PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان بهادر | maryammoayedi کاربر انجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17

maryammoayedi
1391,09,01, ساعت : 20:33
بنام خدا
با سلام :-2-40-:
بالاخره من هم بعد ماه ها چرخیدن و گشت و گذار داخل انجمن و خوندن کلی از رمانای قشنگ بچه های سایت تصمیم گرفتم یه رمان بنویسم .:-2-14-:

توضیحات رمان

اسم:بهادر
موضوع:عاشقانه،اجتماعی،...،ک ل کل هم داره اما نه به اون شکل که تو رمانای دیگه خوندید.
تعداد صفحات:به اندازه ی یه سر رسید قدیمی سال نود اما شما همون نامعلوم حسابش کنید!!:-2-38-:
خلاصه:در مورد یه مرد جوون خودساخته هست که به عشق و عاشقی اعتقادی نداشته تا اینکه اونم یه روز عاشق میشه اون هم عشق در نگاه اول..
" با بلند شدن صدای اذون سرمو چرخوندم سمت مسجد محل...همونجایی که یکماه پیش دل و دینم رو باخته بودم...منی که به عشق و عاشقی اعتقادی نداشتم چوب بی ایمونیم رو بد رقم خوردم و تو همون نگاه اول شدم اواره یه جفت چشم عسلی .چشمایی که اگر چه حتی نیم نگاهی هم به من نکرد اما از همون دور هم وجودمو به اتیش کشوند و رفت.."
بهادر اون دخترو از پدرش خواستگاری میکنه و قول و قرار عقد هم گذاشته میشه اما چند روز مونده به عقد میفهمه که اون دختر.....
میدونم خلاصه نویسیم خوب نیست ولی اگه یه کوچولو کنجکاو شدید خیلی زود تو چندتا پست اول جوابتون رو میگیرید..یه کوچولوی دیگه هم بگم..این رمان فراز ونشیب زیادی داره اما پایان بدی نداره...پس بعضی جاهاش تا میتونید خونسردیتون رو حفظ کنید تا با هم به حساب ادم بدا برسیم...:-2-32-:
من این رمان رو تو یه سررسید قدیمی وقتایی که بیکار بودم نوشتم و تمام کردم..حدود هفتاد صفحه هم ازش تایپ کردم...روال پست گذاشتن من هم به این صورت هست که هر روز دوتا سه تا پست رو براتون میگذارم...و امید وارم با همراهی شما بتونم تا اخرش هم همین روال رو حفظ کنم..:-2-40-:
در مورد مقدمه هم صادقانه بگم خیلی بهش فکر نکردم چون تا اسم مقدمه میومد یه شعر بود که تو ذهنم میچرخید...مطمئنم خیلی از شماها شنیدینش..یه شعر هست از شادروان ژاله کاظمی...:-118-:
در مورد نقد هم خیلی خوشحال میشم بیاین خصوصی و نقد کنید..
با تشکر:-2-40-:
http://up.p30day.com/images2/88898136823301754804.jpg[/QUOTE]

Farnaz
1391,09,01, ساعت : 23:56
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
نویسنده های سایت حتما بخوانید! (http://www.forum.98ia.com/t655469.html#post6888637)
برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
طراحی جلد رمان کاربران سایت (http://www.forum.98ia.com/group1384.html)
در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!

maryammoayedi
1391,09,02, ساعت : 18:55
مقدمه

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد



فصل اول


صدای زنگ موبایل دوباره بلند شد. نمی دونستم چندمین بار بود، اما دیگه کم کم داشت می رفت رو اعصاب. گوشی رو از روی داشبورد برداشتم و نگاهی به اسم مخاطب انداختم. اگه این یکی رو هم بی جواب می گذاشتم، می شد میس کال دهمی؛ این دفعه رکورد شکونده بود. از سرعت ماشین کم کردم و دکمه ی تماس رو فشار دادم.
_ ....
_ الو .... الو .... الو رییس .... الــــو صدامو داری؟
گوشی رو بیشتر چسبوندم به گوشم و بی حوصله گفتم:
_ آره دارمش، بگو.
_ کجایی رییس؟ چند ساعته این جا رسما ول معطلیم، یه لنگه پا، منتظر سرکار.
سرکار! باز داشت پررو می شد.
_ خوبه دیگه، حالا هر چی هی چی نمی گم، روتو زیاد نکن. بِت گفته بودم بعد نمایشگاه یه سر می رم طلا فروشی، نگفته بودم؟
صداش رو پایین تر آورد و گفت:
_ به من گفته بودی داداش، ولی به این خانوم خانوما که نگفته بودی.
نرسیده به بریدگی راهنما زدم و گفتم:
_ تو نگران چی هستی؟ اون که دوبله سوبله پولشو می گیره، می ره پی کارش. مطمئن باش هزینه ی این دو ساعتم روش حساب می کنه.
خندید و گفت:
_ آخه تو که نمی دونی. هی ساعتشو نگاه می کنه، هی می گه خیلی دیرم شده. غلط نکنم دِیت داره.
_ دیت؟! دیت دیگه چه کوفتیه؟!
_ بابا منظورم همون قراره عاشقانه اس دیگه.
پشت چراغ قرمز، زدم رو ترمز و گفتم:
_ حالا می مُردی می گفتی قرار.
_ آخه داداش، تقصیر من چیه نمی ری دو کلوم به معلوماتت اضافه کنی، ولی باید ببینیش داداش، آلبالویی هست واسه خودش.
_ آلبالو! چرا آلبالو؟
آروم خندید و ما بین خندش گفت:
_ چون هم قرمزه، هم ترشه.
با بوق ماشین پشتی، ماشین رو حرکت دادم و غریدم:
_ آرش تو خجالت نمی کشی پشت سر زن مردم چرت می بافی؟
_ زن مردم کجا بود؟ هنوز سندشو به نام نزدند.
_ اون وقت تو از کجا فهمیدی؟
_ از حلقه ی نداشتش.
_ آخه عقل کل، زن مردم نه، دخترشون، خواهرشون، چه می دونم، مادرشون، زیر بوته که عمل نیومده.
مکثی کرد و دلخور گفت:
_ چشم رییس، فقط بدو تا منو یه لقمه چپ نکرده وگرنه خودت باید جواب حاج خانمو پس بدی، داداشتم که زیر بوته عمل نیومده، دیر کنی خونم گردن خودته.
از دست این پسر! چه بهش برخورده بود.
_ حـــــالا ... قطع کن، رسیدم.





بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,02, ساعت : 21:38
ماشین رو جلوی مجتمع نگه داشتم. از پنجره ماشین نگاهی به ساختمون انداختم. یه آپارتمان شونزده طبقه، با ترکیبی از شیشه و سنگ های گرانیتی قهوه ای. روی هم رفته نمای قشنگی داشت. همین که از ماشین پیاده شدم، صدایی معترضانه گفت:
_ آقا، شما نمی تونید این جا پارک کنید. لطف کنید، ماشینو حرکت بدید.
بی توجه، در ماشین رو بستم. نگاهی به صاحب صدا انداختم و گفتم:
_ شما نگهبان مجتمعید؟
با شک، کمی منو برانداز کرد و گفت:
_ بله آقا.
_ فامیلیت چیه؟
_ نعمتی آقا.
سوییچ ماشین رو دادم دستش.
_ ببین نعمتی، من سپهرتاج هستم؛ بهادر سپهرتاج، مالک جدید واحد نوزدهم. دفعه قبل که اومدم یکی دیگه شیفت بود. بی زحمت، ماشینو برام بذار تو پارکینگ.
همین طور که به سوییچ ماشین نگاه می کرد، گفت:
_ چرا زود تر نگفتید آقا. اساعه می برم.
بعد از این که ماشین رو به سمت پارکینگ حرکت داد، نگاهی به اطراف و محوطه ی اطراف مجتمع کردم. هوا ابری بود و باد سردی می وزید. دو سر کتم رو روی هم آوردم و وارد ساختمون شدم. این مجتمع یکی از معروف ترین و شیک ترین مجتمع های مسکونی شمال شهر بود. ماه پیش خریده بودمش و انصافا پولم رو خوب جایی خرج کرده بودم. دکمه ی طبقه ی نهم آسانسور رو زدم. بدنم رو به دیوار آسانسور چسبوندم و چشمام رو گذاشتم روی هم، اما چند لحظه نگذشته بود که با صدای نازک و جیغی به خودم اومدم.
_ آقا نمی خواید پیاده شید؟
با باز کردن چشمام، نگام افتاد به دختر خوش اندام و زیبارویی که بیرون آسانسور، مقابلم ایستاده بود. خنده ی قشنگی کرد و با عشوه گفت:
_ این جا طبقه نهمه.
بی توجه به دختر، بیرون اومدم. دختر نگاهی به سر تا پای من انداخت و پرسید:
_ مال این طبقه هستین؟
دستام رو فرو بردم تو جیب کتم و پاسخ دادم:
_ بله.
خواستم به سمت واحدم برم که دختره ابروهاشو داد بالا و مشکوک پرسید:
_ مطمئنید؟
بی حوصله جواب دادم:
_ بله.
_ پس چرا تا حالا ندیدمتون؟
بی اراده ابروهام تو هم رفت. دیگه داشت فضولی می کرد.
_ خانوم محترم، عرض کردم من مال همین طبقه هستم، حالا امرتون؟
دختره اخماشو کرد تو هم و گفت:
_ هیچی آقا. آخه تا حالا ندیده بودمتون، گفتم شاید طبقه رو اشتباه اومده باشید.
عصبی از گیری که داده بود، برگشتم و محکم گفتم:
_ گیریم اشتباه اومده باشم، شما اون وقت چی کاره ی این طبقه اید؟
شوکه از لحن من، گفت:
_ هیچی آقا، چرا ناراحت می شی؟ قصد بدی نداشتم. روزتون خوش.
بعد هم سریع پرید تو آسانسور. در که بسته شد، نفسم رو با صدا بیرون دادم. این دیگه کی بود؟!
همین که وارد آپارتمان شدم، صدای داد و بیداد از داخل خونه به گوشم خورد.
_ آقای عزیز! ما قرارمون چه ساعتی بود؟ چه ساعتی؟ ساعت هفت و نیم. الان ساعت چنده؟ ساعت نه و نیم! من یه قرار مهممو به خاطر وقت نشناسی شما از دست دادم.
_ خانوم عزیز، من که به شما گفتم آقای سپهرتاج جلسه دارند. شما خودتون برای این ساعت اصرار داشتید.
دختر با عصبانیت جیغ زد:
_ شما به من گفتید ساعت پنج جلسه دارند. مگه یه جلسه چقدر طول می کشه؟
صداش کم کم داشت آزار دهنده می شد. خندم گرفت. واقعا داشت آرش رو با اون هیکلش قورت می داد. اگر وقت دیگه ای بود، بدم نمیومد یه کم آرش رو اذیت کنم، ولی با اون سر و صدایی که راه انداخته بود، خودم زودتر از آرش کلافه می شدم. کلید رو گذاشتم توی جیبم و داخل خونه شدم. نقشه ی خونه به شکلی بود که اول یه راهروی باریک رو رد می کردی، تا وارد سالن پذیرایی بشی. آرش پشت به من ایستاده بود و از همون پشت سرش هم می شد فهمید چقدر مستاصله. دختره اون چنان عصبانی بود که پوست صورتش سرخ شده بود. تازه فهمیدم آرش برای چی می گفت، آلبالوییه واسه خودش. پالتوی آلبالویی رنگ چسبونی پوشیده بود. با اون شال قرمز و پوست قرمز شده از حرصی که می خورد، صفتی که آرش بهش نسبت داده بود، واقعا بهش میومد؛ قرمز و ترش.



بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,02, ساعت : 23:36
دختر که رو به روی ورودی ایستاده بود، زودتر از آرش متوجه من شد.

_ سلام آقای سپهرتاج.
آرش تازه متوجه من شد. قیافش شبیه مادر مرده ها شده بود. با دیدن من، نفسش را با صدا بیرون داد. دختر پشت چشمی براش نازک کرد و به طرف من اومد.
_ آقای سپهرتاج، کار ما ساعت شش و نیم تموم شده. بچه ها رو فرستادم برن. خود من الان نزدیکِ سه ساعته این جا علافم.
جواب سلامش رو دادم و نیم نگاهی به آرش که به اپن تکیه داده بود، انداختم. با یه لبخند پهن داشت به من نگاه می کرد. رو کردم به دختر و گفتم:
_ من که همون اول گفتم امشب سرم شلوغه، بندازید برای فردا بعد از ظهر، خودتون برای امشب اصرار داشتید. درضمن، من نبودم، آقای جعفری که بودن، با ایشون تسویه می کردین.
_ ولی ایشون گفتن نظر نهایی در مورد دکور کل خونه، به خصوص اتاق خواب رو خود شما باید بدید.
برگشتم به طرف آرش. با دیدن من، شونه هاشو بالا انداخت و رفت داخل آشپزخونه. "چقدر این پسر دوست داشتنی بود." کتم رو دادم عقب، دستامو گرفتم به کمر.
_ پس بهتره بیشتر از این وقتتونو تلف نکنیم. مطمئن باشید تاخیرم رو هر طور شده جبران می کنم، سرکار خانوم رادمنش.
چهره ی دختر کمی بازتر شد و به طرف پذیرایی چرخید. با کنار رفتن دختر از جلوی چشمم، تازه متوجه نمای پذیرایی شدم؛ واقعا عالی کار کرده بود. دکور پذیرایی، ترکیبی بود از رنگ های سفید و کرم، ست مبلمان سفید با کوسن های بزرگ که یکی در میان، سفید و کرم چیده شده بود. یک سینمای خانگی هم در ضلع شمالی پذیرایی قرار داده بود. نزدیک به اپن آشپزخونه هم، یک بار کوچیک و خیلی شیک گذاشته بود. چند گلدون هم در چند گوشه ی پذیرایی قرار داده و چند تابلوی نقاشی هم از دیوارها آویزون کرده بود. تمامی کابینت های قبلی آشپزخونه رو هم برداشته و کابینت ام دی اف نصب کرده بودند. دختر که با نگاهی به صورتم رضایت من رو خوند، با اعتماد به نفس بیشتری گفت:
_ من پذیرایی رو کلاسیک کار کردم و سعی کردم تا بیشتر از رنگای روشن استفاده کنم. امیدوارم خوشتون اومده باشه.
سرم رو با رضایت تکون دادم. به سمت اتاق خواب اشاره کرد.
_ آقای سپهرتاج بیاید تا اتاقا رو هم نشونتون بدم.
بعد خودش جلوتر از من به راه افتاد. دختر محکمی به نظر می رسید. حدودای بیست و پنج یا شش سال رو می زد. خیلی جدی و با صلابت قدم برمی داشت. یه جورایی با قدم برداشتنش، اقتدارش رو به رخ می کشید. تو همین اولین برخورد هم می شد فهمید که از اون سبک دختراییه که اجازه عبور از خط قرمز که هیچ جرات رد شدن از خط آبی رو هم به هیچ کسی نمی ده.
راضی از دکور پذیرایی، وارد اولین اتاق شدیم. با روشن شدن لامپ اتاق خواب، برای چند لحظه ماتم برد. یکی دوبار چشمامو رو هم فشار دادم تا چیزیو که می دیدم، باور کنم، ولی نه، انگار واقعیت داشت! واقعیِ واقعی بود! با چشمای گرد شده از حیرت، تا وسط اتاق خواب رفتم.





بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,03, ساعت : 14:30
اتاق خواب کاملا آلبالویی بود! آلبالوییِ آلبالویی! دیوارها همگی آلبالویی رنگ خورده بودند. یک ست کامل تختخواب سفید رنگ هم در ضلع شمالی قرار داده شده بود. رو تختی هم به رنگ آلبالویی بود! دو بالش بزرگ سفید و چهار بالش کوچک آلبالویی هم به ردیف، در بالای تخت گذاشته بود. در هر دو طرف تخت، بر روی پاتختی ها، دو آباژور آلبالویی رنگ کوچک قرار داده بود. حتی کمد دیواری ها هم آلبالویی رنگ خورده بود. بدون اون که سرم رو بالا بگیرم، چشمام رو به طرف سقف چرخوندم؛ نه، مثل این که دستشون به اون بالا نرسیده بود. سقف هنوز سفید مونده بود. ناخودآگاه ابروهام در هم کشید. یک ست میز آرایشی سفید هم در گوشه ای از اتاق قرار داده شده بود. حتی روکش صندلی میز، آلبالویی بود! روی کمد دیواری و بالای تختخواب، پیچک های سفید نقاشی شده بود. متوجه آرش شدم که با یه لیوان آب در دستش، کنار در تکیه داده بود و ریز ریز می خندید. تازه منظور اصلیش رو از جمله ی "آلبالوییه واسه خودش" گرفتم. چشم غره ای نثارش کردم و با عصبانیت رو به دختره گفتم:
_ خانوم محترم، این اتاق که سر تا سر آلبالویه؟!
دختر سری تکان داد و گفت:
_ بله درسته، البته آلبالویی نه، قرمز عنابیه. چطور؟!
اصلا حوصله ی سوال و جواب کردن رو با این دختر نداشتم. دست کشیدم روی پیشونیم و گفتم:
_ ببینید خانوم محترم، من نه از رنگ شناسی سر در میارم، نه از دکوراتوری، فقط اینو می دونم که رنگ اتاق خواب باید آرامش بخش باشه، یه چیزی تو مایه های سفید، کرمی، چه می دونم آبی.
دست به سینه، جلوی من وایساد و محکم گفت:
_ اما منشی شما به من گفتند خونه رو مناسب یه تازه عروس و داماد طرح بزنم.
_ منشی؟!
با سر اشاره ای به آرش که حالا نیشش یهو بسته شده بود، کرد. بی توجه به اشتباه دختره در مورد آرش، سرم رو تکون دادم و گفتم:
_ ایشون درست گفته.
_ خب منم همین کارو کردم.
_ همین کارو کردید! می شه منظورتون رو واضح تر بگید؟!
دست به سینه ایستاد و گفت:
_ ببینید از نظر علم رنگ شناسی، رنگ قرمز، رنگ خیلی گرمیه، نشانگر عشق و احساسات و حرارت و انرژی هست. در کل ما برای طراحی اتاق خواب زوج های جوان از این رنگ استفاده می کنیم، چه جور بگم، این رنگ برای اتاق خواب تازه عروس و دامادا یه جورایی هیجان آوره ؛ حالا منظورمو متوجه شدید؟!
با فهمیدن منظورش، ناباورانه نگاش کردم و بعد نگاهی به ساعت کردم. ساعت سفید و آلبالویی اتاق، عدد ده رو نشون می داد. این دختر با چه دل و جراتی، این موقع شب با دو تا مرد غریبه، تو یه خونه ی خالی، از هیجانات حرف می زد؟!بی اراده اخمام کشیده شد تو هم. شنیدن این جور مسایل، از زبون یه دختر، برام غیرقابل هضم بود. منی که حتی با رفیقام هم در این موردا صحبتی نمی کردم، حالا همینم مونده بود که بشینم با یه دختر در مورد این مسائل حرف بزنم.
یه نگاه به اخم صورتم انداخت و بعد یه نگاه به ساعتش کرد و بی تفاوت گفت:
_ به هر حال اگه مورد پسندتون نیست، مشکلی نیست، این طرح رو عوض می کنیم. بیاین تا اتاق بچه رو هم نشونتون بدم.
بعد جلوتر از من و آرش که هنوز تو شوک بود، از اتاق خارج شد. وقتی خواستم در اتاق رو ببندم، یه نگاه دیگه به داخل اتاق انداختم، این قدرها هم بد به نظر نمی رسید. وارد آخرین اتاق که شدم بدون اون که بفهمم یه لبخند کل صورتم رو پوشوند. حتی نگاه متعجب آرش هم نتونست چیزی ازش کم کنه. رنگ اتاق صورتی خیلی کم رنگ بود و کل دیوار هم با پروانه های رنگی پوشونده شده بود. یک کمد و تختخواب و بوفه به رنگ صورتی و آبی و زرد خیلی کم رنگ هم تو اتاق گذاشته بود. یه پاتختی کوچک آبی هم کنار تخت بچه نهاده بود. کف اتاق رو هم یه فرش سبز کم رنگ پرز بلند با گل های رنگی کوچک پهن کرده بود. توی بوفه هم پر از عروسکای جورواجور با نمک کرده بود.
_ آقای سپهرتاج، من تا به حال برای بچه ای که جنسیتش رو نمی دونم طرح نزدم. معمولا مشتری های من بعد از ماه چهارم بارداری که جنسیت بچه معلوم می شه با من تماس می گیرن. با توجه به اصرار شما، برای این که ندونستن جنسیت بچه مشکلی ایجاد نکنه، سعی کردم از ترکیب چند رنگ شاد برای اتاق بچه استفاده کنم.
آرش در صورتی که سعی می کرد جدی باشه گفت:
_ خانم رادمنش چرا این اتاق رو هم قرمز آلبالویی نکردید؟ هم دختر پسنده هم پسرا می پسندند.
دختر در حالی که پشت چشمی براش نازک می کرد، گفت:
_ آقای عزیز، قرمز برای اتاق بچه رنگ مناسبی نیست، به خصوص اگر بچه بیش فعال باشه، می تونه خیلی هم خطرناک باشه.
با رضایت برگه ی چک رو کشیدم. با نگاه به مبلغ چک، با تعجب نگاهی به من کرد و گفت:
_ اما این بیشتر از مبلغ مورد توافقمون هست!
در حالی که دسته چک را برمی گردوندم توی جیب کتم، گفتم:
_ امیدوارم این جوری تاخیرمو جبران کرده باشم.
رو به آرش گفتم:
_ دیر وقته، خانم رو تا خونه برسون.
در حالی که برگه ی چک رو توی کیفش می ذاشت، گفت:
_ نیازی نیست آقای سپهرتاج، پایین منتظرم هستند. من کارت شرکت رو به منشیتون دادم. خوشحال می شیم اگه دوباره در خدمتتون باشیم.
نگاهی به آرش که دوباره خورده بود تو ذوقش کردم و با لبخندی گفتم:
_ باعث افتخار بنده س سرکار خانم.

بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,03, ساعت : 21:30
بعد رفتنش آرش خندید و گفت:
_ خدا به دور، کم مونده بود منو درسته قورت بده.
دستی به بازوی ورزیدش زد و لوتی وار گفت:
_ منشی! خداییش به این هیکل میاد منشی باشه داداش؟
خندم گرفت. به قامت بلندش نگاه کردم. آرش صد و هشتاد و هفت قد داشت و فقط چهار سانت از من کوتاه تر بود. یه کم هم از من لاغرتر بود، ولی خداییش راست می گفت، بهش نمیومد منشی باشه، بیشتر به کشتی کج کارا می خورد. کتم رو در آوردم و دوباره کل پذیرایی رو از نظر گذروندم. الحق کارش حرف نداشت.
_ چی کاره ای امشب رییس؟
دکمه های بلوزم رو تا راست سینه باز کردم و گفتم:
_ خیلی خستم، شب همین جا می مونم. خودت چی کاره ای؟
سوییچش رو تو دست چرخوند و گفت:
_ امشب با برو بچ خونه ی جلال جمعیم؛ قراره تا صبح شِلِم بزنیم.
_ ببین آرش نری تا صبح سوار درخت انگور شی، من تا فردا بعد از ظهر نیستم، نیام ببینم نمایشگاهو فرستادی رو هوا.
_ رییس جان، عرض فرمودم شِلِم بزنیم، یعنی آب انگور بی آب انگور.
با خنده ی پهنی ابرو بالا انداخت و ادامه داد:
_ صبحم قراره بازنده رو بفرستیم بره کله پاچه بخره.
روی مبل دراز کشیدم.
_ آره جون خودت. فردا زود بیا.
اومد بره که برگشت و با خنده گفت:
_ راستی رییس، می دونستی وقتی می خندی چه جگری می شی؟
نشستم و یه کوسن انداختم طرفش.
_شرتو کم کن بچه پررو.

****

نگاهی به آسمون کردم، آفتاب داشت به نیمه آسمون می رسید، اما هوا سرد سرد بود. برگای خشک رو از روی سنگ قبر کنار زدم تا بتونم از بین اون همه برگ زرد، یه اسم رو واضح ببینم، بهار، بهار اوجی.
در شیشه ی گلاب رو باز کردم و سر تا سر قبرو با گلاب شستم. گل هایی رو که ورودی گورستان خریده بودم، به جز یکی، بقیه رو روی سنگ قبر پرپر کردم. دست کشیدم روی سنگ یخ زده و زیر لب گفتم:
_ می گن دعای مادر برای اولادش گیراست، می گن دعای مادر بوی بهشت می ده، حتی می گن دعای مادر، بچه مُردشو زنده می کنه.
نفس بلندی کشیدم و گفتم:
_ از همون بالا بالاها برام دعا کن که خیلی به دعای خیرت محتاجم.
دستمو گذاشتم روی قبر، دستام از سردی سنگ، سِر شد.
_ قراره همین روزا برات عروس بیارم. باید ببینیش مادر من. با اون چشماش، مث پنجه ی آفتاب می مونه، نمی دونی چقدر دلم می خواست اون چادر سیاهتو که بوی حرم امام رضا رو می داد، سر کنی و برام بری خواستگاری. چی بگم از بی مادری که خودم شال و کلاه کردم و رفتم پیش باباش. همین روزا هم عقدمونه. جات خیلی خالیه اون بالای مجلس عقد، درست کنار عروست.
نگاهی به تاریخ روی قبر کردم، تاریخ وفات، سوم آذر ماه. یک سال دیگه هم گذشت، با پرپر کردن آخرین گل، از کنار قبر بلند شدم. دو سر پالتوم رو به هم رسوندم و نگاهی به محیط دور و برم کردم. قبرستون روز جمعه ای هم حسابی سوت و کور بود. راست می گفتند که خاک مرده سرده.


بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,03, ساعت : 23:23
فصل دوم

ماشین رو نزدیک مسجد محله پارک کردم. از این جا به بعد کوچه ها اون قدر باریک می شد که فقط موتوری می تونست رد بشه. آدمی نبودم که دلم برای مال دنیا بسوزه، اما خب، یه مورانوی غول پیکر وارداتی صد و چند میلیون تومنی، اون جا زیادی تو چشم بود. با شنیدن سر و صدای چند تا بچه، نگام رفت سمت دو پسر بچه که کمی اون ور تر توپ بازی می کردند.
نگاهی به در خونه انداختم. چند باری که این جا اومده بودم. همیشه این در باز بود. عیب این خونه های قدیمی همین بود که درشون همیشه باز بود و سر هر کس و ناکسی داخلش. دستم رفت به جیب کتم؛ مطمئن از این که جعبه کوچک مخملی رو همراهم آوردم، داخل شدم. خونه زیادی قدیمی بود. اول باید یه هشتی رو رد می کردی تا به یه دالان تاریک برسی، بعد عبور از دالان که پر از بشکه های نفت بود و سر تا سر بوی نفت می داد، تازه وارد حیاط خونه می شدی. با پا گذاشتن به داخل حیاط، طبق عادت معمول، سرم رو به زیر انداختم و یا اللهی گفتم. وقتی سرم رو بالا گرفتم، چشمام افتاد به چند تا زن و مرد که یه گوشه ی حیاط جمع شده بودند و به یکی از اتاق ها خیره بودند. هنوز سرم رو نچرخونده بودم که صدای جیغ و فریادای یه دختر از یکی از اتاق ها به گوشم خورد و به دنبالش صدای نعره های مردی که پی در پی فحش می داد. صدای ضجه های دختر برای یه لحظه به گوشم آشنا اومد. سرم رو به طرف اتاقشون چرخوندم. صدای خودش بود، بی اختیار دستام مشت شدند و بی توجه به همسایه ها که مثل مجسمه تو حیاط ایستاده بودن، به سمت اتاق دویدم. اون قدر از شنیدن صدای جیغاش جا خورده بودم که بر خلاف همیشه که سر به زیر و یاا... گویان وارد این اتاق می شدم، اون چنان لگد محکمی به در زدم که چند تا از شیشه های کهنه ی در چوبی فرو ریخت و در با صدای بلندی باز شد. داخل اتاق که شدم، دستای پیرمرد با دیدن من تو هوا خشک شد و کمربندش آویزون. آب دهنش رو قورت داد و شوکه به من زل زد. چشمام چرخید به روی دختری که گوشه اتاق خودشو جمع کرده بود و با صدای بلند گریه می کرد. موهای قهوه ای رنگ نیمه بازش، بیشتر صورت و گردنش رو پوشونده بود، ولی نه اون قدری که نشه رد کمربندی رو که از گردنش شروع شده بود و به زیر یقه ی بلوزش کشیده می شد، ندید. روی دست راستش هم جای کمربند تا زیر آستین لباسش دنباله داشت. کمی اون طرف تر هم پیرزن با صورت کبود نشسته بود و آروم گریه می کرد. با دستای مشت کرده رفتم سمت پیرمرد. پیرمرد که با دیدن من، رو به سکته بود، سریع خودش رو جمع و جور کرد، کمربندش رو پایین گرفت و گفت:
_ به به، ببین کی این جاست؟ بهادر خان، چه عجب، سرفرازمون کردین! اطلاع می دادین، تدارک نهار ببینیم.
بعد رو کرد به زن و گفت:
_ سهیلا، پاشو بساط نهارو راه بنداز. آقا بهادر، این دفعه نهارو حتما باید پیشمون بمونید. سمانه، بابا، تو هم پاشو.
با دو تا دستام یقشو گرفتم و چند سانتیمتری از زمین بلندش کردم و فریاد زدم:
_ مرتیکه خجالت نمی کشی دست رو زن و این دختر بلند می کنی؟
_ چرا عصبانی می شی بهادر خان؟
در حالی که با عجز سعی می کرد دستامو از یقش جدا کنه، گفت:
_ اصلا تشریف بیار اون یکی اتاق، با هم حرف می زنیم.
_ چه حرفی، نگاه کن چی به روزشون آوردی؟
_ شما آروم باش بهادرخان، من برات توضیح می دم. یه لحظه بیا اون اتاق.
نفسم رو با صدا دادم بیرون و یقشو ول کردم. نگاهی به سمانه که پاهاشو تو بغلش جمع کرده بود و گریه می کرد، انداختم. لعنت بهت مَرد! به تو هم می شه گفت پدر؟ حتی رد کمربند تا زیر گلوش هم کشیده شده بود. جلوتر از صاحبخونه وارد اتاق مهمون شدم. اسدا... پشت سر من وارد شد و قبل بستن در، داد زد:
_ سهیلا، برای آقا بهادر چایی بیار.

بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,04, ساعت : 00:28
وسط اتاق ایستادم و با عصبانیت نگاش کردم. با دستمال، دماغش رو بالا کشید و با دست، به پشتی های کهنه ی اتاق مهمان اشاره کرد.

_ بفرما بشین پسرم.
از شنیدن لفظ پسرم از دهن این آدم، چندشم شد.
_ من نیومدم این جا بشینم. واسه چی زدیش؟
_ حوصله داشته باش بهادر خان. اول بشین تا بهت بگم.
پوف بلندی کشیدم و نشستم. چراغ نفتی رو کشید کنار من و خودش، رو به روی من نشست. سیگارشو با شعله ی چراغ آتیش زد و همزمان که آب دماغش رو می کشید بالا گفت:
_ خیلی خوش اومدی.
_ حاشیه نرو. بگو این جا چه خبره؟
_ شرمندتم. به وا... نمی دونم چی بت بگم.
بی حوصله تر از قبل گفتم:
_ برو سر اصل مطلب.
_ به خدا روم سیاهه. نمی دونم چه جوری بگم. بعد از اون همه خوبی و آقایی که در حقمون کردی، خجالت می کشم بگم.
صدای جیرجیر در بلند شد. مادر سمانه، با یه سینی چای وارد شد. یه استکان چای رو جلوی من گذاشت و خودش نزدیک به در نشست. اسدا... در حالی که بازوش رو می مالید، به مِن مِن افتاد. خوب می دونستم دردش چیه. دوباره با دستمال کثیفش آب دماغشو با صدا گرفت. دیگه داشت حالمو به هم می زد. صدامو بردم بالا و گفتم:
_ دِ بگو تا اون رومو بالا نیوردی.
_ چشم بهادر خان، چشم. موندم چجوری بت بگم آخه. این دختره ی چشم سفیدِ نمک نشناس، پاشو کرده تو یه کفشو می گه .... می گه .... روم سیاهه آقا، کاش قبل از این که این لکه ننگو پس مینداختم، عقیم شده بودم.
_ چی می گه؟ بگو تا دیوونم نکردی.
_ آقا بی تقصیرم به خدا. می گه .... می گه بهادر خانو نمی خوام.
با شنیدن این حرف، گوشم سوت کشید. صورتم رفت تو هم. کی منو نمی خواست؟! سمانه؟! سمانه دختر اسدا... منو نمی خواست. منی که .... استغفرا...
چشمامو بستم و نفس بلندی کشیدم تا آروم بمونم. چند لحظه که گذشت پرسیدم:
_ حرف حسابش چیه؟ چطور یهویی نظرش عوض شد؟!
_ چی بگم آقا؟ روم سیاهه. از همون اولم همینو می گفت، حتی قبلِ آزمایش. منِ احمق فکر می کردم فیلمشه، ناز دخترونشه. آخه کی بهتر از شما؟ اما امروز برگشته می گه، اگه به زور شوهرم بدید، خودمو می کشم. منم دیگه طاقت نیوردم، اینی شد که می بینی. شرمندتم اما غمت نباشه. گردنم خرد، خودم راضیش می کنم.
ناباورانه داد زدم:
_ چرا همون اول به من نگفتی راضی نیست؟ تا کی می خواستی پنهون کنی؟ من کی گفته بودم دخترو به زورم که شده می خوام؟
_ بهادر خان، به خدا گفتم که منو مادرش فکر می کردیم ناز می کنه، چه می دونستم رو دنده ی لج افتاده، ولی نمی خواد نگران بشی، همه چی ردیفه. تا روز عقد راضیش می کنم.
نگاهی به چهره ی پیرزن انداختم. زیر چشم چپش کبود شده بود. رد سگک کمربند، زیر گونه ی همون طرفش رو به خون نشونده بود. ترس از پیرمرد جرات ریختن حلقه ی اشک تو چشماشو هم ازش گرفته بود، چه برسه مخالفت کردن. من باید چه می کردم؟ تازه معنی اون همه قایم موشکا رو می فهمیدم. تو این مدت، همیشه خودشو از من پنهون می کرد و من ساده دلِ عاشق، اینو به حساب شرم و حیای دخترونش گذاشته بودم. فکر می کردم از خجالتشه. تو دلم کلی قربون صدقه ی اون حجب و حیاش رفته بودم، اما حالا ....
بدون اون که لب به چایی بزنم، از جام بلند شدم. پیرمرد و زنش، همپای من بلند شدند. پالتوم رو مرتب کردم و بهش گفتم:
_ من دختر رو به زور نمی خوام. اگه خودش راضی نیست، منم اصراری به این وصلت ندارم.
اومدم برم که اسدا... با لکنت گفت:
_ این حرفا چیه بهادر خان؟ مگه همچی چیزی می شه؟
_ چرا نمی شه؟
_ حالا که اسم رو دخترم گذاشتی، نمی تونی پا پس بکشی.
_ پا پس نمی کشم، فقط دخترو ناراضی نمی خوام.
خندید و همزمان با خندش دندونای سیاهشو به نمایش گذاشت.
_ ناراضی کجا بود؟ نازشه. من و مادرش راضیش می کنیم. مگه نه سهیلا؟
زن ساکت نگامون کرد و چیزی نگفت. پیرمرد دماغشو بالا کشید و ادامه داد:
_ خودت که رسم و رسوما رو می شناسی بهادر خان. حالا که برای دختر انگشتر آوردی، نمی تونی همین جوری جا بزنی. تو این محل همه می دونن تو نومزدشی. کافیه پا پس بکشی، اون وقت یه شهر پشت سر دختر حرف در میارن.
ساکت نگاشون کردم. پیرمرد راست می گفت.

بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,04, ساعت : 21:09
چشمام رو گذاشتم روی هم تا بهتر فکر کنم. دلم به نداشتنش رضایت نمی داد. تو این مدت با وجود فاصله ای که از من می گرفت، بدجوری دلبستش شده بودم.

_ خیالت نباشه. گفتم که خودم راضیش می کنم.
با عصبانیت گفتم:
_ چجوری؟ با کمربند؟
پیرمرد ساکت نگام کرد. نفس بلندی کشیدم و گفتم:
_ بازم می گم، سمانه خودش باید رضایت داشته باشه. من دخترو به زور نمی خوام. الانم دست نگه دار تا ببینم چه باید کرد.
انگشت اشارمو گرفتم به طرفش.
_ فقط اینو بدون، وای به حالت اگه بفهمم دوباره دست روش بلند کردی؛ چه سمانه، چه مادرش. به ولای علی، اگه بفهمم دستت دوباره هرز رفته، می زنم زیر همه چیز.
بی اختیار صدام بالا رفته بود، اون قدر که بدن پیرمرد رو به لرزه انداخت و اشک پیرزن رو روون کرد. از اتاق بیرون زدم. صدای گریه ی سمانه از تو پستوی اتاق می اومد. دست کردم تو جیبم و سه تا پنجاه تومنی گذاشتم کف دست پیرمرد. خوب می دونستم خرج چی می شه ولی بهتر از این بود که از درد خماری بیفته به جون سمانه و این پیرزن. با دیدن پول، چشاش برقی زد و گفت:
_ ایشاا... خیر از جوونیت ببینی پسرم. چشم، چشم، هر چی شما بگی پسرم.
من که به هوای این که ناهارو با سمانه باشم، از سه روز پیش، یه میز توی رستوران معروفی رزرو کرده بودم، در مقابل تعارفای پیرمرد برای نهار، کارمو بهونه کردم تا نمونم. توی فرصتی که پیرمرد جلوتر از من از اتاق بیرون زد تا کفشامو جفت کنه، مقداری پول گذاشتم کف دستای پیرزن و ازش خواستم تا برای سمانه دارو بگیره. زن سرش رو تکون داد و از ترس شوهرش، سریع پول رو تو آستین لباسش پنهون کرد.
از بالای ایوون نگاهی به حیاط انداختم. از اون خونه قدیمی های حیاط مرکز بود. یه خونه کلنگی با چند تا اتاق که بوی فاضلابش کل محله رو برداشته بود. چشام رفت به سمت زنای همسایه که همگی خیره به من نگاه می کردند. بعضیاشون با تعجب و بعضیاشون با غیظ. بی اون که اهمیتی بهشون بدم، از خونه بیرون زدم. تا برسم به ماشین، داشتم به این فکر می کردم که چرا این دختر ناراضیه.
دزدگیر ماشن رو زدم و تا خواستم سوار ماشین بشم، دو تا پسر بچه، رو به روم، آماده باش چشم دوختند بهم. پاک فراموششون کرده بودم. کتم رو دادم عقب و دستامو فرو کردم تو جیب شلوارم. دور تا دور ماشین چرخی زدم، مثلا دارم بازرسی می کنم. کارشونو به خوبی انجام داده بودند. با گرفتن دو تا اسکناس ده تومنی، با خوشحالی دویدند سمت دروازشون. واقعا که بچگی هم عالمی داشت.
با بلند شدن صدای اذون، سرمو چرخوندم سمت مسجد محل. همون جایی که یک ماه پیش، دل و دینمو باخته بودم. منی که به عشق و عاشقی اعتقادی نداشتم، چوب بی ایمونیم رو بد رقم خوردم و تو همون نگاه اول، شدم آواره ی یه جفت چشم عسلی. چشمایی که اگرچه حتی نیم نگاهی هم به من نکرد اما از همون دور، وجودمو به آتیش کشوند و رفت.

****

بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,04, ساعت : 22:55
آخرین کارتن رو گذاشتم روی باقی جعبه ها. از شب که رسیده بودم خونه، خودم رو داده بودم به کار، راه دیگه ای برای فراموش کردن بلد نبودم. به چمدونا نگاه کردم. غیر از لباسام و چند تا یادگاری، وسیله ی دیگه ای با خودم نمی بردم. قرار بود فردا یه سمسار بیاد و باقی اسبابا رو جمع کنه. خیلیاشون یادگاری بود، یادگار گذشته ها. دلم نمی اومد ازشون جدا بشم اما دیگه وقتش بود گذشته رو می بوسیدم و می ذاشتم کنار. نگام رفت سمت طاقچه ی اتاق. عکس مادرم با قرآنش هنوز اون جا مونده بود. قرآن رو بوسیدم و گذاشتم تو کیفم. عکسش رو برداشتم. یه لایه خاک روش نشسته بود. با آستینم کشیدم رو قاب. چشمای خوشگلش پررنگ تر شد. این پاییز، رفتنش هفده ساله می شد. وقتی رفت، به سی نرسیده بود. همش بیست و هشت تا بهار رو دیده بود. منم اون موقع ها یه پسر بچه ی یازده، دوازده ساله بودم که هنوز نمی فهمیدم درد بی مادری با درد بی پدری، زمین تا آسمون توفیرشه. عکسشو بوسیدم و گفتم:
_ می گن خدا گلچینه اما تو برای خاک حیف بودی. حیف خاک برای اونی که رو پیشونیت داغ سیاه بختی گذاشت.
صورت داغم رو تکیه دادم به شیشه ی یخ زده ی پنجره و به ته حیاط چشم دوختم. یه حیاط بزرگ با درختای سر به فلک کشیده. همین حالا هم خوفناک به نظر می اومد چه برسه برای یه پسر بچه ی سیزده ساله. سیگار توی دستمو بالا آوردم و یه پک دیگه زدم. بابام ارتشی بود. مرد زحمت کشی بود، از اونایی که هفت روز هفته رو ماموریت داشت. وقتی از ماموریتاش می اومد، اون قدری خسته بود که نه حوصله ی من رو داشت نه مادرم. منم از روی ناچاری، برای این که مزاحم خواب و استراحتش نشم، توپم رو برمی داشتم و می زدم به کوچه. کم می دیدمش اما زیاد بهش افتخار می کردم، خیلی زیاد. تا این که ....
نگاهی به سیگار انداختم و باز یه پک دیگه.
تا این که یه روز تقِش در اومد که زن دوم گرفته. بابام شلوارش دو تا شده بود. ماموریتاش همه فیلم بود. با تلفنِ یه زن ناشناس لو رفت که پنهون از همه حتی پدر و مادرش، زن جوونی رو عقد کرده. زن ناشناسی که هیچ وقت معلوم نشد کی بود.
سیاست خوبی بود. به نوک قرمز سیگار دست کشیدم. پوزخندی زدم و گفتم: "بهترین روش ترک سیگار." سیگار شارژی رو خاموش کردم و انداختم توی کیفم. با امروز، چهارمین روزی می شد که سیگارو کنار گذاشته بودم و عجیب امشب میل شدیدی برای کشیدن دوبارش داشتم. ترجیح دادم به جای استفاده از سیگار شارژی با یه لیوان قهوه تلخ جلوی شکستن ارادم رو بگیرم. فنجون رو گذاشتم تو ماکروویو. بهترین خوبی ماکروویوا این بود که می شد یه فنجون قهوه رو تو سی ثانیه درست کنی، البته اگه می شد اسمشو قهوه بذاری.
دوباره جلوی پنجره ایستادم. کمی از قهوه مزه مزه کردم. خیلی تلخ نبود.
مادرم اهل طلاق نبود. نمی خواست مهر بچه ی طلاق بخوره تو پیشونی بچش. می خواست بسوزه و بسازه، اما زن بابام که حالا مثل ماه از پشت ابرا بیرون اومده بود، پاشو کرد تو یه کفش و گفت "یا من یا اون." بابای مهربونمم یه نگاه به شکم براومدش کرد و طلاقنامه رو گذاشت کف دست مادرم، به همین سادگی و به همین راحتی. مادر بیچارم اهل دادگاه و شکایت کشی نبود. شاید هم نمی خواست ارزش خودشو با درگیر شدن با یه شوهر خیانتکار و یه زن خونه خراب کن پایین بیاره. از همه حق و حقوقش گذشت تا پسرشو داشته باشه. زن باغیرتی بود. نمی خواست بچش زیر دست زن بابا، بزرگ بشه. حضانت من رو عوض مهرش از بابام گرفت. می خواست پشت پسرش باشه، عین یه شیر. غافل از این که فرشته ها اون بالا صف کشیده، منتظرش بودند.
یه جرعه دیگه از قهوه خوردم. عجیب مزه اش تلخ تر از جرعه ی قبلی شده بود. از پشت شیشه ی سرد قاب عکس دست کشیدم رو صورت قرص ماهش.
بعد از طلاق، مادر برگشت این خونه پیش پدر پیرش. بابا بزرگم یه پیرمرد افلیج بود. قدیما تو زورخونه ی خان نایب واسه خودش برو بیایی داشت. از اون پهلوونای زمون خودش بود. می گفت چند سال توی زورخونه مرشد بوده، اسم و رسمی داشت واسه خودش. هنوز که هنوزه اسمش تو این محل پشت اسممه. تو این محل از قدیمی های محل گرفته تا کسبه، بهم می گن؛ بهادر نوه ی حاج ارسلان.
یه نگاه به دیوار اتاق کردم. تابلوی عکس جوونیای حاجی هنوز رو دیوار مونده بود. چیزی نمونده بود فراموشش کنم و جا بذارمش. هنوزم تو اون قاب کهنه، هیبتی داشت واسه خودش. اسم بهادر رو هم خودش روم گذاشت. می گفت: "اسمی بود که می خواستم یه روزی بذارم رو پسرم. پسری که وقتی به دنیا اومد، ترجیح داد تا چشماشو باز نکنه و از این هوا نفس نکشه." می گفت: "می خواستم اسم بچه هام به هم بیان؛ بهار و بهادر. حالا هم گذاشتم رو نوم. چه فرقی می کنه. بازم بهار و بهادر." قد و هیکلمم خدا رو شکر به خودش کشید نه به بابام. تا قبل از اون تصادف که زنش رو ازش گرفت و خودشو ویلچر نشین کرد، یلی بود واسه خودش. دختر حاج ارسلان، تنها چیزی که بعد از اون همه سال صبر و قناعت و سوختن و دم نزدن با خودش از خونه شوهر آورد، من بودم. نگذاشت بفهمم بی پدری و بی کسی یعنی چی. تا این که یه روز، هفده سال پیش تو همچین روزی، یه صبحی که رفته بود بازار تا برای پسرش کفش ورزشی بخره، یه راننده ی از خدا بی خبر، ماشینش رو کوبوند بهش و حتی زحمت یه نیش ترمز رو هم به خودش نداد. پر کشید تو آسمونا و رفت پیش باقی فرشته ها. همون جایی که لیاقتش رو داشت.
تو مراسماش بابامم اومد. گریه که نه، زار می زد. یکی گفت آه مادرم گرفتشون. بچه ی زن بابام عقب افتاده به دنیا اومده بود. اون کسی که این حرفو زد، مادرم رو خوب نمی شناخت. دلش بد سوخته بود اما اهل نفرینم نبود، اونم همچین نفرینی. مراسم رو که جمع کردند، عموهای مادرم دوره نشستند. بعد اومدند، گفتند: "بهادر جان وسایلاتو جمع کن. از این به بعد میری پیش بابات." و من با خودم فکر کردم، کدوم بابا؟ ساکم رو خودم بستم اما ساک حاجی رو داداشای بی غیرتش. می گفتند حاجی پیره و ناتوون. حالا که دخترش مرده، خودش نمی تونه از پس کاراش بر بیاد، کسی هم تنش رو نداره که بتونه جمع و جورش بکنه. ای روزگار نامرد. ساکشو بستند و فرستادنش خونه سالمندان. هنوز لبخند آخرشو که تو این خونه به صورتم پاشید، یادم نرفته. شونه های پهنش تو همون ویلچر هم افتاده شده بود. می گفتند از اثرات داغه فرزنده اما این نامردی و بی غیرتی دور و بریاش بود که کمرش رو خم که نه، بهتره بگم شکوند.

بازبینی شد | مینا ناظر انجمن

maryammoayedi
1391,09,05, ساعت : 21:41
وارد خونه ی بابام که شدم، یه جفت چشم تیله ای بود که به پیشوازم اومد، مهناز دختر بابام بود و خواهر من، یک سال و نیمش بود، اما هنوز روی زمین گاگله (چهار دست و پا راه رفتن) می کرد. بچه ی شیرینی بود. رفتم سمتش، ولی قبل از این که بغل بگیرمش، یه دست از رو زمین بلندش کرد و با غیظ از من دورش کرد. این قدرا سن داشتم که فرق بین برخورد دوستانه رو از خصمانه بفهمم. خدا رو شکر زن بابام اون قدری واسم زحمت نکشید که الان مدیونش باشم. من واسش نامرئی بودم، منو نمی دید. دلخوشیم به مهناز بود که هر چی بزرگ تر می شد، رفتارای غیر عادیش بیشتر معلوم می شد. می گفتند تربیت پذیره، اما دریغ از یه ارزن توجه. راه رفتن رو، منِ تازه وارد باهاش تمرین می کردم و اولین باری که راه افتاد، صاف اومد تو بغل خودم. زن بابا زودتر از اونی که فکرشو می کردم، کاسه صبرش لبریز شد. زیر پای بابام نشست و تو گوشش خوند، "پسرت تو سن و سال بدیه، موقع بلوغشه، من حتی جرات ندارم تو خونه آستین کوتاه بپوشم، دایم در حال دید زدن منه" و از این مزخرفات.
یه قلپ دیگه از قهوه خوردم، قهوه ای که حالا دیگه تلخیش، به تلخی زهر شبیه شده بود.
اولین کتک رو که از بابام خوردم، به پاش افتادم، التماس کردم تا برگردم توی این خونه، راضی نمی شد، اما زن بابا راضیش کرد. زحمتی واسش نداشت، فقط کمی از اون عشوه های چندشناکش رو خرج کرد، از همونایی که زندگی مادرم رو به آتیش کشید.
خلاصه این شد که دوباره برگشتم تو این خونه، خونه ای که حالا واسه ی خودش بهشتی شده بود. وقتی می رفتم، مهناز پشت سرم گریه می کرد، بغلش کردم، بوسیدمش و زیر گوشش گفتم:
_ فرشته کوچولو، می دونم راه بهشت رو گم کردی، می دونم جات این جا بین آدما نیست. تو هم یه روزی فرشته ها میان دنبالت و می برنت اون بالا پیش باقی همجنسات، همون جایی که مادر منم هست، اما اگه اومدند باهاشون نرو، بهشون بگو داداش بهادرم غیر من کسی رو نداره.
و پیشونیش رو بوسیدم.
بی خیال خوردن باقیمونده قهوه شدم. تلخیش غیر قابل تحمل شده بود، صد رحمت به همون سیگار شارژی، یه لیوان آب برداشتم و سر کشیدم تا این همه تلخی رو فرو ببرم. دوباره ایستادم پشت پنجره، نگام افتاد به گوشه حیاط و کباده و میلای حاجی. میلایی که هر کدومشون پونزده کیلویی بودند. یادگار دوره مرشدی حاج ارسلان. اینا هم جزو همون وسایلی بود که نمی تونستم ازشون دل بکنم، چاره ای نبود، یه مدت می گذاشتمشون تو انبار نمایشگاه تا یه جای مناسب براشون پیدا کنم. نگاهی به ساعت دیواری اتاق انداختم. ساعت دوی نیمه شب بود. دو ساعتی می شد که سر پا ایستاده بودم. ایستادن و فکر کردن به گذشته ها عادتم بود، بیشتر از این هم ایستاده بودم. شروع کردم به قدم زدن توی خونه. این آخرین شب اقامتم تو این خونه بود. دلم نمیومد بخوابم، می خواستم آخرین هواشو با تمام وجود ببلعم. قرار بود چند روزه دیگه همراه با خونه بغلی تخریب بشه. می خواستم با کمک یه سرمایه گذار دیگه، یه مدرسه مدرن بسازم برای بچه های معلول ذهنی. زمین این خونه اون قدرا بزرگ نبود، ناچار شدم خونه ی کلنگی همسایه رو با یه قیمت بالا بخرم. اسم مدرسه رو هم انتخاب کرده بودم "مدرسه کودکان استثنایی مرحوم حاج ارسلان اوجی."


فصل سوم

در اتاق یهو باز شد. عصبانی تر از قبل سرم رو برگردوندم تا بینم کیه که بدون در زدن وارد شده که دیدم آرش تو چهار چوب در ایستاده.
_ چی شده باز؟
یه دستمو حایل دیوار کردم و دست دیگم و گذاشتم تو جیبم، چیزی نگفتم و خیره شدم به حیاط نمایشگاه.
_ با شمام رییس جان.
_ ....
_ اصلا معلومه چته داداش؟ تو این یه هفته از این رو به اون رو شدی!
زیر لب غریدم:
_ برو بیرون.
_ چشم، چشم قربان، ولی قبلش بذار اینا رو از رو زمین بردارم.
صدای خش خش کاغذا دوباره داشت اعصاب نداشتمو تحریک می کرد.
_ می ری یا پرتت کنم بیرون؟
ایستاد و با بهت به من خیره شد.
_ نه بابا! انگار راستی راستی یه چیزیته، من که رفیق پونزده سالتم به درک، چرا با این شکوری دعوا راه انداختی؟ واسه چی جلو شاگردش قراردادشو پرت کردی تو سینش؟
دندونامو رو هم ساییدم و گفتم:
_ آرش، شرتو کم کن.
_ اکی! اصلا می دونی داداش، خر بدبخت من مادرزادی دم نداشت. بفرمایید، رفتم.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,05, ساعت : 22:58
با بسته شدن در، دوباره چرخیدم سمت پنجره. نفس عمیقی کشیدم و آروم دادمش بیرون. آرش راست می گفت، این یه هفته ای خودم نبودم. صابون اخلاق گندم به تن همه خورده بود. از کارگرا گرفته تا مشتریا. منتظر یه بهونه واسه پریدن به همه بودم. حتی خونه ی جدید هم نتونسته بود حال و هوام رو عوض کنه. بد جایی گیر کرده بودم. سه هفته تا وقت محضر بیشتر نمونده بود و من هنوز تکلیف خودم رو نمی دونستم. فقط می دونستم نمی تونم از این دختر بگذرم. می خواستمش اما نه به زور. می خواستم، نه اون قدری که من می خوامش بلکه یه کم کمترش منو بخواد. بد جور دلتنگش بودم، اون قدری که فکرش یه لحظه راحتم نمی ذاشت. لعنتی نه راه پیش داشتم و نه راه پس.
دستی به صورتم کشیدم. از پشت پنجره ی دفتر، نگام افتاد به آرش که داشت تو حیاط نمایشگاه کامیونایی رو که تازه از کارخونه تحویل گرفته بودیم، به یه مشتری نشون می داد.
پنج سالی می شد که این نمایشگاه رو خریده بودم. شانسم خوب بود. به قول آرش، اگه به آهن دست می زدم، طلا می شد. خونه ی حاجی، یه خونه قدیمی پونصد متری بود. برای منِ سیزده ساله، اون قدرا بزرگ بود که هر نیمه شب، با هر صدایی، یه گوشه کز کنم و تا صبح پلک رو هم نذارم. از تنها موندن تو خونه می ترسیدم، از جنا و ارواح و اشباح، اما اگر مجبور به انتخاب می شدم، زندگی با همونا رو به زندگی کردن با زن بابام ترجیح می دادم. مدرسه رو ول کردم. می خواستم خرج خودمو خودم در بیارم. دوست نداشتم جلو چشم زن بابا، دستم پیش بابام دراز باشه. یکی از عموهای مادرم راننده کامیون بود. رفتم پیشش و ازش خواستم بهم کار بده. اونم اجازمو از بابام گرفت. شدم شاگرد یکی از رفیقاش. از شاگردی شوفر شروع کردم و همه جور حمالی واسه اوسام کردم. با آرشم همون موقع ها آشنا شدم. مثل من شاگرد شوفر بود. باباش راننده یه کامیون اجاره ای بود که تو یکی از سفرا، تو جاده از فرط خستگی یه چرت می گیرتش و همون چرت کوتاه واسش می شه خواب ابدی. مادرش سقف بالای سرشون رو فروخت تا تاوون کامیونو بده. پسر باغیرتی بود. از دوازده سیزده سالگیش تا همین الان، خرج خونوادش رو می داد. یه مدرسه شبانه روزی اسم نوشتم. نمی رسیدم کلاسا رو برم. خیلی از درس ها رو غیرحضوری می خوندم و امتحان می دادم. اون موقع تازه نظام جدید واسه مدرسه های شبانه روزی اومده بود. بهترین خوبیش نسبت به نظام قدیم این بود که در طول سال، فقط دو بار امتحان می گرفتند.
دورادور خبر بابامو داشتم. زن بابام دوباره حامله بود. هنوز وضع حمل نکرده بود که خبردار شدم مهناز رو فرستادند یه مرکز نگهداری از بچه های استثنایی، اونم واسه همیشه. خودشونو از زحمت بزرگ کردن یه بچه معلول راحت کرده بودند. کادویی رو که واسه تولد سه سالگیش گرفته بودم، برداشتم و رفتم اون جا دیدنش. فرشته کوچولوی من تو یه تخت نرده دار کز کرده بود. تو یه سالن میون یه عالم فرشته های کوچیک که همشون راه خونشونو گم کرده بودند و سر از این کره خاکی در آورده بودند. بغضمو خوردم و بغلش کردم. منو یادش نمی اومد. اول غریبگی می کرد اما خیلی طول نکشید که باهام مهربون شد. به صورتم دست می کشید و از خودش صدا در می آورد. دلم برای مظلومیتش سوخت. باخودم عهد کردم که زود بزرگ بشم و پولدار، اون وقت مهناز رو از اون جا در می آوردم و حاجی رو ازخونه سالمندان، بعد سه تایی با هم می شدیم یه خونواده.
وقتای بیکاریم یا می رفتم پیش مهناز یا حاجی. مهناز عاشق شیرینی بود. برای حاجی هم شیرینی می خریدم. خودش قند داشت اما هم اتاقیای پیرش عاشق شیرینی بودند. هم اتاقیای حاجی ملاقاتی نداشتند. به حاجی هم غیر از من و یکی از برادراش کسی سر نمی زد. برادری که هر از گاهی پنهون از بقیه با یه وکالتنامه می اومد و از حاجی می خواست زیرشو امضا کنه تا از جانب حاجی مراقب اموالش باشه که چی؟ یه وقت حیف و میل نشن. حاج ارسلان ویلچرنشین بود اما خیلی خیلی زرنگ بود. عاقبتم پنهون از بقیه زیر زیرکی کار خودشو کرد.
وقتایی که می رفتم دیدن حاجی، موقعی که ویلچرشو تو حیاط حرکت می دادم، با افتخار منو نشون باقی پیرمردا و پیرزنا می داد و می گفت: "نومه، بهادر." یادمه که حاجی یه روز تو اتاقش بهم گفت: "بهادر، بابا، بهترین چیزو تو دنیا از خدا برات می خوام." گفتم: "اون چیه؟" گفت: "عاقبت بخیری." خندیدم و گفتم: "بابا، از خدا یه چیز بهتر برام بخواه." گفت: "چه چیز بهتری تو این دنیا هست تا برات دعا کنم؟" منم خندیدم و گفتم: "دعا کن یه روزی میلیونر بشم." خندید و دست گذاشت رو شونم. پیرمرد رو به موتی که چند تا تخت اون ورتر دراز افتاده بود و حتی عزراییل ازش نظر برگردونده بود رو نشونم داد و گفت: "اون آدم رو می بینی؟ از میلیاردرای این شهره. همه چیزو می تونست با پولش بخره الا یه چیز، اونم عاقبت بخیری."
دست کشیدم رو انگشتر حاجی. می گفت: "بابا، اگه یکی ازت پرسید آخر دنیا کجاست، آدرس این جا رو بهش بده." می گفت: "آدمی با امید زنده اس. آدمای این جا هم امید دارند. اونم یه امید؛ امید این که یه روز خونواده هاشون بیان دنبالشون و از این جا ببرنشون. امیدی که حتی وقتی چشماشونو برای همیشه می بندن، می تونی از نگاه آخرشون به این دنیا بخونی."
نفس عمیقی کشیدم. به حاجی قول دادم که زود بزرگ شم و از اون جا بیارمش بیرون، اما نتونستم به قولم عمل کنم و پاک بدقول شدم. عمر حاجی کفاف عمل به قولم رو نداد. تازه هفده سالم شده بود که همون جا تموم کرد. از همون جا پر کشید و رفت پیش زن و بچش. وقتی گذاشتنش تو قبر، همه ی اون قد و هیکل با احتساب پارچه کفن تبرکی که از مکه آورده بود، سر جمع شصت کیلو نمی شد. مراسم رو که جمع کردند، برادرای حاجی رفتند دنبال انحصار ورثه. ورثه حین الموت، یه مادر کور هشتاد ساله بود با یه نوه ی دختری، اما با پیدا شدن سر و کله ی یه وکیل، معلوم شد برادر مرحومشون تو خونه سالمندان یه وصیت تنظیم کرده. وصیت رو که باز کردند، فهمیدند به غیر از مقداری پول نقد که برای مادر پیرش به ارث گذاشته، تمام اموالش رو داده به تنها نوه ی دختریش. برادرای حاجی داد و بیداد راه انداختند و زدند زیر همه چیز. رفتند یه وکیل دیدند و اومدند گفتند که مرحوم حاج ارسلان، در زمان انعقاد وصیت جنون ادواری داشته و وصیت نامه باطله، اما حاج ارسلان زرنگ تر از این حرفا بود. فکر همه جاش رو کرده بود. وصیت نامه رسمی بود و نامه ی پزشکی قانونی مبنی بر سلامت عقلیش مربوط به همون روز هم ضمیمش. هر چی دویدند فایده ای نکرد. آخر هم خسته شدند و رفتند پی زندگیشون. من موندم و یه خونه پونصد متری و دو تا قواره هزار متری زمین مرغوب، تو حاشیه شمال غربی شهر، با انگشتر شرف شمسی که حاجی هیچ وقت از خودش دور نمی کرد. پول نقدی هم که برای مادرش ارث گذاشته بود، خیلی زود خرج کفن و دفن پیرزن شد.


:-2-38-:
بازبینی شد | مینا ناظر کتاب

maryammoayedi
1391,09,06, ساعت : 00:10
با صدای در، از پنجره فاصله گرفتم.
_ بیا تو.
آرش سرش رو داد داخل.
_ وقت ناهاره. بریم رستوران؟ دعوت من.
بی اراده یه تای ابروم رفت بالا.
_ چی شده داداش؟ از این ناپرهیزیا نمی کردی؟!
بلند خندید:
_ تریاکتم رفیق. می سوزم که بسازمت. یه ناهار که هیچه.

****

نگاهی به منو انداختم. می خواستم حال گندمو عوض کنم و بهترین راه برای این کار، سر به سر گذاشتن آرش بود. با همه معرفتش تو دوستی، تو پول خرج کردن خیلی احتیاط به خرج می داد. خبرشو داشتم که هفته ی پیش، تو بازی باخته و به یه ایل کله پاچه داده. رستوران شیکی بود اما گرون ترین غذاش، شاه میگوی پفکی بود. خیلی اهل میگو نبودم ولی خب! خودشم چلو کباب شش تومنی سفارش داد. سفارشا رو که دادیم، یه لیوان آب رو یه جا سر کشید و گفت:
_ خب داداش، چه خبرا؟
می شد فهمید دردش چیه؛ داشت می مرد از فضولی.
_ چه خبری؟ جز این که یکی این جا در حال تلف شدنه، اونم از کنجکاوی زیاد.
خندید و گفت:
_ حالـــا. چی شد که اون جوری شکوری رو پرت کردی بیرون؟ تو که تا حالا رعایتشو می کردی؟
تکیم رو دادم به صندلی و گفتم:
_ خودت که خبر داری چند تا قسطشو عقب انداخته، امروز اومده بود با یه لیست طول و دراز. می گه ماشینایی که ازت خریدم، خرج بالا آورده، ندارم قسط این برجم بدم. شاگردش برای امیر تعریف کرده که اتوبوسا رو داده اجاره، برجی چهار تومن. اون وقت پا شده اومده می گه، یکی از ماشینات معیوب بوده، هر چی که داشتم خرجش کردم.
_ ببخشید آقا، از آشپزخونه می گن میگومون تمام شده. اگه امکان داره یه چیزه دیگه سفارش بدید.
نگاهی به گارسون کردم و تو دلم فحشی به صاحب رستوران دادم. این دیگه چه جور رستورانی بود. دوباره نگاهی به منو انداختم و زیر لب گفتم:
_ نیشتو ببند.
این دفعه به قهقهه افتاد. خوبیش این بود که ساعت سه ی بعد از ظهر بود و رستوران خلوت. لعنتیا گرون تر از بیست تومن نداشتند.
_ بی زحمت لاری گوشت.
گارسون که رفت رو کردم به آرش.
_ بچه ها رو بفرست اتوبوسا رو بیارن. طبق قراردادش با سه بار تاخیر، قسطاش حق فسخ می خورن، الان شش بار شده. مطمئن شو ماشینا رو چقدر اجاره داده. همونو بابت اجاره این نه ماه حساب کن، باقی پولشم رد کن بهش تا گورشو گم کنه. فقط به بچه ها بسپار درگیری راه نندازن. حوصله ی کلانتری ندارم.
بعد از تمام شدن غذا، سیگارشو آتیش زد و تعارف داد. ابرومو به نشونه ی نه دادم بالا و تکیم رو باز دادم به صندلی. به سیگار توی دستش نگاه کردم. امروز یازدهمین روز ترک این لعنتی بود. پک محکمی به سیگارش زد و گفت:
_ یه هفته اس عوض شدی داداش. یه آدم دیگه شدی. اگه به اجنه و ارواح خبیثه اعتقاد داشتم، می گفتم تسخیرت کردن. دواشم یه جن گیره.
سرم رو بالا آوردم و نگاش کردم.
_ اگه منو محرم می دونی، بگو چی شده، شاید تونستم کمکی کنم.
نگام ثابت شد به نوک قرمز سیگارش. آرش برام تنها دوست نبود. هر چند جلوی بقیه کارکنا، رییس صدام می زد اما همه می دونستند برام حکم برادرو داره. بین گفتن و نگفتنش مونده بودم. یه پک دیگه به سیگارش زد و گفت:
_ اگه منو هم محرم نمی دونی، حرفی نیست داداش.
هر چند برام افت داشت ولی دلمو زدم به دریا.
_ راستش مربوط به سمانه اس.
نفس بلندی کشیدم.
_ هفته ی پیش رفتم خونشون. فهمیدم به این وصلت رضا نیست.
آرش پک محکم تری از سیگارش کشید و بعد هم خاموشش کرد تو بشقابش.
_ خب؟
نگاش کردم. عجیب تعجب نکرد. هیچم جا نخورد. انگار که از قبل می دونست. یه جورایی مشکوک می زد. به روی خودم نیاوردم و ساکت به گلدون روی میز نگاه کردم. بعد از چند لحظه که سکوتم رو دید، پرسید:
_ نفهمیدی واسه چی؟
دستی به روی صورتم کشیدم.
_ چرا، با هم حرف زدیم. حقیقت رو گفت، اونم با دلیل. دلیلشم قانع کننده بود. واسه همین تصمیم گرفتم بی خیالش بشم.
خندید و خوشحال گفت:
_ کار خوبی می کنی داداش. الحق که عاقلانه عمل کردی. البته منم بودم همین کارو می کردم. کسی که هنوز نیومده، دنبال رفیق بازیه، به درد زندگی کردن نمی خوره. همون بهتر که بذاری بره. همین حاج امینی خودمون ....
رفیق بازی؟! شوکه نگاش کردم! همین جوری داشت پشت سر هم می بافت.
_ .... چشاش داد می زنه که منتظره زبون بذاری واسه یکی از دختراش. حتی اگه دومی هم بخوای نه نمیاره. نمی گه اول بزرگ تره باید شوهر کنه بره سر خو ....
چیزی رو که با گوشام شنیده بودم، سنگین تر از اونی بود که یادم بمونه کجا نشستم. نفهمیدم چطور یقه ی آرش اومد تو دستام و سرش داد زدم:
_ چه زری زدی؟!


بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,06, ساعت : 15:40
تو یه لحظه خشکش زد و مات زده نگام کرد.
_ گفتمت چه زری زدی؟! یه بار دیگه بگو!
یه نگاه به یقه ی کتش کرد و یه نگاه به دور و بر. دستاشو گذاشت رو دستم و یواش گفت:
_ آروم باش داداش. داد نزن. همه دارن نگامون می کنن!
تازه یادم اومد کجا نشستیم. کتشو ول کردم. بلند شد و کتم رو داد دستم.
_ داداش، بیرون منتظر باش. حساب می کنم و سریع میام. اون بیرون حرف می زنیم.
نفهمیدم چطور رسیدم کنار ماشین. حرفای آرش تو سرم می چرخید. هزار تا فکر تو سرم می اومد و می رفت و آخرش همشون می رسیدن به یه نتیجه: "دختری که نامزد من بود، رفیقه ی یکی دیگه اس."
آرش که رسید، مردد بهم نگاه کرد. بلند گفتم:
_ زود بگو، با همه ی جزییات.
مستاصل گفت:
- من چی بگم آخه؟ تو که گفتی باهاش حرف زدی. خیر سرم فکر کردم از همه چی خبر داری!
دوباره دستم رفت سمت یقش.
_ فهمیدم یه چیزی تو کیسه داری، یه دستی زدم.
_ باشه، باشه، ولی از من دلگیر نشو. خودت خواستی.
_ می گی یا نه؟
_ باشه، امون بده.
یقشو ول کردم. کتش رو مرتب کرد و گفت:
_ نقل هفته ی پیشه. پسر داییمو می شناسی که؟ علی رو می گم، همونی که مکانیکه. با اوس غدیر کار می کنه. دکونشون طرفای خونه ی اسدا... اس. یادت اومد؟
سرم رو تکون دادم.
_ هفته ی پیش رفتم در دکونش. یه ساعتی که گذشت، تعریف عقد و عروسی تو شد. منم گفتم تا یه ماه دیگه عقد کنونته با دختر اسدا...، یهو رفیقش که اون جا بود، با تعجب ازم پرسید، کدوم اسدا...؟ منم نشونیشو دادم. ابرو انداخت بالا و گفت که اون که رفیق داره. نقل عشق و عاشقیشونم خیلیا خبر دارن. اول باور نکردم اما با محسن، همین رفیق علی رو می گم، پیگیر که شدم دیدم راست گفته.
دستی به صورتم کشیدم. این بار از زبریش دلم ریش نشد. دلم خون شده بود. دختری که تو وجودم ازش یه بت ساخته بودم و شب و روز عاشقانه می پرستیدمش، معشوقه ی یکی دیگه از آب در اومده بود.
_ این پسره که می گی کیه؟ مطمئنه؟
_ به نظر پسر بدی نمیاد. بچه ی خوبیه.
_ شاید دروغ گفته. شایدم با کس دیگه اشتباه گرفته باشه. همین جوری که نمی شه حرف هر کیو باور کنی.
_ آروم باش داداش. منم همین جوری باور نکردم. منم فکر کردم با کس دیگه اشتباه گرفته تا این که ....
_ تا این که چی؟ نکنه با هم دیدیشون؟!
شرمنده یه نگاه به من کرد و پاکت سیگارشو از تو جیب کتش در آورد.
_ آرش؟
_ آره داداش، یه بار، اونم نزدیک مسجد مولا، همونی که پشت بازار کهنه اس.
سیگارش رو آتیش زد.
_ خداییش مونده بودم چطوری بت بگم.
حسابی غافلگیر شده بودم. سرم رو تکیه دادم به ماشین. باید فکرامو جمع می کردم. چند لحظه که گذشت، سوییچ رو دادم دستش.
_ خودت برون. برو خونه.
پنجره رو کشیدم پایین تا باد بخوره به صورتم. دیگه لازم نبود نگران اون انگشتر باشم. همه چی تموم شده بود.
_ طرف کیه؟
_ اسمش جمشیده. باباش تو بازار کهنه راسته مسگرا عطاری داره. خودشم بادمجون واکس می زنه. گهگاهی هم دکون باباش وایمیسه. محسن دورادور می شناختش.
_ این محسن که می گی چی کاره اس؟ می تونه آمار برداره؟

****


بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,06, ساعت : 22:21
فصل چهارم

پشت پنجره ایستادم و سیگارمو روشن کردم. تو حیاط نمایشگاه پر بود از ماشینای سنگین کوچیک و بزرگ، بیشترشم اتوبوسای وارداتی. با بلند شدن صدای تلفن دفتر، سرم رو به سمت میز چرخوندم.
_ بله؟
صدای منشی توی تلفن چرخید.
_ ببخشید آقای سپهرتاج، آقای شکوری اومدند.
_ ردش کن بره.
گوشی رو گذاشتم و دوباره پشت پنجره ایستادم. یه پک محکم از سیگارم کشیدم. نمایشگاه، یه زمین دو هزار متری بود با یه سوله ی پونصد متری و یه ساختمون دو طبقه که دفتر نمایشگاه بود. سر جمع دو هزار و هفتصد متری می شد. بیشتر فروشامون اقساطی بود و گهگاهی هم نقد. در کل سود خوبی داشت البته اگه مشتریای خوش حساب به پستمون می خورد. دوباره صدای تلفن بلند شد.
_ بله؟
_ ببخشید آقای سپهرتاج، می گن برای اتوبوسا اومدن.
_ مگه من نگفتم بفرستش بره؟
_ چرا ولی گوش نمی دن. بابت قراردادی که فسخ کردین اومده. می گه اتوبوسا رو اجاره داده بوده، حالا با مستاجرا به مشکل خورده. اومده قسطای عقب افتاده رو پرداخت کنه.
پوزخندی زدم. مرتیکه ی دودره باز.
_ بهش بگو مگه ماشین معیوبم اجاره می ره؟ اینم بهش بگو، من از این به بعد باهاش فقط نقد معامله می کنم. اگه پولش نقده، بفرستش پیش حیدر، اگه نه، به سلامت.
گوشی رو گذاشتم. هنوز گوشی رو زمین نگذاشته بودم که صدای موبایل بلند شد.
_ بگو آرش.
_ الو داداش، فوری خودتو برسون اون سر بازار کهنه که می خوره سرای مشیر.
چشمامو گذاشتم روی هم و نفس حبس شدمو دادم بیرون.
_ تا نیم ساعت دیگه اون جام.
ماشینو نرسیده به بازار پارک کردم. قدمام رو آروم برمی داشتم. از دیدن چیزی که یه هفته تمام منتظرش بودم، هراس داشتم. به آرش اعتماد داشتم ولی نمی تونستم بدون این که با چشم خودم ببینم، حرف کسی رو باور کنم. شاید بهتر بود بگم، نمی خواستم به این راحتی باور کنم. هنوزم تو ذهنم همون بت بود، بدون این که یه ذره جاش عوض بشه. سپردم به محسن که هم آمار جمشید رو برام در بیاره، هم هردوشونو زیر نظر بگیره تا امروز که .... تو جدال عقل و دل بلاتکلیف مونده بودم. عقلم می گفت برو و ببین اما دل بی صاحاب، ساز دیگه ای می زد.
_ الو، آرش کجایی؟
_ داداش من جلوی ورودی سرا وایمیسم، بیا اون جا.
آرش رو که دیدم، اشاره کرد بریم تو سرا. یه کاروانسرای قدیمی با یه حیاط مرکزی که دور تا دورش حجره بود، همگی هم پر از صنایع دستی و زیور آلات. آرش، پسری رو که پشت دیوار یکی از حجره ها پناه وایساده بود، نشون داد و گفت:
_ محسنه، رفیق علی.
به محسن که رسیدیم، آرش دست گذاشت رو شونش.
_ چه خبر داداش؟
محسن سرشو چرخوند و با دیدن من سلامی کرد و گفت:
_ یه ربعی می شه رفتن تو اون حجره.
نگام چرخید سمت حجره ای که انگشتش رو سمتش گرفت. نمی دونم چرا اون جا منتظر وایساده بودم؟ چرا باید همه چیزو به چشم خودم می دیدم؟ چرا همون لحظه ی اول نرفتم پیش اسدا... و زیر همه چیز نزدم؟
سیگارمو از جیب پالتوم بیرون آوردم و روشن کردم. چند لحظه ای که گذشت، با دیدن یه پسره، چشام تیزتر شد. نه بلند بود، نه کوتاه، لاغر اندام بود، با یه شکم بزرگ که از همون دور داد می زد، نتیجه ی مصرف آب جوی ارزونه، نه پرخوری زیادی. قیافه ی بدی نداشت. موهاش رو فشن زده بود، عین جوجه تیغی. پشت سرش هم .... از دیدن دختری که پشت سرش از حجره بیرون زد، نفسم بند اومد. دستام بی اختیار مشت شد. چشمامو بستم. نمی خواستم چیزی رو که می بینم، باور کنم. با احساس سوزش، دستمو بالا آوردم. سیگار شارژی توی دستم خرد شده بود. کف دستم به خون افتاده بود و می سوخت ولی سوزشش در برابر سوزشی که تو قفسه ی سینم احساس می کردم، چیزی نبود. لعنتی، من چم شده بود؟ دستی به صورتم کشیدم. دوباره نگاشون کردم. باورم نمی شد، اون بت من بود که شونه به شونه ی یکی دیگه قدم برمی داشت. کسی که حتی یه بارم یه لبخند مهمونم نکرده بود، حالا به روی یکی دیگه لبخندشو می پاشید و با اون چشمای عسلیش، یکی دیگه رو مهربون نگاه می کرد. دقیق نگاش کردم. برخلاف این چند وقت که سراپا مشکی می پوشید، یه مانتوی کرم پوشیده بود با یه شلوار جین آبی، یه شال سفیدم انداخته بود سرش. ربع ساعتی تو حجره های بازار، شونه به شونه ی هم قدم زدند و بعد به طرف در خروجی رفتند. نرسیده به در، پسره دست کرد و از یه بساطی، یه گردنبند برداشت و داد دست سمانه. چشام رفت سمت صورتش که با ذوق گردنبند رو از دستش گرفت و نگاش کرد. خوشحالی تو صورتش داد می زد. تا خروجی سرا، با نگام بدرقش کردم. دلم به رفتنش راضی نبود ولی قسمت منم نبود. سمانه انتخابش رو کرده بود. من جسمشو نمی خواستم، می خواستم روحشم مال من باشه. عادتم بود؛ همیشه همه چی رو کامل می خواستم.
_ آقا این گردنبندا چند قیمته؟
پیرمرد نگاهی به دست آرش کرد.
_ دو تومنه.
آرش گردنبندو گذاشت زمین.
_ مگه جنسشون چیه که انقده ارزونه حاجی؟!
_ این گردنبندا همش پلاستیکیه، چینیه. اگه جنس بهتر بخوای، نقره هم دارم. اونایی که اون جان.
_ نه حاجی، راس کار ما نیست. عزت زیاد.


بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,07, ساعت : 20:17
دزدگیرو زدم و سوییچ رو انداختم سمت آرش.
_ تو برون.
تو هوا گرفتش و گفت:
_ یه لحظه بشین تا ماشینو بدم محسن بیاره.
سرم رو تکیه دادم به صندلی. نباید دیگه بهش فکر می کردم، ولی اون خنده، به اون دو تا چشم عسلی یه رنگ دیگه داده بود. منی که یه بار حتی لبخندشم ندیده بودم، حالا تصویر اون خنده ی قشنگش که پیشکش یکی دیگه شده بود، از ذهنم نمی رفت. چهره ی خوشحالش تو لحظه ی آخر، اون موقع که برای یه گردنبند پلاستیکی دو هزار تومنی، اون چنان ذوق می کرد. در داشبورد ماشین رو باز کردم و جعبه ی آبی مخملی رو برداشتم. در جعبه رو باز کردم، یه گردنبند با یه پلاک، یه پلاک از طلا که اسم خودم و خودش با حروف لاتین روش نقش خورده بود.
_ بریم؟
گردنبند رو برگردوندم سر جاش و دوباره گذاشتمش تو داشبورد. آرش نشست پشت فرمون.
_ کجا برم؟
_ برو سمت خونه.
راهنما زد و ماشینو از پارک در آورد.
_ آمار این پسره رو در آوردی؟
_ آره، این یه هفته با محسن تا مارک شیر خشکشو در آوردیم. البته مارک پوشکشو گیر نیوردیم، گویا مامانش از کهنه استفاده می کرده.
دستمو محکم زدم رو داشبورد.
_ به نظرت الان وقت شوخیه؟
با فریاد من، آرش مات زده، ماشینو کنار خیابون پارک کرد.
_ چرا داد می زنی رییس من؟ گفتم شوخی کنم حال و هوات عوض شه. یه نگاه به خودت بکن، داری خودتو داغون می کنی.
نفسمو با شدت دادم بیرون.
_ من بت گفتم هر چیو مربوط به این پسرس بهم بگو، نخواستم حال و هوامو عوض کنی.
_ باشه، باشه، رییس تویی، توی این یه هفته که دنبالشون بودیم، تمام آمارشو برداشتیم. بیشتر کارا رو محسن کرد، گفتم که دورادور می شناختش. اسمش جمشیده، جمشید برزگر؛ البته پشت سرش بهش می گن جمشید پیله. پیله واسه اینه که خدا نکنه خوشش بیاد به یکی پیله کنه، اجدادشو میاره جلوی چشمش. مثل این که تک پسره. باباش تو بازار کهنه حجره ی عطاری داره. گویا دیپلم ردیه. این جور که دستگیرم شد از اون آدم چوله های نامرده. خیلی ها رو بی اعتبار کرده. می گن قد موهای سرش دوست دختر داره، اون قدر که آمارشون از دست خودشم در رفته. شگردشم اینه که اول به اسم خواستگاری پا می ذاره جلو، یه مدت که سرش گرم بود، ولشون می کنه و می ره دنبال یکی دیگه.
_ وضع مالیش چطوریه؟
خندید و گفت:
_ این جور که من دستگیرم شد، کف دستش عین ماتحت بچه صافه. آفتابه ی ننشو گرو گذاشته. به همه بدهکاره. دکون باباشم جای خوبیه، ولی اون قدرا درآمدی نداره، بیشترشم خرج الواتی همین یه دونه پسر می شه.
نگامو برگردوندم به خیابون. هر چی تو ذهنم نکات مثبتش رو می سنجیدم، کمتر به نتیجه ای می رسیدم، دختر باز، بدهکار، یه هیکل لاغر مردنی با یه شکم گنده.
_ می گن از اون زبون بازای روزگاره. ما که از دور دیدیم، اما خودت باید ببینی، مار رو از لونه می کشه بیرون، چه برسه به این دخترای محبت ندیده. سمانه هم سرگرمی یکی دو روزشه. مطمئنم استفادشو که کرد ولش می کنه به امون خدا.
دخترای محبت ندیده. دخترای محبت ندیده. سرگرمی یکی دو روزه. محبت؟ من که می خواستم قلبمو از تو سینه در بیارم و به پای این دختر بریزم.

****

نگاهی به ساعتم انداختم. ساعت یازده شب بود. یه جرعه از فنجون قهوه خوردم. دوباره ذهنم پر کشید به گذشته ها. حاجی که مُرد کنار مادرم دفنش کردیم. خودش بعد از مرگ مادرم یه قبر خریده بود، درست کنار دخترش. اون قدر بلند بود که تو قبرای پیش ساخته جا نمی شد، به ناچار پاهاشو تو کفنی خم کردند و خاک ریختن روش. بعد از دفن حاجی اومدم خونه و رفتم تو زیر زمین. تو اون همه خرت و پرت، همه یادگاری های دوره ی زورخونه ی حاجی رو کشیدم بیرون، از کباده تا سنگای زور خونه. اون قدر سنگین بودن که با اون هیکلم به بدبختی کشوندمشون تو حیاط. وسایلای حاجی رو کشیدم بیرون و یک به یک تمیزشون کردم. یکی از میلا رو بردم بالا و گذاشتم رو شونم و شدم آخرین مرید مرشد در گذشته ی زورخونه ی خان نایب. حاج ارسلان واسم شد رهبر و منم رهرو. شد استاد و منم شاگرد. شد مرشد و منم مرید.



بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,07, ساعت : 21:45
هجده سالم که شد، یه قواره از زمینای ارثیمو فروختم. کردمش سرمایه ی کار. پنج تا کامیون قسطی خریدم و یه مغازه دو دهنه. دو ماهی طول کشید تا شرکتم رو ثبت کنم "شرکت حمل و نقل آریامهر پیشرو"
به فوت و فن کار آشنا بودم. سنم کم بود، اما جثه ی بزرگم و جذبه ای که به خرج می دادم، باعث می شد دست کم گرفته نشم، تجربه ی این چند سال شاگرد شوفری هم کنارش. کامیونا رو دادم دست راننده، چند تایی هم کامیون و تریلی اجاره کردم، ماهیانه مبلغ نسبتا خوبی ازشون در میومد. بعد از چند سال، زمین دیگه ی ارثیمو فروختم. با گسترش شهر، حالا جزو بالا شهر حساب می شد و قیمتش چند برابر. با پولش این نمایشگاه رو راه انداختم و زدم تو کار خرید و فروش ماشینای بزرگ، از همه نوعش، اتوبوس گرفته تا تریلی. وقتی پشتم قرص شد، رفتم سراغ بابام. قیمومیت مهناز رو با کلی بدبختی ازش گرفتم. شرط گذاشت زن و بچَش نفهمن. بعد از مهناز پسردار شده بود، سرشون به زندگی خودشون گرم بود، کی یادش بود به تنهایی و بی کسی مهناز.
مهناز دوازده ساله رو بردم پیش یه روانپزشک مشهور، ازش تست گرفت و کلی آزمایش. بعد گفت بهره ی هوشیش هفتاد و پنجه، جزو معلولین آموزش پذیر رده بندی می شه. آدرس یه مرکز توانبخشی خصوصی رو تو شمال شهر بهم داد و گفت اون جا می تونن خیلی چیزا رو یادش بدن. آرزوم بود بیارمش پیش خودم، اما باید صبر می کردم. زندگیم رو روال درست افتاده بود و منم راضی.
همه چی تو این چند سال داشت خوب پیش می رفت، تا این که اون روز، نزدیک مسجد مولا، اون دو تا چشمای عسلی!
دوباره بی اون که بفهمم سه ساعت رو به روی پنجره اتاق خواب ایستاده بودم. دوباره فکر و فکر و فکر. رنگ آلبالویی اتاق بی خواب ترم کرده بود. نگاهی به شماره آرش کردم و دکمه تماس رو فشار دادم.
_الو خواب که نبودی؟
_نه رییس، خواب کجا بود، تازه سر شب لاتاست. با بچه ها داریم شلم می زنیم.
خندیدم و گفتم:
_ قراره فردا صبحم کله پاچه بدی؟
از پشت گوشی صداش اومد که به بچه ها می سپرد دست نگه دارند تا برگرده. چند ثانیه که گذشت صداش تو گوشی پیچید.
_ قربونت داداش این قدر نفوس بد نزن. شرط این دفعه سر شامه.
خندمو قورت دادم. خدا کنه این دفعه هر رستورانی که می رن، شاه میگو داشته باشه.
_ ببینم واسه کرمی بلیط رزرو کردی؟
_ نه. فردا می رم دنبالش!
_ بلیط رو به اسم خودم بگیر. این دفعه خودم برا بستن قرارداد می رم.
_ واسه چی؟!
_ می خوام یه مدت از این جا دور باشم.
_ آهان، باشه داداش، هر جور خودت صلاح می دونی. راستی یه چیزی، راجب محسنه.
_ محسن؟ چی شده؟!
_ بهت نگفته بودم. فوق دیپلم حسابداری داره. می تونی یه کار براش جور کنی؟ شرکت یا نمایشگاه فرقی نمی کنه.
_ سابقه کار داره؟
_ نه، تازه سربازیش تموم شده. این جوری که پسر داییم می گفت، همین تازگیا باباش فوت شده، گویا سکته کرده، خواهرشم بعد از مرگ باباهه افسردگی گرفته، مثل این که آسایشگاه بستریش کردن. خودشم بی پول و بیکار در به در یه کاره. چی می گی؟ علی می گفت همه جوره تضمینش می کنه. تو که می خوای شرفی رو رد کنی بره. بگم بیاد؟
دستی به پیشونیم کشیدم.
_ باشه بگو بیاد. یه قرارداد سه ماهه باهاش ببند، اگه کارش خوب بود، به جای شرفی بمونه؛ فقط خدا کنه مثل اون، خرده شیشه نداشته باشه.
_ باشه، از اون لحاظم مطمئن باش.
_ یه چیز دیگه، این پسره جمشید و کجا می شه تنها گیر آورد؟
_ واسه چی می خوای؟
_ واسه سر قبرِ .... استغفرا...!
_ باشه داداش، چرا عصبانی می شی؟ غیر از اون ساعتایی که تو محل ول می چرخه، دم غروبا، وقت نماز، جا باباش تو دکون وایمیسه، آخه باباش موقع نماز مغرب، می ره مسجد.

****

بازار حسابی شلوغ بود، موذن حی علی الفلاح رو می گفت که وارد مغازه شدیم. آرش پشت سر من درو بست. با چشمام دوباره کالبد شکافیش کردم، به غیر از زیبایی صورتش، چه نکته مثبتی تو این پسر وجود داشت؟ سرش تو گوشیش بود، اما با ورود ما، سرش رو بالا آورد و از پشت دخل عطاری بلند شد. اول با چشماش منو برانداز کرد، ولی بلافاصله حواسش رفت پی آرش که تابلوی باز است دکون رو بر عکس می کرد.



بازبینی شد |مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,07, ساعت : 23:29
_ آهای گل پسر، واسه چی تابلو رو برگردوندی؟
از پشت دخل بیرون اومد.
_ اصلا چرا در دکونو بستی؟
باز نگاش کردم. به غیر از زبون چرب، چه چیز دیگه ای داشت که از من سرتر باشه؟ تو این چند روز فکرامو کرده بودم و به یه نتیجه رسیده بودم. شاید سمانه قسمت من نبود، اما نمی تونستم نسبت به آیندش، اونم با همچین کسی بی تفاوت باشم. می خواستم قبل این که از این دختر سوء استفاده بشه و مثل یه تیک آشغال دور ریخته بشه، ازش محافظت کنم. عادت به حاشیه رفتن نداشتم، رو کردم بهش و گفتم:
_ یه راست می رم سر اصل مطلب، من بهادرم. فکر کنم تو جوجه پسر باید اسممو شنیده باشی؟
صبر کردم تا بازتاب حرفامو تو صورتش ببینم. اول تعجب کرد، اما بعد سریع خودشو جمع کرد. معلوم بود از اون هفت خطاست.
_ گیرم که شنیده باشم، امرتون؟
_ عرضی نیست جز ....
پیرهنشو گرفتم تو دستامو کمی از زمین بلندش کردم.
_ توی بچه ریقو چه صنمی با سمانه داری؟
حسابی غافلگیر شده بود. سعی کرد پیرهنشو از تو دستام در بیاره.
_ چه صنمی؟ من و سمانه خیلی قبل این که پاتو بذاری تو زندگیمون، خاطر همو می خواستیم.
_ پس می دونستی سمانه نامزد منه، دنبالش افتادی؟
_ کدوم نامزد؟ سمانه به من گفت که رضا نبوده، اگرم باهات اومد آزمایش خون به زور کمر بنده باباش بوده، خودش به من گفت ازت می ترسه. اگه چشاتو باز می کردی خیلی زودتر از اینا می فهمیدی برادر من.
فریاد کشیدم.
_ ببند اون گاله رو، می دونم تویِ عوضی نشستی زیر پاش و گولش زدی.
_ کدوم گول؟ سمانه عاشق منه، اگه شک داری، برو از خودش بپرس.
بی اختیار دستم شل شد، فوری پیرهنشو از دستم کشید بیرون و در حالی که چند قدم عقب می رفت، گفت:
_ الان سه ماهه با همیم، من حتی ازش خواستگاری کرده بودم، با مادرمم حرف زده بودم، قرار بود پاشیم بریم خونشون برا خواستگاری، اما نمی دونم یهویی از کجا پیدات شد و افتادی وسط ما. دل اسدا... تریاکی رو با اون پولات بردی، اما مطمئن باش سمانه رو نمی تونی با اون پولات خام کنی، سمانه عاشق منه، عاشق منم می مونه.
دستام بی اختیار مشت شد. حرفاش پشت سر هم، مث تازیانه بود که به روح و روانم ضربه می زد. آرش که پشت سر من وایساده بود، خودشو انداخت جلو.
_ ببین جوجه، یه هفته اس رفتم تو سایتت، آمارتو بهتر از خودت دارم، کلا شگردته. خداییش تا حالا از چند نفر خواستگاری کردی؟ بچه محلتون می خندید و می گفت تو محل فقط از ننه بزرگش خواستگاری نکردی.
_ اینا که شنیدی همش زر مفته. در مورد سمانه هم گفتم عاشقشم، یعنی عاشق همیم، پس بهتره راهتونو بکشید و برید.
آرش گارد گرفته بود واسه ی درگیری، اشاره ای بهش کردم. نفس عمیقی کشیدم. وقت کم بود. تو همین فاصله هم چند تا مشتری اومده بودن و از شیشه دکون داخل رو نگاه می کردند. نشستم روی صندلی. باید بدون درگیری قضیه رو فیصله می دادم. این پسر داشت بازی می کرد. پس من هم باید یه بازی رو باهاش شروع می کردم. منم عاشق بودم و نمی تونستم به همین راحتی عشقم رو دست همچین کسی رها کنم. اگه سمانه تو طالع من بود، باختن تو این بازی هم نمی تونست اون رو از من بگیره.
_ گفتی که عاشق همید؟
سرش رو تکون داد.
_ اینم گفتی که قصدت ازدواجه؟
_ گفتم که قرار ....
_ قرار بوده ننت رو بفرستی خواستگاری خونه اسدا... واسه خواستگاری، درسته؟
_ آره خب، درسته.
_ خب اگه قصدت ازدواج بوده و همون طور که گفتی، من اومدم وسط شما دو تا ....
سرشو با یه پوزخند روی لباش تکون داد.
_ باشه، من می رم کنار.
با چشای گرد شده گفت:
_ چی؟
_ گفتم که من به نفع تو پا پس می کشم.
برق پیروزی تو چشماش درخشید.
_ خوشم اومد، آدم با منطقی هستی، کارت درسته!
زل زدم بهش و در جواب خنده ای که روی لبش نشسته بود، پوزخندی زدم و گفتم:
_ اما ....
_ اما .... اما چی؟
_ اما یه شرط داره.
ابرواش رفت بالا.
_ نترس شرط خیلی سختی نیست. اگه قبول کنی خودم سفارشت رو به اسدا... می کنم تا بهت دختر بده. اگرم نه، پاتو می کشی کنار و شرتو کم می کنی.



بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,08, ساعت : 00:08
با تردید گفت:
_ شرطو بگو تا ببینم چیه، ولی اگه بخوای دست از سمانه بکشم، بهتره راهتو بکشی و بری.
خندمو به سختی قورت دادم، ادای این عاشقای سینه چاکو قشنگ در میاورد.
_ لابد اینو می دونی که ما برای دو هفته دیگه وقت محضر داریم، می شه سوم برج دی.
سرشو تکون داد. نفس عمیقی کشیدم، لعنت بهش که اخبار همه چیزو داشت.
_ شرطم اینه؛ من وقتی رو که برا محضر گرفته بودم، می دمش به تو؛ نمی خواد هول شی. اون قدرا وقت داری که بری دنبال آزمایش خون و بعدشم خرید عقد. کت و شلوار دومادیت هم با من، از یه مارک خوب برات می خرم. هزینه محضرم نمی خواد حساب کنی، قبلا حساب شده.
با چشماش که حالا شده بود قد یه نعلبکی، نگام کرد، دقیقا همون طوری که آرش نگاه می کرد.
_ خب نظرت چیه؟
با لکنت گفت:
_ ام .... ما .... اسدا...؟
_ گفتم که نگران اون نباش، خودم راضیش می کنم. بازم حرفی هست؟
هنوز تو شوک بود، همون طوری که آرش بود. بلند شدم. دو لبه ی پالتوم رو آوردم رو هم.
_ پس حرفی نمونده به جز حرف آخر، سه روزه دیگه دارم می رم سوئد، تا بیست روزم نیستم، یعنی شش روز بعد از تاریخ محضر. اگه تا نهم دی که برمی گردم، دختر رو عقد کرده بودی که هیچ، اما اگه عقد نکرده بودی، پاتو واسه همیشه می کشی کنار و گورتو گم می کنی. این که پسر خالم جوون بود و مُرد یا عموم رحمت خدا رفت هم نداریم، فهمیدی؟
آب دهنشو قورت داد.
_ واسه چی این کارو می کنی؟!
_ فکر کن می خوام دو تا عاشق دل خسته ی دل سوخته رو به هم برسونم، محض ثوابش. می خوام واسه آخرتم توشه جمع کنم.
دوباره پیرهنشو گرفتم و محکم چسبوندمش به دیوار.
_ فقط اینو بدون، وای به حالت اگه خوشبختش نکردی، اون وقت با من طرفی، نه اسدا...!
دیگه حرفی نمونده بود. با اشاره به آرش، از در خارج شدم. آرش تو شلوغی بازار خودشو به من رسوند و گفت:
_ واسه چی همچی ....
پریدم تو حرفش.
_ می خواستم دست یه نامردو رو کنم.
_ چقدر روش شرط می ذاری؟
مطمئن گفتم:
_ همه چیزمو .... all in. (اصطلاحی که قماربازا سر میز قمار، وقتی که همه داراییشون رو وسط می گذارند به کار می برند.)

****

مهناز رو از مربیش تحویل گرفتم. دو روز گذشته رو مشغول سر و سامون دادن به کارای نمایشگاه و شرکت بودم و حالا می خواستم قبل رفتنم یه مقدار وقت با خواهر کوچولوم بگذرونم. با خوشحالی تو بغلم پرید و صورتمو غرق بوسه کرد. حالا دیگه مثل قبل بوسه هاش صورتم رو خیس نمی کرد. آوردنش به این جا ایده ی عالی ای بود. خیلی از رفتاراش بهتر شده بود. بعضی از کلمات رو خیلی ابتدایی ادا می کرد. از نظر ظاهری هم هیچ تفاوتی با یه دختر پونزده ساله ی عادی نداشت.
_ خب امروز پرنسس من دوست داره کجا بره؟
با انبوهی از تنقلات کنارش نشستم و از خانمی که سپرده بودم مواظبش باشه، تشکر کردم. فیلم مناسب کودکان دبستانی بود، اما مهناز از دیدنش لذت می برد. سرم رو به صندلی تکیه دادم و رفتم تو فکر و خیال. دل کندن از سمانه، به اندازه ی دل بستن بهش آسون نبود، تمام سعی من در فراموش کردنش، ختم می شد به دو تا چشم عسلی.
صدای خنده ی بچه ها کل سالن رو پر کرده بود. مهنازم می خندید. خنده هاشم خانمانه شده بود. حسودیم شد. ای کاش منم از این غم لعنتی خلاص می شدم.


بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن