PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دفتر اشعار حافظ شیرازی !



صفحه ها : 1 [2] 3

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:16 بعد از ظهر
غزلیات



شماره99

دل من در هوای روی فرخ

بود آشفته همچون موی فرخ


بجز هندوی زلفش هیچ کس نیست

که برخوردار شد از روی فرخ


سیاهی نیکبخت است آن که دایم

بود همراز و هم زانوی فرخ


شود چون بید لرزان سرو آزاد

اگر بیند قد دلجوی فرخ


بده ساقی شراب ارغوانی

به یاد نرگس جادوی فرخ


دوتا شد قامتم همچون کمانی

ز غم پیوسته چون ابروی فرخ


نسیم مشک تاتاری خجل کرد

شمیم زلف عنبربوی فرخ


اگر میل دل هر کس به جایست

بود میل دل من سوی فرخ


غلام همت آنم که باشد

چو حافظ بنده و هندوی فرخ

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:16 بعد از ظهر
غزلیات



شماره100

دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد

گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد


گفتم به باد میدهدم باده نام و ننگ

گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد


سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست

از بهر این معامله غمگین مباش و شاد


بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ

در معرضی که تخت سلیمان رود به باد


حافظ گرت ز پند حکیمان ملالت است

کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:19 بعد از ظهر
غزلیات



شماره101

شراب و عیش نهان چیست کار بیبنیاد

زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد


گره ز دل بگشا و از سپهر یاد مکن

که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد


ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ

از این فسانه هزاران هزار دارد یاد


قدح به شرط ادب گیر زان که ترکیبش

ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد


که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند

که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد


ز حسرت لب شیرین هنوز میبینم

که لاله میدمد از خون دیده فرهاد


مگر که لاله بدانست بیوفایی دهر

که تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهاد


بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم

مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد


نمیدهند اجازت مرا به سیر و سفر

نسیم باد مصلا و آب رکن آباد


قدح مگیر چو حافظ مگر به ناله چنگ

که بستهاند بر ابریشم طرب دل شاد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:20 بعد از ظهر
غزلیات



شماره102

دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد

من نیز دل به باد دهم هر چه باد باد


کارم بدان رسید که همراز خود کنم

هر شام برق لامع و هر بامداد باد


در چین طره تو دل بی حفاظ من

هرگز نگفت مسکن مالوف یاد باد


امروز قدر پند عزیزان شناختم

یا رب روان ناصح ما از تو شاد باد


خون شد دلم به یاد تو هر گه که در چمن

بند قبای غنچه گل میگشاد باد


از دست رفته بود وجود ضعیف من

صبحم به بوی وصل تو جان بازداد باد


حافظ نهاد نیک تو کامت برآورد

جانها فدای مردم نیکونهاد باد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:20 بعد از ظهر
غزلیات



شماره103

روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد


کامم از تلخی غم چون زهر گشت

بانگ نوش شادخواران یاد باد


گر چه یاران فارغند از یاد من

از من ایشان را هزاران یاد باد


مبتلا گشتم در این بند و بلا

کوشش آن حق گزاران یاد باد


گر چه صد رود است در چشمم مدام

زنده رود باغ کاران یاد باد


راز حافظ بعد از این ناگفته ماند

ای دریغا رازداران یاد باد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:21 بعد از ظهر
غزلیات



شماره104

جمالت آفتاب هر نظر باد

ز خوبی روی خوبت خوبتر باد


همای زلف شاهین شهپرت را

دل شاهان عالم زیر پر باد


کسی کو بسته زلفت نباشد

چو زلفت درهم و زیر و زبر باد


دلی کو عاشق رویت نباشد

همیشه غرقه در خون جگر باد


بتا چون غمزهات ناوک فشاند

دل مجروح من پیشش سپر باد


چو لعل شکرینت بوسه بخشد

مذاق جان من ز او پرشکر باد


مرا از توست هر دم تازه عشقی

تو را هر ساعتی حسنی دگر باد


به جان مشتاق روی توست حافظ

تو را در حال مشتاقان نظر باد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:22 بعد از ظهر
غزلیات



شماره105

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد

ور نه اندیشه این کار فراموشش باد


آن که یک جرعه می از دست تواند دادن

دست با شاهد مقصود در آغوشش باد


پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد


شاه ترکان سخن مدعیان میشنود

شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد


گر چه از کبر سخن با من درویش نگفت

جان فدای شکرین پسته خاموشش باد


چشمم از آینه داران خط و خالش گشت

لبم از بوسه ربایان بر و دوشش باد


نرگس مست نوازش کن مردم دارش

خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد


به غلامی تو مشهور جهان شد حافظ

حلقه بندگی زلف تو در گوشش باد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:23 بعد از ظهر
غزلیات



شماره106

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده گزند مباد


سلامت همه آفاق در سلامت توست

به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد


جمال صورت و معنی ز امن صحت توست

که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد


در این چمن چو درآید خزان به یغمایی

رهش به سرو سهی قامت بلند مباد


در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد

مجال طعنه بدبین و بدپسند مباد


هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیند

بر آتش تو بجز جان او سپند مباد


شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوی

که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:23 بعد از ظهر
غزلیات



شماره107

حسن تو همیشه در فزون باد

رویت همه ساله لاله گون باد


اندر سر ما خیال عشقت

هر روز که باد در فزون باد


هر سرو که در چمن درآید

در خدمت قامتت نگون باد


چشمی که نه فتنه تو باشد

چون گوهر اشک غرق خون باد


چشم تو ز بهر دلربایی

در کردن سحر ذوفنون باد


هر جا که دلیست در غم تو

بی صبر و قرار و بی سکون باد


قد همه دلبران عالم

پیش الف قدت چو نون باد


هر دل که ز عشق توست خالی

از حلقه وصل تو برون باد


لعل تو که هست جان حافظ

دور از لب مردمان دون باد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:24 بعد از ظهر
غزلیات



شماره108


خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد

ساحت کون و مکان عرصه میدان تو باد


زلف خاتون ظفر شیفته پرچم توست

دیده فتح ابد عاشق جولان تو باد


ای که انشا عطارد صفت شوکت توست

عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد


طیره جلوه طوبی قد چون سرو تو شد

غیرت خلد برین ساحت بستان تو باد


نه به تنها حیوانات و نباتات و جماد

هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:25 بعد از ظهر
غزلیات



شماره109

دیر است که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد


صد نامه فرستادم و آن شاه سواران

پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد


سوی من وحشی صفت عقل رمیده

آهوروشی کبک خرامی نفرستاد


دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست

و از آن خط چون سلسله دامی نفرستاد


فریاد که آن ساقی شکرلب سرمست

دانست که مخمورم و جامی نفرستاد


چندان که زدم لاف کرامات و مقامات

هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد


حافظ به ادب باش که واخواست نباشد

گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:25 بعد از ظهر
غزلیات



شماره110

یرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد

از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر

ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد


دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم

چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد


از رهگذر خاک سر کوی شما بود

هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد


مژگان تو تا تیغ جهان گیر برآورد

بس کشته دل زنده که بر یک دگر افتاد


بس تجربه کردیم در این دیر مکافات

با دردکشان هر که درافتاد برافتاد


گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد

با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد


حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود

بس طرفه حریفیست کش اکنون به سر افتاد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:26 بعد از ظهر
غزلیات



شماره111

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد

عارف از خنده می در طمع خام افتاد


حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد

این همه نقش در آیینه اوهام افتاد


این همه عکس می و نقش نگارین که نمود

یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد


غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید

کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد


من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم

اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد


چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار

هر که در دایره گردش ایام افتاد


در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ

آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد


آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی

کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد


زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت

کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد


هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است

این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد


صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی

زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:27 بعد از ظهر
غزلیات



شماره112

آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد

صبر و آرام تواند به من مسکین داد


وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت

هم تواند کرمش داد من غمگین داد


من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم

که عنان دل شیدا به لب شیرین داد


گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست

آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد


خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن

هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد


بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی

خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد


در کف غصه دوران دل حافظ خون شد

از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:27 بعد از ظهر
غزلیات



شماره 113

بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد

که تاب من به جهان طره فلانی داد


دلم خزانه اسرار بود و دست قضا

درش ببست و کلیدش به دلستانی داد


شکسته وار به درگاهت آمدم که طبیب

به مومیایی لطف توام نشانی داد


تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش

که دست دادش و یاری ناتوانی داد


برو معالجه خود کن ای نصیحتگو

شراب و شاهد شیرین که را زیانی داد


گذشت بر من مسکین و با رقیبان گفت

دریغ حافظ مسکین من چه جانی داد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:28 بعد از ظهر
غزلیات



شماره 114

همای اوج سعادت به دام ما افتد

اگر تو را گذری بر مقام ما افتد


حباب وار براندازم از نشاط کلاه

اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد


شبی که ماه مراد از افق شود طالع

بود که پرتو نوری به بام ما افتد


به بارگاه تو چون باد را نباشد بار

کی اتفاق مجال سلام ما افتد


چو جان فدای لبش شد خیال میبستم

که قطرهای ز زلالش به کام ما افتد


خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز

کز این شکار فراوان به دام ما افتد


به ناامیدی از این در مرو بزن فالی

بود که قرعه دولت به نام ما افتد


ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ

نسیم گلشن جان در مشام ما افتد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:29 بعد از ظهر
غزلیات



شماره115

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد


چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان

که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد


شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما

بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد


عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است

خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد


بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سال

چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد


خدا را چون دل ریشم قراری بست با زلفت

بفرما لعل نوشین را که زودش باقرار آرد


در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ

نشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:29 بعد از ظهر
غزلیات



شماره116

کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد

محقق است که او حاصل بصر دارد


چو خامه در ره فرمان او سر طاعت

نهادهایم مگر او به تیغ بردارد


کسی به وصل تو چون شمع یافت پروانه

که زیر تیغ تو هر دم سری دگر دارد


به پای بوس تو دست کسی رسید که او

چو آستانه بدین در همیشه سر دارد


ز زهد خشک ملولم کجاست باده ناب

که بوی باده مدامم دماغ تر دارد


ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که تو را

دمی ز وسوسه عقل بیخبر دارد


کسی که از ره تقوا قدم برون ننهاد

به عزم میکده اکنون ره سفر دارد


دل شکسته حافظ به خاک خواهد برد

چو لاله داغ هوایی که بر جگر دارد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:30 بعد از ظهر
غزلیات



شماره117

دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد

که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد


سر ما فرونیاید به کمان ابروی کس

که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد


ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم

تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد


به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله

به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد


شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن

مگر آن که شمع رویت به رهم چراغ دارد


من و شمع صبحگاهی سزد ار به هم بگرییم

که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد


سزدم چو ابر بهمن که بر این چمن بگریم

طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد


سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ

که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:31 بعد از ظهر
غزلیات



شماره118

آن کس که به دست جام دارد

سلطانی جم مدام دارد


آبی که خضر حیات از او یافت

در میکده جو که جام دارد


سررشته جان به جام بگذار

کاین رشته از او نظام دارد


ما و می و زاهدان و تقوا

تا یار سر کدام دارد


بیرون ز لب تو ساقیا نیست

در دور کسی که کام دارد


نرگس همه شیوههای مستی

از چشم خوشت به وام دارد


ذکر رخ و زلف تو دلم را

وردیست که صبح و شام دارد


بر سینه ریش دردمندان

لعلت نمکی تمام دارد


در چاه ذقن چو حافظ ای جان

حسن تو دو صد غلام دارد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:31 بعد از ظهر
غزلیات



شماره119

دلی که غیب نمای است و جام جم دارد

ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد


به خط و خال گدایان مده خزینه دل

به دست شاهوشی ده که محترم دارد


نه هر درخت تحمل کند جفای خزان

غلام همت سروم که این قدم دارد


رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست

نهد به پای قدح هر که شش درم دارد


زر از بهای می اکنون چو گل دریغ مدار

که عقل کل به صدت عیب متهم دارد


ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان

کدام محرم دل ره در این حرم دارد


دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل

به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد


مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری

که جلوه نظر و شیوه کرم دارد


ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست

که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:32 بعد از ظهر
غزلیات



شماره120

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد

بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد


غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب

بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد


چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود

ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد


ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که میبینم

کمین از گوشهای کردهست و تیر اندر کمان دارد


چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق

به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد


بیفشان جرعهای بر خاک و حال اهل دل بشنو

که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد


چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل

که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد


خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس

که می با دیگری خوردهست و با من سر گران دارد


به فتراک ار همیبندی خدا را زود صیدم کن

که آفتهاست در تاخیر و طالب را زیان دارد


ز سروقد دلجویت مکن محروم چشمم را

بدین سرچشمهاش بنشان که خوش آبی روان دارد


ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داری

که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد


چه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهرآشوب

به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:33 بعد از ظهر
غزلیات



شماره121

هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد

سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد


حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد


دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمان است

که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد


لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش هست

بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد


به خواری منگر ای منعم ضعیفان و نحیفان را

که صدر مجلس عشرت گدای رهنشین دارد


چو بر روی زمین باشی توانایی غنیمت دان

که دوران ناتوانیها بسی زیر زمین دارد


بلاگردان جان و تن دعای مستمندان است

که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد


صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان

که صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دارد


و گر گوید نمیخواهم چو حافظ عاشق مفلس

بگوییدش که سلطانی گدایی همنشین دارد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:33 بعد از ظهر
غزلیات



شماره122

هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد


حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد


دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشتهات به دو دست دعا نگه دارد


گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان

نگاه دار سر رشته تا نگه دارد


صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی

ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد


چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت

ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد


سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری

که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد


غبار راه راهگذارت کجاست تا حافظ

به یادگار نسیم صبا نگه دارد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:34 بعد از ظهر
غزلیات



شماره123

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد


عالم از ناله عشاق مبادا خالی

که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد


پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور

خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد


محترم دار دلم کاین مگس قندپرست

تا هواخواه تو شد فر همایی دارد


از عدالت نبود دور گرش پرسد حال

پادشاهی که به همسایه گدایی دارد


اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند

درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد


ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق

هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد


نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست

شادی روی کسی خور که صفایی دارد


خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند

و از زبان تو تمنای دعایی دارد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:35 بعد از ظهر
غزلیات



شماره124

آن که از سنبل او غالیه تابی دارد

باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد


از سر کشته خود میگذری همچون باد

چه توان کرد که عمر است و شتابی دارد


ماه خورشید نمایش ز پس پرده زلف

آفتابیست که در پیش سحابی دارد


چشم من کرد به هر گوشه روان سیل سرشک

تا سهی سرو تو را تازهتر آبی دارد


غمزه شوخ تو خونم به خطا میریزد

فرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد


آب حیوان اگر این است که دارد لب دوست

روشن است این که خضر بهره سرابی دارد


چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر

ترک مست است مگر میل کبابی دارد


جان بیمار مرا نیست ز تو روی سؤال

ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد


کی کند سوی دل خسته حافظ نظری

چشم مستش که به هر گوشه خرابی دارد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:36 بعد از ظهر
غزلیات



شماره125

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد

بنده طلعت آن باش که آنی دارد


شیوه حور و پری گر چه لطیف است ولی

خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد


چشمه چشم مرا ای گل خندان دریاب

که به امید تو خوش آب روانی دارد


گوی خوبی که برد از تو که خورشید آن جا

نه سواریست که در دست عنانی دارد


دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی

آری آری سخن عشق نشانی دارد


خم ابروی تو در صنعت تیراندازی

برده از دست هر آن کس که کمانی دارد


در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز

هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد


با خرابات نشینان ز کرامات ملاف

هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد


مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرای

هر بهاری که به دنباله خزانی دارد


مدعی گو لغز و نکته به حافظ مفروش

کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:37 بعد از ظهر
غزلیات



شماره126

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد

هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد


با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم

یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد


هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است

دردا که این معما شرح و بیان ندارد


سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن

ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد


چنگ خمیده قامت میخواندت به عشرت

بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد


ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز

مست است و در حق او کس این گمان ندارد


احوال گنج قارون کایام داد بر باد

در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد


گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان

کان شوخ سربریده بند زبان ندارد


کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ

زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:37 بعد از ظهر
غزلیات



شماره 127

روشنی طلعت تو ماه ندارد

پیش تو گل رونق گیاه ندارد


گوشه ابروی توست منزل جانم

خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد


تا چه کند با رخ تو دود دل من

آینه دانی که تاب آه ندارد


شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت

چشم دریده ادب نگاه ندارد


دیدم و آن چشم دل سیه که تو داری

جانب هیچ آشنا نگاه ندارد


رطل گرانم ده ای مرید خرابات

شادی شیخی که خانقاه ندارد


خون خور و خامش نشین که آن دل نازک

طاقت فریاد دادخواه ندارد


گو برو و آستین به خون جگر شوی

هر که در این آستانه راه ندارد


نی من تنها کشم تطاول زلفت

کیست که او داغ آن سیاه ندارد


حافظ اگر سجده تو کرد مکن عیب

کافر عشق ای صنم گناه ندارد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:38 بعد از ظهر
غزلیات



شماره128

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد


کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش

عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد


باغبانا ز خزان بیخبرت میبینم

آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد


رهزن دهر نخفتهست مشو ایمن از او

اگر امروز نبردهست که فردا ببرد


در خیال این همه لعبت به هوس میبازم

بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد


علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد

ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد


بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر

سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد


جام مینایی می سد ره تنگ دلیست

منه از دست که سیل غمت از جا ببرد


راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است

هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد


حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یار

خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:39 بعد از ظهر
غزلیات



شماره129

اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد

نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد


اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر

چگونه کشتی از این ورطه بلا ببرد


فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک

که کس نبود که دستی از این دغا ببرد


گذار بر ظلمات است خضر راهی کو

مباد کآتش محرومی آب ما ببرد


دل ضعیفم از آن میکشد به طرف چمن

که جان ز مرگ به بیماری صبا ببرد


طبیب عشق منم باده ده که این معجون

فراغت آرد و اندیشه خطا ببرد


بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت

مگر نسیم پیامی خدای را ببرد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:39 بعد از ظهر
غزلیات



شماره130

سحر بلبل حکایت با صبا کرد

که عشق روی گل با ما چهها کرد


از آن رنگ رخم خون در دل افتاد

و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد


غلام همت آن نازنینم

که کار خیر بی روی و ریا کرد


من از بیگانگان دیگر ننالم

که با من هر چه کرد آن آشنا کرد


گر از سلطان طمع کردم خطا بود

ور از دلبر وفا جستم جفا کرد


خوشش باد آن نسیم صبحگاهی

که درد شب نشینان را دوا کرد


نقاب گل کشید و زلف سنبل

گره بند قبای غنچه وا کرد


به هر سو بلبل عاشق در افغان

تنعم از میان باد صبا کرد


بشارت بر به کوی می فروشان

که حافظ توبه از زهد ریا کرد


وفا از خواجگان شهر با من

کمال دولت و دین بوالوفا کرد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:40 بعد از ظهر
غزلیات



شماره131

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد

هلال عید به دور قدح اشارت کرد


ثواب روزه و حج قبول آن کس برد

که خاک میکده عشق را زیارت کرد


مقام اصلی ما گوشه خرابات است

خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد


بهای باده چون لعل چیست جوهر عقل

بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد


نماز در خم آن ابروان محرابی

کسی کند که به خون جگر طهارت کرد


فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروز

نظر به دردکشان از سر حقارت کرد


به روی یار نظر کن ز دیده منت دار

که کار دیده نظر از سر بصارت کرد


حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ

اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:41 بعد از ظهر
غزلیات



شماره132

به آب روشن می عارفی طهارت کرد

علی الصباح که میخانه را زیارت کرد


همین که ساغر زرین خور نهان گردید

هلال عید به دور قدح اشارت کرد


خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد

به آب دیده و خون جگر طهارت کرد


امام خواجه که بودش سر نماز دراز

به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد


دلم ز حلقه زلفش به جان خرید آشوب

چه سود دید ندانم که این تجارت کرد


اگر امام جماعت طلب کند امروز

خبر دهید که حافظ به می طهارت کرد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:41 بعد از ظهر
غزلیات



شماره133

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد

بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد


بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه

زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد


ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان

دیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد


این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت

و آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد


ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم

زان چه آستین کوته و دست دراز کرد


صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت

عشقش به روی دل در معنی فراز کرد


فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید

شرمنده ره روی که عمل بر مجاز کرد


ای کبک خوش خرام کجا میروی بایست

غره مشو که گربه زاهد نماز کرد


حافظ مکن ملامت رندان که در ازل

ما را خدا ز زهد ریا بینیاز کرد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:42 بعد از ظهر
غزلیات



شماره134

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد

باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد


طوطی ای را به خیال شکری دل خوش بود

ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد


قره العین من آن میوه دل یادش باد

که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد


ساروان بار من افتاد خدا را مددی

که امید کرمم همره این محمل کرد


روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار

چرخ فیروزه طربخانه از این کهگل کرد


آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ

در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد


نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ

چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:43 بعد از ظهر
غزلیات



شماره135

دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد

تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد


آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم

این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد


دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست

به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد


عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت

نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد


سروبالای من آن گه که درآید به سماع

چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد


نظر پاک تواند رخ جانان دیدن

که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد


مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست

حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد


غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد


من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف

تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد


بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست

طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:44 بعد از ظهر
غزلیات



شماره136

دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد

تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد


آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم

این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد


دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست

به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد


عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت

نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد


سروبالای من آن گه که درآید به سماع

چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد


نظر پاک تواند رخ جانان دیدن

که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد


مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست

حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد


غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد


من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف

تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد


بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست

طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:44 بعد از ظهر
غزلیات



شماره137

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد


شب تنهاییم در قصد جان بود

خیالش لطفهای بیکران کرد


چرا چون لاله خونین دل نباشم

که با ما نرگس او سرگران کرد


که را گویم که با این درد جان سوز

طبیبم قصد جان ناتوان کرد


بدان سان سوخت چون شمعم که بر من

صراحی گریه و بربط فغان کرد


صبا گر چاره داری وقت وقت است

که درد اشتیاقم قصد جان کرد


میان مهربانان کی توان گفت

که یار ما چنین گفت و چنان کرد


عدو با جان حافظ آن نکردی

که تیر چشم آن ابروکمان کرد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:45 بعد از ظهر
غزلیات



شماره138

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد


آن جوان بخت که میزد رقم خیر و قبول

بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد


کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک

رهنمونیم به پای علم داد نکرد


دل به امید صدایی که مگر در تو رسد

نالهها کرد در این کوه که فرهاد نکرد


سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغ سحر

آشیان در شکن طره شمشاد نکرد


شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار

زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد


کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد

هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد


مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق

که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد


غزلیات عراقیست سرود حافظ

که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:46 بعد از ظهر
غزلیات



شماره139

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد

صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد


سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرد

در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد


یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار

کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد


ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت

وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد


میخواستم که میرمش اندر قدم چو شمع

او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد


جانا کدام سنگدل بیکفایتیست

کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد


کلک زبان بریده حافظ در انجمن

با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:46 بعد از ظهر
غزلیات



شماره 140

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد


یا بخت من طریق مروت فروگذاشت

یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد


گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم

چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد


شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من

سودای دام عاشقی از سر به درنکرد


هر کس که دید روی تو بوسید چشم من

کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد


من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع

او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:47 بعد از ظهر
غزلیات



شماره141

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد


آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد


اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار

طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد


برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد


ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد


آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد


فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

.RAHA.
1392،05،08, ساعت : 06:48 بعد از ظهر
غزلیات



شماره142

دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد

شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد


آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید

تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد


مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق

راه مستانه زد و چاره مخموری کرد


نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود

آن چه با خرقه زاهد می انگوری کرد


غنچه گلبن وصلم ز نسیمش بشکفت

مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوری کرد


حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود

عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:35 بعد از ظهر
غزلیات



شماره143

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد

وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد


گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است

طلب از گمشدگان لب دریا میکرد


مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

کو به تایید نظر حل معما میکرد


دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست

و اندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد


گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم

گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد


بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمیدیدش و از دور خدا را میکرد


این همه شعبده خویش که میکرد این جا

سامری پیش عصا و ید بیضا میکرد


گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد


فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آن چه مسیحا میکرد


گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست

گفت حافظ گلهای از دل شیدا میکرد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:36 بعد از ظهر
غزلیات



144

به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد

که خاک میکده کحل بصر توانی کرد


مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر

بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد


گل مراد تو آن گه نقاب بگشاید

که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد


گدایی در میخانه طرفه اکسیریست

گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد


به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی

که سودها کنی ار این سفر توانی کرد


تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون

کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد


جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی

غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد


بیا که چاره ذوق حضور و نظم امور

به فیض بخشی اهل نظر توانی کرد


ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی

طمع مدار که کار دگر توانی کرد


دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی

چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد


گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ

به شاهراه حقیقت گذر توانی کرد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:37 بعد از ظهر
غزلیات



145

چه مستیست ندانم که رو به ما آورد

که بود ساقی و این باده از کجا آورد


تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر

که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد


دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن

که باد صبح نسیم گره گشا آورد


رسیدن گل و نسرین به خیر و خوبی باد

بنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد


صبا به خوش خبری هدهد سلیمان است

که مژده طرب از گلشن سبا آورد


علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست

برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد


مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ

چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد


به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم

که حمله بر من درویش یک قبا آورد


فلک غلامی حافظ کنون به طوع کند

که التجا به در دولت شما آورد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:37 بعد از ظهر
غزلیات



146

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار میآورد

دل شوریده ما را به بو در کار میآورد


من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم

که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار میآورد


فروغ ماه میدیدم ز بام قصر او روشن

که رو از شرم آن خورشید در دیوار میآورد


ز بیم غارت عشقش دل پرخون رها کردم

ولی میریخت خون و ره بدان هنجار میآورد


به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بیگه

کز آن راه گران قاصد خبر دشوار میآورد


سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود

اگر تسبیح میفرمود اگر زنار میآورد


عفاالله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کرد

به عشوه هم پیامی بر سر بیمار میآورد


عجب میداشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه

ولی منعش نمیکردم که صوفی وار میآورد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:38 بعد از ظهر
غزلیات



147

نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد

که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد


به مطربان صبوحی دهیم جامه چاک

بدین نوید که باد سحرگهی آورد


بیا بیا که تو حور بهشت را رضوان

در این جهان ز برای دل رهی آورد


همیرویم به شیراز با عنایت بخت

زهی رفیق که بختم به همرهی آورد


به جبر خاطر ما کوش کاین کلاه نمد

بسا شکست که با افسر شهی آورد


چه نالهها که رسید از دلم به خرمن ماه

چو یاد عارض آن ماه خرگهی آورد


رساند رایت منصور بر فلک حافظ

که التجا به جناب شهنشهی آورد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:38 بعد از ظهر
غزلیات



148

یارم چو قدح به دست گیرد

بازار بتان شکست گیرد


هر کس که بدید چشم او گفت

کو محتسبی که مست گیرد


در بحر فتادهام چو ماهی

تا یار مرا به شست گیرد


در پاش فتادهام به زاری

آیا بود آن که دست گیرد


خرم دل آن که همچو حافظ

جامی ز می الست گیرد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:39 بعد از ظهر
غزلیات



149

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمیگیرد

ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمیگیرد


خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو

که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمیگیرد


بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین

که فکری در درون ما از این بهتر نمیگیرد


صراحی میکشم پنهان و مردم دفتر انگارند

عجب گر آتش این زرق در دفتر نمیگیرد


من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی

که پیر می فروشانش به جامی بر نمیگیرد


از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش

که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمیگیرد


سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز

برو کاین وعظ بیمعنی مرا در سر نمیگیرد


نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است

دلش بس تنگ میبینم مگر ساغر نمیگیرد


میان گریه میخندم که چون شمع اندر این مجلس

زبان آتشینم هست لیکن در نمیگیرد


چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمیگیرد


سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است

چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمیگیرد


من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار

اگر میگیرد این آتش زمانی ور نمیگیرد


خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت

دری دیگر نمیداند رهی دیگر نمیگیرد


بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم

که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمیگیرد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:39 بعد از ظهر
غزلیات



150

ساقی ار باده از این دست به جام اندازد

عارفان را همه در شرب مدام اندازد


ور چنین زیر خم زلف نهد دانه خال

ای بسا مرغ خرد را که به دام اندازد


ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف

سر و دستار نداند که کدام اندازد


زاهد خام که انکار می و جام کند

پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد


روز در کسب هنر کوش که می خوردن روز

دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد


آن زمان وقت می صبح فروغ است که شب

گرد خرگاه افق پرده شام اندازد


باده با محتسب شهر ننوشی زنهار

بخورد بادهات و سنگ به جام اندازد


حافظا سر ز کله گوشه خورشید برآر

بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:40 بعد از ظهر
غزلیات




151

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمیارزد

به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمیارزد


به کوی می فروشانش به جامی بر نمیگیرند

زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمیارزد


رقیبم سرزنشها کرد کز این باب رخ برتاب

چه افتاد این سر ما را که خاک در نمیارزد


شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است

کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمیارزد


چه آسان مینمود اول غم دریا به بوی سود

غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمیارزد


تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی

که شادی جهان گیری غم لشکر نمیارزد


چو حافظ در قناعت کوش و از دنیی دون بگذر

که یک جو منت دونان دو صد من زر نمیارزد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:41 بعد از ظهر
غزلیات



152

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد


جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد


عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد

برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد


مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد


دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند

دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد


جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت

دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد


حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت

که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:41 بعد از ظهر
غزلیات



153

سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد

به دست مرحمت یارم در امیدواران زد


چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست

برآمد خنده خوش بر غرور کامگاران زد


نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست

گره بگشود از ابرو و بر دلهای یاران زد


من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست

که چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد


کدام آهن دلش آموخت این آیین عیاری

کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد


خیال شهسواری پخت و شد ناگه دل مسکین

خداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زد


در آب و رنگ رخسارش چه جان دادیم و خون خوردیم

چو نقشش دست داد اول رقم بر جان سپاران زد


منش با خرقه پشمین کجا اندر کمند آرم

زره مویی که مژگانش ره خنجرگزاران زد


شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دین منصور

که جود بیدریغش خنده بر ابر بهاران زد


از آن ساعت که جام می به دست او مشرف شد

زمانه ساغر شادی به یاد میگساران زد


ز شمشیر سرافشانش ظفر آن روز بدرخشید

که چون خورشید انجم سوز تنها بر هزاران زد


دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق ای دل

که چرخ این سکه دولت به دور روزگاران زد


نظر بر قرعه توفیق و یمن دولت شاه است

بده کام دل حافظ که فال بختیاران زد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:42 بعد از ظهر
غزلیات



154

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

شعری بخوان که با او رطل گران توان زد


بر آستان جانان گر سر توان نهادن

گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد


قد خمیده ما سهلت نماید اما

بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد


در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی

جام می مغانه هم با مغان توان زد


درویش را نباشد برگ سرای سلطان

ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد


اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند

عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد


گر دولت وصالت خواهد دری گشودن

سرها بدین تخیل بر آستان توان زد


عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است

چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد


شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست

گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد


حافظ به حق قرآن کز شید و زرق بازآی

باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:42 بعد از ظهر
غزلیات



155

اگر روم ز پی اش فتنهها برانگیزد

ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد


و گر به رهگذری یک دم از وفاداری

چو گرد در پی اش افتم چو باد بگریزد


و گر کنم طلب نیم بوسه صد افسوس

ز حقه دهنش چون شکر فروریزد


من آن فریب که در نرگس تو میبینم

بس آب روی که با خاک ره برآمیزد


فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست

کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد


تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز

هزار بازی از این طرفهتر برانگیزد


بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ

که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:43 بعد از ظهر
غزلیات



156

به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد

تو را در این سخن انکار کار ما نرسد


اگر چه حسن فروشان به جلوه آمدهاند

کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد


به حق صحبت دیرین که هیچ محرم راز

به یار یک جهت حق گزار ما نرسد


هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی

به دلپذیری نقش نگار ما نرسد


هزار نقد به بازار کائنات آرند

یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد


دریغ قافله عمر کان چنان رفتند

که گردشان به هوای دیار ما نرسد


دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش

که بد به خاطر امیدوار ما نرسد


چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را

غبار خاطری از ره گذار ما نرسد


بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او

به سمع پادشه کامگار ما نرسد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:44 بعد از ظهر
غزلیات



157

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد

پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد


من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم

داغ سودای توام سر سویدا باشد


تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخر

کز غمت دیده مردم همه دریا باشد


از بن هر مژهام آب روان است بیا

اگرت میل لب جوی و تماشا باشد


چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآ

که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد


ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد

کاندر این سایه قرار دل شیدا باشد


چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری

سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:44 بعد از ظهر
غزلیات



158

من و انکار شراب این چه حکایت باشد

غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد


تا به غایت ره میخانه نمیدانستم

ور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد


زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز

تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد


زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است

عشق کاریست که موقوف هدایت باشد


من که شبها ره تقوا زدهام با دف و چنگ

این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد


بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند

پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد


دوش از این غصه نخفتم که رفیقی میگفت

حافظ ار مست بود جای شکایت باشد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:45 بعد از ظهر
غزلیات



159

نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد


صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی

شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد


خوش بود گر محک تجربه آید به میان

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد


خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب

ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد


ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد


غم دنیی دنی چند خوری باده بخور

حیف باشد دل دانا که مشوش باشد


دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش

گر شرابش ز کف ساقی مه وش باشد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:45 بعد از ظهر
غزلیات



160

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد


من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم

که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد


روا مدار خدایا که در حریم وصال

رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد


همای گو مفکن سایه شرف هرگز

در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد


بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل

توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد


هوای کوی تو از سر نمیرود آری

غریب را دل سرگشته با وطن باشد


به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ

چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:46 بعد از ظهر
غزلیات



161

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد


از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار

صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد


غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد


هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد


جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در دایره قسمت اوضاع چنین باشد


در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد


آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر

کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:47 بعد از ظهر
غزلیات



162

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد

که در دستت بجز ساغر نباشد


زمان خوشدلی دریاب و در یاب

که دایم در صدف گوهر نباشد


غنیمت دان و می خور در گلستان

که گل تا هفته دیگر نباشد


ایا پرلعل کرده جام زرین

ببخشا بر کسی کش زر نباشد


بیا ای شیخ و از خمخانه ما

شرابی خور که در کوثر نباشد


بشوی اوراق اگر همدرس مایی

که علم عشق در دفتر نباشد


ز من بنیوش و دل در شاهدی بند

که حسنش بسته زیور نباشد


شرابی بی خمارم بخش یا رب

که با وی هیچ درد سر نباشد


من از جان بنده سلطان اویسم

اگر چه یادش از چاکر نباشد


به تاج عالم آرایش که خورشید

چنین زیبنده افسر نباشد


کسی گیرد خطا بر نظم حافظ

که هیچش لطف در گوهر نباشد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:47 بعد از ظهر
غزلیات



163

گل بی رخ یار خوش نباشد

بی باده بهار خوش نباشد


طرف چمن و طواف بستان

بی لاله عذار خوش نباشد


رقصیدن سرو و حالت گل

بی صوت هزار خوش نباشد


با یار شکرلب گل اندام

بی بوس و کنار خوش نباشد


هر نقش که دست عقل بندد

جز نقش نگار خوش نباشد


جان نقد محقر است حافظ

از بهر نثار خوش نباشد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:48 بعد از ظهر
غزلیات



164

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد


ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد


این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد


گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد


ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد


ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد


گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد


مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد


حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:48 بعد از ظهر
غزلیات



165

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد


رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت

مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد


مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند

هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد


خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش

که ساز شرع از این افسانه بیقانون نخواهد شد


مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم

کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد


شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی

دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد


مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ

که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:49 بعد از ظهر
غزلیات



166

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد


آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد


شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل

نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد


صبح امید که بد معتکف پرده غیب

گو برون آی که کار شب تار آخر شد


آن پریشانی شبهای دراز و غم دل

همه در سایه گیسوی نگار آخر شد


باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز

قصه غصه که در دولت یار آخر شد


ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد

که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد


در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را

شکر کان محنت بیحد و شمار آخر شد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:50 بعد از ظهر
غزلیات



167

ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را رفیق و مونس شد


نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد


به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد


به صدر مصطبهام مینشاند اکنون دوست

گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد


خیال آب خضر بست و جام اسکندر

به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد


طربسرای محبت کنون شود معمور

که طاق ابروی یار منش مهندس شد


لب از ترشح می پاک کن برای خدا

که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد


کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود

که علم بیخبر افتاد و عقل بیحس شد


چو زر عزیز وجود است نظم من آری

قبول دولتیان کیمیای این مس شد


ز راه میکده یاران عنان بگردانید

چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:50 بعد از ظهر
غزلیات



168

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

بسوختیم در این آرزوی خام و نشد


به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم

شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد


پیام داد که خواهم نشست با رندان

بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد


رواست در بر اگر میتپد کبوتر دل

که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد


بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل

چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد


به کوی عشق منه بیدلیل راه قدم

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد


فغان که در طلب گنج نامه مقصود

شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد


دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور

بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد


هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر

در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:51 بعد از ظهر
غزلیات



169

یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد


آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد


کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد


لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد


شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد


گوی توفیق و کرامت در میان افکندهاند

کس به میدان در نمیآید سواران را چه شد


صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد


زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد


حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش

از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:51 بعد از ظهر
غزلیات



170

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد

از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد


صوفی مجلس که دی جام و قدح میشکست

باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد


شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب

باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد


مغبچهای میگذشت راه زن دین و دل

در پی آن آشنا از همه بیگانه شد


آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت

چهره خندان شمع آفت پروانه شد


گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت

قطره باران ما گوهر یک دانه شد


نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری

حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد


منزل حافظ کنون بارگه پادشاست

دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:52 بعد از ظهر
غزلیات



171

دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد

کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد


خاک وجود ما را از آب دیده گل کن

ویرانسرای دل را گاه عمارت آمد


این شرح بینهایت کز زلف یار گفتند

حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد


عیبم بپوش زنهار ای خرقه می آلود

کان پاک پاکدامن بهر زیارت آمد


امروز جای هر کس پیدا شود ز خوبان

کان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد


بر تخت جم که تاجش معراج آسمان است

همت نگر که موری با آن حقارت آمد


از چشم شوخش ای دل ایمان خود نگه دار

کان جادوی کمانکش بر عزم غارت آمد


آلودهای تو حافظ فیضی ز شاه درخواه

کان عنصر سماحت بهر طهارت آمد


دریاست مجلس او دریاب وقت و در یاب

هان ای زیان رسیده وقت تجارت آمد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:52 بعد از ظهر
غزلیات



172

عشق تو نهال حیرت آمد

وصل تو کمال حیرت آمد


بس غرقه حال وصل کآخر

هم بر سر حال حیرت آمد


یک دل بنما که در ره او

بر چهره نه خال حیرت آمد


نه وصل بماند و نه واصل

آن جا که خیال حیرت آمد


از هر طرفی که گوش کردم

آواز سؤال حیرت آمد


شد منهزم از کمال عزت

آن را که جلال حیرت آمد


سر تا قدم وجود حافظ

در عشق نهال حیرت آمد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:53 بعد از ظهر
غزلیات



173

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد


از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد


باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند

موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد


بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم

شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد


ای عروس هنر از بخت شکایت منما

حجله حسن بیارای که داماد آمد


دلفریبان نباتی همه زیور بستند

دلبر ماست که با حسن خداداد آمد


زیر بارند درختان که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد


مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان

تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:54 بعد از ظهر
غزلیات



174

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد

هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد


برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز

که سلیمان گل از باد هوا بازآمد


عارفی کو که کند فهم زبان سوسن

تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد


مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من

کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد


لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح

داغ دل بود به امید دوا بازآمد


چشم من در ره این قافله راه بماند

تا به گوش دلم آواز درا بازآمد


گر چه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست

لطف او بین که به لطف از در ما بازآمد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:54 بعد از ظهر
غزلیات



175

صبا به تهنیت پیر می فروش آمد

که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد


هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای

درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد


تنور لاله چنان برفروخت باد بهار

که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد


به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش

که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد


ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع

به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد


ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد

چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد


چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس

سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد


ز خانقاه به میخانه میرود حافظ

مگر ز مستی زهد ریا به هوش آمد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:55 بعد از ظهر
غزلیات



176

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد


قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام

تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد


مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای

که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد


گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد

ناله فریادرس عاشق مسکین آمد


مرغ دل باز هوادار کمان ابرویست

ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد


ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست

که به کام دل ما آن بشد و این آمد


رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار

گریهاش بر سمن و سنبل و نسرین آمد


چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل

عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:55 بعد از ظهر
غزلیات



177

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سکندری داند


نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

کلاه داری و آیین سروری داند


تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که دوست خود روش بنده پروری داند


غلام همت آن رند عافیت سوزم

که در گداصفتی کیمیاگری داند


وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی

وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند


بباختم دل دیوانه و ندانستم

که آدمی بچهای شیوه پری داند


هزار نکته باریکتر ز مو این جاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند


مدار نقطه بینش ز خال توست مرا

که قدر گوهر یک دانه جوهری داند


به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد

جهان بگیرد اگر دادگستری داند


ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:56 بعد از ظهر
غزلیات



178

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

وان که این کار ندانست در انکار بماند


اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن

شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند


صوفیان واستدند از گرو می همه رخت

دلق ما بود که در خانه خمار بماند


محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد

قصه ماست که در هر سر بازار بماند


هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم

آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند


جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت

جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند


گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس

شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند


از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند


داشتم دلقی و صد عیب مرا میپوشید

خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند


بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد

که حدیثش همه جا در در و دیوار بماند


به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی

شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:56 بعد از ظهر
غزلیات



179

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند


من ار چه در نظر یار خاکسار شدم

رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند


چو پرده دار به شمشیر میزند همه را

کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند


چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است

چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند


سرود مجلس جمشید گفتهاند این بود

که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند


غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه

که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند


توانگرا دل درویش خود به دست آور

که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند


بدین رواق زبرجد نوشتهاند به زر

که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند


ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ

که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:57 بعد از ظهر
غزلیات



180

ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند

مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند


طوبی ز قامت تو نیارد که دم زند

زین قصه بگذرم که سخن میشود بلند


خواهی که برنخیزدت از دیده رود خون

دل در وفای صحبت رود کسان مبند


گر جلوه مینمایی و گر طعنه میزنی

ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند


ز آشفتگی حال من آگاه کی شود

آن را که دل نگشت گرفتار این کمند


بازار شوق گرم شد آن سروقد کجاست

تا جان خود بر آتش رویش کنم سپند


جایی که یار ما به شکرخنده دم زند

ای پسته کیستی تو خدا را به خود مخند


حافظ چو ترک غمزه ترکان نمیکنی

دانی کجاست جای تو خوارزم یا خجند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:58 بعد از ظهر
غزلیات



181

بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند

که به بالای چمان از بن و بیخم برکند


حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا

که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند


هیچ رویی نشود آینه حجله بخت

مگر آن روی که مالند در آن سم سمند


گفتم اسرار غمت هر چه بود گو میباش

صبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند


مکش آن آهوی مشکین مرا ای صیاد

شرم از آن چشم سیه دار و مبندش به کمند


من خاکی که از این در نتوانم برخاست

از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند


باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ

زان که دیوانه همان به که بود اندر بند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:58 بعد از ظهر
غزلیات



182

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند


ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند


چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب

فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند


قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست

بوسهای چند برآمیز به دشنامی چند


زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر

تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند


عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو

نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند


ای گدایان خرابات خدا یار شماست

چشم انعام مدارید ز انعامی چند


پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش

که مگو حال دل سوخته با خامی چند


حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت

کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:59 بعد از ظهر
غزلیات



183

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند


بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند


چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند


بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند


من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند


هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند


این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد

اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند


همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

که ز بند غم ایام نجاتم دادند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 01:59 بعد از ظهر
غزلیات



184

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند


ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت

با من راه نشین باده مستانه زدند


آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه کار به نام من دیوانه زدند


جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند


شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد

صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند


آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع

آتش آن است که در خرمن پروانه زدند


کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب

تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 02:00 بعد از ظهر
غزلیات



185

نقدها را بود آیا که عیاری گیرند

تا همه صومعه داران پی کاری گیرند


مصلحت دید من آن است که یاران همه کار

بگذارند و خم طره یاری گیرند


خوش گرفتند حریفان سر زلف ساقی

گر فلکشان بگذارد که قراری گیرند


قوت بازوی پرهیز به خوبان مفروش

که در این خیل حصاری به سواری گیرند


یا رب این بچه ترکان چه دلیرند به خون

که به تیر مژه هر لحظه شکاری گیرند


رقص بر شعر تر و ناله نی خوش باشد

خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند


حافظ ابنای زمان را غم مسکینان نیست

زین میان گر بتوان به که کناری گیرند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 02:01 بعد از ظهر
غزلیات



186

گر می فروش حاجت رندان روا کند

ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند


ساقی به جام عدل بده باده تا گدا

غیرت نیاورد که جهان پربلا کند


حقا کز این غمان برسد مژده امان

گر سالکی به عهد امانت وفا کند


گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم

نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند


در کارخانهای که ره عقل و فضل نیست

فهم ضعیف رای فضولی چرا کند


مطرب بساز پرده که کس بی اجل نمرد

وان کو نه این ترانه سراید خطا کند


ما را که درد عشق و بلای خمار کشت

یا وصل دوست یا می صافی دوا کند


جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت

عیسی دمی کجاست که احیای ما کند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 02:01 بعد از ظهر
غزلیات



187

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند


عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند


ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند

هر آن که خدمت جام جهان نما بکند


طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند


تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند


ز بخت خفته ملولم بود که بیداری

به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند


بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد

مگر دلالت این دولتش صبا بکند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 02:02 بعد از ظهر
غزلیات



188

مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند

که اعتراض بر اسرار علم غیب کند


کمال سر محبت ببین نه نقص گناه

که هر که بیهنر افتد نظر به عیب کند


ز عطر حور بهشت آن نفس برآید بوی

که خاک میکده ما عبیر جیب کند


چنان زند ره اسلام غمزه ساقی

که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند


کلید گنج سعادت قبول اهل دل است

مباد آن که در این نکته شک و ریب کند


شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد

که چند سال به جان خدمت شعیب کند


ز دیده خون بچکاند فسانه حافظ

چو یاد وقت زمان شباب و شیب کند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 02:02 بعد از ظهر
غزلیات



189

طایر دولت اگر باز گذاری بکند

یار بازآید و با وصل قراری بکند


دیده را دستگه در و گهر گر چه نماند

بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند


دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من

هاتف غیب ندا داد که آری بکند


کس نیارد بر او دم زند از قصه ما

مگرش باد صبا گوش گذاری بکند


دادهام باز نظر را به تذروی پرواز

بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند


شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند


کو کریمی که ز بزم طربش غمزدهای

جرعهای درکشد و دفع خماری بکند


یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب

بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند


حافظا گر نروی از در او هم روزی

گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 02:03 بعد از ظهر
غزلیات



190

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند


قاصد منزل سلمی که سلامت بادش

چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند


امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند

گر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند


یا رب اندر دل آن خسرو شیرین انداز

که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند


شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد

قدر یک ساعته عمری که در او داد کند


حالیا عشوه ناز تو ز بنیادم برد

تا دگرباره حکیمانه چه بنیاد کند


گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنیست

فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند


ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز

خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 02:04 بعد از ظهر
غزلیات



191

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند


اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی

وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند


دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او

نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند


گفتم گره نگشودهام زان طره تا من بودهام

گفتا منش فرمودهام تا با تو طراری کند


پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیدهاست بو

از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند


چون من گدای بینشان مشکل بود یاری چنان

سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند


زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند


شد لشکر غم بی عدد از بخت میخواهم مدد

تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند


با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او

کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 02:04 بعد از ظهر
غزلیات



192

سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند

همدم گل نمیشود یاد سمن نمیکند


دی گلهای ز طرهاش کردم و از سر فسوس

گفت که این سیاه کج گوش به من نمیکند


تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او

زان سفر دراز خود عزم وطن نمیکند


پیش کمان ابرویش لابه همیکنم ولی

گوش کشیده است از آن گوش به من نمیکند


با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب

کز گذر تو خاک را مشک ختن نمیکند


چون ز نسیم میشود زلف بنفشه پرشکن

وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمیکند


دل به امید روی او همدم جان نمیشود

جان به هوای کوی او خدمت تن نمیکند


ساقی سیم ساق من گر همه درد میدهد

کیست که تن چو جام می جمله دهن نمیکند


دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر

بی مدد سرشک من در عدن نمیکند


کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند

تیغ سزاست هر که را درد سخن نمیکند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 02:05 بعد از ظهر
غزلیات



193

در نظربازی ما بیخبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند


عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند


جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست

ماه و خورشید همین آینه میگردانند


عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا

ما همه بنده و این قوم خداوندانند


مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند


وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد

که در آن آینه صاحب نظران حیرانند


لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ

عشقبازان چنین مستحق هجرانند


مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار

ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند


گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد

عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند


زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد

دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند


گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان

بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 02:05 بعد از ظهر
غزلیات



194

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند


به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند

ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند


به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند

نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند


سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند

رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند


ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند

ز رویم راز پنهانی چو میبینند میخوانند


دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد

ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند


چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند

بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند


در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند

که با این درد اگر دربند درمانند درمانند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 02:06 بعد از ظهر
غزلیات



195

غلام نرگس مست تو تاجدارانند

خراب باده لعل تو هوشیارانند


تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز

و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند


ز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر

که از یمین و یسارت چه سوگوارانند


گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین

که از تطاول زلفت چه بیقرارانند


نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو

که مستحق کرامت گناهکارانند


نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس

که عندلیب تو از هر طرف هزارانند


تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من

پیاده میروم و همرهان سوارانند


بیا به میکده و چهره ارغوانی کن

مرو به صومعه کان جا سیاه کارانند


خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد

که بستگان کمند تو رستگارانند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 02:06 بعد از ظهر
غزلیات



196

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند


دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

باشد که از خزانه غیبم دوا کنند


معشوق چون نقاب ز رخ در نمیکشد

هر کس حکایتی به تصور چرا کنند


چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست

آن به که کار خود به عنایت رها کنند


بی معرفت مباش که در من یزید عشق

اهل نظر معامله با آشنا کنند


حالی درون پرده بسی فتنه میرود

تا آن زمان که پرده برافتد چهها کنند


گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار

صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند


می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب

بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند


پیراهنی که آید از او بوی یوسفم

ترسم برادران غیورش قبا کنند


بگذر به کوی میکده تا زمره حضور

اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند


پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان

خیر نهان برای رضای خدا کنند


حافظ دوام وصل میسر نمیشود

شاهان کم التفات به حال گدا کنند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 02:07 بعد از ظهر
غزلیات



197

شاهدان گر دلبری زین سان کنند

زاهدان را رخنه در ایمان کنند


هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد

گلرخانش دیده نرگسدان کنند


ای جوان سروقد گویی ببر

پیش از آن کز قامتت چوگان کنند


عاشقان را بر سر خود حکم نیست

هر چه فرمان تو باشد آن کنند


پیش چشمم کمتر است از قطرهای

این حکایتها که از طوفان کنند


یار ما چون گیرد آغاز سماع

قدسیان بر عرش دست افشان کنند


مردم چشمم به خون آغشته شد

در کجا این ظلم بر انسان کنند


خوش برآ با غصهای دل کاهل راز

عیش خوش در بوته هجران کنند


سر مکش حافظ ز آه نیم شب

تا چو صبحت آینه رخشان کنند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 02:08 بعد از ظهر
غزلیات



198

گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند

گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند


گفتم خراج مصر طلب میکند لبت

گفتا در این معامله کمتر زیان کنند


گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه

گفت این حکایتیست که با نکته دان کنند


گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین

گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند


گفتم هوای میکده غم میبرد ز دل

گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند


گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب است

گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند


گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود

گفتا به بوسه شکرینش جوان کنند


گفتم که خواجه کی به سر حجله میرود

گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند


گفتم دعای دولت او ورد حافظ است

گفت این دعا ملایک هفت آسمان کنند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 02:08 بعد از ظهر
غزلیات



199

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند

چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند


مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند


گوییا باور نمیدارند روز داوری

کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند


یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان

کاین همه ناز از غلام ترک و استر میکنند


ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان

میدهند آبی که دلها را توانگر میکنند


حسن بیپایان او چندان که عاشق میکشد

زمره دیگر به عشق از غیب سر بر میکنند


بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی

کاندر آن جا طینت آدم مخمر میکنند


صبحدم از عرش میآمد خروشی عقل گفت

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 02:09 بعد از ظهر
غزلیات



200

دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند

پنهان خورید باده که تعزیر میکنند


ناموس عشق و رونق عشاق میبرند

عیب جوان و سرزنش پیر میکنند


جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

باطل در این خیال که اکسیر میکنند


گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتیست که تقریر میکنند


ما از برون در شده مغرور صد فریب

تا خود درون پرده چه تدبیر میکنند


تشویش وقت پیر مغان میدهند باز

این سالکان نگر که چه با پیر میکنند


صد ملک دل به نیم نظر میتوان خرید

خوبان در این معامله تقصیر میکنند


قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حواله به تقدیر میکنند


فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

کاین کارخانهایست که تغییر میکنند


می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر میکنند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 10:59 بعد از ظهر
غزلیات



201

شراب بیغش و ساقی خوش دو دام رهند

که زیرکان جهان از کمندشان نرهند


من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه

هزار شکر که یاران شهر بیگنهند


جفا نه پیشه درویشیست و راهروی

بیار باده که این سالکان نه مرد رهند


مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم

شهان بی کمر و خسروان بی کلهند


به هوش باش که هنگام باد استغنا

هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند


مکن که کوکبه دلبری شکسته شود

چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند


غلام همت دردی کشان یک رنگم

نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند


قدم منه به خرابات جز به شرط ادب

که سالکان درش محرمان پادشهند


جناب عشق بلند است همتی حافظ

که عاشقان ره بیهمتان به خود ندهند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:00 بعد از ظهر
غزلیات



202

بود آیا که در میکدهها بگشایند

گره از کار فروبسته ما بگشایند


اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند

دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند


به صفای دل رندان صبوحی زدگان

بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند


نامه تعزیت دختر رز بنویسید

تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند


گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب

تا حریفان همه خون از مژهها بگشایند


در میخانه ببستند خدایا مپسند

که در خانه تزویر و ریا بگشایند


حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا

که چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:01 بعد از ظهر
غزلیات



203

سالها دفتر ما در گرو صهبا بود

رونق میکده از درس و دعای ما بود


نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان

هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود


دفتر دانش ما جمله بشویید به می

که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود


از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل

کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود


دل چو پرگار به هر سو دورانی میکرد

و اندر آن دایره سرگشته پابرجا بود


مطرب از درد محبت عملی میپرداخت

که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود


میشکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوی

بر سرم سایه آن سرو سهی بالا بود


پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان

رخصت خبث نداد ار نه حکایتها بود


قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد

کاین معامل به همه عیب نهان بینا بود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:02 بعد از ظهر
غزلیات



204

یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود

رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود


یاد باد آن که چو چشمت به عتابم میکشت

معجز عیسویت در لب شکرخا بود


یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس

جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود


یاد باد آن که رخت شمع طرب میافروخت

وین دل سوخته پروانه ناپروا بود


یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب

آن که او خنده مستانه زدی صهبا بود


یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدی

در میان من و لعل تو حکایتها بود


یاد باد آن که نگارم چو کمر بربستی

در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود


یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست

وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود


یاد باد آن که به اصلاح شما میشد راست

نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:02 بعد از ظهر
غزلیات



205

تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود

سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود


حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است

بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود


بر سر تربت ما چون گذری همت خواه

که زیارتگه رندان جهان خواهد بود


برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو

راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود


ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز

تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود


چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد

تا دم صبح قیامت نگران خواهد بود


بخت حافظ گر از این گونه مدد خواهد کرد

زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:03 بعد از ظهر
غزلیات



206

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود


یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان

بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود


پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند

منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود


از دم صبح ازل تا آخر شام ابد

دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود


سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود


حسن مه رویان مجلس گر چه دل میبرد و دین

بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود


بر در شاهم گدایی نکتهای در کار کرد

گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود


رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود


در شب قدر ار صبوحی کردهام عیبم مکن

سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود


شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد

دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:03 بعد از ظهر
غزلیات



207

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود

دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود


راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک

بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود


دل چو از پیر خرد نقل معانی میکرد

عشق میگفت به شرح آن چه بر او مشکل بود


آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است

آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود


در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود


دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم

خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود


بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق

مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود


راستی خاتم فیروزه بواسحاقی

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود


دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ

که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:05 بعد از ظهر
غزلیات



208

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود


ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی

آن چه در مذهب ارباب طریقت نبود


خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق

تیره آن دل که در او شمع محبت نبود


دولت از مرغ همایون طلب و سایه او

زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود


گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن

شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود


چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست

نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود


حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه

هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:05 بعد از ظهر
غزلیات



209

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

ور نه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود


من دیوانه چو زلف تو رها میکردم

هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود


یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد

که در او آه مرا قوت تاثیر نبود


سر ز حسرت به در میکدهها برکردم

چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود


نازنینتر ز قدت در چمن ناز نرست

خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود


تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم

حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود


آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع

جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود


آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو

که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:06 بعد از ظهر
غزلیات



210

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود


دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت

باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود


هم عفاالله صبا کز تو پیامی میداد

ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود


عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود


من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

دام راهم شکن طره هندوی تو بود


بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود


به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر

کز جهان میشد و در آرزوی روی تو بود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:07 بعد از ظهر
غزلیات



211

دوش میآمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود


رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی

جامهای بود که بر قامت او دوخته بود


جان عشاق سپند رخ خود میدانست

و آتش چهره بدین کار برافروخته بود


گر چه میگفت که زارت بکشم میدیدم

که نهانش نظری با من دلسوخته بود


کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل

در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود


دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت

الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود


یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود


گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:07 بعد از ظهر
غزلیات



212

یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود

و از لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود


از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب

رجعتی میخواستم لیکن طلاق افتاده بود


در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر

عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود


ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق

هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود


ای معبر مژدهای فرما که دوشم آفتاب

در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود


نقش میبستم که گیرم گوشهای زان چشم مست

طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود


گر نکردی نصرت دین شاه یحیی از کرم

کار ملک و دین ز نظم و اتساق افتاده بود


حافظ آن ساعت که این نظم پریشان مینوشت

طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:08 بعد از ظهر
غزلیات



213

گوهر مخزن اسرار همان است که بود

حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود


عاشقان زمره ارباب امانت باشند

لاجرم چشم گهربار همان است که بود


از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح

بوی زلف تو همان مونس جان است که بود


طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید

همچنان در عمل معدن و کان است که بود


کشته غمزه خود را به زیارت دریاب

زان که بیچاره همان دلنگران است که بود


رنگ خون دل ما را که نهان میداری

همچنان در لب لعل تو عیان است که بود


زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند

سالها رفت و بدان سیرت و سان است که بود


حافظا بازنما قصه خونابه چشم

که بر این چشمه همان آب روان است که بود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:08 بعد از ظهر
غزلیات



214

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود

تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود


چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت

تدبیر ما به دست شراب دوساله بود


آن نافه مراد که میخواستم ز بخت

در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود


از دست برده بود خمار غمم سحر

دولت مساعد آمد و می در پیاله بود


بر آستان میکده خون میخورم مدام

روزی ما ز خوان قدر این نواله بود


هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید

در رهگذار باد نگهبان لاله بود


بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح

آن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود


دیدیم شعر دلکش حافظ به مدح شاه

یک بیت از این قصیده به از صد رساله بود


آن شاه تندحمله که خورشید شیرگیر

پیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:09 بعد از ظهر
غزلیات



215

به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود

که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود


حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست

به ناله دف و نی در خروش و ولوله بود


مباحثی که در آن مجلس جنون میرفت

ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود


دل از کرشمه ساقی به شکر بود ولی

ز نامساعدی بختش اندکی گله بود


قیاس کردم و آن چشم جادوانه مست

هزار ساحر چون سامریش در گله بود


بگفتمش به لبم بوسهای حوالت کن

به خنده گفت کی ات با من این معامله بود


ز اخترم نظری سعد در ره است که دوش

میان ماه و رخ یار من مقابله بود


دهان یار که درمان درد حافظ داشت

فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:10 بعد از ظهر
غزلیات



216

آن یار کز او خانه ما جای پری بود

سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود


دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود


تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد

تا بود فلک شیوه او پرده دری بود


منظور خردمند من آن ماه که او را

با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود


از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد

آری چه کنم دولت دور قمری بود


عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را

در مملکت حسن سر تاجوری بود


اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود


خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین

افسوس که آن گنج روان رهگذری بود


خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را

با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود


هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:10 بعد از ظهر
غزلیات



217

مسلمانان مرا وقتی دلی بود

که با وی گفتمی گر مشکلی بود


به گردابی چو میافتادم از غم

به تدبیرش امید ساحلی بود


دلی همدرد و یاری مصلحت بین

که استظهار هر اهل دلی بود


ز من ضایع شد اندر کوی جانان

چه دامنگیر یا رب منزلی بود


هنر بیعیب حرمان نیست لیکن

ز من محرومتر کی سائلی بود


بر این جان پریشان رحمت آرید

که وقتی کاردانی کاملی بود


مرا تا عشق تعلیم سخن کرد

حدیثم نکته هر محفلی بود


مگو دیگر که حافظ نکتهدان است

که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:12 بعد از ظهر
غزلیات



218

در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود

تا ابد جام مرادش همدم جانی بود


من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار

گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود


خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش

همچو گل بر خرقه رنگ می مسلمانی بود


بی چراغ جام در خلوت نمییارم نشست

زان که کنج اهل دل باید که نورانی بود


همت عالی طلب جام مرصع گو مباش

رند را آب عنب یاقوت رمانی بود


گر چه بیسامان نماید کار ما سهلش مبین

کاندر این کشور گدایی رشک سلطانی بود


نیک نامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار

خودپسندی جان من برهان نادانی بود


مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان

نستدن جام می از جانان گران جانی بود


دی عزیزی گفت حافظ میخورد پنهان شراب

ای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:12 بعد از ظهر
غزلیات



219

کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود

بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود


بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگ

ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود


به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگ

که همچو روز بقا هفتهای بود معدود


شد از خروج ریاحین چو آسمان روشن

زمین به اختر میمون و طالع مسعود


ز دست شاهد نازک عذار عیسی دم

شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود


جهان چو خلد برین شد به دور سوسن و گل

ولی چه سود که در وی نه ممکن است خلود


چو گل سوار شود بر هوا سلیمان وار

سحر که مرغ درآید به نغمه داوود


به باغ تازه کن آیین دین زردشتی

کنون که لاله برافروخت آتش نمرود


بخواه جام صبوحی به یاد آصف عهد

وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود


بود که مجلس حافظ به یمن تربیتش

هر آن چه میطلبد جمله باشدش موجود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:13 بعد از ظهر
غزلیات



220

از دیده خون دل همه بر روی ما رود

بر روی ما ز دیده چه گویم چهها رود


ما در درون سینه هوایی نهفتهایم

بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود


خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک

گر ماه مهرپرور من در قبا رود


بر خاک راه یار نهادیم روی خویش

بر روی ما رواست اگر آشنا رود


سیل است آب دیده و هر کس که بگذرد

گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود


ما را به آب دیده شب و روز ماجراست

زان رهگذر که بر سر کویش چرا رود


حافظ به کوی میکده دایم به صدق دل

چون صوفیان صومعه دار از صفا رود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:13 بعد از ظهر
غزلیات



221

چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود

ور آشتی طلبم با سر عتاب رود


چو ماه نو ره بیچارگان نظاره

زند به گوشه ابرو و در نقاب رود


شب شراب خرابم کند به بیداری

وگر به روز شکایت کنم به خواب رود


طریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دل

بیفتد آن که در این راه با شتاب رود


گدایی در جانان به سلطنت مفروش

کسی ز سایه این در به آفتاب رود


سواد نامه موی سیاه چون طی شد

بیاض کم نشود گر صد انتخاب رود


حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر

کلاه داریش اندر سر شراب رود


حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز

خوشا کسی که در این راه بیحجاب رود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:14 بعد از ظهر
غزلیات



222

از سر کوی تو هر کو به ملالت برود

نرود کارش و آخر به خجالت برود


کاروانی که بود بدرقهاش حفظ خدا

به تجمل بنشیند به جلالت برود


سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست

که به جایی نرسد گر به ضلالت برود


کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر

حیف اوقات که یک سر به بطالت برود


ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی

که غریب ار نبرد ره به دلالت برود


حکم مستوری و مستی همه بر خاتم تست

کس ندانست که آخر به چه حالت برود


حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی

بو که از لوح دلت نقش جهالت برود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:15 بعد از ظهر
غزلیات



223

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود


از دماغ من سرگشته خیال دهنت

به جفای فلک و غصه دوران نرود


در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند

تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود


هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است

برود از دل من و از دل من آن نرود


آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

که اگر سر برود از دل و از جان نرود


گر رود از پی خوبان دل من معذور است

درد دارد چه کند کز پی درمان نرود


هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان

دل به خوبان ندهد و از پی ایشان نرود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:15 بعد از ظهر
غزلیات



224

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

به هر درش که بخوانند بیخبر نرود


طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی

ولی چگونه مگس از پی شکر نرود


سواد دیده غمدیدهام به اشک مشوی

که نقش خال توام هرگز از نظر نرود


ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار

چرا که بی سر زلف توام به سر نرود


دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی

که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود


مکن به چشم حقارت نگاه در من مست

که آبروی شریعت بدین قدر نرود


من گدا هوس سروقامتی دارم

که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود


تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری

وفای عهد من از خاطرت به درنرود


سیاه نامهتر از خود کسی نمیبینم

چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود


به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید

چو باشه در پی هر صید مختصر نرود


بیار باده و اول به دست حافظ ده

به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:16 بعد از ظهر
غزلیات



225

ساقی حدیث سرو و گل و لاله میرود

وین بحث با ثلاثه غساله میرود


می ده که نوعروس چمن حد حسن یافت

کار این زمان ز صنعت دلاله میرود


شکرشکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله میرود


طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر

کاین طفل یک شبه ره یک ساله میرود


آن چشم جادوانه عابدفریب بین

کش کاروان سحر ز دنباله میرود


از ره مرو به عشوه دنیا که این عجوز

مکاره مینشیند و محتاله میرود


باد بهار میوزد از گلستان شاه

و از ژاله باده در قدح لاله میرود


حافظ ز شوق مجلس سلطان غیاث دین

غافل مشو که کار تو از ناله میرود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:16 بعد از ظهر
غزلیات



226

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود


گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیک به خون جگر شود


خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود


از هر کرانه تیر دعا کردهام روان

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود


ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود


از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

آری به یمن لطف شما خاک زر شود


در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

یا رب مباد آن که گدا معتبر شود


بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود


این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

سرها بر آستانه او خاک در شود


حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:17 بعد از ظهر
غزلیات



227

گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود


رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است

حیوانی که ننوشد می و انسان نشود


گوهر پاک بباید که شود قابل فیض

ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود


اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش

که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود


عشق میورزم و امید که این فن شریف

چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود


دوش میگفت که فردا بدهم کام دلت

سببی ساز خدایا که پشیمان نشود


حسن خلقی ز خدا میطلبم خوی تو را

تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود


ذره را تا نبود همت عالی حافظ

طالب چشمه خورشید درخشان نشود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:18 بعد از ظهر
غزلیات



228

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود

پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود


یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند

گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود


آخر ای خاتم جمشید همایون آثار

گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود


واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید

من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود


عقلم از خانه به دررفت و گر می این است

دیدم از پیش که در خانه دینم چه شود


صرف شد عمر گران مایه به معشوقه و می

تا از آنم چه به پیش آید از اینم چه شود


خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت

حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:18 بعد از ظهر
غزلیات



229

بخت از دهان دوست نشانم نمیدهد

دولت خبر ز راز نهانم نمیدهد


از بهر بوسهای ز لبش جان همیدهم

اینم همیستاند و آنم نمیدهد


مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست

یا هست و پرده دار نشانم نمیدهد


زلفش کشید باد صبا چرخ سفله بین

کان جا مجال بادوزانم نمیدهد


چندان که بر کنار چو پرگار میشدم

دوران چو نقطه ره به میانم نمیدهد


شکر به صبر دست دهد عاقبت ولی

بدعهدی زمانه زمانم نمیدهد


گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست

حافظ ز آه و ناله امانم نمیدهد

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:19 بعد از ظهر
غزلیات



230

اگر به باده مشکین دلم کشد شاید

که بوی خیر ز زهد ریا نمیآید


جهانیان همه گر منع من کنند از عشق

من آن کنم که خداوندگار فرماید


طمع ز فیض کرامت مبر که خلق کریم

گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید


مقیم حلقه ذکر است دل بدان امید

که حلقهای ز سر زلف یار بگشاید


تو را که حسن خداداده هست و حجله بخت

چه حاجت است که مشاطهات بیاراید


چمن خوش است و هوا دلکش است و می بیغش

کنون بجز دل خوش هیچ در نمیباید


جمیلهایست عروس جهان ولی هش دار

که این مخدره در عقد کس نمیآید


به لابه گفتمش ای ماه رخ چه باشد اگر

به یک شکر ز تو دلخستهای بیاساید


به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند

که بوسه تو رخ ماه را بیالاید

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:20 بعد از ظهر
غزلیات



231

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید


گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز

گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید


گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید


گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید


گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد

گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید


گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید


گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید


گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:20 بعد از ظهر
غزلیات



232

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید


گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز

گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید


گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید


گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید


گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد

گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید


گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید


گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید


گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:21 بعد از ظهر
غزلیات



233

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید


بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآید


بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران

بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید


جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش

نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید


از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم

خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید


گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان

هر جا که نام حافظ در انجمن برآید

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:22 بعد از ظهر
غزلیات



234

چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید

ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید


نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبل

چو از میان چمن بوی آن کلاله برآید


حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست

که شمهای ز بیانش به صد رساله برآید


ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت

که بی ملالت صد غصه یک نواله برآید


به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود

خیال باشد کاین کار بی حواله برآید


گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان

بلا بگردد و کام هزارساله برآید


نسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ

ز خاک کالبدش صد هزار لاله برآید

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:22 بعد از ظهر
غزلیات



235

زهی خجسته زمانی که یار بازآید

به کام غمزدگان غمگسار بازآید


به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم

بدان امید که آن شهسوار بازآید


اگر نه در خم چوگان او رود سر من

ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید


مقیم بر سر راهش نشستهام چون گرد

بدان هوس که بدین رهگذار بازآید


دلی که با سر زلفین او قراری داد

گمان مبر که بدان دل قرار بازآید


چه جورها که کشیدند بلبلان از دی

به بوی آن که دگر نوبهار بازآید


ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ

که همچو سرو به دستم نگار بازآید

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:23 بعد از ظهر
غزلیات



236

اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید

عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید


دارم امید بر این اشک چو باران که دگر

برق دولت که برفت از نظرم بازآید


آن که تاج سر من خاک کف پایش بود

از خدا میطلبم تا به سرم بازآید


خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز

شخصم ار بازنیاید خبرم بازآید


گر نثار قدم یار گرامی نکنم

گوهر جان به چه کار دگرم بازآید


کوس نودولتی از بام سعادت بزنم

گر ببینم که مه نوسفرم بازآید


مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح

ور نه گر بشنود آه سحرم بازآید


آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ

همتی تا به سلامت ز درم بازآید

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:24 بعد از ظهر
غزلیات



237

نفس برآمد و کام از تو بر نمیآید

فغان که بخت من از خواب در نمیآید


صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش

که آب زندگیم در نظر نمیآید


قد بلند تو را تا به بر نمیگیرم

درخت کام و مرادم به بر نمیآید


مگر به روی دلارای یار ما ور نی

به هیچ وجه دگر کار بر نمیآید


مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید

وز آن غریب بلاکش خبر نمیآید


ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا

ولی چه سود یکی کارگر نمیآید


بسم حکایت دل هست با نسیم سحر

ولی به بخت من امشب سحر نمیآید


در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز

بلای زلف سیاهت به سر نمیآید


ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس

کنون ز حلقه زلفت به در نمیآید

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:25 بعد از ظهر
غزلیات



238

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید

هلال عید در ابروی یار باید دید


شکسته گشت چو پشت هلال قامت من

کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید


مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت

که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید


نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود

گل وجود من آغشته گلاب و نبید


بیا که با تو بگویم غم ملالت دل

چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید


بهای وصل تو گر جان بود خریدارم

که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید


چو ماه روی تو در شام زلف میدیدم

شبم به روی تو روشن چو روز میگردید


به لب رسید مرا جان و برنیامد کام

به سر رسید امید و طلب به سر نرسید


ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند

بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:26 بعد از ظهر
غزلیات



239

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید


صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست

فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید


ز میوههای بهشتی چه ذوق دریابد

هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید


مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب

به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید


ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز

که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید


چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد

که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید


من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت

که پیر باده فروشش به جرعهای نخرید


بهار میگذرد دادگسترا دریاب

که رفت موسم و حافظ هنوز مینچشید

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:27 بعد از ظهر
غزلیات



240

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید

وجه می میخواهم و مطرب که میگوید رسید


شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسهام

بار عشق و مفلسی صعب است میباید کشید


قحط جود است آبروی خود نمیباید فروخت

باده و گل از بهای خرقه میباید خرید


گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش

من همیکردم دعا و صبح صادق میدمید


با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ

از کریمی گوییا در گوشهای بویی شنید


دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک

جامهای در نیک نامی نیز میباید درید


این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت

وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید


عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق

گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید


تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد

این قدر دانم که از شعر ترش خون میچکید

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:27 بعد از ظهر
غزلیات



241

معاشران ز حریف شبانه یاد آرید

حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید


به وقت سرخوشی از آه و ناله عشاق

به صوت و نغمه چنگ و چغانه یاد آرید


چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی

ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید


چو در میان مراد آورید دست امید

ز عهد صحبت ما در میانه یاد آرید


سمند دولت اگر چند سرکشیده رود

ز همرهان به سر تازیانه یاد آرید


نمیخورید زمانی غم وفاداران

ز بیوفایی دور زمانه یاد آرید


به وجه مرحمت ای ساکنان صدر جلال

ز روی حافظ و این آستانه یاد آرید

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:28 بعد از ظهر
غزلیات



242

بیا که رایت منصور پادشاه رسید

نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید


جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت

کمال عدل به فریاد دادخواه رسید


سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد

جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید


ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن

قوافل دل و دانش که مرد راه رسید


عزیز مصر به رغم برادران غیور

ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید


کجاست صوفی دجال فعل ملحدشکل

بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید


صبا بگو که چهها بر سرم در این غم عشق

ز آتش دل سوزان و دود آه رسید


ز شوق روی تو شاها بدین اسیر فراق

همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید


مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول

ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:29 بعد از ظهر
غزلیات



243

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید

از یار آشنا سخن آشنا شنید


ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن

کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید


خوش میکنم به باده مشکین مشام جان

کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید


سر خدا که عارف سالک به کس نگفت

در حیرتم که باده فروش از کجا شنید


یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان

دل شرح آن دهد که چه گفت و چهها شنید


اینش سزا نبود دل حق گزار من

کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید


محروم اگر شدم ز سر کوی او چه شد

از گلشن زمانه که بوی وفا شنید


ساقی بیا که عشق ندا میکند بلند

کان کس که گفت قصه ما هم ز ما شنید


ما باده زیر خرقه نه امروز میخوریم

صد بار پیر میکده این ماجرا شنید


ما می به بانگ چنگ نه امروز میکشیم

بس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید


پند حکیم محض صواب است و عین خیر

فرخنده آن کسی که به سمع رضا شنید


حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس

دربند آن مباش که نشنید یا شنید

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:30 بعد از ظهر
غزلیات



244

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید


حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید


رباب و چنگ به بانگ بلند میگویند

که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید


به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید


میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

چو یار ناز نماید شما نیاز کنید


نخست موعظه پیر صحبت این حرف است

که از مصاحب ناجنس احتراز کنید


هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید


وگر طلب کند انعامی از شما حافظ

حوالتش به لب یار دلنواز کنید

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:30 بعد از ظهر
غزلیات



245

الا ای طوطی گویای اسرار

مبادا خالیت شکر ز منقار


سرت سبز و دلت خوش باد جاوید

که خوش نقشی نمودی از خط یار


سخن سربسته گفتی با حریفان

خدا را زین معما پرده بردار


به روی ما زن از ساغر گلابی

که خواب آلودهایم ای بخت بیدار


چه ره بود این که زد در پرده مطرب

که میرقصند با هم مست و هشیار


از آن افیون که ساقی در میافکند

حریفان را نه سر ماند نه دستار


سکندر را نمیبخشند آبی

به زور و زر میسر نیست این کار


بیا و حال اهل درد بشنو

به لفظ اندک و معنی بسیار


بت چینی عدوی دین و دلهاست

خداوندا دل و دینم نگه دار


به مستوران مگو اسرار مستی

حدیث جان مگو با نقش دیوار


به یمن دولت منصور شاهی

علم شد حافظ اندر نظم اشعار


خداوندی به جای بندگان کرد

خداوندا ز آفاتش نگه دار

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:31 بعد از ظهر
غزلیات



246

عید است و آخر گل و یاران در انتظار

ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار


دل برگرفته بودم از ایام گل ولی

کاری بکرد همت پاکان روزه دار


دل در جهان مبند و به مستی سؤال کن

از فیض جام و قصه جمشید کامگار


جز نقد جان به دست ندارم شراب کو

کان نیز بر کرشمه ساقی کنم نثار


خوش دولتیست خرم و خوش خسروی کریم

یا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار


می خور به شعر بنده که زیبی دگر دهد

جام مرصع تو بدین در شاهوار


گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست

از می کنند روزه گشا طالبان یار


زان جا که پرده پوشی عفو کریم توست

بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار


ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود

تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار


حافظ چو رفت روزه و گل نیز میرود

ناچار باده نوش که از دست رفت کار

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:32 بعد از ظهر
غزلیات



247

صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار

وز او به عاشق بیدل خبر دریغ مدار


به شکر آن که شکفتی به کام بخت ای گل

نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار


حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی

کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار


جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است

ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار


کنون که چشمه قند است لعل نوشینت

سخن بگوی و ز طوطی شکر دریغ مدار


مکارم تو به آفاق میبرد شاعر

از او وظیفه و زاد سفر دریغ مدار


چو ذکر خیر طلب میکنی سخن این است

که در بهای سخن سیم و زر دریغ مدار


غبار غم برود حال خوش شود حافظ

تو آب دیده از این رهگذر دریغ مدار

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:33 بعد از ظهر
غزلیات



248




ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر


قلب بیحاصل ما را بزن اکسیر مراد

یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر


در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است

ز ابرو و غمزه او تیر و کمانی به من آر


در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم

ساغر می ز کف تازه جوانی به من آر


منکران را هم از این می دو سه ساغر بچشان

وگر ایشان نستانند روانی به من آر


ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن

یا ز دیوان قضا خط امانی به من آر


دلم از دست بشد دوش چو حافظ میگفت

کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:33 بعد از ظهر
غزلیات



249

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار


نکتهای روح فزا از دهن دوست بگو

نامهای خوش خبر از عالم اسرار بیار


تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام

شمهای از نفحات نفس یار بیار


به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز

بی غباری که پدید آید از اغیار بیار


گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب

بهر آسایش این دیده خونبار بیار


خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست

خبری از بر آن دلبر عیار بیار


شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن

به اسیران قفس مژده گلزار بیار


کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست

عشوهای زان لب شیرین شکربار بیار


روزگاریست که دل چهره مقصود ندید

ساقیا آن قدح آینه کردار بیار


دلق حافظ به چه ارزد به میاش رنگین کن

وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:34 بعد از ظهر
غزلیات



250

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر

خرمن سوختگان را همه گو باد ببر


ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا

گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر


زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات

ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر


سینه گو شعله آتشکده فارس بکش

دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر


دولت پیر مغان باد که باقی سهل است

دیگری گو برو و نام من از یاد ببر


سعی نابرده در این راه به جایی نرسی

مزد اگر میطلبی طاعت استاد ببر


روز مرگم نفسی وعده دیدار بده

وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر


دوش میگفت به مژگان درازت بکشم

یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر


حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار

برو از درگهش این ناله و فریاد ببر

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:35 بعد از ظهر
غزلیات



251

شب وصل است و طی شد نامه هجر

سلام فیه حتی مطلع الفجر


دلا در عاشقی ثابت قدم باش

که در این ره نباشد کار بی اجر


من از رندی نخواهم کرد توبه

و لو آذیتنی بالهجر و الحجر


برآی ای صبح روشن دل خدا را

که بس تاریک میبینم شب هجر


دلم رفت و ندیدم روی دلدار

فغان از این تطاول آه از این زجر


وفا خواهی جفاکش باش حافظ

فان الربح و الخسران فی التجر

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:35 بعد از ظهر
غزلیات



252

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر


خرم آن روز که با دیده گریان بروم

تا زنم آب در میکده یک بار دگر


معرفت نیست در این قوم خدا را سببی

تا برم گوهر خود را به خریدار دگر


یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت

حاش لله که روم من ز پی یار دگر


گر مساعد شودم دایره چرخ کبود

هم به دست آورمش باز به پرگار دگر


عافیت میطلبد خاطرم ار بگذارند

غمزه شوخش و آن طرهٔ طرار دگر


راز سربسته ما بین که به دستان گفتند

هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر


هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت

کندم قصد دل ریش به آزار دگر


بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست

غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:36 بعد از ظهر
غزلیات



253

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر

بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر


از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست

کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر


این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است

دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر


تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد

هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر


دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد

بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر


اندیشه از محیط فنا نیست هر که را

بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر


در هر طرف ز خیل حوادث کمینگهیست

زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر


بی عمر زندهام من و این بس عجب مدار

روز فراق را که نهد در شمار عمر


حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان

این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:37 بعد از ظهر
غزلیات



254

دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور

گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور


ای گلبشکر آن که تویی پادشاه حسن

با بلبلان بیدل شیدا مکن غرور


از دست غیبت تو شکایت نمیکنم

تا نیست غیبتی نبود لذت حضور


گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد

ما را غم نگار بود مایه سرور


زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار

ما را شرابخانه قصور است و یار حور


می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی

گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور


حافظ شکایت از غم هجران چه میکنی

در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:37 بعد از ظهر
غزلیات



255

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور


ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور


گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور


دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور


هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب

باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور


ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند

چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور


در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور


گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور


حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله میداند خدای حال گردان غم مخور


حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:38 بعد از ظهر
غزلیات



256

نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر

هر آن چه ناصح مشفق بگویدت بپذیر


ز وصل روی جوانان تمتعی بردار

که در کمینگه عمر است مکر عالم پیر


نعیم هر دو جهان پیش عاشقان بجوی

که این متاع قلیل است و آن عطای کثیر


معاشری خوش و رودی بساز میخواهم

که درد خویش بگویم به ناله بم و زیر


بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم

اگر موافق تدبیر من شود تقدیر


چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند

گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر


چو لاله در قدحم ریز ساقیا می و مشک

که نقش خال نگارم نمیرود ز ضمیر


بیار ساغر در خوشاب ای ساقی

حسود گو کرم آصفی ببین و بمیر


به عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار

ولی کرشمه ساقی نمیکند تقصیر


می دوساله و محبوب چارده ساله

همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر


دل رمیده ما را که پیش میگیرد

خبر دهید به مجنون خسته از زنجیر


حدیث توبه در این بزمگه مگو حافظ

که ساقیان کمان ابرویت زنند به تیر

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:38 بعد از ظهر
غزلیات



257

روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر

پیش شمع آتش پروا نه به جان گو درگیر


در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ

بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر


ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش

در غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر


چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک

آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر


در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص

ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گیر


صوف برکش ز سر و باده صافی درکش

سیم درباز و به زر سیمبری در بر گیر


دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش

بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر


میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش

بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر


رفته گیر از برم وز آتش و آب دل و چشم

گونهام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر


حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را

که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:40 بعد از ظهر
غزلیات



258


هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز

ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز


روندگان طریقت ره بلا سپرند

رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز


غم حبیب نهان به ز گفت و گوی رقیب

که نیست سینه ارباب کینه محرم راز


اگر چه حسن تو از عشق غیر مستغنیست

من آن نیم که از این عشقبازی آیم باز


چه گویمت که ز سوز درون چه میبینم

ز اشک پرس حکایت که من نیم غماز


چه فتنه بود که مشاطه قضا انگیخت

که کرد نرگس مستش سیه به سرمه ناز


بدین سپاس که مجلس منور است به دوست

گرت چو شمع جفایی رسد بسوز و بساز


غرض کرشمه حسن است ور نه حاجت نیست

جمال دولت محمود را به زلف ایاز


غزل سرایی ناهید صرفهای نبرد

در آن مقام که حافظ برآورد آواز

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:41 بعد از ظهر
غزلیات



259

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز

چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز


نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی

که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز


ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل

که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز


طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق

به قول مفتی عشقش درست نیست نماز


در این مقام مجازی بجز پیاله مگیر

در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز


به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی

که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز


فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق

نوای بانگ غزلهای حافظ از شیراز

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:43 بعد از ظهر
غزلیات



260

ای سرو ناز حسن که خوش میروی به ناز

عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز


فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل

ببریدهاند بر قد سروت قبای ناز


آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست

چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز


پروانه را ز شمع بود سوز دل ولی

بی شمع عارض تو دلم را بود گداز


صوفی که بی تو توبه ز می کرده بود دوش

بشکست عهد چون در میخانه دید باز


از طعنه رقیب نگردد عیار من

چون زر اگر برند مرا در دهان گاز


دل کز طواف کعبه کویت وقوف یافت

از شوق آن حریم ندارد سر حجاز


هر دم به خون دیده چه حاجت وضو چو نیست

بی طاق ابروی تو نماز مرا جواز


چون باده باز بر سر خم رفت کف زنان

حافظ که دوش از لب ساقی شنید راز

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:43 بعد از ظهر
غزلیات



261

درآ که در دل خسته توان درآید باز

بیا که در تن مرده روان درآید باز


بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست

که فتح باب وصالت مگر گشاید باز


غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت

ز خیل شادی روم رخت زداید باز


به پیش آینه دل هر آن چه میدارم

بجز خیال جمالت نمینماید باز


بدان مثل که شب آبستن است روز از تو

ستاره میشمرم تا که شب چه زاید باز


بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ

به بوی گلبن وصل تو میسراید باز

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:44 بعد از ظهر
غزلیات



262

حال خونین دلان که گوید باز

و از فلک خون خم که جوید باز


شرمش از چشم می پرستان باد

نرگس مست اگر بروید باز


جز فلاطون خم نشین شراب

سر حکمت به ما که گوید باز


هر که چون لاله کاسه گردان شد

زین جفا رخ به خون بشوید باز


نگشاید دلم چو غنچه اگر

ساغری از لبش نبوید باز


بس که در پرده چنگ گفت سخن

ببرش موی تا نموید باز


گرد بیت الحرام خم حافظ

گر نمیرد به سر بپوید باز

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:45 بعد از ظهر
غزلیات



263

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز

خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز


مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی

که گفتهاند نکویی کن و در آب انداز


ز کوی میکده برگشتهام ز راه خطا

مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز


بیار زان می گلرنگ مشک بو جامی

شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز


اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن

نظر بر این دل سرگشته خراب انداز


به نیم شب اگرت آفتاب میباید

ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز


مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند

مرا به میکده بر در خم شراب انداز


ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت

به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:45 بعد از ظهر
غزلیات



264

خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز

پیشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز


عاقبت منزل ما وادی خاموشان است

حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز


چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است

بر رخ او نظر از آینه پاک انداز


به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم

ناز از سر بنه و سایه بر این خاک انداز


دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست

از لب خود به شفاخانه تریاک انداز


ملک این مزرعه دانی که ثباتی ندهد

آتشی از جگر جام در املاک انداز


غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند

پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز


یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید

دود آهیش در آیینه ادراک انداز


چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ

وین قبا در ره آن قامت چالاک انداز

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:46 بعد از ظهر
غزلیات



265

برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز

بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز


روز اول رفت دینم در سر زلفین تو

تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز


ساقیا یک جرعهای زان آب آتشگون که من

در میان پختگان عشق او خامم هنوز


از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن

میزند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز


پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب

میرود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز


نام من رفتهست روزی بر لب جانان به سهو

اهل دل را بوی جان میآید از نامم هنوز


در ازل دادهست ما را ساقی لعل لبت

جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز


ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان

جان به غمهایش سپردم نیست آرامم هنوز


در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش

آب حیوان میرود هر دم ز اقلامم هنوز

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:48 بعد از ظهر
غزلیات



266

دلم رمیده لولیوشیست شورانگیز

دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز


فدای پیرهن چاک ماه رویان باد

هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز


خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد

که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز


فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی

بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز


پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر

به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز


فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی

که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز


بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت

که در مقام رضا باش و از قضا مگریز


میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:49 بعد از ظهر
غزلیات



267

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس

بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس


منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام

پرصدای ساربانان بینی و بانگ جرس


محمل جانان ببوس آن گه به زاری عرضه دار

کز فراقت سوختم ای مهربان فریاد رس


من که قول ناصحان را خواندمی قول رباب

گوشمالی دیدم از هجران که اینم پند بس


عشرت شبگیر کن می نوش کاندر راه عشق

شب روان را آشناییهاست با میر عسس


عشقبازی کار بازی نیست ای دل سر بباز

زان که گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس


دل به رغبت میسپارد جان به چشم مست یار

گر چه هشیاران ندادند اختیار خود به کس


طوطیان در شکرستان کامرانی میکنند

و از تحسر دست بر سر میزند مسکین مگس


نام حافظ گر برآید بر زبان کلک دوست

از جناب حضرت شاهم بس است این ملتمس

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:50 بعد از ظهر
غزلیات



268

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس


من و همصحبتی اهل ریا دورم باد

از گرانان جهان رطل گران ما را بس


قصر فردوس به پاداش عمل میبخشند

ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس


بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس


نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان

گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس


یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس


از در خویش خدا را به بهشتم مفرست

که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس


حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست

طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:50 بعد از ظهر
غزلیات



269

دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس

نسیم روضه شیراز پیک راهت بس


دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش

که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس


وگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل

حریم درگه پیر مغان پناهت بس


به صدر مصطبه بنشین و ساغر مینوش

که این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بس


زیادتی مطلب کار بر خود آسان کن

صراحی می لعل و بتی چو ماهت بس


فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس


هوای مسکن مؤلوف و عهد یار قدیم

ز ره روان سفرکرده عذرخواهت بس


به منت دگران خو مکن که در دو جهان

رضای ایزد و انعام پادشاهت بس


به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ

دعای نیم شب و درس صبحگاهت بس

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:51 بعد از ظهر
غزلیات



270

درد عشقی کشیدهام که مپرس

زهر هجری چشیدهام که مپرس


گشتهام در جهان و آخر کار

دلبری برگزیدهام که مپرس


آن چنان در هوای خاک درش

میرود آب دیدهام که مپرس


من به گوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنیدهام که مپرس


سوی من لب چه میگزی که مگوی

لب لعلی گزیدهام که مپرس


بی تو در کلبه گدایی خویش

رنجهایی کشیدهام که مپرس


همچو حافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیدهام که مپرس

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:56 بعد از ظهر
غزلیات



271

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

که چنان ز او شدهام بی سر و سامان که مپرس


کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد

که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس


به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست

زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس


زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل

دل و دین میبرد از دست بدان سان که مپرس


گفتوگوهاست در این راه که جان بگدازد

هر کسی عربدهای این که مبین آن که مپرس


پارسایی و سلامت هوسم بود ولی

شیوهای میکند آن نرگس فتان که مپرس


گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم

گفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس


گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا

حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:57 بعد از ظهر
غزلیات



272

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش


زان باده که در میکده عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش


در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک

جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش


دلدار که گفتا به توام دل نگران است

گو میرسم اینک به سلامت نگران باش


خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش

ای درج محبت به همان مهر و نشان باش


تا بر دلش از غصه غباری ننشیند

ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش


حافظ که هوس میکندش جام جهان بین

گو در نظر آصف جمشید مکان باش

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:57 بعد از ظهر
غزلیات



273

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش

حریف خانه و گرمابه و گلستان باش


شکنج زلف پریشان به دست باد مده

مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش


گرت هواست که با خضر همنشین باشی

نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش


زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست

بیا و نوگل این بلبل غزل خوان باش


طریق خدمت و آیین بندگی کردن

خدای را که رها کن به ما و سلطان باش


دگر به صید حرم تیغ برمکش زنهار

و از آن که با دل ما کردهای پشیمان باش


تو شمع انجمنی یک زبان و یک دل شو

خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش


کمال دلبری و حسن در نظربازیست

به شیوه نظر از نادران دوران باش


خموش حافظ و از جور یار ناله مکن

تو را که گفت که در روی خوب حیران باش

.RAHA.
1392،05،09, ساعت : 11:59 بعد از ظهر
غزلیات



274

به دور لاله قدح گیر و بیریا میباش

به بوی گل نفسی همدم صبا میباش


نگویمت که همه ساله می پرستی کن

سه ماه می خور و نه ماه پارسا میباش


چو پیر سالک عشقت به می حواله کند

بنوش و منتظر رحمت خدا میباش


گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی

بیا و همدم جام جهان نما میباش


چو غنچه گر چه فروبستگیست کار جهان

تو همچو باد بهاری گره گشا میباش


وفا مجوی ز کس ور سخن نمیشنوی

به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا میباش


مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ

ولی معاشر رندان پارسا میباش

.RAHA.
1392،05،10, ساعت : 12:00 قبل از ظهر
غزلیات



275

صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش

وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش


طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه

تسبیح و طیلسان به می و میگسار بخش


زهد گران که شاهد و ساقی نمیخرند

در حلقه چمن به نسیم بهار بخش


راهم شراب لعل زد ای میر عاشقان

خون مرا به چاه زنخدان یار بخش


یا رب به وقت گل گنه بنده عفو کن

وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش


ای آن که ره به مشرب مقصود بردهای

زین بحر قطرهای به من خاکسار بخش


شکرانه را که چشم تو روی بتان ندید

ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش


ساقی چو شاه نوش کند باده صبوح

گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش

.RAHA.
1392،05،10, ساعت : 12:00 قبل از ظهر
غزلیات



276

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش


ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش


رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار

کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش


تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش


با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام

هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش


نازها زان نرگس مستانهاش باید کشید

این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش


ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش


کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود

عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش

.RAHA.
1392،05،10, ساعت : 12:01 قبل از ظهر
غزلیات



277

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش


دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش


جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف میشکند بازارش


بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود

این همه قول و غزل تعبیه در منقارش


ای که در کوچه معشوقه ما میگذری

بر حذر باش که سر میشکند دیوارش


آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش


صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل

جانب عشق عزیز است فرومگذارش


صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه

به دو جام دگر آشفته شود دستارش


دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود

نازپرورد وصال است مجو آزارش

.RAHA.
1392،05،10, ساعت : 12:02 قبل از ظهر
غزلیات



278

شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش

که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش


سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش

مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش


بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن

به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش


کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار

که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش


بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم

به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش


نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست

سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش


کمان ابروی جانان نمیپیچد سر از حافظ

ولیکن خنده میآید بدین بازوی بی زورش

.RAHA.
1392،05،10, ساعت : 12:02 قبل از ظهر
غزلیات



279

خوشا شیراز و وضع بیمثالش

خداوندا نگه دار از زوالش


ز رکن آباد ما صد لوحش الله

که عمر خضر میبخشد زلالش


میان جعفرآباد و مصلا

عبیرآمیز میآید شمالش


به شیراز آی و فیض روح قدسی

بجوی از مردم صاحب کمالش


که نام قند مصری برد آن جا

که شیرینان ندادند انفعالش


صبا زان لولی شنگول سرمست

چه داری آگهی چون است حالش


گر آن شیرین پسر خونم بریزد

دلا چون شیر مادر کن حلالش


مکن از خواب بیدارم خدا را

که دارم خلوتی خوش با خیالش


چرا حافظ چو میترسیدی از هجر

نکردی شکر ایام وصالش

.RAHA.
1392،05،10, ساعت : 12:03 قبل از ظهر
غزلیات



280

چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش

به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش


کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم

که دل چه میکشد از روزگار هجرانش


زمانه از ورق گل مثال روی تو بست

ولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش


تو خفتهای و نشد عشق را کرانه پدید

تبارک الله از این ره که نیست پایانش


جمال کعبه مگر عذر ره روان خواهد

که جان زنده دلان سوخت در بیابانش


بدین شکسته بیت الحزن که میآرد

نشان یوسف دل از چه زنخدانش


بگیرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم

که سوخت حافظ بیدل ز مکر و دستانش

.RAHA.
1392،05،10, ساعت : 12:03 قبل از ظهر
غزلیات



281

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش

میسپارم به تو از چشم حسود چمنش


گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور

دور باد آفت دور فلک از جان و تنش


گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا

چشم دارم که سلامی برسانی ز منش


به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه

جای دلهای عزیز است به هم برمزنش


گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد

محترم دار در آن طره عنبرشکنش


در مقامی که به یاد لب او می نوشند

سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش


عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت

هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش


هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال

سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش


شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است

آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

.RAHA.
1392،05،10, ساعت : 12:04 قبل از ظهر
غزلیات



282

ببرد از من قرار و طاقت و هوش

بت سنگین دل سیمین بناگوش


نگاری چابکی شنگی کلهدار

ظریفی مه وشی ترکی قباپوش


ز تاب آتش سودای عشقش

به سان دیگ دایم میزنم جوش


چو پیراهن شوم آسوده خاطر

گرش همچون قبا گیرم در آغوش


اگر پوسیده گردد استخوانم

نگردد مهرت از جانم فراموش


دل و دینم دل و دینم ببردهست

بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش


دوای تو دوای توست حافظ

لب نوشش لب نوشش لب نوش

.RAHA.
1392،05،10, ساعت : 12:04 قبل از ظهر
غزلیات



283

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش

که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش


شد آن که اهل نظر بر کناره میرفتند

هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش


به صوت چنگ بگوییم آن حکایتها

که از نهفتن آن دیگ سینه میزد جوش


شراب خانگی ترس محتسب خورده

به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش


ز کوی میکده دوشش به دوش میبردند

امام شهر که سجاده میکشید به دوش


دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات

مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش


محل نور تجلیست رای انور شاه

چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش


بجز ثنای جلالش مساز ورد ضمیر

که هست گوش دلش محرم پیام سروش


رموز مصلحت ملک خسروان دانند

گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش

nilofar abi
1392،05،10, ساعت : 12:29 قبل از ظهر
غزلیات
284
هاتفی از گوشه میخانه دوش
گفت ببخشند گنه،می بنوش

لطف الهی بکند کارخویش
مژده رحمت برساند سروش

این خرد خام به میخانه بر
تا می لعل آوردش خون به جوش

گرچه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر ای دل که توانی بکوش

لطف خدا بیشتر از جرم ماست
نکته سربسته چه دانی خموش

گوش من حلقه گیسوی یار
روی من و خاک در می فروش

رندی حافظ نه گناهیست صعب
با کرم پادشه عیب پوش

داور دین شاه شجاع آنکه کرد
روح قدس حلقه امرش به گوش

ای ملک العرش مرداش بده
وز خطر چشم بدش دار گوش

nilofar abi
1392،05،10, ساعت : 12:36 قبل از ظهر
غزلیات 285
در عهد پادشاه خطا بخش جرم پوش
حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش

صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشست
تا دید محتسب که سبو میکشد به دوش

احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان
کردم سوال صبحدم از پیر می فروش

گفتا نه گفتنیست سخن گرچه محرمی
درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش

ساقی بهار میرسد و وجه می نماند
فکر ی بکن که خون دل آمد ز غم به جوش

عشق است و مفلسیّ و جوانیّ و نوبهار
عذرم پذیر و جرم به ذیل کرم بپوش

تاچند همچو شمع زبان آوری کنی
پروانه مراد رسید ای محّب خموش

ای پادشاه ِ صورت و معنی که مثل تو
نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش

چندان بمان که خرقه ازرق کند قبول
بخت جوانت از فلک پیر ژنده پوش

nilofar abi
1392،05،10, ساعت : 12:45 قبل از ظهر
غزلیات
286
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیز هوش
وز شما پنهان نشاید کرد سرّ می فروش

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت میگردد جهان بر مردمان سخت گوش

وانگهم در داد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان می گفت نوش

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

گوش کن پند ای پسر ور بهر دنیا غم مخور
گفتمت چون دُر حدیثی گر توانی داشت هوش

در حریم عشق نتوان رد دم از گفت و شنید
زانکه آنجا جمله اعضا چشم باید بود وگوش

بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش

ساقیا می ده که رندیهای حافظ فهم کرد
آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش

nilofar abi
1392،05،10, ساعت : 12:54 قبل از ظهر
غزلیات
287
ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش
دلم از عشوه شیرین شکرخای توخوش

همچو گلبرگ طری هست وجودتو لطیف
همچو سرو چمن خلد سراپای تو خوش

شیوه و ناز تو شیرین خط و خال تو ملیح
چشم و ابروی تو زیبا قد و بالای تو خوش

هم گلستان خیالم ز تو پرنقش و نگار
هم مشام دلم از زلف سمن سای تو خوش

در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار
کرده ام خاطر خود را به تمنای تو خوش

شکر چشم تو چه گویم که بدان بیماری
می کند درد مرا از رخ زیبای تو خوش

در بیابان طلب گرچه ز هر سو خطریست
می رود حافظ بی دل به تولای تو خوش

nilofar abi
1392،05،10, ساعت : 01:06 قبل از ظهر
غزلیات
288
کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
معاشر دلبری شیرین و ساقی گل عذاری خوش

الا ای دولتی طالع که قدر وقت میدانی
گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش

هر آن کس را که در خاطر زعشق دلبری باریست
سپندی گو بر آتش نه که داری کار و باری خوش

عروس طبع را زیور ز فکر بکر می بندم
بود کز دست ایّامم به دست افتد نگاری خوش

شب صحبت غنیمتت دان و داد خوشدلی بستان
که مهتابی دلفروزست و طرف لاله زاری خوش

میی در کاسه ی چشم است ساقی را بنامیزد
که مستی می کند با عقل ومی بخشد خماری خوش

به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانه
که شنگولان خوشباشت بیاموزند کاری خوش

.RAHA.
1392،05،10, ساعت : 01:08 قبل از ظهر
غزلیات



289

مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش

لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش


دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی

بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش


من همان به که از او نیک نگه دارم دل

که بد و نیک ندیدهست و ندارد نگهش


بوی شیر از لب همچون شکرش میآید

گر چه خون میچکد از شیوه چشم سیهش


چارده ساله بتی چابک شیرین دارم

که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش


از پی آن گل نورسته دل ما یا رب

خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش


یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند

ببرد زود به جانداری خود پادشهش


جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در

صدف سینه حافظ بود آرامگهش

.RAHA.
1392،05،10, ساعت : 01:09 قبل از ظهر
غزلیات



290

دلم رمیده شد و غافلم من درویش

که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش


چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم

که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش


خیال حوصله بحر میپزد هیهات

چههاست در سر این قطره محال اندیش


بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را

که موج میزندش آب نوش بر سر نیش


ز آستین طبیبان هزار خون بچکد

گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش


به کوی میکده گریان و سرفکنده روم

چرا که شرم همیآیدم ز حاصل خویش


نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر

نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش


بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ

خزانهای به کف آور ز گنج قارون بیش

.RAHA.
1392،05،10, ساعت : 01:10 قبل از ظهر
غزلیات



291

دلم رمیده شد و غافلم من درویش

که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش


چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم

که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش


خیال حوصله بحر میپزد هیهات

چههاست در سر این قطره محال اندیش


بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را

که موج میزندش آب نوش بر سر نیش


ز آستین طبیبان هزار خون بچکد

گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش


به کوی میکده گریان و سرفکنده روم

چرا که شرم همیآیدم ز حاصل خویش


نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر

نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش


بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ

خزانهای به کف آور ز گنج قارون بیش

.RAHA.
1392،05،10, ساعت : 01:15 قبل از ظهر
غزلیات



292

قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع

که نیست با کسم از بهر مال و جاه نزاع


شراب خانگیم بس می مغانه بیار

حریف باده رسید ای رفیق توبه وداع


خدای را به میام شست و شوی خرقه کنید

که من نمیشنوم بوی خیر از این اوضاع


ببین که رقص کنان میرود به ناله چنگ

کسی که رخصه نفرمودی استماع سماع


به عاشقان نظری کن به شکر این نعمت

که من غلام مطیعم تو پادشاه مطاع


به فیض جرعه جام تو تشنهایم ولی

نمیکنیم دلیری نمیدهیم صداع


جبین و چهره حافظ خدا جدا مکناد

ز خاک بارگه کبریای شاه شجاع

.RAHA.
1392،05،10, ساعت : 01:15 قبل از ظهر
غزلیات



293

بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع

شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع


برکشد آینه از جیب افق چرخ و در آن

بنماید رخ گیتی به هزاران انواع


در زوایای طربخانه جمشید فلک

ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع


چنگ در غلغله آید که کجا شد منکر

جام در قهقهه آید که کجا شد مناع


وضع دوران بنگر ساغر عشرت برگیر

که به هر حالتی این است بهین اوضاع


طره شاهد دنیی همه بند است و فریب

عارفان بر سر این رشته نجویند نزاع


عمر خسرو طلب ار نفع جهان میخواهی

که وجودیست عطابخش کریم نفاع


مظهر لطف ازل روشنی چشم امل

جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع

.RAHA.
1392،05،10, ساعت : 01:16 قبل از ظهر
غزلیات



294

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع


روز و شب خوابم نمیآید به چشم غم پرست

بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع


رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد

همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع


گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو

کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع


در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست

این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع


در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست

ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع


بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است

با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع


کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت

تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع


همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو

چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع


سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین

تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع


آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت

آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

nilofar abi
1392،05،10, ساعت : 01:17 قبل از ظهر
حواسم نبود صفحه رو رفرش کنم شرمنده

.RAHA.
1392،05،10, ساعت : 01:17 قبل از ظهر
غزلیات



295

سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ

که تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ


به جلوه گل سوری نگاه میکردم

که بود در شب تیره به روشنی چو چراغ


چنان به حسن و جوانی خویشتن مغرور

که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ


گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم

نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ


زبان کشیده چو تیغی به سرزنش سوسن

دهان گشاده شقایق چو مردم ایغاغ


یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست

یکی چو ساقی مستان به کف گرفته ایاغ


نشاط و عیش و جوانی چو گل غنیمت دان

که حافظا نبود بر رسول غیر بلاغ

.RAHA.
1392،05،10, ساعت : 01:18 قبل از ظهر
غزلیات



296


طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف

گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف


طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من

گر چه سخن همیبرد قصه من به هر طرف


از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد

وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف


ابروی دوست کی شود دست کش خیال من

کس نزدهست از این کمان تیر مراد بر هدف


چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل

یاد پدر نمیکنند این پسران ناخلف


من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک

مغبچهای ز هر طرف میزندم به چنگ و دف


بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل

مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف


صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه میخورد

پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف


حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق

بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

.RAHA.
1392،05،10, ساعت : 01:19 قبل از ظهر
غزلیات



297

زبان خامه ندارد سر بیان فراق

وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق


دریغ مدت عمرم که بر امید وصال

به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق


سری که بر سر گردون به فخر میسودم

به راستان که نهادم بر آستان فراق


چگونه باز کنم بال در هوای وصال

که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق


کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی

فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق


بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود

ز موج شوق تو در بحر بیکران فراق


اگر به دست من افتد فراق را بکشم

که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق


رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب

قرین آتش هجران و هم قران فراق


چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شدهست

تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق


ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار

مدام خون جگر میخورم ز خوان فراق


فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق

ببست گردن صبرم به ریسمان فراق


به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظ

به دست هجر ندادی کسی عنان فراق

.RAHA.
1392،05،10, ساعت : 01:37 قبل از ظهر
غزلیات



298

مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق

گرت مدام میسر شود زهی توفیق


جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است

هزار بار من این نکته کردهام تحقیق


دریغ و درد که تا این زمان ندانستم

که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق


به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت

که در کمینگه عمرند قاطعان طریق


بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام

حکایتیست که عقلش نمیکند تصدیق


اگر چه موی میانت به چون منی نرسد

خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق


حلاوتی که تو را در چه زنخدان است

به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق


اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب

که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق


به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام

ببین که تا به چه حدم همیکند تحمیق

.RAHA.
1392،05،10, ساعت : 01:37 قبل از ظهر
غزلیات



299

اگر شراب خوری جرعهای فشان بر خاک

از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک


برو به هر چه تو داری بخور دریغ مخور

که بیدریغ زند روزگار تیغ هلاک


به خاک پای تو ای سرو نازپرور من

که روز واقعه پا وامگیرم از سر خاک


چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری

به مذهب همه کفر طریقت است امساک


مهندس فلکی راه دیر شش جهتی

چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک


فریب دختر رز طرفه میزند ره عقل

مباد تا به قیامت خراب طارم تاک


به راه میکده حافظ خوش از جهان رفتی

دعای اهل دلت باد مونس دل پاک

.RAHA.
1392،05،10, ساعت : 01:38 قبل از ظهر
غزلیات



300

هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک


مرا امید وصال تو زنده میدارد

و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک


نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش

زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک


رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات

بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک


اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم

و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک


بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا

لان روحی قد طاب ان یکون فداک


عنان مپیچ که گر میزنی به شمشیرم

سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک


تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند

به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک


به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ

که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک

.RAHA.
1392،05،10, ساعت : 05:04 بعد از ظهر
غزلیات



301

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک

حق نگه دار که من میروم الله معک


تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس

ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک


در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن

کس عیار زر خالص نشناسد چو محک


گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم

وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک


بگشا پسته خندان و شکرریزی کن

خلق را از دهن خویش مینداز به شک


چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک


چون بر حافظ خویشش نگذاری باری

ای رقیب از بر او یک دو قدم دورترک

.RAHA.
1392،05،10, ساعت : 05:05 بعد از ظهر
غزلیات



302

خوش خبر باشی ای نسیم شمال

که به ما میرسد زمان وصال


قصه العشق لا انفصام لها

فصمتها هنا لسان القال


مالسلمی و من بذی سلم

این جیراننا و کیف الحال


عفت الدار بعد عافیه

فاسالوا حالها عن الاطلال


فی جمال الکمال نلت منی

صرف الله عنک عین کمال


یا برید الحمی حماک الله

مرحبا مرحبا تعال تعال


عرصه بزمگاه خالی ماند

از حریفان و جام مالامال


سایه افکند حالیا شب هجر

تا چه بازند شب روان خیال


ترک ما سوی کس نمینگرد

آه از این کبریا و جاه و جلال


حافظا عشق و صابری تا چند

ناله عاشقان خوش است بنال

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 12:06 قبل از ظهر
غزلیات



303


شممت روح وداد و شمت برق وصال

بیا که بوی تو را میرم ای نسیم شمال


احادیا بجمال الحبیب قف و انزل

که نیست صبر جمیلم ز اشتیاق جمال


حکایت شب هجران فروگذاشته به

به شکر آن که برافکند پرده روز وصال


بیا که پرده گلریز هفت خانه چشم

کشیدهایم به تحریر کارگاه خیال


چو یار بر سر صلح است و عذر میطلبد

توان گذشت ز جور رقیب در همه حال


بجز خیال دهان تو نیست در دل تنگ

که کس مباد چو من در پی خیال محال


قتیل عشق تو شد حافظ غریب ولی

به خاک ما گذری کن که خون مات حلال

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 12:07 قبل از ظهر
غزلیات



304

دارای جهان نصرت دین خسرو کامل

یحیی بن مظفر ملک عالم عادل


ای درگه اسلام پناه تو گشاده

بر روی زمین روزنه جان و در دل


تعظیم تو بر جان و خرد واجب و لازم

انعام تو بر کون و مکان فایض و شامل


روز ازل از کلک تو یک قطره سیاهی

بر روی مه افتاد که شد حل مسائل


خورشید چو آن خال سیه دید به دل گفت

ای کاج که من بودمی آن هندوی مقبل


شاها فلک از بزم تو در رقص و سماع است

دست طرب از دامن این زمزمه مگسل


می نوش و جهان بخش که از زلف کمندت

شد گردن بدخواه گرفتار سلاسل


دور فلکی یک سره بر منهج عدل است

خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل


حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است

از بهر معیشت مکن اندیشه باطل

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 12:07 قبل از ظهر
غزلیات



305

به وقت گل شدم از توبه شراب خجل

که کس مباد ز کردار ناصواب خجل


صلاح ما همه دام ره است و من زین بحث

نیم ز شاهد و ساقی به هیچ باب خجل


بود که یار نرنجد ز ما به خلق کریم

که از سؤال ملولیم و از جواب خجل


ز خون که رفت شب دوش از سراچه چشم

شدیم در نظر ره روان خواب خجل


رواست نرگس مست ار فکند سر در پیش

که شد ز شیوه آن چشم پرعتاب خجل


تویی که خوبتری ز آفتاب و شکر خدا

که نیستم ز تو در روی آفتاب خجل


حجاب ظلمت از آن بست آب خضر که گشت

ز شعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 12:08 قبل از ظهر
غزلیات



306

اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول

رسد به دولت وصل تو کار من به اصول


قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا

فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول


چو بر در تو من بینوای بی زر و زور

به هیچ باب ندارم ره خروج و دخول


کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم

که گشتهام ز غم و جور روزگار ملول


من شکسته بدحال زندگی یابم

در آن زمان که به تیغ غمت شوم مقتول


خرابتر ز دل من غم تو جای نیافت

که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول


دل از جواهر مهرت چو صیقلی دارد

بود ز زنگ حوادث هر آینه مصقول


چه جرم کردهام ای جان و دل به حضرت تو

که طاعت من بیدل نمیشود مقبول


به درد عشق بساز و خموش کن حافظ

رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 12:09 قبل از ظهر
غزلیات



307

اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول

رسد به دولت وصل تو کار من به اصول


قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا

فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول


چو بر در تو من بینوای بی زر و زور

به هیچ باب ندارم ره خروج و دخول


کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم

که گشتهام ز غم و جور روزگار ملول


من شکسته بدحال زندگی یابم

در آن زمان که به تیغ غمت شوم مقتول


خرابتر ز دل من غم تو جای نیافت

که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول


دل از جواهر مهرت چو صیقلی دارد

بود ز زنگ حوادث هر آینه مصقول


چه جرم کردهام ای جان و دل به حضرت تو

که طاعت من بیدل نمیشود مقبول


به درد عشق بساز و خموش کن حافظ

رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 12:10 قبل از ظهر
غزلیات



308

ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل

سلسبیلت کرده جان و دل سبیل


سبزپوشان خطت بر گرد لب

همچو مورانند گرد سلسبیل


ناوک چشم تو در هر گوشهای

همچو من افتاده دارد صد قتیل


یا رب این آتش که در جان من است

سرد کن زان سان که کردی بر خلیل


من نمییابم مجال ای دوستان

گر چه دارد او جمالی بس جمیل


پای ما لنگ است و منزل بس دراز

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل


حافظ از سرپنجه عشق نگار

همچو مور افتاده شد در پای پیل


شاه عالم را بقا و عز و ناز

باد و هر چیزی که باشد زین قبیل

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 12:10 قبل از ظهر
غزلیات



309

عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام

مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام


ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخن

همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام


شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی

دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام


بزمگاهی دل نشان چون قصر فردوس برین

گلشنی پیرامنش چون روضه دارالسلام


صف نشینان نیکخواه و پیشکاران باادب

دوستداران صاحب اسرار و حریفان دوستکام


باده گلرنگ تلخ تیز خوش خوار سبک

نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام


غمزه ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ

زلف جانان از برای صید دل گسترده دام


نکته دانی بذله گو چون حافظ شیرین سخن

بخشش آموزی جهان افروز چون حاجی قوام


هر که این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه

وان که این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 12:11 قبل از ظهر
غزلیات



310



مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام


خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام



یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد


که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام



ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست


هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام



گل ز حد برد تنعم نفسی رخ بنما


سرو مینازد و خوش نیست خدا را بخرام



زلف دلدار چو زنار همیفرماید


برو ای شیخ که شد بر تن ما خرقه حرام



مرغ روحم که همیزد ز سر سدره صفیر


عاقبت دانه خال تو فکندش در دام



چشم بیمار مرا خواب نه درخور باشد


من له یقتل داء دنف کیف ینام



تو ترحم نکنی بر من مخلص گفتم


ذاک دعوای و ها انت و تلک الایام



حافظ ار میل به ابروی تو دارد شاید


جای در گوشه محراب کنند اهل کلام

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 12:12 قبل از ظهر
غزلیات



311

عاشق روی جوانی خوش نوخاستهام

و از خدا دولت این غم به دعا خواستهام


عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاش

تا بدانی که به چندین هنر آراستهام


شرمم از خرقه آلوده خود میآید

که بر او وصله به صد شعبده پیراستهام


خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز

هم بدین کار کمربسته و برخاستهام


با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار

در غم افزودهام آنچ از دل و جان کاستهام


همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا

بو که در بر کشد آن دلبر نوخاستهام

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 12:12 قبل از ظهر
غزلیات



312

بشری اذ السلامه حلت بذی سلم

لله حمد معترف غایه النعم


آن خوش خبر کجاست که این فتح مژده داد

تا جان فشانمش چو زر و سیم در قدم


از بازگشت شاه در این طرفه منزل است

آهنگ خصم او به سراپرده عدم


پیمان شکن هرآینه گردد شکسته حال

ان العهود عند ملیک النهی ذمم


میجست از سحاب امل رحمتی ولی

جز دیدهاش معاینه بیرون نداد نم


در نیل غم فتاد سپهرش به طنز گفت

ان قد ندمت و ما ینفع الندم


ساقی چو یار مه رخ و از اهل راز بود

حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه هم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 12:13 قبل از ظهر
غزلیات



313

بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم

مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم


زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست

بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم


هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت

تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم


عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم

کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم


می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار

این موهبت رسید ز میراث فطرتم


من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش

در عشق دیدن تو هواخواه غربتم


دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف

ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم


دورم به صورت از در دولتسرای تو

لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم


حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان

در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:11 بعد از ظهر
غزلیات



314

دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم

لیکن از لطف لبت صورت جان میبستم


عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست

دیرگاه است کز این جام هلالی مستم


از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور

در سر کوی تو از پای طلب ننشستم


عافیت چشم مدار از من میخانه نشین

که دم از خدمت رندان زدهام تا هستم


در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است

تا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم


بعد از اینم چه غم از تیر کج انداز حسود

چون به محبوب کمان ابروی خود پیوستم


بوسه بر درج عقیق تو حلال است مرا

که به افسوس و جفا مهر وفا نشکستم


صنمی لشکریم غارت دل کرد و برفت

آه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم


رتبت دانش حافظ به فلک برشده بود

کرد غمخواری شمشاد بلندت پستم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:11 بعد از ظهر
غزلیات



315

به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم

بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم


اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد

به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم


چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشق

که در هوای رخت چون به مهر پیوستم


بیار باده که عمریست تا من از سر امن

به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم


اگر ز مردم هشیاری ای نصیحتگو

سخن به خاک میفکن چرا که من مستم


چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست

که خدمتی به سزا برنیامد از دستم


بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت

که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:12 بعد از ظهر
غزلیات



316

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم


می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم


زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم


یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم


رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم


شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم


شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم


رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم


حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که دربند توام آزادم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:13 بعد از ظهر
غزلیات



317

فاش میگویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم


طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در این دامگه حادثه چون افتادم


من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم


سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض

به هوای سر کوی تو برفت از یادم


نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم


کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت

یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم


تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم


می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست

که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم


پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک

ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:14 بعد از ظهر
غزلیات



318

مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم

تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم


به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری

به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم


نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم


ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم


فرورفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی

دمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم


شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم

رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم


کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم


تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده

چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:15 بعد از ظهر
غزلیات



319

سالها پیروی مذهب رندان کردم

تا به فتوی خرد حرص به زندان کردم


من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه

قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم


سایهای بر دل ریشم فکن ای گنج روان

که من این خانه به سودای تو ویران کردم


توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون

میگزم لب که چرا گوش به نادان کردم


در خلاف آمد عادت بطلب کام که من

کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم


نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست

آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم


دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع

گر چه دربانی میخانه فراوان کردم


این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت

اجر صبریست که در کلبه احزان کردم


صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ

هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم


گر به دیوان غزل صدرنشینم چه عجب

سالها بندگی صاحب دیوان کردم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:16 بعد از ظهر
غزلیات



320

دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم

نقشی به یاد خط تو بر آب میزدم


ابروی یار در نظر و خرقه سوخته

جامی به یاد گوشه محراب میزدم


هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست

بازش ز طره تو به مضراب میزدم


روی نگار در نظرم جلوه مینمود

وز دور بوسه بر رخ مهتاب میزدم


چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ

فالی به چشم و گوش در این باب میزدم


نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم

بر کارگاه دیده بیخواب میزدم


ساقی به صوت این غزلم کاسه میگرفت

میگفتم این سرود و می ناب میزدم


خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام

بر نام عمر و دولت احباب میزدم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:16 بعد از ظهر
غزلیات



321

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم


شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر منتهای همت خود کامران شدم


ای گلبن جوان بر دولت بخور که من

در سایه تو بلبل باغ جهان شدم


اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود

در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم


قسمت حوالتم به خرابات میکند

هر چند کاین چنین شدم و آن چنان شدم


آن روز بر دلم در معنی گشوده شد

کز ساکنان درگه پیر مغان شدم


در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت

با جام می به کام دل دوستان شدم


از آن زمان که فتنه چشمت به من رسید

ایمن ز شر فتنه آخرزمان شدم


من پیر سال و ماه نیم یار بیوفاست

بر من چو عمر میگذرد پیر از آن شدم


دوشم نوید داد عنایت که حافظا

بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:17 بعد از ظهر
غزلیات



322

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم

به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم


اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم

به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم


امید در شب زلفت به روز عمر نبستم

طمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم


به شوق چشمه نوشت چه قطرهها که فشاندم

ز لعل باده فروشت چه عشوهها که خریدم


ز غمزه بر دل ریشم چه تیر ها که گشادی

ز غصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم


ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباری

که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم


گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه

که من چو آهوی وحشی ز آدمی برمیدم


چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی

که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم


به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ

که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:18 بعد از ظهر
غزلیات



323

ز دست کوته خود زیر بارم

که از بالابلندان شرمسارم


مگر زنجیر مویی گیردم دست

وگر نه سر به شیدایی برآرم


ز چشم من بپرس اوضاع گردون

که شب تا روز اختر میشمارم


بدین شکرانه میبوسم لب جام

که کرد آگه ز راز روزگارم


اگر گفتم دعای می فروشان

چه باشد حق نعمت میگزارم


من از بازوی خود دارم بسی شکر

که زور مردم آزاری ندارم


سری دارم چو حافظ مست لیکن

به لطف آن سری امیدوارم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:19 بعد از ظهر
غزلیات



324

گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم

همچنان چشم گشاد از کرمش میدارم


به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام

خون دل عکس برون میدهد از رخسارم


پرده مطربم از دست برون خواهد برد

آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم


پاسبان حرم دل شدهام شب همه شب

تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم


منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن

از نی کلک همه قند و شکر میبارم


دیده بخت به افسانه او شد در خواب

کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم


چون تو را در گذر ای یار نمییارم دید

با که گویم که بگوید سخنی با یارم


دوش میگفت که حافظ همه روی است و ریا

بجز از خاک درش با که بود بازارم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:20 بعد از ظهر
غزلیات



325

گر دست دهد خاک کف پای نگارم

بر لوح بصر خط غباری بنگارم


بر بوی کنار تو شدم غرق و امید است

از موج سرشکم که رساند به کنارم


پروانه او گر رسدم در طلب جان

چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم


امروز مکش سر ز وفای من و اندیش

زان شب که من از غم به دعا دست برآرم


زلفین سیاه تو به دلداری عشاق

دادند قراری و ببردند قرارم


ای باد از آن باده نسیمی به من آور

کان بوی شفابخش بود دفع خمارم


گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری

من نقد روان در دمش از دیده شمارم


دامن مفشان از من خاکی که پس از من

زین در نتواند که برد باد غبارم


حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیز است

عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:20 بعد از ظهر
غزلیات



326

در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم

کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم


عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند

وین همه منصب از آن حور پریوش دارم


گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری

من به آه سحرت زلف مشوش دارم


گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست

من رخ زرد به خونابه منقش دارم


گر به کاشانه رندان قدمی خواهی زد

نقل شعر شکرین و می بیغش دارم


ناوک غمزه بیار و رسن زلف که من

جنگها با دل مجروح بلاکش دارم


حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است

بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:21 بعد از ظهر
غزلیات



327

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم


صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم

فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم


به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل

چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم


مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش

فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم


گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند

بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم


سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی

چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم


الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه

که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم


خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه

که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم


چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله

نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم


به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن

چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:21 بعد از ظهر
غزلیات



328

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم


دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو

که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم


همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس

که دراز است ره مقصد و من نوسفرم


ای نسیم سحری بندگی من برسان

که فراموش مکن وقت دعای سحرم


خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار

و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم


حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل

دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم


پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو

تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:22 بعد از ظهر
غزلیات



329

جوزا سحر نهاد حمایل برابرم

یعنی غلام شاهم و سوگند میخورم


ساقی بیا که از مدد بخت کارساز

کامی که خواستم ز خدا شد میسرم


جامی بده که باز به شادی روی شاه

پیرانه سر هوای جوانیست در سرم


راهم مزن به وصف زلال خضر که من

از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم


شاها اگر به عرش رسانم سریر فضل

مملوک این جنابم و مسکین این درم


من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال

کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم


ور باورت نمیکند از بنده این حدیث

از گفته کمال دلیلی بیاورم


گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر

آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم


منصور بن مظفر غازیست حرز من

و از این خجسته نام بر اعدا مظفرم


عهد الست من همه با عشق شاه بود

و از شاهراه عمر بدین عهد بگذرم


گردون چو کرد نظم ثریا به نام شاه

من نظم در چرا نکنم از که کمترم


شاهین صفت چو طعمه چشیدم ز دست شاه

کی باشد التفات به صید کبوترم


ای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شود

در سایه تو ملک فراغت میسرم


شعرم به یمن مدح تو صد ملک دل گشاد

گویی که تیغ توست زبان سخنورم


بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح

نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم


بوی تو میشنیدم و بر یاد روی تو

دادند ساقیان طرب یک دو ساغرم


مستی به آب یک دو عنب وضع بنده نیست

من سالخورده پیر خرابات پرورم


با سیر اختر فلکم داوری بسیست

انصاف شاه باد در این قصه یاورم


شکر خدا که باز در این اوج بارگاه

طاووس عرش میشنود صیت شهپرم


نامم ز کارخانه عشاق محو باد

گر جز محبت تو بود شغل دیگرم


شبل الاسد به صید دلم حمله کرد و من

گر لاغرم وگرنه شکار غضنفرم


ای عاشقان روی تو از ذره بیشتر

من کی رسم به وصل تو کز ذره کمترم


بنما به من که منکر حسن رخ تو کیست

تا دیدهاش به گزلک غیرت برآورم


بر من فتاد سایه خورشید سلطنت

و اکنون فراغت است ز خورشید خاورم


مقصود از این معامله بازارتیزی است

نی جلوه میفروشم و نی عشوه میخرم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:23 بعد از ظهر
غزلیات



330

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم

تبسمی کن و جان بین که چون همیسپرم


چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست

بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم


بر آستان مرادت گشادهام در چشم

که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم


چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله

که روز بیکسی آخر نمیروی ز سرم


غلام مردم چشمم که با سیاه دلی

هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم


به هر نظر بت ما جلوه میکند لیکن

کس این کرشمه نبیند که من همینگرم


به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد

ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:23 بعد از ظهر
غزلیات



331

به تیغم گر کشد دستش نگیرم

وگر تیرم زند منت پذیرم


کمان ابرویت را گو بزن تیر

که پیش دست و بازویت بمیرم


غم گیتی گر از پایم درآرد

بجز ساغر که باشد دستگیرم


برآی ای آفتاب صبح امید

که در دست شب هجران اسیرم


به فریادم رس ای پیر خرابات

به یک جرعه جوانم کن که پیرم


به گیسوی تو خوردم دوش سوگند

که من از پای تو سر بر نگیرم


بسوز این خرقه تقوا تو حافظ

که گر آتش شوم در وی نگیرم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:24 بعد از ظهر
غزلیات



332

مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم

که پیش چشم بیمارت بمیرم


نصاب حسن در حد کمال است

زکاتم ده که مسکین و فقیرم


چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی

به سیب بوستان و شهد و شیرم


چنان پر شد فضای سینه از دوست

که فکر خویش گم شد از ضمیرم


قدح پر کن که من در دولت عشق

جوان بخت جهانم گر چه پیرم


قراری بستهام با می فروشان

که روز غم بجز ساغر نگیرم


مبادا جز حساب مطرب و می

اگر نقشی کشد کلک دبیرم


در این غوغا که کس کس را نپرسد

من از پیر مغان منت پذیرم


خوشا آن دم کز استغنای مستی

فراغت باشد از شاه و وزیرم


من آن مرغم که هر شام و سحرگاه

ز بام عرش میآید صفیرم


چو حافظ گنج او در سینه دارم

اگر چه مدعی بیند حقیرم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:25 بعد از ظهر
غزلیات



333

نماز شام غریبان چو گریه آغازم

به مویههای غریبانه قصه پردازم


به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار

که از جهان ره و رسم سفر براندازم


من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب

مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم


خدای را مددی ای رفیق ره تا من

به کوی میکده دیگر علم برافرازم


خرد ز پیری من کی حساب برگیرد

که باز با صنمی طفل عشق میبازم


بجز صبا و شمالم نمیشناسد کس

عزیز من که بجز باد نیست دمسازم


هوای منزل یار آب زندگانی ماست

صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم


سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی

شکایت از که کنم خانگیست غمازم


ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم میگفت

غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:25 بعد از ظهر
غزلیات



334

گر دست رسد در سر زلفین تو بازم

چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم


زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست

در دست سر مویی از آن عمر درازم


پروانه راحت بده ای شمع که امشب

از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم


آن دم که به یک خنده دهم جان چو صراحی

مستان تو خواهم که گزارند نمازم


چون نیست نماز من آلوده نمازی

در میکده زان کم نشود سوز و گدازم


در مسجد و میخانه خیالت اگر آید

محراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم


گر خلوت ما را شبی از رخ بفروزی

چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم


محمود بود عاقبت کار در این راه

گر سر برود در سر سودای ایازم


حافظ غم دل با که بگویم که در این دور

جز جام نشاید که بود محرم رازم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:26 بعد از ظهر
غزلیات



325

در خرابات مغان گر گذر افتد بازم

حاصل خرقه و سجاده روان دربازم


حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنم

خازن میکده فردا نکند در بازم


ور چو پروانه دهد دست فراغ بالی

جز بدان عارض شمعی نبود پروازم


صحبت حور نخواهم که بود عین قصور

با خیال تو اگر با دگری پردازم


سر سودای تو در سینه بماندی پنهان

چشم تردامن اگر فاش نگردی رازم


مرغ سان از قفس خاک هوایی گشتم

به هوایی که مگر صید کند شهبازم


همچو چنگ ار به کناری ندهی کام دلم

از لب خویش چو نی یک نفسی بنوازم


ماجرای دل خون گشته نگویم با کس

زان که جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم


گر به هر موی سری بر تن حافظ باشد

همچو زلفت همه را در قدمت اندازم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:26 بعد از ظهر
غزلیات



326

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم


به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم


یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم


بر سر تربت من با می و مطرب بنشین

تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم


خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات

کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم


گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش

تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم


روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده

تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:27 بعد از ظهر
غزلیات



336

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم

چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم


غم غریبی و غربت چو بر نمیتابم

به شهر خود روم و شهریار خود باشم


ز محرمان سراپرده وصال شوم

ز بندگان خداوندگار خود باشم


چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی

که روز واقعه پیش نگار خود باشم


ز دست بخت گران خواب و کار بیسامان

گرم بود گلهای رازدار خود باشم


همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود

دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم


بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ

وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:28 بعد از ظهر
غزلیات



337

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم

مدهوش چشم مست و می صاف بیغشم


گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو

آن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم


من آدم بهشتیم اما در این سفر

حالی اسیر عشق جوانان مه وشم


در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز

استادهام چو شمع مترسان ز آتشم


شیراز معدن لب لعل است و کان حسن

من جوهری مفلسم ایرا مشوشم


از بس که چشم مست در این شهر دیدهام

حقا که می نمیخورم اکنون و سرخوشم


شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهت

چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم


بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست

گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم


حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست

آیینهای ندارم از آن آه میکشم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:28 بعد از ظهر
غزلیات



338

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم

مدهوش چشم مست و می صاف بیغشم


گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو

آن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم


من آدم بهشتیم اما در این سفر

حالی اسیر عشق جوانان مه وشم


در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز

استادهام چو شمع مترسان ز آتشم


شیراز معدن لب لعل است و کان حسن

من جوهری مفلسم ایرا مشوشم


از بس که چشم مست در این شهر دیدهام

حقا که می نمیخورم اکنون و سرخوشم


شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهت

چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم


بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست

گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم


حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست

آیینهای ندارم از آن آه میکشم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:29 بعد از ظهر
غزلیات



339

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم

دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم


سزای تکیه گهت منظری نمیبینم

منم ز عالم و این گوشه معین چشم


بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو

ز گنج خانه دل میکشم به روزن چشم


سحر سرشک روانم سر خرابی داشت

گرم نه خون جگر میگرفت دامن چشم


نخست روز که دیدم رخ تو دل میگفت

اگر رسد خللی خون من به گردن چشم


به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش

به راه باد نهادم چراغ روشن چشم


به مردمی که دل دردمند حافظ را

مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:30 بعد از ظهر
غزلیات



340

من که از آتش دل چون خم می در جوشم

مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم


قصد جان است طمع در لب جانان کردن

تو مرا بین که در این کار به جان میکوشم


من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم

هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم


حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش

این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم


هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا

فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم


پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم


خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست

پردهای بر سر صد عیب نهان میپوشم


من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم

چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم


گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق

شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:30 بعد از ظهر
غزلیات



341

گر من از سرزنش مدعیان اندیشم

شیوه مستی و رندی نرود از پیشم


زهد رندان نوآموخته راهی بدهیست

من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم


شاه شوریده سران خوان من بیسامان را

زان که در کم خردی از همه عالم بیشم


بر جبین نقش کن از خون دل من خالی

تا بدانند که قربان تو کافرکیشم


اعتقادی بنما و بگذر بهر خدا

تا در این خرقه ندانی که چه نادرویشم


شعر خونبار من ای باد بدان یار رسان

که ز مژگان سیه بر رگ جان زد نیشم


من اگر باده خورم ور نه چه کارم با کس

حافظ راز خود و عارف وقت خویشم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:31 بعد از ظهر
غزلیات



342

حجاب چهره جان میشود غبار تنم

خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم


چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم


عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم

دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم


چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس

که در سراچه ترکیب تخته بند تنم


اگر ز خون دلم بوی شوق میآید

عجب مدار که همدرد نافه ختنم


طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع

که سوزهاست نهانی درون پیرهنم


بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار

که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:32 بعد از ظهر
غزلیات



343

چل سال بیش رفت که من لاف میزنم

کز چاکران پیر مغان کمترین منم


هرگز به یمن عاطفت پیر می فروش

ساغر تهی نشد ز می صاف روشنم


از جاه عشق و دولت رندان پاکباز

پیوسته صدر مصطبهها بود مسکنم


در شان من به دردکشی ظن بد مبر

کآلوده گشت جامه ولی پاکدامنم


شهباز دست پادشهم این چه حالت است

کز یاد بردهاند هوای نشیمنم


حیف است بلبلی چو من اکنون در این قفس

با این لسان عذب که خامش چو سوسنم


آب و هوای فارس عجب سفله پرور است

کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم


حافظ به زیر خرقه قدح تا به کی کشی

در بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم


تورانشه خجسته که در من یزید فضل

شد منت مواهب او طوق گردنم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:32 بعد از ظهر
غزلیات



344

عمریست تا من در طلب هر روز گامی میزنم

دست شفاعت هر زمان در نیک نامی میزنم


بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود

دامی به راهی مینهم مرغی به دامی میزنم


اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو

حالی من اندر عاشقی داو تمامی میزنم


تا بو که یابم آگهی از سایه سرو سهی

گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی میزنم


هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل

نقش خیالی میکشم فال دوامی میزنم


دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را

این آه خون افشان که من هر صبح و شامی میزنم


با آن که از وی غایبم و از می چو حافظ تایبم

در مجلس روحانیان گه گاه جامی میزنم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:33 بعد از ظهر
غزلیات



345

ی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم

آه کز طعنه بدخواه ندیدم رویت

نیست چون آینهام روی ز آهن چه کنم


برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر

کارفرمای قدر میکند این من چه کنم


برق غیرت چو چنین میجهد از مکمن غیب

تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم


شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت

دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم


مددی گر به چراغی نکند آتش طور

چاره تیره شب وادی ایمن چه کنم


حافظا خلد برین خانه موروث من است

اندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم

.RAHA.
1392،05،11, ساعت : 07:33 بعد از ظهر
غزلیات



346

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم

محتسب داند که من این کارها کمتر کنم


من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها

توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم


عشق دردانهست و من غواص و دریا میکده

سر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم


لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسق

داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم


بازکش یک دم عنان ای ترک شهرآشوب من

تا ز اشک و چهره راهت پرزر و گوهر کنم


من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنجها

کی نظر در فیض خورشید بلنداختر کنم


چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست

کجدلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم


عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار

عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم


من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست

کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم


گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم

گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم


عاشقان را گر در آتش میپسندد لطف دوست

تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم


دوش لعلش عشوهای میداد حافظ را ولی

من نه آنم کز وی این افسانهها باور کنم