینه سرخی شعله های اتش رو نشون میداد ... با ترس به اطرافم نگاه کردم چند تا دست از بیرون حلقه به سمتمون دراز شده بود انگار کمک بود ... خواستم دستی رو بگیرم ولی دستم هم تو اختیارم نبود ... حتی نمیتونستم گریه کنم ... زن با هق هق بچشُ به خودش فشار میداد ... تعداد دستا زیاد شده بود ... زن با ترس از دستهای دراز شده فاصله میگرفت ... اتیش تا چند قدمیمون رسیده بود ... دستا در حال سوختن بودن ... فقط دو جفت دست مونده بود ... دوباره برای حرکت تلاش کردم باید از این اتیش بیرون میرفتم اگرنه به حتم میسوختم ... زن با وحشت به دو جفت دست نگاه میکرد ... با تردید و کمی مکث کودکش رو به یکی از دستها سپرد ... با رفتن نوزاد اتیش قطع شد به اطرافم نگاه کردم خبری از زن نبود ... مرد سیاه پوشی در حال درست کردن یه تپه چوب بود با شعله ور شدن چوب ها کودک رو به داخل اتیش پَرت کرد ... صدای قهقهه های مرد به قدری بلند بود که احساس میکردم پرده گوشم داره پاره میشه ... فریاد تو گلوم خفه شده بود مثل یه سنگ بودم ... گرما بیشتر شد به پاهام نگاه کردم در حال سوختن بودن ... اتیش داشت کل بدنمو میگرفت ... حتی سوختن تک تک سلول های بدنم رو هم حس میکردم ... با تمام وجودم فریاد زدم....

- رز ... رز ... تو رو خدا بیدار شو ...
با وحشت چشمام رو باز کردم تموم بدنم از شدت عرق خیس بود ... نفسام به قدری بلند بود که انگار کلی راه رو دویدم...
ارش با خشم منو تکون میداد : رز ... خواب دیدی عزیزم ... قربونت برم چت شد خواهری؟داشتی تو خواب میلرزیدی؟

گنگ نگاهش میکردم ... هنوزم احساس میکردم دارم میسوزم ... یعنی خواب بود؟خیلی واقعی به نظر میرسید...
آرش که گیجی منُ دید محکم منو تو اغوشش کشید...
آرش : یه حرفی بزن ... رز خواب بوده ... تموم شد ... چرا داری میلرزی ... من اینجام هیچکی نمیتونه بهت صدمه بزنه ...
چند دقیقه بی حرکت تو اغوش آرش موندم ... آرش یه سرِ حرف میزد ... اما من هیچی از حرفاش نمی فهمیدم ...
همش صحنه سوختن خودم جلو چشمام بود با یاداوری زن و بچش بغض کردم ... مامانم بود ... اره اون بچه ای که سوختم من بودم ... با صدای بلند شروع به گریه کردم ... آرش هول کرده بود مدام سر و صورتمُ میبوسید و موهام رو نوازش میکرد ... سعی میکرد با حرفاش ارومم کنه ولی تاثیری تو حالم نداشت ... انقدر گریه کردم که از حال رفتم.
--------

-اقای دکتر یعنی دوباره بیهوش شده؟
-نمیشه به یقین چیزی گفت ... ولی این جوری که شما گفتید ... همین که از اون حالت بیرون اومد خیلی خوبه ... اگه تا فردا تو اون وضعیت میموند مطمئنا به کما میرفت ... الان وضعیتش طبیعی شده ... و مهمتر اینکه تبش خیلی پایین اومده ... و این به بهبودی بیمار کمک میکنه...
با شنیدن صدای صحبت دو نفر چشمام رو باز کردم با تعجب به اطرافم نگاه کردم ... به نظر میومد تو بیمارستان باشم ... آرش با یه مردی که از لباسش معلوم بود دکترِ کنار در درحال صحبت بود...
با رفتن دکتر آرش با کلافگی دستی تو موهاش کشید ... سعی کردم صداش کنم...
-آ...رش
صدام به حدی پایین بود که خودمم نشنیدم ... اما انگار آرش شنید چون به سرعت سرش رو بلند کرد و به من نگاه کرد ... بعد از چند ثانیه مکث با گامهای بلند خودش رو به من رسوند ... دستم رو تو دستش گرفت وبا خوشحالی گفت : رز بیدار شدی؟تو که کشتی ما رو عزیزم ... خوبی؟
گلوم خشک شده بود برا همین نمی تونستم صحبت کنم دوباره به زحمت گفتم : ا...ب
خنده ارومی کرد ... دستاشُ بلند کرد گفت : خیلی با مرامی..شکرت.

سرشو به سمت من خم کرد و بوسه ای به موهام زد ... با خنده گفت : چشم خانومی آبم بهت میدم ... تو فقط خوب باش ...
به نظر یه اتاق خصوصی میومد ... یه تخت با یه یخچال و یه کاناپه کوچیک تنها وسایل اتاق بودن ... چرا من تو بیمارستانم...
با یه لیوان آب به سمتم اومد ... خودش لیوانُ مقابل دهنم گرفت...
آرش : زیاد نخور چند قطره بخور ... من برم دکترُ صدا کنم بیاد ببینتت...

با اینکه خیلی تشنم بود ولی آرش نذاشت زیاد بخورم ... ولی همین یکمم خوب بود گلوم از خشکی در اومده بود.
با نگرانی که هنوز تو صدا و نگاهش موج میزد گفت : خوبی؟
-آره ... آرش من چرا اینجام...
من من کرد : اِ...چیزی نیست ... سرما خورده بودی ... تبت شدید بود اوردیمت بیمارستان.

با این حرف آرش تمام اتفاقات مثل یه فیلم سریع از جلوی چشمم رد شد ... دانشگاه ... سیلی حسام ... بهشت زهرا... شکایت کردن به مامان ... دیر رسیدن به خونه ... دعوا با ارش ... خ ا نوم جون...
از ترس زبونم بند اومده بود ... سریع نگاهش کردم ... قیافش خیلی داغون بود ریشش کمی بلند شده بود موهاشم خیلی آشفته بودن ... ترسم بیشتر شد احساس نفس تنگی بهم دست داده بود به پیرهن آبی نفتیش خیره شدم ... نفس حبس شدم رو آزاد کردم مشکی نیست...
نگران دستام رو گرفت : رز چت شد یهو؟چرا رنگت پرید؟

با لکنت گفتم : آر..ش خ..خانوم ..جو...ون خ خو ...به؟
احساس کردم یه سال طول کشید تا تونستم این جمله رو بگم.
لبخند زد و گفت : اره ... خوبه خوبه ... فقط نگران تو بود ... که توام خدا و شکر الان خوبی.الان بهش خبر میدم که بهوش اومدی.
-پس اون شب...

نذاشت جمله رو کامل کنم با کلافگی دستی به گونش کشید و گفت : یه سکته خفیف رد کرد ... خدا رو شکر هر دو تونو به موقع رسوندیم بیمارستان ... تو چهار روزِ بیهوشی ... تبت قطع نمیشد...
نفس صداداری کشید و ادامه داد : خیلی نگرانمون کردی رز...
-خانوم جون الان کجاست؟بستریه؟

آرش : نه دو روزه مرخص شده ... دیروزم انقدر اصرار کرده بود که آرزو اوردش تو رو دید.
با بغض گفتم : همش تقصیر منه ... اگه زبونم لال خانوم جون کاریش میشد خودمُ میکشتم.
اخماش توهم کشید و با صدای خش داری گفت : این حرفُ نزن ... کسی که مقصرِ منم ... اون شب خیلی به سرم اومد رز ... به خدا رفتارم دست خودم نبود ... باورت میشه حتی مجبور شدم برم تو سردخونه یه جنازرم شناسایی کنم ... الانم که یادش میفتم قلبم میخواد وایسه ... منو ببخش ... واقعا رفتارم تو کنترلم نبود ... اصلا ... نمی فهمیدم دارم چی کار میکنم ... از طرفی دوست داشتم مثل همه بغلت کنم تا باورم شه هستی ... از طرفیم دوست داشتم کلتُ بکنم که این همه نگرانمون کردی.

ناراحت به حرفاش گوش میدادم ... خودمُ که جاش میزارم می بینم حق داشته ... نفرتم نسبت به حسام بیشتر شد همه ی اتفاقات تقصیر اونه ... اینکه با مامانم اونجوری حرف زدم ... اینکه همه رو نگران کردم ... اینکه خودمُ خانوم جون مریض شدیم...
-ببخشید آرش ... اون روز خیلی داغون بودم ... رفتارم دست خودم نبود ... کسی که باید معذرت بخواد منم نه تو...
لبخند گرمی بهم زد و گفت : اوه اوه ببین چی میشنوم خانوم رز آذرمنش دارن عذرخواهی میکنن!کاشکی آرزو اینجا بود یه فیلم از این صحنه تاریخی میگرفت!

خدا رو شکر دیگه چیزی به روم نیورد ... چون واقعا توضیحش برام سخت بود ... سعی کردم لبخند بزنم : دوباره تو پرو شدی؟!؟تقصیر منه که خواستم بار عذاب وجدانتو کمتر کنم.
این بار با صدای بلند خندید .. به سمت در رفت و گفت : منُ عذاب وجدان عمرا!هه ... اونم برای تو!
-از قیافه داغونت معلومه ... نمیشه نگات کرد ... الان حال میده اون دوست دخترای افاده ایت ببیننت!اونوقت ببینم بازم قربون صدقت میرن؟
بامزه گفت : پس چی!من همه جوره خواستنیم...
-اونکه بله ... خواستنیـــــــــ!
در باز کرد و گفت : برم دکترُ صدا کنم بیاد ... بعد با هم درباره جاذبه های دختر کش من حرف میزنیم.
--------

negin.t
1391,11,20, ساعت : 20:18
روی تخت دراز کشیده بودم ... حوصلم حسابی سر رفته بود ... از طرفیم خانوم جون مثل یه نگهبان سرسخت بالا سرم بود تا از جام تکون نخورم ... حتی غذامم برام میورد تو اتاق ... هیچ جوریم قانع نمیشد که خوب شدم تا چیزیم میگفتم گریش میگرفت! ... منم مراعات حالشُ میکردم ... و هرچی میگفت گوش میدادم تا دوباره مشکلی برا قلبش پیش نیاد ...

دو روز پیش از بیمارستان مرخص شدم ... پریسا و آرزو تا دیشب پیشم بودن ... ولی امروز اول هفته بود ... آرزو باید میرفت دنبال کارای اتلیش ... پریسا هم باید میرفت دانشگاه ... منم میخواستم برم که خانوم جون چنان چشم غره ای بهم رفت که اسمم یادم رفت چه برسه به دانشگاه!!

بهترین اتفاق این چند روز این بود که کسی درمورد جای سیلی و اتفاق اونشب چیزی به روم نیورد ... و این برای من که هیچ توضیح توجیه کننده ای نداشتم عالی بود ...

با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم ... با دیدن اسم پریسا کلی خوشحال شدم...
-الو پری
پریسا : ســـــلام رز بانو ... خوبی مصدوم؟
-سلام ... اره بابا!من که دیشبم گفتم خوبم ... الکی کلاسا رو از دست دادم ... به خدا این ترم مشروط نشم هنر کردم!
پریسا : اره جون خودت!دو قدم میری کله پا میشی!خودم باهات کار میکنم بهتر از استادا!نگران نباش اجی!
-تو خودت یکی باید باهات کار کنه!
پریسا : خاک تو سر حسودت کنم.ایش ... حالا خوبه میدونی من نفر اول کلاسمُ این حرفا رو میزنی!
-اره میدونم! اول از اخر ... یونی چه خبر؟
ذوق زده گفت : وای رز تا الان که کلی خوش گذشته!!
-خیلی پرویی پریسا!من نبودم بهت خوش گذشته نامرد!
پریسا : پس چی!تازه دارم میفهمم تو نباشی خیلی بهتره!از این به بعد خودم هر هفته مصدومت میکنم!

-تو غلط میکنی!مگه من بی صاحابم که تو مصدومم کنی؟
همین طور که میخندید گفت : اینُ موافقم ... این جور که معلومه کلی صاحاب داری!؟!
-دیونه!منظورت چیه؟
دوباره خنده طولانی کرد و با مکث گفت : یکیش این پسره صفوی!این یه هفته که نبودی بیچارم کرده...
-چطور؟من که دیشب باش حرف زدم!
پریسا : اره ولی امروز که خطت خاموش بود هیچ جوری ول کن قضیه نمیشد!
اوه ... اوه روانی اومد...
-روانی کیه؟
پریسا: اَه ... حسامُ میگم ... رز به خدا این دیونس!!کاش بودی میدی چه دعوای امروز با این پونه کرد!!یعنی دیدنی بودا!!دل من که خنک شد!

اسم حسام رو که شنیدم پوزخند نشست رو لبم ... عوضی

-سر چی اخه؟
پریسا : دقیق نمیدونم من صبح یکم دیر رسیدم ... حالا ته توشو در میارم عصر بهت میگم ... وای رز این بشر اصلا معلوم نیست چشه؟ شده شبیه این دیوونه ها!کسی جرات نداره بره طرفش!چند روز پیشم با این صفوی بدبخت گلاویز شده بود ... اگه قیافشُ امروز میدیدی شده شبیه دیو دو سر من به جای این دخترِ نزدیک بود شلوارمُ خیس کنم.
به خدا من الانم نگاش میکنم دستام یخ میکنه! فکر کنم یکیش مرده باشه اخه قیافش خیلی داغونه.
-اخه یکیش بمیره که دانشگاه نمیاد!؟
پریسا : چه میدونم والا فعلا که نمیشه رفت طرفش ... حتی کامرانم زیاد دور و برش نمیره.سر کلاس اولم پیش من نشست!

دوست داشتم به پریسا بگم این وحشی منو زده بعد شما از هوارش میترسید ولی جلوی خودمو گرفتم.

-پس بگو چرا بهت خوش گذشته!کامی جونت کنارت بوده!
پخوشحال گفت : خب اون که اره!ولی حال گیری این دختره هم بدجور چسبید!
-اَه ... حیف شد کاش منم بودم میدیدم.
پریسا : اره!من که گفتم تو نیستی خوش میگذره!
-اهان.انوقت عمه من بود دیشب به خانوم جون التماس میکرد؟
با حواس پرتی گفت : اره دیگه.کجایی الان؟
-خب رو تختم دیگه!مگه خانوم جون میزاره پاشم!
پریسا : دل منم برات تنگ شده بود عزیزم.مواظب خودت باش.خیلی خوشحال شدم صداتُ شنیدم.
-هوی!چی میگی واسه خودت؟
پریسا : باشه گلم.عصر میبینمت.بای

همه زده به سرشون!معلوم نیست دوباره واسه کی داشت فیلم میومد!
داشتم به حرفای پری فکر میکردم که گوشیم تو دستم لرزید.

negin.t
1391,11,20, ساعت : 20:31
ارش بود اس داده بود.
"سلام رز گلی.بهتری؟ مشکلی نداری؟"
براش نوشتم"سلام.اره خوبم. فقط خانوم جون نمیزاره برم یونی کلی عقب افتادم:( "
سریع جواب داد" حق داره نگرانته.شب میام باش صحبت میکنم ... ناراحت نباش عزیزم;) "
خودمم خوب میدونستم تنها راه راضی کردن خانوم جون آرشِ
براش نوشتم"مرسی داداشی"
چند دقیقه بعد جواب آرش اومد"خواهش"

گوشیمُ رو میز کنار تختم گذاشتم.نگام به سیم کارت دوازدم افتاد.دیشب از گوشیم درش اورده بودم و ایرانسل انداخته بودم.

دلیل اینکارم مزاحمی بود که هر نیم ساعت یا اس میداد یا زنگ میزد کلافم کرده بود ... وقتی از بیمارستان رسیدم خونه گوشیمُ روشن کردم کلی sms و میس کال داشتم که بیشترش واسه روزی بود که رفته بودم بهشت زهرا ... بدون اینکه بخونم همشُ پاک کردم ... یه سری sms هم از بچه های کلاس بود که حالمُ پرسیده بودن منم جواب همشونُ دادم.حتی کامرانم حالمُ پرسیده بود که جوابشُ دادم ...

هنوز چند دقیقه از جواب دادن sms بچه ها نگذشته بود که یه شماره ناشناس به گوشیم زنگ زد ... هرچی الو الو کردم حرفی نزد فقط صدای نفسای بلندشُ میشنیدم ... با فکر اینکه شاید اشتباه گرفته باشه قطع کردم ...

به یه ربع نکشید که یه اس از همون شماره اومد"چقدر دورتر از احساسم ایستاده ای ... آنجا که تو ایستاده ای ... صدای مرا هم نمی شنوی ... چه برسد به دلتنگیم ..."حسابی گیج شده بودم به شماره نگاه کردم ایرانسل بود ... یه دقیقه از خوندن پیامش نگذشته بود که دوباره زنگ زد ... میخواستم جواب ندم ولی با فکر اینکه شاید بیچاره ندونه داره اشتباه میگیره دکمه پاسخ زدم ... دوباره مثل تماس قبلی هرچی الو الو کردم انگار نه انگار فقط صدای نفسای بلند و آه های از ته دلش به گوشم میرسید ... چند تا ناسزا بارش کردمُ و با عصبانیت تماس رو قطع کردم ...

گوشیمُ رو silent گذاشتم تا اگه دوباره زنگ زد یا پیام داد عصابم خورد نشه ... با اومدن پریسا و آرزو به اتاقم همه چیز یادم رفت ... عصرش تازه از خواب بیدار شده بودم طبق عادت همیشگی گوشیمُ برداشتم که ببینم ساعت چنده که دیدم کلی پیام و میس کال از همون شماره رو گوشیم افتاده ... مضمون همه ی sms ها دلتنگی و غم دوری بود ... با کلافگی همشُ پاک کردم و گوشیمُ خاموش کردم ...

این مسئله روز بعد هم تکرار شد بدونه اینکه با کسی درباره مزاحم حرف بزنم خط ایرانسلمُ تو گوشیم انداختم ... فقط به آرزو پریسا و آرش که شماره ایرانسلمُ داشتن خبر دادم که این خطمُ روشن کردم ... آرش مشکوک شده بود ولی انقدر مسخره بازی در اوردم که بیخیال شد.


خانوم جون کلی ناهار به خوردم داده بود ... قرصای که میخوردمم خواب اور بود ... واسه همین خیلی خوابم میومد ... داشتم با خودم نقشه های انتقام از حسامُ مرور میکردم که چشمام سنگین شد.

negin.t
1391,11,21, ساعت : 13:38
صدای خنده پریسا میومد ... دستی به چشمام کشیدمُ بازشون کردم.
و به پریسا که کنار پنجره رو به حیاط ایستاده بود و با تلفنش صحبت میکرد نگاه کردم.بدجور مشکوک شده...


خنده نازی کرد با ته مونده خنده گفت : خب مگه مجبوری سر به سرش بزاری؟!
...
پریسا : اهان.پس این طور ...

...
پریسا : اخه هنوز کامل خوب نشده.
...
پریسا : خب یا تو خونه خودش انجام میده یا من واسه اونم انجام میدم ... مسئله ای نیست.
...
پریسا : وا!این چه قانونیه؟چه فرقی میکنه؟خب تو خونه نقششُ میکشه.
...
پریسا : پوف ... والا من چی بگم؟دست من نیست که ... ولی چشم من باش حرف میزنم.
...
پریسا : نه دیگه ... خواهش میکنم ... خدافظ

به سمت من برگشت با دیدن چشمای باز من از فکر بیرون اومد و با لبخند به طرف تخت اومد.

پریسا : به به خانوم بالاخره بیدار شدن.دیگه میخواستم برما!
-سلام بلد نیستی؟
کنارم رو تخت نشست و گفت : میدونی که من ازت چهار ماه بزرگترم پس تو باید اول سلام کنی کوچولو.اصلا میدونی ساعت چنده؟

کش و قوسی به بدنم دادم تا خستگی ناشی از خوابم در بره!

-نه مامان بزرگ نفهمیدم کی خوابم برد.خیلی خوابیدم؟
پریسا : من که ساعت چهار اومدم خواب بودی الانم که هفته.دیگه میخواستم برم.
-وای چقدر خوابیدم!تقصیر این قرصا و جوشونده های خانوم جونه.
با ناراحتی ادامه دادم : دیگه شب خوابم نمیبره ... خب زودتر بیدارم میکردی پری!
پریسا : مگه خانوم جون میذاشت بیام طرف اتاقت!واسه اینکه نیام بالا کلی خوراکی و میوه به خوردم داد ... فکر کنم قصد کرده بود منُ بترکونه!!حالا این حرفا رو ولش کن ... میگم چیزه الان که تو خواب بودی کامران بهم زنگ زد ...
-خب؟
پریسا با حوصله گفت : میگفت حسام نگران پروژس ... گفته باید از فردا دوباره کارُ شروع کنیم واسه فردا ام یه جلسه گذاشته ...
-این یه هفته کاری نکردید؟
پریسا همین طور که با کش موهای بلندشُ میبست گفت : نه بابا دلت خوشه ... تو که بیمارستان بودی ... منم که بیش تر روز پیش تو بودم ... حسامم که صبح بت گفتم زده به سرش ... تنها نفر سالمُ بیکارمون کامران بود که اونم تنهایی کاری ازش برنمیاد.
-اهان ... اگه خانوم جون بزاره من حرفی ندارم ... امشب قراره آرش باش صحبت کنه ... بزار ببینم چی میشه ...
کلافه گفت : اخه چیزه ... من به کامران گفتم شاید تو نتونی بیای.گفت حسام گفته همه باید تو این جلسه باشن ... یعنی یه جورای تهدید کرده.


هه تهدید کرده! صبر داشته باش اقا حسام یه پروژه ای نشونت بدم که تا عمر داری یادت نره!
پریسا منتطر بود من جبهه گیری کنم ...


ولی من با ارامش گفتم : من حرفی ندارم ... فکر کنم آرش بتونه خانوم جونُ راضی کنه.


پریسا با تعجب نگام میکرد بیچاره فکر میکرد من الان از عصبانیت منفجر میشم!خبر نداشت جبهمو در مقابل حسام عوض کردم!


با لبخند ادامه دادم : راستی فهمیدی دعوای صبحشون سر چی بوده؟
پری که انگار موضوع مورد علاقشُ یادش اومده بود با نیش باز گفت : اره مگه میشه چیزی از من مخفی بمونه!!!مخصوصا اینکه یه طرف قضیه هم تو باشی!!

negin.t
1391,11,21, ساعت : 19:01
-منطورت چیه؟

خنده کوتاهی کردُ ... چهار زانو رو به روی من نشست و با هیجان گفت : اهم ... اهم ... اول اونایی که خودمم شنیدمُ برات میگم ... مثل اینکه حمیدی صبح جلوی چند تا از بچه ها در میاد به حسام میگه پروژتون در چه حاله؟حسامم بهش میگه داره پیش میره ... حمیدی دوباره میگه : اخه خانم آذرمنش یه هفته هست نمیان ... کارتون عقب نمی افته؟ ... حسامم میگه : ایشالله از فردا شروع میکنیم.عقب افتادگیم زود جبران میکنیم.

اون جور که لیلا میگفت پونه پریده وسط حرفشونُ رو به حسام با صدای بلندی گفته : من که اون روز بهت گفتم حسام جای اون دختره بی عرضه رو با من عوض کن ...
-بیشعور ... بی عرضه خودِ کوتولشه ... احمق ...

پریسا با خنده پرید وسط فحشای من و گفت : اروم باش بابا ادامه شو گوش کن ... لیلا میگفت همچین حسام بش توپید که همون اول همه کپ کردن. وقتی میگم کلی صاحاب داری اینِ دیگه ...

با کنجکاوی و چشمای گرد شده به پریسا نگاه میکردم.
-چی بش گفته؟
ابروهاشو بالا انداخت و ادامه داد : داد زده اعضای گروه من بهترینن شما ام احترام خودتُ نگهدار خانم ترابی.
-ایول!خب بقیش؟
پریسا : هیچی دیگه این پونه رو که میشناسی پرو پرو برگشته گفته حسام جون چرا عصبانی میشی من که به گروه تو توهین نکردم من میدونم گروهت بهترینه ... فقط این اذرمنش خیلی تو ذوق میزنه ... از الان معلومه چقدر با نفهمیاش عصبیت میکنه!
-عوضیـــــــ...شانس اورد اونجا نبودم اگر بودم الان زنده نبود.

پریسا با شیطنت به من زل زده بود.
-اَه مُردی ... چرا مثل سریالا کشش میدی زود باش دیگه!
با نیش باز گفت : اینو که میگه حسام از جاش میپره ... و میره سمت پونه ... لیلا میگفت رنگ پونه مثل گچ شده بود در عوضش حسام ... عینهو گوجه شده بوده ...
خندید و ادامه داد : هیچی دیگه حسام با داد میگه اونکه نفهمه و رو اعصاب منه تویی ... فهمیدی خانوم؟یه بار دیگه ام درباره گروه من حرف بزنی من میدونم تو.
اینجاش منم رسیدم ... یعنی من قیافه حسامُ دیدم سکته زدم ... فکر کن با اون هیکل گندش جلوی پونه وایساده بود ... صورت قرمز ... چشماشم که چند روزی هست انگار توش خون پاشیدن ... ریشُ سیبیل شم در اومده حسابی ... اوه اوه موهاشم که نگو حسنیُ گذاشته تو جیب بغلش ...

با صدای بلند شروع کردم به خندیدن ...
-به خدا دیوونه ای پری ... احیانا از دهنش خون بیرون نمیزد ... اخه دختر این که شد هیولا!بعدشم مطمئنی یه ور دعوا حسام بود!والا اون حسامی که من تو این چهار سال دیدم ... هرچیشم در پیت باشه تیپشُ و قیافش همیشه بهترینه.
اخم بامزه ای کرد و گفت : برو گمشو ... حالا فردا میای می بینیش ... تقصیر منه که خواستم صحنه رو خوب برات باز کنم.

به زور خندمُ قورت دادم مطمئنم پریسا شلوغش کرده عمرا اگر حسام این جوری میرفت جایی ...
-خب حالا قهر نکن ... بقیش چی شد؟ببین یه چیز میخوای تعریف کنیا!
چشماشُ برام باریک کرد و گفت : میگم ... فقط تو تا اخر قول بده لال بمونی.
-باشه.بگو!
پریسا : من که رسیدم دیدم این حسام داره با خشم به پونه نگاه میکنه ... یهو پونه زد زیر گریه و گفت : حسام به خاطر اون دختر شیر برنج سر من داد میزنی؟
با عصبانیت از جام بلند شدم همیشه از اینکه کسی بهم بگه شیر برنج بدم میومد! در حالی که دستامُ تو هوا تکون میدادم گفتم : میکشکش...میکشمش.

پریسا با وحشت از رو تخت پرید ... و دو قدم ازم فاصله گرفت.

پریسا : یا امام رضا!رز چت شد؟کیُ میکشی؟
داد زدم : من بی عرضم؟اره؟من نفهمم؟ اره؟من شیر برنجم؟اررررره؟

یه قدم دیگه ازم دور شد هرکس ما رو میدید فکر میکرد من میخوام سرِ پریسا بلایی بیارم که این جوری داره فرار میکنه!
با ترس گفت : بابا رز چرا این جوری میکنی؟حالا اون یه زِری زد!بعدشم حسام حالشُ بدجور گرفت ...
با خشم گفتم : راضیم نمیکنه ... خودم باید خرخرشُ بجواَم تا بفهمه با کی طرفه!

دستامو به پهلوم زدم با چشمای ریز شده به پریسا که با ترس آب دهنشُ قورت میداد نگاه کردم.
-خب حسام بش چی گفت؟
پریسا یه نگاه با ترس به من کرد و سریع گفت : حسام گفت اولا حسام نهُ شاهرخی ثانیا من با شما چه نسبتی دارم که باید از حرفای مزخرف شما طرفداری کنم؟بار اخرِ بهتون میگم دیگه دوست ندارم به هیچ کدوم از اعضای گروهم بی احترامی بشه ... فهمیدید خانم ترابی هیچکدوم!

نفس حبس شدمُ با حرص بیرون دادم رو به پریسا که هنوز با فاصله ازم ایستاده بود گفتم : هه..همین؟
پریسا مِن مِن کرد : خب خوب بش گفت دیگه ... دیگه بش چی میگفت؟
با عصبانیت گفتم : چی گفته مثلا؟همش تعریف گروه خودشُ کرده!تو همچین گفتی دعواش کرده که من گفتم الان دو سه تا سیلی بش زده!

رومو به سمت پنجره کردم ... بغض بدی تو گلوم پیچید ... دستم ناخوداگاه رو گونه چپم قرار گرفت ... به من سیلی زد به گناه نکرده!
اونوقت این دختره این همه پشت سر من زر مفت زده فقط از گروه خودش حمایت کرده ... پس چی میخواستی از تو طرفداری کنه؟اره رز؟انقدر احمقی؟اصلا میشه ادم به یکی سیلی بزنه ازش طرفداریم بکنه؟هان میشه؟همینم که تو قالب گروهش ازت طرفداری کرده خیلیه!

با احساس سنگینی چیزی رو شونم به عقب برگشتم ... دست پریسا بود که رو شونم قرار گرفته بود ...

بی هیچ حرفی منو تو اغوش خودش کشید بعد از چند دقیقه سکوت با صدای ارومی گفت : رز به خدا اصلا چیز مهمی نبوده که خودتُ به خاطرش اذیت میکنی!خودت بگو اصلا این دخترِ نکبت ارزش ناراحتی داره؟هان؟من اگه صبح میدونستم راجع به تو گفته پوست از سرش میکندم ... ولی خب من همه اینا رو تو راه برگشت از لیلا شنیدم ...

با بلند شدن صدای در از آغوشش بیرون اومدم ...
اشکای صورتمُ پاک کردمُ سعی کردم صدام نلرزه : بفرمایید

آرش با لبخند پررنگی که گوشه لبش بود اومد تو ... با دیدن پریسا اول به سمت اون رفت ... و بعد از احوال پرسی باهاش به سمت من برگشت.

آرش : چطور مطوری رز گلی؟
-مرسی تو خوبی؟کی اومدی؟
آرش با لبخند رو لبش نگام میکرد : منم خوبم ... همین الان رسیدم.هنوز تو حبسی؟
پریسا با خنده گفت : تو حبس و منتظر کمک شاهزاده برای فرار!
آرش هم خنده بلندی کرد و رو به پریسا گفت : پریسا نکنه فکر کردی خانوم جون دیوِ و رزم اسیر اون؟
پریسا لب پایینشُ گاز گرفت : خاک بر سرم چرا حرف تو دهن من میزاری؟اول خودت گفتی رز تو حبسه؟!
با بیحوصلگی گفتم : حالا هرچی فعلا که من به کمک شما دو تا نیاز دارم تا خانوم جون راضی شه برم دانشگاه.
رو به آرش ادامه دادم : ارش به خدا کلی عقب افتادم!
آرش لبخند مهربونی بهم زد و دستمُ گرفت همین طور که به سمت در میرفت رو به پریسا گفت : پیش به سوی آزادی گل رز!

--------

negin.t
1391,11,22, ساعت : 10:25
*هر چی بگی همونه منم یه عاشق دیونه
نگاه کن به چشمام ... بیا ببین که غرق عشقه
نمیدونم کدوم دست ...واسم جدایی رو نوشته*






بعد از تقریبا یه هفته دوری با پریسا وارد دانشگاه شدم ... حالم عجیب بود هم خوشحال بودم که سر درسم برگشتم هم یه جورایی برگشتن به دانشگاه برام یاداور خاطره بدِ اون روز بود ...

خدا رو شکر پوستم به همون سرعتی که کبود میشد ... زودم خوب میشد ... و الان هیچ نشونه ای از کبودی روی پوستم نبود ...

پریسا با لحن بامزه ای گفت : اوه ... اوه ... آمد آن خسته دلِ عاشق.
-کیُ میگی؟

با چشم و اَبرو به روبرو اشاره کرد ...
به محمد که با لبخند گشادی به سمتمون میومد نگاه کردم ... منم متقابلا بهش لبخند زدم ... پسر خوبی بود اون دو روز که خط دوازدم روشن بود چند بار زنگ زده بود و حالمُ پرسیده بود.

محمد با همون لبخند گشاد گفت : سلام ... کجایی تو دختر خوب؟

دستش که به سمتم دراز شده بود رو فشردم ...
-سلام مهندس صفوی! فکر کنم ده بار برات پشت تلفن توضیح دادما!!حالا هی دوباره بپرس!
خندید و دستاشُ بالای سرش بردُ گفت : بابا نزن ... من تسلیمم! اصلا جملمو تصحیح میکنم ... بازگشت غرور افرین شما را به دانشکده هنر و معماری تبریک عرض میکنم خانم!
بعد از گفتن این جمله به طور نمایشی جلوم خم شد!این چه جلف شده؟خوبه حالا چند روز نبودم ...
پریسا با حرصی که تو صداش معلوم بود گفت : اهم ... اهم ... سلام عرض شد اقای صفوی!
محمد که انگار تازه متوجه پریسا شده بود با شرمندگی گفت : سلام از بندس خانوم شجاعی ... خدا شاهده اصلا متوجه حضور شما نشدم!
پریسا با تعجب گفت : واقعا؟من که همین جا وایساده بودم که شما اومدید!
یه تای ابروشُ بالا دادُ با خنده ادامه داد : البته خیلیم تعجب نداره از دورم شما فقط به رز نگاه میکردید خدا رو شکر چاله چیزی جلوتون نبود!اگر نه الان باید یه هفته هم شما میرفتید مرخصی اجباری!

من از طرز حرف زدن پری خندم گرفته بود ولی محمد بدبخت که دستش رو شده بود بدجور قرمز شد!

با محمد و پریسا به سمت کلاس راه افتادیم ... پری تا کلاس سر به سر محمد میذاشت اونم تو جواب کم نمی اورد ... منم به کل کلشون میخندیدم ...

تا پامُ تو کلاس گذاشتم ... بچه ها رو سرم ریختن ... انقدر ازم سوال کردن که دهنم کف کرد!یکی نیست بگه وقتی سوال همتون یکیه چرا دونه دونه میپرسید!این وسط کامرانم هی مسخره بازی در میورد و سوالا رو بیشتر میکرد!
با اومدن استاد یه نفس راحت کشیدم!سرمُ رو تو کلاس گردوندم ... کامران تنها نشسته بود ... این نشون میداد حسام هنوز نیمده ...
--------


سلام دوستای خوبم ... از این پست به بعد داستان وارد قسمتای اصلی میشه خیلی خیلی خیلی ... خوشحال میشم نقدی پیشنهادی دارید بهم بگید ... از دوستای گلی که این رمان رو میخونن از ته قلبم ممنونم ...:-2-10-:

negin.t
1391,11,22, ساعت : 11:53
انگار یه هفته دوری خوب بهم یاداوری کرده بود که من عاشق این رشتم! داشتم با لذت به درس گوش میدادم ... که در کلاس زده شد.

استاد صحبتشُ قطع کرد و به سمت در برگشت.
استاد : بفرمایید

در با صدای قیژی باز شد ... چشمم به حسام خورد که وارد کلاس شد ... برعکس همه ی تعریفای پری از غول بی شاخ و دم ...
کلی به خودش رسیده بود یه اورکت شیک طوسی با شلوار کتون مشکی پوشیده بود ... یه شال مشکیم دورگردنش زده بود ... کیف چرمش تو دستش برق میزد ... موهاشو رو به بالا داده بود یه ته ریشم رو صورتش به چشم میخورد ... عینک قاب مشکی مستطیلیش سیاهی چشماشو بیشتر نشون میداد ...

حسام : ببخشید استاد تو ترافیک گیر کردم ... شرمنده.
استاد که حسامُ خیلی دوست داشت با لبخند گفت : بشین شاهرخی.
حسام نگاشُ تو کلاس چرخوند ... برا چند ثانیه رو من ثابت شد ... بی توجه بهش نگامُ به استاد دادم ... رز قوی باش ... هر وقت قلبت خواست بره رو دور تند به یاد سیلیش بیفت.قوی!

با ضربه ای که به پهلوم خورد به سمت پریسا برگشتم.
-چته ؟
پریسا با قیافه بهت زده ای گفت : چیزه ... این پسره چرا یه روزه انقدر تغییر کرد؟
-چی میگی؟پسره کیه؟
با صدای که به زور آرومش نگه میداشت گفت : اه ... چقدر گیجی رز!حسامُ میگم دیگه!عجب تیپی زده!
-پوف ... خب حسام چی؟والا تا اونجا که من یادمه همیشه همین طوری بود حتما توام دیروز خیالاتی شدی؟!
پریسا : نه به خدا!اصلا بیا از لیلا بپرس.
-چشم همین یه کارم مونده!بیخیال شو پری ... بزار به درس گوش کنیم.

استاد : آذرمنش!
همین جور که از جام پا میشدم رو به پری گفتم : بدبختم کردی!
-بله استاد
استاد : آذرمنش بعد از دو جلسه غیبت تشریف اوردی اینجا با دوستت حرف بزنی؟
پونه و دوستاش و چند تا از پسرا شروع کردن با صدای بلند خندیدن.
-ببخشید استاد.
استاد : بیا جلوی کلاس .
-برا چی استاد ... من که عذرخواهی کردم!
یکی از پسرا گفت : برو باید یه لنگه پا وایسی!
دوباره یه عده شروع کردن به خندیدن ... چه بازگشتی!
استاد : بیا اذرمنش ... زود.

پالتو مشکیمُ صاف کردم و با حرص به سمت جلوی کلاس راه افتادم ... مقابل استاد که رسیدم ... یه کتاب قطور اشنایی با مرمت بهم داد و خودش به سمت صندلیش راه افتاد ...
استاد : باصدای رسا و بلند از همین صفحه شروع کن ... بچه ها با دقت گوش کنید ... بعد از خوندن آذرمنش ازتون سوال میپرسم.
هیکل چاق خودشُ رو صندلی ول کرد و دستی به سر کچلش کشیدُ رو به من ادامه داد : شروع کن!
با زبون لبای خشکمُ تر کرد ... بدون اینکه به بچه ها نگاه کنم ... یه فحش زیرلبی به پریسا دادم و شروع کردم به خوندن.

- شاخه آمیختگی ساختاری: آنگاه که نیرو یا بارهایی را به کالبد بنا اعمال می کنیم، این شاخه را به دست می دهد. به عبارتی چگونگی هدایت و حرکت نیروها از بام ها به سقف ها و دیوارها تا به پی ها و آنگاه به زمین زیر پی بایستی بررسی گردد ...

با صدای استاد سرمُ از کتاب بلند کردم.دهنم کف کرده بود ... استاد : کافیه اذرمنش.
نه تو رو خدا ده صفحه پشت هم خوندم ... تازه میگه کافیه ... این خانوم جون یه چیز میدونست که نمیذاشت بیام اینجا!
کم کم حالم داشت بد میشد.

استاد : خب بچه ها کی میتونه یه خلاصه خوب و مختصر برامون بگه؟

همه مثل بز به استاد نگاه میکردن این همه براشون فک زدم منگلا هیچی نفهمیدن!
استاد یه نگاه کلی به کلاس کرد گفت : اصلا گوش کردید؟
بچه ها همه یه صدا گفتن : بلـــــــه
استاد : خب؟نتیجش؟
چند ثانیه مکث کرد و ادامه داد: پوریا تو بگو ...

پوریا که همیشه خدا گیج میزد با خجالت گفت : استاد من خیلی خوب گوش نکردم !
استاد اخماشُ توهم کشید و گفت :کاملا واضح بود! حسام شاهرخی تو بگو.
زیر چشمی به حسام نگاه کردم.
با مِن مِن گفت : استاد چرا من؟من خلاصه خاصی به ذهنم نمیرسه!
استاد کلافه گفت : خلاصه خاصی نمیخوام یه چیز کلی بگو کافیه!
حسام گیج یه نگاه به کامران کرد و بعد از یه دقیقه سکوت گفت : نمیدونم استاد.چی بگم اخه؟
استاد عصبی دستی به شکم برامدش کشید و گفت : یعنی چی شاهرخی؟اون جوری که تو به آذرمنش نگاه میکردی من گفتم الان کلشُ از حفظ میگی!!
با حرف استاد یه حس عجیب زیر پوستم دوید ... بی توجه به صدای ریز خنده بچه ها به حسام نگاه کردم ...

ناراحت رو به استاد زمزمه کرد : ببخشید استاد من همون لحظه فهمیدم ولی نتی برنداشتم ... الانم چیزی زیادی یادم نیست!
استاد که خیلی عصبانی شده بود گفت : نیم ساعته آذرمنش داره براتون از رو کتاب میخونه ... یعنی یه نفر پیدا نمیشه یه خلاصه چند خطی بده ...

در حالی که غبغب بزرگ و اویزونش از عصبانیت میلرزید پوفی کشید و ادامه داد : به هر حال اگر کسی توضیح نده یه نمره از نمره پایان ترم کل کلاس کم میکنم ... تا شما باشید موقع درس حواستون تو کلاس باشه ...

صدای جیغ جیغوی پونه بلند شد : استاد وقتی هیچکی نمیدونه یعنی مشکل از جای دیگس!
استاد با چشماش دنبال پونه گشت و روش ثابت شد : یعنی چی ترابی؟
پونه با ناز موهای شرابی تازه رنگ شدش رو عقب داد و گفت : منظورم اینِ که مشکل خوندن آذرمنشِ ... واضح نمیخوند واسه همین کسی چیزی یاد نگرفت.

صدای پچ پچ بچه ها بلند شد ... خاک بر سر بی لیاقتت با این حال زارم نیم ساعته دارم براش روخونی میکنم ... واضح نبود!...
استاد بی حوصله رو به پونه گفت : به نظر من که آذرمنش خیلیم خوب خوند ... این که شماها چیزی نفهمیدید یا مشکل شنوایی دارید یا مشکل یادگیری.

خیلی از حرفش خوشم اومد ... با یه لبخند گشاد به پونه که از عصبانیت سرخ شده بود زل زدم ...
محمد از جاش بلند شد و گفت : استاد به نظر منم خانم آذرمنش خیلیم رسا و واضح خوندن ...

چند تا از بچه ها حرفشُ تایید کردن.
استاد : صفوی مشکل الان ما نحوه خوندن آذرمنش نیست! ... من خلاصه میخوام میگید یا از همه نمره کم کنم!
محمد همون طور که به من نگاه میکرد یقه پیرهن چهارخونه سفید ابیشُ رو صاف کرد و گفت : من میگم استاد.
استاد : چه عجب ... بفرمایید جلو .

محمد کنار من ایستاد ... با چشمای قهوه ایش به من زل زد و به ارومی گفت : خوبی؟خیلی اذیت شدی؟
لبخند کم جونی زدم : تقصیر خودم بود مهم نیست.

استاد که امروز خیلی عصبانی و بی حوصله بود غرید : صفوی برا حال و احوال نرفتیا! ما منتظریم.

محمد شروع به گفتن یه خلاصه از درس کرد ... حالم اصلا خوب نبود هنوز بدنم ضعیف بود ... بعد از یه هفته خوابیدن این نیم ساعت سرپا ایستادن همه انرژیم رو گرفته بود فقط دعا دعا میکردم زودتر خلاصه محمد تموم بشه و من برم بشینم!
با سستی به تخته وایت برد پشت سرم تکیه دادم ... چشمام رو برای چند ثانیه رو هم گذاشتم تا حالم کمی بهتر بشه ...

با شنیدن صدای دست بچه ها چشمام رو باز کرد ...
استاد رو به روی ما ایستاده بود ...
استاد : عالی بود صفوی ... میتونی بشینی.
رو به من ادامه داد : دستت درد نکنه آذرمنش ... تو هم برو بشین.

با پاهای لرزون جلوتر از محمد به سمت صندلیم حرکت کردم ... یه لحظه جلوی چشمام سیاهی رفت داشتم میفتادم که دستی از پشت بازوم رو گرفت.
صدای بچه ها بلند شد ...
پریسا : خدای من!رز
استاد هم نزدیکم شد و گفت : چی شد آذرمنش؟اگه حالت خوب نیست میتونی بری بیرون.
-خو...بم استاد.
محمد که هنوز بازوم تو دستش بود نگران گفت : خوبی؟
-اره ممنون یکم سرم گیج میره ...

بازوم رو به ارومی از دستش بیرون کشیدم ... و با زحمت خودمُ به صندلی رسوندم .
پریسا با نگرانی و شرمندگی که تو چشماش به خوبی معلوم بود کمکم کرد تا بشینم .
پریسا : رز ببخشید ... همش تقصیر من شد.خوبی؟اره؟
با صدای کم جونی گفتم : اره ...
تا پایان کلاس هیچی نفهمیدم ... تمام مدت سرم رو میز بود ...

negin.t
1391,11,22, ساعت : 17:03
با پریسا تو محوطه نشسته بودیم تا کلاس بعدی شروع بشه هر چی پری اصرار کرد که بریم خونه من قبول نکردم ...

اب میوه تو دستم رو ازم گرفت ... و مقابل لبم برد ...
پریسا : بخور جون بگیری.
-بده خودم میخورم ... توام بدتر از خانوم جونیا!
اخم کرد و گفت : باید به حرف خانوم جون گوش میکردیم.تو اصلا نباید میومدی!
-ای بابا گیر نده پری.حالم خوبه که.سر گیجمم واسه این بود که نیم ساعت سرم پایین بود.
بعد از چند ثانیه سکوت گفت : میگم رز این پسرِ بدجور مشکوکه ها!؟
-دوباره به کی گیر دادی؟
اخمی رو پیشونیش انداخت و گفت : به خدا جدی میگم ندیدی استادم گفت ... اونوقت که میخوندی داشت با نگاش میخوردت.من حواسم بش بود!قسم میخورم یه ذره ام به درس گوش نداده!
-پری میشه انقدر از حسام حرف نزنی؟اَه!
ناراحت صورتش رو برگردوند و گفت : باشه بابا ! بداخلاق.

چند دقیقه ای بود که هردومون سکوت کرده بودیم ... مثل اینکه همه چی داره برعکس میشه حال اون کسی از نگاه کردن فراریه منم ... و اونکه زل میزنه حسامِ!

تو حال و هوای خودم بودم که گوشی پریسا زنگ خورد.
پریسا : الو سلام.
...
پریسا : تو محوطه ایم رو صندلی های رو به روی ساختمون.
...
پریسا : باشه بیاید.

-کی بود؟
پریسا : کامران بود گفت میخوان بیان راجع به پروژه حرف بزنن.
با تعجب گفتم : الان؟
پریسا : اره دیگه ... تا کلاس بعدی دو ساعتی بیکاریم ... اوناهاشن اومدن.

به کامران و حسام که به سمت ما میومدن نگاه کردم ... حسام مثل همیشه با یه اخم ریز رو پیشونیش و کامران با یه لبخندِ پهن رو لبش!
کامران دستشُ به حالت نظامی به سمت گوشش برد و گفت : سلام بر مرمتُ الدوله ...

باید تمام نقشم رو عملی میکردم.مو به مو!
خنده بلندی کردم ... سرمو کج کردمُ با نازگفتم : مرمتُ دوله کیه کامران؟اگه من واسه یه روخونی مرمتُ دوله باشم ... توام واسه گوش کردن دقیقت به مرمتُ دوله میشی سمع الدوله!
پریسا و کامران با دهن باز به من نگاه میکردن ... به حسامم نگاه نکردم تا عکس العملشُ ببینم.خب بایدم تعجب کنن ... اقای شاهرخی تبدیل شده به کامران!در ثانی من که همیشه به شوخی های کامران لبخندم به زور میزدم حالا قاه قاه خندیدمُ خودمم باش شوخی کردم!
کامران زود خودشُ جمع کرد و با خنده گفت : نه بابا مثل اینکه حالت خوبهِ خوبه!!
لبخند گشادی زدم و گفتم : چرا بد باشم؟بهتر از این نمیشم!
لبخند موذی ای زد و گفت : خب خدا رو شکر.حسام همین جا میشینیم؟

بدون اینکه به حسام نگاه کنم سرمو زیر انداختم.
حسام : نه بهتره بریم کافی شاپ بیرون دانشگاه.

تا رسیدن به کافی شاپ با کامران و پریسا شوخی کردمُ خندیدم ... فکر کنم پریسا یکم از شوخی های من و کامران راضی نبود ... ولی برای انجام نقشم به این صمیمیت با کامران نیاز داشتم ...

سعی کردم حتی یه بارم نگام به حسام نیفته ... هرچند اون جلوتر از ما حرکت میکرد ... و من تنها مشتای گره کردشُ می تونستم ببینم!

یه میز چهار نفره انتخاب کردیم و نشستیم ... کافی شاپ دنج و گرمی بود با پریسا زیاد اینجا میومدیم ... با پیشنهاد کامران چهار تا قهوه ترک با کیک سفارش دادیم.

با اوردن سفارشات حسام گلوشُ صاف کرد و گفت : امروز میخوام راجع به پروژه با هم تصمیم بگیریم ... خودتون خوب میدونید که همه گروه ها کارشون رو شروع کردن ... و تا یه جاهایی هم رسیدن ... ولی ما فقط یه بار رفتیم موقعیت زمینُ بررسی کردیمُ چند تا عکس گرفتیم ...

دوست دارم از همین امروز استارت کارُ دوباره باهم بزنیم ... چون از مجتمع مسکونی شروع کردیم ... اول باید اونُ تمومش کنیم بعد بریم سراغ بقیه ... من میگم بهتره نفری یه طرح برا مجتمع بزنیم ... بعد باهم میشنیم بهترینشُ انتخاب میکنیم و روش کار میکنیم ... چطوره؟

تمام مدت سخرانیِ حسام سرم پایین بود و قهوه ترکمُ هم میزدم با بلند شدن صدای کامران سرمُ بلند کردم.
کامران : خب چرا از اول همه مون رو یه طرح کار نکنیم حسام؟این جوری سرعتمون خیلی پایین میاد!
حسام مقداری از قهوشُ خورد و گفت : ولی عوضش هم دقتمون بیشتر میشه ... هم تنوع طرحمون .
پریسا : منم با اقا شاهرخی موافقم.
کامران وسط حرف پریسا پرید و با شیطنت گفت : کدوم شاهرخی پریسا؟
پریسا هم خنده ریزی کرد و گفت : اقای حسام شاهرخی!میزاری حرفمو بزنم؟
کامران : خواهش میکنم بفرمایید بانو.
پریسا با نیش باز گفت : به نظرم اینکه هرکس یه طرح بده خوبیش اینه که من نوعی میتونم اون چیزی که تو ذهن خودمه ... و یا سلیقه خودمه تو کارم پیاده کنم ...به نظرم اون جوری که کامران میگه یه جورایی فکرا قاطی میشه.

حسام : درست میگی ... منم منظورم همین بود ... پس همه سعی کنید تا اواسط هفته دیگه یه طرح خوب اماده کنید.
کامران فنجون قهوشُ رو میز گذاشت و گفت : صبر کن بابا من هنوز مخالفم ... بعدشم رز تو با این دو تا موافقی؟
به کامران یه لبخند ملیح زدم و گفتم : واسه من فرقی نداره من با نظر جمع موافقم.
کامران : نظر خودتُ بگو الان تو تعیین کننده ای اگه با من باشی میشیم دو به دو بری با اینا میشیم سه به یک.

بی توجه به سنگینی نگاه حسام که دقیقا رو به روی من نشسته بود و به صورتم زل زده بود ... چشمامُ ریز کردم و با لبخند رو به کامران گفتم : چون دلم واسه تنهایی تو میسوزه میام با تو.دو به دو!
کامرانم یه خنده بلند کرد و رو به پریسا و حسام گفت : بچم دلش برا من میسوزه ! دو به دو.حالا چی میگید؟
پریسا با اخم ریزی که رو پیشونیش افتاده بود گفت : اما رز اول گفت من بی طرفم.پس رای اِش بی تاثیرِ ... همون دو به یکیم.
رو به پریسا گفتم : ولی من دوست دارم به کامران رای بدم!پس رایم بی تاثیر نیست!!

صدای عصبانی حسام بلند شد ... نگام به جای صورتش رفت رو دستاش ... انقدر فنجونُ محکم فشار میداد ... که احتمال میدادم هر لحظه خورد بشه.
حسام : نظرات هر چی باشه محترمه ... اما من سرگروهم ... و چون دو به دو شدیم ... پس من تصمیم میگیرم ... تا هفته دیگه وقت دارید رو طرحاتون کار کنید.
بعد از این حرف از جاش بلند شد و رو به کامران ادامه داد : کامران من برمیگردم دانشگاه ... توام اینجا خوش باش.
کامران که با دیدن اخمای توهم حسام معلوم بود جرات مخالفت نداره گفت : وایسا منم میام.

با چشمای ملتبس به کامران خیره شدم : اِاِ ... نرو دیگه کامران حالا یه ساعتی تا کلاس مونده! ... پیشِ ما بمون!

صدای پوزخند بلند حسامُ شنیدم.
با صدایی که حرص کاملا توش معلوم بود رو به کامران بهت زده که تو جاش نیمخیز شده بود گفت : مگه نشنیدی!لازم نیست بیای.
با رفتن حسام کامران با تامل سر جاش نشست ... به پریسا و کامران نگاه کردم ... هر دوشون تو بهت بودن!خوشم اومد حالا مونده آقا حسام!نشونت میدم عواقب تهمت به من چیه!

جو بدی شده بود ... برای درست کردن جو به سمت کامران برگشتم و گفتم : از بچه ها شنیدم نقاشیم کار میکنی ... میدونستی پریسا هم عاشق نقاشیه؟

بهت کامران و پریسا با این جمله من از بین رفت ... و رو لبای هردوشون یه لبخند بزرگ نشست.
کامران : اره پریسا؟چه سبکی کار میکنی؟روغن؟
پریسا : اره.از بچگی عاشق نقاشی بودم ... رنگ روغنم کار کردم ولی خوب سیاه قلمُ ترجیح میدم ... تو چی؟
کامران با لبخند گشادی به پریسا زل زده بود : من رنگ روغن و رئالُ خیلی دوست دارم ... البته بیشتر سبک ها رو کار کردم ...

اخیش خیالم از پریسا و کامران راحت شد ... بدون اینکه ذره ای از حرفاشونُ گوش کنم با لذت شروع به خوردن کیکم کردم!

--------

negin.t
1391,11,23, ساعت : 19:23
ای بابا این پریسا ول کن نبود اومدم یه چشم غره به محمد برم که کم مونده بود جیبای مانتومم بررسی کنه که متوجه نگاه حسام شدم ... سریع چشم غره رو به لبخند گشاد تبدیل کردم!

"پری عزیزم دلخور نشو حالا یه روز تو این چهار سال کنار تو نشینم که چیزی نمیشه!خواهری قهر نکن دیگه ... خواهش:("

sms سند کردم و رو به محمد که یه ربع کامل زل زده بود به من گفتم : جناب صفوی داری پشیمونم میکنیا!
خنده ارومی کرد و گفت : از چی؟!
یه اخم ریز رو پیشونیم انداختم : از اینکه کنارت نشستم!
محمد : من بدون پرسیدن دلیل میگم غلط کردم!
-لازم نیست فقط لطف کن انقدر به من خیره نشو!داری اذیتم میکنی!
محمد : ببخشید منظوری نداشتم ...
دستی به موهاش کشید و چشمکی هم به من زد و ادامه داد : خب باید بهم حق بدی! یکم هیجان زده شدم ... یکمم هول شدم ... یکمم ذوق مرگ شدم ... یکمم کپ کردم!...افتخار نشستن پیش خانوم اذرمنش کم چیزی که نیست !

حسام کاملا تو دیدم بود از بغل چشم یه نگاه بهش انداختم ... معلوم بود کل حواسش پیش ماست ...

سرمو یه ذره به عقب دادم و یکی از اون خنده های نادرم رو به جمله بی مزه محمد زدم!برای محکم کاری یه ضربه کوچیکم به بازوش زدم!!

صدای بلند افتادن صندلی تو کلاس پیچید ... یه لبخند رو لبم اومد یه نگاه به استاد که از در وارد شد کردم ... یه نگاه از کنار گوشِ محمد هم به حسام که با دستای مشت شده تو جاش وایساده بود انداختم ... کامران داشت ازش خواهش میکرد اروم باشه!
تازه اولشِ اقا حسام ... من به استاد نظر دارم؟!من؟!

با روحیه خوبی مشغول گوش کردن به درس شدم حسامم بعد از نیم ساعت تنفس که کامران بردش بیرون برگشت سر کلاس!!

استاد : مهندسین میخوام یه بحث داغ داشته باشیم ... کسی موضوع یا سوال خاصی داره که مورد بحث قرارش بدیم؟
بعد از یه دقیقه سکوت سونیا یکی از بچه های درسخون کلاس گفت : استاد من یه سوال دارم میتونم بپرسم؟
استاد : سوالتو بگو اگه خوب بود بچه ها جوابتو میدن
سونیا : در مورد در پارکینگ سوال داشتم چند باری تو طرحام خودم به مشکل خوردم ... در واقع درست نمیدونم کی میتونم از دو در استفاده کنم؟
استاد : سوال خوبیه ... طبق روال بقیه بحثها به من نگاه نمیکنید! جواب همدیگرو میدید ... و در اخر سعی کنید بهم بی احترامی نکنید ... کی اول شروع میکنه؟

پوریا : من
استاد : شروع کن پوریا
پوریا : به نظر من این مهمه که چند واحد باشه مثلا یه خونه چهار طبقه نیازی به دو در نداره ولی اگر یه برج داشته باشیم خب بهتره از دو در استفاده کنیم
شاهین : منم با پوریا موافقم اون چیزی که مهمه تعداد خانوار و واحدامونه
سونیا : اما ما خیلی از برجها رو هم دیدیم که یه در برا پارکنیگ داشتن !
لیلا : استاد من ...
استاد : نفر اخر خانوم رزاقی بودن!
لیلا : ببخشید استاد ... منم با سونیا موافقم من نقشه یکی از بهترین مهندیسین ایرانم دیدم که برای یه برج بیست طبقه یه در گذاشته بود
زهرا : خب لازم نبوده مگه قراره همه با هم برسن که نیاز به چند تا در باشه!
حسین : موافقم ... باید یادمون باشه که ما مهندس معماری هستیم و طراحی نما برامون خیلی مهمه ... دو در میتونه نمای خونه رو نابود کنه!
کامران : مخالفم!برعکس این زشته که ده تا ماشین پشت یه در مثل صف شیر صف بکشن!
پریسا : موافقم ... اون چیزی که ما باید تو طراحی تاثیر بدیم رفاهه مردمه نه فقط زیبایی .

بابا پریسا چه از کامران طرفداری میکنه بحث حسابی بالا گرفته بود که صدای محمد از کنارم بلند شد ...
محمد : کاملا اشتباه میکنی!اگه عرض بیشتر از بیست متر باشه اجازه دو در داده میشه!
حسام با لحن بدی رو به محمد گفت : اونکه همیشه اشتباه میکنه تویی اق مهندس!اگر خونه نبش باشه و از دو کوچه راه داشته باشه دو در میگره!
محمدم با حرص گفت : نه مهندس ... از دو کوچه راه داشته باشه دو در ورودی میگیره نه دو در پارکینگ!
حسام یه خنده نمایشی کرد و گفت : نه بابا!تنهایی گفتی یا از خانوم اذرمنش کمک گرفتی؟اونکه معلومه دو در ورودی میدن ولی در پارکنیگم هست جناب!

با لبخند یه نگاه گذرا به حسام کردمُ رو به محمد گفتم : من با اقای صفوی موافقم!نبش بودن خونه دلیل بر پر واحد بودن خونه یا بزرگی اون نمی تونه باشه ولی من تو یه کتابی خوندم که نوشته بود در صورت درخواست دادن به زمین هایی با عرض بیست متر یا بیشتر حتما دو پارکینگ داده میشه!
حسام با صورت سرخ که ناشی از ضایع شدنش بود گفت : خانوم اذر...

استاد میون حرف حسام پرید گفت : بحث تا همین جا میمونه ... خانوم اذرمنش و هم چنین اقای صفوی به نکته خوبی اشاره کردن ... در رابطه با این قانون برای جلسه اینده تحقیق میکنید ... خسته نباشید ...
از جام بلند شدم یه نگاه به حسام کردم با حرص داشت جزوشُ لوله میکرد!تازه اولشه اقا حسام!کجاشُ دیدی!تو گوش من میزنی؟
--------

negin.t
1391,11,24, ساعت : 17:51
-تو رو خدا از دستم ناراحت نباش ... خودت که میدونی چقدر دوست دارم ... تحمل قهرتُ اصلا ندارم ... میدونی چیه؟این کار لازمه ... اون روز یادت میاد چقدر حالم خراب بود ... باید بهم حق بدی ... این گوشمالی واجبه! ... این تحقیر کردن واجبه ... این که یه ذره از اون غرور مسخرش کم بشه واجبه! ... نگو که نیست! ...

هنوزم یاد حال اون روزم می افتم داغ میکنم ... حالا که تو نیستی ... حالا که می خوام تنهایی پرواز کنم ... حالا که مثل همه پشت ندارم باید خودم قوی باشم ... شایدم کار حسام از یه جهاتی خوب بود ...

اینکه یادم اورد من تنهام ... اینکه منُ به خودم برگردوند ... خود واقعیم رو نشونم داد!ولی با بدترین شکل ممکن این کار رو کرد ... حالا منم بزرگ میشم ... قوی میشم ... ولی مثل شروع بزرگ شدنم با بدترین شکل ممکن ... به قول خانوم جون با دستای کوچیکم جهانم رو بزرگ میکنم ...

تو فقط از دستم ناراحت نباش ... برام دعا کن ...

با دستم مشغول نوازش اسم مامانم شدم ... سعی کردم چهرشُ تصور کنم ... وای مامان یه چیز دیگه ... بهت گفتم دایی چند روز پیش زنگ زد خونه ... خانوم جون چیزی به من نگفت ولی من گوش وایسادم! اِاِ نخند!دعوامم نکن ... فضولم نیستم!

بزار بگم چی می گفتن ... تا اونجا که من شنیدم قرار بوده عید بیان ایران ولی برا خودش یه کاری پیش اومده نمیتونن بیان ... مامان نمیدونی چقدر خوشحالم ... دوباره که اخم کردی ... خب حق دارم دیگه دوست دارم این عید اخری رو خوش بگذرونم ...

دیروز سبحان بهم زنگ زد اگه بدونی چه جوری باهام رفتار میکنه ... انگار من ارثشُ بالا کشیدم ... خیلی رک گفت من توقع دارم هفته ای یه بار بهم زنگ بزنی منم بهش گفتم یه هفته مریض بودم مگه تو حالمُ پرسیدی که ازم توقع داری؟پرو پرو جواب داد سرماخوردگی چیز عادیه ... مگه من هر بار سرم درد میگیره تو حالمُ میپرسی؟ مامان باور کن خیلی خودخواهِ ... هرکاری میکنم دوسش داشته باشم نمیتونم ... تو دعا کن مهرش به دلم بشینه ...

سرمو به سنگ نزدیک کردم ... رو اسم راحله بوسه محکمی زدم ...
یه چیز دیگه مامان منُ به خاطر رفتار اون روزم ببخش ... به خدا حرفایی که زدم از ته قلبم نبود ... دیشب اهنگ فریدونُ گوش میکردم ... دوست داری برات بخونم؟یه جورایی عذر خواهی من از توِ ... قول بده اگه صدام بد بود بهم نخندی!
به اسم روی قبر زل زدم و شروع به خوندن کردم ...


ای زلال ابی بی انتها ...
منُ تو اینه ها نشون بده ...
تو هراس تلخ این ثانیه ها ...
به دل خسته من امون بده ...
ای که من تویی مثل گلای یاس ...
با خودت منُ به قصه ها ببر ...
دستام رو بگیر از این دلهره ها ...
منُ تا نزدیکی خدا ببر ...
تو که باشی همه دنیا پره عشقه پر نوره ...
به دل من خنده نزدیک از شب من گریه دوره ...
تو که باشی همه دنیا پره عشقه پر نوره ...
به دل من خنده نزدیک از شب من گریه دوره ...
بیا تا به بودنت تکیه کنم هنوزم کوه غرور من تویی ...
من تموم دردمُ با تو میگم هنوزم سنگ صبور من تویی ...
بیا تا این همه شعر ناتموم با نگاه عاشقت ترانه شه ...
خونه با بودن تو به شوق تو پر از لحظه های عاشقانه شه ...
تو که باشی همه دنیا پر عشق پر نوره ...
به دل من خنده نزدیک از شب من گریه دوره ...
( اهنگ زلال فریدون )

با شنیدن صدای دست زدن کسی نگام رو از قبر مامان گرفتم ... و به رو به روم دادم نور خورشید نمیذاشت چهره کسی که جلوم ایستاده بودُ ببینم دستم رو حایل چشمام کردم و از جام بلند شدم ...

negin.t
1391,11,24, ساعت : 18:07
با دیدن چهره نورانی مرضیه خانوم لبخند رو لبم نشست ...


-سلام!


مرضیه خانم : سلام به روی ماهت ... بیا ببینم


خودمُ تو اغوش همیشه گرم مرضیه خانم انداختم ... و یه نفس عمیق کشیدم



مرضیه خانم : خوش به حال مامانت ... چه شعر قشنگی براش خوندی ... فکر نمیکردم صدای به این خوبی داشته باشی!


-این یه معذرت خواهی مامانه بود!


منُ از خودش جدا کرد با یه لبخند رو لبش گفت : مامانه! به نظر من که جانانه بود!


-اوه نه ... انقدرام قوی نبود ... شایدم دوستانه بود!


یه خنده طولانی کرد و کنار قبر مامانم نشست ... با سنگ ریزی چند بار رو قبر زد و شروع به خوندن فاتحه کرد هیچ وقت دوست نداشتم کسی با سنگ یا دستش به قبر مامانم بزنه ... احساس میکردم دارن مامانمُ کتک میزنن!ولی روم نشد به مرضیه خانوم چیزی بگم ...


بعد از خوندن فاتحه کنار من ایستاد و گفت : خدا رحمتش کنه ...


-مرسی ... خدا دخترتون رو بیامرزه ...


با لبخند دستم رو گرفت ... و باهم به سمت نیمکت جلوی قبر رفتیم ...


مرضیه خانوم : هفته قبل نیمدی؟


-نتونستم بیام ... سرمای سختی خورده بودم ...


مرضیه خانم : الان بهتری؟


-بله خوبه خوبم!


مرضیه خانم : خدا رو شکر ... رز تو با پدرت زندگی میکنی؟


یه پوزخند رو لبم نشست : پدر !واژه مسخره ای ... حداقل واسه من مسخرس ... من پدر ندارم ... با به دنیا اومدن من ما رو ترک کرد ... من از بچگی پیش مادربزرگم هستم.


مرضیه خانم با دلسوزی نگاهم میکرد ... بغضم گرفت از اینکه تا میگم پدر و مادر ندارم همه با ترحم نگام میکنن بیزارم!


مرضیه خانم : متاسفم ... فکرشم نمیکردم با این سن کم انقدر تو زندگی سختی کشیده باشی ...


-عادت کردم ... من از داشته هام راضیم ... نمیگم همیشه شکر گذارم ... اتفاقا نه ... بعضی وقتا از ناعدالتیش عصبانی میشم ... از بیکسی خودم از بدی های دنیا بهش شکایت میکنم ... از این همه مریضی ... زشتی ... فقر ... دلم گرفته میشه ... اما میدنید مرضیه خانوم همه ما به دنیا اومدیم که یه جوری زجر بکشیم ... اینکه با داشتن همه چیز دلت خوش نباشه ... اینکه با داشتن یه خانواده از هم دور باشید ... اینکه تنت سالم باشه ولی نتونی ازش استفاده کنی اینکه یکی تو حسرت تن سالم تو باشه ...
همه ادما زجر میکشن ... به هر کی هم بگی زجر تو که چیزی نیست قبول نمیکنه ... هر کی فکر میکنه خودش بدترین سختی ها رو کشیده ... خودش بیشتر به دعا نیاز داره ... به کمک خدا محتاجه ... من راضیم واسه تن سالمم خدا رو شکر میکنم ... واسه داشتن خانوم جون ... دوست خوبم ... خانواده خوب الانم شکر گذارشم ...



نم چشماشُ پاک کردُ گفت : تو دختر عاقلی هستی ... میدونم مادرت چقدر به خاطر تو به خودش میباله ... دخترم هرکسی یه روز به خوشی میرسی اخر قصه هر انسانی روشنه ... اگر هنوز به خوشی نرسیده باید اینُ بدونه که هنوز به اخر قصش نرسیده ... از ته دلم دعا میکنم ته قصه تو ام به شیرینی عسل باشه ...


-ممنونم


بعد از چند دقیقه سکوت گفتم : مرضیه خانوم میشه خواهش کنم بقیه زندگیتون رو برام بگید ...


مرضیه خانم : اره عزیزم ... این یاداوری برا خودمم لازمه ... تا کجا برات گفتم؟


-تا اونجا که قرار بود از ایران برید ...


یه اه کشید و نگاهشُ به اسمون داد انگار واقعا می خواست به اون سالها بره ...



مرضیه خانم : همه چیز خیلی سریع داشت جفت و جور میشد ... هیچ کاری از من بر نمی اومد ... اگر فقط ذره ای به عشق معشوقم مطمئن بودم جلوی خانوادم می ایستادم ... ولی هیچ راه چاره ای نداشتم جز همراه شدن با خانوادم ...

اوضاع کشور هر روز بدتر از دیروز میشد شعارها کوچه ها رو میلرزوند ... صداهای الله اکبر گفتن مردم استرس منُ بیشتر میکرد اینکه بدونی تا چند وقت دیگه هوایی که معشوقت توش نفس میکشه هم بهت حروم میشه اخر دنیاست رز ... اخر دنیا ... اخرین نفس کشیدنای من هم داشت نزدیک میشد ...

من خوب میدونستم این حس خفه کننده تو رگ هام چیه که نه خواب برام گذاشته نه خوراک ... اقام همه دارایش رو نقد کرد و اونا رو به دست یکی از دوستای قدیمش سپرد که براش تو امریکا حساب باز کنه ... ما هم قرار شده بود از مرز رد بشیم و اول بریم ترکیه و بعد از ترکیه با هواپیما راهی امریکا بشیم ...

باورت میشه رز من در عرض یه هفته نصف شدم ... ولی کسی توی شلوغی خونه به غم من اهمیت نمیداد ... بالاخره روز سفر رسید با هزار گریه آه و ناله از اقام خواستم بزاره من اینجا بمونم ... جواب همه ی گریه های من یه سیلی محکم دم گوشم و یه لگد تو شکمم بود تا دهنم بسته بشه ... تا نزدیک مرز سه بار از حال رفتم ولی اقام با زور و بدون هیچ دل رحمی منُ با خودش همراه کرد ...

شب بود قرار بود دو ساعتی صبر کنیم بعد از مرز عبور کنیم ... هیچ کس حواسش به من نبود ... تو یه لحظه نمی دونم چی بود ... حمله عشق به قلبم ... بیدار باش مغزم ... هر چی بود که با یه تصمیم انی از خانوادم دور شدم و با سرعت شروع به دویدن کردم ... یه دختر با یه دست لباس تو تنش تو شب پر از گرگ بدون هیچ پول ... اب و غذایی فقط به عشق یه جفت چشم سیاه و جانماز سبز میدوید ...

تا یه روستا مرزی فقط دویدم ... با دیدن روشنی هوا فهمیدم چند ساعت یه سره دارم میدوم با ترس وارد روستا شدم ... یه زن با یه بقچه رو سرش اولین کسی بود که منُ دید ... ازم یه چیزایی می پرسید که من هیچی نمیفهمیدم بعدا فهمیدم زن به زبان اذری باهام صحبت میکردِ ... من ازش کمک میخواستم و اونم متوجه منظور من نمیشد ...

صحنه جالبی بود دو نفر که زبون همه نمی فهمیدن سعی میکردن باهم صحبت کنن ... زن که فهمیده بود من زبونشُ متوجه نمیشم دستم رو گرفت و با خودش به داخل روستا برد ... هنوزم بعد از گذشته این همه سال نمی دونم چشمای زن چی داشت که من بی ترس دنبالش راه افتادم ...

منُ به یه خونه برد ... یه مرد با یه عبا رو دوشش و چهره نورانی اولین چیزی بود که تو ذهن من از اون خونه ثبت شد ... مرد که متوجه شدم کدخدای دهِ ازم فارسی پرسید چه بلایی سرم اومده منم براش گفتم عده ای قصد داشتن منُ به زور از مرز رد کنن که تونستم فرار کنم و ازش خواستم کمک کنه تا برگردم تهران ...

قرار شد با پسرش که چند روز دیگه به ده برمیگشت راهی تهرانم کنه ... اون چند روز برام هم بهترین روزای زندگیم بود هم بدترینش ... بدترینش بود چون هم دلتنگیم هر روز بیشتر میشد ... هم از اینکه اقام دنبالم بفرسته وحشت داشتم ... بهترین روزای عمرم بود چون خانواده کد خدا بیشتر از خانواده واقعی خودم بهم محبت میکردن ...

یه دقیقه ای بود که مرضیه خانوم ساکت شده بود ... با یه نگاه به صورت خیس از اشکش میشد فهمید که با تموم وجودش داره غم اون روز هاشو یاداوری میکنه ...


-مرضیه خانم زندگی شما واقعا جالب و در عین حال غم انگیزه!
دستی به صورت خیسش کشید و گفت : زندگی من تازه بعد از فرارم شروع شد ...
-میشه بقیشم بگید؟

مرضیه خانم : دخترم ایشالله یه وقت دیگه ... امروز عصر باید برم شهرستان پیش مادرشوهرم خیلی پیرِ و ضعیف شده ...
یه نگاه به ساعتش کرد و ادامه داد : الانم کلی دیرم شده برا ساعت شیش بلیت دارم ...
-وای ببخشید تقصیر من شد ...
از رو نیمکت بلند شد و مهربون گفت : نه دخترم تو منُ به گذشتم میبری ... به گذشته ای که دنیای جوانیم توش اوج گرفت ... من ازت ممنونم هستم ...

--------
سرگذشت مرضیه خانوم تو روند داستان بی تاثیر نیستا!چرا درست نمی خونیدش؟:-2-42-:
فردا عذرخواهی حسام!:mrgreen:

negin.t
1391,11,25, ساعت : 10:06
* باورم نمیشه دیگه خبری از تو نباشه نکنه خدا نکرده کسی تو دل تو جاشه*


-الو ... چی شد پری؟پرسیدی؟
پریسا : آره بابا ... کامران میگفت بهتره فردا طرحا رو بهش بدیم!
-اَه ... یعنی چی؟اینُ که خودمم میدونستم ... به این کامران بگو دو روز ازش وقت بگیره!
پریسا : خب منم همینُ گفتم ... کامران میگفت اصلا نمیشه با حسام حرف زد ... برگشته به کامران گفته ... هشت روز وقت داشتید ... اون کسی هم که وقت میخواد بهتره خودش زنگ بزنه تو چرا واسطه میشی؟

ناراحت گفتم : اَه پس فهمیده من کارم مونده ... پری حالا چه کار کنم؟
پریسا : وقتی بهت میگم دیوونه ای بهت بر میخوره! اخه کدوم ادم عاقلی پنچ روز رو یه طرح کار میکنه بعد پارش میکنه؟احمق جون حداقل پارش نمیکردی!
-خب اون چیزی که میخواستم نشده بود!
داد زد : خنگول ... تو فکر کردی هر طرحی بکشی حسام اونُ انتخاب میکنه که داری خودکشی میکنی؟

جوابشُ ندادم خودمم می دونستم خرابکاری کردم ...
پریسا : حالا ناراحت نباش ... الان خیلیش مونده؟
با صدای گرفته گفتم : یه ده ساعتی کار داره!
جیغ جیغ کرد : چـــــــــــی؟پس این سه روز چه غلطی میکردی؟
-پری!چرا داد میزنی؟خب داشتم روش فکر میکردم!
پریسا : مرضُ فکر میکردم ... فردا که جواب حسامُ دادی میفهمی ادم سه روز فکر نمیکنه!
-به خدا یه روزشُ فکر کردم ... همش تقصیر این قرصاس بدجور خوابم میکنه! پری جون من یه کاری بکن ... من نمیخوام ضایعم بکنه!
پریسا با حرص گفت : اخه من ساعت نُه شب چِکار کنم؟کاش حداقل عصر میومدم پیشت.
اه پر حسرتی کشیدم : خوش به حالت ... برو بخواب!
پریسا : رز تو الان داری به خواب من حسودی میکنی؟
-نه به اینکه طرحتُ تموم کردی!
پریسا : خب دیگه ... ما اینیم!
-برو گمشو!عوضش طرح من حرف نداره ببینیت کپ میکنید!
پریسا : بپا فعلا خودت کپ نکنی!
-فردا می بینیم کی کپ میکنه ... صبح کِی میای دنبالم؟
با مکث گفت : هفت و نیم خوبه؟
-اره خوبه ... کاری نداری؟
پریسا : نه دیگه ... فقط تو رو خدا فردا یه کم به خودت برس ... بار اولِ میخوایم بریم شرکت بابای کامران زشته ژولیده بیای!
-خب بابا!اون که باید به خودش برسه جنابعالی نه من!خدافظ
خنده نازی کرد و گفت : خدافظ جیگر مو طلایی.

تلفن قطع کردمُ رو میز گذاشتم ... نگام دوباره به طرح نیمه کارِ رو میزم افتاد ... چه غلطی کردم طرحی که اول کشیدمُ ریز ریز کردم! امشب باید بیخیال خواب میشدم! اگرنه با این رفتارای چند وقت اخیرم ... اگر یه طرح نیمه کارِ هم فردا تحویل بدم حسام بدجور شاکی میشه!
به یاد رفتار دیروزش افتادم ...

negin.t
1391,11,25, ساعت : 10:16
انقدر تو این یه هفته که گذشت به حسام کم محلی کردم ... که دیروز تحملش تموم شد ... هرجا میدیدمش راهمُ کج میکردم ... وقتی صحبت میکرد باهاش هم کلام نمیشدم ... حتی یه نیم نگاهم بهش نمیکردم ...

این رفتارم براش خیلی عجیب و سنگین بود ... خب حقم داشت رزی که همیشه نگاش روش سنگینی میکرد ... تو بحثا سعی میکرد یه جوری باهاش هم کلام بشه حالا حتی یه نیم نگاهم بهش نمیکرد! ...

چیزی که مهمه اینه که من قسم خوردم تا به غلط کردن نیفته دلمُ باش صاف نکنم ...

یه ربعی بود که کلاس تموم شده بود ... قرار بود با محمد بریم سایت اتوکد باهام کار کنه ... یه هفته مرضیم کلی از درسا عقبم انداخته بود ... با پریسا خداحافظی کردم و جلوی در کلاس منتظر شدم تا محمد بیاد ... تو حال خودم بودم که صدای حسام به گوشم خورد.

حسام : خانم آذرمنش .
بدون اینکه سرمُ بلند کنم خودمُ به نشنیدن زدم ...
صداش اینبار بلندتر و از فاصله نزدیکتری به گوشم رسید : خانم آذرمنش با شمام!

دوباره خودمُ به نشنیدن زدم ... از کلاس فاصله گرفتم ... و تو راهرو راه افتادم ...
داشتم با سرعت میرفتم که با چند گام بلند خودشو بهم رسوند و روبه روم قرار گرفت ... مجبور شدم برای اینکه بهش نخورم ... یه قدم به عقب برم.

با صدایی که دلخوری و عصبانیت کاملا توش پیدا بود گفت : مگه من با تو نیستم؟دو بار صدات کردم چرا جواب نمیدی؟
-از جلو راه من برید کنار اقا!
اروم و خشدار نالید :اقا!؟
نفس بلندی کشید و ادامه داد : میخوام باهات صحبت کنم.بیا بریم یه جا بشینیم.
همون طور که به کفشام نگاه میکردم خونسرد گفتم: من عجله دارم ... در ضمن حرفیم با شما ندارم!
نفسشُ با حرص بیرون داد و گفت : من باهات حرف دارم ... خوهشا لجبازی نکن.

خواستم از کنارش رد شم که با گرفتن دسته کیفم مانع شد ... فاصله کممون باعث شده بود ... نفسای داغش به صورتم بخوره ...و بوی عطر تلخش تو بینیم بپیچه ...

دوباره ضربان قلبم تند شد ... با هزار زحمت جلوی چشمامُ گرفته بودم که تو چشمای مشکی قاب گرفته با عینکش زل نزنم ... چشمامُ تا ژیله سرمه ایش بالا کشیدم .

کلافه دستی به موهاش کشید و گفت : چرا ... نگام نمیکنی؟از دستم دلخوری؟ ... حق داری ... به خدا اون روز اعصابم بد جور بهم ریخته بود ... من ... من ... بابت رفتار ...
محمد : رز اینجایی؟ یه ساعته دارم دنبالت میگردم؟

با سستی که تو بدنم نشسته بود نگامُ از سینه تخت و محکم حسام بلند کردم و به محمد که تو چند قدمی ما ایستاده بودم دادم ... محمد با تردید به منُ حسام و کیف بینمون نگاه میکرد ...
دسته کیفم هنوز تو دستش بود ... شدت نفسای داغش بیشتر شده بود ... پاهام شروع کرد به لرزیدن ... احساس کسی داشتم که هر دو پاش خواب رفته!
محمد : با توام رز!کجایی؟
سعی کردم لرزش بدنم رو صدام تاثیری نزاره ...
-چیزه ... من منتظرت شدم نیمدی ... گفتم برم سایت تا تو میای خودم شروع کنم!

محمد بدون اینکه جواب منُ بده با اخم به حسام زل زده بود زیرچشمی یه نگاه به حسام انداختم ... اونم بدجور اخماش توهم بود ... احساس بدی داشتم ... دوست نداشتم بین حسام و محمد قرار بگیرم ... همه از خصومت بین این دو تا باخبر بودن ... پریسا از بچه ها شنیده یه کینه قدیمی بینشون هست ...

محمد نگاشُ از حسام گرفت و رو به من گفت : بیا بریم عزیزم ... ببخشید منتظرم شدی!
خواستم دسته کیفمُ ازاد کنم که حسام اونُ محکم تر گرفت و با عصبانیت گفت : هنوز حرفامون تموم نشده!فعلا با من میای.
با راه افتادن حسام منم ناخوداگاه دنبالش کشیده شدم !

محمد با دو قدم خودشُ به ما رسوند و بلند رو به حسام گفت : تو حق نداری اونُ به زور با خودت ببری ... ولش کن!
احساس میکردم یه ماشین اسباب بازیم که بین دو تا پسر بچه لجباز گیر افتادم!
حسام خونسرد گفت : اهان!اونوقت تو چه کارَشی؟قبل از اینکه تو مزاحم شی ما داشتیم صحبت میکردیم ...

با این حرف حسام محمد به سمتش خیز برداشت ... و یقه شو تو مشتش گرفت و با حرص داد زد : میدونی مشکلت چیه همیشه میخوای زور بگی!؟!ولی مطمئن باش هیچ وقت ... هیچ وقت حریف من نمیشی.
حسام هم متقابلا داد زد : هِه هِه ... خندیدیم ... اخه تو حریفی؟!
یقه محمدُ گرفت و ادامه داد : لقمه اندازه دهنت برداااااااار بچه!

یه جیغ کوتاه کشیدم و کیفمُ ول کردم ...
گیج بودم ... بدون فکر تو یه حرکت سریع دست حسام که رو یقه محمد بودُ محکم گرفتم ... هر دوشون با چشمای به خون نشسته بهم خیره شده بودن ...
با التماس گفتم : تو رو خدا شلوغش نکنید ... یکی سر میرسه براتون بد میشه ...محمد ولش کن.
بعد از چند وقت تو چشمای حسام زل زدم و ادامه دادم : خواهش میکنم .

حسام چند ثانیه تو چشمای من خیره شد ... و بعد یه نگاه به دستم که رو دست خودش بود انداخت ... یه نفس عمیق کشید و با تردید یقه محمدُ ول کرد ... رو به من گفت : بریم.
بی حال گفتم : من با هیچ کدوماتون نمیــــــام ... میخوام برم خونه ...

با دیدن چند تا استاد که وارد راهرو شدن خیالم از بابت حسام و محمد راحت شد ... و به حالت دو خودمُ به حیاط رسوندم ...

negin.t
1391,11,25, ساعت : 17:44
تو این شهر شلوغ چشمام به دنبال چشماته
راستی چند وقته دلم تنگ نگاته







با ویبره sms گوشیم از فکر دیروز بیرون اومدم .

متعجب به lcd گوشیم خیره شدم ... sms از همون شماره ناشناس بود تو این یه هفته که گوشیمُ روشن کرده بودم خبری ازش نبود ... منم فکر کردم بی خیال شده با تردید پیام رو باز کردم ...

" چشمهای تــو ، یک مرضِ مسری دارند هربار نگاهت می کنم ... تب می کند ، وجودم ... "

گنگ به گوشی تو دستم زل زدم ... این دیگه کیه؟ دستم ناخوداگاه رو قلب کوبَندم قرار گرفت ... انگار قلبم میشناختش ... چند تا نفس بلند کشیدم و چند بار هم سرم رو تند تکون دارم ... سعی کردم تمام حواسم رو بدم به نقشم ... از فکرایی که تو ذهنم وول میخوردن می ترسیدم ...

--------


با صدای زنگ گوشیم با گیجی چشمام رو باز کردم اسم پریسا رو گوشیم خاموش و روشن میشد ...

-ا ... لو پری

پریسا : الو رز هنوز خوابی؟

دستی به چشمام کشیدم و گوشی رو به گوشم نزدیکتر کردم : ساعت چنده؟

پریسا : هفت ... گفتم قبل از اینکه راه بیفتم یه زنگ بهت بزنم بیدارت کنم.


کمر خشک شدم پشت میز رو تکون دادم و خمیازه ای طولانی کشیدم ...

-کار خوبی کردی ... بیا الان اماده میشم.

پریسا : یه ربع دیرتر میام ... یه دوش بگیر خوابت بپره ... تا کی بیدار بودی؟

-تا پنج و نیم ...

نگران غر غر کرد : میمردی یکم از این غرورت کم کنیُ بجای این همه عذاب کشیدن از حسام وقت بگیری؟خب روانی الان دوباره مریضیت عود میکنه!

-پریسا تو رو خدا اول صبحی غر به جونم نزن ... من خوبم ... کاری نداری؟میخوام برم اماده شم!

پریسا : از دست تو ... فعلا.

یه دوش ده دقیقه ای گرفتم ... موهای بلندم رو با هزار زحمت خشک کردم و سشوار کشیدم ... طبق عادت یه کرم ضد افتاب زدم چشمام خیلی ورم داشت بعد از مدتها کشوی لوازم ارایشم رو باز کردم ...

اول یه خط چشم کشیدم ... ریمل برژوامو چند بار رو مژه هام کشیدم ... یه رژ نارنجی هم رو لبم زدم ...

با خستگی به سمت کمد لباسام رفتم ... شلوار لی مشکی رو در اوردم و پوشیدم ... پالتو طوسیم که خطهای شطرنجی مشکی ریزی داشت و یه کمربند از سر خودش میخورد رو تنم کردم یه شال طوسی هم رو سرم انداختم ... نقشه ای که دیشب کلی براش تا صبح زحمت کشیدم رو به همراه کیفم برداشتم ... و از اتاقم خارج شدم ...

تا پایین پله ها رو دویدم ... با رسیدن به طبقه اول یه نفس عمیق کشیدم و پاورچین پاورچین تا در ورودی رفتم ...


پریسا سر کوچه منتظرم بود ...

در حالی که نفس نفس میزدم کنار پریسا نشستم .

-سلام ...

پریسا یه سوت زد و با هیجان گفت : اُ لالا بابا چه کردی؟!؟شیطون نکنه واسه بابای کامران نقشه داری؟

خندیدم : نخیر واسه خودش نقشه دارم!

یه جیغ بنفش زد و با مشت به جونم افتاد : تو غلط میکنی! مگه بی صاحابه!چطور دلت میاد به یه مرد زن دار نگاه بد کنی؟

-آی کُشتی منُ!بابا من به همون باباش قانعم!ولم کن!


با خنده عقب کشید گفت : خوبه... چه خبرا مادر شوهر خوشگل؟

-من اگه زن بابای کامران بشم عمرا بزارم پسرم توی وحشی رو بگیره!

مظلوم با لحن بامزه ای گفت : مادر جون به جون شما قسم قول میدم پسرتون غلامیمُ بکنه ... نزارید پسرتون بترشه ... خواهش میکنم ... بزارید من بدبختش کنم!قول شرف میدم بیچارش کنم ...

یه خنده بلند کردم و گفتم : خیلی چشم سفیدی دختر!


کل راه رو چرت و پرت گفتیم ... پریسا هفته پیش به خاطر رفتارای من با کامران از دستم دلخور بود ... البته چیزی به روم نمی اورد ولی خب خودم خوب می فهمیدم ... برای اینکه سو تفاهمی براش پیش نیاد مجبور شدم قضیه سیلی و اتفاقات بعدش و تصمیم خودمُ براش بگم تا خیالش از جانب کامران راحت باشه ...

جالبیش اینجا بود که با شنیدن سیلی خوردنم از حسام بیشتر از من عصبانی شد و گفت هر کاری از دستش بر بیاد انجام میده تا حال حسام گرفته بشه!خیلی واضح بود که پریسای من به کامران دل باخته ... فقط امیدوارم این حس دو طرفه باشه ...

ماشینُ جلوی یه ساختمون ده طبقه نگه داشت ...

پریسا : همین جا باید باشه ... رز تو پیاده شو وسایلم بردار ... من برم جلوتر پارک کنم بیام ...

-باشه ... دمه در وایمیستم ... زود بیا.


نگاهی به نمای ساختون تجاری انداختم ... شرکت پدر کامران طبقه اخر بود پریسا میگفت تو کار صادراتِ خشکبارِ ... قرار بود یکی از اتاقای شرکتش رو تو این چند ماه در اختیار ما بزاره تا بتونیم راحت رو پروژه کار کنیم ...

با صدای خندون کامران نگام رو از ساختمون گرفتم.


کامران : بابا تو که شرکت بابامُ خوردی!

سرم رو چرخوندم ... پشت سرم کامران و در کنارش حسام با ژست خاص همیشگیش ایستاده بودن ...

-سلام!کی اومدید؟اصلا نفهمیدم ...

حسام خیلی خشک سلام کرد ...

برخلاف اون کامران با صدای شادی گفت : سلام ... همین الان اومدیم ...

کنجکاو یه نگاه به ساختمون کرد و ادامه داد : شیطون داشتی کیه از راه به در میکردی؟


تو این یه هفته به شوخی هاش عادت کرده بودم ... چقدر شرمنده بودم که در موردش بد قضاوت میکردم الان میدونستم ... برخلاف صورت شیطونش تو دلش هیچی نیست ...

متفکر گفتم : اووووم ... یه پسر خوشگل ... خوش تیپ و البته پولدار تو طبقه ... یازدهم!

کامران خنده طولانی کرد و یه نگاه به حسام انداختُ گفت : باید خدا رو شکر کنیم اینجا ده طبقس اگرنه الان اون بدبخت شوت شده بود پایین!

حسام بی حوصله گفت : خوشمزگی بسه ... بریم تو ...

رو به کامران گفتم : شما برید من منتظر پریسام رفته ماشینشُ پارک کنه .

کامران مهربون گفت : از دماغ قرمزت معلومه سردته! ... بهتره تو با حسام بری بالا تا این ساختمون رو پایین نریختی ... من منتظر پریسا میشم.


حسام بی توجه به من راه افتاد و وارد ساختمون شد یعنی شعور در حد صفر ... ته یه تعارفی نه یه بفرماییدی ... هیچی! منم که داشتم کم کم قندیل میبستم یه تشکر از کامران کردمُ بر خلاف میلم دنبالش راه افتادم ... از پشت تیپشُ بررسی کردم یه شلوار کتون قهوه ای سوخته با یه کاپشن سرمه ای تنش کرده بود ... من موندم این بشر این همه لباس از کجا میاره ... یه شال قهوه ای سرمه ای هم دور گردنش بسته بود ...

داخل اسانسور شد ... با قدم های بلند خودم رو به اسانسور رسوندم از حسام بعید نبود بدون من بره !

سرم پایین بود و به کف اسانسور خیره بودم سعی میکردم نفسم رو حبس کنم تا بوی عطر تلخ و سرد حسام که کل کابین رو گرفته بود تو بینیم نره! ...

کم کم داشتم خفه میشدم که صدای پر طعنش به گوشم رسید : طرحت اماده شد؟ یا بازم وقت میخوای؟

کوتاه جواب دادم : امادس
حسام : خوبه ... جدیدا رفتارات خیلی تغییر کرده؟!


ادامه دارد ...

این پست تقدیم به تمام دوستای گلی که منو همراهی میکنن ... خوشحال میشم رمانُ نقد کنید ...

:-2-04-:ولنتاین مبـــــــــــارک

negin.t
1391,11,26, ساعت : 14:46
باورم کن باورم کن ... بی قرارم عاشقونه

فرش زیر پات میشم من ... تا دلت از من جدا شه



جوابشُ ندادم که صدای پوزخندش بلند شد و خودش ادامه داد : زبونت واسه بقیه که خوب دراز شده ... خیلی راحت با همه حرف میزنی شوخی میکنی ... بهشون زل میزنی ... خودتُ به غش و ضعف میزنی ... تو بغلشون میری؟!
یه نفس عمیق کشید : حالا به من که میرسی ... میشی قدیسه ! نگات که یا تو اسمونِ یا رو زمین ...
صداتم که هر چند روز یه بار شاید واسه یه اعتراض در بیاد ...

یه خنده عصبی کرد : من بدبخت بگو چقدر واسه اون سیلی به خودم عذاب دادم ... حالا که رفتاراتُ میبینم ... با خودم میگم واقعا حقت بود شاید بیش از یکی هم حقت بود!

دستام مشت کرده بودم و ناخونام رو به کف دستم فشار میدادم اگر با خودم قرار نذاشته بودم الان با مشت و لگد به جونش می افتادم ...

فشار اشک رو تو چشمام حس میکردم ... چند بار سریع پلک زدم یه نفس عمیق کشیدم و با صدایی به ظاهر خونسرد گفتم : اینکه با کی صحبت کنم یا با کی شوخی کنم به خودم مربوطه ... من با هرکی دلم بخوادُ عشقم بکشه حرف میزنم ... و البته لیاقتم میخواد که تو یکی یه اَرزنم نداری!

پشتم رو بهش کردم و رو به دَر ایستادم ...
-نگاه کردن به هر بی لیاقتی ارزش چشمای خودمُ پایین میاره ... دوست ندارم با نگاه کردن به تو بی ارزششون کنم! ...

حرفم تموم نشده بود که دستم به عقب کشیده شد و منم به عقب پرت شدم ... و چسبیدم به اینه اسانسور ... با فاصله کمی از من ایستاد ... یه لحظه سرم رو بالا اوردم ... صورتش از خشم سرخ شده بود همون طور که نفس نفس میزد به دستم فشاری داد و فریاد زد : به من نگاه کن ...

پلک هام رو به خاطر درد دستم و مخالفت با حسام رو هم فشار دادم که صدای دادش دوباره بلند شد : رز اون روی سگمُ بالا نیار ... فقط یه بار دیگه میگم چشماتُ باز کن ...

با لجبازی چشمام رو محکم تر فشار دادم ... فکرشم نمیکردم کارمون به اینجا بکشه ... دست داغش زیر چونم قرار گرفت و با فشار اون رو بالا اورد ...

همه بدنم یخ بسته بود ... تنها جایی که داغ بود و داشت اتیش میگرفت چونم بود ... نفسای عصبی و مقطعش به صورتم میخورد این نشون میداد که فاصلش با من کمتر شده ... احساس میکردم تو یه شیشه عطر تلخ گیر افتادم ...

به دست و چونم فشار بیشتری داد و با صدای عصبانی و خشداری گفت : چشمای من بی ارزشه ؟ اره ؟چرا الان فهمیدی ؟هان؟ بعد چهار سال که نگاهت همجا روم سنگینی میکرد ... فهمیدی؟ من برات یه بازیچه بودم؟یه اسباب بازی؟
با صدای تحلیل رفته ای ادامه داد : بی لیاقتم ؟ بی ارزشم؟ ارزش حرف زدن ندارم باشه ... چشماتو باز نمیکنی؟نگام نمیکنی؟باشه ... ولی چرا حالا ...هان ؟چرا لعنتی؟ این کارات یعنی چی ؟میخوای منُ دیوونه کنی؟ اره رز؟ من که دو روز پیش خواستم ازت بابت سیلی عذر خواهی کنم ... تو واینستادی؟! علت این رفتارای بچگانه چیه؟می خوای به چی برسی؟؟ شکستن غرور من؟اونوقت راضی میشی؟نگام میکنی؟

چشمام رو باز کردم تا حرفی بزنم که صدای زنی توی کابین اسانسور پخش شد ... طبقه دهم ... چشمام تا گونه حسام بالا اومد ...

خنده مردی تو گوشم پیچید و فرصت نگاه کردن تو چشماش رو ازم گرفت ... اونم خیلی سریع ازم فاصله گرفت ... مردی با سر تاس و هیکل ریزی در حالی که با موبایلش صحبت میکرد وارد کابین شد ...


به خودم اومدم خم شدمُ با دستای لرزون وسایلم رو برداشتم و از اسانسور خارج شدم ... حالم خوب نبود همه بدنم نبض شده بودُ میزد مچ دستام ... گردنم ... شقیقه هام ... کمی تو راهرو ایستادم ... حسام که نفهمیدم کجا غیبش زد ... من نمیخواستم این جوری بشه ... تو فکرم یه عذرخواهی خیلی محترمانه از طرف حسام وول میخورد که غرور شکستم رو بند بزنه نه اینکه بدتر غرورم رو بشکنه ...

تپش قلبم کلافم کرده بود ... رو پله ها نشستم ... سرم رو تو دستام گرفتم ... اخه من که نگاش نکردم پس این تپش مسخره برا چیه ... به چونم دست کشیدم هنوز مثل یه کوره داشت می سوخت ...
تو حال خودم بودم که دستی رو شونم قرار گرفت ... بدن کرختم رو تکون دادم و سر پا ایستادم ... پریسا و کامران رو به روم بودن و با تعجب به من نگاه میکردن ...
پریسا نگران گفت : رز خوبی؟ چرا انقدر رنگت پریدس؟
صدای کامرانم بلند شد : اصلا چرا اینجا نشستی؟چرا نرفتی تو؟ حسام کو؟
گنگ و گیج به پریسا و کامران نگاه میکردم ...
پریسا سریع بغض کرد گفت : این چش شده کامران ؟چرا حرف نمیزنه ؟
کامران یه فحش زیر لبی داد و گفت : کمکش کن ببریمش تو یه اب قند بخوره ... فکر کنم فشارش افتاده باشه.
-------

negin.t
1391,11,26, ساعت : 17:50
دست پریسا رو عقب زدم ...
-بسه ... دیگه نمیخوام ...
پریسا : یکم دیگه بخور ... اخه چت شد یهو؟
-نمی خوام ... گفتم که فشارم افتاده بود.
کامران همون طور که با موبایلش صحبت میکرد به سمت ما اومد
کامران : باشه منتظریم.
پریسا : چی شد؟ اقا حسام نمیان؟
کامران : چرا گفت یه مشکل براش پیش اومده مجبور شده بره ... تا نیم ساعت دیگه برمیگرده ... رز بهتری؟
-اره خوبم ...
کامران : پس بیاید پشت این میز تا کارُ شروع کنیم ...

یه ساعتی بود که با کامران و پریسا داشتیم نقشه ها رو بررسی میکردیم ... که دو ضربه به در خورد و حسام با یه سلام تو اومد ... از قیافش که چیزی نمیشد فهمید ...

با ارامش کاپشنشُ دراورد و به چوب لباسی کنار در اویزون کرد و نقشه به دست به سمت ما اومد ...
حسام : ببخشید بچه ها ... یه کار فوری برام پیش اومد مجبور شدم برم ...
کامران پوزخند معناداری زد و گفت : حالا مشکلت حل شد؟
حسام یه نگاه دقیق به نقشه پریسا که رو میز بود کرد و خونسرد گفت : مشکلی نبود ... ولی کارم اره حل شد ... خانم شجاعی فکر کنم این کار شما باشه درسته؟
پریسا با ذوقی که تو صداش معلوم بود گفت : بله ... شما از کجا فهمیدید؟
حسام لبخند زد و گفت : خب دیگه این کار خیلی ظریف کار شده ... کار کامران که نمیتونه باشه چون کاراش زمخته!
کامران اخم بامزه ای کرد : خیلی ممنون از تعریفت پسر عمو!کارای من زمخته؟ میخوای دو تا حاشیه گل و بلبل دور کارم بکشم لطیف شه؟بالاخره مردی گفتن ... ضعیفه ای گفتن ... اِهَه ...
پریسا بلند تر خندید و گفت : رزم خیلی ظریف کار میکنه! چطور فهمیدید کار منه؟
حسام که هنوز لبخند داشت گفت : امکان نداره کارای ر ... خانم آذرمنش اصلا تو این سبک نیست ...
پریسا : جالبه ...
حسام گلوشُ صاف کرد و جدی گفت : بهتره کارُ ادامه بدیم ...
--------
تا عصر رو نقشه کار کردیم ... فقط ظهر یه استراحت یه ساعته کردیم که بابای کامران برامون از بیرون غذا گرفت ...

مرد خیلی متین و مهربونی بود ... یه جوریایی قیافش مثل یه روحانی بود ... به دل من که خیلی نشست ... هیکل و قد کامران معلوم بود به باباش رفته ولی قیافشون هیچ شباهتی بهم نداشت ... کامران یه پسر چشم عسلی با موهای قهوه ایه ... در حالی که باباش چشمای سبز و موهای جوگندمی داشت ...

تو این بین رفتارای حسام خیلی جالب بود ... خیلی ریلکس و خونسرد منُ مخاطب قرار میداد ... انگار نه انگار صبح داشت خرخرم رو می جویید ... منم مجبور بودم جوابشُ بدم ...

یه بارم که خواستم کم محلی کنم و خودمُ به نشنیدن بزنم در کمال پرویی با دست چند بار به شونم زد تا مثلا حواسمُ بهش بدم ! اگر بابای کامران از خیر دیدن نقشه ها میگذشت یه حال اساسی ازش میگرفتم!

یه بار دیگه هم تو حین توضیحش سرم پایین بود که دوباره با گستاخی بهم گفت خانوم اذرمنش اگه صحبتی با پارکِتا دارید راحت بهشون بزنید ما تا پایان صحبت شما صبر میکنیم! ...

بعد از این حرف بابای کامران چنان قهقه ای زد که من فکر کردم شاید واقعا پارکتاشون حرف میزنن!

ساعت حدود های چهار و خورده ای بود که کارمون تموم شد ... با این همه بی خوابی که دیشب کشیدم نقشه حسام انتخاب شد ... واقعا طرحش عالی بود ... ولی نمیدونم چرا دوست داشتم نقششُ از وسط جر بدم!
من واسه نقشم خیلی زحمت کشیده بود ... وقتیم طرحمُ باز کردم همه ازش تعریف کردن البته منظورم از همه پریسا کامران و باباشه! حسام فقط یه سر تکون داد ... با رفتارای امروزش هم ذهنم درگیر بود هم حواسم سر جاش نبود ...

حسام ازم خواست یه توضیح کلی براشون بدم ... اصلا نمی تونستم تمرکز کنم ... مخصوصا وقتی خودش با پرویی کنارم وایساد و بهم خیره شد!! ... یه توضیح خیلی قاطی پاتی و مسخره دادم ... که باعث تفریحشون شد ... کامران که تا موقع تموم شدن کار هنوز به سوتی های من میخندید ... هر چیم بهش اخم میکردم شدت خندش بیشتر میشد ... سوتی هام خدایی خیلی ضایع بود مثلا یه جا به اتاق خواب گفتم دستشویی ... به پنجره گفتم در ... به پلان گفتم پیکان ... به محوطه خونه ... گفتم خونه محوطه ... خلاصه انقدر سوتی دادم که نیش حسامم باز شد!

به نظرم کارش نامردی بود اگه صبح باهام اونجوری حرف نمیزد ... سر توضیح دادنمم بهم خیره نمیشد ... عمرا کار خودش انتخاب میشد ! ... اخرم طرحمُ با خودش بُرد گفت باید یه دور خودش درست نگاه کنه چون با توضیح های من فقط گیج شده!!!


-------

negin.t
1391,11,27, ساعت : 10:41
فصل چهارم ( خواهش دل ) :


افتاده نگاهت تو چشم عاشقم

شک نکن هنوزم شبیه سابقم

شک نکن هنوزم میلرزه زانوهام

وقتی که بخوام من کنارت راه بیام







کنار پنجره اتاقم ایستاده بودم و به اتفاقات اخیر فکر میکردم ...

به اینکه باید عکس العملم رو در مقابل حسام تغییر بدم یا نه ؟... به اینکه این مشکل تپش قلبی که با دیدنش بهم دست میده از کی شروع شد؟

اوایل خیلی راحت بهش زل میزدم بدون هیچ مشکلی ... نه تپش قلبی داشتم ... نه لرزش دستی ... بعد که اونم شروع کرد به نگاه کردنم و با چشماش میخ شد تو چشمام قلبم به تپش افتاد ... اون روزا فکر میکردم مشکل از چشماشِ ... اما چند روز پیش تو اسانسور بدون اینکه تو چشماش نگاه کنم با بوی عطرش و یکم نزدیکش به جز تپش قلبم ... کل بدنمم نبض شده بود! ...

کلافه نگام رو از اسمون ابری گرفتم ... واقعا دیگه نمی دونم باید چه کار کنم تنها چیزی که الان میدونم اینه که همه ی این حس ها چه خوب چه بد گناهِ!برای من که نامزد دارم و تا چند وقت دیگه هم باید برم زیر یه سقف مشترک با شوهرم گناهه!

گوششیم برای بار دوم زنگ میخورد با بی حالی بدون اینکه به صفحه گوشیم نگاه کنم دکمه تماس رو زدم ...

-الو
ارزو : الو مرگ ... الو زهرمار ... یه مهندس درپیت معماری شدی تماسای منُ جواب نمیدی؟اخه بیشعور تو اصلا میدونی اول عکاسی و دوربینش اختراع شد بعد رشته درپیت تو !دختره کم عقلِ افاده ای تا یه ربع دیگه اتلیه منی فهمیدی؟نیای کشتمت!

سردرگم به گوشی تو دستم که بوق آزاد میخورد خیره شدم ... روانی نذاشت یه کلمه حرف بزنم! نمی دونستم بخندم یا تعجب کنم! شماره آرزو رو گرفتم به دو بوق نرسید که جواب داد ...

آرزو : جانــــــم
-الو آرزو خوبی؟
آرزو : رز تویی عزیزم ... مرسی گلم تو چطوری ؟
با تعجب به lcd گوشیم نگاه کردم ... اسم ارزو رو که دیدم مطمئن شدم خودشُ گرفتم !
-دیونه شدی؟ اون حرفا چی بود میزدی؟
آرزو : هیچی قربونت برم اونا صرفه جویی تو وقت و هزینه بود ... بعدشم تاثیرش از میس کال بیشتره!!
-روانی شدی به خدا ... انقدر پشت سر هم چیدی که یه لحظه کپ کردم از کی انقدر گدا شدی؟
آرزو : اولا که روانی بودن از خودته ... دوما از وقتی واسه یه بیست متر اتلیه میلیون میلیون دارم خرج میکنم باید ریال ریال جمع کنم دیگه!حالا چه خبرا؟
-من که هیچی ... تو از اتلیت چه خبر؟
آرزو : حالا چه عجله داری بزار یه ساعتی صحبت کنیم به اونم میرسیم!
-گمشو مگه خط من مجانی که میخوای یه ساعت چرت و پرت بگی؟
آرزو : ای بابا مگه شوهرت رئیس مخابرات نبود؟مثل اینکه اشتباه شده!
-آرزووووووو
آرزو : مرگ ارزو ... گدا گودوله بدبخت ... پاشو یه سر بیا اتلیه بات کار دارم ... به خدا رز خیلی بی معرفتی ... هفته دیگه قرار اتلیه باز شه تو نباید یه سر به من خوشبخت بزنی اخه؟
-ارزو خوشبخته به جون خودت کار داشتم اصلا نرسیدم ...
ارزو : جون خودتُ قسم بخور! ... دیگه هر چی بهونه اوردی بسه پاشو الان بیا ...
-باشه تا نیم ساعت دیگه اونجام
آرزو : شیرینی تَر یادت نره!بای

--------

negin.t
1391,11,27, ساعت : 11:51
-وای خانوم جون خفم کردی ...

خانوم جون : رز تکون نخور بزار کارمو بکنم ...

خانوم جون سرای شال گردنُ برد پشت سرمُ یه گره سفت زد که اهم بلند شد ...

خانوم جون : خوب شد ... کلات کو؟

با ناامیدی کلاه رو به دستش دادم ... اونم نامردی نکردُ تا چشمام پایین کشیدش! ...

خانوم جون : دست کش

به زحمت در حالی که پرزای شال گردن تو دهنم میرفت گفتم : خانوم جون خفه شدم داری چه کار میکنی؟

دستکشای مشکیم رو تو دستم کشید یه چشم غره اساسیم بهم رفت و گفت : مگه نمیبینی چه برفی اومده ... دیروزم که معلوم نیست تو اون عکاس خونه چیکار کردی که به عطسه افتادی !یا این جوری میری یا اصلا نمیری میل خودته!

ناراحت یه نگاه تو اینه جلو در به خودم کردم مثل یه کلاف بافتنی شده بودم!

-باشه همین جوری میرم ...

چشماشُ ریز کردُ گفت : رز بفهمم اینا رو در اوردی من میدونمُ تو!زودم برمیگردی شب شه سوز میگیره خب ؟

-چشم میتونم برم؟

خانوم جون : برو به سلامت ... مواظب خودت باش

از در که اومدم بیرون احساس میکردم الاناست که خانوم جون مثل یه کاراگاه با یه اسلحه پر از کلاف بافتنی دنبالم راه بیفته!یه نگاه به دور ورم انداختم و به سمت ماشین پریسا راه افتادم ...

-سلام

پریسا با دیدن من تقریبا یه ربعی با صدای بلند خندید...

بعد از کلی خندیدن اشکاشُ پاک کرد و با صدایی که بر اثر خنده میلرزید گفت : این چه وضعشه؟وای خدای من!تو چرا این شکلی شدی؟

یه اخم بهش کردم که بعید میدونم دید چون ابروهام زیر کلاه بود!

با حرص گفتم : شاهکار خانوم جونه راه بیفت!

پریسا که هنوز داشت ریز ریز به من می خندید پاشو رو گاز فشار داد ... از کوچه که بیرون اومدیم اول دستکشام رو در اوردم و بعد شال گردن که داشت بلای جونم میشد رو باز کردم ... کلام رو هم بالا تر کشیدم ...

-اخیش ... داشتم تلف میشدم!

دوباره به قهقهه افتاد!

پریسا : خدایی خانوم جون یه دونس!چقدر لباس پوشیدی؟

-اوه ... انقدری که دکمه های پالتو تا یه ساعت دیگه دووم بیارن کلی شانس اوردم!

پریسا : ایول ... حالا چه خبر شده که تو این جوری کلاف پیچ شدی؟

-پس لرزه های سه تا عطسه ناقابله!

--------

پریسا : وای رز اینجا چقدر ناز شدی!

-اره لباس قرمزِ به دل خودمم بیشتر نشست ...

پریسا داشت عکسایی که دیروز آرزو ازم انداخته بود رو نگاه میکرد ... آرزو برا اینکه چند تا نمونه کار داشته باشه منُ مدل خودش کرده بود اول کلی ارایشم کرد بعدم با لباسای مختلف که اکثرا لختی و باز بودن ازم عکس گرفت ...

البته ازش قول گرفتم که فقط به زنا نشون بده!بعد از گرفتن عکسا تا شب در حال چاپ کردنشون بودیم ... به من که کلی خوش گذشت ... چند تا از عکسا رو هم لطف کردُ به خودم داد!

پریسا با ذوق عکس رو مقابل من تکون داد و گفت : وای اینُ چه باحاله!منم از این میخوام!

به عکس توی دستش نگاه کردم اینُ برا مسخره بازی گرفته بودیم ... تو این عکس یه پیرهن مردونه سبز پوشیده بودم که یکم از رونام رو پوشونده بود! تو دست راستم سیگار بود ... دست چپمم گذاشته بودم رو قلبم ... از کمرم به پشت خم شده بودم ... موهای فرمم دورم ریخته بود ... کلا صحنه ای بود برا خودش!

-اخه اینم عکسه که دلت بخواد ... واسه مسخره بازی اینُ گرفتیم!

پریسا : برو بابا تو حالیت نیست ! این خداست !

-خاک تو سر منحرفت کنن پری!

یه برو بابا گفتُ دوباره مشغول دید زدن شد ...

-پریسا بچه ها اومدن بده عکسا رو جمع کنم یکی میبینه برام بد میشه ...

پریسا : حالا صبر کن ... من درست ندیدم!

-بده ببینــــم ...

به زور عکسا رو از جلوی نگاه هیزش جمع کردم! دقیقا مثل یه مرد هوس باز به عکسای من خیره میشد!

--------

تو محوطه منتظر پریسا بودم ... نمیدونم این کامران بهش چی گفت که مثل فشنگ دنبالش رفت!کم کم داشتم یخ میزدم ...

این بار با میل خودم شالمُ دور دهنم پیچیدم ... دستکش هامم دستم کردم ... کلاهمم که به احترام خانوم جون از صبح رو سرم بود!


-رز چرا تنهایی؟

با تعجب سرمُ بلند کردم حسام با یه لبخند رو لبش به من نگاه میکرد!


اخمام رو توهم کشیدم : اقای شاهرخی شما به چه حقی اسم منُ صدا میزنید!؟بار اخریه که منُ به اسم کوچیک صدا میکنید!دیگه نشنوم!


لبخند پر رنگی زد و گفت : دلم میخواد ... میتونی بیا جلومُ بگیر ...


یه قدم بهم نزدیک تر شد و با پرویی تو چشمام زل زدُ گفت : رز ... رز ... رز ... رز ... رز ...


نمیدونم چرا دلم داشت بهم میپیچید ... اگه جلوشُ نمیگرفتم می خواست تا فردا ادامه بده!؟

ادامه دارد ...

negin.t
1391,11,27, ساعت : 13:33
چشمام درگیر چشماته


چشمات ما رو نمیبینه


ببین حال دلم خوش نیست


یه چیزی بی تو کم دارم



لرزون گفتم : من با شما شوخی ندارم اقا!

نگام رو به زمین سفید شده از برف دادم ...
یه خنده کوتاه کرد و با لحن حرص دراری گفت : اه ... چه بد شد رز ... اخه من کلی باهات شوخی داشتم ...

دل پیچم بیشتر شد ... انگار یه کیلو قند خورده باشم ... که حالا تو دلم پیچ بخورن! این چرا این شکلی شده!

همچنان نگاهم رو برف بود که یک دفعه به جای برف سفید همجا سیاه شد! نفسام به شماره افتاد ... پاهام بی حس بی حس شدن دستام توی دستکش یخ زدن ....اما صورتم!داشت اتیش میگرفت !!! ... چشمای حسام با یه حالت عجیبی تو چشمای من میخ شده بود ...

با وحشت به حسام که از کمر خم شده بود تا هم قده من بشه و سرشو جلوی سر من گرفته بود نگاه کردم و دستپاچه یه قدم به عقب ور داشتم ... اونم کمرشُ صاف کرد ... و با همون چشمای عجیب مشکی قاب گرفته تو عینک مستطیلیش به من خیره شد!

اختیار چشمام دست خودم نبود ... حتی اختیار نفس های حبس شدم هم دست خودم نبود ...

نمی دونم چقدر تو سیاهی چشماش هَل شدم که احساس کردم دستم سبک شد ...
یه لبخند بزرگ رو لبش نشست و گفت : خودتم نخوای چشمات جای خودشونُ پیدا میکنن ...
دستشُ رو چشماش گذاشت و ادامه داد : جاشون اینجاس ... سعی نکن از خونشون دورشون کنی حتی اگه آشیونه بی ارزشی باشه!

پشتشُ به منِ بهت زده کرد : امروز جزوه ننوشتم ... این همه تو از من جزوه گرفتی حالا یه بارم من ازت میگیرم ... اگه نوشتم فردا برات میارم! در ضمن داری یخ میزنی برو تو راهرو منتظر شو ...
سرشُ به سمت من برگردوند و با شیطنت اضافه کرد : خدافظ رز سفید!

بی حال رو نیمکت پوشیده از برف نشستم!این چه حالیه؟مثل یه کوره در حال سوختن بودم نه برفای ریز ریزی که روم میرخت از داغیم کم میکرد نه نیمکت پر از برف ...
از ترس اینکه خفه شم شال گردنُ از دور گردنم باز کردم ... چشماش ... چشماش ...خیلی عجیبن ... انگار هیپنوتیزمم میکنن!
با عجز نالیدم : خدا این چه حالیه!؟ نزار وضعم بدتر از این بشه!

پریسا : خاک تو سرم رز چرا ادم برفی شدی؟؟
پریسا : با توام ... دوباره که اب قند لازم شدی! پاشو الان میمیری !

مثل ادمای منگ دنبال پریسا که دستم رو میکشید ... کشیده شدم!
پریسا : حالا میفهمم خانوم جون حق داره!یه دقیقه ولت کردم رفتم یه نرم افزار از کامران بگیرمُ برگردم ... ببین خودشُ به چه روزی انداخته!یعنی سرما بخوری عمرا دیگه خانوم جون بزاره از خونه بیرون بیای ...

ادامه دارد ...
حرفی ندارم فقط همین:-119-::-2-33-:

negin.t
1391,11,27, ساعت : 16:03
-نیست ... نیست ...نیست ... خدا کجا گذاشتمش

با وحشت کیفم رو برای بار هزارم بیرون ریختم ...
با دستای لرزون شماره پریسا رو گرفتم ...
پریسا : الو رز پیدا کردی؟
دستم رو جلوی دهنم گذاشتم تا هق هقم خفه بشه ...
- نه نیستن پری ... یه دونشم نیست ... به خدا همه جا رو گشتم اگه تو بر داشتی بگو اذیتم نکن ...
پریسا : نه به خدا ... رز یه بار دیگه قشنگ بگرد ...
داد زدم : ده بار بیشتر گشتم بهت میگم نیست ... پری اینا دست یه ناخلف بیفته بدبخت میشم ...
پریسا : رز اروم باش ... شلوغش نکن ... خوب فکر کن لای همه کتابات رو گشتی ؟ شاید لای جزوه ای کتابی چیزی رفته باشن؟

جزوه ... جزوه ... دیگه از حرفای پریسا چیزی نمیفهمیدم ... جزوه ... حسام ... یه بارم من ازت میگیرم ...
با حالی خراب رو زمین کنار کیفم افتادم ... وای بدبخت شدم ... بدبخت شدم ... خدا بیچاره شدم!

صدای الو الو گفتن پریسا تو گوشم میپیچید ...
-پریسا بدبخت شدم ... عکسام دستِ حسام
چند ثانیه ساکت شد ...
پریسا : اخه دست اون چه کار میکنه؟چه جور...
وسط حرفش پریدم : امروز ازم جزوه گرفت ... فکر کنم عکسام لای اون جزوم بود ... پری بیچاره شدم !
بعد چند لحظه سکوت با صدایی که هیچ اطمینانی توش نبود گفت : اشکال نداره عزیزم ... همین که الان میدونی گم نشده خیلیه! حسامم که تو حالت عادی به تو نگاه نمیکنه قول میدم عکساتم نبینه ...

کجای کاری پریسا ! حسام به من نگاه نمیکنه اتیشم میزنه!
-شمارشُ داری؟
پریسا : نه میخوای از کامران برات بگیرم ... ولی من میگم زنگ نزنی بهتره ... اگه دستش باشه فردا میزاره لای جزوه بهت پس میده!
-نه نه باید زنگ بزنم شاید تا حالا جزوه رو باز نکرده باشه ... بهش میگم باز نکنه ... پریسا منتظرم شمارشُ برام اس کنم ... فقط تو رو خدا سریع ... نری به حرف زدن ...
پریسا : باشه الان برات میپرسم

خدای من این چه بدبختی بود ... وقتی به این فکر میکنم که ممکن حسام عکسا رو دیده باشه دوست دارم از خجالت بمیرم ...
وای ... سعی کردم عکسا رو به یاد بیارم ... کلا پنج تا بود ... بهترینش یه ماکسی مشکی بلند بود که دنبالش رو زمین کشیده میشد ... خدا رو شکر یه استین تورم داشت ... تو این عکس فقط موهام باز بود ...

دو تا عکسم با یه پیرهن دکلته و کوتاه قرمز که به نظر خودم بیشتر شبیه لباس خواب بود!!! وای اون خیلی بدِ خیلی ...

جمله آرزو موقع گرفتن عکس تو سرم اکو شد ... "خدایی رز قرمز خیلی بهت میادا!من که دخترم میبینمت تحریک میشم بدبخت مردی که تو رو این جوری ببینه!"
همه بدنم عرق کرده بود ... چکار کنم!؟ ... همشون مقصرن ارزو که ازم عکس انداخت ... پریسا که گفت عکسا رو بیار ببینم ... مقصر اصلیم حسام که بازم نامردی کردُ منُ گیج کرد ... اگه حالم خوب بود که اصلا جزوه بش نمی دادم!

گوشیم تو دستم لرزید ... پریسا بود که شماره حسام برام فرستاده بود ... دستام به شدت میلرزید ... بدنم عرق کرده بود با این حال زنگ میزدم مطمئنا گریم میگرفت ... تعلل جایز نبود هر لحظه امکان داشت جزورهُ باز کنه ...

یه اب به دست و صورتم زدم ... گوشیم رو برداشتم و دکمه برقراری تماسُ زدم ... خودمُ چسبوندم به شوفاژ تا یکم از لرزشم کم بشه!

لعنتی من حالم بدِ جواب بده ... دیگه داشت قطع میشد که صدای بم حسام تو گوشی پیچید ...
حسام : جانم ...
نتها کاری که تونستم بکنم این بود که گوشیُ از گوشم فاصله بدم و یه نفس عمیق بکشم!

ادامه دارد ...

:-2-15-::-2-30-: دوستان عزیز رمان تاپیک نقد نداره اگر نقدی دارید بهم پ.خ بدید ... ممنون بابت همراهیتون

negin.t
1391,11,28, ساعت : 09:05
حسام : الو ...

-س لام

حسام : سلام بفرمایید

-اقای شاهرخی من ... آذرمنشم

حسام : چطوری رز؟

با حرص دوباره یه نفس عمیق کشیدم ...

-اقای شاهرخی من ... من ...

حسام : تو چی؟چیزی شده؟

قلبم تو دهنم میزد دوباره یه نفس گرفتم ...

-شما جزوه منُ نوشتید؟

بعد از مکث کوتاهی جواب داد : نه هنوز وقت نکردم ... الان جلومه ... نگران نباش من که گفتم اگه نوشتم فردا برات میارم ...

-نه نه ... بازش نکــــــــن!

حسام : یعنی چی؟؟

با عجز نالیدم : تو رو خدا بازش نکن ... خواهش میکنم ... من چند تا برگه لاش دارم تو نباید اونا رو ببینی ...

جزورهُ فردا بیار من اونا رو بردارم ... بعدش ... اصلا تا هر وقت خواستی جزوم دستت باشه ... باشه ... خواهش میکنم ... حسام قول بده بازش نکنی ...

با ته خنده ای که تو صداش بود گفت : رز یکم اروم باش من گفتم جزوتُ ننوشتم نگفتم که بازش نکردم اتفاقا از ظهر تا حالا چند بارم بازش کردم ... می خواستم جاهایی که ندارم رو چک کنم ... برگه ای هم توش نبود!

با شنیدن حرفاش انگار تازه به عمق ماجرا پی بردم! کم نمونده بود اتیش بگیرم از کنار شوفاژ بلند شدم و پنجره رو باز کردم ... سرما زمستون از حرارتم کم کرد ...

-خب ... ورق که نبود ... یعنی تو میگی هیچی لاش نبود؟

خنده کوتاهی کرد : چرا حرفای منُ سریع برا خودت تعبیر میکنی؟!من گفتم برگه ای لاش نبود ... نگفتم که هیچی لاش نبود!

عصبانی در حالی که صدام بالا رفته بود گفتم : اقای محترم مگه من مسخره شمام که هی به حرفای من میخندید ... یه سوال میپرسم درست جواب بدید ... لای اون جزوه کوفتی چی بوده؟

خیلی جدی گفت : پنج تا عکس ...

سرم گیج رفت با این که خودمم میدونستم عکسا دستشه نمیدونم چرا با شنیدن این حرفش دوباره یخ کردم ... کشون کشون خودمُ به شوفاژ رسوندم ...

نالیدم : تو ... دید ... یشون؟

یه کلوم گفت : اره!

خدای من!یه ذره مراعات حال خراب منُ نمیکنه!!! ...

صدام میلرزید ... خشمگین غریدم : خیلی پستی به چه حقی به عکسای من نگاه کردی؟اونا عکسای یه نامحرم بود ... تو نباید نگاه میکردی!؟اصلا ... اصلا برا چی جزوم رو به زور ازم گرفتی؟

با هق هق ادامه دادم : چرا هی می خوای اذیتم کنی؟چرا میخوای بگی قوی تری؟من که دیگه کاریت ندارم حتی نگاتم نمیکنم !چرا می خوای حرصم بدی!

خودمم می دونستم دارم چرت میگم ... اما انگار همین حرفا داشت ارومم میکرد ...

داشتم گریه میکردم که صدای ناراحت حسام تو گوشم پیچید : رز چرا گریه میکنی دختر؟ مقصر اصلی خودتی ... اخه اینا چه عکسایی که تو گرفتی؟هان؟

نفس های عصبش تو گوشی می پیچید بعد از چند لحظه سکوت با خشم گفت : برو خدا رو شکر کن عکسات دست من افتاد اگر دست یه عوضی می افتاد می خواستی چه غلطی بکنی؟اگه یه شماره یا ادرس از این اتلیه خراب شده داشتم همین امروز اونجا رو رو سرشون خراب میکردم ... انقدر بچه ای که حالیت نیست نباید با این وضع افتضاح عکس بنذازی ... عکس انداختنت به درک برا چی با خودت اوردیشون دانشگاه؟نمیگی دست حراست میفته اخراج میشی؟یا یکی کیفتُ میزنه ...

اشکام که تند تند پایین میومد رو پاک کردم و با حرص فریاد زدم : سر من داد نزن ... تو هیچ کارِ منی پس هیچ حقی نداری منُ توبیخ کنی!من هرجا بخوام با هر وضعی عکس میندازم ... به توام هیچ ربطی نداره ...

داد حسام انقدر بلند بود که بی اختیار گوشی رو از گوشم فاصله دادم ...

حسام : تو غلط میــــــــکنی ... به خدا اگه الان جلوم بودی اون زبون درازتُ کوتاه میکردم ... مگه دسته خودته که هر غلطی می خوای بکنی؟من حسام نیستم اگه زبون توی بی عقلُ کوتاه نکنم!

خنده عصبی کرد و ادامه داد : حالا که این جوریه عکسات پیش من میمونه تا وقتی که ادم شی ...

-الو ... الو ... حسام

....
با اعصابی خراب گوشی به سمت دیوار پرت کردم ... که تو فاصله کمی مونده به دیوار رو زمین افتاد ...

به سمت تختم راه افتادم ... پتو رو چنگ زدم ... سرمُ تو متکا فرو کردم و با اعصابی خراب هق هقمُ ساکت کردم ...

--------

negin.t
1391,11,28, ساعت : 12:28
ستاره بارون کنُ داغون کنُ بیا حالمو دگرگون کنُ برو






دیونه بازی کنُ نازی کنُ بیا باز دلُ راضی کنُ برو

-پریسا انقدر بوق نزن!چرا هی میری رو اعصاب؟
پریسا : مگه نمیبینی راهُ سد کرده!
-به درک!بوق نزن ... بوقات عصبیم میکنه!
پریسا : تو رو خدا قیافشُ ... این چه وضعی واسه خودت درست کردی؟باور کن خودش امروز عکسا رو برات میاره!
با بغض گفتم : چی میگی؟گفت نمیاره!گفت عکسا پیشش میمونه تا آدم شم ...
لبشُ گاز گرفت تا نخنده ... با صدای لرزونی گفت : میاره بابا ... سر به سرت گذاشته ... اگه نداد به کامران میگیم به زور ازش بگیره ... خوبه؟
با حرص گفتم : نخیر!فقط مونده کامرانم عکسا رو ببینه تا بدبختیم کامل شه!

پریسا در حینی که سعی میکرد به زور پارک دوبل کنه یه نگاه به من انداخت گفت : اقای عکس دزد تشریف اوردن ...

به سرعت سرم رو به عقب برگردوندم ... جوری که گردنم گرفت ...
-اخ ... وایسا ... پری بزار من پیاده شم ...
قفل درُ باز کرد و گفت : نری بدترش کنی! یه عذر خواهی کن ... سر و ته شو جمع کن ...

با سرعت خودم رو به حسام که بی خیال داشت به سمت دانشکده میرفت رسوندم ...
نفس نفس زدم : صبر کن ... شاهرخی

پسره بیشعور دیشب بعد از اینکه تماسُ قطع کرد ... گوشیشم خاموش کرد تا نتونم بهش زنگ بزنم! ...
الانم که یه قدمیش بودم ولی جوابمُ نمیداد!
-حسام ... یه دقیقه صبر کن!
با مکث به سمت من برگشت ... باید از روش های زنونه کمک می گرفتم تا با حیله عکسا رو ازش بگیرم!کاش یکم ارایش میکردم ...
با چشمای قرمزم که به خاطر گریه ورمم داشت تو چشماش خیره شدم ...
-سلام ...
بی حوصله گفت : کاری داشتی؟
انتظار این برخورد داشتم ... نداشتم ؟...
- می خواستم بابت رفتار دیشبم عذرخواهی کنم!
یه تای ابروشُ بالا داد ... و با یه پوزخند رو لبش گفت : خب؟!

بیشتر از این نمی تونستم به چشماش خیره بشم نگام رو به انگشتای دستم که به خاطر استرس بهم فشارشون میدادم دادم ...
-میشه ... میشه عکسام رو بهم پس بدی؟

خنده بلندی کرد که بیشتر شبیه قهقهه بود ... با ترس یه نگاه به اطراف انداختم ...
با ته مونده خنده که تو صداش موج میزد گفت : نچ نمیشه!

بعد از این حرف بی توجه به چشمای متعجب و دهن باز من راه افتاد ... سعی کردم قدم های کوچیکم رو با قدم های بلندش هماهنگ کنم ... تا ازش عقب نمونم ...

در حالی که تقریبا داشتم میدویدم گفتم : چرا؟ لجبازی نکن ... درست نیست عکسام پیش تو باشه ... من که عذر خواهی کردم ... مگه تو همینُ نمیخواستی؟

با چند ثانیه مکث به سمت من برگشت و گفت : اگه عکساتو میخوای باید شرطی که میزارم رو قبول کنی!
سریع گفتم : باشه ... چه شرطی؟

ادامه دارد ...

چه شرطی؟:-2-36-:رز بیچاره من:-2-15-:

negin.t
1391,11,28, ساعت : 17:44
تو چشمام زل زد و با لبخند گفت : شرطم اینه که یه هفته تا شروع فرجه ها با من میای دانشگاهُ برمیگردی ...
هر حرفی و کاری که من گفتمُ تو این یه هفته گوش میکنی و انجام میدی ... اگه دختر خوبی باشی اخرین روز عکسا رو بهت میدم!

با شنیدن شرط حسابی گیج شدم!یعنی چی؟در عین حال که به نظر شرط راحتی میومد ... می تونست خیلی سختم باشه ...

اخم کردمُ گفتم : یعنی چی ؟اونا عکسای منِ!تو به چه حقی برای من شرط میزاری!
اونم متقابلا اخم پررنگی کرد و گفت : میل خودته ... پس عکسا پیش من میمونن!
عصبی و کلافه به حسام که داشت از من دور میشد نگاه کردم ... خدایـــــــــا!
--------

کل روز رو به فکر شرط حسام بودم ... پری میگفت شرطشُ قبول کنم ... میگفت به پس گرفت عکسام می ارزه!

برای هزارمین بار نوشته اس مس رو تغییر دادم ... چهار زانو رو تخت نشستم یقه گرد تاپ صورتیم رو به دندون گرفتم ... بالش نرم سفیدمم تو بغلم گرفتم ... با یه تصمیم انی دکمه سند رو زدم ...

دوباره وارد پوشه ارسالی ها شدم ... پیام رو باز کردم "bashe ghabool mikonam"
داشتم از استرس میمردم ...خانوم جون برا شام صدام کرد ... موبایلمُ تو جیب شلوارم گذاشتم که اگه جواب داد ... پیشم باشه ... کل شام دستم رو جیبم بود که نکنه بلرزهُ من نفهمم ... به زور خانوم جون چند قاشق غذا خوردم ... و به اتاقم برگشتم ...
ولی حسام نه اون شب جوابم رو داد ... نه فرداش که پنچشنبه بود!منم کلی ازش پیش مامانم شکایت کردم ...

جمعه شب بود می خواستم برا خواب اماده شم ... که صدای اس مس گوشیم بلند شد با فکر اینکه پریساس مشغول پوشیدن لباسم شدم ...

یه تاپ و شلوار سفید پوشیدم ... یه سویشرت قرمزم روش کردم که اگه خانوم جون شب بالا سرم اومد ... گیسامُ نکنه!

با خیال اینکه فردا هم با پریسا میرم و حسام بی خیال شرطش شده و مثل یه جنتلمن عکسا رو برام میاره لبخندی زدمُ روی تخت ولو شدم ...

گوشیم رو برداشتم تا برا ساعت یه ربع به هفت سر زنگ بزارم ... اما با دیدن شماره حسام رو lcd گوشیم یه متر از جام پریدم ...

با حال عجیبی sms رو باز کردم :
" saat 7:15 miyam donbalet ,adreso s kon"
وای اینکه هنوز یادشه!پرو بعد دو روز جواب داده نه یه سلامی کرده نه هیچی میام دنبالت!ادرسُ اس کن!

منم مثل خودش بدون سلام ادرسُ براش فرستادم ... و ناراحت به پری هم خبر دادم که از فردا دنبالم نیاد ... ساعت رو برا شیش و نیم گذاشتم ... و با هزار تا فکر جور واجور به خواب رفتم.
--------


:-2-15-:من منتظر نقدای سازنده شما به صورت پ.خ هستم:-2-41-:

negin.t
1391,11,28, ساعت : 22:22
فصل پنجم( عشقم را بپذیر ) :


من به کوتاهیِ این ثانیه ها معتقدم!

عشق یک معامله نیست !!!

ساده باید گفت:

دوستت می دارم ...





با استرس زیاد یه بار دیگه خودمُ تو آینه چک کردم ... پالتو سبز که چشمام رو هم سبز کرده بود ... یه شلوار کتون مشکی ... با مقنعه مشکی و یه شال گردن مشکی ... یه فحش تو اینه به خودم دادم و فقط یه کرم ضد افتاب زدم! مگه دیونم که برای حسام ارایش کنم!تازه اون که هر روز منُ این جوری دیده ... فقط امروز قرار یه نیم ساعت زودتر ببینتم!دیگه آرایش نمی خواد که ...



با ترس اینکه نکنه یه وقت بیاد زنگ خونه رو بزنه و خانوم جونُ به جون من بندازه سریع از خونه بیرون زدم ... هفت و ده دقیقه سر کوچه منتظرش بودم ... پسر اعظم خانوم همسایه بغلیمون با دو تا نون سنگک می خواست وارد کوچه شه که منُ دید و به سمتم اومد ...


محمد : سلام رز

-سلام محمد اقا ... چطوری پسر؟

محمد : مرسی ... بفرمایید نون تازه

-نه مرسی ... کم پیدایی؟ توپتم دیگه تو خونه ما نمی افتها !!

محمد : نه دیگه وقت نمیشه فوتبال بزنیم ... سرگرم مدرسم ... یه تیکه بردار دیگه ...

تیکه کوچکی از نونش کندم و گفتم : موفق باشی ... به مامان اینا سلام برسون ... بابت نونم ممنون

محمد : خواهش میکنم


با صدای بوق ماشینی به عقب برگشتم حسام با اخم به من خیره شده بود از محمد خداحافظی کردم و به سمت ماشین حسام راه افتادم ...


می خواستم عقب بشینم که خودش از داخل ماشین در جلو رو باز کرد ...

دوست داشتم ضایعش کنم ... با پام در جلو رو بستم و با یه لبخند شیک عقب نشستم ...


چند ثانیه تو سکوت گذشت نه حرفی میزد نه راه می افتاد ... یکم دیدش زدم یه کاپشن مشکی با یه ژیله طوسی پوشیده بود ... یه شال گردن مشکی و طوسی هم دور گردنش بود ... دیدم این جوری بخوایم صبر کنیم تا پایان یه هفته باید همین جا وایسیم خودم به حرف اومدم : چرا راه نمی افتی؟


خونسرد گفت : فکر میکردم اموزش سلام لازم نداشته باشی ... ولی خب ... قانون اول که حکم ادبِ چه سوار ماشین شی چه هرجا منُ ببینی قبل از اینکه تیپمُ بررسی کنی اول سلام میکنی ...


با تعجب و کمی خجالت به حسام که به سمت من برگشته بود نگاه کردم ...

حسام : منتظرم ...

-منتظر چی؟؟

با لحن مسخره ای گفت : منتظر ادامه بررسیت !!! ... بهتره بدونی اجرا نشدن هر قانونی مساوی با اضافه شدن یه روز به این هفت روزِ!

یه اخم بزرگ رو پیشونیم نشست : این مسخره بازیا چیه ؟ مگه با بچه دو ساله حرف میزنی؟

همون طور جدی گفت : منتظرم ... تا سه میشمرم ... یک ... دو ...


با حرص نالیدم : سلام

یه لبخند کج زد : علیک سلام


از این همه تحقیر متنفر بودم ... ولی هیچ جورم نمی خواستم حتی ثانیه ای به این هفت روز اضافه شه چه برسه به روز!


حسام : قانون دوم که اونم باز حکم ادبِ من راننده تاکسی نیستم که رفتی عقب نشستی ... بیا جلو ...

پوزخند زدم : نشد دیگه تو خودت خواستی راننده تاکسی بشی پس اعتراضی هم نداریم ...

دوباره به سمت من برگشت و گفت : نه مثل اینکه واقعا فراموشی داری اره؟شرط یه قسمتش این بود که تو این یه هفته هرچی من گفتم تو میگی چشم ... انقدرم حرص نخور پاشو بیا جلو ساعت هفت و نیم شد ...

تمام حرصمُ سر درا خالی کردم ... هم در عقب و محکم کوبیدم هم در جلو رو!


حسام با لبخندی که رو لبش بود یه نگاه به من انداخت و راه افتاد ...


پسره عوضی با خودش چی فکر کرده با پرویی جزوم رو گرفته ... عکسامُ دیده ... بعدم گروگانشون گرفته!برای آزادیشونم منُ زجر میده!

داشتم با عصبانیت زیر لب غرغر میکردم که صدای نحسش دوباره بلند شد ...


حسام : قانون سوم هر غر غر چه زیر لبی چه بلند مساوی یه روزِ ...

با حرص لبام رو هم فشار دادم تا فحشایی که لایقشه رو بارش نکنم ... برعکس من که داشتم حرص می خورم حسام از بازی که راه انداخته بود داشت تفریح میکرد ... پسره نفهم!


حسام : فحش نده ... فحش های که تو دلت بدی هم حساب میشه!

با چشمایی که داشتن از حدقه بیرون میزدن بهش نگاه کردم نکنه ذهنمُ میخونه؟

متعجب گفتم : مگه تو ذهنم می خونی؟

یه اخم رو پیشونیش نشست ...

حسام : پس داشتی به من بد و بیراه میگفتی ... شد هشت روز!

داد زدم : یعنی چی؟اَه ... تو یه دستی زدی؟من قبول ندارم ... حق نداری جرزنی کنی؟!

جدی و خونسرد گفت : همینکه هست ... بحث نکن ...


دیگه داشت گریم می گرفت ... با اخم رومُ به سمت پنجره برگردوندم ... ماشین به این شیکی یه اهنگم نمی زاره!

حسام : می خوری؟

-نه!

بعد از چند ثانیه تازه فهمیدم چی گفته با کنجکاوی به سمتش برگشتم که دیدم با کمال پرویی داره نون سنگک منُ می خوره !

-این ... این نون من بود!

یه گاز بزرگ به نون زد و خوشحال گفت : منم گفتم میخوری تو گفتی نه !اگه دهنی می خوری بهت بدم!

-اَییـــ ... همین مونده دهنی تو رو بخورم!

یه نگاه شیطون به من کرد و گفت : به وقتش ...


منتظر باقی جملش بودم که با چنگولام به جونش بیفتم ولی ادامه نداد ... اگه الان بهش می پریدم یا یه روز به روزام اضافه میکرد یا میگفت ذهنم منحرفه و مسخرم میکرد!پس بهتر بود لال شم!

تا رسیدن به دانشگاه چشمامُ بستم ... اونم دیگه از قانونای مسخرش چیزی نگفت یه ملودی هم گذاشت که من تقریبا به زمان قاجار سفر کردم!


ادامه دارد ...:-2-15-:

negin.t
1391,11,29, ساعت : 11:01
-میگم هیس ... با من حرف نزن !

پریسا : چکارت کرده که این جوری شکار شدی؟

-حــــــــــرف نـــــــزن!

پریسا : چرا هی میگی حرف نزن از وقتی اومدید تو اخمات توهمه!اون لبخند رو لبش!

-پریسا میزنم لهت میکنما!بزار با درد خودم بمیرم!

پریسا : پوف ... جزوتُ بت داد ؟

-نه !

پریسا : عکسا رو داد؟

یه چشم غره بهش رفتم که یه لبخند مسخره بم زد و با غذاش مشغول شد!

منم سرگرم زیر و رو کردن غذام شدم!گوشیم که رو میز بود شروع به لرزیدن کرد ...

پریسا بدون رودرواسی موبایل رو بر داشت و مشغول خوندن sms شد ... کم کم چشماش داشت گرد میشد ... نمی دونم sms چی بود که غذا به گلوش پرید و به سرفه افتاد ...

-بده ببینم مگه فضولی ؟چکار به گوشی من داری اخه!



shart chaharom ghazato to har sharaeti mikhori agar na ham e roz be rozat ezafe mishe ham majburet mikonam ghazae dahani bokhori

از جام بلند شدم و رو به پریسا با دندونای کلید شده غریدم : یعنی ... به خدا اگه الان جلوم بود خونشُ میرختم!

- دعات براورده شده من جلوتم!

یه جیغ کوتاه کشیدم و با ترس یه قدم به عقب برداشتم که باعث شد صندلیم با صدای بدی رو زمین بیفته!

حسام : خانم شجاعی شما عادت دارید اس مس دیگران رو بخونید؟

پریسا هم که مثل من از اومدن ناگهانی حسام وحشت کرده بود با تته پته گفت : نه ... نه به خدا ... من ... رز حالش خوب ... نبود ... این شد که من براش خوندم.

حسام با یه لبخند به سمت من برگشت : خب ... با من کاری داشتی رز؟

لبای خشک شدم رو با زبون خیس کردم یه اخم رو پیشونیم انداختم و گفتم : تمام شرط و شروطت برای زمان رفت و برگشت تو ماشینه نه دانشگاه!یا هر جای دیگه ... من فقط تو ماشین به حرفات گوش میکنم!

با همون لبخند گوشه لبش گفت : لازمه که دوباره برات یاداوری کنم؟!تو این هفت روز که صبح شد هشت روز به حرفای من گوش میدی ... هر جا ... هر زمان ... در هر موقعیتی!

یه نگاه به ساعتش کرد و یه نگاهم به من که کم مونده بود اون وسط از سرم دود بلند شه و ادامه داد : خب این ساعت تو عمومی داری ... ساعت 5 دمه ماشین باش!در ضمن اگر می خوای شامُ با هم نخوریم ناهارتُ تموم کن کوچولو!

با رفتن حسام پریسا به حرف اومد : این کیه رز؟تو این چند روز نکشَتت؟به من... میگه شما عادت دارید اس مس دیگران رو بخونید؟چطور جرات کرد با من اینجوری حرف بزنه؟

-پس ببین من صبح چی کشیدم!وقتی بهت میگم هی نرو رو عصابم میگی چرا؟!!

چشمام رو ریز کردم و ادامه دادم : پری صبر کن بزار این چند روز بتازونه ...بعدش قول میدم ... قول میدم دونه دونه موهاشو از سرش جدا کنم ...چشماشُ از حدقه بیرون بیارم ... دستا و پاهاشو تو اتیش جزغاله کنم ...رودهاشُ از حلقومش بیرون بکشمُ ... دور گردنش بپیچونم تا ذره ذره جون بده!

پریسا هی برام چشم و ابرو میومد ...

ولی من که از تصور این زجرها هم داشتم اروم میشدم و گفتم : گمشو پری من که میدونم توام باهم موافقی ... پسره پُروِ زبون نفهمِ از خودراضی!

صدامُ مثل حسام کلفت کردمُ گفتم : هشت روز ...

- چهارده روز!

این دفعه یه جیغ بلند کشیدم که تعداد کمی از بچه ها که تو سلف بودن به سمتم برگشتن ... قلبم برا چند ثانیه مطمئنم وایساد!

جرات نداشتم به سمت حسام که پشتم ایستاده بود برگردم ... چشمام روهم محکم فشار دادم ... و دستمُ رو قلبم که حالا با سرعت نور میزد گذاشتم ...

صدای عصبیش چسبیده به گوشم تو سرم پیچید : من میتازونم؟یه تازودنی نشونت بدم که کف کنی بچه!حیف که الان تو مکان عمومی نشستی!ولی خوبه همین جور واسه خودت ادامه بده تا هفت روز به چند سال برسونی!

بعد از چند لحظه که صداش قطع شد سرمُ به عقب برگردوندم ... داشت ازسلف بیرون میرفت پری بدبخت که خشکش زده بود ...

-پری پاشو تا برنگشته بریم!تو رو خدا پاشو!!

--------

negin.t
1391,11,29, ساعت : 17:24
ای همیشگی ترینم میخوام عاشق تو باشم


میخوام از تو جون بگیرم اگه لایق تو باشم


هر چی به ماشین نزدیکتر میشدم استرسم بیشتر میشد ... دستام سِر شده بود ... به سختی در ماشین باز کردم و سوار شدم ... حسام با چشمای خسته و قرمز به من نگاه میکرد ...
-سلام

یه لبخند زد و جوابمو با صدای ارومی داد ... یه نگاهم از اینه به پشت انداختو از پارک خارج شد ... برعکس صبح حرفی نمیزد ... فکر میکردم واسه رفتار ظهرم باهام برخورد بدی بکنه ولی تو سکوت داشت رانندگی میکرد ...

بارون تندی می بارید ... دست برد و اول بخاری بعدم ضبطو روشن کرد... از این که می خواست یه اهنگ بزاره کلی ذوق کردم ولی با شنیدن صدای یه زن فهمیدم رادیو رو روشن کرده ...!!

از زور بیکاری و بی حرفی ترجیح دادم به رادیو گوش بدم تا نفساش رو بشمرم ...

زن : شب زیبای شده این نعمت خدا برای ما ایرانی ها خیلی دوست داشتنیه. من که هر وقت بارون میگیره یاد روزهای جوانی خودم می افتم.

مرد : واقعا همین طوره ... شبای بارونی شبای عشاقه ... قبول دارید؟

زن : بــــــله ... همه عشاق راه رفتن زیر بارون رو از بهترین تجربه هاشون میدونن ...

مرد : و خیلی ها هم زیر بارون به عشقشون اعتراف میکنن ...

من هیچ وقت به بارون این جوری نگاه نکرده بودم ... همیشه وقتایی که بارون میگرفت خودمُ تو خونه حبس میکردم تا روزم خراب نشه!

زن : درسته ... تو این شب عزیز که نعمت خدا برای ما تهرانی ها نازل شده ...از همه اونهای که به کسی عشق می ورزن می خوایم تا همین الان یه اعتراف عاشقانه به عشقشون بکنن ...

داشتم با لذت به رادیو گوش میدادم ... که حسام بدون اینکه نظری از من بپرسه رادیو رو قطع کرد!

-چرا خاموش کردی؟داشتم گوش میکردم!

حسام : لازم نکرده این چرندیاتُ گوش کنی !

-هیچم چرند نبود ...

یه پوزخند زد و گفت : اِ ... چرند نبود؟پس تو عشقم میفهمی چیه؟

با عصبانیت گفتم : نه فقط تو میفهمی!

خونسرد گفت : من ادعایی ندارم تو که میگی می فهمی میشه عشقُ تعریف کنی؟

بدون فکر گفتم : خب دوست داشتن زیاد میشه عشق دیگه!

نمی دونم کجای حرفم خنده داشت که حسام با دستش رو فرمون کوبید و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد!خیلی بهم بَر خورد ...

-جدیدا خیلی خوش خنده شدی!مگه من دلقکم که هر چی میگم بهم می خندی؟

با خنده گفت : کم نه!


ادامه دارد ...
هیچکی حسام من دوست نداره!چرا؟:-2-42-:

negin.t
1391,11,29, ساعت : 18:11
به خدا مال منی


یه وقتی حرف جدایی نزنی



تحملمُ از دست دادم مگه هر ادم چقدر تحمل تحقیر شدن داره دستم مشت کردم و چند بار محکم تو بازوی راستش کوبیدم ...
-تو غلط میکنی منو مسخره میکنی!هر چی از صبح هیچی بهت نمیگم پرو تر میشی ... اصلا نگه دار می خوام پیاده شم ... عکسارم قانونی ازت میگیرم ...
داد زدم : نگه دااااااااار

بی توجه به داد و بیداد من مشتمُ تو دستش گرفت و با عصبانیت گفت : تو هیچی نگفتی؟اره؟تو؟ تو که هرچی از دهنت درد اومده از صبح تا حالا بار من کردی!الانم که با مشت به جونم افتادی!

با بغض گفتم : حقت بوده!نگه دار ...

با دست ازادش که فرمونُ گرفته بود قفل کودک رو زد و با دست راستش دست منُ نگه داشت ...

حسام : اگه می تونی پیاده شو!در ضمن بهتره بدونی تو هیچ جور نمی تونی از من شکایت کنی ... چون هیچ مدرکی وجود نداره که عکسات پیش منه ...

نمی دونم تو اون هاگیر واگیر گرم شدن دستم دیگه چه صیغه ای بود ...
دست چپم که تو دستش بود داشت اتیش میگرفت ... ضربان قلبمم داشت تند میشد
سعی کردم دستمُ از دست مردونش بیرون بکشم که به دستم یه فشار اورد و محکمتر از قبل گرفتش ...

کلافه گفتم : دستمُ ول کن!
یه خنده کوتاه کرد و گفت : واسه امنیتم لازمه!
این بار با عصبانیت غر غر کردم : کاریت ندارم!ولم کن ...

بی توجه به تقلاهای من مشغول رانندگیش بود!
همیشه فکر میکردم واسه رانندگی علاوه بر دو تا دستم دو تا دیگه هم لازم دارم که با یکیش دنده رو بگیرم و با یکیشم بتونم شیشه رو پایین بالا بدم یا ضبط روشن و خاموش کنم !!!...

ولی حسام با یه دست همه ی این کارا رو میکرد ... کلافه از این همه داغی که زیر پوستم رفته بود چشمامُ بستم و سرمُ به پشتی صندلی تکیه دادم!

با احساس نوازش دستم چشمامُ باز کردم حسام با لبخند به من خیره شده بود ...
حسام : خانوم خوش خواب نمی خواید برید خونه!

با یه چشم غره دستم رو از دستش بیرون کشیدم یه نگاه به اطراف انداختم یه نگاهم به ساعت کردم هفت و نیم بود!دو ساعت و نیم تو راه بودیم!!!

-تازه رسیدیم؟؟؟
مِن مِن کرد : هان ... اره دیگه ... ترافیک بود ...
سریع در ماشین رو باز کردم و رو به حسام گفتم : خدافظ

داشتم به سمت خونه میرفتم که صدام کرد ...
حسام : رز ... رز
-بله؟
از ماشین پیاده شد و دستی به موهاش کشیدُ گفت : صبح نیا سر کوچه ... رسیدم دمه خونتون میس میندازم ...
-هر جور راحتی ... خدافظ
حسام : خدافظ

--------

negin.t
1391,11,30, ساعت : 17:14
کم کم دارم عاشق تو میشم


میخوام کنارت همیشگی شم




-ترکیدم دیگه!
خانوم جون : ترکیدم یعنی چی؟
-اخم نکن دیگه خانوم جونم ... خب اخه گنجایش این معده من مگه چقدرِ؟بابا گفتن صبحونه نگفتن روزدانه که؟؟
خانوم جون بی توجه به نطق من درباره صبحونه یه لقمه بزرگ و پر ملات گرفت و به زور تو دست من گذاشت ...
با ناباوری گفتم : خانوم جون من رزما!این چیه اخه؟
خانوم جون : لقمس مادر ... من که میدونم تو هنوز گشنته ... اخه مادر جون این رژیم چیه که تو میگری؟
-خانوم جون!!!من کی رژیم گرفتم؟

چشمامشُ ریز کرد و مثل یه کارگاه حرفه ای که قرار مچ دزد بخت برگشته رو بگیره به من خیره شد ...
خانوم جون : پس چرا هر روز اب میری؟
-وا!خانوم جون چه حرفا میزنیدا!کجام اب رفته؟من که بعد مریضیم دو کیلو اضافه کردم!
خانوم جون : اخه تو چه میدونی مادر ... دختر تو سن تو باید یه ذره گوشت به تنش باشه ... دوست ندارم زن دایت پس فردا پشت سرم حرف راه بندازه!

یه نگاه به گوشیم انداختم حسام برای بار سوم داشت زنگ میزد ... یه ربع معطلی بستش بود!
گونش رو بوسیدم و گفتم : خانوم جون دیرم شد ... بزار برم شب با هم حرف میزنیم قربونت برم ...
بادستای لرزونش سرم رو تو دستاش گرفت و بوسه محکمی به پیشونیم زد ...
خانوم جون : برو مادر ... لقمتم تو راه بخور ...

نمی خواستم اول صبحی اوقاتشُ تلخ کنم لبخندی به روش زدم و به خاطر راحتی خیالش یه گاز به لقمه زدم ...
جلوی اینه برای بار اخر خودمُ چک کردم ... دستی به لبم کشیدم ... رژی که با کلی فکر و تردید زده بودم به خاطر لقمه های فیل افکن خانوم جون تقریبا پاک شده بود ... بی خیال شونه ای بالا انداختم و از در بیرون اومدم ...

همین طور که به سمت ماشین میرفتم قانون اول و دوم حسامُ مرور کردم در جلو رو باز کردم و بدون لبخند خیلی خشک سلام کردم ... حسامم خشکتر از من جواب داد ! ...

کم کم دارم به عقلش شک میکنم ... بی توجه به من بدبخت که کلی دلمُ واسه یه دعوای حسابی بابت تاخیرم صابون زده بودم با ارامش کامل داشت رانندگی میکرد ...

پوف ... لقمه رو تو دستم جابجا کردم ... و سرمُ به سمت پنجره برگردوندم ... بوی عطر تلخش کل ماشین رو گرفته بود ... نفسمُ حبس کردم ... یک ... دو ... سه ... بیست و پنچ ... در حالی که کم مونده بود خفه شم یه نفس عمیق کشیدم که فکر کنم کل عطرش رفت تو دماغ من!
یه سرفه مصلحتی کردم و یه نگاهم به حسام انداختم یه لبخند ریز رو لبش بود ... سرمُ به شیشه تکیه دادم ... بوی عطر تلخ زیر بینیم بود کم کم داشتم تپش قلب می گرفتم ... یه نگاه به لقمم کردم و با تردید رو کیفم گذاشتمش !!...

لبه مقنعم رو گرفتم و رو صورتم کشیدمش اخیش این جوری بهتر شد! مقنعه رو بیشتر به بینیم چسبوندم بوی عطر خودم تو بینیم پیچید ... چشمام رو با خوشحالی بستم تا رسیدن به دانشگاه وقت یه چرت داشتم!!

با لرزش شدیدی که به جونم افتاده بود چشمامُ باز کرد اولین چیزی که دیدم یه جفت چشم سیاه بود که رگه های قرمزیم توش دیده میشد ... چشمام رو بالاتر اوردم یه اخم بزرگ رو پیشونی ...

حسام : چه عجب!بالاخره خانوم بیدار شدید!
یه تکون خوردم که خودشُ یکم عقب کشید و با حرص گفت : تو ماشین منُ با تخت خوابت اشتباه گرفتی؟ ... هرچند من یکی که بعید میدونم تو بتونی رو تخت بخوابی اگه جلوتُ نگرفته بودم الان تو بغل من نشسته بودی!

بدون توجه به حرصش با چشم دنبال لقمم گشتم!
حسام : هی با تواما!زبونتُ قورت دادی؟

لقمم نیست!! ... یه نگاه به زیر پامم انداختم نبود ...
یه نگاه به لبای حسام انداختم ... دورش که تمیز بود ... یعنی این خورده!؟؟اخمام توهم رفت می خواستم بدم پری!برای دقت بیشتر چشمامُ ریز کردم ... هیچ اثر جرمی رو لبش نبود!
احساس کردم حسام داره عقب تر میره! ... یه نگاه گذرا به چشماش کردم که با دسپاچگی دستی به لبش کشید و چند بار پشت هم سرفه کرد!

-لقمم نیست؟!
ابروهاشو بالا انداختُ گفت : لقمه؟
با پرویی گفتم : رو پام بود الان نیست!چرا خوردیش؟
اخم ریزی کرد و گفت : چه خسیسی!!!یه لقمه نصفه رو پات بود که به خاطر تکونای شدید تو نزدیک بود ماشینم چپ کنه چه برسه به اون لقمهه!منم واسه اینکه حروم نشه خوردمش!
با حرص گفتم : دیروزم نونمُ خوردی ... میخواستم بدمش به پری اون صبحونه نمیخوره!ضعف میکنه!
لبخند حرص دراری زد و گفت : خب بخوره!حالا که من لقمه رو نوش جون کردم!
در ماشین رو باز کردمُ مثل خودش با لبخند گفتم : نوش جونــــت اتفاقا منم قبل تو یه گاز خوده بودمش!
خنده خبیثی کردم ... منتظر بودم مثل یه دختر بچه هی تف کنه و جیغ بزنه ولی برعکس تصورم یه خنده بلند کرد و گفت : اره جای رژت روش بود!


در عرض نیم ثانیه لپام اتیش گرفت!با حرص در ماشین رو کوبیدم و مشغول بد وبیراه دادن به خودمُ بختِ خرابم شدم!

negin.t
1391,12,01, ساعت : 18:08
فکر تو رفتنُ قلبُ سوزندنُ کار من انتظار

فقط نگو هرچی بوده تمومهِ دیگه اخر کار

تو دلم خواستن تو بودهُ تو قلب تو جدایی

یه روز نیای میمیرم اونوقت نمیاد از من صدایی



پریسا : این پسره چرا هی برات چشم و ابرو میومد ...
-چه میدونم!
پریسا : حتما یه کاریت داره ...
-اوناهاش ... خودش اومد ...
پریسا : سلام
-سلام ... خوبی؟
محمد : سلام ... ممنون ... شما خوبید؟
-مرسی ... کاری داشتی؟

قبل از اینکه محمد حرفی بزنه پریسا سرشُ نزدیکم کرد و گفت : تو که با حسام میری ... کامران کارم داره ... من برم؟
-برو ... شب بت زنگ میزنم ...
پریسا : ببخشید من عجله دارم ... باید برم ... با اجازه
محمد : خواهش میکنم ... بفرمایید
با رفتن پریسا محمد یه لبخند زد و گفت : بریم بشینیم؟
-البته

به سمت نیمکتای تازه رنگ شده تو محوطه رفتیم و با فاصله نشستیم ...
-خب؟
محمد که معلوم بود هول کرده چند بار تو جاش جابجا شد ...
بدون اینکه به من نگاه کنه خیره به اسفالت گفت : من میخواستم ازت یه سوال بپرسم ... رز تو ... تو
-من چی؟
دستی به موهاش کشید و گفت : پوف ... خیلی سخته ...
با کنجکاوی گفتم : مگه می خوای چی بپرسی؟
یکم بهم نگاه کرد و سریع گفت : اتوکد یاد گرفتی؟
با زحمت خندمُ قورت دادمُ گفتم : این بود سوال سختت!بلد که بودم ... فقط چند تا اشکال دارم ...

محمد از رو نیمکت بلند شد و رو به من گفت : سوالموُ تلفنی میپرسم این جوری سختمه ... پاشو الان بریم سایت اشکالاتو رفع کنم ...
از این تغییر یهویش خندم گرفته بود با لبخند گفتم : الان که نمیشه ... ولی بعدا مزاحمت میشم ...
محمد : چرا؟الان که بیکاری ... دوستتم که رفت ... کارمون تموم شد خودم میرسونمت
-رز!

با ترس به عقب برگشتم ... حسام با اخمای توهم به من چشم دوخته بود ...
حسام : اینجایی؟!میدونی چقدر دنبالت گشتم؟چرا گوشیتو جواب نمیدی؟

یه نگاه به محمد که دهنش باز مونده بود کردم و گفتم : سایلنت بود متوجه نشدم!
حسام : از این به بعد از کلاس اومدی بیرون اولین کاری که میکنی گوشیتو از سایلنت در میاری ...
سرمُ زیر انداختم لب پایینمُ به دندون گرفتم و گفتم : باشه
حسام : بیا بیریم ... کلی کار داریم ...

عجب ادم حرص دراری شده!اخه ما چکاری باهم داریم؟؟قشنگ معلومِ داره حرص محمد درمیاره و حرفای اونروزشُ تلافی میکنه ... هرچند محمد بدبخت که با شنیدن اسم منُ و حرفای حسام انقدر گیج شده بود که اصلا چیزی نمیتونست بگه!

حسام : رز ... عزیزم من با شما بودما!
چشمام به محمد افتاد تازه داشت متوجه اوضاع میشد ... چون دهنش بسته شده بود و اخماشم داشتن توهم میرفتن ...

رو به حسام با یه پوزخند گفتم : اقای شـــاهرخی شما برید من چند دقیقه با محمد کار دارم ...
از قصد اونُ با فامیلی و محمد با اسم صدا کردم تا یکم روش کم شه!

حسام یه اخم کردُ گفت : حرفی داری بش بزن من همین جا منتظرتم!
از پشت نیمکت رد شد ... رو دسته نیمکت نشست و با پرویی به من خیره شد!این بشر روش با این حرفا کم نمیشه ...

محمد پشتشُ به حسام کرد و با بهتُ صدای خشداری گفت : چیزی بیتونه؟
کمی دستپاچه شدم ... اصلا دوست نداشتم کسی درباره من و حسام فکرای ناجور کنه ...
-نه ... نه ... اصلا ... فقط در حد همکاری تو پروژه ... الانم میخوایم دنبال پروژه بریم ...
اخماش بیشتر توهم رفت با صدایی که خشمُ حرص توش موج میزد گفت : همکاری تو پروژه نمیشه ... رز ... عزیزم ... گوشیتو روشن کن!بدم میاد کسی منُ خر فرض کنـــــه!
پوزخندی زد و ادامه داد : برا خودم متاسفم ... پروژه خوش بگذره ...
-محمد!
محمد : بعدا رز ... بعدا!

همه بدنم سست شد ... حسام میخواد با ابروی من بازی کنه ... وقتی محمد که همیشه مثل یه برادر پشتم بود این جوری فکر کنه ... دیگه از بقیه چه انتظاری میتونم داشته باشم!
بدون اینکه به حسام نگاه کنم به سمت در خروجی دانشگاه راه افتادم ...
تحملم داره تموم میشه ... از این همه غرور و از خود راضی بودش متنفرم ... از این همه خود برتر بینیش بدم میاد ... از اینکه خرد کردن غرور بقیه براش یه بازی مهیجه بیزارم ... واقعا نمیدونم از این کاراش میخواد به چی برسه ...

از دانشگاه بیرون اومدمُ به سمت خیابون راه افتادم تا یه دربستی بگیرم که ... دستم به عقب کشیده شد ...

حسام : کجــــــــا؟
چشمامو بستمُ یه نفس عمیق کشیدم ... سعی کردم تو خیابون منفجر نشم !
-میشه امروز راحتم بزاری؟

دستمو بیشتر کشیدُ بدون حرف راه افتاد ... مثل کش دنبالش کشیده شدم ... به خدا دیونس!دوست داشتم وسط خیابون بشینم رو زمینو بزنم زیر گریه ...
سعی کردم دستمُ ازاد کنم ...

با حرص نالیدم : ولـــــــم کن!من نمیخوام با تو بیام
حسام غرید : شلوغش نـکن!

تا ماشین همین جور رفتیم ... در ماشینُ باز کرد و منو به زور سوار کرد ... تو فکر بودم که تا خودش میره سوار شه فرار کنم که با دزدگیر درُ قفل کرد ... وقتی خودش خواست سوار شه در باز کرد و خیلی سریع سوار شد ... اول قفل کودکُ زد و بعد به سمت من برگشت!

اب دهنمُ به سختی قورت دادم ... خیلی ترسناک شده بود ... صورتش سرخِ سرخ بود ... همین طور چشماش ... رومو به سمت شیشه جلو کردم ... من ... من ... میخواستم باش دعوا کنم؟!با این؟؟

بعد از چند تا نفس بلندی که کشید ... داد زد : اقای شاهرخی ... من شاهرخیم ... اون محمد!اررررررررره؟
چیزی نگفتم که خودش با لحن مسخره ای ادامه داد : نه ... نه ... اصلا ... فقط در حد همکاری تو پروژه ...
با صدای لرزونی گفتم : راست گفتم دیگه!

بیا جوری حرف میزنه که من شدم بدهکار اون شد طلبکار!
با کف دستش چند بار محکم رو فرمون کوبید و گفت : پس این ماشین کوفتی چیه؟هان؟اینکه من هر روز میام دنبالت چه معنی میده؟
با ترس گفتم : اینُ تو خواستی نه من!
حسام : نخیر اشتباه نکن ... اینُ توام خواستی ... میتونستی قبول نکنی ... وقتی قبول کردی وقتی چهار روز باهام اومدی و برگشتی یعنی توام میخواستی ...
این بار من صدامُ بالا بردم : من؟!منِ بدبخت که مجبور بودم ... تو واسه پس گرفتن پنچ تا عکسِ خودم مجبورم کردی!

نفسشو با حرص بیرون داد ... دستی به صورتش کشید و گفت : خب ... خب ... تو درست میگی من مجبورت کردم ... ولی به خدا قسم ... یه بار دیگه ببینم با این پسر عوضی گرم گرفتی یا اسمشُ صدا کردی من میدونمُ تو!
چیزی نگفتم که داد زد : فهمیــدی یا نه؟

فعلا تا میتونی هوار بزن شاهرخی ... بزار این ده روز تموم شه من عکسامُ ازت بگیرم ... اونوقت بهت میفهمونم با کی طرفی ... بغضمو قورت دادم ...
با خونسری و لحن حرص دراری گفتم : کر نیستم که داد میزنی فهمیدم ... ولی فقط تو همین ده روزی که مونده!
یه چشم غره بهم رفت که منم یه پوزخند تحویلش دادم ...
اونم همه حرصشُ رو پدال گاز خالی کرد ...

تنها چیزی که به ذهنم میرسید این بود که هرچه سریع تر باید بستری شه!


چه پست تپلــــــی!!!:-2-37-:

negin.t
1391,12,01, ساعت : 22:10
با پریسا تو محوطه دانشکده روی نیمکت اهنی سرد نشسته بودیم ... باید تا اومدن کامران و حسام منتظر میشدیم تا باهم بریم شرکت بابای کامران ... طبق دستور حسام خان امروز باید قسمتی از پروژه رو انجام میدادیم! ...
به خاطر حسام سالاری که راه انداخته بود کسیم جرات مخالف یا اظهار نظر نداشت ...

نفس عمیقی کشیدم و هوای سردُ وارد ریه هام کردم ... حسام!
-میگم پری به نظرت اینده چه جوریه؟
دستی به صورتش کشید و گفت : اووووم ... اینده کیُ بگم؟!
-اول منُ بگو
قیافه متفکری به خودش گرفت و با لحنی شبیه فالگیرا گفت : تو که معلومه دختر ... یه زن مرد ذلیل بدبخت میشوی که هر روز خدا از دست شوهَرت کتک میخوری!تو یه خانه کوچک روستای تو غربت یه رز پلاسیده که کارَش فقط مرتب کردن خانه و پختن غذا برای اهل خانس!

با دست زدم تو سرش و با خنده گفتم : تو غلط کردی من تو یه کاخ تو لندن زندگی میکنم ... اووووم عاشق سبحان میشم ...اونم عاشق من میشه و ... سالهای سال با خوبی و خوشی باهم زندگی میکنیم!!سالی دوبار به ایران سر میزنیم دو تا بچه خوشگل و تپلم به دنیا میارم ... دخترمون شبیه من میشه ... پسرمونم شبیه سبحان!

پریسا دستشُ رو دلش گذاشته بود و می خندید ...
محکم زدم تو کمش و گفتم : به منُ عشقم میخندی؟
پریسا : اخه خنگ خدا مگه فیلم هندی داری تعریف میکنی؟

ناراحتی دوباره به قلبم برگشت بعد از چند ثانیه سکوت با بغض گفتم : پری خیلی میترسم ... خیلی ... میترسم هیچ وقت نتونم به سبحان دل ببندم ... میترسم نتونم دور از ایران دور از شماها زندگی کنم ...

پری با نگرانی نگام میکرد دستای سردمُ تو دستش گرفت و گفت : رز این حرفا چیه میزنی ؟چت شده؟
دوست داشتم با یکی حرف بزنم یکی که درکم کنه ... ارومم کنه ... با صدای تحلیل رفته ای گفتم : دایی رحمان دیشب زنگ زد ...
پریسا :خب؟
-گفت تیر ماه بساط عروسی رو راه میندازن
مِن مِن کرد : چ..را انقدر زود؟چه عجله ایه؟
-دایی به مشکل مالی خورده ارثشُ میخواد تا عروسی ما سر نگیره ارثی تقسیم نمیشه
با تردید گفت : خب تو میتونی قبول نکنی؟!بگی ... بگی بیشتر وقت می خوای!

بغض تو گلوم نشست ... اقاجون با زندگی من چه کار کردی؟چطور دلت اومد با یه دختر تنها همچین معامله ای بکنی؟
قطره ای اشک رو صورتم سر خورد : من ... من هیچ اختیاری ندارم ... نه اراده ای دارم نه قدرتی چه جوری جلوشونُ بگیرم ... دارم داغون میشم ... کاش سبحان یه حرفی بزنه ... کاش اون مخالفت کنه ...

خودشُ جلوتر کشید ... و بدن لرزون منُ تو اغوشش کشید ...
پریسا : گریه نکن رزی ... خواهری ... رز من ضعیف نیست قویه من میدونم تو خوشبخت میشی ... سبحانم عاشق خودت میکنی ... اصلا مگه میشه کسی رز منُ بیبنهُ عاشقش نشه؟
قلب تو انقدر بزرگ هست که محبت سبحانُ تو خودش جا بده ... اصلا بیا به فال نیک بگیریمش هان؟مثل رمانا مثل هم خونه ... چطوره؟یادته با هم تو یه شب هم خونه رو خوندیم یه صفحه تو میخوندی یه صفحه من؟یادته میگفتیم چه زندگی جالبیه؟یادته؟

همیشه بلد بود چه جوری مود منُ عوض کنه از بغلش جدا شدم به درخت لخت رو به روم زل زدم ... حتما مثل من سردشه ... برعکس بدن همیشه گرم حسام ... حسام!
-اره یادمه ... تو میگفتی من این زندگیا رو دوست دارم! من مسخرت میکردم که تو دنیا واقعی این قصه ها وجود نداره ...
پریسا دستمُ تو دستش گرفت گفت : بهترین راه حلی که به ذهنم میرسه اینه که یه زنگ به سبحان بزنی.
-خودمم به همین فکر میکردم ... فردا اول وقت یه زنگ بش میزنم ...
پریسا : بابا طرف دکترِ شعور داره بهش بگو با باباش حرف بزنه حداقل یه سال دیگه صبر کنن ... اگه قبول نکرد با من ...
-امیدوارم! تا اونجایی که من از رفتاراش فهمیدم کپی برابر اصل اقاجونه!خدا کنه این فرصتُ بهم بده ...
پریسا : میده به خدا!تو انقدر غصه نخور ... همه چی درست میشه ...
دستمالی به سمتم گرفت و با خنده گفت : بگیر دماغتو پاک کن ارزو به دل موندم یه بار گریه کنی ریمل داشته باشی بریزه!اَه!
-دیونه ... چه ارزوهایی داریا!پس چی شدن این شازده پسرا؟
پریسا : الان میان ... رز تو با من میای یا باحسام میری؟
-با تو میام ...
پریسا : چیزی بت نگه؟
به کفشم خیره شدم و گفتم : مگه چکارمه؟غلط کرده حرف اضافه بزنه خودم حالیش میکنم ...
پریسا : اِ ... س لام اقای شاهرخی!

با وحشت از رو نیمکت پریدم ... در حالی که از ترس نفس نفس میزدم تند تند سرمُ به اطراف گردوندم تا از حسام عذر خواهی کنم!!!
نگام به پریسا افتاد که از شدت خنده سرخ شده بود ...
کیفمو رو کولم انداختم و تهدیدکنان دنبال پریسا افتادم ...

یهو دلم خواست یه پست بزارم!دل دیگه!:-2-31-:

negin.t
1391,12,02, ساعت : 14:20
-حالا دیگه منو مسخره میکنی ... پری دستم بت برسه کشتمت!
پریسا : ترسو ... ترسو ...

بعد از کلی دویدن و متلک شنیدن از پسرا ... دیگه داشتم به پریسا میرسیدم که نمی دونم حسامُ کامران از کجا ظاهر شدن!پریسا سریع رفت پشت کامران سنگر گرفت ...

کامران خنده بلندی کردُ رو به پریسا که کتشُ محکم گرفته بود گفت : چی بش گفتی که قصد کشتتُ کرده؟!
یه نفس گرفتم و گفتم : کامران ... تحویلش بده ...
پریسا ابروهاشو بالا انداختُ یه اشاره به حسام اخمو کردُ گفت : میام پیشت ولی کل جزییاتُ برا همه میگم!
قبل از اینکه حرفی بزنم حسام با صدای محکمی گفت : رز این بچه بازیا رو تموم کن!کل موهات باز شده ... با این قدت تو دانشگاه دنبال بازی میکنی؟!
به سمت پریسا برگشت : خانم شجاعی کارتون اصلا درست نبود ... از شما توقع نداشتم!
دستی به پشت سرم کشیدم گل سرم تو این بین افتاده بود ... و موهام باز شده بود ...
یه اخم کردمُ گفتم : ما هر کار میکنیم به خودمون مربوطه!چرا سعی داری تو کاری که بت مربوط نیست دخالت کنی؟!
حسام دندوناشُ رو هم فشار دادُ گفت : باشه پس این جوریه! ... بعدا بهت روزاتُ یاداوری میکنم خانوم اذرمنش!
با حرص رو به کامران ادامه داد : بریم دیر شد ...

عوضی کی این روزا تموم میشه من یه مشت تو دهنت بزنم!! با پریسا خجالت زده و کامران بهت زده به سمت ماشینا راه افتادیم ...
با احساس درد شدیدی تو سرم ناخوداگاه دستمُ رو موهام گذاشتم ...و به عقب برگشتم ... موهام تو مشت حسام داشتن کشیده میشدن!
-ای ای ... چکار میکنی؟
حسام : خیلی بت رو دادم ... این چه وضعشه؟ خب مقنعتو درار دیگه!
-موهامُ کندی وحشی ... به توچه اخه ... ولشون کن !
حسام : وایسا سر جـــــــات

انقدر صداش محکم و عصبی بود که بی اختیار تو جام ثابت شدم گوشه پیاده رو بودیم ... فاصله پریسا و کامران هر لحظه با ما بیشتر میشد ...

با احساس گرمای دست حسام که به گردنم خورد ... یه لرز تو بدنم پیچید خواستم راه بیفتم که با دستش بازومو کشید ...

حسام : تکون نخور

دسته دسته موهامو به ارومی و با حوصله تو پالتوم کرد یه حسی بهم میگفت از قصد داره طولش میده ... داشتم نفس کم میوردم که یه فشار خفیف به کمرم داد و با صدای ارومی گفت : راه بیفت ...

ولی مگه من میتونستم راه بیفتم!بدنم خشک شده بود ... انگار به گردنم یه وزنه دویست کیلویی وصل کرده بودن!جای انگشتاش رو کمرو گردنم به شدت میسوخت ...

یه نگاه گیج به حسام کردم ... نمیدونم تو چشمام چی دید که کنارم اومد و به ارومی دستمو تو دستش گرفت ... انگار جریان برق بهم وصل شد ... تمام حسهای قطع شدم دوباره به کار افتادن ... خون به سرعت از نوک پام تا نوک موهام رفتُ برگشت با دستپاچگی دستمُ از دست داغش بیرون کشیدم و با سرعت به سمت پریسا و کامران شروع به دویدن کردم!

پریسا کنار ماشینش بود که بهش رسیدم ...
کامران : امروز کلا دنبال بازیت گرفتها؟

به سختی نفسی تازه کردمو گفتم : پریسا ... زود باش ... زود باش ...

پریسا که حسابی گیج شده بود با تعجب گفت : چکار کنم؟

بدون حرف دستشو کشیدمو سوار ماشینش کردم ... بی توجه به کامران که با دهن باز به کارای من نگاه میکرد ... خودمم سوار شدم ...


یه نگاه به عقب انداختم حسام تقریبا داشت به ما میرسید ...

-راه بیفت دیگه !اه ... حسام رسید ...

پریسا که انگار تازه دوزاریش داشت میفتاد ماشینو روشن کرد و پاشو رو گاز فشار داد ...
با شیطنت گفت : اخ جون خب زودتر میگفتی قضیه حال گیریه!!
-فعلا فقط برو ...


گوشیم داشت زنگ میخورد ... حسام بود ...

چرا حالمو منقلب میکنی!خدایا ... این حالتا چیه؟تمومش کن ... من طاقت ندارم ... طاقت اون نگاه سیاه اون دستای داغو ندارم ... خدا تو که میدونی قسمت من سبحانه ... میدونی گناهه ... پس چرا جلوشُ نمیگیری ... چرا از تماساش غرق لذت میشم ... سست میشم ... داغ میشم ... اتیش میگیرم ... داری معتادم میکنی؟

تو سرمای زمستون داشتم اتیش میگرفتم تموم بدنم عرق کرده بود ...

شیشه طرف خودمُ پایین دادم ... شاید سرما از گرمی بدنم کم کنه ...


پریسا : بده بالا یخ کردیم ...

-گرممه ... کاش میشد کولر ماشینو روشن کنی!

چشماشو گرد کرد و گفت : وا!خل شدی ... امروز هوا خیلی سرده ... تو چه جوری گرمته؟!

کاش پریسا میفهمید دستای حسام تو یخم به من بخوره اتیش میگیرم!

-نمیدونم ...


گوشیم تو جیب پالتوم لرزید ... "dastam bet berse zende nemimoni”

به خدا با این کارای تو من الانم زنده نیستم!


پریسا : رز میگم حسام روزاتو زیاد نکنه؟

-نمیدونم

پریسا : اه مرض نمیدونم گرفتی؟

با عصبانیت غریدم : خب چی بگم!معلومه دیگه زیاد میکنه!

پریسا : ببین اگه یکم خودتو لوس کنی یا از حیله های زنونه استفاده کنی روزاتو زیاد نمیکنه!

-فایده نداره ...

پریسا : گمشو ... امکان نداره بی تاثیر باشه تو فقط کاری که من بت میگمُ انجام بده مطمئنم روزاتو کمترم میکنه!

-خب ... چکار کنم؟ ...
پریسا : میگم بت ...

-------

پست بعد عشوه گری رز!!!:-2-06-:

negin.t
1391,12,02, ساعت : 23:32
به حرمت تمام عاشقانه ها



بمان و عاشقی کن

شاید حال دلم خوب شود

کسی چه می داند !!!




زیر چشمی به حسام نگاه کردم ... از وقتی رسیدیم شرکت اصلا محلم نذاشته ... پریسا هم که همش برام چشم و ابرو میاد ...

اخه اینکه محلم نمیزاره با دو تا عشوه خرکی کوتاه میاد! ... کاملا معلومه منتظرِ از شرکت بریم بیرون تا رو سرم خراب شه!

به نقشه تو لپ تاب پریسا خیره شدم ... چکار کنم؟نکنه بگه اصلا عکسا رو بت پس نمیدم ... غلط کرده!اخ ... تقصیر خودمه دیگه چرا یهو رم کردم؟!مثل دیوونه ها ...
تو حال خودم بودم که صدای کامران بلند شد ...

کامران : من میرم غذا بگیرم ... چی میخورید؟
پریسا یه نگاه به من انداخت گفت : منم میام یکم باد به سرم بخوره ... خسته شدم!
کامران لبخند زد و گفت : خیلیم خوب ...
رو به ما ادامه داد : شما چی میخورید؟
حسام : من جوجه میخورم
-واسه من فرقی نداره هر چی برا خودتون میگیرید واسه منم همونو بگیرید ...
کامران خبیث خندید و گفت : اُکی هر چی دوست داشتم برات میگیرم! ... بریم پریسا .
پریسا یه چشمک به من زد و دنبال کامران از اتاق بیرون رفت ...

اوه ... تپش قلبم هر لحظه داشت تندتر میشد ... سریع از جام بلند شدم ... باید زودتر تمومش کنم ... به سمت حسام که کاملا سرش به کار گرم بود راه افتادم ...

پشت صندلیش ایستادم ... یه نفس بی صدا و عمیق کشیدم ... سعی کردم حرفای پریسا رو به یاد بیارم ... خدا نکشتت با این فکرای مزخرفت!

سرمو کنار گوشش بردم به صدام یکم ناز دادمُ گفتم : حسام ...
با صدا کردن اسمش دل خودم ضعف رفت ... خدایا غش نکنم؟

بدون اینکه چیزی بگه با مکث به سمت من برگشت ... چشماش به طرز عجیبی میدرخشید ...
یه لبخند کم جونی زدمو گفتم : میشه باهم حرف بزنیم؟
سریع یه اخم رو پیشونیش انداخت و گفت : حرفی نداریم!

خدای من داره خودشو لوس میکنه!؟پریسا چه کار کنم؟!!
دوباره مشغول کارش شد ... رو صندلی کناریش نشستم ... دستمو زیر چونم گذاشتمُ بهش خیره شدم ... انگار نه انگار!بی توجه به من مشغول کارش بود یه لبخند نصفه و نیمه هم رو لبش جا خوش کرده بود ...

پلیور ابیش همرنگ چشمای من بود ... چقدر ابی بش میومد!یه لحظه حسامو با چشمای ابی تصور کردم ... نه نه ... اصلا!همین چشمای مشکی خوش قیافش کرده!اونجوری دوسش ندارم ... مگه قراره من دوسش داشته باشم ... وای دارم خل میشم !!!... بهتره زودتر تمومش کنم ... صندلی چرخ دارُ به صندلیش نزدیک تر کردم ...

-او...م ... چیزه ... میگم چه خبر؟ تو خوبی؟
با خنده بلندش از جام پریدم ... دستمُ رو قلب کوبندم گذاشتم ... نمیدونم از ترس این جوری میزد یا از نزدیکی به حسام!

اخمامُ توهم کشیدمُ گفتم : روانی ... سکتم دادی!
همون طور که می خندید گفت : اصلا بلد نیستی!
با تعجب گفتم : چی بلد نیستم؟
دوباره به قهقهه افتاد ...

زیر لبی یه مرض گفتم که نمیدونم شنید یا نه ولی خندش شدت گرفت!
با حرص به سمت میز خودم راه افتادم خاک بر سرت کنن پریسا با این نقشه های مسخره ادم ضایع کنت!

حسام : حرص نخور کوچولو ...
کاش میشد همین الان به سمت گردنش حمله کنمُ یه گاز بزرگ بزنمش ولی جلوی خودمو گرفتم به جاش یه لبخند کج زدمو گفتم : من حرص نمیخورم ... توام به کارت برس هر وقت ... وقت داشتی حرف میزنیم

لبخند زد و گفت : به روزات اضافه نمیکنم لازم به این کارا نیست!
صورتم گر گرفت!یعنی فهمید؟وای!چقدر ضایع ... افتضاح ...!!!

با تته پته گفتم : چی میگی؟من یه کار دیگه بات داشتم ...
لب پایینشُ گاز گرفت و با چشمای خندون به من خیره شد و گفت : چه کاری؟همین الان بگو ...
-الان که نمیشه ... تو کار داری!
سریع از جاش بلند شد و به سمتم راه افتاد ...
حسام : نه من کاری ندارم ... حرفتو بزن!
چی بگم؟ یه نگاه سرسری به اون که تو یه قدمیم با لبخند ایستاده بود کردمو گفتم : خب ... خب ... میخواستم راجع پروژه بات حرف بزنم!
حسام : گوش میکنم
پاهام بدجور میلرزید ... حالم از این همه ضعف بهم میخوره!
-این جوری که نمیشه بگم ... میشه بشینیم؟
حسام : اره بیا اینجا

مثل جوجه های بی پناه دنبالش راه افتادم یه میز شیش نفره تو اتاق بود ... یکی از صندلی هاشو بیرون کشید و نشست ... لبخند رو لبم اومد دورترین صندلی رو انتخاب کردمُ با خیال راحت به خاطر فاصلمون نشستم ...

هنوز کاملا ولو نشده بودم که خندیدُ از جاش بلند شد و به طرف من اومد ... با تعجب نگاش میکردم ... صندلی کناریمُ بیرون کشید و چسبیده به من نشست!
حسام : همایش که نیست!یه گپ دوستانس؟غیر از اینه رز؟

-نــه!
ارنجشو رو میز گذاشت ... و سرشو به سمت من خم کرد تو چشمای لرزونم خیره شد و گفت : خب من منتظرم

نفس گرفتمُ گفتم : خب ... من میخواستم ازت بپرسم که چرا ... اووووم ... اهان چرا پروژه بعدی رو شروع نمیکنیم؟
لبخندی به روم زد و گفت : منتظر بودم هر وقت تو بگی شروع کنیم!

بوی عطرش ... نزدیکی زیادمون ... نگاه خیرش ... نقشه نصفه مونده پریسا ... لبخند مردونش همه و همه باعث شده بود بدجور گیج بشم ...
تو چشمای مشکیش خیره شدم با لحن مظلومی گفتم : منتظر بودی من بگم؟
لبخند پررنگتری زد : اره عزیزم ...

یه چیزی از ته دلم ریخت پایین ... یه نفس عمیق کشیدم و مقنعه مشکیمو چند بار تکون دادم ... خیلی گرمه!
حسام : گرمته؟
دستی به پیشونیِ خیسم کشیدم و گفتم : اره خیلی!!
حسام : چرا گرمته؟
گیج تو چشماش خیره شدم و گفتم : نمیدونم!از صبح هی گرمم میشه!!تو گرمت نیست؟فکر کنم هوا گرم شده ...
حسام بهم نزدیکتر شد دستشو پشت صندلی من گذاشت و گفت : هوا سرده ولی منم خیلی گرممه ...

دست داغ منو تو دست مردونش گرفت ادامه داد : می خوای بدونی چرا گرمت میشه؟هی داغ میشی؟قلبت تند میزنه؟؟نفس کم میاری؟

ادامه دارد ...:-2-15-:

کلا نقد ندارید نه؟!!!:-2-33-:پست به این تپلی ...:-2-31-:

negin.t
1391,12,03, ساعت : 14:56
با حالی خراب دستمُ از دستش بیرون کشیدمُ بلند شدم ...
-نه نمیخوام بدونم

اونم از جاش بلند شدُ مقابل من ایستاد ...
حسام : نمی خوام نداره رز باید بدونی!من دوست دارم تو بدونی!من ...

خواستم مخالفت کنم که در به شدت باز شد ... و محکم به دیوار خورد ...
حسام یه لعنتی زیر لبی گفتو ازم فاصله گرفت ...
گیج به پریسا که با غرغر پشت کامران خندون وارد شد نگاه کردم ...

کامران : ای بابا حالا مگه چی شده؟!
پریسا : میخواستی چی بشه ابرومونُ بردی!
لباشو کج کرد و ادامه داد : اقا ما کارگر ساختمونیم یه تخفیف به ما بدید ...
کامران : بد بود میخواستم واسه زن و بچه ایندم پول ذخیره کنم؟!
پریسا با حرص گفت : اخه هزار تومن !تو شصت تومن پول غذا دادی!بعد واسه هزار تومن این بساطُ راه انداختی!؟
کامران لبخند زد و گفت : ای بابا شصت تومنش که از کارت حسام بود!تو دلت میومد من هزار از خودم بدم؟نه خدایی دلت میومد ...
کیسه غذاها رو روی میز گذاشت و ادامه داد : از تو توقع نداشتم پریسا!واقعا که ناامیدم کردی!!!

با صدای کوبیده شدن در نگامُ از کامران و پریسا گرفتم ...
کامران : این چش شد؟بیا خانوم انقدر گفتی که حسامم عصبی شد!الان تا قرون اخر شصت تومنُ ازم میگیره!اگه گذاشتی تخفیفه هزار تومنی بهم بچسبه ...

کجا رفت؟خدایا چقدر همه چی قاطی شده!واقعا دیگه نمیکشم کاش زودتر سبحان بیاد ... یه عروسی بگیریم من از این جمع از این شهر از این کشور دور شم!دیگه این چشمای مشکی رو نبینم ... مثل قبل شم ... رز شیطونُ باجسارت ... رزی که همیشه خدا سردش بود ... نه این رز لرزون سربه زیر ... و البته داغ!

با جیغ پریسا از فکر بیرون اومدم .
پریسا : کامراااااان تمومش کن!برو ... ببین کجا رفت!غذا ها یخ کرد ...
کامران به سمت در رفت و گفت : یا خدا!نه مثل اینکه باید یه تجدید نظر بکنم!
پریسا برای زدن کامران خیز برداشت و داد زد : جرات داری یه بار دیگه بگو چی گفتی؟
قبل از اینکه پریسا بش برسه کامران با خنده از اتاق بیرون رفت ...

پریسا یه دیوونه گفتُ به سمت من برگشت : رز چی شد؟
-هیچی
پریسا : یعنی چی؟باش صحبت کردی؟
-نه ... ولی خودش گفت روزا رو زیاد نمیکنه
ابروهاشو بالا انداختُ گفت : عجب!!پس این بشر بی عشوه خود به خود خر شده!
-نخیر بعد از کلی خندیدن بهم گفت اصلا بلد نیستم عشوه بیام!فکر کنم چون باعث تفریحش شدم بهم تخفیف داد ... پریسا خواهش میکنم واسه من یکی دیگه از این نقشه های بی مزه نریز!
خنده بلندی کرد و گفت : انقدر ضایع بودی؟بیچاره سبحان که نمیدونه قرارِ یه مجسمه خوشگل بی استعداد نصیبش شه!
داد زدم : خفه شو پریسا!هر چی میکشم از دست تو فکراته!

کامران : بیا تو داداش ... اخه قربونت برم شصت تومن که چیزی نیست ... من خودم قول میدم پریسا تا قرون اخرشُ بت پس بده ... خودم میشم واستتون ... نمیزارم یه قرونشُ کم کنه!اصلا نمیدونم چه جوری روش شد بزاره یه مرد دست تو جیبش کنه!اَی بابا ببین چه زمونه ای شده ...

ادامه دارد ...

negin.t
1391,12,03, ساعت : 17:57
گفتم این بار تا همیشه از تو دوری میکنم
هرچی دل سرزنشم کنه صبوری میکنم
اما انگار نمیشه ... نه نمیشه تو رو نخوام
دست من نیست به خدا از پس دل برنمیام



پریسا با دهنی باز به کامران خیره شده بود ... از کارای این پسر خندم میگرفت از ایران برم دلم براش تنگ میشه ...

بغض سنگینی تو گلوم نشست یه نگاه به حسام که کاملا معلوم بود کلافس کردم ... کنارای موهاش خیس بود ... پس رفته بود اب به صورتش بزنه ... یعنی دلم برا حسامم تنگ میشه؟!

پریسا با اخم پررنگی گفت : بفرمایید سر میز لطفا!
کامران ابروهاشو بالا انداختو رو به روی پریسا نشست ... منم اجبارا رو به روی حسام که از چهرش غم میبارید نشستم ...
کامران : خب بفرمایید اینم غذاها ... این جوجه شما ... اینم که ماهی منه ... اینم ماهی پریسا خانوم اخمو ...

ماهی!وای ....
شیطون به من نگاه کرد : خب ... اینم ماهی خوشمزه رز بانو!
پریسا : کامران!مگه بت نگفتم رز ماهی دوست داره براش کباب بگیر!نگفتم ؟
کامران بی تفاوت گفت : رز خودش گفت هر چی برا خودتون میگیرید برا منم همونو بگیر ... مگه نه رز؟

دوست نداشتم مضحکه حسام شم ... همین الانشم با پوزخند نگاهم میکرد ...
- اره مرسی ...
پریسا متعجب گفت : میخوری؟؟؟
-اره ... چرا نخورم؟
کامران : نوش جونت ... بخور ایشالله همش گوشت شه بچسبه به بازوهات!.

قاشقمو پر کردم ... سرمُ تا حد ممکن زیر انداختم چشمامم بستم ... نفسمو حبس کردمُ اولین قاشقُ با سلامُ صلوات قورت دادم ...
بدون هیچ حرکت اضافی سه قاشق به همین منوال خوردم ...

با حرص قاشقو رو برنج انداختم تو فکر قاشق بعدی بودم که ظرفم به سمت عقب کشیده شد ... با چشمام ظرفو دنبال کردم ... به جلوی حسام رسید ... خیلی جدی ظرف دست نخوردشُ که هنوز درشم باز نشده بود رو به سمت من هل داد ... و بدون حرف ظرف منو جلو خودش کشیدُ با ارامش مشغول خودن ماهی اونم با قاشق من شد!
نگام به سمت پریسا و کامران رفت هنوز داشتن با هم بحث میکردن خدا رو شکر اصلا متوجه حرکت حسام نشده بودن!
-اقای شاهرخی
-اقا حسام
نخیر بی فایدس ...
با حرص نالیدم : حســـام!

سرشو بلند کرد ... مهربون با لبای از هم باز شده گفت : جانم ... غذاتو بخور من ماهیم دوست دارم ... در ضمن مزشم عالیه!

دوباره داشتم داغ میکردم!امروز من اتیش نگیرم خیلیه ... برای پرت کردن حواسمم شده یه بیخیال به خودم گفتمُ مشغول خوردن غذا شدم ... انصافا خوشمزه بود ... بعد از خوردن اون ماهی بیمزه جوجه بهم خیلی چسبید!
--------

negin.t
1391,12,03, ساعت : 20:24
تو عزیز عاشقی ... لذت دقایقی






تو گل شقایقی چه جوری نگاهت نکنم؟


پشت ترافیک سنگینی گیر کرده بودیم ... حسام فوق العاده ساکت شده بود ... از بعد ناهار یه کلمه هم باهام حرف نزده ... ناهار!
با اینکه وقتی کامران فهمید ما غذاهامونُ عوض کردیم کلی سر به سرمون گذاشت ولی بازم جوجه امروز بهترین غذایی بود که تا حالا خورده بودم ... مخصوصا وقتی به ظرف خالی حسام نگاه کردم ... یه دونه هم برنج توش نمونده بود!
وقتی کارمون تموم شد ... حسام هیچ حرفی راجع به برگشتنم با خودش نزد ولی خب من خودم با پریسا و کامران خداحافظی کردمُ به سمت ماشینش راه افتادم ... یه جورایی دارم به خودشُ ماشینش عادت میکنم ... حسام هم با دیدن من به زدن لبخند کمرنگی اکتفا کرد ...
امروز خیلی خسته شدم ... نمیدونم چه ارامشی تو این ماشینه که تا سوار میشم خوابم میگیره ! ... چشمامو بستم و سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم ... خب وقتی نه اهنگی میزاره نه حرفی میزنه ... من چکار کنم؟بهترین کار اینه که تا خونه چرت بزنم!

با احساس نوری که به پشت پلکم می خورد چشمامُ باز کردم با دیدن تصویر روبروم ناخوداگاه یه جیغ خفه کشیدم ...

تو یه کوچه تاریک بودیم ... چراغ داخل ماشین روشن بود ... و حسامم تقریبا رو صورتم خم شده بود ... فاصله صورتش تا صورت رنگ پریدم ده سانتم نبود ...

حسام با دیدن چشمای باز من با دسپاچگی عقب کشید ...
با لکنت گفتم : دا ... شتی ... دا ... شتی ... چکا...ر میک...ردی؟
حسام که انگار بدتر از من هول کرده بود مِن مِن کرد : من ... من ... خب ... رنگ چشمات ... عوض شده ...

نگاهشو ازم گرفت و کلافه چند بار تند تند دست تو موهای تازه اصلاح شدش کشید و گفت : هیچی ... من میخواستم یه سی دی از داشبرد بردارم!
اخمام به شدت توهم رفت از فکرای بدی که تو ذهنم افتاده بود قلبم تیر کشید ...
داد زدم : داشبرد تو صورت منه؟
گنگ گفت : نه ... نه ... خب میخواستم ببینم خوابی یا بیدار؟
دوباره داد زدم : توجیه نـــــکن!میتونستی صدام کنی ... بهت میگم چرا رو صورت من خم شده بـــودی؟!
این بار صداشُ بالا برد و حق به جانب گفت : رز شلوغش نکن ... فکرای مزخرفم واسه خودت نکن ... یه کوچه تا خونتون مونده میخواستم اگه هنوز خوابی تا قبل رسیدن بیدارت کنم ... همین!
-احیانا شما لالی؟نمیتونستی صدام کنی ...
سرشُ روی فرمون گذاشتُ با صدای خفه ای گفت : تمومش کن ... تمومش کن ... رز خرابم ... داغونم ... خواهش میکنم تمومش کن ...
با حرص داد زدم : به درک که داغونی ... من با تو دیوونه امنیت جانی ندارم ...
در باز کردمُ بی توجه به اون که هوز سرش رو فرمون بود از ماشین پیاده شدم ...

کلاهه پالتومُ سرم کشیدم و به سمت خونه راه افتادم ... پسره بیشعور نفهم ... اصلا معلوم نیست چشه؟داشت ... داشت چکار میکرد ؟نکنه میخواست ...
سرمو چند بار تند تکون دادم تا فکرای منفی رو از ذهنم دور کنم ... نه ... نه ... امکان نداره ... من ... من ... بش چی گفتم ... گفتم به درک که داغونه!
رز خیلی بی رحم شدی ... خیلی ... اون غذاشُ ظهر به تو داد ... بعد تو ... حق داشتم ... حق داشتم .... به خدا حق دارم ... اون از روز اول تو دانشگاه داره حرصم میده ... از همون روزایی که یه گوشه چشمم به من نمی انداخت ... این چند وقته هم که دیگه نور علا نور تو گوشم زده ... عکسامو به زور ازم گرفته ... مجبورم کرده اوامرشُ چشم و گوش بسته اطاعت کنم ...

با بدنی سست و کرخت دست تو کیفم کردمو کلیدُ در اوردم ... در باز کردم و وارد خونه شدم ...

خواستم درُ ببندم که چشمم به ماشین حسام افتاد که رو به روی خونه ما ایستاده بود ... ته دلم یه جوری شد ... یه حس گرم از همونا که وقتی نزدیکشم تو بدنمه از سر تا پام رفتُ برگشت ... تا خونه دنبالم اومده؟پس چرا من نفهمیدم؟!
هنوز نگام به ماشینش بود که صدای بلند کشیده شدن چرخای ماشین روی اسفالت تو گوشم پیچید ...


ادامه دارد ...:-2-41-:

negin.t
1391,12,04, ساعت : 10:34
"آدم ات"
می شوم
اگر با هرسیبی وسوسه نشوی....



سردرگم و با فکری مشغول طول حیاطُ طی کردم ... در ورودی رو باز کردم وارد شدم ...
صدای خانوم جون از پذیرایی میومد بیحال رفتم تو تا یه سلام بش بکنمُ زودتر برم تو اتاق و به رفتارای حسام فکر کنم!

-سلام خانوم جون
خانوم جون : سلام دخترکم ... پسرم رزم الان رسید ...
...
خانوم جون : باشه پسرم ...
...
خانوم جون : ایشالله ... اگه کارت درست شه رزم از تنهایی در میاد
...
خانوم جون : نه مادر ... من چکارم تو شوهرشی
...
خانوم جون : خدا از دهنت بشنوه ... تنها ارزوی من خوشبختی شماست
...
خانوم جون : به همه سلام برسون ...
...
خانوم جون : قربونت برم ... گوشی دستت باشه خدافظ

گوشیُ نزدیکم گرفتُ گفت : بگیر مادر ... سبحانه ...

با این حال الانم همینُ کم داشتم ... با مکث گوشی تلفنُ گرفتم و به سمت اتاقم راه افتادم ...
-سلام سبحان
سبحان : سلام رز خوبی؟
-مرسی ... تو چطوری؟
سبحان : مگه بت نگفته بودم توقع دارم بهم زنگ بزنی؟پس چی شد؟جدیدا جواب میل هامم نمیدی؟

من نمیدونم چه حکمتیه هر کی گیر من می افته ازم توقع داره !اصلا حوصله سر و کله زدن با سبحانُ بعد از اتفاقات عجیب امروز نداشتم!

-ببخشید وقتم خیلی پرِ ... منم بت گفته بودم این ترم پروژه دارم که ... همش درگیر اونم!
با خنده گفت : اهان ... منم بت گفتم که این چیزا عادیه!حالا ولش کن میخواستم یه خبر بت بدم ...
بی حوصله گفتم : اتفاقی افتاده؟
سبحان : اتفاق که نه ... ولی خب یه دوره چند روزه تو ترکیه دارم ... میفته تو عید شما ... گفتم حالا که میام اونطرف یه سرم بیام ایران ...
-چـــــــی؟؟میـــــــای ایران؟
سبحان : خوشحال نشدی؟
-هان ... چرا چرا ... یکم شوکه شدم!
بی حال لبه تخت نشستم ... خدایا الان این یعنی چی؟!
-کی میای؟
سبحان : معلوم نیست ... بستگی به کارم داره اگه بتونم تا قبل سال تحویل خودمُ میرسونم ...
-خیلی خوبه ...
باز با خنده گفت : معلومه که خوبه ... دارم میام زنمو ببینم ...
-تو از تصمیم دایی خبر داری؟
سبحان : نه چه تصمیمی؟
یه نفس گرفتم و گفتم : اینکه ... اینکه قرارِ تیر مراسم بگیریم
سبحان : اهان ... اره ... چطور مگه؟
-راستش من میخواستم اگر بشه یکم عقب بندازیمش؟
ملتبس ادامه دادم : میشه؟تو باش حرف میزنی؟
سبحان : چرا باید اینُ بخوای رز!این پیشنهاد خود من بود ...
نمیدونم میدونی یا نه ... بابا تو بد وضعی گیر کرده منم بش پیشنهاد دادم زودتر عروسی رو راه بندازیم تا هم ما از این بلاتکلیفی دربیایم ... هم بابا به کارش سرو سامونی بده ...

ذره امیدی که پریسا بهم تزریق کرده بود در هم شکست ...

لرزش صدامُ با نفسی عمیق کم کردمُ گفتم : تو ازش خواستی؟اخه ما که یه بارم همدیگرو ندیدیم ... من هنوز امادگی شروع یه زندگی اونم تو یه کشور دیگرو ندارم ...
سبحان : رز چه بخوای چه نخوای تو زن منی ... حالا چه الان ... رسمی شه چه ده سال دیگه ... پس فکر کردی واسه چی من دارم میام ایران؟ ... به نظر من این دیدار قبل از شروع رابطه جدیمون لازمه ...
-من که نگفتم باهات ازدواج نمیکنم ... دارم میگم یه فرصت بهم بده خودمُ اماده کنم
سبحان : رز من دیگه تحمل ندارم ... داره بیست و هشت سالم میشه ...
تو زن منی پس سهم منی چه از نظر جسمی چه از نظر روحی چه عاطفی ... تا تابستون چهار ماهی مونده سعی کن خودتُ تا اون موقع اماده کنی!
بعد از چند ثانیه سکوت گفت : رز دارن پیجم میکنم ...اومدم تهران مفصل دراین باره باهم صحبت میکنیم ... لطفا میل هامو جواب بده ... به فیستم یه سر بزنی بد نیست!
-باشه ...
سبحان : به امید دیدار ...

تلفن قطع کردمُ با همون لباسای بیرونم رو تخت دراز کشیدم ...

دیدی پریسا من میدونستم اینم کپی اقاجونه ... خدا یه کاری کن مهرش به دلم بیفته ... خواهش میکنم ... باید با دید مثبت بش نگاه کنم ... همین که میتونم قبل شب عروسی ببینمش خودش کلیه!
باید سعی کنم تو اون چند روز که اینجاس بش دل ببندم!اره بهترین کار همینه ... باید کاری کنم که هم اون عاشقم شه ... هم خودم وابستش شم ... اصلا مگه من امروز نگفتم که زودتر از ایران برم برام بهتر ... چشمای سیاهُ سوزنده ... دستای همیشه داغ ... لحن محکم و گاهی مهربون ... باید از اینا فرار کنم ... همشون یه تَلن واسه دل من ... اما من این دلُ میدمش به سبحان ... به شوهرم ... همینطور که جسممُ بش میدم!



صبح جمعتون بخیر ...:-2-16-:سبحان؟حسام؟

negin.t
1391,12,04, ساعت : 12:53
تو رو میخوام یه جورای خاص






بزار بگم بزار بگم فقط تو رو میخوام ...






سر شام انقدر خانوم جون با ذوق از سبحان تعریف میکرد که منم سر ذوق اومدم ...

یه جوراییم دوست داشتم شوهرمُ بیرون از فیس بوک و میل و تلفن تو دنیای واقعی ببینم ... کلا قضیه حسام و رفتارشُ فراموش کرده بودم ...

بعد از عوض کردن لباسام و زدن مسواک رو تختم دراز کشیدم ...
کش و قوسی به بدنم دادمُ رو پهلو راستم خوابیدم ... داشتم به سبحان فکر میکردم که چشمم به موبایلم افتاد داشت خاموش روشن میشد ... خودمُ به جلو کشیدم و از رو میز کنار تختم برش داشتم ...

شماره حسام بود!صبر کردم تا خودش قطع بشه ... اوه!چقدر میس کالُ و اس مس!
“roz , az dastam narahati?”

من اصلا یادمم نبود!اسمس بعدی رو باز کردم :
"be khoda manzori nadashtam, mazerat mikham"

حسامُ معذرت؟ ... دوباره داشت گرمم میشد از زیر پتو بیرون اومدم و پیام بعدی رو باز کردم واسه یه ساعت پیش بود
"roz goshito javab bede ,mikham barat tozih bedam"

یه لبخند رو لبم نشست ... پس منت کشیم بلدی حسام خان؟
roz bar akhar ke zang mizanama!javab nadi harche ghadr khastam be rozat ezafe mikonam


با خوندن اخری خنده رو لبم خشک شد ... معلوم نیست قبلی هارو چه جوری فرستاده!احتمالا مست بوده!از خود راضی!

به ساعت دریافتش نگاه کردم واسه یه ربع پیش بود ... وای!پس ... پس اونوقت که زنگ زد ... کاش جواب داده بودم نکنه یه سالش کنه ...
از فکرایی که تو ذهنم بود وحشت کردم ... خواستم خودم بش زنگ بزنم که شمارش رو صفحه گوشیم افتاد ...

با خوشحالی دکمه پاسخُ زدم ...
صدامو خواب الود کردم و گفتم : ا..لو ...
حسام : چه عجب ... خانوم افتخار دادید ...
با ناله گفتم : اَه ... خب نشنیدم ... حالا کارتو بگو!
حسام : از عصری صد بار زنگ زدم!
-موبایلم تو کیفم بود همین الان دیدم
حسام : تو که صدات خواب الوده!تو خواب دیدی؟
دوباره داره عصبیم میکنه ...
-نخیر ... قبل خواب دیدم ...
با خنده گفت : خب نمیشه که اخر الان دیدی یا قبل خواب!؟شایدم الان دیدی ولی خواب نبودیُ ...
حتما باید به روم بیاری که فهمیدی خواب نبودم؟نمیدونم چه لذتی از ضایع کردن من میبره!
وسط حرفش پریدمُ گفتم : حالا هر چی! تو کارتو بگو ...
بعد از چند لحظه سکوت با لحن خاصی گفت : رز
ته دلم یه جوری شد ... چرا طرز صدا زدنش با همه فرق میکنه؟!انگار ... انگار از یه بلندی پرت میشم پایین ... ته دلم خالی میشه ...
بی اختیار بدون داشتن کنترلی رو زبونم گفتم : جانم

بش گفتم جانم؟ جانم؟!این حسامه نه سبحان ... من دارم چه کار میکنم ؟ با سستی در حالی که داشتم اتیش میگرفتم به سمت پنجره رفتم ... پرده رو کنار زدم و گوشه پنجره رو باز کردم ...

تنها چیزی که از اونور خط میشنیدم صدای نفسهای سنگین حسام بود ...

بعد از سکوت طولانی ... خودش سکوت شکست و گفت : صبح کی بیام دنبالت؟

با شیطنت گفتم : ساعت یازده زنگ زدی بپرسی کی بیای دنبالم؟

خنده کوتاه و مردونه ای کرد و گفت : اره عزیزم ...


دلم بهم پیچ خورد پاهای لرزونمُ خم کردمو زیر پنجره نشستم ... عزیزم؟!من عزیزشم؟اونم جان من؟!!


ادامه دارد ...:-2-28-:

negin.t
1391,12,04, ساعت : 13:08
حسام : رز خوابت برد؟
با صدای لرزونی گفتم : ن..ه ... مثل همیشه بیای خوبه دیگه
اروم زمزمه کرد : باشه هر چی تو بگی

پاهای لرزونمُ تو اغوشم گرفتمُ گفتم : شبا مهربون میشیا!
خندید : الان حالم خیلی خوبه ... هرچند واسه تو که حال من فرقی نمیکنه!؟!
سریع بدون فکر گفتم : چرا!چرا!من دوست دارم همیشه حالت خوب باشه ..
صدای غمگینش تو گوشم پیچید : واسه همین عصر بهت گفتم داغونم گفتی به درک ...

سرفه کوتاهی کردم و با صدای تحلیل رفته ای گفتم : معذرت میخوام ...
باز با لحن عجیبی گفت : منم معذرت میخوام رز ...

حس کردم گفت رزم ... انقدر قلبم تند میزد که میترسیدم از سینم بیرون بزنه ...
دوباره این حسام بود که سکوتُ شکست : رز الان گرمته؟

واااای این چه سوالی بود؟؟؟همه بدنم عرق کرده بود پنجره رو بیشتر باز کردم و سرم بیرون دادم ... تا شاید یکم از این حرارتم کم شه

-نه ... من الان سردمه ... خب زمستونه دیگه ادم سردش میشه!تازه کلیم لباس پوشیدم ولی هیچ جور گرمم نمیشه!

قشنگ داشتم چرت میگفتم ... لبمُ یه گاز گرفتمُ و چشمامُ روهم فشار دادم ... خدایا داره بهم میخنده؟!

حسام : خوش به حالت من خیلی گرممه ... الانم تو حیاطم ...
کسی از اعماق قلبم فریاد زد : برو تو سرما میخوری!

وای چی گفتم؟دستمو رو دهنم گذاشتم و گوشی به گوشم چسبوندم ... موهای بلندم که دورم ریخته بوده با یه دست بالای سرم نگه داشتم ... اتیش نگیرم !

حسام : رز
-جا ... بـ له
وای وای خدا!چرا قطع نمیکنه؟چقدر من سوتی میدم ...

حسام : نگرانمی؟
-من ... من ... خب چون خودم سردمه گفتم ... گفتم نکنه توهم سرما بخوری ...

داشتم پرت و پلا میگفتم ... کاش قطع میکرد تا گوشی رو تو دیوار بکوبم!
خنده کوتاهی کرد : فهمیدم ... می خواستم فعلا تو حیاط باشم ولی چون تو نگرانمی همین الان میرم تو ...

حرفی نزدم که خودش ادامه داد : برو بخواب عزیزم ... خوب بخوابی
لرزون گفتم : شب بخیر
--------
:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

negin.t
1391,12,04, ساعت : 19:54
-من با تو هیچ جا نمیام

برای حرص دادن من یه خنده بلند کرد ... دستم رفت به سمت بازوش که تو میونه راه برش گردوندم!نه به رفتار دیشبش نه به رفتار الانش!دوروِ روانی!

با لبخند مرموزی که رو لبش بود گفت : میای عزیزم ... مجبوری بیای ... خب من ساعت شیش میام دنبالت ... از الان بگم ... لباس پوشیده میپوشی نه مثل اون پیرهن قرمزه!بهت خیلی میادا!ولی خب خیلی بازه!

اوه!بیشعور دوست داشتم خفش کنم چرا به یادم میورد که عکسا رو دیده!عرق سردی رو پیشونیم نشست ...

حسام : لباس سبزه یقش باز بود ... اونم حق نداری بپوشی!
پیرهن مردونه هم که دیگه گفتن نداره!اصلا کجاتو پوشونده بود؟

عصبانی فریاد زدم : خیلی بی شخصیتی!چطور جرات کردی به عکسای من نگاه کنی!بعدم با پرویی به روم بیاری ... حالم ازت بهم میخوره ... میفهمی حالم از مردای هیزی مثل تو بهم میخوره ... من با تو هیچ جا نمیام ... اصلا هر غلطی دلت میخواد با اون عکسای کوفتی بکن ...
صدامُ بالاتر بردم و گفتم : نگه دااااااااااار ...

حسام با تعجب یه نگاه به من انداخت ... خواست چیزی بگه که دستمُ به سمت فرمون ماشین بردم ...
-بهت میگم نگه داااااااااار عوضی ...
خشمگین دستمُ تو دستش گرفت و فریاد زد : صبــــــــر کن!

ماشین با ترمز بدی کنار بلوار متوقف شد ... دستم به سمت در رفت که بازوی چپم کشیده شد ...
منُ به سمت خودش کشید و با حرص و صورتی سرخ فریاد زد : کجـــــــا؟هر چی خواستی گفتی ... دیگه کدوم گوری میخوای بری؟

تقلام برای ازادی از دستش بی نتیجه بود چشمام از فشار اشک میسوخت ...

با صدایی که بغض لرزونش کرده بود گفتم : ولم ... کن ... چرا راحتم نمیزاری؟میگم ... عکسا برا خودت ... میخوام برم ... دستمُ ... ول کن ...

صورتشُ جلوی صورتم گرفت ... از دندونای کلید شدش معلوم بود که داره خودشُ کنترل میکنه ... تو چشمام زل زد و گفت : رز این بچه بازیا برا چیـــــــه؟ به علی قسم یه قطره اشک بریزی خودم پرتت میکنم پایین!

دستمُ نرمتر از قبل فشار داد ... یه نفس عمیق کشید ... نگاهشُ برا چند لحظه به سمت شیشه جلو داد و با مکث به سمت من برگشتُ گفت : گوش کن ... من منظور بدی نداشتم ... فقط میخواستم یکم سر به سرت بزارم همین ... چرا یهو جوش اوردی؟به خدا من یه دور اونم سرسری به عکسات نگاه کردم حتی رو هیچ کدومشون مکثم نکردم ...


تو چشمای مشکیش خیره شدم ... هرچی بیشتر نگاه میکردم انگار بیشتر فرو میرفتم نه مرزی داشت نه انتهایی ... سیاه سیاه ... مثل شب بدون ستاره!بدون ماه!شبی که دل اتیشی منُ با تموم عصیانش اروم کرد ...


بدون اینکه بفهمم دوباره راه افتاد ...

سرمو به پنچره تکیه دادم ... صدای غمگین و مردونش تو گوشم پیچید : من سر قولم هستم ... سر چهارده روز عکسا رو برات میارم ... ولی اینو بدون اگه واسه بی احترامی هات چیزی بهت نمیگم برا خودم دلیل دارم که یکیش اینه که تقصیر خودمم هست نباید اون حرفا رو بت میزدم ... در هر صورت تو عکساتو میخوای پس طبق شرطمون باید حرفای منُ گوش کنی ...

فردا عصر میام دنبالت ... این مهمونی برام خیلی مهمه ... نباید ابروم بره ... تو به عنوان دوست دختر من میای پس رفتار خروس جنگیتُ کنار میزاری ... دوست ندارم پشتم زِر مفت بزنن ... کامران و پریسا هم هستن تنها نیستی ... به کامرانم سپردم ... قرار شد به پریسا ام بگه ...

بی رحم ... بی رحم چشم مشکی ... قطره اشکی از چشمم سر خورد رو گونم ... تلاشی برا پاک کردنش نکردم ...

حسام : رز
-بله
حسام : به حرفام گوش دادی؟
-اره
حسام : خوبه ... کت شلوار من مشکیه ... باید ست باشیم ... لباس مناسب تو این رنگ داری؟

خودخواه ... خودخواه چشم مشکی ... قطره اشک دوم رو سرازیری گونم سر خورد ...
-اره
شیشه سمت خودشُ پایین داد و با صدای ارومی گفت :
پوشیدس؟
-اره

یه نفس عمیق کشید و برای اولین بار تو این چند وقت ضبط ماشینُ روشن کرد چند تا اهنگُ بالا پایین کرد ... و روی ترک ده نگه داشت ...

دوست دارم ولی چرا نمی تونم ثابت کنم
لالایی میخونم ولی نمیتونم خوابت کنم
دوست داشتن منو چرا نمیتونی باور کنی
اتیش این عشقُ شاید دوست داری خاکستر کنی
دوست دارم ولی چرا نمی تونم ثابت کنم
لالایی میخونم ولی نمیتونم خوابت کنم
دوست داشتن منو چرا نمیتونی باور کنی
اتیش این عشقُ شاید دوست داری خاکستر کنی
شاید میخوای همه عشق بمونه تو دل خودم
دلت میخواد دیگه بهت نگم که عاشقت شدم
کاش توی چشمام میدیدی کاش اینو میفهمیدی
بگو چطور ثابت کنم که تو بهم نفس میدی
یه راهی پیش روم بزار یه کم بهم فرصت بده
برای عاشقتر شدن خودت بهم جرات بده
یه کاری کردی عاشقت هر لحظه بی تابت بشه
من جونمو بهت میدم شاید بهت ثابت بشه
طاقت بیار اینا همش یه خواهشه برای داشتن تو
یکمی طاقت بیار
دوســــــــــت دارم
میدونم میرسه یه روزی که تو منو بخوای
یا یه گوشه از دلت برام یه جایی بزار
واسه همین یه بار یکمی طاقت بیـــــــــار
یه راهی پیش روم بزار یه کم بهم فرصت بده
برای عاشقتر شدن خودت بهم جرات بده
یه کاری کردی عاشقت هر لحظه بی تابت بشه
من جونمو بهت میدم شاید بهت ثابت بشه
یه راهی پیش روم بزار یه کم بهم فرصت بده
برای عاشقتر شدن خودت بهم جرات بده
یه کاری کردی عاشقت هر لحظه بی تابت بشه
من جونمو بهت میدم شاید بهت ثابت بشه

(گروه سون _یه راهی پیش روم بزار)
--------
دوستان عزیز این اخرین پست امشبه ... دوست داشتید با اهنگ بخونیدش ...

negin.t
1391,12,05, ساعت : 11:01
دلت از ارزوی من انگار بی خبر نبود
حتی تو تصمیمای من چشمات بی اثر نبود


-الو
حسام : سلام ... خوبی رز؟
خیلی خشک گفتم : مرسی
حسام : تا نیم ساعت دیگه دمه خونتونم ... نیای بیرونا ... رسیدم جلو در میس میندازم
-باشه ...

بدون اینکه اجازه بدم حرفِ دیگه ای بزنه گوشی رو قطع کردم یه نگاه تو اینه به خودم کردم ... یه پیرهن دکلته مشکی تنگ تا روی زانوم با یه ساپورت پوشیده بودم ... کت استین سه ربع مشکی کوتاه تا روی سینه هم برداشته بودم که اونجا بپوشم ... تنگی لباس اندام میزونمُ خیلی خوب نشون میداد ...

بالای لباس طرحای قشنگی به رنگ بادمجونی کار شده بود یه پاپیون بادمجونیم پشت کمرم داشت ...

موهای فرمو بالای سرم جمع کردمُ با کش بستم دسته ایشو تو صورتم ول کردم بعید میدونم حسام بزاره موهامو باز بزارم ... شال مشکی بادمجونیمم از کشو بیرون کشیدم و رو کت گذاشتم ...

نگام رفت رو صورتم ... اول یکم سایه بادمجونی زدم یه خط چشم باریک و پر رنگ کشیدم و در اخر یه ریملم زدم ... با تردید کمی هم رژگونه رو گونم زدم سرمو به اینه نزدیک کردم سایه باعث شده بود رنگ چشمام یه رنگ خاصی بین سبز و ابی بشه!یه لبخند رو لبم اومد ... بهم میومد ... یکمم رژ قرمزم زدم ... چند بار لبامُ رو هم مالیدم ... زیادی تو چشم بود ... یه دور رژ مسی روش زدم ... حالا خوب شد ...
صدای sms گوشیم بلند شد ... پریسا بود "وای رز خیلی هیجان دارم ... الان تو ماشین کامرانم!"
براش نوشتم "حتما خوشگلم کردی!مواظب باش بلایی سرت نیاره"
به دقیقه نکشید جواب داد "تو مواظب خودت باش!هر کی ندونه من که میدونم یکم ارایش میکنی چه هلویی میشی!میترسم اون حسام بدبختُ امشب سکته بدی"

حسام؟ ... من و حسام؟منُ چه به حسام؟!اگر قرار به سکته باشه اون منم ... که اخر از دست کارایش سکته میزنم!
تو فکر بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد ... پالتو سبز اهدایی سبحانو تنم کردم ... هدیه پارسال عیدم بود از نامزدم!اونم از طریق پست ! یه شال سبزم سرم کردم ... کفشای پاشنه هفت سانتیمو به پام کشیدم ... دوست دختر حسام! ... نباید حداقل تا شونش برسه؟

در خونه رو قفل کردم ... امشب به طرز عجیبی همه چی اروم بود حتی خانوم جونم با مسجد محل رفته بود قم و جمکران ... منم که ... میرفتم مهمونی دوستِ دوست پسرم!با پالتوی اهدایی نامزدم!!

حسام کنار ماشین ایستاده بود ... هوا تاریک بود ... نور چراغ کوچه به جای روشن کردن صورتش توش سایه انداخته بود ... خیلی اروم نزدیک شدم ... باید میرفت کنار تا در ماشینُ باز کنم ... تو چند قدمیش ایستادم سرم پایین بود ... منتظر بودم بره کنار ... اما انگار نه انگار!

بدون اینکه نگاش کنم گفتم : میری کنار؟
نفس عمیقی کشید و گفت : قانونا رو فراموش کردی ...
یه قدم دیگه بهش نزدیک شدم ... فاصلمون به دو وجب رسید ... حسام یه تکون خورد و تکیشو از در برداشت ...

از دستش دلخور بودم ... نمیدونم چرا؟!باهاش لج کرده بودم ... از همون روز اول تو دانشگاه ... نمیدونم چرا؟! ... هرچی بود الان دلم یه چیز میخواست ... اونم همون رز پُرو گذشته بود نه رز تو سری خور این چند وقتُ ...


با این کفشام تا شونش بودم سرمو بالا گرفتم با چشمای درشتم خیره شدم تو نی نی لرزون چشماشُ گفتم : همین که لطف میکنمُ باهات میام ... باید کل عمرت ازم ممنون باشی!اگه پای عکسامُ قولی که دادم نبود ... یه قدمم باهات برنمیداشتم اقای شـــــــاهرخی!الانم تا بیخیال عکسا ابروُ قولم نشدم برو کنار!

بی توجه به گرمایی که تو بدنم نشسته بود و عرقی که از تیرِ پشتم راه افتاده بود ... با هزار زحمت چشمامو خیره تو چشماش نگه داشتم ... چشمای رنگ شبش پر بود از تعجب ... و ... کلی حرف نگفته!

با پرویی فاصله دو وجبی رو به یه وجب کاهش دادم ... بازنده امشب من نیستم ... فقط همینو میخوام ... همین!تقریبا چسبیدم بهش حسام نگاشو از چشمام بیرون کشیدُ تو صورتم به حرکت دراورد ... تو فاصله لبُ و چشمام نگاش میلرزید ...

ادامه دارد ...:-2-43-:

negin.t
1391,12,05, ساعت : 17:48
دستش از کنار پهلوم به حرکت دراومد ... نرسیده به صورتم نگهش داشت ... چشمام روش ثابت شد ... به طرز عجیبی میلرزید ...مثل نی نی چشماش ...مثل برامدگی گردنش ... نگاهشو به سمت انتهای کوچه برگردوند یه نفس لرزون و مقطع کشید ... تو یه حرکت سریع به سمت ماشین برگشت و درُ برام باز کرد ...

با گیجی و تن صدای که تا حالا ازش نشنیده بودم گفت : سوارشو عـزیزم ...

ضعف شدیدی تو بدنم پیچید ... انگار همین یه جمله برای شکستن کوه قدرتم کافی بود ... دیگه تو پاهام جونی واسه ادامه نبرد نبود ... با بدن سست شده تو ماشین نشستم ...

یه نفس عمیق کشیدمُ عطر تلخُ تو ریه هام حبس کردم ... حسام هم پنج دقیقه بعد از من سوار شد ... یه بسم الله گفتُ راه افتاد ...

پلکام رو هم گذاشتم ... دارم چکار میکنم؟به پالتوم چنگ زدم ...سبحان ... باور کن من حسی به حسام ندارم!اصلا حسی ندارم ... فقط روم تاثیر میزاره ... خب چشماش مشکیه!من از بچگی از سیاه بدم میومد ولی باور کن چشم مشکی خیلی قشنگه ... من واسه قشنگیش توش زل میزنم!! ... من قول دادم احساسم ماله تو باشه ... به خودم قول دادم عاشق تو شم ... میشم ...میدونم ... به خودم مطمئنم!امشبم ... فقط ... فقط یه ... بازیه ... باور میکنی؟خواهش میکنم باورم کن ...

تو حال خودم بودم ... حسامم حرفی نمیزد ... این سکوت برا هر دومون بهتر بود ... حالم خوش نبود دلم یه فریاد میخواست تا خالی شم ... سکوت ماشین با زنگ خوردن گوشی حسام شکسته شد ...

حسام : الو کامران
...
حسام : یه ربع دیگه ... سر مفتحم
...
حسام : به درک اومده که اومده ...
...
حسام : اره ... بگو با نامزدش میاد ...
...
نمیدونم کامران چی به حسام گفت که صدایش بالا رفت ...

حسام : تو دخالــت نکن!زن عموی تو اول مامان منه اینُ بفــــــــــــهم ...
...

حسام : گفتم که به درک ... فهمیدی به د ر ک ...
...
حسام : حوصلتو ندارم کامران ... بیخیال من یکی شو

کاش میفهمیدم کامران از چی حرف میزد که حسامُ عصبی کرد ... آی اگه میدونستم هر ثانیه اسمشُ می اوردم تا حالش گرفته شه ...
کل راه بدون حرفی گذشت بدون حرف بدون اهنگ ... بدون اتفاق خاص ...
ماشینُ جلوی یه خونه بزرگ نگه داشت ... قفل فرمونُ زد و به سمت من برگشت ...

حسام : رز
نمیدونم چرا وقتی میگفت رز دل ضعفه میگرفتم ... بدون اینکه جوابشُ بدم به سمتش برگشتم تو چشمای سیاه مرموزش زل زدم تا حرفشو بزنه ...
حسام : تو راست میگی ...

-چی رو؟
لبخند نصفه نیمه ای زد و گفت : همه چیُ!
-معلوم هست چی میگی؟
لبخندشُ ازاد کرد ... خندید و گفت : خودمم نمیدونم دارم چی میگم ... ولش کن ...

نگاشو ازم گرفتُ ادامه داد : رز الان که رفتیم تو ... من و تو نامزدیم ... یعنی تو دوست دخترمی که تا چند وقت دیگه قرارِ نامزدم بشی ... ازت میخوام همین یه شبُ باهام مهربون باشی ... امشب برام خیلی مهمه ... من رو کمک تو حساب باز کردم ... کمکم که میکنی؟
-یه شرط دارم
ابروهاشُ بالا کشید و با تعجب گفت : شرط؟چه شرطی؟

ادامه دارد ...:-2-31-:

negin.t
1391,12,05, ساعت : 21:16
-من امشب مثل یه نامزد واقعی که از قضا عاشق نامزدشِ رفتار میکنم ... ولی ...
با لبخند مهربون گفت : ولی چی ؟

-بعد از مهمونی تو همه عکسا رو بهم پس میدی و بابت رفتار این چند وقتت ازم عذرخواهی میکنی!
اخماش خیلی زود توهم رفت ... با خشمی که تو صداش بود گفت : امکان نداره!حرفشم نزن ...

گفتم که برنده امشب منم نه تو!
-هر جور راحتی ... پس منم بابت رفتارم تضمینی نمیدم!
حسام : رز چرا اذیت میکنی ... قول و قرار عکسا یه چیز دیگه بود ... چرا با این قضیه قاطیش میکنی!بعدشم من کار اشتباهی نکردم که ازت عذرخواهی کنم!

به دختر و پسری که داشتن وارد خونه میشدن نگاه کردم ... شایدم پارتی باشه؟!

حسام : پوف ... رز!
-بله؟
حسام : بریم؟
-بریم ... فقط من تضمینی بهت نمیدما!
کلافه و کمی عصبی گفت : دو تا شو بهت میدم خوبه؟

لبخندمُ خوردمُ مستقیم تو چشماش زل زدم ...
-سه تا با یه عذر خواهی بلند و رسا جلو پریسا و کامران!
دستی تو موهای مرتب شدش کشید و گفت : باشه این جوری نگام نکن! ... حیف که کارم گیرته ... اگه رفتارت امشب خوب باشه ... قول میدم فردا صبح سه تا از عکسا رو بهت بدم ... عذرخواهیم بستگی به رفتارت داره ... هرچند بازم میگم من اشتباهی مرتکب نشدم.

-زرنگی!؟از کجا معلوم فردا زیر قولت نزنی؟
یه اخم رو پیشونیش نشست و با حرص گفت : رز ... مواظب حرف زدنت باش ... من سرم بره قولم نمیره ... الانم پیاده شو دیر شد!

پسره روانی عهد بوقی ... سرم بره قولم نمیره! ... از ماشین پیاده شدیم ... کنار در ورودی حسام با تردید نگاهم میکرد یه لبخند رو لبم اومد ... یه شبی برات بسازم که خودتم به غلط کردن بیفتی ...
حسام با نگهبان جلو در احوال پرسی گرمی کرد ... با دقت تپشُ بررسی کردم ... کت وشلوار مشکی خوش دوختی با یه پیرهن سفید و کروات مشکی که خطای ریز طوسی هم توش به چشم میخورد پوشیده بود ... موهای مشکی و زغالیشُ رو به بالا داده بود ... برعکس چند وقت اخیر خبری از ته ریش رو صورتش نبود ... و همین طور چشمای سیاهش که امشب بدون قاب عینک درشتر و مغرورتر به نظر میرسید ... با قرار گرفتن حسام در کنارم از خیر ادامه بررسیم گذشتم و با هم وارد باغ شدیم ...

باغ خیلی بزرگ که پر بود از درخت های میوه ... مطمئنا اگه هوا خوب بود مراسمشونُ بیرون میگرفتن ...

از راهی که سنگ فرش شده بود گذشتیم ... وای خدای من !ساختمون سه طبقه خیلی قشنگی جلوم بود ... محشره ... دور تا دور خونه پر بود از لامپای ایستاده پایه بلند ... فکرشم نمیکردم همچین خونه ای هم باشه ...

چند نفر در ترانس طبقه دوم نشسته بودن ... سرمو بالاتر بردم ... یه دختر و پسرم تو وضعیت نه چندان مناسبی تو ترانس طبقه سوم بودن!با لبخند نگامُ ازشون گرفتم که با اخمای توهم حسام رو به رو شدم

حسام : اگه خوب نگاشون کردی ... بریم تو؟
یکم خجالت کشیدم ... احساس کردم گونه هام سرخ شده ... به حسام که جلوتر از من با قدمهای بلند و محکم راه میرفت نگاه کردم ... زبون که نیست نیش مارِ!

مهمونی و اتفاقات جالبش همچنان ادامه دارد ...:-2-22-:
تقدیم به شما عزیزان ... رمان رو نقد کنید خوشحال میشم (پ.خ):-2-41-:

negin.t
1391,12,06, ساعت : 10:42
خدا میدونه اون لحظه چه احساسی بهم دست داد ...


کنار در ورودی بود که خودمُ بش رسوندم ... خوبه من مثلا نامزدشم ...

بدبخت نامزد واقعیش ... حتما روز عروسی دومتر جلوتر از زنش میخواد راه بره! ته دلم یه جوری شد ... نمیدونم چرا دوست دارم هیچ وقت زن نگیره ... و یه مرد اخمو و خودخواه همیشه تنها باشه!که هر وقت خواستم بیام ایرانُ حرصش بدم ...

حسام داشت با یه پسر جونی خوش و بش میکرد لبخند خبیثی رو لبم اومد ...
فاصلمو باهاش کم کردمُ کنارش قرار گرفتم ... دستمُ دور بازوی سفت و مردونش حلقه کردم ... بی توجه به ابروهای بالاپریدش با ناز گفتم : حسامم چرا تنهام گذاشتی؟

حسام با چشمای مشکی درشتش که حالا از تعجب درشتترم شده بود به من خیره شد ...

صدای مرد جوونی از کنارم بلند شد : سلام عرض شد خانوم ...
-سلام ... ببخشید متوجه حضورتون نشدم ...
پسر : خواهش میکنم ... این چه حرفیه.تقصیر این حسامه که زودتر ما رو باهم اشنا نکرده ... حسام خان نمیخوای معرفی کنی؟
حسام گیج نالید : هان؟
پسر با خنده گفت : نه بابا مثل اینکه بدجور دل و دینتُ باختی؟!من عرشیا صولتی هستم بانو ... از اشنایی با شما واقعا خرسندم ...
-خوشوقتم ... منم نامزد حسام ... رز آذرمنش هستم .
عرشیا : حسام جان شما قبلا خانومتُ ندیده بودی؟
حسام همین طور که نگاش رو من بود ... گفت : چطور؟
عرشیا با لبخند گفت : بیخیال ... بفرمایید داخل بچه ها همه منتظر شمان ...

با حسام و عرشیا وارد سالن بزرگی شدیم ... یه لحظه فکر کردم وارد کاخ شدم!
تمام وسایل خونه قدیمی و در عین حال قیمتی و شیک بودن ... عرشیا که بعد از ورود فهمیدم میزبانه مهمونی امشبه ... به جای حسام گیج منُ به چندتا از بچه ها معرفی کرد ... پریسا و کامرانُ از دور دیدم داشتن به سمت ما میومدن ...

پریسا با چشمای گشادشده به دست حلقه شده من دور بازو حسام خیره شده بود ... ولی کامران خیلی عادی باهام دست داد و احوال پرسی کرد ...

پریسا با من من گفت : رز تو خوبی؟
-اره!باید بد باشم ؟

پریسا : نه ... نه ... چیزه ... بیا بریم لباساتو عوض کن ...


نگاهی به حسام که مشغول صحبت با کامران بود انداختم خواستم دستمُ از دور بازوش بیرون بکشم که سریع به سمتم برگشت...

حسام : کجا؟؟؟

یه پوزخند زدمُ گفتم : اسیر که نگرفتی؟میرم لباسامو عوض کنم ...

حسام : بریم

-تو کجا؟با پریسا میرم


کلافه نگاشو ازم گرفت و گفت : لباست باز که نیست ؟

سعی کردم صدام بالا نره با حرص گفتم : این بار چندمه که داری این سوالُ میپرســـــی؟؟؟
لبخندی به روم زد : ببخشید ... برو ... ولی زود برگرد ... من همین جا منتظرتم ...


چه با ادب!!


مهمونی ما همچنان ادامه دارد ...:-2-42-:

negin.t
1391,12,06, ساعت : 12:17
به سمت یه اتاق که مخصوص تعویض لباس بود رفتیم ...

پریسا تو فکر بود یه نگاه بهش کردم فوق العاده شده ... یه تاپ سرمه ای خوشگل که طرحای شیکی روش داشت با یه دامن مشکی تنگ کوتاه تا روی زانوش پوشیده بود ... موهای خرمایی بلند و لختشُ دورش ریخته بود ... ارایششم حرف نداشت ...

-پری؟چرا انقدر ساکتی؟
نگران و مردد گفت : رز ... بین تو و حسام چیزی هست که من ندونم؟

اخمام سریع توهم رفت ... بیتوجه به صدای قلبم که داشت بلند میشد ناراحت گفتم : چی میگی پری؟!بین ما هیچی نیست بجز دو تا شرط ... یکیشو که خودتم خوب میدونی ... یه شرط دیگه هم امشب گذاشتیم ... قرار شد اگه من باهاش خوب رفتار کنم اونم سه تا از عکسا رو فردا بهم پس بده !همین

پری که فهمیده بود از حرفش خوشم نیمده دستمُ تو دستش گرفت و به داخل اتاق کشوند ... در اتاق بست و به سمت من برگشت.
پری : ببخشید نباید زود قضاوت میکردم ... وقتی اون جوری دیدمتون ... یه لحظه مغزم از کار افتاد ...
دوست نداشتم این بحث ادامه پیدا کنه ... لبخند گرمی به روش زدمُ گفتم : خوشگل شدی
پریسا : مرسی ... من هر چقدر هم خوشگل کنم به تو نمیرسم ...
با حرص ادامه داد : من واقعا نمیدونم خدا چی درباره تو فکر کرده که اینهمه بهت بها داده ...

پالتومُ به چوب لباسی اویزون کردمُ گفتم : مگه من چمه ؟
پریسا : استعداد استفاده از این همه موهبت الهی رو نداری.
-دیوونه!
پریسا : رز چی شدیـــــا!!!این لباسو ازکجا اوردی ناقلا؟
-هدیه خاله رویاست ... از کیش برام اورده بود ...
پریسا: اِ ... کت روش نکن!حیف میشه
-گمشو ... اقا از دیروز تا حالا منُ کچل کرده که لباس پوشیده بپوشم !این جوری برم بیرون که دخلم اومده ...
اخمی رو پیشونیش انداخت گفت : وا به اون چه!مگه شوهرته؟
-خودمم این جوری راحت ترم ...

خواستم شالمو رو سرم بندازم که پریسا تو یه حرکت سریع ازم گرفتش ...
-پریــــ !؟بده ببینم.
پریسا : به خدا میکشمت اگه این سرت کنی
-یعنی چی بده ببینم!
شالو تو کیف خودش گذاشت گفت : عمرا! تو از کی انقدر محجبه شدی!همین که کت میپوشی بسه ...

خودمم راضی نبودم شال سرم کنم ... ولی دوست نداشتم بهونه دست حسام بدم ... گرفتن سه تا از اون عکسا هم خودش کلی موفقیت بود ... ولی اینم خوب میدونستم که حریف پریسا نمیشم ...

با تردید موهای بلندم که تا روی کمرم میرسیدُ باز کردم ... دستی توشون کشیدم و یکم مرتبشون کردم ...
پریسا : خدایی حیف نیست موهای به این قشنگی شال سرت کنی ... بزار من شوهر کنم اولین کاری که میکنم میرم موهامو این رنگی میکنم!
در باز کردم رو به پریسا گفتم : خل شدیا!موهای به این قشنگی داری حسرت این فرفره ها رو میخوری؟
بینیشو چین داد و گفت : اخه تو اگه از قانونای دلبری چیزی بلد بودی که الان اینجا نبودی ...
-ببخشید ... اونوقت کجا بودم؟
ابروهاشو چند بار پشت هم بالا انداخت گفت : تو بغل سبحان!
-مرض!دختره فکر خراب!جون به جونت کنن منحرفی!

با پریسا به سمت کامران حسام راه افتادیم ...
سنگینی نگاه های زیادی رو حس میکردم سعی کردم ارامشم رو حفظ کنم ... داشتیم بهشون میرسیدیم که حسام متوجه ما شد نگاش برای چند ثانیه رو من ثابت موند ولی خیلی زود خودشُ جمع کرد و با اخم غلیظی به سمت ما راه افتاد ...


مهمونی ادامه دارد ...:-2-09-:

اینم قیافه حسام ::-2-31-::-2-33-:
اگه بچه های خوبی باشید عصری یه پست دیگه هم میزارم ...

negin.t
1391,12,06, ساعت : 18:46
غــرور به عـشـق اجـازه رسـوا شـدن نـداد


یــک بــوســه در تـهِ ..تـهِ ..تـهِ قـلـبم مُـــرد




نرسیده به ما عصبی گفت : این چه وضعشه؟

پریسا که معلوم بود از قیافه حسام وحشت کرده به طرف کامران راه افتاد ... دختر خر ببین منُ تو چه موقعیتی قرار داده حالا فرار میکنه!

-مگه چی شده؟
با دندونای کلید شده بهم نزدیک تر شد و گفت : چی شده ؟ لباس تنگتر از این نبود بپوشی؟ این بود لباس پوشیدت؟
سرمُ زیر انداختمُ گفتم : تو حق نداری با من این جوری حرف بزنی ... کاری نکن همین الان از این خراب شده برم بیرون!

بازومو تو دستش گرفت یه فشار محکم بش داد که دردش تو کل بدنم پیچید ...
دهنشو به گوشم چسبوند گفت : جدیدا همش تهدید میکنی؟توام کاری نکن که تا عمر داری تو حسرت عکسات بزارمت!همین الان میری حداقل یه روسری سرت میکنی فهمیدی؟

-وای عزیزم حســـــــام ... تو کی اومدی؟
حسام ازم فاصله گرفت با لبخند رو به دختر گفت : سلام هستی ... خوبی؟

گوشم داشت میسوخت ... با حالی خراب به دختر نیمه عریان رو به روم خیره شدم یه پیرهن دکلته قرمز یقه شل پوشیده بود که چاک سینه هاش به خوبی معلوم بود ... خواست به سمت حسام بیاد که حسام منو جلوی خودش قرار داد و از پشت تو اغوش خودش کشید ...

دختر که حسام هستی خونده بودش یه چشم غره به من رفت و با یه پوزخند رو لبش گفت : معرفی نمیکنی عزیزم؟
حسام لبخند پررنگی زد و گفت : ایشون رز نامزد و تموم زندگی من هستن ...
سرشو کنار سرم من قرار داد گفت : رزم این خانومم هستی دختر خاله کامرانِ ...

با گیجی یه لبخند نصفه نیمه به دختر زدم که در جوابم بهم اخم پررنگی کرد ...
هستی با ابروهای درهم گفت : نگفته بودی نامزد کردی؟
حسام دستشو رو شکمم حرکت داد گفت : هنوز علنیش نکردیم ولی خوب به زودی همه میفهمن ...

کل بدنم یه گوله اتیش شده بود ... کاش میشد الان برم زیر اب یخ!!! ... دست داغش داشت کمر باریکمو بیرحمانه می سوزوند ... خودمو از اغوشش بیرون کشیدم ... اونم مخالفتی نکرد ...

هستی پوزخندی زد و گفت : چرا؟ خانوم مشکلی دارن که نمیتونید علنیش کنید؟
حسام اخماشو تو هم کشید و گفت : رز من هیچ مشکلی نداره اگرم کم و کاستی باشه از منِ ... فقط باید یه مدت به خودمون زمان میدادیم ...

رز من ... رز من ... رزم ...

به من که خشکم زده بود یه لبخند گرم زد و ادامه داد : خانومم بریم بشینیم ... خسته شدی

خانومم ... رز من ... زندگی من ... همش بازیه ... مگه نه ... پس چرا قلبم داره میزنه بیرون چرا نفساش داغم میکنه ... دستش کمرو میسوزونه ... حالم بده!

رو به حسام که داشت با هستی بحث میکرد با صدای لرزونی گفتم : حسام ...
با مکث به سمت من برگشت : جان دلم

نگو ... این جوری نگو ... بازی بدیه ... خیلی بازی بدیه ... دلم داشت پیچ میخورد ... حال تهوع بیچارم کرده بود با صدای که لرزش کاملا توش معلوم بود گفتم : میخوام یه اب به صورتم بزنم ... دستشویی کجاست ؟
نگران دست داغ من تو دستش گرفت و گفت : چی شده عزیزم ... حالت بده؟


با عصبانیت دسمتو از دستش بیرون کشیدم که با پوزخند هستی رو به رو شدم ...

-نه ... بگو دستشویی کجاست

اخم کمرنگی رو پیشونیش نشست ... با دست به سمت ته راهرو اشاره کرد و گفت : اونجاست ... میخوای باهات بیام؟

زیر لبی یه نه گفتم و به سمت راهرو حرکت کردم ... دستی به کنار گوشم کشیدم ... هنوز داغ بود ...

ای بابا مهمونی همچنان ادامه دارد ...:-2-37-:

negin.t
1391,12,07, ساعت : 18:10
دست داغمُ زیر اب یخ گرفتم ... بی فایدس باید سرمو زیر اب بگیرم ...

ناامید به صورتم تو اینه نگاه کردم ... کاش ارایش نداشتم ... نمیدونم چند دقیقه بود که رو به روی اینه ایستاده بودمُ به خودمم بد و بیراه میگفتم ...

با صدای ضربه ای که به در خورد نگامو از اینه گرفتم ...
حسام : رز هنوز اون جایی؟حالت بده؟
چرا راحتم نمیزاره ... من نامزد دارم!

حسام : رز عزیزم؟در باز کن به خدا نگرانتم ...
بهترین راه اینه مثل وقتی رسیدیم من برنده باشم ...

حسام : لعنتی ... حداقل یه حرفی بزن
اگه بهش میدون بدم دوباره حالمُ دگرگون میکنه ...

حسام : رز درُ باز کردی که کردی نکردی به خدا قسم میشکونمش ... بازشــــ کن .
خدایا خودت کمکم کن ... یه نفس عمیق کشیدمُ در باز کردم

با صورتی سرخ و نگران کنار درایستاده بود ... با دیدن من نفسشُ با اسودگی بیرون داد ...
-چرا شلوغش میکنی؟
حسام : تو چرا جواب نمیدادی؟یه ساعت چکار میکنی؟

بدون اینکه نگاهش کنم و یا جواب سوالشُ بدم به سمت صندلی ها راه افتادم ... تعداد زیادی از مهمونا وسط سالن و کنار میز سرو مشغول نوشیدن و رقصیدن بودن ... اکثرا جوون بودن و تک و توک توشون افراد میان سالم دیده میشد ...

نگام به پریسا و کامران افتاد که کنار هم میرقصیدن ... کامران بیشتر مسخره بازی در میورد که باعث خندیدن پریسا شده بود ...

وسط مبل دونفرِای که رو به روی گروه ارکست بود نشستم ... حسام با پرویی خودشُ کنارم جا داد ... من از قصد وسط نشستم که این جاش نشه!خواستم کمی خودمو کنار بکشم که دستشو دور کمرم حلقه کرد و مانع شد ...
با عصبانیت گفتم : نکنه باورت شده من نامزدتم؟مواظب رفتارت باش شاهرخی!دستتُ بکش کنار تا جیغ نزدم!...

بدون هیچ حرفی خودشو کنار کشید ... منم ازش تا حد امکان فاصله گرفتم ... مثل کوره اتیش میمونه!!!

چند دقیقه ای بدون حرف گذشت .. اهنگ شادی بود دوست داشتم برم وسط ولی روم نمیشد ...
کلافه گفت : رز ازت خواهش میکنم شالتو سرت کن ...
با تعجب به سمتش برگشتم ... این لحنُ کجا قایم کرده بود!

سعی کردم خونسرد باشم
-نمیشه
این بار با خشم گفت : چرا خوبم میشه ... اصلا شالت کو؟
-اون سبز به لباسم نمیاد!
حسام : به درک که نمیاد ... اصلا بهتر که نمیاد!با زبون خوش بهت میگم شالتو سرت کن ... دوست داری بد نگات کنن؟

کنجکاو یه نگاه به اطرافم انداختم پسر جونی به ستون تکیه داده بود و به من خیره شده بود ...پس اینه!
یه لبخند خبیث زدمُ از جام بلند شدم ... حسامم بلافاصله بلند شد ... بادیگارد خشن من!!

لبخندی به روم زد و گفت : مرسی رز ... تو همون اتاق گذاشتی؟
لبخندم گشادتر شد ... فکر کرده میرم شالمُ بردارم!
با قیافه ای به ظاهر متعجب گفتم :چیو؟
حسام : شالُ دیگه!
-چی میگی؟من دارم میرم برقصم!
بلافاصله دادش بلند شد : چـــــــــــی؟
لبخند حرص دراری زدم و با ناز گفتم : برقصــــم ... توام بیا!میای؟
نفسای عصبیش قلقلکم میداد که با صدای بلند بزنم زیر خنده ...

ادامه دارد ... قسمت بعد:-2-16-::-2-04-::-2-05-:
اخه خدا رو خوش میاد من از دانشگاه نرسیده براتون پست بزارم بعد شما نقد نکنید ...:-2-27-:

negin.t
1391,12,07, ساعت : 20:14
با یه قدم فاصلمون رو به صفر رسوند و با صورتی سرخ غرید : البته که میام ... پس رقصم دوست داری؟
تعجبمو از لحنش پنهون کردمو گفتم : معلومه که دوست دارم
دستشو روی کمرم گذاشت گفت : پس یه لحظه اینجا منتظر باش عزیـــــــزم

با قدمهای محکم و بلند به سمت گروه ارکست رفت و با دست اشاره ای به من کردُ مشغول صحبت شد ...
دی جی خیلی زود اهنگی که میزد رو تموم کرد گفت : حالا چراغا رو خاموش کنید میخوام یه اهنگ عاشقونه ایرانی قبل از شام برای زوجای جونمون بزنم ... یه دونه هم خارجی میزاریم برا بعد شام

صدای دست و سوت بچه ها بلند شد ...
با تردید به حسام که دستمو به سمت وسط سالن میکشوند نگاه کردم ... یعنی چی؟عجب غلطی کردما!هر نقشه ای میریزم اخرش خودم ضایع میشم!
کاش میشد بش بگم نمیرقصم ... خاک تو سرت رز ... این همین جوریشم منتظرِ فرصته تا بهت بخنده دیگه وای به حالت یه اتو هم داشته باشه!

چراغا دونه دونه داشتن خاموش میشدن ... همین طور امیدای من برای فرار از دست این روانی ...
با بلند شدن صدای موزیک صدای دست و سوت بار دیگه بلند شد ...
حسام دستشو پشت کمرم گذاشت و منو به خودش نزدیکتر کرد ...

از چشمای سیاهش شیطنت میرخت ... یه دستشو پشت سرم گذاشت و سرمو به سینش چشبوند ... این جوری بهتر بود حداقل قیافه پیروزشُ نمیدیدم ... نفسمو حبس کردم تا با بوی عطر تلخش خفه نشم!
با شنیدن اول اهنگ خون تو بدنم منجمد شد ...

خیلی وقته دلم میخواد بگم دوست دارم
بگم دوست دارم بگم دوست دارم
از تو چشمای من بخون که من تو رو دارم
فقط تو رو دارم بی تو کم میارم

مثل ادمای خنگ دستام اویزون بدنم بود دست حسام از رو سرم برداشته شد دست راستمُ رو شونه خودش گذاشت دست چپمم تو دستش گرفت ... صدای تپش بلند قلبش تو سرم میپیچید ... انقدر صداش بلند بود که صدای اهنگو بعد از اون میشنیدم ...

نبینم غمو اشک و توی چشمات
نبینم داره میلرزه دستات
نبینم ترس و توی نفسهات
ببین دوست دارم

با پاهای لرزونم باهاش همراه شدم ...

منم مثل تو با خودم تنهام
منم خسته از تموم دنیام
منم سخت میگذره شبهام
ببین دوست دارم ببین دوست دارم

یه فشار به کمرم اورد و فاصله اینچی بینمون رو به صفر رسوند ... با تماس بدن داغش اتیش گرفتم ...

دوس دارم وقتی که چشماتو می بندی
با من به دردهای این دنیا می خندی
آروم میشم بگی از غمات دل کندی
بیا با هم بگیم دوست دارم
دوس دارم من اون چشمای قشنگتو
دارم واست می خونم من این آهنگتو
هرچی می خوای بگو از دل تنگتو
بیا با هم بگیم دوست دارم

نه از اهنگ چیزی میفهمیدم ... نه از اطرافم ... تو حال خراب خودم بودم که سرش رو سرم قرار گرفت ... دوباره حالت تهوع گرفتم ... هر بار که دستشو تو موهام فرو میکرد و بهشون چنگ میزد ... دلم بهم میپیچید ...

نبینم غمو اشک و توی چشمات
نبینم داره میلرزه دستات
نبینم ترس و توی نفسهات

احساس میکردم داره تو موهام نفس میکشه ... نفسهای سوزندش پوست سرم رو میسوزوند ... بدنم کرخت شده بود اگر به خودش تکیه نداده بودم حتما الان رو زمین می افتادم با زحمت سرمو از رو سینه تپندش بلند کردم ... حسامم سرشو از لای موهام بیرون کشید و چند ثانیه تو چشمام خیره شد ... دهنشُ به گوشم چسبوند و با اهنگ شروع به خوندن کرد ...

ببین دوست دارم
منم مثل تو با خودم تنهام
منم خسته از تموم دنیام
منم سخت میگذره شبهام
ببین دوست دارم ببین دوست دارم.

با قطع شدت اهنگ به نرمی زمزمه کرد : دوستت دارم

(دوستت دارم_بابک جهانبخش)
ادامه دارد ...:-2-28-:
نقد ...نقد ... نقد ... نقد قرمز ...

نیاز به ویرایش داره ... اما دلم نیمد براتون نزارم

negin.t
1391,12,08, ساعت : 18:35
اگه به تو نمیرسم این دیگه قسمتِ منه
نخواستم این جوری بشه این از بخت بدِ منه




خدای من!!!... به کت مشکیش چنگ زدم تا سقوط نکنم ...

گوشم ... کمرم ... موهام ... تک تک سلولای بدنم در حال سوختن بودن ... سعی کردم رو پاهای خودم وایسام ... ولی اصلا امکانش نبود ... ساقای پام به طرز وحشناکی میلرزیدن ...

تو چشمای براقش نگاه کردم ... کت مشکیش هنوز تو مشتم بود ... دستم که رو کتش بودُ اروم جدا کرد و تو دست قوی خودش گرفت ... همین طور که با چشمای سیاهش تو چشمام خیره بود دستمو به لبش نزدیک کرد ... قبل از اینکه بتونم مخالفت بکنم بوسه محکم و طولانی بش زد ...

چیزی تو اعماق دلم فرو ریخت ... خدایا فقط تمومش کن ... خواهش میکنم تمومش کن ...

هیچ انرژی برای مقابله نداشتم ... نه امشب من بازندم ... در برابر حسام من همیشه بازندم ... یه بازنده تمام عیار ...
لبای سوزنده و ملتهبش تازه از رو دست لرزون و بی حسم بلند شده بود که چراغا روشن شدن ... نمیدونم قیافم چقدر وحشناک بود که حسام با دیدنم جا خورد ...

به دستم فشار کمی اورد و با نگرانی که تو تک تک اعضای صورتش رسوخ کرده بود گفت : رز ... خوبی؟
بدون اینکه جوابشُ بدم به سمت اتاقی که لباسام اونجا بود راه افتادم ... فقط باید برم ... برم ... برم ... از این خراب شده باید برم بیرون ... اگه نرم ... اگه نرم ...

حسام : رز کجا میری عزیزم ... وایسا برات یه لیوان اب قند بیارم داری میلرزی ...
توی راهرو منتهی به اتاق بودیم کسی اطرافمون نبود ... با خشم به سمتش برگشتم ... دست لرزون و سردمو بلند کردم و با بیشترین قدرتم رو صورتش فرود اوردم ...
-خفه شــو ... من عزیز تو نیستم ... یه بار دیگه ... فقط یه بار دیگه با من این جوری حرف بزنی من میدونم تو!
ناباور زمزمه کرد : رز ...
انگشتمُ به حالت تهدید رو به صورت بهت زدش گرفتمو با صدای لرزونی گفتم : رز نه ... رز نــــــه ... میفهمی؟رز نـــــــــــــه ... خانوم آذرمنش ... خا ... نو م آذر م ن ش!برای تو فقط ... فقط خانوم اذر ...منش ...

قطره اشکی از چشمم افتاد ... در اتاقُ باز کردم و خودمو به داخل پرت کردم ... به دیوار کنار در تکیه دادم و درُ قفل کردم ... دستمُ بوسید ... گفت ... گفت ... دوستت دارم ... دوسم داره ... دوسم داره ... منو که نامزد دارم ...

عوضی ... عوضی چطور میتونی با من اینجوری رفتار کنی ... سبحان ... سبحان ... من بهت خیانت نمیکنم ... به خدا راست میگم ... این پسره منُ هیپنوتیزم میکنه ... در برابرش اصلا من از خودم اراده ای ندارم ... من به مامانم قول دادم ... میرم ... میرم ... الان میرم ... واسه همیشه میرم ...

با سردرگمی نگاهی به اتاق انداختم ... اصلا یادم نبود با چه لباسی اومدم ... ده دقیقه ای گیج به پالتوهای اویزون شده خیره شدم ... ناامید روی تخت گوشه اتاق نشستم ... دستگیره در چند بار بالا پایین شد ...
چکار کردم .... اصلا من اینجا چیکار میکنم؟واسه پنچ تا عکس خودمو تو این بدبختی انداختم؟بمیری رز ... بمیری با این بیفکریات ... بمیری با این پنهون کاری هات ... خدا من دارم چه به روز خودم میارم ...

در اتاق چند بار زده شد صدای نگران پریسا تو گوشم پیچید : رز در باز کن خواهری ... رز ... خواهش میکنم
یه نفس لرزون کشیدم ... تلو تلو خوران خودمو به در رسوندم ... پریسا پشت در بود ... نگام به حسام خورد ... کلافه طول و عرض راهرو رو طی میکرد ...

ادامه دارد ...

تا شب یه پست دیگه ام داریم ...:-2-15-:

negin.t
1391,12,08, ساعت : 20:07
فکر نمیکردم که یه روز این جوری تحقیر بشم



به جرم دوست داشتن تو این جوری تنبیه بشم

قدر یه دنیا غم دارم اگه نبینمت یه روز


چطور دلت اومد بری عاشق چشماتم هنوز



پریسا : رز!چت شده؟؟ ...
-بیا کمکم کن پالتومو ... پیدا کنم
از جلوی در کنار رفتم ... پریسا وارد اتاق شد ... به سمتش برگشتم تا بهش بگم پالتوم کدومه که چشمم به حسام افتاد ... با چشمای سرخ و کروات شل شده به چارچوب در تکیه داده بود ...
با خشم فریاد زدم : بیرووووون .... پریسا بش بگو همین الان گمشه بیرون ...
پریسا : رز!چی میگی؟این چه وضع حرف زدنه!
-اقای محترم تا ابروتُ نبردم خودت برو بیرون ...


حسام با دو قدم بلند خودشُ به من رسوند و با خشم بازوهامو تو دستش گرفتُ گفت : تو غلط میکنی ابروی منُ ببری تموم کنـــــــــ این بچه بازیهاتُ ... این بود قول و قرارمون ... اینکه ابروی منو ببری؟
داد زد : اررررررره
سعی کردم بازوهامو از دستای قویش ازاد کنم که یه فشار محکمتر بهشون داد و با حرص داد زد : نشنیدم؟

لبای لرزونمُ به دندون گرفتم ... دوست نداشتم جلوش گریه کنم ... تف به این اشکای بی موقع ...
-ولـــم کن وحشی
خنده عصبی کرد و گفت : اره خوبه مثل کوچولوها گریه کن تا دلم برات بسوزه ...
داد زدم : با من درست صحبت کن ... هر چی دلت میخواد به من میگی درباره من چی فکر کردی هان؟ ...

بدون اینکه جوابمو بده منو به سمت تخت تو اتاق برد و با یه ضرب هلم داد روش ...

حسام : پریسا خانوم لطفا برید بیرون ما باید یه صحبتی با هم بکنیم
پریسا : اقا حسام تو رو خدا شلوغش نکنید ... رز یه حرفی زد ... اونکه نمی...
کلافه دستی تو موهاش کشید و با عصبانیتی که تو صداش موج میزد گفت : لطفا برید بیـــــــرون ...

خواستم از جام بلند شم و دنبال پریسا برم بیرون که حسام لبه تخت نشست و با اخمای درهم گفت : از جات تکون بخوری ... عواقبش پای خودته ...
با حرص و لبای کج نالید : خانوم اذرمنش ... به من بگو خانوم اذر... منش ... من برا تو فقط اذرمنشم ...
با هق هق گفتم : منُ مسخره نکن ... حالم از این همه گستاخی و غرورت بهم میخوره ... تو به چه حقی با من این جوری رفتار میکنی ... هان؟
خشمگین به سمتم برگشتُ گفت : چـــــه جوری رفتار کردم؟اونکه رفتارش غیرعادیه توای میفهمی ... امشب نزدیک بود با رفتارای مسخرهُ بچگانت ابرمو ببری ... حالیت میشه یا نه ؟ما با هم یه قرار داشتیم ...
صورتشُ جلوی صورتم گرفت و داد زد : داشتیم یا نـــــــــه؟ ولی مثل اینکه تو کلا قید عکساتو زدی؟اررره؟

چشمامو روهم فشار دادم با دستم قطره های اشکو از چشمام پاک کردم ...
حسام : چشماتُ باز کن ...

عوضی ... فقط زور بهم میگه ... خدا این قسمت من نیست ... هست؟اینکه با تموم بد رفتاریش بازم وقتی نزدیکیشم قلبم مثل گنجیشک بزنه ... اینکه فکرم پیش سبحان باشه ... قلبم ...
با فشاری که به سینهام اومد از کمر رو تخت افتادم ... با وحشت چشمامو باز کردم ...
حسام روم خم شده بود ... و با پوزخند نگاهم میکرد ...

با لکنت و ترس زیاد گفتم : برو ... ک..کنا ..ر
حسام : دور ورداشتی اذرمنـــــــش ... توهم زدی ... با خودت چی فکر کردی؟فکر کردی اگه باهات رقصیدم عاشقت چشمُ و ابروت شدم ... هه ...

توهم؟توهم زدم؟قلبم کند کند میزد برعکس چند ثانیه پیش ... حتی فاصله میلی متریمونم باعث نمیشد سرعتش زیادتر شه ...
با ترس تو چشمای مشکیش خیره شدم ... مگه نگفت ... مگه نگفت ... رز من ... رزم ... عزیزم ... خانوم من ... مگه تو گوشم نگفت ... دوسم داره ... مگه ... نگفت ... دوسم داره ... قطرهای اشک با بیرحمی رو صورتم غلت میخوردن و تو یقه باز کت کنار رفته از روی سینهام گم میشدن ...
نگفت دوسم دارم ؟ مگه دستمو نبوسید ... توهم زدم ... من ... من توهم زدم ... دوستت دارم

تو چشماش یه چیز دیگس ... اره ... داره دروغ میگه ... تو عمق چشماش دنبال یه راه نجات بودم که لبای داغش رو صورت یخ زدم قرار گرفت ...
نفسم با فشار زیادی تو ریم حبس شد ....
لبای داغش روی مسیر اشکام اتیش راه انداخته بود ... بدون اینکه ببوستم ... فقط با فشار لباشو رو گونم نگه داشته بود ... به چشماش که بسته شد بود خیره شدم ... دوباره مثل موقع رقصیدن ... تموم انرژیم ته کشید ... دستمو رو سینهاش گذاشتم تا از وضع خرابی که توش گیر افتاده بودم فرار کنم ...


این پست به دلایل بسیاری که مهمترینش نقدای بچه ها بود کاملا ادیت شد ... لطفا دوباره بخونید و نظرتونُ بگید ... بهتر از قبل شده؟
یه تشکر ویژه هم میکنم از فاطمه جونم(arameeshgh20)که واقعا بهم کمک کرد ...:-2-40-:

negin.t
1391,12,09, ساعت : 12:00
نه دیگه این دل طاقت نداره ... نداره


با یه دست هر دو دست لرزونمو گرفت و از جاش بلند شد ... لال شده بودم ... زبونم تو دهنم نمیچرخید تا حرفی بزنم ... تا از این همه گستاخیش شکایتی بکنم ...

نگاشُ ازم دزدید و به ارومی زمزمه کرد : واسه خودت خیال بافی نکن ... من به تو هیچ احساسی ندارم ... سعی کن اینو تو مخت کنی ... تموم اتفاقات امشب جزوِ بازیمون بود ... جزو نقشمون ... من باید این رفتارُ با تو میکردم .... این بازیِ که باهم شروعش کردیم ... و اخرشم یه تنبیه برا تو بود ... من اگه عاشقت بودم ...
یه نفس گرفتُ ادامه داد : اگه عاشقت بودم ... مطمئن باش الان خودمُ نمیتونستم کنترل کنم ... ولی دیدی که من کوچکترین تمایلی به تو ندارم ... نه تمایلی بهت دارم نه حس خاصی ... فقط یه شرطی بینمونه که من به اون شرطه پایبندم ... بهتره توام پایبند باشی ... برا خودت بهتره ... الانم صورتتُ پاک کن دوست ندارم مردم مسخرم کنن ... یه شالم رو سرت بنداز ... من بیرون منتظرتم ...

گنگ به در اتاق که محکم کوبیده شد خیره شدم ... بازم من باختم ... بازم من باختم ... دست سردمُ رو گونه تب دارم گذاشتم ... تب کرده ... از نگاه سیاهُ یخیش تب کرده یا از لبای داغُ سوزندش ...

من نمیزارم بازی اینجا تموم شه اگه تا حالا صد به صفرم ازم جلویی ... بازم اخرش من میبرم شاهرخی ... من میبرم ... بهت قول میدم یه روز این غرورتو زیر پاهام خرد کنم ... قول میدم ... به روح مامانم قسم خردت میکنم ... شده خودمم له شم تو رو هم له میکنم ...

-رز ... رز ...
با چشمای بی حسم به پریسا که کنارم نشسته بودُ تکونم میداد خیره شدم ...

پریسا : خوبی؟چی بت گفت ؟داشت میرفت بیرون به من گفت یه شال بهت بدم!این پسره خله ... بلایی که سرت نیورد؟اصلا چتون شد یهو؟من پیش کامران بودم که حسام با نگرانی اومد کنارمون ... گفت تو حالت بد شده ... من بیام کمکش کنم ... ولی وقتی...

بی حوصله گفتم : بس کن پری ... شالمو بده
پریسا چشماشُ گرد کردُ گفت : به حرفش گوش میکنی؟؟
داد زدم : اره ... بده شالمو

اول با چشمای نگران و ناراحتش چند ثانیه بهم زل زد ولی خیلی زود بلند شدُ به سمت در راه افتاد ...
پریسا : تو کیفمه الان برات میارم ...

با رفتن پریسا چند تا نفس بلند کشیدمُ بغضمو تو گلوم خفه کردم شب خالیش میکنم ...
لوازم ارایشمُ از کیفم دراوردم و به سمت اینه راه افتادم با حرص ارایش پخش شده رو صورتمُ پاک کردم ... یه ریمل خالی بدون خط چشم با یه رژ کمرنگ صورتی زدم ... من خودم این بازی رو تمومش میکنم ... خیلی زود تمومش میکنم ... زودتر از شکستن دوبارم ... میشکونمت شاهرخی ... میشکونمت ...

ادامه دارد ...:-2-41-:
راستی از دیشب پروفایلمُ باز کردم ... میتونید نقداتونُ اونجا هم بگید ...

negin.t
1391,12,09, ساعت : 18:28
فصل ششم ( رقیب من) :



میترسم از دستم بری ... کاری ازم بر نمیاد ...


مرگ دلم پای توِ ... اگه ازش گذر کنی .

روی تخت دراز کشیدم ... من ... من تو بغلش بودم ... ما باهم رقصیدم ... تو موهام چنگ زد ... دستمو بوسید ... تو گوشم گفت دوسم داره ...

بعد من بی حس شدم ... گرم شدم ... داغ شدم ... نمیدونم چم شد که زدم تو گوشش ... بش گفتم بم بگو اذرمنش ...

اون اومد تو اتاق مسخرم کرد ... گفت ... گفت توهم زدم ... گفت من ...دور برداشتم ... لباشُ رو گونم گذاشت ... من تب کردم ... اون سرد نگام کرد ... گفت حسی بهم نداره ...

دیگه نمیزارم بفهمه ... دیگه نمیزارم تحقیرم کنه ... من دیگه پا میشم ... رو پاهام میایستم ... اونُ میبرم زیر ... لهش میکنم ... بهش میفهمونم درد تحقیر چقدر بدِ ... چقدر زجراور ... بهش میفهمونم تا قبل از خرد کردنم چقدر غرور داشتم ... بهش میفهمونم ... منم بهش حسی ندارم...

---------

سعی کردم قدمامو محکم بردارم ... نگام به وسط سالن افتاد ... حسام و هستی؟؟ ... حسام ... حسام ... حتما داره به اینم واسه بازی میگه دوستت دارم ... اره؟چند بار سریع پلک زدم تا اشکای امادم رو تا شب تو چشمام حبس کنم ...

داشتم میرفتم پیش پریسا و کامران که پسر قد بلندی جلوم قرار گرفت ...
پسر : سلام
ابروهامو بالا دادمُ با تعجب به پسر خوشتیپُ و خوش چهره روبه روم خیره شدم ... قیافش خیلی اشنا بود ... مخصوصا چشمای خاکستریش ...

پسر با لبخند پهنی گفت : خوبی رزا ... نشناختی نه؟
-نخیر!باید بشناسمتون؟
پسر خنده بلندی کردُ گفت : هنوزم مثل بچگیهات زبونت نیش داره!ابنبات چوبی برات نمیخرما!!!

تصاویر مبهمی تو ذهنم شگل گرفت ... رزا با منه ... تو حق نداری اذیتش کنی ... من هم داداششم هم باباش ... رزا تو چشمات چه رنگیه؟ ... من چشماتو خیلی دوست دارم ... میبینی اینجا ابنبات قایم کردم واسه تو ... اگه بازم گل سر صورتی بزنی برات میخرم ... موهات فرفرس ... میخوای سوار دوچرخم بشی ... بزرگ شدم تو باید زنم بشی ... خودم باباتم میشم ... بهم قول بده از مدرسه برمیگردی سرت پایین باشه ... گلِ رز خودم میام دمه مدرسه دنبالت تنها نیا پسرا دنبالت میفتن من غیرتی میشما... رزا ما از اینجا بریم من هرروز میام پیش تو ... اخه دلم واست تنگ میشه ...

اشک تو چشمام جمع شد ... خودشه ... خودشه ... چشماش ... اره خودشه ...
-امی...ر ... حسی ..ن خودتی؟
با چشمای خیس گفت : اره گلِ رز

با ذوق یه جیغ زدمُ خودمُ تو بغلش پرت کردم ...
-وای باورم نمیشه ... دلم برات تنگ شده بود بی معرفت ... کجا غیبت زد تو اخه؟
پیشونیمو بوسید و با محبت گفت : اخه من بی معرفتم یا تو که دوساعت تموم بدون پلک زدن نگات میکردم تا منو بشناسی ... ولی تو با اون پسرِ رفتی برا رقصیدن!
بعدم که این بی انصافا چراغا رو خاموش کردن ... من بدبختم دوباره گل رزمُ گم کردم ...

دماغمو بین دو انگشتش گرفت و با خنده گفت : هنوزم چشمات مثل قبل سگ داره ... نمیشه زیاد توشون خیره موند ...
حالت ناراحتی به خودم گرفتمُ با لحن بچگانه ای گفتم : چرا برام ابنبات نیوردی؟تازشم چرا بهم نمیگی دلت برام تنگ شده بود؟
امیر حسین دوباره منو تو اغوشش گرفتُ گفت : قربون حرف زدنت بشم من ... هنوزم میگی تازَشَم ... اخه من که دلم تنگ نشده بود ... دلم از دوریت ترکیده بود ...

-رزززززززززززز اینجا چه خبره؟؟

با ترس از اغوش با محبت امیر حسین بیرون اومدم ... حسام با صورت سرخ و رگِ گردن بیرون زده نگاش بین ما دوتا میچرخید ... قصد کرده منو سکته بده؟؟

امیر حسین دست منو تو دستش گرفتُ گفت : معرفی نمیکنی رزا؟

با شنیدن اسم رزا دلم براش پر کشید ... عاشق رزا گفتنش بودم ... داد و صورت سرخ حسام از ذهنم دور شد همین طور ترسم ... تنها کسی که اسممو کامل میگفت امیرحسین بود ... تکیه گاه بچگیهام ... یا به قول خودش بابام ... همیشه یا بهم میگفت گلِ رز یا اسممو کامل میگفت ...

با لبخند بهش خیره شدمُ گفتم : ایشون حسام شاهرخی ...
با مکث ادامه دادم : یکی از هم کلاسی های من هستن

با این حرف من ابروهام حسام بیشتر توهم گره خورد ... و رگ گردنش برجسته تر شد ...

به جایی کنار گوش قرمز حسام خیره شدمُ گفتم : این پسر گل چشم خاکستریم بهترین دوستُ حامیُ هم بازیه بچگیهای من ... امیرحسین کریمی ...



ادامه دارد ...:-2-42-:


این پست تازه از تنور دراومدها!:-2-16-:داغ داغه!امیرحسینم که اومد بریم واسه حرص دادن حسام ... :-2-22-:

negin.t
1391,12,09, ساعت : 20:58
نمیدونم توی قلبم یه حسّ بچگی دارم




تورو آزار میدم امّا بهت وابستگی دارم ... وابستگی دارم



امیر حسین دستشُ دور کمر من گذاشت گفت : خوش وقتم اقا ...
رو به من با لبخند مردونه ای ادامه داد : جوجوی من مگه تو میری دانشگاه؟چی میخونی؟

دستمو رو سینه ستبرش گذاشتمُ با لبخند پهنی گفتم : اره مگه جوجوا دانشگاه نمیرن؟
امیرحسین خنده بلندی کردُ منو بیشتر به خودش فشار داد و گفت : چرا عسلم جوجوهام میرن دانشگاه ... مخصوصا جوجوی باهوش من ... چی میخونی حالا؟
-معماری ... ترم هفتُم… دانشگاه تهران!دقیقا همون چیزی که تو دوست داشتی ...

با کشیده شدن دستم از اغوش امیرحسین پرت شدم بیرون ... با اخم به حسام نگاه کردم ... به نفس نفس افتاده بود ... دستمو بیشتر کشیدُ از امیر دورم کردم ...
امیر حسین : رزا؟!
-الان میام
-وایسا ببینم!کجا؟
حسام : تا نکشتمت خودت خفه شــــو

دستمو بیشتر کشیدمو جلوش ایستادم ... با چشمای سردم زل زدم تو چشمای سرخش
-اه ... ولم کن امیر حسین منتظرمه!

دستشُ به سمت صورتم بالا اورد ... با وحشت چشمام رو بستم ... هرچی منتظر شدم دستش رو صورتم فرود نیمد ... چشمامُ باز کردم ... دستش کنار صورتم مشت شده بود ... یه پوزخند رو لبم اومد ...
-میزدی؟!
با حرص گفت : قبل از اینکه تو بغلش بپری بهش گفتی که نامزد منی؟؟؟
با پوزخند گفتم : اهان نقشامونُ میگی ... نه متسفانه ... انقدر از دیدنش خوشحال شدم که چیزای بی ارزش یادم رفت ... اخه نکنه اصلا برام مهم نیستی ... اسمتم به زور یادم میمونه چه برسه به حرفا و نقشه هات!
بعدشم چرا باید بش بگم ... دو ساعت دیگه همه چی تموم میشه ... امیر حسین انقدر برام مهم هست که دوست ندارم یه لحظه هم ناراحتیشُ ببینم ... الانم ولم کن ... میخوام برم پیشش ...

با خشم دست منُ دوباره گرفت و به سمت مبل دونفره گوشه سالن کشید ... با ملایمتی که به خاطر حضور تو جمع بود منو رو مبل نشوند ... و گفت : تا اون روم بالا نیمده با زبون خوش بشین
خواستم از رو مبل بلند شم که خودش چسبیده به من نشستُ دست منو تو دستش گرفت ...
با لبخند مصنوعی گفت : وول نخور ... تو هیچ جا نمیری!بسِته هرچی خوش گذروندی!

با بغض ظاهری گفتم : امیر حسین منتظرمه باید برم پیشش ...
پوزخند لرزونی زد و گفت : واسه اون پسر چشم رنگی بغض کردی؟!انقدر ... انقدر ...
-انقدر چی؟
دستی تو موهاش کشید و گفت : انقدر برات مهمه؟

لبخند گشادی زدم و به امیرحسین که با بشقابی پر از غذاهای رنگارنگ بسمتون میومد خیره شدم ...
حسام نالید : نگفتی؟
-خیلی بیشتر از انقدر

با حرصی که تو صداش معلوم بود گفت : تو غلط کردی!
قبل از اینکه جوابشُ بدم امیرحسین به ما رسید ...
امیر حسین : رزا عزیزم کجا رفتی؟بیا برات غذا اوردم ...

-وای امیر ... مرسی بابایی!چرا این همه؟همش واسه خودمه؟

امیر : نه جوجویی تو یه بشقاب واسه هردومون ریختم ...

با نگرانی و اخم ریزی ادامه داد : میخوری که؟

-اره عزیزم ... دستت درد نکنه


امیرحسین به سمت حسام که با هر حرف من به دستم فشار بیشتری میورد و تقریبا داشت دستم رو میشکوند برگشتُ گفت : ببخشید اقا حسام اگه میدونستم شما هم پیش رزا هستید براتون غذا میوردم ...

حسام پوزخند عصبی زد و گفت : نوش جونتون ... من برا خودم میریزم ...


خنده ریزی کردمُ رو به امیرحسین با ناز گفتم : بیا بخوریم دیگه!دلم اب شد بس که نگاشون کردم ...


امیر یه جونم گفتُ یه قدم به ما نزدیک شد تو همون لحظه حسامم سریع از جاش بلند شد ... نمیدونم چی زیر پاش رفت که پاش لغزیدُ با ضربه محکمی به امیر خورد !!... هر دو باهم به طرز بدی روی زمین افتادن ... ظرف غذا هم بعد از چند بار تکون خوردن به شدت به لبه میز خورد و هزار تیکه شد ...


گیج یه نگاه به حسام و امیرحسین کردم ... انقدر این برخورد سریع اتفاق افتاد که من هنوز رو مبل نشسته بودم ...

از جام بلند شدم و کنار امیرحسین رو زمین نشستم ... تعداد زیادی از مهمونا دورشون جمع شده بودن ...

نگران گفتم : امیر حسین خوبی؟

حسام با یه اخ از رو امیر بلند شد و کنار من نشست ...

امیرم تو جاش نیمخیز شد ... از گوشه لبش داشت خون میومد ...

-امیر چته؟خوبی؟

به سختی با دهن کج گفت : اره گلم ... نگران نباش ...

-نخیر داره از لبت خون میاد ... بزار ببینم ...

بهش نزدیکتر شدم ... دستمُ به سمت لبش بردم ... هنوز دستم به لبش نرسیده بود که فریاد بلندی تو گوشم پیچید ... با ترس به عقب برگشتم ...

حسام : ایــــــــــــــــی کمـــــــــــرم ... نمیتونم تکون بخورم ...

کامران سریع کنار حسام نشستُ گفت : تو که تا الان خوب بودی؟یهو چت شد؟

حسام یه نگاه به من کردُ گفت : نمیدونم ... خیلی درد دارم ... وای خداااااااااا


ته دلم یه جوری شد ... چش شده؟نکنه بلایی سرش اومده باشه؟نگران بهش خیره شدم ...

حسام دست کامران که به سمتش دراز شده بودُ کنار زدُ گفت : نه ...نه نمیتونم بلند شم ... خیلی درد دارم
بین مهمونا همهمه شده بود ...هرکی یه چیزی میگفت ...



هستی : حسام پاشو باید بریم دکتر ... من خیلی نگرانتم ...

پریسا : راست میگن ... بلند شید بریم دکتر ... شاید شکستگی باشه!

امیرحسین : اخه شما که روی من افتادید چه جوری به کمرتون ضربه خورد !...

حسام با حرص صورتشُ جمع کرد ... یه نفس بلند کشیدُ رو به من گفت : رز بیا کمکم ...

با چشمای گشاد شده از تعجب بهش خیره شدم : من ... منکه نمیتونم بلندت کنم ...

کامران بازوشُ گرفتُ گفت : من کمکت میکنم پاشو بریم دکتر ...

حسام یه اخم پررنگ به من کردُ دست کامرانُ گرفت ...


ادامه دارد ... :-2-27-: کمر حسام شکست!!!:-2-28-:

negin.t
1391,12,10, ساعت : 18:21
وا به من چه عصبی!!! ... به سمت امیرحسین برگشتم ... هنوز از لبش خون میومد ...
-چرا خونش بند نمیاد ... بیشین برم یه چیزی بیارم روش بزاری ...
امیرحسین : یه دستمال کاغذی بزارم روش کافیه ..
از جام بلند شدمُ گفتم : الان برات میارم ... تو نمیخواد بلند شی ...

به سمت میز سرو راه افتادم ... قبلا روش جعبه کلینکس دیده بودم ... چند تا برداشتم ... داشتم برمیگشتم که حسامُ کامران از جلوم دراومدن ... دست حسام دور گردن کامران بود ... اما به نظر میرسید خودش داره راه میره ... به قیافشم بیشتر عصبی میخورد تا درد داشته باشه ...

-دارید میرید؟
کامران :اره دارم حسامُ میبرم دکتر ... تو با پریسا وایمیستید ... من برمُ بیام ... یا قبلش شما رو برسونم...
پریسا : رز باشون بریم بهتره ... شاید کارشون طول بکشه ...
-شما برید به امیرحسین میگم برسونتمون ...
حسام با خشم گفت : چیُ میگم برسونتمون!خیلی خودسر شدی!تو با من اومدی با منم برمیگردی ... برو امادشو بریم ...
تو چشمای قرمزش که به خاطر عصبانیت نی نیش میلرزید زل زدمُ گفتم : من میمونم با امیرحسین میرم خونه!شما حالت بده میتونی بری !

پوفی کشید ... با حرص گفت : اِنقدر نرو رو اعصابم بچه ... برو حاضر شو زودتر بریم ... اصلا فهمیدی چقدر درد دارم؟
به راهم ادامه دادمُ گفتم : ایشالله خدا شفات بده ... خدافظ
حسام : کجــــا؟رز ... رز
یه برو بابا گفتمُ ازش دور شدم ...
پریسا : وایسا ... منم پیشت میمونم ...
با چند قدم خودشُ به من رسوند و ادامه داد : این امیرحسین از کجا پیداش شد؟
-قبلا همسایه دیوار به دیوارمون بودن ... خیلی باهم جور بودیم ... همیشه هوای منُ داشت ... اما وقتی من کلاس پنجم بودم ... خونشونُ عوض کردن ... البته با این که از اون محل رفته بودن تا چند سال بهمون سر میزد ... ولی یهو غیبش زد ... امشبم کار خدا همدیگرو دیدیم ... وای پری خیلی خوشحالم که دوباره دیدمش!نمیدونی چقدر ماهه!

خندید و گفت : اره خدایی قیافش که ماه ماهه!!
اخم ظاهری کردمُ گفتم : هوی چشماتُ درویش میکنیا!
با ناز گفت : من خودم صاحاب دارم ... چشمم به اون نیست که ...
-اره معلومه!
کنار امیر نشستمُ گفتم : بند نیمد؟
امیرحسین : چرا بهتره
پریسا : سلام
امیرحسین : سلام خانوم
-امیر ... این خانم خوشگل دوست صمیمی من پریساست
امیرحسین از رو مبل بلند شد ... دستشُ به سمت پریسا دراز کرد و گفت : خوشوقتم پریسا خانم
پریسا با نیش باز با امیر دست داد و گفت : منم همین طور
بازو امیرو کشیدمُ گفتم : بگیر بشین ببینم لبت چی شد ...
امیرحسین : ببخشید پریسا خانوم این جوجوی من نمیزاره رسم ادبُ به جا بیارم ...
پریسا : خواهش میکنم راحت باشید... من اینطرف میشینم

با دقت دستمال رو لب امیرحسین فشار دادم تا خونش بند بیاد ... اونم با لبخند به من خیره شده بود ... معلوم نیست حسام چه جوری روش افتاده که لبش زخم شده! ... اخه ادم پاش پیچ میخوره اوریب می افته!حالام که خودشُ لوس کرده که کمرم درد میکنه ...!
پریسا : اِاِ ... کامران چرا برگشتی؟
کامران که معلوم بود کلی دویده ... نفسی گرفت و گفت : میگم برات ... رز یه دقیقه بیا
با مکث و تعجب نگامُ از کامران که دستپاچه به نظر میرسید گرفتم و گفتم : امیر خودت دستمالُ محکم نگه دار

بعد از اینکه چند قدم از امیرحسین و پریسا دور شدیم ... کامران با مِن مِن گفت : رز ... میشه ازت یه خواهشی بکنم؟
ابروهامو بالا دادمُ گفت : چیزی شده؟
کامران : والا این حسام هیچ جور راضی نمیشه بریم ... پاشو کرده تو یه کفش که یا توام باید بیای ... یا برمیگرده تو ... الانم تو ماشینِ ... زبونم مو دراورده انقدر براش حرف زدم ... حسامُ که میشناسی حرفش دوتا نمیشه ... خواهشا این دفعه رو تو کوتاه بیا ...
قیافه بامزه ای به خودش گرفتُ گفت : به خدا من گناه دارم کلی تا اینجا دویدم!

با حرص لبمُ به دندون گرفتم ... خودخواه!اون از استقبال اولش ... اینم از اخرش!نذاشت حداقل شاممُ بخورم ... نمیدونم چرا هرچی هم میخوام بیتفاوت باشم ... نمیتونم ...

-حالا واقعا کمرش درد میکنه؟؟
بی حوصله گفت : نمیدونم به خدا ... حسام کسی نیست که دردُ تحمل نکنه ... تو بدترین شرایطم هیچ وقت شلوغش نمیکنه ... اما ... خودت که امشب دیدی کم مونده بود گریش بگیره ...
با مکث گفتم : باشه الان حاضر میشیم ...
لبخندی زد وگفت : دستت درد نکنه ... دمه در منتظرتونم ...
-اُکی
کامران : فقط مواظب باش هستی دنبالتون نیفته ...
-باشه ... حواسم هست

ادامه دارد ...:-2-38-:

negin.t
1391,12,11, ساعت : 11:03
با پریسا خیلی سریع اماده شدیم شاید اگه ته دلم راضی نبود بازم لجبازی میکردم ... اما دلم داشت یکم شور میزد ...

با تعدادی از مهمونا و امیرحسین خداحافظی کردیم ... تمام وقت خداحافظی حواسم جمع بود که یه وقت به هستی برنخوریم ... اما لحظه اخر تو بغل یه پسر کم سنُ سال فارغ از همه ی دنیا دیدمش!این میخواست دنبال ما راه بیفته!؟
کامران همون جور که خودش گفته بود جلوی در منتظرمون بود ...
کامران: اومدید؟
-میترسیدی نیایم؟
کامران با لبخند گفت : نباید میترسیدم!؟اونجور که تو واسه پسرعموم خطُ نشون میکشیدی بدبخت با اون هیکل پهلونیش تا الان داره میلرزه ... دیگه منِ ریزه میزه که جای خود دارم ...
پریسا : تو با این قدت ریزه ای!؟
کامران یه نگاه به سرتا پای خودش کردُ گفت : قربون قد خودم برم من ... عجب دختر کشیم ... میگم چرا دخترا پشت سرم میفتنا!
پریسا : دخترا غلط کردن با تو!
کامران : با تو رو که صد البته!
پریسا با حرص گفت : کامرااااااان!
بی حوصله گفتم :بس کنید ... با ماشین کی میریم؟
کامران : من ... ماشین حسامُ فردا یا خودم میام میبرم یا به عرشیا میسپرم به یکی بده بیاره ...

بدون اینکه به داخل مزدای کامران نگاهی بکنم در عقبُ باز کردمو نشستم ... با برخورد به جسم سفتی سرمُ برگردونم ...
حسام وسط صندلی عقب نشسته بود! و سرشو به پشتی صندلی تکیه داده بود ... به نظر میرسید خواب باشه ... با عصبانیت پوفی کشیدم ... از شیشه به بیرون نگاه کردم ... کامران به پریسا که داشت به سمت در عقب میومد با دست به جلو اشاره کرد ... پس میخواد همین عقب بشینه ... هرکول!

با این هیکل گندش نکرده حداقل کنار بشینه ... تا جایی که قادر بودم به در نزدیکتر شدم ... ولی بازم به حسام میخوردم ... با دستم چند بار به شونش زدم ...
-هی ... هی ... شاهرخی ...
-باتوام ... بیدار شو ...برو جلو ...
-اقا حسام ... حسام خان ...
-حسام گنده بک ...
حسام بدون کوچکترین تغییری تو حالتش سرشو به سمت من کجتر کرد!چقدر پروِ ....!!!

با صدای باز و بسته شدن درا با حرص نگامُ از این بشر پرو گرفتم ...
کامران : خب ... اول شما رو برسونم بعد حسامُ ببرم دکتر ...
با عصبانیت گفتم : کامران ... میشه اول به این بگی بره اون طرفتر ... له شدم!؟
کامران : نمیشه ... اخه اونطرف یه سری وسایل گذاشتم ...

اخمامو توهم کشیدم و گفتم : خب جلو میشست ... اصلا وقتی جا نداری چه اصرای دارید ما با شما بیایم ... اَه!
کامران مظلوم گفت : رز من معذرت میخوام ... میدونم اصلا امشب براتون شب خوبی نبود ... مخصوصا این اخرش ... به خدا من برگشتم دیدم حسام عقب خوابش برده ... دردم که داشت دلم نیمد بیدارش کنم ...

دوست داشتم داد بزنم واسه من از اولش افتضاح بود ... یه شب افتضاح پر از خاطرات تلخ .... نفس عمیقی کشیدم ... سعی کردم اروم به نظر بیام ...
-پس خواهشا زودتر ما رو برسون
کامران پاشو رو گاز فشار داد و گفت : ای به روی چشم

سرمو به شیشه تکیه دادم ... ذهنمُ از فکر حسام و نزدیکی زیادش بیرون کشیدم ... حرارت بدنم داشت زیاد میشد ... دکمه های پالتومُ باز کردم ... هر وقت کنارشم گرمم میشه ... مثل بخاری میمونه! کاش امشب نیمده بودم مهمونی ... اون از رقصمون که اخرش تا مرز جنون منو برد ... اونم از رفتار بعدش که گفت توهم زدم ... لحظه رقصیدنمون مثل یه رویا بود ... یه خواب ... وقتی ... وقتی گفت ... دوستت دارم ... اون توهم نبود ... بود؟ ... اهنگ شادمهر تو گوشم پیچید ...

درگیر رویای توام
منو دوباره خواب کن
دنیا اگه تنهام گذاشت
تو منو انتخاب کن
دلت از آرزوی من
انگار بی خبر نبود
حتی تو تصمیمای من
چشمات بی اثر نبود
خواستم بهت چیزی نگم
تا با چشام خواهش کنم
درا رو بستم روت تا
احساس آرامش کنم
باور نمی کنم ولی
انگار غرور من شکست
اگه دلت میخواد بری
اصرار من بی فایدست
هر کاری میکنه دلم
تا بغضمو پنهون کنه
چی میتونه فکر تو رو
از سر من بیرون کنه
یا داغ رو دلم بذار
یا که از عشقت کم نکن
تمام تو سهم منه
به کم قانعم نکن
(انتخاب_شادمهر عقیلی)


کل اهنگ چشمام رو صورت مردونه و جذاب حسام ثابت مونده بود ... سرعت تپش قلبم زیاد شده بود ... اخه تو چی داری که حالمو عوض میکنی ... با تموم بدرفتاریات ... با تموم غدبازیات ... با تموم خودخواهیات ...
-مورد پسند واقع شدم ؟
یه جیغ کوتاه کشیدم که تو صدای بلند اهنگ گم شد ... چشمای گشاد شده از ترسمُ برای ثانیه ای رو به چشمای باز حسام بستم و به در ماشین بیشتر چسبیدم ...
حسام : نگفتی؟
-چـ...ی؟
حسام : نمیدونم تو باید بگی به چی دوساعته خیره شدی؟
-من .. من ... خب حوصلم سر رفته بود ...
حسام خنده کوتاهی کردُ دست یخ زده منُ تو دستش گرفتُ گفت : پس حوصلت سر رفته بود ... خودتُ با دید زدن من سرگرم کردی!اره؟

بدون اینکه بفهمم چی میگم نگامُ به دستم دادمُ گفتم : ار ... ه ... دستمُ ول کن ...
ابروهاشُ بالا انداختُ با خنده گفت : نمیخوام ... چرا انقدر سردی؟
چیزی نگفتم که خودش ادامه داد : اهان زمستونِ ... خب ادم سردش میشه ... توام که هرچی لباس میپوشی گرمت نمیشه ...

ابروهام به شدت توهم رفت ... دوباره داره مسخرم میکنه ... حرارت از گونه هام بیرون میزد ... خواستم دستمُ از دستش بیرون بکشم که دست راستمم تو دستش گرفتُ با ابرهای گره خورده گفت : رز میدونی امشب خیلی عصبیم کردی ... اگه شانس اوردیُ الان سالمُ زنده ای به خاطر حضورمون تو مهمونی بود ... اگر نه هم تو رو میکشتم هم اون پسره چشم رنگی رو ...
بدنم یه گوله اتیش شده بود ... بدون پلک زدن تو سیاهی چشماش غرق شده بودم ... نگاه سیاهش تو نگاه رنگیم غوغا به پا کرده بود ... از نزدیک عمیقترِ ... قدرت تکلمُ از دست داده بودم ... حس یه ادم لالُ فلجُ داشتم ...

ادامه داد : یه دقیقه گوشیتُ بده ...
-چ...را؟
فاصله صورتشُ با صورتم کمتر کردُ خیره تو چشمام گفت : بده عزیزم ... کاریت ندارم ...
بی اراده زمزمه کردم : تو کیفمه ...
دست راستمُ ازاد کردُ کیفمو از رو پام برداشت گوشیمو از توش در اورد ... چند ثانیه باش ورفت ... و دوباره تو کیفم گذاشت ...
دست راستمُ دوباره تو دستش گرفتُ همون طور که با شستش مشغول نوازش دستم بود ... سرشُ با لبخند به پشتی صندلی تکیه داد ...
من ... من ... حالم .... افتضاحه!

ادامه دارد ... :-2-37-:

دوستان عزیزم سلام ... میخواستم نظرتونُ بدونم ... دوست دارید تو خلال داستان پستی از اینده نزدیک است مثل شروع داستان داشته باشیم یا ترجیح میدید ... همون اینده بمونه ... و فعلا چیزی دربارش نگم ... لطفا نظراتونُ بگید ... تصمیم با اکثریتِ

negin.t
1391,12,11, ساعت : 17:40
آینده نزدیک است ...


نگاه نگران و دلسوزش را بر چهره زخمی زن دوخت ...
ذهنش خالی از هر ایده ی برای نجات این روح شکسته بود ... چه بر سرش امده بود ... چه کشیده بود با دردهایش ... فریادهایش ... اشکهایش را در کدام سینه پنهان کرده بود ...

جای دندان بر شانه ظریف زن صحنه بدی را در ذهن خسته اش ثبت کرده بود ... ذهنی که سرگرم این نگاه یخی و دردهایش شده بود ...
لرزش دست و بدن زن را به خوبی حس میکرد ... و ترس شدیش از مردان را ... خودش هم یک مرد بود ... وچقدر با دیدن زن از هم جنسانش بیزار بود ...

به ارامی قدمی نامحسوس به سویش برداشت ... اما همین یک قدم هم برای فریاد گوش خراش زن کافی بود ...

"نزدیکم نشو ... من دارم میمیرم ... نجسا باید بمیرن ..."

چشمایش روی تیغ برنده در دستان لرزان زن ثابت شد ...
با تمام تجربه اش باز هم در برابر این زن ناتوان از کنترل اوضاع بود ...
سعی کرد ارام باشد ... و نگاهش را هم چون فکرش در زن جمع شده در گوشه اتاق محدود کند ...

دستانش را به علامت تسلیم بالای سرش برد ... زن ریزش اشکانش را با قهقهه عصبی همچون دیوانه ای ازاد از دنیا پنهان کرد ...

چشمان زیبایش را به تیغ در دستش داد و با لرزش به مچ دستش نزدیکتر کرد ...
"من کاریت ندارم ... اون تیغ بزار زمین ... میخوام از اینجا ببرمت بیرون ... مگه همینُ نمیخواستی؟ میبرمت پیش عشقت ... فقط تیغُ بزار زمین ..."

زن باز خیره به تیغ ماند دهانش را زمزمه وار گشود ... گویی از دنیا امروزش به دیروزی پرواز کرده "عاشقش شدم ... عاشق دنیای سیاهش ... نجس شدم ... نجسم کرد ... نجسا میمیرن ... "

قبل از کنترل اوضاع تیغ بیرحمیش را با ریختن خون بر سنگ سفید به نمایش گذاشت ... و فریاد ازادیش که در گوشها خاموش شد ... در این اغوش فریاد سایه ای بود که این بار در خون ریخته بر کف اتاق به خاک نشسته بود ...


اهم ... اهم ... خب من دیدم اون چند نفری که نظر دادن رایشون مساویه ... یه پست گذاشتم ... اگر میبینید این جور وقفه ها و شوک ها رو بین رمان نمیپسندید لطفا نظرتونُ بگید ... نظر تک تکتون ماثرِ ...:-2-15-:

negin.t
1391,12,12, ساعت : 14:19
دلم را میبازم ... نه به تو!
به خدایی که تو را زیبا افرید!!!


همش همین بود ... نظرت چیه؟خیلی بی اراده شدم ... دست خودم نیست ... با این که میدونم حسی بهم نداره ... اما ... یکم که نگام میکنه ... بیحس میشم ... سِر میشم ...

دنیام میشه دوتا چشم سیاه که نه انتهایی داره ... نه رنگی ... انقدر سیاه که مثل یه مرداب منو تو خودش میکشه ... اره ... مثل یه چاه که وقتی می افتی توش هیچ راه فراری نداری جز اینکه تو همون سیاهی بمونیُ دستُ پا بزنی ... منم دنیام شده همون دوتا چشم ... باورت میشه شبا خوابشُ میبینم ... خواب عمق سیاهیشُ ... خواب غرق شدنم تو یه دریای سیاهُ ...

وای ... نمیدونی اون روز که بهم گفت توهم زدم چه حالی بهم دست داد ... باورت میشه از اوج به قعر پرت شدم ... با همه انکارم دوست داشتم توهم نباشه ... همون روز یه قول ... یه قول دادم ... به روح تو قسم خوردم ... به روح تو قسم خوردم که یه روزی خُردش کنم ... یه روزی از این کوه غرور بکشونمش تو ته دریا ... یه روز ببینم که کمرش خم شده ... یه روز ببینم که غرورش شکسته ... یه روز من تو چشماش زل بزنمُ بگم توهم زده ... بگم همش بازی بوده ...

مامان ... به روح تو قسم خوردم ... پس همه ی دنیامُ میزارم رو قولم ... کاری میکنم اون چشمای مشکیش پر شه از اشک ... پر شه از نابودی ... قول میدم .. قول میدم ...
دستی به صورت خیسم کشیدمُ رو قبرش خم شدم ... گلای رز پخش شده رو قبرُ کنار زدمُ بوسه ی محکمی رو اسم عزیزترینم زدم ... قول میدم ...

-ببین کی اینجاست!رز خودتی؟
کمرمُ راست کردم و از رو قبر مملو از گل بلند شدم ...
با ذوقی ناشی از دیدن صورت نورانیش گفتم : وای ... ســــــــلام مرضیه خانم

مرضه خانم : سلام دختر گل خودم ... خوبی خانم خوشگله
بوسه ای رو گونه سرخش زدمُ گفتم : مرسی ... شما خوبید ... خیلی وقت بود ندیده بودمتون
مرضیه خانم : ممنونم ... رفته بودم شهرستان پیش مادرشوهرم ...
-حالشون خوب بود؟
مرضیه خانم : ای ... اولش که رفتم تعریفی نداشت ... ولی الان خیلی بهتره ...
-خب خدارو شکر ...
لبخندی به روم زد و گفت : تو چه خبر؟دلم حسابی برات تنگ شده بودا!
با لبخند گفتم : خبری که ندارم .. اما منم دلم براتون یه ذره شده بود ... هم واسه خودتون هم برا ادامه قصتون ...

رو نیمکت رو به روی قبر مامان نشستُ گفت : ای شیطون ... بیا اینجا ببینم چی میخوای از این پیرزن بشنوی؟
کنارش نشستمُ گفتم : شما کجا پیرید؟!
مرضیه خانم : راست میگی ... داشت یادم میرفت زنا تو هیجده سالگی میمونن!
خنده بلندی کردم و گفتم : پس همه همسنیم ...
مرضیه خانم : اره ... پس چی؟
بعد از چند دقیقه سکوت اهی کشید و گفت : تا کجا برات گفته بودم؟
-اووووم تا اونجا که قرار بود تا اومدن پسر ارباب منتظر شید ...

برای ثانیه ای چشماشُ بست و بعد با لبخند گفت : میدونی رز وقتی سرنوشت برات خواب ببینه ... تو هرکاری هم بکنی ... نمیتونی جلوشو بگیری ... تقدیر هم منُ به اون خونه کشوند تا بازی جدیدی رو باهام شروع کنه ...
یه هفته ای از فرار من گذشته بود که صبح با شنیدن سرو صدا از خواب بیدار شدم ... خونه ارباب همیشه ساکتُ اروم بود ...

بدون چارقد گل گلی که اون چند وقت حصاری رو موهای بلند و مشکیم شده بود سریع رفتم تو ایوون ...
تو حیاط غلغله بود ... یکی اب میپاشید ... یکی نون میپخت ... یکی دستور میداد ... یکی اسب ها رو جابجا میکرد ... خلاصه هرکی مشغول کاری بود ...

با تعجب به منظره غیرمنتظره روبه روم خیره بودم که یه پسر کم سنُ سال تو حیاط دوید و داد زد اقا اومد ... اقا اومد ...

تو عرض نیم ثانیه همه وسایلُ جایی پنهون کردنُ با نظم خاصی کنار هم قرار گرفتن ... چند دقیقه بعد ماشینی تو حیاط متوقف شد ... ارباب و زنش به استقبال ماشین رفتن ... و مردی هم مشغول ریختن خون گوسفندی شد ... پسر جوونُ قد بلندی از ماشین پیاده شد ... اول دست ارباب رو بوسید و بعدم تو اغوش خانم رفت ... از رفتارشون فهمیدم بالاخره پسر ارباب به روستا برگشته ... خدا رو بابت بازگشتش شکر کردم ... اون کسی بود که قرار بود منُ به عشقم برسونه ...
خوب یادمه باد تندی میوزید ... موهای بلندُ مشکیم تو بازی با باد رو هوا پخش بودن ...

با لبخند خیره به ناجی زندگیم بودم که سرشو بلند کرد ... چشماش رو من ثابت شد ... از همون فاصله طولانی هم برق سیاه چشماشُ میدیدم ... درست مثل چشمای عشقم ... حتی شاید سیاهتر ... عمیق تر ... سوزنده تر ... اما نه قلبم به تپش افتاد ... نه چشمم تو سیاهیش هل شد ...
من دلمو قبلش باخته بودم ... اونم به جانماز سبز و دو چشم سیاه براق پسرکی تو مغازه پدرم ...

ادامه دارد ...:-2-28-:

negin.t
1391,12,12, ساعت : 14:51
پسر نگاهشُ با سختی ازم گرفتُ با ارباب مشغول صحبت شد ...
با سلام ... صلواتُ ... دود کردن اسپند ... ارباب و خانوادش وارد خونه شدن ... از رفتار خودم خجالت میکشیدم ... نباید با اون وضع تو ایون میرفتم ... تا ظهر خودمُ تو اتاق حبس کردم ... که هاجر خانوم کنیز زن ارباب اومد به اتاقم ... گفت خانوم واسه ناهار فرستاده دنبالم ...

با فکر اینکه این پسر قراره منُ به عشقم برسونه افکار منفی رو از ذهنم دور کردمُ از اتاق خارج شدم ...
با ورودم به اتاق ارباب لبخند گرمی بهم زد و دعوت به نشستنم کرد ... سلام ارومی کردم و کنار در ورودی نشستم ... سنگینی نگاه پسر اربابُ خیلی خوب حس میکردم ...

ارباب شروع به توضیح دادن شرایط من برای پسرش شد ... و اینکه سری بعد که خواست بره شهر منو با خودش ببره و به من تو پیدا کردن خانوادم کمک کنه ... برخلاف تصورم خیلی راحت قبول کرد و گفت هفته اینده که برمیگرده تهران منم با خودش میبره و هرکمکی که از دستش بربیاد دریغ نمیکنه ...

یه هفته بدون اتفاق خاصی تو ارامش گذشت ... تو این یه هفته هیچ حرفی بین ما زده نشد ...

اما همه جا سنگینی نگاهشُ حس میکردم ... همه جا ... سنگین یک نگاه بدون حرف ...

روز سفرمون مثل روز اومدنش حیاط غلغله شده بود ... هرکس سعی میکرد خوش خدمتیشُ به ارباب اینده نشون بده ... خیلی برام سخت بود از خونه حمایت گر ارباب بیرون بیام ...

خونه ای که به من پناه داد ... با کلی گریه و زاری از بغل خانم بیرون اومدم ... پسر ارباب که تو این یه هفته فهمیده بودم اسمش اسفندیار بهم کمک کرد تا وسایلمُ داخل ماشین بزارم ... اون لحظه ترس عجیبی تو دلم افتاد ...

میترسیدم ... میترسیدم بیامُ عشقم قبولم نکنه ... بیامُ تو عشق شکست بخورم ... در عقب باز کردمُ با نگرانی و ترسی که تو وجودم نشسته بود سوار شدم ... باورت میشه کل مسیر جز چند تا جمله مثل گشنت نیست ... میخوای بخوابی بخواب ... و از این جور دست حرفا بقیش تو سکوت گذشت ...

وقتی به تهران رسیدیم ... اسفندیار ازم خواست ادرس خونمون رو بهش بدم ... اونجا بود که فهمیدم خیلی بیکس شدم نه پولی داشتم که برا خودم اتاقی کرایه کنم ... نه میتونستم پیش دوست و اشنایی برم ...

بعد از کلی ترسُ گریه و سکوت ... شروع به گفتن واقعیت برای اسفندیار کردم ... بعد از شنیدن حرفام سرم دادی زد که هنوزم تو گوشم میپیچه ... اونروز برای اولین بار باهم جدی صحبت کرد ... انقدر جدی و محکم حرف میزد که منم ناخواگاه جدی شده بودم ... بغض و اشکمُ خفه کردمُ حرفای نیش دارشُ به دلم ریختم ... از عواقب فرارم گفت ... از فکرُ تصمیم اشتباهم ... از ناراحتی خانوادم ...

گفتُ گفتُ گفت ... تا عصبانیتش کمتر شد ... بدون اینکه نظر منُ بپرسه یا چیزی بهم بگه راه افتاد و منُ به خونه خودش برد ... وقتیم پرسیدم چرا منُ اورده خونش دوباره سرم دادی زد و گفت باید برام یه فکری بکنه ... و از اونجا بود که زندگی من به کل تغییر کرد ...

به چشمای خیسش نگاه کردم ... نمیدونم چرا هر وقت از گذشتش حرف میزد گریه امونشُ میبرید ... دستم رو روی دست سردش گذاشتم ...

-مرضیه خانوم ...
مرضیه خانم اهی کشید و گفت : کاش میشد بعضی از اشتباهات گذشته رو از زندگی پاک کرد ...

--------

negin.t
1391,12,12, ساعت : 19:18
صدای هوهوی باد ،
همراه با دوستت دارم هایت ،
در گوشم می پیچد
و من مست می شوم
با قطره ای از دریایی که در آغوشت داری ...



برای چندمین بار فن بوک گوشیمُ چک کردم ... نخیر بی فایدس!شمارش نیست ... حسام ... حسام ... عجب ادم نامردی هستی!!!
چطور جرات کردی شماره امیرحسینُ پاک کنی؟اصلا از کجا فهمیدی من شمارشُ گرفتم ... پسره چشم سفید ... هرکاری دوست داره میکنه ...

اخ ... تقصیر خودمه دیگه بس که بش رو دادم ... وقتی یکم نگام میکنه ... اختیارمُ از کف میدم ... اخر و عاقبتم همین میشه دیگه ... میشه اینکه اون جوری بغلم کنه ... دستمو ببوسه ... لبشُ رو گونم بزاره ... گستاخی کنه ... هرچی دوست داره بگه ... پسرِ خودبرتربین!

با عصبانیت شماره حسامُ گرفتم ... بعد از چند بوق با صدای شادی جواب داد ...
حسام : جانم
-الو ... سلام
حسام : سلام ... بفرمایید

پوف!واقعا که!مثلا الان میخواد بگه شماره منو نداره یا منو نشناخته!؟؟
-شاهرخی چرا خودتُ میزنی به اون راه ... اذرمنشم!
خنده بلندی کردُ گفت : ای ... ای ... رز ... رز ... رزا ... رزگل ... گل رز ... رزی ... تویی؟

با حرص از جام بلند شدمُ جلوی پنجره خیره به اسمون شب گفتم : کلا فکر میکنی خیلی بامزه ای!!!یخچال!
اینبار جدی گفت : نه خانومی ... اگه تو بگی حتما بیمزم ...
قلب افتاد تو پاچم!خانومی ...!!!نفسی کشیدمُ نگاهمو از شب گرفتم ...
لبامُ برچیدمُ گفتم : با من ... اینجوری حرف ... نزن!
حسام : چه جوری عزیزم؟

لبمُ به دندون گرفتم ... دوباره داشت گرمم میشد ... موهامو بالای سرم جمع کردمُ با کش محکمشون کردم!اخرش منُ اتیش میزنه!

تند گفتم : چرا شماره امیرحسینُ از گوشیم پاک کردی؟
بعد از مکثی طولانی با صدایی که حرصُ عصبانیت توش موج میزد گفت : اولا لازم بود ... ثانیا دوست داشتم ... اگه میتونستم خودشم از رو زمین پاک میکردم!اصلا تو به چه حقی شماره اون چشم رنگی رو گرفتیـــــــــ ؟؟؟

خدای من ...!!!چقدر این پرو ... کار اشتباهشُ انکارم نمیکنه!با مشت رو شکم خودم کوبیدم ... چرا تو این وضعیت قیلی ویری میره!؟!
-هه ... اون چشم رنگی اسم داره اسمشم امیر حسین ... بعد از چند سال دوباره پیداش کردم ... این تویی که باید بگی به چه حقی شمارشُ پاک کردی؟
خونسرد گفت : چون ازش خوشم نمیاد ... هرکیم من ازش بدم بیاد تو حق نداری باش رابطه داشته باشی!
حرصی غریدم : تو مگه چه کارِ منیــــــ که برام تصمیم میگیری ؟
حسام باز خونسرد گفت : همه کارِ...
لرزش صدامُ با دادم پنهون کردم : حســــــــــــــام!
-جـــــــــان دلم

تموم عصبانیتم دود شدُ رفت هوا ... بدون مکث خودمُ رو تخت پرت کردم ... همه ی بدنم نبض شده بود و با سرعت میزد ... جان دلم ... بازم توهم زدم ... انقدر سکوت کردمُ قلبمُ تو مشتم فشردم که خودش سکوتُ شکست : رز ...

نفس حبس شدمو محکم ازاد کردمُ سرمو زیر پتو پنهون کردم ... این جوری نگو رز ... قلبم وایمیسته بی انصاف ...
حسام : رز خانومی ...
حسام : جوابمُ نمیدی؟یه شماره اون چشم رنگی انقدر مهمه که جواب منو نمیدی؟

حسام : ... رز حالم خوب نیستا ...
بدون فکر سریع گفتم : مگه دکتر نرفتی؟
حسام خنده ریزی کردُ گفت: مرضم درمان نداره!هر روز وضعم بدتر میشه ...
با نگرانی گفتم : مگه چت شده؟حتما دکتر خوبی نرفتی؟!اخه یه کمر درد ساده که بی درمان نیست!
خندید : مرضم کمر درد نیست که!

از روی تخت پایین پریدمُ رو زمین سرد نشستم ... بی توجه به خندش با ترس گفتم : مگه ... چته؟هان؟
حسام : خودمم نمیدونم رز ... حالم خرابِ ... الان خوبما ... قبل از زنگ تو حالم خوش نبود ...
نگران داد زدم : یعنی چی؟این همه دکتر تو این شهرِ بعد تو نشستی میگی نمیدونم چمه ... مرضم درمان نداره!الان کجایی؟کسی پیشت هست ؟
با صدای تحلیل رفته ای نالیدم : چت شده حسام؟
هیجان زده گفت : رز!!!
از فکر اینکه حالش بد باشه و هرروزم بدتر شه همه ی بدنم شروع به لرزیدن کرد ...
اشکای صورتمُ پاک کردمُ گفتم : چت شده؟

نفسای بلند و کشیدش تو گوشم می پیچید ... با مکث گفت : رز داری گریه میکنی؟
-نه ... نـ ... ه ... گریه برا چی!؟!میشه جوابمُ درست بدی!چت شده؟
حسام با صدای لرزونی گفت : رز من ... من ... تو ...
-تو چی حسام؟
سریع گفت : لعنتی! ... اه ... من بات شوخی کردم ...
با بی حالی زمزمه کردم : حسام!
عصبانی نالید : شب بخیر

گنگ به گوشیم که بوق ازاد میخورد خیره شدم ... شوخی کرد ... شوخی ... بازم مسخرم کرد ... بازم دستم انداخت ... بعد من احمق ساده نگرانش شدم ... داشتم از ترس از دست دادنش پس می افتادم ... مگه الان دارمش .. من که توهم میزنم ... منکه دوربرداشتم ... رز خانومی ... جان دلم ... داری باهام چکار میکنی؟
بدون مکث شماره سبحانُ گرفتم ...


ادامه دارد ... :-2-31-:

negin.t
1391,12,12, ساعت : 22:00
با تو اروم میگیره دل پر بهونه من

بیا با من میخوام رسوا بشم تو این زمونه

میخوام عشق منو دنیا بدونه ...



بعد از چند بار زنگ خوردن صدای متعجبش تو گوشم پیچید ...
سبحان : الو ... رز تویی؟
-اره ... سلام
سبحان : سلام خانوم ... چه عجب ... چطور شده که یادی من افتادی؟اتفاقی افتاده؟

عصبی گفتم : میشه طعنه نزنی!
سبحان : اوه ...اوه ... ببخشید!چته توپت پره؟
-کاریم نیست ... زنگ زدم حالتُ بپرسم ...
خندید و گفت : خب ... بپرس دیگه

لبخند نامحسوسی رو لبم اومد ... این ... این ... مرد ... مرد منه .... مرد رز
-خوبی؟
سبحان : حالا شد ... عالی ... تو چطوری؟
-منم خوبم ... سبحان؟
سبحان : بله

بله! ... بله؟ ... چرا نگفت جانم ... جان دلم ...
سبحان : رز هستی؟
-اره ... اره ... چیزه کی میای تهران؟
سبحان : تو دوست داری کی بیام؟
بی توجه به فریاد دلم گفتم : زودِ ... زودِ ... زود ... هرچی زودتر بهتر ... اصلا کاش همون وقت که تو میای بقیه هم بیان زودتر مراسمُ بگریم ...
خنده طولانی کرد و گفت : انقدر دلت شوهر میخواد!؟
بدون خجالت گفتم : خب تو مگه شوهرم نیستی؟نمیترسی اینجا یکی دلمُ ببره!؟

پوف ... این چه وضع حرف زدنه؟برعکس حسام که موقع صحبت باش داغ میکنم ... الان یخ کردم!پتو رو دور خودم پیچیدم تا از سرمای این مکالمه فرار کنم ...
سبحان با لحن شوخی گفت : دلت لطفا یه ماه و نیم دیگه صبر کنه ... خودم میام میبرمش ... خب؟

یه ماه و نیم دیگه!من ... من ... الانم ... دلم ... واسه خودش داره ساز میزنه ... یه ماهُ نیم دیگه!دیر ... از حسام میترسم ... کاش میشد ... میشد زودتر عقدم کنه!
سبحان : رز
چشمامُ بستمُ از ته دلم گفتم : جانم

قلبم تیر کشید ... بهم نچسبید ... جانم نچسبید ... به سبحان چسبید؟لحن سردش مثل پتکی رو سرم اوار شد ...
سبحان : چرا هی میری ... میای؟
-بـ ... بخشید ... اووووم .... یه چیزی برام تعریف کن خوشم بیاد ...

قهقهه سبحان تو گوشم پیچید ... باز دارم چرت میگم؟!خب ... میخوام با شوهرم حرف بزنم ... اشتباس؟گناهه؟خنده داره؟!
سبحان : وای رز ... تو خیلی باید بامزه باشی ... دوست دارم زودتر بیام ببینمت ...
ناراحت گفتم : چرا مسخرم میکنی؟هیچم بامزه نیستم ... اینکه دلم بخواد بات بیشتر حرف بزنم ... اینکه دلم بخواد بیشتر درباره شوهرم بدونم خنده داره؟اره اقا دکتر؟خنده داره؟
سبحان : آی .. آی ... وایسا ببینم ... چرا امشب انقدر عصبی شدی؟منکه چیز بدی نگفتم ... یه حرف
وسط حرفش پریدم و گفتم : اره عصبی شدم ... الانم کار دارم ... خدافظ

با حرص گوشی قطع کردمُ کمرمُ محکم رو تخت کوبیدم ... یقه تاب سرمه ایمُ بین دندونام محکم فشار دادم ... مردشور من ببرن با حال عوض کردنم!

ادامه دارد ...
چقده من مهربونم!!!:-2-22-: از تهدیدم یه ساعت نگذشته پست میزارم!رز بدمش به سبحان بره خیالمون راحت شه!:-2-08-:

negin.t
1391,12,13, ساعت : 21:22
" تو "ی این روزهایت را نمی شناسم !


برایم غریبه ست ...



کتابُ بستم و با اخمای درهم رو به پریسا که یه ساعت کامل رو تختش ولو شده بود و با گوشیش حرف میزد گفتم : پریسا میشه بپرسم برا چی گفتی من بیام خونتون؟
لب پایینشو به دندون گرفت و زیر لبی گفت : هیــــــس ... تو شروع کن من الان میام
با حرص گفتم : من یه ساعته شروع کردم ...
چشماشو تنگ کرد و ملتمس گفت : یه ذره دیگه بخون الان میام ...
به سمتش رفتم ... و از پشت گوشی ازش گرفتم ...

-الو کامران
کامران : اِاِ ... پری چرا یهو صدات انقدر قشنگ شد ...
-کامران ... میشه بپرسم یه ساعته داری چی میگی؟
کامران : عزیزم به خدا صدات خیلی خوب شدا ...
-کــــــــامران
کامران : گلم چرا عصبانی میشی خب معلومه یه ساعت دارم برات از محسنات رز میگم دیگه از خانومیش ... از وقارش ... از خوشگلیش ...

با یه چشم غره اساسی نگامُ از پریسا که بال بال میزد گرفتم ...
جدی گفتم : خودتی پسر! یه ساعت من بدبخت نشستم که پریسا بیاد با هم درس بخونیم ... اونوقت تو زنگ زدی چرت و پرت میگی ... من موندم چطور تو امتحانتُ پاس میشی؟! خدایش تو یه هفته فرجه یه خط درس خوندی؟

کامران : وای رز تویی؟ چرا من نشناختمت دختر؟حالت خوبه؟؟چه صدایی داریا!خدایی از پشت تلفن معرکس!با درسا چکار میکنی؟ما رو نمیبینی خوشی؟راستی گوشیت چرا خاموشه؟بعضیا دارن تلف ...

بی توجه به حرفای بی سرو ته کامران تماسُ قطع کردم ...
پریسا با لبُ لوچه اویزون گفت : اه ... رز چرا قطع کردی؟

با دست پریسا رو کنار زدم و همین طور که گوشیشُ خاموش میکردم به سمت میز تحریرش راه افتادم .
-اَه اَه ... شورشُ در اوردید دیگه ... بسه بابا ... تو که میخواستی با کامران جونت گپ بزنی برا چی به من میگی بیا با هم بخونیم؟
پریسا : اِاِ ... چرا خاموشش کردی شاید کامران ...

یه چشم غره خانوم جونی به پریسا رفتم که سریع حرفشُ خورد
بعد از اینکه چند ثانیه با حسرت به گوشی خاموشش خیره شد و گفت : رزی ناراحت نباش دیگه ... تقصیر کامرانِ تو که دیدی اون زنگ زد ... اصلا خوب کاری کردی خاموش کردی بیا با هم شروع کنیم به خوندن تا شب گوشی بی گوشی!
-گوشی بی گوشی یا کامی بی کامی!؟
پریسا با خنده گفت : حالا هر چی!

تقریبا یه هفته ای هست که فرجه ها شروع شده ... از حسام هیچ خبری ندارم ... خودمُ تو درسا گم کردم ...
بعد از تماس اون روزم با حسامُ سبحان تصمیم گرفتم رَویمو در قبال حسام تغییر بدم ... یه جورایی بشم مثل اوایل خودش ... میخوام نه نگاش کنم نه دیگه هم کلامش بشم ... بهترین راه همینه ...

باید این یه ماه و نیم تا اومدن سبحانُ تحمل کنم ... مطمئنم وقتی بیاد همه چی حل میشه ... جوری رفتار میکنم که عاشقم شه ... عاشقش شم ... حسامم با تموم دلتنگیهای این چند وقت دلم فراموش میشه ...

البته تو تصمیمم رفتار حسامم بی تاثیر نبود ...همون شب یه اس مس بهش دادم که "عکسای که قول داده بودی بهم پس میدی رو کی برام میاری" ... که در کمال پرویی جواب داد ..." با رفتار بدت تو مهمونی روت میشه حرفی از عکسات بزنی ؟... حالا حالاها دستت به عکسات نمیرسه اذرمنش "انقدر عصابم از اسمسش بهم ریخت که بدون فکر براش نوشتم "به درک ...همش مال خودت ... دیگه یه دونشم نمیخوام شاهرخی!"

به ثانیه نکشید که شمارش رو گوشیم افتاد ... تماس رد کردم و بلافاصله گوشیمم خاموش کردم ... حتما میخواسته دعوام کنه یا بگه این چه وضع حرف زدنه ... اونوقت منه خرم با یه عزیزمش داغ کنمُ بگم غلط کردم ... نه ... دیگه نمیخوام شکست خورده باشم ... این چند روزم هر موقع ذهنم میخواد بره دنبال دلم یه کتاب میزارم جلومُ بلند بلند شروع به خوندن میکنم ... یا با تلفن خونه زنگ میزنم به امیرحسین ...

سه شب پیش خودش اومد خونمون ... میگفت منتظر تماس من بوده ... اما وقتی دیده خبری از من نشده نگرانم شده واومده هم خانوم جونُ ببینه هم حال منُ بپرسه ...

با صدای عصبی پریسا از فکر بیرون اومدم ...
پریسا : نذاشتی من حرفمو بزنم ... که خودت بری تو فکرو خیال!
-ببخشید ... بیا ... از کجا شروع کنیم؟
پریسا خنده ارومی کرد و گفت : دخترک مظلومه من

ادامه دارد...:-2-25-:




عکس العمل حسام به این تغییر رز چیه؟!باز اینجوری میشه::-2-31-:

negin.t
1391,12,14, ساعت : 21:57
نمیتونم از این بنبست به سمت عشق برگردم ...


تو راهی رو به روم وا کن میدونم خیلی بد کردم ...



نفسمُ محکم بیرون دادم ... رز اروم باش اروم ... تو میتونی ... فقط کافیه نگات تو چشماش نیفته ... مگه این ده روز نتونستی هان ... پس امروزم میتونی ...

دستم رو روی قلب تپندم گذاشتم ... فقط یه ماه دیگه طاقت بیار صاحبت داره میاد ... خواهش میکنم ... فقط یه ماه ... قلبم به شدت میزد نه برای امتحان ... نه برای نمره ... برای ... برای ... دو تا چشم سیاه که دیر کرده بود ... خدایا نکنه نیاد ... براش صفر رد میکنن ... نکنه ... نکنه هنوز جلو خونه ما باشه ... نکنه ... بره زنگ خونه رو بزنه ... وای وای بر من ... اگه بره زنگُ بزنه جواب خانوم جون چی بدم ...

چشمامُ بستم ... صحنه فرار صبحم پشت پلکمُ پر کرد ...

صبح وقتی میخواستم بیام دانشگاه ... لای درُ با احتیاط باز کردم حسام با یه اخم بزرگ رو پیشونیش اولین صحنه ای بود که نگام روش رفت ...

با ترس درُ بستم و خودم به حوض تو حیاط رسوندم ... دستمامو تو اب یخ زده فرو کردم و پکامُ روهم گذاشتم ...

بی درنگ شروع کردم به خوندن امن یجیب ... " أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ" "أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ" ... انقدر خوندمُ خوندم تا دلم اروم گرفت و چشمم خورد به چادر سیاه خانوم جون رو بند ...

با تبسمی رو لبم چادرُ رو سرم انداختم ... رومو محکم گرفتم و با کمری خم شده از خونه بیرون زدم ... زیر چشمی به حسام که کلافه با گوشیش ورمیرفت نگاه کردم و به سمت خیابون اصلی راه افتادم ...
-خانوم برگه
گنگ و گیج به مرد روبه روم و برگه تو دستش خیره شدم ... که پوفی کشید و برگه رو مقابل چشمام چند بار تکون داد ... تازه متوجه اوضاع شدم ... با خجالت بابت این همه گیجی برگه رو گرفتم ...و معذرت خواستم که بی توجه رد شد ... بی حوصله!

گردنمُ تو راهرو طویل گردوندم ... هنوز نیمده ... هنوز نیمده ... دیگه نمیاد ... بهتره که نمیاد!!!

بیست دقیقه ای از شروع امتحان گذشته بود که صدای قدم های سریع و محکم کسی تو سرم پیچید ... و ثانیه ای بعد اسمی که وجودمُ اتیش کشید ...
-اقای شاهرخی ... صندلی 125 انتهای راهرو ...
رز سرتُ بلند نمیکنی ... خب ... بگو به روح مامان راحله ... بگو ... به روح مامان راحله نگاش نمیکنم ... افرین بنویس ... بنویس دختر ... هنوز یه خطم ننوشتی ... حالا که اومده بنویس باید زود از این هوای گرفته فرار کنی ... بوی عطر تلخش از فاصله کمی تو بنیم پیچید!نزدیکمه!

مقنعمو جلوی بینیم گرفتم و با عجله مشغول نوشتن شدم هرچی به ذهنم میرسید حتی اگه بی مربوط بود مینوشتم تا بتونم زودتر از این محیط خفه کننده برم بیرون!

با تموم شدن اخرین سوال به مراقب اشاره کردم میخوام برم که به سمتم راه افتاد ...
-اقا میخوام برگمُ بدم

مراقب با تعجب گفت : تموم کردید؟!
-بله ... میشه برم

مراقب : خانوم الان نمیشه برگه رو بدید ... حداقل باید نصف زمان امتحان بگذره یا نه!!!
-اقا تو رو خدا من حالم بده باید زود برم بیرون ...
مراقب که معلوم بود از دستم کلافه شده با اخم گفت : یه ربع دیگه تحمل کن بعد میتونی بری
-ممنونم اقا!
یه ربع دیگه ... !!!
بعد از رفتن مراقب خودمُ با برگه خط خطیم مشغول کردم ...
تو حال خودم بودم که صدای مراقب بلند شد ...
-بچه ها هر کی میخواد میتونه برگشُ بده ...
انقدر سریعُ بی هوا از جام بلند شدم که تموم وسایلم با صدای بدی روی زمین افتاد ... لعنتی! ... دو زانو نشستم و وسایل پخش شده رو زمینُ جمع کردم ...
با سری به زیر افتاده و چشمای تقریبا بسته از بین بچه ها گذشتم ... برگه رو تحویل مراقب دادم ... با رسیدن به محوطه شروع به دویدن کردم ...
-اذرمنش ... صبر کن ...
صدای مردونش مثل پتکی تو سرم خراب شد ... لعنت به این شانس!!! لعنــــــت ...
-با توام ... رز ... رززززززز!


ادامه دارد ...
خستم!:-2-17-:

negin.t
1391,12,15, ساعت : 20:13
اگر غرور نبود !!!
چشمهایمان به جای لب هایمان سخن نمیگفتند !
و ما کلام محبت را در ...
نگاه های گهگاه جستجو نمیکردیم .


به قدمام سرعت بیشتری دادم ... حسام بزار برم ... برم ... روز اول نه ... بعد ده روز نه ... بعد از اینهمه تحمل کردن دلتنگیُ کوبیدن قلبم نه!
-اخ ...
صدای عصبی و فشار دستش دور بازوی نحیفم همزمان بدنم رو به لرزه انداخت ... از روی پالتوی کلفتم هم میتونستم گرمای دستاشُ حس کنم ... دلتنگ این گرما بودم ...!!!چشمام رو رگ گردن بیرون زدش ساکن شد ...

حسام : مگه کریــــــــــ؟نمیشنوی دارم صدات میکنم؟
بوی تند سیگار و عطر تلخش تو بینیم پیچید ...!مگه سیگار میکشید؟!حتما باز توهم زدم ... یا یه شوخی دیگست مثل بوسش ... مثل دوستت دارمش ... مثل مریض بودنش ...

حسام : رز کجایـــــــی؟!اصلا میشنوی چی میگم ؟
بازومُ با تمام توانم از دستش بیرون کشیدم ... بازنده؟!؟من نیستم !منکه توهم میزنم!دور برمیدارم!؟!نیستم ... دیگه نیستم!دیگه تحمل بازیچه شدن ندارم ...

لبای خشکمُ با زبونم تر کردمُ گفتم : جناب شاهرخی من عجله دارم امری دارید بگید ... در غیر این صورت مزاحم نشید

خنده بلندش قلب مریضمُ به تپش انداخت ... دوست داشتم داد بزنم مرض!!!و بعد ... با مشت به قلب دمدمی مزاجم حالی کنم دوربرنداره!توهم نزنه!؟!

با خنده گفت : این یعنی چی؟قهری کوچولو؟؟؟جناب شاهرخی!
بدون اینکه نگاهش کنم جدی گفتم : ببخشید که من مثل شما پرو بیکار نیستم جناب شاهرخی!با اجازه!

هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بودم که دوباره دستم کشیده شد ... و من هم به شدت به عقب پرت شدم ...
صدای عصبی و ناراحتش به گوشم رسید : هیچ میفهمی چی میگی!؟مثل اینکه باز بدجور زده به سرت ... بعد ده روز این اراجیف چیه سرهم میکنی!

تلاشم برای رهایی از دستش بی نتیجه بود ... چشمامُ روهم فشار دادم و سعی کردم قولهایی که به خودم دادمُ دونه دونه به یاد بیارم!یک ... صدامُ بالا نمیبرم!دو ... بهش نشون نمیدم عصبی شدم!سه ... جلوی تپش قلبمُ میگیرم!سه شکست خورد؟!

با صدای پایین همراه با یه پوزخند گفتم : من ابرومو دوست دارم اقای محترم دستمُ ولم کنید ...
صدای سابیده شدن دندونای حسام قبل از صدای پر از حرصش به گوشم رسید
حسام : تموم کن این لحن مسخرتُ!ولت کنم که دوباره فرار کنیُ بری با دید کوته بین دخترانت نقشه بکشی و مثل دختربچها قهر کنی!نخیر حالا حالا باهم کار داریم ... تازه میخوام جریمه هاتو برات بگم ... با خودت چی فکر کردی خانوم ... فکر کردی همه اختیارت دست خودته که ده روز گوشیتو خاموش کنی؟اررررره؟من مسخره توام ... این همه تو این مدت بهت لطف کردم این بود جوابم؟

سعی کردم حالت جدی خودمُ حفظ کنم لطف!!! اره خب لطف بالاتر از این که دیونم کردی ... غصه دارم کردی کار هرروزمُ کردی گریه کردنُ لعنت فرستادن به بخت سیاهم ..
با جدیت و چشمای سرد برای ثانیه ای تو چشمای لرزونش خیره شدم ... چقدر سرخه!چیکار کردی باشون؟!من دلتنگ این دو تا گوی سیاه ... بودم ... !!!

جدی گفتم : میشه بفرمایید چرا باید اختیار من دست شما باشه اقای شاهرخی؟!نکنه توقع داشتید برای خاموش کردن گوشیم از شما اجازه بگیرم!

بیتوجه به حرفای جدی من با اخم و صدای گرفته ای گفت : چرا چشمات قرمزه؟گریه کردی ؟

دیوونه!قلبم با فشار خودشُ به سینم کوبید ... گفته بودم طلسمم میکنه؟! منکه میخواستم برم ... نمیخواستم! حالا اگه دوباره دستم انداخت ...!!!
برای جلوگیری از وارفتنم اخم پررنگی رو پیشونیم انداختمُ گفتم : به شما ربطی نداره ...

همچنان با اخم بهش خیره بودم که انگشت اشارش از کنار چشمم تا چونم کشیده شد ...
رعشه چند ثانیه ای چهارستون بدنمُ لرزوند ... اب جوشی با سرعت زیاد رو یخ قلبم سرازیر شد ... الان باید بخونم!" بسم الله الرحمان الرحیم إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبیناً ... " ارومم کن ... ارومم کن ... خدا!ما بهم قول دادیم ... من برات قسم خوردم .. به روح مامان قسم خوردم ... بعد تو!اینُ دور کن از من ... منُ جدا کن از این همه سیاهیُ گناه!

گنگ زمزمه کرد : جای اشکت مونده ...
دیدی رز ... بمیری که باز داره خرت میکنهُ ... بمیری ... با حرص و خشم دست حسام که رو چونم مونده بود رو کنار زدم ...
-تمومش کـــــــــــــن شاهرخی ... تا دیونم نکردی تمومش کن!

با داد بلندم انگار تازه متوجه من شد ... تو این دنیا نبود!بازم توهم بود؟نبود؟این بار حسام توهم زد!یا باز من؟!
قبل از اینکه حرکتی بکنه با دوقدم بلند ازش دور شدم ... و شروع به دویدن کردم ... به سرعت از عرض خیابون گذشتم ... و ناسزا و بوق راننده های معترض رو به جون خریدم ... نگاهی به حسام که کامیونی مانع از اومدنش شده بود کردم ... و داد عصبی راننده کامیون که تو گوشم پیچیده شد ...
-دربست

ادامه دارد ... :-2-40-:

negin.t
1391,12,15, ساعت : 22:06
صورتم تو حیاط شستم ... چند تا نفس بلند و عمیق کشیدم هوای سرد زمستون تو ریه های گرمم حس خوبی رو بهم داد ... حس خونکی ... حس نو بودن ... حس گذشتن از خاطرات تلخ و شیرین این چند وقت ... حس فراموش کردن حرفای حسام ... خود حسام ... خودش ... چشمای سیاهش ... دستای گرمش ...

اشکای جمع شده تو چشمامُ با مشتای گره شده حبس کردم و با نفس عمیق بغضمم قورت دادم ...
صدای خانوم جون از تو اشپزخونه میومد ... به چارچوب در تکیه دادم ...
خانوم جون : نه مادر رفته امتحان بده
...
خانوم جون : تازه رفته ...
...
خانوم جون : باشه پسرم ...
...
خانوم جون : خدافظ مادر

-سلام
خانوم جون با ترس به عقب برگشت دستشو رو قلبش گذاشت و با اخم به من خیره شد
-ببخشید ترسیدید؟
خانوم جون : تو اینجا چکار میکنی؟چه زود برگشتی؟
به سمت حال راه افتادم ... میتونستم حدس بزنم تلفن حسام بوده ... ته دلم دوست داشتم حدسم درست باشه!اما عقلم فرمان دیگه ای رو داد و یه اخم رو پیشونیم افتاد ...

یکی از ته قلبم جایی که با تمام تلاشهای من برای فراموشی به هیچ وجه حسامُ دور نمی انداخت فریاد زد : با کی صحبت میکردید؟

ملاقه به دست دنبالم راه افتاد ...
خانوم جون : هم کلاسیت ... میخواست بات صحبت کنه ... مثل اینکه ازت یه دفتر میخواست ... اسمشم ... شاهرخ بود
شاهرخ!شاهرخ!حسام!حسام شاهرخی!تلفن خونه رو از کجا اوردی؟پس بالاخره زنگ زدی خونه ...

-مهم نیست ... نمیخوام بش جزومُ بدم!اگه دوباره زنگ زد بهش بگید خونه نیستم ...

رو مبل روبه روی من نشست دامن مشکی گشادش کمی بالا رفت و نگاهم روی پوست چروک پاش ثابت شد ...
خانوم جون : یعنی چی مادر؟از من میخوای دروغ بگم؟پسر مودب و خوبی بود این یه بارُ دفترتُ بش بده ... به خاطر من ...

کی میفهمه من چه حالی دارم ... کاش میشد فریاد بزنم به جای دفتر جونمُ بش دادم ... یکی هم حال منُ درک کنه ... چهار ماه دیگه عروسیمه!من عروسم ...

عروس قلبش برا مردش میزنه بدنش با بدن مردش داغ میشه ... نفساش با نفسای شوهرش تند میشه!نه با یه مرد غریبه!غریبه؟حسام غریبس؟اون که تو مهمونی بغلم کرد غریبس ... تو گوشم نفس کشید غریبس؟باهام رقصید غریبس؟موهام بو کشید غریبس؟اونا رو دسته دسته کرد و دلمو داغ کرد غریبس؟اون که دستمُ محکم بوسید غریبس؟
اونکه تو گوشم گفت رز من غریبس؟اون که گفت دوستم داره ... غریبس؟ اگه غریبس چرا داغم میکنه اگه توهمه چرا تشنه نگاشم چرا معتاد ماشینش شدم چرا وقتی بش فکر میکنمم دلم میلرزه صدام میلرزه ... عرق میکنم گرمم میشه ... چرا از دلتنگیش دارم جون میدم ...

-رز ... رز کجایی مادر؟
با نگاهی گنگ سرمو بلند کردم : اینجام
دستی به پیشونیم کشیدُ گفت : چقدر عرق کردی!تبم که داری!پاشو پاشو ... برو سریع لباساتو عوض کن ... خدا کنه با این وضعیت سرما نخوری ... خدا بچمو به خودت میسپرم ...
زیر لب غرغر کرد : یه ماه دیگه صاحبش بیاد ... خیالم راحت شه ... خدا امانت مردم به خودت میسپرم ...


ادامه دارد ...:-2-39-:
یه حسی بهم میگه سبحان بیاد همتون عاشقش میشید:-2-22-:اونوقت حسامم میره ته صف تنهایی حرص میخوره!:-2-42-:

negin.t
1391,12,16, ساعت : 11:28
ای دو چشمت سبزه زاران
گریه ات اشک بهاران
میروم غمگینُ نالان


بهر من اشکی میفشان


ای سراسر مهربانی


ای نگاهت اسمانی

در دل نامهربانم


شوق ماندن مینشانی


یه ساعت کامل با چشمای خسته به پریسا زل زده بودمُ تو فکر راه فرار بعد از امتحان بودم ... دیروز که بدجور شکست خوردم ... بدجور ... قسم میخورم یه کلمه از حرفای پری رو نمی فهمیدم!فقط میدونم درباره کامران ... خرید ... و این جور چیزا حرف میزد ...

پریسا دستاشُ توهم قفل کرد و با ذوق گفت : خیلی باحالِ مگه نه ...! رز خیلی خوشحالم ... خیلی ... نظرت چیه؟
-خـ و ..به دیگه ... خوشبخت شید ...
متعجب نگاهی به من کردُ گفت : خوشبخت شیم؟؟
-خب اره ... میگم با کامران به پای هم پیر شید
نیشش سریع شل شد و گفت : مرسی رزی ... حالا نظرت چیه؟
از جام بلند شدمُ گفتم : پاشو زودتر بریم سرجلسه ... نظر من مهم نیست ... نظر خودت مهمه
پریسا : نه بابا خب توام یه ور قضیه ای ... تو نیای منم نمیرم!
چشمامُ گرد کردمُ گفتم : کجـــــــا؟!؟
پریسا چشماشُ ریز کرد گفت : میشه بگی من بدبخت یه ساعت دارم چی زر میزنم؟!

وای ... لو رفتم ...
-وای پری دیر شد بیا بریم ... چقدر گیر میدی تو ...
پریسا : اخه مجبوری کله سحر پاشی بیای دانشگاه که اینجوری گیج بزنی!؟
-مجبورم زود بیام بیرون که به شاهرخی نخورم ... فردا امتحان بدیم راحت میشم ...
پریسا : این کارا یعنی چی رز؟خب اگه بیخیال عکسات شدی پس دیگه این دنبال بازی که هر روز خدا راه انداختی چیه؟!ندیدی دیروز چقدر تو راهرو ضایع شدی ... کم مونده بود کله پاشی ... بازم خدا این حسامُ خیر بده که محکم نگهت داشتُ نذاشت با مخ بری تو دیوار ... تازه ترم دیگه چی؟مسافرت شمال چی؟نکنه میخوای کل دو روز بری تو دریا پنهون شی؟
-شمـــــــــال!؟!مگه قرار بریم شمال؟
پوفی کشید و عصبی گفت : گیج ... دو ساعت دارم بت میگم قرار شده واسه پروژه ویلا بریم شمال ... یه بررسی دو روزه بکنیم برگردیم ...

با حسام برم شمال!من عاشق دریام ... هم دریا ... هم ... اگه مثل دیروز ... کنار گردنمو ...
پریسا : وای رز میزنم لهت میکنما !حواست کجاست؟

-ببخشید ... کی قرار بریم؟
پریسا : عید!

دوباره رو نیمکت نشستم ... خدای من عید !سبحان میاد اینجا من برم شمال ... اونم ... اونم با حسام!حسامی که هر کاری دلش میخواد میکنه ... مثل دیروز که ... چی گفت ... من شوهرشم!!
پریسا : اره دیگه حسام گفته پروژه مجتمع که تموم شده ... بهتره پروژه خونه روستایی و ویلا شمالم کارای اولیشُ تو عید انجام بدیم ...
-من نمیتونم بیام
پریسا : اِاِ ... یعنی چی؟من تنها نمیتونم برم ...
-خب نرو ... من نمیتونم بیام ... سبحان داره میاد ایران منو ببینه ... بعد من پاشم بیام شمال ... در ثانی خانوم جون نمیزاره ...
پریسا : دیونه ... اینکه خوبه سبحانم میبریم ... هم خانوم جون میزاره بیای ... هم بیشتر باهم اشنا میشید ... مگه ندیدی میگن تو سفر ادما بهتر خودشونُ نشون میدن ...

سبحانُ ببرم شمال!اون جایی که حسامُ رفتارای متناقضش جلون میدن ... بعد ... بعد چه جوری بهم معرفیشون کنم!ایشون نامزد اجباری من هستن ... ایشونم عشق اجباری من!عشق اجباری!؟!
-سلام
با وحشت سرمُ بلند کردم ... گردنم به طرز وحشناکی گرفت ... امروز زود رسیده!پناهگاه منُ چه جوری پیدا کرده؟ ...

پریسا : سلام ... صبحتون بخیر ... چه زود اومدید؟
حسام : صبح شما هم بخیر ... اره دیگه امروز زودتر راه افتادم!!
طعنه میزد ... اون که ... دیروز با پرویی جلوی دکتر ... گردن یخ منُ ... نه ... نه ... نباید بش فکر کنم ... سریع از جام بلند شدم ...

صدام به طرز بدی میلرزید ...
-پر...ی .... من میرم سر ... جلسه
پریسا : رز حالا زوده که ... یکم دیگه صبر کن باهم میریم ... تنها راه نری بهتره ...
-م ..ن میرم ... خوبم

به خاطر پیچ خوردن دیروز پام ... نمیتونستم تند راه برم ... هنوز چند قدم دور نشده بودم که دستی زیر بازوم رو گرفت
حسام : بزار کمکت کنم مگه دکتر نگفت نباید به پات فشار بیاری لجباز ...

بازومُ محکم کشیدم که باعث شد تعادلمُ از دست بدم ... داشتم رو زمین میفتادم که دستای گرمش دور کمرمُ با خشم چنگ زدن ...
با حرص و عصبانیت گفت : رز خیلی بچهُ لجبازی ... دیگه داری با این کارات عصبیم میکنی ...

جای دستاش رو کمرم کل دیشب میسوخت اونوقت دوباره ... بی اراده تو چشمای سیاهش خیره شدم ... من قول دادم ... قسم خوردم ... نه من فریب چشماتُ نمیخورم ... من سبحانُ دارم ... من تعهد دارم ...
با دیدن لبخند پررنگی که رو لبش نشست نگامو گرفتمُ کمرمُ صاف کردم ...

این بار صدای مهربونش همراه با خنده مردونش بود که تو گوشم پیچید و بوی عطر تلخی که جدیدا با بوی تند سیگار مخلوط میشد تو بینیم نشست ...

حسام : امروز چشمات سبز وحشی شده ... مثل خودت وحشی و خودخواه

ادامه دارد ... :-2-09-:
یه چیز یادم رفت بگم!اگه بهم روحیه بدید ... عصر یا شب براتون یه پست دیگه هم میزارم ... اگرم نه که میرم مثل دخملای خوب کارای پروژمو انجام میدم! دوستون دارم ... ممنون بابت همراهیتون:-2-40-:

negin.t
1391,12,16, ساعت : 19:40
با حرص گفتم : پس مواظب باش این وحشــــــی گازت نگیـــــــــره ...
با چشمای شیطون قدشُ هم قد من کرد ... صورتشُ جلوی صورتم گرفتُ جدی گفت : گاز بگیر ببینم چه جوری گاز میگیری رز وحشی!

خون به سرعت تو صورتم دوید ... هر روز داره بدتر میشه!با اخم غلیظ کف دستمُ روی صورتش که بی ملاحظه به صورت قرمزم نزدیک میشد گذاشتم ...
غریدم : خیلی پرویی!برو کنار!

با خیس شدم کف دستم دلم ضعف رفت ... این باز چه کار کرد!!! ... احساس ضعف شدیدی تو رگهای گرمُ سردم از کف دستم تو کل بدنم پخش شد ...
با سرعت دستمو عقب کشیدم ... بازوم که تو دست حسام شل شده بود رو ازاد کردم و به قدمهای لرزونُ شکنندم سرعت دادم ... چرا تو گوشش نزدم !؟... چرا بش نگفتم بس کنه این بازی احمقانشُ ... چرا بش نمیگم من نامزد دارم ... نمیگم چهار ماه دیگه باید بیاد عروسیم!

همش تقصیر من نیست خدا ... تقصیر اونم هست تو این حال خراب من اونم نقش داره ... پسره بیشعور ... اصلا هیچی حالیش نمیشه ... نمیفهمه من به خودم قول دادم ... مامان!من ... من ... دیگه هیچی دست خودم نیست ... ارادمُ به کل از دست دادم ... اون از دیروز که منُ کشتُ زنده کرد ... اینم از امروز که دوباره دستمُ بوسید ... اونم کفشُ!! چراولم نمیکنه ؟... مگه نمیگه حسی بهم نداره پس چرا راحتم نمیزاره ... خدا ما بهم قول دادیم ... ندادیم ؟مگه قرارمون نبود تا وقتی سبحان میاد کمکم کنی ... باید زودتر به امیرحسین زنگ بزنم ... باید بش بگم زودتر اقدام کنه ... شاید امیر تونست کاری کنه ... شاید تونست از این منجلاب منو بیرون بکشه ...
-به به خانوم اذرمنش لنگون ... تو بغل کدوم از خدا بیخبری کج شدی؟!
خنده بلند خودش و دوستای بدتر از خودش پرده گوشمُ لرزوند ... زودتر از اینا منتظر مزاحمتش بودم ... از هر طرف برام میباره ... اون از اوضاع نه چندان جالبم با سبحان ... اون از به بنبست خوردن کار امیر حسین که تنها دل خوشیم بود ... اون از حسامُ رفتارای ضدُ نقیضش ... اینم از این پسره هوس باز که دنبالم افتاده ...
داد زدم : خفه شو عوضی
شایان با بیخیالی خنده دیگه ای کرد گفت : حرص نخور مو طلایی ... ببین خانومی یه بارم با ما باش بت بد نمیگذرها ... حداقل چلاقت نمیکنم ... قول بت میدم ...

دوستاش به قهقهه افتاده بودن ... همه بدنم میلرزید ...
شایان : آ آ ... سکوت علامت رضاست ... پس امشب با منی دیگه ... مکان با تو یا ...
-ببند دهنتـــــــــــــــو اشغـــــــــــــال ....

با ترس یه قدم به عقب برداشتم ... مشت محکم حسام تو دهن شایان کوبیده شد ... دلم خنک شد ...
حسام فریاد زد : میکشمــــــت کثافتِ ---

انقدر ضربه های حسام پر قدرت بود که نه شایان میتونست جوابش بده ... نه دوستاش جرات داشتن نزدیک شن ... برای اولین بار از دیدن یه دعوا و کتک خوردن یه نفر از ته دل خوشحال بودم ... حتی شاید اگه خبر مرگشم مشنیدم ناراحت نمیشدم ...
بعد از کلی مشت زدن حسام شایان رو محکم به زمین کوبید و پا ضربه محکمی به پهلوش زد ... بالاخره دوتا دوست شایان که وضعُ جالب ندیدن جلو اومدن ...

حالا دیگه نگران به صحنه بد روبه روم خیره شدم ... با هر ضربه ای که حسام میخورد ... قلبم تیر میکشید ... نمیدونستم از حمایتش خوشحال باشم یا ضربه های که میخورد ناراحت ... هرکس میخواست جداشون کنه کتک میخورد ... باید یه کاری میکردم ...

چند قدم بهشون نزدیک شدم ... دستای لرزونمُ مشت کردم ... خدایا سرم داد نزنه!
-حسام بسه دیگه ... تو رو خدا
-حراست داره میاد ...
حسام با صورتی سرخ فریاد زد : به درک ... تو برو کـــــــــنار

گفتم سرم داد میزنه ...!!! چند تا از بچه ها سعی میکردن جداشون کنن ... شایانُ دوستاش با شنیدن اینکه حراست داره میاد ... تو یه فرصت که عده ای از بچه ها حسامُ گرفته بودن لنگون لنگون فرار کردن ...

حسام میخواست دنبالشون بره ... نباید میزاشتم بره ... نه امروز ... که به خاطر من تو خطر افتاد وقت عمل به قولام نیست ...
با اینکه تو پام درد بدی میپیچید ... خودمُ بش رسوندمُ کت مشکیشُ از پشت کشیدم ...
-نرو ... خواهش میکنم
دست منُ کنار زدُ داد زد : ولــــــــم کن ...
اینبار مچ دستشُ گرفتمُ با بغض گفتم : حسام ... جون من ولشون کن ... برات بد میشه ... نمیزارن امتحان بدیا ... تو رو خدا ... توکه زدیشون بستشونه ...

چند لحظه خیره نگاهم کرد ... با کلافگی که تو تک تک اعضای صورت سرخش رسوخ کرده بود ... دست ازادشُ محکم چند بار تو موهای بهم ریختش کشید و به سختی گفت : قبل از اینکه من بیام ... اذیتت ... که نکردن؟
تو چشمای سیاهش که بیش از حد قرمز شده بود زل زدم ... به ارومی زمزمه کردم : نه
از جیب کنار کیفم دستمال تمیزی دراوردم و کنار لبش که به کبودی میزد گذاشتم ...
به رگ گردن برجستش خیره شدمُ زمزمه کردم : بیا اینجا بشین ... چرا باشون درگیر شدی ... نترسیدی حراست برسه ... نگاه کن لبش چه خونی داره میاد ... خدا کنه به گوش حراست نرسه ...نکنه نذارن فردا امتحان بدی ...

بدون اینکه بفهمم چی میگم ... برای پرت کردن حواسم از نگاه میخ شدش یک سره غر میزدم ...

ادامه دارد ...

negin.t
1391,12,17, ساعت : 19:29
قسم به چشمات ...


کسی مثل من از دوریت نسوخت ...


حسام وسط غرغرام پرید گفت : رز ...
کاش میشد فریاد بزنم جانم ... بعد ببینم این جانم بهم میچسبه ... یا نه ... به حسام میچسبه یا نه ...

با کنترل زبونم تو چشمای رنگ شبش خیره شدم ... تا حرفشُ بزنه ... چقدر دوست داشتم بدون هیچ قید و بندی هرچقدر دلم میخواد تو این سیاهی غرق بشم ...

حسام : چرا انقدر نگرانی ؟
نگامُ گرفتم : من ... من نگران نیستم ...
با اخم گفت : چرا هستی ... من بچه نیستم رز ... سعی نکن گولم بزنی خوب میفهمم چند وقته یه چیزی زجرت میده ... نمیدونم چیه؟ولی میدونم هست ...

با اخم از جام بلند شدم ... بس بود فراموشی قولام ... بس بود شکستن قسمم ...
-من کاریم نیست ... توام تو کاری که بت مربوط نیست دخالت نکن اقای شاهرخی!
مچ دستمُ گرفت و با لبخند گفت : تو هرچقدرَم بگی هر چیزی که به تو مربوط باشه من توش دخالت میکنم ... پس الکی تو این مورد بحث نکن ...
نفسی گرفتُ با لحن دستوری ادامه داد : از امشب گوشیتُ روشن میکنی ...
پوزخندی زدمُ غریدم : به خودم مربوطه

از روی نیمکت بلند شد ... و با لبخند حرص دراری گفت : پس به منم مربوطه!خودانی روشن نکنی زنگ میزنم خونتون ...
ابروهامُ بالا دادمُ گفتم : موردی نیست ... زنگ بزن ولی جوابی نمیشنوی ...
عصبی یه قدم نزدیک شد و گفت : حالا میبینیم جواب میدی یا نه!
لبخند مسخره ای به روش زدم ... گردنمم کج کردمُ گفتم : میبــــــنیم شاهرخی!
دستمو با کشیدن ازاد کردم و با فکری مشغول به سمت سالن امتحانات راه افتادم ...
---------

خانوم جون پشت دستش زد و گفت : نکن مادر زشته بگیر دو کلوم حرف بزن ببین بدبخت چه دفتری میخواد درسشُ رد میشه ... گناهش با تو میشها ...

با حرص سرمو برگردوندم ... وای از دست گیرای خانوم جون ... وای!وای از دست حسام که از سر شب پنج بار زنگ زده ... خوبه روش میشه!!!
گوشی از دستش گرفتمُ گفتم : میرم تو اتاقم حرف میزنم ... شما استراحت کن!
خوشحال از موفقیتش و شایدم رهایی از دست حسام گیر لبخندی زد و گفت : برو دخترم ...

در اتاقُ بستمُ گوشی کنار گوشم گذاشتم ...
بی سلام گفتم : حرفتو بزن
حسام : به ... به ... بالاخره خانوم به بنده افتخار دادن ... سلام عرض شد
-عرضتُ بگو ... نمیگی قطع کنم ...
حسام داد زد : درست حرف بزن!غلط میکنی قطع کنی ... جرات داری قطع کن تا عواقبشُ ببینی ...
نفسمُ محکم بیرون دادم : خودت غلط میکنی ... مگه تو درست حرف میزنی که از من توقع داری برات به به چه چه کنم ...

حسام : مگه من به تو چی گفتم ... غیر از این که توقع دارم بزرگ شی ... رفتارتُ درست کنی ... خانوم شـ...
وسط حرفش پریدمُ با خشم گفتم : اقای درستکار کجای رفتار من نادرسته؟
خنده عصبی کردُ گفت : کجاش؟؟نزدیکترین رفتارت واسه دیروز ... چرا باید جلوی اون دکتر هیز مقنعتو دربیاری؟
کلافه گفتم : من!من داده بودمش بالا ... کجا درش اورده بودم؟
حسام : حتما اون من بودم که به گردنُ سینت خیره بودم ...
داد زد : اررررررررره؟؟؟
فکر خرابِ ... مریض ... تو جواب دادش منم فریاد زدم : خفه شـــو ... اون دکتر هیز به تو شرف داره ... حتما این من بودم که گردن خودمُ بوسیدم اره ؟
بلندتر داد زد : اون تنبیهت بود نفـــــــهم ... چقدرم که تو بدت اومده بود!
-اهان!چه جالب ... تو هرغلطی دوست داری میکنی بعد اسمشُ میزاری تنبیه من ... توهم من ... دور برداشتن من ... بعد من هرچی میگم یا کاری میکنم تو شاکی میشی؟این منطق مردسالاری مسخرهُ بی معنیتو تموم کن شاهرخی ...
حالم از این توجیهات بهم میخوره ... تو حق نداری با من اینجوی رفتار کنی

فریادش انقدر بلند بود که ناخوداگاه گوشی رو از گوشم دور کردم ...
حسام : من هر جور دوست داشته باشم رفتار میکنم ... رز ... رز ... به جون خودم فقط اگه الان جلوم بودی بهت حالی میکردم ... مردسالاری یعنی چیــــــــــــــ؟؟ببین کی بت گفتم یه روز من اون زبون دراز تو رو از ته میبرم ...

حرفی نزدم که خودش ادامه داد : از فردا خودم بت میفهمونم باید چه جوری رفتار کنی بچه ... تو با فرصت دادن درست نمیشی ... باید خودم اصلاحت کنم ...
اومدم ناسزایی بارش کنم که بوق ازاد تو گوشم پیچید ...
تلفن رو میز پرت کردم و کلافه روی تختم دراز کشیدم ... من حتی پیش خودمم به اون بوسه فکر نکرده بودم چه جوری به حسام گفتم ؟؟!
فکرم پر کشید به دیروز ...

negin.t
1391,12,17, ساعت : 21:56
ساعت پنچ صبح بیدار شدم ... طبق این چند وقت برای ندیدن حسام که هرروز مصرانه صبحا میومد دنبالم باید زودتر از روزای عادی میرفتم ...
سریع اماده شدم ... چند تا لقمه به اصرار خانوم جون خوردم و ساعت شیش از خونه بیرون زدم ... بعد از بررسی اینکه حسام هست یا نه ... با خیال راحت به سمت خیابون اصلی راه افتادم ... و با گرفتن یه تاکسی به سمت خونه پریسا اینا رفتم تا با هم بریم دانشگاه ...

تا شروع امتحان خدا رو شکر حسامُ ندیدم تا پاپیچم شه صبح چه جوری اومدم که ندیدمش!!!بعدم سرم هوار بزنه بعد کلاس باید باهاش برگردم خونه! ...

به خاطر سخت و وقت گیر بودن سوالا نمی تونستم زود برگه رو بدم ... تازه امتحان تموم شده بود که چشمم به حسام خورد ... دوتا صندلی جلوتر از من ایستاده بود و با حالت خاصی به من زل زده بود ...

دلم ریخت ... به شدت دستُ پامو گم کردم ... با دستپاچگی زیر نگاه خیرهُ داغش وسایلمُ جمع کردم ... فقط دعا دعا میکردم با این حالم سوتی ندم که با شلوغی راهرو سوژه سال دانشکده میشدم ...

نفسی گرفتمُ از جام بلند شدم از کنار دیوار شروع به حرکت کردم ... تو چند قدمی حسام بودم که یهو این پونه اویزون با یه جهش چند متری خودشُ به حسام رسوند و از بازوش اویزون شد ...

نمیدونم دیدن این حرکت چه تاثیری روم داشت که ... دستُ پام به شدت تو عرض نیم ثانیه یخ کرد ... اکو صدای بلند تپش قلبم تو گوشام دیونم کرده بود ...

نگام روی دست پونه که با ناز روی بازوی حسام بالا پایین میشد ثابت موند ... نمیدونم حسام بش چی گفت که صدای خندش بلند شد ... و دستشُ از رو بازوی حسام برداشت ...

با اخم چشم به اون دو تا دوخته بودم که به علت ندیدن جلوم ... پام به لبه اهنی صندلی کنارم گیر کرد و به طرز بدی پیچ خورد ... داشتم از پشت صندلی به جلوش پرت میشدم که دست قوی مانعم شد ... و از پشت محکم نگهم داشت ... جیغ بلندم تو کل راهرو پیچید ...

نفس حبس شدم رو ازاد کردم ... درد شدید مچ پام باعث شد رو زمین بشینم ... انقدر دردش زیاد بود که دوست داشتم بیتوجه به نگاهای بچه ها با صدای بلند بزنم زیر گریه ...
دورم شلوغ شده بود ... هیچی از اطرافم نمیفهمیدم ... تنها چیزی که چشمام رو پر کرده بود صحنه بازو حسام و دست پونه و خنده بلندش بود ... درد پام هر لحظه بیشتر میشد ...

داد حسام تو صورتم پخش شد ... نگام روش موند ... چی به پونه گفت که بش خندید ....
حسام : اخه حواست کجاست ... دستت بردار ببینم چت شد ...

با دیدن چهره رنگ پریده پریسا که کنار حسام جلوی من زانو زده بود ... و با نگرانی حالمُ میپرسید ... اشک چشمام رو پر کرد سرمو زیر انداختم و با خیال راحت خودمُ از تحمل این همه درد راحت کردم ...
حسام کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت : پریسا کمکش کن ببریمش تو ماشین باید بریم دکتر ...

سنگینی بغض تو گلوم انقدر زیاد بود که جرات صحبت کردن نداشتم میترسیدم با باز کردن دهنم بغضم بترکه ... همین جورشم یه سری بچه ها که به هر دلیلی باهام لج بودن داشتن بهم میخندیدن ...
با کمک پریسا از رو زمین بلند شدم ... دو تا از دخترای کلاس کمکم کردن تا دمه ماشین حسام که نزدیک در ورودی پارک شده بود برم ...

خوشحال بودم که حسام نمیتونه نزدیکم شه ... اما مثل اینکه خودش راضی نبود چون با هر داد من که از درد بلند میشد ... سر پریسا و مریم بدبخت که دو طرفم بودن غر میزد که بلد نیستن چه جوری باید منو ببرن!
حسام در عقب رو باز کرد ... از بچه ها تشکر کردم و رو صندلی عقب دراز کشیدم ... پریسا باید میرفت با ماشین خودش بیاد ...

دوست داشتم منم باش برم ولی با این همه درد نمیتونستم تا محل پارک ماشینش که خیلی دورتر از دانشگاه بود یه لنگه پا قدم بزنم!!... حسامم بدون حرفی سوار شد و ماشین رو راه انداخت ...

درد پام امونمُ بریده بود ... چشمام رو بستم ... چقدر دلم برای هوای تلخ این ماشین تنگ شده بود ... پشت پلکم تصویر پونه حک شد ... اخمام ناخوداگاه توهم رفت ... حسام بش چی گفت که خندید ... بغضم سنگین تر شد ...

عجیب بود که حسام حرفی نمیزد ... سرعت ماشین هر لحظه داشت بیشتر میشد ... مثل بغض من ...
مثل پررنگ شدن تصویر پونه ... مثل روشن شدن واقعیت زندگیم ... مثل درد پام ... مثل درد قلبم!!!

تو حال خودم بودم که ماشین متوقف شد ... حسام در عقبُ باز کرد و بدون حرفی زیر بازومُ گرفت ... خواستم دستشُ کنار بزنم که چشم غره بدی بهم رفت ...
پام که به زمین رسید دردم دوبرابر شد ... جیغ کوتاهی کشیدم و تکیمو به بدنه ماشین دادم ... پلکامُ محکم روهم فشار دارم ... خدای من!نشکسته باشه ...

با حس اینکه از زمین کنده شدم سریع چشمامُ باز کردم ... تو بغل حسام بودم ... !!!پسره زده به سرش ...
عصبانی داد زدم : بزارم زمین ...
بی هیچ حرفی من به خودش بیشتر فشرد ...
مشتمُ به سینه سنگش کوبیدمُ گفتم : با تواااااااام ... بت میگم بزارم زمین
عصبی گفت : داد نزن!!میتونی راه بری؟!
-اره!
با احتیاط منو رو زمین گذاشت ...
دردم دوباره شروع شد تو بغلش بودم که درد نداشتم!یه قدم برداشتم که پام از درد خم شد ... از این همه کوچیک شدن جلوش بیزار بودم ... نگام به پوزخندش خورد ... عوضی !

ادامه دارد ...:-2-41-:

negin.t
1391,12,18, ساعت : 11:28
اگه دوست داشتن همینه


من میخوام تا ابد برا داشتن دوست داشتنم بجنگم!


بی خیال شونه ای بالا انداختُ گفت : من میرم پذیرش وقت بگیرم ... یواش یواش بیا!
یعنی به همین راحتی رفت! اگه میخواستم بعد از هر قدمی که بر میدارم یه ربع استراحت کنم یه سال بعد میرسیدم به در ورودی بیمارستان ...

اشکای مزاحم روی صورتمُ کنار زدم و همون جا رو زمین نشستم ... چطور دلش اومد با من اینجوری رفتار کنه ... چقدر بیکسم ... اگه الان بابا داشتم زنگ میزدم بیاد پیشم یا اگه مامانم زنده بود به حسام میگفتم گمشه بره!

رو اسفالت نشسته بودم و های های گریه میکردم که کفشی جلو دیدم اومد ...
-خانوم حالتون خوبه؟
سرمو بلند کردم ... مردی حدود سی و پنج سالِ تا کمر خم شده بود و با چشمای تنگ شده نگاهم میکرد ..
-خانوم من دکتر همین بیمارستانم ... شما همراه ندارید؟
-چرا جناب دکتـــــــــر...
این کِی برگشت ؟؟ ... گردنمُ کج کردم تا ببینمش ... با اخم غلیظی به من نگاه میکرد ... پسر بی محبت سنگ دل ..
دکتر : شما برادرشون هستید ؟...
حسام با حرص گفت : نخیر شوهرشون هستم!میشه برید کنار!
دکتر از جلوی من کنار رفت ُ گفت : بله ... بله ... معذرت میخوام ... من دکتر همین بیمارستانم ... مشکلی برا خانومتون پیش اومده ...؟
حسام منو از زمین بلند کرد و گفت: پاش ضرب دیده ...
دکتر : ایشالله که چیزی نیست بیاریدش داخل تا ازشون عکس بگیرین ...
حسام باز با حرص گفت : همین قصدُ دارم!

سرشُ به گوشم چسبوند گفت : نمیخوای داد بزنی که بزارمت زمین؟؟

گرمای بدنش از خود بیخودم کرده بود ... گفت شوهرمه ... همیشه از این کلمه بیزار بودم ... ولی الان ته دلم از گرمای حرفش داشت میسوخت ...

با ناراحتی گفتم : چرا تنهام گذاشتی؟
اینبار لبخند زد : خودت خواستی من که داشتم میبردمت ...
خدا این اغوش گرم سهم کیه؟یعنی تو اغوش سبحانم به این حس میرسم ... فشار دستاش هر لحظه بیشتر میشد ... کاش میشد مسیر طولانی تر شه ...

تو اون لحظه فقط به حسام فکر میکردم و دستای قوی و اغوش گرمش ... نه به قولامُ فرارهایی این چند وقتم و نه به دلیل فرارهام سبحان!

زمزمه کردم : حسام
یه فشار به کمرم اورد و زمزمه کرد : جانم رز
چقدر این جانم بهم میچسبید ... یه جورایی حس توش بود ... پشتش معنی داشت ... میتونستم قسم بخورم از ته دل بود ...
با صورتی سرخ گفتم : کمرت درد میگیره ... ببخشید ...
با خنده و لحن شوخی گفت : نه عزیزم ... تو که وزنی نداری ... حسامِ پهلونُ دست کم گرفتیا!

خدای من!دلم بهم پیچید ... عزیزم ... جانم ... با اینکه خیلی کم میشد بام اینجوری صحبت کنه و بیشتر اوقات حرفامون یه سرش دعوا بود ولی همین چند تا جمله که نه کلمه بدجور رو حالم اثر میذاشت ... و دگرگونم میکرد ... شاید همین بهتر بود که همیشه اخمو باشه و دعوام کنه!چون اینجوری کنترل ضربان قلبم از دستم بدجور در میرفت!!!

انقدر تو حس گرمایی اغوشش بودم که اصلا نفهمیدم کی رسیدیم داخل بیمارستان ... حسام کنار صندلی ایستاده بود و با چشمایی پر از حرف و سیاهی به من زل زده بود ...

انگار ... انگار دلش نمیومد منُ از خودش دور کنه ... این توهم نیست!؟ .... نه نیست ... حسی که شاید تو منم بود ... شاید ... قوی تر از حسام ...

با صدای خفه ای گفتم : بزارم رو صندلی ... دستت درد نکنه ..
با شیطنت گفت : چشم ... هر چی خانومم بگه ...

اگه بگم اون لحظه حاضر بودم دنیامو بدم تا همیشه همونطور مهربون باشه دروغ نگفتم ... تو عمق چشماش برای دومین بار بعد از اون رقص کذایی برقی رو میدیدم که تموم وجودمُ اتیش میزد ...

ادامه دارد ...

negin.t
1391,12,18, ساعت : 11:57
حسام به ارومی منو رو صندلی نشوند و خودشم چسبیده به من نشست ... بعضی وقتا ادم دوست داره عقلشُ پس بزنه و بی توجه به غرغراش و یاداوری های زجراورش فقطُ فقط به حرف دلش گوش کنه ... کاری که اون روز من بی اختیار از ته دل انجامش دادم ...
صداش مثل لالایی داشت خوابم میکرد ... مستم میکرد ... گیجم میکرد ... از دنیای سردرگمم جدام میکرد ... از وصیت اجباری اقاجون دورم میکرد ... از نگرانی برای به بنبست رسیدن پیگیری امیرحسین خالیم میکرد ...

دستمُ تو دستش گرفتُ گفت : پات بهتره؟
دهانم رو به زور باز کردمُ خیره تو چشمای پر عمقش با اصواتی نامعلوم نالیدم : الان ... اره ...

دست لرزونم تو دست نوازشگرش بدجور میلرزید ... توان جدا کردن نگاهمو نداشتم ... اگه به دل خودم بود دوست داشتم فاصلمو باش به صفر برسونم ... دوست داشتم چسیبده به چشماش توشون حل شمُ ببینم عمقش تا کجاس ... ببینم سیاهیش تا کی دلمُ میلرزونه ...
با پرت شدن دستم رو پام متوجه موقعیتم شدم ... داشتم چکار میکردم ؟ عرق سردی از تیرِ پشتم سرازیر شد ... سریع از جاش بلند شد ... بدون اینکه نگاهم کنه کلافه گفت : برم ببینم نوبتمون نشد ...
-حسـ...ام ... مـ..ن
به روبه رو خیره شد و گفت : الان میام ... تو همین جا بشین

میخواستم چه جوری توجیه کنم؟؟ ... بازم خوب بود خودش بلند شد ... انگشت اشاره دست راستمُ روی دست داغ ولی لرزون چپم کشیدم ... این ... گرما ... این حس خوب ... این ... چشمای سیاه سهم من نیست ... نیست ... اقاجون چرا موقع وصیتت به قلب من فکر نکردی ؟هان ؟به لرزش دستام ... به خواست روح و جسمم ... به لرزیدنای قلبم ... کاش میبودی تا چشمای مشکیشُ نشونت بدمُ بگم تو خودت میتونی از اینا بگذری ... میتونی توشون خیره بشیُ زیبایشونُ تحسین نکنی؟بعد از من توقع داری؟من که دنیام شده این سیاهی!

با صدای پریسا از فکر بیرون اومدم ...
پریسا : وای اینجای ... دو ساعته کل بیمارستانُ گشتم ... میشه لطفا اون گوشکوبُ روشن کنی؟
بی حوصله گفتم : ببخشید ... من که گوشیم خونست ... زنگ میزدی به حسام ...
کنارم نشست و گفت : اونم بدتر از تو گوشیش خاموش!بازم خدا رو شکر کامران حسامُ کنار پذیرش پیدا کرد ... اگرنه تا شب اینجا ویلون بودیم!
با تعجب گفتم : پس از کجا فهمیدید این بیمارستانیم ؟؟
پریسا : وا!خب خودم به حسام گفتم بیارتت اینجا ... رز گیجیا!جلو خودت بش گفتم ...
-اهان!
کامران : ای بابا رز تو که هنوز زنده ای!
نگامو به کامران که تازه پیش ما اومده بود دادم و گفتم : بچه پرو میخواستی با یه پا درد بمیرم!
کامران : نه جون تو ... فقط بدجور هوس حلوا کردم !!...
با حرص گفتم : کوفت بخوری که چشم به حلوای من داری ...
اخم نمایشی کرد و گفت : اوه ... اوه عجب گدایی هستی تو دیگه ... من هوس غذای مفتی عروسیم کردم ... حداقل عروس شو ما دلمونُ واسه شام عروسیت صابون بزنیم ...
خندیدم: اون که ایشالله به زودی ...
کامران : اِ خبرایی؟
ابروهامُ جمع کردم ... لبای لرزونم به زحمت باز کردم و گفتم :اره ... خب ... داماد تو راهه ...
کامران زیر لبی با خودش گفت : پس بالاخره حرفشُ زد
-چیزی گفتی؟
کامران : نه بابا ... ایشالله به سلامتی ... برو که یارو رو دو روزه بدبخت کنی ... من به تو و توانایهات شک ندارم ...

اومدم جواب کامرانُ بدم که پریسا سریع گفت : پاشید بریم حسام داره اشاره میکنه بریم اونجا ...
دستمُ به صندلی گرفتم و بلند شدم ... پریسا زیر بازوم رو گرفت ... یه دستمم به دیوار گرفتم ویه لنگه پا راه افتادم ...

حسام با دیدن ما که نزدیک میشدیم گفت : اول باید بری تو این اتاق از پات عکس بگیرن ...
پریسا نگران گفت : منم بات میام ...
حسام : بله ... بهتره شما باش برید تو ...

ادامه دارد ...

یه توضیحی بدم ... این قسمتا یاداوری دیروز که رز داره با خودش مرور میکنه ... بعد از پستای بیمارستان ... چند پست از مرضیه خانم داریم و بعد میریم سراغ اومدن سبحان ... چون تو عید نمیتونم پستی بزارم ... اگه روحیه بهم بدید سعی میکنم قسمتای از عید و سفر شمال رو تا قبل از وقفه رمان براتون بزارم ... راستی پست دعوا رو ویرایش کردم یه نکته داره اگه خواستید دوباره بخونیدش ...
ممنون از همراهی همتون:-2-40-:

negin.t
1391,12,18, ساعت : 19:05
بهش بگو از اول که تو سهم منی ...
بهش بگو فکر نکنه تو مال چشمای اونی...
بهش بگو حاضری بمیری اما نمونی ...



با پریسا به داخل اتاق رفتیم ... با کمک پرستاری که اونجا بود روی تخت دراز کشیدم ... بیشتر از درد پام قلبم بود که تیر میکشید ... موقع عکس گرفتن از پام فکر میکردم ای کاش امکانش بود از قلبهای شکسته هم عکسی گرفت ... شاید بعد با یه اتل بستن و گچ گیری شبیه روز اولشون میشدن ...

ما ادما فقط به دردای جسم و ظاهرمون اهمیت میدیم در حالی که درد روح میتونه ذره دره نابودمون کنه ...

بعد از اماده شدن عکسا با تکیه به بازوی مردونه حسام به سمت اتاق دکتر رفتیم ...

جالب بود که هردومون سعی میکردیم اتفاق یه ساعت پیش رو به روی هم نیاریم! و کاملا عادی رفتار کنیم ... هرچند با هر بار نزدیکیش قلبم میرخت و دلم پیچ میخورد ولی تو ظاهر به روی خودم نمی اوردم ...

قبل از ورود رو به حسام که عکس پام دستش بود به طعنه گفتم : میخوای اینم ببر پیش بقیه عکسام برا خودت نگهش دار ...!!!
خنده مردونه ای کردُ گفت : کاش میشد صاحبشُ ببرم پیش خودم ...

قلبم به سرعت شروع به کوبیدن کرد ... منظورش چی بود ... با من بود؟ ... داشتم میسوختم ... خواستم ازش فاصله بگیرم که محکمتر از قبل نگهم داشت ...
دهنشُ به گوشم چسبوند و گفت : چرا قرمز شدی؟نکنه باز توهم زدی کوچولو؟
عصبی نالیدم : تو فقط دوست داری منُ اذیت کنی!
اخم ریزی کرد و گفت : من کاریت ندارم!تقصیر خودته که زود توهم میزنی!
حرصم گرفت! پرو گفتم : منظورت از این حرف که زدی چی بود ...
پوزخند زد : کدوم حرف؟
من من کنان گفتم : همین که ... همین که ... صاحبشُ ببرم پیش خودم ...
باز خنده بلندی کرد : منظورم تو بودی دیگه!

دوباره قرمز کردم ... دلم میخواست لباسامو از تنم بکنمُ بپرم تو اب یخ!داشتم میپختم!خدا از ته دل دعا میکنم همیشه اخمو باشه!
دستی به گونه داغم کشید و گفت : ای بابا تو چرا امروز هی خجالت میکشی؟اثرات پا دردِ؟

اون داشت مسخرم میکرد و از سرخ و سفید شدنم تفریح!اونوقت من اگر بخارم میشدم کاملا عادی بود!!!

به کمرم فشاری اورد و قبل از ورود به اتاق برعکس چند دقیقه قبل جدی تو چشمام خیره شد و گفت : مواظب رفتارت باش!
اون لحظه تنها دو جمله تو ذهنم وول میخورد امکانش هست لال شم!!!!یا بخار شم!!!

در با صدای قیژی توسط دست ازاد حسام باز شد ...
حسام : سلام ...
دکتر : سلام ... بفرمایید
چهرش خیلی اشنا بود ... قبل از اینکه به مغزم فشار بیارم که کجا دیدمش خودش به حرف اومد ...
دکتر : شما باید همون زن شوهری باشید که تو محوطه دیدمتون درسته؟
حسام تقریبا نالید : بله!
دکتر : خب خانوم لطفا رو تخت دراز بکشید ... تا من عکساتونُ ببینم ...

دکتر نگاهی به عکسم انداخت و گفت : چی جوری زمین خوردی؟

قبل از اینکه دهنمُ باز کنم ... حسام سریع گفت : پاش پیچ خورد ...

دکتر عینک رو بینیش رو بالاتر داد و با تعجب نگاهی به من و حسام که کنار تخت ایستاده بود کرد و گفت : باید برات اتل ببندم ... نشکسته ولی بدجور ضرب دیده ...

حسام نگران گفت : چند روز باید استراحت کنه؟
دکتر : استرات انچنانی نمیخواد فقط به هیچ وجه نباید به پاش فشار وارد شه ...
حسام : از خونه میتونه بیرون بیاد؟اخه امتحاناشه! ...
دکتر : بله اقا ... فقط مراقبشون باشید زیاد راه نرن ...
حسام : بله ...

دکتر کنار من اومد و گفت : خوب الان پرستار میاد کمکت تا اماده شی ...
رو به حسام ادامه داد : برید این نسخه رو تهیه کنید ...
اخمای حسام سریع توهم رفت
حسام : الان باید برم؟
دکتر : بله!پس کی میخواید برید؟
حسام با تردید یه نگاه به دکتر کرد و دمه گوش من عصبی گفت : موهاتو بکن تو الان میگم پریسا بیاد پیشت ...

لبخندی رو لب نشست که اخماش بیشتر توهم رفت اومد چیزی بگه که صدای دکتر بلند شد : جناب من بیمارای دیگه ای رو هم باید ویزیت کنم!لطفا یکم عجله کنید ...
حسام با اخمای درهم زیر لبی گفت : بله رفتم ...
با لبخند به حسام که اتاق رو ترک کرد نگاه میکردم که پرستاری از در وارد شد و به سمتم اومد ...
-سلام
لبخند گرمی به روم زد و گفت : سلام خانوم


ادامه دارد ...:-2-28-:

negin.t
1391,12,19, ساعت : 18:24
منم به روش لبخندی زدم که خودش ادامه داد : چه کردی با خودت؟!چه زودم کبود شده؟
-کبود شده؟
خنده ارومی کرد و گفت : اره چه جورم!پوست سفید این گرفتاری ها رو هم داره دیگه ...

سرمو بلند کردم تا نگاهی به پام بندازم ... با دیدن کبودی پام یاد سیلی خوردنم از حسام افتادم ... سریع سرم رو برگردوندم تا بیشتر از این به اون خاطره تلخ فکر نکنم ... اخرش ازم عذرخواهیم نکرد!کرد؟!
هنوز دلیل اون سیلی دردناکُ نفهمیدم ... سیلی که به خاطر یه نگاه خیره به استاد خوردم ...

پرستار : خب ... شلوارتُ درمیاری؟
-چــــــی؟
پرستار : میگم شلوارتو در میاری؟البته اگر دربیاری نمیتونی دوباره بپوشیش ... کاش بشه بالا بره ...
سریع گفتم : اره ... اره ... بالا میره !!!
چی میگه این!!!تو جام نشستم و با عجله مشغول بالا دادن شلوارم شدم!درش بیارم جلوی حسام!
از کار خودم خندم گرفته بود از دکتر به اون گندگی خجالت نمیکشم بعد از حسام که عکسای به اون بازیمو دیده خجالت میکشم!

پرستار مشغول اوردن وسایل شد ... درد پام زیادتر شده بود به خاطر فعالیت زیاد حسابی گرمم شده بود ... پایین مقنعمو گرفتم و بالا سرم بردم ...
دکتر پامو تو دستش گرفت و گفت : خب بزار ببینم ...
با فشاری که به پام اورد دادم بلند شد ...
-آیـــــــــــــــــــــی ... اقای دکتــــــر یواشتر تو رو خدا ...
دکتر : باید تا اخرش این درد تحمل کنی تا برات ببندم ... ساق پات خیلی باریکه ... واسه همینم هست که این جوری ضربه خورده ... شانش اوردی که نشکسته ...

لبمُ به دندون گرفتم ... خدا!این چه مصیبتی بود ... به خانوم جونم خبر ندادم ... خدا به دادم برسه ... بانیش اون دختر لوسه که حواسمُ پرت کرد ... و حسام!

دکتر پامو بدون در نظر گرفتن حال من بلند کرد که ناخوداگاه دوباره دادم بلند شد ...
-آیـــــــــــــی ... آیـــــــــــی!
چشمامُ بستم و قطره اشک تو چشمم رو حبس کردم ... با صدای برخورد در به دیوار چشمامو باز کردم ...
حسام در حالی که نفس نفس میزد به سمت ما اومد ...
حسام : رز ... خوبی؟؟؟

تو چشمای قاب گرفته با عینک مشکیش خیره شدم ... مُردم حسام ... مُردم ...
دکتر : اقا چقدر سریع برگشتید ... لطفا کیسه رو بدید به خانوم پرستار ...
با مکث نگاشُ ازم گرفت و کیسه رو به دست پرستار داد ...
نگران گفت : صدای تو بود؟
سرمُ زیر انداختم ... نباید گریه کنم ... الان میگه چقدر نازنازی بار اومدم ... و اگه خانوم جون میفهمید ... حتما کلی حرص میخورد! بغض سنگینم رو قورت دادم ...
دست حسام رو دستم قرار گرفت ...
اروم گفتم : پریسا کو؟
با صدای دورگه ای گفت : با کامران رفتن ... مثل اینکه حال مامانش بد شده ...
سرمُ سریع بلند کردم گفتم : چش شده؟
دستمُ نوازش کرد و با لبخند گفت : یکم قندش بالا رفته ... نگران نباش

به این نوازش نیاز داشتم ...!!!ارومم میکرد ... حس حضورش برای تحمل این درد کافی بود ... و این چقدر بد بود ... افتضاح بود ... زنی که با غریبه ای اروم میشد ...! و شوهرش از اون درد بیخبر بود ...!

دکتر مشغول بستن پام شده بود ... تحملم تو درد کم شده ... دل نازک شدم!!! ... دست مردونه حسام رو محکم فشار دادم ... کاش پریسا نرفته بود ... تا راحت جیغ بزنمُ گریه کنم!
دکتر : برات مسکن نوشتم تا دردش شب اذیتت نکنه ...
حسام : رز درد داری؟
پلکامو باز کردم و زل زدم تو چشماش گفتم : نه خیلی ...

سرش جلوتر اورد و بی مقدمه گفت : میدونی چقدر به چشمات فکر میکنم؟
با تعجب گفتم : چـ... ی؟نـ ... ه ...
لبخندی به روم زد و خیره تو چشمای لرزونم به ارومی گفت : خیلی زیاد ...
تپش قلبم به قدری زیاد شده بود که پرش هاشُ از روی پالتومم میتونستم ببینم ...
به سختی گفتم : چـ ...را؟
قطره اشک رو گونم رو با نوک انگشت اشارش گرفت و این بار جدی گفت : چون دوست دارم بدونم چه رنگیه ... سبز ... ابی ...
اومدم حرفی بزنم که دکتر فشاری بدی به پام اورد که دادم بلند شد ...
-آیـــــــــــــی ...مُردم ...

دکتر با خنده رو به حسام گفت : کارتون عالی بود اقا!

گیج به لبخند حسام و دکتر نگاه کردم ... بازم بازی خوردم ... بازم توهم زدم ... بازم گولم زد ... کاش حواسمُ پرت نمیکرد ولی باهام بازی نمیکرد ... دیگه نمیتونستم بغضمو قورت بدم ...نفرت قلبمُ تو چشمام ریختم و به حسام زل زدم ... ازت متنفرم حسام ... متنفرم!

ادامه دارد ...:-2-41-:
چقدر بیمارستان زیاد شد به یکی از بچه ها گفته بودم بیمارستان یه پسته ... عذر میخوام!:-2-36-:

negin.t
1391,12,19, ساعت : 20:03
مات به حسام مونده بودم که دکتر گفت : خب تموم شد ... فقط مواظب باش روش فشار نیاری ... اگه همکاری کنی دو هفته دیگه برات بازش میکنم ...

دستام رو مشت کردم و چند بار محکم رو چشمای مملو از اشکم فشارشون دادم ... الان وقت اومدن شما نیست ... به اندازه کافی امروز تحقیر شدم!

حسام : دستتون درد نکنه اقای دکتر ...
دکتر : خواهش میکنم ...

حسام با لبای خندون به سمت من برگشت ... خواست دستمُ تو دستش بگیره که دستشُ با خشم کنار زدم ...
خشک گفتم : خودم میتونم
فرمایشای دکتر به پرستار مثل صدای ویز ویز مگس رو مخم بود ... احمق یه ضرب دیدگی اینهمه فشار دادن داشت!
با قطع شدن صحبت دکتر اینبار صدای حسام از فاصله نزدیکی به گوشم رسید ...

حسام : رز گردنت بدجور بازِ ... مقعنتو سرت کن بریم ...
با حرص گفتم : سَرمِ
اینبار طلبکار گفت : بت میگم سرت کن بگو چشم!
پوزخندی زدمو گفتم : برو کنار میخوام بیام پایین ...
خنده بلندی کرد و گفت : چت شد یهو دخترم تا الان که خوب بودی ... نکنه منتظر بقیه حرفامونی؟
تو چشمای پر تردیدش زل زدمُ گفتم : ببخشید که از بازی جالبت خوشم نیمد ...
گنگ زمزمه کرد : بازی؟
پوفی کشیدم و گفتم : برو کنار ... دکتر داره نگامون میکنه
سریع اخماشُ توهم کشید ... یه نگاه به دکتر کرد و یه نگاهم به من ...

سرشُ رو به روی سر من که روی تخت نشسته بودم قرار داد و عصبی گفت : مرتیکه ... سرت کن اون بی صاحابو ...
نمیدونم چرا از این بازی که خودم راه انداخته بودم خوشم اومده بود ... از عصبی کردنش از غیرتی شدنش ... لذت میبردم!

خنده با نازی کردم ... میخ رو رگ گردن برامدش شدم و گفتم : نچ ... این جوری راحت ترم
دندون قروچه ای کرد و گفت : که راحتری ... ببین رز خودت میری رو مخم !
قبل از اینکه بفهمم چی گفته ... سرشو به سمت من خم کرد ... و با دستای عصبیش لبه مقنعه رو محکم پایین کشید ... تو لحظه اخر صورتشُ جلو کشید و بوسه محکمی رو گردن یخ زدم زد ...کل بدنم از بوسه پر خشمش مور مور شد ... شوک زده و ناباور لبه تخت رو چنگ زدم ... دست شل شدم رو بلند کردم تا روی صورت قرمزش فرود بیارم که سریع دستم رو گرفت و تو یه حرکت از رو تخت بلندم کرد ...
حسام : خدافظ دکتر
دکتر : به سلامت ... دو هفته دیگه منتظرتونم خانوم

فصل هفتم ( مرگ قلب من ) :

با بلند شدن صدای زنگ تلفن از فکر بیرون اومدم ... چشمم به ساعت خورد ... دوازده! کیه این موقع ... قبل از خوردن دومین زنگ سریع خودم رو به تلفن رسوندم ... پری!
-الو ... پری
پریسا : سلام رز
-سلام ... خوبی؟مامانت خوبه؟چیزی شده؟

با لحن لرزونی گفت : اره ... اره ... رز تو به حسام ...
-به حسام چی پریسا؟
پریسا : قضیه سبحانُ گفتی؟
بدون مکث سریع گفتم : نه!چطور؟
پریسا : وای!

ادامه دارد ... :-2-35-:
اخیش ... :-2-27-:
ویرایش نشده ... الان نوشتمش!

negin.t
1391,12,20, ساعت : 10:53
-پریسا چی شده؟
گرفته گفت : رز به خدا من فکر کردم میدونه ...

قلبم رو تو مشتم گرفتم ... نمیخواستی بفهمه ... اره؟ ... بدون در نظر گرفتن پای بسته شدم ... خودمُ گوشه دیوار جمع کردم ...
پریسا : رز ... من ...
پوزخندی رو لبم اومد ... ماه پشت ابر نمیمونه ... میخواستی تا کی نفهمه ... تا کی گستاخی کنه ... تا کی دستای گرمشُ حس کنی ... گاهی بوسه هاشُ ... گاهی اغوششُ ... به پریسا هق هق اجازه صحبت نمیاد ... به من تنگی نفس! ..." رز من "..." رزم "... "دوستت دارم "...

نفس مقطعی کشیدم ... دستم روی گلوم گذاشتم و گفتم : تو کار بدی نکردی پریسا ... همه باید بفهمن ... حالا چه یه روز دیگه ... چه یه ماه دیگه ... چه شب عروسیم ...
من ضر کردم که ... پشت پلکای بستم رو ماساژ دادم ...و ادامه دادم : شاهرخیم مستثنی نیست ...

"توهم زدی اذرمنش "..." میدونی چقدر به چشمات فکر میکنم "... "جانم رز "

پریسا : رز به خدا من داشتم درس میخوندم که کامران بهم زنگ زد ...
-پریسا گریه نکن ... اروم باش لازم نیست تعریف کنی
با هق هق ادامه داد : چـ...را .... چـ ...را ... بهم گفت برا رز خواستگار اومده ... من ... منم گفتم نه ... دوباره گیر داد ... چرا یه خبرایی هست خودش دیروز میگفت ... من بش ... گفتم ... نه به خدا بات شوخی کرده ...
دیروز دعا کردم لال شم ... نکردم ...
نالیدم : پریسا ...
پریسا : رز بزار بگم اروم شم ... خواهش میکنم
بگی که من نابود شم ... تو بگو اروم شو ... من بشنوم و نابود شم ...
اشک صورتمُ پاک کردمُ گفتم : بگو ...

پریسا : هر چی من میگفتم نه اون هی میگفت یه چیزی هست تو به من اطمینان نداری که نمیگی ... بازم من چیزی نگفتم که خودش گفت ... پس حتما کسی رو دوست داره که اینجوری گفته...
اینبار عصبی شدم ... گفتم ... گفتم ... رز نامزد داره ... تیر ماهم عروسیشه ... اینُ میخوای بدونی ..

پاهامو بیشتر تو خودم جمع کردم همه جا سیاه شد ... سیاه ... قبل از غرق شدنم تو سیاهی گفتم : خوب کاری ... کردی ... گفتی ... بالاخره ...
گریون وسط حرفم پرید و گفت : رز ... تا اینُ گفتم ... صدای داد حسام تو گوشی پیچید ...
مثل ... اینکه داشت ... به حرفای ما گوش میکرد ... هرچی از دهنش در اومد ... بهم گفت ... میگفت دارم دروغ میگم ... بم گفت دروغگو ... میگفت اگه این درست بوده ... حتما تو بش میگفتی ...

اره من پنهونکار این قصم ... هم پنهونکار ... هم شکست خورده ... هم مجبور به قبول این بدبختی ... این پنهونکاری ... کشون کشون خودم رو به کشوی میزم رسوندم ... اسپری رو ازش بیرون کشیدم و چند بار تو دهنم زدم ... خیلی وقت بود سراغش نیمده بودم ... از کی؟از وقتی حسامُ زورگوهاش پیداشون شد ... !!!چکار کردی پریسا ... من چکار کردم ... حسام چکار کرد ... دیگه پیگیری امیرحسینم بی فایدس ... چرا روزی گفتی که اونم به بنبست رسیده ... چرا همتون تو یه روز رو سرم خبر اوار میکنید ...

هق هق زد : رز ... رز ...

دهنه گوشی رو از دهنم فاصله دادم تا سنگینی بغضم توش نپیچه ... هم مقصر منم ... هم شکست خورده ... نه کس دیگه ... به صدایم انرژی دادم و گفتم : پری دیونه ... واسه داد حسام داری اینجوری هق هق میکنی ؟
خنده عصبی و لرزونی کردم و ادامه دادم : به جای من اشتباهی تو رو گرفته ...
پریسا : رز این قضیه واسه ساعت هفته ... الان ... الان ...

ته مونده انرژیمم از دست دادم دلم به طرز بدی شور افتاد ... الان ساعت چنده ... دوازده و نیم ... پنچ ساعت و نیم ... پس چرا بم زنگ نزده ... چرا زنگ نزده سرم هوار بزنه که من یه دروغگوام ... که یه زن خرابم ... که متعهد به شوهرم نیستم ... که ... گلوم از فشار بغض و غصه شروع به سوختن کرد ... قلبم رو به کندی رفت ... " الان گرمته رز" ... " میخوای بدونی چرا هی گرمت میشه داغ میکنی" ... سردمه حسام ... سردمه ... کاش تو اغوشت همیشگی بودید ...

-الا...ن چی؟

پریسا که هق هقش بیشتر شده بود گفت : زنگ زدم به کامران ... خیلی عصبی بود ... گفت ... گفت ... حسام غیبش زده ... گوشیشم خاموشه ... خیلی نگرانش بود ... مثل اینکه شبا یه قرصی باید بخوره ... اونم نخورده ... رز خیلی ناراحتم ... همش تقصیر منه ... نکنه بلایی سرش بیاد ... کامرانم جوابمو نمیده ... رز به جون مامانم قسم من نمیدونستم ... حسامم پیششه ... فکر میکردم ... تو بش گفتی ... اصلا ... اصلا ... نمیدونستم دوستت داره ... به خدا ... من

دوستم داره ... دیدی حسام پریسا هم گفت ... اونم توهم میزنه ... مثل من ... به موهای بازم چنگ زدم ... پریسا هم توهم میزنه .. با بغض خفه شده داد زدم : پریسا چرند نگو ... اون هیچ حسی به من نداره ... الانم حتما ... حتما ...

حتما چی؟از ازدست دادن اسباب بازیش ناراحته ؟اره؟اره رز؟ناراحت پنچ ساعتُ نیم .... بدون زنگ ناراحته ... میدونم که ازم متنفر شده ... اره ... الان ... الان ازم متنفر شده ... این دیگه واقعیته ...
خدا میشه تمومش کنی؟ تموش کن این سرنوشت سیاه شده رو ... بیشتر خرابش نکن ... نکن ... امتحانم حدی داره ... نه اینکه هم مادر بگیری هم پدر ... هم عشق ...
بعد از سکوت چند ثانیه ای و زدن دوباره اسپری با لرزشی غیر قابل کنترل گفتم : هیچیش نمیشه ... دو ساعت رفته بیرون این همه چرا شلوغش کردید ... خودتُ ناراحت نکن ...
پریسا : رز ..
-خبری شد خبرم کن ...
گوشی رو قطع کردم و به بغضم اجازه شکستن دادم ... بشکن ... بشکن ... بشکن ... بشکـــــــــــــــن لعنتی ...

پتومو دورم پیچیدم و به سرعت با کوبیدن پام رو زمین و بی حس از دردش خودمو به حیاط رسوندم ... باید تا خفه نشدم از این بغض نفس بگیرم ... چشمامو بستم و به شر شر بارون برای اولین بار تو سیاهی شب گوش کردم ...

بوی چوب سوخته به مشامم رسید ... صدای اهنگ از دیوار خونه بغلی تو گوشم پیچید ... به دیوار تکیه دادم و رو زمین نشستم ... با شنیدن صدای غمگین مرد ... بغضم شکست ... چشمام رو بستم و سیاهیشو رو به جونم سرازیر کردم ...

میشینمو بغض میکنم تو رو تجسم میکنم
تا که میام ببینمت تصویرتُ گم میکنم
حواسمو جمع میکنم دنبال سایت میکنم
"خانم اذرمنش شما عادت کردید مثل سایه دنبال من باشید"

به سایتم نمیرسم حس حقارت میکنم
به اونی که دوسش داری خیلی حسادت میکنم
راستی نگفتی چه جوری به دوریت عادت میکنم
"پس تو عشقم میفهمی چیه" ... " دوستت دارم ... رز من ... "

تو نیستی من بدون تو هی با خودم حرف میزنم
خودم دیگه نمیدونم که عاقلم یا دیونم
نذر دوباره دیدنت پرنده ازاد میکنم
"خانم اذرمنش شما بهتر نذر کنید خودتونُ طراحیاتونُ یه بدبختی بپسنده"

تو خلوتم میشینمو هی داد و بیداد میکنم
با این صدای خط خطی همیشه تنها میمونم
به اونی که دوسش داری خیلی حسادت میکنم
راستی نگفتی چه جوری به دوریت عادت میکنم
تو نیستی من بدون تو هی با خودم حرف میزنم
خودم دیگه نمیدونم که عاقلم یا دیونم
" چشمات یه جوری شده ... ""سبز ... ابی ""سبز وحشی ... "

به اونی که دوسش داری خیلی حسادت میکنم
راستی نگفتی چه جوری به دوریت عادت میکنم
تو نیستی من بدون تو هی با خودم حرف میزنم
خودم دیگه نمیدونم که عاقلم یا دیونم
(اهنگ صدای خط خطی از مانی)

ادامه دارد ...

اینم از فهمیدن حسام ... باید روش بازم کار کنم ... نظرتونُ بگید ... تا ببینم باید بعدش چه کنم!:-2-37-:راستی اهنگش خیلی قشنگه با اهنگ بخونیدش ...

negin.t
1391,12,20, ساعت : 20:41
دارم میسوزم واسه دیدنت

واسه دل بستن به چشم تو

دارم میپوسم کنج این قفس

میخوام باز بیام تو بهشت تو


نگام رو از صورت خیسش گرفتم ... از چشمای قرمزش معلوم بود مدت کمی نیست که داره اشک میریزه ... مثل من ...

درست از اون روزی که حسام غیبش زد ... درست از اون روز بی خبری تا الان ... درست از اون روزی که سر جلسه امتحان اسم غایب رو میزش خورد و من تموم مدت امتحان با بدن تب کردم اشک ریختم ... درست از اون روزی که چهار روز تو تب سوختمُ خانوم جون بهم غر زد که چرا رفتم زیر بارونُ من با خودم گفتم این تب ... تب مریضیه یا دلتنگی ...

درست از اون روزی که تلفنش خاموش شد ... از اون روز که به یاد بوسش افتادم ... از اون روز که تا الان گلوم از فشار بغض و بوسه داغش داره میسوزه ... و همه میگن چه تبیه که پایین نمیاد ...

-دختر تو چه کردی با خودت ... خیلی لاغر شدی ... چرا؟
-اره ... چند وقته حال روزم خوب نیست ... نگران کسیم که معلوم نیست کجاست ...
دلتنگ کسیم که معلوم نیست به یادم هست یا نه ... دلم شور کسی رو میزنه که اصلا خبری ازش ندارم ... مرضیه خانوم حالم خوش نیست ... نسیت ...
مرضیه خانوم اهی کشید و گفت : درست مثل من مادر ...
اشکم رو گرفتم و با ناله در جوابش گفتم : شما چرا؟

مرضیه خانم : از دست پسرم ... مُردم این چند وقته ... یه شب بدون خبر دادن به ما رفت شهرستان پیش مادربزرگش ... اگر مادرشوهرم صبحش بهم زنگ نمیزد من از غصه بی خبریش دق میکردم ...
نمیدونی اون شب تا صبح چی کشیدیم ... چهار روز اونجا بود ... باز خیالم راحت بود پیش مادربزرگشه ... تا اینکه از اونجام بدون اینکه به اون پیرزن چیزی بگه یه شب میزنه بیرون ... ازش بیخبر بودیم تا سه روز بعدش که خودش زنگ زد گفت شمالِ ...
هرچی بش گفتم چرا رفتی شمال اونم تنها بیخبر ... با خنده میگفت اینجا هم سبز هم ابی ... رز خیلی نگرانشم ... بعد از مرگ خواهرش دوران خیلی سختی رو گذروند ... حتی چند وقت قرصای شدیدی مصرف میکرد ... بچم از مرگ خواهرش داغون شد ... از درس و زندگیش افتاد ... تحمل ندارم مثل قبل شه ... تحمل ندارم این بچمم از دست بدم ...

دست لرزونش تو دستم گرفتم و با لحنی که هیچ اطمینانی توش نبود گفتم : شاید رفته هواش عوض شه ... خودتونُ اذیت نکنید ... پسرا ...
بین حرفم پرید و نگران خیره به قبر مامانم تو حال خودش زمزمه کرد : دو روز پیش با یه وضع افتضاح اومد خونه ... انقدر افتضاح که وقتی دیدمش از حال رفتم ...
صورت اصلاح نشده ... موهای بهم ریخته ... سر خونی و باند پیچی شده ... اگر بگم بعد از مرگ خواهرشم این جوری ندیده بودمش دروغ نگفتم ... از وقتی اومده خودشو حبس کرده تو اتاقش ... صدای پیانو و گیتارش بعد از پنچ سال دوباره دراومد ... خیلی نگرانم رز ... خیلی ... هرچیم باش حرف میزنم ... با خنده میگه چیزیم نیست مادر من ... ولی من میدونم بچم یه چیزیش هست ... خوب میدونم ... من یه مادرم ... چشمای بی فروغش که چند وقتی درخشش زندگی توش بیداد میکرد میگه یه غمی رفته تو قلبش ...

بدن لرزونش رو تو اغوشم گرفتم ... مادر بودن سختره؟یا عاشق بودن ... عاشق دو چشم سیاه بودن ... عاشق بودن داشتن شوهر ...

-اروم باشید مرضیه خانوم ... اروم ... درست میشه ... بزارید یکم تو خودش باشه ... مطمئنم باهاتون صحبت میکنه ...
مرضیه خانم : نمیدونم دخترم ... نمیدونم ... تو براش دعا کن ... تو دلت پاکه ... دعا کن از این حال دربیاد ... دعا کن حداقل قبول کنه بریم پیش دکترش یه ویزیتش کنه خیالم راحت شه ...
-مرضیه خانوم شما باید قوی باشید تا به اونم کمک کنید ... ایشالله پسرتون خیلی زود مثل اولش میشه ...
دستاشُ رو به اسمون گرفت و با چشمای بسته زمزمه کرد : خدا علی مو به تو میسپرم ...

ادامه دارد ...
ای بابا فکر کردید داره حسامُ میگه!علی؟؟!!

negin.t
1391,12,21, ساعت : 19:19
هر جای این دنیایی ... باش !
فقط هر روز خنده هایت را برایم پست کن !
قلب من برای تپیدن
نیاز به انگیزه دارد ...!

دستای لرزونم رو مشت کردم ... خیره به قامت بلندش شدم ... چقدر لاغر شده ... بعد از پونزده روز ... بعد از گذشت یه هفته از شروع کلاسا! ...

قلبم نامرتب لرزون ... کند و تند ... بی وقفه ... به دیوار سینم کوبیده میشد ... چشمام خیره و تب دار ... بدونِ چرخش ... میخ و لرزون ... بدون زدن پلک رو صورت ته ریش دار مردونش فرو رفته بود ...

دست پریسا رو دستم قرار گرفت ... چرا انقدر تمیز و مرتبِ ... اتو کشیده و شیکِ ... خوش تیپ و خوش قیافس ... مثل همیشه چرا؟پس ... پس ... نگام رو پالتو خاکیُ و پوتای گلیُ ... مقنعه چروک خودم برگشت ... من ... من ... من ... پونزده روز ... یه هفته ... دستی به پیشونی عرق کردم کشیدم ... حتی هنوزم تب دارم ... اونوقت اون ... کامران دیروز گفت ... گفت ... رفته شمال هوا عوض کنه!انوقت من از توهم دوباره پونزده روز تب کردم!... منی که شبا با یاد بوسش تا صبح دست رو گلوم میکشم ...
پلکام رو محکم فشار دادم ... رز گریه کنی ... به خدا ... بمیری که دیگه توهم نزنی ... بمیری که سه روز پشت دفتر وکیل نشینی ... بمیری که توهم پریسا دلگرمت نکنه ...

با صدای استاد که اسمم رو صدا میزد متوجه شروع کلاس شدم ...
استاد : خانوم اذرمنش
-حاضر
صدای وای پریسا تو خنده بلند بچه ها گم شد ...
استاد لبخند پررنگش رو با اخمی پنهون کرد گفت : اذرمنش!حضور غیاب نمیکردم ... لطفا بیا جلوی کلاس ...
با تانی بلند شدم ... نگام میکنه؟!؟ بهم میخنده ... به گیج بودنم ... به گیج شدنم ... ساقهای ضعیفم همراهیم نمیکردن ... دستی به مقنعم کشیدم و بیشتر از قبل موهای فرمو تو دادم ... حرارت بدنم هر لحظه بیشتر میشد ... حالا که خودش نیست تا گرمم کنه ... حالا که بدن داغش نیست ... از دوریش تب کردم!پونزده روز ...
کنار استاد رو به روی کلاس ایستادم ... خسته تر از اونی بودم که به خندهای ریز بچه ها اهمیت بدم ...

استاد : اذرمنش میخوام درس جلسه قبل رو برامون یه بار مرور کنی ...
زیرچشمی به حسام نگاه کردم سرش پایین بود و با اخم پررنگی به موبایلش زل زده بود ...
دلم بیشتر گرفت ... چرا این همه غریبه ... حتی لایق نگاه کردنم نیستم ... نه نیستی رز ... نیستی ... تو فقط یه دختر یتیم دروغگویی که به دنیا اومده تا بدبختیاشُ پنهون کنه و به خاطر همین بدبختی ها مجازات بشه ...

استاد : اذرمنـــــــــــش!!!
با ترس سرم رو بلند کردم و گفتم : ببخشید ... استاد ... میشه بگید دقیقا چی ... باید بگم ...
با تعجب نگاهی به من کرد بعد از مکثی چند ثانیه ای گفت : اذرمنش خوبی؟؟
لرزش صدام اجازه صحبت بیش از چند کلمه رو بهم نمیداد ... نفسی گرفتم ... دستامُ توهم حلقه کردم و گفتم : بله ...
استاد : اگر حالت خوب نیست میتونی بشینی

حالا که نگام نمیکنه بشینم ... حالا که شکستم ... بغض تلخم رو قورت دادم ... رز قوی باش ... تا عروسی میخوای تب کنیُ بلرزی ... دیدی نه نگات میکنه ... نه مثل تو بهم ریختس ... رفته بوده شمال هواخوری!دقیقا وقتی که تو از دوریش هوا کم اورده بودی ... درست همون زمانی که تو تب دلتنگیُ گناهش میسوختی ...

نفس لرزونی گرفتم و با لبخند گفتم : خوبم استاد ... شروع کنم؟
استاد : بفرمایید ...
خدا رو شکر دیشب برای پرت کردن حواسم از فکر و خیال حسام مروری رو درس کرده بودم ...
بدون مکث و نگاه کردن به سمتی که حسام با غرور پررنگش نشسته بود شروع به گفتن خلاصه ای از درس کردم ...

تو تموم مدت که درس رو مرور میکردم سر حسام پایین بود ... هر بار که نگام بهش میخورد ... تپش قلبم کندتر و کندتر میشد و تب بدنم بیشتر ... به زن شوهردار نگاه نمیکنه!من ... فقط نامزد دارم ... یه نامزد اجباری اون سر دنیا ... به خدا همین ... همین ... من سه روز پشت در دفتر وکالت نشستم ... بعد ... لایق یه نگاهم نیستم ...

--------
بعد از تموم شدن کلاس زجر اور با پریسا که این روزا خیلی ساکت شده بود به سمت در خروجی دانشگاه راه افتادیم ... غم سنگینی رو دلم انبار شده بود ... دلتنگیم رفع شد؟!یا بدتر شد!یه بارم چشماشو ندیدم ...معتاد بدون موادش حالش خوب میشه ... که من بدون دیدن چشماش حالم خوب شه؟؟؟

نزدیک در خروجی بودیم که صدای خسته و مردونش از پشت سرم تو گوشم طنین انداخت ...
حسام : خانوم اذرمنش ...

لبام به لبخندی پر از لذت از هم باز شد ... قلب ساکتم شیطونتر از هروقتی شروع به وَرجه ورجه کرد ...

به سرعت به سمتش برگشتم ... تموم وجودم چشم شد ...کاش میشد فریاد بزنم جانم حسام ... جانم دنیای سیاه ... جانم تب سیاه ...

تو اوج بودم که با دیدن سر پایینش به قعر پرت شدم ... بازم نگام نمیکنی ... پس من چی ... من که دلتنگ چشماتم ... من که دلتنگ سیاهیم ... من که دلم گناه میخواد ... دلم غرق شدن میخواد ...

قدمی به سمتش برداشتم ...
لبای خشکم رو با زبون خیس کردم و نالیدم : حسام ...

منتظر جانم شدم منتظر جانم رز ... منتظر جان دلم ... منتظر تا دلم خالی شه از اینهمه انتظار ... از این همه اجبار ... لحن جدی و خشکش رو سرم اوار شد ...
حسام : خانوم اذرمنش ... شما یه سری عکس پیش من داشتید ...
نفس سنگینی گرفت و خیره به اسفالت ادامه داد : روی دوتاش اب ریخت از بین رفت ... ولی سه تای دیگه رو براتون اوردم ... بفرمایید ...

گنگ به پاکت تو دستش خیره شدم ... فشار اشک چشمام سوزش شدیدی تو نگاهم ریخت ... عکس ... عکس ... من ... حالا که میدونه .... نمیخوامشون ... حالا که خراب شدم ... حالا که فهمید نامزد دارم ولی دلم ...

ادامه دارد ...
خسته از دانشگاه اومدم شروع کردم نوشتن ... دوست دارم قبل از وقفه رمان تو عید به شمال برسیم!:-2-17-:

negin.t
1391,12,22, ساعت : 20:08
مرهم زخمهایم کنج لبان توست ...
بوسه نمی خواهم !
برایم سخن بگو ...


نگام رو به پلکای نیمه بازش دادم ... تو حال خودم بودم که قدمی بهم نزدیکتر شد و بدون حرف پاکتُ تو دستم جا داد ...
با بغض گفتم : حسام من میخواستم ... برات ...
کلافه دستی تو موهاش کشید و بین کلامم گفت : خانوم اذرمنش من قرار مهمی دارم ...

قطره سمج اشک که تا این ثانیه تو چشمم اتیش راه انداخته بود رو گونم خط انداخت ... قرار!!! بعد از پونزده روز دوری ... قرار داره؟!

زیر لب ملتمس نالیدم : حسام ...

نفس عمیقی کشید و بعد از مکث کوتاهی با اخم شدیدی گفت : دیگه این جوری صدام نکن ...
پشتش رو به من کرد و با صدای دورگه ای ادامه داد : خوشبخت شی ... هرچند که ...

دور شدن سریعش اجازه شنیدن باقی نفرینشُ بهم نداد ... داشتم سقوط میکردم که پری زیر بازوم رو گرفت ...

رو به پری گیج گفتم : گفت دیگه صدام نکن ... گفت قرار داره پری ... بعد از پونزده روز ...
پریسا : بیا بریم خواهری ... بیا بریم تو ماشین ... دستات بدجور یخ کرده ... ما این همه باهم حرف زدیم بعد تو انقدر سریع وادادی؟

با کمک پری کشون کشون خودمُ به ماشین رسوندم ... با لرزش زیاد در باز کردم خواستم سوار شم که کسی صدام زد ...

-رزا ... رزا ...
پریسا : وای ... سلام!شما اینجا چکار میکنید ؟؟؟...
لبخند کم جونی به روش زدم ... و گفتم : سلام

امیرحسین منو تو اغوش خودش کشید و تو همون حالت رو به پری گفت : سلام پریسا خانوم ... خوبید؟
پریسا : ممنون ... خبری شده؟
امیر منو از خودش دور کرد و گفت : نه فعلا ... الان فقط اومدم جوجو رو ببینم ... خوبی گل رز؟
-بد نیستم ...
امیر حسین خنده بلندی کرد و گفت : شازده همونیه که داره با چشماش منو قورت میده ...تو مهمونیم همین جوری بود ...

کنجکاور از لحن امیرحسین میخواستم نگاهی به پشت کنم که امیر جدی گفت : برنگردیـــــا!
غریدم : اِاِ ... امیر!بدجنس نشو ...

امیر سرشو نزدیک سرم اورد و بیخیال گفت : اتیشش خیلی تنده ... بهت قول میدم الان میاد اینور ... ببین ... یک ... دو ... سه ... چهار ... پنچ ... شیش...
حسام : رزززززز ...

لبخند پررنگی به امیر زدم که در جوابم چشمکی حوالم کرد ... من خوشبخت شم!چه زود!
با تامل به سمتش برگشتم ... با دیدن صورت سرخُ چشمای خون گرفتش قند تو دلم اب شد ... دیدی بیخودی پشت دفتر نشستم ... پس من خوشبخت شم ؟من!

حسام خیره به امیر گفت : رز یه دقیقه بیا اینور کارت دارم ...
چه زود اذرمنش شده رز ...!!!لبخند پهنم رو با گاز گرفتن لبم پنهون کردم ... و به سمتش حرکت کردم ...

حسام چند بار تند دستی تو موهاش کشید و عصبی گفت : عکسا رو چک کردی؟
اخمی ریزی برای باز نشدن لبخندمرو پیشونیم انداختم و گفتم : لازم به چک نیست ...
حسام چند ثانیه چشماش رو بست ... زل زدم به پشت پلکش ... توش سیاهه ... میخ مژه های مشکیُ بلندش بودم که چشماش تونگاهم باز شد ... هینی کشیدم ... یه قدم به عقب برداشتم ... بالاخره دیدمشون ... بعد از پونزده روز ...

ادامه دارد ...:-2-40-:

negin.t
1391,12,22, ساعت : 22:14
بدون زدن پلک داشتم تو چشماش هل میشدم که خودش نگاهشُ ازم گرفت ... و سخت گفت : پریسا بت گفت ... قراره بریم شمال؟
دودل گفتم : اره ... احتمالا میام ...

حسام زیرچشمی نگاهی به امیرحسین کرد و اخماشُ بیشتر توهم کشید ... خشمگین گفت : پسره میدونه هر دقیقه تو بغل این چشم رنگی میری؟
از اینکه نه حاضر بود امیر رو به اسم صدا کنه ... نه به جای پسره بگه نامزدت ... دلم ضعف رفت ... چه خوب شد امیر اومد ...
حرصی و بدجنس گفتم : نخیر شوهرم نمیدونه تو بغل امیرحسین میرم ... نه لازم بدونه ... نه مهمه ... نه اینجاس که بدونه!

صورتش رو به کبودی رفت ... پوزخند بلندی زد و گفت : شوهرم!!! از تو بیش از اینم انتظار نمیره ... معلوم نیست واسه من بدبخت چه نقشه ای کشیده بودی!بیا من برسونمت ... درست نیست با این پسره بری ...

از سرم دود بلند شد ... من نقشه کشیده بودم ... من کجای زندگیم دستمه که براش نقشه هم بکشم!من کارم فقط انتظار کشیدنه همینُ بس!

به زحمت دهنم رو باز کردم و گفتم : بهتره بات نیام شاید گولت زدم ... مگه نمیگی برات نقشه کشیدم ...!!!

با بغض رومو ازش گرفتم که بازوم رو کشید و عصبی گفت : اذیت نکن من یه زِری زرم ... بیا من برسونمت درست نیست با یه پسر مجرد تنها بری...
به ظاهر بی حوصله گفتم : تو متاهلی؟!تا یه ربع پیش که من اذرمنش بودمُ تو قرار داشتی ... !!!حالا چی شده؟

کلافه دستم رو بیشتر کشید و گفت : قرارم کنسل شد ... اونوقت تو دانشگاه بودیم ... نمیشد به اسم صدات کنم ... به این چشم رنگی بگو با من میای ...
-نمیشه ... تا اینجا اومده حتما کارم داره ...

صدای سابیده شدن دندوناش که عصبی روهم کشیده میشدنُ واضح میشنیدم ... دلم از این همه نزدیکی بعد از اون دوری طاقت فرسا به لرزش در اومده بود ... چه خوب بود این نزدیکی این گرما ... این تب نه اینبار از دوری ...

حالم از این همه حرارت پر تنش خراب شده بود ... که صداش به گوشم رسید : پریسا خانوم خدافظ ... رز با من میاد ... بریم رز
صدای خندون امیر بلند شد : کجا اقا؟!رزا توام با ایشون میری؟

میخواستم بگم بله که با چشمک امیر حرف تو دهنم موند...
جدی گفتم : نه!من با تو میام!
بازوم تقریبا خرد شده بود که صدای نالش تو گوشم پیچید : رز ...
بدون هیچ اختیاری از مغزم قلبم با اقتدار فریاد زد : جانم
حسام باز هم ناله وار کنار گوشم زمزمه کرد : من حالم خیلی خرابه ... اذیتم نکن ... بیا بریم ...

دیگه نمیتونستم حتی قدمی بردارم چه برسه به مخالفت کردن! ... سنگینی نگاهش رو به خوبی حس میکردم ... و چقدر این سنگینی دوست داشتی بود سنگینی یه نگاه تب دار ...
باز قلبم بلندتر فریاد زد : امیر بعدا بت زنگ میزنم ... پری خدافظ
پریسا ناباور چیزی شبیه خدافظ گفت ... اما امیر اخم پررنگی کرد و گفت : این بود حرفامون!؟
زیر لبی گفتم : ببخشید ...
امیرحسین : منتظر تماست هستم رزا!باشه؟
-باشه ...

با کشیده شدن دستم به دنبال حسام راه افتادم ... نزدیک ماشین تو چشمام برای لحظه ای خیره شد و اروم لب زد : ممنونم رز ...
بدون حرف در جلو رو باز کردم و سوار شدم ... حسام هم با تاخیر پنچ دقیقه ای سوار شد و راه افتاد ...

بعد از اون لحن سردُ گزندش اصلا فکرشم نمیکردم نیم ساعت بعدش سوار ماشینشُ نزدیک به چشمای تب دارش باشم ... خدایا شکرت ... شکرت ... همین که هست حتی با اخم بازم خوبه ... حتی بدون حرف بازم خوبه ... شکرت ... شده ده ماه شده بیست سال میرم پشت اون دفتر میشینم تا جوابمو بدن ... فقط این نگاه تب دار باشه ...

با زنگ خوردن موبایل حسام از فکر بیرون اومدم ...
حسام : الو ...
...
حسام : اره
...
حسام : نمیشد کامران ...
...
نمیدونم کامران بش چی گفت که دادش بلند شد : بت میگم نمیتونـــــــــم ... دست خودم نیست ... میفهمـــی دست خودم نیـــــــست ... منم ادمم ... اخ اگه بودی میدی چی کشیدم کامران ...
...
نگاه گذاری به من کرد و گفت : الان که هست ...
...
از سکوت طولانیش میشد فهمید کامران داره جدی صحبت میکنه ... چون هیچ وقت حوصله شوخیای کامران رو نداشت ... حرفشون هرچی بود حسامُ عصبی کرده بود هر چند لحظه یه بار ضربه محکمی با کف دستش به فرمون میکوبید و سرعت ماشین رو بیشتر میکرد ... با نگرانی به صورت سرخش نگاهی کردم ...
با دادی که زد قلبم از حرکت ایستاد : بس کــــــــــن ... اون موقعه من مُـــــــــــــردم لعنتی ... مُــــــردم ... میفهمی اصلا نیستم که ببینم ...

با پرت شدن گوشیش تو داشبورد نگام رو از صورت قرمز و برافروختش گرفتم ... سرم رو به پشتی صندلیم تکیه دادم ... چی انقدر عصبیش کرده ... تحمل دیدن ناراحتیُ غصه خوردنشُ ندارم ... کاش برام میگفت از چی ناراحته ... صدای تیک روشن شدن ضبط و متعاقبش صدای بلند اهنگ تو ماشین پخش شد ...

تورو دوست دارم مثل حس نجيب خاک غريب
تو رو دوست دارم مثل عطر شکوفه هاي سيب
تورو دوست دارم عجيب تورو دوست دارم زياد
چطور پس دلت مياد من رو تنهام بگذاري
تورو دوست دارم مثل لحظه خواب ستاره ها
تو رو دوست دارم مثل حس غروب دوباره ها
تورو دوست دارم عجيب تورو دوست دارم زياد
بدون اینکه بفهمم چکار میکنم دست سردمُ روی دست پر حرارتش که محکم دنده رو فشار میداد گذاشتم ...
نگو پس دلت مياد من رو تنهام بگذاري
توي آخرين وداع وقتي دورم از همه
چه صبورم اي خدا ديگه وقت رفتنه
نگاه گرمی بهم کرد و با لبخند دست لرزونمُ تو دستش گرفت و به لبش نزدیک کرد ... با بوسه طولانی که به پشتش خورد ... اتیش گرفتم ...
تو رو ميسپارم به خاک تورو ميسپارم به عشق برو با ستاره ها
تورو دوست دارم مثل حس دوباره تولدت
تور دوست دارم وقتي ميگذري هميشه از خودت
تورو دوست دارم مثل خواب خوب بچگي
بغلت ميگيرم و ميرم به سادگي
تلاشی برای جدا کردن دست داغ شدم نکردم ... اینبار خودم خواستم ... خودم ... خودم ... خودم ...
تورو دوست دارم مثل دلتنگي هاي وقت سفر
تورو دوست دارم مثل حس لطيف وقت سحر
مثل کودکي تورو بغلت ميگرم و
اين دل غريبم رو با تو ميسپارم به خاک
توي آخرين وداع وقتي دورم از همه
هم حس عجیب اهنگ هم حس لمسُ نوازش دستم باعث شده بود از دنیا گذشته و ایندم جدا شم ... جدا شم ... از پونزده روز دوری جدا شم ... جدا شمُ وصل شم به یه نگاه اشفته و تب دار ...
چه صبورم اي خدا ديگه وقت رفتنه
تورو ميسپارم به خاک تورو ميسپارم به عشق
برو با ستاره ها
(اهنگ تو رو دوستت دارم زیاد _ مازیار فلاحی)

ادامه دارد ...


سبحان بیاد من با این حسام چه کنم!:-2-15-:گناه داره ... :-2-34-:
ویرایش شد ...:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

negin.t
1391,12,24, ساعت : 18:04
-پس دوتای دیگش کو؟
-گفت اب ریخته روش!
آرزو با حرص از کنارم بلند شد و گفت : اب ریخت ... به همین راحتی!اره؟
-خب ... چه کار کنه تقصیر اونم نبوده که ...
بینیشو چین داد و گفت : هه ... چه جالب ازش طرفداریم میکنه!بدبخت خالی بسته برات ...
اون عکسا با دوقطره اب کاریش نمیشد مگر اینکه یه پارچ اب روش ریخته باشه!
بی حوصله گفتم : ارزو گیر نده دیگه ...حتما حواسش نبوده لیوان اب برگشته روشون ...

اخمی بهم کرد گفت : خیلی ساده ای رز ... حالا چطور رو دوتا بهتریناش اب ریخته!
-اون لباس مردونهه بهترین بود اخه!؟!همون بهتر که خراب شد ... هرکی میخواست ببینه باید از خجالت اب میشدم ..

ارزو : خری دیگه اون اثر هنری بود نفهم ... اگه تو عقل داشتی همون روز شماره منو به این حسام خان میدادی تا حالیش کنم عکسای یه عکاس حرفه ای رو دزدیدن یعنی چی!؟پسره پرو!!
میخواستم جوابشُ بدم که در به شدت باز شد و آرش تی به دست و دستمال به سر وارد شد ...

آرش : ای ذلیل شید ... ای بترشید ... ای لال شید من راحت شم ... من با اینهمه تحصیلاتُ خدمُ حشم دارم اون پایین کار نیک میکنم بعد شما نشستید اینجا چهار ساعته چرتُ پرت سرهم میکنید ...

اخمی به ما که متعجب نگاش میکردیم کرد و با همون تیُ و دستو پای کثیفش نزدیک من شد و از پشت یقمو گرفت ...
-ای ... ای ... ولم کن ارش ... چه قدر کثیف شدی!
ارش : ساکت شو ببینم ...شوهر تو داره میاد خوشگذرونی ... اونوقت من باید ارتروز بگیرم واسه خوش خوشان اقا!...
ارزو لحن مظلومی به صداش داد و گفت : راست میگه داداشم ... پاشو خودت برو تمیز کن ... داداش من چه گناهی کرده که حمالی کنه ... والا!
ارش چشم غره ای به ارزو رفت گفت : مرسی طرفداری ... حمال خودتی!

با خنده گفتم : شما دیروز کجا بودید ببینید من چی کشیدم تا خانوم جون رضایت داد نیم ساعت بشینم ...
لبامُ ورچیدمو رو به آرش ادامه دادم : ارشی ... من از دیروز هنوز کمرم درد میکنه ... خیلی گناه دارم!تازه پامم بعضی وقتا اذیتم میکنه ...

ارش لبخندی به روم زدُ منو ول کرد ... تیشُ به سمت ارزو نشونه گرفتُ گفت : ارزو بجنب ... بجنب که تُو یکی تو خونه هم حمالی نکردی ... !!!
ارزو جیغی کشید و با عجله ... ترسون از برخورد تی کثیف ارش به لباساش از اتاق بیرون زد ...

ارش قبل از خروج از اتاق رو به من گفت : رز یه ربع دیگه میایا!تو این یه ربع تا میتونی استراحت کن ...که باید جبران کنی!

لبخندی رو لبم اومد ... در کنار ارزو و ارش بودن روز خوبی رو برام ساخته بود ...
نگاهی به موبایلم کردم ... نه اس مسی نه زنگی ... چرا؟پوزخندی به فکر خراب خودم زدم ... منتظرچی هستم؟مگه رفتار این چند روزش تَوهم بودن تمام خیالاتمُ بهم ثابت نکرده ... پس چرا هنوز منتظرم؟ ...

فکرم پر کشید به هفته پیش ... بعد از تموم شدن اهنگ تو خلسه ای پر از عشق و ارامش فرو رفته بودم که دستم با ضرب محکمی رو پام پرتاب شد ...
لرزونُ وحشت زده به سمت حسام برگشتم ... با لکنت گفتم : چی ... شد؟
داد بلندش قبل از رسیدن به گوشم قلبم رو نشونه گرفت ...
حسام : چرا دست از سرم برنمیداری؟؟؟ ... مگه تو نامزد نداری؟هــــــان؟؟

ادامه دارد ...

negin.t
1391,12,24, ساعت : 20:22
این بار
با نــــــسیـــــم
عاشقــــــم خواهــــی شد
تمـــام دلـــتنگی هایـــــــــــم
را به شکوفـــه ها داده ام
بــــــهار نزدیــــــک اســــت ...

شوک زده اب دهنم رو قورت دادم ... هیچی به ذهنم نمیرسید تا به زبون بیارم ... بدون گفتن حرفی به صورت سرخ و عصبیش خیره شدم که باز دادش بلند شد : این جـــــــوری به من نگاه نــکن ...
نالیدم : حسام ...

ترمز شدید ماشین کنار اتوبان جواب ناله ضعیفم بود ...
قبل ازاینکه به رفتارای متغییرش عکس العملی نشون بدم از ماشین پیاده شد ... قطره اشک مزاحم رو از چشمم گرفتم و مانع سقوطش روی گونه رنگ پریدم شدم ... من شکر کردم خدا !!!... اونم یه ربع پیش ... شنیدی چه دادی زد ... هنوز یه ربع نشده بود ... یکم میزاشتی شاد باشم بعد ...

با باز شدن در سر تب کردم رو زیر انداختم ...
حسام : پیاده شو ...

نفسم بالا نمی اومد ... از این همه تحقیر اونم تو یه روز داشتم خفه میشدم ...

به سختی نفسی گرفتم و بریده بریده گفتم : اینجا ولـ...م میکـ ...نی ...
بیتوجه به من فریاد زد : بت میگم پیاده شــــــــــــــو ...

دیگه بستم بود کیفم رو چنگ زدم و با بدنی که به وضوح میلرزید از ماشین نحسش پیاده شدم ...این بود جواب دلداریم ... این بود جواب همراهیم!
حسام کلافه و خشمگین بدون نگاه به من گفت : دنبالم بیا ...

برخلاف جهتی که میرفت راه افتادم ... هرچی میکشم از این قلب نفهممِ ... از این دو چشم سیاه افسون کنندس ... کشیده شدن کیفم مانع از ادامه راهم شد ... بدون اینکه بخوام من هم به دنبال کیفم کشیده شدم ... انقدر دستُ پام میلرزید که حتی نمیتونستم مخالفتی بکنم ... میترسیدم دهن باز کنمُ بغض گیر کرده پشت لبم بیرون بزنه ... بیرون اومدن از اون خلسه با این شوک عصبی لالم کرده بود ... تو ذهنم فقط یه سوال بود گناه من چیه ... گناهم چیه که همیشه باید تحقیر شم ...

بعد از اینکه چند قدم از ماشین فاصله گرفتیم ... متوجه تاکسی پارک شده پشت پرادوش شدم ...

در عقب رو باز کرد و خیره به زمین گفت : سوار شو ...
بغض سنگینِ تو گلوم بیشتر از این طاقت تحمل اینهمه تحقیر شدن رو نیورد ... و با دیدن نگاه پر ترحم راننده پیر برخلاف میلم سخت ترکید ...

هق هق زدم : مگه چکار کردم ... عوضی ... که این ... جوری میشکونیم ... تو خودت به زور ... سوارم کردی ... مگه من خواستم ... بات بیام ...

اخمِ رو پیشونیش رو پررنگتر کرد و اروم گفت : سوار شو ...
راننده : اقا من کار دارم سوار نمیشن برم؟
باز کیفم رو گرفت و بدون کوچکترین تماسی بی اهمیت به دادُ بیداد و گریه های من به زور سوار تاکسیم کرد ...

کل راه رو گریه کردم و به خودم به خاطر گرفتن دستای بیرحمش لعنت فرستادم ... گریه کردمُ چشمامو از نگاه دلسوز راننده که گاهی زیر لب به دوستی های خیابونی و دخترای خراب بد وبیراه میگفت پنهون کردم ... گریه کردمُ نگاه اتیش گرفته و سرخ اخرین لحظه حسامُ تو ذهن بهم ریختم جارو کردم ...
به یقین میگم اونشب یکی از بدترین شب های زندگیم بود ... شبی که تا صبح فقط زار زدم و دست نفرین شدم گاز گرفتمُ رو قلبم کوبیدم ... تا بلکه خفه شه ... تا بلکه صداش قطع شه ...
تا صبح گوشیمُ تو دستم بود و منتظر عذرخواهی حسام ثانیه ها رو می شمردم ... اما دریغ از یه معذرت خشک و خالی نه اون شب تلخ ...
نه روز های تلختر بعدش ... رفتارش به کل عوض شده بود ... هرجا منُ میدید با اخمُ تخم رو ازم میگرفت و جمع رو ترک میکرد ...

حتی برای امتحان کردنش به پیشنهاد پریسا با محمد هم گرم گرفتم که خیلی راحت با یه پوزخند گوشه لبش از کنارمون گذشت ... تغییر سریع حالم به قدری شدید بود که محمد هم متوجه اوضاع افتضاحم شد ...

بعد از رسیدن به خونه با امیرحسین تماس گرفتم و ازش خواستم بیخیال پیگیری بشه ... هرچی امیر اصرار کرد تا دلیل این تغییر موضع سریع رو بفهمه ... چیزی بروز ندادم و تو جواب تمام بازخواست های عصبیش با خنده گفتم ندیده عاشق سبحان شدم و راضی به ازدواج!
ادامه دارد ...

:-2-40-:بهــــــــار نزدیک است ...

negin.t
1391,12,25, ساعت : 11:33
هنوز عاشقم مثل اون قدیما

دوباره زیر لب اسممو صدا کن

اشکمو پاک کن از گونه من

سر بزار باز رو شونه من

منو سیاه کن با دروغ تازه

بگو که میگیری بهونه من


با صدای داد ارش که اسمم رو صدا میزد از فکر حسام و رفتارای متناقضش بیرون اومدم ... چیزی که الان برام مهم بود اومدن سبحان بود ...

طی صحبتی که دیشب باهم داشتیم ... سه شنبه شب ساعت یازده میرسید ایران ... و من چقدر تو این چند وقت به خودم قول دادم تمام تلاشم رو برای دوست داشتنش بکنم ... شاید نتونم عاشقش شم ولی مطمئنم میتونم دوستش داشته باشم و مهمتر کاری کنم که اونم از من خوشش بیاد ...
--------

-رز ... رز ... مادر دیر شد بیا دیگه ...
از پله ها با عجله پایین اومدم و گفتم : اومدم خانوم جون ... تازه ساعت هشته و نیمه ... چقدر عجله میکنید شما!
خاله رویا : خاله جان ... تا ما برسیم اونجا ساعت شده یازده ...
رو به ارزو گفتم : ارزو موهام بد شده نه؟هیجور وانمیستن سر جاشون!!!

ارزو با خنده خیره به من گفت : خدا بده شانس ... پسر ندیده ببین چه هلویی نصیبش شده!

مشت محکمی به بازوش زدمُ روسری نازک یشمیمُ سرم کردم ...
خاله رویا : قربونت برم خاله چشم میخوری ... خانوم جون کاش قبل رفتن یه اسپند براش دود میکردیم ماه شده بچم ....
-خالــه!

خانوم جون نگران نگاهی به من کرد و گفت : بریم برگردیم حتما براش دود میکنم ... میترسم الان دیر کنیم ...
پریسا اخم ریزی کردُ گفت : پس من چی خاونم جون؟رز همش ارایش میکنه من خوشگیم ذاتیه ... اونکه اسپند میخواد منم نه این!
خانوم جون بوسه ای رو گونه سرخ شده با رژگونه ارزو زد و گفت : برا همتون دود میکنم دخترم ...

صدای بوق زدن ارش از تو حیاط میومد معلوم بود عصبی شده ... هرچی عمو حمید باباش اروم و صبور بود ... این پسر دست پاچه و کم تحمل بود ...
-بیاید بریم صدای آرش دراومد ...

من و ارزو سوار زانتیای آرش شدیم ... و خالهُ خانوم جون به سمت ماشین عمو حمید رفتن ...

خیلی استرس داشتم ... نمیدونستم ساده میپسنده یا نه؟!تا اونجایی که میتونستم سعی کرده بودم امشب زیبا به نظر برسم اصلا دوست نداشتم تو نگاه اول به نظرش زشت بیام ... ارش کل راه تلاش میکرد تا از استرس من کم کنه ... ولی ارزو بدتر از من هُل کرده بود ....!!!و هر بار نگاش میکردم حال خودم بدتر میشد ...

دسته گل رز رو تو دستم جابجا کردم ... نگاهی به ساعتم انداختم یازده و نیم !!!... پس چرا نمیاد!
ارزو هیجان زده گفت : رز ... رز ... اوناهاش نگاه کن ... وای چه جیگریه!خدای من!کاش مال من بود ... اخه اقاجون چی میشد منم به زور به یکی میبست!

روی پنجه پا ایستادمُ چشمام رو چرخوندم تا پیداش کنم ...
ناامید گفتم : پس کو؟من نمیبینمش!
ارزو : بابا اوناهاش نگاه کن یه اور کت ابی تنشه ... یه کلاه قرمزم سرش!

دوباره به جستوجوی سبحان مشغول شدم ... با دیدن کسی که ارزو نشونی شو داده بود ... هم خندم گرفت هم عصبی شدم ... یه مرد چینی پیر با یه متر گیس رو سرش!
اخم نمایشی کردم و غریدم : ارزززززو!!!
ارزو خندون ازم فاصله گرفت ... و پشت خانوم جون پناه گرفت ...
آرش : اومد ... اومد ... من برم جلو ...

بیحوصله به ارش زل زدم ... لنگه خواهرشه!اما اون خیلی جدی به سمت در خروجی مسافران حرکت کرد ...
با چشم دنبالش کردم ...

خانوم جون اشکشُ پاک کرد و گفت : قربونش برم مثل جونی های باباشه ...
خاله رویا : اره خیلی شبیه اقاجون خدا بیامرزه و رحمانه ... چشم و ابرو مشکی و قد بلند ...
زیر لب نالیدم : سیاه!

ادامه دارد ... http://www.pic4ever.com/images/kaffeetrinker_2.gif

negin.t
1391,12,25, ساعت : 14:29
هنوز خیره به مسیر رفته ارش بودم که همه خندون و اشک ریزون به طرف ارش و سبحان که دست تو گردن هم به این سمت میومدن رفتن ...
"رز میدونی چقدر به چشمات فکر میکنم " ... "سیاه ... سیاه ... " ... " تنبیهت بود" ... "پیاده شو " ... "رز من ... دوستت دارم "

-رز ...!!!
مات شدم تو چشمای سیاهش ... که نه برقی داشت نه عشقی ولی سیاه بود مثل قیر ... مثل چشمای حسام ... البته بیغرور ... بی برق ... بی محبت ... خشکُ رسمی ... مثل نگاه یه شوهر به زنش ... یه نگاه خریدانه ... از سر تا پا ...از مو تا چشم ... از چشم تا لب ... از لب تا گردن ... از گردن تا گودی کمر ...

کشیده شدن دستم بهم یاداوری کرد شوهرم اومده ... مَردم اومده اگرچه سیاه ... اگرچه بی عشق ...
بدن سردمُ تو بغل بی حرارتش انداختم ... حداقل باید جلوی بقیه یه نمایش اجرا میشد ...

با بوسیده شدن گونه سردم ... موهای بدنم سیخ شد ... لبخند لرزونی به صورت خندونش زدم ...
-خوش اومدی ... خوشحالم از دیدنت ...
سبحان خنده ارومی کرد و گفت : خیلی خوشگلتر از عکساتی ...
خجالت زده از نگاه خانوم جون زمزمه کردم : مرسی ...

خانوم جون در حالی که هنوز اشک میرخت گفت : چقدر بهم میان رویا ...
خاله رویا : اره به خدا ... خوشبخت شن ایشالله ...

دستای لرزونم که پناه گرمشونُ گم کرده بودن تو جیبم پنهون کردم ... گوشامو از صحبت های خانوم جون و خاله که با عشق درباره ما میگفتن کر کردم ... کنار سبحان که از حرفای ارزو و ارش به قهقهه افتاده بود حرکت کردم ... پس بداخلاق نیست ...!!!

نزدیک ماشین بودیم که سبحان گفت : رز ...
-بله
سبحان : شما اینجا خفه نمیشید ...
اخمی کردم و گفتم : چرا؟؟؟
سبحان : خیلی هواش الودس ...
دوست داشتم فریاد بزنم تو این هوا کسی نفس میکشه که اگه یه روز نباشه من اون روز خفه میشم ... نه با این هوای الوده ...!!!

به جای فریاد دلم خیره به زمین خیس گفتم : اهان!عادت کردیم...
سبحان خنده ای کردُ به سمت من برگشت : نه بابا صداتم زنده قشنگتر از پشت تلفنه!
به روش لبخندی زدمُ گفتم : تو اومدی صدا و قیافه منو چک کنی سرت کلاه نره؟!؟
سبحان متفکر گفت : اوووم ... خب اره نمیشه ندیده و نشنیده بعد از بیست و هشت سال سربه زیری زن بگیرم که ... خودت بگو میشه؟
اینبار بلند خندیمُ گفتم : اون وقت الان نیم ساعته پسندیدی دیگه؟
سبحان با چشمای خندون گفت : اره ... چه جورم ...

لرز به تنم نشست ... مگه همینو نمیخواستم ... اینکه تو نگاه اول به نظرش خوب بیام ... اینکه ... دوستش داشته باشم ... دوستم داشته باشه ... پس چرا دلم راضی نیست ... قلبم کند میزنه ...نفسام لرزون شده ...

با فشاری که ارزو به کمرم اورد قبل از خیس شدن زیر بارونی که شدتش بیشتر شده بود سوار ماشین شدم ... لرزش موبایلم تو جیب پالتوم بدنمو لرزوند ...
"درست مثل وقتی که عاشقت شدم باران می بارد ... میترسم دوباره کسی عاشقت شود ... میترسم "

ادامه دارد ...http://www.pic4ever.com/images/288.gif
این چند پست اخر باید یه ویرایش اساسی بشن ... ولی نمیدونم چرا دوست دارم بازم بنویسم تا ویرایش کنم!http://www.pic4ever.com/images/reading.gif

negin.t
1391,12,25, ساعت : 21:20
قلبم به سرعت نور شروع به کوبیدن کرد ...

زل زدم به شماره ایرانسل ... این کیه؟ خدا چرا امشب که سبحان اومده ... بزار به هیچی فکر نکنم ... بزار توهم نزنم ... بزار به چشمای سیاهی که متعلق به خودمه خیره شم ... بدون دوباره خوندن دکمه دیلیت رو زدم ...

نگاهی به سبحان که هر چند دقیقه یه بار با خنده به سمتم برمیگشت کردم ... باید پنهونش کنم ... این ... این ... نباید نسبت بهم بی اعتماد شه ..
قبل از اینکه گوشیمو تو جیبم بزارم ...
اسم حسام با تموم بی رحمیاش رو صفحه گوشیم افتاد ... با ترس اسمشو با دست پنهون کردم ...

خدا!من ده روز منتظرم زنگ بزنه ... چرا الان ... الان که پیش شوهرمم ... الان که مغزم هنگ کرده ... الان که بارون میاد ...

چشمامُ بستم و انگشتمُ رو رد تماس گذاشتم ... حسام ... دیر زنگ زدی ... خیلی دیر ... خیلی ...

من ده شب منتظرت بودم ... تو دیر به فکر افتادی ...

سبحان : رز من زن ساکت دوست ندارم!یه حرفی بزن ...
ارش : بابا ولش کن ... این دهنش باز شه دیگه بسته نمیشه!
سبحان جدی گفت : صبر کن ببینم به زن من توهین نداریما پسرعمه ...
ارزو ضربه محکمی به پهلوی خواب رفتم زد و گفت : ایول شوهر!
آرش : بزار برسی بعد زنم زنم کن ... محض اطلاعت ایشون اول خواهر منه بعد زن تو ...

سبحان اینبار با لحن شوخی گفت : اونم نمیشه ... زن من ... فقط زن من ...

آرش صورتشُ جمع کردُ گفت : سبحان جان ما شام زیاد خوردیم بزار تا خونه تو معدمون بمونه ... ماشینم دیروز کارواش بوده ... دوباره کارواش لازمش نکن ...

گوشی تو دستم دوباره شروع به لرزیدن کرد ... حسام ... ولم کن ... راحتم بزار ... این بار سومی بود که زنگ میزد و من رد میکردم ... خرابم ... خرابم حسام ... بزار همین خراب بمونم خراب ترم نکن ...

بار چهارم که اسمش رو گوشیم افتاد دیگه دلم طاقت نیورد ... به دور از فرمان عقلم ... دکمه انسر رو زدم ... و گوشی رو به گوشم چسبوندم ... شنیدن صدای مردونه بغض دارش از کل دنیا جدام کرد ...

حسام : رز ... رز ... رز ... رز ...

بدون حرفی فقط با فاصله ثانیه ای اسممُ به ارومیُ بغض دار و کشیده زمزمه میکرد ... حالم به سرعت دگرگون شد ... زبونمو محکم گاز گرفتم ... تا نکنه قلبم بی هوا فریاد جانم سر بده ... صورتم تو کسری از ثانیه اتیش گرفت ... شیشه ماشین رو پایین دادم ... و نفسی گرفتم ...

حسام بعد از سکوتی طولانی گفت : رز ... من باید همین الان ببینمت ...

پیچیدن صدای خنده بلند سبحان تو گوش ازادم از دنیای رویاهام با شدت به واقعیت پرتابم کرد ...

سبحان : رز ... خودت به این ارش بگو زن منی ... شوهرتو کچل کرد!

بدون حرف به چشمای خندونش خیره شدم ...

سبحان : اِ ببخشید نفهمیدم داری صحبت میکنی !!

ارزو : رز با کی حرف میزنی ... چقدر اروم منم نفهمیدم ...

نفسای سنگینُ بریده بریده حسام تو گوش اسیرم اتیش روشن کرده بود ...

صدای خش دارُ لرزونش تو سرم اکو شد


ادامه دارد:-2-15-:

negin.t
1391,12,26, ساعت : 10:37
دوباره کج اتاقم خاطراتتُ دارم برگ میزنم
رفتی اما بیتفاوت پیک اخرُ دارم مرگ میزنم


صدای خش دارُ لرزونش تو سرم اکو شد ...
حسام : گفتم حالم ... خوب نیست ...

سبحان : رز حالت خوبه؟چرا مات موندی؟
حسام : پس ... اومده ...

سبحان : ارش وایسا من برم عقب ببینم رز چش شده ...

صدای نفس نفس زدنای حسام تو ترمز ماشین و باز بسته شدن درها گم شد ... هنوز بی حرکت مونده بودم که دست سبحان رو دست اسیرم قرار گرفت ...

حسام : وقت نشد ... بت بگم ...
سبحان : اینُ بده من ...

سبحان : الو ... الو ... رز با کی حرف میزدی اینکه قطعِ...
ارش : چش شد یهو ... چقدر سرخ شده ... رز میخوای بریم دکتر ...

ارزو : چرا حرف نمیزنه ...
سبحان : یه دقیقه اجازه بدید ... رز به من نگاه کن عزیزم ...


نگو عزیزم ... نگو من فقط عزیز حسامم ... اونکه الان میخواست منُ ببینه ... اونکه داشت نفس کم میورد مثل من ... من که ده روز منتظر بودم ... تا امشب ...

دستای سبحان دورم پیچیده شد ... چشمم به گوشی خاموش شده تو دستش افتاد ... حسام منُ این دستا خفه کرد ... و من چقدر بدبختم که تا عمر دارم اسیر همین دستای قاتلم ...

بغض سنگینم باعث تنگی نفسم شده بود ... سرمُ روی سینش قرار داد ... بوی عطر تلخش قلبمُ از کار انداخت به پیرهنش چنگ زدم و بغض حبس شدم رو ازاد کردم ...

ارزو : ای وای رز ...

سبحان : هیس ... یه دقیقه هیچی نگید ...

نمیدونم چند دقیقه تو سینه سبحان هق زدمُ و خودم رو متهم کردم ... خودمُ کشتمُ از نو ساختم ... نو رو کهنه کردم ... دوباره کُشتم ... نمیدونم چقدر بوی تلخ عطرشُ تو ریهام حبس کردمُ به قلب نفهمم حالی کردم شوهرم اینه ... همراهم اینه ... تقدیر اینه ...

با خودم غر زدم که چه شبی براش ساختم هنوز نیمده ... که چرا ابغوره گیری راه انداختم ... وای که اگر خانوم جون میفهمید ... چه کردم با نوه تازه به ایران اومدش ...

کمی که اروم شدم سرمُ از رو سینش بلند کردم ... لبخندی کج رو لبم انداختمُ سربه زیر گفتم : ببخشید.... دست خودم نبود ...

سبحان لبخندی به روم زدُ گفت : بهتری؟

-اره ...

ارش : ابرومونُ بردی بچه ... الان این تازه وارد میگه ببین چه دخترشون شوهر ندیدس!!!

سبحان : من به زن خودم توهین نمیکنم ارش خان!راه بیفت که الان همه نگران شدن ...

ارش پاشو رو گاز فشار داد و با خنده گفت : اره واقعا بهترِ تا ماشینم به گند کشیده نشده برسیم خونه ...

اخمی کردُ ادامه داد : بدبخت زن ذلیل ...

--------

پریسا : خب ... خب بعدش چی شد؟

خسته نالیدم : هیچی اومدیم خونه ...

هیجان زده گفت : خب ...

-ولم کن پریسا ... بزار فردا برات میگم ... سرم داره میترکه ...

پریسا : نه الان بگو دیگه ... تو رو خدا!

رو تخت ولو شدمُ گفتم : پوف ... هیچی اقا میخواست بیاد تو اتاق من!

داد زد : واااااااااااای ... نگـــــو ... گفتم این اروپاییه!

-اره ...

پریسا : اه ... جون بکن دیگه ... اومد یا نه ؟!!؟

بدجنس گفتم : تو چی میخوای بشنوی؟

خنده طولانی کرد و گفت : اینکه الان خاله شدم یا نه ...

-کوفت!دختر ورپریده ...

بعد از خنده چند ثانیه ای ادامه دادم : ولی پری من خودمم خندم گرفته بود ...

وقتی خانوم جون بش گفت اتاق بالا رو برات اماده کردیم برو استراحت کن ... صورتش مثل علامت سوال شد!با تعجب گفت چرا زحمت کشیدید ... من میرفتم اتاق رز ...

پریسا که به قهقهه افتاده بود گفت : کاش من اونجا بودم حتما قیافه خانوم جون دیدنی بوده ...

-اره همچین یهو سرخ کردُ اخماشُ توهم کشید که من گفتم الانه که سبحانُ از خونه بیرون کنه ...

پریسا : عجب ادم باحالیه!

مکثی کردمُ گفتم : پریسا ... حسام خیلی ناراحت بود فکر کنم صدای سبحانم شنید ...

جدی گفت : رز!مگه قرار نشد بش فکر نکنی ... امشبم خیلی ضایع بازی در اوردی ... اگه بخوای انقدر زود حالت عوض شه پس شمال میخوای چکار کنی ... هان ؟

غمگین گفتم : بهتره ما نیایم ... میترسم نتونم تحمل کنم ...

پریسا : گمشو اتفاقا باید بیایُ به خودتُ حسام حالی کنی سبحانیم هست ... باید بهش بفهمونی تو به شوهرت علاقه داری ... این جوری اونم ناامید میشه ُ... دست از سرت برمیداره

-حالا ببینم چی میشه ...

پریسا : ببینم نداره تو میای ...همه چی درست میشه غصه بیخودم نخور ...

-امیدوارم ... کاری نداری پری؟

شیطون گفت : نه فقط در اتاقتُ قفل کن!شب بخیر

خنده کوتاهی کردمُ گفتم : شبت بخیر


ادامه دارد ...:-2-28-:

negin.t
1391,12,26, ساعت : 18:25
همه کسم تو ... هر هوسم تو

هم نفسم تو ... بالُ پرم تو ...

همسفرم تو ... بیش و بَسم تو ...



دستم تو دست داغش داشت اتیش میگرفت .. خدایا چکارش کنم ... چشماش از تب زیاد نیمه باز بود ... صورت و گردنش پر شده بود از دونه های ریز عرق ... لباسای تو تنش خیس خیس بود ...

برای چندمین بار خواستم دستمُ از دستش بیرون بکشم که فریادش بلند شد ...

-رز ... رز میخوای تنهام ... بزاری ...

اشکای صورتم رو پاک کردمُ گفتم : بزار برم یکی رو خبر کنم بیاد الان تشنج میکنی ... به خدا زود برمیگردم ...

چشمای نیمه بازشُ به من دوخت و گفت : میخواد ... عروسی کنه ...

دست ازادمُ روی دهنم گذاشتم تا هق هقم بلند نشه ... این که تا یه ساعت پیش محلم نمیذاشت ...

-کی رو میگی ..

دستمُ به صورتش چسبوند و گفت : من میدونم ... راضی ... نیست ...

دستمُ بیشتر کشیدم و سعی کردم از رو تخت بلند شم که محکمتر کشیدم ... با ضرب رو بدن تب کردش افتادم ...

نالیدم : حسام ... بزار برم حداقل یه چیز بیارم پاشویت کنم ... به خدا زود برمیگردم ... ببین داری میسوزی ...

دستاشُ دورم حلقه کرد و منُ به خودش چسبوند ...

گنگ گفت : همش کنار اونه ...

میدونستم نمیفهمه داره چی میگه و این بیشتر منُ میترسوند ... یه ربعی بود که با شنیدن صدای نالهاش نگران به اتاقش اومده بودم ...


تلاش برای رهایی از دستش بی فایده بود با این همه تب و مریضی نمیدونستم این همه زور رو از کجا اورده ...

با ترس گفتم : حسام الان سبحان میاد ... تو این وضعیت ببینتمون برام بد میشه ...
چشماش برا یه لحظه نیمه باز شد و کنار گوشم داد زد : کسی نباید تو رو اینجوری ببینه ... تو... فقط ...

سریع قبل از بسته شدن چشماش گفتم : پس بزار برم ...
متوجه زمزمه ناله مانندش شدم : من خیلی ... تحمل ... دوستش ... دریا ...

خدایا حالش داره بدتر میشه ... چیکار کنم ... هر لحظه ممکنِ کسی سر برسه ... و اگه سبحان من تو بغلش ببینه ... عرق از تیر پشتم سرازیر شد ... باید اعتمادش رو به بازگشتم جلب کنم ...شاید اونوقت بزاره برم ...

دستی به صورت خیسش کشیدم و گفتم : حسام ... عزیزم ... منو ول کن ... میخوام برات اب بیارم ... تشنت نیست ...
انگشت اشارش رو لبم کشیده شد ... لرز و تب خیلی تند به بدن منم منتقل شد ...
حسام : رز ...
با گریه گفتم : جانم حسام ...
حسام : تشنمه ...
-خب ... بزار من بلند شم برم برات اب بیارم ...
حسام : میری ... پیش ... پسره ...
هق هق زدم : نه ... نه ... میرم برات اب بیارم ...

چشماش با لبخند بسته شدن ... از تب زیادش منم گرمم شده بود ... فشار دستاش دور کمرم بیشتر شد ..
چند ثانیه بی حرف کنارش موندم نفسای سوزنده و نامرتبش نشون میداد دوباره به خواب رفته ... یه بسم الله گفتم و خیلی اروم دستش رو از دورم باز کردم ...

هزیون های همراه با نالش دوباره بلند شده بود ...
قبل از بیدار شدنش سریع از کنارش بلند شدم و خودمُ به در رسوندم ... نفسی گرفتم و تا پایین پله ها دویدم ... بدون فکر و مکث یه تشت و چند تا دستمال برداشتم ... تشت رو پر از اب کردم و خیلی سریع با وجود سنگینیش خودم رو به اتاق رسوندم .. نمیدونستم کار درستی میکنم یا نه ... شاید بهتر بود بقیه رو خبر کنم...

تشتُ زیر پاش قرار دادم و پاهای داغ و قرمز شده از تبش رو داخل اب گذاشتم ... دستمالُ خیس کردم و رو پیشونیش قرار دادم ...
خیلی زود خشک شد ... با ترس به پلکای قرمزش زل زدم ... پارچه رو دوباره خیس کردم و رو پیشونیش گذاشتم ... دستام از شدت ترس بدجور میلرزیدن ...
نگاهی به در کردم ... چشمام رو برای ثانیه ای بستم و لبه تیشرتش رو گرفتمُ بالا دادم ... دستمالِ دیگه ای خیس کردم و رو شکمش گذاشتم ...

ادامه دارد ...

شمال سر ته!:-2-27-:

negin.t
1391,12,26, ساعت : 21:56
چی شد که به اینجا رسیدیم ... هرچی مرور میکردم به جایی نمیرسیدم ... ذهنم رو برگردوندم به فردای روزی که سبحان اومد ایران ...

صبح با صدای شاد سبحان که پشت در اتاقم ایستاده بود و به در میکوبید بیدار شدم ...
سبحان : خانوم من از سفر رسیدم تو تا ظهر میخوابی!رز ... پاشو ... رز ... چرا در قفلِ؟! ...
دستپاچه از تخت پایین پریدمُ بی هوا بدون توجه به لباسام به سمت در دویدم ...
-سلام ... چی شده؟؟؟
خیره به جایی کنار گردنم گفت : سلام به روی نشستت ... چه قدر خوابالویی تو میدونی ساعت چنده؟

دستام رو به کمر زدم و خسته از سردردم که تمام دیشب تا نزدیکای صبح امونم رو بریده بود گفتم : نه!چنده؟
مظلوم گفت : یازده!خسته شدم تنهایی ...
لبخندی به روش زدمُ گفتم : چه زود بیدار شدی ... برو پایین الان میام ...
سرشو از کنار سرم جلو برد و سرکی تو اتاقم کشیدُ گفت : الانست که عمه اینا برسن ...
-زود اماده میشم ...
کنجکاو گفت : تختت دونفرس!؟
متعجب از سوال بی معنی و بیجاش گفتم : اره!اشکالی داره؟؟
لبخند پررنگی زد و گفت : نه ... نه ... من رفتم زود بیا ...

ابروهام ناخوداگاه بالا پرید ... چه زود صمیمی شد ... این چه سوالی بود ... شونهامو بالا انداختم و به داخل اتاقم برگشتم ...
گیج و درگیر به سمت دستشویی رفتم ... اومدم ابی به سرو صورتم بزنم که چشمم به تاپ قرمز دکلتم افتاد ... خاک تو سرم ... این چه وضعشه!بیخود نبود به جای چشمام به گردن و سینه هام خیره بود!بعدم که از تختم پرسید !!!... لب پایینم رو به دندون گرفتم ... نه ... نه ... چقدر بد شد ... خوبه خانوم جون ندیدمون ... ابی به صورت سرخ شدم از خجالت زدم ... حالا خوبه پسر اروپا بوده این لباسا براش عادیه!!!

با کلی خود درگیری و خود خوری لباسی پوشیده پوشیدم و موهامو خیلی ساده پشتم بستم ... صدای خنده و صحبت از پایین میومد ... که نشون دهنده اومدن خاله اینا برای لحظه سال تحویل بود ... بیشتر از این تاخیر جایز نبود ... نفسی گرفتم و از اتاقم بیرون اومدم ...

برعکس من که به خاطر لباس صبحم خجالت میکشیدم سبحان خیلی ریلکس بود ... تا منُ دید که پایین اومدم از جاش بلند شد و به سمتم اومدُ دستم رو گرفت و کنار خودش نشوند ...

چیزی که خیلی ذهنم رو مشغول کرده بود فرق داشتن رفتارای الانش با پشت تلفن بود ... همیشه موقع صحبت خیلی خشک و خودخواهانه باهم حرف میزد و تا میتونست حرصم رو درمی اورد ... ولی از وقتی اومده بود سعی میکرد توجه منو به خودش جذب کنه ...

تو هر صحبتی که میشد طرف منُ میگرفت و ازم حمایت میکرد ... جوری که خانوم جون از خوشحالی گریش گرفت ...!!!
نمیدونم چرا نمیتونستم تو نگاش صداقت رو ببینم ... و یه جوری رفتارای چابلوسانش به دلم نمی نشست ...
علاوه بر این با همه میگفت و میخندید که باعث محبوبیت زیادش تو همین چند ساعت حضور تو جمع ما شده بود ... به قول ارزو خودشُ تو دل همه جا کرده بود ...

ادامه دارد ...http://www.pic4ever.com/images/cry2.gif

negin.t
1391,12,27, ساعت : 12:17
چشمانت را ببند
جز سیاهی چیزی می بینی ؟
باز کن
سیاهی نمی بینی ؟


کنار سبحان سر سفره پهن شده هفت سین نشستم ... دل تو دلم نبود ... شاید این اخرین سال تحویلی بود که ایران بودم ...

چشمام رو بستمُ گوشام از صداهای شاد و خندون کر کردم ... چشمای حسام پشت پلکمُ سیاه کرد ... نفسی عمیق کشیدم ... این هوا ... هوای عشقه ... هوایی که حسام توش نفس کشیده ...

با حس قرار گرفتن دست سبحان رو دستم تصویر چشمای سیاه حسام از پشت پلکم پر کشید ... دستم رو خیلی اروم از زیر دستش بیرون کشیدم و لبخند اجباری به روش زدم ...
سبحان : تو فکری؟
-نه ... داشتم دعا میکردم ...
سبحان بهم نزدیکتر شد و گفت : خوبه ... دعا کن زود بچه دار شیم ..
اخم ریزی کردم گفتم : این حرف یعنی چی؟!
سبحان برخلاف این چند ساعت تو چشمام خیره شد و جدی گفت : یعنی من بچه دوست دارم!
چقدر این دوتا سیاهی باهم فرق داشتن ...

نگامو ازش گرفتم و با بغضی ناخواسته نشسته تو گلوم گفتم : حالا کو تا تیر ماه که عروسی کنیم!
سبحان سرشو نزدیک سرم قرار داد و گفت : بچه چه ربطی به عروسی گرفتن داره؟

بغض گلوم سنگین تر شد ... تازه من میخواستم بش بگم تا چند ماه باهم رابطه نداشته باشیم ... چشمام رو ماهی قرمز اسیر تو تنگ ثابت شد ...

سعی کردم ازش فاصله بگیرم که بهم نزدیکتر شد و اینبار مهربون گفت : رز چقدر زود رنجی ... بات شوخی کردم خانوم!به دل گرفتی؟
ناراحت گفتم : شوخیت قشنگ نبود ...
صدای معترض ارش بلند شد : مامان ببین چه خوبه ادم زن داشته باشه ...!!!
با طعنه ادامه داد : سبحان چی به رز میگی که این جوری حرص میخوره ... بگو منم بعدا به کار ببرم کیف کنم ...
سبحان دستپاچه گفت : من ... هیچی ... داشتم به رز میگفتم چقدر سبز بش میاد!
خانوم جون : اره دور از جونش مثل مامان خدا بیامرزشه ... اونم وقتی یه روسری سبز سرش مینداخت چشمارو خیره میکرد به خودش ... بچم حیف شد ... پر پر شد ...
خاله رویا : خدا رحمتش کنه ... هرچی زیبایی از مامان آیشن به ارث برده بود داده به دخترش ... من که هروقت رز رو میبینم فکر میکنم دارم خواهر خدا بیامرزمو میبینم ...
ارزو : مامان!پنچ دقیقه دیگه سال تحویل میشه ... اشک همه رو در اوردی ...

دستی به صورت خیسم کشیدم و سرم رو زیر انداختم ... دست سبحان دور کمرم حلقه شد ...
سبحان : خدا رحمت کنه مامانتو ...
-مرسی ...

قران جیبی مامانم رو با نیت رهایی از این سرنوشت شوم باز کردم و مشغول خوندن شدم ...

"مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً * وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ.."( طلاق/2و3) " هر کس تقواى الهى پيشه كند، خداوند راه نجاتى براى او فراهم مى‏ كند و او را از جايى كه گمان ندارد روزى مى ‏دهد و كسى كه بر خدا توكل كند، خدا برايش كافى است"

لرزی همراه با ارامش تو بدنم نشست ... خدا به کمکت نیاز دارم ... یا عشق حسام رو از دلم پاک کن یا راهی برای فرار از این ازدواج جلوم بزار ...

زل زدم به صورت رنگ پریدم توی اینه رو به رو و گوش سپردم به دعای رسیدن بهار دیگه تو خزون زرد زندگیم ...

"یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر اللیل و النهار، یا محول الحول و الاحوال،حول حالنا الی احسن الحال"

با تموم شدن دعا تک تک به هم تبریک گفتیم ... بدون کنترل رو حالم دقایق زیادی رو تو بغل خانوم جون زار زدم ... دلتنگی و عذاب وجدان از این دلتنگی بدجور بم فشار اورده بود ... با کشیده شدن بازوهام از بغل خانوم جون بیرون اومدم ... بیچاره اونم بدتر از من حالش خراب شده بود ...
سبحان خیلی پر محبت و نمایشی منو تو اغوشش گرفت ... و بوسه ای رو گونم کاشت ...
شاد تو گوشم زمزمه کرد : سال نوت مبارک عروس خانوم
بدن لرزونمُ از اغوشش بیرون کشیدمُ گفتم : مرسی ... سال خوبی داشته باشی ..
چشمکی بهم زد و گفت : باهم دیگه!؟
خیره به زمین گفتم : اره ...

ارزو گوشی به دست به سمتم اومد و گفت : موبایلت داشت زنگ میخورد ...
زل زدم به lcd گوشی تو دستشُ گفتم : حتما پری بوده ... مرسی که اوردیش ...
ارزو با دست زد پشت کلمو گفت : گمشو از وقتی سبحان اومده چه با ادب شدی !!!سبحان میخوام عکس بگیرم بیاید سر سفره ...
سبحان خنده ای کرد و گفت : بریم ... رز تو نمیای؟
گیج و مات به اسم حسام گفتم : چرا ... چرا ... یه زنگ به پری بزنم میام ... تو برو ...

ادامه دارد... ویرایش نشده!
من حداکثر سه روز دیگه پیشتونما!چرا دیگه رمانمو دوست ندارید ... برم دلتون برا رز و حسام تنگ میشها!http://www.pic4ever.com/images/6asmnhy.gif

negin.t
1391,12,27, ساعت : 19:18
فقط کسی معنی دلتنگی رو درک می کند
که طعم وابستگی رو چشیده باشد ..!


نفسی گرفتمو گوشی رو به قلبم چسبوندم ... با دو به حیاط رفتم و تماس رو برقرار کردم ...
-الو ...
حسام : سلام رز ...

شنیدن صدای مهربون و مردونش ناخوادگاه لبخندی رو لبم اورد ... لبه باغچه سبز و پر از گل نشستم وشاد گفتم : سلام حسام عیدت مبارک ...
حسام هم سرحال گفت : ممنوم ... عید توهم مبارک ...

برای چند دقیقه بدون حرف به نفسهاش که تو گوشم سمفونی راه انداخته بود گوش سپردمُ قلب تپندم رو اروم کردم ...

با کشیدن نفسی عمیق سکوت طولانی رو شکوندمُ گفتم : کاری داشتی؟
حسام : نه میخواستم حالتو بپرسمُ عیدُ بت تبریک بگم ... بالاخره هم کلاسی که هستیم ... نیستم؟
از لحن ناراحتش غم تو دلم نشست ...
با تامل گفتم : چرا هستیم ...

حسام با مکث به سختی گفت : خوش ... میگذره؟
دستی به چشمای خیسم کشیدمُ گفتم : بد نیست ...
صدای پوزخندش قبل از صدای دورگش به گوشم رسید : گریه کردی رز؟

از کجا فهمیدی حسام ... شدت ریزش اشکام بیشتر شد ... لبمُ گاز گرفتم و از لبه باغچه بلند شدم ... کنار حوض پر از ماهی قرمز زانو زدم و چند بار پشت هم اب به صورتم ریختم ...

حسام : رز ... خوبی؟
- ار ...ه
عصبی گفت : اذیتت میکنه؟
با صدایی که لرزش توش موج میزد گفتم : نـ ... ه ... نـ... ه
حسام : اذیتت کرد به خودم بگو ... قول میدی رز ... قول میدی بهم بگی ... اره عزیزم؟
زمزمه کردم : فقط به تو میگم ...

صدای اه بلندش پیش از گوشم تو دلم پیچید ... پیچیدُ ... اون هم زد ... هم زدُ هم زد ... تا از خود بیخودم کرد ...
چشمامُ بستمُ تمام احساسم رو به کلامم دادم : حسام ...

با چشمای بسته منتظر جانمش شدم ... منتظر شدم بگه جانم تا قند تو دلم بریزمُ بش بگم دوستت دارم ... تا بش بگم دعای سال تحویلم سلامتی خودشُ چشمای سیاهش بوده ...

و چه انتظار بیهوده ای بود ... وقتی به جای جانم حسام ... فریاد سبحان تو گوشم پیچید ...
سبحان : رززز ...
با ترس از جام پریدم و بی هوا گوشی به دست گفتم : جانم ...
سبحان قدمی بهم نزدیکتر شد و گفت : کجا رفتی خانومم ... نمیگی شوهرم تنها میمونه غصه میخوره ...

صدای شکستن جسمی قبل از خوردن بوق ازاد تو گوشم طنین انداخت ... و دستی که با بیرحمی گوشی رو از کنار گوش داغم کشید ...

ادامه دارد ...:-2-39-:

negin.t
1391,12,28, ساعت : 16:22
-خب بیا همین جا بشین تا این پسره پیداش نشده ببینم ...
اخم شدیدی کردم و گفتم : نه ... دیدی که فعلا سرش گرم مشروب خوردنُ دختر بازیه به من کاری نداره ...
امیرحسین خندید و گفت : نه بابا پس احساس مالکیت پیدا کردی ... از قیافت پیداست به خونش تشنه ای!
اخمامُ بیشتر تو هم کشیدمُ گفتم : نباشم؟
امیر دستاش رو بالا داد و با سری کج شده گفت : چرا حقشه کلشُ بکنیم!
-نگاش کن چه واسه دخترا ادا درمیاره!

امیرحسین نگاهی به سبحان که در حال خندیدن و مشروب خوردن بود کرد و گفت : بدبخت که میخواست بات برقصه خودت قبول نکردی ... الانم که داره با فامیلای خودتون خیلی مودب حرف میزنه ...بالاخره مهمونی واسه اونه دیگه!

با حرص نگامُ از سبحان گرفتم ... از وقتی اونجوری پرید تو حیاط و صحبت منُ حسام رو قطع کرد ... حسام دیگه نه جواب تلفنام رو میده نه اسمس هام ...هر وقت بش زنگ زدم یا گوشیش خاموشه یا ریجکتم میکنه ...

امیرحسین : رفتارش با تو خوبه؟به نظر خیلی اپن مایند میاد ...
پوزخندی زدم و با یاداوری بحث ظهرمون قبل از شروع مهمونی گفتم : از خیلی بیشتر ...
امیرحسین : چطور؟
-سر شال سر کردنُ لباس من برنامه ای داشتیم باهم ...
امیرحسین همچنان خیره به سبحان گفت : چه برنامه ای؟
عصبی گفتم : اقا برعکسه ... همه زن با حجاب دوست دارن ... ایشون لباس پوشیده من باعث خجالت خودشون میدیدن ... اخرم بهم گفت از این امل بازیا خوشش نمیاد ...
امیرحسین با خنده سری تکون دادُ گفت : نه به این نه به اون!
بیخیال شونه ای بالا انداختمُ گفتم : ولش کن من که اخر کار خودمُ کردم ...

امیر نگاشو از سبحان گرفت ... به پیرهن بلندُ پوشیده و شال سر من نگاهی با لبخند انداختُ گفت : پس بد لجشُ دراوردی؟
خندیدم و گفتم : اره!

صدای بلند اهنگ نمیزاشت صحبتهای امیر رو واضح بشنوم بهش نزدیکتر شدم و ادامه دادم : خب تو تعریف کن
امیر دستی به کروات شل شدش کشید و گفت : دارم پیگیری میکنم ... اگه بتونم از بندای او وصیت سر دربیارم بیشتر راهو رفتیم ...
-یعنی تا حالا هیچی نفهمیدی؟
امیرحسین : چرا!ببین این وصیت علاوه بر این بند ازدواج و تقسیم ارثیه چند تا بند دیگه داره که خیلی مهمن و شاید بشه گفت یه جورایی تاثیر گذار...
ولی نمیدونم این وکیلَ رو کی خریده که هیجوری دهنش باز نمیشه ... بدجور دهن کیپ کرده ...

ناامید گفتم : اخرش چی امیر خیلی میترسم ...
امیر دستم رو گرفت و گفت : ببین رزا ... من تنهات نمیذارم مطمئن باش ... اگه من وکیل توام پس شک نکن اخرش خوب تموم میشه ... به من که اعتماد داری؟
لبخند لرزونی زدم : اره ...
امیرحسین : خب پس همه چی حله ... بگو ببینم تو چرا تا حالا خودت اعتراضی نکردی ؟
با تعجب گفتم : من اعتراض نکردم!؟من که هنجرمو پاره کردم!
امیرحسین با چشمای گرد شده زل زد به منُ گفت : اعتراض کردی؟!!؟
-اره ... چند بار ...
امیرحسین ذوق زده گفت : نگفته بودی جوجو تعریف کن ببینم ...

ادامه دارد ...

negin.t
1391,12,29, ساعت : 12:08
اهی میکشم و شروع میکنم به تعریف کردم بزرگترین زجر و درد زندگیم ...

-تا پونزده سالگی که من اصلا از این موضوع خبر نداشتم ... وقتی تازه وارد دبیرستان شده بودم یه پسری بود که هرروز از مدرسه تا خونه دنبالم میومد و پاپیچم میشد که باش دوست شم ... هرروز برام گل میورد و به هر بهونه ای جلوم رو میگرفت و بهم ابراز علاقه میکرد ...
امیرحسین : چشمم روشن!چند سالش بود؟؟ ...

با خنده ادامه دادم : سرباز بود ... به قول خودش هر روز جیم میزد که منو ببینه و بعدشم کلی تنبیه میشد و اضافه خدمت به خاطر یارش میگرفت ...
امیر خندید و گفت : خب بعدش؟
-هیچی دیگه منم که اون زمان سنی نداشتم و از طرفیم بچه های کلاس همه دوست پسر داشتن این که یکی هر روز دنبالم باشه و من بهش محل ندم رو یه افتخار میدونستم ...
این قضیه یه شیش ماهی به همین منوال گذشت تا اینکه سرباز بدبخت که از من ناامید شده بود ناپدید شد ... نمیگم ناراحت نبودم ولی برام خیلی هم مهم نبود یه هفته بعد از غیبتش یه روز عصر که با خانوم جون تو حیاط نشسته بودیم در زدن ...
خودم در رو باز کردم ... از صحنه ای که پشت در میدیدم ماتم برد ...

امیر حسین : میتونم حدس بزنم؟
لبخندی به روش زدمُ گفتم : حدس بزن جناب وکیل ...
امیرحسین : پسر و مامانش با یه دست گل و شیرینی تو دستشون ...

-اوهوم ... درسته ... چیزی که خیلی جالب بود عکس العمل خانوم جون بود ... همچین رنگش پرید که من فکر کردم داره از حال میره!اون روز خانوم جون خیلی دستپاچه بدون پرسیدن نظر من مادر و پسر رو محترمانه رد کرد ...
امیرحسین : بیچاره پسر!
مشتی به بازوش زدم گفتم : بیچاره من!
امیرحسین خنده تلخی کرد و گفت : بیچاره من که ...
تو سکوت به حالت چهره درهمش خیره شدم ...
-امیرحسین

امیرحسین دستم رو گرفت و با لبخند برخلاف لحظه ی پیش گفت : جونم مو فرفری ... بقیشُ بگو ...
-او.... م ... اهان!پسر و مامانش دو بار دیگه هم سرزده به خونمون اومدن ولی هربار خانوم جون عصبی تر از بار قبل بیرونشون کرد ...
تا اینکه برای بار چهارم اومدن ... خوب اون روز رو یادمه ... خانوم جون چنان عصبی شده بود که منم ترسیده بودم ... بعد از اینکه کلی براشون دلیل الکی اورد ... و اونا نپذیرفتن ... خیلی جدی گفت رز نامزد کرده پسر دایشه ... و الانم دست من امانته ...

امیرحسین : جالب شد ... خب؟
-هیچی دیگه من کم عقل که فکر کردم خانوم جون شوخی کرده ولی این حرف برای ترکیدن مامان پسره که از اولم معلوم بود به زور اومده کافی بود ... انقدر جیغُ داد کرد و فحش بار ما کرد که چرا بازیشون دادیمُ از اول نگفتیم و این من بودم که برا پسرش دام پهن کردم ... که حال خانوم جون بد شد ...

اون شب وضع خونه افتضاح شده بود ... خانوم جون حال خوبی نداشت و همش با خاله یه گوشه پچ پچ میکردن ... منم که تو سرم پر شده بود از سوالای درهم ... و بی جواب ...

فردا صبحش خانوم جون و خاله بعد از کلی مقدمه چینی شروع به گفتن قصه مادرم برای من کردن ... از ازدواج ناموفقش ... از شوهر زن دارش ... از راضی نبودن اقاجون ... از فرار پدر مست و معتادم از مرز ... از بازگشت مادر کبود شدم به خونه ... از راضی نبودن اقاجون به این بازگشت ... گفتنُ گفتن ... تا رسیدن به شرط اقاجون ... تا تهدید اقاجون ... تا قبول مادرم با عجز ... تا لطف دایی رحمان و کمکش به مامانم ...
گفتن تا هم دل کوچیک من پر شد از نفرت و غم ... هم مغزم پر شد از یه جمله ازدواجی اجباری ...

دستی به چشمای خیسم میکشم و ادامه میدم : خانوم جون میگفت از بَر روی من میترسه ... میترسه بازم از این ماجراها پیش بیاد ... و اون نباشه که مواظب امانت باشه ... میترسه این بار منم اسیر شم ... میگفت داره این قضیه رو بهم میگه تا بدونمُ جلوی قلب اسیر شدم رو بگیرم و به وقتش تقدیمش کنم به پسر دایی با معرفتم که خودشُ پدرش در حق زندگی منُ مادرم لطف کردن !
امیرحسین : باورم نمیشه!چطور تونستن اینجوری به یه دختر پونزده ساله بگن!؟!

پوزخندی میزنم و خیره به سبحان که در حال پر کردن لیوان مشروبشِ ادامه میدم : چطوریشُ نمیدونم ... ولی یه چیز خوب میدونم اونم مریضی بعدش و بستری شدن یه هفته ایم تو بیمارستانِ ... امیر من از مادر و پدرم هیچ چیز نمیدونستم جز یه دروغ اونم اینکه تو بچگیم هردوشون فوت کردن ...

تو ذهن کوچیکم پر بود از رویاهای ساخته شده ... پر بود از عشق ... از مهربونی ... من هر پنجشنبه سر قبر مادرم میرفتم و از نبود قبر پدرم میپرسیدم ... نمیتونی درک کنی من اون روزا چی کشیدم ... نمیتونی ... هیچکس نمیتونه ...

ادامه دارد ...

negin.t
1391,12,29, ساعت : 18:52
امیرحسین : رزا ...
لبخندی کجی زدم و تو چشمای خاکستری پر محبتش خیره شدم تا حرفشُ بزنه ...
امیرحسین ناراحت گفت : خودمو نمیبخشم ... من نباید تو اون سالها تنهات میذاشتم ...

از این همه مهربونیش قلب سردم پر شد از گرما ...
-تو چرا امیر؟همین که الان پیشمی ... پشتمی برام از همه دنیا باارزش تره ...
امیرحسین : شرمندم نکن گل رز... بقیشو میتونی برام بگی؟

باشیطنت گفتم : دشمنت شرمنده بابایی ...
بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم به کل از زندگی نامید شده بودم ... بعد از چند روز سردرگمی تازه فهمیدم چی به سرم اومده ... پریسا ... ارزو و ارش همش زیر گوشم میخوندن که اعتراض کنم ... مخصوصا ارش که خودشم خیلی با خانوم جون به خاطر من جر و بحث کرد ...
میگفتن تا قضیه جدی تر نشده باید یه فکری بکنم ... باید یه حرفی بزنم ... غافل از اینکه قضیه خیلی جدی تر از این حرفاست ... خونه رو تبدیل کردم به میدون جنگ ... کارم همش گریه و زاری و دعوا با خانوم جون بود ... البته اینم بگم اوایل خیلی اروم و مظلوم جلو رفتم ولی وقتی دیدم بی فایدس ...
زدم به سیم اخر ... یکی من میگفتم ... یکی خانوم جون ... من مینالیدم از بخت سیاهم ... خانوم جون مینالید از لرزیدن تن اقاجون تو گور ... من اقاجونُ نفرین میکردم ... خانوم جون پدر بی عارمو ...

خلاصه میکنم کار به جایی رسید که یه هفته از خونه زدم بیرون و رفتم خونه خاله ... هرچند اونجا هم از نصحیت های خاله در امون نبودم ... تا اینکه یه شب همسایه دیوار به دیوارمون زنگ زد خونه خاله که حال خانوم جون خراب شده بردنش بیمارستان ... حسابی ترسیده بودم ... اگه خانوم جونُ از دست میدادم دیگه هیچ پناهی نداشتم ...

با خاله سریع رفتیم بیمارستان ... دیدن خانوم جون تو اون وضع ناجور خونُ تو رگهام خشک کرد ... من به هیچ وجه نمیخواستم به اون که همه کسم بود اسیبی برسونم ولی ناخواسته باعث شده بودم یه سکته ناقص رو رد کنه ...
امیرحسین : اعتراضت همین جا تموم شد؟
-با قولی که خانوم جون تو بیمارستان ازم گرفت باید تموم میشد ولی خب چند سال بعد این اتیش زیر خاکستر دوباره شعله گرفت ...

امیرحسین : چطور؟
نگران گفتم : بهتر بقیشُ ندونی امیر ...
امیرحسین : یعنی چی؟تا اینجا گفتی بقیشم بگو ببینم!
-اخه میترسم ...
امیرحسین جدی تو چشمام خیره شد و گفت : من پشتتم عزیزم ... هر چی هست بگو ... شاید به درد پرونده بخوره ...

دستای لرزونمُ بهم فشار دادم ... هیچوقت فکرشم نمیکردم روزی از این قسمت زندگیم برا کسی پرده بردارم ... ولی تو چشمای امیر میتونستم اعتمادی رو ببینم که تا حالا تو هیچ چشمی حتی چشمای سیاه حسامم ندیده بودم ...

نفسی گرفتم و ادامه دادم : سوم دیبرستان بودم که یه شب ساعت دوازده یه شماره عجیب به موبایلم زنگ زد ... هیچ وقت شماره های ناشناسُ جواب نمیدم ... اونشبم بی توجه به زنگ خوردن گوشیم خوابیدم ...
چند شب سر ساعت دوازده این داستان تکرار شد تا اینکه دیگه دلم طاقت نیورد ... بدون اینکه حرفی بزنم تماس رو برقرار کردم ...

دستای سردم رو جلوی دهنم گرفتم و چند بار پشت هم ها کردم تا بلکه لرزششون کمی کمتر شه ...
امیرحسین : رزا حالت خوبه؟
-اره ... اره ...
امیرحسین دستای یخ زدم رو تو دستش گرفت و گفت : میخوای ادامه ندی رنگت بدجور پریده ...
-نه ... نه ... باید بگم امیر .. شاید باید زودتر از اینا میگفتم ...

بعد از چند ثانیه سکوت صدای مردی با لهجه عجیبی تو گوشم پیچید ... فقط یه جمله گفت ... گفت چرا به زیر زمین سر نمیزنم ...
امیرحسین متعجب گفت : زیر زمین؟
-اره ... من خودمم منظورشُ نفهمیدم ... اما شبهای بعد هم این تماس با همین یه جمله کوتاه ادامه پیدا کرد ... یه روز که خانوم جون نبود ... به زیر زمین رفتم ... نمیدونستم باید دنبال چی بگردم ... چند ساعتی گیج گشتم و بی نتیجه به اتاقم برگشتم ... شب همون شماره بهم زنگ زد ... اینبار خودمم کجنکاو بودم ببینم چی میخواد بگه ... که قبل از حرف زدن من گفت کارت خوب بود ... فردا داخل کمد رو بگرد ...

امیرحسین : گیجم کردی رزا!خب؟کمدو گشتی؟
دستی به پیشونی خیسم کشیدم و گفتم : اره ... یه جعبه توش بود ... یه جعبه ...
امیرحسین : رزا حالت خوب نیست؟
بیتوجه به امیر ادامه دادم : یه جعبه با یه عکس از بچگی من و یه روسری خونی ... و یه تفنگ قدیمی شکسته ...


ادامه دارد ...:-2-19-:
به شمال میرسیم؟!:-2-15-:

negin.t
1391,12,29, ساعت : 20:47
امیرحسین زمزمه کرد : اخه یعنی چی؟
بعد از چند لحظه سکوت اخمی به من کرد و گفت : رزا!الان باید اینا رو بگی؟این همه سال به هیچکس نگفتی؟
-نمیشد امیر ... اون تهدیدم کرده بود اگه به کسی از این تلفنا بگم افراد زیادی تو خطر میفتن!
امیر عصبی گفت : بعد تو هم هیچی نگفتی؟اره!!؟
سربه زیر نالیدم : اره
امیرحسین : بازم بهت زنگ زد؟
-اره ... نه بعد از اون ماجرا ... تقریبا سه ماه بعدش ...
امیرحسین : چی گفت ؟
-میگفت به نفعمه این ازدواج شکل نگیره ... میگفت وقت اعتراضت الانه ...

امیر اخماشُ توهم کشید و گفت : اصلا نمیفهمم ... اصلا!و تو دوباره اعتراض کردی؟
-من ... نمیخواستم اعتراض کنم بعد از سکته خانوم جون بدجور ترسیده بودم ولی تماسهای پشت سر همش نمیذاشت راحت باشم ...
امیرحسین : اعتراضت که نتیجه نداد ... داد؟
-نه ... هیچ نتیجه ای نداشت جز قطع شدن اون تماسای ازار دهنده ...

امیر کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت : تماسا کلا قطع شد؟
-نه ... یه سال بعدش ... دقیقا وقتی پیش دانشگاهی بودم یه شب بهم زنگ زد و گفت باید حواسمو بیشتر جمع کنم ... دقیقا فرداش یه تصادف ناگهانی و وحشناک داشتم که باعث شد دو روز بیهوش باشم ...
امیرحسین : باور نکردنیه!اون کیه؟هیچوقت خودشُ معرفی نکرد ...
-نه ... هیچ وقت ... حتی نذاشت من حرفی بزنم ... تو همه ی تماسها یه جمله میگفت و سریع قطع میکرد ...

امیرحسین : درمورد اون جعبه دیگه حرفی نزد؟
-نه ... خود جعبه هم فرداش که رفتم سراغش نبود ...
امیرحسین : دیگه شکی ندارم اون وصیت خیلی بند بیشتر از یه ازدواج توش داره!تازگیها بات تماسی نگرفته؟
اخم ریزی رو پیشونیم نشست ... با صدای لرزونی گفتم : چرا اخرین بار سه ماه پیش بود ... گفت کسی قصد داره بهت نزدیک شه که باید ازش دوری کنی ... در اخرم گفت پشت زیبایی ها همیشه تیرگی موج میزنه ...

با صدای سبحان که اسمم رو صدا میزد سرم رو بلند کردم ...
سبحان : رز ... هیچ معلوم هست کجایی؟
پوزخندی زدم و گفتم : من همین جام تو سرت گرم بود منو نمیبینی
امیرحسین گیج و کلافه گفت : خوش گذشته سبحان جان؟
سبحان با لبخند خودشو کنار من جا داد و گفت : بدون خانومم نه ...
زیر لبی گفتم : معلوم بود!
سبحان دستشو دور کمرم حلقه کرد و رو به من گفت : رز پاشو بریم یکم برقصیم ... اصلا امشب ندیدمت ...
بوی دهنش مشمئزم کرد ... نفسم رو حبس کردم و خیلی سریع از رو مبل بلند شدم ...

سبحان هم بالافاصله بعد از من بلند شد و گفت : چه عجب به حرف من سریع گوش کردی خانوم ... چه اهنگی دوست داری بگو ...بگم اهنگو عوض کنن ...

ادامه دارد ...


اول از همه عیدتون پیشاپیش مبارک باشه عزیزانم ... شاید این پست اخر امسال باشه ...
امیدوام سال خوب و پر از موفقیتی رو پیش رو داشته باشید ... :-2-40-:
دوم ممنون از همراهی و دلگرمیتون ...
و در اخر هم در مورد این دو پست اخر یه نکته رو بگم ابتدا که رمان رو شروع کردم میخواستم فقط یه رمان عاشقانه باشه ... ولی با گذر زمان تصمیم گرفتم کمی هم داستان رو معماگونه کنم تا داستان یه عاشقانه محض نباشه ...
ایشالله شما هم خوشتون میاد ... با ارزوی بهترین ها برای شما:-2-41-:

negin.t
1392,01,14, ساعت : 20:55
با صدای زنگ گوشیم چشمای سنگین شده از بیخوابیم رو باز کردم ... دیدن اسم پریسا بهم یاداوری کرد از امروز چه امتحان سختی پیش رو دارم ...

-الو پری ...

پریسا : سلام ...

از رو تخت بلند شدم و گوشی رو تو دستم جابجا کردم ...

-سلام ... کجایید؟

پریسا : الان دارن میان دنبال من ... تا نیم ساعت دیگه میرسیم خونه شما ... کم کم اماده شید ...

-باشه ... منتظریم ...

ابی به دست و صورتم زدم ... وسایل و ساکی که دیشب جمع کرده بودم رو کشون کشون تا جلوی در بردم ... مانتو ابی با شلوار سفید کتونمُ پوشیدم و شال سرمه ای ساده ای هم سرم کردم ... یه ریمل و رژ کمرنگ سریع زدم و از اتاق بیرون اومدم ... نگاهی به در بسته اتاق سبحان کردم ...


از پریشب که درخواست رقصشو برای بار دوم رد کرده بودم یکم باهم سرسنگین شده بود ... دوست نداشتم جلوی حسام این رفتارای سرد ادامه پیدا کنه ... تحمل دیدن پوزخند های حسامُ بعد از اون رد تماسها و جواب ندادنای معنی دار نداشتم ... نفسی گرفتم و دو ضربه به در اتاقش زدم ... با شنیدن صدای بفرماییدش سعی کردم با لبخند وارد شم ...


لباس پوشیده و شیک جلوی پنجره پشت به من ایستاده بود ... پیرهن جذب سرمه ای که استین هاشو با چند تا بالا داده بود به همراه شلوار لی مشکی خوش دوختی پوشیده بود ... رنگ سرمه ای خیلی خوب به پوست سفیدش میومد ... بدون هیچحرفی باهم ست کرده بودیم!


سرفه کوتاهی کردم و پر انرژی گفتم : سلام ...صبح بخیر ...

بدون اینکه به سمتم برگرده خیلی اروم گفت : سلام ... اماده شدی؟

قدمی به سمتش برداشتم ... با فاصله کمی کنارش ایستادم و مظلوم گفتم : اوهوم ... سبحان؟

سبحان همچنان جدی و با اخم جواب داد : بله ...

فهمیده بودم که رفتارم درست نبوده ... هرچی هم عقایدمون به هم نخوره ... در حال حاضر اون نامزده منه و رد کردن درخواست رقصش اونم برای دوبار و کم محلی تو مهمونی کار درستی نبود ...

به صورت شیش تیغ شده ش نگاهی انداختم و زمزمه کردم : از دستم ناراحتی؟

به سمتم برگشت و تو چشمام خیره شد ...

سرم رو زیر انداختم که دستش زیر چونم قرار گرفت ... اینبار با اجبار تو چشماش خیره شدم ولبخند لرزونی زدم ...


سبحان : رز ... تو زن منی مگه نه؟

با لبخند پررنگتر برای شکستن این جو تلخ و غم دلم گفتم : نه!
ادامه دارد ...
سلام دوستان خوبم معذرت میخوام بابت وقفه رمان ... ایشالله که تعطیلات خوبی رو سپری کرده باشید ...
بازم پست داریم:-2-40-:

negin.t
1392,01,14, ساعت : 21:04
به چشمای سیاه گرد شده و اخمای درهمش زل زدمو ادامه دادم : نامزدتم ... اقا سبحان اخمو ...

لبخند کم جونی رو لبش اومد ...

سبحان : خب ... پس میشه بپرسم نامزد گرامی چرا شما از من دوری میکنید ؟؟

خنده کوتاهی کردم و گفتم : حتما خجالت میکشم!

سبحان : نه جدی؟اینهمه دوری و غم تو چشمات باید یه دلیل داشته باشه ...

اخماشُ بیشتر توهم کشید و ادامه داد : رز حتی یه درصدم نمیخوام فکر کنم به کسی غیر از من فکر میکنی ...


من دلیل همه ی این رفتارات تا امروز رو میزارم به پای کم سن بودن و خب دیدار اولمون ... همینه دیگه نه؟


فشار قلبم روی سینه چپم درد شدیدی رو به جونم انداخته بود ... خیلی جدی برخلاف لحن شوخ چند لحظه پیشم گفتم : همینه ...

سبحان یه خوبه گفت و فاصله صورتشو با صورتم کمتر کرد ... از اتفاقی که داشت میافتاد لرز تو تنم نشست ...

خواستم ازش فاصله بگیرم که با گرفتن بازوی راستم مانع شد ... فاصله لبای از هم باز شدش با لبای لرزونم به میلی متر رسیده بود ... نفسای داغش تو صورتم پخش میشد و بیش از قبل اتیش به قلبم میزد ... چشمام از تحمل اینهمه غم و درد داشت بسته میشد که زنگ گوشیم به شیرینی تو جونم پخش شد ...

با تکون خوردن سبحان سریع ازش فاصله گرفتم و گوشی رو از جیب پالتوم دراوردم ... به سمت در حرکت کردم و خیلی اروم و لرزون گفتم : بچه ها رسیدن ... زود بیا پایین ...

از اتاق بیرون زدم و دستی به صورت یخم کشیدم ... بدون فکر به برخورد چند لحظه پیش دسته چمدونم رو گرفتم و قبل از سر رسیدن سبحان پله ها رو دوتا یکی پایین اومدم ...

بعد از خداحافظی با خانوم جون و گوش کردن به نصایحش از در بیرون زدم ...

کنار در خروجی منتظر سبحان ایستادم ...

هرچی به لحظه دیدن حسام نزدیکتر میشدم ... حالم بدتر میشد ... به خوبی میتونستم تپش تند قلبمُ از روی مانتوم حس کنم ... نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم اروم باشم ... کاش حداقل با دوتا ماشین میرفتیم ...!!! اینکه قرار بود کل راه حضور حسام و سبحان رو کنار هم ببینم دستام رو به لرزه مینداخت ...


سبحان : رز عزیزم اینجایی؟

با ترس به طرفش برگشتم ... دستم رو روی قلب کوبندم گذاشتم ...

-چرا یهو میای؟ سکته کردم!

سبحان چمدونم رو از دستم گرفت ... و با خنده گفت : این به یهو زنگ زدن گوشی تو دَر!


احساس کردم گونه هام قرمز شد با اخم رو ازش گرفتم و از در بیرون رفتم ... سبحانم پشت من با خنده بیرون اومد ...

با دیدن ماشین حسام نفسام به شماره افتاد ... سبحان بیخیال به سمت کامران و پریسا که از ماشین پیاده شده بودن رفت ... اما من خیره به چشمای سیاه بسته شده پشت فرمون موندم ...

خوب بود پریسا دیروز اومد سبحان رو دید ... چون من اصلا تو حالی نبودم که بخوام سبحان رو معرفی بکنم ... چشمای تب کردم رو از پلکای بهم فشردش گرفتم ... و قدمای لرزونمُ به سمت ماشینش هدایت کردم ...


کامران : به به ... عروس خانوم ... دیگه تحویل نمیگیری؟

سعی کردم لبخندی هرچند لرزون و باریک بزنم ...

-سلام خوبی کامران؟سال نو مبارک ...

کامران دستم رو فشرد و خندون گفت : مرسی ... سال نو شما هم مبارک باشه بانو ...

پریسا بغلم کرد و کنار گوشم گفت : خوبی؟

-باید باشم

پریسا : حسام بدجور عصبیه زیاد دور ورش نپلک ...
داشتم به جمله پری فکر میکردم که صدای مردونه و قشنگش بدنم رو لرزوند ...
ادامه دارد ...

negin.t
1392,01,14, ساعت : 21:20
حسام : سلام ...

سبحان : سلام اقا ...

کامران : خب این برادر عزیز حسام خان ...


به سرعت از اغوش پری بیرون اومدم و زل زدم به قیافه جذابُ دوست داشتنیش ... که با اخمای پررنگُ و ریشای در اومده جذبه دار هم شده بود ... هیچی از اطرافم نمیفهمیدم ... مثل یه تشنه که به اب رسیده داشتم از دیدنش تشنه تر میشدم که نگاش به سمت من برگشت ...


چشمام میخ شد تو سیاهی چشمای بی فروغش ... مثل قبل نبود ... هیچی مثل قبل نبود ... سیاهیش کدر شده بود ... پر شده بود از رگه های قرمز ... زیرش کبود بود و گود رفته ...

با چرخیده شدن سرش نگام به چشمای سیاه سبحان برخورد کرد ... چقدر دلتنگ چشماش بودم ... چقدر دلتنگ شده بودم ...چرا گود افتاده ... چرا پر شده از رگه های قرمز ...

با کشیده شدن بازوم از فکر به سیاهی بیرون اومدم ... همه سوار ماشین شده بودن ...


سبحان : عزیزم ...

تو چشماش زل زدم تا حرفشو بزنه ...

سبحان : اول تو سوار شو ...

کنار پریسا وسط نشستم ... انقدر گیج بودم که حتی تعارفهای کامران و سبحانم نمیشنیدم ...

سبحان کنار من پشت حسام نشست ... چرا با یه ماشین باید بریم ؟!؟... دیروز که ارش گفت منو سبحان با ماشین اون بریم ... پریسا خونه ما بود همون لحظه به کامران زنگ زد و پیشنهاد ارش رو گفت ... اتفاقا کامرانم استقبال کرد ... اما یه ربع بعد کامران خودش به پری زنگ زد و عصبی گفت بهتره با یه ماشین بریم ... هرچی پری اصرارم کرد که چی شد سریع نظرت عوض شد چیزی بروز نداد ...


سبحان : تو فکری خانوم؟

-نه ... خوابم میاد ...

کم کم دارم دروغگوی خوبی میشم !

سبحان دستشو روی شونه من انداخت و شیطون گفت : سرتو بزار رو شونه منو راحت بخواب ...

خواستم مخالفت کنم که خودش سرم رو با دستش به سمت شونش خم کرد ... شاید خوابیدن بهتر از دیدن چشمای سیاهُ گود افتاده باشه ... نگاهی از اینه به اخمای درهمو صورت قرمزش کردم ... چرا جواب تلفنام رو نمیدادی؟ ... ناخوداگاه اخمی رو پیشونیم نشست و چشمام رو بستم ...


نمیدونم چقدر خوابیدم یا چه جوری با این ذهن اشفته خوابم برد که با شنیدن صحبت پریسا و سبحان هشیار شدم ...

سبحان : میخوایید شما برید ... من پیش رز هستم ...

پریسا : برم بَدم نیست ... زخمش عمیق بود نگرانم ...

سبحان : نه ... نگرانی نداره ... اگر میذاشت من براش ببندم اینهمه خون ازش نمیرفت ...

پریسا : یکم لجبازه شما به دل نگیرید ...

سبحان : هرچند لحنش خیلی خوب نبود ... ولی مطمئن باشید من ادم کینه ای نیستم پریسا خانوم ... شما هم برید ببینید چی به سرش اومد ...

پریسا : ممنون ... زود برمیگردم ...


با بسته شدن در چشمام رو باز کردم و سرم رو از روی شونه سبحان بلند کردم ...

سبحان : بیدار شدی خوش خواب؟

به صورت خندونش خیره شدم ... به خاطر صحبتای که شنیدم نگران بودم ...

کشُ قوسی به بدنم دادم و گفتم : اره ... ببخشید خیلی خوابیدم؟
سبحان دستی به گونم کشید و گفت : یه دو ساعتی لالا بودی ...
ادامه دارد ...:-2-41-:

negin.t
1392,01,14, ساعت : 21:56
خندیدم و گفتم : ببخشید نمیخواستم تنهات بزارم ... بقیه کجان؟

اخماشُ توهم کشید و گفت : رفتن دست این پسره رو ببندن ... منکه نفهمیدم چطور پشت فرمون دستشو برید !!...

نگران وسط حرفش پریدم : کدوم پسره؟

سبحان : حسام ... من حواسم به تو بود اصلا متوجه نشدم ... خودشم حالیش نبود کامران بش گفت دستت داره خون میاد ...

سرم رو زیر انداختم و گفتم : الان کجان؟

بی حوصله خیره به شیشه گفت : اوناهاشن دارن میان ... رز اصلا از این پسره خوشم نمیاد!


دلواپس سرم رو به عقب برگردوندم ... کامران و پریسا جلو بودن و حسام که از سر و روش کلافگی میرخت پشت سرشون با دست باند پیچی شده میومد ...

قلبم بی مهابا خودش رو به سینم میکوبوند ... چه به سر دستش اورده بود ! دستای که من عاشقشون بودم ... دستای که دستای لرزون و یخ منو گرم میکرد داغ میکرد ... اتیش میزد ...


سبحان : رز

-بـله

سبحان دستم رو تو دستش گرفت و گفت : خیلی بامزه میخوابی ...

متعجب گفتم : چطور؟

خندون سری تکون داد و گفت : با دو دستمم میگرفتمت باز تکون میخوردی ... با پریسا و کامران کلی خندیدیم ... با این همه تکون خوردن بازم خیلی بغلیا!


خجالت زده خودم رو عقب کشیدم که با یه دست منو تو اغوش خودش کشید ... و بدون اینکه به من محلت بده بوسه ای رو گونم زد ...

داد کامران تلخی بوسه سبحان رو تلختر کرد ...

کامران : دیوووونه ... واستا ببینم ...

پریسا : خدا این سفرُ بخیر کنه ...


خواستم به عقب برگردم که سبحان محکم نگهم داشت ... نه میتونستم قلب نااروم رو ساکت کنم نه میخواستم سبحان بهم شک کنه ...

یکم تو اغوشش تقلا کردم ...

سبحان : چرا اروم نمیگیری؟

-سبحان خواهش میکنم ... اینجا ایرانه ... یکی میبینتمون درست نیست ...


دستاش دورم شلتر شد ... کمی جابجا شدم ... و به سمت پنجره برگشتم ... پریسا کنار ماشین ایستاده بود ... گردنمُ جلو کشیدم ... حسام لب جدول با سری به زیر افتاده نشسته بود ... کامران با حالتی عصبی دستاش رو تکون میداد و باش صبحت میکرد ...

خیره به حسام موندم تنها جمله تماس راس دوازده دیشب تو سرم پیچید ... " زندگیت جهنم میشه ... جهنم ... جهنم ... " " زندگیت جهنم میشه ... "

ادامه دارد ...
شاید بازم پست بزارم:-2-40-:

negin.t
1392,01,14, ساعت : 22:33
سبحان : این پسره خله؟!چرا این جوری میکنه؟

چشمای تار شدم رو بستم و نالیدم : نمیدونم ...

بی توجه به حال خراب من ادامه داد : به نظر منکه سلامت روحی نداره ... روانی پشت فرمون دو تا ارام بخش خورد ...


بدون حرف تمام تلاشم رو برای نریختن اشکای رنگ خونم گذاشتم ... چه سخته شنیدن توهین به جونت و قلبت ... به عمرت ... چه سخته شنیدنُ دم نزدن ... شنیدنُ خفه شدن ... شنیدن و تلاش کردن برا لال شدن و نریختن اشک ...

باز شدن در همراه با داد کامران شد ...


کامران : من میشینم ... برو اون ور ...

صدای دورگه و پر لرزشش از قلبم گذشت و جونم رو گرفت ...

حسام : میتونم داداش ...

کامران : میدونم ... ولی من میرونم ... برو سوار شو


اول کامران و پشت سرش پریسا سوار شدن و در اخر حسام با کشیدن پوفی عصبی سوار شد ...

بغضم رو قورت دادم و به سختی با کنترل لرزش و نگرانی که تو صدام موج میزد گفتم : اقا حسام دستتون بهتره؟

حسام خیره به شیشه جلو سرفه کوتاهی کرد و با مکث چند ثانیه ای گفت : خیلی ممنون خانم اذرمنش ... چیز مهمی نبود ... بچه ها شلوغش کرده بودن ...


کامران : بچه پرو!دو تا بخیه خورد چیز مهمی نبود؟

پریسا : چرا بابا من یکی که دلم ریش شد ... تو رو خدا دستتون رو مشت نکنید تا یه وقت خونریزی نکنه ...

سبحان بیتوجه به بحث و فاصله کممون رو به من بلند گفت : رز عزیزم گشنت نیست؟

کامران قبل از من که خیره به رگ گردن متورم حسام بودم جواب داد : یه ساعت دیگه نگه میدارم صبحونه بخوریم ... رز خیلی گشنته یه کیک از عقب برات بیارم بخوری؟

گیج گفتم : نه ... نه ... من اصلا گشنم نیست ...


پریسا با صدای ارومی زیر گوشم حرصی گفت : بیدار شدی؟کُشتی ما رو با این خوابیدنت ...!

خسته از تلاش برای نشنیدن صدای بلند قلبم به چشماش نگاه کردم و گفتم : چرا؟

پریسا ادامه داد : برنامه داشتیم بسی جالب ... این لنگا و دستای چوبیت هر ثانیه به یه سمتی پرتاب میشد ... من که
میخواستم قبل از اینکه قتل عاممون کنی بیدارت کنم مخصوصا وقتی اخمای حسامُ دیدم ... ولی سبحان نمیذاشت ... تنها کاری که میکرد خنده و قربون صدقه رفتن بود ...

صداشو یواشتر کرد : اه ... اه ... نامزدم این همه نامزد ذلیل!مردم از حالت تهوع!!!


قطره اشکی سمج از گوشه چشمم با مبارزه سخت پیروز شد و راهی رو گونم پیدا کرد ...
"خانوم خوش خواب نمی خواید برید خونه!" ... " چه عجب!بالاخره خانوم بیدار شدید!" ... "تو ماشین منُ با تخت خوابت اشتباه گرفتی؟ ... هرچند من یکی که بعید میدونم تو بتونی رو تخت بخوابی اگه جلوتُ نگرفته بودم الان تو بغل من نشسته بودی!"


پریسا : رز خوبی؟

به زحمت یه اره گفتم و شالم رو روی صورتم انداختم ... تا کی باید به این زندگی نحس ادامه بدم ... تا کی باید ذره ذره جون بدم ... تا کی باید زجرشو ببینم ...


دستی روی دست یخ زدم قرار گرفت ... وصدای همچون کابوس مرگ تو گوشم پیچید ...

سبحان : خانومی دوباره خوابت گرفت؟
لبای خشک شدم رو باز کردم و از پشت حصار صورتم نالیدم : نه فقط خواهشا چند دقیقه راحتم بزار ...
ادامه دارد ...:-2-37-:
این پست اخر امشب بود ... قربون شما:-2-31-:

negin.t
1392,01,15, ساعت : 13:38
دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده ...


تنها مدارا میکنی دنیا عجب جایی شده ...


اگر بگم از بقیه راه چیزی نفهمیدم دروغ نگفتم ...

مثل مرده ای متحرک به دنبال پریسا و سبحان کشیده میشدم ... موقع صبحونه خوردن خواستم کنار سبحان بشینم که چشمم به دست مشت شده و پلکای بهم فشرده حسام خورد ...

بی توجه به لبخند سبحان راهم رو کج کردم و بین پریسا و حسام نشستم ... بی اراده شده بودم ... تازه وقتی نشستم قلبم بعد از مدتها اروم شد ... اروم گرفت ... تغییر سریع حال حسام هم به حدی تابلو بود که کامران چند ثانیه مشکوک به من خیره شد ... حس میکردم با اون همه غرورش مثل بچه ای شده که با دیدن یه اب نبات از دور هم خوشحال میشه ...!!



بعد از خوردن صبحانه یه ساعت دیگه تا ویلا راه داشتیم ... کامران و پریسا خیلی سعی کردن تا جو خشک و سرد ماشین رو عوض کنن که خب تا حدودی هم موفق شدن ...

سبحانم خیلی زود با بچه ها جور شد تنها فرد ساکت جمعحسام بود که تا ازش سوالی نمیشد صحبتی نمیکرد ... حتی جوکهای بامزه و جورواجور کامرانم لبخندی رو لبش نمی اورد ... و من چقدر کل یه ساعتُ به گوشه لبش خیره شدم و دعا کردم یه لبخند بزنه ...!


ساعت یازده بود که به ویلا رسیدیم ...

از ماشین پیاده شدم و دستام رو از هم باز کردمُ نفسی عمیق کشیدم و بوی خاک رو به مشامم هدیه دادم ...

صدای پرخروش موج های کوبیده شده رو ساحلُ به خوبی میشنیدم ... سوز سردی به صورتم خورد ... که باعث شد صورتم رو جمع کنم و دستامُ دور خودم بپیچم ... با اینکه سردم بود ولی دوست داشتم چشمام رو ببندم و این سوز سرد رو به جون بخرم ... حس تازگی ... حس پرواز ... حس رهایی از گرما ... فوق العاده بود ...


صدایی زیر گوشم غوغا کرد ... و مثل نسیمی لاله گوشم رو نوازش گونه لرزوند ...

-هوا سوز داره لباسای تو هم کمه زود بیا تو ...


با مکث و لبخند چشمام رو باز کردم ... خیال بود!... بوی تلخ عطرش هنوز تو بینیم با بوی خاک مخلوط شده بود ... قسم میخورم واقعی بود ... خیال نبود ... دستی به لاله گوشم کشیدم ... داغ بود ... اتیش گرفته بود ... داغ بود و سرد!

سرم رو به عقب برگردوندم کنار در ورودی به من خیره شده بود ... به فاصله زیادمون چشم دوختم ... چند قدم بود ؟ صد قدم!؟توهم بود؟توهم ... چشمای سبز ابیم رو تا نگاه مشکیش بالا کشیدم ... از خوردن به در بسته لرزی از بدنم گذشت ...


-رزززززز ... رزززززز

دستی به صورت خیسم کشیدم ... سرم رو بلند کردم و به اسمون خیس اجازه همراهی به اشکام رو دادم ...

-رزززززز

چشمام رو بین پنچره ها گردوندم ... پرده ای با عجله رها شد و سایه ای پشتش گم شد ...

-اینجام ...

به پنچره چوبی با پرده گلبهی زل زدم ... دست پریسا تو هوای سوز دار تکون میخورد ...

پریسا : حواست کجاست ؟؟بیا تو سبحان نگرانته!

سبحان؟!چند ثانیه به مغزم اجازه تحلیل اسم و نسبت سبحان رو دادم ... و به سایه خم شده سیاه خیره شدم ...

ادامه دارد ...

negin.t
1392,01,15, ساعت : 15:28
من دیگه غربت نمیخوام ...


عشقُ با حسرت نمیخوام ...

حاضرم تا ته عمرم پای این حسرت بشینم ...



بعد از ناهار سردرد بیچارم کرده بود چشمم به سریال در حال پخش تی وی بودُ ... فکرم تو هزار جای نامعلوم سرکشی میکرد ... دوست نداشتم این سفر دو سه روزه رو به خودم زهر کنم ولی هیچ چیز دست خودم نبود ... نه اختیاری تو کنترل اشکام داشتم ... نه شجاعت گذشته ... حتی نگاه کردن به حسامم برام سخت بود ... از موقع رسیدن تا الان حتی نیم نگاهی هم به چشماش نکردم ... سرُ صدا ... سوت بلند و جیغ های پریسا از کنار سالن تو گوشم طنین زندگی می نواخت ...


نگاهی به جمع چهار نفرشون کردم ... قبل از تلاقی با سیاهی نگام رو به دختر عاشق فیلم دادم ... دختری که برای به دست اوردن عشقش سر جونش شرط بسته بود ...


بعد ازخوردن غذا وظیفه شستن ظرفا به عهده پریسا و کامران افتاد ... از لبخند هردوشون میشد راحت فهمید که از این وظیفه به ظاهر اجباری چقدر خوشحالن!

من موندم با حسام و سبحان !سبحان کشُ قوسی به بدنش داد و بی توجه به نگاه خیره حسام که روش بود چسبیده به من نشست ...

لبخند نامحسوسی به روش زدم و گفتم : خسته شدی برو استراحت کن ...

دستم رو بین دو دستش قفل کردُ باهاش مشغول بازی شد و بدون اینکه حرفی بزنه زل زد به من ...

متعجب گفتم : هی اقا با شما بودما!

لبخندی زد و شیطون گفت : توام میای بیریم باهم یه استراحت دو نفر بکنیم ...

هینی کشیدم و با چشمای گرد شده گفتم : پاشو برو ببینم ... من منتظر پری میمونم!

قهقهه ای زد و گفت : یعنی چی؟تهران که خانوم جون مثل یه عابد بالاسرمون بود اینجا که اون نیست راحتیم ... پاشو دیگه ... یالا!


نمیدونستم داره جدی میگه یا شوخی میکنه!همچنان خیره مونده بودم که از رو مبل بلند شد و دست من رو هم کشید ...

قبل از اینکه اعتراضی بکنم صدای قدمهای سریع و بعد هم لحن جدی حسام رو شنیدم ...

حسام : اقا سبحان ...

سبحان با تانی چشماش رو از من گرفت و به عقب برگشت ...

سبحان : بله؟


سنگینی نگاهشو به خوبی حس میکردم ... داغی نگاهش دست اسیرم رو میسوزوند ...و گونه هام رو قرمز میکرد ...

حسام : میرید استراحت کنید؟

سبحان جدی گفت : بله!مشکلی هست؟

حسام خشک و مغرور ادامه داد : نه ... فقط فکر نمیکردم انقدر سریع خسته شده باشید ... نکه پشت فرمونم نبودید و شنیدم اهل ورزش هم هستید واسه همین عرض میکنم ... بفرمایید خوب بخوابید ...

سبحان خشمگین رو به حسام که پشتش رو به ما کرده بود گفت : من خسته نیستم میخواستم رز استراحت کنه ...

حسام با پوزخند به سمت ما برگشت و گفت : اگه خسته نیستید بزارید ایشون خودشون میرن ... شما هم باشید تا هم باهم بیشتر اشنا شیم هم یه دست تخته بزنیم ... البته اگه دوست دارید ... میل خودتونه ...


سبحان عصبی دست من رو رها کرد و زیر لب یه پرو گفت که فکر کنم حسامم شنید ... رو به من گفت : رز تو برو بخواب سرحال شی عزیزم من با حسام خان قهرمان یه دست تخته بزنم ...

از رفتار خودخواهانه و با سیاست حسام خندم گرفته بود با لبخندی کنترل شده گفتم : یکم تلویزیون میبینم بعد میرم میخوابم نگران من نباش ...


با صدای سوت بلند کامران از چرت و فکر همزمان پریدم ... و چشمم رو بوسه طولانی دختر رو لب های پسر خشک شد ... بهم رسیدن!

کامران : ایول داداش ... جفت شیش!

ادامه دارد ...
نقد کنید خوشحال میشم ...

negin.t
1392,01,15, ساعت : 19:31
-رز ... رز من ... رز ...


سرم رو به قدری سریع از کنار تختش بلند کردم که گردنم به شدت گرفت ... دستی به پیشونی خیسم کشیدم ... و نگاهی به ساعت کردم ... چهار صبح بود ...

-رز ... دیدی اخرش بت نگفتم ...

دستمال رو برای بار چندم داخل اب کردم و رو پیشونیش گذاشتم ...

-عوضی ولش کـــــــــــــن ... اون مال مـ ن بود ...من ... مـن ... اونو به قلبـــــ م قول دادم ... تــــ و ... حـــ ق ... نـ داری ...


نمیدونم این چندمین بار بود که باید از خواب بیدارش میکردم تا ادامه کابوسش رو نبینه ... صورتم خیس خیس بود ... قطره های عرق با اشکای روونم مسابقه گذاشته بودن ...

محکم تر از دفعات قبل تکونش دادم : حسام ... حسام ... بیدار شو داری خواب میبینی ... حسام ... تو رو خدا بلند شو ...


چشمای سرخ و پف کردش رو سریع باز کرد و در حالی که نفس نفس میزد به من خیره شد ... کم کم لبخندی پررنگ رو لبش اومد ... میدونستم الان چی میخواد بگه ...جمله به جملش رو کلمه به کلمشو حرف به حرفشو از حفظ شده بودم ...


-پس با لاخـ ره اومدی پـ یش مـ ...ن ... رز ... دوسـ ت دار...ی بـ ا هـ م ...


دستم رو روی لب کبود شده از تبش گذاشتم دیگه نمیتونستم بشنوم بستم بود ... با لبخند اجباری و پر بغض گفتم : چشمات رو بببند ... یکم دیگه استراحت کنی تبت قطع میشه ...

کف دستم خیس شد ... چشمای نم دار و قرمزش رو بست و دست چپم رو محکمتر از قبل تو دستش فشرد ... دست راستُ داغمُ از رو لبش برداشتم ...

گفتن حرفاش چه فایده ای داشت وقتی یه ربع بعد همه رو فراموش میکرد و تکرار!جز اینکه قلب من رو اتیش میزد؟! ... زجرکش میکرد ...


صدای ضعیفش همراه با سرفه بلند شد : بـ ... رام بـ ... خون ... رز ...میخـ ونی؟


دستمال دیگری رو خیس کردم و رو شکمش گذاشتم ...این جزو تکرار نبود ... !قطره اشکی دلتنگ از گوشه چشمم سر خورد و رو سینش ستبرش فرود اومد ...


دوباره ناله کرد : ... مـ ثل ... دیـ روز ...


برای نشکستن بغض سنگینم لیوان نصفه کنار تختش رو یک نفس سرکشیدم ... من دیروز چه کردم!؟منو ببخش حسام ... همش تقصیر منِ ... تقصیر من ...


زمزمه کردم : چشمات رو ببند ...

چند نفس پیاپی و بلند کشیدم و چشمام رو همراه با چشمای مشکیش بستم ... لبای خشک شدم رو با زبون تر کردم و بی اراده خوندم :


وقتی نگات می خندید چشمای خیره ی من اندوهتو نمی دید
چرا غریبه بودم با غربت نگاهت تصویرمو ندیدم تو چشم بی گناهت
به سر انگشتای داغش بوسه ای ریز زدم و با هق هق ادامه دادم
کاشکی برای قلبت یه اسمون می ساختم روح بزرگ تو رو

چرا نمی شناختم آینه گریه می کرد
وقتی تو رو شکستم ستاره پشت دربود وقتی در را رو بستم
سرم رو کنار تختش گذاشتم و با لمس دست محکمش اروم گرفتم ... کاشکی برمیگشتیم به چند ماه پیش ..
تو بودی و سکوت و غروب سرد پاییز باغچه رو زیرورو کرد
برگهای زرد پاییز حالا من غریبه
دنبال تو می گردم با قلب اسمونی کمک کن تا برگردم
به اینجای شعر که رسیدم صدای پر از لرزشش برای همراهی با من بلند شد ... و گریه منو تشدید کرد ...
تو بی نهایت شب وقتی نگات می خندید
چشمای خیره ی من اندوهتو نمی دید
چرا غریبه بودم با غربت نگاهت
تصویرمو ندیدم تو چشم بی گناهت
کاشکی برای قلبت یه اسمون می ساختم
روح بزرگ تو رو چرا نمی شناختم اینه گریه می کرد
وقتی تو رو شکستم ستاره پشت در بود
وقتی درارو بستم ...

(بی نهایت شب _شادمهر عقیلی)

ادامه دارد ...:-2-15-:

negin.t
1392,01,16, ساعت : 12:46
دستی به صورت خیس از عرقش کشیدم و به ارومی موهای بهم ریختش رو مرتب کردم ...
تبش کمتر شده بود ... و دوباره به خواب رفته بود ... ساعت نزدیک پنچ بود و هر لحظه امکان داشت کسی سر برسه ... پلکام به خاطر گریه زیاد و بی خوابی سنگین شده بود ...

فکرم برگشت به روز رسیدن ...

هنوز خیره به تی وی بودم که کامران جلوم قرار گرفت ... همین جور که بالا پایین می پرید مثل بچه های دو ساله جیغ جیغ میکرد ... تو جام نیم خیز شدم و نگران گفتم : چی شده؟هان؟کامران!!؟؟!

کامران با دو به سمتم هجوم اورد که از ترس یه جیغ کوتاه کشیدم و از جلوی کاناپه کنار رفتم ...

اونم با یه پرش بلند خودشُ رو کاناپه رها کرد ... و به قهقهه افتاد ...


هنوز متعجب و نگران چشم به حرکات ژانگولر کامران داشتم که پریسا با یه بالش به سمتم حمله کرد!!!

به خاطر فاصله کممون فاتحه ای برای خودم خوندم و چشمام رو محکم بستم!

هرچی منتظر شدم اتفاقی برام نیفتاد اما به جاش صدای دادُ جیغ و خنده گوشم رو کر کرد !

با تامل اول چشم راستم رو باز کرد ... از صحنه ای که دیدم ناخوادگاه هر دو چشمم تا اخرین حد ممکن باز شدن!

کامران و پریسا روی کاناپه به جون هم افتاده بودن ... کامران زیر بود و پریسا با بالش به جونش افتاده بود ...


خواستم چیزی بگم که کامران تو یه حرکت پریسا رو بلند کرد و با کشیدن جیغی به سمت در خروجی راه افتاد ... !!!

انقدر شوکه شده بودم که نمی تونستم حتی بخندم ... به سمت سبحان که به قهقهه افتاده بود برگشتم!که اشاره ای به کامران و پریسا کرد و دوباره به خنده افتاد!


پریسا با مشتای محکمش که قبلا ضربش رو من یکی خوب خورده بودم به کمر کامران میکوبید و جیغ جیغ میکرد : ولم کن ... بزارم زمین ... کامران ... به خدا میکشمت ...جرزن ...


کامران : ای ای ... نزن ... نامرد ... مگه شرطُو نباختی!؟ای ای ...


با بیرون رفتن دوتا دیونه سبحان هم با خنده به دنبالشون از در بیرون رفت ...

-خدای من!

نگاهی به زمین پُر از پَر کردم و عصبی دنبال حسام گشتم ... کنار پنجره به دور از این همه هیاهو ایستاده بود ... و با موبایلش صحبت میکرد ... از این همه بیخیالیش حرصم گرفت ... کنجکاو به سمتش حرکت کردم ...


پشتش به من بود ... صدای بچه ها از تو حیاط هنوز میومد و مانع از شنیدن نجواهای اروم حسام میشد ... بدون دمپایهام که تو جنگ پریسا و کامران معلوم نبود کجا پرتاب شدن رو سنگ سرد پاهای بدون جوراب لاک زدم رو کشیدم ... و فاصلم رو باش کمتر کردم ... قلبم از هیجانُ و تنهایی دو نفرمون به تالاپ تلوپ افتاده بود ... چنگی به قلبم زدم و اروم گفتم : هیس ... صداتو میشنوها!



تو چند قدمیش بودم که صدای خندش تو گوشم پیچید و قلبم رو زیر رو کرد ...

حسام : عزیز دلم مگه بدون توام خوش میگذره!

...

حسام : جون دلم ... تو مواظب خودت باش ...

...

حسام : چشم ... هر چی شما بانوی عزیز امر کنید اطاعت میشه ...


پاهام به طرز بدی شروع به لرزیدن کردن ... سردی سنگ بود یا گرمی کلام حسام؟از فکری که تو سرم جلون میداد چشمام سیاهی رفت ... خنده کوتاهُ جمله که برای من توهم بود دلم رو اتیش زد ... و زانوهام رو خم کرد ... با کی حرف میزد ...

حسام : خیلی دوستت دارم به مولا ...



ادامه دارد ...:-2-27-:یکمم رز حرص بدم گناه داره حسام :-2-31-:

negin.t
1392,01,16, ساعت : 14:52
حسام : قربونت برم عشق من ... خدافظ

نفسای بریده بریدم به سختی از گلوم راهی برای خروج پیدا میکردن ... قبل از تموم شدن قربون صدقه های حسام پاهام خم شد و روی سنگ سرد افتادم ...

دستم به سمت گلوم رفت ... نفسم بالا نمیومد ... انگار تنها اموخته ای که تو مغزم وجود داشت جمله های حسام بود " دوستت دارم به مولا " ... من ... من ... هیچ وقت به قضیه از این دید نگاه نکرده بودم ... کسی تو مغزم فریاد زد ... مگه حسام حق انتخاب نداره ... حق زندگی ... حق عاشقی ...

قلبم با لرزش تو جواب مغز بیرحمم فریاد زد ... نــــــــــه ... نــــــــــه ... نداره ...


تصویر گنگ حسام جلو چشمام خاموش روشن میشد ... " دوستت دارم ... جون دلم ... عشق من ... "


تو سیاهی که جلوم رو پر کرده بود عرق شدم ... کی رو دوست داری ... شک نداشتم اگه بغضم نترکه از اینهمه درد خفه میشم ... و چه بهتر این خفه شدن وقتی تا این حد بدبختی ... وقتی تا این حد اگاهی ... تا این حد عاجزی از قبول واقعیت های زندگیت ...

-رز ... رزززززززز ...

شونه هام میلرزید و تکون میخورد ...

-چت شده؟؟خدایا ...


کاش اسپریمو پیدا نکنن تا خفه شم ... به خواب برم ... چطور تونستم این حرفا رو بشنوم و هنوز زنده باشم ... نفس بکشم ...جلوش بشینمو ... اون تو دلش بهم بخنده ... بخنده به اینهمه توهم زدنای من ... بخنده و دلش پر بزنه واسه خنده های عشقش ... و من احمقم با دیدنش باز قلبم بزنه رو دور تند ... بعدم برم با امیرحسین نقشه بکشم ... برم جون بدم ... لبخند بزنم ...

-رز جون من نفس بکش ... رز ... خواهش میکنم داری خفه میشی لعنتی ...


خفه ... خفه ... پلکام بی اختیار روهم افتادن ... حالا همه جا سیاه شده ... نوری از دور به سمتم میومد ...
یه روزی شنیدم عاشقی گفت " کلمات قدرت آزار دادن ندارند ... مگر اینکه گوینده کلمات برامون" بسیار عزیز " باشه " و من چه بد معنی این جمله رو فهمیدم ... چه سرد چشیدم ... بدون دیدن شنیدم ... شنیدمو نابود شدم ... شنیدم تنها امید زندگیمم از دست دادم ... چه سرد ...چه گرم ... شنیدم ... با خنده شنیدم ... نابود شدم ...

-لعنتــــــــــی ...

--------

نمیدونم کجا بودم اطرافم کوه بود ... فکر کنم یه دره بود ... هر جا رو نگاه میکردم کوهای خیلی بلند بودن ... دستام رو به سمت اسمون گرفتم ...
بارون تندی داشت میبارید ... دهانم رو باز کردم و سعی کردم حرفهای کمک رو هجی کنم ... اما هیچ صدای از هنجرم بیرون نمی اومد ... صدای قهقهه بلندی تو کوه میپیچید و تکرار میشد ...

شدت بارون بیشتر شد ... کم کم بارون تبدیل به تگرگ شده بود ... صدای قهقهه کمتر شد ... شخصی با صدای نسبتا کلفتی اسمی رو صدا میزد ...

اسم رو واضح نمیشنیدم ... تلاشم برای گفتن هرگونه حرفی بی فایده بود ... قهقهه بار دیگه تو گوشم پیچید ...

صدای ظریف دختری که کمک میخواست نگرانم کرد ... شروع به دویدن کردم صدا نزدیکتر و بلندتر شده بود همین طور قهقهه ها ...

-دست به موهام نزن ... نـــــــــه ... کمک ... کمکـــــــــــــــ ... آیـــــــــــــــــــــــ ـــی ...


به پاهام سرعت دادم ... صدای ظریف و لرزون دختر خیلی اشنا بود ... بازم اطرافم کوه بود ... سر جام ایستادم و دور خودم چرخیدم ... لباسای خیسم سنگینم کرده بود ... به جای اب ازم خون میچکید ...از درون میگریدم ... ناله های پر عجز دختر تو کوه اکو میشد ...

-ولم کن ... کن ... من نمیخورم ... نمیخورم ... م ...م ...


قهقهه همراه با فریادی تو گوشم میپیچید ... ریشه موهام داشت میسوخت ... و گلوم تر شده بود ...

-خیانت کاررررررررررر .... خیانتـ ــ ـ ت... تو ... تو بازیـ ...یم م م دادی ...ی...ی ... هرزهـــــ ... ه ...ه

-غلط... کردمـ... م ... غلط کردم م م...تو رو خدااااااااااا



ابر سیاهی بالا سرم اومد ... حالا دیگه هیچ جایی رو نمیدیدم ... گریه های دختر و التماس های عاجزانش تنم رو میلرزوند ... باز شروع به دویدن کردم ...

بین دو کوه راهی باریک بود ... به سختی از راه تنگ عبور کردم نور چشمم رو زد و بی درنگ پلکهام رو بستم ... با شنیدن فریادی به سرعت چشمام رو باز کردم ...

-نــــــــــــــــــــــــ ــــه ...

با دیدن تصویر رو به روم با تموم قدرت شروع به جیغ زدن کردم ...

ادامه دارد ... :-2-28-:
اگه یهو به جای پست رمان پستای بی معنی دیدید اصلا تعجب نکنید پروژه منه بدبخته!ده تا ورد باهم باز کردم ... بهتر نیست برم سر پروژم!نمیدونم چرا وقتی سرم شلوغه دوست دارم رمان بنویسم!!!:-2-30-:

negin.t
1392,01,16, ساعت : 18:09
چشمام رو بسته بودم و یک نفس جیغ میزدم ... صداهایی گنگ تو دادهای من گم میشدن ...

تصویر وحشناکی که دیده بودم یک لحظه هم از پشت پلکم کنار نمیرفت ...

-رز ... عزیزم خواب دیدی ... چشماتُ باز کن ... رز ...

وحشت زده چشمام رو باز کردم ... و خودمو گوشه تخت جمع کردم ...

سبحان : رز ... خانومم اروم باش ... چیزی نیست ... خواب دیدی ...

خواب نبود ... خواب نبود ... واقعی بود ... همه چیش واقعی بود ... قیافه ها ... خون ...
سبحان خواست بهم نزدیکتر شه ... هنوزم چهره خونی که دیده بودم جلو روم بود ...


دستام رو حایل بدنم کردم و با هق هق گفتم : تو رو خدا جلو نیا ... من کاری نکردم ... تو رو خدا ... به خدا تقصیر من نبود ... من ... من ...

سبحان گیج نگاهی به من کرد و دستاش رو بالا گرفت : باشه ... باشه ... اروم باش داری میلرزی ...


با باز شدن در اتاق قلبم از کار افتاد ... صدای جیغای دختر تو گوشم پیچید ...

به پتوم چنگ زدم و خودم رو بیشتر جمع کردم ... با لکنت گفتم : نـ یا ...تـ ...و نیـ...ا ...

دندونام به شدت بهم میخورد ...

هنوز با چشمای قرمزش خیره به من مونده بود ... تصویری که دیده بود داشت پررنگتر میشد ... پلکام رو بهم فشردم و داد زدم : برو بیــــــــرون ... تو رو خدا کاریم نداشته باش ... کمکــــــــــــ ... پریســــــــا ... پریســا بیا کمکم کنــــــــــــ... پریسااااااااااااااا

سبحان : لطفا برید بیرون ... هنوز درگیر خوابشه ...

پریسا نفس زنان از کنار حسام رد شد و به سمت من اومد ... نگرانی تو صورتش داد میزد ...

-پریسا ... اینا باید برن ... تو رو خدا ... خواهش میکنم ... بیرونشون کن ... من ازشون میترسم ... پری ...

پریسا کنارم نشست و اغوشش رو به روم باز کرد ...

با بسته شدن در بیشتر تو اغوشش فرو رفتم ...

پریسا : خواب دیدی؟اروم باش ... هیس ... هیس ... فقط منو توییم دختر
...
پریسا : میخوای باهم دربارش حرف بزنیم؟


تند تند سرم رو به علامت نه تکون دادم ... هنوزم میتونستم زجر دختر رو ببینم ... چطور میتونستم دربارش صحبت کنم ... حتی دوست نداشتم هیچ وقت دیگه چشمام رو باز کنم ...


پریسا بینیش رو بالا کشید و در حالی که گریه میکرد زمزمه کرد : رز ... داری با خودت چکار میکنی ...

پس اون دختر محکمی که من میشناختم کو هان؟میدونی وقتی ظهر تو اون وضعیت دیدمت چی به ذهنم رسید ... اینکه اون رز چند سال قبل که همه به غرور و ارادش غبطه میخوردن کو ... اینکه رزی که با نداشتن پدر و مادر بازم محکم بود کو؟
رز چی داری به سر خودت میاری ... به جون مامانم نگرانتم که این حرفا رو بت میزنم ... دلسوزتم که میگم دل از حسام ببُر ... دوستت دارم که میگم برو دنبال بخت خودت ...

برام مثل خواهری که بت میگم با سبحان میتونی خوشبخت بشی ... چرا رها نمیشی از این پوسته ای که برا خودت تنیدی ... چرا عاشق سبحان بودن رو امتحان نمیکنی ... چرا فقط خصوصیات بدشُ پررنگ میکنی ...

یکم بهش فرصت بدی همه چی درست میشه ... تو که تا چند ماه پیش سایه حسامو با تیر میزدی ... مگه تو نبودی که سر دوست دختر داشتنش شرط بسته بودی ... هان؟ نمیخوای هیچی بگی ؟مگه خودت عکسشو با یه دختر مو مشکی با اون وضع افتضاح تو موبایل پونه ندیده بودی؟رز چرا نمیخوای بیدار شی؟ چرا تموم نمیکنی این بچه بازیهاتو؟من از پشت پنجره دیدمتون ... میدونم صحبتاشو شنیدی که حالت خراب شد ... خواهش میکنم تمومش کن ...رز بفهم ... بیدار شو خواهش میکنم ...باور کن این حسی که بش داری عشق نیست رز ... نیست ...


ادامه دارد ...:-2-31-:پریسا!!؟؟حسام؟؟!!دوست دارید کمی نقد کنید ... فقط کمی!



دیر که جواب میدهی نگران می شوم ...!
می گویند نگرانی ، عشق نیست !
چند روز که صدای خنده هایت را نمی شنوم دلتنگ می شوم ...!
می گویند دلتنگی ، عشق نیست !
به بودنت،به عاشقانه هایت عادت کرده ام ...!
می گویند عادت عشق نیست !
و من هنوز حیرانم از این همه که درگیرم با تو ...
که می گویند عشق نیست !
تو بگو عشق هست ؟ !
یا عشق نیست ؟ !

negin.t
1392,01,17, ساعت : 11:22
صبح روز دوم رو با گرفتن یه دوش اغاز کردم ... دیروز رو هم به خودم زهر کردم هم بقیه ... پریسا ازم قول گرفته بود بشم رز چند سال قبل حداقل برای یه روز امتحانی ... و من هم به خودم قول داده بودم هم به اون ...

از حموم بیرون اومدم ... جملات پری رو مرور کردم ... و نفسم رو رها کردم ... برای اولین قدم باید به ظاهرم میرسیدم ... رز قوی قبل براش ظاهر مهم بود ... از فکرشم خندم میگرفت ... چقدر به ارایش و لباس اهمیت میدادم .. بی شک این تغییرم خوب بوده!
شلوار قرمز و تنگم رو با پیرهن صورتی جلو دکمه دارم انتخاب کردم ... جلوی اینه اتاق مشترکم با پری نشستم ... لوازم ارایش پری رو از نظر گذروندم و با مهارت کامل مشغول ارایشی بی نقص شدم ... خودم از زیباتر شدنم لذت بردم ...

چند سالی بود که این جوری ارایش نکرده بودم ... خط چشمی کلفت و پررنگ ... سایه صورتی همرنگ لباسم ... ریمل زیاد ... رژگونه کمرنگ صورتی و در اخر رژ صورتی خوش رنگ پری که با سخاوت رو لبهام چند بار زدم ...

چشمم به پنجره اتاق افتاد ... پسرا هر کدوم یه اتاق داشتن و من با پری هم اتاق بودیم ... اتاق ما و سبحانُ حسام بالا بود و کامران پایین ... به قول خودش مظلوم گیرش اورده بودیم!صاحب خونه و مظلوم!


با وجود سردی هوا پنجره رو باز کردم و خیره به دریای ابی و پر تلاطم نفسم رو حبس کردم ... نسیم سردی که میوزید موهای بازم رو به بازی گرفته بود ... مستانه خندیدم و سرم رو بیشتر بیرون بردم ...

صدای اعتراض و ناله پریسا باهم بلند شد : اَه ... بمیری ... ببند اونو یخ کردم روانی ...

با هیجان گفتم : پری تو رو خدا بیدار شو حیف این هوا نیست که بخوابی؟

پریسا پتو رو بیشتر رو خودش کشید و گفت : نه!عجب غلطی کردم برات زر زدما!کله سحر پاشده میخنده ... گمشو بیرون بزار کپمو بزارم ...


برای جلوگیری از ادامه غرغرای پری پنجره رو بستم ... سویشرتم رو تنم کردم و شال مشکی بلندم رو از کنار تخت برداشتم و دور خودم پیچیدم ... از اتاق بیرون زدم ... هیچ وقت حریف پریسا نمیشدم!پس تمرینش فقط و فقط وقت تلف کردن بود ...


از پله ها پایین اومدم ... سکوت کل خونه رو گرفته بود ... و این نشون میداد که همه خواب هستن ... این ویلا مال بابای کامران بود ... یه خونه دوبلکس که پله و پنجره ها طرح چوب بودن ...و وسایل خونه همه مدرنُ جدید ... با خودم فکر کردم مادرش زن خوش سلیقه ای باید باشه ... خودشم خوش سلیقس که چشمش پری رو گرفته ... با یاداوری رفتارای بامزش دربرابر قهر پریسا خنده مهمون لبم شد ...


از ساختمون بیرون زدم و به سمت دریا حرکت کردم یکم لرز تو بدنم نشست اما دوست نداشتم صبح قشنگم رو با یه باد خراب کنم ...

مقابل ابی بی انتها ایستادم ... همیشه عاشق دریا بودم ... عاشق بزرگیش ... مادریش برای موج ها ... عاشق رنگش که گاهی رنگ چشمای خودمم بود ... عاشق خشمُ غرورش ...

به اطرافم نگاه کردم از دور میتونستم پسری رو در حال دویدن ببینم ... فکر خوبی بود ... نفسی عمیق و طولانی کشیدمُ شروع کردم به گرم کردن بدنم ... اول اروم اروم به قدمهام سرعت دادم ... و بعد از پنج دقیقه شروع به دویدن کردم ... کاش موهام رو بسته بودم ...چون دسته دسته از زیر شال بیرون میزدن و مانع دیدم میشدن ...


هوای بهاری و کنار دریا بودن بهم نشاط داده بود ... یه ربعی بی وقفه دویدم ... به خاطر هوای خوب نفس کم نمیاوردم ... یه لحظه نگام رفت به صدف بزرگ روی ساحل که نمیدونم چه جوری با مخ پخش شنها شدم ...


به ثانیه نکشید که صدای خشمگین و نگرانی کنار گوشم پخش شد : همیشه سر به هوا و بی فکری!

با حرص بدنمُ صاف کردم و رو شنها نشستم ... سرم رو بلند کردم و موهای پخش شده روی صورتم رو کنار زدم ... نور خورشید مانع دیدم میشد و باد مانع ساکن شدن موهام ...

ادامه دارد ...

negin.t
1392,01,17, ساعت : 12:34
به کمک دستام از رو شنهای نم دار بلند شدم .. دستم رو سایه بان چشمام کردم ... با نگاهی کنجکاو به چشمای سیاه مات شده چرخون روی موها و صورتم خیره شدم ...

با اخم نگام رو گرفتم که به خودش اومدو فریادش بلند شد : این چه وضعشه؟؟


بدون توجه به سنگینی نگاهو جملش لباسم رو تکوندم و بی خیال به راهم ادامه دادمُ ... شروع به دویدن کردم ...

نزدیک زن و مرد جونی بودم که بازوم کشیده شد ... و به جسم سفتی برخورد کردم ...


عصبی از این همه گستاخیش سینه سنگش رو فشار دادم و ازش دور شدم ... بازوی بی گناهم هنوز تو چنگ دست ظالمش داشت خورد میشد ...


حسام : مگه من با تو نیستم ؟این چه قیافه دلقکیه واسه خودت درست کردی؟؟چرا چیزی سرت نیست؟!


به تقلا برای ازادی ادامه دادم و خشمگین خیره تو چشماش با فاصله کم غریدم : ولم کن ... به توچه عوضی؟؟شوهرم اینجوری میپسنده!


خوب زدم به خال ...!هنوز صحبتای دیروزش تو گوشم زنگ میزد ... چشماش قرمز تر شد و رگ گردنش متورمتر ... تیک تیک رگ پیشونیش رو به خوبی میدیدم ... پلکاش رو بهم فشرد و با مکث از بین دندون های کلید شدش گفت : صبح دیدیش؟

مثل خودش داد زدم : به تو ربطی نداره ... ولم کن!


به بازوم فشار بیشتری اورد ... صدای خرد شدن استخونم رو از درون میشنیدم ... صورتم از تحمل درد طاقت فرساش جمع شد ...

بی اراده سر جام بالا پایین پریدم و ناله کردم : آی ... ای ... دستمو شکوندی ... آی حسام ... وای ...


حسام بی رحم گفت : جوابمو بده تا ولت کنم!

اشک پشت پلکم رو پر کرده بود ... با بغض گفتم : نه ... نه ندیدمش ...

فشار رو دستمُ بیشتر کرد و داد زد : خوبه ... قبلا چی؟

اینبار بیخیال غرورم التماس کردم : وای ... مُردم ... تو رو خدا ... قبلا ... چی؟


صورتشُ نزدیکتر اورد و عصبی با صدای خشداری گفت : قبلا جلوش اینجوری بودی؟؟؟؟

چقدر گستاخ بود ... منُ از چی بازخواست میکرد ... تو چشماش زل زدم تا دلیل رفتاراش رو بفهم ... اما به وضوح جا خوردم ... از نگاه تو چشمای سیاه و خونیش ترسیدم ... احساس میکردم حالت عادی نداره ... اب دهنم رو به سختی قورت دادم ...

مِن مِن کردم : نه ... نه ... به ... خـ دا ...


فشار دستش کمتر شد ... نفس حبس شدم رو ازاد کردم ... سرم کمی گیج میرفت و چشمام سیاهی ... با کشیده شدن دستم به سمت دریا برای اولین بار از بودن با حسام ترسیدم ... عادی نبودن حالش ترسم رو بیشتر میکرد ... نگاهی به اطراف کردم ... هیچکس دورورمون نبود ...


پاهام رو جفت کردم و به زمین فشار دادم ... که دادش دوباره بلند شد : بیـــــــا ...

وحشت زده گفتم : حسام میخوای چه کار کنی؟

چشم غره ای بهم رفت و دستم رو بیشتر کشید که مقاومتم شکست ...

ادامه دارد ...

negin.t
1392,01,17, ساعت : 14:10
خواستم بهت چیزی نگم تا با چشمام ثابت کنم ...
باور نمیکنم ولی انگار غرور من شکست ...
اگه دلت میخواد بری اصرار من بی فایدس ...


ترس و استرس زیادم رو نمیتونسنم پنهان کنم ... نزدیک دریا شدیم ...

باز پاهام رو جفت کردم که با یه حرکت منو به سمت خودش کشید ... به خاطر کشیدن ناگهانیش تو اغوشش پرت شدم ... بوی عطر تلخش مشامم رو پر کرد ... از سرد بودن اغوشش یخ زدم ... خیلی سریع منو از خودش دور کرد و غرید : رو زانو بشین ...


دیگه حتم داشتم میخواد بلایی سرم بیاره ... تو چشماش زل زدم باید از راه دیگه ای قبل از اینکه جونم رو میگرفت وارد میشدم ... فاصلم رو باش کمتر کردم و میخ تو چشماش با ناز صداش زدم : حسام ...

با مکث نفسشو تو صورتم بیرون داد و چشماش رو زیر انداخت ...

زیر لب گفت : اسم یه عوضی رو صدا میکنی ...


خودم رو به نشنیدن زدم و گفتم : حسام بیا بریم خونه ... الان بچه ها بیدار شدن نگران میشنا ...

صورتش سختتر شد ... دست باند پیچی شدش رو مشت کرد ... و زمزمه کرد : شوهرم ...

این بار لرزون گفتم : اصلا مگه قرار نبود امروز بریم زمین ببینم ... بیا ... بریم ...

دادش تو باد پیچید و پرده گوشم رو لرزوند : خفـــــــه شـــــــــو ...

قدمی از ترس به عقب برداشتم که با دو دستش به شونه های نحیفم فشاری اورد و مجبور به نشستنم کرد ...

خودشم کنارم نشست و دستشو تو اب سرد کرد ... چند مشت اب به صورت خودش زد ... دستاش بدجور میلرزید ... معلوم بود لرزشش کلافش کرده ...چون چند لحظه سکوت کرد ... و دستاش رو محکم بهم فشرد ..



نگاهشو از دریا گرفت و به چشمای من داد ... پوفی کشید و خیره به دستم گفتم : صورتتو بشور ...

حسابی جا خوردم ... متعجب گفتم : منظورت چیه!؟

بی حوصله و کلافه غرید : میشوری یا برات بشورم!

ناباور زمزمه کردم : حسام!!!چی میگی؟!چت شده؟!


مشتی دیگه اب به صورتش زد و چیزی شبیه این گفت : همیشه اولش خوبه ... همیشه اولش عشقه ...

همچنان منتظر جواب خیره بش مونده بودم که داد زد : به من نگاه نـــکن ... صورتتو بشور ...

وقتی دید هنوز بی حرکت و شوک زده موندم کمی تو جاش جابجا شد ... دست باندپیچیش رو پشت سرم قرار داد و به سمت جلو هدایتش کرد ... دست دیگش رو پر از اب کرد و رو صورت من خالیش کرد ...

با اولین تماس دستش و اب از شوک بیرون اومدم ... هینی کشیدم ... و خواستم صورتم رو عقب ببرم که با محکم گرفتن چونم مانع شد ...دستشم مثل اغوشش یخ بود ... پس گرمای دستا و اغوشش چرا سرد شدن ...


مشتی دیگه اب تو دستش ریخت و با خودش غر غر کرد : مگه بهم محرم شدید که میخوای جلوش اینجوری بری؟

بی تاب گفتم : یخ زدم ... چکار میکنی؟ اینجوری که پاک نمیشه ...

با دو انگشتش پشت پلکم رو چند بار خیس کرد و سعی کرد سایه رو پاک کنه ...

نمیخواستم جلوش اشکی بریزم ... ولی اختیار اشکام دست خودم نبود ... از دو طرف محاصرم کرد ... حتی نمیتونستم یه اینچ تکون بخورم ... شال گردن سفیدش رو از دور گردنش باز کرد و رو صورتم کشید ...

هق هق کردم : بسه حسام بس کن ...

تو چشمام و مسیر اشکاشون خیره شد و گفت : جونم رو نگیر ... الان تموم میشه ...

دستی رو گونم کشیدم که نگاش نشست رو لبای سرخم ...

ادامه دارد ...:-2-15-:

negin.t
1392,01,17, ساعت : 17:19
بی اراده چشمام رو بستم ... تحمل این یکی رو نداشتم ... کاش میشد از این خواب از این کابوس از این تب بیدار شم ... با احساس کشیده شدن جسمی نرم رو لبم چشمام رو باز کردم ... نگاش به چشمام بود و شال گردن سفید و نرمش رو خیس کرده بود و به ارومی رو لبم میکشید ... تو نگاهش برای اولین بار حسی رو میدیدم که تا به امروز ندیده بودم یه غم بزرگ ... به همراه نفرتی عمیق که سیاهیشُ کدر کرده بود ...
هرکس ما رو میدید بی شک برای این وضع اسفناکمون اشک میرخت ... دختری که برای اینکه نامزدش با ارایش نبینتش عشقش به جون صورتش افتاده ...


صدای اهنگ ضبط پرایدی که دورتر از ما ایستاد ... تو گوشم همراه با باد ناله کرد ...صدای شکستن قلبم رو با جون دلم شنیدیم ...


خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست
فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم

هق هقم بیشتر شد صورتم رو تو شال گردنش بیشتر پنهون کردم ... شالی که به وضوح لرزشش رو حس میکردم ... شالی که هر گوشش به رنگی در اومده بود ...
تموم لحظه‏ های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست
خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود
چشمای خیس از اشکم رو میخ کردم تو چشماش تا شاید خواهش دلم رو بفهمه ... با کشیده شدن دستم تو اغوشش فرو رفتم ... پس اونم میخواست ... فهمیده بود ... نه قول هایی که به پریسا داده بودم یاد بودم ... نه حتی روز خراب شدم ... و تحقیری که کشیده بودم ... تنها چیزی که برام مهم بود اغوش سرد و تن لرزونی بود که صدای تپش قلبش به سختی شنیده میشد ... به سختی قلب خودم ... به سختی عشقی که چشیده بود ...
چه سخته مال هم باشیم و بی هم
می ‏بینم می ری و می ‏بینی می رم
تو وقتی هستی اما دوری از من
نه می شه زنده باشم ، نه بمیرم
نمی گم دلخور از تقدیرم اما
موج های بلند صبحگاهی تموم لباسام رو خیس کرده بود ... شاید این سرما این خیس شدن با اب پاک تب تندم رو میخوابوند

تو می دونی چقدر دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید می ‏رسیدیم
صدای فریاد بلندش همراه با باد و اهنگ و صدای موج وجودم رو لرزوند ...

-خدااااااااااااااااااااااا ااااااا ...
داره رو دست ما می ‏میره این عشق
تموم لحظه‏ های این تب تلخ

- خدااااااااا نیستی ... خداااااااااااااا ... نیستیییییییییییی
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست
خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود
با پرتاب شدن دستم به مسیر رفتش چشم دوختم ... حالا من بودم و دریا ابی ... دریای ابی که سیاهی رو تو خودش هل کرده بود ... دریای که از تب عشق ما تب کرده بود ... صدای دلخراش اهنگ هنوز قلبم رو میلرزوند ... و سرمای بدنم رو بیشتر میکرد ...
خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست
فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم

تب تلخ _احسان خواجه امیری (http://s1.picofile.com/file/7467864080/10_Tabe_Talkh_WikiSeda_.mp3.html)

ادامه دارد ...
ممنون از دوست عزیزم terenom به خاطر پیشنهاد اهنگ زیبا ...:-2-40-:
لطفا حتما با اهنگ بخونیدش ... خواهش کردما!!!:-2-41-:

negin.t
1392,01,17, ساعت : 19:28
بدن لرز گرفتم رو از کنار موجهای خروشان بلند کردم ... از سرمای زیاد دندونام بهم میخورد ... با دستای گره خورده بهم کشون کشون به سمت ویلا حرکت کردم ... حسابی دور شده بودم ... خدا ما رو برای هم نمیخواست ... سرم رو بلند کردم به سمت اسمون ... تو که بزرگی .. تو که پُری از مهر از عشق ... یه کاری بکن ... چرا یه روز خوشیم به من نیمده ... خودش ما رو برای هم نخواست ... چرا باید معتاد بشمو با زجر ترکم بدی ... تو که پُری از احساس ... از مهربونی چطور میتونی این حال و روز زارم رو ببینی ... قطره بارونی بهاری کنار اشک رونم افتاد ...



-اوه ... خانوم کوچولو دنبال جوجو میگردی؟

-نه بابا مامانیشو گم کرده ... مگه نمیبینی خودشُ خیس کرده ...


سرم رو زیر انداختم و به قدمام سرعت دادم ... دهن به دهن شدن باشون پروترشون میکرد ...

-نترسون بچمو ... خودم مامایش میشم ...

-من میخوام دوست پسرش شمُ بخورمش ... مامامیش میزاری؟

-اره ... خودمم همراهیت میکنم ...

صدای خنده کریه و بلندشون از پشتم میومد تا ویلا فاصله ای نداشتم ... فقط با این حالم مزاحم کم داشتم ...


-اااا .... وایسا ببینمت عزیزم ... مامامی نزار بره ...

با حلقه شدن دستی دور کمرم ... سکته کردم ... فشار دستش رو معدم حالم رو بهم زد ...

-دیدی وایساد ... مامامیشو دوست داره بچم

به سمتش برگشتم دستم رو بالا اوردم و تموم خشم و دردی که امروز کشیده بودم تو صورتش فرود اوردم ...

فریاد زدم : ولم کن کثافتِ اشغال ...


پسره که از تیپ و موهاش معلوم بود ادم درستی نیست ... جری تر شد و با یه هول از کمر به زمینم کوبید ...

-از یه بچه سیلی خوردی ----

-خفه شو الان حالیش میکنم ه ر زه خانوم ...

-نمیخواد بلندش کن ببریمش تو ماشین ...یکی سر میرسه ...



با ترس کمرمُ روی شن ها کشیدم ... کشیده شدن پوست بدنم روی شنها سوزش بدی تو کل بدنم پخش میکرد با این حال سعی کردم با درد زیاد بلند شم و بدوم ...

تا سر پسره به سمتم خم شد پامو بلند کردم و با کف کفش اسپرتم تو صورتش کوبیدم ...


-ااااااااااااای ...

دوستش با دست به عقب هلش داد و فحشی بارش کرد ... سریع از جام بلند شدم و شروع به دویدن کردم ...


نزدیک ویلا شده بودم که از پشت پیرهنم رو کشید و به نرده اهنی کوبیدم ...

از درد زیاد حس کردم یه لحظه روح از بدنم جا شد ... نفس تو سینم حبس شد ...



صورت زشتش رو به صورت رنگ پریدم نزدیک کرد و چاقویی رو کنار گردنم گذاشت ... حرصی با دندونای فشرده شده گفت : بی صدا میای سوار ماشین میشی ...

خواستم داد بزنم که زودتر فهمید و دستش رو روی دهنم گذاشت ...چشمام تار شده بود ... همه چی رو گنگ میدیدم ...


پاهاش رو بهم چسبونده بود و حتی نمیتونستم تکون بخورم ... به ماشینی که نزدیکمون میشد چشم دوختم که دوستش از ماشین پیاده شد و بهش اشاره کرد ...

چشمام رو بستم و از ته دل خدا رو صدا زدم ...


ادامه دارد ...:-2-42-:
ایا پست بعدی اینده نزدیک است میشود؟؟!!پست بعدی رو کی میزارم!نمیدونم ...از دست شماها که نه نقدی میکنید نه انرژی میدید!:-2-36-:

negin.t
1392,01,17, ساعت : 22:19
همـیـشه دلـتنـگى بـه خـاطر نـبـودن شـخصـى نیست!

گــاهى بـه عـلت حضــور کسى در کنـارت است

کـه حـواسش بـه نـگــاه عـاشق تـو نیست…!

بدون هیچ نیرویی برای مقابله دنبال پسرک عوضی کشیده شدم ... به کنار ماشین که رسیدیم دوستش جلوتر در عقب رو باز کرد و به سرعت خودش رو به پشت فرمون رسوند ...
-انقدر زر زر نکن خوشگله ... تا یه ساعت دیگه باید برام اه بکشیا ...

-خفــــــــــــــــــه شـــــــــــو کثـــــــــــــــافت ...


با خوشحالی چشمای بهم فشردم رو باز کردم و به ناجیم دادم ... حسام بود با همون شال گردن رنگاوارنگ تو گردنش ... لبخندی ریز و غیر قابل کنترل رو لبم اومد ...

یقه پسر رو از پشت کشید و محکم به زمینش کوبید ... با دیدن یقه مونده تو دستش لبخندم میون اون همه درد عمیق تر شد ...


با ازاد شدن دهنم به سرفه افتادم تا مرز خفه گی فاصله ای نداشتم ...اینبار جونم رو مدیونش بودم ...


دعوا بالا گرفته بود حسام یه نفره داشت دو نفرشون رو تا حد مرگ میزد و من چقدر از این حمایتش راضی بودم چقدر قلبم گرم شده بود ... چقدر به بودنش میبالیدم ...


روی زمین نشستم و چشمای تارم رو روی بدن ورزشکاریش میخ کردم ...

از بین چشمای روهم افتادم میتونستم جمع شدن اداما رو ببینم ... اینا موقع زجر کشیدن من کجا بودن ...هیچ وقت حامی نداشتم ولی الان ...


صدای گریه پریسا و داد کامران تو سرم میپچید ...

کامران : بسه کشتیش ... بیا کنـــــــار ...

-اقا بگیرش ... داره جوونه مردم میکشه ...

کامران : حســــــــام بدبختمون میکنـــی ...

سبحان : رز ... رزم ... خوبی؟کجا رفته بودی ... یه ساعته دارم دنبالت میگردم ...

به نرمی منو تو اغوش خودش کشید ... دستام کنار پهلو افتاده بودن ... نگاه سیاه و سفیدم فقط خون رو پیشونی حسام رو میدید ... و هنجره ای که هنوز داشت عربده میزد ...

سبحان : پریسا به جای گریه بیا کمک کن ببریمش تو ...


-اقا ول کن ... صلوات بفرست ...

صلوات ... صلوات ... خدا نخواست ... اَللهم صَل عَلی مُحمّد و آل مُحمّد ... تب تلخ ... خدا خبر داشت ... اللهم صَل عَلی مُحمّد وآل مُحمّد ...

سبحان : چی میگی عزیزم ... نمیشنوم ... کمک کن از زمین بلندت کنم ...

-شر بخوابون ... اینا یه غلطی کردن ...

کامران : یا علی ... حـ سـ ام ... پشتتو بپا ...

چشمام تو نگاه سیاهش که رو دستای سبحان مونده بود بسته شد ...

ادامه دارد ...:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

negin.t
1392,01,18, ساعت : 10:35
چرا هر چی که خوبه زود تموم میشه ...

تو رو از دور دیدن ارزوم میشه ...



پریسا سرشُ نزدیکتر کرد و حرصی گفت : کوفت ... میبینی که زندس ... یه قطره دیگه بریزی میاد جلو همه بغلت میکنه خفه کن اشکاتو تا ابرومونو نبردی ...

نگام رو از چشمای سرخ لبریز از حرفش گرفتم ... سرم رو زیر انداختم و با دستم صورتم رو پوشندم ...


پریسا : خب صبحونه که هیچی ... ناهار چی میخورید بگم کامران درست کنه ...

کامران : نه بابا!زحمتت میشه ... بزار خودم ازشون میپرسم چه کاریه؟

پریسا : اَه ... خب نمیتونستی زودتر بگی ... حالا که زحمتم شد باید بگی؟!

کامران با خنده گفت : نه این روش کم نمیشه ... سبحان جان شما چی میخوری؟

سبحان متعجب گفت : واقعا!خودت میخوای درست کنی؟

کامران : بچه شدی دکتر ... من با این هیبت برم اشپزی ...مردم چی میگن! حداقل یه استغفرالله قبلش بگو پسر!

سبحان : پس چرا میپرسی؟

کامران : که حسام بدونه چی باید سفارش بده برامون دیگه !کارتون کی تموم میشه؟

سبحان : اخراشه ... اگه اقا حسام مقاومتشون رو کمتر کنن باند اخرم میپیچم ...

کامران : بپیچون داداش ... این حسام ما کلا اهل مقاومته .... اونجور که عموم تعریف میکنه دهن ماما بدبختم سرویس کرده تا به دنیا اومده!بعد هم تا اومده پاچه بدبختو چسبیده که چرا دست به من میزنی ...


سبحان گیج به کامران نگاهی کرد و قیچی به دست گفت : پاچه چسبیده!؟!

کامران اخمی نمایشی کرد و گفت : ای بابا!رز این شوهر خارجی داشتنم سختها!بیا یه ایرانی خوب سراغ دارم بدمت به اون ... این هی مترجم لازم میشها از ما گفتن ...

سبحان خندید و گفت : نمیتونی کامران جان ... رز از دو ماهگی نامزد من بوده ... در ثانی من زنمو دوست دارم به هیچکسی هم نمیدمش ...

کامران : اشتباه میکنی ... من یه ...


سبحان : اِ چرا بلند شدید اقا حسام؟؟هنوز تموم نشده ...

حسام عصبی دستی به صورت سرخش کشید و گفت : کافیه ... ممنون ...

کامران : کجا باز تنها ؟؟... میری دعوا ؟؟

حسام چنگی به کت و سویچش زد گفت : میرم سر زمین ...

کامران دنبال حسام که از در خارج شده بود دوید و رو به پریسا گفت : پری اگه میخوای سال دیگه به جای ظرف شستن و بچه داری نری واحد پاس کنی زود باش!من بیرون نگهش میدارم ...

پریسا : کامراااااااان!!!

-ماهم باید بریم ؟

پریسا مانتو و کاپشنش رو سریع پوشید و گفت : مگه میشه نریم؟زود باشید ... الان میرن!

زیرلبی گفتم : چقدرم تو بدت اومده!

پریسا با لبخند گشاد گفت : چی؟

-هیچی برو! کامرانت رفت ...


به سمت سبحان که مشغول جمع کردن وسایلش بود رفتم و گفتم : سبحان

سبحان : جانم

چرا جانماش نمیچسبه ... چرا مثل جانمای حسام پشتش حس نیست ... پشتش لرزیدن قلب نیست ...داغ شدن نیست ...


سبحان : رز کاری داشتی؟

لبخندی هرچند کم جون زدمو گفتم : خسته نباشی

سبحان : ممنونم عزیزم ... باشون میری؟

-اره تو ام بیا بریم ... یه هوایی عوض میکنی ...

سبحان لبخند زد و گفت : مزاحم نمیشم؟

-نـــــــه!این چه حرفیه ... ببخشید این دو روز اصلا خوب نبود ... همشم مقصر منم ...

سبحان : کت قهوه ای بهارش رو پوشیدُ دستم رو گرفت و گفت : همین که کنار توام خیلی عالیه ... دیگه از این حرفا نشنوم ...

لباسام رو پوشیدم و با سبحان از در بیرون اومدیم ...

با دیدن نحوه نشستنشون تو ماشین چشمام گرد شد ...


ادامه دارد ...:-2-27-:

negin.t
1392,01,18, ساعت : 13:30
حسام با دست و سر باندپیچی شده و اخمای به شدت گره خورده پشت فرمون نشسته بود ... قبل از ضعف رفتن دلم چشمام رو از صورت جذابش گرفتم ...


پریسا و کامران کنار هم عقب نشسته بودن جالبی کار اینجا بود که کامران با اون قد درازش وسط نشسته بود ... با سبحان به سمت ماشین حرکت کردیم ... کنار پریسا رفتم و گفتم : برو کنار منم سوارشم ...

پریسا خواست چیزی بگه که کامران با ارنج تو پهلوش زد ...

پریسا : ای ... چیزه من حالم خوش نیست باید کنار پنجره باشم!

متعجب نگام رو بین دونفرشون چرخوندم و گفتم : خب!؟کامران چرا عقب نشستی؟

کامران : مگه نمیبینی چه اخمی کرده من ازش میترسم ...!!

سبحان وسط بحث ما پرید و گفت : سر چی بحث میکنید ...رز برو کنار کامران بشین ...

قبل از باز شدن دهن کامران خودش در جلو رو باز کرد و کنار حسام نشست!!توقع داشتن نزاره من پیش کامران بشینم!! ...


کامران زیر لب چیزی شبیه ایول غیرت زمزمه کرد ... از فکر بچگانشون اخمام توهم رفت ...

ماشین رو دور زدم و در پشت حسام رو باز کردم که قبل از نشستنم کامران با یه جهش بیرون پرید و رو به من گفت : برو تو ...

عصبانی گفتم :چی شد؟!؟

کامران کلافه تر از من گفت : کمرم شکست بابا ... برو بشین ...

بدون حرفی کنار پریسا نشستم ...

--------

تو راه برگشت بودیم کل مدت سر زمین سبحان از کنارم جم نخورد ... رفتارای حسام انقدرعصبی بود که منم ناخوداگاه با سبحان تند شدم ... اصلا چیزی از حرفای کامران و پریسا که در مورد پروژه بحث میکردن نمیفهمیدم ... کاش میشد سرم رو از این همه بدشومی ... بدبختی ... تلخی تو دیوار بکوبم ... بکوبمو راحت شم ... از این همه عذاب کشیدن ... عذاب دادن ...

بعد از تموم شدن کار برای خوردن ناهار به رستورانی نزدیک رفتیم ... دست راستم از تماس بی وقفه دست سبحان عرق کرده بود و دست چپم از گم کردن یارش یخ زده بود ... نگام هر لحظه رو دستای مشت شدش و سر زیر افتادش بود ... و فکرم تو راه فراری از دست سبحان ...

احساس کردم سبحان یه بویای برده ... از اینهمه نزدیکیش ... فهمیدم ... از این همه اصرارش برای نشستن کنار من سر میز ... از خوردن لیوان دهنی من که باعث افتادن لیوان از دست حسام شد ... از تلاشش برای جلب کردن توجه من به خودش ... از برگردوندن سر من برای خیره شدن تو چشمای تب دارم ...


سبحان : چه طبیعت قشنگی ...

پریسا : تازه کجاشو دیدید ... کاش وقت میشد بریم جنگل؟

کامران از کنار من سرش رو جلو کشید و خیره به پریسا گفت : جنگل دوست داری؟

پریسا لباشو جمع کرد با ناز گفت : اره خیلی ... یه چیز دیگم دوست دارم ...

کامران که از چشماش برق بیرون میزد زل زد به لبای پریسا گفت : چی دوست داری عزیزم؟

پریسا : اووووم ... شب کنار دریا اتیش روشن کنیم ...

کامران که معلوم بود کنف شده با لبای اویزون گفت : باشه امشب روشن میکنیم ...

خندم رو جمع کردم و کنار گوش کامران گفتم : خوردی؟

کامران : بدجووور ... تو ام فهمیدی؟


از لحن مظلومش که به قیافه پروش هیچ جور نمی اومد ... برای اولین بار تو این دو روز از ته دل خندیدم ... گاهی میشه در اوج غم از دیدن عشق دو نفر هم قلبت بلرزه ... و من چقدر این لرزیدن رو دوست داشتم ...

پریسا : کامران چی بش گفتی؟

کامران دستی به ریش نداشتش کشید و گفت : گفتم منم بعضیا رو دوست دارم ...


در حالی که خندم تشدید شده بود رو به هردوشون که از چشماشون عشق بیرون میزد گفتم : خوب شد بینتون نشستم!

کامران نگاهی به پریسا که لپاش گل انداخته بود کرد و گفت : اره واقعا چطور دلت اومد؟اصلا نمیشه ما رو تو این طبیعت زیبا پیاده کنید ... صبح بیاید دنبالمون؟


از حرفایی که بینشون زده میشد کلی خندیدم بیشتر شبیه موش و گربه بودن تا دو تا عاشق ... انقدر خندیدم که اشک از چشمام دراومد ... گاهی فاصله خنده و گریه انقدر کمه که انسان رو میتونه به مرز جنون برسونه ... شیشه طرف پریسا که خودش هم عاشق بارون بود رو پایین دادم و دست گرم شده از عشقشون رو تو هوای بارونی رها کردم ... قطره های بارون نوازش گونه روی پوست یخ زدم دست میکشیدن...


با پخش شدن اهنگ تو ماشین لبخند رو لبم خشک شد و نگام تو جاده خط خطی خیس از اشک اسمون گم ...

هوس کردم بازم امشب، زیر بارون و تو خیابون
به یادت اشک بریزم، طبق معمول همیشه
آخه وقتی بارون میاد،رو صورت یه عاشق مثل من
حتی فرق اشک و بارون، دیگه معلوم نمیشه
امشب چشای من، مثل ابرای بهاره
نخند به حال من، که حالم گریه داره
چرا گریم نمیتونه، رو تو تاثیر بزاره
آره بخند، بخند که حالم خنده داره

به چشمای سرخش زل زدم ... چقدر بیرحمی حسام ... چقدر بیرحمی که یه خنده رو لب من نمیتونی ببینی ...
این عشق یک طرفه من رو، کشونده تو خیابون
نمیخوام توی این خلوت، کسی دور و برم باشه
نه پلکام روی هم میرن، نه دست میکشم از گریه
نه میخوام بند بیاد بارون، نه چتری رو تنم باشه

انقدر با غم به چشماش زل زدم که نگاهش رو ازم گرفت و دست برد برای خاموشی ضبط ...

سبحان جدی دستش رو دست حسام گذاشت : قطع نکن ...
امشب چشای من، مثل ابرای بهاره
نخند به حال من، که حالم گریه داره
چرا گریم نمیتونه، رو تو تاثیر بزاره
آره بخند، بخند که حالم خنده داره
نه پلکام روی هم میرن، نه دست میکشم از گریه
نه میخوام بند بیاد بارون، نه چتری رو تنم باشه
امشب چشای من، مثل ابرای بهاره
نخند به حال من، که حالم گریه داره
چرا گریم نمیتونه، رو تو تاثیر بزاره
آره بخند، بخند که حالم خنده داره

(بخند_محسن یگانه )

ادامه دارد ... :-2-14-:ویرایش نشده ولی تپله!

negin.t
1392,01,18, ساعت : 17:47
پریسا : رز

-هوم ...

پریسا : به چی نگا میکنی ؟

-به اتیش ... به سوختن چوبای بیگناه ...

پریسا : امروز بت سخت گذشت؟

-مهم نیست ...

پریسا : مگه به من قول نداده بودی؟صبح کجا رفتی که تموم لباسات خیس شده بود؟

-خواهش میکنم پری ... ادامه نده ...

پریسا : یکم بش فرصت بده میدونم که دوست داره ... از چشماش از رفتاراش معلومه که تو همین مدت بهت دل بسته ...


دستام رو دور پاهای بی جونم حلقه کردم ... زل زدم به چوبی که داشت ذره ذره جون میداد و اتیش رو به ما هدیه ...

پریسا : تا کی ایرانه؟

-از شمال برگردیم باید بره ترکیه ...

پریسا : تو هم باش میری؟

خسته از سوالاش چشمام رو بستم و زیر لب یه نه گفتم ... دستی رو دستم نشست ... میتونستم از حسی که زیر پوستم میرفت بفهمم دست سبحانه ...

کامران : خب اینم گیتار حسام ... چقدر ساکتید؟جو دریا و اتیش گرفتتون؟!

پریسا : اخ جون گیتار ... اقا حسام من اصلا فکرشم نمیکردم شما گیتار بزنید ...


به جای حسام که سرش رو پاش بودو فارغ از دنیا انگار به خواب رفته بود کامران با دستش برا پریسا یه علامت ولش کن نشون داد و گفت : کجای کاری یه اتاق داره پر از الات موسیقی ... پیانو ... گیتار ... سنتور ... تار ... نی ... هرچی دلت بخواد هست من که اسم یه سریشونُ نمیدونم!

پریسا : وای ... واقعا فکر نمیکردم انقدر احساسی باشن ...

چقدر پشت شعله های اتیش رویایی و دور از دسترس به نظر میرسید ...

سبحان : رز ...

به چشماش نگا کردم تا حرفشو بزنه ...

سبحان : امشب خیلی زیبا شدی ...

لبخندی رو لبم اومد و گفتم : فقط همین امشب؟

خنده بلندی کرد و گفت : نه عزیزم ... امشب رنگ موهات با این شعله های قرمز یه هارمونی قشنگی درست کرده اگرنه تو که همیشه بهترینی !


چشمام به سمت اتیش کشیده شد ... منم این حرفُ تو دلم برا حسام زدم ... چقدر بد شدم ... چقدر خراب شدم ... کنار شوهرم نشستمُ برای یه پسر غریبه خیال میبافم ...خیال میبافمُ قند تو دلم اب میکنم ...


کامران : گمشو ... بگیر یه اهنگ بزن یکم برقصیم!نگفتم روضه بخون که عذا گرفتی!؟

پریسا : خواهش میکنم اقا حسام ...

حسام با اخمای به شدت درهم نگاهی به جمع کرد و اروم به کامران گفت : نمیتونم داداش ... اصرار نکن ...

سبحان : بخونید اقا حسام این هوا ... این اتیش و صدای موجا واقعا فضای جالبی ساخته ... من که عاشق شمال شدم ...

حسام رو به کامران گفت : تو کی اینو اوردی که من نفهمیدم؟!

کامران : اَی بابا!اصول دین میپرسی؟بخون بره دیگه ...هرچی دوست داری بخون ...


حسام کلافه از این همه اصرار نگاهی به من کرد ... این گیتارُ حسام لمس کرده بود ... لمسی که من مدت هاست از گرماش بی نصیبم ... بغض تو گلوش موقع صحبت رو من خوب میفهمیدم ... بغضی که تو گلوش خونه کرده بود و چشماش رو رنگ خون ...

دوست نداشتم جلوی همه بشکنه ... خرد بشه ... من حسام رو با غرورش می خواستم ...


خیره تو چشماش با صدایی که مطمئنم از قلبم بلند شد گفتم : من به جاش میخونم ...

نگاها به سمت من برگشت ... چند لحظه سکوت تو جمع پنچ نفرمون افتاد ...

پریسا اولین نفری بود که جیغ زد و اظهار خوشحالی کرد : وای ... رز ... نمیدونید چه صدایی داره ... معرکس ...

سبحان با چشمای سیاهش که برق اتیش رو منعکس میکرد تو نگاه دریایم گفت : گیتار میزنی؟

-اره یه وقتایی ... ارش یادم داده ..


کامران با گیتار به سمت من اومد و خوشحال گفت : ایول ... دیگه منت این اخمو رو نمیکشم ...

گیتار تو دستم گذاشت و خودش کنار پریسا نشست ... سنگینی نگاه سیاهیُ به خوبی رو دستای لرزونم حس میکردم ... از گرمای اتیش بود یا سنگینی دو چشم سیاهُ داغ ... بدجور گرمم شده بود ... گوشهای شالم رو پشت گوشم بردمو ... گیتارُ مثل شی قیمتی میون انگشتام فشردم ...

با لبخند پررنگی رو به جمع منتظر گفتم : چی بزنم ؟
قبل از اینکه از کسی نفسی بیرون بیاد ... صدای حسام بلند شد : من میگم ...


نفسم رو سخت بیرون دادم ... تو سیاهی شبش گم شدم ... چشماتو ازم بگیر بی رحم ... الان غش میکنم ...

ادامه دارد ...
اگه اهنگی پیشنهاد دارید از طرف حسام برا رز بم بگید ... اهنگ کم اوردم!:-2-30-:

negin.t
1392,01,18, ساعت : 23:17
گیتار تو دستم فشردم و خیره تو چشماش که اتیش رو به سمتم پرتاب میکرد گفتم : بگو ...

حسام تو جاش جابجا شد و درست مقابل من نشست ...

کامران : بابا کشتیمون بگو دیگه ... اصلا خودم میگم ...

حسام : دل اسیره فرامرز اصلانی ...

با پوزخند اضافه کرد : بلدی که؟


این ... این ... میخواستم فریاد بزنم نه ... نه بلد نیستم ... نه من خفم ... منو خفه کردی با اون چشمای سیاه و پر غرورت ... منو خفه کردی ... خفه کردی از این همه حس گناه و عذاب وجدان که به جونم انداختی ... خفه کردی بس بهم فهموندی مقصر منم ... قبل از فریاد گلوم که بغض بهش چنگ زده بود صدای پریسا تو سرم خراب شد ...


پریسا : اره بلده ... رز یه بار تو مهمونی خوندیش ... زود باش ...

حسام : خوبه منتظرم ...


یه بار گفتم من این بازی رو نمی بازم ... گفتم به خاک میشونمت حتی اگه خودمم نابود بشم ... نگفتم حسام نگفتم؟!
انگشتای لرزونمو به حرکت در اوردم و میخ تو چشماش شروع به خوندن کردم ...

میدونی دل اسیره

اسیره تا بمیره

میدونی بدون تو

دلم آروم نگیره

میدونی دل تنگ تو

نموده آهنگ تو

ولی بیهوده جوید

بسی بیهوده پوید

درخشش قطره اشکی کنار چشمش صدام رو به لرزه انداخت ...

به من بگو بی وفـــــا

حالا یار که هستـــی

خزان عمرم رسید

نو بهار که هستی

میخوام برم دور دورا

دلم طاقت نداره

دست غم تو داره

روزامو می شماره

قطره اشک اسیرم راهی رو گونم پیدا کرد و روی گیتار داغش فرود اومد ... میخ تو چشماش با بغض ادامه دادم :

میدونی دل اسیره

اسیره تا بمیره

میدونی بدون تو

دلم آروم نگیره

میدونی دل تنگ تو

نموده آهنگ تو

ولی بیهوده جوید

بسی بیهوده پوید

غرش اسمون به کمک اومد قطرهای اشکم با بارون همراه شدن ... سرخی چشماش کمتر شده بود ... شاید داشت با بارون همراهی میکرد بی توجه به ادمایی که دورمون جمع شده بودن فریاد زدم :

به من بگو بی وفـــــا

حالا یـــــــار که هستـــی

خزان عمرم رسید

نـــــــو بهــــــار که هستی

میخوام برم دور دورا

دلم طاقت نداره

دست غم تو داره

روزامو می شماره

دست سبحان پشت کمرم قرار گرفت ... خیره به قامت بلندش که پشتش رو به من کرده بود هق هق کردم:

میدونی دل اسیره

اسیره تا بمیره

میدونی بدون تو

دلم طاقت نگیره

میدونی دل تنگ تو

نموده آهنگ تو

ولی بیهوده جوید

بسی بیهوده پوید

صدای دست همراه با هق هق من بلند شد ...

ادامه دارد ...
ممنون از samira , angrygirl عزیز برای پیشنهاد اهنگ ایشالله در پستای بعد استفاده میکنم

و ممنون از همراهی همتون حتی اونا که منفی میزنن:-2-22-:

negin.t
1392,01,19, ساعت : 19:40
مهم نیست چی میگن راجب تو و من ...

دوستت دارم به خودم مربوطه ...


-خاموشه ...

"اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ وَ یَجعَلُکُم خُلَفاءَ الاَرضِ ءَاِلهٌ مَّعَ اللهِ قَلیلاً مَا تَذَکَّرُونَ" ....

"اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ وَ یَجعَلُکُم خُلَفاءَ الاَرضِ ءَاِلهٌ مَّعَ اللهِ قَلیلاً مَا تَذَکَّرُونَ"

پریسا : کجا؟؟میخوای دوباره بری دنبالش؟

کامران عصبی به سمت پری برگشت و داد زد : نـرم؟دو شد!

سبحان : میخوای بات بیام؟

کامران : نه تو پیش بچه ها باش ...


خیره به برق پررنگ اسمون بودم که صدای لرزون پریسا بلند شد : وایسا منم بات میام ...

فقط همین یه بار ... همین یه بار ... همین یه بار ... همین یه بار ... ارومم کن ... ارومم کن ... ارومم کن ..." اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ وَ یَجعَلُکُم خُلَفاءَ الاَرضِ ءَاِلهٌ مَّعَ اللهِ قَلیلاً مَا تَذَکَّرُونَ"


کامران : پریسا خواهش میکنم درک کن ... تو این هوا کجا میخوای بیای؟هان؟

پریسا : مــــن میام کامران ... یا من میام یا توام نمیری ...

کامران داد زد : تو هیچ جا نمیای پریسا ... برو بشیــــن ...


خدا ... خدا ... خدا ... خدا ... خدا ... خدا ... خدا ... خدا ... خدا ... خدا ... خدا ... خدا ... خدا ... خدا ...

-سلام ...

فریاد بلند کامران قبل از غرش اسمون گوشم رو پر کرد : هیچ معلومه کدوم گوری بودی؟

حسام با سر و روی بهم ریخته و لباسای که خیسُ گلی شده بود خنده ارومی کرد و رو به کامران گفت : چته داداش ... سرم داغ کرده بود رفتم باد بش بخوره ...

کامران عصبی تر از قبل گفت : با این هوا؟ این موقع شب؟

عطسه ای کرد و گفت : ببخشید گوشیم خاموش شد اگرنه خبر میدادم ...

نگاه گذارای به من که با ظاهری اروم به اسمون خیره بودم و با دلی داغون زل زده به تصویرش توی شیشه کرد و با پوزخند ادامه داد : شب بخیر ...

کامران کلافه دستی تو موهاش کشید و دنبال حسام از پله ها بالا رفت ...

کامران : حسام ... وایسا ...


--------


با صدای باز شدن در و خوردنش به دیوار از خواب پریدم ...

اولین صحنه ای که دیدم چشمای گرد شده و اخمای درهم بود ... با تقلا دستای اسیرم رو ازاد کردم و سریع سر جام ایستادم ...

قلبم مثل قلب گنجشک تو هر ثانیه چندین بار به دیواره سینم کوبیده میشد ... دهنم خشک شده بود و زبونم از این ورود ناگهانیش بند اومده بود ...

کاش کسی به جای من توضیح میداد ... از بی گناهیم میگفت ... از سه بار اب اوردنم ... از بی خوابیم ... از عذاب کشیدنم ... از ترسم برای دیده نشدن و حالا ... از رسوایم ...

با تته پته گفتم : مـ...ن .... مـ ... ن ... بـ... ه خد...ا ... مـ...ن ...

خواست حرفی بزنه که ناله حسام بلند شد : رز ... رزم ... رز ... کجایی؟ ... بیا پیشم ... رز ... نرو ... تنهام نزار ...

چشمای وحشت زدم رو بستم و با لکنت گفتم : بـ ... ه خدا ... مـ ..ن ... حالـ ... ش ...

چی باید میگفتم ... ؟؟!!نفسی کشیدم ... نفسام مقطع و لرزون از گلوم خارج میشدن ... کلمات از ذهنم فرار کرده بود ...


ناله حسام تو بهت ما اوضاع رو وخیمتر و حال من رو خرابتر کرد : دوستت دارم رزم ... رز ...

ادامه دارد ...:-2-28-:

negin.t
1392,01,19, ساعت : 22:17
عرق شرم رو پیشونیم رو پاک کردم ... تپش قلبم بیشتر شده بود .. سرم رو زیر انداختم که صداش از کنار گوشم بلند شد : برو بیرون ...



زیر چشمی به صورت حسام نگاهی کردم و بدون فکر تند تند گفتم : حالش بد بود ... به خدا تب داشت ... من صدای ناله شنیدم ... خیلی بد بود ... نگران شدم ... اومدم بالا سرش دیدم داره تو تب میسوزه ... خواستم بیام بیدارتتون کنم ... دلم ... دلم ... نیمد نکه دیر خوابیده بودید ... بعد رفتم اب اوردم ... همش هزیون میگه ... حرفاشو جدی نگیر ... یه دقیقه دیگه یادش نیست ... من ... اصلا نمیفهمم چی میگه ... خودشم ...


وسط حرفم پرید و با لبخندی که بغض مردونش لرزونش کرده بود خیره به حسام جدا از این دنیا ... این اتاق گفت : هیچ وقت نتونست به اون چیزی که میخواد برسه ... از همون بچگی ... تو نهایت ارزوش بودی رز ... از همون روز اول ...

از همون روزایی که وقتی میرسیدیم دانشگاه بعد چهار سال سختی که کشیده بود چشماش برق میزدُ زبونش تند میشد ... هرچی بش گفتم بش بگو گفت هنوز بچس ... نمیخوام دنیاشُ رویاهاشُ خراب کنم ... هرچی گفتم از دستت میره گفت قول خداست ... دیر نمیشه ... هرچی گفتم وقتی میبینیش چرا زبونت تند میشه مغرور میشی ... سر جنگ برمیداری ... گفت دلش شیطتنت میخواد میخوام شیطنتاش کل کلاش فقط برا خودم باشه ... تحمل رقیب ندارم ... هرچی گفتم داداش چرا نگاش نمیکنی ... گفت دلم طاقت نداره ... ببینم مال من نیستُ جلوم وایساده ...


نمیدونم بعد سه سال تحمل چطور اخر اختیارشو از کف داد ... میدیدم داره برا نزدیکتر شدن تلاش میکنه اونوقت من احمق عقب وایسادم ... تا اینکه ...


نفسی گرفت و بدون تموم کردن جمله قبلیش ادامه داد : رز جلوش کمتر افتابی شو ... حسام دوران سختی رو گذرونده ... تحت نظر بوده ... به درد تو نمی خوره ... دل ازش ببر تا حالش بدتر نشده ... این دیدنای تو وضعشُ خرابتر میکنه ... امیدوارش نکن ... جلوش مراعات کن ... بعضی وقتا دست خودش نیست ... بعد از مرگ هیلا ... حساستر شده ...


پشتشُ به من کرد و دست حسام رو تو دستش گرفت بی توجه به من که تو حرفاش گم شده بودم زمزمه کرد : هنوز تب داره ... باید برسونمش دکتر ... پسره مریض دیشب قرصاشم حتما نخورده ...

سعی کردم صدام نلرزه : کامران ...

کامران : برو رز ... نامزدت دنبالت میگشت گفتم رفتی پیاده روی ... از در پشت برو بیرون ... که متوجه نشه ... کار دیشبت درست نبود ...ولی هرچی بود گذشت ... بین خودمون میمونه نگران نباش ...


حرفی برا گفتن نداشتم نکه حرفی تو دلم نباشه ... حرفی به زبونم نمی اومد ... صدای از لبای خشک شدم خارج نمیشود ... لال شده بودمُ پر بودم از سوال از حرف ... از تبرئه ... از اعتراف ... از دفاع ...

نزدیک در بودم که صداش دوباره بلند شد : رز ... چرا بهم نگفتی؟... مثل هیلا ..

کامران : خواهش میکنم برو ...


منگ و شکست خورده از اتاق بیرون زدم ... به سمت اتاق خودم دویدم ... لباسی سرسری پوشیدم و از در پشتی بیرون زدم ...

حرفای کامران تازه داشت تو مغزم معنی میشد و داغم میکرد ... داغونم میکرد هشیارم میکرد ... چه دیر ... چه بی موقع ... چه بی خبر ...


"پریسا : باز دشمنت اومد ... چشم به زمین ... دل تو اسمون ...

-صبر کن این دفعه که به جای کیک خامه ای تو صورتش چای ریختم رو لباسای مارک خوشگلش حالیش میشه باید به من نگاه کنه ...

هرچی گفتم داداش چرا نگاش نمیکنی ... گفت دلم طاقت نداره ... ببینم مال من نیستُ جلوم وایساده ... "

دستم رو تو ماسه های خیس فرو کردم ... چرااااااا ... چراااااااا ... چرا فرصتا رو کشتی .... چرا خودتو ... منو کشتی ...


"پریسا : دیدی چه حالتو قشنگ گرفت حالا باز رژ بزن ... خانوم اذرمنش شما بهتر نیست برید به جای معماری نقاشی رو صورت یاد بگیرید؟

-پسره مغرور بره گمشه ... سری دیگه که جزوه مصالحشم ازش گرفتمو انداختم تو ماشین لباس شویی میفهمه کی نقاشی میکنه ...

هرچی گفتم وقتی میبینیش چرا زبونت تند میشه مغرور میشی ... سر جنگ برمیداری ... گفت دلش شیطتنت میخواد میخوام شیطنتاش کل کلاش فقط برا خودم باشه ...تحمل رقیب ندارم ..."

همدمای همیشگی صورتمو پاک کردم وتو خاطراتم بیشتر فرو رفتم ...
ادامه دارد ...:-2-39-:

negin.t
1392,01,20, ساعت : 21:01
-الو ... الو اومد؟

پریسا : نه ... دارم سکته میکنم ... جون بکن دیگه ...چقدر مونده؟

-پنچ مین وقت بدی تموم شده ...

پریسا : بمیری .. به خدا هاپو بیاد من فرار میکنم ...


نگاهی به سر کوچه که پری سرش کیشیک میداد کردم و با حرص گفتم : غلط کردی ... اومد میس بنداز ...

گوشی رو تو جیبم چپوندم ... با عجله برچسب باربی دیگه ای باز کردم و با دقت مشغول بررسی جای خالی روی شیشه پر شده از عکسای جور واجور شدم ...

-همینه ... ببین چه ماشینی برات درست کردم شاهرخی ...


کمرمُ روی کاپوت خم کردم و دستم رو برای زدن اخرین برچسب جلو بردم به خاطر شاسی بلند بودن ماشین و قد متوسط داشتن در حال تقلا بودم که دستی قوی روی مچم قرار گرفت ...

هینی کشیدم و خیره شدم به دست ... از موهای روش و همین طور اندازش که سه دور دیگه هم برای چرخیدن دور مچ باریکم جا داشت فهمیدم دست مرده ... چشمامُ روی پیرهن سفیدش کشیدم ... استینش خیلی قشنگ کاکائویی شده بود!!! ... خودم بستی بش مالونده بودم!


از ترس زیاد ناخوداگاه چشمام بسته شد که صداش چسبیده به گوشم بلند شد : ایجا چه غلطی میکنی اذرمنش؟

هرچی فحش بلد بودم تو دلم نثار پریسا و حواس جمعش کردم ... چطور این دیوُ ندیده!؟!


نفسی کشیدم و خواستم به سمتش برگردم که خودش با پیچوندن دستم یه دور چرخوندم و کمرم رو به کاپوت ماشین زد ...

بی پروا خیره شدم به صورت قرمزش ... از درون استرس داشت فلجم میکرد و تو ظاهر با پرویی لبخند میزدم ...

وقتی دید بی حرف دارم لبخند میزنم نگاه گذرایی به چشمام کرد و چشمای شبشُ روی ماشینش گردوند ...


حسام : خیلی پرویی اذرمنش ... خیلی ... چطور روت شد کار ظهرت اصلاح نشده یه گند دیگه بزنی ... هــــــــان؟؟

با عصبانیت استین کاکائویش رو جلوی چشمام تکون داد ...

خواستم حرفی بزنم که با دست علامت ساکت شو برام گرفت و خودش داد زد : اینــــــــا چیــــــه؟؟


خونسرد تو چشماش که نی نیش مرتب میلرزد و نگاه ازم میگرفت زل زدم و با خنده نازی گفتم : یادگاری از طرف طراح بی استعداد به بهترین طراح ایران !چطوره؟خوشتون نیمد جناب شاهرخی؟!میخواستم استعدادی که ظهر انکارش میکردید رو نشونتون بدم ... البته اگه راضی نیستید ...

خنده پر عشوه ای کردم و ادامه دادم : میتونم تکمیلش کنم؟


سرختر از قبل به سمتم خم شد که مجبور شدم از پشت روی کاپوت بخوابم ... دستاش رو دو طرفم گذاشتُ فریاد زد : که طراحی کردی؟ارررررره؟؟؟رو ماشین صفر من؟ارررره؟؟؟

با اینکه از ترس کم نمونده بود سکته کنم ... نگاهی به سر کوچه کردم و گفتم : اره ... دوست داشتم ... خیلیم از کارم راضیم ... ایشاالله شما هم بپسندی برااااادر ...

حسام : تو غلط کردی ... برگرررررد!!!


وحشت زده به سمت شیشه برگشتم که اشاره ای به ناخونای مانیکور شدم کرد و گفت : همه رو میکنی ... همین الان!

متعجب داد زدم : چـــــــی؟؟!

قهقهه ای عصبی زد و گفت : دیروز که ابی بودن!اخی فکر کنم امروز رفتی قرمزشون کردی ... چه حیف شد ...


با اخم دست به کیفم بردم که دوباره مچ دستم رو گرفت و گفت : همه رو میکنی ... بعد میری ... یه دونه جاش بمونه باید همین الان خسارت بدی ...ایشاالله که پول داشته باشی خواهر ...



چشم دوختم به ناخون های سادم که از اون روز رنگ لاکم به خودشون ندیده بودن ... شاید پاهام رو لاک میزدم اما دستام ...

چقدر اونشب با پری خندیدیم ... خندیدیم به مثلا زرنگی من ... خندیدم به اینکه بعد از کندن چندتای اولی با اومدم چند قطره خون چه جوری سر حسام که نگران دورم میچرخیدُ حالم رو میپرسید شیره مالیدم ... که چه جوری دو قطره اشک به ظاهر برای درد ریختم و حسام مصر بود ببرتم دکتر ...

ببخشم حسام ... ببخشم که دیر فهمیدمت ... ببخشم که نگرانیتو زرنگی خودم تعبیر میکردم ... ببخشید که تلافی های بی خطرتو مسخره میکردم ... ببخشم که اصرار میکردم به دیدنم به ... بودنم ... به خواستنم ... ببخشم ... ببخشم ...


با انگشت اشارم با ناخون بی رنگم شروع به نوشتن روی شن های نرم و خیس کردم ...

م ... ر ... برای خود مینویسم ... د ... برای دلتنگیهایم ... ت ... ن ... برای دغدغه های خودم ... ه ... ا ... ی ... برای شانه ای که تکیه گاهم است ... م ... ن ...برای دلی که تنگ است ... م ... ر ... ا ... برای دستی که نوازشگر زخم هایم است ... ب ... ب ... خ .. ش ... برای خودم می نویسم ... مرد تنهای من مرا ببخش ...




ادامه دارد ...

negin.t
1392,01,20, ساعت : 23:01
فصل هشتم ( مَست ... اعتراف ) :


-حلقس ؟نامزد کردی؟

چشم به حلقه دوختم ...


"-وای ... چقدر قشنگه ... واسه منه؟

سبحان : اره ...

-سبحان! ... چرا زحمت کشیدی!؟


دستم رو تو دستش فشرد و گفت : قابلتو نداره عزیزم ... اجازه هست؟

با مکث نگام رو از چشماش گرفتم و به دستش که انگشتر رو به انگشت باریک و کشیدم نزدیک میکرد دادم ...

-میخوای ...

قبل از تموم شدن جملم انگشتر رو به دستم کرد ... تو چشمای متعجبم خیره شد و به انگشتر که حالا تبدیل به حلقه شده بود بوسه کوتاهی زد ...

سبحان : رز ...


به سختی چشمام رو از برق نگینهای کور کننده گرفتم ... چشمام رو کور کرده بود یا قلبم رو ...

-بـ..له ...

سبحان : ازت قول میخوام رز ...

از مسافران پرواز تهران ... استانبول ....

-چه قولی؟

سبحان : قسم بخور حلقه رو در نمیاری؟رز تو فقط نامزد من نیستی ... خودت خوب میدونی که به زودی زنم میشی ... از فکرای که ذهنم رو این چند وقت درگیر کرده میترسم ...

از مسافران پرواز تهران ... استانبول ...

ارش : سبحان دیرت شد ...

سبحان : اومدم ...

اشفته رو به من ادامه داد : قسم بخور رز ... خیالم رو قبل رفتن راحت کن عزیزم ...

با صدای ضعیفی نالیدم : قسم ... میخورم ...

سبحان : بگو به روح مامان راحله ...

عصبی از شنیدن اسم مامانم غریدم : انقدر به من بی اعتمادی؟اونم همین اولش؟


سبحان کلافه دستی تو موهاش کشید وگفت : اره ... اره ... تو درست میگی .. ببخشید ... تو مال منی ...

منُ به سمت خودش کشید ... همین طور که کمرم رو فشار میداد کنار گوشم اروم زمزمه کرد : و تا زندم میمونی ...

گونم رو بوسید ... چشمکی زد و گفت : دوستت دارم ...


بی حرف و بی صدا ... گنگ و گیج ... سرد و یخ زده ... بهش خیره بودم که خودش با خنده ادامه داد : مطمئنم این جمله یه روز صاحب جواب میشه ... مطمئنم ...

مسافران پرواز ...

ارش : سبحــــان ... دل بکن پسر!!!"

-اره حلقس ... تیر عروسیمه ...

ادامه دارد ...:-2-15-:ببخشید پست کوتاهه ... مستِ خوابم!!!

negin.t
1392,01,21, ساعت : 19:49
با مهربونی بهم نگاه کرد و خندون گفت : ایشالله خوشبخت شی ... کاش میشد عروس خودم شی ...

به شوخی گفتم : خدا از دل پسرتون بپرسه ... مطمئن باشید الان خودش کلی رویا داره ...!!

مرضیه خانوم به موهای فر بیرون اومده از شالم دستی کشید و گفت : از خداشم باشه ... دختر به این خانومی ... خوشگلی ...

-اوه ... اوه ... کم کم دارید لوسم میکنیدا ..

بوسه ای رو گونم زد و از کنارم بلند شد : رز دوست داری ادامه زندگیم رو برات بگم؟


ذوق زده از اینکه خودش فکرم رو به زبون اورده بود گفتم : معلومه که دوست دارم ... یادتون هست تا کجا گفتید ؟

اهی کشید و خیره به قبر تازه کنار مادرم که متعلق به پسر جونی بود گفت : اره ... تا اونجا گفتم که رسیدیم تهران و با اسفندیار رفتم خونش ... آه ... درسته؟

-بله ...


مرضیه خانم ادامه داد : خونه بزرگی داشت بیشتر شبیه کاخ بود تا یه خونه مخصوصا اینکه اسفندیار مجرد بود ... کنار در ورودی دو تا سگ با ورودمون پارس کردن ... اونجا بود که فهمیدم فرق بین ارباب با پسرش چقدر زیاده ... بدون حرف مثل دو غریبه وارد خونه شدیم ... استرس زیادی داشتم ... من هیچی دربارش نمیدونستم جز اینکه یه هفته نگاهش دنبالم کشیده میشد ...

کنار در ورودی بودیم که دو زن و یه مرد به استقبالمون اومدن مرد که اسمش مش یوسف بود نگهبان و باغبون خونه محسوب میشد و یکی از زنها که خاله اورجان صداش میکردن اشپز و اون یکی محبوب بود که یه جورایی همه کاره به حساب میومد ... ادمای بدی به نظر نمیرسیدن ... خودش من رو به عنوان دوست خانوادگی معرفی کرد ...
جالب اینجا بود که هیچ کدومشون جا نخوردن ... محبوب که اون زمان بش میخورد پنجاه ساله باشه کمک کرد تا وسایلم رو به اتاقی تو طبقه دوم ببرم ... همون شب متوجه شدم اتاق اسفندیارم تو همون طبقه و درست رو به روی اتاق منه ...


با ترس وارد اتاق شدم و در رو از داخل سریع قفل کردم ... یه اتاق بزرگ با تمامی امکانات جلو روم بود ... خونه پدریم با تموم بزرگیش در مقابل کاخ اسفندیار مثل قوطی کبریت بود ... تو فکر بودم که دو تقه به در خورد اون روزا انقدر تو رویا و خیال بافی غرق میشدم که اصلا متوجه گذر زمان نبودم ...
دستی به سر روم کشیدم و در باز کردم ... محبوب با چند دست لباس نو و اتو کشیده پشت در بود ... لباسها رو دستم داد و گفت : اقا دستور دادن برای شام بیایید پایین

قبل از اینکه در ببندم نگاهی به لباس تنم کرد و گفت : فرمودن مرتب بیایید ...


از بچگی از اینکه کسی بهم دستور بده بیزار بودم ... جون بودم و سرم داغ ... به خاطر روش تربیتیم هم یه دختر مغرور و خودبرتربین بار اومده بودم ... با عصبانیت لباسهای نو و رنگارنگُ روی تخت پرتاب کردم و از اتاق بیرون زدم ...

برخلاف پیش بینی که کرده بودم اسفندیار حرف خاصی بهم نزد ... فقط تموم مدت شام نگاهش روم سنگینی میکرد ...


بعد از تموم شدن غذا و کلی کلنجار رفتن با خودم گفتم : بابت امشب ممنونم ... فردا صبح رفع زحمت میکنم ...

همچنان خیره به من با سیگاری کنار لبش گفت : صبح باهم میریم دنبال پسره ... اگر بود که به سلامت ... اگر نبود باید خانوادت رو پیدا کنی ... الانم برو تو اتاقت مهمون دارم دوست ندارم کسی مزاحم خلوتمون بشه ...

مغرور جواب دادم : مطمئن باشید نمیگفتید هم میرفتم ... در ضمن نیاز به کمک شما نیست ... خودم از پس مشکلم برمیام ...

پتک محکمی به سیگارش زد و دودش رو تو صورت سفیدم بیرون داد ... زل زده به چشمام خونسرد گفت : امیدوارم ...


از این همه خونسردی و خیرگیش به ستوه اومدم ... خواستم جوابش رو بدم که صدایی از بیرون سالن غذاخوری بلند شد ...

-اسفندیار ... عزیزم ... کجایی؟

محبوب : خانوم ... اقا گفتن تو سالن منتظر بمونید ...

-اسفندیار ...

خیره به دختر جلوی در موندم ... دختر جذاب با چشمای سبز که تو نگاه اول چشماش میتونست هر مردی رو اسیر کنه ... با لباس فوق العاده باز که بیشتر بش میخورد لباس خواب باشه ... اون هم با چشمای ریز شده داشت منُ بررسی میکرد ...

نگام بین دختر و اسفندیار که خونسرد سیگار میکشید به چرخش دراومد ...


دختر : این ... این دهاتی کیه؟

قبل از من که از حرص و خشم سرخ شده بودم اسفندیار به حرف اومد : لاله برو تو اتاق خواب ... تا یه ربع دیگه میام ...

دختر که معلوم بود از دیدن من شوکه شده ... لبخند لرزونی زد و با عشوه به سمت اسفندیار رفت ... خیلی راحت جلوی من خم شد و بوسه کوتاهی رو لبهاش زد و گفت : خدمتکار جدیده؟

اسفندیار که انگار کمی بی حوصله بود دختر رو به عقب هل داد و از جاش بلند شد ...

اسفندیار : نه ... یه دوسته ...

لاله چشم غره ای به من که لقب خدمتکار از روم برداشته شده بود رفت و با عجله دنبال پسر ارباب راهی شد ...

لاله : چرا یه دوست باید تو خونه تو باشه؟اونم وقتی که بعد از یه ماه قراره امشب باهم باشیم؟

به جای شنیدن جواب اسفندیار که از سالن خارج شده بود صدای بلند قهقهه دختر تو گوشم نشست ...

ادامه دارد ... ویرایش نشده ...
رمانُ نقد کنید بد نیستا!!!:-2-41-:اگر بدونید چند قسمت دیگه چی میشه!؟!فقط خودم میدونم ...:-2-42-:خیلی هم اون پستا رو دوست میدارم ... :-2-22-:

negin.t
1392,01,21, ساعت : 21:40
به صورتش که این بار برعکس دفعات قبل گریون نبود چشم دوختم ...

بعد از چند لحظه سکوت گفتم : خب ... فرداش رفتید دنبالش؟پیداش کردید؟

لبخندی به روم زد و گفت : اره رفتیم ... با اسفندیار باهم رفتیم ... هر جا که فکرشُ میکردم شاید بتونم پیداش کنم رو گشتیم ... اما نه کسی ازش خبر داشت نه کسی اون چند وقت دیده بودش ...

-پس ... یعنی موندنتون ... فرارتون بی نتیجه بود؟


لبخندی رو لبش اومد ... دستی به چادرش کشید و گفت : نه ...

بی حوصله از جوابای کوتاهش گفتم : پس پیداش کردید؟

اینبار بلند خندید و گفت : دخترک عجولم صبر کن ... دفعه بعد برات میگم ...

ناراضی نالیدم : ولی شما چیزی تعریف نکردید!


با زنگ خوردن گوشیش رو ازم گرفت و مشغول دراوردن موبایل از کیفش شد ...

مرضیه خانم : ببخشید دخترم ..

-خواهش میکنم ... راحت باشید ..

مرضیه خانم : الو ... سلام

...

مرضیه خانم : مرسی علی جان ... کجایی مادر؟

...

مرضیه خانم : خب بیا یه فاتحه بخون ...

...

مرضیه خانم عصبی از رو نیمکت بلند شد و اشاره ای به قبرا کرد : اون خواهرته ... نباید یه بار بیای سر خاکش ... بچم چشم انتظار تو دل سنگه ...

...

مرضیه خانم : درباره خواهرت درست صحبت کن حـ...

...

مرضیه خانم نگاهی به من کرد و اروم تر از قبل گفت : دیشب پسر احمد چی میگفت؟به خدا اگه بدونم حالت بد شده بوده و به من نگفـ...

...

مرضیه خانم : من تحمل ندارم دوباره حال و روزتُ خراب ببینم ... چرا به فکر خودت نیستی؟


...

مرضیه خانم : نه ... نه ... صبر کن الان میام ...


با چهره ای سرخ به سمت من برگشت و گفت : ببخش دخترم ... امروز نمیرسم بیشتر از این پیشت بمونم ... پسرم اومده دنبالم ... امشب باید بریم جایی ... پاشو تو رو هم تا یه مسیری برسونیم ...

دستش که به سمتم دراز شده بود رو فشردم و گفتم : خواهش میکنم ... برید به سلامت ... من فعلا با مامانم حرف دارم ...

-------

پریسا با خوشحالی جیغ دیگه ای زد و محکمتر از قبل گونم رو کشید ...!!

-ای ... ای ... روانی چه کار میکنی!لپ برام نذاشتی!


یه دور دورخودش چرخید و داد زد : دارم از ذوق میمرم ... میمرم ... منو کامران ...!!!رز فکر کن بریم لباس عروسی بخریم ... بعد من پام درد بگیره ...ناز کنم ... چقدر خوبه ... نه؟هان ... من تا شب عروسی نمیرم یهو!!؟؟؟حالا چی بپوشم ... نمیدونی چه مامانش باحال بود ... هی به من میگفت عروس گلم .. عروس خشگلم .. وای خدا!!!

بی توجه به من که با لبخند نگاش میکردم چشماشُ بست و ادامه داد : نمیدونی باباش چقدر مهربونه ...

رز ... بابا و مامان حسامم اومده بودن ... وای ... انقدر به کامران کت میمود ...


نفس عمیقی کشید وبعد از چند لحظه سکوت با نگرانی گفت : رز من چی بخرم برا نامزدیم؟تو چی میپوشی؟تو بیا برام انتخاب کن ... تو سلیقت بیسته ... خواهش میکنم ... خواهش ... اجی ...!!!


از این همه حس عشقش پر شدم از زندگی پر شدم از شادی ... از دلدادگی ... قطره اشک کنار چشمم رو گرفتم و با لبخندی گرم گفتم : حتما بات میام خواهری ... چرا اینهمه نگرانی عزیزم ... حالا کی هست مراسمتون؟


گیج به من زل زد و گفت : مگه بت نگفتم!؟پس دارم چی میگم یه ساعته؟؟کلا قاطی کردم ... فقط یه هفته وقت دارم ... جمعس!


از اینهمه هیجانش خندم گرفت ... شاید اگر منو حسام ... نگاهی به حلقم انداختم و سریع سرم رو تکون دادم تا بیشتر از این بهش فکر نکنم ...

ادامه دارد ...:-2-37-:

negin.t
1392,01,22, ساعت : 18:25
میلرزه دست و پام ... بی تو کجا برم ... بی تو کجا بیام ...

چشم دوختم به دختر تو اینه که با دلتنگی لبخند میزد ... با چشمای سبز ارایش شده ... با لبای سرخ و گونه های رنگ گرفته ... با خط چشمی پر رنگ و سایه سبز ... با پیرهن دکلته سبز سیر ...... با دلی پر از گناه ... با فکری خراب ... دختری که شب ها تا صبح دلتنگِ ... دختری که دو هفته ست تو سیاهی غرق نشدهِ ... دختری که دلش نلرزیدهِ ... دختری که اشک پشت چشمای رنگیش جمع می شه ..


-عالی ... واقعا خوشگل شدی!خوشت نیمد؟

-خواستی عروس شی باید بیای پیش خودم ... یه عروسی درست کنم که همه حسرت بخورن ... چشمات جون میده برای ارایش غلیظ ...


دختری که دلش خونه ... دختری که از عروس ... از عروسی متنفره ... دختری که از زندگی سیره ...

پریسا : رز ... رز ...

نگام رو به روش بستم ... شاید چشم رو باید بست ... شاید باید حذف شه ... باید فراموش شه ...

پریسا : خوب شدم ؟


لبخندی زدم و دستام رو برای در اغوش کشیدنش باز کردم ...

-ماه شدی ... من که عاشقت شدم ...

پریسا : من ماه شدم یا تو؟خوب شد سبحان رفت اگر نه امشب یه لقمه چپت میکرد ...


سبحان ... سبحان ... سبحان ... ادامه بده به لبخند ... به نگاه ... به جشن ...

-اره!؟این جوریه؟پس شب کامران خان رو من باید ببینم در چه حالی هستن؟

پریسا خنده شادی کرد و گفت : مرسی که هستی رز ... مرسی ... مرسی که یه هفته کنارم بودی ...

ادامه بده ... ادامه بده ... این روزهای هلناک را ... بی نمک ... بدون دکمه ... ابری ...

نیستی و اتفاق های تلخ ساده می افتند ...


-عروس خانم داماد اومد ...

چه احمقانه زندم ... چه وحشیانه نیستی ... نیستی ..

پریسا : رز خیلی استرس دارم ...

ادامه بده ... ادامه بده ... حتی تلخ ...

-استرس چی عروس خوشگل دیونه!زود باش .... اقاتون اومد ... دیر بری میزنه زیرشا!


میون هلهله ...دست و سوت با پریسا که خنده رو صورت زیباش خونه کرده بود از ارایشگاه بیرون اومدیم ...

موهای بازم رو زیر روسری ساتنم کردم ... ازشون بدم اومده ... از هرچیزی که برای رزِ ... از موهای بلند فرش ... از چشمای هر لحظه یه رنگش ... از قلب ناارومش ... از تقدیر بی رحمش ... از قسمت بدش ...


با فرو رفتن تو دو چشم سیاه رو به روی در خشکم زد ...

ادامه بده ... چه احمقانه زنده ام ... چه وحشیانه نیستی ... چه احمقانه زندم ... چه عاشقانه بود عمر من ... چه زخم روز مره ای ...

کامران : رز ارزو گفت زود بیای خونه تا سفره رو یه نگاه کنی ... این شد که حسام اومد تا باش بری ...

ادامه بده به معجزه ... به حضور ... به عطر ...

پریسا : کامران!مگه قرار نشد ...


ادامه بده این روزهای هلناک را ... بی نمک ... بدون دکمه ... ابری ... نیستی و اتفاق های تلخ ساده می افتند ...

اتفاق های تلخ ... اونم غرق شده بود ... شاید مثل من ... شاید مثل نگاه من روی کت و شلوار مشکیش ... روی ته ریش مردونش ... شاید مثل قلب من که بی حیا به سینم کوبیده میشد ... مثل بدن گرم شدم ... اما ... اما .. با یه فرق بزرگ ... بدون حلقه عرق کرده ... بدون حس عذاب وجدان ... بدون زجر ... بدون تحمل نگاهای بد ...


پریسا : میخوای باش نری؟

دستم ناخوداگاه رو قلبم قرار گرفت ... این چشما چی دارن که یه هفته که نیستن این سینه به درد میاد ... به تنگ میاد ...

پریسا : من نمیدونستم رز ... به خدا ...

ادامه بده ... حتی تلخ ...

چشمام رو بستم و اجازه دادم دختر تو اینه به حرف بیاد : تو خونه منتظرتونیم ...


ادامه دارد ...:-2-14-:

negin.t
1392,01,22, ساعت : 19:19
پاهام به لرزه در اومدن ... کاش میشد فاصله زیاد تا اغوشش رو بدوم ...
کاش میشد فکرم رو برای داشتنش ازاد بزارم ... فکری که دو هفته محدودش کرده بودم روی یک حلقه و الان ... مثل قلبم برای ازادی شعار میداد ...


کنارش که رسیدم ... هر دو سکوت کرده بودیم... سکوتی پر از حرف ... سکوتی همراه با خیرگی چشم ... نفس عمیقی کشیدم و بوی عطر تلخ ... بوی زندگی رو به سینه بی قرارم هدیه دادم ...


در جلو رو بی حرف برام باز کرد و ماشین رو دور زد ... دستم که روی دستگیره در قرار گرفت ... حرارت دستش هنوز روش بود ... لحظه ای مکث کردم و گرما رو هم مثل عطر اینبار به بدن پر از نیازم پیشکش کردم ...


کنارش نشستم ... هیچ کدوم برای شکستن این سکوت تلاشی نمیکردیم ... شاید این بهترین بود برای من ... برای منی که دندونام هم از استرس بهم میخورد ... برای منی که هنوز زانوهام میلرزید ...منی که حرفی برای گفتن نداشتم ...



دستام رو توهم گره کردم ... و روی پاهام جفت ...


میدونستم از دستم دلخوره ... از دستم دلخوره ... به خاطر سفر شمال ... به خاطر حال خرابش و خندیدن های من ... روزی که کامران و پریسا ... بردنش بیمارستان ... به اصرار سبحان دو نفره رفتیم گردش ... و من چقدر عذاب کشیدم از خندیدنهای اجباری ... چقدر زجر کشیدم از بی خبری ... از دل نگرانی برای حسام و حال خرابش ... ساعت نزدیک نه بود که پریسا زنگ زد به گوشیم و شروع کرد به گریه کردن ... میگفت حسام دیونه شده ... زار میزد و میگفت خودش رو تو اتاق حبس کرده و وسایلش رو به در و دیوار میزنه ... انقدر گریه کرد که کامران گوشی رو ازش گرفت ... و ازم عذر خواست و خواهش کرد زودتر برگردیم خونه ...


و من کل راه اشکام رو پشت پلکم حبس کردم ... و با دلی خون برای سبحان قهقهه زدم ...
حق داشت؟حسام حق داشت ؟یا من؟حق داشت دلخور باشه؟حق داشت الان سکوت کنه ... سکوت کنه و منو دلتنگ از صداش نگه داره ...


نفسی لرزون کشیدم و برای شکستن سکوت گفتم : دانشگاه نمیای؟

خیره به ترافیک سنگین تنها لب زد : نه...


نفس دیگه ای کشیدم که بازدمش تو ماشین پخش شد ...

سنگین گفتم : چرا؟

نگاهی همراه با پوزخند به من کرد و کلافه گفت : چی میخوای بشنوی؟

چشمامُ روی رگ های دستش هدایت کرد و گفتم : اینکه چرا نفر اول کلاس باید ترم اخر این همه غیبت کنه ...


خنده بلند و عصبی سر داد ... شیشه سمت خودش رو پایین کشید و بی توجه به سوال من گفت : نباید از این مسیر میومدم ... ترافیک سنگینیه ... گیر کردیم ...

ابروهام رو توهم کشیدم و گفتم : این جوابم بود؟


تکیشُ به در داد و کاملا به سمتم برگشت ... تو چشمام خیره شد و گفت : چی باید بگم؟ از دردام باید بگم یا کلافگیام خانم اذرمنش؟شما چی خوشحالت میکنه؟


قلبم از نگاه خیرش به تپش افتاد ... چشمام رو ازش گرفتم که عصبی داد زد : به من نگاه کـــــــن!مگه جواب نمی خوای؟


سرم رو زیر انداختم که مشتش رو روی فرمون کوبید و ادامه داد : بگو از چی بگم ... با تو ام ... بگو ... از چی بگم که بهم بخندی ؟

چیزی نگفتم که فریادش ماشین رو پر کرد : جواب بــــــــــده


ادامه دارد ...:-2-30-:

negin.t
1392,01,23, ساعت : 11:18
چشمام رو از ترس .... از بی حیایش برای زل زدن به حسام بستم و گفتم : من ... فقط دوست ندارم غیبت کنی ... همین ...

حسام : همین!دوست نداری غیبت کنم یا دوست نداری سوژه خندت رو از دست بدی؟هان خب الان که هستم الان بخند ...


عصبی از حق به جانبیش به سمتش برگشتم ... زل زدم به چشماش وداد زدم : من میخندم؟حسام خوب نگاه کن ... به چشمام نگاه کن ... با این همه ارایش هنوزم قرمزه ... بی انصاف من که کارم همش گریس ... من میخندم ...


شیشه رو پایین دادم ... حرارت بالام در حین لرزیدن داشت دیونم میکرد ... با بغضی کنترل شده دست یخ زدمُ روی دست داغش گذاشتم و فشار دادم ...

- د بی انصاف ببین چه جوری داره میلرزه ... نگاه کن ... چرا خشکت زده ... خوب اینبار تو بخند ... ببین چه جوری یخ کردم ... تو که گرمی ... تو بخند ... به یه گنهکار بخند ... به یه مقصر بخند ... به مقصر همه اشتباها ...به مقصر کلافگیهات ...



صدای اهنگ از ماشین کناری تو سرم پیچید ...

میلرزه دست و پام ...

بی تو کجا برم ...

بی تو کجا بیام ...

دست منو بگیر ...

کنار من بشین ...

من عاشق توام ...

حال منو ببین ...

از دلهره نگو ...

از خستگی پرم ...

بی تو میشینم و روزا رو میشمرم ...


دستم رو پس کشیدم و ادامه دادم : فقط تو کلافه ای ... فقط تو درد داری؟ فقط تو خسته ای؟ پس من چی؟ سهم من از این دنیا چیه؟یکی بگه ؟تو بگو ... حسام تو بگو ... بگو ..

دستم رو زیر چونش قرار دادم و فریاد زدم : سهم من از این دنیا چیه؟

هر جا بری میام ...

دلگیر و بی قرار ...

بی من سفر نرو ...

تنهام دیگه نزار ...

تو با منی هنوز ...

عطر تو با منه ...


بی توجه به اشکای رونم ... خشمگین کیفم رو بیرون ریختم و از کیف پولم یه عکس سه در چهار قدیمی در اوردم ... گرفتم جلو چشمای سرخش و داد زدم : من میگم .... من .... تو گوش کن ... این سهم یه دختر از مادرشه ... خوب نگاش کن ... یه عکس قدیمی ...

قهقهه ای همراه با هق هق زدم : چرا ... یه قبرم دارم ... یه قبر یه سنگ که مادرمه ... میفهمی ؟؟... حسام ... میفهمی ؟ .... به خدا نمیفهمی ... نمیفهمی ...



بی تو برای من فردا پر از غمه ...

بی تو هوا پَسه ...

دنیا جهنمه ...

دست منو بگیر تو اوج اضطراب ...

باز منو ببر با بوسه ای به خواب...


دستش که به سمتم دراز شده بود تا اشکامُ پاک کنه رو پس زدم و ادامه دادم : از پدر ... از پدر ... یه فامیلی نحس ... با یه نام بد ... با یه دنیا نفرین پشتش ... با مرگ مادرم ... زجرش ... یه دنیا سرشکستگی..



من عاشقت شدم ...

از پیش من نرو ...

هرجا بری میام ...

دلگرم و بی قرار ...

تو با منی هنوز ...


دست اسیر و لرزونم رو جلو چشماش گرفتم و با بغضی رها شده گفتم : اینم سهمم از عشق ... از زندگی ... از اینده ... از مرد ... از همسفر ...

اشاره به چهره پر دردش کردم و نالیدم : اینم از تو ...
عطر تو با منه ...

فردا داره به ما لبخند میزنه ...

ادامه دارد ...:-2-30-:میرم درس بخونم ... دوتا امتحان دارم:-2-30-::-2-30-::-2-30-:

negin.t
1392,01,23, ساعت : 18:55
دستمال رو محکمتر رو صورتم کشیدم ...

ارزو : یعنی خاک ... از صبح رفتی ارایشگاه؟!این چه قیافه ای؟؟

چیزی نگفتم که خودش ادامه داد : این پسره اخمو که باش اومدی همونه که عکسا رو دزدیده بود؟اره؟

خدایی عجب تیکه ایه!حیف که اخلاق نداره اگرنه خودم یه سری عکس یادگاری بش میدادم ...


دستمال رو ازم گرفت و با فشار دادن شونه هام مجبورم کرد بشینم رو صندلی ...

ارزو : زبونت کو؟آ کن ببینم!نکنه این اقا اخموِ خورده صداش در نمیاد؟گوشه لبتم که به کبودی میزنه ...چشم سبحانُ دور دیدی؟


بی حوصله از بحثی که پیش کشیده بود گفتم : زیاد ارایش نکنی ... فقط یه رژ بزن برم بیرون ...

چشماشو گرد کردُ با دستش یه علامت خاک تو سرت برام اومد و مشغول در اوردن وسایل ارایشش شد ...

چشمام رو بستم و رفتم تو فکر ...


صورتم رو با دستام پوشندم ... نمیدونم چقدر گذشت که صدای بوقهای ممتد ماشین ها پرده گوشم رو پر کرد ... به ثانیه نکشید صدای کشیده شدن لاستیک ها هم بهش اضافه شد ... تغییری تو حالتم ندادم ...


با ترمز شدید ماشین به جلو پرتاب شدم ... قبل از خوردنم به شیشه دستی قوی از کمر به سمت خودش کشیدم ... نفسهای سنگین و بلندش تنها صدایی بود که تو سکوت ماشین شنیده میشد ...

خواستم خودم رو کنار بکشم که به کمرم فشار بیشتری اورد ... و نفسی طولانی کشید ...

قبل از داغ شدن ... لرزون گفتم : ولم کن ...

صدای ضعیف و دورگش از بین نفسهاش بیرون زد : نمیتونم ... رز نمیتونم ... دارم دیونه میشم ... داری دیونم ...

به سینش فشاری اوردم و جلوی ادامه دادن جملش رو گرفتم : بس کن حسام ... تمومش کن ...


از شل شدن دستاش استفاده کردم ...و بی توجه به سنگینی نگاهش عقب کشیدم ..

سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم ... دستش دوباره به سمتم دراز شد ... دستی پر از لرزش ... دستی که گرما و لرزش رو باهم داشت ...

به سختی گفتم : راه بیفت ... منتظرن ...

دست بین راه موندش رو مشت کرد و ضعیفتر از قبل گفت : نمیتونم ...

با باز و بسته شدن در چشمام رو باز کردم ... به جای خالیش چشم دوختم ...


چی قرارِ به سرمون بیاد ... شاید این سوالی بود که هر روز ... هر ساعت ... هر دقیقه میپرسیدم ... میپرسیدم و بی جواب میموندم ... چشمام رو حلقه نگین دار ثابت شد ... کِی منو خفه میکنی ... کی راحتم میکنی ...


کاش میشد برم و ارومش کنم ... برم و سهمش شم ... از این دنیا ... از این زندگی ... برم و مال اون شم ... نه اینکه ... نه اینکه بیشتر ازارش بدم ... خدا ...

با صدای زنگ خوردن گوشیش از فکر بیرون اومدم ... با دستای لرزونم موبایل رو برداشتم ...

اسم کامران رو گوشی ضرب دیده و شکستش خاموش روشن میشد ...

نگاهی به ساعت کردم و تو یه تصمیم انی درُ باز کردم و پیاده شدم ... رز ادامه بده ... حتی تلخ ... به خاطر خوشحالی پری ...


رو جدول های رنگُ رو رفته نشسته بود ...با سری تو حصار دستاش ...


نفسی کشیدم و با دستی جلو اومده به سمتش رفتم ...

-گوشیت ...

نگاه غمگینش رو حواله نگاه یخ زدم کرد ...و با تردید و مکث موبایلُ ازم گرفت ...

خیره به من جواب داد : الو ... کامران ...

...

حسام : تو ترافیک گیر کردیم ...

...


از جاش بلند شد و رو به روی من قرار گرفت ... از نزدیک شدن صورتش قلبم به تپش افتاد ...

تو صورت من نفسش رو بیرون داد و فریاد زد : امانـــــــــت؟؟؟؟امانت کی؟


چشمای رنگ شبش با هاله سرخ اطرافش زیباتر شده بودن ... بی اراده زل زدم به چشماش ... دلتنگی ... بی صبری ... بی کسی ... عشق ... با فشار تو سینم ضربه میزدن و من ...
داد پر دردش تو صورتم پخش شد : خفه شو لعنتی ... خفه شـــــــو ... امانت من بود ... عشق من بود ...
داشتم حرفاشو معنی میکردم که با حرص تماسُ قطع کرد و موبایلُ تو مشتش فشرد ... قدمی به من نزدیکتر شد و تو فاصله چند سانتی صورتم غرید : تو امانتی؟اررررره؟
چشمام رو از حرارت و خشم نگاهش بستم و سرمُ زیر انداختم ... اروم لب زدم : بریم ... منتظرن ...

دستش زیر چونم قرار گرفت و با فشار سرم رو بالا اورد ...
باز داد زد : جواب بده ... رز حداقل تو بگو ... بگو اون پسره عوضی رو دوست نداری ... بگو برات مهم نیست ...
سرم به دَوران افتاد ... چطور جرات میکرد هرچی دوست داره به من بگه ... به سبحان بگه ... درسته علاقه ای به سبحان ندارم ... ولی الان که اسمش رومه ... بی حرمتی به اون بی حرمتی به من ...

قبل از تموم شدن جمله های کوبندش دست لرزونم رو بلند کردم و با تموم خشمم رو صورتش نشوندم ...
بی توجه به ماشین های که هر لحظه با موجی از تعجب و گاهی نفرت از کنارمون رد میشدن ... خیره تو چشمای قرمز و گشاد شدش با تموم جونم فریاد زدم : خفه شو حسام ... هر چی دوست داری میگی؟اون الان نامزده منه ... بهت اجازه نمیدم این جوری دربارش حرف بزنی ...
دستی به صورتش کشید و با مکث طولانی غمگین گفت : دستت درد نکنه رز ... یعنی برات اندازه یه دلخوشیم ارزش نداشتم ... اندازه یه حرف ... یه دروغ ...
پشتمُ بش کردم و گفتم : بحث ارزش نیست ... بحث وفاست ... بحث خیانتِ ... و من ... من ... به نامزدم متعهدم ...



ادامه دارد ...:-2-15-: ویرایش شد ...

negin.t
1392,01,23, ساعت : 23:24
با صدای داد ارزو از فکر بیرون اومدم ...

ارزو : وااااااای خدا ...

عصبی گفتم : چه مرگته؟چرا داد میزنی ؟

ارزو : یعنی چی شدی!!تو رو خدا یه دقیقه بشین ازت یه عکس بندازم ...


بدون اینکه به شاهکار ارزو نگاه کنم بلند شدم ... و بی حوصله کت کوتاهم رو برای پوشوندن شونه های لختم از کیف بهم ریختم بیرون اوردم و مشغول پوشیدن شدم ...

موهای بلندمُ دورم ریختم و رو به ارزو که در حال تنظیم دوربینش بود گفتم : بریم ...

با عجله خودش رو به من رسوند گفت : گمشو بشین اینجا یه عکس ازت بندازم ...

کلافه به سمت در رفتم که صداش دوباره بلند شد : وایسا دیگه!

همونجا کنار در وایستام و گفتم : فقط یه دونه!زود باش ...

خوشحال به سمتم اومد و دستی تو موهام کشید ...

ارزو : به من نگاه کن ... یه لبخندم بزن ...


برای رها شدن از این مخمصه هر کاری میگفت حاضر بودم انجام بدم ... به جز زدن لبخند ...

ارزو : عالی شد ... حالا بیا کنار پنجره ...

یه برو بابا گفتم و در باز کردم ...

ارزو : چه خسیس شدی!چیزی سرت نمیکنی؟

-نه!

ارزو : پس چرا تو مهمونی با سبحان بدبخت اینهمه جربحث کردی؟

چشم غره بش رفتم و گفتم : میشه اینهمه گیر ندی؟


ارزو دستم رو کشید و جلوم قرار گرفت ... نگاه دقیقی به چشمای قرمزم کرد و گفت : رز عوض شدی ... خیلیم عوض شدی!

مشکوک چشماشُ تو سالن گردوند ... نگاش رو حسام که رو به روی ما ایستاده بود و زل زده بود به من ثابت شد ...

با اخمای درهم گفت : دلیلش این که نیست ... هست؟


امروز دیگه نمیکشیدم ... حسام هرچی خواسته بود بارم کرده بود ... به عقد بهترین دوستم نرسیده بودم ... دو ساعت کامل اشک ریخته بودم ... و اون اتفاق ...

با انگشت نبض پیشونیم که به شدت میزد و رو ماساژ دادم و غریدم : تو فکر کن باشه!میخوای چه کار کنی؟

پوزخندی زدم و ادامه دادم : میخوای راپرتمو به پسر داییت بدی؟پس خوب گوش کن ... تا کامل بش اطلاعات بدی ... برو بش بگو

زنت عاشق شده ... دیونه شده ... روانی شده ... قلبش رو هزار میزنه ... دست عشقش بش میخوره تب میکنه ... اخم رو پیشونیش میشنه زنت دق میکنه ... دو روز نمیبنتش حالش خراب میشه ... کلافه میشه ... خمار میشه ...


دادم رو تو هنجره خفه کردم و خیره به حسام که به سمتمون میومد گفتم : بگه بمیر میمره ... بش بگو زنت یکی دیگه رو دوست داره ... بگذر مرد باشُ بگذر ...

به سمت ارزو که با دهنی باز نگاهم میکرد برگشتم : بش بگو زنت عاشق شده ... شیدا شده ... مرد باشُ بگذر ... میگی؟میگی ارزو .... میگی دخترخاله؟به پسر داییت میگی؟


ارزو به زور دهنش رو باز کرد و نالید : رز ...

ادامه دارد ...:-2-28-:

negin.t
1392,01,24, ساعت : 12:23
خیره شدم بش ... چی گفتم ... چرا گفتم ...هیچی تو اختیارم نیست .. حتی زبونم ...


ارزو با صورتی سرخ و چشمای گرد شده مِن مِن کرد : رز ... تو ... تو ... عاشق ... اصلا ... سبحان ... میدونه؟... چطور ... تونستی ...


-رز ...

سرم رو به سمت حسام که به ما رسیده بود برگردوندم ...

حسام : یه دقیقه بیا ...

نگاهی به ارزو که هنوز مات و گیج مونده بود کردم و دنبال حسام راه افتادم ...

بدون اینکه نگاش کنم کنارش ایستادم ..

حسام : رز

از دستش دلخور بودم ... اندازه تمام عالم ... اندازه قلب کوچیک و تپندم ...


حسام : نمیخوای جوابمو بدی؟میدونی که دست خودم نبود ...

هنوز نبض پیشونیم میزد ... دستی به سرم کشیدم ... فاصلشو کمتر کرد و گفت : یه خواهشی ازت دارم ... میدونم خیلی خودخواهیه ... ولی بازم میخوام که تو درک کنی ... به خدا اگه دست خودم بودم همین الان از اینجا میزدم بیرون تا تو راحت شی ... اما این قلب لامصب ...


با باز شدن دستاش چشمام روی شال سبز تو دستش ثابت شد ... شال خودم بود ... دست اون چکار میکرد ؟


بدون حرف نگام از شال به چشماشُ ... و از چشماش به دستش حرکت کرد ... شال حریر رو باز کرد و خیلی اروم رو سرم انداخت ... گوشه های شال تو مشتش بود ... و قلب من مشت شده تو دستم ...

چند لحظه به من که شوک زده نگاش میکردم خیره شد و بعد چشماش که اینبار شرمم توش میدیدم رو زیر انداخت ...

پشتشو به من کرد و زمزمه کرد : تو ماشین جا مونده بود ... دیگه مزاحمت نمیشم ...


چشم به مسیر رفتش بودم که ارزو با چشمای خیس کنارم اومد ...

ارزو : پریسا سراغتو میگیره نمیری پیشش؟

-چرا ...

جونی تو پاهام نبود ... کاش همین الان میرفتم پیش مامانم ... صدای دستُ جیغُ سوت ... و اهنگ از وسط سالن تو سرم میپیچید ... حالت تهوع ... سر گیجه ... و سر درد ... بیچارم کرده بود ...

کفشهای پاشنه هفت سانتیمُ روی سنگهای سفید و تمیز خونه پدرشوهر پریسا کشیدم ... از دور هم اخمای درهم پری رو میدیدم ... لبخندی سرد و بی حس به روش زدم و سعی کردم محکمتر قدم بردارم ...


شاید میشد امشب شبی به یاد موندی برام باشه ... اگر ...

تو چند قدمیشون بودم که اول کامران و بعد هم پری از جاشون بلند شدن ... پری با دستای باز به سمتم اومد و محکم در اغوشم کشید ... شاید این دونفر از اوج غم دلم باخبر بودن ... از اوج غم دلم که هر روز پوست می انداخت و تازه تر از قبل میشد ... داغتر میشد ...

پریسا : بی معرفت چرا دیر اومدی؟

تنها چیزی که به ذهنم رسید رو گفتم : ببخش خواهری ...

کامران : پریسا اشتباه گرفتیا!من اینجا بوقم که رزُ داری له میکنی؟


از اغوشش بیرون اومدم ... تمام سعیم رو کردم تا لبخند بزنم ...

رو به هردوشون گفتم : خیلی براتون خوشحالم ... خیلی ... ایشالله خوشبخت شید ... قدر همو بدونید ... قدر عشقتونُ ... قدر بهم رسیدنتونُ ... قدر خواستن خدا رو ...


نگاهی سرسری به چشمای غمگینشون کردم و کادویی که برای سر عقدشون خریده بودم از کیفم در اوردم ...

با تمام تلاشم بازم صدام میلرزید : ببخشید که نتونستم به موقع برسم ... شرمندتون شدم ...


دستبندی که برای پری خریده بودم رو دستش کردم ... و دوباره در اغوشش فرو رفتم ...

-قدر عشقتو بدون پری ...

پریسا با بغضی که تو صداش بود صدام زد : رز ...

دستی به پشتش زدم و بغض مونده تو گلوم رو فرو دادم ...

-اینم مال شما ... قابلتو نداره ...

کامران با ذوقی بچگانه گفت : دستت درد نکنه رز ... وای ... چی هست توش ؟به خدا دق کردم انقدر امشب به این پریسا کادو دادنو منو دور از جونم بوق فرض کردن!

پریسا لبشُ به دندون گرفت و معترض گفت : کامران!

کامران ساعت مارک دار رو از جعبش در اورد و گفت : رز ... چه کردی دختر ... به همه کادوهایی که پری گرفته می ارزه!دستت درست ... ایشالله بعدا بازم از این کارا بکنی ...


با لبخند به حرفاش گوش میدادم ...

کامران ساعت رو به دستش بست و ادامه داد : یعنی تولد بگیرم اول از همه تو رو دعوت میکنم ...

پریسا با ارنج ضربه ای به پهلوش زد و غرید : کامران ابرومو بردی !یواشتر همه دارن نگات میکنن ...

کامران لباشو کج کرد و گفت : بس که خوشگل و خوش تیپم ... پری بی شوهر شدی این فامیل ما یه چشمی دارن ... الان خودمُ ساعتم باهم میریم هوا!


ادامه دارد ...

negin.t
1392,01,24, ساعت : 15:00
چقدر بودن کنار پری و کامران خوب بود ... لبخند یخ زدم تبدیل به خنده از ته دل شد ...

با زنگ خوردن گوشیم از پری و کامران عذرخواهی کردم و ازشون دور شدم ...

موبایل رو از کیفم در اوردم ... امیرحسین ...!گردنم رو برای پیدا کردن جای خلوت و بی سر و صدا چرخوندم ... خونه بزرگ و رویایی داشتن ... هر قسمت خونه به یه سبک کار شده بود ... سنتی ...کلاسیک ... رسمی ... اسپرت و مدرن ... چشمم به در باز ایوان خورد ...


از میون نگاهای سنگین گذشتم و وارد ایون شدم ...

-الو امیر ...

امیر حسین : سلام گل رز خوبی؟

-به به جناب وکیل علیک سلام ... مرسی ... تو خوبی؟

امیرحسین : اره عزیزم ... چه خبرا؟چه میکنی؟

به نرده اهنی تکیه دادم و خیره به درختهای پر از شکوفه حیاط گفتم : خبرای همیشگی ... خستم امیر ...زندگی خستم کرده ...


شاد گفت : چرا دخترم؟میخوای یه خبر خوب بدم خستگیت در بره!


تو حیاط چکار میکرد؟!... روی زمین نشسته بود و به درختی تکیه زده بود ... به سیگار تو دستش چشم دوختم و گفتم : چی؟حتما میخوای بگی رزا امیدوار باش ... کارا داره خوب پیش میره ... به زودی به اطلاعات خوبی میرسم ...

خندید و میون صحبت من گفت : نه بابا !خوب دیالوگای منو از بَر شدی!این جوری که کار منُ کساد میکنی؟!


سیگار رو تو مشتش خاموش کرد و سیگار دومُ گوشه لبش گذاشت ...

-اقا وکیل زرنگ مگه کار شما کسادم میشه؟

قهقهه زد و گفت : خوب اونروز دختر به اون زیبایی رو پروندیا!فکر نکن من نفهمیدم

پس کنایم رو گرفته بود ...

-اوهوم ... ازش خوشم نیمد ... چی بود اون ... همه جاش عملی بود ... خودم یه خوبشُ برات پیدا میکنم ...


از رو زمین بلند شد و کلافه دستی تو موهاش کشید ... لگدی به درخت زد و سیگار سوم رو روشن کرد ...

امیرحسین : پس خیالم راحت باشه!نری حاجی حاجی مکه!

-خیالت تخت .... یه بدترشُ برات جور میکنم ...

امیرحسین :نگاه کن تو رو خدا!من زنگ زدم خبر خوب بدم ... اونوقت خانوم دوست دخترای منو میپرونه!


سیگار سوم رو زیر پاش له کرد و چهارمی رو اتیش زد ... خدا سرشُ بالا بگیره ... اگه دوستم داره ... اگه الان داره به من فکر میکنه ... خواهش میکنم ...

-خدایی میخواستی باش دوست شی؟

جدی گفت : نه!اون فقط موکلمه دختر خوب ...

-پس چی میگی یه ساعته امیر!؟

امیرحسین : گفتم شاید دلت بسوزه یکی برام پیدا کنی؟

کلافه از معلوم نبودن لحن شوخی وجدیش گفتم : الان جدی میگی یا شوخی میکنی؟


خدا اگه تا پنچ شمردم و نگام کرد یعنی داره به من فکر میکنه!خواهش میکنم ... یک ... دو ... سه ...

امیرحسین : مرزی بینشون نیست!

چهار ... پنچ ... سرشُ بالا گرفت و دود سیگارشُ تو مسیر نگاه من بیرون داد ...

چشماشو تو نگاه سبزم باز کرد و با تب نگاه سیاهش دلمُ زیر رو کرد ... قلبم به تپش افتاد ... کل نبضهای بدنم شروع به پایکوبی کردن ...


از نگاه حسام بود یا براورده شدن دعام و یا حتی حرف امیر لبخند پررنگی رو لبم اومد ...

امیرحسین : رزا چرا با تاخیر جواب میدی؟ کجایی؟

خیره به نگاه سیاه و سوزنده گفتم : ببخشید ... یکم ذهنم درگیرِ ... خبرت چی بود؟

سیگار پنجم رو روشن کرد و زل زد به من ...

امیرحسین : و اما خبر ... فقط گفتم غش نکنی ... کسی پیشت هست ؟

با اخم به سیگارش اشاره کردم و گفتم : اره!

ادامه دارد ... :-2-35-:

negin.t
1392,01,25, ساعت : 12:27
دنیا اگه تنهات گذاشت ...


تو منو انتخاب کن ...


پوفی کشید و دست چپش رو بالا گرفت ... سیگار نصفشُ روی انگشت دوم دقیقا جای که حلقه قرار میگیره خاموش کرد ...

نفس تو سینم حبس شد ... سرم رو چرخوندم ... دلم مچاله شده بود ... دست چپم رو مشت کردم و ناخونهای بلندمُ تا جای که میتونستم تو گوشت دستم فرو کردم ..


صدای شاد امیر تو گوشم نشست : چند وقتی هست دنبال این وکیل اقابزرگ بودم ... تا اینکه فهمیدم منشیش چراغ سبز میزنه ... یه چند بار باش قرار گذاشتم ... دختر خوبیِ ... راحت قبول نمیکرد ... اما وقتی وضع و شرایط سخت تو رو براش گفتم ... البته با پیاز داغ!

نالیدم : چقدرم وضع من به پیاز داغ نیاز داره!

امیرحسین : یکم دل گنده بود... نیاز داشت دخترم ...

-خب ..

امیرحسین : هیچی دیگه قبول کرد یه سرک بکشه تو پرونده ببینه چه خبره ...

ناامید لب زدم : همین؟خبر خوبت ...


وسط حرفم پرید گفت : نه ... یه دقیقه دندون رو جیگر بزار ... قرار شد فرداش ... که میشه دیروز وقتی کسی تو دفتر نیست بره یه نگاه بندازه ...

دستام از استرس زیاد یخ کرد ... با هیجان گفتم : خب ... خب ... دید؟

امیرحسین : اره ... بیچاره کلی ترسیده بود ... نزدیک بود پشیمون شه ... نمیدونی چقدر زبون خرج کردم تا قبول کرد!طرفای عصر بود که زنگ زد به من ...


نفسی کشیدم و به سمت حیاط برگشتم ... جای خالیش تو ذوق میزد ...

امیرحسین : شادی میگفت ...

با تعجب گفتم : شادی؟؟

خنده کوتاهی کرد و گفت : همون دختره ... مدیونی اگه فکری کنی رزا!

تو اوج اضطراب خندم گرفت : دیوونه!... شادی خانومت پیام اور شادی شد یا نه؟

امیرحسین که انگار از جمله من خوشش اومد سرخوش گفت : اره چه جورم ... قبل از اینکه بگم تو یه بار دیگه بگو چی از وصیت میدونی؟


مشتم رو باز کردم و خیره به خون که از پوستم بیرون زده بود و روی حلقه خط انداخته بود گفتم : تا اونجا که به من گفتن هر کدوم از ما ازدواج رو قبول نکنه سهم دو طرف به خیریه داده میشه ...

امیرحسین : خب!اشتباه اینجاست ... تو وصیت نوشته هرکدوم از شما که ازدواج رو قبول نکنید از ارث محروم میشید و سهمتون که کم هم نیست بخشیده میشه به خیریه و طرف مقابل تمام سهمش رو میگیره ...


نفس سنگینی کشیدم ... زانوهام خم شدن و کنار نردها افتادم ... تصویر حسام ... سیگار ... و دست خونیم پشت پلکای خیسم رو پر کرد ...

با بغضی ناشی از هیجان و شوک به سختی گفتم : یـ ـعنـ ـی ... یعنـ ـی ... اگـ ه ... اگه من ... قبول نکـ نم ...

امیرحسین نگران گفت : اروم باش رزا ... اروم ... یه نفس عمیق بکش عزیزم ... من که بت گفتم ...


جدا از این دنیا ادامه دادم : یعنی .. مـ ن ... مـ ن .. اجـ ازه دارم ... از طرف خودم ... سهمم رو بخشـ ...شم ؟؟؟... زیر بار این ازدواج نرم ... اره ؟ اره ؟ امیر ...تو رو خدا راست میگی؟


امیرحسین با بغضی که تو صداش بود اروم زمزمه کرد : خوشحالم برات ...


چشمام رو با یه دنیا امید باز کردم ... از دیدن دو چشم سیاه روبه روم نفس و بغضم همزمان رها شدن ...

ادامه دارد ...:-2-27-: چی شد؟حالا چی میشه؟

negin.t
1392,01,25, ساعت : 19:16
-حـ ... سـ ام ... حـ ... سـام ... من ... امـ یر ...




هق هق و لرزش زیادم بهم اجازه صحبت نمیداد ...
گوشی رو از دستم بیرون کشید ...
حسام : الو ...
...
حسام : بله ... بله ... حالش بهتر شد میگم زنگ بزنه ...
...
با لبخند چشم به من دوخت و گفت : هستم ... بیشتر از جونم ...
...




گوشی رو قطع کرد و دستای سرد و یخ زدم رو تو دست داغ خودش فشرد ... از همیشه گرمتر بود ... داغتر و قوی تر ...

-حسـ ام ... امیـ ر... میگـ ...ه
زل زد تو چشمای خیسم و با لبخندی پر رنگ همراه با اخم گفت : رز یکم اروم باش ... لازم نیست تعریف کنی ... هیس ... اروم ... باش ... اروم ... اسپریتو اوردی؟



به دستش که روی اشکام کشیده میشد نگاه کردم و اروم گفتم : نـ ه....



نگاه دقیقی به دست خونیم کرد و با بلند شدن صدای رعد گفت : چه بلایی سرش اوردی ؟



ازش دلخور بودم ... خیلی زیاد ... به وسعت عشقم ... ولی الان ... به اندازه تمام عالم خوشحال بودم ... خوشحال ... خوشحال از داشتنش ... از بودنش ... رها شدن ازعذاب وجدان ... از حلقه خفه کننده ...




انگشت خونیمو رو انگشت سوختش کشیدم و به سختی گفتم : تو چکار ... کردی؟



با مکث نفس حبس شدش رو رها کرد ... از کنارم بلند شد ...و به سمت در حرکت کرد ...



از ترس رفتنش قلبم تیر کشید ... دستام بیش از پیش یخ زدن ...




به سختی صداش زدم : حسـ ام ...



به سمتم برگشت ... تو چشماش نم اشک رو به وضوح میدیدم ... لبخندی به روم زد : جــــانم ...




دلم بعد از مدتها ریخت ... جانمش تو بند بند روحم نشست ... قلبم به ورجه ورجه افتاد ... چشمام میخ تو نگاه سیاهش خونه کرد ... خونه ای ابدی ... خونه ای سیاه که فقط مال چشمای سبزابی منِ ... خونه ای که برای داشتنش حاضرم جون بدم ...



دستی تو موهاش کشید و نگاه ازم گرفت : برم یه لیوان اب برات بیارم ...




سرم رو به نردهای خوش یمن تکیه دادم ... بارون بهاری به قشنگتر شدن شب ارزوهام کمک میکرد ... لبخند از کنج لبم پاک نمیشد ... سرم رو بالا گرفتم ... نم بارون با اشک های نشسته رو گونهام همراه شدن ...



خدایا شکرت ... خدایا شکرت ... شکرت ... شکرت ... شکرت که میتونم عشقم رو بدون هراس فریاد بزنم ... شکرت که عشقم رو خفه نکردی ... شکرت ...




تو حال خودم بودم که دستی پشت گردنم قرار گرفت ... و صدای پر از عشق تو گوشم نشست ...



حسام : رز ...



چقدر این صدا ... این صدا کردن فرق میکرد ... تو چشمای رنگ شبش خیره شدم ... هنوزم قرمز بودن ... قرمز و پر از حرف ...



جدی گفت : یکم بخور ... رنگت پریده ...



کف دست زخمیم رو با کف دست ازادش مماس کرد و ادامه داد : چقدر یخی تو ...
لیوان رو کنارم گذاشت و سریع کتش رو دراورد ... کمر خشک شدم رو از نرده فاصله داد و کتُ روی شونه های لرزونم انداخت ... از گرمای کت داغ شدم ... بوی عطر تلخش مستم کرد ... دو طرفش رو گرفتمُ به خودم چسبوندم ... و توش فرو رفتم ... احساس امنیت ... دلم رو هم گرم کرد ...




مات چشماش بودم بدون محدودیت ... بدون عذاب دل ... بدون دلتنگی ... که لیوان رو به لبم نزدیک کرد ... لرزش دستش شیرینی شربت رو بیشتر کرد ... قند تو دلم اب کرد ... خنده پهنای صورتم رو گرفت ...





بعد از چند لحظه سکوت که با گذشتن خیرگی چشمهای سبز من و مشکیُ براق اون گذشت فاصلشُ بام کمتر کرد : رز ... من حرفاتو شنیدم ... اینکه میتونی نامزدی رو بهم بزنی ...



نفسی سخت کشید و ادامه داد : مـ ... یزنی؟



لیوان رو عقب دادم ... الان وقت اعتراف بود ... هیچ وقت مستقیم نگفته بود دوستم داره ... هرچی بود یا هزیون بود یا حرفای کامران ...



-تو میگی چکار کنم؟



چشماش رو بست و به دستم فشاری اورد ... درد و لذت همزمان تو خونم جاری شد ...

ادامه دارد ... ویرایش شد :-2-41-:


مادر


دو بخش دارد
ما ، هر چه می کشیم
از بخش دوم است .

السلام علیک یا فاطمه الزهرا «سلام الله علیها»

negin.t
1392,01,26, ساعت : 19:44
من با تو فاصله ای ندارم !
مـثـل هـوا
کـنـارت هـسـتـم ...
فـقـط ، کـمـی مـرا نـفـس بـکـش
" حبسم کن درون سینه ات ...! "


با لبخندی که بی شباهت به پوزخند نبود گفت : میخوای بگی هرچی من بگم همونو انجام میدی اذرمنش؟


از سرمای کلامش قلبم یخ زد ... من ... من منتظر ... اذرمنش! من ... کوه غرور !!!...چرا هنوز غرور داره ... هنوز توهم میزنم ..


بدون مکث با اخمای درهم گفتم : نه!

صورتش به سرعت رنگ باخت ... لبخند کش اومدش جمع شد ... دستش تو دستم یخ بست ...

اخمای همیشه همراه پیشونیش رو بیشتر کرد و با صدای که حرص و خشم توش موج میزد غرید : یعنی چی؟نامزدی رو بهم نمیزنی؟


از لج بود یا از سردی مونده کلامش تو بدن پر استرسم یا از حرص نشنیدن اعتراف همون طور که بلند میشدم جدی گفتم : معلوم نیست ... باید فکر کنم ...


کتُ روی شونه های خمیدش انداختم و بی توجه به اون که هنوز دو زانو جلوی نرده ها نشسته بود به سمت در حرکت کردم و با دلی قرص ادامه دادم : شایدم بهم نزدم ...!موقعیت سبحان عالیه!حالا که اجبار نیست دوست دارم دربارش ...


قبل از تموم شدن جملم بازوم کشیده شد و از پشت به دیوار کوبیده شدم ...

-اخ ...

چشمام که از درد بسته شده بود رو باز کردم ... با صورتی رنگ خون به من چشم دوخته بود ...

از بین دندون های کلید شده داد زد : تو غلط میکنی ... فهمیدی!غلط میکنی ... بسم نبود اون شمال؟؟؟اون چند روز کوفتی؟این یه ماه دیونه کننده ... زجراور ...
فشاری به بازوی اسیرم داد و ادامه داد : رززززززز ... جرات داری یه بار دیگه بگو چی گفتی؟؟

نیشخندی زدم و خیره به رگ گردن ورم کردش مثل خودش داد زدم : گفتم بش فکر ...


با بسته شدن لبام حرف تو دهنم موند ... هرچی تو ذهنم بود پرید ... تپش قلبم هر لحظه بیشتر میشد ... سینم از فشار سنگین قلبم بالا پایین میرفت ... وحشی و خودخواه به جون لبام افتاده بود ... من ... من ... از ... عصر دلخور بودم و ...

بیشتر از یه بوسه بود ... برای منی که حرف از بی خیالیش رو شنیده بودم این بوسه خشن و مالکانه دور از انتظار و توانم بود ...

سعی کردم با دستم فشاری به سینش بیارم ... و از تحمل این درد پر لذت رها شم که با یه دست هر دو دستم رو گرفت وبا دست دیگش بدن لرزونم رو به خودش فشرد ...



با تماس بدن داغش مقاومتم شکست ... بی اراده پلکای نیمه بازم سقوط کردن ...و لبهای لرزونم نیمه باز شدن ...

بعد از بوسه طولانیُ نفس گیر گازی از لبهای پر حرارتم گرفت و بالاخره اروم گرفت ... درحالی که نفس نفس میزد خیره به لبهای نیمه بازم سرش رو عقب برد ... زانوهام به رعشه افتاده بود ... به بازوش چنگ زدم تا مانع از سقوطم شم ... که سفت در اغوشم کشید ... صدای تپش بلند و نامرتب قلبش لرزو حرارتم رو بیشتر کرد ... فشار بازوهاش دور کمر و شونهام تک تک سلول های بدنم رو اتیش زد ...


کنار گوشم ناله کرد : تا وقتی من زندم تو به هیچ کس فکر نمیکنی ... به هیچ کس ....

بوسه ای ریز به لاله گوشم زد ... نفس تو سینم حبس شد ... دلم ریخت ... دستام به گز گز افتادن و چشمام به نم اشک نشست ...

به زحمت زمزمه کردم : حـ سـ ا م ...

ادامه دارد ... :-2-35-:

negin.t
1392,01,26, ساعت : 23:42
اینده نزدیک است :

با صدای داد زن چشمان خستش گشوده شد ... میتوانست از همین فاصله هم زن را تجسم کند... دستان زخمی و کبودی که برای فرار به در بسته اتاق کوبیده میشد ... و پژواک ناله ای که در راهروهای طویل بیمارستان زجر زنانش را به رخ میکشید ...

مردد از اتاقش بیرون دوید ...

با نفرت نگاهی به مرد خمیده جلوی اتاق بیمارش انداخت و قبل از ورود رو به پرستار گفت : امپول بیهوشی و یه تب بر ... عجله کن ... نباید دچار حمله بشه ...

فریادهای زن از پشت در و دیوارها به گوش میرسید ...
صدای مرد خمیده در بین زجه های زن گم شد ...

-اقای دکتر میشه صحبت کنیم؟

چشمان دختر در نظرش پررنگ شد ... "تو سیاهیش غرق شدم ... نجس شدم ... نجسم کرد .. "

با نفرت دیده اش را از مرد گرفت و گفت : نه!مگه صدایشُ نمیشنوی؟


دستگیره در را با احتیاط در دستانش فشرد ... میدانست مثل هر روز چه در انتظار دارد ... پلکهایش را بست و سعی کرد فقط به چشمان دختر بیاندیشد ...

-میخوام با خودم ببرمش ... دارید دیونش میکنید ... هر روز بدتر میشه!


تحکم را در صدایش ریخت و قبل از ورود گفت : قبلا هم گفتم من اجازه نمیدم ...اون که به این روز انداختتش شمایین ...
سری تکان داد و زیر لب زمزمه کرد : متاسفم ... واقعا برایتون متاسفم اقا!



دستانش را محافظ صورتش کرد و سریع وارد اتاق شد ...

فیلم هر روز دوباره از نو پر از تکرار کلید خورد ...

زن با تمام وجودش فریاد میزد : برو بیرون ... تو ... کی ... کی ... هستی؟.... به .... من نزدیک... نشو ... من .... من ... نجسم ... من... باید ... بمیرم ... اینا ... منو .... اسیر ... کردن ...



همان کنار در ایستاد و به دور شدن زن نگاه کرد ... طبق روال هر روز الان باید خودش را گوشه اتاق جمع میکرد ...

-اروم ... باش ... اروم .. من ... دکترم ... یادت نیست ... دیروز باهم رفتیم تو راهروها ... میخوای امروز هم بریم قدم بزنیم ؟هوم؟ ...


زن ملافه تختش را دور خود پیچید و بی توجه به او ناله کرد : به من نگاه نکن ... لباس تنم نیست ... برو بیرون .. تو رو خدا ... تو ... رو ... خدا ... کاریم .. نداشته .... باش ... نجسم ... نکن ...

قول ... میدم .... قول میدم ... زن ... خوبـ ی بـ شـ م ... مـ ن ... خیـ ... انـ ... ت.. نـ مـ یـ ....


سراسیمه به سمت در دوید ... امروز از ان روزهایی بود که زن زودتر دچار تشنج شده بود ... دستان باریک و ضعیفش بیش از همیشه میلرزید ... لرزش بدن زن چون زلزله ای خفته قلب مردانش را میلرزاند ...


چشمان زیبایش را بست و گویی دوباره خاطرات تلخ به سراغش امدند ... بیشتر در خود مچاله شد و دردهایش را ازاد کرد " تو ... رو ... خـ دا ... ولم ... کن ...مـ ن .... از سگ ... میتـ رسـ م ... میـ ترسـ .... م ..... مــــــــ ... ن ... ن ... مـ ن ... نـ می ... خورم .... موهاممممممممم ... کمــــــــــــــــــــــک .... کمـــــــــــــــــــــــ ــک ... "

-پرستــــــــــــــــار ... زود باشید ... زود ... باشید ...


ادامه دارد ...امتحان دارم بدجنس شدم!

negin.t
1392,01,27, ساعت : 21:50
پیشونیشو به پیشونیم چسبوند و خیره تو چشمای تب کردم نفس داغش رو تو صورتم بیرون داد : جونم عزیزم ...

بدون حرف خیره تو چشماش موندم... عمق سیاهیش تمام سوالات یا حتی توبیخاتی که تو ذهنم جا خوش کرده بود و تا نوک زبونم اومده بود رو به کل پروند ...
سیاه سیاه ... بدون ستاره ... بدون ماه ... شب شب ... شبی ترسناک و هیجان انگیز ... شبی که قلب همیشه اروم و ساکت من رو به تالاپ تلوپ انداخته بود ...

دوباره از نو بی اختیار با لکنت زمزمه کردم : حـ ... سـ ... ا ... م ... حـ ... سا ...م ... م ..

لبای داغ و پر حرارتش رو به لبهای پر لرزشم نزدیک کرد و همراه با کشیدن نفسی عمیق نالید : جون دلم ... عزیزم ... رزم ...


فاصله باز داشت به صفر میرسید که صدای افتادن جسمی و متعاقبش جیغی تو گوشم نشست ...

با ترس از حسام فاصله گرفتم و گردنم رو سریع به سمت صدا چرخوندم ...

پریسا و کامران به همراه ارزو که دوربین به دست خشک شده بود به ما چشم دوخته بودن ...


زبون لالم بدتر از قبل به حلقم چسبید دست و پاهای لرزون و داغم در کسری از ثانیه یخ بستن ...
نفسهای کوتاه و بلند من همراه با شر شر بارون تنها صدایی بود که بین جو سنگین به وجود اومده شنیده میشد ...


اولین نفری که به حرف اومد حسام بود با لحنی جدی و عصبی گفت : چیزی شده؟

کامران شونه هاش رو بالا انداخت و اشاره ای به سمت ما کرد و با اخمایی به شدت درهم گفت : شما باید بگید!

ارزو لب زد : رز ... تو امشب ...نمیتونم ... باورم نمیشه ...


شکستن بغضش اجازه تموم کردن جملش که میشد حدس زد بد و بیراهی به من بود رو ازش گرفت ...

پریسا دستشُ دور کمر ارزو حلقه کرد و با تاسف سری برای من تکون داد ...


با فشرده شدن دستم چشم از پریسا و ارزو گرفتم ...

داد کامران با بیرحمی رو قلبم نشست : حسام نمیخوای توضیحی بدی ؟داشتید چه کار میکردید؟؟انقدر بی وجدان و نامرد شدی که به زن شوهر دار نظر داری؟اررررررررره؟؟؟؟

حسام کلافه موهای سرشُ رو به عقب کشید و فریاد زد : خفه شـــــــــو کامراااااااان ...


اما کامران بیرحمیش رو با ادامه دادن کلام تلخش تکمیل کرد : رز ... رز ... تو شوهر داری!حالیت هست؟این دیونس ... تو چرا؟؟؟میگم دو ساعته نیستید !!!... زن بدبخت من نگران تو ... بعد تو ...

پوزخند بلندی زد و ادامه داد : اومدی اینجا ...!!!خیانت میکردی؟به شوهرت که دو هفتس رفـ ...


با کوبیده شدن دست حسام تو دهنش کلام زهرش که پاهای بیجونم رو خم کرده بود بریده شد ...


فریاد بلند حسام همزمان با جیغ پریسا قلب سیاه شدم رو روشن کرد : بهت میگم خفه شو ...
به چه حقی جلوی من به رز توهین میکنی ؟هاااان؟؟؟ اصلا به تو چه؟ تو چکاره ای؟چرا کاسه داغتر از اش میشی ... ؟؟؟


دست یخ زده منو تو دستش گرفت و با یه حرکت منو تو اغوشش کشید ...
محکم تر از هر زمانی منو به خودش فشرد ... صدای تق تق استخوانام بین حمایت مردونش وجودم رو غرق لذت کرد ...


بلندتر فریاد زد : چی رو نگاه میکنید؟چی میخواید بفهمید ...؟جلو هر سه تون میگم ... از هیچکدومتون ابایی ندارم ... میگم تا بفهمید حق ندارید بش توهین کنید ... من رز دوست دارم ... عاشقشم ... دیونشم ... خرابشم ... براش جون میدم ... امشب فهمیدیم میتونه نامزدی رو بهم بزنه ...


نفسی پر صدا کنار گوشم کشید و بی توجه به چشمای گشاد شده و هق هق پریسا و ارزو ادامه داد : اون مال منِ ... مال من ...

داد زد : مـــــــــــــــال مــــــــــــــن ...

نعره بلندش چهار ستون بدن و قلبم رو لرزوند ... چنگی میون موهای رها شدم زد و رو به کامران غرید : لعنتی تو که میدونی این مدت چی کشیدم ... چقدر خرد شدم ... عذاب کشیدم ... من نامردم؟من نظر دارم؟ اره؟

تو که زجرم رو دیدی چرا؟تو چرا؟تو که میدونی همه زندگی منه ... ؟جلو خودم بش توهین میکنی؟اره؟ تو که میدونی با هر اخمش قلبم ایست میکنه؟تو که میدونی با هر ناراحتیش ...

مشتی به قلبش زد و بین سکوت محض ما با بغض کنترل شده تو صداش نالید : این لامصب از کار میفته ... چرا؟


ادامه دارد ... الان نوشتمش ... نظری داشتید بگید!لوس شد؟یا خوب بود؟البته ویرایش نشده ثانیه ای پیش از تنور در اومده!!!نسوزید:-2-27-:

negin.t
1392,01,27, ساعت : 23:16
فشاری که به خودش می اورد باعث شده بود عضلهاش سفتر بشن ... دستی رو بازوش کشیدم و به سختی گفتم : حسام ... تمومش کن


لب پایینش رو به دندون گرفت و به چشمای من که نم اشک خیسشون کرده بود زل زد ...

چشمام رو از شرم حرفایی که شنیده بودم بستم ... و خیلی اروم ادامه دادم : خواهش میکنم ...

کامران : حسام من ... نمیدونستم که ... رز میتونه ...


قبل از اینکه چشمام رو باز کنم و به کامران که از صداش شرمندگی میبارید بدوزم گرمی لبهاش با فاصله زمانی کوتاه اول پشت پلک راست و بعد چپم نشست ... گوشام از حرارت زیاد کر شدن ...

مطمئن بودم در حد لبو سرخ شدم ... بی اختیار نفسی بلند و صدادار کشیدم ...


کنار گوشم بیتوجه به هین بلند پریسا زمزمه کرد : و عاشق این چشمای پر از ناز که منو پر از نیاز میکنه ...

از خجالت زیاد قادر نبودم چشمام رو باز کنم ... درسته این منتهای ارزوی من بود که حسام اعتراف کنه و حرف دلش رو بزنه ... اما این جوری!جلوی سه نفر!هیچ وقت فکرشم نمیکردم ... دوست داشتم از خجالت اب شم ...



کامران خواست حرفش رو ادامه بده که حسام عصبی گفت : الان نه کامران!الان نمیتونم توجهی بشنوم ... اگه برام مثل برادر نبودی و به گردنم حق نداشتی مطمئنم زندت نمیذاشتم ... پس خواهشا ادامه نده ...


دست منو کشید و رو به من گفت : بریم رز ...

به جایی کنار گردنش خیره شدم و با تته پته گفتم : کجا بریم؟

دستش رو پشت کمرم گذاشت و گفت : بریم بت میگم ...

از کنار ارزو ... پریسا و کامران که با چشمای متعجب و گیج به ما نگاه میکردن گذشتیم البته من که سعی کردم تا حد امکان سرم رو پایین بگیرم و مثل برده ای مطیع دنبال حسام حرکت کنم ...


به سالن که برگشتیم نگاهی به من کرد وخندون گفت : چرا انقدر سرخ شدی؟

دستپاچه دستی به گونهام کشیدم و مِن مِن کردم : نمیدونم ... بس که ... سردمه ... یعنی گرممه!!!

قهقهه بلندش تو گوشم پخش شد ... دست داغش رو روی گونه اتیش گرفته و سرخ من گذاشت و با خنده گفت : پس رز من بالاخره اعتراف کرد گرمش شده!گرمش میشه؟


گیج به چشماش زل زدم و مظلوم گفتم : رز من؟


ادامه دارد ...:-2-41-:شب خوش ... فردا هر دو پست رو ادیت میکنم ...

negin.t
1392,01,28, ساعت : 12:47
فکرش رو بکن !



یک روز به خود می آیی و می بینی ...
نه من هستم ، نه این جملات .



گونم رو نوازش کرد و خیره تو چشمام گفت : رز من ... رز من ... عمر من ... زندگی من ... عشق من ... سهم من ... جون من ... قلب من ...


سرم رو زیر انداختم ... غیر قابل پیش بینی و کنترل بود ... حرارت بدنم هر لحظه بیشتر میشد ... و صدای بلند قلبم تو سرم میپیچید ...

حسام : تو نمی خوای هیچ حرفی بزنی؟
-چی بگم؟
برای جلوگیری از خنده لبش رو گاز گرفت و گفت : مثلا اعتراف ... اینکه توام دوسم داری!


اوه ... همینم مونده اینجا بش اعترافم بکنم !خیلی اروم ازش فاصله گرفتم ... و سر به زیر گفتم : میرم یه ابی به صورتم بزنم ..


بدون اعتراض با لبخندی پررنگ رو لبش دنبالم راه افتاد!خدای من ... چه جوری بش بگم یه دقیقه راحتم بزاره ... کلافه از این همه داغی که زیر پوستم جوش میخورد و هر لحظه دمای بدنم رو بالاتر میبرد ... به اطراف نگاه کردم ... نگاهای زیادی روی ما بود ... به قدمام سرعت دادم و با حالی خراب خودم رو به دستشویی رسوندم ...

کنار در اخمام رو تو هم کشیدم و سعی کردم کمی جدی به نظر بیام رو به حسام که لبخند از رو لبش پاک نمیشد گفتم : میشه به حال خودم باشم؟

حسام جدی تر از من گفت : نه!

چشمام از این همه پرویی و حس مالکانش تا اخرین حد باز شد!

-نه؟؟؟


فاصلشُ بام کمتر کرد و دهنشُ به گوشم نزدیک کرد بیتوجه به گوش بینوای من که از هرم نفسهای سوزانش در حال سوختن بود با لحن خاصی گفت : نه چون تو مال منی ... یه ثانیه دوریتُ تاب نمیارم ...دلت میاد این دل دیونه از دوریت به نفس نفس بیفته؟ اره رزم؟دلت میاد؟


اب دهنم رو همراه با بغضم قورت دادم ... خدا این خوشبختی چند ساعته رو باورم کنم یا یه عمر بدبختیمُ؟
خدا این یه اوانسه نه؟اگه همش یه خوابه یه رویاس ... یه زنگ تفریح برای زندگی نحسمه خواهش میکنم ... تمنا میکنم همین الان تمومش کن ...


دستم رو روی بازوش گذاشتم و برای فرار از اغوشش تلاش کردم ...

-حسام جلو این همه ادم زشته ... دارم اب میشم از خجالت ... بزار برم یه اب به صورتم بزنم ... زود برمیگردم ... خواهش میکنم!

روی گردنم بوسه ای طولانی زد و قبل از گرفتن فاصله با صدایی که توش خنده موج میزد گفت : قبل از اینکه بیای بیرون موهاتو جمع کن ...

خواستم اعتراضی به لحن دستوریش بکنم که با شنیدن جمله بعدیش دوباره لال شدم ...

حسام : دوست ندارم کسی موهای خانوممُ ببینه ...


پوفی کشیدم و سریع وارد دستشویی شدم ... یک دقیقه به در تکیه دادم و سعی کردم غش نکنم!خانومم؟!!

شیر ابُ باز کردم و زل زدم به تصویر دختری تو اینه ... دختری که همین دو ساعت خوشبختی ... به چشماش رنگ داده بود ... به گونهاش طراوت بخشیده بود ...


لبخندی به خودم زدم و دستای گرمم رو زیر اب یخ بردم ... چشمام رو بستم و تصویر حسام رو پشت پلکم حبس کردم ...

-دوستت دارم ... دوستت دارم ... منم عاشقتم ... منم دیونتم ... منم عاشق اون دو جفت تیله سیاهم ... منم میخوامت ... من دل بستم به تو ... به تو ... به تـ ... و ...


صدای مردونه و قشنگش از رویا بیرونم کشید ...

حسام : رز ... نمیای بیرون؟حالت خوبه عزیزم ... نگرانتم ... رز ... جواب بده ...

قبل از اوج گرفتن صدای نگرانش ابی به گونهام زدم و هاله سیاه زیر چشمم رو پاک کردم ...


شیر اب رو بستم.. و در باز کردم ... از اینکه تنهام نذاشته بود قند تو دلم اب شد ... قلب اروم شدم با دیدن چهره دوست داشتنیش اهنگ دلدادگیشُ از سر گرفت ...

نگران و کلافه گفت : خوبی؟

-اره ...

نگاه نگرانش رو صورتم چرخید و روی موهای پریشونم ثابت شد ... با اخمی که رو پیشونیش نشست تازه یاد دستورش افتادم!!!...

ادامه دارد ... :-2-42-:فردام امتحان دارم ... :-2-34-:دوست ندارم بخونم!:-2-30-:

negin.t
1392,01,28, ساعت : 19:27
حسام : پس چرا موهاتو نبستی؟

دستی به موهای فرفریم کشیدم و گفتم : اخه ... اخه ... با چی میبستم؟نه کلیپس دارم نه کش!

اخمای درهمش کمی باز شد دست نم دارم رو محکم تو دستش فشرد و گفت : بیا بریم برات گل سر بگیرم!


خدا چقدر جدیه!تو دو ساعت اینهمه حس مالکیت تو وجودش نشسته بود؟؟!هرچند هرچی تو خاطرات گذشتم فرو میرم میبینم قبل از اینکه منو مال خودش بدونه هم همین بود ... دیگه الان که ... !

حالا اگر موهام باز میموند چی میشد ... !تصویر پوزخند سبحان وقتی فهمیده بود میخوام با شال تو مهمونی شرکت کنم تو ذهنم نقش بست ... هه... نه به این نه به اون!


انقدر تو فکر بودم که اصلا نفهمیدم کی به سمت گروهی که میرقصیدن حرکت کردیم و کی رسیدیم ...!!

از تصور اینکه قرار باهم برقصیم و حسام بیخیال قضیه موهام شده ... کلی ذوق کردم ... اهنگ شادی پخش میشد ...


با لبخند رو به حسام گفتم : اخ جون میخوایم برقصیم؟

خنده کوتاهی کرد و گفت : نه عزیزم میخوایم گل سر بگیریم!

لبخند رو لبم خشک شد ... بی حال گفتم : اینجا؟


سری برای من تکون داد و با دست ضربه ای به شونه دختری که فارغ از دنیا مشغول رقص بود زد ..

متعجب و با اخم به حرکاتش نگاه میکردم که دختر زیبا و خوش هیکلی به سمت ما برگشت با دیدن حسام با ابروهای خوش فرم و بالا پریده سوتی زد و از جمع فاصله گرفت ...


حس بدی تو دلم نشست ... اخمام بیشتر شد و دست حسامُ محکمتر فشردم ...
به سمتش برگشتم که دختر با یه پرش چند قدمی خودش تو اغوش گرم حسام انداخت ... اغوش من!مگه این مال من نبود ! ...

بدنم تو عرض نیم ثانیه یخ کرد ... حسام برای در اغوش کشیدن دختر دست منو که یخ بسته بود رها کرد ... و با خنده دخترُ به خودش فشرد ...


حسام : چه طوری کوچولو؟

دختر : حسام کجایی تو؟کی اومدی؟دلم برات یه ذره شده بود نامرد!

چیزی میون گلوم سنگینی کرد ... همین طور روی قلب بیقرارم ... گفتم عمر خوشی من کوتاهه ...لباس کوتاه و باز گلبهی دختر بهم دهن کجی میکرد ... همین طور موهای لخت و بلند قهوه ایش ... موهای فرم رو تو مشتم فشردم ...


حسام : منم همین طور عزیزم ... ببخش این چند وقت زیاد روبراه نبودم ... سرمم بدجور شلوغ بود


قدمی به عقب برداشتم ... هیچ وقت فکرشم نمیکردم نسبت به یه اغوش و حرفای گرم کسی اینقدر حساس بشم ... انقدر حریص و خودخواه بشم ... انقدر ...

نگاهی به حسام که غرق خنده با دختر تازه از راه رسیده بود کردم ... منو به کل از یاد برده بود ...

فشار توده تو گلوم بیشتر شد ... اعتراف میکنم اسمش بغضه ... بغض ... بغض از دست دادن یه اغوش ... بغض برای سهیم شدن تنها عشقم ... تنها سهمم از دنیا ...

قدمی دیگه به عقب برداشتم ...


صدای دختر قلبم رو لرزوند : قبلا که میگفتی هر چقدرم سرم شلوغ باشه برا تو وقت دارم ...

قدمی دیگه برداشتم ... گفتم یه خوابه یه رویاست ... گفتم یه اوانس بین زندگی نحس من ...

صدای حسام باعث سرگیجم شد ... اشک بود یا حسرت چشمام تار شد و دیدم محدود رو دو لب خندون ...

حسام : الانم میگم خوشگلم ...


قدمی دیگه برداشتم ... سرش به سمت جای قبلی من برگشت ... الان!الان یاد من افتادی!؟

چند بار پلک زدم ... اگر یه قطره بریزید خودم کورتون میکنم ...!چشماش تو دید تارم نشست ... ابروهاش درهم گره خورد و دستای دختر رو رها کرد ...

حسام!حسام ... حسام ... من هنوز بت اعترافم نکرده بودم!چرا ... براش وقت داری؟دل تنگشی؟عزیزته؟...

قدمی دیگه به عقب رفتم که همزمان شد با نه بلند حسام و پیچ خوردن پام به همراه کفش پاشنه هفت سانتیم...و در حصار اغوش گرمی فرو رفتن ...


ادامه دارد ...:-2-22-:

negin.t
1392,01,28, ساعت : 21:41
نفس حبس شدم رو قبل از باز کردن چشمام بیرون دادم ... هنوز پلکم کامل باز نشده بود که دستم کشیده شد و از پناهگاهی که مانع از سقوطم شده بود به اغوش اشنای پرت شدم ...

چشمام رو کامل باز کردم بوی عطر حسام زیر بینیم بود ...بوی تلخ که با سیگار مخلوط شده بود ...

سرم روی سینش که به شدت بالا پایین میشد قرار گرفت ... برای جلوگیری از پخش شدن حس ارامش زیر پوست وخونم عقب کشیدم ...

حسام : رزم ... خوبی؟؟یه چیزی بگو ... چرا حواست نیست ...

صدای اعصاب خردکن دختر از قلبم گذشت : حسام چی شد؟رز این خانومه؟اره؟


عصبی دست حسام که قصد داشت سرمُ دوباره روی سینه خودش قرار بده عقب زدم ... پای ضرب دیدم رو به سختی روی زمین گذاشتم و دوزانو نشستم ... حالا من شدم رزت!

-خانوم خوبید؟ببخشید من حواسم نبود ... میخواید بریم دکتر ...


سرم رو بلند کردم ... دو جفت چشم قهوه ای سوخته به من چشم دوخته بودن ... ناخوداگاه به چهرش دقیق شدم ... تصاویر گنگی تو ذهنم شکل گرفت ... چهره اشنایی با چشمان قهوه ای و ابروهای پر و مشکی ... هرچی به مغزم فشار اوردم چیزی یادم نمیومد ... قسم میخورم قبلا هم این دو جفت چشم رو دیدم ...

همچنان داشتم به پسر و قیافه اشناش فکر میکردم که دستی با خشم رو چونم قرار گرفت و با فشار دادنش سرم رو به سمت خودش برگردوند ...
دو جفت چشم سیاه عصبی که نی نیش میلرزید در انتظارم بود ...

کنار گوشم خشمگین غرید : به چی نگا میکنـــــــی؟هان؟


پوزخندی رو لبم نشست ... حس مالکانه یه طرفه مسخره ... چرا وقتی خیره تو چشمای دختر بود منو یادش نبود ... چرا وقتی اون تو اغوشش بود به فکر چشمای لرزون من نبود ...حالا که اوضاع رو خطری دیده ... یادش افتاده رزی هم وجود داره که یه ساعت پیش داد میزد عاشقشه ...



دستش رو پس زدم و سعی کردم از بین افرادی که دورم جمع شده بودن بگذرم ... چشمم به پریسا و کامران خورد ... از فاصله دور به بدبختی من نگاه میکردن ... ممنونم پریسا ... ممنونم از دوستیت ...ممنونم از هردوتون ..


نمیدونم تو نگاهم چی دید که خواست به سمتم بیاد ... هنوز دو قدم برنداشته بود که کامران دستش رو کشید ... و همون جا متوقف شد ...


قلبم از این همه تنهایی خودم شکست ... درد پام چه اهمیتی داشت وقتی قلبم تیر میکشید و دردش تو کل بدنم پخش میشد ...

به قدمام سرعت دادم و به سمت اتاقی که توش لباسام رو عوض کرده بودم رفتم ...

کامل درُ نبسته بودم که پایی بین در قرار گرفتم ... کمرم رو به چوب سیاه تکیه دادم و سعی کردم ببندمش ...

حسام : رز ... بزار بیام تو ... چت شد یهو ... من چیزی گفتم؟کاری کردم؟


چشمام رو بستم و تمام نیروم رو برای بستن در گذاشتم ... هرچند در برابر قدرت حسام بی فایده بود ...

حسام : تو که تا یه ربع پیش خوب بودی؟ ... بزار بیام حرف بزنیم ... از دست من دلخوری؟
...
حسام : سکوتت یعنی چی؟ رز .. با این که نمیدونم چه کار کردم که از دستم دلخوری ولی ... ولی ... بازم میگم ...

نفس بلندی کشید و ادامه داد : غلط کردم ... رز عزیزم ... اگه من ناراحتت کردم ... غلط کردم ... ببخشید ...


اشک سرد رو گونم غلت خورد و تو یقه پیرهنم گم شد ...

بازم داشتم کم میوردم ... تکیه به در دادم و نالیدم : راحتم بزار ... برو خوش باش ...

کلافه گفت : چرا صدات میلرزه؟داری گریه میکنی؟اره !به خدا قسم رز یه قطره اشک بریزی من میدونم با تو!فهمیدی ...

-راحتم بزار حسام ... به من خوشی نیمده ... خوشبختی نیمده ...

داد زد : چرا چرت میگی؟؟؟برو کنار میخوام بیام تو ...

همون جا پشت در نشستم ...

ضربه ارومی به در زد : رز داری عصبیم میکنی ... بزار بیام با هم حرف بزنیم ببینم چه غلطی کردم ...

ادامه دارد ... :-119-:... :-2-27-:

negin.t
1392,01,29, ساعت : 18:22
بدون حرف به اشکام اجازه ریختن دادم ... هر کاری میکردم نمیتونستم حس بدی که تو قلبم ریشه دونده بود رو از بین ببرم ... چهره زیبای دختر و خنده های از ته دلش تو سرم تکرار میشد ... قلبم رو تو مشتم فشردم و سرم رو به در تکیه دادم ... از کی انقدر رو حسام حساس شدم ...؟


ضربه محکتری به در خورد ...

حسام : رز ... این رسمش نیستا ... بزار بیام پیشت ... اخه چکار کردم که لایق دیدنت نیستم ...

یاداوری چهره ناراحت پریسا و اخمای درهم کامران دلم رو ریش کرد ... من .. من ... من نحس ... شب به این مهمی رو خراب کردم ...


حسام : رزم ... جون حسام ... قلبم داره وایمیسته لعنتی ... انقدر عذابم نده ...

کمی از در فاصله گرفتم ... جون حسام ... جون حسام ... چطور میتونستم بی تفاوت بگذرم ... از تنها دارایی که برام مونده ... از تنها امیدم تو این زندگی ...


سرشُ از لای در تو اورد ... با بغض و چشمای مملو از اشک به صورت سرخش نگاه کردم ...

بعد از چند ثانیه که تو چشمای خیسم خیره شد ... به در فشاری اورد و به زور وارد شد ...

کنارم نشست و بی حرف محکم بغلم کرد ... صدای بلند تپش قلبش نیروی پاهای بی جونم شد ... خودم رو تو اغوشش جمع کردم ... به خاطر بغض شدیدی که تو گلوم گیر کرده بود تنفسم سخت شده بود ...


صدای دورگه و گرفتش بعد از سکوتی طولانی چسبیده به گوشم از رگهای پر خونم گذشت و به قلبم رسید ... به قلبم رسید و حرارت و انرژی رو به قلبم هم برگردوند ...

حسام :نمیخوای بگی این عوضی چکار کرده که اشک تو چشمای نازت نشسته ؟

وقتی سکوت من رو دید ... کنار گوشم رو بوسید و ادامه داد : پس من میگم تو گوش کن ... رز ... وقتی عشقت تو قلبم نشست ... وقتی چشماتُ دیدم و دیونه شدم ... قلبم لرزید ... وقتی شبها تا صبح به چشمات فکر میکردم ... وقتی وقتی ... خیره به خنده هات می موندم ... وقتی بعضی روزها چشمای غمگینت رو میدم و قلبم سنگین میشد ... درد میگرفت ...


نفسی طولانی و پر حرارت تو موهای اشفتم کشید : وقتی اون روز دست شکستم رو صورت گلت فرود اومد و چشمات پر از اشک شد ... وقتی دلم از یه دقیقه ندیدنت تنگ و کلافه میشد ...

حصار دستاش رو محکمتر کرد و خفه تر ادامه داد : وقتی اون پسره رو کنارت دیدم و بند بند وجودم تیر کشید ...
قسم خوردم ... قسم خوردم اگه یه روز مال من شی اگه یه روز سهمم شی نزارم غم تو چهرت بشینه ... اشک تو چشمات جمع شه ...
رز ... من تحمل دیدن اشکاتو ندارم ... داغونم میکنه ... این قلب لامصبُ اتیش میزنه ... به خدا قسم من ... من ... تحمل دیدن چشماتُ تو حالت عادیم ندارم ... هر وقت نگام میکنی داغ میکنم ... تب میکنم ... تب نگات وجودم رو میسوزنه ... بدنم رو میلرزونه ... حریص ترم میکنه ... بی طاقتم میکنه ...
تو ... بدون خوردن مشروب مستم میکنی ... اگه بدونی همین الان که تو بغلمی چی دارم میکشم ... همین الان که بدنت داغ شده ... نفسم رو بردی ...


خواستم از اغوش لرزون و اتیشش بیرون بیام که محکمتر نگهم داشت ... بدن داغ شدم رو به خودش فشرد ... و سرمُ روی قلب خودش گذاشت ...


صورتشُ تو موهام فرو کرد و با صدای لرزونی گفت : ببین چی جوری داره بیرون میزنه ... همش برای نزدیکی تو رزم ... حالا بانوی من بگو چه کار کردم که تو دو ساعت داشتنتم نتونستم پیش این قلب دیونم سر بلند شم ...


ادامه دارد ... :-2-20-: سلااااام ... عصرتون بخیر ... :-2-25-:

negin.t
1392,01,29, ساعت : 20:37
نفسی هرچند سخت کشیدم و کمی جابجا شدم تا بتونم چشمای سیاهش رو ببینم ... برام سخت بود از رقیب بپرسم ... خواهش دلمُ تو نگاه و کلامم ریختم : اون ... اون ... دختره ... که ...بغلش ... کردی ...


کمی سرم رو عقب کشیدم ... با هر کلمه ای که از دهن من خارج میشد لبخندش پررنگتر و فاصله صورتش با صورتم کمتر میشد ...

-باش ... خندیدی ... حرف میزدی ... دلتنگت بود ... دلتنگش بودی ...

به لبای نزدیک شده به لبای از هم باز شدم زل زدم و به سختی جون دادن ادامه دادم : کی ... بـ ... و ...


قبل از تموم شدن جملم برق از لبهام گذشت و تو بدنم چرخ خورد ... چرخ خوردُ ... چرخ خورد و دلم رو بهم پیچید ... چرخ خوردُ دلم رو برای بار هزارم لرزوند ... مثل سقوط ازاد از بلندی دلم ریخت ... دلم ریختُ قند توش اب شد ...

برعکس بار اول این بار نرم بود ... پر از عشق بود ... همراه با خشونتی شیرین و حمایتگرانه بود ... حسی که تو قلبم داشت زیاد میشد با تمام لذتش ترسُ تو بدنم پخش میکرد ... اگه از دستش بدم ... حالا که حسش کردم ... لمسش کردم! ...


تازه لبهای بسته شدم داشت باز میشد که سرش رو عقب برد و عاشقانه تو چشمام خیره شد ... نفس حبس شدم رو تو صورتش بیرون دادم ...


چنگی تو موهام زد و با خنده گفت : رز ... خیلی دوستت دارم ... خیلی ...


دو طرف صورتم رو گرفت و ادامه داد : تو به کیمیا حسودی کردی؟اره عزیزم ؟به یه دختر سیزده ساله ...!به خواهر کامران ... به دختری که برام مثل خواهر ؟اره؟

چشمام از تعجب گشاد شد ... بی اختیار خنده مستانه ای کردم ... بار سنگینی از رو قلبم کنار رفت ...

با حس ارامشی عجیب که زیر پوستم ویز ویز میکرد کنجکاو گفتم : خواهر کامران؟اون ... اون ... بش میخورد بیست سالش باشه!!!راست میگی حسام؟


اخمی رو پیشونیش نشست ... انگشت شستش رو نوازش گونه رو لب پایینم که همیشه خدا اویزون بود کشید و گفت : اولا من هیچ وقت به خانومم دروغ نمیگم!این یک ... !دوما کیمیا یه ذره قدش بلنده ... امروز ارایشم کرده بود ... اگر یه روز دیگه ببینیش بش میخوره ده سالش باشه ...!


لب پایینم رو گاز گرفتم و ذوق زده بدون در نظر گرفتن نگاه و حضور حسام گفتم : واقعا ... چه خوب!

خیره به لبهام گیج زمزمه کرد : سوما ... من خیر سرم بیست و شیش سالمه عزیـــــ ... ـزم ... چهار سالم هست که قلبم تو اختیار خودم نیست ...

شرمنده گفتم : ببخشید ... دست خودم نبود ...


سرش رو دوباره جلو کشید و گیجتر نالید : رز ... بهم یه قولی میدی ...

با فکر اینکه میخواد بگه دیگه بهم شک نکن سریع گفتم : اره قول میدم!

لب پایینمُ رو به بالا داد و بی توجه به من اروم گفت : جلو هیچ کس به غیر از من لباتو اینجوری نکن باشه؟ ...

ادامه دارد ... :-2-36-:خوابم میاد!برم بخوابم یا بنویسم ...!؟ امتحانمم خوب ندادم!همه پسرا ازم بیشتر شدن!دوست داشتم همون جا بزنم زیر گریه ... :-2-30-:استادم هی میگفت اشکال نداره ... داغ دلمو تازه تر میکرد ...:-2-30-:

negin.t
1392,01,29, ساعت : 22:01
-طبق روال روزهای قبل صبح با صدای خنده و قهقهه های تا حدودی مصنوعی و حرص درار از خواب بیدار شدم ...

سرم رو تا جای امکان زیر پتو کردم و گوشهام رو محکم فشار دادم ... هرچند خودمم خوب میدونستم این پایان کار نیست ...

صدای به قصد بلند شدش از پشت در به گوشم رسید : بیا عزیزم ... مگه من میزارم بی صبحونه بری ... باید تقویت شی خوشگلم ...

صدای پر از ناز و عشوش حرصمم رو دراورد : وای مرسی ... تو خیلی خوبی دیشبم خیلی هوامو داشتی ...


قهقهه بلندش باعث شد سرمم رو با کلافگی رو بالش بکوبم!دختر احمق نمیدونست تو این هفته سومین نفری که افتخار همراهی تو تخت رو باش داشته! ... اصلا معنی و منظور کاراشو نمیفهمیدم ... هر روز بی بندباریش بیشتر میشد ...


هر چی بیشتر دنبال قضیه گمشدم رو میگرفتم رفتارای مسخرهُ حرص درارش و خیرگی چشماش بیشتر میشد ... نه اینکه خودشم کمکم نکنه ها!نه همه جا باهام بود ... یه جورایی جایی بدون اجازش نمیتونستم برم ... ولی خوب به موقعش تموم همراهیشُ با نیشی که میزد جبران میکرد ...


میدونستم تا از اتاق بیرون نرم نه دخترُ از خونه بیرون میکنه ... نه به خنده ها و رفتارای عجیبش پایان میده ... دستی به سر روم کشیدمُ لباس مرتبی تنم کردم ... و بی حوصله از اتاق بیرون زدم ...


بدون اینکه نگاهشون کنم یه سلام اروم کردم و رو به روی اسفندیار نشستم ... باور کن تمام رفتاراش رو از بر بودم ... میتونستم حدس بزنم الان دختره از بازوش اویزونه و اونم در حال لبخند زدن به دختر و نوازش موهای رنگ کردشه ... فقط در تعجب بودم چه جوری اینهمه اسم گوناگون رو یادش میمونه ولی اسم منو از یاد میبره!
ثانیه ای از نشستن من نگذشته بود که چرت و پرتاش شروع شد ...

در حالی که طبق عادتش به من خیره شده بود گفت : عزیزم عسل بخور ضعف نکنی!

دختر که اسمش رو فراموش کرده بودم گفت : وای اسفندی مرســـــی گلم ...


با شنیدن نحوه تلفظ اسم اسفندیار از دهن دختر مقداری از چای از دهنم بیرون ریخت و بخش عظمیشم به گلوم پرید !

خنده مثل چایی تو گلوم گیر کرد ... نگاه خصمانه و عصبی اسفندیارُ خوب حس میکردم ... اصلا براش مهم نبود که دارم خفه میشم ... بدون ذره ای تکون خوردن به خفه شدن من نگاه میکرد ...


دختر هم که با پیف پیف کردن از میز فاصله گرفت ... کم نمونده بود خفه شم که محبوب به کمکم رسید ...

با تعریفای مرضیه خانوم یه لحظه حس کردم میتونم اسفندیار و جوونی های مرضیه خانوم رو تصور کنم ...


شروع به خندیدن کردم و گفتم : چه بامزه .. اسفندی!

مرضیه خانوم که انگار یاداوری اون دوران از زندگیش براش عذاب اور نبود لبخندی به روم زد و گفت : اره !تازه اینکه یکیشه هفته قبلشم یکی از دخترا اسی صداش کرده بود که تا چند روز هروقت میدیدمش خندم میگرفت ...

با خنده گفتم : خب بقیش؟

مرضیه خانوم : گوشیت زنگ میزنه دخترم ببین کیه تا بریم سراغ ادامه قصه من ...


گوشی رو از کیفم در اوردم و گفتم : نه اسمسه ...

"رزی ... جون حسام کارت تموم شد بیا خونه من "

اخمی کردم سریع نوشتم "نمیتونم حسام ... اصرار نکن"

به ثانیه نکشید که جوابش اومد " خیلی بی انصافی!بیرونم نمیای ببینمت؟"

نوشتم " معلوم نیست کارم کی تموم شه " و گوشی رو تو کیفم انداختم

-ببخشید مرضیه خانوم ... بفرمایید ...

ادامه دارد ... تو رو خدا اینهمه مثبت و تشکر نزنید!یهو روحیم میره بالا فردا بی پست میمونیدا!از ما گفتن!:-2-31-:

negin.t
1392,01,30, ساعت : 11:28
مرضیه خانوم اهی کشید و با لبخند گفت : بعد از قطع شدن سرفه ها به همراه محبوب رفتم به اشپزخونه تا ابی به صورتم بزنم و یکمم اب بخورم ...
دستم به شیرنرسیده بود که داد اسفندیار بلند شد و چند دقیقه بعد این دختر هم به سرنوشت قبلی ها پیوست ...

روزها به همین منوال میگذشت ... تا اینکه با اصرار زیاد اسفندیار رو که هر روز برای گشتن من یه بهونه ای میورد راضی کردم یه بار دیگه بریم بازار و از مغازه دار ها درباره اون پسر بپرسیم ...


اون روز رو خوب یادمه ... هوا سرد بود و بارون نم نم میبارید ... با بنز قدیمی اسفندیار که اخماشم به شدت درهم بود به سمت بازار رفتیم ...

بازار شلوغ بود ... دوران انقلاب بود و درگیریها زیاد شده بود ... هرزگاهی صدایی از جمعیت بلند میشد و عده ای باهم درگیر میشدن ... میگفتن شاه میخواد بره ... اوضاع خیلی بدی بود ... هر روز تعداد زیادی جوون تو درگیری ها کشته میشدن ... ساواک هم کارش رو جدیتر از قبل دنبال میکرد ...

حالا فکر کن تو این شلوغی یه دختر تنها به دنبال یه عشق گمشدش بین مردم میگشت ... بین دعواها بین شعارها چشم میگردوند گوش تیز میکرد ... به امید دیدن دو جفت چشم سیاه و گیرا ... به امید دیدن یه عشق بی هوا اومده کنج قلبش ...

اسفندیار عصبی بود دستم رو میکشید و سرم داد میزد ... غرغر میکرد که بار اخر که همراهیم میکنه ... و حتی میزاره من بیام دنبال پسرک ...
ومن بی خیال و ناشنوا بین مردم دنبال دو جفت چشم سیاه میگشتم ... به سختی از بین جمعیت که هر لحظه به تعدادشون اضافه هم میشد گذشتیم ...


از تعدادی مغازه دار سوال کردیم ... مثل سری های قبل چیزی نمیدونستن ... اون روزها با چادر و پوشیه بیرون میزدم که اگر اشنایی رو دیدم منُ نشناسه ...

اخمای اسفندیار با هر بار پرسیدن و بی اطلاعی مغازه دارها بازتر میشد ... و یه لبخند که بی شباهت به پوزخند هم نبود گوشه لبش شکل میگرفت ...

تا اینکه به یه فرش فروشی رسیدیم ... برا حاج عبدالله بود خوب میشناختمش ... با اینکه خط فکریش با پدرم از زمین تا اسمون فرق داشت ... ولی تنها حاجی یا به قول اقام تنها مذهبی بود که به دلش میشست ... سری قبل که اومده بودیم میگفتن به خاطر کسالت در مغازه رو بسته ...


با اسفندیار رفتیم تو ... حس خاصی داشتم ... از صبح این حس باهام بود و با دیدن پرچم های سبز یا حسین سر در مغازه بیشتر هم شد ...
اسفندیار کنار گوشم غرید : این اخرین مغازس خانوم کوچولو!

اما همین اخرین مغازه ...


نفس مقطعی کشید و با چشمان خیس ادامه داد : داخل شدن ما همانا و برخورد چشمای محصور شده تو چادر من با دو جفت چشم سیاه و محجوب هم همانا ...


لرز از تنم گذشت ... قلبم ... قلبم رز ... نمیدونی چه حالی داشتم ... شاید باورت نشه برای چند ثانیه نفس کشیدن رو فراموش کردم ... سرا پا چشم شدم ... دستام یخ میشد و داغ ...

تنها حرفی که زدم یه خدا رو شکر بود و بعد رو زمین سرد بود یا دستان سرد اسفندیار از حال رفتم ...

--------

به چهره عصبی و اخمای درهمش نگاه کردم ... با خنده و اعتراض صداش زدم : حسام!

چشم غره ای بهم رفت و کلافه گفت : اخه یعنی چی؟من نمیفهمم الان دست تو رو بگیرم چی میشه؟

-پس این همه قول قراری که گذاشتیم چی شد؟مگه تو به من قول ندادی تا به هم محرم نشدیم رابطمون در حد همون دوست بمونه!قول ندادی؟


دستی تو موهاش کشید و بی حرف فنجون قهوش رو به لبش نزدیک کرد ...

بعد از سکوت طولانی فنجونُ بین دستاش فشرد وگفت : ببین رز ... این جوری به قضیه نگاه کن ... ما همدیگرو دوست داریم ... حداقل من به احساسم به تو مطمئنم ... این که تا قضیه قطعی نشده گاهی ببینمت ... یا دستت رو بگیرم ...


نگاهش از چشمام به لبام رسید و ادامه داد : گاهی ببوسمت ... لمست کنم ... حقمه!حقم نیست؟وقتی میدونم تو تا چند وقت دیگه مال من میشی میتونم برای کامل داشتنت تا اونوقت صبر کنم هرچند ... واقعا از تو گذشتن برام به سختی جون دادنه ...


خون به صورتم دوید و سرم رو زیر انداختم ... زیادی رک بود !

حسام : اینکه تو میگی دستت نباید بهم بخوره ... یا ... هر چند روز یه بار همو ببینیم ... من طاقت ندارم ... رز ... حس تو رو نمیدونم چقدر قویه ... ولی واقعا از من ساخته نیست ... میتونی بفهمی؟


چشمام رو به سیاهیش دوختم و گفتم : حسام ... چرا نمیخوای درک کنی ... من این رابطه به این شکل رو نمیخوام ...
من نماز میخونم ... میدونم که توهم میخونی ... اگر حسم بهت قوی نبود ... نمیگفتم رابطمون درست نیست ... من وقتی با تو هستمم حالم عوض میشه ...
حسام وقتی دستم رو میگیری ... قلبم به تالاپ تلوپ میفته!میدونم که توهم مثل منی ... از داغ شدن دستات ... از طرز نگات ... از صدای بلند و نامنظم تپش قلبت میفهمم ... خب ... این همش گناهه ... من میترسم از عقوبت ... از قهر خدا ... میترسم از دستت بدم ... حسام ... من تحمل دوریتُ ندارم ... میترسم خدا قهرش بگیره ... میترسم تو رو ازم بگیره ... دورت کنه ازم ...

اگر یه روز بدونم دیگه مال من نیستی ... اگر بفهمم سهم یه کی دیگمم به روح مامان راحلم قسم دیوونه میشم ... پس بزار یکم دیگه صبر کنیم ... تو که چهار سال صبر کردی یه چند ماه دیگه هم طاقت بیار ...


نگاهش رو به میز داد و سرش رو بین دستاش گرفت ... سکوت کردم تا به حرفام فکر کنه ... به حرفایی که دیشب به خدا هم زدم ... مقداری از قهوه رو مزه مزه کردم ... چشمام بین میزها به گردش دراومد ... و رو دختر پسری که دستاشون تو هم گره خورده بود ثابت شد ...
با شنیدن جمله حسام قلب وایساد ...
حسام : حرفی نیست ... محرم میشیم ...

ادامه دارد ... چه پست تپلی!:-2-32-:

negin.t
1392,01,30, ساعت : 15:33
-چی ... ؟محرم میشیم؟من که بت گفتم باید تا باز شدن وصیتنامه صبر کنیم!

صیغه ... با چهار حرف سنگینش تو سرم پیچید ... دستام رو روی صورتم گذاشتم ...

-نکنه ... نکنه ... منظورت ... صیغس ... اره ...؟ اره حسام ؟چون بی کسم ... بی پدر مادرم؟فکر کردی میتونی صیغم ... ؟

عصبی دستاش رو مشت کرد وسط حرفم پرید : بیکسم یعنی چی ... پس من برگ جغندرم ... این چه حرف بچگانه ای ... منو این جوری شناختی؟


چشمام رو زیر انداختم ... و سعی کردم اروم باشم ...

حسام : اخه چرا انقدر عجولی ... بزار من حرفم رو بزنم بعد تو جبهه بگیر ... !من میگم حالا که باید تا باز شدن وصیت که حداقل دو ماه دیگه طول میکشه صبر کنیم ... بهتر یه صیغه محرمیت بینمون خونده بشه ...

خواستم اعتراضی بکنم که دستش رو بالا اورد و ادامه داد : وایسا ... حرفم تموم نشده ... من به خاطر خودم و خودت میگم عزیزم ... میتونیم بدون عذاب وجدان حداقل دست همُ بگیرم ... چرا سریع برداشت بد میکنی؟


سرم رو به علامت نه تند تکون دادم ... تو عمق چشماش فقط عشق ُ خواهش و حقیقت رو میدیم ... ولی ...

لرزون گفتم : حسام اگه منو دوست داری ... و تا دو ماه دیگه با شرایطی که گفتم کنار میای ... که کنارت میمونم ...اما ... اما اگه فقط به خاطر جسمم منُ میخوای که ...


حتی زدن حرفش هم برام سخت بود ... مخصوصا اینکه ابروهاش توهم گره خورده بود و چشماش هم داشت سرخ میشد ...

از بین دندونای کلید شده در حالی که سعی میکرد صداش بالا نره خشمگین گفت : هر چی دوست داری بگو ... اصلا خجالت نکش ... که چی؟هان؟ که برو گمشو اره ... برو بمیر ... انقدر هوس باز به نظر میام رز !انقدر عوضیم ... اره؟د اخه لامصب تو که میدونی من جلو تو فقط اینجوری میشم ... بی اختیار میشم ...


سریع گفتم : نه ... نه ... به خدا منظورم این نبود حسام ...

از جاش بلند شد و بدون اینکه نگام کنه گفت : خیلی حرفت سنگین بود رز ... خیلی ... برا منی که چهار سال حتی نگات نمیکردم تا چشمات مستم نکنه ... خیلی گرون بود ...

--------

تو ماشین کنار حسام نشسته بودم ... انقدر عصبی و تو فکر بود که حتی جرات نداشتم نگاش کنم ...

یه کلمه هم باهام حرف نزده بود ... فقط وقتی از کافی شاپ بیرون اومدیم خواستم ازش جدا شم که بازوم رو با خشم کشید و تو ماشین پرتم کرد ... بغض سنگینی تو گلوم افتاده بود ... تحمل قهرش ندارم ... سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و حواسمُ به اهنگی که گذاشته بود دادم ... تقصیر از من بود یا از پیشنهاد حسام ...


عاشقم من! عاشقی بی قرارم کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
عاشقم من! عاشقی بی قرارم کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
در تو پابندم
خیز و با من در افق ها سفر کن دلنوازی چون نسیم سحر کن
ساز دل را نغمه گر کن همچو بلبل نغمه سر کن


بی غرض به خنده و شیطنت چند پسر جونی که تو ماشین کنار بودن نگاه میکردم که حسام شیشه سمت من رو بالا کشید و سرم رو به سمت خودش برگردوند ... از فکر اینکه حتی تو قهرم حواسش به نگاه منِ لبخند رو لبم اومد ...!
عاشقم من عاشقی بی قرارم کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
عاشقم من! عاشقی بی قرارم کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
عاشقم من! عاشقی بی قرارم کس ندارد خبر از دل زارم


دستش به سمت دستم اومد ... به لرزشش خیره شدم ... انگار مردد بود ... خواستم دست لرزونش رو بگیرم که قبل از حرکت من مشتش کرد و رو فرمون کبوندش ...
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
در تو پابندم
خیز و با من در افق ها سفر کن دلنوازی چون نسیم سحر کن
ساز دل را نغمه گر کن همچو بلبل نغمه سر کن


هرچی فکر میکردم بیشتر پی می بردم که نباید اون حرفُ میزدم ... غریزه مرد با زن فرق میکنه ... همین طور تحملش ... زبون باز کردم تا ازش عذرخواهی کنم و بگم منم عاشقتم حسامم که گوشیم تو دستم لرزید ... نگاه هردومون رو اسم سبحان میخ شد ...
عاشقم من عاشقی بی قرارم کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
(اهنگ من عاشقم _احسان خواجه امیری)

ادامه دارد ...:-2-25-:

negin.t
1392,01,30, ساعت : 19:20
با ترس نگاهی به حسام که با اخم به گوشی خیره شده بود کردم و گفتم : حسام ...

خط نگاهش به چشمام رسید ...
میخوامش بیشتر از جونم ... من این چشمای سیاه و مغرور ... من این اخم ریز همیشگی رو پیشونی رو ... این صورت مردونه و جذابُ ... این طرز فکر و اخلاق خاصُ می پرستم ...

ادامه دادم : هر چی تو بگی ... اگه تو بخوای جوابشُ نمیدم ...

اخمش تکونی نخورد ... چراغ تازه سبز شده رو گذروند و کنار خیابون رو ترمز زد ...

حسام : بزن رو اسپیکر ...


قلبم به شدت تند میزد ... این یعنی یه دعوای دیگه بعد از شنیدن حرفای سبحان!کاش میشد خودش قطع بشه ...

برای بار دوم داشت زنگ میخورد که حسام گوشی رو از دستم کشید و دکمه انسر رو زد ...

با پخش شدن صدای سبحان نفسم حبس شد ...!


سبحان : الو رز ... خانومی ... الو ... رز ... صدات نمیاد ...

راست میگفت من خودمم بجز نفسهای عصبی و بلند حسام صدایی نمیشنیدم ...

سبحان : الو ... رزا ... عزیزم جاتُ عوض کن ...

حسام با صورتی سرخ به من اشاره کرد صحبت کنم ...


چه توقعی از من داشت ... دهنم خشک شده بود ... و زبونم گس ... حتی اب دهنم رو هم نمیتونستم قورت بدم ... با بغض به چشمای قرمزش نگاه کردم ...

به سختی لب زدم : نمیتونم ...

سبحان ناامید از برقراری تماس با خودش زمزمه میکرد : معلوم نیست این چند وقته کجاست ...

و بعد بوق های ازادی بود که تو سرم می پیچید ...

--------

اجازه دادم بغضم ازاد شه ... حسام بام صحبت نمیکرد ... سبحان بهم زنگ میزد ... اونم تو روزی که حسام رو رنجونده بودم ... خانوم جون به تماسای بی وقت صبح تا شب و شب تا صبحم مشکوک شده بود ... پریسا ... ارزو ... و کامران باهام سر سنگین بودن ... و مهمتر از همه خودم رو از اغوشی که تو این چند روز بدجور معتادش شده بودم محروم کردم ...


سردرد بیچارم کرده بود ... چشمم از خیرگی زیاد به صفحه گوشیم تار شده بود ...

پلکامُ روهم فشردم و سرم رو زیر پتو فرو کردم ...

اشکای رونم رو شونه های لختم سر میخوردن و تو بالشم فرو میرفتن ... از عصرکه دلخور از هم جدا شدیم تا الان ازش خبری نداشتم ...

صد تا بیشتر اس مس عذرخواهی نوشته بودم تا براش بفرستم ... اما ترس جواب ندادنش بود یا غرور بی جا همه رو لحظه اخر پاک کردم ...

گوشی رو قلبم لرزید ... دستپاچه تو جام نشستم و اماده برای بلعیدن نوشته حسام شدم ...

" رز ... رز ... رز ... "


همین!فقط اسم ! فقط اسم ولی با دنیایی امید سرازیر شده به قلبم ... رو اسمش بوسه ای زدم و نفسم رو پر صدا ازاد کردم ...با هیجان براش نوشتم ... " جانم حسامم "

برای نوشتن همین دو کلمه صد بار دستم لرزید و از نو نوشتم ... پوفی کشیدم و با قلبم دقایق اتنظار رو شمردم ... دقایقی که از دو پنچ دقیقه تا دو ربع نه به اندازه ده دقیقه بلکه قرنی برای دل بی تابم گذشت ...

"ناراحتت کردم؟" ...
با دستای عرق کرده نوشتم " نه عزیزم ... من ناراحتت کردم ببخشم ... می بخشی؟" ...

جوابش به ثانیه نکشیده بود اومد " قربون رزم برم من . من کی باشم که تو رو ببخشم خوشگلم "

طبق عادتی که از بچگی باهام بود کنار دیوار تو خودم جمع شدم ... موبایلُ دو دست گرفتم تا از دست خیسم سر نخوره براش فرستادم " مرسی حسام:) "


اینبار به جای پیام زنگ زد ... بی حرف موبایل رو به گوشم چسبوندم ... صدای ناله مانندش قلبم رو زیرُ رو کرد : رزم ... رز من ... رز حسام ...

به سختی زمزمه کردم : جانم حسامم

اهی کشید و با مکث گفت : دلتنگم ... امروز کم دیدمت ... کم بویدمت ... کم صدات کردم ... کم صداتو شنیدم ... با قلبم چه کار کردی رز ... یه میم ماکیتت بی قرارش میکنه ... دارم به جنون میرسم ... کم اوردم ... تو این سن دربرابرت کم اوردم ... در برابر تو خانوم کوچولو کم اوردم ... همین الان ... میخوامت ...


خنده لرزونی کردم : پس شانس اوردم الان پیشت نیستم!

جدی گفت : اره!اگه بودی یه لقمه چپت میکردم!مخصوصا اون لب پایینتُ!

معترض گفتم : حسام!قولت چی شد!؟

با حالت گریه نالید : الان که پیشم نیستی!نگو که تو حرفم نمیتونم بهت برسم ...

فقط خندیدم که خودش ادامه داد : حتما فردا میخوای بگی حسام عکسامُ نبوسی ... پیش خودت به من فکر نکنی ... قربون صدقم نری ...

وسط حرفش پریدم : حسام ... کدوم ... عکسا!؟

ادامه دارد ... :-2-28-:امروز ترکوندما!یعنی تا یه هفته ام نزارم عیبی نداره !مگه نه:-2-41-:

negin.t
1392,01,31, ساعت : 20:03
به جای شنیدن جواب فقط صدای نفسهاش تو گوشم می پچید ...

دوست داشتم کمی اذیتش کنم به صدام کمی خشم اضافه کردم و گفتم : نکنه منظورت همون عکسایی که اب روش ریخته بود؟

اهی کشید و گفت : نمی تونستم بهت پسشون بدم رز!


با این که از لحن مظلومش دلم ضعف رفت ولی باز جدی گفتم : اونوقت چرا!؟

حسام : به خدا من از وقتی فهمیدم تو مال منی ... دقیق نگاشون کردم که کاش نمیدیدمشون چون دیونه ترم کرد ... رز باور کن می ترسیدم بهت پس بدم بیفتن ... بیفتن دسته ...

پوفی عصبی کشید و با صدای خشداری اضافه کرد : اون پسره ...


از گرمای زیاد و لرز هم زمان حال عجیبی بهم دست داده بود ... همه ی این حالتا به خاطر حسام بود ... به خاطر حسام ...

-پس چرا سه تاشُ پس دادی؟


حسام : اولا چون اون سه تا یکم پوشیده تر بودن دوما مجبور شدم ... کامران خر مجبورم کرد منم دو تاشُ یواشکی ورداشتم ... باور کن اون شب تا صبح دمه خونتون بودم ... اون عکسا تنها دارایی من از عشقم بود ... درسته نگاشون نمیکردم ولی هر شب تا صبح کنارم بودن ... کی باورش میشه یه پاکت عکس قلب یه نفرُ گرم کنه بلرزونه ...


غمگین گفتم : انوقت چرا وسط خیابون پیادم کردی؟

حسام : نگو عزیزم یادم نداز ... شرمندتم ... دست خودم نبود ... وقتی دستت رو دستم قرار گرفت ... حالم خراب شد ... عذاب وجدان از یه طرف ... حضور تو از طرف دیگه ...

شیطون ادامه داد : قبول دارم اشتباه کردم ... اگه پیادت نمی کردم الان تو خونه من بودی جیگر مو طلایی ..

-حسام!!!

قهقهه شادی زد و گفت : پس چی فکر کردی!شانس اوردی هم تو ماشین بودیم ... هم یکم عذاب وجدان داشتم !


با صدایی که بر اثر فشار خنده لرزون شده بود گفتم : هر چی دل تنگت میخواد بگو خب!اصلا به قولی که به من دادی فکر نکنیا!قشنگ تلافی دو ساعت صبحُ دربیار!

حسام : قربونت برم اخه از من که وقتی بات صحبتم میکنم حالی به حولی میشم چه توقعی داری؟دلت میاد ... ؟

در برابرش زبونم قفل میشد ...

تنها زمزمه کردم : حسام!

با خنده گفت : جون حسام ... رز کاش به جای عکست الان خودت اینجا بودی ... وای اگه بودی!وای ...


دستی به صورت داغم کشیدم و کنار دیوار رو سرامیک های خنک که از حرارت بدنم تب کرده بودن دراز کشیدم ...

صدای مردونه و دورگه شدش تو جونم پخش شد :

کاش بودی ... ببوسمت... ببویمت

لمست کنم... کیف کنم...

دنیا را در وجود زنانه ی تو تعریف کنم...

همین که باشی ای کاش های من تمام میشود....

کاش بودی تا از نو متولدم کنی ...

قلب بی قرار شدم رو تو مشتم فشردم ... و با سکوتی طولانی نالیدم : بزار کنار اون عکسا رو حسام خان بی جنبه!

ادامه دارد ...:-2-31-:

negin.t
1392,01,31, ساعت : 21:59
-اشتی دیگه؟

بدون اینکه نگاش کنم سرم رو تکون دادم که دوباره گفت : نشد دیگه اول یه بوس بده بعدم اون اخماتُ باز کن ...

-بچه پرو!چیز دیگه؟

خنده قشنگی کرد و گفت : واسه محکم کاری یه لبخندم بزن!


قبل از اینکه حرفی بزنم صدای کامران بلند شد : وقت تمومه زنمو بده میخوام برم!

حسام که تازه به ما رسیده بود با دست زد تو سرشُ گفت : هو ... اول از رز عذرخواهی میکنی بعد هر جا میخوای میری!

کامران سرش رو نمایشی با دو دست گرفت و با صدای نازک کرده گفت : اخ!وای مامان!بشکنه دستت ذلیل شده!زورت به ضعیفه رسیده!!؟

حسام اینبار گوشش رو کشید و گفت : بگو!زود ...

کامران مظلوم گفت : بابا همه که مثل تو سنگ دل نیستن ... رز منو بخشیده !


دهن باز کردم بگم اره که حسام چشم غره ای به من رفتُ گوش کامران رو محکمتر پیچوند ...

حسام : وقتمونُ نگیر ... زود باش ...

کامران دست حسامُ گرفت و همین طور که تو جاش تکون میخورد گفت : بابا غلط کردم ولم کن ... ای ... ای ...

حسام جدی کنار کشید و به سمت من اومد ...

حسام : رز بریم که کلی کار داریم ...

پریسا رو به کامران که هنوز گوشش رو گرفته بود گفت : یه دقیقه وایسید ... کامران به بچه ها روستا رو نمی گی؟

کامران چشمی برای ما نازک کرد و گفت : نه!

متعجب گفتم : قضیه روستا چیه؟

کامران سریع گفت : پری چیزی نمگیا!هر وقت حسام از من عذرخواهی کرد بشون میگیم!


حسام یه برو بابا گفتُ و دستش رو بدون تماس حایل من کرد : بریم عزیزم ...

کامران : کجا!!!!؟؟؟یه معذرت بخوای بتون میگما!

حسام : لازم نکرده ... حتما باز خالی بستی پریسا هم ساده باورت کرده ...

پریسا با اخم گفت : اره کامران؟دروغ گفتی؟

کامران بیچاره که تیرش به سنگ خورده بود اخمی به حسام خندون کرد و گفت : نه به جون حسام!


حسام با دو قدم خودش به کامران رسوند و خواست دوباره گوشش رو بگیره که کامران سریع پشت پری رفت و گفت : ای بابا!رزچی کارش کردی قبلا تا این حد هاپو نبود!

پریسا خندید و گفت : اجازه بدید من بگم ... کامران یه روستا خیلی قدیمی و تاریخی نزدیک دماوند پیدا کرده گفتیم شاید بد نباشه برا پروژه بریم اونجا

حسام جدی گفت : خوبه اتفاقا ... من خیلی دنبالش بودم ولی جای مناسبی پیدا نمی کردم ... اگه این قدیمه که خیلی عالیه الان اکثر روستاها بازسازی شدن ... اخر هفته میریم کلکشُ میکنیم ...
-------
ادامه دارد ...:-2-35-:سفر؟!رز و حسام!چه میشود؟ایا به اسم فصل دقت کردید؟:-2-22-:مَست!؟
راستی یه جمله خیلی مهم تو دو پست قبل بود!کسی بش دقت کرد؟
یکمم رمان رو نقد کنید ... :-2-27-:

negin.t
1392,02,01, ساعت : 18:41
به چشمای زیبای قهوه ایش خیره شدم ... نگاهش پر بود از مهر ... دستی به صورتم کشید و گفت : ادامه قصه رو گوش می کنی؟

لبخند پررنگی زدم : از خدامه ...


پلکهای چروکش رو بهم فشرد و پر کشید به گذشته ها ...

مرضیه خانوم : چشم که باز کردم تو اتاق خودم بودم ... بی هوا از رو تخت پایین پریدم که باعث شد سُرمی که به دستم وصل بود کشیده شه و خون از دستم جاری ...


داد اسفندیار در دَم خشکم کرد ...

اسفندیار : کجــــــــا؟؟!

سریع از رو مبل بلند شد و به سمت من اومد ... بازوم رو با خشم کشید و با یه حرکت رو تخت پرتم کرد ...

-اخ ...

صورتش از خشم سرخ شده بود کنارم لب تخت نشست و خیره شد تو چشمای وحشت کردم ...

ترس رو تو وجودم خفه کردم و رَسا گفتم : میخوام برم!

داد زد : هه ... کدوم گوری میخوای بری؟


دیدن چشمای سیاه پسر، جسارت رو تو کلام و دلم نشونده بود زل زده تو چشمهای سرخش من هم فریاد زدم : پیش عشقم ... پیش زندگیـ ...

هنوز حرفم تموم نشده شوری خون رو تو دهنم حس کردم ...

خون قرمز از کنار لب چاک خوردم تا روی پیرهن سفیدم کشیده شد ... مات و شوک زده نگاهم رو به چشماش برگردوندم که بدون شرمندگی چونه خیسم رو تو دستش فشرد و غرید : فکر اون پسره رو از ذهن و قلبت بیرون میکنی ...!!


با وجود دردی که تو لب و چونم حس میکردم نالیدم : نه میتونم نه میخوام ... برو کنار میخوام برم ...


اسفندیار : خفـــــــه شــــــــو ...

با دست به عقب هلم داد و رو بدن نحیفم خم شد ... نگاه سیاهشُ رو کل بدنم چرخوند و ادامه داد : من تا حالا برا بودن با هیچ زنی انقدر صبر نکرده بودم خانوم کوچولو ... همین امشب مال من میشی ...

خنده کریهی کرد : اونوقت اگه اقا خوشگله تفاله منو قبول کرد برو پیشش ... من جنس دست اوله رو از دست نمی دم ...



با خشم دستم رو برا زدن تو صورت پیروز و پر از پوزخندش بلند کردم که سریعتر از من مچم رو گرفت و پیچوند ...

اسفندیار : ای ای نداشتیم ... چرا نیروتو الکی هدر میدی؟ ... شب نیازت میشها!

به صورتش تف کردم و با تقلا داد زدم : کثافت عوضــــــــــی ... ولم کن ... دستت بهم بخوره خودمُ میکشم ...

با ضرب هلم داد و از کنارم بلند شد ... همونطور که به سمت در میرفت خونسرد گفت : فقط یه شب میخوامت ... فردا صبح میتونی شرتُ کم کنی ...


با بغض گفتم : تو حق نداری به من دست بزنی ... من همین الان از اینجا میرم ...

اسفندیار بی خیال گفت : چشمات تا شب قرمز نشه ...

با قفل شدن در چشمام سیاهی رفت ... به سمت در دویدم و با تمام انرژیم به چوب سفیدش کوبیدم ...

-در باز کنید ... محبوب ... محبوبــــــــــــــــ... خواهش میکنم .... کمک کنید ... کمک ... خاله ... خاله اورجان ... مش یوسف .... کمک کنید ...تو رو خداااااااا


صدای پوزخند دار اسفندیار از پشت در به گوشم رسید : خودتُ خسته نکنم مَرضی جون ... فقط منُ تو اینجاایم ...

هق هق کردم : دروغ میگی کثافت ... دروغ میگی ...


دستمُ رو دست سرد شدش گذاشتم و بدون حرف اجازه دادم تا چشمای لبریز از اشکش رو خالی کنه ...

زمزمه کردم : مرضیه خانوم خوبید؟

سرش رو تکون داد و گفت : داریم به قسمتای سختش نزدیک میشیم ...

نگران گفتم : رنگتون خیلی پریده میخواید ادامه ندید؟

مرضیه خانوم : اره دخترم ... برا امروز کافیه ...

از کنارم بلند شد و گفت : ببخشم دخترم ...

روبه روش ایستادم و گفتم : کجا میرید میخواید باتون بیام؟

دستم رو فشار داد و گفت : نه عزیزم ... خوبم نگران نباش ...


ادامه دارد ...:-2-42-:

negin.t
1392,02,01, ساعت : 21:05
خانوم جون : مادر حالا واجبه بری؟

بوسه محکمی به صورت نگرانش زدم و گفتم : اره به خدا!شما خودتُ اذیت نکن ... من قولِ ... قول میدم مواظب خودم باشم ...

خانوم جون : دست خودم نیست مادر نگرانتم ... اگه میشه دوستات جات برن تو نرو ...

-خانوم جون!نمیشه که ... پروژه منه ... اخه کی جام بره ....


به عصای چوبیش تکیه داد و گفت : چه میدونم ... من که از کارت سر در نمیارم ... تو رو خدا مواظب خودت باش ...

-چشم!من که قول دادم ...

خانوم جون : پیش سبحان شرمندم نکنی رز ... تو امانتی دستم ...


اخمام به شدت توهم رفت ... ناراحت گفتم : وا!پس به خاطر بار امانتت ناراحتی؟

دست لرزونشُ رو دستم گذاشت و گفت : این چه حرفیه دخترم ... من نگران خودتتم ... امانتم برا این میگم که سبحان روزی چند بار زنگ میزنه سفارشتو به من میکنه ... بچم بدجور دلشُ باخته!


بی حال به دسته مبل چنگ زدم ... چرا رهام نمی کرد ... بسم نبود بیست سال عذاب ... بستم نبود چند ماه خون دل خوردن ... بس نبود عذاب دادن عشقم ... رهامون کن سبحان ...

خانوم جون : چرا رنگ پرید مادر ... خوبی؟


حواس پرت کیفم رو شونم مرتب کردم و بوسه ریزی رو گونه چروکش زدم : اره خوبم ... مواظب خودت باشیا! ... قرصاتم سر وقت بخور ...

خانوم جون قران تو دستش رو که برای بدرقه من اورده بود به قلبش فشرد و گفت : کی بر میگردی ؟

درُ باز کردم و گفتم : معلوم نیست شاید فردا عصر ... کاری داشتی زنگ بزن به گوشیم ... خدافظ ...


کاسه سفالی پر از اب رو پشتم ریخت و با صورتی که ازش نگرانی میبارید رو ازم گرفتُ گفت : به سلامت مادر ...

هنوز نمی دونستم پریسا چه طور خانوم جون رو راضی کرد ... شمال رو به خاطر حضور سبحان چیزی نگفته بود ... اما این دفعه سبحانی نبود ... من بودم و ... !!


با فکری مشغول طول حیاط رو طی کردم ... حسام تو کوچه منتظرم بود ... کنار در دستی به شالم کشیدم ... و موهای فرفرمو کمی تو صورتم ریختم و از خونه بیرون زدم ...

حسام با لبخند به ماشین تکیه زده بود ... چند ثانیه بی حرف بهم خیره شدیم ... کاش میشد این چشمای بی نظیرُ غرق بوسه کنم ... چقدر دلتنگش بودم ...


حسام سکوت رو شکست : دلتنگت بودم ...

با لبخند گفتم : منم!

به قلبش اشاره کرد : از دوریت نفس نفس میزد ...

-واسه منم ...

عینکشُ بالا داد و زل زده به لبام گفت : بگو دوسم داری ...

هول کردم!حسام!! ... وسط کوچه واستاده بود و ازم میخواست بگم دوستش دارم ؟!!!خدای من!

با دست کنارش زدم و با صورتی بی نهایت سرخ سوار ماشینش شدم ...


بی حرف کنارم نشست کمی اخم رو پیشونیش نشسته بود ... خب ... من ... هنوز بش اعتراف نکرده بودم!نه اینکه نخوام نه ... زبونم نمی چرخید!وقتی به چشماش نگاه میکنم هر چی تو ذهنمه می پره!

هر چند ثانیه یه بار به سمتش بر میگشتم تا شاید اخماش باز شه ...

بعد از نیم ساعت خود درگیری ناامید گفتم : حسام ... اه ... جون من اون اخماتو باز کن!


با دادی که زد قلبم ایستاد ...

حسام : رزززززززززز!!!

چسبیدم به در و با لکنت گفتم : بـ...لـ ...ه ...

عصبی دستی تو موهاش کشید و گفت : این بار چندمه هاااااان؟مگه بت نگفتم حق نداری جونتو قسم بخوری ... ؟؟؟

انقدر دادش غیر منتظره بود که بی اختیار بغض تو گلوم نشست ...

سعی کردم صدام نلرزه تند گفتم : ببخشید ... حواسم نبود ...


چراغ زد و گوشه خیابون رو ترمز زد ... نفسی بلند کشید و به سمت من برگشت ...

ملایم نجوا کرد : اخه عزیز دلم چرا حرفی میزنی که عصبی شمُ داد بزنم؟تو که میدونی من به این جمله چقدر حساسم!

مظلومُ بی دفاع گفتم : خب حواسم نبود!

دستش تا کنار صورتم حرکت کرد ... و مماس نشده متوقف شد ...

جدی گفت : حواست کجا بود؟

-پیش تو!

نفسش رو بامکثی طولانی بیرون داد و گفت : رز میخوای نریم؟

متعجب گفتم : چرا؟؟ناراحتت کردم؟

دستش رو مشت کرد و چشم ازم گرفت : نه عزیزم ... میدونی که پریسا و کامران نمیان؟

شوکه نالیدم : نه!!!!چرا؟قرار بود باهم بریم که!کنسل شد؟


بدون اینکه نگاهم کنه گفت : نه ... خاله کامران دعوتشون کرده نمیشد نرن ... من بشون گفتم کار خیلی عقبه ما خودمون میریم ... ولی ...

یه لحظه سریع به من نگاه کرد و گفت : الان که دیدمت ... پوف ...


منظورشُ فهمیدم!بش حق میدادم حال خودمم زیاد خوش نبود ... این قراری که گذاشته بودیم و همین طور دیدارهای کممون باعث شده بود هر دو حریص تر بشیم ... دقیقا نتیجه عکس اون چیزی که من میخواستم شده بود ..

سکوت منو که دید ادامه داد : الانم دست و پام داره میلرزه !اصلا نمیدونم میتونم تا اونجا برونم یا نه!؟

خجالت زده دستامُ توهم گره کردم و گفتم : من حرفی ندارم میخوای نریم ؟

سریع گفت : نه!


گیج زل زدم به چشمای گریزونش و گفتم : خودت میدونی چی میخوای ؟

دو دکمه بالای پیرهن چهارخونه سفید سرمه ایش رو باز کرد و اروم لب زد : تو رو!


ادامه دارد ...:-2-16-:

negin.t
1392,02,02, ساعت : 22:29
--------

به صورت جدیش خیره شدم و گفتم : برای چی نمیگی... بگو دیگه!؟

دنده رو عوض کرد ... نگاه گذرایی به من انداخت و گفت : خب دیگه ... بعضی حرفا رو نه میشه زد نه میشه خورد ...

خندیدم و گفتم : مهندس نمی فهمم چی میگی!

حسام : بانوی من چی رو نمی فهمی؟


حالت متفکری گرفتم ... با مکث گفتم : اینکه حرفتُ چرا نمی زنی !

بلند خندید : عزیزم بگم ناراحتت میکنم ... چرا گیر دادی به یه جمله من!گشت و گذارت تو گوشی من تموم شد؟


به گوشیش که تو دستم بود نگاهی کردم و گفتم :چه فایده!اخرم که نگفتی خانم احمدی کیه!

به چهره دلخورم چشم دوخت و به قهقهه افتاد ...

عصبانی گفتم : حسام!خیلی بدی ... نخند!

با صدایی که از خنده میلرزید گفت : چشم!

سرم رو به سمت شیشه برگردوندم و گفتم : وقتی دیگه بات حرف نزدم میفهمی!


هیچی نگفت ... اخمام توهم رفت ... مگه نمی گفت تحمل قهرمُ نداره ... مگه نمی گفت رو ازش بگیرم قلبش ایست میکنه ...

شیشه رو پایین دادم و به جاده خط خطی خیره شدم ... حسام ... حسام ... حسام ... من حسام ... یه ماشین ... یه جاده ... و یه سفر دونفره ... شروع کردم به شمردن خط های سفید ... یک ... دو ... سه ... چهار ... پنچ ... شیش ...


حسام : رز ...

هفت ... هشت ...

حسام : رزی ...

نه ... ده ...

حسام : رزای من ... عزیزکم ...

یازده ... دوازده ...

حسام : عشق من ... ارزوی من ...

سیزده ... چهارده ...

حسام : زندگی من ... نفس من ...هستی من ...


پونزده ... شونزده ...

حسام : خانوم من ... جوابمُ نمیدی؟

هفده ... هیجده ...

حسام : من که دوستت دارم ... عاشقتم ...

نوزده ... بیست ...

حسام : تحمل دوریتُ ندارم ... تحمل قهرتُ ندارم ...

شیطون ادامه داد : من که میخوام ازت یه خواهشی بکنم ... یه چیز مهمی بت بگم ....

به سمتش برگشتم و کنجکاو گفتم : چی؟بگو ؟!!

خنده ارومی کرد و گفت : فضولِ من ... اینهمه با اهنگ قلبم صدات زدم انگار نه انگار تا گفتم میخوام یه چیزی بت بگم برگشتی!


مشتی به بازوش زدم و نالیدم : اه !حسام خیلی نامردی هی یه چیزی میگی وسطش ول میکنی!تا اخرش بگو دیگه ...

بی خیال شونه ای بالا انداخت... با یه دست شال عقب رفته منو جلو کشید و گفت : تو ماشین فرقی با بیرون ندارها رز ... شالتُ درست سرت کن ...

معترض صداش زدم : حســــــام!!

حسام : جونـــــــــم ...

-بگو دیگه!چرا طفره میری؟


مردد گفت : قول میدی بدون منظور و فکر های جور واجو کردن فقط به عنوان یه پیشنهاد بش نگاه کنی و جوابم رو بدی؟

لبخند پررنگی به روش زدم و خوشحال از نتیجه دادن تلاشم گفتم : اره ... قول میدم اقایی ...

کلافه دستی تو موهاش کشید و سریع گفت : قبول میکنی برا این سفر یه صیغه یه روزه بینمون بخونم؟
ادامه دارد ...:-2-01-:
بچه ها یه سری سوال ازتون داشتم ...

روند داستان رو چطور میبینید؟به نظرتون رابطه رز و حسام همین طور باشه خوبه یا نه؟رک بودن و یا به نوعی پرو بودن حسام خوبه یا نه؟
رز چی مقاوم باشه بهتره یا با حسام راه بیاد؟
در مورد مرضیه خانوم چی؟دوستی خواسته بود جزئیات سرگذشتش بیشتر باشه نظر شما چیه؟
ممنون از همراهی همتون ... جواب سوالام رو بدید مطمئن باشید تو روند داستان تاثیر خواهد داشت ... یکمم نقد کنید!:-2-41-:نقد و پیشنهاد در پروفایلم ...:-2-40-:

negin.t
1392,02,03, ساعت : 22:17
باز فشارم افت کرد ... دستام یخ بست و قلبم ... کند و بی صدا به قفسه لرزون سینم کوبیده شد ... کی از درد من با خبر بود ... از نفرتم ... از فکر درگیرم ...

از درد منی که حاصل یه ازدواج با صیغه بودم ... از دختری که برای داشتن یه نام پدر تو شناسنامش دو ماه در اغوش مادرش تو راهرو های ثبت احوال پابه پای مادر بی گناهش زار زده بود ...


دختری که از زجر یه زن باخبر بود ... از تحقیرش ... از هوس یه مرد ... از بی غیرتی ... از سواستفاده ... دختری که تو بطن این لجن این حقارت رشد کرده بود ...


صداهای گنگی تو سرم میپیچید ... لرزش بدنم هر لحظه بیشترمیشد ... صیغه ... صیغه ... صورت خونی و کبود مادرم پشت پلکم رو پر کرد ... قبر سفیدِ حک شده تو قلبم پررنگ شد ...

ترمز ماشین و بعد هم صدای نگرانش تو شلوغی ذهنم تبل میزد : رز ... رز ... چرا نفس نفس میزنی؟... به من نگاه کن ... چی شد عزیزم ؟


شوری اشکی که از چشمام رون بودُ روی لبهای لرزونم حس میکردم ... یه چیزی تو قلبم ... تو ذهنم گم شده بود ... یه فریاد ... یه حس انتقام ... یه شکست زن ... یه پیروزی ... یه هوس مرد ... کاش میشد تموم شه این وحشت ... این پیله تنیده دور قلبم ...


دستی دور کمرم پیچیده شد و اغوشی برای فراموشی یا یاداوری این ترس تنگ شد ...

حسام : رزم ... عزیزم ... اروم باش باور کن من قصدم بد نبود ... اگر الان عقدم باشیم تا تو نخوای من دستمم بت نمی خوره ... تا تو نخوای ... منی وجود نداره ... اگرم چیزی گفتم برای راحتی خودمون بود همین ... نه برای استفاده از جسم تو ...

بغض صداش رو خش انداخت : من تو رو میخوام ... بیشتر از جونم اما ... اما ... نه برای رفع هوسم ... برای تکمیل روحم ... نه برای یه لحظه خوشی ... برای یه عمر عاشقی ... یه عمر ارامشم ...

بفهمم رز ... عشق من به تو بالاتر از اینه که برای یه هوس بشکنمش ... تحمل قلبم بیشتر از این حرفاست ... کمش ندون ... این تپش بلندش از حضور توِ ... از داشتن توِ ... از تب نگاه توِ ... نه از رو هوس .... میتونی بفهمی ...


یخ قلبم اب شد ... لرزش دستم قطع شد ... خون تو رگهای تنگ شدم با فشار از قلبم پنپاژ شد ...

دستم رو دورش حلقه کردم ... و اروم زمزمه کردم : حسام تا هر وقت که بگی ... هر چی بگی ... هر چی بخوای ... برات کم نمی زارم ... قسم میخورم قلبم همیشه برای عشقت بزنه ... فقط ازم صیغه رو نخواه ... من متولد شده از یه صیغم ... از درد مادرم ... حسام ... مادرم عاشق شد ... دنیاش شد یه مرد ... یه مرد هوس باز که بش قول داد ... براش قسم خورد ... قسم خورد فقط چند ماه تا پیدا شدن شناسنامش برای محکم شدن پیوندشون محرم شن ...


مادر ساده من عشقش ویرونش کرد ... درد کشید ... زجر کشید .... برای اثبات من خون گریه کرد ... حسام ... خانوم جون میگه ... زن ... زن ... یعنی گل ... یعنی بهار زندگی یه مرد ... مگه خود تو نگفتی من برات حکم نفس دارم ... حکم زندگی ... پس این گلُ نباید پژمرد ... این نفسُ نباید تنگ کرد ... این زندگی رو نباید اتیش زد ...


مرد نباید کبریت بشه ... نباید زندگی خودشُ اتیش بزنه ... من همین جا برات قسم میخورم روح من برا تو باشه ... قلبم پر از یاد تو باشه ...

اگه این تضمین برات کافیه ... روح زندگیتُ اتیش نزن ... نشکونش ... ضعیفش نکن ... بزار به زن بودن خودم افتخار کنم ...اگه برات کافیه ...



حسام با صدای دورگه ای وسط حرفم پرید و گفت : کافیه عزیزم ... بودنت برام کافیه ... ببخشم نباید حرفشم پیش میکشیدم ... بزارش پای بی قراریم ...

خنده مصنوعی برای پایان این جو خشک کرد و ادامه داد : اصلا این قلب من حقشه یکم منتظر باشه ... مگه نه؟چه دلیلی داره هی تا تو رو دید لق بزنه!؟شده مثل پیکان گوجه ایا!... باید یه موتور خوب روش ببندم ... نظرت چیه؟

خندیدم و گفتم : موافقم الانم صدا تلق تلوقش میاد ...

قهقهه شادی زد و گفت : پس حسابی از رده خارج شده!

ادامه دارد ... ویرایش نشده ... به شدت گیج میزنم!!ممنون از تمام اونایی که اومدن و نظرشون رو گفتن ... :-2-40-:همتونُ دوست دارم ...:-2-41-:

negin.t
1392,02,04, ساعت : 13:15
فوق العاده بود ... بافت قدیمی ... خونه های کاه گلی و هوای پاک و اسمون ابی ... نفس عمیقی کشیدم و به سمت حسام که مشغول صحبت با پسر جونی بود رفتم ...

یه ربعی بود که به روستا رسیده بودیم ... و دنبال یه اتاق می گشتیم ... به خاطر ظاهرمون و تنها بودنمون کسی اتاق بمون نمی داد ...



از حالت حسام میتونستم بفهمم که عصبی شده ... دستی تو موهاش کشید و خشمگین گفت : مواظب حرف زدنت باش بچه!

نزدیکش شدم و گفتم : حسام ... چیزی شده ؟

نگاه تندی به من انداخت و با چشم به شال عقب رفتم اشاره کرد ...


انقدر نگاهش ترسناک بود که دستپاچه کل موهام رو تو شال کردم و سرم رو زیر انداختم ...

پسر : چرا عصبی میشی اقا شما یه شناسنامه به من بده تا یه ماهم خواستی بهت اتاق میدم ... ولی بی شناسنامه ...

قبل از عکس العمل حسام صدای پر صلابت مردی بلند شد ...

مرد : هاشم چی شده؟چرا صدا بلند کردی؟

پسر : سلام حاجی ... این اقا اتاق میخواد ...


مرد نگاه کنجکاوی به منُ حسام کرد و ما هم زیر لبی بش سلام کردیم ...

مرد : خب مشکل کجاست؟

پسر نگاه خیره ای به من کرد و با پوزخند گفت : مشکل اینجاست که اقا ادعا میکنه زن و شوهرن ولی شناسنامه همراه ندارن ...

مرد : هاشم!این چه طرز حرف زدن با مهمونه!

پسر : اما حاجی ..

مرد رو به حسام بی توجه به اعتراض پسر ادامه داد : پسرم یه دقیقه بیا اینجا ...

حسام با صورتی سرخ کنار گوشم غرید : برو تو ماشین ... پسر هیز یه بار دیگه نگات کنه گردنشو میشکونم!عوضی!

راست می گفت نگاه های پسر خیلی بد بود ... هر بار باش چشم تو چشم میشدم بدنم از نگاه بی پرواش میلرزید ...


بی حرف به سمت ماشین رفتم و سوار شدم ...

حسام هم بعد از ده دقیقه که با مرد صحبت کرد به سمت ماشین اومد ...

حسام : رز بیا پایین ... اتاق گرفتم ...

لبخندی به روش زدم گفتم : چشم ... چرا اخم کردی حالا؟

بدون اینکه جوابم رو بده در عقب رو باز کرد و وسایل رو برداشت ... کیفم رو چنگ زدم و دنبالش راه افتادم ...

اخماش حسابی توهم بود .. ترجیح دادم چیزی نگم ... کوچه ها خیلی باریک بودن و مجبور بودیم پیاده مسیر رو بریم ... خیلی سردم بود ... سویشرت نازکم جواب گوی سردی کوهستان نبود ... مخصوصا که افتاب هم رفته بود ...


حسام نگاه گذرایی به من انداخت و بی توجه به من که داشتم میلرزیدم جلوتر از من حرکت کرد ...

از رفتار مسخرش حرصم گرفته بود ... این چند وقت خوب شناخته بودمش تا وقتی مردی کنارم نبود رفتارش خوب بود اما همین که نگاه منو رو کسی میدید یا با کسی هم صحبت میشدم قاطی می کرد ...

یاد چند روز پیش افتادم ... تازه کلاس تموم شده بود و طبق دستور حسام خان تو حیاط منتظرش بودم ... می خواست با مدیر گروه درباره پروژه لیسانسش صحبت کنه ... و چون اقای قدیری مدیر گروهمون پسر جونی بود و سری قبل که باهم رفتیم پیشش چند باری من رو مخاطب قرار داد و باlم شوخی کرد ... این دفعه بدون من رفته بود ... !

روی نیمکت روبه روی در خروجی نشستم