PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان بهادر | maryammoayedi کاربر انجمن



صفحه ها : [1] 2

maryammoayedi
1391,09,01, ساعت : 08:33 بعد از ظهر
بنام خدا
با سلام :-2-40-:
بالاخره من هم بعد ماه ها چرخیدن و گشت و گذار داخل انجمن و خوندن کلی از رمانای قشنگ بچه های سایت تصمیم گرفتم یه رمان بنویسم .:-2-14-:

توضیحات رمان

اسم:بهادر
موضوع:عاشقانه،اجتماعی،...،ک ل کل هم داره اما نه به اون شکل که تو رمانای دیگه خوندید.
تعداد صفحات:به اندازه ی یه سر رسید قدیمی سال نود اما شما همون نامعلوم حسابش کنید!!:-2-38-:
خلاصه:در مورد یه مرد جوون خودساخته هست که به عشق و عاشقی اعتقادی نداشته تا اینکه اونم یه روز عاشق میشه اون هم عشق در نگاه اول..
" با بلند شدن صدای اذون سرمو چرخوندم سمت مسجد محل...همونجایی که یکماه پیش دل و دینم رو باخته بودم...منی که به عشق و عاشقی اعتقادی نداشتم چوب بی ایمونیم رو بد رقم خوردم و تو همون نگاه اول شدم اواره یه جفت چشم عسلی .چشمایی که اگر چه حتی نیم نگاهی هم به من نکرد اما از همون دور هم وجودمو به اتیش کشوند و رفت.."
بهادر اون دخترو از پدرش خواستگاری میکنه و قول و قرار عقد هم گذاشته میشه اما چند روز مونده به عقد میفهمه که اون دختر.....
میدونم خلاصه نویسیم خوب نیست ولی اگه یه کوچولو کنجکاو شدید خیلی زود تو چندتا پست اول جوابتون رو میگیرید..یه کوچولوی دیگه هم بگم..این رمان فراز ونشیب زیادی داره اما پایان بدی نداره...پس بعضی جاهاش تا میتونید خونسردیتون رو حفظ کنید تا با هم به حساب ادم بدا برسیم...:-2-32-:
من این رمان رو تو یه سررسید قدیمی وقتایی که بیکار بودم نوشتم و تمام کردم..حدود هفتاد صفحه هم ازش تایپ کردم...روال پست گذاشتن من هم به این صورت هست که هر روز دوتا سه تا پست رو براتون میگذارم...و امید وارم با همراهی شما بتونم تا اخرش هم همین روال رو حفظ کنم..:-2-40-:
در مورد مقدمه هم صادقانه بگم خیلی بهش فکر نکردم چون تا اسم مقدمه میومد یه شعر بود که تو ذهنم میچرخید...مطمئنم خیلی از شماها شنیدینش..یه شعر هست از شادروان ژاله کاظمی...:-118-:
در مورد نقد هم خیلی خوشحال میشم بیاین خصوصی و نقد کنید..
با تشکر:-2-40-:
http://up.p30day.com/images2/88898136823301754804.jpg[/QUOTE]

Farnaz
1391,09,01, ساعت : 11:56 بعد از ظهر
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
نویسنده های سایت حتما بخوانید! (http://www.forum.98ia.com/t655469.html#post6888637)
برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
طراحی جلد رمان کاربران سایت (http://www.forum.98ia.com/group1384.html)
در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!

maryammoayedi
1391,09,02, ساعت : 06:55 بعد از ظهر
مقدمه

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد



فصل اول


صدای زنگ موبایل دوباره بلند شد. نمی دونستم چندمین بار بود، اما دیگه کم کم داشت می رفت رو اعصاب. گوشی رو از روی داشبورد برداشتم و نگاهی به اسم مخاطب انداختم. اگه این یکی رو هم بی جواب می گذاشتم، می شد میس کال دهمی؛ این دفعه رکورد شکونده بود. از سرعت ماشین کم کردم و دکمه ی تماس رو فشار دادم.
_ ....
_ الو .... الو .... الو رییس .... الــــو صدامو داری؟
گوشی رو بیشتر چسبوندم به گوشم و بی حوصله گفتم:
_ آره دارمش، بگو.
_ کجایی رییس؟ چند ساعته این جا رسما ول معطلیم، یه لنگه پا، منتظر سرکار.
سرکار! باز داشت پررو می شد.
_ خوبه دیگه، حالا هر چی هی چی نمی گم، روتو زیاد نکن. بِت گفته بودم بعد نمایشگاه یه سر می رم طلا فروشی، نگفته بودم؟
صداش رو پایین تر آورد و گفت:
_ به من گفته بودی داداش، ولی به این خانوم خانوما که نگفته بودی.
نرسیده به بریدگی راهنما زدم و گفتم:
_ تو نگران چی هستی؟ اون که دوبله سوبله پولشو می گیره، می ره پی کارش. مطمئن باش هزینه ی این دو ساعتم روش حساب می کنه.
خندید و گفت:
_ آخه تو که نمی دونی. هی ساعتشو نگاه می کنه، هی می گه خیلی دیرم شده. غلط نکنم دِیت داره.
_ دیت؟! دیت دیگه چه کوفتیه؟!
_ بابا منظورم همون قراره عاشقانه اس دیگه.
پشت چراغ قرمز، زدم رو ترمز و گفتم:
_ حالا می مُردی می گفتی قرار.
_ آخه داداش، تقصیر من چیه نمی ری دو کلوم به معلوماتت اضافه کنی، ولی باید ببینیش داداش، آلبالویی هست واسه خودش.
_ آلبالو! چرا آلبالو؟
آروم خندید و ما بین خندش گفت:
_ چون هم قرمزه، هم ترشه.
با بوق ماشین پشتی، ماشین رو حرکت دادم و غریدم:
_ آرش تو خجالت نمی کشی پشت سر زن مردم چرت می بافی؟
_ زن مردم کجا بود؟ هنوز سندشو به نام نزدند.
_ اون وقت تو از کجا فهمیدی؟
_ از حلقه ی نداشتش.
_ آخه عقل کل، زن مردم نه، دخترشون، خواهرشون، چه می دونم، مادرشون، زیر بوته که عمل نیومده.
مکثی کرد و دلخور گفت:
_ چشم رییس، فقط بدو تا منو یه لقمه چپ نکرده وگرنه خودت باید جواب حاج خانمو پس بدی، داداشتم که زیر بوته عمل نیومده، دیر کنی خونم گردن خودته.
از دست این پسر! چه بهش برخورده بود.
_ حـــــالا ... قطع کن، رسیدم.





بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,02, ساعت : 09:38 بعد از ظهر
ماشین رو جلوی مجتمع نگه داشتم. از پنجره ماشین نگاهی به ساختمون انداختم. یه آپارتمان شونزده طبقه، با ترکیبی از شیشه و سنگ های گرانیتی قهوه ای. روی هم رفته نمای قشنگی داشت. همین که از ماشین پیاده شدم، صدایی معترضانه گفت:
_ آقا، شما نمی تونید این جا پارک کنید. لطف کنید، ماشینو حرکت بدید.
بی توجه، در ماشین رو بستم. نگاهی به صاحب صدا انداختم و گفتم:
_ شما نگهبان مجتمعید؟
با شک، کمی منو برانداز کرد و گفت:
_ بله آقا.
_ فامیلیت چیه؟
_ نعمتی آقا.
سوییچ ماشین رو دادم دستش.
_ ببین نعمتی، من سپهرتاج هستم؛ بهادر سپهرتاج، مالک جدید واحد نوزدهم. دفعه قبل که اومدم یکی دیگه شیفت بود. بی زحمت، ماشینو برام بذار تو پارکینگ.
همین طور که به سوییچ ماشین نگاه می کرد، گفت:
_ چرا زود تر نگفتید آقا. اساعه می برم.
بعد از این که ماشین رو به سمت پارکینگ حرکت داد، نگاهی به اطراف و محوطه ی اطراف مجتمع کردم. هوا ابری بود و باد سردی می وزید. دو سر کتم رو روی هم آوردم و وارد ساختمون شدم. این مجتمع یکی از معروف ترین و شیک ترین مجتمع های مسکونی شمال شهر بود. ماه پیش خریده بودمش و انصافا پولم رو خوب جایی خرج کرده بودم. دکمه ی طبقه ی نهم آسانسور رو زدم. بدنم رو به دیوار آسانسور چسبوندم و چشمام رو گذاشتم روی هم، اما چند لحظه نگذشته بود که با صدای نازک و جیغی به خودم اومدم.
_ آقا نمی خواید پیاده شید؟
با باز کردن چشمام، نگام افتاد به دختر خوش اندام و زیبارویی که بیرون آسانسور، مقابلم ایستاده بود. خنده ی قشنگی کرد و با عشوه گفت:
_ این جا طبقه نهمه.
بی توجه به دختر، بیرون اومدم. دختر نگاهی به سر تا پای من انداخت و پرسید:
_ مال این طبقه هستین؟
دستام رو فرو بردم تو جیب کتم و پاسخ دادم:
_ بله.
خواستم به سمت واحدم برم که دختره ابروهاشو داد بالا و مشکوک پرسید:
_ مطمئنید؟
بی حوصله جواب دادم:
_ بله.
_ پس چرا تا حالا ندیدمتون؟
بی اراده ابروهام تو هم رفت. دیگه داشت فضولی می کرد.
_ خانوم محترم، عرض کردم من مال همین طبقه هستم، حالا امرتون؟
دختره اخماشو کرد تو هم و گفت:
_ هیچی آقا. آخه تا حالا ندیده بودمتون، گفتم شاید طبقه رو اشتباه اومده باشید.
عصبی از گیری که داده بود، برگشتم و محکم گفتم:
_ گیریم اشتباه اومده باشم، شما اون وقت چی کاره ی این طبقه اید؟
شوکه از لحن من، گفت:
_ هیچی آقا، چرا ناراحت می شی؟ قصد بدی نداشتم. روزتون خوش.
بعد هم سریع پرید تو آسانسور. در که بسته شد، نفسم رو با صدا بیرون دادم. این دیگه کی بود؟!
همین که وارد آپارتمان شدم، صدای داد و بیداد از داخل خونه به گوشم خورد.
_ آقای عزیز! ما قرارمون چه ساعتی بود؟ چه ساعتی؟ ساعت هفت و نیم. الان ساعت چنده؟ ساعت نه و نیم! من یه قرار مهممو به خاطر وقت نشناسی شما از دست دادم.
_ خانوم عزیز، من که به شما گفتم آقای سپهرتاج جلسه دارند. شما خودتون برای این ساعت اصرار داشتید.
دختر با عصبانیت جیغ زد:
_ شما به من گفتید ساعت پنج جلسه دارند. مگه یه جلسه چقدر طول می کشه؟
صداش کم کم داشت آزار دهنده می شد. خندم گرفت. واقعا داشت آرش رو با اون هیکلش قورت می داد. اگر وقت دیگه ای بود، بدم نمیومد یه کم آرش رو اذیت کنم، ولی با اون سر و صدایی که راه انداخته بود، خودم زودتر از آرش کلافه می شدم. کلید رو گذاشتم توی جیبم و داخل خونه شدم. نقشه ی خونه به شکلی بود که اول یه راهروی باریک رو رد می کردی، تا وارد سالن پذیرایی بشی. آرش پشت به من ایستاده بود و از همون پشت سرش هم می شد فهمید چقدر مستاصله. دختره اون چنان عصبانی بود که پوست صورتش سرخ شده بود. تازه فهمیدم آرش برای چی می گفت، آلبالوییه واسه خودش. پالتوی آلبالویی رنگ چسبونی پوشیده بود. با اون شال قرمز و پوست قرمز شده از حرصی که می خورد، صفتی که آرش بهش نسبت داده بود، واقعا بهش میومد؛ قرمز و ترش.



بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,02, ساعت : 11:36 بعد از ظهر
دختر که رو به روی ورودی ایستاده بود، زودتر از آرش متوجه من شد.

_ سلام آقای سپهرتاج.
آرش تازه متوجه من شد. قیافش شبیه مادر مرده ها شده بود. با دیدن من، نفسش را با صدا بیرون داد. دختر پشت چشمی براش نازک کرد و به طرف من اومد.
_ آقای سپهرتاج، کار ما ساعت شش و نیم تموم شده. بچه ها رو فرستادم برن. خود من الان نزدیکِ سه ساعته این جا علافم.
جواب سلامش رو دادم و نیم نگاهی به آرش که به اپن تکیه داده بود، انداختم. با یه لبخند پهن داشت به من نگاه می کرد. رو کردم به دختر و گفتم:
_ من که همون اول گفتم امشب سرم شلوغه، بندازید برای فردا بعد از ظهر، خودتون برای امشب اصرار داشتید. درضمن، من نبودم، آقای جعفری که بودن، با ایشون تسویه می کردین.
_ ولی ایشون گفتن نظر نهایی در مورد دکور کل خونه، به خصوص اتاق خواب رو خود شما باید بدید.
برگشتم به طرف آرش. با دیدن من، شونه هاشو بالا انداخت و رفت داخل آشپزخونه. "چقدر این پسر دوست داشتنی بود." کتم رو دادم عقب، دستامو گرفتم به کمر.
_ پس بهتره بیشتر از این وقتتونو تلف نکنیم. مطمئن باشید تاخیرم رو هر طور شده جبران می کنم، سرکار خانوم رادمنش.
چهره ی دختر کمی بازتر شد و به طرف پذیرایی چرخید. با کنار رفتن دختر از جلوی چشمم، تازه متوجه نمای پذیرایی شدم؛ واقعا عالی کار کرده بود. دکور پذیرایی، ترکیبی بود از رنگ های سفید و کرم، ست مبلمان سفید با کوسن های بزرگ که یکی در میان، سفید و کرم چیده شده بود. یک سینمای خانگی هم در ضلع شمالی پذیرایی قرار داده بود. نزدیک به اپن آشپزخونه هم، یک بار کوچیک و خیلی شیک گذاشته بود. چند گلدون هم در چند گوشه ی پذیرایی قرار داده و چند تابلوی نقاشی هم از دیوارها آویزون کرده بود. تمامی کابینت های قبلی آشپزخونه رو هم برداشته و کابینت ام دی اف نصب کرده بودند. دختر که با نگاهی به صورتم رضایت من رو خوند، با اعتماد به نفس بیشتری گفت:
_ من پذیرایی رو کلاسیک کار کردم و سعی کردم تا بیشتر از رنگای روشن استفاده کنم. امیدوارم خوشتون اومده باشه.
سرم رو با رضایت تکون دادم. به سمت اتاق خواب اشاره کرد.
_ آقای سپهرتاج بیاید تا اتاقا رو هم نشونتون بدم.
بعد خودش جلوتر از من به راه افتاد. دختر محکمی به نظر می رسید. حدودای بیست و پنج یا شش سال رو می زد. خیلی جدی و با صلابت قدم برمی داشت. یه جورایی با قدم برداشتنش، اقتدارش رو به رخ می کشید. تو همین اولین برخورد هم می شد فهمید که از اون سبک دختراییه که اجازه عبور از خط قرمز که هیچ جرات رد شدن از خط آبی رو هم به هیچ کسی نمی ده.
راضی از دکور پذیرایی، وارد اولین اتاق شدیم. با روشن شدن لامپ اتاق خواب، برای چند لحظه ماتم برد. یکی دوبار چشمامو رو هم فشار دادم تا چیزیو که می دیدم، باور کنم، ولی نه، انگار واقعیت داشت! واقعیِ واقعی بود! با چشمای گرد شده از حیرت، تا وسط اتاق خواب رفتم.





بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,03, ساعت : 02:30 بعد از ظهر
اتاق خواب کاملا آلبالویی بود! آلبالوییِ آلبالویی! دیوارها همگی آلبالویی رنگ خورده بودند. یک ست کامل تختخواب سفید رنگ هم در ضلع شمالی قرار داده شده بود. رو تختی هم به رنگ آلبالویی بود! دو بالش بزرگ سفید و چهار بالش کوچک آلبالویی هم به ردیف، در بالای تخت گذاشته بود. در هر دو طرف تخت، بر روی پاتختی ها، دو آباژور آلبالویی رنگ کوچک قرار داده بود. حتی کمد دیواری ها هم آلبالویی رنگ خورده بود. بدون اون که سرم رو بالا بگیرم، چشمام رو به طرف سقف چرخوندم؛ نه، مثل این که دستشون به اون بالا نرسیده بود. سقف هنوز سفید مونده بود. ناخودآگاه ابروهام در هم کشید. یک ست میز آرایشی سفید هم در گوشه ای از اتاق قرار داده شده بود. حتی روکش صندلی میز، آلبالویی بود! روی کمد دیواری و بالای تختخواب، پیچک های سفید نقاشی شده بود. متوجه آرش شدم که با یه لیوان آب در دستش، کنار در تکیه داده بود و ریز ریز می خندید. تازه منظور اصلیش رو از جمله ی "آلبالوییه واسه خودش" گرفتم. چشم غره ای نثارش کردم و با عصبانیت رو به دختره گفتم:
_ خانوم محترم، این اتاق که سر تا سر آلبالویه؟!
دختر سری تکان داد و گفت:
_ بله درسته، البته آلبالویی نه، قرمز عنابیه. چطور؟!
اصلا حوصله ی سوال و جواب کردن رو با این دختر نداشتم. دست کشیدم روی پیشونیم و گفتم:
_ ببینید خانوم محترم، من نه از رنگ شناسی سر در میارم، نه از دکوراتوری، فقط اینو می دونم که رنگ اتاق خواب باید آرامش بخش باشه، یه چیزی تو مایه های سفید، کرمی، چه می دونم آبی.
دست به سینه، جلوی من وایساد و محکم گفت:
_ اما منشی شما به من گفتند خونه رو مناسب یه تازه عروس و داماد طرح بزنم.
_ منشی؟!
با سر اشاره ای به آرش که حالا نیشش یهو بسته شده بود، کرد. بی توجه به اشتباه دختره در مورد آرش، سرم رو تکون دادم و گفتم:
_ ایشون درست گفته.
_ خب منم همین کارو کردم.
_ همین کارو کردید! می شه منظورتون رو واضح تر بگید؟!
دست به سینه ایستاد و گفت:
_ ببینید از نظر علم رنگ شناسی، رنگ قرمز، رنگ خیلی گرمیه، نشانگر عشق و احساسات و حرارت و انرژی هست. در کل ما برای طراحی اتاق خواب زوج های جوان از این رنگ استفاده می کنیم، چه جور بگم، این رنگ برای اتاق خواب تازه عروس و دامادا یه جورایی هیجان آوره ؛ حالا منظورمو متوجه شدید؟!
با فهمیدن منظورش، ناباورانه نگاش کردم و بعد نگاهی به ساعت کردم. ساعت سفید و آلبالویی اتاق، عدد ده رو نشون می داد. این دختر با چه دل و جراتی، این موقع شب با دو تا مرد غریبه، تو یه خونه ی خالی، از هیجانات حرف می زد؟!بی اراده اخمام کشیده شد تو هم. شنیدن این جور مسایل، از زبون یه دختر، برام غیرقابل هضم بود. منی که حتی با رفیقام هم در این موردا صحبتی نمی کردم، حالا همینم مونده بود که بشینم با یه دختر در مورد این مسائل حرف بزنم.
یه نگاه به اخم صورتم انداخت و بعد یه نگاه به ساعتش کرد و بی تفاوت گفت:
_ به هر حال اگه مورد پسندتون نیست، مشکلی نیست، این طرح رو عوض می کنیم. بیاین تا اتاق بچه رو هم نشونتون بدم.
بعد جلوتر از من و آرش که هنوز تو شوک بود، از اتاق خارج شد. وقتی خواستم در اتاق رو ببندم، یه نگاه دیگه به داخل اتاق انداختم، این قدرها هم بد به نظر نمی رسید. وارد آخرین اتاق که شدم بدون اون که بفهمم یه لبخند کل صورتم رو پوشوند. حتی نگاه متعجب آرش هم نتونست چیزی ازش کم کنه. رنگ اتاق صورتی خیلی کم رنگ بود و کل دیوار هم با پروانه های رنگی پوشونده شده بود. یک کمد و تختخواب و بوفه به رنگ صورتی و آبی و زرد خیلی کم رنگ هم تو اتاق گذاشته بود. یه پاتختی کوچک آبی هم کنار تخت بچه نهاده بود. کف اتاق رو هم یه فرش سبز کم رنگ پرز بلند با گل های رنگی کوچک پهن کرده بود. توی بوفه هم پر از عروسکای جورواجور با نمک کرده بود.
_ آقای سپهرتاج، من تا به حال برای بچه ای که جنسیتش رو نمی دونم طرح نزدم. معمولا مشتری های من بعد از ماه چهارم بارداری که جنسیت بچه معلوم می شه با من تماس می گیرن. با توجه به اصرار شما، برای این که ندونستن جنسیت بچه مشکلی ایجاد نکنه، سعی کردم از ترکیب چند رنگ شاد برای اتاق بچه استفاده کنم.
آرش در صورتی که سعی می کرد جدی باشه گفت:
_ خانم رادمنش چرا این اتاق رو هم قرمز آلبالویی نکردید؟ هم دختر پسنده هم پسرا می پسندند.
دختر در حالی که پشت چشمی براش نازک می کرد، گفت:
_ آقای عزیز، قرمز برای اتاق بچه رنگ مناسبی نیست، به خصوص اگر بچه بیش فعال باشه، می تونه خیلی هم خطرناک باشه.
با رضایت برگه ی چک رو کشیدم. با نگاه به مبلغ چک، با تعجب نگاهی به من کرد و گفت:
_ اما این بیشتر از مبلغ مورد توافقمون هست!
در حالی که دسته چک را برمی گردوندم توی جیب کتم، گفتم:
_ امیدوارم این جوری تاخیرمو جبران کرده باشم.
رو به آرش گفتم:
_ دیر وقته، خانم رو تا خونه برسون.
در حالی که برگه ی چک رو توی کیفش می ذاشت، گفت:
_ نیازی نیست آقای سپهرتاج، پایین منتظرم هستند. من کارت شرکت رو به منشیتون دادم. خوشحال می شیم اگه دوباره در خدمتتون باشیم.
نگاهی به آرش که دوباره خورده بود تو ذوقش کردم و با لبخندی گفتم:
_ باعث افتخار بنده س سرکار خانم.

بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,03, ساعت : 09:30 بعد از ظهر
بعد رفتنش آرش خندید و گفت:
_ خدا به دور، کم مونده بود منو درسته قورت بده.
دستی به بازوی ورزیدش زد و لوتی وار گفت:
_ منشی! خداییش به این هیکل میاد منشی باشه داداش؟
خندم گرفت. به قامت بلندش نگاه کردم. آرش صد و هشتاد و هفت قد داشت و فقط چهار سانت از من کوتاه تر بود. یه کم هم از من لاغرتر بود، ولی خداییش راست می گفت، بهش نمیومد منشی باشه، بیشتر به کشتی کج کارا می خورد. کتم رو در آوردم و دوباره کل پذیرایی رو از نظر گذروندم. الحق کارش حرف نداشت.
_ چی کاره ای امشب رییس؟
دکمه های بلوزم رو تا راست سینه باز کردم و گفتم:
_ خیلی خستم، شب همین جا می مونم. خودت چی کاره ای؟
سوییچش رو تو دست چرخوند و گفت:
_ امشب با برو بچ خونه ی جلال جمعیم؛ قراره تا صبح شِلِم بزنیم.
_ ببین آرش نری تا صبح سوار درخت انگور شی، من تا فردا بعد از ظهر نیستم، نیام ببینم نمایشگاهو فرستادی رو هوا.
_ رییس جان، عرض فرمودم شِلِم بزنیم، یعنی آب انگور بی آب انگور.
با خنده ی پهنی ابرو بالا انداخت و ادامه داد:
_ صبحم قراره بازنده رو بفرستیم بره کله پاچه بخره.
روی مبل دراز کشیدم.
_ آره جون خودت. فردا زود بیا.
اومد بره که برگشت و با خنده گفت:
_ راستی رییس، می دونستی وقتی می خندی چه جگری می شی؟
نشستم و یه کوسن انداختم طرفش.
_شرتو کم کن بچه پررو.

****

نگاهی به آسمون کردم، آفتاب داشت به نیمه آسمون می رسید، اما هوا سرد سرد بود. برگای خشک رو از روی سنگ قبر کنار زدم تا بتونم از بین اون همه برگ زرد، یه اسم رو واضح ببینم، بهار، بهار اوجی.
در شیشه ی گلاب رو باز کردم و سر تا سر قبرو با گلاب شستم. گل هایی رو که ورودی گورستان خریده بودم، به جز یکی، بقیه رو روی سنگ قبر پرپر کردم. دست کشیدم روی سنگ یخ زده و زیر لب گفتم:
_ می گن دعای مادر برای اولادش گیراست، می گن دعای مادر بوی بهشت می ده، حتی می گن دعای مادر، بچه مُردشو زنده می کنه.
نفس بلندی کشیدم و گفتم:
_ از همون بالا بالاها برام دعا کن که خیلی به دعای خیرت محتاجم.
دستمو گذاشتم روی قبر، دستام از سردی سنگ، سِر شد.
_ قراره همین روزا برات عروس بیارم. باید ببینیش مادر من. با اون چشماش، مث پنجه ی آفتاب می مونه، نمی دونی چقدر دلم می خواست اون چادر سیاهتو که بوی حرم امام رضا رو می داد، سر کنی و برام بری خواستگاری. چی بگم از بی مادری که خودم شال و کلاه کردم و رفتم پیش باباش. همین روزا هم عقدمونه. جات خیلی خالیه اون بالای مجلس عقد، درست کنار عروست.
نگاهی به تاریخ روی قبر کردم، تاریخ وفات، سوم آذر ماه. یک سال دیگه هم گذشت، با پرپر کردن آخرین گل، از کنار قبر بلند شدم. دو سر پالتوم رو به هم رسوندم و نگاهی به محیط دور و برم کردم. قبرستون روز جمعه ای هم حسابی سوت و کور بود. راست می گفتند که خاک مرده سرده.


بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,03, ساعت : 11:23 بعد از ظهر
فصل دوم

ماشین رو نزدیک مسجد محله پارک کردم. از این جا به بعد کوچه ها اون قدر باریک می شد که فقط موتوری می تونست رد بشه. آدمی نبودم که دلم برای مال دنیا بسوزه، اما خب، یه مورانوی غول پیکر وارداتی صد و چند میلیون تومنی، اون جا زیادی تو چشم بود. با شنیدن سر و صدای چند تا بچه، نگام رفت سمت دو پسر بچه که کمی اون ور تر توپ بازی می کردند.
نگاهی به در خونه انداختم. چند باری که این جا اومده بودم. همیشه این در باز بود. عیب این خونه های قدیمی همین بود که درشون همیشه باز بود و سر هر کس و ناکسی داخلش. دستم رفت به جیب کتم؛ مطمئن از این که جعبه کوچک مخملی رو همراهم آوردم، داخل شدم. خونه زیادی قدیمی بود. اول باید یه هشتی رو رد می کردی تا به یه دالان تاریک برسی، بعد عبور از دالان که پر از بشکه های نفت بود و سر تا سر بوی نفت می داد، تازه وارد حیاط خونه می شدی. با پا گذاشتن به داخل حیاط، طبق عادت معمول، سرم رو به زیر انداختم و یا اللهی گفتم. وقتی سرم رو بالا گرفتم، چشمام افتاد به چند تا زن و مرد که یه گوشه ی حیاط جمع شده بودند و به یکی از اتاق ها خیره بودند. هنوز سرم رو نچرخونده بودم که صدای جیغ و فریادای یه دختر از یکی از اتاق ها به گوشم خورد و به دنبالش صدای نعره های مردی که پی در پی فحش می داد. صدای ضجه های دختر برای یه لحظه به گوشم آشنا اومد. سرم رو به طرف اتاقشون چرخوندم. صدای خودش بود، بی اختیار دستام مشت شدند و بی توجه به همسایه ها که مثل مجسمه تو حیاط ایستاده بودن، به سمت اتاق دویدم. اون قدر از شنیدن صدای جیغاش جا خورده بودم که بر خلاف همیشه که سر به زیر و یاا... گویان وارد این اتاق می شدم، اون چنان لگد محکمی به در زدم که چند تا از شیشه های کهنه ی در چوبی فرو ریخت و در با صدای بلندی باز شد. داخل اتاق که شدم، دستای پیرمرد با دیدن من تو هوا خشک شد و کمربندش آویزون. آب دهنش رو قورت داد و شوکه به من زل زد. چشمام چرخید به روی دختری که گوشه اتاق خودشو جمع کرده بود و با صدای بلند گریه می کرد. موهای قهوه ای رنگ نیمه بازش، بیشتر صورت و گردنش رو پوشونده بود، ولی نه اون قدری که نشه رد کمربندی رو که از گردنش شروع شده بود و به زیر یقه ی بلوزش کشیده می شد، ندید. روی دست راستش هم جای کمربند تا زیر آستین لباسش دنباله داشت. کمی اون طرف تر هم پیرزن با صورت کبود نشسته بود و آروم گریه می کرد. با دستای مشت کرده رفتم سمت پیرمرد. پیرمرد که با دیدن من، رو به سکته بود، سریع خودش رو جمع و جور کرد، کمربندش رو پایین گرفت و گفت:
_ به به، ببین کی این جاست؟ بهادر خان، چه عجب، سرفرازمون کردین! اطلاع می دادین، تدارک نهار ببینیم.
بعد رو کرد به زن و گفت:
_ سهیلا، پاشو بساط نهارو راه بنداز. آقا بهادر، این دفعه نهارو حتما باید پیشمون بمونید. سمانه، بابا، تو هم پاشو.
با دو تا دستام یقشو گرفتم و چند سانتیمتری از زمین بلندش کردم و فریاد زدم:
_ مرتیکه خجالت نمی کشی دست رو زن و این دختر بلند می کنی؟
_ چرا عصبانی می شی بهادر خان؟
در حالی که با عجز سعی می کرد دستامو از یقش جدا کنه، گفت:
_ اصلا تشریف بیار اون یکی اتاق، با هم حرف می زنیم.
_ چه حرفی، نگاه کن چی به روزشون آوردی؟
_ شما آروم باش بهادرخان، من برات توضیح می دم. یه لحظه بیا اون اتاق.
نفسم رو با صدا دادم بیرون و یقشو ول کردم. نگاهی به سمانه که پاهاشو تو بغلش جمع کرده بود و گریه می کرد، انداختم. لعنت بهت مَرد! به تو هم می شه گفت پدر؟ حتی رد کمربند تا زیر گلوش هم کشیده شده بود. جلوتر از صاحبخونه وارد اتاق مهمون شدم. اسدا... پشت سر من وارد شد و قبل بستن در، داد زد:
_ سهیلا، برای آقا بهادر چایی بیار.

بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,04, ساعت : 12:28 قبل از ظهر
وسط اتاق ایستادم و با عصبانیت نگاش کردم. با دستمال، دماغش رو بالا کشید و با دست، به پشتی های کهنه ی اتاق مهمان اشاره کرد.

_ بفرما بشین پسرم.
از شنیدن لفظ پسرم از دهن این آدم، چندشم شد.
_ من نیومدم این جا بشینم. واسه چی زدیش؟
_ حوصله داشته باش بهادر خان. اول بشین تا بهت بگم.
پوف بلندی کشیدم و نشستم. چراغ نفتی رو کشید کنار من و خودش، رو به روی من نشست. سیگارشو با شعله ی چراغ آتیش زد و همزمان که آب دماغش رو می کشید بالا گفت:
_ خیلی خوش اومدی.
_ حاشیه نرو. بگو این جا چه خبره؟
_ شرمندتم. به وا... نمی دونم چی بت بگم.
بی حوصله تر از قبل گفتم:
_ برو سر اصل مطلب.
_ به خدا روم سیاهه. نمی دونم چه جوری بگم. بعد از اون همه خوبی و آقایی که در حقمون کردی، خجالت می کشم بگم.
صدای جیرجیر در بلند شد. مادر سمانه، با یه سینی چای وارد شد. یه استکان چای رو جلوی من گذاشت و خودش نزدیک به در نشست. اسدا... در حالی که بازوش رو می مالید، به مِن مِن افتاد. خوب می دونستم دردش چیه. دوباره با دستمال کثیفش آب دماغشو با صدا گرفت. دیگه داشت حالمو به هم می زد. صدامو بردم بالا و گفتم:
_ دِ بگو تا اون رومو بالا نیوردی.
_ چشم بهادر خان، چشم. موندم چجوری بت بگم آخه. این دختره ی چشم سفیدِ نمک نشناس، پاشو کرده تو یه کفشو می گه .... می گه .... روم سیاهه آقا، کاش قبل از این که این لکه ننگو پس مینداختم، عقیم شده بودم.
_ چی می گه؟ بگو تا دیوونم نکردی.
_ آقا بی تقصیرم به خدا. می گه .... می گه بهادر خانو نمی خوام.
با شنیدن این حرف، گوشم سوت کشید. صورتم رفت تو هم. کی منو نمی خواست؟! سمانه؟! سمانه دختر اسدا... منو نمی خواست. منی که .... استغفرا...
چشمامو بستم و نفس بلندی کشیدم تا آروم بمونم. چند لحظه که گذشت پرسیدم:
_ حرف حسابش چیه؟ چطور یهویی نظرش عوض شد؟!
_ چی بگم آقا؟ روم سیاهه. از همون اولم همینو می گفت، حتی قبلِ آزمایش. منِ احمق فکر می کردم فیلمشه، ناز دخترونشه. آخه کی بهتر از شما؟ اما امروز برگشته می گه، اگه به زور شوهرم بدید، خودمو می کشم. منم دیگه طاقت نیوردم، اینی شد که می بینی. شرمندتم اما غمت نباشه. گردنم خرد، خودم راضیش می کنم.
ناباورانه داد زدم:
_ چرا همون اول به من نگفتی راضی نیست؟ تا کی می خواستی پنهون کنی؟ من کی گفته بودم دخترو به زورم که شده می خوام؟
_ بهادر خان، به خدا گفتم که منو مادرش فکر می کردیم ناز می کنه، چه می دونستم رو دنده ی لج افتاده، ولی نمی خواد نگران بشی، همه چی ردیفه. تا روز عقد راضیش می کنم.
نگاهی به چهره ی پیرزن انداختم. زیر چشم چپش کبود شده بود. رد سگک کمربند، زیر گونه ی همون طرفش رو به خون نشونده بود. ترس از پیرمرد جرات ریختن حلقه ی اشک تو چشماشو هم ازش گرفته بود، چه برسه مخالفت کردن. من باید چه می کردم؟ تازه معنی اون همه قایم موشکا رو می فهمیدم. تو این مدت، همیشه خودشو از من پنهون می کرد و من ساده دلِ عاشق، اینو به حساب شرم و حیای دخترونش گذاشته بودم. فکر می کردم از خجالتشه. تو دلم کلی قربون صدقه ی اون حجب و حیاش رفته بودم، اما حالا ....
بدون اون که لب به چایی بزنم، از جام بلند شدم. پیرمرد و زنش، همپای من بلند شدند. پالتوم رو مرتب کردم و بهش گفتم:
_ من دختر رو به زور نمی خوام. اگه خودش راضی نیست، منم اصراری به این وصلت ندارم.
اومدم برم که اسدا... با لکنت گفت:
_ این حرفا چیه بهادر خان؟ مگه همچی چیزی می شه؟
_ چرا نمی شه؟
_ حالا که اسم رو دخترم گذاشتی، نمی تونی پا پس بکشی.
_ پا پس نمی کشم، فقط دخترو ناراضی نمی خوام.
خندید و همزمان با خندش دندونای سیاهشو به نمایش گذاشت.
_ ناراضی کجا بود؟ نازشه. من و مادرش راضیش می کنیم. مگه نه سهیلا؟
زن ساکت نگامون کرد و چیزی نگفت. پیرمرد دماغشو بالا کشید و ادامه داد:
_ خودت که رسم و رسوما رو می شناسی بهادر خان. حالا که برای دختر انگشتر آوردی، نمی تونی همین جوری جا بزنی. تو این محل همه می دونن تو نومزدشی. کافیه پا پس بکشی، اون وقت یه شهر پشت سر دختر حرف در میارن.
ساکت نگاشون کردم. پیرمرد راست می گفت.

بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,04, ساعت : 09:09 بعد از ظهر
چشمام رو گذاشتم روی هم تا بهتر فکر کنم. دلم به نداشتنش رضایت نمی داد. تو این مدت با وجود فاصله ای که از من می گرفت، بدجوری دلبستش شده بودم.

_ خیالت نباشه. گفتم که خودم راضیش می کنم.
با عصبانیت گفتم:
_ چجوری؟ با کمربند؟
پیرمرد ساکت نگام کرد. نفس بلندی کشیدم و گفتم:
_ بازم می گم، سمانه خودش باید رضایت داشته باشه. من دخترو به زور نمی خوام. الانم دست نگه دار تا ببینم چه باید کرد.
انگشت اشارمو گرفتم به طرفش.
_ فقط اینو بدون، وای به حالت اگه بفهمم دوباره دست روش بلند کردی؛ چه سمانه، چه مادرش. به ولای علی، اگه بفهمم دستت دوباره هرز رفته، می زنم زیر همه چیز.
بی اختیار صدام بالا رفته بود، اون قدر که بدن پیرمرد رو به لرزه انداخت و اشک پیرزن رو روون کرد. از اتاق بیرون زدم. صدای گریه ی سمانه از تو پستوی اتاق می اومد. دست کردم تو جیبم و سه تا پنجاه تومنی گذاشتم کف دست پیرمرد. خوب می دونستم خرج چی می شه ولی بهتر از این بود که از درد خماری بیفته به جون سمانه و این پیرزن. با دیدن پول، چشاش برقی زد و گفت:
_ ایشاا... خیر از جوونیت ببینی پسرم. چشم، چشم، هر چی شما بگی پسرم.
من که به هوای این که ناهارو با سمانه باشم، از سه روز پیش، یه میز توی رستوران معروفی رزرو کرده بودم، در مقابل تعارفای پیرمرد برای نهار، کارمو بهونه کردم تا نمونم. توی فرصتی که پیرمرد جلوتر از من از اتاق بیرون زد تا کفشامو جفت کنه، مقداری پول گذاشتم کف دستای پیرزن و ازش خواستم تا برای سمانه دارو بگیره. زن سرش رو تکون داد و از ترس شوهرش، سریع پول رو تو آستین لباسش پنهون کرد.
از بالای ایوون نگاهی به حیاط انداختم. از اون خونه قدیمی های حیاط مرکز بود. یه خونه کلنگی با چند تا اتاق که بوی فاضلابش کل محله رو برداشته بود. چشام رفت به سمت زنای همسایه که همگی خیره به من نگاه می کردند. بعضیاشون با تعجب و بعضیاشون با غیظ. بی اون که اهمیتی بهشون بدم، از خونه بیرون زدم. تا برسم به ماشین، داشتم به این فکر می کردم که چرا این دختر ناراضیه.
دزدگیر ماشن رو زدم و تا خواستم سوار ماشین بشم، دو تا پسر بچه، رو به روم، آماده باش چشم دوختند بهم. پاک فراموششون کرده بودم. کتم رو دادم عقب و دستامو فرو کردم تو جیب شلوارم. دور تا دور ماشین چرخی زدم، مثلا دارم بازرسی می کنم. کارشونو به خوبی انجام داده بودند. با گرفتن دو تا اسکناس ده تومنی، با خوشحالی دویدند سمت دروازشون. واقعا که بچگی هم عالمی داشت.
با بلند شدن صدای اذون، سرمو چرخوندم سمت مسجد محل. همون جایی که یک ماه پیش، دل و دینمو باخته بودم. منی که به عشق و عاشقی اعتقادی نداشتم، چوب بی ایمونیم رو بد رقم خوردم و تو همون نگاه اول، شدم آواره ی یه جفت چشم عسلی. چشمایی که اگرچه حتی نیم نگاهی هم به من نکرد اما از همون دور، وجودمو به آتیش کشوند و رفت.

****

بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,04, ساعت : 10:55 بعد از ظهر
آخرین کارتن رو گذاشتم روی باقی جعبه ها. از شب که رسیده بودم خونه، خودم رو داده بودم به کار، راه دیگه ای برای فراموش کردن بلد نبودم. به چمدونا نگاه کردم. غیر از لباسام و چند تا یادگاری، وسیله ی دیگه ای با خودم نمی بردم. قرار بود فردا یه سمسار بیاد و باقی اسبابا رو جمع کنه. خیلیاشون یادگاری بود، یادگار گذشته ها. دلم نمی اومد ازشون جدا بشم اما دیگه وقتش بود گذشته رو می بوسیدم و می ذاشتم کنار. نگام رفت سمت طاقچه ی اتاق. عکس مادرم با قرآنش هنوز اون جا مونده بود. قرآن رو بوسیدم و گذاشتم تو کیفم. عکسش رو برداشتم. یه لایه خاک روش نشسته بود. با آستینم کشیدم رو قاب. چشمای خوشگلش پررنگ تر شد. این پاییز، رفتنش هفده ساله می شد. وقتی رفت، به سی نرسیده بود. همش بیست و هشت تا بهار رو دیده بود. منم اون موقع ها یه پسر بچه ی یازده، دوازده ساله بودم که هنوز نمی فهمیدم درد بی مادری با درد بی پدری، زمین تا آسمون توفیرشه. عکسشو بوسیدم و گفتم:
_ می گن خدا گلچینه اما تو برای خاک حیف بودی. حیف خاک برای اونی که رو پیشونیت داغ سیاه بختی گذاشت.
صورت داغم رو تکیه دادم به شیشه ی یخ زده ی پنجره و به ته حیاط چشم دوختم. یه حیاط بزرگ با درختای سر به فلک کشیده. همین حالا هم خوفناک به نظر می اومد چه برسه برای یه پسر بچه ی سیزده ساله. سیگار توی دستمو بالا آوردم و یه پک دیگه زدم. بابام ارتشی بود. مرد زحمت کشی بود، از اونایی که هفت روز هفته رو ماموریت داشت. وقتی از ماموریتاش می اومد، اون قدری خسته بود که نه حوصله ی من رو داشت نه مادرم. منم از روی ناچاری، برای این که مزاحم خواب و استراحتش نشم، توپم رو برمی داشتم و می زدم به کوچه. کم می دیدمش اما زیاد بهش افتخار می کردم، خیلی زیاد. تا این که ....
نگاهی به سیگار انداختم و باز یه پک دیگه.
تا این که یه روز تقِش در اومد که زن دوم گرفته. بابام شلوارش دو تا شده بود. ماموریتاش همه فیلم بود. با تلفنِ یه زن ناشناس لو رفت که پنهون از همه حتی پدر و مادرش، زن جوونی رو عقد کرده. زن ناشناسی که هیچ وقت معلوم نشد کی بود.
سیاست خوبی بود. به نوک قرمز سیگار دست کشیدم. پوزخندی زدم و گفتم: "بهترین روش ترک سیگار." سیگار شارژی رو خاموش کردم و انداختم توی کیفم. با امروز، چهارمین روزی می شد که سیگارو کنار گذاشته بودم و عجیب امشب میل شدیدی برای کشیدن دوبارش داشتم. ترجیح دادم به جای استفاده از سیگار شارژی با یه لیوان قهوه تلخ جلوی شکستن ارادم رو بگیرم. فنجون رو گذاشتم تو ماکروویو. بهترین خوبی ماکروویوا این بود که می شد یه فنجون قهوه رو تو سی ثانیه درست کنی، البته اگه می شد اسمشو قهوه بذاری.
دوباره جلوی پنجره ایستادم. کمی از قهوه مزه مزه کردم. خیلی تلخ نبود.
مادرم اهل طلاق نبود. نمی خواست مهر بچه ی طلاق بخوره تو پیشونی بچش. می خواست بسوزه و بسازه، اما زن بابام که حالا مثل ماه از پشت ابرا بیرون اومده بود، پاشو کرد تو یه کفش و گفت "یا من یا اون." بابای مهربونمم یه نگاه به شکم براومدش کرد و طلاقنامه رو گذاشت کف دست مادرم، به همین سادگی و به همین راحتی. مادر بیچارم اهل دادگاه و شکایت کشی نبود. شاید هم نمی خواست ارزش خودشو با درگیر شدن با یه شوهر خیانتکار و یه زن خونه خراب کن پایین بیاره. از همه حق و حقوقش گذشت تا پسرشو داشته باشه. زن باغیرتی بود. نمی خواست بچش زیر دست زن بابا، بزرگ بشه. حضانت من رو عوض مهرش از بابام گرفت. می خواست پشت پسرش باشه، عین یه شیر. غافل از این که فرشته ها اون بالا صف کشیده، منتظرش بودند.
یه جرعه دیگه از قهوه خوردم. عجیب مزه اش تلخ تر از جرعه ی قبلی شده بود. از پشت شیشه ی سرد قاب عکس دست کشیدم رو صورت قرص ماهش.
بعد از طلاق، مادر برگشت این خونه پیش پدر پیرش. بابا بزرگم یه پیرمرد افلیج بود. قدیما تو زورخونه ی خان نایب واسه خودش برو بیایی داشت. از اون پهلوونای زمون خودش بود. می گفت چند سال توی زورخونه مرشد بوده، اسم و رسمی داشت واسه خودش. هنوز که هنوزه اسمش تو این محل پشت اسممه. تو این محل از قدیمی های محل گرفته تا کسبه، بهم می گن؛ بهادر نوه ی حاج ارسلان.
یه نگاه به دیوار اتاق کردم. تابلوی عکس جوونیای حاجی هنوز رو دیوار مونده بود. چیزی نمونده بود فراموشش کنم و جا بذارمش. هنوزم تو اون قاب کهنه، هیبتی داشت واسه خودش. اسم بهادر رو هم خودش روم گذاشت. می گفت: "اسمی بود که می خواستم یه روزی بذارم رو پسرم. پسری که وقتی به دنیا اومد، ترجیح داد تا چشماشو باز نکنه و از این هوا نفس نکشه." می گفت: "می خواستم اسم بچه هام به هم بیان؛ بهار و بهادر. حالا هم گذاشتم رو نوم. چه فرقی می کنه. بازم بهار و بهادر." قد و هیکلمم خدا رو شکر به خودش کشید نه به بابام. تا قبل از اون تصادف که زنش رو ازش گرفت و خودشو ویلچر نشین کرد، یلی بود واسه خودش. دختر حاج ارسلان، تنها چیزی که بعد از اون همه سال صبر و قناعت و سوختن و دم نزدن با خودش از خونه شوهر آورد، من بودم. نگذاشت بفهمم بی پدری و بی کسی یعنی چی. تا این که یه روز، هفده سال پیش تو همچین روزی، یه صبحی که رفته بود بازار تا برای پسرش کفش ورزشی بخره، یه راننده ی از خدا بی خبر، ماشینش رو کوبوند بهش و حتی زحمت یه نیش ترمز رو هم به خودش نداد. پر کشید تو آسمونا و رفت پیش باقی فرشته ها. همون جایی که لیاقتش رو داشت.
تو مراسماش بابامم اومد. گریه که نه، زار می زد. یکی گفت آه مادرم گرفتشون. بچه ی زن بابام عقب افتاده به دنیا اومده بود. اون کسی که این حرفو زد، مادرم رو خوب نمی شناخت. دلش بد سوخته بود اما اهل نفرینم نبود، اونم همچین نفرینی. مراسم رو که جمع کردند، عموهای مادرم دوره نشستند. بعد اومدند، گفتند: "بهادر جان وسایلاتو جمع کن. از این به بعد میری پیش بابات." و من با خودم فکر کردم، کدوم بابا؟ ساکم رو خودم بستم اما ساک حاجی رو داداشای بی غیرتش. می گفتند حاجی پیره و ناتوون. حالا که دخترش مرده، خودش نمی تونه از پس کاراش بر بیاد، کسی هم تنش رو نداره که بتونه جمع و جورش بکنه. ای روزگار نامرد. ساکشو بستند و فرستادنش خونه سالمندان. هنوز لبخند آخرشو که تو این خونه به صورتم پاشید، یادم نرفته. شونه های پهنش تو همون ویلچر هم افتاده شده بود. می گفتند از اثرات داغه فرزنده اما این نامردی و بی غیرتی دور و بریاش بود که کمرش رو خم که نه، بهتره بگم شکوند.

بازبینی شد | مینا ناظر انجمن

maryammoayedi
1391,09,05, ساعت : 09:41 بعد از ظهر
وارد خونه ی بابام که شدم، یه جفت چشم تیله ای بود که به پیشوازم اومد، مهناز دختر بابام بود و خواهر من، یک سال و نیمش بود، اما هنوز روی زمین گاگله (چهار دست و پا راه رفتن) می کرد. بچه ی شیرینی بود. رفتم سمتش، ولی قبل از این که بغل بگیرمش، یه دست از رو زمین بلندش کرد و با غیظ از من دورش کرد. این قدرا سن داشتم که فرق بین برخورد دوستانه رو از خصمانه بفهمم. خدا رو شکر زن بابام اون قدری واسم زحمت نکشید که الان مدیونش باشم. من واسش نامرئی بودم، منو نمی دید. دلخوشیم به مهناز بود که هر چی بزرگ تر می شد، رفتارای غیر عادیش بیشتر معلوم می شد. می گفتند تربیت پذیره، اما دریغ از یه ارزن توجه. راه رفتن رو، منِ تازه وارد باهاش تمرین می کردم و اولین باری که راه افتاد، صاف اومد تو بغل خودم. زن بابا زودتر از اونی که فکرشو می کردم، کاسه صبرش لبریز شد. زیر پای بابام نشست و تو گوشش خوند، "پسرت تو سن و سال بدیه، موقع بلوغشه، من حتی جرات ندارم تو خونه آستین کوتاه بپوشم، دایم در حال دید زدن منه" و از این مزخرفات.
یه قلپ دیگه از قهوه خوردم، قهوه ای که حالا دیگه تلخیش، به تلخی زهر شبیه شده بود.
اولین کتک رو که از بابام خوردم، به پاش افتادم، التماس کردم تا برگردم توی این خونه، راضی نمی شد، اما زن بابا راضیش کرد. زحمتی واسش نداشت، فقط کمی از اون عشوه های چندشناکش رو خرج کرد، از همونایی که زندگی مادرم رو به آتیش کشید.
خلاصه این شد که دوباره برگشتم تو این خونه، خونه ای که حالا واسه ی خودش بهشتی شده بود. وقتی می رفتم، مهناز پشت سرم گریه می کرد، بغلش کردم، بوسیدمش و زیر گوشش گفتم:
_ فرشته کوچولو، می دونم راه بهشت رو گم کردی، می دونم جات این جا بین آدما نیست. تو هم یه روزی فرشته ها میان دنبالت و می برنت اون بالا پیش باقی همجنسات، همون جایی که مادر منم هست، اما اگه اومدند باهاشون نرو، بهشون بگو داداش بهادرم غیر من کسی رو نداره.
و پیشونیش رو بوسیدم.
بی خیال خوردن باقیمونده قهوه شدم. تلخیش غیر قابل تحمل شده بود، صد رحمت به همون سیگار شارژی، یه لیوان آب برداشتم و سر کشیدم تا این همه تلخی رو فرو ببرم. دوباره ایستادم پشت پنجره، نگام افتاد به گوشه حیاط و کباده و میلای حاجی. میلایی که هر کدومشون پونزده کیلویی بودند. یادگار دوره مرشدی حاج ارسلان. اینا هم جزو همون وسایلی بود که نمی تونستم ازشون دل بکنم، چاره ای نبود، یه مدت می گذاشتمشون تو انبار نمایشگاه تا یه جای مناسب براشون پیدا کنم. نگاهی به ساعت دیواری اتاق انداختم. ساعت دوی نیمه شب بود. دو ساعتی می شد که سر پا ایستاده بودم. ایستادن و فکر کردن به گذشته ها عادتم بود، بیشتر از این هم ایستاده بودم. شروع کردم به قدم زدن توی خونه. این آخرین شب اقامتم تو این خونه بود. دلم نمیومد بخوابم، می خواستم آخرین هواشو با تمام وجود ببلعم. قرار بود چند روزه دیگه همراه با خونه بغلی تخریب بشه. می خواستم با کمک یه سرمایه گذار دیگه، یه مدرسه مدرن بسازم برای بچه های معلول ذهنی. زمین این خونه اون قدرا بزرگ نبود، ناچار شدم خونه ی کلنگی همسایه رو با یه قیمت بالا بخرم. اسم مدرسه رو هم انتخاب کرده بودم "مدرسه کودکان استثنایی مرحوم حاج ارسلان اوجی."


فصل سوم

در اتاق یهو باز شد. عصبانی تر از قبل سرم رو برگردوندم تا بینم کیه که بدون در زدن وارد شده که دیدم آرش تو چهار چوب در ایستاده.
_ چی شده باز؟
یه دستمو حایل دیوار کردم و دست دیگم و گذاشتم تو جیبم، چیزی نگفتم و خیره شدم به حیاط نمایشگاه.
_ با شمام رییس جان.
_ ....
_ اصلا معلومه چته داداش؟ تو این یه هفته از این رو به اون رو شدی!
زیر لب غریدم:
_ برو بیرون.
_ چشم، چشم قربان، ولی قبلش بذار اینا رو از رو زمین بردارم.
صدای خش خش کاغذا دوباره داشت اعصاب نداشتمو تحریک می کرد.
_ می ری یا پرتت کنم بیرون؟
ایستاد و با بهت به من خیره شد.
_ نه بابا! انگار راستی راستی یه چیزیته، من که رفیق پونزده سالتم به درک، چرا با این شکوری دعوا راه انداختی؟ واسه چی جلو شاگردش قراردادشو پرت کردی تو سینش؟
دندونامو رو هم ساییدم و گفتم:
_ آرش، شرتو کم کن.
_ اکی! اصلا می دونی داداش، خر بدبخت من مادرزادی دم نداشت. بفرمایید، رفتم.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,05, ساعت : 10:58 بعد از ظهر
با بسته شدن در، دوباره چرخیدم سمت پنجره. نفس عمیقی کشیدم و آروم دادمش بیرون. آرش راست می گفت، این یه هفته ای خودم نبودم. صابون اخلاق گندم به تن همه خورده بود. از کارگرا گرفته تا مشتریا. منتظر یه بهونه واسه پریدن به همه بودم. حتی خونه ی جدید هم نتونسته بود حال و هوام رو عوض کنه. بد جایی گیر کرده بودم. سه هفته تا وقت محضر بیشتر نمونده بود و من هنوز تکلیف خودم رو نمی دونستم. فقط می دونستم نمی تونم از این دختر بگذرم. می خواستمش اما نه به زور. می خواستم، نه اون قدری که من می خوامش بلکه یه کم کمترش منو بخواد. بد جور دلتنگش بودم، اون قدری که فکرش یه لحظه راحتم نمی ذاشت. لعنتی نه راه پیش داشتم و نه راه پس.
دستی به صورتم کشیدم. از پشت پنجره ی دفتر، نگام افتاد به آرش که داشت تو حیاط نمایشگاه کامیونایی رو که تازه از کارخونه تحویل گرفته بودیم، به یه مشتری نشون می داد.
پنج سالی می شد که این نمایشگاه رو خریده بودم. شانسم خوب بود. به قول آرش، اگه به آهن دست می زدم، طلا می شد. خونه ی حاجی، یه خونه قدیمی پونصد متری بود. برای منِ سیزده ساله، اون قدرا بزرگ بود که هر نیمه شب، با هر صدایی، یه گوشه کز کنم و تا صبح پلک رو هم نذارم. از تنها موندن تو خونه می ترسیدم، از جنا و ارواح و اشباح، اما اگر مجبور به انتخاب می شدم، زندگی با همونا رو به زندگی کردن با زن بابام ترجیح می دادم. مدرسه رو ول کردم. می خواستم خرج خودمو خودم در بیارم. دوست نداشتم جلو چشم زن بابا، دستم پیش بابام دراز باشه. یکی از عموهای مادرم راننده کامیون بود. رفتم پیشش و ازش خواستم بهم کار بده. اونم اجازمو از بابام گرفت. شدم شاگرد یکی از رفیقاش. از شاگردی شوفر شروع کردم و همه جور حمالی واسه اوسام کردم. با آرشم همون موقع ها آشنا شدم. مثل من شاگرد شوفر بود. باباش راننده یه کامیون اجاره ای بود که تو یکی از سفرا، تو جاده از فرط خستگی یه چرت می گیرتش و همون چرت کوتاه واسش می شه خواب ابدی. مادرش سقف بالای سرشون رو فروخت تا تاوون کامیونو بده. پسر باغیرتی بود. از دوازده سیزده سالگیش تا همین الان، خرج خونوادش رو می داد. یه مدرسه شبانه روزی اسم نوشتم. نمی رسیدم کلاسا رو برم. خیلی از درس ها رو غیرحضوری می خوندم و امتحان می دادم. اون موقع تازه نظام جدید واسه مدرسه های شبانه روزی اومده بود. بهترین خوبیش نسبت به نظام قدیم این بود که در طول سال، فقط دو بار امتحان می گرفتند.
دورادور خبر بابامو داشتم. زن بابام دوباره حامله بود. هنوز وضع حمل نکرده بود که خبردار شدم مهناز رو فرستادند یه مرکز نگهداری از بچه های استثنایی، اونم واسه همیشه. خودشونو از زحمت بزرگ کردن یه بچه معلول راحت کرده بودند. کادویی رو که واسه تولد سه سالگیش گرفته بودم، برداشتم و رفتم اون جا دیدنش. فرشته کوچولوی من تو یه تخت نرده دار کز کرده بود. تو یه سالن میون یه عالم فرشته های کوچیک که همشون راه خونشونو گم کرده بودند و سر از این کره خاکی در آورده بودند. بغضمو خوردم و بغلش کردم. منو یادش نمی اومد. اول غریبگی می کرد اما خیلی طول نکشید که باهام مهربون شد. به صورتم دست می کشید و از خودش صدا در می آورد. دلم برای مظلومیتش سوخت. باخودم عهد کردم که زود بزرگ بشم و پولدار، اون وقت مهناز رو از اون جا در می آوردم و حاجی رو ازخونه سالمندان، بعد سه تایی با هم می شدیم یه خونواده.
وقتای بیکاریم یا می رفتم پیش مهناز یا حاجی. مهناز عاشق شیرینی بود. برای حاجی هم شیرینی می خریدم. خودش قند داشت اما هم اتاقیای پیرش عاشق شیرینی بودند. هم اتاقیای حاجی ملاقاتی نداشتند. به حاجی هم غیر از من و یکی از برادراش کسی سر نمی زد. برادری که هر از گاهی پنهون از بقیه با یه وکالتنامه می اومد و از حاجی می خواست زیرشو امضا کنه تا از جانب حاجی مراقب اموالش باشه که چی؟ یه وقت حیف و میل نشن. حاج ارسلان ویلچرنشین بود اما خیلی خیلی زرنگ بود. عاقبتم پنهون از بقیه زیر زیرکی کار خودشو کرد.
وقتایی که می رفتم دیدن حاجی، موقعی که ویلچرشو تو حیاط حرکت می دادم، با افتخار منو نشون باقی پیرمردا و پیرزنا می داد و می گفت: "نومه، بهادر." یادمه که حاجی یه روز تو اتاقش بهم گفت: "بهادر، بابا، بهترین چیزو تو دنیا از خدا برات می خوام." گفتم: "اون چیه؟" گفت: "عاقبت بخیری." خندیدم و گفتم: "بابا، از خدا یه چیز بهتر برام بخواه." گفت: "چه چیز بهتری تو این دنیا هست تا برات دعا کنم؟" منم خندیدم و گفتم: "دعا کن یه روزی میلیونر بشم." خندید و دست گذاشت رو شونم. پیرمرد رو به موتی که چند تا تخت اون ورتر دراز افتاده بود و حتی عزراییل ازش نظر برگردونده بود رو نشونم داد و گفت: "اون آدم رو می بینی؟ از میلیاردرای این شهره. همه چیزو می تونست با پولش بخره الا یه چیز، اونم عاقبت بخیری."
دست کشیدم رو انگشتر حاجی. می گفت: "بابا، اگه یکی ازت پرسید آخر دنیا کجاست، آدرس این جا رو بهش بده." می گفت: "آدمی با امید زنده اس. آدمای این جا هم امید دارند. اونم یه امید؛ امید این که یه روز خونواده هاشون بیان دنبالشون و از این جا ببرنشون. امیدی که حتی وقتی چشماشونو برای همیشه می بندن، می تونی از نگاه آخرشون به این دنیا بخونی."
نفس عمیقی کشیدم. به حاجی قول دادم که زود بزرگ شم و از اون جا بیارمش بیرون، اما نتونستم به قولم عمل کنم و پاک بدقول شدم. عمر حاجی کفاف عمل به قولم رو نداد. تازه هفده سالم شده بود که همون جا تموم کرد. از همون جا پر کشید و رفت پیش زن و بچش. وقتی گذاشتنش تو قبر، همه ی اون قد و هیکل با احتساب پارچه کفن تبرکی که از مکه آورده بود، سر جمع شصت کیلو نمی شد. مراسم رو که جمع کردند، برادرای حاجی رفتند دنبال انحصار ورثه. ورثه حین الموت، یه مادر کور هشتاد ساله بود با یه نوه ی دختری، اما با پیدا شدن سر و کله ی یه وکیل، معلوم شد برادر مرحومشون تو خونه سالمندان یه وصیت تنظیم کرده. وصیت رو که باز کردند، فهمیدند به غیر از مقداری پول نقد که برای مادر پیرش به ارث گذاشته، تمام اموالش رو داده به تنها نوه ی دختریش. برادرای حاجی داد و بیداد راه انداختند و زدند زیر همه چیز. رفتند یه وکیل دیدند و اومدند گفتند که مرحوم حاج ارسلان، در زمان انعقاد وصیت جنون ادواری داشته و وصیت نامه باطله، اما حاج ارسلان زرنگ تر از این حرفا بود. فکر همه جاش رو کرده بود. وصیت نامه رسمی بود و نامه ی پزشکی قانونی مبنی بر سلامت عقلیش مربوط به همون روز هم ضمیمش. هر چی دویدند فایده ای نکرد. آخر هم خسته شدند و رفتند پی زندگیشون. من موندم و یه خونه پونصد متری و دو تا قواره هزار متری زمین مرغوب، تو حاشیه شمال غربی شهر، با انگشتر شرف شمسی که حاجی هیچ وقت از خودش دور نمی کرد. پول نقدی هم که برای مادرش ارث گذاشته بود، خیلی زود خرج کفن و دفن پیرزن شد.


:-2-38-:
بازبینی شد | مینا ناظر کتاب

maryammoayedi
1391,09,06, ساعت : 12:10 قبل از ظهر
با صدای در، از پنجره فاصله گرفتم.
_ بیا تو.
آرش سرش رو داد داخل.
_ وقت ناهاره. بریم رستوران؟ دعوت من.
بی اراده یه تای ابروم رفت بالا.
_ چی شده داداش؟ از این ناپرهیزیا نمی کردی؟!
بلند خندید:
_ تریاکتم رفیق. می سوزم که بسازمت. یه ناهار که هیچه.

****

نگاهی به منو انداختم. می خواستم حال گندمو عوض کنم و بهترین راه برای این کار، سر به سر گذاشتن آرش بود. با همه معرفتش تو دوستی، تو پول خرج کردن خیلی احتیاط به خرج می داد. خبرشو داشتم که هفته ی پیش، تو بازی باخته و به یه ایل کله پاچه داده. رستوران شیکی بود اما گرون ترین غذاش، شاه میگوی پفکی بود. خیلی اهل میگو نبودم ولی خب! خودشم چلو کباب شش تومنی سفارش داد. سفارشا رو که دادیم، یه لیوان آب رو یه جا سر کشید و گفت:
_ خب داداش، چه خبرا؟
می شد فهمید دردش چیه؛ داشت می مرد از فضولی.
_ چه خبری؟ جز این که یکی این جا در حال تلف شدنه، اونم از کنجکاوی زیاد.
خندید و گفت:
_ حالـــا. چی شد که اون جوری شکوری رو پرت کردی بیرون؟ تو که تا حالا رعایتشو می کردی؟
تکیم رو دادم به صندلی و گفتم:
_ خودت که خبر داری چند تا قسطشو عقب انداخته، امروز اومده بود با یه لیست طول و دراز. می گه ماشینایی که ازت خریدم، خرج بالا آورده، ندارم قسط این برجم بدم. شاگردش برای امیر تعریف کرده که اتوبوسا رو داده اجاره، برجی چهار تومن. اون وقت پا شده اومده می گه، یکی از ماشینات معیوب بوده، هر چی که داشتم خرجش کردم.
_ ببخشید آقا، از آشپزخونه می گن میگومون تمام شده. اگه امکان داره یه چیزه دیگه سفارش بدید.
نگاهی به گارسون کردم و تو دلم فحشی به صاحب رستوران دادم. این دیگه چه جور رستورانی بود. دوباره نگاهی به منو انداختم و زیر لب گفتم:
_ نیشتو ببند.
این دفعه به قهقهه افتاد. خوبیش این بود که ساعت سه ی بعد از ظهر بود و رستوران خلوت. لعنتیا گرون تر از بیست تومن نداشتند.
_ بی زحمت لاری گوشت.
گارسون که رفت رو کردم به آرش.
_ بچه ها رو بفرست اتوبوسا رو بیارن. طبق قراردادش با سه بار تاخیر، قسطاش حق فسخ می خورن، الان شش بار شده. مطمئن شو ماشینا رو چقدر اجاره داده. همونو بابت اجاره این نه ماه حساب کن، باقی پولشم رد کن بهش تا گورشو گم کنه. فقط به بچه ها بسپار درگیری راه نندازن. حوصله ی کلانتری ندارم.
بعد از تمام شدن غذا، سیگارشو آتیش زد و تعارف داد. ابرومو به نشونه ی نه دادم بالا و تکیم رو باز دادم به صندلی. به سیگار توی دستش نگاه کردم. امروز یازدهمین روز ترک این لعنتی بود. پک محکمی به سیگارش زد و گفت:
_ یه هفته اس عوض شدی داداش. یه آدم دیگه شدی. اگه به اجنه و ارواح خبیثه اعتقاد داشتم، می گفتم تسخیرت کردن. دواشم یه جن گیره.
سرم رو بالا آوردم و نگاش کردم.
_ اگه منو محرم می دونی، بگو چی شده، شاید تونستم کمکی کنم.
نگام ثابت شد به نوک قرمز سیگارش. آرش برام تنها دوست نبود. هر چند جلوی بقیه کارکنا، رییس صدام می زد اما همه می دونستند برام حکم برادرو داره. بین گفتن و نگفتنش مونده بودم. یه پک دیگه به سیگارش زد و گفت:
_ اگه منو هم محرم نمی دونی، حرفی نیست داداش.
هر چند برام افت داشت ولی دلمو زدم به دریا.
_ راستش مربوط به سمانه اس.
نفس بلندی کشیدم.
_ هفته ی پیش رفتم خونشون. فهمیدم به این وصلت رضا نیست.
آرش پک محکم تری از سیگارش کشید و بعد هم خاموشش کرد تو بشقابش.
_ خب؟
نگاش کردم. عجیب تعجب نکرد. هیچم جا نخورد. انگار که از قبل می دونست. یه جورایی مشکوک می زد. به روی خودم نیاوردم و ساکت به گلدون روی میز نگاه کردم. بعد از چند لحظه که سکوتم رو دید، پرسید:
_ نفهمیدی واسه چی؟
دستی به روی صورتم کشیدم.
_ چرا، با هم حرف زدیم. حقیقت رو گفت، اونم با دلیل. دلیلشم قانع کننده بود. واسه همین تصمیم گرفتم بی خیالش بشم.
خندید و خوشحال گفت:
_ کار خوبی می کنی داداش. الحق که عاقلانه عمل کردی. البته منم بودم همین کارو می کردم. کسی که هنوز نیومده، دنبال رفیق بازیه، به درد زندگی کردن نمی خوره. همون بهتر که بذاری بره. همین حاج امینی خودمون ....
رفیق بازی؟! شوکه نگاش کردم! همین جوری داشت پشت سر هم می بافت.
_ .... چشاش داد می زنه که منتظره زبون بذاری واسه یکی از دختراش. حتی اگه دومی هم بخوای نه نمیاره. نمی گه اول بزرگ تره باید شوهر کنه بره سر خو ....
چیزی رو که با گوشام شنیده بودم، سنگین تر از اونی بود که یادم بمونه کجا نشستم. نفهمیدم چطور یقه ی آرش اومد تو دستام و سرش داد زدم:
_ چه زری زدی؟!


بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,06, ساعت : 03:40 بعد از ظهر
تو یه لحظه خشکش زد و مات زده نگام کرد.
_ گفتمت چه زری زدی؟! یه بار دیگه بگو!
یه نگاه به یقه ی کتش کرد و یه نگاه به دور و بر. دستاشو گذاشت رو دستم و یواش گفت:
_ آروم باش داداش. داد نزن. همه دارن نگامون می کنن!
تازه یادم اومد کجا نشستیم. کتشو ول کردم. بلند شد و کتم رو داد دستم.
_ داداش، بیرون منتظر باش. حساب می کنم و سریع میام. اون بیرون حرف می زنیم.
نفهمیدم چطور رسیدم کنار ماشین. حرفای آرش تو سرم می چرخید. هزار تا فکر تو سرم می اومد و می رفت و آخرش همشون می رسیدن به یه نتیجه: "دختری که نامزد من بود، رفیقه ی یکی دیگه اس."
آرش که رسید، مردد بهم نگاه کرد. بلند گفتم:
_ زود بگو، با همه ی جزییات.
مستاصل گفت:
- من چی بگم آخه؟ تو که گفتی باهاش حرف زدی. خیر سرم فکر کردم از همه چی خبر داری!
دوباره دستم رفت سمت یقش.
_ فهمیدم یه چیزی تو کیسه داری، یه دستی زدم.
_ باشه، باشه، ولی از من دلگیر نشو. خودت خواستی.
_ می گی یا نه؟
_ باشه، امون بده.
یقشو ول کردم. کتش رو مرتب کرد و گفت:
_ نقل هفته ی پیشه. پسر داییمو می شناسی که؟ علی رو می گم، همونی که مکانیکه. با اوس غدیر کار می کنه. دکونشون طرفای خونه ی اسدا... اس. یادت اومد؟
سرم رو تکون دادم.
_ هفته ی پیش رفتم در دکونش. یه ساعتی که گذشت، تعریف عقد و عروسی تو شد. منم گفتم تا یه ماه دیگه عقد کنونته با دختر اسدا...، یهو رفیقش که اون جا بود، با تعجب ازم پرسید، کدوم اسدا...؟ منم نشونیشو دادم. ابرو انداخت بالا و گفت که اون که رفیق داره. نقل عشق و عاشقیشونم خیلیا خبر دارن. اول باور نکردم اما با محسن، همین رفیق علی رو می گم، پیگیر که شدم دیدم راست گفته.
دستی به صورتم کشیدم. این بار از زبریش دلم ریش نشد. دلم خون شده بود. دختری که تو وجودم ازش یه بت ساخته بودم و شب و روز عاشقانه می پرستیدمش، معشوقه ی یکی دیگه از آب در اومده بود.
_ این پسره که می گی کیه؟ مطمئنه؟
_ به نظر پسر بدی نمیاد. بچه ی خوبیه.
_ شاید دروغ گفته. شایدم با کس دیگه اشتباه گرفته باشه. همین جوری که نمی شه حرف هر کیو باور کنی.
_ آروم باش داداش. منم همین جوری باور نکردم. منم فکر کردم با کس دیگه اشتباه گرفته تا این که ....
_ تا این که چی؟ نکنه با هم دیدیشون؟!
شرمنده یه نگاه به من کرد و پاکت سیگارشو از تو جیب کتش در آورد.
_ آرش؟
_ آره داداش، یه بار، اونم نزدیک مسجد مولا، همونی که پشت بازار کهنه اس.
سیگارش رو آتیش زد.
_ خداییش مونده بودم چطوری بت بگم.
حسابی غافلگیر شده بودم. سرم رو تکیه دادم به ماشین. باید فکرامو جمع می کردم. چند لحظه که گذشت، سوییچ رو دادم دستش.
_ خودت برون. برو خونه.
پنجره رو کشیدم پایین تا باد بخوره به صورتم. دیگه لازم نبود نگران اون انگشتر باشم. همه چی تموم شده بود.
_ طرف کیه؟
_ اسمش جمشیده. باباش تو بازار کهنه راسته مسگرا عطاری داره. خودشم بادمجون واکس می زنه. گهگاهی هم دکون باباش وایمیسه. محسن دورادور می شناختش.
_ این محسن که می گی چی کاره اس؟ می تونه آمار برداره؟

****


بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,06, ساعت : 10:21 بعد از ظهر
فصل چهارم

پشت پنجره ایستادم و سیگارمو روشن کردم. تو حیاط نمایشگاه پر بود از ماشینای سنگین کوچیک و بزرگ، بیشترشم اتوبوسای وارداتی. با بلند شدن صدای تلفن دفتر، سرم رو به سمت میز چرخوندم.
_ بله؟
صدای منشی توی تلفن چرخید.
_ ببخشید آقای سپهرتاج، آقای شکوری اومدند.
_ ردش کن بره.
گوشی رو گذاشتم و دوباره پشت پنجره ایستادم. یه پک محکم از سیگارم کشیدم. نمایشگاه، یه زمین دو هزار متری بود با یه سوله ی پونصد متری و یه ساختمون دو طبقه که دفتر نمایشگاه بود. سر جمع دو هزار و هفتصد متری می شد. بیشتر فروشامون اقساطی بود و گهگاهی هم نقد. در کل سود خوبی داشت البته اگه مشتریای خوش حساب به پستمون می خورد. دوباره صدای تلفن بلند شد.
_ بله؟
_ ببخشید آقای سپهرتاج، می گن برای اتوبوسا اومدن.
_ مگه من نگفتم بفرستش بره؟
_ چرا ولی گوش نمی دن. بابت قراردادی که فسخ کردین اومده. می گه اتوبوسا رو اجاره داده بوده، حالا با مستاجرا به مشکل خورده. اومده قسطای عقب افتاده رو پرداخت کنه.
پوزخندی زدم. مرتیکه ی دودره باز.
_ بهش بگو مگه ماشین معیوبم اجاره می ره؟ اینم بهش بگو، من از این به بعد باهاش فقط نقد معامله می کنم. اگه پولش نقده، بفرستش پیش حیدر، اگه نه، به سلامت.
گوشی رو گذاشتم. هنوز گوشی رو زمین نگذاشته بودم که صدای موبایل بلند شد.
_ بگو آرش.
_ الو داداش، فوری خودتو برسون اون سر بازار کهنه که می خوره سرای مشیر.
چشمامو گذاشتم روی هم و نفس حبس شدمو دادم بیرون.
_ تا نیم ساعت دیگه اون جام.
ماشینو نرسیده به بازار پارک کردم. قدمام رو آروم برمی داشتم. از دیدن چیزی که یه هفته تمام منتظرش بودم، هراس داشتم. به آرش اعتماد داشتم ولی نمی تونستم بدون این که با چشم خودم ببینم، حرف کسی رو باور کنم. شاید بهتر بود بگم، نمی خواستم به این راحتی باور کنم. هنوزم تو ذهنم همون بت بود، بدون این که یه ذره جاش عوض بشه. سپردم به محسن که هم آمار جمشید رو برام در بیاره، هم هردوشونو زیر نظر بگیره تا امروز که .... تو جدال عقل و دل بلاتکلیف مونده بودم. عقلم می گفت برو و ببین اما دل بی صاحاب، ساز دیگه ای می زد.
_ الو، آرش کجایی؟
_ داداش من جلوی ورودی سرا وایمیسم، بیا اون جا.
آرش رو که دیدم، اشاره کرد بریم تو سرا. یه کاروانسرای قدیمی با یه حیاط مرکزی که دور تا دورش حجره بود، همگی هم پر از صنایع دستی و زیور آلات. آرش، پسری رو که پشت دیوار یکی از حجره ها پناه وایساده بود، نشون داد و گفت:
_ محسنه، رفیق علی.
به محسن که رسیدیم، آرش دست گذاشت رو شونش.
_ چه خبر داداش؟
محسن سرشو چرخوند و با دیدن من سلامی کرد و گفت:
_ یه ربعی می شه رفتن تو اون حجره.
نگام چرخید سمت حجره ای که انگشتش رو سمتش گرفت. نمی دونم چرا اون جا منتظر وایساده بودم؟ چرا باید همه چیزو به چشم خودم می دیدم؟ چرا همون لحظه ی اول نرفتم پیش اسدا... و زیر همه چیز نزدم؟
سیگارمو از جیب پالتوم بیرون آوردم و روشن کردم. چند لحظه ای که گذشت، با دیدن یه پسره، چشام تیزتر شد. نه بلند بود، نه کوتاه، لاغر اندام بود، با یه شکم بزرگ که از همون دور داد می زد، نتیجه ی مصرف آب جوی ارزونه، نه پرخوری زیادی. قیافه ی بدی نداشت. موهاش رو فشن زده بود، عین جوجه تیغی. پشت سرش هم .... از دیدن دختری که پشت سرش از حجره بیرون زد، نفسم بند اومد. دستام بی اختیار مشت شد. چشمامو بستم. نمی خواستم چیزی رو که می بینم، باور کنم. با احساس سوزش، دستمو بالا آوردم. سیگار شارژی توی دستم خرد شده بود. کف دستم به خون افتاده بود و می سوخت ولی سوزشش در برابر سوزشی که تو قفسه ی سینم احساس می کردم، چیزی نبود. لعنتی، من چم شده بود؟ دستی به صورتم کشیدم. دوباره نگاشون کردم. باورم نمی شد، اون بت من بود که شونه به شونه ی یکی دیگه قدم برمی داشت. کسی که حتی یه بارم یه لبخند مهمونم نکرده بود، حالا به روی یکی دیگه لبخندشو می پاشید و با اون چشمای عسلیش، یکی دیگه رو مهربون نگاه می کرد. دقیق نگاش کردم. برخلاف این چند وقت که سراپا مشکی می پوشید، یه مانتوی کرم پوشیده بود با یه شلوار جین آبی، یه شال سفیدم انداخته بود سرش. ربع ساعتی تو حجره های بازار، شونه به شونه ی هم قدم زدند و بعد به طرف در خروجی رفتند. نرسیده به در، پسره دست کرد و از یه بساطی، یه گردنبند برداشت و داد دست سمانه. چشام رفت سمت صورتش که با ذوق گردنبند رو از دستش گرفت و نگاش کرد. خوشحالی تو صورتش داد می زد. تا خروجی سرا، با نگام بدرقش کردم. دلم به رفتنش راضی نبود ولی قسمت منم نبود. سمانه انتخابش رو کرده بود. من جسمشو نمی خواستم، می خواستم روحشم مال من باشه. عادتم بود؛ همیشه همه چی رو کامل می خواستم.
_ آقا این گردنبندا چند قیمته؟
پیرمرد نگاهی به دست آرش کرد.
_ دو تومنه.
آرش گردنبندو گذاشت زمین.
_ مگه جنسشون چیه که انقده ارزونه حاجی؟!
_ این گردنبندا همش پلاستیکیه، چینیه. اگه جنس بهتر بخوای، نقره هم دارم. اونایی که اون جان.
_ نه حاجی، راس کار ما نیست. عزت زیاد.


بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,07, ساعت : 08:17 بعد از ظهر
دزدگیرو زدم و سوییچ رو انداختم سمت آرش.
_ تو برون.
تو هوا گرفتش و گفت:
_ یه لحظه بشین تا ماشینو بدم محسن بیاره.
سرم رو تکیه دادم به صندلی. نباید دیگه بهش فکر می کردم، ولی اون خنده، به اون دو تا چشم عسلی یه رنگ دیگه داده بود. منی که یه بار حتی لبخندشم ندیده بودم، حالا تصویر اون خنده ی قشنگش که پیشکش یکی دیگه شده بود، از ذهنم نمی رفت. چهره ی خوشحالش تو لحظه ی آخر، اون موقع که برای یه گردنبند پلاستیکی دو هزار تومنی، اون چنان ذوق می کرد. در داشبورد ماشین رو باز کردم و جعبه ی آبی مخملی رو برداشتم. در جعبه رو باز کردم، یه گردنبند با یه پلاک، یه پلاک از طلا که اسم خودم و خودش با حروف لاتین روش نقش خورده بود.
_ بریم؟
گردنبند رو برگردوندم سر جاش و دوباره گذاشتمش تو داشبورد. آرش نشست پشت فرمون.
_ کجا برم؟
_ برو سمت خونه.
راهنما زد و ماشینو از پارک در آورد.
_ آمار این پسره رو در آوردی؟
_ آره، این یه هفته با محسن تا مارک شیر خشکشو در آوردیم. البته مارک پوشکشو گیر نیوردیم، گویا مامانش از کهنه استفاده می کرده.
دستمو محکم زدم رو داشبورد.
_ به نظرت الان وقت شوخیه؟
با فریاد من، آرش مات زده، ماشینو کنار خیابون پارک کرد.
_ چرا داد می زنی رییس من؟ گفتم شوخی کنم حال و هوات عوض شه. یه نگاه به خودت بکن، داری خودتو داغون می کنی.
نفسمو با شدت دادم بیرون.
_ من بت گفتم هر چیو مربوط به این پسرس بهم بگو، نخواستم حال و هوامو عوض کنی.
_ باشه، باشه، رییس تویی، توی این یه هفته که دنبالشون بودیم، تمام آمارشو برداشتیم. بیشتر کارا رو محسن کرد، گفتم که دورادور می شناختش. اسمش جمشیده، جمشید برزگر؛ البته پشت سرش بهش می گن جمشید پیله. پیله واسه اینه که خدا نکنه خوشش بیاد به یکی پیله کنه، اجدادشو میاره جلوی چشمش. مثل این که تک پسره. باباش تو بازار کهنه حجره ی عطاری داره. گویا دیپلم ردیه. این جور که دستگیرم شد از اون آدم چوله های نامرده. خیلی ها رو بی اعتبار کرده. می گن قد موهای سرش دوست دختر داره، اون قدر که آمارشون از دست خودشم در رفته. شگردشم اینه که اول به اسم خواستگاری پا می ذاره جلو، یه مدت که سرش گرم بود، ولشون می کنه و می ره دنبال یکی دیگه.
_ وضع مالیش چطوریه؟
خندید و گفت:
_ این جور که من دستگیرم شد، کف دستش عین ماتحت بچه صافه. آفتابه ی ننشو گرو گذاشته. به همه بدهکاره. دکون باباشم جای خوبیه، ولی اون قدرا درآمدی نداره، بیشترشم خرج الواتی همین یه دونه پسر می شه.
نگامو برگردوندم به خیابون. هر چی تو ذهنم نکات مثبتش رو می سنجیدم، کمتر به نتیجه ای می رسیدم، دختر باز، بدهکار، یه هیکل لاغر مردنی با یه شکم گنده.
_ می گن از اون زبون بازای روزگاره. ما که از دور دیدیم، اما خودت باید ببینی، مار رو از لونه می کشه بیرون، چه برسه به این دخترای محبت ندیده. سمانه هم سرگرمی یکی دو روزشه. مطمئنم استفادشو که کرد ولش می کنه به امون خدا.
دخترای محبت ندیده. دخترای محبت ندیده. سرگرمی یکی دو روزه. محبت؟ من که می خواستم قلبمو از تو سینه در بیارم و به پای این دختر بریزم.

****

نگاهی به ساعتم انداختم. ساعت یازده شب بود. یه جرعه از فنجون قهوه خوردم. دوباره ذهنم پر کشید به گذشته ها. حاجی که مُرد کنار مادرم دفنش کردیم. خودش بعد از مرگ مادرم یه قبر خریده بود، درست کنار دخترش. اون قدر بلند بود که تو قبرای پیش ساخته جا نمی شد، به ناچار پاهاشو تو کفنی خم کردند و خاک ریختن روش. بعد از دفن حاجی اومدم خونه و رفتم تو زیر زمین. تو اون همه خرت و پرت، همه یادگاری های دوره ی زورخونه ی حاجی رو کشیدم بیرون، از کباده تا سنگای زور خونه. اون قدر سنگین بودن که با اون هیکلم به بدبختی کشوندمشون تو حیاط. وسایلای حاجی رو کشیدم بیرون و یک به یک تمیزشون کردم. یکی از میلا رو بردم بالا و گذاشتم رو شونم و شدم آخرین مرید مرشد در گذشته ی زورخونه ی خان نایب. حاج ارسلان واسم شد رهبر و منم رهرو. شد استاد و منم شاگرد. شد مرشد و منم مرید.



بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,07, ساعت : 09:45 بعد از ظهر
هجده سالم که شد، یه قواره از زمینای ارثیمو فروختم. کردمش سرمایه ی کار. پنج تا کامیون قسطی خریدم و یه مغازه دو دهنه. دو ماهی طول کشید تا شرکتم رو ثبت کنم "شرکت حمل و نقل آریامهر پیشرو"
به فوت و فن کار آشنا بودم. سنم کم بود، اما جثه ی بزرگم و جذبه ای که به خرج می دادم، باعث می شد دست کم گرفته نشم، تجربه ی این چند سال شاگرد شوفری هم کنارش. کامیونا رو دادم دست راننده، چند تایی هم کامیون و تریلی اجاره کردم، ماهیانه مبلغ نسبتا خوبی ازشون در میومد. بعد از چند سال، زمین دیگه ی ارثیمو فروختم. با گسترش شهر، حالا جزو بالا شهر حساب می شد و قیمتش چند برابر. با پولش این نمایشگاه رو راه انداختم و زدم تو کار خرید و فروش ماشینای بزرگ، از همه نوعش، اتوبوس گرفته تا تریلی. وقتی پشتم قرص شد، رفتم سراغ بابام. قیمومیت مهناز رو با کلی بدبختی ازش گرفتم. شرط گذاشت زن و بچَش نفهمن. بعد از مهناز پسردار شده بود، سرشون به زندگی خودشون گرم بود، کی یادش بود به تنهایی و بی کسی مهناز.
مهناز دوازده ساله رو بردم پیش یه روانپزشک مشهور، ازش تست گرفت و کلی آزمایش. بعد گفت بهره ی هوشیش هفتاد و پنجه، جزو معلولین آموزش پذیر رده بندی می شه. آدرس یه مرکز توانبخشی خصوصی رو تو شمال شهر بهم داد و گفت اون جا می تونن خیلی چیزا رو یادش بدن. آرزوم بود بیارمش پیش خودم، اما باید صبر می کردم. زندگیم رو روال درست افتاده بود و منم راضی.
همه چی تو این چند سال داشت خوب پیش می رفت، تا این که اون روز، نزدیک مسجد مولا، اون دو تا چشمای عسلی!
دوباره بی اون که بفهمم سه ساعت رو به روی پنجره اتاق خواب ایستاده بودم. دوباره فکر و فکر و فکر. رنگ آلبالویی اتاق بی خواب ترم کرده بود. نگاهی به شماره آرش کردم و دکمه تماس رو فشار دادم.
_الو خواب که نبودی؟
_نه رییس، خواب کجا بود، تازه سر شب لاتاست. با بچه ها داریم شلم می زنیم.
خندیدم و گفتم:
_ قراره فردا صبحم کله پاچه بدی؟
از پشت گوشی صداش اومد که به بچه ها می سپرد دست نگه دارند تا برگرده. چند ثانیه که گذشت صداش تو گوشی پیچید.
_ قربونت داداش این قدر نفوس بد نزن. شرط این دفعه سر شامه.
خندمو قورت دادم. خدا کنه این دفعه هر رستورانی که می رن، شاه میگو داشته باشه.
_ ببینم واسه کرمی بلیط رزرو کردی؟
_ نه. فردا می رم دنبالش!
_ بلیط رو به اسم خودم بگیر. این دفعه خودم برا بستن قرارداد می رم.
_ واسه چی؟!
_ می خوام یه مدت از این جا دور باشم.
_ آهان، باشه داداش، هر جور خودت صلاح می دونی. راستی یه چیزی، راجب محسنه.
_ محسن؟ چی شده؟!
_ بهت نگفته بودم. فوق دیپلم حسابداری داره. می تونی یه کار براش جور کنی؟ شرکت یا نمایشگاه فرقی نمی کنه.
_ سابقه کار داره؟
_ نه، تازه سربازیش تموم شده. این جوری که پسر داییم می گفت، همین تازگیا باباش فوت شده، گویا سکته کرده، خواهرشم بعد از مرگ باباهه افسردگی گرفته، مثل این که آسایشگاه بستریش کردن. خودشم بی پول و بیکار در به در یه کاره. چی می گی؟ علی می گفت همه جوره تضمینش می کنه. تو که می خوای شرفی رو رد کنی بره. بگم بیاد؟
دستی به پیشونیم کشیدم.
_ باشه بگو بیاد. یه قرارداد سه ماهه باهاش ببند، اگه کارش خوب بود، به جای شرفی بمونه؛ فقط خدا کنه مثل اون، خرده شیشه نداشته باشه.
_ باشه، از اون لحاظم مطمئن باش.
_ یه چیز دیگه، این پسره جمشید و کجا می شه تنها گیر آورد؟
_ واسه چی می خوای؟
_ واسه سر قبرِ .... استغفرا...!
_ باشه داداش، چرا عصبانی می شی؟ غیر از اون ساعتایی که تو محل ول می چرخه، دم غروبا، وقت نماز، جا باباش تو دکون وایمیسه، آخه باباش موقع نماز مغرب، می ره مسجد.

****

بازار حسابی شلوغ بود، موذن حی علی الفلاح رو می گفت که وارد مغازه شدیم. آرش پشت سر من درو بست. با چشمام دوباره کالبد شکافیش کردم، به غیر از زیبایی صورتش، چه نکته مثبتی تو این پسر وجود داشت؟ سرش تو گوشیش بود، اما با ورود ما، سرش رو بالا آورد و از پشت دخل عطاری بلند شد. اول با چشماش منو برانداز کرد، ولی بلافاصله حواسش رفت پی آرش که تابلوی باز است دکون رو بر عکس می کرد.



بازبینی شد |مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,07, ساعت : 11:29 بعد از ظهر
_ آهای گل پسر، واسه چی تابلو رو برگردوندی؟
از پشت دخل بیرون اومد.
_ اصلا چرا در دکونو بستی؟
باز نگاش کردم. به غیر از زبون چرب، چه چیز دیگه ای داشت که از من سرتر باشه؟ تو این چند روز فکرامو کرده بودم و به یه نتیجه رسیده بودم. شاید سمانه قسمت من نبود، اما نمی تونستم نسبت به آیندش، اونم با همچین کسی بی تفاوت باشم. می خواستم قبل این که از این دختر سوء استفاده بشه و مثل یه تیک آشغال دور ریخته بشه، ازش محافظت کنم. عادت به حاشیه رفتن نداشتم، رو کردم بهش و گفتم:
_ یه راست می رم سر اصل مطلب، من بهادرم. فکر کنم تو جوجه پسر باید اسممو شنیده باشی؟
صبر کردم تا بازتاب حرفامو تو صورتش ببینم. اول تعجب کرد، اما بعد سریع خودشو جمع کرد. معلوم بود از اون هفت خطاست.
_ گیرم که شنیده باشم، امرتون؟
_ عرضی نیست جز ....
پیرهنشو گرفتم تو دستامو کمی از زمین بلندش کردم.
_ توی بچه ریقو چه صنمی با سمانه داری؟
حسابی غافلگیر شده بود. سعی کرد پیرهنشو از تو دستام در بیاره.
_ چه صنمی؟ من و سمانه خیلی قبل این که پاتو بذاری تو زندگیمون، خاطر همو می خواستیم.
_ پس می دونستی سمانه نامزد منه، دنبالش افتادی؟
_ کدوم نامزد؟ سمانه به من گفت که رضا نبوده، اگرم باهات اومد آزمایش خون به زور کمر بنده باباش بوده، خودش به من گفت ازت می ترسه. اگه چشاتو باز می کردی خیلی زودتر از اینا می فهمیدی برادر من.
فریاد کشیدم.
_ ببند اون گاله رو، می دونم تویِ عوضی نشستی زیر پاش و گولش زدی.
_ کدوم گول؟ سمانه عاشق منه، اگه شک داری، برو از خودش بپرس.
بی اختیار دستم شل شد، فوری پیرهنشو از دستم کشید بیرون و در حالی که چند قدم عقب می رفت، گفت:
_ الان سه ماهه با همیم، من حتی ازش خواستگاری کرده بودم، با مادرمم حرف زده بودم، قرار بود پاشیم بریم خونشون برا خواستگاری، اما نمی دونم یهویی از کجا پیدات شد و افتادی وسط ما. دل اسدا... تریاکی رو با اون پولات بردی، اما مطمئن باش سمانه رو نمی تونی با اون پولات خام کنی، سمانه عاشق منه، عاشق منم می مونه.
دستام بی اختیار مشت شد. حرفاش پشت سر هم، مث تازیانه بود که به روح و روانم ضربه می زد. آرش که پشت سر من وایساده بود، خودشو انداخت جلو.
_ ببین جوجه، یه هفته اس رفتم تو سایتت، آمارتو بهتر از خودت دارم، کلا شگردته. خداییش تا حالا از چند نفر خواستگاری کردی؟ بچه محلتون می خندید و می گفت تو محل فقط از ننه بزرگش خواستگاری نکردی.
_ اینا که شنیدی همش زر مفته. در مورد سمانه هم گفتم عاشقشم، یعنی عاشق همیم، پس بهتره راهتونو بکشید و برید.
آرش گارد گرفته بود واسه ی درگیری، اشاره ای بهش کردم. نفس عمیقی کشیدم. وقت کم بود. تو همین فاصله هم چند تا مشتری اومده بودن و از شیشه دکون داخل رو نگاه می کردند. نشستم روی صندلی. باید بدون درگیری قضیه رو فیصله می دادم. این پسر داشت بازی می کرد. پس من هم باید یه بازی رو باهاش شروع می کردم. منم عاشق بودم و نمی تونستم به همین راحتی عشقم رو دست همچین کسی رها کنم. اگه سمانه تو طالع من بود، باختن تو این بازی هم نمی تونست اون رو از من بگیره.
_ گفتی که عاشق همید؟
سرش رو تکون داد.
_ اینم گفتی که قصدت ازدواجه؟
_ گفتم که قرار ....
_ قرار بوده ننت رو بفرستی خواستگاری خونه اسدا... واسه خواستگاری، درسته؟
_ آره خب، درسته.
_ خب اگه قصدت ازدواج بوده و همون طور که گفتی، من اومدم وسط شما دو تا ....
سرشو با یه پوزخند روی لباش تکون داد.
_ باشه، من می رم کنار.
با چشای گرد شده گفت:
_ چی؟
_ گفتم که من به نفع تو پا پس می کشم.
برق پیروزی تو چشماش درخشید.
_ خوشم اومد، آدم با منطقی هستی، کارت درسته!
زل زدم بهش و در جواب خنده ای که روی لبش نشسته بود، پوزخندی زدم و گفتم:
_ اما ....
_ اما .... اما چی؟
_ اما یه شرط داره.
ابرواش رفت بالا.
_ نترس شرط خیلی سختی نیست. اگه قبول کنی خودم سفارشت رو به اسدا... می کنم تا بهت دختر بده. اگرم نه، پاتو می کشی کنار و شرتو کم می کنی.



بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,08, ساعت : 12:08 قبل از ظهر
با تردید گفت:
_ شرطو بگو تا ببینم چیه، ولی اگه بخوای دست از سمانه بکشم، بهتره راهتو بکشی و بری.
خندمو به سختی قورت دادم، ادای این عاشقای سینه چاکو قشنگ در میاورد.
_ لابد اینو می دونی که ما برای دو هفته دیگه وقت محضر داریم، می شه سوم برج دی.
سرشو تکون داد. نفس عمیقی کشیدم، لعنت بهش که اخبار همه چیزو داشت.
_ شرطم اینه؛ من وقتی رو که برا محضر گرفته بودم، می دمش به تو؛ نمی خواد هول شی. اون قدرا وقت داری که بری دنبال آزمایش خون و بعدشم خرید عقد. کت و شلوار دومادیت هم با من، از یه مارک خوب برات می خرم. هزینه محضرم نمی خواد حساب کنی، قبلا حساب شده.
با چشماش که حالا شده بود قد یه نعلبکی، نگام کرد، دقیقا همون طوری که آرش نگاه می کرد.
_ خب نظرت چیه؟
با لکنت گفت:
_ ام .... ما .... اسدا...؟
_ گفتم که نگران اون نباش، خودم راضیش می کنم. بازم حرفی هست؟
هنوز تو شوک بود، همون طوری که آرش بود. بلند شدم. دو لبه ی پالتوم رو آوردم رو هم.
_ پس حرفی نمونده به جز حرف آخر، سه روزه دیگه دارم می رم سوئد، تا بیست روزم نیستم، یعنی شش روز بعد از تاریخ محضر. اگه تا نهم دی که برمی گردم، دختر رو عقد کرده بودی که هیچ، اما اگه عقد نکرده بودی، پاتو واسه همیشه می کشی کنار و گورتو گم می کنی. این که پسر خالم جوون بود و مُرد یا عموم رحمت خدا رفت هم نداریم، فهمیدی؟
آب دهنشو قورت داد.
_ واسه چی این کارو می کنی؟!
_ فکر کن می خوام دو تا عاشق دل خسته ی دل سوخته رو به هم برسونم، محض ثوابش. می خوام واسه آخرتم توشه جمع کنم.
دوباره پیرهنشو گرفتم و محکم چسبوندمش به دیوار.
_ فقط اینو بدون، وای به حالت اگه خوشبختش نکردی، اون وقت با من طرفی، نه اسدا...!
دیگه حرفی نمونده بود. با اشاره به آرش، از در خارج شدم. آرش تو شلوغی بازار خودشو به من رسوند و گفت:
_ واسه چی همچی ....
پریدم تو حرفش.
_ می خواستم دست یه نامردو رو کنم.
_ چقدر روش شرط می ذاری؟
مطمئن گفتم:
_ همه چیزمو .... all in. (اصطلاحی که قماربازا سر میز قمار، وقتی که همه داراییشون رو وسط می گذارند به کار می برند.)

****

مهناز رو از مربیش تحویل گرفتم. دو روز گذشته رو مشغول سر و سامون دادن به کارای نمایشگاه و شرکت بودم و حالا می خواستم قبل رفتنم یه مقدار وقت با خواهر کوچولوم بگذرونم. با خوشحالی تو بغلم پرید و صورتمو غرق بوسه کرد. حالا دیگه مثل قبل بوسه هاش صورتم رو خیس نمی کرد. آوردنش به این جا ایده ی عالی ای بود. خیلی از رفتاراش بهتر شده بود. بعضی از کلمات رو خیلی ابتدایی ادا می کرد. از نظر ظاهری هم هیچ تفاوتی با یه دختر پونزده ساله ی عادی نداشت.
_ خب امروز پرنسس من دوست داره کجا بره؟
با انبوهی از تنقلات کنارش نشستم و از خانمی که سپرده بودم مواظبش باشه، تشکر کردم. فیلم مناسب کودکان دبستانی بود، اما مهناز از دیدنش لذت می برد. سرم رو به صندلی تکیه دادم و رفتم تو فکر و خیال. دل کندن از سمانه، به اندازه ی دل بستن بهش آسون نبود، تمام سعی من در فراموش کردنش، ختم می شد به دو تا چشم عسلی.
صدای خنده ی بچه ها کل سالن رو پر کرده بود. مهنازم می خندید. خنده هاشم خانمانه شده بود. حسودیم شد. ای کاش منم از این غم لعنتی خلاص می شدم.


بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,08, ساعت : 09:33 بعد از ظهر
****

نگاهی به پیچکایی که یک طرف دیوار کافی شاپ رو پوشونده بود، انداختم. کافی شاپ شیکی بود، با دکور طرح چوب و رنگ مورد علاقه ی من، رنگ چوب، قهوه ای سوخته. چند ماه پیش دکور دفترو به همین رنگ تغییر داده بودم. می شد گفت این جا پاتوق من و مهناز بود. مهناز عاشق این جا بود، به خصوص نوشیدنی شکلاتیش.
این اولین باری بود که سمانه با این فاصله ی کم رو به روم نشسته بود؛ به غیر از اون دفعه ای که برای آزمایش خون رفته بودیم و یک سانتیمتر هم از کنار مادرش جم نخورده بود، تا حالا این قدر نزدیک به من ننشسته بود. صورت خوش ترکیبی داشت، پوست سفید و لپای سرخ گل گلی، بینی کوچیک با لبای قلوه ای و دو تا چشم درشت عسلی. یه مانتو مشکی با یه شلوار جین آبی پوشیده بود. صورتشو تو یه شال مشکی قاب کرده بود. یه گردنبند با مهره های سفید رنگ پلاستیکی از زیر شالش بیرون زده بود. نگاهی به گردنش کردم. خنده ی تلخی روی لبم نشست. همون گردنبند دو تومنی بود. نگام رفت سمت دستاش و دستمال کاغذیایی که داشت ریز ریز می شد. اضطراب رو می شد از همه حرکاتش خوند.
_ چی می خوری؟
بدون اون که سرش رو بالا بگیره، گفت:
_ هیچی. چیزی میل ندارم.
صدای نازکی داشت، ملیح و دلنشین. گارسون رو صدا کردم.
_ یه قهوه ی تلخ با یه نوشیدنی شکلاتی.
این قهوه های تلخ تو ترک سیگار خیلی کمکم کرده بود. نگاهی به سمانه انداختم و اون ابروهای گره کرده تو همش. کاش برای ترک عاشقی هم یه راهی پیدا می شد، یه چیزی تو مایه های همین قهوه ی تلخ یا سیگار شارژی.چیز دیگه ای از دستمالش نمونده بود. به حجم دستمالای خرد شده زیر پاش نگاه کردم. دستم رفت سمت جعبه ی دستمال کاغذی و به بهونه ی برداشتن دستمال، کشیدمش سمت خودم. می خواستم ببینم بعد از تموم شدن دستمالش با چی این همه اضطراب رو مهار می کنه. گارسون سفارشا رو گذاشت روی میز. بعد از رفتنش سرفه ای کردم و پرسیدم:
_ اسدا... چی بهت گفت؟
سرش رو انداخت پایین. اخماش رو بیشتر کرد تو هم. لعنتی، اخمش مال من بود و خندش مال یکی دیگه. نمی دونم چه حکمتی داشت که هنوزم با وجود اون همه اخم تو صورتش، خواستنی بود. درست مثل سیب سرخ حوا، دلت می خواست بچینیش، حتی اگه از بهشت پرت می شدی بیرون.
_ آقام گفت باهام حرف دارید.
کمی از قهوه رو مزه کردم، خوش طعم بود. نیمه شب پرواز داشتم. نگام رفت سمت غروب خورشید؛ از پشت پنجره ی عریض کافی شاپ، تو یه شهر شلوغ و بی در و پیکر، هنوزم قشنگ بود.
_ چیز دیگه ای بهت نگفت؟
فقط سرشو به چپ و راست تکون داد.به اسدا... گفته بودم منصرف شدم. با یه مقدار پول که گذاشتم کف دستش، گفتم دختری که رضا نیست رو به زور نمی خوام. فنجون قهوه رو گذاشتم روی میز.
_ تو این دو ماه فرصت نشد منو بشناسی. من اهل حاشیه رفتن نیستم، صاف می رم سر اصل مطلب. چند وقته با جمشیدی؟
مات نگام کرد، بعد رنگ صورتش عین گچ سفید شد و سرش رو انداخت زیر. نگاه به دستش کردم که خالی از هر نشونی و انگشتری بود.
_ این جوری که فهمیدم سه ماهی می شه، درسته؟
_ ...
_ درسته اون انگشتری رو که برات آوردم، دستت نکردی، اما این یه ماه اسم من باهات بود، لااقل حرمت اسممو نگه می داشتی.
دستاشو گرفت به هم. حالا داشت بندای انگشتاشو یکی یکی می شکست و صدای تق تقشون رو در میاورد.
_ اسم منی که حتی اون قدر حرمتت رو داشتم که بر خلاف میلت نزدیکت نشم.
هنوزم سرش زیر بود.
_ می دونی چقدر سخته از زبون یکی بشنوی، نامزدت رفیقه ی یکی دیگه اس؟
سرشو بالا آورد و زل زد تو چشام.
_ اون دوست پسرم نیست، جمشید خواستگارمه، در ضمن من نامزد هیچ کی نیستم.
نه! پس این دختر می تونست بیشتر از چند کلمه رو ادا کنه. تکیه ام رو دادم به صندلی.
_ چقدر مطمئنی که اون پسره قصدش ازدواجه؟
_ جمشید قرار بود مادرشو بفرسته خونمون تا این که ...
ساکت شد. اخماش باز رفت تو هم.
_ تا این که چی؟ تا این که سر و کله ی یه مزاحم پیدا شد و صاف افتاد وسط رابطه ی عشقولانتون؟
این دفعه ناخن شستشو برد سمت دهنش و شروع کرد به جویدن. چقدر از این کار بدم میومد. همیشه با مهناز سر این موضوع درگیری داشتم، آخرشم به قهر مهناز ختم می شد و نازکشی من.
_ شما که سه ماهه با همید. چرا تو این مدت پا جلو نذاشته؟
_ تو چشم آقامو با اون پولات کور کردی. تو پول داشتی که جمشید نداشت، واسه همین جمشید ترسید قدم جلو بذاره.
_ من یه ماهه که با بابات حرف زدم، اون دو ماه دیگه رو چی؟ یعنی نمی تونست تو اون دو ماه ننشو بفرسته خونتون.
_ واسه باباش مشکل پیش اومده بود، نزدیک بود که ورشکست بشن. جمشید همش دنبال کارای حاجی بود.
_ ببین دختر، تو الان نوزده سالته، دیگه یه دختر نوجوون با یه خروار احساسات عاشقانه نیستی.
اخماش رو بیشتر کرد تو هم. معلوم بود که زیادی لجبازه. باید جور دیگه ای توجیهش می کردم.
_ بذار یه سوال ازت بپرسم. چقدر به عشق جمشید اعتماد داری؟ جواب سوالمو با درصد بده.



بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,08, ساعت : 11:40 بعد از ظهر
_ صد در صد.
لعنت بهت جمشید، حتی مکثم نکرد. نفس بلندی کشیدم و گفتم:
_ یه نصیحت بهت می کنم خانم کوچولو. هیچ وقت این قدر مطمئن نگو صد در صد. همیشه احتمالات رو در نظر بگیر. به خصوص وقتی پای اعتماد به یکی دیگه وسط باشه.
اخماش غلیظ تر از قبل شد.
_ می دونی چرا؟ چون اگه ازش ضربه بخوری، بد می خوری. اون موقع دردش خیلی بیشتره. اون قدر که حتی ممکنه دیگه نتونی سر پا وایسی.
_ اما من به جمشید اعتماد دارم. جمشید آدم خوبیه. تو هم نمی تونی با این حرفا نظرمو عوض کنی.
احساس کردم کم کم آرامشم رو از دست می دم. لجبازتر از اونی بود که فکر می کردم. دیگه بهتر بود این بحث رو تمام کنم. نگاهی به ساعتم کردم و یه قلوپ دیگه از قهوم رو خوردم.
_ سه روز پیش رفتم دیدن جمشید.
یهو تکون خورد. دستای خوشگلش مشت شد و با عصبانیت گفت:
_ واسه چی رفتی پیشش؟ چی کارش داشتی؟ می خواستی منصرفش کنی؟
تکیمو از صندلی گرفتم و آرنجمو گذاشتم روی میز.
_ تا حرفام تموم نشده نپر وسطش. یه قراری با هم گذاشتیم که بهتره تو هم بدونی. من بیست روزی می رم اروپا، واسه بستن قراردادای جدید نمایشگاه. می دونی که سوم وقت محضر داشتیم. قرار این شد که من نوبت محضرو بدم به جمشید.
شوک زده نگام کرد.
_ یعنی چی؟
_ یعنی این که آقا جمشید فقط دو هفته فرصت داره بیاد خونتون رسما خواستگاری، آزمایش خون بده، حلقه بخره، بعدشم بیاد سر سفره عقد با شما بشینه.
هنوز تو شوک بود. نگام رفت سمت نوشیدنیش که یه لبم نزده بود. بهت زده گفت:
_ واسه چی این کارو می کنی؟
پوزخندی زدم و گفتم:
_ به پسر میرزا عطار باشی هم گفتم، محض ثوابشه. چه ثوابی بیشتر از این هست که یه عاشق و معشوق رو به هم برسونی؟! گفتم کار خیر کنم، با دستای خالی نرم اون دنیا. می فهمی که چی می گم؟
ناباورانه نگام کرد. سرمو بردم نزدیک صورتش و ادامه دادم:
_ اما بیا یه شرط کوچولو بین خودمون بذاریم.
گیج تر از قبل نگام کرد.
_ اگه این طوری که تو می گی، اون مرد ازدواج بود و با پای خودش اومد سر سفره ی عقد که هیچی، تو می بری و من می بازم. اون وقت به همین ثوابی که نصیبم شده راضی می شم و از صمیم قلب خوشبختیتونو از خدای بزرگ می خوام اما ....
مکث کردم. دوباره نگاش کردم. یعنی با یه دختر پس زده شده، با احساسات سرخورده، می شد زندگی کرد و به آرامش رسید؟
مردد صاف نشستم. از پنجره چشم انداختم به خیابون. نگام رفت به یه کامیون قدیمی که نزدیک کافی شاپ پارک شده بود. روی در عقبش این شعر نوشته شده بود: "بر در و دیوار قلبم نوشتم ورود عشق ممنوع. عشق آمد و گفت: من بی سوادم."
_ اما چی؟
نگاش کردم و غرق شدم تو اون چشمای عسلی که نمی دونم چرا همین که به من می رسید، مثل دو تا کهربا عمل می کرد.
_ اما اگه شادوماد جا بزنه و عشقش قلابی از آب در بیاد، این تویی که می بازی، اون وقت اون انگشتری رو که برات آوردم، دستت می کنی و جمشیدو برای همیشه فراموش می کنی و ....
ساکت نگام می کرد.
_ این دفعه عقد و عروسی رو با هم می گیرم.
نگاهی به ساعت کافی شاپ انداختم؛ داشت دیرم می شد. پالتوم رو از لبه ی صندلی برداشتم و پوشیدم.
_ بلند شو برسونمت. نگران اسدا... هم نباش. اون حله.
کم کم گره ی اخماش داشت باز می شد و صورتش رنگ شادی می گرفت. مطمئن بودم که باز هیچ احتمالی رو در نظر نگرفته. برای منم مثل یه قمار می موند، قماری روی عشقم. ریسکش بالا بود ولی راه دیگه ای وجود نداشت.

****

چمدون رو گذاشتم صندلی عقب و سوار شدم.
_ زود باش، بجنب که دیر شد.
آرش ماشینش رو حرکت داد.
_ شمارتو دادم به مربی مهناز، همونی که تازه اومده. بهش سپردم اگه واجب شد، باهات تماس بگیره. دورادور مواظب مهناز باش. اگه مربیش تماس گرفت، گفت حوصلش سر رفته، برو دنبالش ببرش پیش آیدا.
_ اکی، ببینم این خانم مربی جدیده خوشگل هست؟
جدی گفتم:
_ تا خوشگلیو تو چی ببینی.
_ حالا واجب بود این سفرو بری؟ مگه اون چُلمنو برای همین کارا استخدام نکردی؟
_ گفتم که ترجیح می دم یه مدت از این جا دور باشم. می خوام بهتر فکر کنم. به محسن بسپار دورادور مراقب جمشید باشه.
_ محسن رو که فرستادم شرکت، جای شرفی. فعلا داره راه و چاهشو یاد می گیره.
_ مگه بچه محلشون نیست؟ نمی خواد بیست چهار ساعت رو دنبالش باشه، فقط می خوام آمارشو بیاره.
_ اُکی، بهش می سپارم.
_ تو این مدت که نیستم، شب نشینیاتو کم کن. جیب خودت به درک، نیام ببینم نمایشگاه رو با شرکت فرستادی هوا.
خنده ی بلندی کرد و گفت:
_ حالــــا.
چقدر خوب بود که یه دوست مثل آرش داشته باشی. در مورد مهناز، آرش و خونوادش تنها کسایی بودند که بهشون اعتماد داشتم.
فرودگاه که رسیدیم، چمدون رو برداشتم. نزدیک نیمه شب بود و هوا اون قدر سرد بود که تا مغز استخونت رو می سوزوند.
_ تو از همین جا برگرد. نمی خواد بیای تو سالن. هوا سرده.
دستاشو گذاشت رو شونم و گفت:
_ "رادیاتور عشق من از بهر تو آمد به جوش، گر نداری باورم، بنگر به روی آمپرم."

کدوم سرما رو می گی؟ من که داغ داغم.

****

بازبینی شد |مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,09, ساعت : 03:30 بعد از ظهر
فصل چهارم

دستامو فرو بردم تو جیبام و پشت پنجره ی اتاق هتل ایستادم. بارون با شدت، بدون یه لحظه وقفه می بارید. بیشتر روزایی که این جا بودم، بارون می اومد، شاید فقط دو روزش ابری بود. شهری که من درش اقامت داشتم، یه شهر کوچیک زیبا بود با اسم سودرتیلیا که با استکهلم فقط سی کیلومتر فاصله داشت. تو این مسافرت، قرارداد خرید صد تا اتوبوس و کامیون تانکر و کشنده رو بسته بودم. تو یه شهر کوچیک با این بارون شدید، هیچ جا نمی شد رفت. بیشتر وقتای بیکاریم رو پشت همین پنجره گذرونده بودم. فکر کردن به این که چه اتفاقایی کیلومترها اون طرف تر ممکنه افتاده باشه، یه لحظه راحتم نذاشته بود. حتی موقع امضا قرارداد هم توی ذهنم سمانه به صورت یه فرشته ی سفیدپوش تجسم پیدا کرده بود که داره سر سفره عقد به جمشید بله می گه و امضا پشت امضا. هنوزم مطمئن بودم بهترین کارو انجام دادم. اگه سمانه قسمت من بود، پس تا ابد قسمت من می موند. نگاهی به رگبار بارون که مثل شلاق فرو می اومد کردم. این آب و هوای دلگیر بارونی حالمو بد رقم گرفته بود. تو این مدت، چند باری با مهناز حرف زده بودم. دفعه های آخر صداش بغض دار بود. این دفعه آخریم فقط ساکت گوش کرده بود. مربیش می گفت، دل کوچولوش برا من تنگه. این که توی کشور غریب باشی، یکی دلتنگت باشه، حس خوبیه.
با صدای در به خودم اومدم.
_ come in.
_ سلام آقای سپهرتاج، می خواستم بهتون اطلاع بدم که بلیط رو برای فردا شب اکی کردم. اگر کاری ندارید، من دیگه مرخص بشم.
صالحی، مترجم و راهنمای من در این جا بود. الحقم که کارشو خوب بلد بود.

****

_ رییس، رییس، آیم هیِر، این جا، هیِر.
از میون اون همه جمعیت به سختی دیدمش. ساعت شش صبح بود و اصلا توقع دیدنش رو نداشتم. بین اون همه جمعیت دوید و بغلم کرد.
_ خوش اومدی رییس. دلم واست تنگ شده بود.
خندیدم و گفتم:
_ باور کردم، ولی بدون، نه از وام خبری هست، نه از مرخصی. حالا بکش کنار که از این لوس بازیا خوشم نمیاد.
_ ای بابا، داداش تو هم همش آنتی حال بزن.
_ از کجا فهمیدی این ساعت می رسم؟
_ زنگ زدم صالحی.
برف شدیدی می بارید. نزدیک ده سانتی متری برف رو زمین نشسته بود. بعد از اون همه بارون، این هوای برفی زیادی بود. دلم می خواست حالا که برگشتم، خورشید رو اون بالا ببینم اما مثل این بیست روز، باز هم خبری از خورشید نبود. آرش بخاری رو روشن کرد و ماشینو حرکت داد. همین طور که به مسیر جلو نگاه می کردم، گفتم:
_ چه خبر؟
_ سلامتی، خبری نیست.
نمی خواستم شروع کننده باشم. آرشِ نامردم اینو خوب می فهمید.
_ از بچه ها چه خبر؟ با کارکنا که به مشکل نخوردی؟
_ نه الحمدا...، همه خوب بودن.
_ محسن چطور؟ خوب از پس کار بر اومد؟
لبخند پهنی روی لبش نشست.
_ آره، اونم کارش حرف نداره. دو تای شرفی رو می ذاره تو جیبش.
اخمام کشید تو هم. ای تو روحت آرش. به درک، خودم قبلِ ظهر می رم خونه ی اسدا... و تا تهشو در میارم.
سرمو چرخوندم سمت خیابون.
_ آخه داداش من، چرا نمی ری سر اصل مطلب؟
_ باز بهت خندیدم، روتو زیاد نکن.
_ چشم، چشم. فعلا که رییس شمایی ولی من که می دونم می خوای خبر از شادوماد و عروس خانوم بگیری.
با شنیدنِ عروس خانم خشکم زد. پس همه چی تموم شد.
_ عروسی کردن؟
_ عروسیِ عروسی که نه.
_ معلومه چی بلغور می کنی؟ حرفتو این قدر نپیچون.
_ ای بابا، این شادوماد این قدر آتیشش تند بود که بدون عروسی، چله ی زمستون، ماه عسل تشریف برد شمال.
با شنیدن حرفاش یخ زدم. انتظار شنیدن هر چیزی رو داشتم جز این. سمانه الان همسفر یکی دیگه بود و این من بودم که شرط رو باخته بودم. دستامو کشیدم به صورتم و نگامو دوختم به خیابون و درختای چناری که به سرعت از مقابلم رد می شدند.


بازبینی شد | مینا ناظر کتاب انجمن

maryammoayedi
1391,09,09, ساعت : 10:09 بعد از ظهر
چند دقیقه ای که گذشت، آرش با دستاش روی فرمون ضرب گرفت. عجیب خوشحال بود. چند باری برگشت، نگاهی کرد و زیر پوستی خندید. نگامو از خیابون گرفتم. تکیمو دادم به در و مشکوک نگاش کردم. سرش رو چرخوند. با دیدن قیافه ی من، بلند خندید و بین خندش گفت:

_ قیافشو نیگا. بابا شادوماد جا زد.
اول با ناباوری نگاش کردم.
_ چرا این جوری نیگام می کنی. شادوماد، عروس خانمو قال گذاشت و با دوستاش زد جاده چالوس. گفتم شوخی کنم یه خرده ....
جعبه دستمال کاغذی رو از روی داشبورد برداشتم و پرت کردم سمتش.
_ مگه من باهات شوخی دارم؟
جعبه دستمال رو تو هوا گرفت.
_ چرا آمپر می چسبونی داداش؟ فقط یه شرط بود دیگه؟ خیالت راحت، تو بردی.
_ یعنی سر عقد نیومد؟
_ عقد؟! نه داداش. حتی ننشو هم نفرستاد خونه دختره، چه برسه محضر. الانم با رفیقاش یه هفته اس رفته شمال پی الواتیش. من که گفتم از اون چوله هاست ولی خودمونیم، خوب شد که باهات شرط نبسته بودم.
ته دلم آروم شد. خب پس همه چی همون جور که من می خواستم پیش رفته بود. رقیب خیلی راحت جا زده بود. نرسیده به دور برگردون راهنما زد.
_ کجا می ری؟ برو خونه.
_ اول بریم خونه ی ما، مهنازم اون جاس. مربیش گفت، چند روزیه تو خودشه. منم دو روزه آوردمش پیش آیدا.

****

مهناز هنوز خواب بود. کنارش نشستم و موهای مثل حریرشو ناز کردم. این دختر ساده عقل، با این صورت مثل ماهش، همه کس و کارم بود. تازه ساعت هفت شده بود. دلم نیومد از خواب بیدارش کنم. پیشونیشو بوسیدم و از اتاق بیرون اومدم. آیدا زودتر از مهناز بیدار شده بود و سر میز صبحونه نشسته بود. خواهر آرش حدودای سیزده رو داشت. هنوز به دنیا نیومده، درد یتیمی رو چشیده بود. دو سالی از مهناز کوچک تر بود ولی خوب با هم می جوشیدن. روز جمعه بود و مدرسه ها تعطیل. با خیال راحت داشت صبحونه می خورد. برام مثل مهناز بود. هنوز پشت میز ننشسته بودم که طلبکارانه گفت:
_ داداش بهادر، سوغاتی من کو؟
حاج خانم لیوان چایی شیرین رو گذاشت جلوی من و چشم غره ای بهش رفت و گفت:
_ خجالت بکش دختر گنده، عین بچه ها می مونه.
کمی از چاییم خوردم و لبخندی زدم. پالتوم رو از روی صندلی برداشتم و بسته ای رو که تو ماشین آماده کرده بودم، از توی جیبش در آوردم. بعد با یه لبخند، گرفتم سمتش. با خوشحالی از جاش پرید بالا و بسته رو ازم گرفت و شروع به باز کردنش کرد. دوباره کمی از چاییم خوردم. با باز شدن بسته و دیدن چیزی که توش بود، اخماش کشید تو هم. آرش سرشو جلو آورد تا بهتر ببینه. آیدا هنوز اخماش باز نشده بود که صدای قهقهه ی آرش رفت هوا.
_ ایول داداش، خوشم اومد. خوب انتقام جفتمونو گرفتی.
با انگشت ضربه ای به دماغ آیدا زدم و گفتم:
_ نشنیدی می گن، چیزی که عوض داره، گله نداره؟
با همون اخمای گره کرده جواب داد:


بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,09, ساعت : 11:36 بعد از ظهر
به بسته خاکی که تو دستش بود اشاره ای کرد. لبخندی زدم و گفتم:
_ سوغاتی منم ارزش معنوی داره، خاک همین وطن خودمونه، اون ور آب همین که دلتنگ می شدم، بوش می کردم، عجیبم اثر داشت.
آیدا تابستونی از اردوی یه هفته ای که با مدرسشون رفته بود، برای من و آرش یه کیسه خاک آورده بود و حالا خب دیگه.
یه قلپ دیگه از چاییم خوردم. آیدا هنوز با اخم، دست به سینه نشسته بود. دلم نیومد بیشتر از این اذیتش کنم. سوییچ آرش رو از روی میز برداشتم و دادم دستش.
_ صندوق عقب، چمدون قهوه ایه.
با جیغ بلند شد و سوییچ رو از دستم گرفت و به طرف حیاط دوید. حاج خانم با رفتن آیدا سری تکون داد و گفت:
_ تو رو خدا ببینش! من همسن این بودم که عروس شدم.
بعد انگار یهو چیزی یادش اومده باشه پرسید:
_ بهادر، مادر، راستی حالا که برگشتی، کی عقدتونو می گیری؟
آرش نگاهی به من کرد و یه قلپ از چاییش خورد، منم یه قلپ از چاییم خوردم و گفتم:
_ وقت قبلیمون که سوخت، ایشالا همین چند روز دیگه، باید ببینم محضر برا کی وقت می ده.
با صدای سرفه ی آرش سرم رو برگردوندم، چایی پریده بود تو گلوش و داشت با چشمای از حدقه در اومده نگام می کرد.
_ وا مادر، آروم تر.
از جام نیم خیز شدم تا به کمر آرش بزنم که یهو از پشت سر، دو تا دست خوشگل، بی خبر اومد جلو، دور گردنم حلقه شد و صورتم رو بوسید. بدون اهمیت به چشمای گرد شده ی آرش نشستم. مهنازو کشیدم تو بغلم و پیشونیشو بوسیدم.


****

دوباره همون راهروی پیج خورده، دوباره همون بوی گند فاضلاب و دوباره همون خونه ی قدیمی حیاط مرکز. تو این بیست روز همه تلاشم برای فرار از این عشق رسیده بود به پشت همین در چوبی. دیروز آرش رو، بر خلاف میلش، واسطه فرستادم پیش اسدا...، امروزم با هماهنگی اسدا... اومده بودم واسه حرفای آخر.
این دفعه بر خلاف دفعه های پیش، سمانه خودش درو باز کرد. اولین استقبال! یه سارافون مشکی با یه بلوز سفید پوشیده بود و یه شلوار جین آبی. با دیدنش تازه فهمیدم چقدر دلتنگش بودم و این حال مزخرفم تو این چند روز، هیچ ربطی به برف و بارونای آسمون نداشت. قبل از این که بشینم، کتم رو در آوردم و گذاشتم روی پام.
_ برم براتون چایی بیارم.
_ چیزی نمی خورم. خیلی وقت ندارم.
تو یه فاصله دورتر از من، نزدیک در اتاق نشست. نگاهم رفت سمت چشماش، قرمز بود و پف داشت.
_ قبل از این که برم، حرفامونو زدیم. اگه به نظرت هنوز حرفی مونده، بهتره قبل از این که بریم خرید و دنبال کارای مراسم، بزنی.
سرشو انداخت پایین.
_ واسه عقد خواسته ای، انتظاری نداری؟
گنگ نگام کرد، انگار خوب منظورمو نگفته بودم.
_ خواسته ای، توقعی، چه می دونم چیزایی که دخترای دیگه وقت عقد از شوهراشون می خوان. مثل مهریه، حق مسکن و حق کار و از این چیزا.
سرشو باز انداخت پایین.
_ چیه؟ حرف نمی زنی، نکنه می خوای جا بزنی، شرطمون که یادت نرفته یا باید یادت بیارم.
اشک تو چشمای عسلیش حلقه زد.
_ می دونم اونی که باخت من بودم، باشه تو بردی، قبول.
با انگشتاش اشک چشماشو گرفت.
_ من فقط یه شرط دارم.



بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,10, ساعت : 09:11 بعد از ظهر
_ شرط؟!
شروع کرد به تیکه تیکه کردن دستمال کاغذی توی دستش.
_من فقط به یه شرط سر عقد بله می گم.
_ اونی که باخت تو بودی، پس تو موقعیتی نیستی که شرط و شروط بذاری.
بدون اون که سرشو بالا بگیره، نگام کرد. لعنت به این چشما.
_ اما از اون جا که سعی می کنم آدم منصفی باشم، شرطتو می شنوم. اگرم منطقی بود، قبولش می کنم.
این بار سرش رو بالا آورد و تو چشمام خیره شد و گفت:
_ من جشن عروسی نمی خوام، فقط یه عقد محضری ساده، فقط به این شرط.
_ چرا؟
_ جوابی ندارم. نه لباس عروس می خوام نه جشن عروسی. مهریه هم نمی خوام. هیچی نمی خوام. فقط همون عقد تو محضر کافیه. وضع زندگیمونمو که می بینی، خودم هستم با همین لباس تنم، جهیزیه ام ندارم.
_ یه دلیل قانع کننده بیار.
_ دلیلی ندارم. نمی خوام لباس عروس بپوشم. فکر کن که ....
_ فکر کنم چی؟
باز اشکاش سرازیر شد.
_ فکر کن .... فکر کن عزادارم.
مات نگاش کردم.
_ عزادار؟
_ ....
_ عزادار کی؟
_ ....
_ با توام دختر، می گم واسه کی عزاداری؟
سرش رو انداخت پایین و جوابی نداد. نفس بلندی کشیدم تا آرامشم رو از دست ندم. از جا که بلند شدم، اونم همپای من بلند شد.
_ باشه، هر جور که خودت دوست داری. می گن جشن عروسی واسه شادی دل دختراست. حالا که خودت نمی خوای، خیالی نیست، اما ....
جلوش ایستادم و دستامو گرفتم دو طرف صورتش، شستمو حرکت دادم روی شقیقه هاش و گفتم:
_ بهتره این عزاداری مسخره رو تموم کنی، می خوام تا روز عقد، اون جمشید نامرد رو واسه همیشه از این جا بیرون بکشی.
با دیدن صورت تو هم رفته از دردش، دستام رو برداشتم.
_ اون یه بارم که بهش فرصت دادم به حساب بی غیرتیم نذار، فقط و فقط به خاطر خودت بود. نمی خواستم دو روز دیگه بهونه داشته باشی. با اسدا... حرف می زنم. حالا که عروسی نمی خوای، اشکالی نداره، منم از جشن دومادیم می گذرم، اما .... بعد عقد کنون میای خونه ی خودم.
خواست حرفی بزنه که انگشتمو گذاشتم روی لباش.
_ خودت خواستی. اینم بدون، وقتی حرفی می زنی، باید تا آخر پاش وایسی.

****

اون قدر خسته بودم که بدون اون که کتم رو در بیارم، روی تخت افتادم. تمام این یه هفته رو درگیر جمع و جور کردن کارام بودم. نوبت محضر واسه فردا عصر بود. واسه پس فردا شب هم بلیط کیش گرفته بودم. سمانه خبر نداشت. دلم می خواست با این بلیطا غافلگیرش کنم. گوشیم رو از جیبم در آوردم و خیره شدم به یه شماره. از صبح تا حالا درگیر گرفتن این شماره بودم. درسته که واسم پدری نکرد، اما دلم می خواست تو جشن عقدم باشه. دوست داشتم مثل باقی دومادا، سر عقد کنون، فامیلم کنارم باشن. چشام رو بستم و دستم رفت روی شماره.
یه بوق، دو تا بوق، سه تا بوق، چهار تا، صداش تو گوشی پیچید.
_ الو بفرمایید.
_ ....
_ الو.
_ ....
_ الو، چرا حرف نمی زنی؟
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
_ سلام بابا، منم.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,11, ساعت : 11:12 قبل از ظهر
_ بهادر تویی بابا؟
_ آره خودمم، خوبی؟
_ خوبم بابا، تو چطوری؟ سری به ما نمی زنی؟
_ منم خوبم، درگیر نمایشگام.
_ شمارتو عوض کردی؟
_ شمارمو؟ نه، همون قبلیست، چطور؟
_ هیچی بابا. فقط شماره افتاده بود، نفهمیدم تویی.
_ بی خیال. چکار می کنی؟ کار و بار خوب پیش می ره؟
از وقتی بازنشسته شده بود، با کمک رفیقش، شریکی، یه مغاره لوازم الکتریکی راه انداخته بودن.
_ ای بدک نیست، شکر. اون روز از کنار خونه ی قدیمی حاجی رد می شدم، دیدم کوبوندیش، آفرین پسر، هیچی به اندازه ساخت و ساز سود نداره، الان کجایی؟
حوصله نداشتم از ایده هام واسش توضیح بدم، مطمئن بودم قبولشون نداره، پس بی خیالش شدم.
_ یه آپارتمان دویست متری تو ارم خریدم.
_ ارم؟ دویست متری؟ جای خوبی خریدی بابا.
_ راستی زنگ زدم بهت بگم فردا عصر عقد کنونمه، ساعت پنج، تو محضر، زن بابا و مهردادم حتما با خودت بیار.
_ چی؟ فردا عقد کنونه؟ چرا این قدر یهویی؟
لبخند تلخی روی لبم نشست. نزدیک سه سال از من و مهناز خبری نگرفته بود. حتی شماره ی من رو سیو نداشت و حالا می گفت یهویی!
_ همچینم یهویی نیست، نَقلِ چند ماهه.
_ مبارکت باشه. حالا بابا ننش چی کارن؟ سرشون به تنشون می ارزه؟ خودش چی؟ می خواستی خوب تحقیق کنی بابا، یه وقتی سرت کلاه نره.
_ من کاری به ایل و طایفش ندارم، اونی که مهمه، خودشه. فردا یادت نره بابا. کاری نداری؟
_ صبرکن. مهنازم مییاریش؟
_ مهناز؟ مثل این که خواهر دوماده!
_ تو که می دونی مرضیه هنوز خبر نداره، اگه بفهمه تو قَیِمش شدی، قیامت به پا می کنه. همین فردا پا می شه می ره دادگاه، عزلت کنه.
بی اختیار ابروهام رفت تو هم. از روی تخت بلند شدم و نشستم.
_ کی منو عزل می کنه؟ چی داری می گی؟
_ بابا خودت می شناسیش. اگه ....
_ چی می گی بابا؟ یعنی کسی که بچه دو سالشو گذاشت تو اون دیوونه خونه و رفت پی خوشیش، مییاد منو عزل می کنه؟
_ بهادرجان ، بالاخره اونم مادرشه.
_ مادر؟ چه مادری؟ از کدوم مادر حرف می زنی؟ اصلا یه بار پا شدید برید ببینید که اون دختر بیچاره تو چه جهنمی زندگی می کرده. وقتی آوردمش مدرسه جدیدش، می دونی مربیاش چی گفتن. وقتی لباساشو از تنش در آورده بودن، تازه معلوم شد چند جای بدنش با قاشق داغ سوزونده شده. با همه ی کم ذهنیش، تحمل کرده بود و به من نشون نداده بود. من احمقم تا اون لحظه هیچی نفهمیدم. می دونی از همشون شکایت کردم؟ خبر داری تا آخرش رفتم؟ تا اون عوضی رو پیدا نکردم و اخراجش نکردن، ولشون نکردم. حالا اومدی می گی مرضیه از من شکایت می کنه؟ کی رو داری ازش می ترسونی؟ من دیگه اون بهادر هفده سال پیش نیستم که زنت اگه دلش میومد ته مونده سینی غذاشو براش .... استغفرا...!
داشتم نفس نفس می زدم. یقه ی لباسمو باز کردم تا بهتر نفس بکشم. باز داشتم اون گذشته کذایی رو زنده می کردم.
_ فردا که اومدید ببین می تونی مهنازو از بین اون همه دختر تشخیص بدی؟ واسه خودش خانمی شده. وا... اگه بشناسینش.
_ آخه بابا تو که مرضیه رو خوب نمی شناسی. واسه خودتون می گم که یه وقت ....
با دست کشیدم رو پیشونیم.
_ آدرس محضرو برات مسیج می کنم. کاری نداری؟
_ نه بابا، برو به سلامت.
صداش شرمنده شده بود یا شاید من خیال می کردم، اون و پشیمونی؟

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,11, ساعت : 07:44 بعد از ظهر
نگاهی به ساعتم کردم، ده دقیقه به پنج. گره کراواتم رو کمی سفت تر کردم. مقابل در محضر ایستاده بودم و با اومدن هر یک از مهمونا، بهشون خوش آمد می گفتم. آرش رو فرستاده بودم پی سمانه و مادرش. اسدا... هم خودشو زودتر رسونده بود، واسه خوش آمد گویی به مهموناش. بوی دود اسفندی که حاج خانوم راه انداخته بود، توی خیابون پیچیده بود.
_ خم شو مادر تا دور سرت بچرخونم. ماشالا بس که بلندی، دستم نمی رسه.
خم شدم و گوشه ی چادرشو بوسیدم، چادرش بوی مادرم رو می داد. کمی اسفند ریخت روی منقل و خوند:
_ اسفند و اسفند دونه، اسفند صد و سی دونه، بترکه چشم حسود، بترکه چشم بخیل، به حق شاه مردون، درد و بلا بگردون. ایشالا که خوشبخت بشی مادر، من که همیشه دعات می کنم.
_ ممنون حاج خانم، مهناز و آیدا کجا رفتن؟
_ اون بالا دارن دو تایی آتیش می سوزونن. برم مادر تا این دو تا زلزله آبروی قوم دومادو نبردن.
بعد با اون پا دردش، یکی یکی پله های محضر رو بالا رفت.
_ به به شاه داماد!
سرم رو برگردوندم.
_ چه عجب نمردیم و شیرینی تو رو هم خوردیم.
هومان بود، هم رفیقم و هم وکیلم. وکیل شرکت بود و علاوه بر اون، کارای حقوقی نمایشگاه هم با خودش بود، انصافا کار درست بود.
_ دست راستتو رو سر ما هم بکش، شادوماد.
خندیدم و دستی به سرش کشیدم و اشاره ای به چند نخ موی سفید کنار شقیقش کردم.
_ هومان پیر شدی، رفت.
خنده ی بلندی کرد و دستشو گذاشت پشت شونه هام و گفت:
_ باشه، بپرون، فعلا که دور، دور توئه، خدا رو چه دیدی؟ شاید همین امشب بخت منم باز شد.
پنج دقیقه به پنج مونده بود که آرش رسید. اون قدر جلوی محضر ماشین پارک شده بود که به ناچار دوبل پارک کرد. رفتم کنار ماشین و درو برای سمانه باز کردم. همون پیراهن و چادر سفیدی رو که براش فرستاده بودم، تن کرده بود. چادرو حاج خانم براش دوخته بود. یه شال سفید هم سر کرده بود. برخلاف عروسای دیگه، آن چنان آرایشی نداشت. سرش رو پایین گرفته بود و با انگشتاش بازی می کرد. دستمو گرفتم سمتش تا کمک کنم از ماشین پیاده بشه، نگاهی به دستم انداخت و سرش رو بالا گرفت و نگام کرد.
با کِل و سوت مهمونا وارد سالن عقد شدیم. یه سالن حدودا صد متری بود که خیلی مدرن دکور شده بود. جایگاه عروس و داماد ضلع شمالی سالن قرار گرفته بود. یه خنچه ی عقد خیلی زیبا هم جلوی جایگاه گذاشته شده بود. مهمونا از دو طرف خنچه تا ورودی سالن نشسته بودند. بیشتر مهمونا از خونواده ی سمانه بودند. از طرف خودم، فقط بعضی از کارکنا که رابطه صمیمی تری باهاشون داشتم رو با خونواده هاشون دعوت کرده بودم، به اضافه ی چند تا از دوستام با خونواده هاشون. خونواده ی آرشم که مثل خونواده ی خودم بودند. سمانه باز برای چندمین بار سعی کرد تا دستشو از تو دستم در بیاره، دستشو محکم تر از قبل گرفتم و به طرف جایگاه قدم برداشتم. وقتی نشستیم دوباره سالن رو از نظر گذروندم. لبخند تلخی روی لبام نشست. سالن حسابی شلوغ شده بود، ولی خبری از بابام نبود.
_ دفتردار می گه شناسنامه ها رو بیارید.
دست کردم توی جیب و شناسنامه ها رو همراه یه کاغذ دادم به آرش.
_ این کاغذو بده به دفتردار.
نگام رفت پی مهناز که کنار آیدا و حاج خانم نشسته بود، یه مانتوی صورتی کمرنگ پوشیده بود، با یه شلوار و شال سفید. با اون همه خوشگلی، بیشتر به عروسکا می مونست. محو گلای طلایی خنچه عقد بود. با صدای یه سلام آشنا رومو برگردوندم سمت در. بالاخره اومد!



بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,11, ساعت : 11:36 بعد از ظهر
فکر نمی کردم دیگه بیاد. تنها بود. همین که منو دید، سرمو به نشونه ی سلام، آروم تکون دادم، جواب سلامم رو همون جور داد و روی صندلی، با کمی فاصله، رو به روی مهناز نشست. همون اولی که نشست، چشم گردوند بین همه دخترا، حتی نگاش رو مهنازم افتاد، مهنازم دید، اما نگاش چرخید رو دخترای دیگه، دختر خودشو نشناخت. به سمانه نگاه کردم، بازم یه دستمال کاغذی تو دستش بود و در حال ریز کردن از زیر چادرش.
ربع ساعت بعد، با اومدن عاقد، همه از جاشون بلند شدند و صلوات فرستادن. یه جایی نزدیک من و سمانه، رو یه صندلی نشست. حاج خانم یه پارچه ی تور مهره دوزی شده با دو تا کله قند رو از تو کیفش در آورد و چند تا از دخترا رو بلند کرد. مهنازم جزوشون بود. یه سمت تور رو داد دست مهناز و سمت دیگشو داد دست یکی دیگه، یکی دیگه هم بالا سرمون شروع کرد به قند سابیدن. عاقد با سرفه ای صداشو صاف کرد.
_ عرس خانم و آقا داماد، برای خواندن صیغه ی عقد نکاح حاضر هستند؟
سرم رو به نشونه موافقت تکون دادم، اما سمانه که حالا دستمال کاغذی توی دستش تموم شده بود، رفت سراغ انگشتاش.
_ النِّكاحُ سُنَّتِى، فَمَن رَغِبَ عَن سُنَّتي فَلَيسَ مِنّي. دوشیزه ی مکرمه ی ....
_ حاج آقا یه لحظه صبر کنید.
حاج خانم از روی صندلیش بلند شد و اومد کنار سمانه، گره شالش باز کرد، یه سر شال رو انداخت رو شونش و گفت:
_ مادر شگون نداره سر عقد تو لباس عروس گره باشه، می گن تو زندگیش گره میفته. حاج آقا شرمنده، شما بفرمایید.
عاقد دوباره سرفه ای کرد و ادامه داد:
_ دوشیزه ی مکرمه ی مخدره ی عاقله ی باکره، سرکار خانوم سمانه عسکریان، آیا بنده وکیلم شما رو با مهریه ی معلوم علی ایحال ....
کاغذی رو که داده بودم به آرش، آورد بالا و خوند:
_ یک جلد قرآن مجید، یک دست آینه و شمعدان، یک شاخه نبات، هفتصد شاخه گل رز، هفتصد شاخه گل مریم، چهارده سکه بهار آزادی به نیت چهارده معصوم، هفتصد سکه بهار آزادی، به انضمام شش دانگِ یک قواره زمین مسکونیِ دویست متری و یک سفر حج، همگی عندالمطالبه، به عقد آقای بهادر سپهرتاج در بیاورم. آیا بنده وکیلم؟
سرش رو گرفت پایین تر و سکوت کرد. منتظر بودم بله رو بگه که ....
_ عروس رفته گل بچینه!
نفس بلندی کشیدم و آروم دادم بیرون، یادم به این قسمتش نبود. حاج آقا نفسی تازه کرد.
_ دوشیزه ی ....
چشمام خورد به دستاش که تو هم گره خورده بود، یادم افتاد به مادرم که به زن همسایه می گفت:"چون سر عقدم، از ترس شوهر کردن، دستامو گره کردم تو هم، زندگیم گره خورد."دست بردم و دست راست سمانه رو گرفتم تو دستم، آدم خرافاتی نبودم، اما خب، احتیاط شرط عقل بود!
_ عروس خانوم، برای بار سوم وکیلم؟
_ عروس زیر لفظی می خواد!
دختری که قند می سابید جاشو با مهناز عوض کرد، حالا مهناز بود که بالا سرم قند می سابید.دست کردم تو جیب داخل کتم و یه جعبه ی مخملی در آوردم و گذاشتم تو اون یکی دست سمانه. عاقد نفسی تازه کرد و گفت:
_ برای بار چهارم، آیا بنده وکیلم؟
سکوتش داشت طولانی می شد. همه ساکت داشتن نگامون می کردن. نفسم بود که تو سینه حبس شد.



بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,12, ساعت : 06:13 بعد از ظهر
بی اختیار فشار محکمی به دستش دادم. صورتش یه کم تو هم رفت و دستش رو آهسته از دستم بیرون آورد. سرش رو پایین تر گرفت و خیلی آروم گفت:
_ با اجازه بزرگترا، بله.
نفس حبس شدمو دادم بیرون. صدای کل و دست بود که تو سالن محضر پیچید. عاقد دستی به ریشش کشید و گفت:
_ مبارکه.
دوباره دستشو گرفتم و این بار یه بوسه نشوندم روش. با رد و بدل کردن حلقه ها و تموم شدن امضاها، همه شروع کردن به تبریک گفتن. مهناز هنوز پشت سرم ساکت ایستاده بود. از پشت کشیدمش تو بغلم و بوسیدمش. زیر چشمی یه نگاه به بابا کردم و یه نگاه به سمانه. هر دوشون با تعجب نگامون کردند، بیشترم بابا که بهتش زد. بین خودم و سمانه نشوندمش. سمانه رو به مهناز نشون دادم و گفتم:
_ این خانم خوشگله که می بینی، از امروز زن داداشت شده. باید بهش بگی چی؟ زن داداش.
ساکت سمانه رو نگاه کرد. رو کردم به سمانه.
_ این پرنسس رو که می بینی، خواهرمه که قد همه دنیا می خوامش.
اخماشو کرد تو هم. نمی دونم چرا با این همه تلخیش، به چشمام خواستنی تر می اومد. باز دستش رو گرفتم و بوسه ای کوتاه روش نشوندم. پنهون از جمعیت چشمکی زدم و گفتم:
_ نمی خواد حسودی کنی خانم خوشگله. تو رو هم قد همون دنیا می خوام.
دوباره دستشو از توی دستم کشید بیرون و اخماش غلیظ تر از قبل شد.

****

بابا دستشو دور شونه هام حلقه کرد و پیشونیم رو بوسید.
_ مبارکت باشه بابا.
_ ممنون بابا. چرا بچه ها رو نیاوردی؟!
_ مهرداد که مدرسه داشت. مرضیه هم سرما خورده بود، نتونست بیاد.
نگاهی به مهناز کرد که با آیدا کنار خنچه ی عقد عکس می گرفت. خنده ی تلخی روی لبش نشست.
_ راست می گفتی بابا، اصلا دختر خودمو نشناختم.
خاموش نگاش کردم. یعنی پشیمونم بود؟ آرش اومد و کنار گوشم گفت:
_ مهمونا رو بفرستم رستوران؟ ساعت شش و نیمه.
رو کردم به آرش اما حواسم رفت پی دختری که اومده بود کنار سمانه و در گوشش حرف می زد. یه دختر زیبا هم سن و سال خودش.
_ آره بفرستشون. تا جمع بشن اون جا، هشت شده.
آرش که رفت، بابا اشاره ای به اسدا... که کم کم داشت به عرق کردن می افتاد، کرد و گفت:
_ می گن بابای دختره اس! راسته؟!
_ آره، چطور؟
_ آخه بابا، نگاش کن. هنوز نرسیده، خماره. هر کی از را می رسه، تو همون نگاه اول می فهمه که ....
نگام افتاد به سمانه که حالا در حال صحبت با دختره، اشکِ گوشه ی چشمش رو می گرفت.
_ برا من اونی که مهمه سمانه اس، نه باباش.
_ بهادر، بابا، من برات توقع بیشتری داشتم، لااقل یه دختر از یه خونواده ای که دستشون به دهنشون برسه. چرا دختر همچین بابایی؟
هنوز نرسیده، سرزنش کردن رو شروع کرده بود. نفسمو فوت کردم بیرون.
_ درسته این بابا معتاده ولی دختر خودشو از بین هفت هشتا دختر که هیچ، از بین هفت هشت میلیون دخترم تشخیص می ده.
خواست چیزی بگه که تیکه ی حرفم رو گرفت. سرشو کمی تکون داد و دلخور رفت نشست. سمانه هنوز تو جایگاه نشسته بود و به حرفای اون دختر گوش می کرد. رفتم کنار سمانه. دختره همین که منو دید، گفت:
_ مبارک باشه آقای سپهرتاج. ایشاا... به پای هم پیر شید.
_ ممنونم.
سریع صورت سمانه رو بوسید و گفت:
_ خب دیگه باید برم. ایشاا... خوشبخت بشی.
به چشمای سمانه که حالا رگه های قرمز توش بود، نگاه کردم و گفتم:
_ برای شام تشریف بیارید.
شالش رو مرتب کرد و گفت:
_ خیلی دلم می خواد بمونم، ولی داداشم پایین منتظرمه.
بعد از خداحافظی، همین که رفت، پرسیدم:
_ معرفی نمی کنی؟
_ ....
_ با توام سمانه.
چادرش رو بیشتر پیچید دور خودش.
_ دوستم بود، پریسا.


بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,12, ساعت : 10:47 بعد از ظهر
بیرون محضر، هوا کاملا تاریک شده بود و باد سردی می اومد. قبل از این که سمانه سوار ماشین بشه، صدای گاز یه موتور، خیابونو پر کرد. سر چرخوندم و نگام خورد به یه موتور سوار با یه کلاه کاسکت قرمز که گازشو گرفته بود و تو اون خیابون شلوغ ویراژ می داد. همین طور که با صدای بلند گاز می داد، از کنارمون رد شد. سری تکون دادم و زیر لب گفتم:

- عقده ای.
برای شام، طبقه ی دوم یکی از رستورانای معروف شهرو کامل اجاره کرده بودم. یه تیکه خیارو زدم به چنگال و نگام چرخید روی مهمونا. مشغول خوردن بودند، اونم به حساب شام عقد کنون اما خبر نداشتن که اگه سمانه کوتاه نیاد، این شام، شام عروسیه. سمانه کنارم نشسته بود. خیلی آروم غذا می خورد. تقریبا با غذاش بازی می کرد. مشخص بود که تو فکره. چه فکری، فقط خدا می دونست. به مهناز نگاه کردم. کنار حاج خانم نشسته بود و خیلی قشنگ غذاش رو می خورد. بابا هم رو به روش نشسته بود و محو تمام حرکاتش بود.
هنوز غذا خوردنم تموم نشده بود که دیدم مهناز با ذوق، بیرون پنجره رو نگاه می کنه. رد نگاهشو دنبال کردم؛ داشت برف می بارید. مهناز عاشق برف بود. اومدم سرمو برگردونم که چشمام افتاد به یه موتور سوار که اون ور خیابون، تو این برف، ترک موتور نشسته بود. نگاهش به رستوران بود و با تلفنش حرف می زد. دقیق تر که شدم، دیدم همون موتور سوارِ جلوی محضره. رفتم تو نخش، عجیب مشکوک می زد. اشاره کردم به آرش که سر یه میز با بچه های نمایشگاه نشسته بود. با اشاره ی من، غذاشو نصفه ول کرد و اومد. یواش زیر گوشش گفتم:
_ با حیدر و امیر برو ته و توی اون یارو موتوریه رو در بیار. از محضر تا این جا دنبالمونه. فقط مواظب باش هیچکی نفهمه.
آرش از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. کراواتش رو کمی سفت تر کرد و رفت. سمانه قاشق به دست، هنوز داشت با غذاش بازی می کرد. لیوان دوغ رو سر کشیدم و بدون این که کسی بفهمه، زوم کردم رو موتور سوار. کلاه کاسکت قرمزش رو از دسته ی موتور آویزون کرده بود و نگاه از رستوران برنمی داشت. هیکل درشتی داشت، با یه صورت خفن، باب دعوا، اما با دیدن بچه ها سریع نشست ترک موتورش و گاز داد. آرش و امیر، تا یه مسافتی دنبالش دویدن اما بهش نرسیدن.

****

با لبخند از تک تک مهمونا خداحافظی کردم. سمانه هم کنار مادرش از فامیلاشون خداحافظی می کرد. دست چپم دور شونه های مهناز بود و با دست راست از مهمونا خداحافظی می کردم. تقریبا رستوران خالی شده بود که بابا اومد جلو. بغلش کردم و صورتش رو بوسیدم.
_ ایشاا... خوشبخت بشی پسر.
نگاش رفت سمت مهناز. خواست بغل بگیرتش که مهناز ترسید. خودش رو تو بغل من قایم کرد و مظلوم نگاش کرد. اشکو تو چشای بابا دیدم.
_ می دونم بابای خوبی نبودم. حلال کن.
نمی خواستم گذشته ها رو پیش بکشم، فقط خم شدم و زیر گوشش گفتم:
_ اونی که باید حلال کنه، من نیستم، یکی دیگه اس.

****

مهنازو سپردم دست حاج خانم. قرار شد آرش صبح تحویل مربیش بده. در ماشین رو برای سمانه باز کردم. با اشک از مادرش خداحافظی کرد، اما اعتنایی به اسدا... نکرد. مادرش ساکشو گذاشت تو ماشین. به امیر سپردم، پدر و مادر سمانه رو برسونه. دکمه ی استارت ماشینو زدم و ماشین رو حرکت دادم.
ساکت نشست و به بیرون خیره شد. دست چپشو گرفتم تو دستم اما فوری دستشو از تو دستم کشید بیرون. دستش یخ بود، درست عین خودش. بخاری رو روشن کردم تا سردی دستش رو بگیره اما برای سردی قلبش، هیچ راهی به ذهنم نرسید. ناخنش رو باز برد به طرف دهنش. نگاهی به صورتش کردم. حالا دیگه خبری از اضطراب نبود، این ترس بود که می شد به راحتی از چهرش خوند. چیزی نگفتم اما جاش یه موزیک لایت گذاشتم تا شاید کمی آروم تر بشه.

****

ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم. در ماشین رو براش باز کردم. حرکتی نکرد. خواستم کمکش کنم تا پیاده شه اما دستمو رد کرد. ساکش رو به دست گرفتم و منتظر شدم تا خودش پیاده بشه. سوار آسانسور که شدیم، از تو آینه قدی آسانسور، نیم نگاهی به صورتش انداختم؛ مثل گچ سفید شده بود. یعنی این دختر از چی این قدر می ترسید؟! کلید انداختم و اومدم در خونه رو باز کنم که یهو از پشت سر، یکی اسمم رو صدا زد.
_ سلام آقای سپهرتاج.




بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,13, ساعت : 07:08 بعد از ظهر
تو این مدت، کم و بیش با بعضی از همسایه ها آشنا شده بودم، اما هنوز نتونسته بودم با این دختر نچسب و فضولِ همسایه کنار بیام. برگشتم و با لبخندی تصنعی گفتم:
_ ممنون خانم صحراییان، خوب هستید؟
_ ممنونم.
بعد با تعجب نیم گاهی به سمانه انداخت و گفت:
_ معرفی نمی کنید؟
این دفعه یه لبخند واقعی روی صورتم نشست. دستم رو حلقه کردم دور شونه های سمانه و به خودم چسبوندمش و گفتم:
_ خانمم هستن، سمانه خانم.
دختر حیرت زده نگاهی به سمانه انداخت. منتظر جمله ی بعدش نموندم و با گفتن خدا نگهدار درو باز کردم. مزیتی که آشنایی با سمانه براش داشت، این بود که دیگه لازم نبود فسفر بسوزونه و نامه ی عاشقانه بنویسه و ناشناس از زیر در آپارتمان بندازه داخل. از این که حال این دختر فضول رو گرفته بودم حسابی سرخوش بودم. سوییچ رو گذاشتم روی میز و گره ی کراواتم رو کمی شل تر کردم. برگشتم و به سمانه نگاه کردم. هنوز همون اول پذیرایی ایستاده بود.
_ بیا تو دیگه.
کتم رو در آوردم، انداختم روی مبل. یه سانتی مترم از جایی که ایستاده بود تکون نخورد.
_ چرا اون جا خشکت زده دختر.
بازم حرکتی نکرد. رفتم سمتش و دستش رو گرفتم و تا وسط پذیرایی کشوندمش. رو به روش ایستادم. قد کوتاهی نداشت، ولی تا راست قفسه ی سینه من بود. خم شدم و خیره شدم تو چشمای عسلیش. نگاهشو باز از من گرفت و دوخت به پارکت کف خونه. دست بردم و چادر و شالش رو از سرش آروم پایین کشیدم. موهاشو با یه کلیپس داده بود بالا. با باز کردن گیره ی سرش، خرمن موهای قهوه ایش پخش شد رو شونه هاش. دلم از دیدن بلندی موهاش ضعف رفت. سرش رو بین دو تا دستام گرفتم و اومدم پیشونیش رو ببوسم که سرش رو چرخوند. دستام بی اراده شل شد. صورتش مثل میت بی رنگ شده بود. دستامو کردم تو جیبام و گفتم:
_ از چی می ترسی خانم خوشگله؟ قرار نیست این جا کسی، کسی رو بخوره!
اخماشو کشید تو هم.
_ من نمی ترسم.
دوباره بهش نگاه کردم. گوشه ی پیرهنش رو تو مشتاش گرفته بود و فشار می داد. فاصله ای تا پس افتادن نداشت و می گفت نمی ترسم. نشوندمش روی مبل.
_ بشین تا برات یه نوشیدنی گرم بیارم.
_ چیزی نمی خورم.
_ یخ کردی. یه نوشیدنی گرم سر حالت میاره.
لیوان شیر کاکائو رو گذاشتم مقابلش.
_ تا داغه بخورش.
خودمم لم دادم روی مبل رو به روش.
_ برای فردا بلیط هواپیما گرفتم، واسه کیش.
_ ....
_ چهار روزه می ریم و بر می گردیم، هم یه ماه عسل کوچولو می ریم و هم خرید می کنیم.
_ من نمیام.
_ چی؟
صورتم رفت تو هم. سرش رو انداخت پایین.
_ چرا؟
کمی فکر کرد و گفت:
_ از سوار هواپیما شدن می ترسم.
خندم گرفت.
_ ترس نداره که، منم دفعه ی اول که سوار شدم وصیتمم کردم، اما هیچ خبری نشد.
ساکت بهم خیره شد. با پشت انگشت شستم پیشونیم رو خاروندم.
_ مشکلی نیست، زنگ می زنم یکی از راننده ها که تو خط کیش کار می کنه، می گم برا فردا شب دو تا جای خوب برامون نگه داره، خوبه؟
نفسی کشید و تو چشام زل زد.
_ من نمیام.
لباسشو بیشتر تو دستاش جمع کرد.
_ ماه عسل نمی خوام.
با دقت نگاش کردم. نه، انگار هنوز نیومده شمشیرو از رو بسته بود.



بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,13, ساعت : 09:35 بعد از ظهر
_ چرا؟
_ ....
چشمامو روی هم گذاشتم و با صدایی که سعی می کردم آروم باشه، گفتم:
_ ازت پرسیدم چرا ماه عسل نمیایی؟
به پیرهنش چنگ زد و سکوت کرد. چند دقیقه ای خاموش نگاش کردم. نفس بلندی کشیدم تا آرامشم رو به دست بیارم. از جام بلند شدم. الان وقت لجبازی با این دختر نبود. بهترین کار این بود که از راه خوش جلو می رفتم. باید باهاش راه میومدم.
_ باشه هر جور میلته. از این یکی هم می گذرم، فقط واسه راحتیت. سر فرصت می ریم یه جای بهتر، یه ماه عسل حسابی، ولی خریدو حتما باید بری. من از خریدای زنونه سر در نمیارم. کارت بانکمو برات می ذارم، به حاج خانمم می سپارم باهات بیاد.
سکوتش داشت کلافم می کرد.
_ سمانه وقتی باهات حرف می زنم سرتو عین .... استغفرا... با توام دختر؟!
سرشو آورد بالا و تو چشمام نگاه کرد.
_ گفتم که چیزی لازم ندارم.
_ خریدو دیگه باید بری. دیگه دختر خونه ی بابات نیستی. لباسای جدید می خوای. کیف و کفش و چه می دونم .... خریدای زنونه. هر چیزی که مربوط می شه به دنیای متاهلا. اگه با حاج خانم راحت نبودی با مادرت برو.
دوباره سرشو انداخته بود پایین. بهتر بود این بحث عوض بشه.
_ پاشو تا خونه رو نشونت بدم. یه ماه و خورده ای پیش دادمش یه طراح توپ. من که خیلی از کارش راضیم، اما خانم این خونه تویی، اگه خوشت نیومد تماس می گیرم بیان با سلیقه خودت عوضش کنن.
دستشو گرفتم و به طرف خودم کشوندمش.
_ بلند شو دیگه.
وقتی پا شد به آشپزخونه ی اپن اشاره کردم.
_ آشپزخونه که معلومه. سرویس بهداشتی و حمامم اون طرفه. این جا هم یه بار کوچیکه که مخصوص خودمه.
دستش رو کشیدم و دنبال خودم کشوندمش.
_ بیا بریم تا اتاقا رو نشونت بدم.
سنگین تر از قبل، دنبالم کشیده شد.لامپ اتاق خواب رو روشن کردم. چشماشو چرخوند رو دیوارای اتاق تا رسید به تختخواب، بازم اون اخم خوردنی! آروم از پشت سر بغلش کردم. سرشو بوسیدم و گفتم:
_ دکوراتوره می گفت این رنگ رو برای تازه عروس دومادا استفاده می کنن. می گفت رنگ آلبالویی ....
برش گردوندم. این بار همراه با اون ابروهای گره زدش، صورتشم سرخ شده بود، عین آلبالو!
_ بی خیال رنگ اتاق، بیا تا خوشگل ترین جای خونمون رو نشونت بدم.
دستشو گرفتم و دنبال خودم کشیدمش. چراغ اتاق بچه رو روشن کردم و تا وسط اتاق بردمش.
_ چطوره؟
خیلی سرسری نگاهی انداخت.
_ طراحه می گفت بهتره اول جنسیت بچه مشخص بشه، بعد طرحشو بزنه، ولی خب من نمی تونستم تا اون موقع صبر کنم، واسه ی همین قرار شد یه جور طراحی کنه که هم مناسب پسرا باشه هم دخترا.
به سمت در اتاق رفتم.
_ می گن شیر که از بیشه در بیاد، فرقی نمی کنه نر باشه یا ماده، اما من خودم دختر بیشتر دوست دارم. راستی خانوم خانوما بت گفته باشما، من یه جین بچه می خوام. دوست دارم همین که میام خونه، بچه هام از سر و کولم بالا بپرن و منم ....
با صدای بسته شدن در و چرخیدن کلید، سر جام ایستادم. به عقب برگشتم. بقیه ی حرف تو دهنم ماسید. در اتاق بچه بسته شده بود.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,13, ساعت : 10:33 بعد از ظهر
به طرف در رفتم و دستگیره رو چند بار تکون دادم.
_ سمانه چی شد؟
_ ....
_ سمانه؟
_ ....
_ برای چی درو قفل کردی؟ با توام.
_ ....
مشتی به در کوبیدم و فریاد زدم:
_ بازش می کنی یا بازش کنم؟
بلند داد زد:
_ راحتم بذار. بذار تو حال خودم بمیرم.
_ چه حالی؟ درو باز کن ببینم حرف حسابت چیه؟
بازم سکوت، سکوت، سکوت. با لگد دوم، قفل در شکسته شد و در اتاق بچه با صدای وحشتناکی باز شد. ته اتاق، کنار کمد بچه کز کرده بود و گریه می کرد. با دیدنش وجودم لرزید اما موقع ملایم رفتار کردن نبود. بازوهاشو محکم گرفتم و از زمین بلندش کردم.
_ معلوم هست چته؟
با صدای آخش، بدون اون که بازوشو ول کنم، فشار دستمو از دور بازوش کم کردم.
_ می شه بگی دلیل این بچه بازیات چیه؟
دندونام داشت رو هم ساییده می شد. محکم تکونش دادم.
_ واسه من لال مونی نگیر. اون اشکای لعنتیتو تمومش کن. ازت نخواستم هزارتاشو ردیف کنی، فقط یکیشو بگو.
_ ....
_ دِ بگو لعنتی.
_ من دوسِت ندارم.
_ یه دلیل قانع کننده تر بیار. تو این دنیا میلیون ها نفر بدون این که همدیگه رو دوست داشته باشن، ازدواج می کنن، با هم زندگی می کنن. آخرشم می میرن.
دستاشو مشت کرد تو هم.
_ آره، تو درست می گی ولی از هم متنفر نیستن.
نفس بلندی کشید و با تنفری که توی اون چشمای عسلیش سایه انداخته بود، ادامه داد:
_ اما من ازت متنفرم. می فهمی؟ متنفر. اون قدر زیاد که نمی تونی تصورشو کنی. نمی خوام حتی یه ثانیه هم کنارم باشی و بهم دست بزنی.
دستام بدون اون که از من اجازه بگیرن، از دور بازوش شل شد و افتاد پایین. گنگ شده بودم. وقتی گفت دوسِت ندارم، تعجب نکردم. از همون اول پیِ همه چی رو به خودم مالیده بودم. انتظار عشق و عاشقی هم از این دختر نداشتم اما این دیگه خیلی زیادی بود. اشکاشو دوباره پاک کرد و گفت:
_ زندگیم با یه بابای مفنگی و یه مادر بدبختِ مریضِ بی زبون که اگه کتک نمی خورد، روزش شب نمی شد، به اندازه ی کافی جهنمی بود اما تحمل می کردم، تا این که .... تازه داشتم رنگ خوشبختیو می دیدم که تو پیدات شد. کاری کردی که جمشید از ازدواج با من منصرف شد و عقب کشید.
_ ما .... ما با هم یه قرار ....
_ می دونم، نمی خواد اون قرار کذایی رو یادم بیاری. نمی دونم چه کار کردی که جمشید منو ول کرد. هیچ وقت نمی بخشمت.
حرفاش برام خیلی سنگین بود. شونه هاشو گرفتم و محکم تکون دادم.
_ اون جمشید نامرد ولت نکرد. می فهمی؟ ولت نکرد، تو رو انداخت دور، مثل یه تیکه آشغال، بعدم رفت پی خوشیش.
فریاد زد:
_ دروغ می گی. جمشید هیچ وقت به این راحتی منو ول نمی کرد.
خاموش نگاش کردم. اشکاش صورتشو خیس کرده بود. چقدر احمق بودم که فکر می کردم به همین راحتی می تونه جمشیدو فراموش کنه. یه لحظه از فکری که تو سرم چرخید، گر گرفتم. محکم چسبوندمش به دیوار و فریاد زدم:
_ یه سوال ازت می پرسم، راستشو جواب می دی. رابطت با اون حرومزاده چجوری بود؟ چه رابطه ای باهاش داشتی؟
پوزخندی زد و گفت:
_ لازم نیست نگران باشی بهادر خان. مادرم گواهیمو گذاشت تو ساکم. خودش روش نشد بده دستت. می تونی بری بخونیش و مطمئن شی، بعد از اون همه پول که بالا اسدا... خرج کردی، سرت کلاه نذاشته.
ولش کردم. ظرفیتم پر شده بود. می ترسیدم بلایی سرش بیارم. این دختر زیبا، حالا زبونش از نیش مار هم دردناک تر شده بود. از شدت عصبانیت، گلدونی رو که دم دستم بود، پرت کردم تو دیوار.
_ باشه، حالا که این قدر از من بدت میاد، حرفی نیست. منم توقع مهر و محبت ازت نمی کنم ولی اینو تو اون کله پوکت فرو کن؛ تو حالا زن منی، می فهمی که، در قبال شوهرت مسئولی. مطمئن باش از این یکی دیگه نمی گذرم.
بدون اون که نگاش کنم، درو محکم کوبیدم. دکمه های بلوزم رو باز کردم تا بهتر نفس بکشم. سعی کردم با نفسای بلند، آرامش خودمو به دست بیارم. لیوان شیر کاکائوی دست نخورده رو از روی میز برداشتم و یه جرعه نوشیدم. آرومم نکرد. دستامو فرو کردم تو موهام و نگام چرخید سمت بار.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,14, ساعت : 01:23 بعد از ظهر
فصل پنجم

صدای کوبیده شدن در اتاق برای یه لحظه هم متوقف نمی شد. چشمامو به ناچار باز کردم. دیگه نمی شد بی خیالش شد. با عصبانیت بلند شدم. کلید رو تو قفل چرخوندم و درو با شدت باز کردم.
_ مگه من نگفتم که ....!
با دیدن آرش که نگران وایساده بود، باقی حرفمو خوردم. دستمو به پیشونیم بردم و کمی ماساژش دادم. سرم داشت منفجر می شد.
_ یه ساعته دارم در می زنم! کم کم می رفتم واسه شکوندنش.
_ خوابم برده بود.
_ خواب؟! چه وقته خوابه؟
نگام رفت رو ساعت که یک بعد از ظهرو نشون می داد. برگشتم و دوباره نشستم پشت میز. دستام رو گذاشتم روی میز و سرمو روی دستام. چشمام رو هم بستم. راست می گفت، چه وقته خواب بود؟
_ صبح که خانم بهرامی گفت اومدی، کلی تعجب کردم.
_ اینو نگفت که بهش سپردم کسی مزاحم نشه؟
خندید.
_ چرا، ولی اون مال اول صبح بود، نه حالا که لنگ ظهره. مگه عصر پرواز نداری؟
دستم رو گرفتم به معدم تا از سوزشش کم کنم.
_ تو که این قدر دیر مستی، چرا تا خرخره می خوری؟ فکر خودت نیستی، یه کم فکر اون معده ی بدبختت باش.
سرمو بالا گرفتم و تکون دادم تا از دردش کم بشه.
_ به جای موعظه، برو ببین تو بساط مش صمد، عسل پیدا می کنی؟

****

لیوان آب عسل رو یه جرعه سر کشیدم.
_ راستی به حاج خانوم بگو یه زحمت براش داشتم. اگه وقت می کنه، همراه سمانه یه سر بره بازار واسه خرید.
_ چی؟! مگه کیش خرید نمی کنید؟
خدا رو شکر فقط آرش از مسافرتمون خبر داشت.
_ برنامه کیشو کنسل کردم. سمانه آمادگی مسافرت نداشت، به خاطر مادرش، یه کم مریض احوال بود. منم گفتم بندازمش برای یه وقت بهتر.
_ کارت درسته. باشه به حاج خانوم می سپارم.
دستمو بردم به شقیقه هام و دایره وار حرکتشون دادم تا از سردردم کم کنم. چه احمق بودم که فکر می کردم اگه تا گلو بخورم، حرفای دیشب این دخترو فراموش می کنم. لامصب این سردرد لعنتی هم به بقیه ی این بدبختیا اضافه شده بود.
_ راستی، مادرم می گفت تو محضر یکی جلو اومده برای خواستگاری.
دستام رو از روی سرم برداشتم.
_ خواستگاری؟! خواستگاری کی؟
_ خواستگاری مهناز.
_ چــی؟! مهناز؟!
ابروهام کشیده شد تو هم. منظورش چی بود؟
_ آره بابا. مهناز خودمون. دیروز تو محضر یکی از فامیلای عروس، مهنازو که دیده، اومده پیش حاج خانوم و از مهناز خواستگاری کرده، واسه پسرش می خواسته.
نمی دونستم باید خوشحال باشم یا گریه کنم.
_ حاج خانوم چی گفته؟
_ حاج خانومم فقط بهش گفته، به قد و قوارش نگاه نکنه. هنوز بچه اس. پونزده سالش پر نشده. مثل این که اونم ول نمی کنه. حاج خانومم گفته داداشش بزرگ ترشه، تا به اون بگم. به اصرارم شماره خونمونو گرفته. حاج خانومم صبحی سپرد بهت بگم اگه زنگ زدن، چی جواب بده که دروغ نگفته باشه.
یه نگاه به ته لیوان کردم. هنوز چند قطره ای توش مونده بود. یعنی یه روز مهنازو تو لباس عروس می دیدم؟
_ به حاج خانم بسپار بگه داداشش گفت: "به کَس کَسونش نمی دم."

****
بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,14, ساعت : 06:04 بعد از ظهر
بسته های غذا رو گذاشتم رو میز آشپزخونه. از همون جا زیر در اتاق رو نگاه کردم، هیچ نوری از زیرش بیرون نزده بود. دختره ی لجباز، حتی لامپ اتاق رو روشن نکرده. تو این دو روز، از اون اتاق بیرون نیومده بود که هیچ، لب به غذا هم نزده بود. دیگه نمی تونستم بی تفاوت باشم. لجبازتر از این حرفا بود. در اتاق رو باز کردم.
_ بیا بیرون، شام گرفتم.
کنار تخت، زانو به بغل نشسته بود. همون پیرهن دو روز پیش تنش بود. حتی سرش رو بر نگردوند.
_ سمانه، با توام دختر، می گم ....
_ گرسنم نیست.
بازوش رو گرفتم و بلندش کردم. آروم گفتم:
_ مثلا می خوای اعتصاب غذا کنی که چیو ثابت کنی؟ ثابت کنی که به اون .... استغفرا... بیا غذاتو بخور.
بوی کوبیده ای که تو آشپزخونه پیچیده بود، حتی آدم سیرو تحریک می کرد. کتم رو در آوردم و گذاشتم پشت صندلی. هنوز همون جور ساکت نشسته بود. دیگه داشت کفرمو در می آورد. قاشق رو به زور جا دادم تو دستش.
_ تا سرد نشده بخور.
شروع کردم به خوردن. قاشقو برد به دهنش و شروع کرد به جویدن. اون قدر آروم می جوید که سومین قاشقش مصادف شد با تموم شدن غذای من. فقط برنج می خورد. یه تیکه کباب زدم به چنگال و گرفتم سمت دهنش. سرشو برگردوند و میز رو نگاه کرد. بی خیال شدم و با یه لیوان دوغ از پشت میز بلند شدم.
لم دادم روی مبل و تلویزیونو روشن کردم. اون قدر شبکه ها رو بالا پایین کردم تا غذاش تموم بشه. نمی شد این جوری ادامه داد. باید اول به این خونه عادتش می دادم و حس خانمِ خونه بودن رو درش بیدار می کردم. باید قدم به قدم پیش می رفتم تا کم کم به من عادت می کرد. با دیدنش که داشت به سمت اتاق می رفت، گفتم:
_ بیا بشین کارت دارم.
با اکراه برگشت و روی دورترین مبل به من نشست. نگاش کردم. اون قدر مظلوم نشسته بود که باور این که این همون دختریه که دو روز پیش اون حرفا رو به یکی مثل من زده، سخت بود.
_ می خوام سنگامونو از همین اول وا بکنم. تو الان خواسته یا ناخواسته زن منی، منم شوهرتم. من در قبال تو وظایفی دارم، همون جور که تو در برابر من وظایفی داری.
دوباره اخماش رفت تو هم. لبخندی زدم و گفتم:
_ اخم نکن کوچولو. فعلا منظورم از اون وظایفا نیست.
به اون اخمای غلیظ تر شدش خندیدم. پا شد بره که گفتم:
_ کجا؟ حرفم تموم نشده!
لحن جدی من، بعد از اون خنده، گیجش کرد. دوباره نشست و زل زد به پارکت کف خونه.
_ منظورم از وظایف، همون تقسیم کار بین یه مرد و زنه. می فهمی که؟
فقط نگام کرد. گمونم فهمیده بود.
_ خب من یه مردم و مثل خیلی مردای دیگه، این وظیفه ی منه که خرج خونه رو در بیارم. تو هم که خانوم این خونه ای. خب من دوست دارم شب وقتی میام خونه، چراغا روشن باشه و بوی غذا تو خونه پیچیده باشه، مثل باقی خونه ها. نمی گم که وظیفته. واسه سرگرمی آشپزی کن. چطوره؟ موافقی؟
البته استقبال همسر با آغوش باز هم دوست داشتم، که تو این شرایط توقع زیادی بود. سکوت، سکوت، باز هم سکوت. تحمل این همه سکوت رو نداشتم.
_ البته یه پیشنهاد دیگه هم دارم. فردا با هم می ریم خونه ی پدرت. هم یه عرض ادبی به پدر و مادرت می کنیم، هم من از اسدا... می پرسم چطور تو خونش تقسیم وظایف می کنه. هر جور که اون گفت، طبق همون عمل می کنیم. چطوره؟
باز ساکت نگام کرد.
_ از قدیم گفتن، دود از کنده بلند می شه. ما هم که اول زندگیمونه. چه بهتر که از تجربیات بزرگ ترا استفاده کنیم. بالاخره بزرگ تری گفتن، کوچیک تری گفتن. هر چی باشه، دو تا پیرهن از من و تو بیشتر پاره کردن. به نظرت چطوره؟ هوم؟
خندمو زیر ماسک بی تفاوتی قایم کردم. تو جواب دادن مونده بود.
_ بالاخره نگفتی، گزینه ی اول یا دوم؟
سکوت، سکوت، سکوت.
_ باشه، فردا ظهر می ریم خونه ی اسدا... تا ....
_ گزینه ی اول.
_ چی گفتی؟ نشنیدم.
_ گفتم گزینه ی اول ولی گفته باشم، آشپزیم خوب نیست.
نه بابا! هنوز اون زبونشو داشت.
_ ایرادی نداره. چند بار که خراب کردی، راه میفتی. فردا حاج خانوم میاد دنبالت برای خرید. یه کتاب آشپزی هم بخر.
_ من چیزی لازم ....
نذاشتم دیگه ادامه بده.
_ قبلا حرفشو زدیم. دوباره شروع نکن. من دوست دارم زنم از بقیه شیک تر و خوش لباس تر باشه. حتما چند تا پالتو با پوتین بردار. چرم اصل بخر. یکی از پالتوها رو سفید بگیر. ناسلامتی تازه عروسی. فکر پولشو نکن. تو کارت به اندازه کافی پول هست. حالا هم بهتره بری یه دوش بگیری تا بدنت بو نگرفته.
فرصت مخالفت بهش ندادم. دستشو گرفتم و کردمش تو.
_ یه حوله لباسی صورتی تو رختکن هست. مال خودته.
و در حموم رو بستم. برای شروع بد نبود.




بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,14, ساعت : 10:29 بعد از ظهر
****

با صدای زنگ تلفن گوشی رو برداشتم.
_ بله خانم بهرامی؟
_ آقای سپهرتاج، حاج آقا امینی تشریف آوردن.
_ حاج آقا امینی؟! بفرستینش داخل.
گوشی رو گذاشتم.
_ آرش پاشو، حاج امینیه.
آرش با تعجب سرشو از روی روزنامه برداشت و گفت:
_ حاج امینی؟! اون که همین دو هفته پیش این جا بود!
شونه هامو به نشونه ی بی خبری تکون دادم. از روی صندلی بلند شدم. کتم رو مرتب کردم و رفتم سمت در. حاج امینی از مشتری های اصلی و خوش حساب نمایشگاه بود. یه شرکت حمل و نقل داشت و از سهامدارای اصلیِ یکی از ترمینال های بزرگ شهر بود.
_ سلام حاجی.
دستشو آورد جلو و گفت:
_ به به! سلام به شادوماد. حالا دیگه یواشکی می ری زن می گیری؟!
به زور لبخندی زدم و دستشو تکون دادم.
_ حاجی، کم لطفی می کنی. همچینم یواشکی نبود. همراهتون خاموش بود، زنگ زدم منزل دعوت بگیرم، گفتن قشم تشریف دارید.
_ پس کم سعادتی از ما بوده.
بعد چشمکی زد و گفت:
_ ایشاا... دفعه بعدی.
بازم به زور لبخند زدم.
_ سلام حاجی، ما هم هستیما.
سرشو برگردوند و تازه آرش رو دید.
_ به به! سلام آرش خان.
آرش دستش رو گرفت جلوی حاجی.
_ سلام از ماست حاجی.
روی مبل نشست و پاهاشو دراز کرد.
_ مبارک باشه پسرم. وقتی فهمیدم، خیلی خوشحال شدم.
_ لطف داری حاجی.
_ حالا دخترِه چی کارس؟ باباش کیه؟ آشناس؟
_ نه حاجی آشنا نیست. خودشم دختر خوبیه.
موذیانه لبخندی زد. مطمئن شدم همچینم بی خبر نیومده.
_ هر چند قابل ندونستی با هم فامیل شیم ولی اینو بدون، مثل پسر خودم دوست دارم.
_ اختیار داری، حاجی ما کوچیک شماییم.
نگاهی به اتاق انداخت و گفت:
_ دکور جدیدتم مبارک. خیلی شیک تر از قبل شده. دادی دست کدوم شرکت؟
_ یه شرکت جدیده.
رو کردم به آرش که پشت به حاجی تکیه داده بود به میز و داشت به روزنامه ی امروز نگاهی می کرد.
_ آرش، کارت شرکت خانم رادمنش پیشته؟
دست کرد تو جیب کتش و از تو کیف پولش، یه کارت کشید بیرون.
_ بفرما حاجی.
حاجی نگاهی به کارت کرد و گفت:
_ خیلی وقت بود می خواستم دکور شرکتمو عوض کنم. دنبال یه طراح خوب می گشتم. خونه رو هم همین طور. دخترا می گن خونمون روح نداره. می خوام از پذیرایی گرفته تا اتاق خوابا، همگی رو بگم تغییر بده.
_ کارشون حرف نداره. واسه دکور خونه خودمم زنگ زدم همین شرکت.
چشمم افتاد به آرش که نیشش تا بناگوش باز بود. پشت به حاجی ایستاده بود و حاجی نمی دیدش. پسره ی .... چشم غره ای بهش رفتم. حیف که حاجی نشسته بود.
_ شرکت .... کارشون عالیه.
دوباره دکور دفترو از نظر گذروند و نگاهی به کارت کرد.
_ از دکور همین اتاق معلومه.
کارتو گذاشت تو جیبش و دستاش رو به هم مالید. عادتش بود. وقتی می خواست بره سر اصل مطلب، اول دستاشو به هم می مالید.
_ راستش واسه دو تا کار مزاحم شدم. یکیش این که سه تا اتوبوس جدید می خواستم.
_ به روی چشم حاجی. از کدوم کارخونه باشه؟
_ این دفعه سه تاشو اسکانیا می خوام. می خوام بندازمشون تو خط تهران- مشهد.
_ باشه حاجی. به آرش می سپارم تا فردا حاضرشون کنه.
از جیبش پاکتی در آورد و گذاشت روی میز.
_ آخر این هفته عروسی گل پسره. حتمی بیا. خانمتم با خودت بیار.
نمی دونم چرا از شنیدن لفظ خانمت از زبونش، خوشحال نشدم. یه جورایی کشدار گفت. پیرمرد موذی. حرفش بوی کنایه می داد.
_ چشم حاجی، اگه قابل بودیم خدمت می رسیم.

****

به خریدای سمانه که رو مبل به ردیف پهن بود، نگاه می کردم. یک به یک لباسا رو از نظر گذروندم. چشمامو بستم. نفس بلندی کشیدم و آروم دادم بیرون. گوشی رو از جیبم در آوردم و شماره آرش رو گرفتم.
_ سلام رییس.
_ سلام. رسیدی خونه؟
_ آره. تازه رسیدم. چطور مگه؟
_ گوشیو بده حاج خانوم، می خوام ازش تشکر کنم.
_ حاج خانم؟! باشه الان صداش می کنم.
چند دقیقه که گذشت، صداش تو گوشی پیچید.
_ آیدا می گه حاج خانم سرش درد می کرده، یه قرص خورده و خوابیده. سپرده واسه شامم بیدارش نکنیم.
خوب می دونستم سردردش از چیه. نباید ازش می خواستم با سمانه بره خرید.
_ پس هیچی. بعد زنگ می زنم.
تماس رو قطع کردم و دوباره نگاهی به خریدا انداختم؛ یه شلوار جین با یه مانتوی مشکی، یه کفش اسپورت سفید و مشکی، چند تا تی شرت که حاضر بودم قسم بخورم، دو تاشو از مغازه ی لباس مردونه خریده، با یه ژاکت سیاه.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,15, ساعت : 03:40 بعد از ظهر
سمانه باز کنار تخت نشسته بود و پاهاشو بغل کرده بود. رو به روش ایستادم و گفتم:
_ باقی خریدات کو؟
سرشو بالا آورد. چشماش قرمز بود.
_ همش همیناست.
_ فقط اینا؟!
_ چیز دیگه ای لازم نداشتم بخرم.
قسم می خوردم لجبازترین آدمیه که تو عمرم دیدم. ژاکت سیاهی رو که خریده بود، بیرون کشیدم و جلوش گرفتم.
_ این چیه خریدی؟! زنایی به سن و سال حاج خانمم دیگه از اینا نمی پوشند.
یه تی شرت مشکی از بین خریدا در آوردم.
_ اینو می بینی؟ شرط می بندم که سایز من می شه.
فقط ساکت نگام می کرد.
_ حاضری شرط ببندی؟
شونه هاشو انداخت بالا.
_ پس می بندی؟
شروع کردم به باز کردن دکمه های بلوزم. چشماش گرد شد. خواست بلند شه بره که راهشو سد کردم.
_ کجا؟
نشست روی تخت و روشو برگردوند سمت دیوار. تی شرت رو جلوی خودش پوشیدم. محکم به بدنم چسبید اما یه شکافم بر نداشت.
_ خوب نگاه کن. دیدی شرطو بردم؟ حالا چی می گی؟
شونه هاشو دوباره بالا انداخت.
_ یه سوال ازت می پرسم، می خوام راستشو بشنوم وگرنه ممکنه صبوری این چند روزمو که نمی دونم از کجا اومده، از دست بدم و اون وقت ....
فقط نگام کرد.
_ کاری ندارم به این که چی خریدی، چی نخریدی. نمی خوام سلیقمو بهت تحمیل کنم ولی چرا لباسای به این تیرگی و گشادی رو برداشتی؟
_ ....
_ چی پیش خودت فکر کردی؟
_ ....
_ با توام دختر، مگه گوشات نمی شنوه؟
_ من همیشه لباسای گشاد می پوشم. آقام بدش میومد، می گفت دختر نباید لباسش بهش بچسبه.
_ واقعا؟! یعنی باور کنم؟
باز جوابمو با بالا انداختن شونه هاش داد. تی شرت رو از تنم در آوردم.
_ باشه، باور می کنم، اما فکر می کنم باید یه کم خودمو بهت بشناسونم خانم کوچولو.
با پشت دستم صورتشو نوازش کردم. صورتشو عقب داد.
_ اینو بدون، من در مقابل جنس مخالف، مقاومتم خیلی زیاده. حتی در برابر خوشگلترین، خوش هیکل ترین و خوش اخلاق ترینشون هم وا ندادم. شاسی بلندایی که توی لجباز، بینشون جوجه ای خانم کوچولو.
با انگشت اشارم، آروم کوبیدم رو پیشونیش.
_ پس اگه تو با اون مغز فندقیت، نشستی و با خودت فکر کردی که با پوشیدن لباسای تنگ، اونم با رنگ روشن، ممکنه من تحریک بشم و بعد یه اتفاقایی بیفته، باید بگم کاملا در اشتباهی. مطمئن باش تا خودم نخوام، هیچ ....
_ اما آقام ....
_ این قدر واسه من آقام آقام نکن. یعنی اون قدر عقلت رشد نکرده که بفهمی اسدا... منظورش به اون خونه ی بی در پیکریه که سر هر کس و ناکسی توش بازه، نه به این خونه که خانمش خودتی و خودت؟
دوباره سرش رو برگردوند و به کمد خیره شد. بلوزمو از روی تخت برداشتم و از اتاق بیرون زدم. دیگه داشت تو تحریک کردن اعصاب من زیاده روی می کرد.

****
بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,15, ساعت : 07:34 بعد از ظهر
ماشین رو گذاشتم تو پارکینگ. رو به روی آسانسور ایستادم. امروز به اندازه ی کافی تو نمایشگاه جنگ اعصاب داشتم، واسه همین تصمیم گرفته بودم تا اون جا که می شه، برای آرامش خودم هم که شده، امشب به سمانه نزدیک نشم ولی همین که درو باز کردم، بوی غذا به مشامم خورد. برای اولین بار بوی غذا تو این خونه پخش شده بود. اون قدر به نظرم خوب اومد که ارزش داشت از تصمیمم برگردم.
دستامو با حوله خشک کردم و پشت میز نشستم. میز رو خیلی ساده چیده بود. یه بشقاب و یه قاشق و چنگال با یه لیوان کنارش.
_ به به! شام بخوریم یا خجالت خانم خانما؟
دیس غذا رو گذاشت روی میز؛ کته ی گوجه. برعکس بویی که راه انداخته بود، قیافه ی چندان جالبی نداشت. با قاشق به تکه های سیاه رنگی که ما بین دونه های برنج بود، اشاره کردم.
_ اینا چین؟!
پارچ آب رو گذاشت رو میز.
_ پیاز داغ.
_ تا اون جا که می دونم، رنگ پیاز داغ تو مایه های طلاییه ولی اینا که سیاهن!
_ حواسم نبود، سوخت. فرصت نشد از دوباره بگیرم.
فرصت نشد! دختره ی لجباز. با این کار می خواست غیرمستقیم حرص منو در بیاره. با قاشق سعی کردم پیازای سوخته رو بزنم کنار. اومد از آشپزخونه بره بیرون که بازوشو گرفتم.
_ کجــا؟
سعی کرد تا بازوشو از دستم در بیاره.
_ می خوام برم تو اتاقم.
_ پس خودت چی؟
_ میل ندارم.
خندیدم و گفتم:
_ مدیونی اگه فکر کنی تنها خوری می کنم.
_ اما من سیرم.
به زور نشوندمش پشت میز. یه قاشق دیگه از کابینت برداشتم.
_ از قدیم گفتن، آدم سیر تا بیست لقمه جا داره. بشقابم نمی خواد. تو همین دیس می خوریم.
قاشقو دادم دستش.
_ درست مثل تازه عروس دومادا. مگه ما چیمون کمتره؟
قاشق رو به ناچار از دستم گرفت اما برای غذا خوردن مردد بود. پیاز سوخته ها رو با حوصله کنار زدم. با بردن اولین قاشق به دهنم، تازه دلیل تردیدشو فهمیدم. حتی برای منی که به خوردن غذای تند عادت داشتم، زیادی تند بود. به روی خودم نیاوردم و قاشق دوم رو به دهن بردم.
_ چرا نمی خوری؟!
اولین قاشقو که به دهن برد، دست بردم و تنگ آب رو کشیدم سمت خودم. "به این میگن جنگ نرم سمانه خانم. فکر کردی خیلی زرنگی؟" قاشق سوم رو هم فرو دادم و زیر چشمی نگاش کردم. لقمشو آروم آروم می جوید. رنگ سفید صورتش داشت کم کم گل گلی می شد. یه لبخند پهن رو صورتم نشست. با قاشق پیازا رو کنار زد. به قاشق دوم نکشید که دوید سمت سینک و یه لیوان آب خورد. بلند شدم و در حالی که خندم رو قایم می کردم، یه تکه نون دادم دستش.
_ نون بخوری زودتر تندیش می پره.
نون رو نگرفت اما یه لیوان دیگه پر کرد و خواست از آشپزخونه بره بیرون که دستشو گرفتم، نشستم رو صندلی، بدون توجه به تقلاش نشوندمش روی پام و بین دو تا بازوم قفلش کردم. اول گذاشتم خوب تقلا بکنه. یه کم که آروم تر شد و شروع کرد به نفس نفس زدن، گفتم:
_ بذار یه چیزی بهت بگم خانم کوچولو. اگه دوست داری با من کل بندازی، بنداز، منم پایم اما بیا یه قانون براش بذاریم؛ مواد خوراکی شامل این کل کل نمی شه، چون هر جور درستش کنی، خودت باید بشینی کنارم و تا تهشو بخوری.
با خشم نگام می کرد. با سر انگشتم ضربه ای به دماغش زدم.
_ این دفعه رو ندید می گیرم اما دفعه ی ....
_ ولم کن. من که آشپز تو نیستم.
لپش رو گرفتم.
_ تو تاج سرمی، خانممی، عشقمی.
مشتاشو گره کرد و باز سعی کرد تا خودشو آزاد کنه.
_ نه، من نمی خوام هیچ کدوم اینا باشم. من فقط این جا یه مهمونم، مهمونی که دیر یا زود می ره.
حلقه دستم دور بدنش شل شد. خودشو آزاد کرد و دوید سمت اتاق. دستامو بردم تو موهام و به دیس غذا نگاه کردم. کاش از تصمیمم بر نگشته بودم. مهمون!

****

یه هفته ای از عقدمون می گذشت. سمانه هنوز همون سمانه بود و یه ذره هم عوض نشده بود، فقط دو روز تا عروسی پسر حاج امینی مونده بود. بین رفتن و نرفتن مردد بودم. یه روز مونده به مراسم، تصمیم خودمو گرفتم. بعد از کلی جنگ و دعوا تونستم راضیش کنم تا برای خرید بیاد. کمی با فاصله از پاساژ پارک کردم.
_ پیاده شو، رسیدیم.
_ ....

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,15, ساعت : 08:31 بعد از ظهر
تمام طبقه اول پاساژ رو با بی تفاوتی قدم برداشت. خیلی بچه بود. سرش رو زیر گرفته بود و قدم هاشو اون قدر آروم برمی داشت که نگاه سنگین بعضی از مردمی رو که از مقابلمون رد می شدند، احساس می کردم. به ناچار دستشو محکم گرفتم و فشار دادم.
_ نیومدیم این جا قدم بزنیم. بهتره لااقل یه نگام به ویترینا بندازی.
سرشو با بی میلی به سمت ویترین یه بوتیک برگردوند. یه لباس دخترونه خیلی شیک نظرمو جلب کرد. یه لباس سفید که بلندیش تا زانو می رسید. یه کمکی هم آستین داشت. گوشه ی سمت چپ لباس چند طبقه چین داشت. لباس قشنگی بود و روی هیکل سمانه غوغا می کرد.
_ این چطوره؟
در جواب من فقط اون شونه هاشو بالا انداخت.
_ به نظر من که بد نیست. بیا بریم پروش کن.
از اتاق پرو که بیرون اومد، لباس رو گذاشت رو پیشخون مغازه.
_ چی شد؟ چرا نذاشتی رو تنت ببینمش؟ اندازت بود؟
موهاشو از رو پیشونی هل داد زیر روسری.
_ اندازم بود ولی خوشم نیومد.
خرید با سمانه خیلی حوصله می خواست. اون قدر بد خرید بود که آخرش این من بودم که لباسا رو از بین رگالا انتخاب می کردم و می دادم دستش و بعد می فرستادمش داخل پرو. آخرشم با بی حوصلگی میومد بیرون و می گفت نپسندیده.
توی یه مزون خیلی شیک ایستاده بودم و بیست دقیقه ای منتظر. این دفعه بیشتر اون تو مونده بود. نگام رفت سمت اتاق پرو، چون درش خراب بود، یکی از دخترای فروشنده از بیرون درو قفل کرده بود. آروم و بی صدا گیره ی درو برگردوندم. یه نگاه به دور و برم کردم، همه سرشون به کارشون گرم بود. یهو درو باز کردم و زل زدم بهش. از دیدن من شوکه شد. فقط نگاش کردم. تکیشو از دیوار گرفت و صاف ایستاد. باید به توانایی خودم در حدس زدن رفتاراش آفرین می گفتم. تو این هفت روز خوب شناخته بودمش. مرغش فقط یه پا داشت. زیادی لجباز بود. همه لباسا رو تو دستش گرفته بود و تکیه داده بود به دیوار اتاق پرو.
نفس بلندی برای حفظ آرامشم کشیدم.
_ فقط بگو کدوم یکی رو پوشیدی؟

****

جعبه ی لباس سفیدی که همون اول دیده بودیم، با بسته های کیف و کفش و یه پالتوی سفید که به سلیقه خودم خریده بودمشون رو گذاشتم تو ماشین. یه ست کامل لوازم آرایش مارک رو هم به پیشنهاد فروشنده برداشته بودم. برا ی همین چند قلم نزدیک پنج ساعت وقت گذاشته بودم. باید اعتراف می کردم که خرید با مهناز به مراتب خیلی آسون تر بود.
جلوی یه رستوران چینی پارک کردم.
_ پیاده شو.
_ واسه چی؟!
_ امشب می خوام از آشپزی کردن راحتت کنم.

****

با دیدن منوی غذا گیج شده بود. برای بار دوم نگاهی به منو کرد.
_ می خوای به سلیقه ی خودم برات سفارش بدم؟
بعد از این که گارسون سفارشا رو گرفت، رو کردم بهش و گفتم:
_ یه کم در مورد خودت بگو.
_ چی بگم؟
_ هر چی دوست داری بگو.
_ واسه چی می پرسی؟
_ واسه چی نداره! ناسلامتی زنمی. دوست دارم بیشتر ازت بدونم.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,16, ساعت : 09:12 بعد از ظهر
_ چی می خوای بدونی؟ تو که از همه چی من خبر داری.
_ از همه چیِ همه چی که نه، مثلا تا کجا خوندی؟ چه رشته ای خوندی؟ چی دوست داری؟ چی نداری؟
سرش رو گرفت پایین و گفت:
_ تا دیپلم بیشتر درس نخوندم، همینم به التماس مادرم بود وگرنه اسدا... همون موقع که اول دبیرستان بودم، می خواست شوهرم بده به بقال محلمون که تازه زنشو طلاق داده بود، همونی که سر کوچمون دکون داره، می گفت وضعش توپه. اون موقع به التماس مادرم و گریه های من، با پا در میونی یکی از همسایه ها کوتاه اومد. تا مدت ها سرکوفتمون می زد، فکر می کرد ضرر کرده، علم غیب نداشت که خدا یکی بهترشو می ذاره ....
سکوت کرد و دیگه ادامه نداد.
_ چرا ساکت شدی؟ یکی بهترشو می ذاره چی؟
شروع کرد به بازی با لیوان توی دستش.نمی دونم چه حکمتی داشت، این دختر با این چهره ی فرشته گونه، زبونش مثل نیش مار زهری بود.

****

حاجی دم ورودی تالار ایستاده بود و به مدعوین خوش آمد می گفت، تا ما رو دید بلند گفت:
_ به به ببینید کیا تشریف آوردند! شادوماد و عروس خانوم. سرفرازمون کردید. خوبید شما خانوم؟
خواننده با فاصله ای نه چندان دورتر از ما، داشت گلوشو پاره می کرد، به سختی صدای حاجی رو می شنیدم. دست حاج امینی رو محکم فشار دادم.
_ خواهش می کنم حاجی. شرمندمون نکنید. انجام وظیفه بود.
سمانه به دست حاجی که جلوش دراز شده بود زل زد و حرکتی نکرد. از این کارش خیلی خوشم اومد. دستشو تو دستم گرفتم.
_ حاجی حقیقتش خانوم من یه کم حساسن.
پیرمرد دستشو عقب کشید و نیم نگاهی، نه چندان جالب به سمانه انداخت و گفت:
_ شرمنده، خبر نداشتم. ماشاا...، معلومه خانم با کمالاتیه!
ماشاا... رو کشدار گفت. پیرمرد مزخرف. نمی دونم چه پدر کشتگی با زن من داشت.
با هدایت حاجی، سر یکی از میزا، نزدیک جایگاه رقص نشستیم. نگام رفت بین انبوه دختر و پسرای جوونی که می رقصیدن. این وسط دو تا دختر حاجی، با اون لباسای نیم وجبیشون و اون آرایش غلیظشون، از همه تابلوتر بودن. نگاهی به سمانه انداختم، هر چند آرایش نداشت، اما با اون لباس سفید و پوتینای سفید که تا زیر زانوش بالا اومده بود و موهاش که دو طرف شونه اش ریخته بود، شبیه عروسکای باربی شده بود. از اون دخترای سانتی مانتال تو مهمونی هیچی که کم نداشت، سرتر هم بود. خودمم یه کت و شلوار سفید پوشیده بودم، با یه بلوز مشکی و یه کراوات سفید. می شد بگی کم و بیش با هم ست بودیم. سمانه با اون چشمای خوشگل عسلیش، محو عروس با اون دامن پفش شده بود.
_ کافیه فقط یه اشاره بکنی!
سرش رو برگردوند و گفت:
_ چی؟
_ گفتم کافیه فقط یه اشاره بکنی؟
گنگ نگام کرد.
_ منظورم اینه که فقط یه اشاره کن تا یه عروسی برات بگیرم که این عروسی در برابرش هیچم به حساب نیاد.
هیچی نگفت و دوباره نگاشو دوخت به عروس.
_ راستشو بگو سمانه، تو دلت نمی خواد عین بقیه ی دخترا تور عروسی بپوشی؟
شونه هاشو بالا انداخت.
_ سمانه؟
_ کدوم دختریه که بدش بیاد لباس عروسی تنش کنه؟
_ پس چرا تو ....؟
_ من انگیزه ی پوشیدنش رو ندارم.
_انگیزه؟! چه انگیزه ای؟ منظورت چیه؟
_سلام بهادر خان.
سرمو به طرف دستی که جلوم قرار گرفته بود، چرخوندم تا صاحبش رو تشخیص بدم. شیوا بود، دختر بزرگه ی حاج امینی.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,16, ساعت : 10:28 بعد از ظهر
این پست تقدیم به دوست عزیزم setaresetr وممنون بابت نقد خیلی مفیدش..:-118-:
&&&&&&&&&&&&&&


از جا بلند شدم و دست دادم.
_ سلام از ماست شیوا خانم. خوب هستید؟
_ ممنون. خوش اومدید. چیزی کم و کسر ندارید؟
_ تشکر، همه چی هست.
روی صندلی خالی کنارمون نشست.
_ راستش از بابا شنیدم عقد کردید، گفتم هم بیام سلامی عرض کنم و هم به شما و خانمتون تبریک بگم.
_ ممنون، به حاجی عرض کردم، زنگ زدم دعوت بگیرم که گفتند تشریف بردید قشم.
_ آره، یه هفته ای همراه بابا و شراره رفتیم کیش، واسه خرید عروسی.
اشاره ای به سمانه کرد.
_ راستی ما رو به هم معرفی نمی کنید؟
_ به روی چشم.
دست سمانه رو به دست گرفتم.
_ خانمم سمانه خانوم، ایشونم شیوا خانم، دختر حاج آقا امینی هستند که دم در دیدیمشون.
سمانه سرش رو با گفتن خوشبختم، تکون داد.
_ منم خوشبختم، راستی عزیزم چند سالته؟
_ نوزده سالمه.
_ دانشجویی؟
سمانه سرشو پایین انداخت.
_ دانشگاه نمی رم.
_ پس پشت کنکوری هستی. دوره ی تست زدن و کنکور و شب بیداری. یادش بخیر! چه روزایی بود. من الان ترم شش بیهوشی هستم.
سمانه در جوابش فقط سکوت کرده بود. وقتی سکوت سمانه رو دید رو کرد به من.
_ راستی عروسیتون کِی هست؟
نگاهی به سمانه کردم و گفتم:
_ هنوز تاریخشو معین نکردیم.
_ به نظر من بندازید تابستون، اونم تو باغ، من با عروسی تو زمستون، اونم داخل تالار کاملا مخالفم.
لبخندی زدم و گفتم:
_ تا ببینیم چی پیش مییاد.
چند لحظه که گذشت نگاهش رو بین من و سمانه چرخوند و گفت:
_ شما و خانمتون با وجودی که خیلی با هم فرق می کنین، اما خیلی به هم میاین، یه نوع تضاد قشنگی دارید.
_ واقعا؟!
تو چهره هامون دقیق شد.
_ واقعا! خانمتون چشمای عسلی داره، ولی چشمای شما تیله ایه. خانمتون پوستش سفیده، اما شما گندمی هستید. بینی خانمتون می شه گفت عروسکیه، اما بینی شما استخونی و کشیده اس. لباتون تا حدودی شبیه همه، جفتتون لبای قلوه ای دارید.
دستش رو بیضی وار تو هوا چرخوند.
_ فرم صورتتونم همین طور، کشیده اس. ابروهای هر دوتونم که پهن و کمونیه.
یهو تو ابروهای سمانه دقیق تر شد و گفت:
_ اِ ... چرا ابروهاتو دست نزدی؟
سمانه نگاهی به جفتمون انداخت و آهسته گفت:
_ ما رسم نداریم دختر تا عروسی به ابروهاش دست بزنه.
_ وا! حتی تو عقد؟ من نمی دونستم هنوزم از این رسما هست!
نگاهی به ابروهای کمونی سمانه انداختم. راست می گفت، در مقابل ابروی باریک شیوا، پهن می زد.
_ داشتم می گفتم، از نظر اندامم ....
یه جورایی داشت حوصلمو سر می برد. یهو نگام به حاجی افتاد.
_ شیوا خانم، مثل این که حاجی داره به شما اشاره می کنه.
سرشو برگردوند.
_ وای راست می گید. من دیگه برم. تا یادم نرفته، وسیله پذیرایی برای آقایون، ضلع غربیه سالن هست.
با تکون دادن سر، بدرقش کردم. معلوم نبود بیهوشی می خونه یا چهره شناسی. برگشتم و نگاهی به ابروهای سمانه انداختم.
_ واقعا همچین رسمی دارید؟!
_ ....
_ شایدم ندارید و واسه این یکی هم انگیزه می خواد؟!
باز هم سکوت. ترجیح دادم منم سکوت کنم و از جشن لذت ببرم. بهترین وسیله هم برای این کار در ضلع غربی سالن بود.


فصل ششم

داشتم از روی لپ تاپم عکسای عقد رو می دیدم. یه نقطه ی مشترک تو همشون زیادی مشترک بود؛ سردی و بی رغبتی عروس. صدای در بلند شد.
_ بله!
منشی اومد داخل.
_ آقای سپهرتاج، آقای سرمدی تشریف آوردن.
لپ تاپ رو خاموش کردم.
_ بفرستشون داخل. به مش صمدم بگو دو تا فنجون قهوه بیاره.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,16, ساعت : 11:55 بعد از ظهر
با دیدن هومان از جام بلند شدم.
_ به به سلام شادوماد!
اومد بغلم کنه که نذاشتم. خندیدم و گفتم:
_ این بغلا رو ببر واسه اونی که طالبشه، البته اگه پیدا بشه.
خندید و گفت:
_ پیدا شده، خوبشم پیدا شده.
_ نه داداش، پس پیدا شده رو نمی کنی؟ پس آخر این دستِ راستِ من کار خودشو کرد.
بلند خندید و سرشو تکون داد.
_ ای گفتی!
_مبارک باشه. مراسم رو کی می گیری؟
_مراسمم می گیرم، اونم مفصل. خدا رو چه دیدی؟ شاید اصلا فامیلم از آب در اومدیم.
_ چی؟!
خندید و گفت:
_ همین که شنیدی، ولی اول از همه بریم سر وقت کار.
چند تا برگه از تو کیفش در آورد.
_ اینا حکمای جدیدن، بده بهرامی از روشون کپی بگیره، می خوام ببرم واسه اجرا. این دو تا هم برگای جلب سیارن، بابت اون دو تا چکای برگشتی؛ همین امروز بدشون رجبی، پونزده روز بیشتر اعتبار نداره.
با بیرون رفتن منشی، رو کردم بهش.
_ منظورت از فامیل در اومدیم چی بود؟
_ دختره رو اون روز تو محضر دیدم. گمونم از فامیلای عروس بود.
_ محضر؟ کدوم یکی؟ خیلی تو فامیلشون دختر نداشتن.
_ همونی که یه پالتوی مشکی با یه پوتین قهوه ای پوشیده بود. آهان، اومد کنار عروس و باهاش حرف زد.
حواسم رفت پی دوست سمانه.
_ شامم نموند.
_ فکر کنم بدونم کیو می گی. اسمش پریساست، همکلاسی سمانه.
_ همکلاسیش؟! دختره خوبی به نظر میومد. می شه یه تحقیق کنی ببینی خانوادش چجورین؟ تحصیلاتش چقدره؟
_ باشه، از سمانه می پرسم.
هومان قهوش رو آروم می خورد. بین پرسیدن یا نپرسیدن سوالی که تو ذهنم می چرخید، مردد بودم. این روزا دیگه حتی کشیدن نفسای بلند و عمیق هم نمی تونست آرومم کنه. این دختر زیادی یه دنده بود و هیچ رقمه کوتاه نمیومد. کیفش رو گذاشت روی پاش. کم کم آماده رفتن می شد.
_ من برم دیگه.
_ راستی هومان یه سوال ازت داشتم.
_ سوال؟ بفرما.
_ یه زن و شوهرن که انگار به مشکل خوردن.
_ مشکل؟ چه مشکلی؟
_ چه می دونم، مشکل خونوادگی.
خندید و گفت:
_ به قول قدیمیا، زن و شوهر دعوا کنن، ابلهان باور کنن. زن و شوهرن دیگه. حکم طلاقم تو دستشون باشه، کافیه یه شب بندازیشون تو یه اتاق، تا صبح به هم برمی گردن که هیچ، نه ماه دیگه یه کوچولو می ذارن تو بغلت.
چشمکی زد و گفت:
_ می فهمی که چی می گم؟
بلند خندیدم و بین خنده گفتم:
_ نه داداش. مشکلشون جدی تر از ایناست، مثل این که خانمه هیچ رقمه نمی سازه.
_ منظورت اینه که تمکین نمی کنه.
_ آهان، همین که گفتی؟ می خوام ببینم اگه زنی از شوهرش تمکین نکنه، چه جوری می شه قانونی مجبورش کرد.
مشکوک نگاه کرد.
_ چرا این جوری نگاه می کنی؟ واسه یکی از راننده های شرکت پرسیدم. بهم سپرده ازت بپرسم.
_ آهان، منو بگو یه لحظه فکر کردم واسه خودت می پرسی.
_ کی؟ من؟ ما که همین چند روز پیش عقد کردیم. خودت که از رسم و رسوما خبر داری. کو تا عروسی؟
_ آها. خب در قانون ما دریافت نفقه مستلزم تمکین از شوهره، قانون می گه اگه زن تمکین نکرد، مستحق نفقه و خرجی هم نیست. اگرم قطع کردن نفقه جواب نداد، می تونه بره دادگاه یه دادخواست الزام به تمکین بده. اگه بازم جواب نداد و زن حاضر به تمکین نشد، بر اساس رای الزام به تمکین، می تونه بره دادگاه و برای اختیار کردن همسر دوم اقدام کنه.
_ همسر دوم؟
_ بله، زن دوم.
_ به غیر این راه دیگه ای نداره؟
_ چرا یه راه دیگه هم هست، البته غیر قانونی.
_ غیر قانونی؟
_ اوهــــوم، طرف اهل دور زدن قانون هست یا نه؟
_ دور زدن؟ تا چه جور دوری باشه؟
_ به رانندت بگو به دست آوردن دل خانما اون قدرام سخت نیست، به جای این که الکی خودشو تو این راهروهای دادگاه، واسه یه حکم ولو کنه، یه شاخه گل، با یه کادوی کوچیک بگیره، بره سر وقت زنش، مطمئن باشه تاثیری که اون شاخه ی گل هزار و پونصد تومنی روی زنش می ذاره، کل سیستم دادگستری دنیا نمی تونه بذاره.
ایستاد و ادامه داد:
_ تو زندگی زناشویی، مصالحه همیشه بهترین راهه.
خندیدم و گفتم:
_ داداش، مثل این که خیلی تجربه داری؟
خندید و گفت:
_ درسته نخوردیم نون گندم، ولی دیدیم دست مردم. اینا رو بر حسب تجربه کاریم گفتم.
تا دم در بدرقَش کردم. صورتم کشید تو هم، من و ازدواج دوم. اون وقت بعد از این همه بدبختی و در به دری، تازه می شدم یکی مثل بابام.

****

تصمیم داشتم سمانه رو غافلگیر کنم. نزدیک بیست روز از عقدمون می گذشت و تازه یادم افتاده بود که تو دوره ای که هر بچه ی پنج ساله ای موبایل داره، سمانه هنوز موبایل نداره. بعد از رفتن هومان، دست به کار شدم. نزدیک سه ساعت طول کشید تا گوشی دلخواهم رو پیدا کردم و بعد گل فروشی.
دست گل رز رو تو دستم جا به جا کردم و آروم وارد خونه شدم. خونه سوت و کور بود. بوی غذا از آشپزخونه نمیومد. شاید اگر لجبازی نمی کرد، شب شام رو توی یه رستوران شیک و آروم می خوردیم. وارد پذیرایی که شدم، خبری از سمانه نبود، در عوض یه دختر با یه پالتوی مشکی توی پذیرایی نشسته بود. لازم نبود که خیلی به خودم زحمت فکر کردن بدم تا یادم بیاد این دختر کیه. پس یه سرفه ی مصلحتی کردم. دختر با دیدن من از جا پرید.
_ سلام.
رنگ و روی دختر سریع به سفیدی برگشت.
_ سَ .... سلام بهادر .... خان!
لکنت هم بهش اضافه شده بود. این دختر از چی این قدر ترسیده بود؟
_ خوش اومدید پریسا خانم.
با صدای باز شدن در اتاق، چرخیدم سمت سمانه و گوشی تلفن همراهی که توی دستش بود.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,17, ساعت : 11:09 بعد از ظهر
به وضوح با دیدن من وحشت زده شد، اما زود به خودش اومد. آروم سلام کرد و رفت کنار پریسا و گوشی رو داد دستش. چشماش خیس بود. معلوم بود که تازه گریه کرده. نگاهی به گوشی بنفش رنگی که توی دست پریسا بود کردم.
_ با کی حرف می زدی؟
موهاشو فرستاد پشت گوشش.
_ مادرم.
_ مادرت؟ چرا از تلفن خونه استفاده نکردی؟!
دو به شک بود چی جواب بده که پریسا یهو از جا بلند شد.
_ من دیگه برم.
خیره شدم به پریسا که رنگ به صورتش نمونده بود.
_ کجا پریسا خانوم؟ شام تشریف داشته باشید.
کیفش رو سریع از روی میز برداشت و انداخت رو شونه اش.
_ مزاحم نمی شم بهادرخان، همین الانشم دیر شده، باید زودتر برم.
سمانه تا دم در برای بدرقش رفت. همون جا وسط پذیرایی ایستادم. حس خوبی نداشتم. یه چیزی این جا میزون نبود. صدای بسته شدن در که اومد، جعبه ی کادو پیچ شده ی موبایل رو همراه دسته گل گذاشتم روی میز. سوییچ رو توی دستم چرخوندم و رو به سمانه که داشت می رفت تو اتاق گفتم:
_ این جور که معلومه امشب شام نداریم، من می رم از سر کوچه غذا بگیرم. چی می خوری؟
برگشت و آروم گفت:
_ چیزی نمی خورم.
بدون حرف دیگه ای از خونه بیرون زدم. پریسا هنوز منتظر بالا اومدن آسانسور بود. آسانسور که بالا اومد، پشت سرش وارد شدم. تازه متوجه من شد. تکیَم رو دادم به دیوار آسانسور و زل زدم بهش. دختر بیچاره زیر نگاه من رنگ به رنگ می شد. شماره ی آرش رو گرفتم.
_ الو آرش کجایی؟
_ من؟ طرفای میدون بوعلی.
_ پس نزدیکی. همین حالا یه نوک پا بیا خونه.
_ بیام اون جا؟! خبریه؟
_ نه، چه خبری؟ راستی وقتی میای، از بیرون بر سر خیابون، دو پرس جوجه بگیر.
تماس رو که قطع کردم به همکف رسیده بودیم. دختر تقریبا خودش رو انداخت بیرون و با عجله شروع به رفتن کرد.
_ پریسا خانوم.
ایستاد.
_ یه عرض کوچولو باهاتون داشتم.
با ترس نگام کرد.
_ با من؟
_ بله با شما.
_ بفرمایید.
اشاره ای به رفت و آمد توی لابی کردم.
_ این جا که نمی شه. می شه بیاین بریم یه جای بی سر و صداتر؟
وحشت و تردید رو می تونستم از صورتش بخونم. به طرف پله های اضطراری ساختمون هدایتش کردم. آروم قدم برمی داشت. مطمئن بودم کل روز سر و کله ی کسی اون قسمت پیدا نمی شه. همین که رسیدیم با فاصله ی کمتر از نیم متر رو به روش ایستادم. اون قدر ترسیده بود که خودشو چسبوند به دیوار. با ترس نگام می کرد. یه دستم رو گذاشتم رو دیوار درست کنار گوشش و اون یکی دستمو جلوش گرفتم.
_ بدش به من.
_ ....
دستم رو تکون دادم و گفتم:
_ می گم بدش به من.
آب دهنش رو قورت داد و با لکنت گفت:
_ چی .... چی رو؟
_ موبایلتو، بدش به من.
_ موبایلم؟ واسه چی می خواین؟!
از لابه لای دندونام که رو هم ساییده می شد، غریدم:
_ بهتره با زبون خوش اون موبایل لعنتیو رد کنی، تا اون روی دیگمو ندیدی.
با چشمای گرد شده نگام کرد و خودشو بیشتر چسبوند به دیوار.
_ پس نمی دی؟ زبون خوش حالیت نمی شه؟ باید به زور بگیرم؟
با دستای لرزون دست کرد تو جیب پالتوش و موبایل رو در آورد. گوشی رو از دستش قاپیدم. کمی براندازش کردم. سونی اریکسون کشویی. گوشی رو باز کردم و سریع صفحه ی آخرین تماس رو آوردم. چشمم خورد به آخرین تماس که یه شماره موبایل بود. سمانه گفت با مادرش صحبت می کرده. مادرش همراه نداشت، حتی اتاقشون تو اون خونه کلنگی، خط ثابت نداشت. تا اون جا که می دونستم مادرش برای تلفن به سمانه، از تلفن صاحبخونه استفاده می کرد. پس اگه با مادرش حرف می زد، باید آخرین شماره، یه شماره ی خط ثابت می بود. پس این شماره ی موبایل لعنتی مال کی بود؟
زل زدم تو چشمای پریسا و دکمه تماس رو فشار دادم. به بوق دوم نرسید که یه صدا تو گوشی پیچید.
_ جانم.
نفسم بند اومد.
_ الو سمانه! سمانه؟ الو؟ چرا حرف نمی زنی؟
با شناختن صدایی که تو گوشی پخش می شد، خشکم زد.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,18, ساعت : 12:05 قبل از ظهر
_ الو! سمانه خودتی یا .... پریسا؟! پریسا؟ خودتی یا پ ....
گوشی رو از کنار گوشم دور کردم و دستم رو گذاشتم روی دکمه ی قطع تماس. چیزی رو که شنیده بودم باور نمی کردم. دندونام داشت روی هم ساییده می شد. نگاهم رو از روی گوشی انداختم روی پریسا. وحشت زده داشت نگام می کرد. اشکاش داشت کم کم در میومد. دستام بی اراده مشت شد. قسم می خورم اگر مرد بود، گردنش رو می شکوندم. تلفنشو جلوش گرفتم و تکون دادم.
_ حالا دیگه میای تو خونه ی من، واسطه گریِ جمشید و می کنی؟
_ مَ .... مَ ....
_ تو چی؟ اومدی بین جمشید و سمانه رو بگیری؟
_ به خدا من ....
فریاد زدم:
_خفه شو، خفه شو تا نزدم اون فک کثیفتو پایین بیارم.
خودشو بیشتر چسبوند به دیوار و شروع کرد به گریه کردن. هیچ وسیله ای برای کم کردن عصبانیتم جز موبایلش دم دستم نبود که کوبیده شدنش به دیوار و پخش زمین شدنش یه ذره هم آرومم نکرد.
_ جمشید چه نقشه ای واسه سمانه داره؟
به گوشی متلاشی شدش نگاه کرد و میون گریش گفت:
_ به خدا من چیزی نمی دونم.
_دروغ نگو.
_ ....
فریاد کشیدم:
_ دِ جون بکن تا نمردی. بگو اون نامرد چه نقشه ای تو سرشه؟
_ به خدا من خبر ندارم.
قفل دهنش این جوری باز نمی شد، دستمو به علامت سکوت گذاشتم رو دهنم.
_ هیس، گریه نکن. برای دفعه ی آخر می گم. از اول تا آخرشو بدون این که یه کلمه جا بندازی بگو.
_ ....
جواب تهدید من فقط گریه بود. به این سادگی حاضر نبود زبون باز کنه. گوشی رو از جیبم در آوردم. انگشتم رو به علامت سکوت گرفتم جلوی دهنش. شماره رو گرفتم و دکمه بلندگو رو زدم. صدای هومان بود که تو پله های اضطراری بلند پیچید.
_ سلام داداش بهادر، چه سعادتی نصیب ما شده که امروز ....
_ سلام هومان خان، چه کاره ای؟ سرت شلوغه یا نه؟
_ فعلا که خلوته و یه نفسی می کشم.
_ راستش یه سوال دیگه داشتم، یادم رفت صبحی ازت بپرسم، شرمنده، باز مزاحمت شدم.
_ مزاحمت چه صیغه ایه؟ مراحمی داداش، تو جون بخواه.
نگاهی به پریسا کردم که با چشمای اشکی، داشت گوش می کرد.
_ می خواستم بدونم اگه یه نفر بیاد و بین یه زن شوهردار با یه مرد غریبه رو جمع کنه، حکمش چیه؟
_ جمع کنه؟ تا چه جور جمع کردنی باشه؟
_ فرقی نمی کنه. اونی که سنگین تره رو بگو.
_ برای چی می پرسی؟
_ واسه یکی از آشناها می پرسم، مثل این که یکی زیر پای زنش نشسته، می فهمی که چی می گم؟
_ آره متوجه شدم. ببین از نظر حقوقی جنبه ی جزایی داره. شوهرِ زنه می تونه دو تا شاهد جور کنه؟
نگاهی به پریسا انداختم که داشت پس میفتاد.
_ شاهد؟ آره، هر چند تا که بخوای!
_ ببین تو قانون مجازات یه عنوان مجرمانه داریم به اسم قوادی، یعنی این که بین یه زن و مرد نامحرم رو برای رابطه ی نامشروع جمع کنی.
_ قوادی؟ اون وقت مجازات این قوادی چیه؟
_ جزو حدوده، یعنی مجازاتش توسط شرع تعیین شده و قاضی نمی تونه کم و زیادش کنه. اگه مرد باشه، هفتاد و پنج ضربه شلاق و سه ماه تا یه سال تبعید، اگه زن باشه، فقط همون هفتاد و پنج تا شلاق رو می خوره.
پریسا این بار ولو شد رو زمین. دستشو گرفته بود جلوی دهنش و زار می زد. کم کم دلم داشت براش می سوخت.
_ هومان جان یه دنیا ممنون. کاری، باری؟
_ راستی می خواستم بپرسم در رابطه با اون موضوع پرس و جو کردی؟
_ کدوم موضوع؟
_ ای بابا! در مورد همون دختره که تو محضر دیده بودمش.
نگام دوباره چرخید رو پریسا که زانوهاشو بغل کرده بود و داشت سکته رو می زد.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,18, ساعت : 12:33 قبل از ظهر
_ آی آی، اصلا یادم نبود، به روی چشم. همین الان می پرسم.
_ کارت درست، فعلا.
بعد از خداحافظی با هومان، جلوش نشستم و گوشی رو تکون دادم.
_ خودت که شنیدی چی گفت، هفتاد و پنج ضربه ی شلاق. حالا همه چی رو بدون کم و کاست می گی؟
_ ....
بلند شدم.
_ پس به وکیلم می سپارم همین فردا صبح شکایت نامه رو تنطیم کنه. مطمئن باش فردا ظهر نشده، حکم جلبتو گرفته و منم با یه مامور در خونتونم.
اومدم که برم.
_ نه، تو رو به خدا بهادر خان، غلط کردم. تو رو خدا.
به زور پامو که تو دستش گرفته بود، در آوردم. جلوش زانو زدم. صورتش از اشک خیس شده بود. یه دستمال از تو جیبم در آوردم و دادم دستش.
_ ببین پریسا خانم، من که مریض نیستم بخوام اذیتت کنم، تو هم مثل خواهرم. تو که دوستش هستی، سمانه رو باید بهتر از من بشناسی، می دونی که چقدر بچه اس، یه بچه ای که قد کشیده. فقط می خوام بدونم اون جمشید چوله چی تو کلشه. من شوهرشم. می فهمی؟ فقط می خوام از سمانه در برابر اون نامرد حفاظت کنم.
حرفام آروم ترش کرده بود. در حالی که داشت اشکاش رو با دستمالش پاک می کرد، میون هق هقش گفت:
_ باشه، همه چیزو می گم اما اول یه قول بدید.
_ قول؟! تا ندونم چیه، هیچ قولی نمی تونم بدم.
_ قول بدید جمشید هیچی نفهمه.
_ من همچین قولی نمی دم.
دوباره اشکاش در اومد.
_ به خدا اگه بدونه همه چی رو گذاشتم کف دست شما، منو به روز سیاه می کشونه.
نگاهی به چشماش کردم. به نظر نمیومد دروغ بگه. بین قول دادن و ندادن دو به شک بودم.
_ باشه، قول می دم.
اشکاشو پاک کرد و دماغشو گرفت.
_ سه روز پیش که از کلاس کنکور برمی گشتم، جمشید اومد سر راهم. گفت با سمانه کار داره. هر چی بهش گفتم بعد از عقد کنونش خبری ازش ندارم، به گوشش نرفت. موبایلمو به زور ازم گرفت و شمارمو برداشت. نمی خواستم بهش بدم، به زور کتک ازم گرفت.
گره روسریشو باز کرد. جای رد سه تا انگشت زیر چونش سیاه شده بود.
_ این سه روزه از ترس داداشام تو خونمونم روسری سر می کنم. اگه بفهمن، خون به پا می کنن. جمشیدم ول کن نبود. یه ریز زنگ می زد. گوشیمو خاموش کردم. دیشب که روشنش کردم، دیدم پیام زده اگه سمانه رو براش پیدا نکنم، می ره پیش پدر نامزدم و می گه دوست دخترشم. آخه بابای نامزدم، نزدیک مغازه ی بابای جمشید، مغازه پارچه فروشی داره. به خدا نمی خواستم بیام. از آبروم ترسیدم.
_ اینا رو هم به سمانه گفتی؟
_ گفتنش هیچ فایده ای نداره. سمانه فقط اون چیزی رو باور می کنه که جمشید بهش بگه. اگه بگه شبه، می گه شبه، اگرم بگه روزه، می گه روزه، اگه بگه بمیر هم می میره. راستش جمشید واسه سمانه مثل یه ناجی می مونه، یه قهرمان.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,18, ساعت : 08:35 بعد از ظهر
از شنیدن کلمه ی قهرمان در وصف جمشید، صورتم کشید تو هم.
_ چی؟! قهرمان؟!
_ آره، قهرمان. راستش همین چهار پنج ماه پیش، یه پسره بود که خیلی سمانه رو اذیت می کرد. سمانه هم از ترس باباش جرات نمی کرد چیزی بگه. تا این که یه روز که تو محل مزاحمش شده بود، جمشید از راه رسید و شر اون مزاحمو کم کرد. این جوری بود که سمانه با جمشید آشنا شد. همون اولی که فهمیدم جمشید رفته سر وقت سمانه، بهش گفتم این پسره به درد نمی خوره اما گوش نکرد. آخه با یه دختر، دو تا کوچه اون ورترِ ما هم دوست بود. به اونم گفته بود واسه ازدواج می خوادش.
دوباره دماغشو گرفت و موهاشو فرستاد زیر شال.
_ بهادر خان، سمانه یه دختر محبت ندیده اس. باباش که همیشه از درد خماری میفتاد به جون این مادر و دختر، مادرشم جز پختن و شستن و سابیدن چیز دیگه ای نمی دونست. با وجودی که هم خوشگل بود، هم زرنگ ولی تو کلاس با کسی نمی جوشید. همیشه تو خودش بود. می دونید معدل دیپلمش چند بود؟ نوزده و بیست صدم. بیشتر نمره های کارنامش بیست بود.
_ اگه سمانه این جور که می گی بوده، پس چطوری با تو دوست شد؟
_ اسدا... تو محل تابلو بود. بیشتر بچه های کلاسمون باباشو می شناختن. گهگاهی بعضی از بچه ها که عقل و شعور نداشتن، بهش تیکه مینداختن، واسه همینم از ترس مسخره شدن، به کسی کاری نداشت. به خاطر اینم با من دوست شد چون فهمید بابای منم عین بابای خودش معتاده، با این تفاوت که بابای من دستش به دهنش می رسید. جمشیدم اولین کسی بود که بهش محبت کرد. برای همین حتی بعد از اون بی معرفتی ای که در حقش کرد، نتونسته فراموشش کنه.
با دقت به حرفاش گوش می دادم که صدای زنگ موبایلم در اومد.
_ الو رییس، تو لابیم.
_ همون جا باش تا بیام.
یه نگاه به ساعت موبایل کردم. ساعت نزدیک شش و نیم بود. کیفش رو دادم دستش.
_ نفهمیدی جمشید واسه چی می خواست با سمانه حرف بزنه؟
سرش رو به علامت ندونستن تکون داد. تکه های موبایلش رو از روی زمین جمع کردم.
_ بلند شو. همین جوریم خیلی دیرت شده. از اون بابتم خیالت جمع، نمی ذارم جمشید بفهمه.
_ سمانه چی؟ باور کنید همش تقصیر من ....
بهش نگاه کردم. زیادی به این دختر بیچاره سخت گرفته بودم. نذاشتم حرفشو ادامه بده.
_ نگران نباش. یه برنامه جور می کنم با سمانه چند روزی می رم مسافرت. تو هم به جمشید بگو رفتن ماه عسل. اینم کارت من، هر وقت جمشید دوباره مزاحمت شد، باهام تماس بگیر. راستی شمارت رو هم بگو تا هر وقت لازم شد، بتونم پیدات کنم.
کارت رو از دستم گرفت و بلند شد.
_ راستی، اسم موبایلت چی بود؟

****

آرش بهت زده به چشمای سرخ شده و صورت پف کرده ی پریسا نگاه کرد. با حرکت دادن سرش، پرسید چه خبر شده که با اشاره گفتم بذاره برای بعد.
_ پریسا خانوم رو تا خونه برسون.
بسته های غذا رو داد دستم.
_ چشم، امر بفرما.
سیم کارت پریسا رو دادم دستش.
_ سر میدون یه موبایل فروشی هست، سریع بپر یه "سونی اریکسون دبلیو بیست آی" بنفش برا پریسا خانم بگیر.
_ یاسی بود.
_ یاسی؟ بنفش نبود؟!
سرش رو به علامت منفی تکون داد.
_ یه بطری آب هم بخر تا صورتشون رو بشورن. زود باش تا بیشتر از این دیرشون نشده.
آرش سرش رو تکون داد و خواست بره که ....
_ آرش.
_ بله؟
_ ببینم تو بساطت سیگار هست؟
_ چی؟! سیگار؟!

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,18, ساعت : 10:07 بعد از ظهر
****

بسته های غذا رو گذاشتم روی میز آشپزخونه. تو پذیرایی نگام افتاد به بسته ی کادوپیچ شده ی موبایل و دسته گل. برگشتم تو آشپزخونه و در کابینت رو باز کردم. یه دسته ی گل پر از شاخه گل های دو هزار و پونصد تومانی رو پرت کردم تو سطل زباله و در سطل رو محکم بستم.

****

رو به روی پنجره ایستاده بودم و به آدمایی که تو این سرمای زمستون، سواره یا پیاده، این ور و اون ور می رفتن، نگاه می کردم. نگاهی به نخ سیگاری که لابه لای انگشتام می سوخت کردم و یه کام گرفتم. خیلی سریع تر از قبل، کوتاه و کوتاه تر می شد. این نخ، نخ چهارمی بود یا پنجمی؟ یادم نمی اومد.
هیچ وقت آدم صبوری نبودم. انتظار رو دوست نداشتم. از نظر من هیچ چیز ارزش صبر کردن و انتظار کشیدن رو نداشت، دلیلم این بود که زندگی اون قدرا طولانی نیست که وقتی هم برای انتظار کشیدن تلف بشه، اما حالـا ....
در اتاق کوبیده شد. اعتنایی نکردم. یه کام دیگه گرفتم و یه قلپ از نوشیدنی توی دستم خوردم. از شراکت خوشم نمی اومد. هیچ وقت وجود حتی یه شریک رو تو کارم قبول نکردم، اما حالـا ....
باز در زده شد. سیگار بعدی رو آتیش زدم. اتاق پر شده بود از دود سیگار. این بار فقط حدود دو ماه پاکی داشتم. لعنت به من که نمی تونستم ترک کنم، نه این سیگارو نه این دخترو. آدم رک و راستی بودم. تو قاموس من دوز و کلک و نامردی وجود نداشت. به هر کی بله می دادم تا ته خط باهاش می رفتم، اما حالـا ....
دستگیره در تکون خورد و در باز شد.
_ میز شام رو چیدم.
سر بر نگردوندم.
_ بهادر خان؟
دستم رو محکم گرفتم به دستگیره ی پنجره تا در برابر وسوسه ی پرت کردن لیوان توی دستم به طرفش، خودداری کنم.
_ میل ندارم. خودت بخور.
_ منم میل ندارم.
با صدایی که حالا خش دار شده بود، گفتم:
_ هر غلطی می خوای بکن، فقط از این اتاق برو بیرون.
سر بر نگردوندم تا عکس العملش رو ببینم. بعد از اون همه ناز کشیدن، این اولین باری بود که این روی من رو می دید.


فصل هفتم

دستام رو گره کردم و گذاشتم روی میز. پیشونیم رو تکیه دادم به گره دستام. این بار چشمام رو بدون توجه به صدای کوبیدن در، باز نکردم.
_ رییس بیداری؟ الو؟
_ ....
_ الو داداش؟
_ مگه این طویله در نداره؟
_ بلا نسبت داداش من! این چه حرفیه؟!
سرمو بالا آوردم.
_ اگه طویله نیست چرا ....!
با دیدن صورتش چشمام گرد شد.
_ چرا صورتت این ریختیه؟!

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,18, ساعت : 10:49 بعد از ظهر
_ خب داداش، داشتی می گفتی. اون چرای اولی چی؟
_ مسخره بازی در نیار. این چه وضعیه که برای صورتت ساختی؟
زیر چشم چپش کبود شده بود. بالای لبش هم پاره شده بود.
_ مگه با تو نیستم؟ چرا لال شدی؟
_ اصلشو بگم یا فرعش؟
_ جفتش.
نشست روی مبل.
_ خب، جونم برات بگه داداش، دیشب که رفتم پریسا خانوم رو برسونم، خوردیم به پست دو تا آدم زبون نفهم. حال و روز ما هم شد اینی که می بینی. کم مونده بود پریسا خانم هم بشه اینی که من شدم.
از پشت میز بلند شدم و رو به روش نشستم.
_ کار کی بود؟ شناختیشون؟ نکنه جمشید بود؟
_ کی؟! جمشید؟! جمشید خر کی باشه؟ دستت درد نکنه برادر من، فکر می کنی من با این هیکل، از پس اون جوجه تیغی بر نمیام؟
_ پس کیا بودن که تو با این هیکل از پسشون بر نیومدی؟ نکنه نامردا دو تا یکی کردن.
_ هی یه چیزی تو همین مایه ها. البته فکر نکنی مالی بودنا. از این آرنولد فشرده های فیتنسی بودن، یه فوتشون می کردم، می رفتن رو هوا، ولی چه کنم که دستم کوتاه بود.
دوباره افتاده بود رو دور مسخره بازیش. نزدیک ترین وسیله ی دم دستم، یه پانچ بود که واسه تهدید بردمش بالا.
_ دِ می گی یا خودم زحمت عزراییلو کم کنم؟
_ باشه، باشه. چرا خشونت داداش من؟ دیشب که پریسا خانومو رسوندم، گفتم خوبیت نداره تو این کوچه ی تاریک و عریض، تنهایی بذارم بره. ماشینو گذاشتم سر کوچه، دنبالش رفتم. بنده ی خدا هر چی هم اصرار کرد خودش می ره، زیر بار نرفتم. خلاصه با دو متر فاصله از پشت سرش حرکت می کردم که یهو وسطای کوچشون نفهمیدم از کجا، دو تا ایکبیری عین جن از پشت سر جلوم ظاهر شدن و افتادن روم. خداییش مشت اولی رو گیج شدم. مشت دومو که خوردم، تازه یادم اومد که باید گارد بگیرم. مشت سومو رد کردم و می خواستم برم برای گیجگاه اونی که نزدیک تر وایساده بود که تازه متوجه داداش داداش گفتن پریسا شدم. تازه دوزاریم آنتن داد که اینا داداشای پریسان. لابد فکر کردن من مزاحمی چیزی هستم. ناچارا نشد از خجالتشون در بیام. مشتشو گرفتم تو دستام تا مطلبو بگیره. پریسا هم این وسط کلی بال بال زد تا به داداشاش حالی کنه من کاره ای نبودم. بنده خدا بهشون گفت، سر کوچه یکی مزاحمش شده و بعد منم عین این سوپرمنا خودمو انداختم وسط و از ناموسشون دفاع کردم. جونم برات بگه، داداش بزرگه ازم تشکر کرد اما داداش کوچیکه آروم گفت: "اگه مزاحم پریسا رو رد کردی، دستت طلا، اما اگه خودت دنبالشی، اینو بدون که جنازشو رو دوشت نمی ذارم." منم که اولش نفهمیدم منطورش چی بود ولی بعد که رفتن، تازه دوزاریم افتاد که چی گفت.
بعد از تموم شدن حرفاش، با دیدن اون قیافه ی داغونش، یهو زدم زیر خنده. خودشم اول قیافه ی دلخورا رو گرفت اما بعد از چند لحظه شروع کرد به خندیدن. میون خندش گفت:
_ بخند داداش، بخند. عجب که ما بعد دو ماه خنده ی شما رو دیدیم.
دو ماه؟! یعنی من دو ماه بود که این جور نخندیده بودم؟! چه تیز بود.
_ حالا شما بگو تا ما هم روشن شیم.
_ چیو بگم؟!
_ نقل دیشب رو دیگه. چه زهر چشمی از این دختر بیچاره گرفته بودی که یه بطری آب معدنی هم رد اشکاشو پاک نکرد؟ شانس آوردیم سر درگیری با اون دو تا گردن کلفت، اشکاش در اومد، وگرنه تابلو بود یه دل سیر گریه کرده.
نفس عمیقی کشیدم و جریان دیشبو بدون اشاره به مکالمه ی جمشید و سمانه، براش تعریف کردم.
_ بیچاره، پس بگو چرا رنگ به روش نمونده.
_ می دونم، یه خورده زیادی تند رفتم.
_ بی خود نبود بهش می گن جمشید پیله. حالا می خوای چی کار کنی؟
_ چند روزی صبر می کنم. اگه ول کن نبود، دمشو کوتاه می کنم.
_ دمشو؟ چه مدلی؟!
_ باید اول ببینم چه مدلی بیشتر بهش میاد. به محسن بسپار دورادور آمارشو داشته باشه.

****
بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,19, ساعت : 05:16 بعد از ظهر
به صفحه تلویزیون خیره شده بودم. یه فیلم کارتونی داشت پخش می کرد که توش یه رباط تنها، تو یه سرزمین پر از زباله های آهنی بود. این رباط کل شبانه روز رو از این ور به اون ور می رفت تا کارش رو که جمع کردن آشغالای آهنی بود، انجام بده. کار و کار و کار. تا این که این رباط تنها هم عاشق شد. عاشق یه آدم آهنی سفید، سرد، بی احساس. عشق از نوع دردناکش؛ عشق یه طرفه.
مهناز عاشق برنامه های کارتونی بود. هر وقت خونه می آوردمش، تنها شبکه ای که اجازه ی پخش داشت، یه شبکه ی کارتونی بود. روی مبل دراز کشیده بود و سرش رو گذاشته بود روی زانوی من. عصری از مدرسه آورده بودمش خونه. بعد از اومدن سمانه، این اولین بار بود که این جا اومده بود. یه دستمو برده بودم تو موهای سیاهش و سرشو نوازش می کردم. همیشه از این که دستامو تو موهاش حرکت بدم، خوشش میومد. سمانه آخر شب با یه ظرف میوه اومد نزدیکمون نشست. ظرف میوه رو گذاشت جلوی ما. محلش ندادم. از دیشب باهاش سر سنگین شده بودم. مهناز بلند شد و یه سیب برداشت و دوباره سرشو گذاشت رو زانوم. خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم. مهنازم دستمو از روی سرش برداشت و بوسید. این دختر با این عقل کمش، خیلی قشنگ به عشق و محبتی که دریافت می کرد، جواب می داد، برعکس سمانه با یه کارنامه پر از نمره های بیست، اون قدر ساده بود که نعمت داشتن یه زندگی آروم رو از هر دومون گرفته بود.
_ می خواید مهناز امشب تو اتاق بچتون بخوابه.
اتاق بچتون.
_ من می تونم تو سالن رو همین مبل بخوابم.
تازه منظورشو از اتاق بچتون گرفتم.
_ لازم نیست. رو تخت خودم می خوابونمش.
_ من فردا .... من فردا می خوام برم خونه ی مادرم.
_ ....
_ برای نهار فردا هم، صبح زود غذا ....
بدون اون که نگاش کنم:
_ نمی خواد فکر نهار ما باشی. مهناز معدش حساسه، هر غذایی رو نمی تونه بخوره. در مورد خونه ی مادرتم، صبح زنگ می زنم آرش ببرت، شبم خودم میام دنبالت.
مهناز رو که غرق خواب بود، خوابوندم رو تخت. از بوی سیگار خوشش نمیومد. به ناچار رفتم پذیرایی و پنجره رو باز کردم که بوی دود تو خونه نمونه. اون قدر درگیر افکارم بودم که نفهمیدم چند تا سیگار کشیدم و چند ساعته که سر پا ایستادم. حرف پریسا تو سرم می چرخید. این دختر محبت ندیده اس. گوشه گیری هم یکی از خصلتای دوران مدرسش بود که بدبختانه، این جا هم به شدت حفظش می کرد. تو ذهنم دو دوتا چهارتا می کردم و دنبال مقصر اصلی می گشتم. اسدا...، جمشید، هم کلاسیاش، شاید هم خود من. بعد از اون شب اول که منو از خودش روند، غرورم اجازه نداد به این دختر لجباز خیلی نزدیک بشم.

****

روز خوبی رو با مهناز گذرونده بودم. یه نهار خوب توی رستورن سنتی و آروم، بعد هم شهر بازی. وقتی تحویل مربیش دادمش، از زور خستگی چشماش باز نمی شد.
از اون دالون باریک و تاریک رد شدم، یا اللهی گفتم. هوا اون قدر سرد بود که هیچ کس تو حیاط خونه دیده نمی شد. رفتم سمت اتاق خونواده ی سمانه. اسدا... با کلی احترام، منو نشوند بالای اتاق. یه کم از اوضاع کارم پرسید. سر بسته جوابشو دادم. خوب می دونستم چی می خواد. در باز شد و سمانه با یه سینی چای اومد داخل اتاق. استکان چایی رو که گذاشت جلوم و بعد نزدیک در نشست، نگاش کردم. چشماش ورم داشت.
_ مادر سمانه کجاس؟
اسدا... در حالی که دماغش رو بالا می کشید:
_ یه خورده مریض احوال بود. تو اون یکی اتاق خوابیده.
_ خدا بد نده.
_ وا... چی بگم. درد قلبش کم دردی بود، این سرما هم افتاده به جونش. سمانه بابا، چرا اون گوشه نشستی؟ بیا برو پیش شوهرت بشین.
به چشمای قرمز و صورت پف کردش نگاه کردم. قبل از این که کنارم بشینه، گفتم:
_ بی زحمت یه تیکه نبات برام بیار.
از اتاق که بیرون رفت، رو کردم به اسدا... .
_ خبری شده؟ چرا سمانه گریه کرده؟
_ امروز سر ظهری رفت مسجد واسه نماز. بعد از این که از مسجد اومد، چشاش سرخ بود. آخه می دونی پسرم، یه شیخی اومده مسجد ما همچین نوحه می خونه که ....
جا خوردم.
_ خودش تنها رفت مسجد؟
_ آره، تنهایی رفت. چطور مگه؟!

****

وقتی خداحافظی می کردم، چند تا تراول گذاشتم تو دستای اسدا... و بهش گفتم:
_ فردا اول وقت این زن رو ببر دکتر. نذار بدتر از این بشه.
با خوشحالی پول رو گرفت.
_ چشم پسرم. همین فردا می برمش.
سرم رو که چرخوندم، چشمم افتاد به چشمای سمانه که با نفرت به پولی که تو دست اسدا... بود، نگاه می کرد.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,19, ساعت : 07:34 بعد از ظهر
****

پالتومو انداختم روی مبل و دکمه ی یقه لباسم رو باز کردم. سمانه هنوز نرسیده، راه اتاقش رو پیش گرفته بود. صداش زدم.
_ بیا این جا بشین، کارت دارم.
_ ....
_ مگه با تو نیستم؟
با اکراه برگشت و روی مبلی که اشاره کرده بودم، نشست.
_ خونه مادرت خوش گذشت؟
_ ....
_ سمانه، وقتی باهات حرف می زنم، سرتو بالا بگیر، تو چشام نگاه کن و جواب بده. خوش گذشت؟
سرش رو تکون داد ولی تو چشمام نگاه نکرد. نفس عمیقی کشیدم. برای از دست دادن خونسردیم هنوز زود بود.
_ اگه این جور که سرتو تکون می دی خوش گذشته، چرا چشمات این قدر باد کرده؟
بی توجه به حرف من گفت:
_ من خستم. می رم بخوابم.
بلند شد که بره.
_ هنوز حرفم تموم نشده. بشین.
فریادی که زدم، سر جا میخکوبش کرد. یکی دوتا دیگه از دکمه ی لباسم رو باز کردم.
_ امروز واسه نماز کدوم مسجد رفته بودی؟
با تعجب نگام کرد و چیزی نگفت.
_ نگفتی، کدوم مسجد رفته بودی؟
_ مسجد مولا.
_ مسجد مولا؟!
_ همونی که نزدیک خونمونه. پشت بازار کهنه.
_ بلدمش.
چشمامو روی هم فشار دادم و سعی کردم تمام افکار منفی، که تمام راه برگشت تو ذهنم می چرخیدو دور بندازم.
_ می دونی همون جا بود که برای اولین بار دیدمت؟
خیره نگام کرد ولی هیچ چیزی نگفت. رو به روش ایستادم.
_ می دونی همون جا بود که دلمو بهت باختم و عا ....
پشت دستمو کشیدم روی گونش. صورتش رو فوری کشید عقب.
_ من خستم. می خوام برم بخوابم.
برگشت که بره. بی خیال پس زده شدن، حرکت کردم و از پشت بغلش کردم. دستامو دورش حلقه کردم. این اولین باری بود که در آغوش گرفته بودمش. بی خیال غرورم شدم و کنار گوشش گفتم:
_ به من بگو چی کار کنم؟ فقط بگو چی کار باید بکنم تا فراموشش کنی؟
به تقلا افتاد.
_ ولم کن. به چه حقی به من دست می زنی؟
به چه حقی؟! برگردوندمش.
_ منظورت چیه به چه حقی؟
_ ....
با نفرت نگام کرد. شونه هاش رو محکم تکون دادم.
_ از کدوم حق حرف می زنی که من ندارمش؟ نکنه هنوز باور نکردی من شوهرتم؟
_ این قدر نگو شوهر شوهر. تو شوهر من نیستی. منم زن تو نیستم.
_ سمانه، می فهمی چی می گی؟! باید برم شناسنامتو بیارم تا بفهمی؟ یا نکنه باید طور دیگه ای حالیت کنم تا توی احمق حالیت شه.
_ نمی خواد اون شناسنامه ی کذایی رو به رخ من بکشی. تو منو از اسدا... خریدی.
اشکاش داشت در میومد. با مشت کوبید به بازوم.
_ تو منو قسطی خریدی. حتی اون قدر ارزش نداشتم که نقدی پرداخت کنی. بعدم اومدی با اون دروغات گولم زدی. تو دروغگوترین آدمی هستی که تا حالا تو تمام عمرم دیدم. ولم کن. دیگه نمی خوام اون دروغای کثیفت رو بشنوم. اون عقد از نظر من باطله. چون تو دروغ گفتی.
بازوشو آزاد کرد. اومد که بره. این بار بازوشو محکم تر گرفتم. اون قدر که صدای آخش در اومد.
_ این چرت و پرتا چیه که می گی؟! از کدوم دروغ حرف می زنی؟
_ آخ، دستمو شکوندی.
فشار دستمو رو بازوش کمتر کردم. با نفرت نگام می کرد.
_ من همه چیزو فهمیدم.
با ناباوری نگاش کردم. از کدوم همه چیز حرف می زد؟!
_ چیه بهادر خان؟ فکر نمی کردی مشتت پیش من واشه؟ نکنه فکر می کردی ماه تا ابد پشت ابرا پنهون می مونه و منم از اون همه دوز و کلکات هیچی نمی فهمم؟
بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,19, ساعت : 09:22 بعد از ظهر
_ از چی داری حرف می زنی؟ کدوم دوز و کلک؟ من چه دروغی به تو گفتم که خودم خبر ندارم؟
_ دارم از واقعیت حرف می زنم، همون واقعیتی که تو پیچوندیش و جور دیگه ای به من نشونش دادی.
داشت دیوونم می کرد.
_ چه واقعیتی؟
_ من امروز جمشید رو دیدم، تو مسجد. اون همه چی رو به من گفت.
خشکم زد.
_ جمشید همه واقعیتو بهم گفت، آی دستم .... من احمقو بگو به خاطر حرفات چه فکرایی که در موردش نکر .... آخ، دستم.
سعی کرد تا بازوش رو از دستام خارج کنه.
_ تو چه غلطی کردی؟
دستم رفت میون موهاش و چنگ زدم بهشون.
_ سمانه تو چی کار کردی؟!
_ ما با هم حرف زدیم، کاری که از قبل باید می کردیم، آی .... موهام.
سرشو رها کردم. پرت شد روی زمین. این دختر احمق تر از اونی بود که فکر می کردم. دستی روی سرش کشید. اشکاش مثل ابر بهاری شروع کرد به ریختن. کم کم داشتم کنترل خودم رو از دست می دادم. دستام رو گرفتم به سرم و تا جایی که می تونستم موهامو کشیدم. اون قدر عصبی شده بودم که می ترسیدم کار دست خودم و خودش بدم. رفتم تو آشپزخونه و بطری آب رو از تو یخچال کشیدم بیرون. چند قلپ خوردم. آرومم نکرد. همه ی آب سرد توش رو خالی کردم روی سرم و بطری خالی رو کوبیدم به دیوار.
رو زمین نشسته بود و گریه می کرد، عین دختر بچه ها. صبر کردم تا گریش تموم بشه. خودمم باید آروم می شد. به خودم اطمینان نداشتم، می ترسیدم که کنترل خودمو با حرفاش از دست بدم. بیست دقیقه ای گذشت تا آروم بشه.
_ اگه گریت تموم شد، همه چی رو بدون این که یه دونه الفم جا بندازی بگو. تعریف کن تا بدونم چه نامردی در حق شما دو تا کردم که روحمم بی خبره.
دماغشو بالا کشید.
_ جمشید همه ی حرفایی رو که بهش زده بودی تا ولم کنه رو بهم گفت.
_ چه حرفایی؟
_ گفت با چند تا گردن کلفت رفته بودی در مغازشون. اینم گفت که می خواستی با پول بخریش؛ وقتی هم دیدی خریدنی نیست تهدیدش کردی.
_ چـــی؟!
_ من جمشید رو خوب می شناسم. آدمی نیست که زیر بار حرف زور بره، ولی چطور تونستی این قدر سنگدل باشی که با خونوادش بخوای تهدیدش کنی؟ چطور تونستی پای خواهر باردارشو بکشی وسط و کاری کنی که مجبور بشه منو ول کنه؟ بعدم بیای پیش من و پشت سرش دروغ به هم ببافی؟
بغض کرد و گفت:
_ حالا هم پا شدی اومدی می گی عاشقمی. می خوام که نباشی. ازت متنفرم، می فهمی متنفر. هیچی ازت نمی خوام، نه پولاتو، نه عشقتو، نه این خونه زندگی رو، فقط بذار برم دنبال زندگیم.
بغضش یهو ترکید و شروع کرد به گریه کردن. با شنیدن هر جملش قلبم فشرده تر می شد. به منی که امشب سینمو براش باز کرده بودم و قلبم رو نشونش داده بودم، مثل این می مونست که با خنجر تکه تکش کرده باشن. اون قدر دردناک بود که داشت آتیشم می زد و خاکسترم می کرد. دستمو برد و سمت قفسه سینم. دست کشیدم روش تا شاید کمی از سوزشش کم کنم. باورم نمی شد که این حرفا رو دارم از سمانه می شنوم، از بتی که ساخته بودم و از فاصله ی دور می پرستیدمش. این یه ماه رو به این امید تحمل کرده بودم که سمانه رو جذب خودم کنم، اما حالا ....
این دختر بینهایت ساده بود، اما همه ی سادگیش در برابر مکر جمشید هیچ بود. یاد حرفای پریسا افتادم "اگه جمشید بگه روزه، می گه روزه، اگه بگه شبه، می گه شبه. اگه بگه بمیر هم می میره." من باید چه می کردم؟ منی که می خواستم دنیا رو براش بهشت کنم، حالا داشتم وسط این جهنمی که برام ساخته بود چه غلطی می کردم؟
گریش که تموم شد رو به روش نشستم. باید با احتیاط رفتار می کردم. اون نامرد زیادی روی این دختر نفوذ داشت. توسل به زور شدن در مقابل این دختر هیچ نتیجه ای جز نتیجه ی عکس نداشت. باید از در دیگه ای جز خشونت وارد می شدم.
_ تو مطمئنی که جمشید حقیقت رو بهت گفته؟
سرشو عین دختر بچه ها تکون داد.
_ همون قدر که مطمئنی من بهت دروغ گفتم؟
_ جمشید هیچ وقت به من دروغ نگفته.
_ چقدر مطمئنی جمشید راستشو گفته و این من بودم که بهت دروغ گفته؟ جوابمو با درصد بده.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,19, ساعت : 11:48 بعد از ظهر
_ صد در صد.
می دونستم تکرار کردن این که باید احتمالاتم رو در نظر بگیره، هیچ فایده ای نداره.
_ پس به دو تا سوال من جواب بده؛ اول این که منی که داشتم تو رو به صورت اقساطی از بابات می خریدم چرا باید می رفتم با جمشید سر تو معامله می کردم و بهش پیشنهاد پول می دادم؟ دوم این که چرا جمشید تو اون فرصتی که بهش دادم، با دوستاش پا شد رفت شمال پی خوشگذرونیش؟ نگو تو اون مدتی که فرصت داشتین، دنبالش نرفتی که بیاد عقدت کنه.
عین بچه ها مشتشو کوبوند روی پاش.
_ جمشید گفت تو تهدیدش کردی. تو براش بپا گذاشته بودی. مجبور شده یه مدت خودشو گم و گور کنه تا تو و آدمات خونوادشو اذیت نکنید.
دیگه غیر قابل تحمل شده بود. دست بردم و سرشو تو دست گرفتم و تکون دادم.
_ آخه دختره ی آشغال کله، من که داشتم عقدت می کردم، دیگه چه لزومی داشت پا شم برم سراغ اون جمشید کثافت و تهدیدش کنم؟ چرا فهمیدن موضوع به این سادگی این قدر واست سخته؟
_ حرفاتو باور نمی کنم. تو یه دروغگویی.
با حیرت نگاش کردم. فهموندن حقیقت به این دختر ساده چقدر سخت بود.

****

پریسا درست می گفت، جمشید به شدت روی سمانه نفوذ داشت، اون قدر که حقیقت برهنه ای رو که در برابرش بود نمی دید. نگاهی به مارک بطری مشروب انداختم، به نظر نمیومد تقلبی باشه. چیزی تا تهش نمونده بود، لعنتی! پس چرا مست نمی شدم. روی تخت دراز کشیدم. نگاهم رفت به دیوارای اتاق. دست کشیدم به رو تختی، این رنگ دیگه داشت دیوونم می کرد. باید در اولین فرصت، به دکوراتوره زنگ می زدم تا بیاد عوضشون کنه. نگاهی به ساعت کردم، چهار صبح بود. از اتاق زدم بیرون و پشت در اتاق سمانه ایستادم. پیشونیمو چسبوندم به درش. چرا داشتن اون کسی که پشت این در بود، برام آرزو شده بود؟ اصلا چرا من این جا ایستاده بودم؟
خوابِ خواب بود. رد اشک رو گونه هاش خشک شده بود. عین یه پری کوچولو خواب رفته بود. هنوزم دلم براش ضعف می رفت. کنار تختش نشستم. تختی که به نیت مهناز از دکوراتور خواسته بودم تو این اتاق بذاره، حالا تختخواب سمانه شده بود. پشت دستم رو کشیدم رو گونش. خوب نگاش کردم. این دختر، بین دخترای دیگه چی داشت که بقیشون نداشتند. یکی انگار به من نهیب می زد، مگه این دختر مال تو نیست، مگه حقت نیست، مگه حلالت نشد، چرا حالا عین یه دزد، یواشکی پا شدی اومدی تو این اتاق تا فقط نگاهش بکنی؟
تو تختش کمی غلت خورد. نگام افتاد به یه عروسک، خرس کهنه ی پارچه ای که در آغوش گرفته بود.


فصل هشتم

پشت پنجره ایستادم و نگاهی به حیاط نمایشگاه انداختم. سری اول اتوبوسای جدید، امروز به نمایشگاه رسیده بود و کارگرا داشتن اتوبوسا رو تو سوله جا می دادن. سه روزی بود که دنبالش بودم، خودشو نشون نمی داد، نه تو محل، نه دکون باباش. سیگار رو به لبم نزدیک کردم و یه پک بهش زدم. به ناچار رفتم سراغ محسن. برنامه مرخصیشو ردیف کردم و بهش سپردم تا از زیر سنگم باشه پیداش کنه. با صدای در به خودم اومدم.
_ بیا تو.
_ لیست ماشینایی که همین الان رسید رو واسه امضا آوردم.
_ بذارشون روی میز.
کنار من رو به روی پنجره ایستاد.
_ حاج امینی رو نگاه کن. این ماه کولاک کرده. داره اتوبوسای جدید رو نگاه می کنه.
_ باقی سفارشا کی می رسه؟
_ زنگ زدم. یه سریشون الان تو گمرک بندرن. گمونم تا پس فردا آزاد بشن؛ می مونه سی تا تا اتوبوس دیگه که فکر کنم تا آخر هفته دیگه می رسن.
آخر هفته؟! طبق قرارداد، ماشینا رو خودم باید از نماینده شرکت تحویل می گرفتم. دیر می شد، ولی چاره دیگه ای نبود.
_ من هفته ی دیگه می رم مسافرت.
_ مسافرت؟ به سلامتی، کجا؟
_ نمی دونم. شمال، جنوب، فرقی نمی کنه، شایدم هر جا سمانه دوست داشت.
خواست بره که برگشت، کمی این پا و اون پا کرد و برگشت تکیشو داد به پنجره.
_ چیزی می خوای بگی؟
_ خب راستش، یه چیزی هست.
_ اگه وام می خوای نمی تونم بدم، نمی خوام دوباره بین کارکنا چو بیفته، رییس واسه ی رفیقش پارتی بازی می کنه و چند تا، چند تا وام می ده، اما دستی می تونم بهت بدم. چقدر می خوای؟
_ نه داداش، وام چیه؟ همین جوریشم کلی بهت بدهکارم.
_ پس چی؟
_ راستش من نشستم و خوب فکرامو کردم.
_ چه فکرایی؟
_ این که من باید بهشون ثابت کنم که بیدی نیستم که با این بادا بلرزم.
_ به کیا؟
_ به داداشای پریسا.
_ گفتی کیا؟
_ ببین من نشستم و خوب فکر کردم. دیدم این پریسا دختر بدی نیست، هم خانومه، هم متین و هم خوشگل؛ منم که بیست و هفت سالمه دیگه. دیدم بهتره کم کم سر و سامونی به زندگی خودم بدم. این جوری هم مزدوج می شم، هم روی اون برادراشو کم می کنم. بهشون ثابت می کنم که با کم کسی در نیفتادند. چطوره؟
لبخند پهنی روی صورتم نشست. چقدر خوب بود یه دوستی مثل آرش رو تو همچین لحظه هایی کنارت داشته باشی.
_ پریسا! از نظر منم دختر خوبیه، اما صبر کن، یعنی واسه ی رو کم کنی داداشای پریسا می خوای بری خواستگاریش؟ بدون هیج عشق و علاقه ای؟

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,20, ساعت : 08:36 بعد از ظهر
_ تو که می دونی داداش، من به عشق قبل از ازدواج اعتقادی ندارم. از نظر من اون عشقی که بعد ازدواج، بین یه زن و مرد به وجود میاد عشقه.
تکیمو دادم به پنجره و نگاش کردم. تقصیری نداشت. خود من تا همین سه ماه پیش به عشق اعتقادی نداشتم، چه قبل از ازدواج و چه بعد از ازدواجش. چه خبر داشتم عشق هست و اگه مثل یه جام زهر تلخِ تلخ باشه، باز می خوای اون قدر بنوشی و بنوشی تا شاید سیراب بشی.
_ نظرت چیه داداش؟
به خودم اومدم.
_ در مورد چی؟!
_ تازه می پرسی لیلی زن بوده یا مرد؟ در مورد پریسا دیگه. خداییش دختر بدی نیست، یه جورایی از همون محضرم ازش خوشم اومده بود.
زیر پوستی بهش خندیدم. متوجه شد و دلخور گفت:
_ چیه؟! چرا داری می خندی؟ کجاش خنده دار بود؟ بگو تا منم یه فیضی ببرم.
_ حرفات درست، از هر نظر بگی دختر خوبیه، ولی تا اون جا که من می دونم کارت خیلی سخته.
_ سخته! واسه چی؟!
_ چون رقیب داری.
_ چــــی؟!
زدم رو شونه اش.
_ اونم نه یکی، دو تا، یکی از یکی دیگه گردن کلفت تر.
_ شوخی که نمی کنی؟
_ مگه من با تو شوخی دارم؟
_ کجا فهمیدی؟ منبعش مطمئنه؟ نکنه سمانه خانوم گفته؟
_ اولی رو مطمئن مطمئن، دومی هم از خود پریسا شنیدم.
فکر نمی کردم اون قدرا جدی باشه، اما صورتش واضح تو هم رفته بود. تکیش رو از پنجره گرفت.
_ گفتم که من بیدی نیستم که با این بادا بلرزم. فقط بگو کیا هستن؟ خودم از میدون به درشون می کنم.
به سختی جلوی خندم رو گرفتم.
_ خب، اولیش رو می شناسم، اما دومیش رو نه.
_ یه اشاره هم کنی، خودم ردش رو می گیرم.
_ اولی رو که خودتم می شناسیش.
متعجب گفت:
_ می شناسمش؟! کیه؟ از بچه های نمایشگاست؟!
_ کم و بیش.
_ بیست سوالی راه انداختی؟ دِ بگو کیه تا جون به لب نشدم.
بلند خندیدم.
_ جون به لب؟ لابد من بودم که همین الان می گفتم به عشق قبل از ازدواج اعتقادی ندارم.
_ هنوزم می گم. زندگی که فیلم هندی نیست داداش من. عشقی که بعد از ازدواج بوجود بیاد، محکم تره.
فیلم هندی! راست می گفت. زندگی که فیلم هندی نبود.
_ هومانه.
_ هومان! هومان! ما که تو نمایشگاه هومان نداریم؟
_ ای بابا، کرکره رو بکش بالا. همین سرمدی خودمون رو می گم دیگه.
_ نه! آقای سرمدی خودمون؟ اون از کجا پریسا رو دیده؟
_ مثل خودت، از محضر. حسابی هم گرفتارش شده. تا حالا دو باری هم سفارش کرده تا آمار پریسا رو براش در بیارم. منم قول دادم براش تحقیق کنم.
از شوک در اومد و بلند خندید.
_ ایول رییس. بذارش به عهده ی خودم. کافیه از اون دو تا تحفه براش بگم تا دمشو بذاره رو کولش و در بره. خب این اولیش.
_ البته اون که حل شده اس. دو روز پیش زنگ زدم بهش. پاشو عقب کشید.
_ عقب کشید؟! واسه ی چی؟
_ به خاطر رقیب دوم، البته منم بهش حق دادم پا عقب بذاره.
متعجب گفت:
_ اون یکی رقیب مگه کیه؟ تو دیدیش؟ چقدر قدره؟
خندمو با هزار بدبختی قورت دادم.
_ قد و قوارش رو نمی دونم، ولی این قدرا قدرت داره که ده تای تو رو از میدون به در کنه.
خندید و گفت:
_ شوخی می کنی دیگه؟ می دونم. حتمی الانه که می گی ارنولده، ها؟
_ آخه مگه من با تو شوخی دارم پسره ی ....؟
_ آخه کی هست که این قدر زورش زیاده؟
خندیدم و گفتم:
_ نامزدش!
_ کـــــــــی؟!
_ چرا داد می زنی؟ دختره نامزد داره. بله رو قبل هومان و تو، به یکی دیگه داده!
_ نامزد؟!
_ آره، نامزد.
_ ولی اون که نشون دستش نبود.
_ واقعا؟ نبود؟!
_ تف به این شانس ما.
_ چی؟!
_ اصلا من نمی فهمم چرا تو این مملکت همه چی برعکسه؛ اونی که نامزد نداره، حلقه می پوشه، اونی که نامزد داره، نمی پوشه. خیر سرشون چرا تکلیف آدمو روشن نمی کنن. آخر سرشم این جور با احساسات آدم بازی می کنن.
_چته داداش؟! هنگ کردی. زندگی که فیلم هندی نیست. این دختر نشد، یکی دیگه. تو هم که خدا رو شکر به عشق قبل از ازدواج اعتقادی نداشتی. همین امشب به حاج خانم بسپار برات ندید بره خواستگاری. بعد این که عروس خانمم سر سفره بله داد، عشقم به وجود میاد دیگه.
گوشیم زنگ خورد، محسن بود.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,20, ساعت : 10:41 بعد از ظهر
_ بله؟
تکیمو از پنجره گرفتم.
_ باشه. تا نیم ساعت دیگه اون جام.
پالتوم رو برداشتم که برم. آرش حسابی تو لب بود.
_ تا جایی می رم و برمی گردم. کسی کارم داشت، بگو تا یه ساعت دیگه برمی گرده.
_ ....
_ این حاج امینی رو هم خودت راه بنداز.
_ ....
_ آرش با توام.
_ باشه داداش، شنیدم. چرا داد می زنی؟ چشم.
هنوز ناراحت بود. دست گذاشتم رو شونه هاش.
_ ببین داداش، من بلد نیستم حرفای فیلسوفانه بزنم. فقط اینو می دونم که وقتی عشق میاد، منتظر نمی مونه تا یکی بیاد انکحتُ بخونه و تو هم پشت بندش بگی قبلتُ. سرش رو عین بگم چی میندازه پایین و ....
با انگشت شستم زدم به سینم.
_ میاد این جا خونه می کنه. اون وقته که همه ی بولدزرای دنیا هم که جمع بشن، نمی تونن یه سانتم از این جا تکونش بدن.

****

فاصله بین نمایشگاه تا بازار رو بیست دقیقه ای طی کردم. ساعت چهار و نیم بود و بازار خلوت. محسن اول بازار منتظر وایساده بود.
_ سلام بهادر خان.
_ سلام. چرا این جا وایسادی؟
_ یکی از دوستامو گذاشتم دکونو بپاد، خودم اومدم این جا منتظرتون.
_ کی اومد؟
_ یه ساعتیه. اولش با یکی از رفیقاش اومد ولی رفیقش نموند و رفت. حاجی هم تازه رسیده.
_ این پسره چند تا خواهر برادر داره؟
_ خواهر برادر نداره. تک فرزنده. به آرش خانَم گفته بودم.
_ شنیده بودم. می خواستم مطمئن شم.
نرسیده به مغازه، محسن گفت:
_ بهادر خان، اگه اجازه بدید من مرخص شم. آخه می دونید، این جا نزدیک محلمونه و بین بچه محلا خوبیت نداره اگه بفهمن، چجوری بگم ....
_ باشه. می فهمم. اگه می ری شرکت، صبر کن تا یه مسیری می رسونمت.
_ ممنون. یه نیمچه پرایدی هست.
_ فقط یه موضوع دیگه، نمی خوام کسی چیزی بفهمه، متوجهی که؟
_ چشم بهادر خان. متوجهم.

****

در مغازه رو خیلی آروم باز کردم. این دفعه یه پیرمرد جلو پیشخون وایساده بود. به همون آرومی هم در رو بستم. جمشید مقابل پیرمرد و پشت به من وایساده بود و فریاد می کشید.
_ آخه بابا، شصت تومن به کجای من می رسه؟ تو که خبر داری، من چک دست مردم دارم. این چه دخلیه که بتکونیش صد تومن ازش در نمیاد؟ همین فرداست که بندازنم تو هلفدونی، اون موقع دلت خنک می شه.
پیرمرد که متوجه من شده بود، با دست اشاره به جمشید کرد و رو به من گفت:
_ بفرمایید آقا. چیزی می خواستید؟
_ مغازه تعطیله، بفرمایید بعدا تشری ....
با پوزخند به چشمای گرد شده ی جمشید که برگشته بود زل زده بود به من، نگاه می کردم. به معنای واقعی کلمه گرخید. پیرمرد یه نگاهی به جمشید که باقی حرف تو دهنش ماسیده بود، انداخت.
_ جمشید بابا، آقا رو می شناسی؟
زودتر از اونی که فکر می کردم خودشو جمع کرد.
_ به به! ببین کی این جاست؛ بهادر خان. چی شد یادی از ما کردید؟
کم هنر پیشه ای نبود این چوله.
_ کم لطفی می کنی جمشید خان. ما که همیشه به یاد شما هستیم. داشتم رد می شدم، گفتم بیام هم یه سلامی کنم، هم یه حالی از خواهر پا به ماهتون بپرسم. به سلامتی که فارغ شدن؟
دهنش باز موند. دلم می خواست قبل از این که اون فک نجسشو جمع کنه، با یه مشت خودم ببندمش. مطمئن بودم انتظار نداشته که سمانه همه حرفاشو گذاشته باشه کف دستم.


بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,21, ساعت : 12:10 قبل از ظهر
_ چی؟! کدوم خواهر پا به ماه؟!
پیرمرد بیچاره، خبر نداشت کدوم دخترش پا به ماهه.
_ جمشید، آقا چی می گن؟ باز چه دسته گلی به آب ....
پرید تو حرف پیرمرد.
_ هیچی بابا، آقا مزاح می کنن. بهادر خان، بفرمایید بریم، یه کافی شاپ همین نزدیکی هست، دنج و خلوت، باب صحبت و شوخی.
لبخندی زدم و گفتم:
_ راستش جمشید خان، فقط یه صحبت کوچولو داشتم که ترجیحا همین جا عرض می کنم.
آب اون دهن کثیفشو قورت داد.
_ شما امر بفرمایید ولی، یه لحظه صبر کنید.
از پولای تو دستش، یه ده تومنی گرفت سمت باباش.
_ بابا، شما برو از همین بستنی فروشی حمید اینا یه کیلو بستنی برا مهمونمون بگیر و بیا.
بعد دستشو گرفت به کمر باباش و هلش داد سمت در.
_ خامه ایشو بگیر.
_ آخه بابا، کی تو این سرما بستنی می خوره؟!
پیرمرد بیچاره، قبلِ این که جوابی بگیره، خیلی محترمانه پرت شده بود بیرون. درو بست و وقتی برگشت، قیافش آروم آروم بود، انگار که نه انگار. لبخندی زد و خیلی معمولی گفت:
_ خب، امرتون رو بفرمایید بهادر خان.
پالتوم رو در آوردم و آروم گذاشتم رو پیشخون. دکمه ی جفت آستینامو باز کردم و یه تاشون دادم بالا و رو به روش ایستادم.
_ امر؟! اختیار دارید، فقط یه عرض کوچیک داشتم.
دستمو مشت کردم و کوبیدم تو صورتش. داشت پرت می شد که گوشه ی لباسش رو تو اون یکی دستم گرفتم. مشت دوم و سوم رو هم فرو کردم تو شکمش. روی زمین ولو شد و عین سگ زخم خورده به خودش پیچید.
_ که من دروغ گفتم؟
آستینای لباسمو یه تا کشیدم بالاتر.
_ با چند تا گردن کلفت اومدم تهدیدت کردم؟
دست بردم به یقش و از رو زمین کشیدمش بالا.
_ خودتو با خونوادتو؟ خواهر پا به ماهتو؟ نامرد دروغگو.
دستمو مشت کردم و کوبیدم زیر چونش. پخش زمین شد.
_ آشغال بدبخت، نمی تونی مُفِت رو بالا بکشی، بعد میفتی دنبال ناموس مردم؟ اونم ناموس کی، می دونی من کیم؟ می دونی می تونم با یه اشاره، نجاستت رو از رو زمین پاک کنم؟ خرجش واسه من یه دیه اس که اونم پولای خرد تو جیبمه.
خودشو عقب کشید. تکیشو داد به یه گونی پر از گل خشک. با پوزخند نگام کرد.
_ چیه جناب بهادر خان سپهرتاج؟ با این همه ادعا نتونستی از پس دختر اسدا... تریاکی بر بیای؟ من که همون اول بهت گفتم عاشق منه. اینم گفتم که محاله منو فراموش کنه. حالا تقصیر من این وسط چیه که زنت دنبال من موس موس می کنه و ....
با حرفاش داشت آتیشم می زد. دوباره یقشو تو دستم گرفتم و این بار پرتش کردم سمت دیوار. محکم خورد به دیوار.
_ خفه شو. توی پیله افتادی دنبالش، بعد میای می گی که دنبالته.
خودشو جمع کرد و تکیشو داد به دیوار. بازوش رو گرفت به دست و بلند خندید.
_ من دنبالشم؟! کی؟! من؟! بهتره بدونی خودش واسم پیغام فرستاد ....
_ بهتره اون دهن کثیفتو ببندی تا نبستمش.
_ چیه؟! سخته باورش کنی؟ خودش برام پیغام فرستاده بود، از طریق یکی از دوستاش، اسمش چی بود؟ آها، پریسا. تو اگه خیلی مردی، برو خودت جمعش کن تا ....
عین سگ دروغ می گفت. اون قدر خوب بازی می کرد که اگه خودم از پشت تلفن صداش رو نشنیده بودم، به همه چی شک می کردم. بدبختی این جا بود که نمی شد پای پریسا رو وسط بکشم. حرفاش اون قدر تحریک آمیز بود که نتونستم باز خودم رو کنترل کنم، وقتی به خودم اومدم، صورتش غرق خون شده بود و دو تا گونی سبزی خشک، پخش شده بود رو زمین. عین دیوونه ها می خندید. دست بردم و اون موهای اتو کشیدش رو گرفتم.
_ این آخرین اخطاره، دست از سر زن من بردار.
بلندتر خندید.
_ آخه برادر من، وقتی با زبون خوش می شه همه چی رو حل کرد، چرا از راه زور می خوای پیش بری؟
_ چی؟! زبون خوش؟! نکنه فکر می کنی منم به سادگیِ اون دختر ساده دلم که بتونی راحت با اون دروغات خامش کنی؟
_ اختیار داری بهادر خان، ما کوچیک شماییم. من فقط می گم که اگه از راه مسالمت آمیز حل بشه، بهتره.
_ و اون راه مسالمت آمیز؟
_ کافیه فقط اون سر کیسه رو شل کنی. نترس، زیاد برات هزینه بر نمی داره. دو تای دیه ی آدمی مثل من که پول خرد تو جیباتم نمی شه. با حساب دیه ای نود و چهار میلیون و نیم که رندشم کنیم، می شه دویست میلیون. چطوره؟ در عوضش کاری می کنم که سمانه دیگه تا آخر عمر اسم منو نیاره.
سرم از این همه وقاحت و کثیفی سوت کشید. چقدر این آدم پست بود.
_ پس اون همه عشق و عاشقی فقط دویست تومن می ارزید؟
خندید.
_ آره. برای من، دویست میلیون تومن اما دلم می خواد بدونم سمانه برای تو چقدر ارزش داره؟
_ اسم زن منو با اون دهن کثیفت نیار. سمانه به اندازه ی جونم واسه ی من ارزش داره.
_ راستی؟ این یعنی باید نرخ رو ببریم بالاتر.
پوزخندی رو لبام نشست.
_ مثلا چقدر؟
_ با خودت، هر چقدر کرمته.
حرومزاده دندونِ گردی هم داشت. از جا بلند شدم. آستینام رو کشیدم پایین. دست کشیدم تو موهام تا مرتبشون کنم.
_ پس عشقت چی؟ نمی گی چه بلایی این وسط سرش میاد اگه بفهمه به چندرغاز فروختیش؟
_ کدوم عشق؟! نکنه تو هم باورت شده که من میام دختر اون اسدا... رو می گیرم؟ نه بابا، منو این جوری نبین. کافیه یه اشاره کنم، ده تا خوشگل تر و خونواده دارترش برام جون می دن.
نگاش کردم. هیکل لاغری داشت اما زیادی خوش قیافه بود.
_ گفتی چند؟ دویست میلیون؟ خودتم می دونی که واسه ی من پولی نیست اما این وسط دو تا مشکل هست که کارو سخت می کنه.
_ چه مشکلی؟!
_ اول این که چطور بهت اعتماد کنم؟ چه تضمینی به من می دی که وقتی پولو گرفتی، می ری و گورتو گم می کنی؟
خندید.
_ حله. می تونم یه چک سفید تاریخ به همون مبلغ برا تضمین بهت بدم.
_ چک تضمینی؟ فکر خوبیه. به شرط این که روش نوشته نشه جهت تضمین و سفید تاریخ. قبول؟
سرش رو تکون داد. حاضر بودم شرط ببندم، فرق چک با دستمال کاغذی رو نمی دونه.
_ خب، حالا می رسیم به مشکل دوم که کارو سخت تر می کنه.
خوشحال گفت:
_ شما مشکل دومو هم بگو، حل کردنش با من.
_ مشکل دوم اینه که من تا حالا تو تمام عمرم به از تو گنده تراشم باج ندادم. کله گنده هایی که توی نامرد بینشون جوجه هم به حساب نمیای. خداییش خیلی سختمه که بیام به یه انگلی مثل تو بخوام پول مفت بدم که مثلا اون وقت چی بشه؟
با انگشت شست کوبیدم رو پیشونیش.
_ توی انگل دست از سر ناموسم برداری؟
خون پشت لبش رو پاک کرد و با کینه نگام کرد.
_ این دفعه رو ندید می گیرم جمشید پیله ولی قسم می خورم دفعه ی بعد این قدر مهربون نمیام. به نفعته پاتو از زندگی من و سمانه بکشی بیرون وگرنه دفعه ی بعد تضمین نمی کنم چه اتفاقی ممکنه بیفته.
بلند شدم و از جیبم سه تا تراول صد تومنی در آوردم و پرت کردم جلوش.
_ اینم بابت خسارت دکون.
پالتومو گرفتم به دست و خواستم بزنم بیرون که گفت:
_ گفتی سمانه چقدر برات ارزش داره؟
برگشتم و با حقارت نگاش کردم.
_ گفتی اندازه جونت، نه؟ پس یادت باشه، مرد اونه که وقتی حرفی می زنه، پاش وایسه.
پوزخندی زدم و از دکون اومدم بیرون. کی می خواست مرد بودن رو یاد من بده!

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,21, ساعت : 10:25 بعد از ظهر
فصل نهم

خونه تاریک و خاموش بود. یکی بود که به جوک می گفت، زن چراغ خونه اس و خوش به حال اون خونه ای که چلچراغ باشه. کلید برق رو زدم. ما که تو روشن کردن همین یه دونه چراغ هم مونده بودیم. با روشن شدن پذیرایی، سمانه رو دیدم که نشسته بود روی نزدیک ترین مبل به ورودی. روشنایی چراغ اذیتش کرد. دستش رو برد جلوی چشماش و ایستاد.
_ چرا تو تاریکی نشستی؟
_ ....
_ شنیدی چی گفتم یا ....
_ چطور تونستی سر من معامله کنی؟
_ چی؟!
دستش رو از جلوی چشماش برداشت. باز گریه کرده بود.
_ گفتم چطور تونستی سر من معامله کنی؟
سوییچ و موبایل رو گذاشتم روی اپن.
_ منظورت چیه؟ چه معامله ای؟
_ من همه چی رو فهمیدم.
آروم و شمرده گفتم:
_ می شه بگی چی رو فهمیدی؟ از کدوم معامله حرف می زنی؟
_ این که امروز عصر رفته بودی پیش جمشید و خواستی با پول بخریش.
_ چی؟! من بخرمش؟!
_ این که تمام دکونشون رو به هم ریختی. حاجی می خواد ازت شکایت کنه.
بازوش رو محکم گرفتم.
_ توی احمق هم باور کردی؟
_ چطور تونستی دست روش بلند کنی؟
یه بازوش رو آزاد کرد. دستش رو مشت کرد و محکم کوبید به سینم.
_ چطور تونستی بزنیش؟
ظرفیتم خیلی وقت بود که پر شده بود. دستش رو تو هوا گرفتم و هلش دادم. پرت شد روی مبل. چشمای سمانه عین ابر پاییزی شروع کرد به باریدن. در برابر این همه سادگی، لغت مناسبی پیدا نمی کردم. دستام مشت شد. به خشونت اعتقادی نداشتم اما کم کم کنترل خودم رو از دست می دادم.
آروم که شد، ایستاد و با پشت دستش اشکاشو گرفت.
_ من طلاق می خوام. طلاقمو بده، بذار برم.
_ گفتی چی؟! چی می خوای؟!
سرشو محکم تو دست گرفتم.
_ دیوونه شدی دختر؟
بی توجه به آخ گفتنش ادامه دادم:
_ طلاق؟! تازه یه ماه شده. تازه سی روزه که زندگیمو جهنم کردی. می فهمی؟ فقط سی روزه که از زندگی سیرم کردی و حالا می گی طلاق می خوای؟
دستامو فرو کردم تو موهاش و سرشو تکون دادم.
_ می دونی کجا داری زندگی می کنی؟ می دونی تو این مملکت خیلی از مردا فقط به خاطر یه شک، زنشون رو می کشن؟ ولی من، من خودمو زدم به کوری، زدم به کری، خیلی چیزا رو دیدم و ندید گرفتم، فقط به خاطر این که عاشقتم. می فهمی؟
با تقلا سرش رو از میون دستام در آورد.
_ گناه من چیه که دوستم داری؟ بگو تقصیر من چی بود که عاشقم شدی؟ این وسط احساس من چی؟ چرا همیشه این احساس شما مرداست که مهمه؟ چرا همیشه شما مردا هستین که انتخاب می کنین؟ یعنی ماها حتی حق انتخابم نداریم؟
_ سمانه، حالت خوبه؟ یا بازم باید یادت بیارم این من نبودم که پست زد.
_ جمشید مجبور شد. تو با اون شرط دروغیت گولم زدی.

****

لیوان آب رو یه سره سر کشیدم. سعی کردم تا کار به جای باریک نرسیده، با چند تا نفس عمیق خودمو آروم کنم. باید بهترین راه رو پیدا می کردم، اما مغزم قفل کرده بود. چطور می تونستم ذات کثیف جمشید رو به سمانه نشون بدم؟ تنها یه راه به ذهنم می رسید؛ مواجهه. این که سمانه رو با جمشید رو به رو کنم، اما ریسکش بالا بود. سمانه ای که همه حرفای من براش دروغ محض بود و حرفای جمشید وحی آسمونی. نمی تونستم ریسک کنم.
نگاش کردم. گریش بند اومده بود، اما اشکاش هنوز می بارید. یه لیوان آب پر کردم و نشستم کنارش. لیوان رو که طرفش گرفتم، سرش رو برگردوند به یه سمت دیگه.
_ تو از کجا فهمیدی که من امروز رفتم اون جا؟
_ ....
_ با توام، تا اون روی ....
_ تلفن زد.
_ تلفن؟! تو که موبایل نداری!
_ به تلفن خونه زنگ زد.
فریاد زدم:
_ اون آشغال تلفن خونه رو از کجا آورده؟ نکنه تو بهش دادی؟
_ نمی دونم.
شونه هاش رو گرفتم و تکون دادم.
_ دروغ نگو، اگه تو بهش ندادی، پس از کجا پیدا کرده؟
_ من بهش ندادم.
دیگه نمی کشیدم. لعنت بهت جمشید. دیگه نمی کشیدم. بدون این که شونه هاش رو ول کنم، گفتم:
_ می دونم اگه بهت بگم این جمشید بود که می خواست تو رو با پول عوض کنه، باور نمی کنی. اینم می دونم که اگه بهت بگم جمشید بی شرف ترین و پست ترین آدمیه که تا حالا تو تمام عمرم دیدم، بازم باور نمی کنی. حتی اگه بهت بگم اون حقه باز، تک فرزنده و هیچ خواهری نداره، بازم باور نمی کنی اما می خوام دو تا مطلب رو تو اون کلت که بعید می دونم چیزی توش باشه، فرو کنی.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,21, ساعت : 11:13 بعد از ظهر
_ اول این که صبر منم اندازه ای داره. خسته شدم از این که هی خودمو زدم به اون راه، هی خودمو زدم به نادونی. گفتم بچه اس، بی تجربه اس، هنوز حتی معنی زندگی عادی رو هم نمی فهمه، چه برسه به زندگی زناشویی، اما سمانه، بترس از اون روزی که کاسه ی صبرم لبریز بشه. بترس از روزی که فقط بخوام عین خودت با خودت رفتار کنم.
انگشت اشارمو کوبوندم به پیشونیش.
_ اما مطلب دوم؛ بهتره اینو تو اون کله ی کوچولوت فرو کنی، درسته نخواستی با تور سفید به این خونه بیای اما مطمئن باش با کفن سفید از در این خونه بیرون می ری. من تو رو طلاق بده نیستم. پس یادت باشه، این دفعه ی آخری هست که اسم طلاق رو میاری.
بلند شدم. ظرفیت تحملم برای امروز پر که هیچ، لبریز شده بود.
_ تو دوره ی ما، کتابای دینیمون یه درسی داشت به اسم اختیار، نمی دونم تو کتابای شما هم بوده یا نه ولی خلاصش این بود که آدمی مختاره که هر کاری که می خواد بکنه، هیچ اجباری هم وجود نداره. حالا هم اختیار با خودته، می تونی با من باشی و اون وقت زندگی رو برات می کنم یه بهشت کوچیک، بهشتی که همه ی زنا حسرتشو داشته باشن. می تونی هم با من نباشی و زندگیت رو خودت واسه ی خودت جهنم کنی.
تلفن رو از پریز کشیدم.
_ وسایل ضروریتو جمع کن، تا چند روز دیگه می ریم مسافرت. مطمئن باش این دفعه اگه لازم شد، از زور استفاده می کنم و می برمت.
جمشید رو خیلی دست کم گرفته بودم. رذل تر از اونی بود که فکرشو می کردم. خیلی کثیف بود. به جای اون که رو در رو بجنگه، از پشت حمله می کرد.

****

تو سینما نشسته بودم، خیره به پرده ی بزرگ سینما. زندگیم تو این یه ماه، عین فیلم سینمایی داشت از جلو چشمام رد می شد. دلم برای بازیگر نقش اولش با اون عشق یک طرفه ی رقت انگیزش می سوخت. یک عمر انگشتش رو به طرف خیلی ها به نشونه ی بی غیرتی گرفته بود اما حالا کلاه خودشو باید می گذاشت بالاتر. سمانه تو این چند روز، از قبل هم بدتر شده بود. عین یه عروسک کوکی می نشست پشت میز، بعد هم مثل یه ماشین ظرفشویی ظرفا رو می شست. اون وقت عین یه روح می رفت تو اتاقش. تمام سعی من برای باز کردن سر صحبت باهاش، یا به برگردوندن سرش منتهی می شد، یا جوابای کوتاه آره و نه. من و این همه حوصله؟! حاج ارسلان می گفت: "وقتی خدا به آدم دردی می ده، طاقت کشیدنش رو هم می ده" اما طاقت من دیگه داشت تموم می شد و بدبختیش این جا بود که یه ذره هم از این عشق طلسم شده کمتر نمی شد.
با تکون دستای مهناز به خودم اومدم.
_ داداش بهادر، فیلمش تموم شد.
دستام رو کشیدم به صورتم. نگاهی به صفحه ی خاموش سینما و بعد مهناز و آیدا انداختم که منتظر، منو نگاه می کردند.
روز جمعه بود. قرار بود آخرین سفارشای نمایشگاه، فردا برسه. می خواستم یکشنبه صبح حرکت کنم. کجا؟ هنوز نمی دونستم. امروز، روز مهناز بود. می خواستم تلافی مدتی رو که نیستم، دربیارم. مهناز، آیدا رو خیلی دوست داشت، برای همین با آیدا رفتم دنبالش تا حسابی غافلگیرش کنم. دیدن خنده هاشو با هیچی عوض نمی کردم. دختر شیطونی بود و بودن در کنارش، آرامش بخش بود. دلم نمی خواست ازش دور بشم اما چاره ای نبود و هیچ راهی جز این مسافرت اجباری وجود نداشت. با همه ی هوشم، نمی تونستم حرکت بعدی جمشید رو پیش بینی کنم. معلوم نبود دنبال چیه. جمشید به سمانه علاقه ای نداشت. پس طلاق گرفتن سمانه و جداییش از من چه سودی برای جمشید داشت؟ تو این یه هفته، هیچ احضاریه ای از دادسرا به دستم نرسیده بود. این یعنی این که نمی خواست از طریق قانونی اقدام کنه. پس چه نقشه ای تو سرش بود؟ در ماشین رو برای مهناز و آیدا باز کردم.
_ داداش بهادر، برامون بستنی شکلاتی می خری؟

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,21, ساعت : 11:44 بعد از ظهر
اخمام رو کردم تو هم.
_ بستنی؟! می دونی الان چه فصلیه؟!
_ آخه بستنی تو هوای سرد بیشتر مزه می ده. تازه مهنازم دلش کشیده.
_ راست می گه مهناز؟
مهناز سرشو تکون داد.
_ با سر نه، با زبونت بگو آره.
_ آ آ آ ر ر ر ر.

فصل دهم

کراواتم رو شل کردم و نشستم روی مبل. امروز آخرین سفارشا رو از کارخونه تحویل گرفتم. حالا می تونستم یه نفس راحت بکشم. آرش داخل دفتر شد و گفت:
_ چای می خوری؟
_ نیکی و پرسش؟
درو باز کرد و از همون دم در گفت:
_ خانم بهرامی، بی زحمت به مش صمد بگید دو تا چای بیاره.
نشست رو به روم.
_ بری کی برمی گردی؟
_ بستگی به آب و هوا داره.
_ آب و هوا که معلومه. مثل این که چله ی زمستونه ها.
تو دلم گفتم: "منظورم یه آب و هوای دیگه اس."
_ حالا کجا می ری؟
_ نمی دونم.
_ نمی دونی؟!
_ تصمیم گرفتیم از خونه که زدیم بیرون، در موردش تصمیم بگیریم.
دستاش رو گذاشت رو شونم.
_ خیلی عوض شدی داداش.
_ واقعا؟
_ واقعا. زندگی متاهلی خیلی عوضت کرده.
قلبم شروع کرد به تند زدن.
_ منظورت چیه؟
_ قبلنا اهل برنامه ریزی بودی. تا تهشو برنامه می ریختی و پیش می رفتی.
خندیدم و گفتم:
_ بذار متاهل بشی، اون وقت می فهمی برنامه ریزی تو زندگی متاهلی یعنی چی؟
صدای تلفن بلند شد.
_ بله؟
_ آقای سپهرتاج، خانم امینی تشریف آوردن.
_ خانم امینی؟!
_ دختر حاج آقا امینی.
دختر حاجی امینی؟!
_ راهنماییشون کنید داخل.
سریع کراواتم رو محکم کردم.
با ورود شراره، هر دوتامون بلند شدیم.
_ سلام آقای سپهرتاج.
_ سلام خانم امینی کوچک. شما کجا، این جا کجا؟
لبخند قشنگی زد. سرشو تکون داد و گفت:
_ این یعنی چی؟ یعنی برم؟!
_ اختیار دارید. این جا متعلق به خودتونه.
به آرش هم سلامی داد و نشست رو به روی ما.
_ غرض از مزاحمت، می خواستم اینو بهتون بدم.
یه چک رو از تو کیفش در آورد و گرفت سمت من.
_ بابا کسالت داشت، واسه همین من چک قسطای این ماه رو براتون آوردم.
چک رو از دستش گرفتم.
_ خدا بد نده.
_ چیزی نیست، یه سرماخوردگیِ جزییه.
زیپ کیفش رو بست و گذاشتش روی پاهاش.
_ راستش بابا خواسته حالا که درسم تموم شده، تو کارای مربوط به شرکت و ترمینال کمکش کنم. برای همین از این به بعد من بیشتر مزاحمتون می شم.
_ مزاحم؟! اختیار دارید. شما مراحمید.
_ راستش من لیسانس مدیریت جهانگردی دارم اما تجربه ی عملی ندارم. ممنون می شم اگه یه جاهایی کمکم کنید.
نگاهش کردم. خیلی مصمم حرف می زد. در مقایسه با خواهر بزرگش، علاوه بر زیبایی، جذابیت زیادی هم داشت. بیست و دو یا بیست و سه ساله می زد. دختر خوش پوشی بود. پالتوی قهوه ای کوتاهی پوشیده بود با یه پوتین بلند قهوه ای. از تیپش خوشم اومد. باید از این مدل برای سمانه می خریدم. چشمای قهوه ای خوشرنگی داشت ولی نه به خوشرنگی چشمای سمانه، مثل این بود که یه گل آفتابگردون رو با آفتاب مقایسه کنی.
با صدای سرفه ی آرش، به خودم اومدم و متوجه لبخند روی لب های دختر شدم.
_ آقای سپهرتاج، کمکم می کنین؟
_ بله، بله، چشم. هر جا کمکی از دستم بر بیاد، کوتاهی نمی کنم.
وقتی رفت، تا دم در بدرقش کردم. آرش که تا اون موقع ساکت مونده بود، یهویی زد زیر خنده.
_ چی شد داداش؟! کم مونده بود دختر مردم رو با چشمات قورت بدی. تو که از این عادتا نداشتی.
_ کم چرت بباف آرش.
_ قربون اون ادبت. بهت می گم عوض شدی، باور نمی کنی.
کتم رو برداشتم.
_ آرش، دیگه سفارش نکنما.
_ بازم چشم. به روی این چشمام.
_ از همه مهم تر، حواست به مهنازم باشه. پنج شنبه عصر برو دنبالش، جمعه هم با آیدا ببرشون باغ وحش. قولشو برای این جمعه به جفتشون دادم که وقت نشد.
_ باشه، باشه، اونم به روی چشم.

&&&&&&&&&&&&
سلااام:-2-25-:
...خوبید...امیدوارم تا اینجا از رمان خوشتون اومده باشه....اگه یادتون باشه من تو همون پست اول گفتم این رمان فراز و نشیب زیادی داره و صبور باشید....ما الان داریم به اون قسمت مربوط به فرازش نزدیک میشیم...من همون اول ایده ی این داستان رو با یکی از دوستام که وکیل دادگستری هست مطرح کردم...اون هم گفت که در زندگی واقعی هیچ چیز غیر ممکن نیست...پس ازتون میخوام تا چند پست دیگه هم صبوری به خرج بدید..
ممنون از همراهیتون:-2-40-:


بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,22, ساعت : 11:14 بعد از ظهر
بوی غذا تو کل خونه پیچیده بود. بوی اشتها برانگیزی بود. به دیوار آشپزخونه تکیه کردم و کمی نگاش کردم. سمانه تو حال و هوای خودش بود و از این طرف به اون طرف می رفت.
_ سلام.
با شنیدن صدام، اون قدر ترسید که دیس توی دستش افتاد زمین و یه تیکه، شد هزار تیکه.
_ چی شد؟!
سعی کرد به خودش مسلط باشه.
_ نفهمیدم اومدی. ترسیدم.
دستام رو شستم و نشستم پشت میز. نگاهی به میز انداختم. خورش قیمه بود.
_ می دونستی بین خورش ها، قیمه رو از همه بیشتر دوست دارم؟
موهاش رو انداخت پشت گوشش.
_ نه.
یه قاشق از قیمه رو به دهن بردم و تو دلم گفتم: "تو از من چی می دونی خانم خوشگله؟" دیس برنج رو گذاشت روی میز و لیوان دوغ رو از روی میز برداشت.
_ کجا می بریش؟ می خواستمش.
به طرف یخچال رفت.
_ گرم شده. می برم عوضش کنم.
_ نمی خواد. همین جوری بهتره. مثل این که الان چله ی زمستونه نه تابستون.
شامم رو با اشتها خوردم. برعکس دفعه های قبل، این دفعه نه شور بود، نه سوخته، نه شفته. نگاهی به سمانه انداختم. صورتش عین گچ سفید شده بود. لعنتی، الان که وقت مریضی نیست.
_ وسایلاتو جمع کردی؟
سرشو تکون داد. نگاش کردم. یه جورایی آروم نمی زد.
_ سمانه چرا کلافه ای؟
سرش رو بالا آورد و نگام کرد اما چشماش یهویی رنگ وحشت گرفت.
_ با توام دختر، خوبی؟
سرش رو با ترس تکون داد و به صورتم خیره شد.
_ نکنه از مسافرت فردا می ترسی؟
گره ی کراواتم رو شل کردم و یکی از دکمه های لباسم رو باز کردم.
_ مطمئن باش حسابی بهت خوش می گذره. راستی، دوست داری کجا بری؟ شمال یا جنوب؟ اگرم دوست داشتی می ریم مشهد.
_ ....
_ سمانه با توام.
دوباره سرش رو بالا آورد و نگاش تو صورتم چرخید. آب دهنش رو قورت داد و گفت:
_ فرقی نمی کنه.
تو دلم گفتم: "برای منم فرقی نمی کنه، فقط یه جایی باشه که جفتمون از شر اون نامرد و حقه باز در امون باشیم". چند تا نفس عمیق کشیدم. نمی دونم چرا هوای خونه این قدر سنگین شده بود.
_ شب زود بخواب. سحر حرکت می کنیم. خودم ساعت می ذارم.
با ترس نگام کرد. یه دفعه اشک تو چشماش دوید. این دختر از چی این قدر ترسیده بود؟ گره ی کراواتم رو این دفعه تا جایی که می شد، کشیدم تا بهتر بتونم نفس بکشم. شایدم بهتر بود پنجره ها رو باز می کردم. قبلِ این که بلند شم، دستش رو گرفتم.
_ نترس دختر، قرار نیست که با خودم ببرمت جهنم. یه مسافرت چند روزه اس. می ریم و برمی گردیم. اگه نگران خونوادتی، به آرش می سپارم بهشون سر بزنه. باور کن این سفر برای هر دوتامون لازمه.
این بار هیچ تلاشی برای خارج کردن دستش از تو دستم نکرد. این دختر چرا امروز این قدر عجیب شده بود؟ آروم دستش رو با انگشت شستم نوازش کردم.
_ دوست ندارم از چیزی بترسی. می فهمی؟
سرش رو ریز تکون داد. اشکاش می بارید. دیگه واقعا نمی شد از این هوا تنفس کرد. بلند شدم تا پنجره رو باز کنم. با وجودی که خیلی غذا نخورده بودم اما عجیب احساس سنگینی می کردم. به زحمت از روی صندلی بلند شدم. خواستم قدم بردارم که .... احساس سرگیجه می کردم. داشتم به نفس نفس می افتادم. چشمام چرخید سمت سمانه. دستاشو گرفته بود به سرش و با وحشت نگام می کرد. کند شدن ضربان قلبم رو حس می کردم. دستم رو گرفتم به میز تا جلوی افتادنم رو بگیرم اما به جای لبه ی میز، رومیزی بود که به دستم رسید. بدنم اون قدر کرخت شده بود که آخرین تلاشم برای ایستادن فایده ای نداشت و محکم به روی زمین افتادم. صدای جیغ سمانه بود که توی سرم پیچید. چشمام رو به سختی باز کردم. سمانه رو میون هاله ای سفید می دیدم که به سر و صورت خودش می کوبید و جیغ می زد. هاله محوتر، محوتر و مح ....

****

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,22, ساعت : 11:41 بعد از ظهر
فصل یازدهم

بچه که بودم، خونمون تو یه خیابون خیلی دراز بود؛ اون موقع ها تو عالم بچگی فکر می کردم اگه برم سمت پایین خیابونمون و تا آخرش برم، می رسم به ته دنیا، بزرگ تر که شدم تو کتاب جغرافی چهارم دبستانمون قطب جنوب رو یاد گرفتم، تا مدت ها فکر می کردم ته دنیا اون جاست، اما وقتی برای دیدن حاجی می رفتم خونه ی سالمندان، ته دنیای واقعی رو پیدا کردم، جایی که آخر آخرش بود.
برای یه لحظه یه نور کم سو دیدم، مثل این می مونست که از اون دورا یه خورشید رو به غروب، به چشام تابیده شده باشه.
_ بیمار نسبت به محرک نور واکنش نشون می ده، سریع ببرینش.
صدای گریه می شنیدم، اما نه گریه ی سمانه، صدای گریه ی یه مرد بود، اما کی بود که این جا گریه می کرد؟ چرا این قدر صداها دور بود؟ اصلا این جا کجا بود؟ من ... من کجا بودم؟ ته دنیا؟ یعنی بازم ...؟


****

احساس بدی داشتم. گلوم وحشتناک خشک و تلخ بود. تمام تنم بی حس بود. نمی دونستم کجام فقط می فهمیدم روی یه سطح صاف دراز کشیدم. خواستم بلند شم اما هر چه سعی کردم، یه سانتم تکون نخوردم. باز تلاش کردم، نشد، نتونستم. به شدت تشنه بودم. تمام تلاشم هم برای بلند کردن دستم به جایی نرسید. بی حس تر از اونی بودم که بتونم صدایی رو از گلو خارج کنم. همه ی قدرتم رو به کار بستم تا بتونم چشمام رو باز کنم. نور شدیدی چشمای باز نشده از همم رو آزار می داد، چاره ای جز تحملش نداشتم؛ از این بی خبری متنفر بودم. پلکام رو آروم آروم باز و بسته کردم تا چشمام به روشنایی عادت کرد. یه سقف سراسر سفید بالای سرم بود. از شدت تشنگی، دهنم تلخِ تلخ شده بود. به بدبختی سرم رو چرخوندم سمت پنجره، قامت یه مرد رو تو قاب پنجره تشخیص دادم، دستاش رو جلوی صورتش گرفته و لبه پنجره نشسته بود. خواستم صداش کنم، اما فقط یه کلمه بود که از دهنم خارج شد.
_ آ ... ب ...!
مرد دستاش رو از جلوی صورتش برداشت و به طرفم نگاه کرد، پلکام رو چند دفعه به هم زدم. با شناختن صورت مرد که اول حیرت زده و بعد با خوشحالی به سمتم اومد، یخ زدم. اون این جا چی کار می کرد؟


****

با احساس وجود یه سوزن بزرگ تو دستم بیدار شدم، اون قدر درد داشت که دست بردم تا از اون یکی دستم بکنمش.
_ نه داداش، نباید درش بیاری.
صدا خیلی آشنا بود. با شنیدنش یه کم آروم شدم. چشمام رو کم کم باز کردم. آرش رو بالا سرم دیدم، زل زده بود به من، صورتش پف داشت، چشماش یه کاسه ی خون شده بود.
_ بیدار شدی داداش؟
با صدایی که از ته چاه میومد، گفتم:
_ من کجام؟
در حالی که داشت اشکاش رو پاک می کرد، گفت:
_ جای بدی نیستی داداش، یه جا پر از حوریه های سفید پوش، یکی از یکی دیگه خوشگل تر، ولی خب گفته باشم، یه کمی بد اخلاقن.
با این وضعیت، لودگی این آدم رو کم داشتم.
_ آرش، من ... من کجام؟
_ باشه داداش، داد نزن، عصبانی هم نشو. بیمارستان!
_ بیمارستان؟!
در حالی که اشکاش رو پاک می کرد، گفت:
_ آره داداش، بیمارستان.
_ واسه چی بیمارستان؟ من که چیزیم نبود.
_ مثل این که فشار خونت افتاده بوده.
_ چی می گی آرش، من که مشکل فشار خون نداشتم.
_ من نمی دونم، دکترا این جور می گن.
یهویی یادم به سمانه افتاد و چهره اش تو لحظه ی آخر که ترسیده بود.
_ سمانه کو؟
صورتش رفت تو هم.
_ داداش دکترت گفته نباید خیلی حرف بزنی، می دونی اگه بفهمه کلی حرف زدی منو بیچاره می کنه، نمی دونی چه سلیطه ایه ، باید ببینیش.
_ ازت پرسیدم سمانه کجاس؟ خونس؟
_ اِ، نگاه کن، سرمت تمام شده، من بگم بیان عوضش کنن.
_ آرش با توام.
_ داداش، دکترت گفته نباید عصبانی بشی، خب؟ آروم باش. من الان بر می گردم و جوابتو می دم، اوکی؟
و بعد سریع از اتاق بیرون رفت.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,23, ساعت : 12:13 قبل از ظهر
داشتم به پرستار جوانی که مایعی رو داخل سرم تزریق می کرد نگاه می کردم. دختر زیبا رویی بود. نگام چرخید روی سوزن کلفتی که تو دستم فرو رفته بود، بیمارستان! من رو چه به بیمارستان؟ منی که تا حالا حتی دندونپزشکی هم نرفته بودم. داشت دوباره خوابم می گرفت. فرصت زیادی نداشتم. اشاره ای به دختر کردم.
_ خانم پرستار؟
دختر سرد نگام کرد.
_ من برای چی این جام؟
یه نگاه به چند تا برگه که پایین تخت آویزون بود، انداخت.
_ به خاطر مسمومیت غذایی آقای سپهرتاج.
_ مسمومیت غذایی؟! یعنی چی؟ من که غذای بدی نخورده بودم؟
_ نمی دونم. این جا نوشته شده. دکترتون که اومد، می تونید ازش سوال کنید.
دستاش رو فرو کرد تو جیبای روپوش سفیدش و از اتاق بیرون رفت. سعی می کردم به یاد بیارم که دیشب چی خوردم، اما لعنت به این خواب، لعنت! من دیشب چی خورده بودم؟ چرا یادم نمیومد. دوباره پلکام سنگین شده بود. تماس دستی رو روی سرم و بوسه ای روی پیشونیم احساس کردم. چرا هیچی یادم نمیومد.

****

_ آرش .... آرش.
سرش رو تکیه داده بود به لبه تخت و پایین تخت خوابش برده بود.
_ آرش با توام، بیدار شو.
خواب آلود سرش رو بالا آورد. با چشمای نیمه بازش به من که روی تخت نشسته بودم، خیره شد.
_ چرا نشستی رو تخت؟ نباید به خودت فشار بیاری.
خواست کمک کنه دوباره بخوابم که دستش رو پس زدم.
_ دستتو بکش، از این لوس بازیا خوشم نمیاد.
_ لوس بازی چه صیغه ایه؟ بدنت ضعیف شده، باید احتیاط کنی.
_ دکتر کجاست؟ برو صداش بزن بیاد.
_ دکتر برای چی؟
_می خوام ازش بپرسم چه مرگمه.
_ این جا دکتراش صبح به صبح ویزیت می کنن. همین امروز صبح ویزیت شدی.
_ دکتر چی گفت؟
_ خب .... دکتر گفت .... گفت نباید عصبی بشی تا فشارت بالا پایین نپره.
_ جدی، خب دیگه چی گفت؟
_ جونم برات بگه، گفت ....
_ نگفت من مسمومیت غذایی داشتم؟
شوک زده نگام کرد.
_ چیه؟ رو پیشونیم نوشته الاغ، داری بازخونیش می کنی؟
_ از کجا فهمیدی؟
_ اونش مهم نیست، فقط بگو.
با صدای باز شدن در، سَرم رو بر گردوندم. با دیدنش آروم به آرش گفتم:
_ بابام این جا چی کار می کنه؟
_ چاره ای نبود، سرمدی گفت بهش خبر بدیم. باید زنگ می زدیم تا بیاد. این دو روزه بالا سرت بود.
_ چی؟ چند روز؟
_ بعدا صحبت می کنیم. بفرمایید داخل آقای سپهرتاج.
بابا با دیدن من، با چشمای گریون اومد سمتم و دستاش رو گرفت دورم.
_ خدایا شکرت. خدایا شکر که به بچه ی من عمر دوباره دادی. باورم نمی شه خدا دوباره بهمون بخشیدت.
حال و حوصله ی مرور کردن حرفاش رو تو ذهنم نداشتم.
_ بابا حالت خوبه؟
_ آره بابا، چرا خوب نباشم؟ باورم نمی شه خدا دوباره بهمون بخشیدت.
پیشونیم رو بوسید.
_ همون اولم بهت گفتم یه دختر از همچین خونواده ای به درد زندگی نمی خوره، باید دست می ذاشتی رو یه دختر اصل و نسب دار، نه این دختره ی ....
_ چی داری می گی بابا؟ بذار از راه برسی، بعد پشت سر زن من حرف بزن.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,23, ساعت : 12:28 قبل از ظهر
آرش دست گذاشت رو شونش و به طرف در متمایلش کرد.
_ پدر جان، بهتره بذاری استراحت کنه، خودتم به یه خواب حسابی احتیاج داری. شما برو خونه، من این جا می مونم؛ خودم نوکرشم.
_ باشه بابا، من می رم. درسته بابای خوبی نبودم، ولی اینو بدون، هیچ پدری بد اولادشو نمی خواد. بهتره تا دیر نشده این دختره ی آشغال رو ....
مغزم سوت کشید. به کی می گفت دختره ی آشغال. صدام بی اراده رفت بالا.
_ می فهمی به کی می گی آشغال؟ سمانه زنمه، تقصیر اون چیه باباش تریاکیه، خود من، مگه منِ بیچاره تقصیر داشتم که بابام با زن و یه بچه، عاشق شد و مهر بچه ی طلاق رو چسبوند رو پیشونیم.
آرش از پشت یه دستش رو گرفته بود به بازوی بابام و به دستش رو به شونه هاش و سعی می کرد به زور ببرتش بیرون.
_ باشه من بد، من بی عاطفه. من بی غیرت که فرشته ای مثل بهار و ول کردم و رفتم سراغ یه عفریته ای عین مرضیه، اما تو چطور می تونی بعد از اون بلایی که اون دختر نمک به حروم سرت آورد این جوری طرفشو بگیری؟
بلا؟! دختره ی نمک به حروم! از چی حرف می زد؟ منظورش چی بود؟
_ صبر کن آرش، با توام آرش، چه بلایی .... ؟
اعتنایی به داد و فریاد من نکرد و بردش بیرون، خواستم که از جام بلند شم، اما سوزن سرم توی دستم مانع شد. داشتم سوزن رو از دست می کندم که آرش با دو تا پرستار مرد اومد داخل.
_ آرش با توام، بابامو کجا بردیش؟ چی داشت می گفت؟
کلافه، دستاش رو کرد تو موهاش.
_ داد زدن نداره داداش من، فرستادمش بره، بیچاره خسته شده، دو روزه سر پاست.
با کمک پرستارا، به زور منو خوابوند روی تخت. اون قدر ضعیف شده بودم که حتی قدرت این که مقاومت کنم رو هم نداشتم. پرستار لعنتی با تمام سرعت آمپول رو تزریق کرد تو بازوم.
_ چرا هیچی بهم نمی گین لعنتیا؟
دوباره این خواب لعنتی داشت میومد سراغم.
_ آرش، مگه کر شدی؟ منظور .... بابام .... چی .... بود؟
بازم خواب. توی خواب یه صدا که توش پر بغض بود از دور به گوشم رسید.
_ آخه قربونت برم داداش من. من که همون اول بهت گفتم که کسی که دنبال یکی دیگه اس رو نمی شه جمعش کرد.
منظور صدا چی بود؟ نفرین به این خواب!

****

پلکام رو بر خلاف میلم باز کردم. تمام سعیم برای دوباره خوابیدن بی حاصل بود. دلم می خواست دوباره می رفتم تو همون حالت بی حسی و بی خبری. دلم نمی خواست دوباره برگردم تو این دنیا. تمام چند ساعت رو خواب می دیدم. اولش خواب های بی سر و ته. خواب دیدم برگشتم به بچگی و مادرم منو تو بغلش گرفته بود و کنار گوشم آواز می خوند. خدا بیامرز، صدای خیلی قشنگی داشت، حتی تو خواب. همیشه به جای لالایی برام آواز می خوند. تو خوابای بعد، زندگیم به صورت یه فیلم از جلوی چشمام رد می شد. همه ی اون زجرا، خفتا، مصیبتا، بی احترامیا و تنهاییا! تو خوابای آخری سمانه هم بود، همه ی اون گریه ها، پس زدنا، ندید گرفتنا، اما این خواب آخری، نه، نه، خواب نبود، کابوس بود. صدای گریه ی سمانه بود که تو سرم می پیچید "خدایا غلط کردم" و صدای ضجش بود که می گفت "من چی کار کردم."
یه چیز مرطوبی مثل آب چشمام رو خیس کرد، نه آب نبود، اشک بود! من داشتم گریه می کردم! من؟ منی که برای مرگ مادرم هم که اون قدر شوکه بودم که یادم نمیاد حتی گریه کرده باشم. کم کم داشتم معنی حرفای بابا رو می فهمیدم. لعنت به این اشکا که نمی ذاشتن بیشتر فکر کنم. کشیده شدن جسم لطیفی رو پلکام حس می کردم.
_ گریه نکن برادر من، حیف این اشکا که واسه هیچی بریزی.
_ آرش بگو من احمق شدم، بگو من اشتباه می کنم، بگو که دیوونه شدم.

بازبینی شد | مینا :-2-40-:.

maryammoayedi
1391,09,23, ساعت : 11:19 بعد از ظهر
فصل یازدهم

از پشت پنجره ی اتاق داشتم به رفت و آمد مردم تو محوطه بیمارستان نگاه می کردم. نگام از اون بالا خورد به زن جوونی که داشت به سر و صورت خودش چنگ می زد. صدای جیغایی که می کشید، از پشت پنجره ی بسته ی اتاق هم به گوش می رسید. مردم بی تفاوت از کنارش رد می شدن تا این که یه دختر جوون اومد و دستاش رو گرفت و سعی کرد تا آرومش کنه. چشمم افتاد به آرش و هومان که از فاصله ی نزدیک زن رد می شدن. با تشکر از اون آمپولایی که تند تند به من تزریق می کردن و حالا می دونستم آرام بخشای خواب آور هستن، از دور و بر خودم بی خبر بودم. حتی نمی دونستم چند روزه که این جا هستم. از دیروز، بدون توجه به حرفای دکتر، از تخت بلند شده بودم و تو اتاق و راهروی بیمارستان، شروع به راه رفتن کردم. نمی خواستم بیشتر از این بیمارستان بمونم. باید اول از روی اون تخت نفرین شده بلند می شدم تا بفهمم چه بلایی سر خودم و زندگیم اومده. با صدای باز شدن در، سرم رو چرخوندم.
_ باز که از جات بلند شدی داداش من. آخه چقدر بگم ....
_ من خوبم. این قدر شورش نکن.
_ سلام. خدا بد نده داداش بهادر.
جواب سلام هومان رو با سر دادم. یعنی خبر نداشت که خدا این وسط کاره ای نبوده؟ قبل از این که از جلوی پنجره کنار برم، نگام دوباره افتاد به زن که هنوز داشت گریه می کرد.
_ این زنه چشه؟
آرش اومد و از پنجره بیرون رو نگاه کرد.
_ مثل این که همین نیم ساعت پیش شوهرش مرده.
_ نفهمیدی از چی؟
_ مثل این که تومور مغزی داشته.
نگاهی به زن که همچنان بی قراری می کرد، انداختم. شوهر بیچاره، هر چند خدا بیامرز شده ولی خوش به حالش. سعی کردم بدون این که از خودم ضعف نشون بدم، روی مبل بشینم. هومان رو به روم نشست و آرش تکیشو داد به تخت.
_ می خوام همین الان همه چی رو بدونم. از همون اولِ اولش.
آرش و هومان یه نگاهی به هم انداختن.
_ گفتم همین حالا.
آرش با دست اشاره کرد تا آروم باشم.
_ باشه دادش من، چرا عصبانی می شی؟ از کجا شروع کنم؟
_ از همون شب کذایی بگو که خودم هیچیشو یادم نمیاد.
_ چشم، چشم.
باز نگاهی به هومان انداخت.
_ خب این جاشو یادته که سفارشای آخری رو تحویل گرفتیم؟
_ آره یادمه.
_ خب، من هنوز تو نمایشگاه بودم. داشتم با بچه ها ماشینا رو جا گیری می کردیم که موبایلم زنگ خورد. نگاه که کردم، دیدم تماس از طرف خودته.
_ چی؟! از من؟! اما من که اون شب زنگی نزدم.
_ درسته. دکمه تماس رو که زدم، فکر کردم می خوای دوباره سفارش بکنی اما صدای گریه ی یه زن پیچید تو گوشی. اولش نفهمیدم چی می گه. فقط می شنیدم که با گریه می گه: "آقا آرش، کمک، کمک". راستش خودمم گیج شده بودم. یه خورده که دقت کردم، فهمیدم صدای سمانه اس. اون قدر ترسیده بود که نمی شد فهمید چی می گه. فوری شستم خبردار شد که باید یه خبری شده باشه. سریع پریدم تو ماشین. سعی کردم آرومش کنم، اما جیغ می زد و گریه می کرد. وسط گریه هاش می گفت: "زود بیاین. بهادر کبودِ کبود شده". گریه می کرد و می گفت: "به خدا نمی خواستم بکشمش".
نفس بلندی کشید و گفت:
_ خداییش داشتم از وحشت سکته رو می زدم. از حرفای آخرش فهمیدم یه بلایی سرت آورده. تندی زنگ زدم اورژانس و آدرس رو دادم. تا رسیدم، آمبولانس هم رسید. خودمونو رسوندیم بالا. در آپارتمانت باز بود. هر چی صدا زدیم، جوابی نیومد. ما هم اومدیم داخل. من داشتم تو اتاقا رو می گشتم که راننده آمبولانس داد زد: "این جاست".
با صدای گرفتش ادامه داد:
_ پریدم تو آشپزخونه. کف آشپزخونه پهن شده بودی. صورتت از کبودی فراتر رفته بود. خداییش معجزه بود که جون به در بردی.
چشمام رو بستم و دستام رو کشیدم به صورتم که حالا ته ریش حسابی زبرش کرده بود.
_ سمانه، وقتی رسیدید، سمانه کجا بود؟

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,24, ساعت : 12:19 قبل از ظهر
_ همه خونه رو نگاه کردم، نبودش. رفته بود. بهتره بگیم فرار کرده بود. فقط در رو واسه ما باز گذاشته و رفته بود. یه بسته ی کوچیک که توش یه پودر سفید بود هم گذاشته بود رو میز آشپزخونه.
_ یه بسته که پودر سفید توش بود؟! تا یادمه روی میز همچین چیزی ندیدم.
هومان گفت:
_ البته ما هم حدس می زدیم بعد از بیهوش شدن تو گذاشته شده رو میز.
_ نفهمیدید چی بوده؟
آرش ادامه داد:
_ چرا، همون اول تو بیمارستان به دکترت نشونش دادم. اونم سریع فرستادش برای بخش سم شناسی. مثل این که یه نوع مواد مخدر صنعتی بوده، از مشتقات هرویین.
_ چی؟! هرویین؟! ولی از کجا تونسته یه همچین چیزی رو گیر بیاره؟!
_ منم خیلی کنجکاو بودم. اول فکرم رفت سمت اسدا...، واسه همین صبح رفتم در خونش. غیر مستقیم ازش پرسیدم چی خوراکشه که گفت تریاک. خواستم برگردم که گفتم بهتره جریانو بدونه. بالاخره باباشه. کم و زیاد یه چیزایی رو براش گفتم. فکر کنم از ترس، هر چی کشیده بود، پرید. البته فکر می کنه که سمانه فرار کرده و تو هم مریضی. الانم تو راهروی بیمارستانه. اومده واسه احوال پرسی.
نفسم رو با شدت دادم بیرون. تو این وضعیت فقط دیدن اسد ا... رو کم داشتم.
_ نتیجه ی آزمایش که از سم شناسی اومد، دکترت گفت که سمی که بهت خورونده شده، یکی از مشتقات مواد مخدر هست که خیلی جدیده، یعنی تو دسترس هر کسی نیست و مصرف یه مقدار کمش هم می تونه علایمی شبیه سکته قلبی از خودش نشون بده. تا این جا فقط به سمانه مشکوک بودم اما یهویی شک برم داشت که اون از کجا می تونسته یه همچین چیزی رو گیر بیاره. فوری فهمیدم که باید همدست داشته باشه و ذهنم رفت سمت یه نفر.
به این جا که رسید، ساکت شد. زیر چشمی نگام می کرد. پوزخندی زدم. به غیر از اون نامرد آشغال، کی می تونست باشه؟!
_ خب نمی دونستم چی کار کنم. زنگ زدم به آقای سرمدی. اونم زود خودشو رسوند بیمارستان. منم همه چی رو واسش گفتم. ظهر نشده رفتیم آپارتمانت و اون جا رو گشتیم. تو اتاقی که لوازم سمانه بود، چیزی که نشون بده با برنامه ریزی فرار کرده باشه ندیدیم، به غیر از یه چمدون که فکر می کنیم برای مسافرتتون آماده کرده باشه. خواستیم بیایم بیرون که هومان یه پاکت رو تو اتاق دید. وقتی کاغذی که داخل پاکت بودو خوندیم، شکمون شد یقین که جمشیدم تو این جریان دست داشته. آقای سرمدی هم زنگ زد نیروی انتظامی و اومدن نمونه برداری کردن و صورت جلسه کردن و رفتن.
هومان یه کاغذ از تو کیفش در آورد.
_ اینا نتیجه ی نمونه برداریه. البته تو یه پاکت در بسته می دن که بذاری روی پرونده ولی خب من آشنا داشتم، تونستم قبل از این که پاکت بشه، یه کپی ازش بگیرم.
کاغذ رو به سمتم گرفت.
_ طبق نمونه برداری صورت گرفته، اون مواد توی لیوان دوغ ریخته شده بوده.
یادم به لیوان دوغی افتاد که یه جرعه سر کشیده بودم.
_ اون کاغذی که گفتین، همونی که رو تخت سمانه بود، چی داخلش نوشته بود؟
هومان یه کاغذ بزرگ آ سه رو از تو کیفش در آورد.
_ یه وکالت نامه ی محضریه.
_ چی؟! چه و کالتنامه ای؟ بده ببینم.
نگاهی به وکالتنامه انداختم. با خوندن نام وکیل و موکل و چیزی که درش نوشته بود، چشمام چیزی نمونده بود که از کاسه بیرون بزنه.
"وکیل: جمشید برزگر، موکل: بهادر سپهرتاج"
یه وکالت محضری بود که طبق اون، من جمشیدو وکیل خودم قرار داده بودم تا از جانب من برای طلاق سمانه اقدام کنه. طبق اون وکالت نامه، حتی حق توکیل هم از طرف من به جمشید برای گرفتن وکیل رسمی دادگستری داده شده بود. دندونام از خشم روی هم ساییده می شد.
_ منظورشون از این کارا چی بوده؟ وقتی می خواستن منو سر به نیست کنن، دیگه چه نیازی به همچین چیزی داشتن؟
هومان پاش رو انداخت رو اون یکی پاش.
_ این چیزیه که هنوز برای خودمون هم حل نشده مونده. ما رفتیم همین دفترخونه ای که بالای برگه اسمش نوشته شده. محضردار اون جا اول زیر بار نمی رفت. می گفت جعلیه. خب براشون مسئولیت داره وکالت نامه رو بدون مهر و امضای دو طرف بیرون بدن. ما که دیدیم زیر بار نمی ره، اسم شکایت و شکایت کشی رو آوردیم. کارتم رو که دید، ترسید و قول همکاری داد. بالاخره کاشف به عمل اومد که پسرِ خود محضردار، وکالت نامه رو تنظیم کرده. بعد معلوم در اومد که جمشید رفیقشه. رو حساب دوستی و آشنایی، قرارشون این بوده که وکالتنامه رو جمشید بیاره پیش تو و امضات رو بگیره، بعدم تو دفتر محضر ثبتش کنن.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,24, ساعت : 11:13 بعد از ظهر
ناباورانه گفتم:
_ آخه رو چه حسابی فکر می کردن من همچین چیزی رو امضا می کنم؟
_ هنوز نمی دونیم نیتشون چی بوده. اگه هدفشون به قتل رسوندن تو بوده، چه نیازی به همچین وکالتنامه ای بوده. اگر هم منظورشون طلاق سمانه بوده، چه کاری بوده که بخوان تو رو از سر راه بردارن.
_ ولی جمشید کی و کجا اینا رو رسونده به سمانه؟ سمانه خیلی بیرون نمی رفت. تو خونه هم تلفن نبود که بتونه تماس بگیره!
آرش جواب داد:
_ خب وقتی از خونه بیرون اومدیم، نگهبان مجتمعتون تا منو دید، شناخت. همون نگهبانی رو می گم که یه بار سر پارک ماشین باهاش بحثم شد. می دونی کی رو می گم؟
سرم رو تکون دادم.
_ مثل این که از اون یکی همکارش که شب شیفت بوده، فهمیده حالت بد شده، خواست احوالت رو بپرسه. منم ازش پرسیدم این چند روزه مورد مشکوکی ندیده؟ اولش گفت نه، اما یه خورده که فکر کرد، گفت که روز قبل، طرفای ظهر یه پسر جوون اومده، خواسته بره داخل ساختمون که نگهبان نذاشته. گفته از فامیلای نزدیک آقای سپهرتاجم و این که مسئله ی مرگ و زندگیه. هر کاری هم می کنم، نمی تونم باهاشون تماس بگیرم و از این حرفا. نگهبانم اول زنگ می زنه و کسی گوشی رو جواب نمی داده. مثل این که هر چی به طرف می گه کسی خونه نیست، زیر بار نمی ره و آخر سر نگهبانی رو می سپره دست یکی و خودش میاد بالا به سمانه می گه. سمانه هم میاد پایین. اونم دیگه پیگیر نمی شه ولی نیم ساعت بعد، سمانه رو می بینه که با یه پاکت برمی گشته بالا.
هومان یه نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
_ بهتره من برم تا دادسرا تعطیل نشده.
_ صبر کن. نفهمیدین اون پسره کی بوده؟
آرش دستاشو کرد تو جیبش.
_ چرا، سپردیم به محسن یه عکس از جمشید پیدا کنه. عکس رو که نشون نگهبان دادیم، گفت همونه.
_ یعنی جمشید اون پودر رو همون موقع بهش داده؟
هومان ادامه داد:
_ به احتمال نود و نه درصد باید همون لحظه داده باشه.
دستاش رو برد زیر بغلش.
_ اما این جا یه سوال وجود داره که هنوز براش جوابی پیدا نکردیم.
_ چه سوالی؟
_ این که سمانه آگاهانه این کارو کرده یا نه؟
_ منظورت چیه؟ چی می خوای بگی؟
_ این که سمانه می دونسته اون پودر چی بوده یا نه؟
_ چرا فکر می کنی ممکنه بی خبر بوده باشه؟
_ به چند دلیل. اول این که بعد از این که حالت بد می شه، به آرش زنگ زده و درخواست کمک کرده. دوم این که در آپارتمان رو باز گذاشته، تا زمانی برای نجات دادنت تلف نشه. سوم این که بسته ی پودر رو گذاشته روی میز تا خیلی سریع سمی که بهت خورونده شده، تشخیص داده بشه و مهم ترینش این که سعی کرده با خوروندن آب، سم رو رقیق کنه. به گفته ی دکترت، دقیقا تمامی کمک های اولیه ی لازم رو انجام داده.
پوزخندی زدم.
_ از نظر من دونستن یا ندونستنش هیچ فرقی نمی کنه.
_ درسته. از نظر قانونی هم همین طوره. سمانه مباشر این جرم محسوب می شه و اگر این دختر در مورد ماهیت اون مواد اطلاعی نداشته، باید به کسی که اون مواد رو بهش داده و نقشه ای که کشیده، دست مریزاد گفت.
رو به آرش کردم و گفتم:
_ کیا از این جریان خبر دارن؟
_ به جز من و آقای سرمدی و بابات و اسدا...، محسنم خبردار شد. غیر از اینا بقیه فکر می کنن هنوز مسافرتی.
_ محسن؟ اون چرا باید خبر داشته باشه؟
_ خب به محسن سپردم هر جور شده رد جمشیدو بگیره. می دونی که تقریبا بچه ی یه محلن.
_ نیازی نبود که محسنو خبردار کنید.
_ جریان رو کامل براش نگفتم اما دهنش قرصِ قرصه. امتحانشو پس داده.
_ تونست پیداش کنه؟
سرشو تکون داد.
_ همین دیروز ردشو گرفتیم.
_ پس الان می دونید اون بی همه چیز تو کدوم سوراخی قایم شده؟
_ صد در صد مطمئنیم. این چند روزه تو خونه مجردیِ یکی از رفیقاش چپیده.
خونه مجردی؟ نفس بلندی کشیدم و آروم گفتم:
_ سمانه چی؟ سمانه هم اون جاس؟
_ ....
_ آرش با توام. اون دوتا با همن؟
_ راستش داداش، هنوز نمی دونیم.
هومان بلند شد و گفت:
_ من همین امروز دستور جلب هر دوتاشون رو می گیرم. این طوری می تونیم بفهمیم اونم تو همون خونه اس یا نه.
چشمام رو بستم. کسی که اسمش بالای صفحه ی وسط شناسنامه ی من بود، حالا تو یه خونه مجردی وسط یه مشت آدمایی مثل جمشید ....
_ خب من دیگه برم دادسرا تا ....
_ فعلا دست نگه دار.
برگشت و نگام کرد.
_ دست نگه دارم؟! چی رو دست نگه دارم؟
دستی به صورتم کشیدم و نگاشون کردم.
_ شکایت رو گفتم. شکایتو پس بگیر.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,24, ساعت : 11:58 بعد از ظهر
آرش حیرت زده گفت:
_ چی؟!
هومان که آماده ی رفتن بود، برگشت و مقابلم ایستاد.
_ منظورت چیه؟
_ منظورم اینه؛ شکایت از جمشید و سمانه رو همین امروز پس بگیر.
_ می دونی چی می گی؟ من بر علیه هر دوشون اعلام جرم کردم. به جرم شروع به قتل پرونده تشکیل دادم. می دونی مجازاتش چقدره؟ شش ماه تا سه سال زندان. تازه اگه هر دوشون رو با هم تو خونه گیر بیاریم، می تونیم از جهت رابطه ی نامشروع هم ....
فریاد کشیدم:
_ مگه من شاکی اون پرونده نیستم؟ هستم یا نیستم؟ اگه هستم، حالا دارم بهت می گم شکایت رو پس بگیر.
آرش که تا اون لحظه ساکت مونده بود گفت:
_ یعنی چی داداش؟
_ یعنی همون که گفتم.
از روی مبل بلند شدم و رفتم کنار پنجره. هومان گفت:
_ اگه این جوره، پس حضور من دیگه لزومی نداره. بهتره من دیگه برم.
_ از من دلخور نشو ولی مشکل من راه حل قانونی نداره.
دوباره چشمام افتاد به همون زن که نشسته بود لب باغچه ی بیمارستان و آروم گریه می کرد. حالا یه پسر بچه ی پنج شش ساله هم تو بغلش نشسته بود. صورت پسر بچه وحشت زده به نظر می رسید.
_ می خوای چی کار کنی؟
_ ....
هومان که معلوم بود ناراحت شده، ادامه داد:
_ چرا وقتی می شه قانونی حلش ....
_ گفتم که مشکل من راه حل قانونی نداره.
نفسش رو محکم داد بیرون.
_ نمی دونم چی تو سرته ولی اگه از طریق قانونی پیش بری، خیلی بهتره، می دونی چرا؟
دستم رو به طرفش دراز کردم.
_ چون عمل کردن خارج از چهارچوب قانونی، می تونه خیلی خیلی خطرناک باشه.
دستم رو فشار داد.
_ تا همین جاش هم لطف کردی. ایشاا... جبران کنم.
تا دم در هومان رو بدرقه کردم. بعدِ رفتنش دوباره برگشتم کنار پنجره.
_ چند روزه که این جا بستری هستم؟
_ با امروز می شه پنج روز. دو روزشو بی هوش بودی.
دستی به موهام کشیدم. دو روز تمام بین این دنیا و اون دنیا. به غیر از عاشق شدن، کجای کارم اشتباه بود؟
_ می خوای چی کار کنی؟
_ زنگ بزن به ذبیح.
_ ذبیح؟! کدوم ذبیح؟!
_ ذبیح شرخر. زنگ بزن و بگو چهار پنج تا از پسراش رو بفرسته. از بچه های خودمون هم به جلال و حیدر بسپار. فقط حواست باشه کسی از اصل ماجرا خبردار نشه.
سرشو تکون داد. یهو یادم به مهم ترین و عزیزترین موجود زندگیم افتاد.
_ مهناز؟
_ مهناز، مربیش می گفت بی تابی می کنه، منم آوردمش خونه. یه دو روزی می شه.
فکر کردن به مهناز برام تو این شرایط دلگرمی بود. دلم برای فرشته ی خودم تنگ شده بود. منو بگو جاش رو تو قلبم با یکی دیگه تقسیم کرده بودم و الکی الکی جاشو تنگ کرده بودم.
_ برو ببین کی مرخصم.
خواست بره که برگشت.
_ راستی داداش، اسدا... دم دره.
اون پیرمرد، آخرین نفر توی تمام دنیا بود که دلم می خواست ببینمش.
_ ردش کن بره.
پاشو هنوز بیرون نگذاشته بود.
_ آرش؟
اشاره ای به بیرون پنجره کردم.
_ یه چک کن ببین این زن مشکلی برای تسویه با بیمارستان نداشته باشه.


بازبینی شد | مینا

:-2-40-:
**********

maryammoayedi
1391,09,25, ساعت : 09:44 بعد از ظهر
فصل دوازدهم

وسط پذیرایی ایستادم و دور تا دور خونه رو از نظر گذروندم. دوباره برگشته بودم داخل این خونه. کتبا رضایت دادم تا مرخصم کنن، با یه خروار دارو و رژیم غذایی.
هیچی تو این خونه تکون نخورده بود. همه چی سر جای خودش بود، حتی توی آشپزخونه. آرش زودتر از من اومده بود و آشپزخونه رو کامل تمیز کرده بود. در اتاق سمانه رو باز کردم و تا میون اتاق رفتم. حالا دیگه موقع پا گذاشتن تو این اتاق قلبم تند تند به سینه نمی کوبید. در کمد بچه رو باز کردم و نگاهی به داخلش انداختم. همه ی لباساش و پالتو و حتی اون ژاکت سیاهش تو کمد آویزون بود. خواستم در کمد رو ببندم که نگام افتاد به کیف بیرونش. دست بردم و کیفش رو بیرون کشیدم. یعنی چجوری فرار کرده بود؟ زیپ کیف رو کشیدم و محتویاتش رو همون جا ریختم رو زمین، یه برس، با گیره سر، با چند تا کتاب درسی و یه کیف پول کهنه و رنگ و رو رفته. کیف پول رو از روی زمین برداشتم و نگاهی به داخلش انداختم. غیر از چند تا اسکناس دو هزار تومنی و کارت اعتباری که بهش داده بودم چیزی درش نبود. حتی کارت رو هم با خودش نبرده بود. بدون هیچ پولی کجا می تونسته رفته باشه. عصبانی از فکری که تو ذهنم چرخید، کیف پول رو کوبیدم به دیوار. مگه غیر از این بوده که جمشید بیرون منتظرش ایستاده و با اون کثافت رفته. دکمه های بلوزم رو تا آخر باز کردم. احساس خفگی می کردم. حس می کردم هوای اتاق مسمومه، بوی خیانت می داد. اتاقی رو که قرار بود یه روز بچه ی من درش بخوابه، حالا بوی خیانت می داد، اون قدر که برای نفس کشیدن هوا کم می آوردی. روی تخت دراز کشیدم. باید مطمئن می شدم که دیگه عشقی در وجود من نمونده تا جلوی هدفم رو بگیره. قلبم لبریز از نفرت شده بود، اما از درون اساس تهی بودن می کردم. عروسک کهنه ی سمانه رو از گوشه ی تخت برداشتم و نگاش کردم. حتی عروسکش رو جا گذاشته بود. این عروسک زشت براش خیلی عزیز بود، حتی عزیزتر از جون یه آدم، پس چرا ترکش کرده بود؟ به چشمای دکمه ای عروسک خیره شدم و زیر لب زمزمه کردم.
"دانه هایی از عشق کاشتم
و خوشه هایی از نفرت برداشتم."
برای مردی که همه چیزش رو به پای عشقش ریخته بود و تا لبه ی پرتگاه مرگ رفته بود، یه قلب پر از نفرت هم بس نبود. این دو روزی که از بیمارستان مرخص شده بودم، یه لحظه هم آروم و قرار نداشتم. فقط فکر کردن به یه چیز می تونست برای چند دقیقه آرومم کنه، "انتقام."

****

رو به روی پنجره ایستاده بودم. مثل همیشه به رفت و آمد آدما نگاه می کردم. یه مرد جوون با یه کیف تو دستش، دو تا دختر که یکیشون موبایلش رو گرفته بود کنار گوشش و یه چیزی می گفت و بعد دو تایی ریز می خندیدند، یه پیرمرد که دست یه پسر بچه رو گرفته بود به دست و قدم می زد. نفس بلندی کشیدم. یعنی بزرگ ترین نگرانی این آدما چی بود؟ بزرگ ترین غمشون؟ غصه شون؟ بدترین مصیبتی که سرشون اومده بود، چی بود؟ هر چی که بود، حاضر بودم همین الان همه ی بدبختیا و مصیبتای کل زندگیشون رو با مصیبت خودم طاق بزنم، لعنت بهش، کم دردی نبود، درد خیانت.
صدای زنگ تلفن بلند شد. گوشی رو از جیب شلوارم در آوردم و دکمه ی تماس رو فشار دادم.
_ ....
_ الو رییس؟
_ بگو آرش.
_ مثل این که نیم ساعت پیش، چهار نفرشون از خونه، با یه پژو آر دی زدن بیرون.
_ مطمئنی که جمشید تو خونه مونده؟
_ من تازه رسیدم، اما محسن دیدتشون، می گه مطمئنه جمشید بینشون نبوده.
_ فکر می کنی چند نفر دیگه تو خونه باشن؟
_ مثل این که یکی از پسرای ذبیح دیشب نصفه شبی پریده تو خونه و یک یک اتاقا رو سر کشیده، فقط پنج نفر تو خونه خوابیده بودن.
دستم رو کشیدم تو موهام.
_ سمانه چی؟

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,25, ساعت : 11:07 بعد از ظهر
_ این جور که می گفت هیچ زنی تو خونه نبوده.
سرم رو گذاشتم رو شیشه ی پنجره و نفس راحتی کشیدم.
_ خونه در به حیاطه، یا در به ساختمون؟
_ در به حیاطه.
_ به پسرای ذبیح بگو شروع کنن. بسپار خیلی مراقب باشن. مواظب باشید همسایه ها مشکوک نشن.
_ اوکی. من برم دیگه.
_ آرش، حواست باشه، با ذبیح قرارمون این شده که هر اتفاقی بیفته، احدی از بچه های ما دخالت نمی کنه.
_ باشه، تموم که شد زنگ می زنم.

****

دستامو تو هم گره زده بودم و چونم رو تکیه داده بودم به دستام. نگام رو از صفحه ی موبایل برداشتم و به ساعت انداختم. ساعت یازده بود. یک ساعت و نیم گذشته رو تو بی خبری مطلق و چشم به صفحه ی گوشیم گذرونده بودم. مدام جمله ی آخر هومان تو سرم می چرخید: "خارج از چهارچوب قانون می تونه خیلی خطرناک باشه." سرم رو تکون دادم و از روی مبل بلند شدم. نمی خواستم از تصمیم برگردم، ولی کم کم داشتم برزخی می شدم. اهل انتظار کشیدن نبودم و حالا هر یه دقیقه برام قد یک سال طول می کشید تا بگذره. اومدم برم سمت پنجره که بالاخره موبایل زنگ خورد.
_ الو، معلومه دارین چه غلطی می کنین؟
_ الو داداش، پایینم، زود بیا.
سریع رفتم تو اتاق و کتم رو برداشتم. سوار ماشین که شدم آرش استارت رو زد و ماشین رو حرکت داد.
_ حیدر کو؟
_ با بقیه بچه ها رفت. یه ربع ساعتی می شه حرکت کردن. از کمربندی می رم تا زود بهشون برسیم.
_ چطور پیش رفت؟
_ همون طور که گفتی بچه های ما تو ماشین نشستن. کوچه که کامل خلوت شد، یکی از بچه های ذبیح از دیوار رفت بالا، آروم و بی صدا پرید تو حیاط خونه و درو واسه بقیشون باز کرد.
_ خب؟
_ مثل این که جمشید تو حموم بوده و درو از داخل چفت کرده بوده. خودت می دونی که کارشون خیلی تمیزه؛ رسم ندارن از خودشون رد جا بذارن. ناچار منتظر شدن تا آقا ترگل ورگل از حموم بیاد بیرون.
زیر پوستی شروع کرد به خندیدن.
_ این جور که شنیدم، مثل این که همین که از حمام میاد بیرون و پسرای ذبیح جلوش سبز می شن، اون قدری گرخیده که لال شده. دو تا از آدماشو که خودت دیدی تو قضیه چک محمدی.
سرم رو تکون دادم.
_ خداییش به آرنولد می گن جوجو. فقط یه کمی جوادن. آخه تو این دوره زمونه کی همچین سبیلی می ذاره و شلوار دبیت می پوشه؟!
_ آرش!
_ باشه، باشه، تا میاد هوار راه بندازه که شما کی هستید و این جا چی کار می کنید، چاقو رو می ذارن بیخ گلوش، اونم از ترسش خفه می شه.
_ خب، بعدش.
_ تا این جاشو اسماعیل برام تعریف کرد. ما تو ماشین کشیک می دادیم که دیدیم در خونه رو باز کردند و یکی از ماشیناشونو فرستادن داخل خونه. پنج دقیقه بعدش ماشین رو از خونه بیرون آوردن و گازشو گرفتن. من به بچه های خودمون سپردم پشت سرشون برن.
_ خب؟
_ خب به جمالت، منم گازشو گرفتم و اومدم دنبالت.
_ سمانه؟ مطمئن تو خونه نبوده؟
_ به اسماعیل سپرده بودم بی سر و صدا یه بار دیگه چک کنه، اما کس دیگه ای تو خونه نبوده.
_ این یارو که می گی چقدر مطمئنه؟
_ از قبل می شناسمش، مطمئنه. این جور که اسماعیل می گفت کل خونه رو تو همین فرصت کم گشته، اما هیچ وسیله ی زنونه ای مثل روسری، چادر، چه می دونم مانتو، اون جا نبوده.
_ ممکنه برگشته باشه خونه اسدا...؟
_ بعید می دونم. اَه، چقدر این جاده دست انداز داره؟ معلوم نیست این شهرداری چی کار می کنه؟ اون بابایی که من دیدم با اون اِل می کنم و بِل می کنمش، فکر نکنم تو خونه راش بده، تازه خبر نداری اون روز تو بیمارستان خونشو حلال کرد.
دستم رو کشیدم به صورتم، یعنی کجا می تونست باشه؟

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,26, ساعت : 12:10 قبل از ظهر
وارد جاده فرعی شدیم. یه بیست کیلومتری که جلو می رفتی، می رسیدی به یه جاده خاکی. از اول جاده خاکی تا مقصدمون ده دقیقه بیشتر راه نبود. یه سوله از قبل داشتم، خارج از شهر نزدیک یه رودخونه ی خشک که فقط زمستونا یه جوی باریک آب از وسطش می گذشت. اولا به جای انبار ازش استفاده می کردم، حالا با وجود حیاط بزرگ نمایشگاه و سوله ی بزرگی که ته حیاط ساخته بودم، دیگه استفاده ای ازش نمی شد. اطرافش چند تا سوله و ساختمون دیگه هم بود که بلا استفاده مونده بودن.
به سوله که رسیدیم، اثری از ماشینا نبود. از ماشین پیاده شدم.
_ مثل این که هنوز نرسیدن.
_ بهشون سفارش کردم برای احتیاط، پشت سوله پارک کنن.
باد خیلی سردی می وزید، اون قدر سرد که سوزش تا مغز استخونت رو هم بی نصیب نمی ذاشت. کتم رو بیشتر به خودم چسبوندم و اشاره ای به موبایلش کردم.
_ لازم نیست نگران بشی. تو این بیابون، جز این ماسماسک هیچ چیز دیگه ای آنتن نمی ده.

****

بچه ها همگی ته سوله جمع شده بودن. به آرش اشاره کردم تا بفرستشون بیرون. چشام ته سوله افتاد روی جمشید. یه گوشه تکیه داده بود به دیوار سوله و تو خودش مچاله شده بود. یه شلوار ورزشی سورمه ای با یه خط سفید و یه تی شرت سفید تنش بود. روی تی شرت سفیدش، بزرگ نوشته شده بود "آی لاو راک". با شنیدن هر صدایی عکس العمل نشون می داد و سرشو به طرف صدا می چرخوند. خیلی راحت می شد فهمید که سر تا پا گوش شده. آرش که برگشت، اشاره کردم تا دستش رو باز کنه و کیسه رو از روی سرش برداره. رو به روش ایستادم تا اولین کسی که می بینه، خودم باشم. کیسه رو که برداشت، موهاش رو پیشونیش پخش شد. خواست چشماش رو باز کنه که نور چشماش رو زد. کمی طول کشید تا چشماش رو به نور سوله عادت بده. پلکاش رو داشت باز و بسته می کرد که یهو متوجه من شد و چشماش وحشت زده میخ شد به من. دهنش از فرط تعجب باز مونده بود. با سردترین حالتی که می تونستم، نگاش کردم. بیشتر دوست داشتم عزراییل رو براش تداعی کنم. موهاش رو با دست زد کنار و اون دهن کثیفش رو تکون داد.
_ ای ی ی ن کارا یعنی چی؟
_ کدوم کارا؟
آب دهنش رو قورت داد. نگاهی به دور و برش کرد و گفت:
_ همین که آدماتو فرستادی و منو این جا آوردی.
_ خودت چی فکر می کنی؟
خودشو جمع کرد و اخماشو کشید تو هم و طلبکارانه گفت:
_ اگه بیست سوالیه، بگو ما هم بدونیم.
_ می تونی فرض کنی بیست سوالیه. پس نوزده تا سوال دیگه می تونی بپرسی.
_ اوسکل کردی ما رو؟
کتم رو در آوردم و دادم دست آرش. نچ نچی کردم.
_ اختیار دارید جمشید خان، من و از این جسارتا؟!
دکمه های آستین بلوزم رو باز کردم.
_ ولی از اون جا که امشب مهمون ما هستید و دیر وقته، زود می رم سر اصل مطلب.
آستین بلوزم رو یک به یک تا زدم بالا.
_ لابد خبر داری چند روزی مسافرت بودم.
پوزخندی زد و گفت:
_ مسافرت؟! چرا فکر می کنی من باید خبر داشته باشم که ....
_ راست می گی، واقعا. تو از کجا باید می دونستی من رفتم مسافرت. البته جای خیلی دوری نرفته بودم، یعنی نشد که برم. همین دور و برا ....
دوباره پوزخندی زد و با کینه نگام کرد.
_ جایی که رفته بودم، اتفاقی یکی رو دیدم که بهت سلام رسوند.
_ ....
_ شرط می بندم نمی تونی حدس بزنی کی.
دو تا دکمه از یقه ی بلوزم رو باز کردم.
_ البته گفت فعلا سرش شلوغه و خودش نمی تونه بهت سر بزنه. سپرد من به جاش این کارو بکنم.
دست بردم به یقش و از رو زمین بلندش کردم.
_ اگه گفتی کی؟

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,26, ساعت : 12:54 قبل از ظهر
با لکنت گفت:
_ ک ک ی؟
با دست چپم محکم کوبوندم تو صورتش.
_ عزراییل.
روی زمین ولو شد.
_ نامرد بی شرف، واسه کشتن من نقشه می ریزی؟
یه لگد به رونش کوبیدم.
_ حالا دیگه کارت به جایی رسیده که واسه من نقشه قتل می کشی؟
زحمت بلند کردن لاشش رو از روی زمین به خودم ندادم. نشستم رو سینش و مشت بود که پشت سر هم حواله ی صورتش می کردم. دستاش رو پناه صورتش می گرفت تا اون صورت خوشگلش داغون نشه. آشغال، نقطه ضعفش صورتش بود. نمی دونم چقدر طول کشید که یهویی از عقب کشیده شدم. آرش بود که دستاشو از زیر بغلم رد کرده بود و منو به عقب می کشید. قبل از این که ازش دور بشم، یه لگد حواله ی شکمش کردم. آرش آروم کنار گوشم گفت:
_ چه خبرته داداش؟ آروم باش. این دماغو رو، دماغشو بگیری جونش در می ره. اون وقت خونش میفته گردنمونا.
موهام رو که پخش شده بود رو پیشونیم دادم عقب. به نفس نفس افتاده بودم. اون تن لششو حرکت داد و دوباره تکیشو داد به دیوار. لباساش خاکی شده بود. خاک با خونی که از دماغش ریخته بود مخلوط شده بود و دور دهنشو پوشونده بود. نفس بلندی کشیدم و با شدت دادمش بیرون. مقابلش ایستادم.
_ یه سوال ازت می پرسم، راستش رو می خوام بشنوم. فهمیدی؟
زل زد تو چشمام و پوزخندی زد. وقیح بود، خیلی زیاد.
_ سمانه کجاس؟
اول نیشش رو کامل باز کرد و بعد شروع کرد به خندیدن. خواستم دوباره بهش حمله کنم که آرش جلومو گرفت.
_ گفتی کی؟ سمانه؟! زن توئه، اون وقت خبرشو از من می گیری؟
_ خفه شو.
_ خوشا به غیرتت بهادر خان. کلاتو بذار بالاتر که ....
با همون جمله ی اول، خون جلو چشمام رو گرفت. این بار حتی آرش هم جلومو نگرفت. سگ پدر، جون سگ داشت. وقتی دید آرشم کنار کشیده، فریاد زد:
_ نزن لا مصب، نزن، می گم، نزن.
یه قدم عقب رفتم. چند لحظه ای طول کشید تا نفسش برگرده.
_ دِ بنال تا نمردی.
نفس بلندی کشید و گفت:
_ حدود نه روزه پیش بود، شایدم ده روز. یه شب دیدم گوشیم زنگ می خوره. نگاه کردم، دیدم ناآشناس. جواب که دادم، دیدم سمانه اس. داشت زار زار گریه می کرد.
_ دروغ می گی عین سگ. سمانه گوشیش کجا بود؟
یکه ای خورد اما خودشو نباخت.
_ من خبر ندارم. شمارش هنوز تو تماسام هست.
_ بده ببینم.
خندید و گفت:
_ داشتم میومدم خدمتتون، فراموش کردم بیارمش.
لعنتی هنوزم می خندید. خیلی پوست کلفت بود. آرش زیر گوشم گفت:
_ گوشیش دست اسماعیله. گفتم که تمیز کار می کنن.
_ برو بیارش.
داشت با کینه نگام می کرد. دستامو گذاشتم زیر بغلم.
_ خب می گفتی.
خیلی بی تفاوت ادامه داد:
_ زنگ زد و گفت که دیگه نتونسته شوهرش رو تحمل کنه. واسه همین چیز خورش کرده.
مطمئن بودم راستش رو نمی گه اما نمی دونم چرا باز قلبم فشرده شد.
_ خب، ادامش.
_ خب به جمالت. منم گفتم بهتره تا دیر نشده زنگ بزنه اورژانس. سعی کردم بهش حالی کنم که همه چی بین ما تموم شده.
آرش با دو برگشت و گوشی رو داد دستم. گوشیش از اون لمسیای آخرین مدل بود با مارک معروف اپل. رفتم تو تماسای دریافتی. گوشی رو گرفتم سمتش.
_ کدوم یکی شماره اس؟
با دیدن گوشیش، اخماش رفت تو هم. انتظار دیدن گوشیش رو نداشت. تا خواست از دستم بگیره، دستم رو عقب کشیدم.
_ شماره ها رو رد می کنم، بگو کدومشه.
خندید و گفت:
_ ایول بهادر خان، شما هم این کاره ای ها.
_ بهتره نیشتو ببندی تا خودم جمعش نکردم.
شماره ها رو رد کردم تا روی یکی از شماره ها با ابرو اشاره کرد. نگاه کردم. یه شماره ایرانسل بود. شماره رو تو گوشی خودم وارد کردم و دکمه تماس رو فشار دادم. با شنیدن صدای زنی که می گفت: "دستگاه مورد نظر شما خاموش می باشد" نفس حبس شدم رو بیرون دادم.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,26, ساعت : 09:17 بعد از ظهر
گوشی رو گرفتم سمتش و گفتم:
_ این خط که خاموشه؟
_ خاموشه؟ لابد شارژش تموم شده.
لگدی به پاش زدم و گفتم:
_ این نمایش مسخره رو تمومش کن.
_ من هیچی نمی دونم. یه بارم گفتم، سمانه از این شماره به من زنگ زد. اصلا به من چه که زنت گوشیشو خاموش کرده، مگه من مسئول روشن و خاموش کردن گوشیه اونم.
گوشیم رو برگردوندم تو جیبم.
_ که گفتی بعد این که بهت زنگ زد تو بهش گفتی زنگ بزنه اورژانس؟
سرشو تکون داد.
_ و این که تو بهش گفتی همه چی بین ما تمومه؟
_ دقیقا، همینا رو گفتم.
_ واقعا، فکر می کنی منم به احمقی سمانَم که حرفاتو تک تک باور کنم؟
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:
_ میل خودته بهادر خان. می خوای باور کن، می خوای باور نکن. من فقط واقعیت رو گفتم.
گوشیش رو برگردوندم به آرش و نگاش کردم. خیلی مطمئن و حق به جانب زل زده بود بهم. به حرفاش نمی شد اعتماد کرد. جمشیدی که حالا خودشو پشت اسم سمانه قایم کرده بود، محال بود به واقعیت اعتراف کنه. می دونستم اگه الانم یه خروار مدرک رو کنم زیر همش می زنه و همه چی رو میندازه گردن سمانه.
_ آرش!
_ بله داداش.
_ پسرای ذبیح رو بفرست برن.
_ باشه.
_ به بچه های خودمونم بگو این عوضی رو بندازن داخل اتاق نگهبانی و چشم ازش بر ندارن.
_ به روی چشم.
آرش که رفت، رو کردم به جمشید.
_ این از پذیرایی امشبت، بهتره واسه فردا دروغ بهتری بسازی.
_ فردا؟! شوخی می کنی بهادر خان؟
_ شوخی؟ به نظرت جوک میاد؟
طلبکارانه گفت:
_ این مسخره بازی رو تموم کن. می دونی به این کار چی می گن؟ آدم ربایی! بهتره تا ....
بلند خندیدم.
_ چیه؟ به نظرت خیلی خنده داره؟ هر بچه ی پنج ساله ای می فهمه به کار شماها می گن آدم ربایی. پس بهتره تا اوضاع پیچیده تر از این نشده تمومش کنی تا ....
_ می دونی خندم از چیه؟
_ ....
_ این که کثافتی مثل تو به درد دزدیده شدنم نمی خوره.
با نوک کفشم آروم زدم به ساق پاش و ادامه دادم:
_ می دونی چرا می گم کثافت نه آشغال؟ چون یه تیکه آشغال به درد بازیافت می خوره، اما توی کثافت به هیچ دردی نمی خوری. پس زیادی خودتو تحویل نگیر.

****

سوار ماشین شدم و تکیه دادم به صندلی. آرش خودش رو سریع رسوند و ماشین رو روشن کرد.
_ می خوای چی کار کنی داداش؟ خیلی نمی شه نگهش داشت.
نگام رو دوختم به سیاهی جاده.
_ می دونم، ولی اول باید سمانه رو پیدا کنم.


فصل سیزدهم

بر خلاف همیشه که یا اللهی می گفتم و بعدش سر به زیر مینداختم و وارد این خونه می شدم، این بار بدون حتی تک سرفه ای وارد حیاط شدم. بدون اون که سرم رو پایین بگیرم چشمامو به روی تک تک زنا و دخترایی که داخل حیاط و دور تا دور حوض نشسته بودن چرخوندم. بعد بی توجه بهشون که مشغول جلو کشیدن روسری یا سر کردن چادر بودن به طرف اتاق اسدا... حرکت کردم. وسطای حیاط نفس بلندی کشیدم و به سختی جلوی خودم رو گرفتم تا پاسخ پیرزن چاقی رو که چادرش رو تا نصفه ی صورتش کشید و زیر لب غر غر می کرد رو ندم. از پله ها بالا رفتم و در اتاق اسدا... رو بدون اون که بزنم آروم باز کردم. نگاهی به اتاق انداختم، کسی نبود. آروم در رو پشت سرم بستم. کل نقشه ی این خونه یه اتاق تو در تو با یه پستو بود. بی سر و صدا به طرف پستو رفتم و پارچه ی گلداری رو که به جای در آویزون شده بود کنار زدم. این جا هم خبری نبود. تنها جایی که می موند اتاق عقبی بود که به جای پذیرایی استفاده می شد. پرده را انداختم و برگشتم که یه آن نگام تو دو تا چشم عسلی قفل شد. برای چند لحظه میخکوب شدم. همون جا خیره شدم به اون چشمای آشنا، تا اون لحظه که اون دو تا چشم عسلی رنگ سوال گرفت.
_ سلام بهادر خان!

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,26, ساعت : 10:07 بعد از ظهر
بهادرخان؟
_ حالتون خوبه؟
نگام رو از چشماش برداشتم و دستام رو کشیدم به صورتم.
_ ببخشید که به جا نمیارم، شما؟
موهاش رو فرستاد زیر روسریش و گفت:
_ من فاطمم، دختر خاله ی سمانه. تو عقد کنونتونم بودم. شما رو اون جا دیدم.
کمی فکر کردم. یادم نمیومد دیده باشمش. دوباره نگاش کردم. حدودا بیست و دو ساله می زد. با یه صورت گرد و قشنگ. اگه قد نه چندان بلندش رو فاکتور می گرفتم، خیلی شبیه سمانه بود، به خصوص اون چشمای عسلیش.
_ به نظر خوب نمیاین. می خواین براتون یه لیوان آب بیارم؟
دستام رو کردم تو جیب پالتوم.
_ نه، خوبم. اومدم یه سری بزنم و برم. کی خونست؟
_ فقط من و خاله سهیلا.
به طرف اتاق عقبی رفتم.
_ اسدا... کجاست؟
_ نمی دونم. دیشبم خونه نیومد.
در اتاق رو که باز کردم، چشمام افتاد به تشکی که گوشه ی اتاق پهن شده بود. مادر سمانه توی تشک دراز کشیده بود و یه لحاف سنگین و کهنه تا زیر گلوش بالا اومده بود.
_ خالم چند روزی ناخوش احواله. اسدا... هم هیچ اهمیتی به خالم نمی ده. سمانه هم که مسافرت بود. مادرم با وجود چند تا بچه ی قد و نیم قد نمی تونست بیاد مواظبش باشه. این شد که من یه هفته ایه اومدم پیش خاله.
_ دکتر بردینش؟
_ آره، مادرم با داداشم بردنش بیمارستان قلب. دکتر گفت ممکنه رگای قلبش گرفتگی داشته باشه و باید آنژیو بشه.
_ آنژیو؟
_ آره، قراره دو روزه دیگه جوابش رو بدن.
وقت رو بازی کردن نبود. خودمو دلخور نشون دادم.
_ پس چرا کسی چیزی به سمانه نگفت؟ حالا ما نامحرم شدیم؟
_ نه به خدا. خاله خودش سفارش کرد، گفت نمی خوام مسافرت به بچم زهر بشه، حتی سمانه که دو روز قبل زنگ زد، حال مادرش رو بپرسه، خالم به زور خودش رو سر حال نشون داد.
چی؟! سمانه دو روز قبل زنگ زده بوده. باید با احتیاط از زیر زبونش حرف می کشیدم.
_خوب شد که نفهمید، همین جوری هم کلی دلتنگ مادرش بود.
_ آره راست می گید. من که اول باهاش حرف زدم حالم گرفته شد. صداش پر بغض بود. معلوم بود دلش خیلی تنگه. راستی چرا با خودتون نیاوردینش؟
پس این جا از سمانه بی خبر بودن. نگاهی به صورت سفید زن انداختم و گفتم:
_ ما نصف شبی رسیدیم. سمانه خیلی خسته بود، منم این نزدیکیا کار داشتم، گفتم بیام احوالی از مادر بپرسم.
_ آره راست می گید، از صداش که خستگی می بارید، معلومه خیلی بهش خوش گذشته.
دستامو داخل جیبم مشت کردم و تو دلم گفتم آره، خیلی کثافت! به نظر نمیومد اطلاعات به درد بخوری داشته باشه. اومدنم به این جا از اول اشتباه بود. خونه ی اسدا... آخرین جایی بود که اون پاشو می ذاشت. نگاهی به زنی که تو تشک جمع شده بود کردم. سر جمع چهل و پنج سال رو هم نداشت، اما صورت چروکیدش نشون می داد بیشتر از این ها سن و سال داشته باشه. اون پیرمرد احمق چه به روز این زن آورده بود.

****

نشستم تو ماشین و دو لبه پالتوم رو به هم آوردم.
_ این جا نبود. بی خودی تا این جا اومدیم.
_ یعنی غیر این جا، کجا می تونه رفته باشه؟
_ نمی دونم آرش، اون که جایی نداره.
یه دختر، تک و تنها، توی این شهر بی در و پیکر، تو این سرمای استخون سوز که ناله ی گربه ها رو هم در می آورد. خیره شدم به برف چند روز قبل که کنار دیوار تپه شده بود.
_ تو اگه جای سمانه بودی و تو این شهر هیچ جا رو نداشتی، با این وضعیت هوا کجا می رفتی؟
پیشونیش رو خاروند و کمی فکر کرد.
_ راستش جای اون رو نمی دونم، اما اگه جای خودم بودم و تو همچین موقعیتی قرار می گرفتم، میومدم خونه ی خودت.
_ خونه ی من؟ چرا خونه ی من؟
_ خب برای این که جدا از این که رییسمی، بهترین رفیقمم هستی. نمی خوام چابلوسی کنم اما تو مرام و معرفت ....
فکری تو سرم جرقه زد.
_ خودشه.
_ چی خودشه؟
_ راه بیفت.
_ ای بابا، بلا نسبت، گوز که پاکت نمی کردم، داشتم حرف می زدما.
_ کارت درسته، حالا راه بیفت تا دیر نشده.

****

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,26, ساعت : 11:25 بعد از ظهر
ماشین رو سر یه کوچه باریک، تو همون محله نگه داشت. از همون سر کوچه به یه ساختمون دو طبقه اشاره کرد. نگاهی به نمای خونه انداختم. یه ساختمون کهنه با دیوارای سیمانی. شاخه های درخت نارنج از دیوار حیاط بیرون زده بود و جلوی یه تکه از بالکن طبقه دوم رو گرفته بود.
_ مطمئنی همین جاست؟
_ نه داداش.
صدام ناخودآگاه کشید بالا.
_ معلمومه چته؟ تو که گفتی همینه!
_ خونه رو که مطمئنم، اما این که سمانه این جا باشه رو نه.
موبایلم رو در آوردم و تو لیست مخاطبام دنبال شمارش گشتم.
_ بعید می دونم این جا باشه. آخه می دونی داداش، دوستی دخترا مثل دوستی پسرا که نیست. چه جور بگم، خب یه سری قید و بندا هست که محدودشون می کنه. همین پریسا با اون داداشای گودزیلاش، بعید می دونم دوست فراریش رو تو خونه راه بده و ....
بالاخره شماره رو پیدا کردم. آرش همین طور داشت در مورد تفاوت دوستی پسر و دخترا سخنرانی می کرد. دکمه تماس رو فشار دام و دستم و به نشونه سکوت گذاشتم جلوی دهنم. تلفن بوق آزاد می زد. به بوق چهارم نرسیده تماس ریجکت خورد. پریسا شماره ی من رو داشت. خودم بهش داده بودم. دوباره شماره رو گرفتم. صدای یه زن پیچید تو گوشیم و لبخندی نشست رو لبام. گوشی رو خاموش کرده بود. کم کم داشت شَکم به یقین تبدیل می شد. تلفن رو گذاشتم رو بلند گو.
_ بفرما آرش خان. تحویل بگیر.
آرش با تعجب خیره شد به من.
_ پس این جاست؟!
_ تا نریم داخل نمی فهمیم.
دو تا خونه کناری، یه طبقه بودن. امکان فرار نداشت. یه پیام زدم به این مضمون:"بیرون تو ماشین منتظرم. پژوی چهارصد و پنج نقره ای. به نفعته قبل از این که واسه مهمونی بیام خونتون، خودت بیای."دلیوری نداد. گوشیش هنوز خاموش بود. می دونستم از ترس داداشاش هم که شده خودشو نشون می ده. ترجیح می دادم بدون اون که درگیر خانوادش بشم، موضوع بین خودمون حل شه.
حدودای ساعت چهار بود که در خونه باز شد و یه پیرمرد حدود شصت ساله با دو تا جوون لاغر مردنی زدند بیرون. پسرا حسابی تیپ زده بودند، ولی با اون عینک دودیاشونم مالی نشده بودند. چشمام چرخید سمت آسمون که یه دست ابری بود.
_ نگاشون کن، خود گودزیلاشونن.
پوزخندی زدم.
_ باورم نمی شه از این دو تا قرشمال خورده باشی.
_ ای بابا، تو هم هی تیکه بنداز. من که گفتم که ....
با صدای بلند شدن زنگ دلیوری اشاره کردم تا ساکت بشه. پیام سند شده بود. پس گوشیش رو روشن کرده بود. فوری یه پیام دیگه با این مضمون دادم:"به نفعته قبل از این که داداشات برگردن خودت بیای"پیام فورا دلیوری خورد. نمی خواستم از در تهدید وارد بشم، ولی چاره ای نبود. بد مشکوک می زد. گوشی تو دستم لرزید و صدای زنگ اس ام اس بلند شد. یه پیام از پریسا با این مضمون که نمی تونه از خونه بیاد بیرون.شرط می بستم موقع تایپ پیام عصبی بوده و دستاش می لرزیده. چون غلط زیاد داشت.
سریع تایپ کردم:"ایرادی نداره، پس من میام داخل، در رو برامون باز کن"به دو دقیقه هم نکشید که جوابش اومد. خواسته بود صبر کنیم تا مادرش رو بپیچونه. همین طور خواسته بود که ماشین رو کمی بالاتر پارک کنیم تا سوار شه.به آرش که داشت به صفحه موبایل من نگاه می کرد اشاره کردم.
_ ماشین رو ببر یه کم جلوتر.
آرش ماشین رو که پارک کرد، از آینه کنار زل زدم به ورودی کوچه. اگه سمانه تو اون خونه قایم شده بود، نمی تونستم این احتمال رو که پریسا بخواد دوستش رو فراری بده، ندید بگیرم. ربع ساعتی طول کشید تا یه زن از کوچه بیرون اومد. رو سرش یه چادر مشکی کشیده بود و دو لبه چادر رو تا زیر چشماش بالا کشیده بود. تشخیص این که کیه سخت بود. به ماشین که رسید متوقف شد، مردد بود، دوباره برگشت و نگاهی به دو طرف کوچه کرد، وقتی مطمئن شد کسی نمی بینتش، در رو باز کرد و آروم سوار شد.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,27, ساعت : 01:28 بعد از ظهر
می شد ترسش رو از همون سلام آرومی که کرد، تشخیص داد. جوابش رو به همون آرومی دادم و به آرش که تردید تو چشماش فریاد می زد، اشاره کردم تا حرکت کنه. بی هدف ماشین رو انداخت تو یه خیابون که یهو پریسا با صدایی که داد می زد ترسیده، گفت:
_ شما رو به خدا بهادر خان، من به مادرم گفتم نیم ساعته می رم تا خرازی محلمون کاموا بخرم و برگردم.
به آرش اشاره کردم تا یه گوشه پارک کنه. ماشین رو که پارک کرد، پیاده شدم. در عقب رو باز کردم و نشستم کنارش. نمی خواستم بترسونمش اما چشم تو چشم حرف زدن گزینه ی بهتری از سر چرخوندن بود. هنوز چادرش رو سفت و محکم چسبیده بود. دفعه های قبل چادری نبود، اون هم این مدلیش. به سختی حتی می شد چشماش رو دید. بی مقدمه گفتم:
_ فکر کنم بدونی برای چی این جام، پس می رم سر اصل مطلب. سمانه کجاس؟
_ ....
_ پریسا خانم.
_ ....
_ سمانه کجاس؟
چشماش تو قاب چادر بارونی شد. معلوم بود ترسیده. آروم گفتم:
_ ببین پریسا، بازم می گم تو هم مثل خواهرمی. نمی خوام اذیتت کنم، ولی خودت رو بذار جای من. این حق منه که بدونم زنم تو این شهر بی در پیکر تو کدوم خراب شده ایه.
سکوتش داشت کلافم می کرد، از همه بدتر اون چادر سیاهش که محکم گرفته بود تو مشت راستش. با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفت:
_ قول می دین اذیتش نکنین؟
_ راستش رو بگم؛ نه. همچین قولی نمی دم.
حالا اون قدر اشک تو چشماش جمع شده بود که به زور می شد همون دوتا مردمک چشماش رو هم دید. کم کم داشتم شک می کردم دارم با خود پریسا حرف می زنم.
_ می شه لطف کنی و این چادرو از رو سرت برداری؟
_ ....
_ پریسا خانم.
با تردید دستش رو پایین آورد و چادر رو با دست راستش آروم کنار زد. چشماش حالا کامل معلوم بود. نگام رو تو صورتش چرخوندم. خودش بود اما با یه لکه ی کبودی که می شد گفت نصفی از نیمه ی راست صورتش رو گرفته بود. از همین فاصله، صدای دندونای آرش رو که به روی هم ساییده می شد، می شنیدم.
زیرلب غریدم:
_ فقط بگو کار کی بوده؟
دوباره چادرش رو کشید رو سرش. این بار متوجه گچ سبز رنگی که دور دست چپش پیچیده شده بود، شدم. چه بلایی سر این دختر اومده بود؟ آرش برگشت و گفت:
_ پریسا خانوم، فقط بگو کار کدوم بی شرفی بوده؟
نمی دونستم به صدای دورگه ی آرش که از لای دندونای قفل شدش زده بود بیرون بخندم یا به حال و روز خودم و این دختر برم یه جا داد بزنم.
اشکاشو با دست سالمش گرفت.
_ بدبختیای من سیاه بخت که شنیدن نداره. سمانه رو هم می دونم کجاس ولی تا قول ندین اذیتش نکنید، محاله بگم کجاس.
_ باشه اگه می خوای نگی نگو.
به صورتش که حالا خیسِ خیس شده بود نگاه کردم.
_ ولی می دونی دوستت با من چی کار کرده؟
_ ....
_ پس می دونی؟
سرش رو به چپ و راست تکون داد.
_ من چیزی نمی دونم. وقتی دیدمش، از سرما و خستگی رو به مرگ بود. بیچاره این قدر ترسیده بود که نمی تونست حرف بزنه. فقط فهمیدم که از خونه فرار کرده و تو این سرما جایی نداره بره.
_ و تو بدون این که بدونی چه خبره، راهش دادی تو خونتون؟
_ خونمون؟!

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,27, ساعت : 03:58 بعد از ظهر
_ آره خونتون. نگو که اون جا نیست.
_ واقعا فکر می کنید با وجود داداشام می تونستم سمانه رو بیارم خونمون؟
_ پس کجاس؟
_ ....
_ با توام دختر. زن منو کجا قایم کردی؟
ناخودآگاه صدام بالا رفته بود. از ترس گوشه ی صندلی فرو رفت. برای یه لحظه احساس کردم مهناز رو اون جا می بینم. دوباره تند رفته بودم. دستی به سر و صورتم کشیدم. با مشت به سینم کوبیدم.
_ ببین دختر، منو این جوری نبین. این ظاهرو نبین. به خدا که داغونم. من احمق از همون اولم می دونستم چشماش دنبال جمشیده ولی کنار نکشیدم. چکار باید می کردم؟ عاشقش بودم. می پرستیدمش. به خواست خودش حتی بعدِ عقد لمسشم نکردم. می فهمی؟ من به زن عقدیم دست نزدم.
با صدای باز و بسته شدن در ماشین، متوجه آرش شدم که از ماشین پیاده شد.
_ چون برام اون قدر عزیز بود که نمی خواستم برخلاف میلش رفتار کنم. نمی خواستم روحش بیشتر آسیب ببینه. می خواستم آروم آروم خودش رو با زندگی کنار من وفق بده. انتظار عشق و عاشقی ازش نداشتم، همین که بهم عادت می کرد، برام کافی بود اما می دونی با من چه کرد؟
سرش رو دوباره به چپ و راست تکون داد. با کف دست محکم کوبیدم به سینم.
_ غذای مسموم گذاشت جلوم و وایساد تا ذره ی آخر رو بخورم، که اون وقت راحت و بدون سرخر بره سروقت جمشید، همون عاشق سینه چاکش.
پریسا داشت با چشمای گرد شده نگام می کرد. هضمش براش خیلی سخت بود، این که اون دوستِ تنها و ساکت و بینوای تو مدرسش، همچین کاری کرده.
_ من باور نمی کنم. محاله. امکان نداره سمانه همچین کاری بکنه.
_ یه خرده فکر کن، چرا یکی مثل من باید همچین دروغی بگه؟ خیلی راحت می تونستم چند نفرو بفرستم دنبال سمانه و خودم تو خونه راحت استراحت کنم تا خبر گرفتنش رو بیارن، بعدم مثل آب خوردن بندازمش تو زندون. کمِ کمش سه سال زندانشه. می دونم که جمشید هم تو این ماجرا دست داره اما حالا که پیداش کردیم، زده زیر همه چیز و زیر بار نمی ره. تا سمانه رو پیدا نکنم، نمی تونم از جمشید اقرار بگیرم. اون قدر نامرده که قایم شده پشت سمانه و همه تقصیرا رو انداخته گردنش. اما یه چیزی به من می گه حقیقت اون چیزی نیست که می بینم و می شنوم.
می شد تردید رو حتی از توی چشمای خیسش خوند.
_ لااقل قول بدین ازش شکایت نکنید.
_ ....
اشکاش رو با دست راستش پاک کرد.
_ من نمی دونم جریان چیه اما مطمئن باشید همش زیر سر اون نامرده. نمی دونید چه بلایی سر من آورد؟ کاری کرد که دیگه نتونم تو محل سرم رو بالا بگیرم.
یه برگ دستمال کاغذی رو از تو جعبه کشیدم بیرون و گرفتم سمتش. صورت خیسش رو با دستمال پاک کرد.
_ دو هفته پیش داشتم از کلاس کنکور برمی گشتم که جمشید جلوم سبز شد. دستشو گرفت جلو دهنم و منو به زور کشوند تو یه کوچه بن بست تاریک. یه پاکت نامه داد دستم و از من خواست بدمش به سمانه. منم قبول نکردم. نمی دونم یهو اون همه شجاعتو از کجا آوردم ولی زیر بار نرفتم. بهش گفتم اگه این دفعه اذیتم کنه، به داداشام می گم. اونم دید که کوتاه نمیام، راهشو گرفت و رفت ولی قبل از این که از کوچه بزنه بیرون، برگشت و گفت: "تلافی می کنم. کاری می کنم که مثل سگ پشیمون بشی". یه هفته پیش بابای نامزدم یه واسطه فرستاد خونمون. نامزدی رو به هم زد. پیغام فرستاده بود که برای پسرم یه دختر آفتاب و مهتاب ندیده می خواستم نه یه هرزه ی هر جایی.
دست چپش رو بالا آورد و به صورتش اشاره کرد و با بغض گفت:
_ وقتی داداشام افتادن به جونم، تازه فهمیدم از کجا آب می خوره. جمشید تلافی کرد. خیلی بدم تلافی کرد. یه هفته اس تو خونمون زندانیم. کلاسام همه ول شد. همین حالام اگه بفهمن اومدم بیرون، حسابم رسیده اس.
دوباره اشکاش راه افتاد.
_ بابام گفت به اولین خواستگاری که در خونه رو بزنه شوهرم می دن. فرقی نمی کنه پیر باشه یا جوون، عزب باشه یا زن و بچه داشته باشه، فقط این مایه ی آبروریزی باید از این خونه بره.
با خودم فکر می کردم پست تر و بی وجدان تر از جمشید تو این دنیا پیدا می شه که حواسم رفت پی ساعت. نیم ساعت داشت تموم می شد.
_ به من بگو سمانه کجاس. قسم می خورم اگه پیداش کنم، بیشتر به نفعش باشه تا به ضررش.
انگار اونم فهمید دیگه وقتی نداره.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,27, ساعت : 09:55 بعد از ظهر
_ دو هفته پیش، یه بعد از ظهر اومد در خونمون، حتی یه لباس گرم نپوشیده بود. بدنش از سرما بی حس شده بود. رنگ به رو نداشت. حسابی ترسیده بود. کسی خونمون نبود. آوردمش داخل خونه که گفت از خونه فرار کرده. اولش نصیحتش کردم که برگرده ولی با گریه گفت، دیگه هیچ راه برگشتی نداره. ازم خواست که شب بهش جا بدم. گفت جایی نداره که شب بمونه اما من نمی تونستم. خب می دونید، با وجود خونوادم نمی شد یکی رو همین جوری راه بدم تو خونه و بگم مهمونمه، به خصوص یه دختر شوهردار. خونوادم همشون سمانه رو می شناختن. با مادرم اومده بودم عقد کنونتون. گفتم نمی تونم. بلند شد که بره اما دلم راضی نشد که تو این شهر، با این سوز سرما و این همه گرگ ولش کنم بره. یه خاله ی پیر دارم که تو حومه ی جنوب شهر، تنها زندگی می کنه. خاله ی مادرمه. سه تا دختر داره که همه رو خودش تنهایی شوهر داده. زنگ زدم بهش و گفتم که یکی از دوستام از شهرستان اومده برای کلاس کنکور و چون تنهاس، هیچ مسافرخونه ای بهش اتاق نداده. اگه می شه چند شب اون جا باشه تا یه اتاق پیدا کنه. پیرزن هم قبول کرد. منم تو یه چمدون کهنه، چند تا لباس گذاشتم و با یه آژانس فرستادمش اون جا. خونه اش از این جا خیلی دوره ولی از کنار خیابون مطمئن تر بود.
یه کاغذ گرفتم سمتش.
_ آدرسشو برام بنویس.
آب دهنش رو قورت داد.
_ بهادر خان، نگاه به خوشگلی سمانه نکنید. به خدا سمانه خیلی ساده اس. واسه ی همین زود گول جمشید رو خورد. من مطمئنم همش زیر سر جمشیده. سمانه یه وسیله برای جمشید بوده. وقتی هم دیده دیگه قابل استفاده نیست، انداختتش دور. فقط قول بدین نمیندازینش زندان.
نفسم رو با شدت دادم بیرون.
_ باشه، قول می دم. اونم نه به خاطر سمانه، به این خاطر که از این لحظه، به جای یه خواهر، دوتا خواهر دارم و نمی خوام روی خواهرم رو زمین بندازم.
با صدای ضربه به پنجره ی ماشین، شیشه رو پایین کشیدم.
_ رییس، از نیم ساعت پنج دقیقه هم گذشته.
اشاره کردم که بشینه پشت فرمون. نگاهی به آرش که داشت به سمت در راننده می رفت، کردم.
_ اگه یه جوون تایید شده رو بفرستم خونتون واسه ی خواستگاری، قبول می کنی؟
سرش رو انداخت پایین تر و با دستای لرزون شروع کرد به نوشتن آدرس.
_ اگه راضی بودی، شماره تلفن خونتون رو پایین برگه بنویس.
آرش که سوار شد، یه کیسه مشکی رو گرفت سمت پریسا.
_ راستش نمی دونستم چه رنگی می خواستید، این شد که از هر رنگی که داشت یکی خریدم.
پریسا دوتا از کامواها رو بیرون کشید و زیر لب تشکر کرد.
آرش کمی بالاتر از کوچه پارک کرد. ساعت پنج و نیم بود. نگاهی به آسمون انداختم. ابرای سیاه، آسمون رو پوشونده بودند. پریسا کاغذ رو گرفت به طرفم و قبل از این که از ماشین پیاده بشه گفت:
_ برای حمایت از دوستم، مهم ترین چیزی که یه دختر داره رو وسط گذاشتم، اونم آبروم بود. مادرم همیشه می گه، لذتی که در بخشش هست، در انتقام نیست. سمانه هنوز زنتونه.
سری به نشونه ی خداحافظی تکون دادم و به رفتنش چشم دوختم.
_ داداش، منظورش چی بود؟
سعی کردم به ابروهای گره شدش نخندم. نگاهی به کاغذ انداختم. آدرسی که داده بود، تو یه محله ی نزدیک قبرستون شهر بود.
_ منظورش؟!
_ همین که گفت آبروم رو گذاشتم وسط.
به شماره تلفنی که پایین صفحه نوشته شده بود نگاه کردم.
_ بی منظور گفت. ماشینو حرکت بده.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,28, ساعت : 09:53 بعد از ظهر
فصل چهاردهم

دوباره نگاهی به خونه انداختم. یه خونه قدیمی آجری تو یه کوچه ی سوت و کور. یه کوچه اون ورترش، گورستان اصلی شهر قرار داشت. رو دیوارای خونه، به جای حفاظ، تکه های خرده شیشه با سیمان چسبونده شده بود. شبیه یه دژ کهنه می مونست. هوا کاملا تاریک شده بود. بوی بارون هوا رو پر کرده بود. زنگ در رو چند بار فشار دادم و منتظر جواب موندم.
_ شاید کسی خونه نباشه داداش.
بیرون موندن یه پیرزن با یه دختر فراری تو این سرما، جزو محالات بود. شایدم این زنگ کهنه کار نمی کرد. این بار تکه سنگی رو از روی زمین برداشتم و چندین بار محکم کوبیدم به در. به لحظه نکشید که یکی از اون ور دیوار فریاد زد:
_ چه خبرته بابا، مگه سر آوردی؟
هنوز صدای مردی رو که شنیدم تو ذهنم حلاجی نکرده بودم که قامت پسر جوون لاغر اندام و حدودای بیست ساله ای تو قاب در ظاهر شد. با دیدن یه پسر جوون تو این خونه، بی اراده اخمام کشید تو هم. پسر هم انگار از نگاه من خوشش نیومد، نگاهی طلبکارانه به قامت من و آرش انداخت.
_ بفرمایید؟
_ ....
_ با شما بودم آقا. امرتون.
_ به سمانه بگو بیاد.
_ چی؟!
این بار آروم و شمرده هجی کردم.
_ برو .... به .... سمانه .... بگو .... وسایلاشو برداره .... و بیاد دم در.
_ اون وقت شما کی باشید؟
دیگه داشت حوصلم رو سر می برد. صدای یه پیرزن از ساختمون اومد.
_ شهاب مادر، کیه دم در؟
بدون این که نگاه از من و آرش برداره داد زد:
_ نمی دونم بی بی، یه کاره، پا شده اومده می گه به سمانه بگو بیاد. اصلا آقا شما چه کاره ی سمانه خانومید؟
حوصله ی درگیری نداشتم، به خصوص که آرش کم کم داشت شاخ می شد. با دست زدمش کنار.
_ من شوهرشم.
وارد خونه شدم. پسرک که حالا به در چسبیده بود، با چشمای گرد شده زل زد به من.
_ شوهرش؟! مگه سمانه خانم شوهر داره؟!
بی توجه به پسره رفتم داخل حیاط. یه حیاط نقلی با یه حوض کوچیک لعاب آبی که داخلش پر بود از آت و آشغال. پیر زن که حالا دمپایی های پلاستیکیش رو پا کرده بود، لخ لخ کنان مسیر حیاط رو طی کرد و به سمت ما اومد.
_ آقا شما کی هستید؟ این وقت شب خونه ی من چی کار دارید؟
قطره ی بارونی نشست رو صورتم. فضا داشت متشنج می شد. لبخندی زدم و رو به پیرزن گفتم:
_ سلام مادر جان.
پیر زن با تردید سرش رو تکون داد.
_ من اومدم دنبال سمانه.
_ سمانه؟!
پیرزن یهو دستش رو گرفت به کمرش و با اخم گفت:
_ اون وقت شما چی کارشی؟
_ به نوتونم گفتم، من شوهرشم. گفتم این آخر هفته ای که می خوره به تعطیلات، بیام دنبالش و ببرمش خونه.
_ شوهرش؟! اما کسی به من نگفت این دختر شوهر داره!
_ لابد پریسا خانم فراموش کرده بگه.
پیرزن مشکوک نگام کرد.
_ خیلی عجیبه که نگفته. حتی خود پریسا خانم و مادرشون تو مراسم عقد کنون ما هم بودن.
پیرزن دستاشو آورد پایین.
_ والا چی بگم. من که سر از کار این دخترا در نیاوردم. پریسا به من گفت دوستش از شهرستان اومده بره کلاس کنکور ولی تو این دو هفته از اون اتاق در نیومده که لااقل یه آفتابی بخوره به سرش.
_ حالا مادر جان، می تونم ببرمش؟
_ اگه خودش بگه شوهرشی، چرا که نه مادر. بذار الان صداش می کنم.
دستم رو گرفتم جلوی پیرزن و لبخندی زدم.
_ نه مادر، اگر اجازه بدید می خوام غافلگیرش کنم.
پیرزن خندید و گفت:
_ می خوای غافلگیرش کنی؟! والا من که سر از کار شما جوونا در نمیارم. بیا اتاقشو نشونت بدم.
کفشام رو در آوردم و پشت سر پیرزن وارد خونه شدم. یه خونه کلنگی با یه نقشه ی خیلی قدیمی. بوی نم از در و دیوار خونه بلند شده بود. سر تا سر خونه با فرشای کهنه و نخ نما پوشونده شده بود. از پذیرایی که گذشتیم، پیرزن به اتاقی که آخر راهرو بود اشاره کرد.
_ اوناها، اون اتاقشه. دو هفته اس نشسته اون جا و گوله گوله اشک می ریزه. من که آخرشم نفهمیدم این دختر دردش چیه.
اومدم برم طرف اتاق که پیرزن پشت سرم راه افتاد. با ابرو اشاره ای به آرش کردم. آرش سرفه ای کرد و سعی کرد تا حواسشو پرت کنه.
_ مادرجان، شما چند ساله این جا می شینید؟
پیرزن ایستاد که جواب آرش رو بده.
_ راستش از زمان مرگ شوهر خدا بیامرزم. یه سی سالی می شه. با پول دیه اش این خونه رو گرفتم. آخه خدا بیامرز تو یه تصادف عمرشو داد به شما.
_ خدا بیامرزتشون ولی مادر خداییش نترسیدی خونه ی نزدیک قبرستون خریدی؟
_ وا مادر! چه ترسی؟ مرده ها که کاری با آدم ندارن. این زنده هان که باید ازشون ترسید.
پیرزن راست می گفت. مرده های بی نوا که با آدم کاری نداشتن. این زنده ها بودن که باید ازشون ترسید.
بی توجه به بحث اموات که آرش برای مشغول کردن پیرزن راه انداخته بود، رفتم سمت اتاق. دستگیره ی در رو گرفتم و تو دستم فشار دادم. در اتاق رو آروم باز کردم و بی صدا وارد شدم و بعد در رو به همون آرومی پشت سر خودم بستم.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,28, ساعت : 11:11 بعد از ظهر
اتاق تاریکِ تاریک بود. مدتی طول کشید تا چشمم به تاریکی عادت کنه. یه اتاق نه متری بدون هیچ پنجره یا روزنه ی نوری. بوی نم و رطوبتِ اتاق، نفسم رو داشت می گرفت. دست کشیدم رو دیوار تا پریز برق رو پیدا کنم. کم کم داشتم وسایل داخل اتاق رو، یک به یک تشخیص می دادم که دستم خورد به کلید برق. دیگه اون قدر چشمام به تاریکی عادت کرده بود که وجود نفر دوم رو داخل اتاق تشخیص می داد. کلید رو که زدم، نگام افتاد به کوهی از تشک که روی هم سوار شده بود با یه تل از خرت و پرت و دختری که یه گوشه از اتاق نشسته بود. دوتا پاهاش رو تو سینه جمع کرده و دستاش رو حایل سرش کرده بود. خیره نگاش کردم که تکونی خورد. انگار تازه متوجه روشن شدن اتاق شده بود. آروم قدم برداشتم و رو به روش، درست در فاصله ی یک متریش ایستادم. بوی عطر تلخی که همیشه استفاده می کردم، خیلی زود تو اتاق پیچید. مطمئن بودم لااقل عطر من رو می شناسه. چند لحظه که گذشت، دستاش رو از جلوی صورتش برداشت و چشماش رو کمی باز کرد. چشماش رو چند بار باز و بسته کرد تا به نور عادت کنه که یهو متوجه من شد. چند بار دیگه پلکاش رو محکم روی هم فشار داد و باز کرد.
_ شک نکن خانم کوچولو، خود خودشم، نه روحش.
وحشت زده از رو زمین بلند شد و خودشو چسبوند به دیوار. فاصلم رو کمتر کردم. با ترس به من زل زده بود و سعی می کرد تا جایی که می تونه، تو دیوار فرو بره. خشمگین نگاهی به سر تا پاش کردم. برای منی که یه روز محبت رو از این دختر گدایی می کردم، حالا چقدر حقیر به نظر می رسید. کی باورش می شد که این دختر ژنده پوش با این صورت تکیده ی لاغر و چشمایی که زیرشون گود رفته و با اون بلوز گشادِ سیاه و دامن بلندی که یه گوشش زیر پاش جمع شده بود، یه روزی عشق من بوده باشه. اون چشمای عسلی لعنتیش به ثانیه نکشیده بارونی شد.
_ می بینم تنها نشستی خانم خوشگله.
دستام رو فرو کردم تو جیبام و فاصلم رو کمتر کردم.
_ پس کجاست اون جمشید خانت؟
_ ....
_ چیه؟ چرا ساکتی؟
اشکاش دوید رو گونه هاش.
_ چیه؟ بازم داری گریه می کنی!
_ ....
خندیدم و گفتم:
_ فقط نگو که بازم جمشید، تو آدمِ ساده لوحِ ابلهو قال گذاشته.
با پشت دست اشکاشو گرفت.
_ م م من ....
_ تو چی؟
بغضش رو قورت داد.
_ من .... من نمی دونستم ....
_ تو چی رو نمی دونستی؟
با گریه گفت:
_ من نمی دونستم اون دوا خطرناکه.
_ واقعا؟ اما جمشید چیز دیگه ای می گفت!
_ جمشید؟!
_ اوهوم، جمشید. اون می گفت از همه چی بی خبره و همه ی اینا زیر سر خودِ خودت بوده.
دستاش رو گرفت به سرش و با چشمایی که حالا از فرط حیرت گرد شده بود، خیره شد به من.
_ دروغه، به خدا قسم دروغ می گه. من نمی دونستم که ....
بدون هیچ فاصله ای رو به روش ایستادم و چونش رو تو دستم گرفتم.
_ چی؟! گفتی کی دروغ می گه؟
خودشو بیشتر چسبوند به دیوار و با بغض گفت:
_ جمشید، به خدا دروغ می گه.
چشمام رو گرد کردم و ناباورانه گفتم:
_ کی؟! جمشید؟! ولی جمشید آدم خوبیه. اون هیچ وقت دروغ نمی گه.
بهت زده نگام کرد و اشک ریخت. فشار انگشتمو رو چونش بیشتر کردم.
_ چی شد؟ لال شدی؟ نکنه یادت رفته جمشید چقدر آدم خوبیه؟!
دستش رو بالا آورد و سعی کرد تا از فشار دستم روی چونش کم کنه. در حالی که به هق هق افتاده بود گفت:
_ به خدا، به خدا من نمی دونستم اون پودر خطرناکه. جمشید بهم دروغ گفت.
ابروم رو دادم بالا و پوزخندی زدم.
_ دروغ می گی. جمشید هیچ وقت دروغ نمی گه. این تویی که دروغ می گی.
سرشو به چپ و راست تکون داد و اشک ریخت.
_ می خوای بهت درصد بدم؟
چونشو رها کردم و گفتم:
_ صد در صد.
دستمو بالا بردم و سیلی محکمی تو صورتش کوبوندم. اون قدر محکم که از شدت سیلی نتونست تعادلشو حفظ کنه و پرت شد روی زمین.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,28, ساعت : 11:42 بعد از ظهر
دستم رو مشت کردم و گفتم:
_ صد در صد این تویی که دروغ می گی.
سمت راست صورتش رو با دستاش گرفته بود و گریه می کرد.
_ جمشید هیچ وقت دروغ نمی گه. اون کثافت آدم خیلی خوبیه.
میون گریش گفت:
_ به خدا من نمی دونستم. جمشید گفت خطری نداره. منِ احمق حرفشو باور ....
_ خفه شو، خفه شو.
پالتومو عقب زدم و دستام رو گرفتم به کمرم. چند لحظه صبر کردم تا آرامشم رو دوباره به دست بیارم. نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم. گچ هر چهارتا دیوار اتاق به خاطر بارون، ور اومده بود. نگام رفت به گوشه ی سقف اتاق که یه ترک باریک به اندازه ی نیم متر سقف رو شکافته بود. مطمئن بودم با هر بارونی، آب قطره قطره از این سقف چکه می کنه. اون همه خرت و پرت تو اتاق، از دیگ و اجاق گرفته تا رختخوابای پیچ شده و گونی برنج، مشخص بود که این اتاق انباری خونه ی پیرزنه. برگشتم و نگاه تحقیر آمیزی بهش انداختم.
_ راست می گن که لایق هر خر نباشد زعفران. تو لیاقت جفت کردن کفشای منو هم نداشتی، چه برسه به سر و همسری. تو رو باید برای نوکری میاوردم. اشتباه من این بود که نفهمیدم لیاقتت کلفتیِ اون خونه بود نه خانمیش.
سرش رو گرفته بود پایین و آروم اشک می ریخت.
_ لیاقت آدم ابله و زودباوری مثل تو، همین انباریه با اون بابای تریاکی که از زور خماری با رد کمربندش رو تنت نقش و نگار بندازه. یا همون جمشیده که بعد از این که استفادشو کرد، مثل یه تیکه آشغال پرتت کنه دور.
انگشت اشارمو گرفتم جلوش.
_ نیم ساعت وقت داری تا آماده بشی و خیلی محترمانه از خونه ی این پیرزن بیای بیرون. نمی خوام بیشتر از این واسه اون پریسای بدبخت دردسر درست کنی. متوجه شدی یا دوباره تکرار کنم؟
در حالی که یه ریز اشک می ریخت، سرشو تکون داد. قبل از این که از اتاق خارج بشم، نفس عمیقی کشیدم، موهام رو از رو پیشونیم جمع کردم و از در بیرون زدم. آرش هنوز داشت با پیرزن کل کل می کرد. با اشاره ی کوچکی بهش فهموندم که بحث رو تموم کنه. نوه ی پیرزن به دیوار تکیه داده بود و حسابی دمغ بود. رو به پیرزن کردم.
_ خب مادر جان، با اجازتون ما رفع زحمت کنیم.
_ کجا مادر؟ وقت شامه. بمونید یه چیزی دور هم بخوریم.
به طرف اتاق برگشت و فریاد زد.
_ سمانه، سمانه مادر، بیا کمک.
_ نه مادر، بد موقعیه. قابل باشیم، یه فرصت بهتر خدمت می رسیم.
از ساختمون زدیم بیرون. آرش خاموش نگام می کرد. تو صورتش هزارتا سوال بود. دست کردم و کیف پولم رو از جیب داخلی پالتوم در آوردم. بدون این که پولا رو بشمارم، چندتا اسکناس پنجاه تومنی گذاشتم کف دست پیرزن.
_ می دونم جبران زحمتی که برای سمانه کشیدید نمی شه ولی ناقابله.
پیرزن متعجب به پولا نگاه کرد.
_ مادر جان، این پول واسه چیه؟
_ این بابت اجاره و هزینه ی خورد و خوارک سمانه اس. گفتم که ....
_ بیا مادر پولاتو بگیر.
با اخم به چهره ی خشمگین پیرزن خیره شدم. سابقه نداشت کسی دست منو پس بزنه. آرش خواست بین رو جمع کنه.
_ مادر این پول زحمت کشیده اس.
پیرزن پشت چشمی نازک کرد.
_ منم نگفتم پول حرومه. زنت این ده روز، مهمون این خونه بود. مهمونم حبیب خداست. درسته نه پول و پله ی اون چنانی دارم و نه خونه ی آن چنانی ولی از مهمونی که در خونمو می زنه، نه کرایه می گیرم و نه پول غذا.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,29, ساعت : 12:30 قبل از ظهر
با تمام وجود خجالت زده شدم. نگاش کردم؛ لاغر بود و با پوستی پر از چروک. سر جمع چهل کیلو رو نداشت اما خیلی ها باید میومدن و جلوش لنگ مینداختن.
_ شرمنده مادر. قصد توهین نداشتم، فقط می خواستم یه جوری جبران زحمتتون رو بکنم.
اخمای پیرزن باز شد.
_ وا، چه زحمتی مادر؟ سمانه هم عین دختر خودم.

****

تو ماشین منتظر نشسته بودم. پنج دقیقه دیگه به تموم شدن نیم ساعت مونده بود. نگام رو به در خونه دوخته بودم. خونه در دیگه ای نداشت. به زور کشیدنش از خونه، باعث می شد تا قضیه ی فرار سمانه لو بره. نمی خواستم دوباره دودش تو چشم اون پریسای فلک زده بره.
_ می کشی؟
به جعبه ی سیگاری که آرش رو به روم گرفته بود، خیره شدم. یه نخ سیگار برداشتم و بدون این که روشنش کنم، گذاشتم گوشه ی لبم. فندک روشن رو گرفت جلوم. سیگار رو از کنار لبم برداشتم.
_ نمی خواد.
نگاهی به نخ سیگار کردم.
_ تو هم سعی کن ترک کنی.
_ کی؟! من؟ اون وقت چرا؟!
_ شاید خواستم یکی از خواهرامو شوهر بدم. خوش ندارم دومادمون سیگاری باشه.
متعجب نگام کرد و گفت:
_ چــی؟! خواهراتو؟ منظورت چیه؟
_ بی خیال. راستی، برادر امیر هنوز اون مغازه ایزوگامی رو داره.
گنگ نگام کرد.
_ آره به گمونم. چطور مگه؟
به سمانه که با بدرقه ی پیرزن از خونه بیرون می زد، چشم دوختم. شال سیاهش رو تا خط ابروش کشیده بود پایین.
_ شمارشو برام پیدا کن. یه سفارش براش دارم که می خوام یه روزه انجامش بده.
یه مانتو و شلوار مشکی گشاد پوشیده بود. پوزخندی رو لبام نشست. تیپش درست مثل همون روزی بود که رفته بودیم آزمایشگاه. یه چمدون رنگ و رو رفته ی قهوه ای هم تو دستاش گرفته بود. صورت پیرزن رو بوسید و ازش خداحافظی کرد. آرش رد نگاهمو گرفت و متوجهش شد. چمدون اون قدرا سنگین نمی زد ولی آروم آروم قدم برمی داشت. ترس و وحشت رو می شد تو همون فاصله هم از صورتش خوند. بالاخره سوار ماشین شد و برای پیرزن که هنوز دم در ایستاده بود، دست تکون داد. آرش با خشم نگاش می کرد. بهش اشاره کردم که حرکت کنه. ماشین رو حرکت داد و برای پیرزن که هنوز ایستاده بود، به علامت خداحافظی یه بوق زد.
حضور سمانه جو ماشین رو سنگین کرده بود. صورت آرش تو هم گره خورده بود و گهگاهی با کینه، از آینه نگاهی به صندلی عقب مینداخت.
_ کنار اون سوپری نگه دار.
_ سوپری؟! سوپری واسه چی؟

****

پول خرید رو گذاشتم رو پیشخون مغازه.
_ آقا بی زحمت اینو هم حساب کن.
مات آرش که کنارم با یه بطری آب معدنی ایستاده بود شدم. پسره ی احمق. با سرعت از مغازه خارج شدم. از شیشه دودی ماشین اونم تو شب نمی شد چیزی تشخیص داد. نگاهی به دور و بر انداختم. اثری از هیچ رهگذری نبود. به طرف ماشین دویدم و در عقب رو باز کردم. هنوز بودش. هنوز اون جا نشسته بود و وحشت زده، گوشه ی ماشین کز کرده بود.
_ چی شد داداش؟
نفسم رو با شدت دادم بیرون و فریاد زدم:
_ آخه من به تو چی بگم؟ اگه دوباره فرار می کرد، این بار از کدوم خراب شده ای باید جمعش می کردم؟
دلخور نگام کرد و گفت:
_ چی کار کنم داداش؟ نتونستم تحملش کنم. گفتم به هوای خریدن یه شیشه آب از ماشین بزنم بیرون.
شرمنده نگاش کردم. چی می تونستم بهش بگم؟ سمانه دوباره داشت گریه می کرد. در ماشین رو محکم به هم کوبیدم و تو دلم گفتم: "اشکاتو نگه دار خانم کوچولو. هنوز خیلی مونده تا گریه ی واقعیت در بیاد"


بازبینی شد | مینا

:-2-40-:

**************

maryammoayedi
1391,09,29, ساعت : 11:52 بعد از ظهر
****

نرسیده به سوله اشاره کردم تا بایسته.
_ بچه ها داخلن؟
_ به گمونم.
_ زنگ بزن به حیدر، بگو برن تو ماشین، همون جا بمونن تا خبرشون کنم.
از ماشین پیاده شد تا تلفن بزنه. از تو آینه چشم دوختم به سمانه. اگه نمی شناختمش می گفتم چه آروم نشسته و اشک می ریزه، اما صدای شکستن بندای انگشتش چیز دیگه ای می گفت. آرش سوار ماشین شد و گوشیش رو گذاشت روی داشبورد.
_ حله، گفت تا یه دقیقه دیگه سوله رو خالی می کنه.
ماشین رو چسبیده به در سوله پارک کرد. دیگه از نم نم بارون خبری نبود. حالا دیگه ابرای تو آسمون شروع کرده بودن به باریدن. از ماشین پیاده شدم و نگاهی به دور و بر انداختم. وقتی مطمئن شدم کسی نیست در رو واسه سمانه باز کردم و اشاره کردم تا از ماشین پیاده شه، با ترس نگام کرد، برای پیاده شدن از ماشین تردید داشت.
_ دِ پیاده شو دیگه.
وارد سوله شدم، اما سمانه از جاش تکون نخورد و با وحشت به سوله و بیابون اطراف نگاه می کرد. اخمام رفت تو هم و با تحکم گفتم:
_ پشت سرمون بیا.
در رو باز کردم و وارد اتاق نگهبانی شدم. جمشید نزدیک یه هیتر برقی، پشت به در، روی زمین دراز کشیده بود. آرش رو به من گفت:
_ حیدر دیشب زنگ زد و گفت سوله سرده، اگه این جوری بمونه تا صبح یخ می زنه، گفتم یه هیتر برقی بیارن روشن کنن.
یه پتو هم کشیده بود رو سرش. نگام رفت به سمانه که دم در اتاق ایستاده بود و به حجم پتو خیره شده بود. چند قدم عقب رفتم و به میز رنگ و رو رفته ی نگهبانی تکیه دادم. بهترین جای ممکن برای دیدن عکس العمل این دو تا کفتر عاشق همین جا بود. با اشاره سر به آرش ندا دادم تا جمشید رو بیدار کنه. بالای سرش ایستاد و گفت:
_ هی جناب بیدار شو.
وقتی دید جواب نمی ده، نوک کفشش رو فشار داد تو پهلوهاش.
_ بیدار شو داداش، ایستگاه آخره.
جمشید تکونی به خودش داد و پشت به سمانه نشست. پتو رو از روی سرش کشید و خواب آلود به من آرش نگاه کرد، بعد بی تفاوت دستاشو عرض شونه هاش باز کرد و خمیازه ی بلندی کشید. عوضی زیادی دنده پهن بود. آرش نیشخندی زد و گفت:
_ می بینم خوب داره بهت خوش می گذره. می خوای بگم بیان یه ماساژم بهت بِدن کیفور شی.
خیره به من خندید.
_ ماساژ؟ تا کی باشه؟ اگه اون دو تا نره غول باشن که بـیـخــی.
زیر چشمی سمانه رو که با شنیدن صدای جمشید، رنگش مثل گچ سفید شده بود زیر نظر داشتم، حتی می تونستم لرزش خفیف دستش رو به وضوح بیبنم. آرش که معلوم بود خیلی حرصش گرفته گفت:
_ نه بابا! سفارش می دادی سر راه که میومدیم، دو سه تا از اون حوریاشو برات میاوردیم.
بلند خندید و گفت:
_ خواستم بگم، اما گفتم زحمتتون می شه.
می گن آب که از سر گذشت، چه یه وجب، چه صد وجب. پوزخندی زدم و منم زدم رو دنده ی بی عاری.
_ حالا می شه اون حوریا رو بی خیال شی و به دختر اسدا... تریاکی رضایت بدی؟
یه خمیازه ی دیگه کشید و گفت:
_ منظور؟!
_ منظورم پشت سرت وایساده.
اول زل زد بهم، اما یهو اون چنان سرش رو برگردوند که صدای تق تق استخونای گردنش رو شنیدم.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,30, ساعت : 12:35 قبل از ظهر
با دهن باز، زل زده بود به سمانه، انگار چیزی رو که می دید باور نمی کرد، نگاش کم کم داشت رنگ وحشت می گرفت، به وضوح دستپاچه شدنش رو می دیدم. از اون چشمای عسلی سمانه هم جز ترس و وحشت نمی شد چیز دیگه ای خوند. این بار جمشید برعکس همیشه که زود خودشو پیدا می کرد، خیره شده بود به سمانه و وحشت زده چشم ازش برنمی داشت. نگاهش رو سمانه داشت دیوونم می کرد. دست بردم و بطری نیمه خالی آب معدنی رو از رو میز برداشتم و پرت کردم طرفش.
_ ببند اون فکتو، حالمو به هم زدی.
دهنشو بست و آب دهانش رو به زحمت قورت داد. دستام رو کردم تو جیبم و رو به جمشید گفتم:
_ فکر نکنم لازم باشه به هم معرفیتون کنم.
_ ....
اخماش کشید تو هم و با غیظ به سمانه نگاه کرد.
_ مثل این که از دیدنش همچینم خوشحال نشدی؟
_ زن توئه، چه صنمی با من داره تا خوشحالی کنم؟
نیم نگاهی به سمانه انداختم، سرش رو انداخته بود زیر و دستای مشت شدش رو فشار می داد.
جمشید کم کم داشت برمی گشت به خودش، نباید اون قدر بهش فرصت می دادم که خودشو جمع کنه. پالتوم رو در آوردم و با دست به سمانه که کنار در ایستاده بود اشاره کردم.
_ چرا اون جا ایستادی؟ خجالت نکش، بیا تو.
خاموش نگام کرد، ولی از جاش تکون نخورد.
_ جمشید رو که می شناسی؟ همونی که خیلی خاطرتو می خواد.
_ ....
_ مگه با تو نیستم؟ بیا داخل.
چند قدم به داخل اتاق پا گذاشت. جمشید نگاه پر از نفرت و غیظش رو به صورت سمانه پاشید. رو به جمشید کردم و گفتم:
_ چیه؟ فکرشو نمی کردی شریکت رو به این زودیا پیدا کنم؟ نه؟ لابد پیش خودت فکر کرده بودی سمانه به این زودی پیدا نمی شه و من همه چی رو گردنش میندازم و در می رم، هـــا؟
_ ....
_ چی شد؟ نطقت کور شد چرا؟ نکنه هنوزم می خوای بگی بی تقصیری؟
_ بازم می گم، کلاتو بذار بالاتر بهادرخان. تو زنتو نتونستی جمع کنی، چرا یقه ی دیگرون رو می چسبی؟ همون اولشم گفتم "من هیچ صنمی با زن تو ندارم."
سمانه داشت با چشمای گرد شده نگاش می کرد.
_ منو چه به زن شوهردار! درسته از دختربازی بدم نمیاد، اما زنی که شناسنامش جوهر محضر خورده، راست کار من نیست.
توی دلم گفتم "خوبه لعنتی، خوبه، همین جور ادامه بده."
_ حالا هم اگه دنبال یه همدست واسه عشقت می گردی تا از جرمش کم کنی، بهتره بری دنبال یکی دیگه.
رو به سمانه کردم و گفتم:
_ چرا ساکتی؟
_ ....
رو به روش، بدون هیچ فاصله ای ایستادم.
_ یادته می گفتی جمشید دروغ نمی گه؟
_ ....
_ یعنی الان باید دونه دونه حرفاشو باور کنم دیگه؟
_ ....
_ با توام، باید باور کنم؟
_ ....
_ بهتره تا اون روی سگم رو بالا نیوردی گریتو بس کنی.
ساکت داشت اشک می ریخت. اشکای سمانه و وقاحت جمشید اعصابم رو تحریک کرده بود. معدم کم کم داشت شروع به سوختن می کرد. دستی به شکمم کشیدم. لعنتی! الان وقتش نبود.
_ چند تا سوال ازت می پرسم، بهتره قبل از این که تحویل کلانتری بدمتون تا خودشون از شما دو تا بازجویی کنن جواب منو بدی، اونم راستشو، فهمیدی؟
سرشو تکون داد.
_ هرویینو از کجا آوردی؟
برای یه لحظه خشکش زد. آب دهنش رو قورت داد و با چشمایی که داشت از حدقه در میومد گفت:
_ هِ .... هرویین؟

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,30, ساعت : 10:46 بعد از ظهر
یلداتون مبارک....

:-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-:

لبخندی زدم و گفتم:
_ آره عزیزم، هرویین.
سرش رو برگردوند و بهت زده جمشید رو نگاه کرد.
_ اما اون گفت ....
_ من نگفتم کی چی بهت گفت؛ گفتم اون مواد رو کی بهت داد؟
مات به جمشید که با غضب بهش خیره شده بود نگاه کرد. چونشو تو دست گرفتم و سرشو برگردوندم.
_ مگه با تو نیستم لعنتی؟ از کی گرفتیش؟
با لکنت زیر لب زمزمه کرد.
_ از .... از جمشید.
_ جمشید! خوبه! اون بهت پودر رو داد و گفت اگر با غذا قاطی بشه بهادر هیچی نمی فهمه، بعدم علایم سکته ی قلبی رو از خودش نشون می ده و بعدشم سینه ی قبرستون می خوابه. اون وقت من ننمو می فرستم خواستگاریت و دو تایی با هم، با پولاش تا آخر عمر غرق خوشی زندگی می کنیم.
با حیرت خیره شد به من و بعد به جمشید.
_ چی شد؟ دوباره لال شدی.
تو چشمام نگاه کرد و با بغض گفت:
_ به جان مادرم من نمی دونستم که ....
_ دروغ می گی.
با گریه گفت:
_ جمشید یه بسته به من داد و گفت باباش چون خوابش سبکه، هر شب قبل خواب ازش می خوره.
بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن.
_ گفت گیاهیه و هیچ خطری نداره. گفت تو مغازشون کلی مشتری داره.
پوزخندی زدم.
_ حتما گفته اگه بریزی تو غذاش، خوابش سنگین می شه.
سرشو تکون داد. دستام بی اراده مشت شد.
_ بعدش چی لعنتی؟ که اون وقت چی بشه؟!
ما بین گریه هاش گفت:
_ بعد اثر انگشتت رو بذارم پای یه وکالتنامه.
_ وکالتنامه؟
_ یه کاغذ به من داد و گفت اگه بتونم اثر انگشتت رو بذارم پایین کاغذ تا بعد از این که از مسافرت برگشتیم ....
خجالت زده نگاش رو انداخت پایین.
_ خب وقتی برگشتیم چی؟
_ ....
_ با توام لعنتی، وقتی برگشتیم چی؟
_ وقتی برگشتیم طلاقمو می گیره.
طلاقش رو بگیره! خاموش نگاش کردم. طلاقش! یعنی این قدر دلش طلاق می خواست؟
_ دروغ می گی!
_ ....
چونش رو ول کردم. مگه می شه کسی این قدر ساده و بی اطلاع باشه.
_ می خوای بگی تو نمی دونستی این جور وکالتنامه ها رو فقط تو خود محضر اسناد رسمی می بندن؟
_ ....
_ اونم با حضور هر دو طرف، هر دو تاشون باید امضا کنن و انگشت بزنن و بعد ثبت بشه.
سرش رو باز بالا گرفت و به جمشید خیره شد. دیگه نمی تونستم این دل درد لعنتی رو تحمل کنم. یه چیزی تو معدم داشت پیچ می خورد. حالت تهوع داشتم. شایدم از این همه سادگی داشتم بالا میاوردم. قبل از این که همون جا بالا بیارم، از اتاق زدم بیرون و ....
_ بیا اینو بخور.
بطری آب رو از آرش گرفتم و چند قُلپ ازش خوردم. حتی یه شیشه آب هم نتونست تلخی دهنمو از بین ببره.
_ برو پیششون تا حرفاشونو یکی نکردن.
بطری آب رو روی سرم خالی کردم. چشمام رو بستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم. دلم می خواست همه چی رو همین جا ول کنم و برم خونه و تا خود ظهر بخوابم. یک آن صدای دونه های بارون که به سقف سوله می خورد با صدای نعره های آرش در هم پیچید .لعنت بهت جمشید! الان وقت خواب نبود.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,09,30, ساعت : 11:28 بعد از ظهر
_ این جا چه خبره؟
آرش یقه ی جمشید رو گرفته بود و چسبونده بودش به دیوار.
_ این آشغال تا چشم ما رو دور دیده پریده به دختره.
نگام چرخید رو سمانه، افتاده بود روی زمین. نزدیکش شدم، روسریش رو کشید پایین تر. جلوش نشستم و روسریش رو زدم کنار. چونش رو با انگشت گرفتم بالا. صورتش خاکی شده بود و از گوشه ی لبش خون عین جوی آب داشت می ریخت پایین. زیر چشم چپش کبود شده بود. مخلوطی از اشک و خون و خاک نصف صورتشو پوشونده بود. سرمو بردم نزدیک صورتش و آروم کنار گوشش گفتم:
_ آخــــی معلومه خیلی دوسِت داره.
جز اشک ریختن چیز دیگه ای برای گفتن نداشت.
جمشید رو از دست آرش آزاد کردم و محکم پرتش کردم سمت دیوار. اون قدر محکم که وقتی اون تن لشش به دیوار سوله خورد، صدای دامبش اتاق نگهبانی رو پر کرد.
_ به چه حقی دست روش بلند کردی؟
با ماتحتش خودش رو عقب کشید و با نفرت به سمانه نگاه کرد.
_ زدمش تا دروغ پشت دروغ تحویل نده. بازم می گم، من از هیچی خبر نداشتم. اون شب این عفریته به من زنگ زد و گفت شوهرمو مسموم کردم.
یقشو به دست گرفتم و از رو زمین بلندش کردم.
_ منم بهش گفتم منو سننه.
دستامو مشت کردم تو صورتش فرود آوردم. درست همون جایی که صورت سمانه کبود شده بود.
_ اینو زدم تا بدونی اونی که این جا قانون تعیین می کنه منم. دوم، تا قبل از این که نوبتت بشه حق زر زدن نداری. سوم این که دست رو هیچ زنی بلند نکنی، حتی اونایی که مثل یه تیکه آشغال میندازیشون دور.
همون جا پخش زمین شد. برگشتم و جلوی سمانه ایستادم.
_خب، اِدامش!
_ ....
_ با توام؟
خونی که از گوشه ی لبش می ریخت رو با شالش گرفت.
_ اولش ترسیدم، اما جمشید کلی اصرار کرد و قسم خورد که اصلا خطرناک نیست، گفت باباش هر شب می خوره، مادرشم هر از گاهی می خوره. یه موبایل هم به من داد و گفت وقتی خوردی فوری بهش زنگ بزنم. سر میز که نشستی از ترس داشتم می مردم. خواستم لیوان رو بردارم و بریزمش دور اما نذاشتی. وقتی داشتی غذاتو می خوردی و باهام حرف می زدی، به گه خوردن افتاده بودم. به دلم بد افتاده بود. به ده دقیقه نکشید که رنگت سفید شد، خودت نمی فهمیدی و با من حرف می زدی، بعد کم کم کبود می شدی. منِ احمق تازه داشتم می فهمیدم که چه غلطی کردم.
دوباره هق هق گریش بلند شد. حالا دیگه اشکاش با خونی که از گوشه ی لبش می ریخت قاطی می شد.
_ اومدی بلند بشی که محکم خوردی زمین. داشتم سکته می کردم. نمی دونستم چی کار کنم. موبایلت کنارت افتاده بود رو زمین، برداشتمش تا به آقا آرش زنگ بزنم. تو آخرین تماسات شمارش رو پیدا کردم و فوری بهش زنگ زدم. گفتم که حالت بده. اونم گفت خودشو سریع می رسونه. بعد زنگ زدم به جمشید و بهش گفتم وقتی خوردی حالت بد شده. وقتی فهمید به آرش زنگ زدم، شروع کرد به فحش دادن که چرا کسی رو خبر کردی. بعد هم گفت "بهتره تا به جرم آدمکشی نکشیدنت بالای دار، فرار کنی." حرفایی رو که از جمشید شنیده بودم باور نمی کردم. مونده بودم چی کار کنم. توی مدرسه دوره ی کمک های اولیه گذرونده بودم. اون جا بهمون گفته بودن که وقتی یکی مسموم بشه تا می تونید بهش آب بدید تا سم تو شکمش رقیق بشه. گفته بودن اگه سم رو شناسایی کنن خیلی زودتر می تونن اونو نجات بدن. اون قدر ترسیده بودم که نمی دونستم چه غلطی بکنم. صدای آمبولانس که اومد، رفتم سمت پنجره، دیدم که آقا آرش هم همون موقع از راه رسید. سریع یه مانتو پوشیدم. بسته ی پودری که جمشید بهم داده بود رو گذاشتم روی میز و از خونه اومدم بیرون. درو هم باز گذاشتم که وقت برای باز کردن در تلف نشه، خودمم رفتم تو پله های اضطراری طبقه ی دهم ایستادم. از اون جا سر و صداها رو همه می شنیدم، اما جرات بیرون اومدن نداشتم.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,01, ساعت : 01:39 قبل از ظهر
نگاهی به جمشید کردم که با پوزخند زل زده بود بهش.
_ شب رو کجا موندی؟
خون گوشه ی لبش رو با گوشه ی شالش گرفت.
_ دو ساعتی اون جا موندم. نمی دونستم چی کار کنم. دوباره زنگ زدم به جمشید اما گوشیش رو خاموش کرده بود. مونده بودم شب کجا برم. هیچ جایی رو نداشتم که برم. آروم از پله ها اومدم پایین که یهو یادم افتاد به پارکینگ. از شب موندن تو خیابون بهتر بود. یه گوشه ی خلوت و تاریک رو تو پارکینگ پیدا کردم و چادر یکی از ماشینا رو کشیدم روم. سحر که شد، بعد از خارج شدن اولین ماشین، یواشکی از پارکینگ اومدم بیرون.
_ بعدش کجا رفتی؟
یه لحظه نگام کرد و سرشو پایین انداخت.
_ تا بعد از ظهر تو خیابونا می چرخیدم. هیچ جارو نداشتم برم. می دونستم آقام تو خونه رام نمی ده. مطمئن بودم پلیسا هم اول از همه میان خونه ی آقام. یهو یادم به پریسا افتاد. ته یکی از جیبام، یه سکه دویست تومنی داشتم. یه ساعت دیگه هم پیاده رفتم تا به ایستگاه اتوبوسی رسیدم که از محلمون رد می شد.
_ پس مستقیم رفتی پیش پریسا؟
سرشو تکون داد.
_ نزدیک غروب بود که رسیدم در خونشون. راستشو بهش نگفتم، فقط گفتم که از خونه فرار کردم. اول کلی نصیحتم کرد که برگردم. وقتی بهش گفتم دیگه راه برگشتی واسم نمونده، دیگه چیزی نگفت. گفت جرات نمی کنه بذاره شب خونشون بمونم ولی بعد زنگ زد به خالش و گفت دوستم از شهرستان اومده و ازش خواست یه مدت بهم جا بده. خالش هم قبول کرد من برم اون جا. این ده روز رو بی خبر از همه جا، اون جا موندم. یه بارم که به جمشید زنگ زدم که بفهمم چی شد که اون جوری شد، بهم فحاشی کرد و گفت دیگه بهش زنگ نزنم. گفت به نفعمه خودمو گم و گور بکنم.
تو چشماش خیره شدم. به نظر نمی رسید دروغ بگه. نمی دونم چرا، اما یه حسی بهم می گفت حرفاشو باور کنم. جمشید هنوز با یه پوزخند زل زده بود به سمانه. یعنی سمانه نفرتی رو که تو چشمای جمشید بود، می تونست بخونه یا نه؟ رو کردم به جمشید.
_ حرفاشو قبول داری یا نه؟
_ حتی یه کلمشو.
_ یعنی همش دروغه؟
_ پَ نَ پَ راسته. این دختر از همون اول عین آدامس چسبیده بود به من. حالا هم می خواد تلافیِ کم محلیایی که بهش کردمو در بیاره. منو چه به دختر اسدا...؟ کافیه لب تر کنم، هزارتا خوشگل تر و اصل و نسب دارترش جلوم صف می بندن.
سرم رو برگردوندم و سمانه رو که تو خودش مچاله شده بود، نگاه کردم.
_ می خوای بگی تو به سمانه وکالتنامه ای ندادی؟
_ شک نکن.
_ پس اسم تو، تو این وکالتنامه چی کار می کنه؟
وکالتنامه ی محضری رو از تو جیبم در آوردم و جلوش گرفتم. قسم می خورم که با دیدنش جا خورد. نگاه خشمگینش رو باز انداخت رو سمانه.
_ من از هیچی خبر ندارم.
_ لابد از اینم خبر نداری که محضری که این وکالتنامه رو تنظیم کرده، مال بابای رفیقته و حسب اتفاق، رفیقتم داخلش کار می کنه؟
_ ....
_ یا این که نگهبان مجتمع وقتی داشتی پاکت رو می دادی سمانه، شاهد بوده؟
بازم چیزی نگفت. رو کردم به سمانه.
_ گوشی ای که جمشید داد بهت رو بده به من.
دست لرزونشو کرد تو جیب مانتوش و یه موبایل گذاشت کف دستم. یه نوکیای یازده دو صفر بود. یاد گوشی گالکسی که با اون همه وسواس براش خریده بودم افتادم. زیر لب طوری که بشنوه گفتم:
_ خلایق هر چه لایق.
رفتم سمت جمشید و گوشی رو گرفتم جلوش.
_ حالا در مورد این یکی چی داری بگی؟
_ چی بگم والا، مدلش قدیمیه ولی حمالیش خوبه. مبارکه صاحابش.
_ یعنی می خوای بگی صاحبشو نمی شناسی؟
_ باید بشناسم؟
_ دیشب زنگ زدم به وکیلم و شماره رو دادم بهش. امروز رفت مخابرات استعلام گرفت.
_ ....
خندیدم و گفتم:
_ فکر نکنم می دونستی این خط ایرانسل به نام کیه. نه؟
:-2-40-:

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,01, ساعت : 06:19 بعد از ظهر
جواب نداد. شایدم جوابی نداشت که بگه.
_ مطمئنم صفر برزگر نامی رو حتما می شناسی، یا بهتره بگم حاج برزگر.
_ ....
_ چیه؟ نکنه می خوای بگی نمی شناسیش؟
با کینه داشت نگام می کرد. گوشی رو جلوش تکون دادم.
_ گند زدی جمشید خان. کسی که می خواد بساط آدم کشی راه بندازه، اول یه همدست باهوش و زرنگ پیدا می کنه. دوم هیچ شاهد و هیچ ردی از خودش به جا نمی ذاره، نه این که بیاد در آپارتمان مقتول بخت برگشته و دو ساعت تابلو وایسه. سوم این که برای ارتباط با همدستش و دریافت گزارش لحظه به لحظه، نمی ره از خطی که به اسم باباشه استفاده کنه.
_ ....
_ حالا چه دروغی می خوای تحویل پلیسا بدی شاه پسر؟
صورتش مچاله شده بود. خیلی دلم می خواست بفهمم به چی فکر می کنه. با انگشت کوبیدم رو پیشونیش.
_ شنیدم تو گوشیت کلی فیلمای اون جوری داری، حتی از دخترای ایرونی. اگه به جای اون همه فیلم مزخرفی که تو موبایلت ریختی، دوتا فیلم جنایی دیده بودی، بهتر می تونستی نقشه بکشی. نامرد احمق.
با پررویی زل زد تو چشمام و گفت:
_ هیچی رو نمی تونی ثابت کنی. زن تو از من دزدیدتش. من بی گناهم. شاید بتونی منو تحویل بدی ولی نمی تونی مجبور به اعترافم کنی. مطمئن باش به یه هفته نمی کشه که میام بیرون.
_ راستی؟ پس اعتراف نمی کنی؟
_ نه، چون کاری نکردم که بخوام اعتراف کنم.
_ پس راه دیگه ای برام نمی ذاری جز این که ....
دست کردم و از تو جیب شلوارم یه بسته ی کوچیک سفید رنگ در آوردم.
_ از شیوه ی خودت استفاده کنم.
گنگ نگام کرد.
_ می دونی این چیه؟
ساکت چشم دوخت به بسته.
_ این همون دوای گیاهیه که هر شب حاج صفر می خوره تا خوب خوابش ببره.
آروم گره ی محکم بسته رو باز کردم.
_ با حساب این که یه مقدارشو من خوردم و یه مقدارش رو دادیم به آزمایشگاه سم شناسی ولی خوب برکتی داشته. اون قدر هست که تو هم ازش یه کم بچشی.
با چشمای از حدقه در اومده خیره زل زده بود بهم. پالتوم رو از روی میز برداشتم و دست کردم از تو جیبش بطری دوغ کوچیکی رو که از سوپری خریده بودم، در آوردم و نشونش دادم.
_ اینم که می دونی چیه؟ محلی نیست ولی از مارک خوبیه.
در بطری رو باز کردم و نصف پودر رو ریختم توش. زیر چشمی داشتم جمشید رو نگاه می کردم. وحشت زده خودش رو تو دیوار فرو کرده بود. آرش که تا اون موقع ساکت مونده بود، اومد نزدیک و آروم تو گوشم گفت:
_ معلوم هست چی کار می کنی داداش؟!
_ می شه ساکت باشی تا کارمو بکنم؟
با دلخوری نگام کرد و چیزی نگفت. همون طور که بطری رو به هم می زدم تا خوب مخلوط شه، رفتم طرفش.
_ چته؟ گرخیدی چرا؟ مگه به سمانه نگفتی بابات هر شب می خوره! فوق فوقش یه چند ساعتی سنگین می خوابی و خستگی در می کنی.
با چشمایی که داشت از کاسه در میومد، چشم دوخته بود به شیشه.
_ ترس نداره که، خیلیم درد نداره. یعنی واسه من اون قدرا درد نداشت. فقط اول احساس تنگی نفس می کنی، بعد می بینی نمی تونی نفس بکشی و نفست بالا نمیاد. اون وقت سوزش معدت هم شروع می شه. یه جورایی حس می کنی داری آتیش می گیری. بعد صدای ضربان اون قلب سیاهتو که ثانیه به ثانیه می زدو می شنوی که اون قدر کند شده که ضربانش تو یه دقیقه، به یه عدد دو رقمی هم نمی رسه. آخرش هم می بینی نمی تونی رو اون دو تا پای سالمت وایسی و اون هیکل نجست با کف زمین یکی می شه.
هر چی بهش نزدیک تر می شدم، بیشتر خودشو هل می داد تو دیوار. انگار که دیوار پشت سرش قرار بود از هم وا بشه.
_ همه اینا به کنار، درد زهر خوردن از دست زنی که عاشقشی و مثل یه بت می پرستیش به کنار، که اونم از خوش شانسیت چون همچین زنی در زندگیت وجود نداره، پس تجربش نمی کنی.
به آرش اشاره کردم.
_ دوتا دستشو از پشت محکم بگیر.
_ داداش؟!
_ مگه با تو نیســتم؟ بجنب.
آرش با تردید جلو رفت و کنارش زانو زد. جثه ی آرش دوتای جمشید بود. حتی یه دستی هم می تونست نگهش داره اما ترس و تردیدش باعث شد تا جمشید با یه کم تقلا خودشو از تو دستاش در بیاره. فریاد کشیدم.
_ آرش.
با شک نگام کرد. این بار دو تا دستای جمشیدو کشید عقب تو یه دستش گرفت و با اون یکی دستش، دستاشو قفل کرد.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,01, ساعت : 10:04 بعد از ظهر
این بار هر چی تقلا کرد، نتونست خودشو از قلاب دستای آرش آزاد کنه.
_ من هیچی نمی دونم. لعنت به همتون. ولم کن.
موهاشو تو دستم گرفتم و سرشو آوردم بالا. بطری دوغ رو گرفتم جلوی دهنش. لباشو روی هم فشارداد. انگشتای شست و اشارمو گذاشتم دو طرف لپش و تا جایی که می شد به داخل فشار دادم. دهنش به اندازی یه سکه بیست و پنج تومنی قدیمی باز شد.
_ اعتراف می کنی یا ادامه بدم؟
چیزی نگفت و عوضش تا می تونست تقلا کرد.
_ چه نقشه ای تو سرت بود؟ با کشتن من می خواستی به چی برسی؟
به شدت تقلا می کرد و سعی می کرد تا صورتش رو از تو دستام آزاد کنه. انگار هنوز جدی نگرفته بود. شاید فکر می کرد دارم شوخی می کنم. بطری رو بالا گرفتم و تو دهنش چپوندم. چند قلپ که رفت تو شکمش، فشار دستمو کمتر کردم و مکث کردم. سرش رو به زور برگردوند و به سرفه افتاد.
_ این بازی رو خودت شروع کردی. پس باید تا آخرش رو بری.
صورتش رو دوباره تو دستام گرفتم و بطری رو کردم تو دهنش که یه کلمه از تو گلوش داد بیرون. بطری رو کشیدم بیرون.
_ چیزی گفتی؟
آب دهنشو تف کرد بیرون و سعی کرد عق بزنه.
_ باشه، باشه.
_ چی باشه؟
از شدت وحشت داشت کپ می کرد. همین جور که نفس نفس می زد، گفت:
_ می گم.
_ خب؟
_ می گم. همه چی رو می گم ولی اول تا دیر نشده، منو برسون .... برسون به یه .... به یه بیمارستان.
با اشاره ی من، آرش حلقه دستشو باز کرد. تا دستاشو آزاد دید، انگشتش رو تا ته کرد تو حلقشو و عق زد.
_ تا همه چیو نگی، نه خبر از بیمارستان هست، نه از دوا درمون.
_ ....
_ هر چی هم معطل کنی، امکان نجاتت رو کمتر کردی.
انگشتش رو بیشتر کرد تو حلقش و سعی کرد عق بزنه.
_ بهتره تا اون مواد تو بدنت پخش نشده، حرف بزنی.
چشماش افتاد به بطری آب معدنی که تو فاصله ی نیم متریش کنار پتو افتاده بود. قبل از این که به سمت بطری آب حرکت کنه، پیش دستی کردم و بطری رو برداشتم.
_ تا حرف نزنی، حتی از آبم خبری نیست.
داشت به گریه میفتاد. با چشمای گرد شدش گفت:
_ باشه، باشه کار من بود.
_ چی کار تو بود؟
_ این من بودم که موادو به سمانه دادم.
_ خب؟
_ من بهش دروغ گفتم. اول رفتم سراغ یکی از بچه محلا که تو کار مواد بود. می خواستم ازش یه چیزی تو مایه های تریاک بگیرم. یه خرده ازش پرس و جو کردم. گفت تو لابراتوار یکی از رفیقاش، یه ماده ی جدید از هرویین کشف کردن که اگه یه کم زیادی ازش بخوری، ضربان قلب و فشار خون رو پایین میاره، طوری که همه فکر می کنن طرف سکته کرده. منم فکر کردم تریاک زیادی تابلوئه، سوای این که سمانه هم تو خونه ی باباش تریاک دیده بود و تا می فهمید، قبول نمی کرد. بعد رفتم محضر بابای رفیقم و ازش خواستم یه وکالتنامه ی دستی برام بنویسه. گفت این جوری و بدون پرفراژ محضر هیچ اعتباری نداره. می دونستم سمانه از این چیزا سر در نمیاره. رفتم در مجتمع و گفتم یکی از فامیلاشونم. نگهبان زنگ زد اما کسی جواب نداد. مطمئن بودم سمانه باید خونه باشه. کلی خواهش کردم تا بره واحدو بزنه. گفتمش موضوع مرگ و زندگیه تا یکی رو گذاشت سر جاش و خودش رفت بالا. سمانه که اومد پایین، از دیدن من همچین جا خورد که گفتم الانه که نگهبانه بو ببره.
مکث کرد. نفساش به شماره افتاده بود. ترس از مرگ تو چهرش داد می زد.
_ خب، دنبالشو بگو تا دیر نشده.
_ اول یه مشت دوستت دارم و نمی تونم دوریت رو بیشتر از این تحمل کنم و از این مزخرفا تحویلش دادم. وکالتنامه رو بهش دادم و گفتم کافیه اثر انگشت بهادر پاش باشه. اونم گفت بهادر هیچ وقت قبول نمی که طلاقم بده. منم گفتم یه راه داره، فقط کافیه که یه کم شجاعت داشته باشه. بعد پودرو دادم دستش و گفتم خواب آور گیاهیه، از این مشتریامون زیاد می خرن، بریز تو غذاش. ترسید و قبول نکرد. کلی التماسش کردم، بازم از ترسش راضی نشد.
به این جا که رسید، باز ساکت شد. نگاهی به سمانه کردم که خاموش داشت نگاش می کرد.
_ اگه راضی نبود، چه جوری راضیش کردی؟
_ ....
دوباره خفه خون گرفته بود. مثل این بود که یادش رفته چی خورده. در بطری آب معدنی رو باز کردم و بطری رو کمی کج کردم. با دهن باز به قطره قطره های آب که روی زمین می ریخت، نگاه می کرد.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,02, ساعت : 12:04 قبل از ظهر
_ زدم رو دنده ی تهدید. گفتم اگه این کارو نکنی، خودم دست به کار می شم و یکی دو نفرو می فرستم سر وقتش تا از شرش خلاص بشم و از این تهدیدا.
همون جور که نشسته بود، دستش رو دراز کرد تا بطری رو بگیره. بطری رو عقب کشیدم. با التماس فریاد زد:
_ نریزش لعنتی.
رنگ صورتش حالا مثل گچ سفید شده بود.
_ برای چی موبایلی که به اسم بابات بودو دادی دستش؟!
_ یه گوشی تو دکون دیدم. فکر کردم مال مشتریه، جا مونده. منم یواشکی بدون این که بابام بفهمه، غرش زدم.
خندید و ادامه داد:
_ خبر نداشتم آق بابام دوتا خط داره.
_ واسه ی چی به سمانه سپرده بودی بهت زنگ بزنه؟
_ به سمانه سپرده بودم وقتی دوغ رو خوردی، فوری با من تماس بگیره. خودم اون پایین دورتر از مجتمع، تو ماشین منتطر تماسش بودم. می خواستم کار که تموم شد، خودمو سریع برسونم. اون موقع حقیقتو بهش بگم تا قضیه لو نره اما اون قدر احمق و دست و پا چلفتی بود که اول زنگ زده بود به نوچت.
سرفه ی بلندی کرد و ادامه داد:
_ اون پایین می دیدم آمبولانس اومد و رو یه برانکارد بردنت. نیم ساعت بعدش سمانه دوباره زنگ زد. هنوز نفهمیده بود چی به چیه. بی عرضگیش دیوونم کرده بود. همه حسابامو به هم ریخت. اون قدر عصبانی بودم که اگه دستم بهش می رسید، همون جا خفش می کردم. تا می تونستم بهش فحش دادم و گفتم یه جایی خودشو گم و گور کنه.
از شدت ترس چیزی تا سکته نداشت.
_ برای چی این کارو کردی؟
_ ....
دوباره سر بطری رو کج کردم. مات به آبی که شر شر روی زمین می ریخت، خیره شد. با صدایی که عجز و ناتونی توش فریاد می زد، گفت:
_ لعنتی من دارم می میرم. چرا می ریزیش؟
_ هدفت چی بود؟ به چی می خواستی برسی؟
فریاد زد:
_ می خواستم به وقتش باج بگیرم.
_ باج؟!
زل زدم به سمانه که ناباورانه گوش می کرد.
_ منظورت همون حق السکوته دیگه؟
_ تقصیر خود لعنتیت شد. اگه پولی رو که ازت خواسته بودم داده بودی، هم من از شر این دختره ی سریش راحت می شدم، هم تو از شر من. یه معامله بود که دو طرف ازش سود می بردن اما تو قبول نکردی.
زیرچشمی به سمانه که هم چنان بهت زده، زل زده بود بهش کردم و گفتم:
_ معامله؟!
_ آره، معامله. تو قبول نکردی و منم تصمیم گرفتم از در دیگه ای وارد شم. یادته بهت گفتم سمانه چقدر برات می ارزه؟ برگشتی گفتی قد زندگیم.
نفساش تندتر شده بود.
_ لعنت به همتون. منو برسونید به یه خراب شده ای تا دیر نشده.
با بی تفاوتی نگاش کردم و بطری آب رو انداختم جلوش. سریع به طرف بطری رفت و برش داشت و به دهن برد. سر جمع به اندازه ی یه قلوپ آب توش نمونده بود. آب رو که خورد، پوزخندی زدم و گفتم:
_ خیلی دلم می خواد سَقَط شدن آدمی مثل تو رو ببینم. شنیدی می گن، چاه کن خودش ته چاهه؟ حکایت خودته. می خواستی جون منو بگیری اما حالا خودتی که عین یه سگ جون می کنی.
_ لعنت بهت. تو قول دادی.
دوتا دستامو ستون بدنم کردم و نشستم رو میز. شیشه ی دوغ رو گرفتم به دستم و نگاش کردم.
_ قول؟! یادم نمیاد اسمی از قول برده باشم.
به هق هق افتاد.
_ التماست می کنم. من خیلی جوونم. تازه بیست و چهار سالم شده. نمی خوام بمیرم.
دهنه ی بطری دوغ رو با دستم تمیز کردم.
_ ناراحت نباش. منم جوون بودم. بیست و نه سال همچینم سن زیادی نیست. برا منم زود بود عزراییل واسم نوبت بندازه.
_ التماست می کنم. بذار لااقل خودم برم تا یه ....
بطری رو گذاشتم تو دهنم و یه جا تمام محتویاتش رو سر کشیدم. بعد هم جلوی چشمای گرد شده ی جمشید، بطری خالی رو پرت کردم تو صورتش.
_ دوغ خوشمزه ای بود. حیف بود سگ خور بشه.


بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,02, ساعت : 11:02 بعد از ظهر
بدون این که نفس بکشه، گیج زوم کرده بود رو صورتم.
_ جمع کن خودتو. همش فیلم بود.
تا به خودش بیاد، صدای قهقهه ی آرش تو اتاق پیچید.
_ ایول داداش. کم مونده بود منم پس بیفتم، چه برسه این چوله ی نامرد.
رو به جمشید گفتم:
_ چیه؟ فکر کردی فقط خودت بلدی تئاتر بازی کنی و فیلم بیای؟ سرِ کار رفتی احمق.
به شیشه ی خالی دوغ نگاه کرد.
_ اما من حالم خوب نیست.
_ تا حالا اسم تلقین به گوشت خورده؟ این همونه ابله.
اشاره به بسته ی پودر روی میز کردم.
_ اینی که می بینی آرده.
با ناباوری نگاهی به بسته کرد و آب دهنش رو قورت داد.
_ آرده؟!
_ آره، آرد گندمه.
به قیافه ی درهمش پوزخندی زدم و ادامه دادم:
_ نترس چوله، عزراییل حالا حالاها باید پات صبر کنه.
نگاهی به ساعت انداختم؛ نزدیک ده بود. به آرش اشاره کردم بیاد نزدیک. اومد و سرشو گرفت جلوم. آروم گفتم:
_ سمانه رو ببر سوار ماشین کن. مواظب باش کسی نبیندش.
نگاهشو بین من و جمشید چرخوند.
_ می خوای چی کار کنی؟
بی حوصله گفتم:
_ برو تا بیام.
_ داداش یه وقت دردسر درست نکنی شر بشه.
با اخم نگاش کردم. هیچی نگفت و دوتا دستاشو گذاشت رو چشماش و رفت. سمانه وقتی ایستاد، نگاهی به جمشید انداخت. حالا دیگه خبری از اون عشق افلاطونی نبود. نفرتی رو که با اون چشمای عسلیش به صورت جمشید پاشید، به وضوح دیدم. بالاخره دو زاری این دختر هم افتاد. صدای بسته شدن در سوله که اومد، از روی میز بلند شدم و رفتم طرف جمشید. یقه ی پیرهنشو گرفتم به دستام و کشوندمش بالا. تن لشش هنوز از ترسی که کرده بود، سنگین بود. چسبوندمش به دیوار و سرم رو بردم نزدیم صورتش.
_ این که از سادگی یه دختری که فقط نوزده سالشه این جور سواستفاده کنی و بعد آواره ی خیابوناش کنی و بخوای کاسه کوزه ی همه چی رو سرش بشکونی و قِصِر در بری، آخرِِ آخرِ نامردیه. اگه باباتو ندیده بودم و یه ذره از وقاحت تو رو داشتم، می گفتم شیطون با ننت سر و سری داشته و یکی مثل تو رو پس انداخته.
دستمو گذاشتم رو گلوش و محکم فشار دادم.
_ بهتره خوب به چیزی که می گم فکر کنی. این دفعه هم گذشت می کنم و پیشو نمی گیرم ولی به روح مادرم قسم اگه یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه دور و بر خودم یا این دختر ببینمت، این دفعه با مامور میام سر وقتت و تا تهشو می رم. مطمئن باش اون قدر آشنا دارم که حتی واسه ی کار ناکرده تا آخر عمرت تو زندان آب خنک بخوری. پس به نفعته گورتو واسه همیشه گم کنی.
گلوشو محکم تر از قبل فشار دادم.
_ مطمئن باش این تو بمیری، از اون تو بمیریا نیست. حالیت شد یا جور دیگه ای حالیت کنم؟
آب دهنشو قورت داد و سرشو تکون داد.
_ نشنیدم چی گفتی؟
_ باشه.
_ باشه چی چی؟
با صدایی که به زحمت از گلوش در میومد گفت:
_ می رم و گورمو گم می کنم. هر چی تو بگی.
ولش کردم. ولو شد روی زمین و شروع کرد به سرفه کردن. گوشی رو پرت کردم طرفش.
_ ما که رفتیم زنگ بزن رفیقات بیان دنبالت.
پالتوم رو از روی میز برداشتم و پوشیدم.
_ مطمئن باش اگه اون دهن گشادتو باز کنی، اول از همه واسه خودت بد می شه.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,03, ساعت : 12:04 قبل از ظهر
صدای قطره های بارون که به سقف سوله می خورد، موسیقی قشنگی ساخته بود. اگر موقعیت دیگه ای بود، می گفتم آرامش بخشه اما این جا و تو این موقعیت، بهترین چیز برای رسیدن به آرامش، فراموشی بود. موهام رو که پخش پیشونیم شده بود با دست فرستادم عقب و گفتم:
_ تو عمر سی سالم، چشمم به آدمای زیادی خورده بود، از هر قماشی که بگی. میون خلافکاراشم از دزد و کلاهبردار گرفته تا قاچاقچی و حتی قاتل ولی تو میونشون از همه نامردتر بودی. بهتر بگم نامردترین و پست ترین آدمی بودی که دیدم. یه انگلی که جز مکیدن خون این و اون هنری نداشت. انگلی که حتی از خوردن خون دختری که عاشقش بود هم نگذشت.

****

_ حیدر، حیدر؟
داد زدن فایده ای نداشت. به ناچار تو اون رگبار بارون تا پشت سوله رفتم. تقه ای به پنجره زدم و در راننده رو باز کردم. صدای هایده با بوی سیگار همه ماشینو پر کرده بود.
_ چرا هر چی صدا می زنم یکی جواب نمی ده؟
حیدر از ماشین پیاده شد و گفت:
_ شرمنده آقا، به خاطر بارون تو ماشین نشسته بودیم.
_ می تونید برید. دیگه لازم نیست این جا بمونید.
گنگ نگام کردند.
_ کارتون این جا تموم شد. می تونید برید خونه هاتون.
_ پس این پسره چی آقا؟
_ یه موضوعی بود که حل شد. گوشیشو پس بده. آدرس این جا رو هم بهش بده، زنگ بزنه یکی بیاد دنبالش و شرشو کم کنه.
برگشتم سمت ماشین آرش. پشت رل منتظر نشسته بود. درو باز کردم و سوار شدم.
_ عجب بارونیه.
_ چی شد داداش؟
چند تا دستمال کاغذی کشیدم بیرون و سر و صورتم رو خشک کردم.
_ حرکت کن تو راه بهت می گم.
به صندلی ماشین تکیه دادم و به رو به رو خیره شدم.
_ کجا برم؟
_ برو سمت خونه.
بارون با شدت به شیشه های ماشین می کوبید. برف پاک کن تند تند قطره های بارون رو کنار می زد اما باز به سختی می شد جاده رو دید. از آینه به سمانه چشم دوختم. ساکت نشسته بود و سرش رو زیر انداخته بود. احساسات متضادی در یه لحظه به طرفم هجوم آوردند. از نفرت و انزجار گرفته تا ترحم و دلسوزی اما مطمئن بودم عشق میونشون نیست. شاید عشق هم تاریخ مصرف داشت. با دقت نگاش کردم. داشت می لرزید. بدون لباس گرم بیرون اومده بود. این دختر زیادی بی فکر بود. پالتوم رو در آوردم و چرخیدم به سمت عقب.
_ بپوش تا یخ نزدی.
نگاهی به پالتو که رو به روش گرفته بودم کرد و بعد با شرمندگی نگام کرد.
_ با توام، بگیرش.
دست لرزونش رو جلو آورد و پالتو رو از دستم گرفت. صاف نشستم و حرارت بخاری ماشین رو تا آخرین درجه بالا بردم. فارغ از هر خیالی چشمام رو گذاشتم رو هم.

****

_ داداش، داداش بلند شو رسیدیم.
با تکون دستای آرش بیدار شدم. دستام رو گرفتم به چشمام.
_ چه خبرته؟ این چه مدل تکون دادنه؟
_ شرمنده داداش. رسیدیم.
چشمام رو باز کردم و به ساختمون نگاه کردم. بیشتر واحدا چراغشون خاموش بود. نگاه به ساعت کردم. تازه یازده و نیم بود. بدنم حسابی خسته بود. کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:
_ فردا نمی خواد بری نمایشگاه. به حیدر بسپار فردا جات وایسه.
_ فردا نرم؟! واسه چی؟ مگه فردا چه خبره؟
_ سمانه رو برسون خونه اسدا...، فردا صبح برو دنبالش و ببرش دفتر هومان. حواست باشه قبلش تماس بگیر تا مطمئن باشی دفتر باشه. چندتا وکالتنامه امضا کرده پیشش دارم. به هومان بگو از سمانه هم امضا بگیره.
کمربند ماشین رو باز کردم.
_ بهش بگو بهادرخان گفت با سریع ترین روشی که بلده تمومش کنه. اینم بهش بگو که می خوام یه ماهه همه چی تموم شده باشه.
_ فردا چی؟ خودت نمیای نمایشگاه؟
در ماشین رو باز کردم.
_ گمون نکنم. می خوام تا ظهر فردا بخوابم.
از ماشین پیاده شدم. قبل این که در رو ببندم، خم شدم و گفتم:
_ لطف کن یادت بمونه و تا فردا ظهر بهم زنگ نزن.
دوباره صدای شکستن بند انگشتاش بلند شده بود. بی توجه به سمانه، در ماشین رو بستم.

بازبینی شد | مینا
:-2-40-:

maryammoayedi
1391,10,03, ساعت : 10:34 بعد از ظهر
فصل پانزدهم

گاهی وقتا اون قدر خسته هستی که مثل یه جنازه میفتی، اما اون قدر فکرای مختلف تو ذهنت رژه می رن که خواب سراغت نمیاد. الانم از اون گاهی وقتا بود. تصویر این سه ماه، درست از لحظه ای که دیدمش تا همین امشب، یک ریز از جلوی چشمام رد می شد. لازم نبود فکر کنم که کجای کارم اشتباه بوده که به این جا رسیدم؛ اشتباه من اون قدر واضح بود که لازم نبود برای پیدا کردنش فسفر زیادی سوزوند. نباید درگیر عشق یه طرفه می شدم. عاشق زنی شدن که خودش عاشق دیگری بود، بزرگ ترین اشتباه زندگیم بود. درد دوست داشتن کسی که یکی دیگه رو دوست داره آدمو نابود می کنه. خمیازه ای کشیدم. باید همه ی خاطرات این سه ماه لعنتی رو فراموش می کردم. دکمه های بلوزم رو تا آخر باز کردم. اون قدر خسته بودم که بدون اون که لباسم رو عوض کنم، روی تخت دراز کشیدم. دسته ای از موهام رو به دست گرفتم. فردا اول از همه باید می رفتم آرایشگاه. موهام زیادی بلند شده بود. یه اصلاح حسابی می خواست، بعدم می رفتم دیدن مهناز، اگه مربیش قبول می کرد، چند روزی میاوردمش خونه. تو این چند روز فقط تلفنی باهاش صحبت کرده بودم. حالا حتما حسابی توپش پر بود و باید می رفتم واسه منت کشی و ....
صدای زنگ در بلند شد. چشمام رو باز کردم. ساعت دیواری اتاق ساعت یک نیمه شب رو نشون می داد؛ یعنی کی بود این موقع شب. دوباره زنگ در زده شد. غیر از دختر همسایه، سابقه نداشت کسی مستقیم در واحد رو بزنه. حوصله هیچ مزاحمی رو نداشتم. بی خیال زنگ خونه، دوباره چشمام رو روی هم گذاشتم، اما هرکی که بود کوتاه بیا نبود. با بی حوصلگی از روی تخت بلند شدم. بدون این که زحمت روشن کردن چراغای خونه رو به خودم بدم، در رو باز کردم. تو همون تاریکی هم می شد هیکل آرش رو خیلی واضح تشخیص داد. متعجب، نگاش کردم.
_تو این جا چی کار می کنی؟ چرا نرفتی خونه؟
_می شه بیایم داخل؟
بیایم؟! بدون توجه به جمع بستنش، از جلوی در کنار رفتم. مردد به پشت سرش نگاهی انداخت. سرم رو چرخوندم و نگام به سمانه که با یه چمدون پشت سرش ایستاده بود، افتاد.
_ این این جا چی کار می کنه؟! مگه قرار نشد برسونیش خونه اسدا...؟
آرش آروم دستاش رو به پایین تکون داد.
_ آروم باش داداش. وا... منم بی تقصیرم. نصف شبی خوبیت نداره جلوی در و همسایه داد و فریاد راه بندازی. بذار بیام داخل تا واست توضیح بدم.
_ می گم چرا نبردیش؟
_ بابا یه دقیقه مهلت بده.
کنار رفت تا سمانه بیاد داخل و بعد در رو بست.
دستامو گرفتم زیر بغل و با عصبانیت به سمانه که سرش رو زیر انداخته بود نگاه کردم.
_ خب؟
_ می گی من چی کار کنم؟ بردمش محلشون، گفتم پیاده شو تا در خونه برسونمت، حتی حاضر نشد از ماشین پیاده بشه.
با غیظ نگاهی بهش انداختم.
_ پیاده نشده! چرا؟
_ چه می دونم! افتاده به التماس، می گه مادرش مریضه، اگه این جوری و با این قیافه ببیندش پس میفته، گفتم "مامورم و معذور، امر امر داداش بهادره، پیاده شو تا بذارمت در خونتون." برگشته می گه پارکی، امامزاده ای، پیادش کنم. هر کاری کردم پیاده نشد که نشد. منم که نمی تونستم نصف شبی تو این شهر بی در و پیکر ولش کنم تو پارک. آخرش شروع کرد به گریه و التماس که بیارمش این جا.
به سمانه نگاه کردم که هنوز سرش پایین بود.
_ این جا؟! واسه چی این جا؟ مگه این جا کاروانه؟!
_ چه می دونم داداش. گفت باهات حرف داره.
خمیازه بلندی کشید و ادامه داد.
_ منم بهش گفتم داداش بهادر دیگه حرفی باهات نداره، اگرم حرفی داری صبح به وکیلش بزن، اما گوش نکرد، گفت باید با خودت حرف بزنه.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,03, ساعت : 11:41 بعد از ظهر
با غیظ نگاش کردم و رو به آرش گفتم:
_چه حرفی؟!
شونه هاشو بالا انداخت و دوباره خمیازه کشید.
_چیه؟ چرا این همه خمیازه می کشی؟
_ چی کار کنم داداش؟ دو شبه که نخوابیدم، دیشبم تا صبح، با بچه ها داشتیم نگهبانی اون عوضی رو می دادیم.
راست می گفت، دیگه داشت از چشماش آب میومد. دوباره نگاهی به سمانه انداختم، یعنی حرف دیگه ای هم برای گفتن مونده بود؟
_ بهتره تا خوابت نبرده بری خونه.
_ نه داداش، صبر می کنم تا دوباره ببرمش.
_ نمی خواد، می ترسم با این حالی که داری تا برسی خونه، پشت فرمون خوابت ببره.
_ می خوای چی کار کنی داداش؟ نکنه می خوای بذاری شب تو خونت بمونه؟
پوزخندی زدم و به سمانه که اول ورودی ایستاه بود نگاه کردم، سرش اون چنان پایین بود که می گفتی الانه که بخوره به کف زمین.
_ هنوز مغز خر نخوردم، حرفاش که تموم شد، با آژانس می فرستمش بره خونه ی اسدا...!
آرش نگاه مرددی بین من و سمانه انداخت.
_ ببین داداش، می تونم تو ماشین منتظر وایسم.
_ بهتره بری. با آژانس که بره، دیگه مجبوره خونه ی باباش پیاده شه.
در رو پشت سر آرش بستم.
_ بیا تو حرفت رو بزن و تا دیرتر نشده برو.
برگشتم و روی نزدیک ترین مبل به ورودی نشستم. آروم قدم برداشت و رو به روی من ایستاد. یه پام رو گذاشتم رو اون یکی پام و دستامو گرفتم به سینه. یه نگاه به ساعت کردم و خیره نگاش کردم.
_ ساعت یکه، تقریبا از خواب بیدارم کردی؛ پس بهتره دلیل خوبی برای این کارت داشته باشی.
_ ....
_ امیدوارم حرفات تکراری نباشه.
_ ....
_ مگه قرار نبود حرف بزنی؟ زود باش تا دیرتر از این نشده؟
_ ....
نفس بلندی کشیدم. از جام بلند شدم و تلفن رو برداشتم.
_ من فردا کلی کار دارم، علاوه بر اون، باید برم دنبال مهناز واسه نازکشی. از این به بعد اگه کارم داشتی با وکیلم تماس بگیر. برات یه ماشین می گیرم برو.
شماره رو کامل نگرفته بودم که صدای "نه" خفه ای رو شنیدم. سرم رو بالا آوردم و نگاش کردم. پالتوم رو که هنوز تو دستش بود محکم فشار می داد.
_ چیزی گفتی؟
_ می دونم خیلی پرروییه که خواستم باهات حرف بزنم اما ....
_ اما چی؟
_ ....
_ مگه کری؟ اما چی؟
بغض دوباره تو صداش پیچید.
_ منو نفرست خونه ی اسدا...!
خندم گرفت.
_اون وقت کجا بفرستمت؟
_ ....
_ نشنیدی می گن دست دستو می شناسه.
_ مادرم مریضه، آقام رحم نداره.
_ منو سننه.
_ ....
_ اون موقع که شوهر شناسنامه ایتو چیز خور می کردی، باید فکر این جاهاش رو هم می کردی.
_ ....
_ بابت اسدا... هم نگران نباش، تمام قسطاتو پرداخت کردم، دیگه طلبی از من نداره که بخواد مدعیت شه.
نگاه تحقیر آمیزی بهش کردم.
_ هر چند، جنسش همچین مالیم نبود. از قدیمم گفتن مال بد، بیخ ریش صاحبش!
داشتم یک یک حرفاشو به خودش تحویل می دادم؛ حرفایی که یه روز دلمو به آتیش کشیده بود. خجالت زده تر از قبل سرشو پایین انداخت.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,04, ساعت : 12:00 قبل از ظهر
خمیازه ای کشیدم.
_ بهتره دیگه بری، خستم.
با دومین بوق گوشی رو برداشتن، کد اشتراک و آدرس مقصد رو دادم.
_ گفت تا ده دقیقه دیگه پایین باشی.
_ ....
_ خب؟ معطل چی هستی؟ تا برسی پایین ده دقیقه شده.
با صدای بغض دارش گفت:
_ حتی روی این که ازت طلب بخشش کنم، ندارم. می دونم کاری که کردم قابل بخشش نیست.
با دستش اشکی که از گوشه ی چشمش می چکید رو گرفت.
_ منِ ابله اگه یه ذره عقل داشتم، به این راحتی گول جمشید رو نمی خوردم. ازت نمی خوام منو ببخشی.
بغضشو قورت داد.
_ اینم می دونم که منو دیگه زن خودت حساب نمی کنی. می دونم لیاقت همسریتو نداشتم. حق داری تا آخر عمر از من متنفر باشی، اما .... اما بذار بمونم، بذار اشتباهمو ....
فریاد کشیدم.
_ معلوم هست چه زری می زنی؟ نکنه باید یادت بیارم چه گهی خوردی؟ مثل این که یادت رفته، داشتی منو می فرستادی اون دنیا.
با مشت محکم کوبیدم تو سینم.
_ می دونی چه آبرویی از من بردی؟ خبرداری با من چی کار کردی؟ جلو ی بهترین رفیقم، روی این که سرمو بالا بگیرم رو نداشتم. می دونی بابام اومد تو بیمارستان چی بارم که نکرد؟ می دونی اگه جلوی این گندی رو که بالا آوردی رو نگرفته بودم، نمی تونستم سرمو جلوی هر کس و ناکسی بالا بیارم؟
فقط اشک می ریخت. شونه هاشو محکم تکون دادم.
_ من به کنار، اصلا فهمیدی چه بلایی سرت آورد؟ جوری نقشه کشیده بود که همه کاسه کوزه ها سر تویِ ساده یِ زودباورِ خوش خیال می شکست. می فهمی چی می گم؟ درسته فکر می کردی داروی گیاهیه، اما اگه اتفاقی میفتاد، این تویِ احمق بودی که تا آخر عمرت گوشه ی زندون آب خنک می خوردی و اون نامردِ بی شرف واسه ی خودش راست راست می گشت.
شونه هاش رو ول کردم و دستامو بالا آوردم و نشونش دادم.
_ اون آشغال تو مشتم بود، ولی برای حفظ آبروم گذاشتم که بره، چون هر جور ازش شکایت می کردم پای تویِ احمقم گیر بود، به همین سادگی!
خندیدم و گفتم:
_ حالا می ره پشت سر من و به گور نداشتم می خنده، می فهمی چی می گم یا نه؟
مکث کردم تا نفسامو کنترل کنم.
_ یادته گفتی طلاقت بدم و منم گفتم با لباس سفید اومدی تو خونم و با لباس سفید می ری بیرون. کی گفته حرف مرد یکیه؟ ما مردا هم اشتباه می کنیم. نگام کن لعنتی. می گم نگام کن!
چونشو گرفتم تو دستم و سرشو بالا گرفتم. خیره تو چشمای عسلی پر آبش چشم دوختم.
_ منم اشتباه کردم، اشتباهم تو بودی؛ بهتره بگم بزرگ ترین اشتباه زندگیم. حالا هم حرفمو پس می گیرم، دیگه لازم نیست کفن پوش از این خونه خارج بشی.
صدای زنگ خونه بلند شد. از آیفون تصویری صورت یه مرد میانسال دیده می شد.
_ بله؟
_ آقا شما ماشین خواسته بودید؟
_ بله، یه پنج دقیقه صبر کنید.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,04, ساعت : 12:15 قبل از ظهر
آیفونو گذاشتم. نگام افتاد به مانتوی نازکی که تن سمانه بود. سریع از تو اتاق، پالتوی سفید عروسکی رو که به سلیقه ی خودم براش خریده بودم، برداشتم. یه اسکناس پنجاه تومنی گذاشتم کف دستش و پالتو رو انداختم تو بغلش.
_ تو رو خدا بهادر خان، منو نفرست خونه ی اسدا... .
چشمامو بستم و نفسمو با شدت دادم بیرون.
_ بهتره بری تا روی سگ منو ندیدی.
به هق هق افتاده بود.
_ یادته تو خونه بی بی گفتی لیاقتت کلفتی خونمه؟ بذار کلفتی خونتو بکنم.
_ کلفتی؟!
با گریه سرشو تکون داد. پوزخندی زدم و گفتم:
_ حتی برای کلفتی هم قابل اعتماد نیستی.
بازوش رو گرفتم.
_ فردا صبح آماده باش تا آرش بیاد دنبالت.
وارد راهرو شدم و دکمه ی آسانسور رو زدم.
_ دیگه نمی خوام بیشتر از این اسمت تو شناسنامم باشه.
در آسانسور که باز شد، هلش دادم تو آسانسور.
_ یادته گفتی تو این خونه مهمونی؟ مهمونی تموم شد. بهتره دیگه برگردی خونت.
از بیرون دست بردم و دکمه ی همکف رو زدم. قبل از این که در آسانسور بسته بشه، نگام گره خورد به نگاش. نگاه آخرش مثل یه بچه ی بی پناه وحشت زده بود. داشتم مردد می شدم. دستی به صورتم کشیدم. لعنتی، نباید دوباره فریبش رو می خوردم.
خونه که برگشتم، اولین وسیله ای رو که دم دستم رسید، کوبوندم به دیوار. ساعت نزدیک به دوی نیمه شب بود. خودم رو با این توجیه که آژانس معتبری هست، آروم کردم. دوباره دراز کشیدم رو تخت. روتختی رو گرفتم تو دستم و به رنگ آلبالوییش خیره شدم. تحریک پذیری! رنگ آتشین! رنگ عشق! خندم گرفته بود. مناسب تازه عروس دومادا! با صدای بلند شروع کردم به خندیدن. داشتم دیوونه می شدم. نگام افتاد به دیوار قرمز اتاق. پقی زدم زیر خنده. چه خیالاتی پیش خودم کرده بودم؛ اتاق بچه، بچه ی من. از شدت خنده گلوم خشک شده بود. یه لیوان آب ریختم و یه نفس سر کشیدم. دیگه نمی تونستم تو اون اتاق بخوابم. رنگ قرمز اتاق دیوونم می کرد. حتمی آرش الان خواب بود ولی یه پیام که می شد فرستاد. یه پیام با این مضمون براش نوشتم: "فردا بعد از این که رفتی سر وقت سرمدی، برو دنبال اون دکوراتوره. بسپار بیاد این جا. می خوام یه تغییراتی رو تو خونه بده".
دکمه ی سند رو فشار دادم. مطمئن بودم با صدای تک بوق گوشیش بیدار نمی شه. نگام رفت سمت ساعت، تازه سه و نیم بود. یه پتو و بالشت برداشتم و اومدم تو پذیرایی. همون جا روی یکی از مبلا دراز کشیدم. بازوم رو گذاشتم رو چشمام و سعی کردم بخوابم. حس گندی داشتم. تمام سعی و تلاشم برای یه چرت کوتاه هم بی فایده بود. چشمای عسلی سمانه تو آخرین لحظه رهام نمی کرد. این بار که نگاه به ساعت کردم، ساعت تازه پنج بود. لعنتی، کی این شب کذایی تموم می شد؟ دلشوره ی بدی داشتم. با فکر به این که سمانه تو اون نصفه شبی چه جوری تا خونه رسیده، از روی مبل بلند شدم و صاف نشستم. پاک اون کوچه های باریک رو که ماشین رو نبودن، فراموش کرده بودم. تلفن رو برداشتم. با چهارمین بوق، صدای خواب آلود یه مرد پیچید تو گوشی.
_ الو، اشتراک دویست و ده هستم. دو ساعت پیش یه ماشین گرفتم برای بازار کهنه. می شه با راننده ی ماشین صحبت کنم؟
_ دویست و ده؟ سپهرتاج؟
_ بله، درسته.
_ آقا خودم راننده بودم.
_ جناب، خانم من قرار بود بره خونه ی پدرش. می خواستم ببینم رسید یا نه؟
حس کردم صدای مرد تو هم رفت.
_ والا ایشون سرویسو کنسل کردن.
_ چی؟!
_ برای کنسلی هم پول خرد نداشتن. قرار شد بعد بیان در آژانس هزینه ی کنسلی رو پرداخت کنن.
_ یعنی چی کنسل کرده؟ مرد حسابی پس اون جا چه غلطی می کردی؟
_ واسه چی دادشو سر من می کشی بنده ی خدا؟ مگه من وکیل وصی مردمم؟ به من چه که دلش نخواسته بره. والا هر کس دیگه ای هم بود، با اون صورتی که شما واسش ساختید، نصفه شبی نمی رفت خونه ی باباش. زت زیاد.
مردک بی شعور تلفن رو قطع کرد. اون قدر عصبانی بودم که گوشی رو محکم کوبیدم به زمین. دوباره ساعت رو نگاه کردم. پنج دقیقه از پنج گذشته بود. پالتومو که سمانه روی مبل گذاشته بود، برداشتم و از خونه بیرون زدم. :-2-40-:

************

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,04, ساعت : 03:29 بعد از ظهر
ساعت هفت بود. نزدیک به دو ساعت گذشته رو دور تا دور محله می چرخیدم. پارک نزدیک مجتمع رو از بالا تا پایین وجب به وجب گشته بودم. تمام محوطه ی اطراف ساختمون رو هم گشتم. هیچ اثری ازش نبود. ظرفیت تحملم پرِ پر شده بود. نصفه شبی، تو این بارون کجا می تونست رفته باشه؟ تمام ذهنم دوباره می رفت سمت خونه ی پریسا ولی از این سرِ شهر تا اون سرِ شهرو چه جوری می خواست بره؟ آژانس رو هم کنسل کرده بود. بهترین راه این بود که می رفتم در خونه ی پریسا کشیک می دادم. برگشتم خونه و لباسای خیسم رو سریع عوض کردم. ماشین رو روشن کردم و ریموت رو زدم. تا اومدم دنده عقب بگیرم، نگام افتاد به چادر ماشین همسایه که یه گوشه جمع شده بود. برای یه لحظه نفسم بند اومد. بدون توجه به ماشین روشن پیاده شدم و رفتم سمت چادر. حجم چادر بیشتر از این بود که فقط یه چادر تنها باشه. به سمتش رفتم و یهویی پارچه چادری رو بالا زدم. با دیدن دبه ی بیست لیتری بنزین زیر چادر، به فکر خودم بد و بیراهی فرستادم. بدون شک از یه مخفیگاه دو بار استفاده نمی کرد. خواستم سوار ماشین بشم اما یادم اومد که نگام افتاد به سانتافه مشکی یکی از همسایه ها، چون به ندرت بیرون می رفت، همیشه یه چادر رو ماشینش می کشید اما حالا هیچ چادری روش نبود. سمانه گفت دنج ترین. برگشتم و دنبال دنج ترین جای پارکینگ گشتم. هر گوشه ای رو که فکر می کردم دنج ترین باشه، گشتم اما خبری از چادر نبود. لابد صاحب ماشین چادر رو برداشته بود. دوباره به سمت ماشین رفتم که بین دوتا ماشین پارک شده کنار هم، حجم بزرگی از پارچه ی برزنتی رو دیدم. آروم بدون اون که پاشنه ی کفشم روی کاشی پارکینگ صدایی ایجاد کنه، از مابین دوتا ماشین رد شدم. همون چادر بود. یه چادر سفید با خط های یکی در میون سبز آبی. بدون لحظه ای معطلی چادر رو کشیدم. از دیدن چیزی که مقابلم بود، خیلی جا نخوردم، در عوض انگار حجم وسیعی آرامش به خونم تزریق شد. تکیشو داده بود به دیوار و دستاشو قلاب کرده بود دور زانوهاش. با کنار رفتن چادر، چسبید به دیوار و وحشت زده زل زد بهم. کبودیای صورتش و زخم گوشه ی لبش حالا پر رنگ تر شده بود. تو دو تا چشم عسلیش اون قدر ترس بود که یه لحظه دلم براش سوخت. با به یاد آوردن شبی که زیر بارون در به در دنبالش می گشتم، خیلی سریع اون حس دلسوزی از بین رفت. چشمامو گذاشتم روی هم و با عصبانیت گفتم:
_ بلند شو.
جونی برای بلند شدن نداشت. بدنش می لرزید. چاره ای نبود. زیر بازوشو گرفتم و تا ماشین بردمش. چادر رو پرت کردم روی سانتافه ی همسایه و سوار شدم. تمام راهو سکوت کرده بود. حتی دیگه گریه هم نمی کرد. ماشین رو کنار مسجد محل پارک کردم. در ماشین رو براش باز کردم و گفتم:
_ پیاده شو.
به سختی خودشو از مورانوی شاسی بلند پایین کشید. مطمئن بودم در و همسایه با دیدن این صورت کبود، اول از همه منو فحش کش می کنند. آروم راه می رفت و واسه قدم برداشتن، از دیوار کمک می گرفت. بچه مدرسه ای ها با مادراشون تند تند از کنارمون رد می شدن. بعضی از مادرا اول با تعجب نگاهی به صورت کبود سمانه و بعد با غیظ به من مینداختند. عصبی گفتم:
_ شالتو بکش جلو. نمی خواد با این صورت کبود اشک و آه همه رو در بیاری.
روسریشو کشید جلو. گریش دوباره در اومده بود. این بار آب بینی هم بهش اضافه شده بود. نمی دونم این همه اشک رو از کجا میاورد. دستمالی از ته جیبم پیدا کردم و گرفتم طرفش.
_ این قدر گریه نکن. راهی بود که خودت انتخاب کردی. همون اول بهت گفتم، همیشه احتمالات رو هم در نظر بگیر. یادت باشه دفعه ی بعد به هر کس و ناکسی که از راه رسید، صد در صد اعتماد نکن. از منم گله ای نداشته باش. نه تنها من، بلکه هیچ مرد یا حتی زنی با کسی که همچین کاری کرده، تو یه خونه و زیر یه سقف زندگی نمی کنه.
سر کوچشون رسیدیم. ایستادم و رو بهش گفتم:
_ بهت توصیه می کنم دور پریسا رو یه خط بزرگ بکشی. اون وضعش از تو خراب تره. اون جمشید بی شرف پشت سر دختر بیچاره صفحه گذاشت و بی آبروش کرد. کاری کرد که نامزدیش به هم بخوره. الانم با یه صورت کبود و یه دست شکسته تو خونه حبسه. چوب حماقت های تو بدجور به تن اون بیچاره خورده. از اسدا... هم نمی خواد بترسی. اون پیرمرد اولش هارت و پورت می کنه و بعدم کوتاه میاد. از این جراتا نداره که بخواد آدم بکشه. دخترشی، چاره ای جز قبول کردنت نداره.
کوچه خلوت شده بود.
_ خب برو دیگه. وایمیسم تا بری تو خونه، بعد می رم.
اشکاش رو با کف دستش گرفت. سرشو آروم تکون داد و رفت. مثل مجرمی که به سمت محل اعدام می ره، آهسته قدم برمی داشت. در کل آدم جدی ای بودم ولی سنگدل نه. یه دل سنگ! اینم باید به بقیه دستاوردهای این عشق سه ماهه اضافه می کردم. نگاهی به آسمون انداختم. بارون نیم ساعتی بود که بند اومده بود. یه گوشه ی آسمون یه رنگین کمون محو در اومده بود. اینو می شد یه نشونه ی خوب تلقی کرد اگه صدای ترمز و افتادن و کشیده شدن یه موتور روی آسفالت کوچه و به دنبالش نقش زمین شدن سمانه این اجازه رو می داد.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,04, ساعت : 06:39 بعد از ظهر
****

پشت در اتاق، تو بخش اورژانس نشسته بودم. شونه هامو چسبوندم به دیوار و چشمامو بستم. عکسای سیتی سمانه رو تو دستم فشار دادم. خوشبختانه آسیب مغزی ندیده بود. فقط باید صبر می کردم تا بیدار بشه و دوباره سیتی بگیرن. موتور سواری که به سمانه زده بود، ته سالن راه می رفت. یه مرد تقریبا شصت و پنج ساله بود. از تو یه کوچه ی بن بست که پیچید تو کوچه، زد به سمانه. اگه خودم اون جا نبودم و با چشمای خودم ندیده بودم، می گفتم که به عمد خودشو انداحته جلوی موتوری تا نره خونه ی اسدا... . دوباره تصویر بدن بی جونش که سر بن بست افتاده بود و تو سر زدنای موتور سوار و زمینی خیس از بارون، تو ذهنم رژه رفت. به ناچار چشمام رو باز کردم.
_ آقا، این عکساشونه؟
به احترامش از جا بلند شدم.
_ آره پدر جان. دکترش گفت موردی نداره. شما هم بهتره برین.
_ الهی که هر چی می خوای، خدا بهت بده. الهی ....
حوصله ی تعارف تیکه پاره کردن نداشتم.
_ والا رو سیاهم. اگه اول صبحی این همه بی دقتی نمی کردم، این بلا سر دختر بیچاره نمیومد. نمی دونم چطور شد که سر کوچه ایست نکردم. حالا همیشه اول ترمز می کردم. زمینم که دیدید چقدر سره.
نگام خورد به دوتا پرستار جوونی که داخل ایستگاه پرستاری بر و بر منو نگاه می کردند و لبخند می زدند.
_ ماشاا... به بارون دیشب. بس که زمین سر بود، اصلا نتونستم موتورو کنترل کنم و ....
به بدبختی مرده رو راهی کردم. دختری که خوشگل تر بود، میخ شده بود روی من. نگاش کردم تا از رو بره ولی دختره فکر کرد من پا دادم و چشمکی بهم زد. اخمام رو کشیدم تو هم و دوباره نشستم. سرم به شدت درد می کرد. چشمامو بستم تا هم قیافه ی دختره رو نبینم و هم یه چرت کوتاه بزنم که زنگ تلفنم به صدا در اومد. بدون اون که نگاه به اسم مخاطب کنم، گوشی رو چسبوندم به گوشم.
_ الو؟
_ الو رییس، بیداری؟
بیدار؟! ساعت چهار بعد از ظهر بود.
_ آره بیدارم. چطور؟
_ خواستم یه ساعت پیش زنگ بزنم، گفتم شاید هنوز خواب باشی؟ خوب خوابیدی؟ صدات که هنوز خوابالو می زنه.
نفس بلندی کشیدم و دستام رو کشیدم به صورتم تا کمی سر حال بیام. عجب خوابی! بیشتر یه کابوس بود.
_ چی کارم داشتی؟
_ صبح زنگ زدم سرمدی، گفت تا ظهر دادگاه داره. قرار شد عصر بریم پیشش. الان دارم می رم دنبال سمانه که ....
_ اون موضوع رو فعلا بی خیالش.
_ چــی؟!
_ می گم نمی خواد بری دنبال سمانه.
_ منظورت چیه داداش؟ آخه واسه چی؟
_ گفتم یه چند روزی دست نگه دارم کبودیایی که جمشید رو صورتش کاشته، بهتر بشه.
_ آهان، از اون لحاظ. خب پس دوباره به آقای سرمدی می زنگم. راستی به اون آلبالوئه هم زنگ زدم. گفت تا آخر هفته ی دیگه وقتش پره.
تا آخر هفته ی دیگه؟! امروز که چهارشنبه بود، یعنی حداقل هشت روز دیگه. کم کم حالم داشت از دکور اون اتاق که هیچی، از دکور کل خونه به هم می خورد.
_ بی خود، زنگ بزن بگو تا آخر هفته ی دیگه خیلی دیره. اگه نمی تونه زودتر بیاد، زنگ بزنیم یه دکوراتور دیگه تا شاهکارشو جمع کنن.
_ باشه بهش می گم.
بعد انگار چیزی یادش اومده باشه داد زد:
_ راستی، داشت یادم می رفت بهت بگم، راجب این پسره جمشید.
با شنیدن اسم جمشید صورتم تو هم رفت.
_ دیشب بچه ها موبایلشو با آدرس سوله رو بهش دادن و خودشون رفتن.
_ خب؟
بلند خندید.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,04, ساعت : 10:15 بعد از ظهر
_ ولی رییس، انگار این جمشید کمرش زیادی قرصه.
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
_ چطور مگه؟
_ وقتی بچه ها داشتن می رفتن، داد زده که از طرف من به رییستون بگو کارشو بدون تلافی نمی ذارم.
خندیدم و گفتم:
_ اگه این حرفو نمی زد که جمشید نبود. خیالی نیست. هیچ گهی نمی تونه بخوره.
_ کارت درست. حالا که این دختره رو رد کردی، دیگه هیچ نقطه ضعفی نداری که بخواد ازش استفاده کنه. دلم می خواد ببینم چجوری می خواد تلافی کنه.
نگاهی به در بسته ی اتاق کردم. درست می گفت؛ در برابر جمشید، سمانه بزرگ ترین نقطه ضعف من بود.
_ راستی رییس، نزدیک آخر برجه ها.
آخر برج؟! اصلا نفهمیده بودم. بهمن امسال چه زود گذشته بود.
_ از فردا آمار این ماه رو شروع کن. اگه عصرم کاری نداری، برو دنبال مهناز ببرش پیش آیدا.
_ باشه اما مگه خودت نمی خواستی مهنازو ببینی؟
_ دلم که می خواد ولی کار دیگه ای برام پیش اومده. اول باید به اون برسم. شاید اگه وقت شد، اومدم یه سر اون جا.
بعدِ گفتن خداحافظ تلفن رو قطع کردم. بی توجه به نگاه پر غیظ پرستار میان سالی که از اتاق سمانه بیرون اومد و به طرف ایستگاه رفت، چشمام رو بستم تا سردردم کمی بهتر بشه. اونم به ده دقیقه نکشید که مجبور شدم پلکام رو باز کنم.
_ آقا، خانمتون بیدار شده.
سرم رو به نشونه ی باشه تکون دادم تا بره.
_ نمی خواین برین داخل؟!
انگار خیال رفتن نداشت. پوفی کردم و از روی صندلی بلند شدم. دوباره چشمام افتاد به اون دو تا پرستار جوون. این دفعه رنگ نگاهشون عوض شده بود و با اخم زل زده بودن بهم. سری تکون دادم و دستگیره ی در رو فشار دادم. راست می گفتن که شناختن این زنا کار خیلی سختیه! وارد اتاق شدم. سمانه روی تخت خوابیده بود. چشماش باز بود و نگاش به سمت پنجره. سمت راست پیشونیش رو که شکسته بود، باند پیچی کرده بودند. اون همه کبودی رو صورت خوشگلش کم بود، حالا یه خراش بزرگ که نتیجه ی کشیده شدن صورتش رو آسفالت کوچه بود، به بقیه ی کبودیا اضافه شده بود. در یه جمله می شد گفت که صورتش نابود شده بود.
_ بهتری؟
نگام کرد و سرشو تکون داد و اشکشو با دست گرفت.
_ درد نداری؟
_ ....
دستامو کردم تو جیب شلوارم و نگاهی به سرمش که رو به تموم شدن بود کردم.
_ دکتر می گه برای اطمینان باید یه سیتی دیگه بری، بعد مرخصی.
نگاشو از من گرفت و دوباره دوخت به پنجره. تو یه لحظه دلم برای تنهاییش سوخت. این دختر یه بازنده بود، درست مثل خود من، بازنده ی قمار عشق. قماری که منم درش باخته بودم. از این جهت همدرد بودیم. سعی کردم افکاری رو که باز به من هشدار می داد، کنار بزنم. مگه این دختر چند سالش بود؟

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,05, ساعت : 03:11 بعد از ظهر
****

رو صندلی عقب ماشین خوابوندمش. صورتش از درد تو هم رفت. هیچ شکستگی ای نداشت اما بدنش شدیدا کوفته شده بود. پلاستیک داروهاشو گذاشتم روی صندلی کنارم. وقتی از دکترش خواستم بابت کبودیای صورتش هم دارو بنویسه، ایستاد و برای من سخنرانی غرایی در مورد آیین همسرداری کرد. ماشین رو روشن کردم و به راه افتادم. تمام مسیر، عقل و احساسم در حال جنگ با همدیگه بودند. عقلم به من می گفت دوباره گول این صورت به ظاهر پشیمون رو نخورم اما احساسم به من می گفت این دختر هنوز زنته و نمی تونی این طور بی تفاوت از کنارش رد شی.
ماشین رو پارک کردم و پلاستیک داروهاش رو برداشتم.
_ پیاده شو، رسیدیم.
وقتی نشست، با دیدن پارکینگ ساختمون، گنگ نگام کرد. کمکش کردم تا پیاده بشه. نای ایستادن نداشت. دستمو حلقه کردم دور شونه هاش. نفسم رو با شدت دادم بیرون و با عصبانیت گفتم:
_ چاره ای نیست. مجبورم تا حالت بهتر شه، این جا نگه دارمت.
سرمو بردم نزدیک صورتش و بدون توجه به وضعیت بیماریش گفتم:
_ فعلا دو روز دیگه مهمون این خونه ای. خدا کنه نخوای این دفعم میزبانت رو چیز خور کنی.
چیزی نگفت، اما از اون چشمای عسلیش معلوم بود زخم زبونم رنجوندتش. تو لابی با دوتا از همسایه ها رو به رو شدیم. دلم نمی خواست با این وضعیت صورتش کسی ببیندش. به ناچار حلقه ی دستم رو دور بازوش تنگ تر کردم و سرشو به سمت سینم هدایت کردم. سمانه هم شالش رو جلوتر کشید تا صورتش دیده نشه. همسایه ها با لبخند از کنارمون رد شدن و سری تکون دادن. در جواب لبخندشون سری تکون دادم. تا حالا این قدر نزدیک به خودم حسش نکرده بودم. نفسای گرمش که به سینم می خورد، بدنم رو داشت خاکستر می کرد. سوار آسانسور که شدیم، از خودم دورش کردم و نفس راحتی کشیدم. وارد خونه که شدیم، کمکش کردم تا پالتوش رو در بیاره و بعد خوابوندمش رو تخت. قرصاش رو گذاشتم رو پاتختی صورتی اتاق. نگاه به ساعت مچیم کردم. ساعت یازده شب بود. تو این بیست و چند ساعت چیزی نخورده بود، خودمم همین طور. زنگ زدم به بیرون بر. از شانس بدمون غذا تموم کرده بودن. کتم رو در آوردم. چاره ای نبود، خودم باید دست به کار می شدم. یه مقدار پلوی سفید تو یخچال بود. یه بسته مرغ از فریزر در آوردم و گذاشتم تو ماکروویو.

****

بشقاب برنج با تکه های مرغ کباب شده رو گذاشتم رو پاتختی کنارش. خوابش برده بود. باید برای کاهش دردش داروی مسکن می خورد که اونم با شکم خالی نباید مصرف می شد. پهلوش رو تکون دادم که صدای آخش بالا رفت.
_ بلند شو، برات شام آوردم.
با چهره ای که از شدت درد تو هم رفته بود، جواب داد:
_ گرسنم نیست.
_ گرسنه نیستی یعنی چی؟ پاشو. باید داروهاتو مصرف کنی. اول باید یه چیزی بخوری.
دستش رو گرفتم تا بلند شه و قاشق رو دادم دستش.
_ دیگه این جا نازکش نداری، پس بهتره خودت به فکر خودت باشی.
برگشتم آشپزخونه و نشستم پشت میز. شروع کردم به غذا خوردن و برعکس این دو هفته، با آرامش غذام رو خوردم.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,05, ساعت : 10:36 بعد از ظهر
****

بعد از یه خواب طولانی و گرفتن یه دوش گرم، انگار دوباره زندگی تو رگ هام تزریق شده بود. یه بلوز و شلوار راحتی سفید پوشیدم. جلوی آینه ایستادم و نگاهی به خودم انداختم. صورتم رو بعد از دو هفته اصلاح کرده بودم. انگار تبدیل به یه آدم دیگه شدم. نمی دونم چرا، ولی دیگه از اون حال گندیده ای که روزای قبل داشتم اثری نبود. موقع نهار بود. می خواستم غذا سفارش بدم. خودم کوبیده با پیاز و سماق فراوون هوس کرده بودم، اما سمانه رو نمی دونستم، یعنی داروهاش رو خورده بود؟ به بهونه ی پرسیدن این که براش چی بگیرم در اتاق رو باز کردم.
_ بیداری؟
_ ....
_ برای نهار می خوام زنگ بزنم رستوران، چی می خوری تا ....
چشمم افتاد به ظرف شام دیشب که دست نخورده، همون جا، روی پاتختی بود.
_ چرا شامت رو نخوردی؟
_ ....
_ با توام دختر؟ مگه کری؟
بلند شد و نشست روی تخت.
_ خواستم بخورم، ولی نتونستم.
_ چرا؟
چونش لرزید.
_ ازگلوم پایین نمی رفت.
رو صورتش پر عرق بود. لباسش هم خیس از عرق، به بدنش چسبیده بود. دست گذاشتم رو پیشونیش، داغ داغ بود، عین کوره ی آجر پزی.

****

دکتر رو تا دم در بدرقه کردم. بعد از این که کلی دستور در مورد نحوه ی مصرف داروها داد، از خونه خارج شد. بعد از یه شب موندن تو پارکینگ، سرما خوردگیش دور از انتظار نبود. اول اون تصادف و حالا مریضیش. بی خیال کوبیده شدم و شروع کردم به درست کردن سوپ. آشپزیم بیست نبود، اما از صدقه سر تنها زندگی کردن، بلد بودم یه چیزایی درست کنم. بازم همه حساب و کتابام برای منی که می خواستم همه چی زود تموم بشه، به هم ریخته بود. یه بسته مرغ برداشتم و انداختم توی قابلمه. با این همه ته دلم ناراضیِ ناراضی هم نبودم. هنوز اسمش تو شناسنامم بود. این که کنارم باشه، از موندن تو اون خونه ی بی در پیکر اسدا... یا تو خونه ی اون پیرزن، با اون نوه ی تحفش بهتر بود. زیر لب اداشو در آوردم. "مگه سمانه خانم شوهر داره" پسره ی الاغ!
بشقاب سوپ رو گذاشتم روی پاتختی و لبه ی تخت نشستم. جونی نداشت که بلند بشه. کمکش کردم تا بلند شه. اگه می رفتم بهش اعتباری نبود که چیزی بخوره، واسه همین قاشق رو برداشتم تا خودم سوپ رو بهش بخورونم. قاشق اول رو که به طرف دهنش گرفتم با اون چشمای عسلیش خیره شد تو چشام، لعنت به این دو تا تیله ی آتیشی. نگام رو از چشماش گرفتم و به قاشق اشاره کردم.
_ بخور تا یخ نکرده.
خواست تا قاشق رو از دستم در بیاره که دستمو عقب کشیدم.
_ خودم می خورم.
دوباره قاشق رو سمتش گرفتم.
_ داری عین بچه ها باهام رفتار می کنی.
زبونش دوباره فعال شده بود، یعنی این علامت رو باید به حساب بهبودیش می ذاشتم.
_ نکنه فکر کردی خیلی برام مهمی، مهمون کوچولو! بیخود فکر و خیال الکی واسه خودت نباف. می خوام زودتر خوب بشی و بری.
دیگه چیزی نگفت. دهنش رو باز کرد و خیلی مظلوم اولین قاشق رو خورد. موهای بلند خرماییش رو که تو صورتش پخش شده بود به عقب زدم. قیافش اون چنان مظلوم شده بود که دلم می خواست .... لعنت به من! نباید خام می شدم.
_ اون کبودی روی پهلوت کار جمشیده؟

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,06, ساعت : 12:02 قبل از ظهر
سرشو تکون داد. موقعی که دکتر آمپول پنی سیلین بهش می زد دیده بودمش. وقتی لباسشو بالا زد، برگشت و با اخم نگام کرد. تازه اون وقت بود که متوجه لکه ی کبود بزرگی روی پهلوش شدم. خیلی حیف شد. حداقل حداقلش باید پای اون عوضی رو قلم می کردم. یه قاشق دیگه گذاشتم تو دهنش.
_ دردم داره؟
دوباره سرشو تکون داد.
_ شانس آوردی چیزی پاش نبود، اگه کفش پوشیده بود، الان نابود بودی.
_ کاش کفش پاش بود.
_ چی گفتی؟!
_ هیچی، سیر شدم.
_ بیخود، باید تا تهشو بخوری. می خوام زود سر پا بشی. فردا که جمعه اس، حداکثر باید تا دوشنبه صبح خوب شده باشی.
_ من خوبم.
_ یعنی همین الان بفرستمت خونه اسدا...؟!
تا قاشق آخر حرفی نزد، منم چیزی نگفتم. یه جورایی احساس پدری رو داشتم که داره به دختر کوچولوی خطا کارش غذا می خورونه. از کنارش بلند شدم.
_ این داروها رو هر کدوم طبق همون ساعتی که روش نوشته مصرف کن. شنبه هم می ریم سونوگرافی، می خوام مطمئن شم کلیت آسیب ندیده باشه.
سرشو انداخت زیر و موهاشو فرستاد پشت گوشش.
_ چرا این کارو می کنی؟
_ کدوم کار؟
_ سونوگرافی! تو که می خوای منو پس بفرستی، چه اهمیتی واست داره که کلیه هام سالم باشه یا نباشه؟
با انگشت اشاره آروم زدم به پیشونیش.
_ اول این که تو نه، شما! مثل این که یادت رفته برات یا شما بودم یا بهادر خان، دوم این که نمی خواد پیش خودت فکرای دخترونه بکنی، فقط می خوام مطمئن شم جنس اسدا... رو سالم پس فرستادم. نمی خوام دو روز دیگه پیرمرد ادعای ضرر و زیان کنه.
خاموش نگام کرد.
_ راستی من خیلی به این چیزا وارد نیستم. خبر ندارم این موقع ها باید گواهی گرفت یا نه؟
_ گواهی؟!
_ آره، گواهی. خودت که بهتر خبر داری، نمی خوام فکر کنه سرشو کلاه گذاشتم، متوجهی که چی می گم.
سرشو با شرمندگی انداخت پایین.
_ این قدر حرفای خودمو بهم برنگردون. خودم می دونم چقدر اشتباه کردم. این قدر سرکوفت ....
بدون توجه به اشکی که تو چشماش دویده بود، پوزخندی زدم و گفتم:
_ سرکوفت! من فقط دارم خاطرات شیرین این چند مدت رو که با هم بودیم مرور می کنم، همین!
در طول شب دو مرتبه به سمانه سر زدم. تبش پایین اومده بود، اما از شدت دردِ بدنش، حتی تو خوابم ناله می کرد. دستی به صورتش کشیدم؛ پاک شدن این زخما از تو صورتش، کار یکی دو روز نبود. بدن نحیفش داغون تر از این حرفا بود. دستش رو تو دستم گرفتم. انگشتاش باریک تر از قبل شده بود. تازه متوجه شدم که نسبت به دو هفته ی قبل چقدر لاغرتر شده. کم کمش پنج کیلویی کم کرده بود. این دو هفته رو باید خیلی عذاب کشیده باشه که این جور داغون شده. راست می گفت، اگه اون مادر بیچاره، با اون قلب ضعیف، دختر یکی یه دونشو این جور می دید، حتما پس میفتاد.


فصل شانزدهم


امروز جمعه بود. تصمیم داشتم از صبح برم سراغ مهناز و ببرمش بیرون. یه شلوار جین سورمه ای با یه بلوز سفید رو از تو کمد بیرون کشیدم، یه کت مشکی هم برداشتم. نشاسته ای رو که از شب قبل خیس کرده بودم با شیر و شکر مخلوط کردم. ساعت نه بود، باید مطمئن می شدم سمانه داروهاشو خورده و بعد می رفتم. بشقاب فرنی رو با یه لیوان آب گذاشتم توی سینی. در رو با دست آزادم باز کردم و داخل شدم. بیدار، روی تخت نشسته بود. دستش رو زیر شکمش گرفته بود و چشماشو از درد روی هم فشار می داد.
_ چی شده؟
_ ....
_ با توام سمانه، چت شده؟
_ دلم درد می کنه.
_ باید گرسنه باشی، پاشو فرنی درست کردم.
این بار خم شد روی دلش و ایی گفت.
_ چت شد یهویی دختر؟! الان زنگ می زنم به دکتره، نه نه، بهتره بریم بیمارستان، همون جا می گیم سونو هم بگیرن.
خیلی آروم گفت:
_ نمی خواد، یه پروفن بخورم خوب می شم.
_ پروفن، صبر کن.
هولی بین دارو هاش گشتم، پروفن بینشون نبود.
_ پروفن داخلش نیست!
_ می دونم.
_ می دونی؟!
_ اگه تو خونه داری، می شه یکی بهم بدی؟
پلاستیک داروهاشو انداختم رو تخت و با عصبانیت گفتم:
_ چی چی رو یکی بهت بدم؟ کی گفته می تونی سر خود دارو مصرف کنی؟ فقط همینایی مصرف می کنی که دکتر برات نوشته، فهمیدی؟
باز از درد به خودش پیچید و ناله کرد. دستپاچه پالتوش رو برداشتم و گرفتم سمتش.
_ بلند شو تا بدتر از این نشده، بریم یه خراب شده ای.
لب پایینش رو به دندون گرفت و شرم زده گفت:
_ بیمارستان لازم نیست، می شه لااقل بهم یه چای نبات بدی، مامانم همیشه برام چای دارچین با نبات دم می کرد، خوب می شدم.
_ چرا چرت می بافی دختر؟ کدوم دردیه که درمونش چای دارچین با نبا .... ؟!
بقیه ی حرفمو قورت دادم. مات به صورت سرخ شده از خجالتش نگاه کردم. تازه دو زاری کجم آنتن داد. تو این وضعیت جسمیش، فقط همین یه درد رو کم داشت.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,06, ساعت : 10:33 بعد از ظهر
آب دهنمو قورت دادم و با انگشت شست، پیشونیم رو خاروندم.
_ صبر کن ببینم چی پیدا می کنم.

****

دستمو فرو کردم تو آب. گرمای آب دیگه دست رو نمی سوزوند. بدون اون که درو بزنم وارد اتاق شدم. روی تخت نشسته بود و سرش رو گذاشته بود رو زانوهاش و شکمشو گرفته بود.
_ وان رو برات پر کردم. تا سرد نشده یه حمام گرم بگیر.
این دفعه زحمت بلند کردن سرش رو هم به خودش نداد. تو همون حالتی که نشسته بود، سرش رو تکون داد.
_ سمانه، بلند شو.
بدون اون که سرش رو بالا بیاره گفت:
_ بعدا، الان نه.
نه، انگار زبون خوش در برابر این دختر هیچ کاربردی نداشت. دست انداختم دور شونه هاش و یه دست دیگمو انداختم زیرِ پاش و بلندش کردم. در حالی که شوکه شده بود گفت:
_ چی کار می کنی؟!
_ ....
_ بذارم پایین.
سعی کرد خودشو از بغلم پایین بکشه. محکم تر از قبل گرفتمش.
_ می شه این قدر وول نخوری؟
_ خودم میام. بذارم پایین.
_ اَه، تو چرا این قدر سرتقی دختر؟!
سرش رو سینم بود. صدای کوبش قلبم رو می شنیدم. قبل از این که پیش سمانه لو برم، در حمام رو باز کردم و نشوندمش لبه ی وان. ابروامو بالا انداختم و خیلی جدی گفتم:
_ خودت در میاری یا خودم زحمتشو بکشم؟
دست برد و محکم یقه ی لباسشو چنگ زد. با چشمای گرد شده گفت:
_ خودم در میارم. نمی خواد زحمت بکشید.
به بدبختی خندم رو قورت دادم و با همون لحن جدی گفتم:
_ تو وان که دراز کشیدی، با کف دست شکم و زیر شکمت رو ماساژ بده، این جوری، دایره وار، پهلوهاتم همین جور. این از دردت کم می کنه.
خجالت زده سرشو تکون داد.
_ مواظب باش پانسمان پیشونیت آب نخوره.
باز سرشو تکون داد. هنوزم لپاش گلی بود.

****

یه چهارراه اون ورتر، یه داروخونه شبانه روزی بود. کنار داروخونه پارک کردم. چند سال پیش از طرف مدرسه ی مهناز یه جزوه بهم دادند. یه جزوه برای آشنایی والدین بچه ها با مسایل مربوط به دوران بلوغ در دختران. واسه همین یه کم به این جور مسایل آشنایی داشتم. از داروخونه وسایلی که لازم داشت رو خریدم. یه کیسه آب گرمم برای کاهش درد شکمش گرفتم. سر راه بازارچه ی نزدیک مجتمع هم زدم رو ترمز. شانسی قصابی محل تو روز جمعه ای هم باز بود و هم جگر داشت. خریدارو که رو میز گذاشتم، تازه نیم ساعت گذشته بود. سمانه هنوز بیرون نیومده بود. شروع کردم به درست کردن چای.
جگرا رو که سیخ کردم، ده دقیقه به یازده بود. به در حمام نگاه کردم. بیشتر از یک ساعت و نیم بود که اون تو مونده بود. یهو ترس برم داشت. ترس این که تو حمام براش اتفاقی افتاده باشه. پشت در حمام ایستادم و در زدم.
_ سمانه؟! سمانه؟
هیچ صدایی از داخل حموم نمیومد. نگرانیم بیشتر شد.
_ سمانه؟ حالت خوبه؟!

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,06, ساعت : 11:15 بعد از ظهر
دستگیره در رو گرفتم و خواستم بازش کنم ولی از اون طرف پشت در ایستاده بود و نذاشت در باز بشه.
_ سمانه، حالت خوبه؟
_ خوبم.
_ پس چرا بیرون نمیای؟!
_ ....
_ معلوم هست دو ساعت اون تو چی کار می کنی؟
_ آخه ....
_ آخه چی؟
_ آخه من ....
_ آخه و .... استغفرا...، چرا انقدر زبون می گیری؟ بیا بیرون ببینم چی شده؟
_ آخه نه حوله با خودم آوردم، نه لباس.
چی؟! حوله و لباس؟! بیچاره راست می گفت. بهش فرصت برداشتن یه حوله رو هم نداده بودم. صدای آرومش از پشت در اومد.
_ می شه برام یه لباس بیاری؟
تو دلم گفتم: "چرا که نمی شه خانم خوشگله."
_ باشه. لباسات کجاس؟
_ تو کمد صورتیه. فقط یه تی شرت و شلوار برام بیاری کافیه.
از تو کمد یه بلوز و شلوار و حوله برداشتم. نگاهی به تی شرت سرمه ای توی دستم کردم. از همون تی شرتایی بود که با حاج خانم خریده بود و من ازشون متنفر بودم. نمی دونم چرا ولی این قسمت از شخصیت خجالتی سمانه رو خیلی دوست داشتم. لبخندی رو لبام نشست. بدم نمیومد این چند روزی که تو خونم مهمونه، یه کمی اذیتش کنم، واسه همین برگشتم و یه تاپ با یه شلوار کوتاه سرهمی خوشرنگ صورتی رنگ رو که خودم براش خریده بودم برداشتم. تو کشوی کمد چند تا لباس زیر بود که با سلیقه ی خودم دو تاشو برداشتم. کوچک ترین حوله ای رو که دم دستم اومد هم برداشتم. در حموم رو زدم و لباسا رو با وسایلایی که براش خریده بودم، از لای در دادم دستش. با تصور کردن قیافش خندم گرفت. حاضر بودم نصف داراییم رو بدم و قیافشو موقع دیدن اون لباسا ببینم.
بشقاب فرنی رو دوباره گرم کردم. زیرچشمی در حمام رو می پاییدم. کم کم داشت طاقتم تموم می شد که از حموم بیرون اومد. سرش رو پایین انداخت و با سرعت به سمت اتاق رفت. موهاش رو دور حوله پیچیده بود. حوله اون قدر کوتاه بود که فقط نصفی از موهای بلندشو پوشونده بود. خیلی جدی گفتم:
_ کجا؟ فرنی رو گرم کردم، باز یخ می کنه.
مردد همون جا وایساده بود و خیره منو نگاه می کرد. ابروهامو گره دادم تو هم.
_ مگه با تو نیستم؟
آروم نشست پشت میز. دستاشو روی بازوهای لختش می کشید. از این که این جوری حالشو گرفته بودم، ته دلم عروسی بود. روی فرنیش دارچین ریختم و قاشق رو دادم دستش.
_ بخور تا از دهن نیفتاده.
تا اومدم شروع کنم به خوردن تلفنم زنگ خورد. داشتم به روح و روان تلفن کننده ی بی محل فحش می فرستادم که شماره ی آرش رو دیدم.
_ الو؟
_ سلام داداش. خوش می گذره ما رو نمی بینی؟
خندیدم و گفتم:
_ به خوشی شما.
_ نه رییس، انگار کیفت کوک کوکه. تنها تنها؟
اخمام رفت تو هم. داشت دوباره پررو می شد.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,07, ساعت : 12:01 قبل از ظهر
_ تو آدم نمی شی؟ این چرت و پرتا چیه پشت سر هم می بافی؟
_ ای بابا، دیدم خوش اخلاقی، گفتم تنهایی می زدی این قدر سرخوشی.
پوفی کردم.
_ چی کار داشتی؟
_ زنگ زدم بگم این خانم خانما دلتنگته.
_ خانم خانما؟! کدوم خانم خانما؟!
_ ای بابا! مهنازو می گم دیگه.
زدم به پیشونیم.
_ آخ، پاک فراموشش کردم.
_ چه خبره داداش؟ تا حالا سابقه نداشته این دخترو فراموش ....
_ باشه، باشه، تا دو ساعت دیگه اون جام.
بعدِ خداحافظی گوشی رو گذاشتم کنار دستم. راست می گفت؛ تا حالا سابقه نداشته. قاشق رو برداشتم و بدون توجه به نگاه متعجب سمانه، شروع کردم به خوردن صبحونه.

****

دم کرده ی زعفرون رو ریختم تو لیوان و دادم دستش. برای خودم هم یه لیوان قهوه ریختم و نشستم پشت میز. نگاهی به ساعت انداختم. بهترین فرصت برای پرسیدن سوالی که مدت ها ذهنم رو مشغول کرده بود، همین حالا بود.
_ یه سوال ازت می پرسم، اگه دوست داشتی جوابمو بده.
نگاش رو از روی لیوان برداشت.
_ از چیِ جمشید خوشت اومده بود؟
گنگ نگام کرد.
_ چجوری بگم، چی تو وجودش دیدی که عاشقش شدی؟
_ ....
شونه هامو انداختم بالا و بی تفاوت گفتم:
_ گفتم که مجبور نیستی جوابمو بدی.
لیوان قهوه رو به دهن بردم و مزه کردم.
_ اون مهربون بود، خیلی.
_ مهربون؟! هنوز خیلی آدمای مهربون اون بیرون هستن.
_ می گفت دوستم داره.
سرشو گرفت پایین.
_ می گفت بعدِ ازدواج می ذاره برم دانشگاه.
_ دانشگاه؟! یعنی دانشگاه این قدر واست مهم بود؟!
_ پارسال کنکور ثبت نام کردم. دفترچه رو پریسا برام گرفته بود. خودشم اینترنتی ثبت نامم کرد. چند تا از کتابای تستش رو هم بهم قرض داد.
_ کنکور دادی؟
سرشو تکون داد.
_ روز امتحان کنکور، به بهونه ی نماز جمعه با پریسا و مادرش رفتم و امتحان دادم. نتیجه ها که اومد، پرستاری قبول شده بودم. من پزشکی دوست داشتم ولی به همونم راضی بودم. وقتی آقام فهمید، اون چنان قشقرقی جلو همسایه ها راه انداخت که به غلط کردن افتادم. بعد از چند ماه تو خونه موندن، التماس کردم که بذاره برم کلاس کامپیوتر اما پاشو کرد تو یه کفش و گفت فقط و فقط خیاطی. چاره ای جز قبول کردن نداشتم. از خونه موندن بهتر بود. تا این که ....
شروع کرد به شکوندن انگشتاش.
_ تا این که چی؟
_ تا این که یه پسره ی بدقواره تو راه رفت و برگشت مزاحمم شد. خیلی اذیتم می کرد. نمی دونستم به کی بگم. آقامم که نمی شد باهاش حرفی زد. تا می فهمید دیگه نمی ذاشت پامو از خونه بیرون بذارم. تا این که یه روز یه پسره باهاش درگیر شد و به خاطر من کتک خورد.
_ جمشید؟
سرش رو تکون داد.
_ دلم براش سوخت. یه دستمال دادم دستش و رفتم. فرداش تو یه کوچه خلوت دستمال رو که شسته بود، با یه شاخه گل سرخ داد دستم. می دونی تا اون موقع هیچ کسی به من گل نداده بود. تو مدرسه خیلی از دخترا بودن که هر روز با یه شاخه گل میومدن مدرسه. گل رو که داد دستم، گفت دوستم داره و می خواد بیشتر باهام آشنا بشه. گفت راجع به خونوادم تحقیق کرده و می خواد مادرشو بفرسته خواستگاریم. من اولا محلش نمی ذاشتم اما نمی دونم چرا کم کم خام شدم.
قطره اشکی رو که از چشمش چکیده بود، با گوشه دستش پاک کرد.
_ شایدم به این خاطر بود که فکر می کردم شبیه خودمه.
_ شبیه خودت؟!
_ می گفت اونم مثل من آقاش درکش نمی کنه، مادرش هم همین طور. می گفت خیلی تنهاس، مثل خودم.
تو دلم خندیدم. "تنها؟! اون کثافت دخترباز؟!"

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,07, ساعت : 03:53 بعد از ظهر
اشکی که گوشه ی چشمش دویده بود رو با دست گرفت.
_ کم کم بهش وابسته شدم. زندگیم از صبح که بیدار می شدم تا شب که می خوابیدم شده بود جمشید.
یه قلپ از قهوم رو خوردم.
_ پریسا می گفت جمشید رو می شناخته. حتی بهت اخطار داده که جمشید آدم درستی نیست.
سرش رو تکون داد.
_ پری به من گفت اما من ابله باور نکردم. به جمشید گفتم چه حرفایی پشت سرشه اما اون گفت هر چی بهت گفتن از حسودیشونه، اگه باور نداری بیا تحقیق. منم باورکردم پریسا از حسودیش پشت سر جمشید حرف زده.
_ حالا چی؟ از این که حرفای بهترین دوستتو باور نکردی، پشیمون نیستی؟
با اون چشمای پر آبش نگام کرد و با بغض گفت:
_ من، من فقط می خواستم با کسی که خودم می خوامش ازدواج کنم. نمی خواستم مثل مادرم باشم.
_ مثل مادرت؟!
سرشو تکون داد.
_ مادرم عاشق پسر همسایشون بوده اما باباش عوض پونصد هزار تومنی که به آقام بدهکار بود شوهرش داد به اسدا...، مهریش شد همون پونصد تومن. معامله ی خوبی کردن، هم آقام دوماد شد و مهریه ی زنش رو یه جا پرداخت کرد، هم بابای مادرم بدهیش رو داد اما این وسط هیچکی دلش واسه مادر بیچارم نسوخت.
اشکاش رو با دستش گرفت.
_ آقام همون وقتا هم معتاد بود. هر جا که می رفته بهش زن نمی دادن. اینا رو خالم برام تعریف کرده. مادرم پخت و شست و کتک خورد. من فقط می خواستم خودم واسه زندگیم تصمیم بگیرم.
_ واسه همین بود که فکر می کردی من تو رو از اسدا... خریدم؟
سرش رو با بغضی که هنوز تو گلوش مونده بود، تکون داد. نگاهی به ساعت انداختم. دوازده و نیم بود. قلپ آخر قهوم رو که یخ کرده بود خوردم.
_ بهتره بری بخوابی. راستی یادت نره داروهاتو مصرف کنی.
جگری که سیخ کرده بودم از یخچال بیرون آوردم. داشتم به حرفاش فکر می کردم. تو این سه ماه، اولین باری بود که سمانه از خودش برام حرف زده بود؛ از آرزوهاش، از این که چقدر دلش یه شاخه گل هزار و پونصد تومنی می خواسته. ای کاش اینا رو همون اول بهم گفته بود. من حتی نمی دونستم دانشگاه قبول شده، اونم بدون هیچ کلاس و کتاب تست و حتی یه حامی.
تکه های جگر کباب شده رو گذاشتم لای نون و بردم تو اتاق. میل به غذا نداشت. بلندش کردم و به زور لقمه لقمه بهش خوروندم. کیسه ی آب گرم رو پر از آب جوش کردم و بهش دادم برای کاهش درد بذاره روی شکمش. بعد از این که از خوردن داروهاش مطمئن شدم، اومدم بیرون. ساعت نزدیک به دو بود. موهامو دوباره شونه کردم و کتم رو پوشیدم. آروم وارد اتاق شدم.
_ سمانه بیداری؟
بلند شد و نشست.
_ من دارم می رم بیرون. شبم تا دیروقت نمیام. نمی ترسی که؟
سرش رو پایین انداخت و گفت:
_ نه.
در حالی که آخرین نگاه رو تو آینه اتاق به خودم می کردم، گفتم:
_ خوبه. برای شام هم زنگ بزن رستوران سر خیابون. شماره با کد اشتراکش آخر دفترچه تلفن هست.
از این که تنها تو خونه بمونه، حس خوبی نداشتم. یه جورایی دلشوره داشتم. فریب دادن این دختر برای آدمی مثل جمشید کار سختی نبود. باید مواظب حرکت بعدی جمشید می بودم. واسه همین قبل از این که وارد پارکینگ بشم، رفتم سراغ نگهبان مجتمع و با دادن چند تا اسکناس، سفارشای لازم رو بهش کردم. اون وقت بود که با خیال راحت سوار ماشین شدم و به طرف خونه ی آرش روندم.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,07, ساعت : 11:51 بعد از ظهر
برخلاف این که تصور می کردم مهناز به خاطر این دو هفته ی کذایی که نتونستم به دیدنش برم، از اون سیاست دخترونش استفاده می کنه و قهر می کنه و بعد من باید اون قدر نازشو می کشیدم تا آشتی کنه، با دیدن من با اون بازوهای کوچولوش در آغوشم گرفت و صورتمو غرق بوسه هاش کرد. حلقه ی دستشو از دور شونه هام باز کردم و محکم به آغوش کشیدمش. با وجود این دختر با این همه مهر و محبتی که به من داشت، دیگه چی می خواستم؟ ازدواج با زنی که من رو نمی خواست اشتباه محض بود. خوشبختانه هنوز نفس می کشیدم و فرصت برای جبران اشتباه هنوز وجود داشت.
حاج خانم فنجون قهوه رو جلوم گذاشت و خودش روی مبل نزدیک به من نشست. مهناز و آیدا سرشون تو تلویزیون بود و داشتن یه فیلم کارتونی می دیدن. آرش هم داشت تو حیاط جوجه هایی که به سیخ کشیده بود رو کباب می کرد. مادر آرش یه نگاهی به پنجره انداخت و گفت:
_ بهادر جان، مادر تو نمی دونی این آرش چشه؟
نگام رو از تلویزیون گرفتم و گفتم:
_ آرش؟! چطور مگه؟
دوباره به پنجره نگاه کرد و آروم گفت:
_ چی بگم مادر، این چند روزه خیلی عجیب شده.
عجیب؟! دستم رو از دور شونه های مهناز برداشتم و با خنده گفتم:
_ مگه چجوری شده؟
_ چه می دونم. راستش این دو هفته ای که پاک این رو به اون رو شده بود. سه شب پیشم به کل خونه نیومد. ازش که پرسیدم، گفت با داداش بهادر بودم. حالا هم تو این دو روزه پاک عاجزمون کرده.
_ عاجزتون کرده؟!
_ والا چی بگم. اولش گیر داده به آیدا. تو این دو روز هر چی چک و سفته و سند و وکالتنامه تو خونه بوده ریخته بیرون، آیدا رو نشونده و یک به یک براش توضیح داده. بعدشم گیر داده به من بیچاره، چپ می ره، راست میاد می گه تو خوب دخترداری نمی کنی. چی بگم مادر، بعد سیزده چهارده سال دخترداری، برگشته به من می گه تو آیدا رو زیادی چشم و گوش بسته بار میاری. اگه دو روز دیگه یه حرومزاده ی چوله ای از راه رسید و این دخترو گول زد، اول از همه تقصیر توئه که خوب آگاهش نکردی و از این حرفا.
نگاهی به آرش که داشت سیخای کباب رو برمی گردوند انداختم.
_ تو خبر داری چش شده مادر؟
خبر دارم؟! تنها کسی که خبر داشت چشه من بودم ولی سرمو به نشونه ی ندونستن چپ و راست کردم. گره ی روسریشو محکم تر کرد.
_ نمی دونم چی بگم مادر. ای کاش زن می گرفت و مثل خودت می رفت دنبال زندگیش.
لبخندی روی لبم نشت. دنبال زندگی؟! مثل من؟! نفس بلندی کشیدم. به هر حال بهتر از این فرصت نمی تونستم پیدا کنم. سرفه ای کردم و گفتم:
_ راستی حاج خانم به سلامتی نمی خواین برای این آرش ما آستین بالا بزنین؟
اول ساکت نگام کرد. شاید بهتر بود یه کم مقدمه چینی می کردم و از مزایای ازدواج کردن حرف می زدم. البته ما که مزایایی ندیدیم. خواستم بحث رو طور دیگه ای اداره کنم که خودش گفت:
_ ای مادر، تازه حرف دل منو زدی. لااقل شما باهاش حرف بزن. من که هر چی می گم گوش نمی ده. مادر خدا به سر شاهده دو جین دخترای خوشگل و خونواده دار رو براش ردیف کردم اما حاضر نیست یه نگاه به عکساشونم بندازه.
_ حرف حسابش چیه؟
خندید.
_ چی بگم مادر، از دست این پسره ی خل و چل. می گه قصد شوور کردن ندارم، می خوام درسمو ادامه بدم.
خندم گرفت. از دست این دلقک. دیگه بهتر بود صاف برم سر موضوع.
_ حالا اگه یه مورد خیلی خوب باشه چی؟ شوهر می کنه؟
مشتاقانه گفت:
_ مورد خوب؟ کی هست مادر؟
_ راستش از دوستای سمانه اس. با هم همکلاس بودن. دختر خیلی خوبیه. فکر کنم دیده باشینش. تو عقد ما هم بود.
_ تو عقد شما؟
کمی فکر کرد و بعد گفت:
_ چی بگم مادر. من که از خدامه این پسر سر و سامون بگیره.
با انگشت شست پشت پلکم رو خاروندم.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,08, ساعت : 12:46 قبل از ظهر
_ فقط یه موضوع هست که فکر کنم بهتره بدونید.
_ چه موضوعی؟
_ همین دوست سمانه، اسمش پریساست. مثل این که یه مدت پیش براش انگشتر واسه نشون برده بودن. برای پسره یکی از بازاریا. پسره خودش سربازی بوده ولی یه مدت پیش بینشون به هم می خوره.
صورتش کشید تو هم.
_ یعنی دختره نامزد داشته؟
_ نامزدِ نامزدم نه. گفتم که پسره سرباز بوده.
_ چرا به هم خورده؟ مادر نکنه دختره عیب و ایرادی داشته؟
_ عیب و ایراد؟!
تکیم رو دادم به مبل و یه پام رو انداختم رو اون یکی پام.
_ چه عیب و ایرادی؟ من یکی که تو رسم و رسوم خودمون موندم. از یه طرف که می گید رابطه ی دختر و پسر بدون محرمیت اشتباهه. بعد می گید دوران نامزدی رو واسه همین گذاشتن. نامزدی برای اینه که دختر و پسر بهتر همدیگه رو بشناسن. حالا این وسط تکلیف اون دختری که به یه ماه نکشیده، می فهمه طرف بدون اجازه ی باباش تنبونشم بالا نمی کشه چیه؟
کمی این پا و اون پا کرد و گفت:
_ آخه حرف من اینه، شاید دختره ....
_ نه مادر جان، دختره رو من می شناسمش. دختره پاکیه. گفتم که دوست صمیمی سمانه اس. جای خواهری برام عین مهناز می مونه.
از پشت پنجره نگاهی به آرش کرد.
_ والا چی بگم. هر چند سمانه خانم خونه ما رو قابل نمی دونه اما خودش همه چی تمامه. لابد دوستشم عین خودشه. اگه تو و سمانه تاییدش می کنید منم حرفی ندارم.
گره روسریش رو باز و بسته کرد.
_ می مونه راضی کردن اون باقلوا که فکر نکنم به این سادگیا راضی بشه.
کیف پولم رو از تو جیب داخلی کتم بیرون کشیدم. تکه کاغذی رو که پریسا بهم داده بود بیرون آوردم.
_ این چه حرفیه، این جا خونه ی امید ماست. سمانه هم یه کم مریض احوال بود. واسه همین نیومد.
تکه ای رو که آدرس خونه ی خاله ی پریسا نوشته شده بود، جدا کردم و تکه ای که شماره رو پایینش نوشته بود، دادم دست حاج خانم.
_ این شماره تلفن خونشونه.
خندیدم و گفتم:
_ از بابت آرشم نگران نباشید. خودم اون باقلوا رو راضی می کنم.

****

امروز بعد از دو هفته برگشتم نمایشگاه. همگی کارکنا فکر می کردن از سفر برگشتم و یه ریز سفر بخیر و رسیدن بخیر می گفتن.
صبح اول وقت سمانه رو بردم بیمارستان، سونوگرافی. خدا رو شکر مشکلی براش پیش نیومده بود. داشتم آمار فروش بهمن ماه رو نگاه می کردم. صدای زنگ تلفن بلند شد. خدا رو شکر آرش بهتر از اونی که فکر می کردم از پس اداره ی نمایشگاه و شرکت بر اومده بود.
_ بله؟
_ ببخشید آقای سپهرتاج، یه آقایی اومدن با شما کار دارن؟
_ کیه؟
تن صداشو آورد پایین.
_ نمی شناسمشون. چند روز پیش هم اومده بود.
_ بفرستش پیش آرش.
گوشی رو گذاشتم. تکیه دادم به صندلی و خیره شدم به پنجره. یاد دیشب افتادم. اگه خبر جدایی من و سمانه به گوش حاج خانم می رسید، حتمی نظرش عوض می شد. باید با آرش حرف می زدم. جریان کتک خوردن پریسا رو از برادراش بدون اشاره به، به هم خوردن نامزدیش براش گفته بودم. صدای در اتاق بلند شد.
_ بله؟
در باز شد و منشی سرش رو داد داخل.
_ ببخشید آقای سپهرتاج ولی این آقا می گن با خودتون کار دارن.
_ با من؟!
_ گویا از فامیلاتون هستن.
_ فامیل؟! اسمشو نگفت؟
_ چرا، اسمش اسداللهه.
_ ....
_ چی کار کنم؟ بگم بره؟
از روی صندلی بلند شدم. اون پیرمرد این جا چه غلطی می کرد؟
_ آقای سپهرتاج؟
_ بگید بیاد داخل. چایی هم نمی خواد بیارید. در ضمن کسی داخل نیاد.
بلافاصله بعد از رفتن منشی، اسدا... اومد داخل. تکیمو دادم به میز بزرگ دفتر و دستامو گرفتم به سینه و خیره نگاش کردم.
_ سلام پسرم.
شنیدن لفظ پسرم از دهن آدمی مثل اسدا... چندش آور بود. لعنتی، دفعه اولش هم نبود.
_ این جا اومدی چی کار؟ به چه حقی برگشتی به منشیم گفتی فامیلمی؟ کی گفته ما دیگه با هم فامیلیم؟
با بلند شدن صدام به لکنت افتاد.
_ آ آ آخه .... آخه ....
_ آخه چی؟ یه کاره پا شدی اومدی این جا که چی بشه؟
آب دماغشو بالا کشید.
_ آخه پسرم، کار واجبت داشتم.
_ این قدر به من نگو پسرم پسرم. من از این به بعد واسه تو بهادر خانم. می فهمی؟ بهادر خان سپهرتاج.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,09, ساعت : 09:19 بعد از ظهر
سرشو انداخت پایین و با دستمال عرق پیشونیش رو پاک کرد. خمار خمار بود. وضعیتش زیادی خراب بود. باید تا قبل از این که کسی میومد، ردش می کردم بره.
_ چه کار واجبی بوده که از پشت تلفن نمی تونستی بگی؟
دوباره با اون عرق گیر پیشونیش رو پاک کرد.
_ روم سیاهه به خدا. نمی دونم چی بگم. خدا به سر شاهده، دو هفته اس دنبال این دختره، هر جا رو که بگی زیر و رو کردم، انگار آب شده و رفته زیر زمین.
پوزخندی زدم. خبر نداره آمارش قبلا گرفته شده، دو هفته خونه خورده و خوابیده، حالا که افتاده به پیسی، اومده خوش رقصی.
_ ولی خدا به سر شاهده عاقش کردم. همین جا می گم، من دیگه دختری به اسم سمانه ندارم. به اون وکیلتم گفتم، اگه پیداش کنم خونِش حلاله؛ سرشو می ذارم لب باغچه ی خونَم و بیخ تا بیخ می برم و این لکه ی ننگو از تو دامنم پاک می کنم.
چند قطره اشک از گوشه ی اون چشمای چروکیدش فرستاد بیرون و با حالت تضرع گفت:
_ هنوز مادر بیچارش خبر نداره دختر بی عقلش چه خبطی کرده. هنوز که هنوزه جرات این که به اون زن بیچاره بگم دخترت فراری شده ندارم، آخه می دونی قلبش خیلی ضعیف شده.
آب دماغش رو کشید بالا.
_ دکترا هم گفتن باید باتری بذاره.
تئاتری که راه انداخته بود کم کم داشت حوصلمو سر می برد. نگاهی به ساعت کردم، ساعت نزدیک به دو بود. دلم بد جور هوای خونه رو کرده بود، هوای یه چرت ظهر حسابی. جدا از اون، سمانه رو تا زور نمی کردم لب به غذا نمی زد. دوباره نگاهی به اسدا... که بازوشو می مالید کردم، خوب می دونستم چه مرگشه. بی حوصله گفتم:
_ بهتره بری سر اصل مطلب.
به لکنت افتاد.
_ راستش .... راستش دکترش گفته باید فوری عمل بشه، باید براش باتری بخریم.
با عرق گیر عرق رو پیشونیش رو پاک کرد.
_ هزینه بیمارستانم که خودت بهتر می دونی، سر به فلک می زنه.
حوصله ی این که دوباره صغری کبری بچینه رو نداشتم. یه نخ سیگار از پاکت روی میز بیرون کشیدم و خیلی بی تفاوت گفتم:
_ چند؟
_ چند چی؟
_ چقدر پول عملشه؟
انتظار این که این قدر سریع برم سر بحث پول رو نداشت، ذوق زده گفت:
_ هنوز .... هنوز معلوم نیست بهادر خان، ولی برای اولش باید یه سه میلیون تومنی علی الحساب بریزیم به حساب بیمارستان تا بستریش کنن.
_ کی می برینش واسه بستری؟
_ دکترش که گفته هر چی زودتر بهتر. آهان، اصلا همین فردا .... همین فردا بستریش می کنم.
کمی این پا و اون پا کرد و گفت:
_ اگه بزرگی کنی، یه مقدار پول بهم بدی، همین فردا صبح می برمش بیمارستان.
نفس بلندی کشیدم.
_ خبر داری تا آخرش حدودا چند در میاد؟
_ این جور که خواهرش می گفت حدودای هفت میلیون تومنی می شه.
سیگار رو با فندک روشن کردم و پک محکمی ازش گرفتم.
_ هفت میلیون تومن؟ همچین پول کمی هم نیست.
قیافه ی ماتم زده ای گرفت.
_ می دونم پسرم.
با عصبانیت نگاش کردم، باز گفت.
_ آهان! شرمنده بهادرخان، شرمنده، می دونم بهادر خان، ای کاش زودتر به فکر افتاده بودم و لااقل بیمَش کرده بودم.
خاموش زل زدم بهش، صورتش داشت رنگ ناامیدی می گرفت. پکی به سیگار توی دستم زدم. چه باید می کردم؟ سمانه هنوز شرعی و قانونی زنم بود و مادرش .... مادرش هنوز مادر زنم محسوب می شد.
_باشه، من سه میلیون تومن رو واسه بستریش بهت می دم.
کتم رو از پشت صندلی برداشتم. کیف پولم رو از تو جیب داخلی کت بیرون کشیدم. از خوشحالی فکش باز مونده بود. دیگه داشت حالمو به هم می زد.
_ جدا از مخارج بستریش، هزینه ی خرید باتری و باقی مخارج بیمارستان رو هم تا آخر پرداخت می کنم.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,09, ساعت : 09:43 بعد از ظهر
با خوشحالی زل زده بود به من و با دمش گردو می شکست.
_ فقط ....
_ فقط چی بهادر جان؟
یه کارت از تو کیف پولم برداشتم.
_ فقط فردا که خواستی بستریش کنی، صورتحساب و شماره حساب بیمارستان رو برام به این شماره فکس کن.
_ فکس! فکس برای چی؟!
_ فکس برای این که پول رو بریزم به حساب بیمارستان.
کارت نمایشگاه رو گذاشتم لای انگشتای خشک شدَش. چشماش مات شده بود رو من. پیر مرد احمق! خر رو با آخور می خورد و مرده رو با گور! فقط همین کم مونده بود که از اسدا... هم بخورم.
_ چرا خشکت زده؟ مگه واسه بستریش پول نمی خواستی؟
_ ....
_ گفتم که هر چقدر لازم شد می ریزم به حساب بیمارستان. تا اون جا که می دونم خود بیمارستانا فکس دارن، نمی خواد اول صبحی واسه ی یه فکس بری دنبال مخابرات بگردی.
یه پک به سیگارم زدم.
_ در مورد سمانه هم دیگه لازم نیست زحمت بکشی و دنبالش بگردی.
با شنیدن اسم سمانه خودش رو جمع کرد. صورتش فرو رفت تو هم.
_ چطور مگه؟ نکنه پیداش کردین؟
_ آره، پیداش کردیم.
یه پک دیگه هم از سیگارم کشیدم و دودشو دادم سمت اسدا...
_ هم خودشو، هم پسره رو.
کارت از دستاش افتاد روی زمین، دستش تو هوا خشک شد، با چشمای گرد شده گفت:
_ پسره؟!
پس اسدا... از همه چیِ همه چی هم خبر نداشت.
_ آره، پسره.
سیگار رو تو جا سیگاری خاموش کردم و تا می تونستم لهش کردم.
_ بهتره گوشی رو بدی دست مادرش، وضعیت صورتش طوریه که اگه یهویی ببیندش، ممکنه پس بیفته.
_ صورتش! مگه صورتش چی شده؟
_ چی شد؟! تو که می گفتی دختری به اسم سمانه نداری و ....
دستامو کردم تو جیبم و ابرومو دادم بالا.
_ می خواستی سرشو بیخ تا بیخ لب باغچه ی خونت ببری.
عرق صورتش رو با دستمالش گرفت و عرق گیرو گذاشت تو جیبش.
_ هنوزم می گم، من دیگه بچه ای ندارم.
دماغشو بلندتر از قبل کشید و به طرف در رفت.
_ هر وقت دیدیش، از طرف من بهش بگو، اگه بعد این که حبسشو کشید، دور و بر خونه ی من پیداش بشه، خونش پای خودشه.
دستامو بردم زیر بغل و با پوزخند به رفتن پدری خیره شدم که اگر چه دختر خودشو از بین هفت و هشت میلیون دختر تشخیص می داد، اما حسی به اسم عاطفه ی پدری تو وجودش نداشت، درست مثل یه بابای دیگه که می شناختم.


فصل هفدهم

شبکه های ماهواره رو یکی یکی می زدم بالا. سمانه خودشو تو اتاق حبس کرده بود. دنبال یه بهونه می گشتم تا در اتاقش رو بزنم. رسیدم به شبکه پنجاه و چهار که آخرین شبکه فارسی زبان بود. لعنتیا پنجاه تا شبکه، همگی یه برنامه به درد بخور نداشتند. فردا دوشنبه بود و اولتیماتومی که بهش داده بودم تموم می شد. دوباره زدم رو شبکه های پایین. سمانه حق داشت، اسدا... پدری نبود که دخترش رو با این شرایط قبول کنه.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,09, ساعت : 11:22 بعد از ظهر
وضعیت قلب مادرشم قوز بالا قوز بود. نگاهی به در اتاقش انداختم. حتی با بلایی که به سرم آورده بود، باز نمی تونستم نسبت به سرنوشتش بی تفاوت باشم. گوشی رو از روی میز برداشتم و شماره آرش رو گرفتم.
_ الو؟
_ جانم، عزیزم، بفرما.
جانم! عزیزم!
_ جانم و عزیزم و زهرمار. باز داری جلوی کدوم چلغوزی کلاس دختر بازی می ذاری؟
_ عزیزم یه لحظه گوشی دستت، یه لحظه.
صدای دویدنش تو گوشی پیچید. در حالی که نفس نفس می زد، گفت:
_ الو رییس، شرمنده یه جایی بودم، نمی شد حرف بزنم.
_ برو خودتو سیاه کن.
خندید و گفت:
_ ما که سیاه کرده ی خدایی هستیم. شرمندتم داداش. این امیر، با این جلال تریپ زید بازی برداشتن، منم خواستم کم نیارم.
_ آخه تحفه، من چی به تو بگم؟ دنبال ناموس مردم افتادنم کم آوردن داره؟
خندید و گفت:
_ بی خیال داداش، راستی چی کارم داشتی؟
تازه یادم افتاد برای چی بهش زنگ زدم.
_ آرش اون زن داییت بود که تنها زندگی می کرد، همونی که پارسال شوهرش مُرد.
_ آهان، زنِ دایی حسینم رو می گی، خب.
_ ببینم هنوزم دنبال همخونه براش می گردین؟
_ چطور مگه؟
_ همین جوری.
_ تا اون جا که می دونم دو ماه پیش یکی از اتاقای خونشو داده دو تا دانشجو، هم از تنهایی در اومده، هم ماهی یه چندر غازی واسه اجاره ازشون می گیره. واسه چی می پرسی؟
دست کشیدم رو پیشونیم، باز تیرم به سنگ خورده بود.
_ هیچی، راستی ببینم جلال هنوز داره دنبال یه دختر نجیب و خونواده دار واسه ازدواج می گرده؟
_ آره به گمونم.
_ بهش بگو بهادرخان گفت یه دختر سراغ دارم، هم نجیب و هم خوشگل و هم خونواده دار. بسپار یه زنگ به من بزنه.
بلند خندید و گفت:
_ داداش من، نشنیدی می گن چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است؟
_ منظور؟!
_ بی خیال، حالا این دختره ی همه چی تموم کی هست؟
لبخند پهنی رو لبم نشست.
_ پریسا.
_ کی؟!
به بدبختی جلوی خندم رو گرفتم و عصبانی گفتم:
_ چرا داد می زنی؟ گفتم پریسا.
_ کدوم پریسا رو می گی؟
_ مگه چند تا پریسا داریم؟ پریسا دوست سمانه رو می گم.
_ ....
_ الو، آرش؟ الو، صدامو داری؟
_ آره دارمش، مگه نامزد نداشت، خودت گفتی با ....
_ چرا داشت، اما مثل این که جمشید رفته بوده پیش بابای پسره و پشت سر دختر مردم صفحه گذاشته، باباهه هم رفته نامزدی رو به هم زده. اون کتکی که دختر بیچاره از اون دو تا داداش بی غیرتش خورد، سر همین قضیه بوده.
_ ....
_ الو، الو آرش؟ هستی؟
_ آره هستم.
_ یادت باشه به جلال بگی.
_ ....
_ الو؟
_ باشه بابا، چرا داد می زنی؟ بهش می گم.
_ خب، کاری؟ باری؟
_ نه، عزت زیاد.
_ خب تا فردا، خداحافظ.
_ ببینم داداش، تو واسه همه ننه ای، به ما که می رسی، می شی زن بابا.
زن بابا!
_ منظورت چیه؟
_ هیچی، زت زیاد.
برای اولین بار جلوتر از من گوشی رو قطع کرد، پسره ی قرمساق! خندم گرفت. حتی یک درصدم احتمال نمی دادم به جلال بگه. من راه رو براش صاف کرده بودم، حالا بقیَش با خودش بود.



&&&&&&&&&&&&
سلام...:-2-25-:
بعضی از بچه ها میگند چرا این رمان صفحه ی نقد نداره...بازم میگم امکان اینکه یه صفحه ی نقد رو اداره کنم ندارم.....با توجه به اتفاقاتی که در پستای بعدی میافته میدونم رمان جای نقد زیادی داره..از امشب پروفایلم رو باز میکنم...دوستانی که دوست دارن رمان رو نقد کنند میتونند بیان تو پروفایلم و همونجا رمان رو نقد کنند..

:-2-40-:

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,10, ساعت : 07:54 بعد از ظهر
****

نگاهی به ساعت انداختم، تازه شش و نیم بود. معلوم نبود امشب چرا این قدر دیر می گذره. خب اشکالی نداشت یه امشبه رو زودتر شام بخوریم. ته ته دلم یه کمکی هم گرسنه بودم. بدون اون که در بزنم در اتاقش رو باز کردم و کلید برق رو زدم.
_ چی می خوری؟ می خوام شام سفارش بدم.
گوشه ی تخت خودشو جمع کرده بود. سرشو از روی بازوش برداشت و با دستش چشماشو گرفت تا نور اذیتشون نکنه.
_ گرسنه نیستم.
صداش گرفته بود، باز دوباره گریه کرده بود. بی حوصله گفتم:
_ با توام دختر، می گم شام چی می خوری؟ داروهات رو خوردی؟ ببینم اصلا نهار ....
چشمم افتاد به ساکش که پایین تخت گذاشته بود، پس وسایلاش رو جمع کرده بود.
_ بلند شو تا سفارشا برسه دست و صورتت رو بشور.
_ ....
_ ســمـــانه با توام.
به سلیقه خودم براش جوجه سفارش دادم. سر میز میلی به خوردن نداشت. یه تیکه جوجه زدم به چنگال و گذاشتم تو دهنش. به سختی لقمه رو جوید و قورت داد. تکه ی بعد رو بردم سمتش، سرش رو عقب کشید.
_به زور هم شده بخور، برای بدنت لازمه. تو این چند روز تا می تونی باید مواد پروتینی بخوری.
خنده ی محوی کرد که بیشتر شبیه پوزخند بود. خیره شدم بهش که سرش رو پایین گرفته بود. بعد از صحبت با اسدا... صلاح نمی دیدم بفرستمش تو اون خونه. اسدا... مال آدم کشتن نبود، اما بدجور دست بزن داشت، به خصوص که خمارم بود. مطمئن بودم به سمانه رحم نمی کنه. امیدم به زن دایی آرش بود که اونم هیچ شد. نگاش کردم. تو این دو روز، انگار با یه آدم دیگه رو به رو بودم. اگه کبودیای صورتشو فاکتور می گرفتم، همون قیافه ای رو داشت که برای اولین دفعه دیده بودمش. یه دختر ساده و مظلوم با همون چشمای عسلی. دستی کشیدم رو صورتم.
_ امروز اسدا... اومده بود نمایشگاه.
وحشت زده سرشو بالا آورد و تو چشمام نگاه کرد.
_ می گفت دو هفته اس داره دنبالت می گرده.
خاموش نگام می کرد.
_ گفت عاقت کرده و دیگه دختری به اسم سمانه نداره.
_ ....
_ می گفت اگه دستم بهش برسه، سرشو می ذارم لب حوض و گوش تا گوش می برم.
دستشو بالا آورد و شروع کرد به شکستن انگشتاش.
_ حالا می خوای چی کار کنی؟
_ ....
_ آهای دختر، با توام.
اشکاش دوباره می ریخت رو صورت کبودش.
_ نمی دونم.
نفس بلندی کشیدم. چاره ای نبود جز این که یه مدت دیگه پیش خودم نگهش دارم.
_ بیا یه معامله بکنیم.
گنگ نگام کرد. یه دستم رو دادم پشت صندلی و کج نشستم. نمی دونم چرا دلم نمی خواست تو چشاش نگاه کنم و حرف بزنم.
_ البته برای منی که تو کار معامله هستم، سود آور نیست، حتی ممکنه یه جاهایی ضرر کنم، اما برای تو، با این وضعیتی که داری، بهترین گزینه اس.
حرفام گیجش کرده بود.
_ هنوزم سر حرفت هستی؟
با اون چشمای پر آبش خیره شد رو صورتم.
_ همون حرفی که اون شب زدی؟
_ کدوم حرف؟

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,10, ساعت : 09:46 بعد از ظهر
بین گفتن و نگفتن چیزی که می خواستم بگم مردد شدم. مطمئن نبودم کارم درسته یا نه، اما کاملا اطمینان داشتم که دیگه نمی تونم به این دختر به چشم شریک زندگی نگاه کنم. انگشتم رو دور تا دور لبه ی قوطی نوشابه چرخوندم و گفتم:
_ این که اون شب گفتی اگه بذارم بمونی، کلفتی این خونه رو می کنی؟
خاموش نگام کرد.
_ چیه؟ چرا این جوری نگاه می کنی؟
_ ....
_ یادمه خودت گفتی که ....
_ آره هستم.
ناباورانه نگاش کردم.
_ مطمئنی؟
سرشو تکون داد. باورم نمی شد به این راحتی قبول کنه. سرفه ای کردم و گفتم:
_ پس بهتره اول شرایط مربوط به معامله رو بدونی و بعد قبول کنی.
سرشو انداخت پایین.
_ هر چی باشه قبوله.
یه تای ابرومو دادم بالا و با یه لبخند شیطانی گفتم:
_ هر چی؟
سرشو بالا نیاورد.
_ با توام، هر چی باشه؟
_ هر چی.
نمی دونم چرا، ولی خیلی این چهره ی مطیع سمانه رو دوست نداشتم.
_ ببین دختر، از اون جایی که خودم یه معامله گرم، بهت توصیه می کنم وقتی می خوای معامله کنی، خوب چشم و گوشتو باز کنی.
اشاره ای به خودم کردم.
_ خود من، بعد از ده سال کاسبی، تا دو بار بند بند هر قرارداد رو نخونم، امضامو پاش نمی ذارم. فهمیدی؟
سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد.
_ خب بریم سراغ شرایط معاملمون، البته معامله ی معامله هم نه، بیشتر می شه گفت یه جور توافقه.
باقیمونده ی قوطی نوشابه رو سر کشیدم.
_ من اجازه می دم تا زمانی که طبق توافقمون عمل کنی تو خونه ی من بمونی، هزینه هات رو هم تقبل می کنم. ماهیانه هم یه حقوق بر اساس حقوق پایه ی اداره کار بهت پرداخت می کنم، چطوره؟ تا این جاشو که قبول داری؟
خیره زل زد بهم و گفت:
_ نه.
_ نه!
_ من پولی نمی خوام.
_ پول نمی خوای؟ چرا؟
_ چرا نداره، من پولی ازت نمی خوام.
_ منم عادت ندارم زحمت کسی رو بدون مزد بذارم.
دوباره سرش رو انداخت زیر و چیزی نگفت. صاف نشستم و سرم رو بردم نزدیک صورتش.
_ در عوضش یه سری شرایطه مربوط به معامله اس که باید انجام بدی. خوب گوشاتو باز کن، چون از این که حرفامو تکرار کنم متنفرم. متوجه شدی که؟
باز سرشو تکون داد، اما صدای شکستن بند انگشتاش از زیر میز میومد.
_ اول این که تحت هیچ شرایطی حق خروج از اون در رو نداری. می فهمی چی می گم؟ حتی حق رفتن تا نگهبانی رو نداری. اگرم احساس می کنی دارم تو خونه حبست می کنم، می تونی قبول نکنی. قبول؟
بی اون که فکر کنه، گفت:
_ قبول.
_ دوم این که اگه بفهمم تحت هر شرایطی با اون پسره ی آشغال حرف زدی، چه حضوری، چه تلفنی، توافقمون به هم می خوره و اون وقت مستقیم می ری خونه ی اسدا...، اینم قبول؟
این دفعه بی اون که سرش رو بالا بگیره، گفت:
_ قبول.
یه لیوان آب برای خودم ریختم.
_ می مونه حرف آخر که البته ربطی به توافقمون نداره.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,10, ساعت : 10:40 بعد از ظهر
تکیم رو دادم به صندلی و با انگشتام روی میز ضرب گرفتم.
_ من یه مَردم و نیازای خودمو دارم، منظورم رو می فهمی؟
قرمز شد و دوباره ناخنشو گرفت به دندون، چقدر از این کار بدم میومد.
_ حتی با وجود خیانتی که تو در حق من مرتکب شدی، هنوزم باعث نشده که از جنس شما زنا متنفر بشم.
نگاهش رنگ خجالت گرفت.
_ همون طور که خودتم باید تا حالا فهمیده باشی، دیگه هیچ رقمه نمی تونم تو رو به عنوان زنم قبول کنم.
لیوان آب رو یه نفس سر کشیدم و گفتم:
_ تصمیمم ندارم که تا آخر عمرم تنها زندگی کنم. دلم می خواد منم مثل بقیه مردا، شب که میام خونه، زنم بیاد دم در واسه ی استقبال. دوست دارم هنوز ننشسته و خستگی در نکرده، بچه هام از سر و کولم بالا برن.
جوییدن انگشتاش دیگه داشت کلافم می کرد. دستشو گرفتم و راست چشماش آوردم بالا و با عصبانیت گفتم:
_ ناخناتو ببین. دخترای دیگه سر همین ناخنا هزار تا قر و اطوار در میارن، اون وقت تو با دندونات این جوری میفتی به جونشون.
دستشو از تو دستم در آورد و برد زیر میز. باز تکیه دادم به صندلی و بی تفاوت ادامه دادم:
_ می دونی، حتی کیس مناسبمو هم پیدا کردم. خیلی قبل تر از این که تو رو ببینم می شناختمش، اسمش شراره اس، دختر با جنمیه، از اون شیر زناس، هر چند ناز و اداش زیاده، اما صد تا مردو حریفه. فکر کنم دیده باشیش، همونی که با هم رفتیم عروسی داداشش، آهان اونی که به جای تو با من رقصید.
سرشو پایین انداخت. نمی دوم تو این وضعیت چطور شراره اومد تو ذهنم. تو دلم بهش گفتم: "وجود رقیب بد دردیه؟ نه؟ حالا حالاها مونده بفهمی من تو این مدت چی کشیدم." با سنگدلی تمام ضربه ی آخر رو زدم.
_ از اون جایی که هیچ زنی از یه زن دیگه تو خونش خوشش نمیاد، بعد از اومدنش، تو باید از این خونه بری.
_ ....
_ سمانه با توام.
سرشو تکون داد.
_ یعنی تکون دادن اون کله ی چند منی، آسون تر از اون زبون چند مثقالیه؟
در حالی که بغض کرده بود، گفت:
_ باشه.
از پشت میز بلند شدم و دستامو کردم تو جیبام.
_ خودت تا حالا باید منو شناخته باشی. رفت و آمد اون چنانی ندارم. اهل بریز و بپاش هم نیستم. قرارای کاریم که همگی یا تو دفتر انجامشون می دم یا تو شرکت. قرار شام با همکارام و دوستام رو که تو یه رستوران ثابت می ذارم، پس کار خیلی زیادی نمی مونه که انجام بدی.
نفس بلندی کشیدم.
_ اگه وقت کردم تو این هفته، اگرم نه تو هفته آینده می ریم دفتر وکیلم تا وکالتنامه رو امضا کنی، همون طلاق توافقی هم یه ماهی طول می کشه.
از روی صندلی بلند شدم.
_ می تونی تا فردا صبح هم رو پیشنهادم فکر کنی، نمی خوام پیش خودت فکر کنی از موقعیتت سوءاستفاده کردم.
نمی دونم اون همه بدجنسی رو از کجا آورده بودم که دلم با دیدن اون چشمای بارونی نلرزید. بدون توجه به اشکاش، رفتم تو اتاق. رو تخت دراز کشیدم و ساعد دست راستمو گذاشتم رو پیشونیم. خیره شدم به سقف. سمانه با من بد کرده بود، خیلی بد. اگه می خواست تو این خونه بمونه باید پی همه چی رو به تنش می مالید. این تازه اول انتقام من بود.

****

آرش از اول صبح که اومد نمایشگاه سرسنگین بود. خوب می فهمیدم چه مرگشه، اما خب نمی تونستم پریسا رو پیشکشش کنم. درسته باباهه گفته بود به اولین خواستگاری که اومد شوهرش می ده، اما نمی خواستم فکر کنه آسون می تونه دختری مثل پریسا رو بدست بیاره. نباید می ذاشتم یه نامزدی احمقانه ارزش پریسا رو پایین بیاره. جدا از اون همچینم بدم نمیومد یه کم سر به سرش بذارم. صدای ضربه ی در بلند شد.
_ بیا تو.
با یه اخم غلیظ رو صورتش وارد شد. زیر چشمی نگاش می کردم. دو تا برگ چک گذاشت جلوم و دستاشو کرد تو جیبش.
_ این چکای علی پور و سبحانیه. صبحی بردم بانک، موجودی نداشتن.
بدون اون که به چکا نگاه کنم، تکیمو دادم به صندلیم.
_ این چه قیافه ای گرفتی؟
ساکت سرش رو انداخته بود زیر.
_ معلوم هست چه مرگته؟
_ ....
_ آرش با توام.
سرسنگین جواب داد.
_ چیزیم نیست. رییس اگه اجازه می دید مرخص شم؟
_ ....
_ با اجازه.
_ منظورت چی بود واسه همه ننه هستم، واسه تو یکی زن بابا؟
_ منظوری نداشتم، با اجا ....
_ یعنی هیچ ربطی به قضیه خاطر خواهیت نداشت.
_ ....
_ تا اون جا که یادمه می گفتی، عشق و عاشقی مال بعد ازدواجه و زندگی فیلم هندی نیست. یادمه می گفتی ....
_ نمی خواد این قدر حرفامو بزنی تو چشمم.
خندیدم و گفتم:
_ به جلال گفتی؟
_ نه.
_ نه؟ چرا؟
_ به درد پریسا نمی خوره.
_ از چه لحاظ؟
_ اصلا می دونی جلال چند تا دوست دختر داره؟
_ من و تو رو سننه.
_ آخه حیف اون دختر نیست که گیر همچین تحفه ای بیفته.
_ چشه بیچاره؟ هم اخلاقش خوبه و هم دستش به دهنش می رسه. تو بهتر از اون سراغ داری؟
_ آره که سراغ دارم. یکی که از اون چولمن خیلی سرتره، تازه منتش رو هم می کشه.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,11, ساعت : 05:22 بعد از ظهر
خندمو قورت دادم.
_ حالا کی هست این ماه دوماد؟
زد به تخت سینش و خیلی جدی گفت:
_ داداشت.
خندم تبدیل شد به قهقهه. میون خنده گفتم:
_ چی شد؟! چی شد؟! تو که می خواستی ادامه تحصیل بدی. حالا حالاها نمی خواستی شوور کنی.
اول تعجب کرد اما بعد بلند خندید. اومد نزدیک، یکی محکم زد رو شونم.
_ آهــان پس بگو. با این حاج خانم ما دست به یکی کردی.
اخم غلیظی تحویلش دادم.
_ کی؟! من؟! استغفرا...، باز روتو زیاد کردی؟ برو بچه، این وصله ها به من نمی چسبه.
خوشحال خندید و گفت:
_ خودمونیم، داداش. تیاترتم بیسته ها. منو بگو باور کردم. از ناراحتی دیشب پلک رو هم نذاشتم.
_ چی شد؟! تو که می گفتی عشق قبل ....
_ باشه بابا، تو جوونیمون یه خبطی کردیم. حالا این قدر تو دهنمون نزن.
با خودنویس کوبیدم تو سرش.
_ آدرس خونشونو که داری. به حاج خانمم شماره خونشونو دادم.
_ راستی گفتی حاج خانم، موندم چجوری قضیه ی نامزد قبلی پریسا رو بهش بگم.
_ اونم ردیفه. اول خوب روشنش کردم، بعد شماره رو بهش دادم.
با ناباوری گفت:
_ کارت درسته. پس فکر همه جاشو کردی.
برگشتم و نشستم روی صندلی.
_ تقریبا جاده رو برات صاف صاف کردم. می مونه جشن نامزدی.
خندیدم و گفتم:
_ که اونم از توی مشنگ بعید نیست، یه وقتی یادت نره من و سمانه رو دعوت کنیا!
صورت شادش تو یه لحظه کشید تو هم.
_ سمانه؟!
سمانه؟! خودمو جمع کردم. دستی به پیشونیم کشیدم.
_ نه! نه! منظورم من و مهناز بود.
صورتش باز شد و خندید.
_ ای به چشم. مگه من چند تا داداش بهادر دارم؟ از حالا همون ردیف اول برات صندلی رزرو می کنم. فقط یه وامی، یه مزایایی، یه چیزی بده تا من و عروس خانومم برای خودمون بلیط بخریم.
از صندلیم بلند شدم و با خنده خودنویس رو به طرفش پرت کردم.
_ شرتو کم می کنی یا نه؟!

****

از وقتی سوار آسانسور شدم، حس بدی داشتم. حس این که وقتی وارد خونه شم سمانه نباشه، بدجور آزارم می داد. درسته دیگه عاشقش نبودم اما می خواستم حالا که پامو می ذارم تو خونه، لااقل تو اتاقش باشه. حداقل تا وقتی که کارای طلاق تموم می شه. خودم خوب می دونستم، دیشب خیلی تند رفته بودم. شاید بهتر بود بحث ازدواج رو پیش نمی کشیدم یا حرف خودش رو.
درو که باز کردم، گرمای خونه با یه بوی مطبوع خورد به مشامم. انتظار همچین چیزی رو نداشتم. بوی غذا! نمی دونم چه غذایی بود ولی اون چنان تحریک کننده بود که یهویی گرسنم شد. وارد پذیرایی که شدم، تمام لوسترای پذیرایی روشن بود. این اولین بار بود که وقتی وارد خونه می شدم، خونه رو روشن می دیدم. یه جورایی تهِ ته دلم آروم شد. با خودم گفتم: "خب خب، دیگه چی کارا کردی سمانه خانوم؟!"
قیافه ی جدی گرفتم و رفتم سمت آشپزخونه. انتظار داشتم سمانه رو هم با ظاهر آراسته تری ببینم اما یکی از همون تی شرتای گشادش رو با یه شلوار ساده پوشیده بود. خوب براندازش کردم. اون موهای خرمایی رنگ خوشگلش رو که تا کمرش می رسید، گیس کرده بود. داشت سالاد درست می کرد. سرفه ای کردم تا متوجه حضور من بشه اما انگار حواسش این دور و برا نبود چون بدجور تیک خورد.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,11, ساعت : 07:04 بعد از ظهر
خندیدم و گفتم:
_ چته دختر؟ کجا سیر می کنی؟
موهاشو از رو پیشونیش داد پشت گوشش.
_ سلام.
_ علیک سلام.
_ شام درست کردم. خورشت بادمجون. نمی دونستم دوست داری یا نه؟
_ خورشت بادمجون؟! اتفاقا خیلی هم دوست دارم.
مشغول خرد کردن کاهو شد.
_ پس تا لباستو عوض کنی، شامو می کشم.
ابرومو دادم بالا و زل زدم بهش. انگار یه آدم جدید رو به روم بود. اون دختر با زبون مثل نیش عقربش کجا و این دختر آروم و خواستنی کجا! یه تیشرت ساده ی سفید با یه شلوار ورزشی تنم کردم. دست و صورتم رو شستم و رفتم داخل آشپزخونه. میز رو یه نفره چیده بود. پارچ آب رو گذاشت روی میز و خواست از آشپزخونه بره بیرون، دستشو گرفتم.
_ کجا؟
_ می رم تو اتاق.
_ پس خودت چی؟
_ بعدا می خورم.
دستشو گرفتم و پشت همون صندلی نشوندمش. قاشق غذا رو دادم دستش. با تعجب نگام کرد.
_ راستش من دیروز فراموش کردم بگم که لازم نیست آشپزی کنی.
یه دونه گوجه از ظرف سالاد برداشتم و گذاشتم تو دهنش.
_ البته برای من.
دستامو کردم تو جیبام.
_ هر چقدر دلت خواست، می تونی آشپزی کنی اما فقط برای خودت تنها.
بدون توجه به ناله ی شکمم، خواستم از آشپزخونه بیرون بیام.
_ من می تونم همشو امتحان کنم.
_ چی؟
با بغضی که تو صداش پیچید گفت:
_ گفتم اگه بخواین می تونم قبل شما از غذا بخورم تا ....
با انگشت، ضربه ی آرومی به نوک دماغش زدم.
_ ممنون خانم کوچولو اما نشنیدی می گن آدم عاقل از یه سوراخ دو بار گزیده نمی شه؟
ساکت نگام کرد.
از آشپزخونه زدم بیرون و بلند گفتم:
_ راستی داروهاتو فراموش نکن.

****

رو به روی پنجره ی اتاق ایستادم. بارون نم نم می بارید. لای پنجره رو باز کردم و بوی بارونو با یه نفس عمیق فرستادم داخل ریه هام. نیم ساعتی بود که بین کشیدن و نکشیدن یه نخ سیگار درگیر بودم. سیگارو گذاشته بودم بین لبام و مردد تو روشن کردن شعله ی فندک. وقتی بهش گفتم بمونه، یه جورایی پیش خودم فکر می کردم که با موندنش، ذره ذره انتقامم رو ازش می گیرم اما خودمو که نمی تونستم گول بزنم. ته دلم می خواست نزدیکم باشه. همین که می دونستم الان تو اون اتاق خوابیده، آرومم می کرد. بالاخره تصمیم خودم رو گرفتم. نباید می ذاشتم دوباره وسوسه ی کشیدن سیگار پیروز بشه. سیگارو از لای لبام برداشتم و پاکت سیگارو توی دستم مچاله کردم. وارد آشپزخونه شدم. چشمم افتاد به قابلمه ی غذا. همه ی غذاها رو برگردونده بود تو قابلمه. یعنی شب گرسنه خوابیده. کاش گفته بودم بیرون غذا خوردم، یا گفته بودم میل به غذا ندارم. دوباره پاکت سیگارو تو دستم فشار دادم تا مطمئن شدم همه نخ های سیگار توش خرد شدند. در کابینت رو باز کردم و پاکت رو انداختم تو سطل آشغال. خواستم در سطل رو ببندم که چشمم خورد به یه شئی سفید رنگ میون زباله ها. دو پا نشستم جلوی کابینت و سطل رو کشیدم طرف خودم. دست بردم و از بین آشغالا برش داشتم و بین انگشتام گرفتمش. یه گردنبند بود. یه گردنبند با مهره های بزرگ و سفید. همون گردنبند دو هزار تومنی. ایستادم و چشم دوختم به در اتاقش. یه حس شیرین تو وجودم پخش شد. مثل این می مونست که لاتاری برنده شده باشم. با نفرت گردنبند کذایی رو جمع کردم تو مشتم و پرتش کردم میون آشغالا. در سطلو محکم گذاشتنم و سطل رو هل دادم تو کابینت.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,11, ساعت : 11:23 بعد از ظهر
فصل هجدهم

یه ماه بیشتر تا آخر سال نمونده بود. آمار فروش سالیانه ی نمایشگاه رو از اسفند تا اسفند هر سال جمع می بستیم. آمار مربوط به شرکت هم با آرش بود که با اومدن یه حسابدار قابل مثل محسن، کارش خیلی راحت تر شده بود، البته بهتر بود بگم کار هر دوتامون. بیشتر ماشینایی رو که دفعه قبل خریده بودیم، فروش رفته بود. باید مسئول فروشمون رو که تازه از ژاپن برگشته بود، می فرستادم سوئد تا یه قراداد خرید جدید رو با شرکت امضا کنه.
زنگ همراهم به صدا در اومد. نگاه کردم؛ چهار رقم آخرش رو نمی شناختم. شماره ی ناآشنا بود. بی خیال جواب دادن شدم. بی توجه به زنگ تلفن مشغول بررسی آمارا شدم. سرم رو که از روی کاغذا بالا آوردم، ساعت دو شده بود. تا اون جا که تونستم سریع آمارها رو جمع و جور کردم. یه جورایی احساس خستگی می کردم و می خواستم زودتر برم خونه. کتم رو پوشیدم و شروع کردم به جمع کردن پرونده ها که صدای در بلند شد.
_ بله؟
_ ببخشید آقای سپهرتاج، خانم امینی اومدن.
_ امینی؟!
نگاه به ساعت کردم؛ دو و نیم بود. یعنی سمانه نهار خورده بود؟
_ بگین بیان داخل.
کتم رو دوباره پشت صندلی آویزون کردم و نشستم. با به صدا در اومدن در، بلند گفتم:
_ بفرمایید داخل.
جلوی شراره که وارد اتاق شد، از جام بلند شدم و گرم احوال پرسی کردم. یه پالتوی مشکی کوتاه با شلوار همرنگش و یه پوتین کوتاه چرم با پاشنه های بلند پوشیده بود. یه شال سفید هم سرش کرده بود. آرایش صورتش خیلی ملیح بود اما چشماش حسابی آرایش داشت. همیشه از آرایش چشم خانوما خوشم میومد، به خصوص اگر چشمای درشت کشیده ای داشتند، درست عین سمانه.
_ خوبید آقای سپهرتاج؟ مسافرت خوش گذشت؟
_ ممنون، عالی بود.
تو دلم گفتم: "خدا قسمت نکنه، عجب مسافرتی!" اشاره کردم تا بشینه.
_ بفرمایید. در خدمتتون هستم.
نشست روی مبل و کیفش رو گذاشت روی پاش.
_ خواهش می کنم. حقیقتش اینه که من صبح به شمارتون زنگ زدم، جواب ندادید.
پس اون تلفن ناشناس از شراره خانم بود. نمایشی گوشی رو از تو جیبم در آوردم و شروع کردم به بررسی. بی خیال حقیقت، فلسفه ی دروغ مصلحتی این جاست که به درد آدم می خوره.
_ شرمنده، این که آخرش هیجده هست دیگه؟
_ بله.
_ عذر می خوام. متوجه تماستون نشدم.
_ خواهش می کنم. به منشیتون زنگ زدم، گفتن از مسافرت برگشتید و الان دفتر هستید. منم گفتم حضوری بیام دفترتون.
گوشی رو گذاشتم روی میز و با خودم گفتم: "کاش تماس رو جواب داده بودم" کمی خودشو جا به جا کرد.
_ راستش من تو شرکت بابا به یه سری مشکل برخوردم.
قیافشو مظلوم کرد.
_ نمی دونستم چی کار کنم. واسه همین گفتم مزاحم شما بشم.
_ چه جور مشکلی؟
چند تا پوشه از تو کیف بزرگش در آورد.
_ الان داریم آمار مربوط به عملکرد تعاونیا رو در میاریم. راستش حسابا با هم جور نمیاد. من خودم خیلی از حسابداری سر در نمیارم. می دونید یه جورایی میزان سود امسالمون نسبت به سال گذشته هماهنگی نداره. حتی با وجودی که ده تا اتوبوس جدید اضافه شده اما سودمون نسبت به پارسال خیلی کمتره.
_ به حسابدارتون هم گفتید؟
_ به حسابدارمون هم که گفتم، می گه حسابا مشکلی نداره.
_ حسابدارتون کی هست؟ آدم قابل اعتمادیه؟
_ نمی دونم به خدا. الان شش ماهه برامون کار می کنه. به نظر که آدم بدی نمیاد.
مظلوم تر نگام کرد.
_ بابا با مامان رفتن مکه. داداشمم با خانمش ترکیه اس. تمام کارای شرکت و تعاونی افتاده با من.
یکی از پوشه ها رو باز کردم. آمار، مربوط به هزینه های مربوط به تعمیرات اتوبوس ها بود. چند تا برگه دیگه رو زیر و رو کردم. زیر چشمی نگاهی به ساعت کردم؛ ساعت سه شده بود. دیشب که شام نخورده بود. اینم مطمئن بودم که دختره ی سرتق حتی صبحونه هم نخورده. نگاهی به شراره کردم که همچنان نگام می کرد. فعلا بی خیال کیس مناسب. باید یه جوری این دخترو از سر خودم باز می کردم.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,12, ساعت : 11:04 بعد از ظهر
گوشی رو برداشتم و شماره ی آرش رو گرفتم.
_ بله داداش.
_ الو آرش، یه زنگ بزن محسن، بگو خودشو سریع برسونه این جا.
_ زنگ! زنگ نمی خواد، همین جاست. داریم حساب می کنیم امسال چقدر عیدی می تونیم بدیم.
_ بهش بگو آب دستشه، بذاره زمین و تندی بیاد این جا.
_ چه خبر شده؟ نکنه بازم جمشید.
_ آرش!
_ باشه، باشه.
به پنج دقیقه نکشید که آرش و محسن رسیدن. پسره ی فضول، تا نمی فهمید من با محسن چی کار دارم، آروم نمی گرفت. با دیدن شراره نیش آرش باز شد. بعد از یه احوال پرسی گرم، کنار پنجره دفتر ایستاد، اونم گوشه ای که فقط من می تونستم ببینمش. محسن رو با شراره آشنا کردم و مشکلش رو توضیح دادم. پسر محجوبی بود. تو تموم مدت سرش رو انداخته بود زیر و به توضیحات شراره گوش می داد. آرش از اون گوشه با چشم و ابرو اشاره های معنا دار می کرد، حتی چشم غره هایی که پنهون از چشم شراره نثارش می کردم، فایده نداشت. نمی دونم چرا این بشر این قدر دلش می خواست من دوماد حاج امینی بشم. محسن تمامی پوشه ها رو از شراره گرفت و بهش قول داد که تو یه فرصت دو روزه، تمامش رو بررسی می کنه. شراره که رفت، ساعت پنج و نیم شده بود. خیلی سریع کتم رو پوشیدم و گوشیم رو از روی میز برداشتم. بهتر بود تا کس دیگه ای از راه نمی رسید، می رفتم.

****


به خونه که رسیدم غروب شده بود. برخلاف روز قبل، خونه تاریک تاریک بود. چراغا رو روشن کردم. نگاهی به روزنه ی نوری که از اتاق سمانه بیرون زده بود، کردم. خبری از بوی غذا نبود. از سوت کوری خونه دلم گرفت. یاد یه ضرب المثل افتادم که می گه "اگه خونت پر دشمن باشه، بهتر از اینه که خالی باشه" در اتاقش رو آروم باز کردم. روی زمین، کنار تخت نشسته بود و پاهاش رو جمع کرده بود تو شکمش. با شنیدن صدای در سرش رو بالا آورد و با دیدن من سلام کرد. نگاهی به چند تا کتاب که دورش ریخته بود، کردم و جواب سلامش رو دادم.
_ نهار خوردی؟
چهار زانو نشست روی زمین و مشغول جمع کردن کتابا شد.
_ با توام.
با صدایی که انگار از ته چاه در میومد، گفت:
_ میل نداشتم.
_ داروهات چی؟
_ ....
_ نکنه اونا رو هم میل نداشتی؟
_ یادم رفت بخورم.
موهاشو از دور شونه هاش جمع کرد.
_ یادت رفت؟ داروهاتو؟
_ الان می خورم.
_ با شکم گرسنه؟
_ گرسنه نیستم.
چشمام رو بستم و نفسم رو با شدت دادم بیرون. دم در ایستادم و گفتم:
_ با شکم خالی کسی دارو نمی خوره، یه چیزی آماده می کنم.
تکه های مرغ برشته شده رو بدون این که توی دیس بچینم، با همون تاوه گذاشتم روی میز. بی خیال باقی مخلفات شدم و سمانه رو صدا کردم. بسته ی نون باگت رو از تو ماکروویو در آوردم و گذاشتم روی میز. نگاهی به میز کردم. همچین خشک خشک هم زیاد جالب نبود. این دفعه بلندتر صداش زدم تا بیاد. یه شیشه خیار شور رو با یه شیشه ی سس گذاشتم روی میز. این دفعه بیخیال صدا زدنش شدم و مستقیم رفتم داخل اتاق.
_ مگه با تو نیستم؟
نشسته بود لبه ی تخت و زل زده بود به زمین.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,12, ساعت : 11:22 بعد از ظهر
_ گرسنه نیستم.
دستش رو گرفتم و بلندش کردم.
_ سیرم و گرسنم نیست، نداریم. با شکم خالی نمی تونی دارو مصرف کنی.
پشت میز نشوندمش و شروع کردم به خوردن. سمانه زل زده بود به پارچ آب. چنگال رو گرفتم سمتش.
_ شروع کن.
دستش رو از زیر میز بیرون آورد و چنگال رو گرفت. با اشتها مشغول خوردن غذا شدم. برعکس من، شروع کرد به بازی کردن با یه تکه مرغ. دیگه داشت کم کم حوصلم رو سر می برد. یه لقمه براش گرفتم و بردم سمتش. زل زد به لقمه ی تو دستم.
_ بگیرش. منتظر چی هستی؟
یه پوزخند نشست گوشه ی لبم.
_ نترس، چیزی توش نریختم.
نگام کرد و در عرض چند ثانیه چشماش بارونی شد. در حالی که سعی می کرد بغض تو گلوش رو قورت بده، گفت:
_ میل ندارم.
صندلی رو عقب کشید و گفت:
_ اگه اجازه بدید می رم تو اتاق، بعد میام میزو جمع می کنم.
بلند شد و خواست بره که دست چپمو محکم کوبوندم روی میز و فریاد کشیدم:
_ کی بهت اجازه داد بلند شی؟
وحشت زده چرخید و نگام کرد. لقمه ای که براش گرفته بودم رو انداختم تو تاوه. در حالی که سعی می کردم عصبانیتم رو کنترل کنم، غریدم:
_ مثل بچه ی آدم بشین سر جات.
دوباره نشست. چهرش رنگ ترس گرفت. تکیَم رو دادم به صندلی و نگاش کردم. اشکاش مثل جوی آب شروع کرد به ریختن روی گونه هاش.
_ می شه بپرسم این اداهات برای چیه؟
_ ....
_ با غذا نخوردن می خوای به کجا برسی؟
_ ....
_ داروهات! با نخوردن داروهات چی؟
بی صدا اشک می ریخت.
_ من که همون اول سنگامو باهات وا کندم. یادت که نرفته؟ گفتم دیگه بهت اعتماد ندارم. گفتم یا نگفتم؟
_ ....
باز دستمو کوبیدم روی میز.
_ با توام، می گم گفتمت یا نگفتم؟
سرشو تکون داد. نفس بلندی کشیدم و سعی کردم آروم باشم.
_ اگه فهمیدنش این قدر واست مشکله، خودتو بذار جای من. ببین اگه جای من بودی، اونم تو همچین شرایطی، چی کار می کردی؟
_ ....
_ با توام.
سرشو تا اون جا که می تونست پایین گرفت. یه لیوان آب ریختم و تا آخرشو یه نفس سر کشیدم.
_ یه بار بهت گفتم آدم وقتی حرفی می زنه، پاش وایمیسه. حرف خودت بود. خودت خواستی بمونی، اما اگه فکر می کنی دارم در حقت ظلم می کنم، هیچ اجباری نیست.
از پشت میز بلند شدم و انگشتم رو گرفتم سمتش.
_ قبلا یه بار گفتم، بازم می گم، این جا دیگه ناز کش نداری، پس بهتره خودت به فکر سلامتیت باشی.

****

سوییچ و موبایلم رو گذاشتم روی میز. پالتوم رو از تنم در آوردم و خواستم بذارم پشت صندلی که متوجه یه جعبه ی شیرینی، روی میز شدم. جعبه ی شیرینی رو کمی بررسی کردم. کارتی یا نشونه ای همراهش نبود تا معلوم بشه از طرف کیه. برگشتم و در اتاق رو باز کردم. منشی مشغول چک کردن موبایلش بود.
_ خانم بهرامی؟
با شنیدن اسمش یهو پرید.
_ بله.
_ ببینم، جریان این جعبه شیرینی چیه؟

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,12, ساعت : 11:43 بعد از ظهر
گوشی رو برگردوند تو کشوی میزش و گفت:
_ آهان یادم رفت بهتون بگم. اینو صبح آقا حیدر آورد.
_ حیدر! نگفت مناسبتش چیه؟
_ راستش من داشتم با تلفن حرف می زدم، نشد ازشون بپرسم، اونم گفت واسه ی شماست و رفت.
با تعجب به جعبه ی شیرینی نگاه می کردم که صدای بلند شدن در اومد.
_ بیا تو.
آرش با چند تا پوشه وارد شد.
_ سلام رییس.
_ سلام.
رفت سمت میز و پوشه ها رو گذاشت روی میز، خواست برگرده که متوجه جعبه ی شیرینی شد.
_ این شیرینی برای چیه؟
دستامو کردم تو جیبام و جلوی پنجره ایستادم. متوجه حیدر شدم که با یه جعبه ی شیرینی تو دستش یه گوشه ی حیاط ایستاده بود و شیرینی به دو تا از کارکنا تعارف می کرد.
_ خبر ندارم، بهرامی گفت حیدر آورده.
بلند خندید و گفت:
_ آهان، پس برای جناب رییس پارتی بازی کرده.
برگشتم و گفتم:
_ پس تو خبر داری واسه چی داره شیرینی پخش می کنه؟
سرشو تکون داد و گفت:
_ آره ولی مُشتلُق داره ها.
_ مشتلق!
_ آره داداش، اونم مشتلق حسابی. مثل این که بالاخره، بعد این همه سال، داره بابا می شه.
_ واقعا؟! شوخی که نمی کنی؟
کنار من، پشت پنجره ایستاد.
_ شوخیم کجا بود، بنده ی خدا ....
نگاش به حیدر افتاد و گفت:
_ ببین از ذوقش داره همه ی شهرو شیرینی می ده.
_ خبر نداری چند وقت دیگه بچَش به دنیا میاد؟
_ خبر ندارم، ولی مثل این که احتمال زنده موندن بچه خیلی کم بوده، واسه همین به کسی نگفتن، دکتر همین دیروز بهشون گفته بچه می مونه.
_ اینا رو خود حیدر بهت گفت؟
_ کی؟! حیدر؟! خودت می دونی که چقدر خر تعصبه. اینا رو از بهروز شنیدم، می دونی که برادر زنش می شه.
برگشت سمت میز و شروع کرد به باز کردن جعبه ی شیرینی. نگام رو دوختم به حیدر. پدر شدن باید حس خوبی داشته باشه، اونم بعد از چهارده سال.
_ راستی مشتلق ما یادت نره.
خندیدم و گفتم:
_ یکی دیگه داره بابا می شه، مشتلقش رو من باید بدم.
_ چیه داداش؟ داری حسودی می کنی؟
_ حسودی؟ باز روتو زیاد کردی.
خندید و یه گاز به رولت توی دستش زد.
_ راستی نظرت نسبت به این دختره چیه؟
_ دختره!
_ ای بابا، شراره خانم رو می گم، دختره حاجی.
یه شیرینی برداشتم و گاز زدم.
_ دختر خوبیه.
_ اگه بله رو بدی شادوماد، خودم پیغوم می برم واسه ی حاجی.
نگاش کردم، این پسره تا کجا رو که برنامه نریخته.
_ لازم نکرده، مگه خودم چلاغم.
خندید و یه رولت دیگه از تو جعبه برداشت.
_ پس مبارکه.
رولت رو برد بالا و خندید.
_ مثل این که یه شیرینی دیگه هم افتادیم.
نگاهی به شیرینی تو دستم کردم و یه لبخند تلخ نشست رو لبام.

****

در رو که باز کردم، دست بردم به گره ی کراواتم و تا می تونستم کشیدم. کتم رو گذاشتم روی میز و لم دادم روی مبل. بازم چپیده بود تو اون دخمه. دخمه! زیر لب تکرار کردم "دخمه!"
سه چهار تا از دکمه های بلوزم رو باز کردم. تازه ساعت دو بود. حتی بعد از دعوای دیشب، دنبال یه بهونه می گشتم تا از اون تو بکشمش بیرون. از جایی که نشسته بودم اجاق گاز در زاویه دیدم بود. هیچ اثری از قابلمه روی اجاق نبود، چه بهونه ای بهتر از نهار؟ بلند شدم و در اتاق رو باز کردم.
توقع داشتم که مثل همیشه روی تختش نشسته باشه، اما اتاق خالی بود، خالی خالی. احساس کردم قلبم ایستاده. دوباره تمام زوایای اتاق رو از نظر گذروندم. تو یه ثانیه آمپرم بالا رفت. برگشتم و در سرویس بهداشتی و حمام رو باز کردم. لعنت بهش، اون جا هم نبود. دستامو بردم بین موهام و محکم کشیدمشون. یعنی کجا رفته بود؟ باید می رفتم دنبالش، اما کجا؟ سوییچ رو برداشتم و خواستم از خونه بیرون بزنم که تازه متوجه وضعیت لباسم شدم. لباسم کاملا رسمی بود. بدون اون که گره ی کراواتم رو باز کنم، از سر کشیدمش بیرون. باید از کمدم یه دست لباس راحت تر برمی داشتم. شروع کردم به باز کردن دکمه های بلوزم و تند از تنم در آوردمش. در اتاق رو باز کردم. بلوزم رو انداختم روی تخت و رفتم سمت کمد که یهو سر جا خشک شدم. چشمم افتاد به سمانه، کنار کمد دیواری اتاق. با یه اتو تو دستش و مات زده نگام می کرد.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,13, ساعت : 11:27 بعد از ظهر
سمانه هم خشکش زده بود. انتظار دیدن من رو، اون موقع روز نداشت. معلوم بود حسابی ترسیده و جا خورده. نمی دونم حالت صورتم چطور بود، ولی انگار با دیدن من ترسش مضاعف شده بود.
_ مَ .... مَن ....
کنار کمد نشسته بود و یه چند تا لباس چروک کنارش و میز اتو مقابلش بود. دستام رو گرفتم به کمر. چشمام رو بستم و نفسی از سر آسودگی کشیدم.
_ تو چی؟
_ من ....
_ اومدی این جا لباسا رو اتو کنی؟
مظلوم سرشو تکون داد.
_ من لباسا رو شستم. خواستم اتو بزنم، اما میز اتو این جا بود، منم ....
دستمو بالا آوردم و گفتم:
_ بسه دیگه، نمی خواد واسه یه اتو کشیدن این قدر توضیح بدی.
سرش رو پایین انداخت، حالا صورتش قرمز شده بود و با انگشتاش بازی می کرد. داشتم به دلیل تغییر رفتارش فکر می کردم که متوجه شدم بدون لباس جلوش ایستادم. خندم رو به بدبختی فرو دادم. بعد از اون همه حرصی که به خاطرش خورده بودم، بدم نمیومد تلافی کنم. هنوز چند تا بلوز دیگه داشت تا اتو کنه. دوست داشتم یه کم عضله هام رو نشونش بدم. جلوی کمد لباس، درست در فاصله ی نیم متریش ایستادم و وانمود کردم به دنبال پیدا کردن یه راحتی هستم. شروع کردم به باز کردن کمربندم. نیم نگاهی به من کرد و خواست بلند بشه.
_ کجا؟ هر وقت اتو زدنت رو تموم کردی، برو.
_ می رم و برمی گردم.
_ نمی خواد، تمومش کن و برو.
بدون اون که سرشو بالا بیاره، اتو رو دوباره برداشت. منم در حالی که باز تو دلم عروسی گرفته بودم، شلوارمو با یه راحتی عوض کردم. داشتم به چهره ی سرخ شدَش آروم می خندیدم. سرشو همچین زیر انداخته بود که پیشونیش داشت می خورد به کاشی اتاق، خوب تلافی کرده بودم.
یه تی شرت برداشتم و لبه ی تخت نشستم.
_ صبحونه خوردی؟
_ یه چیزی خوردم.
سرش هنوز پایینِ پایین بود.
_ سمانه وقتی باهات حرف می زنم، سرتو عین چی پایین ننداز، نهار چی؟
سرش رو بالا آورد. موهاش پخش صورتش شده بود. این بار تلاشی برای فرستادنش به پشت گوشش نکرد.
_ الان گرسنه نیستم.
_ مگه باید گرسنه باشی تا به اون بدن درب و داغونت غذا برسونی؟
موبایلم رو برداشتم.
_ چی می خوری سفارش بدم؟
_ فرقی نمی کنه.
غذا رو که سفارش دادم، دنبال یه بهونه ی دیگه واسه موندن تو اتاق بودم. یکی از بلوزای مورد علاقم رو برداشت و مشغول اتو کشیدن شد. یه جورایی دلم می خواست یه کم دیگه حالشو بگیرم. تی شرت رو از کنارم برداشتم و در حین پوشیدنش گفتم:
_ چه خبر؟
سرش رو بالا آورد و گفت:
_ خبر؟
_ کسی امروز نیومد؟
_ نه.
یقه ی لباسو مرتب کردم.
_ کسی قرار بود بیاد؟!
_ نه، اما گفتم شاید جمشید اومده باشه.
با ترس گفت:
_ جمشید؟
موهاشو فرستاد پشت گوشش و ادامه داد:
_ نه به خدا، جمشید این جا نیومد، می تونی از نگهبانی بپرسی.
_ چرا هول کردی؟ باشه، باشه، متوجه شدم.
از جا بلند شدم و در حالی که گوشه های لباس رو پایین می کشیدم، ادامه دادم:
_ گفتم شاید باز اومده باشه یکی دیگه از داروهای باباشو روی من امتحان کنه.
اول خاموش خیره شده بود به من، بعد که نیش کلامم رو گرفت، سرش رو پایین انداخت. خواستم از اتاق بیرون بیام که صدای جیغش اتاق رو پر کرد.
دستگیره درو رها کردم و شوکه زده، برگشتم سمت سمانه.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,13, ساعت : 11:46 بعد از ظهر
_ چی شد؟
_ ....
_ ببینم، زدی خودتو سوزوندی؟
نگاش به زمین خشک شده بود. مقابلش زانو زدم.
_ ببینم دستتو.
اشاره ای به میز اتو کرد.
_ من نمی خواستم.
نگاهی به میز اتو انداختم و بلوز روی میز. بلوز مورد علاقم رو از روی میز برداشتم و بالا آوردم. دقیقا شکل و سایز خود اتو یه سوراخ تو قسمت بالای لباس گرون قیمتم ایجاد شده بود.
_ باور کن. به خدا نمی خوا ....
به خاطر یه بلوز بغض کرده بود!
_باشه، باشه.
شروع کرد به شکوندن انگشتاش. حسابی ترسیده بود. فقط برای یه بلوز! بلوز رو گرفتم بالا.
_ نگاه کن، این فقط یه بلوزه، حالا سوخته، گریه که نداره، خب؟ آروم باش. آروم، خب؟
اشک چشمش رو گرفت و سرش رو تکون داد. باورم نمی شد این دختر این قدر حساس شده باشه.
سفارش ها همزمان با تمام شدن اتوی لباسا رسید. به سلیقه خودم غذا گرفته بودم. این بار خوراک ماهیچه با پلو. با اشتها شروع کردم به غذا خوردن. هر از گاهی نیم نگاهی به سمانه مینداختم که داشت با غذاش بازی می کرد. خوب می فهمیدم درگیر قضیه ی بلوزه، شایدم از تیکه ای که بهش انداخته بودم، شایدم از هر دو. چاره ای نبود. با این وضع جسمیش، لازم بود یه کم نازش رو می کشیدم. قاشق غذام رو از گوشت و برنج پر کردم و بردم سمت دهنش. سرش رو بالا گرفت و متحیر نگام کرد. اخمی کردم و با اشاره ی ابرو بهش گفتم:
_ منتظر چی هستی؟
قاشقش رو بالا آورد و گفت:
_ قاشق خودم هست.
تابلو بود نسبت به قاشق دهنی بد دله.
_ چرا نمی خوری؟ زود باش دیگه.
_ ....
_ نکنه از قاشق دهنی بدت میاد؟
قاشقش رو محکم گرفت تو دستش.
_ تا حالا کله پاچه خوردی؟
نگام کرد و کلشو تکون داد.
_ اگه بد دلی، فقط چشماتو ببند و فکر کن داری کله پاچه می خوری.
_ من با قاشق خودم می خورم.
ابروهام رو کردم تو هم و قاشق رو جلوتر گرفتم.
_ دِ یالا، منتظر چی هستی؟
آروم سرش رو آورد جلو و قاشق رو به دهن برد. فرصت جویدن قاشق اول رو بهش ندادم و قاشق بعدی رو پر کردم. مطمئن بودم فردا قبل از این که بخوام دست به کار بشم و بهش از قاشق خودم غذا بخورونم، خودش غذاش رو می خوره.

فصل نوزدهم

دو ساعتی می شد که مشغول نوشتن یه قرارداد جدید بودم، اما نمی تونستم فکرم رو متمرکز کنم. ذهنم حسابی درگیر بود. امروز پنج شنبه بود. یه هفته از اون شب کذایی گذشته بود و هیچ خبری از جمشید نشده بود. تا اون جا که محسن برام خبر آورده بود، تو این چند روز خبری از جمشید تو محلشون نبوده. بعید می دونستم به همین راحتی گورش رو گم کنه. معلوم نبود این بار در حال کشیدن چه نقشه ایه. تا اون جا که می تونستم باید احتیاط می کردم. نباید از وجود سمانه تو خونه ی من مطلع می شد، چون اون موقع اولین کسی که سعی می کرد برای گرفتن انتقامش استفاده کنه، همین دختر بود. زنگ تلفن به صدا در اومد. بازم شماره ی ناشناس. ترجیح دادم این بار جواب بدم.
_ بله؟
_ سلام آقای سپهرتاج، رادمنش هستم.
رادمنش! یه صدای ظریف و زنونه، اما پر تحکم. کجا این صدا رو شنیده بودم؟
_ بله، بفرمایید سرکار خانم.
_ منشیتون هفته ی قبل با من تماس گرفتن. گویا تصمیم داشتید دکور اتاق خواب رو تغییر بدید.
منشی؟ تماس؟ آهان! این همون آلبالو بود، آلبالو!
دستی کشیدم به پیشونیم و زیر لب زمزمه کردم: "تو روحت آرش"

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,14, ساعت : 12:03 قبل از ظهر
_ بله، بله خانم رادمنش. من زودتر از این منتظرتون بودم.
_ آقای سپهرتاج من به منشیتون هم عرض کردم، چون نزدیک عیده، سرمون به شدت شلوغه. امروز هم بین ساعت یک تا سه که وقت نهاره، می تونم بیام، شما مشکلی ندارید که؟
_ یک تا سه.
نگاهی به ساعت انداختم، خب می تونستم کارامو زودتر تمام کنم، ساعت یک برم و بقیه روز خونه باشم.

****

وارد لابی که شدم، منتظر ایستاده بود. این بار هم یه مانتوی قرمز خیلی جیغ پوشیده بود. نمی دونم این دختر چه ارادتی به این رنگ داشت. بعد از سلام و احوال پرسی وارد آسانسور شدم و دکمه طبقه نهم رو زدم. نیم نگاهی بهش انداختم. ساکت ایستاده و به جلو چشم دوخته بود. دختر خوشگلی بود. حدودای بیست و پنج سال رو داشت. یه جور پختگی خاص تو رفتارش بود که خوشم میومد. نگاهی به دست چپش انداختم، حلقه ای تو دستش نداشت. به قول آرش هنوز سندش بی نام بود. چشم دوختم به در آسانسور. بدم نمیومد با حضور این دختر، یه کم سمانه رو اذیت کنم.
این جوری بهتر می شد تلافی اون همه بی محلی رو بکنم. در رو باز کردم و تعارفش کردم تا وارد بشه. راهرو رو که رد کردیم، چشمام افتاد به سمانه که وسط سالن ایستاده بود. چند تا رو میزی هم تو دستش بود. یه تاپ سفید با یه شلوار سفید ورزشی پوشیده بود. موهاش رو گیس کرده بود و انداخته بود یه طرف شونش. انتظار دیدن من رو تو این موقع روز نداشت، اونم کنار یه دختر. رادمنش با دیدن سمانه، اول سلام کرد. در جواب سلام خانم رادمنش، اخم خوشگلی کرد و سلام آرومی داد. رادمنش چشماشو ریز کرد و زوم کرد رو صورت سمانه. هنوز کبودی گوشه ی لب سمانه و خراشی که موقع تصادف رو صورتش افتاده بود کامل از بین نرفته بود. اخم کرد و قبل این که به طرف اتاق خواب بره، چرخید سمت سمانه و گفت:
_ بی زحمت می شه یه لیوان آب به من بدید.
قبل از این که به دنبالش برم، زیر چشمی نگاهی به سمانه که داشت رومیزی ها رو تو دستش فشار می داد، انداختم. تیرم حسابی به هدف خورده بود.سرخوش از گرفته شدن حال سمانه، در اتاق رو بستم. دختره با دیدن در بسته ی اتاق، سگرمه هاش رو بیشتر کرد. معلوم بود به مذاقش خوش نیومده. نگاهی به اتاق انداخت و گفت:
_ می شه بگید مشکل این اتاق چیه؟
لحن محکم و طلبکارانه ی صداش خوشیم رو زایل کرد. دستام رو گرفتم به کمر و با همون لحن گفتم:
_ کل رنگ این اتاق، کل رنگش مشکل داره، از سر تا پا.
_ اما ترکیب رنگا که هارمونی زیبایی ایجاد کرده، چطور می گید ....
_ خانم محترم، من تو این اتاق آرامش ندارم.
_ اما این یکی از بهترین طرح هاییه که من زدم.
_ بهترین؟ من حتی نمی تونم شبا درست بخوابم.
یه لحظه لبخند گوشه ی لبش نشست که زود محو شد. نگاهی متفکرانه ای به من انداخت و گفت:
_ خانمتون هم همین حالت رو دارن؟
_ خانمم؟
_ بله دیگه، ایشونم مثل شما، تو این اتاق آرامش ندارن؟
تازه رادارم فعال شد. شوکه، نگاش کردم! دختره ی بگم چی چی! این دختر زیادی فکرش مثبت هجده بود. شاید بهتر بود مشاوره مسایل جنسی می شد تا دکوراتور داخلی ساختمان. سرمو تکون دادم و پوفی کردم. تا اون جایی که می تونستم سعی کردم صدام روش بلند نشه.
_ ببینید خانم محترم، من دارم بهتون می گم با این رنگ مشکل دارم و ....
صدای ضربه به در اتاق بلند شد و به دنبالش سمانه خیلی با وقار داخل شد. هنوز اون اخم خوشگل رو صورتش مونده بود. لیوان آب رو با پیش دستی زیرش، گرفت سمت دختره. دختر لیوان رو برداشت و قبل این که آب بخوره، گفت:
_ خانم سپهرتاج، شوهرتون می گه رنگ اتاق خوابتون باعث به هم خوردن آرامشش شده. شما هم همین مشکل رو دارید؟
سمانه با چشمای گرد شده نگام کرد. صورتش اون قدر با نمک شده بود که دلم می خواست لپاشو محکم گاز بگیرم. بیچاره نمی دونست چی بگه و نگاش به من بود. لبم رو از داخل گاز گرفتم تا به قیافه ی گیجش نخندم. بدم نمیومد یه کم سر به سرش بذارم. واسه همین هیچی نگفتم و نگاش کردم. با خودم گفتم "اینم عوض اخمی که رو صورتت نشوندی خوشگله" وقتی دید هیچی نمی گم، روی نوک پاش ایستاد و سرش رو آورد نزدیک گوش من و آروم گفت:
_ من چی باید بگم؟

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,14, ساعت : 12:25 قبل از ظهر
لبخندی به دختره که داشت تک تک رفتارای ما رو بررسی می کرد، زدم. سرمو خم کردم و کنار گوشش گفتم:
_ هر چی که دلت خواست بگو.
گنگ نگام کرد. وقتی دید چیزی نمی گم، نگاش رو از من گرفت و چشم دوخت به رادمنش که هنوز منتظر جواب بود. موهاشو از جلوی پیشونیش فرستاد عقب.
_ والا چی بگم. به نظر منم یه کم رنگش تنده.
نگاهی به دیوارای اتاق کرد و گفت:
_ یه جوری آدمو آتیشی می کنه.
رادمنش با حیرت به کبودی کنار لب سمانه نگاه می کرد. گلومو یه نیشگون بزرگ گرفتم تا راحت تر خندم رو قورت بدم.سمانه متوجه تغییر حالت من شد و با لکنت ادامه داد:
_ خب من که با این رنگ راحتم و مشکلی ندارم، ولی چی بگم، خب یه جورایی هیجانش زیاده. چه جور بگم، پر حرارته.
دختره که نگاهش هنوز به کبودی گوشه ی لب سمانه بود، با حیرت گفت:
_ یعنی تاثیر این رنگ این قدر زیاده؟
دیگه از زور خنده داشتم خفه می شدم. با گفتن "یه لحظه من رو ببخشید" از اتاق بیرون زدم و رفتم تو دستشویی و خندم رو ول کردم. نفهمیدم چه مدت خندیدم، ولی مدت ها بود که این جور، از ته دل نخندیده بودم. یه جورایی دلم می خواست منظور این دختره رو می فهمید و اون وقت عکس العملش رو می دیدم. صورتم رو آب زدم تا کمی از قرمزیش کم بشه. نفس بلندی کشیدم. حسابی حالم جا اومده بود.
سرخوش برگشتم داخل اتاق. خانم رادمنش با سمانه لبه ی تخت نشسته بود و یه لپ تاپ رو پاش گذاشته بود. سمانه سرش رو از روی لپ تاپ بالا آورد و با تعجب نگام کرد. رادمنش با دیدن من گفت:
_ آقای سپهرتاج این دفعه چند تا طرح با خودم آوردم. هر کدوم رو که شما و خانمتون انتخاب کردید، همون رو اجرا می کنیم. ببینید، همشون مدلای امسالن.
کنار سمانه، رو تخت نشستم. یک به یک مدلا رو نشون می داد و در موردشون توضیح می داد. به یکی از طرح ها که رسید سمانه از ذوق بالا پرید و دستاشو به هم زد.
_ وای این خیلی خوشگله. عین اتاق شهرزاد قصه گو، تو قصه های هزار و یک شب می مونه.
نگاه که کردم، یه اتاق با ترکیبی از رنگ های طلایی، کرم، قهوه ای و سفید بود. یه تخت قهوه ای بزرگ ضلع شمالی اتاق که پرده های سفید تور از سقف و دور تا دور تختخواب آویزون شده بود. طرح بدی نبود، ولی روی هم رفته زیادی تجملاتی بود. نگاهی به صورت خوشحال سمانه انداختم. نمی دونستم چرا خوشحالی این دختر این قدر باعث خوشحالیم می شه. وقتی دید دارم نگاهش می کنم، تازه یاد موقعیتش افتاد. سرش رو زیر انداخت و با انتهای موهاش مشغول بازی شد. دختره وقتی دید چیزی نمی گم، مشغول نشون دادن بقیه ی طرح ها شد. سمانه با گفتن الان برمی گردم، از اتاق بیرون رفت. طرح ها که تموم شد، همون طرحیکه سمانه خوشش اومده بود رو انتخاب کردم. وقتی برای دومین بار نگاش کردم، بیشتر خوشم اومد. سمانه راست می گفت، آدم رو یاد قصه های هزار و یک شب مینداخت. رادمنش در حال جمع کردن لپ تابش بود که سمانه با سینی چای برگشت. چای رو که تعارف کرد، دختره دستش رو جلوی سینی گرفت.
_ وای نه عزیزم. راستش الان گرسنمه، اگه چای بخورم، معدم دود می کنه.
سمانه موهاشو فرستاد پشت گوشش.
_ منم هنوز ناهار نخوردم. اگه قابل می دونید، نهارو مهمون ما باشید.
انتظار داشتم دختره رد کنه، اما صورتش بازتر شد.
پشت میز نشسته بودم و داشتم به سمانه که غذا رو روی میز می چید، نگاه می کردم. با پاهام ضرب گرفته بودم. از سیاستش خوشم اومد. می خواست من رو در برابر عمل انجام شده قرار بده. دختره خودشو با سالاد مشغول کرده بود. سمانه دیس غذا رو گذاشت روی میز. برای نهار ماکارونی درست کرده بود، غذای مورد علاقه من، به خصوص که چربش هم کرده بود. اول برای مهمونمون غذا کشید، بعد با تردید بشقاب من رو برداشت و دو تا کفگیر ماکارونی گذاشت. خودمو با سالاد مشغول کردم. اگه این سالاد مشکل داشت تا حالا باید رو این دختره عمل می کرد. سمانه هم آروم غذاشو می خورد و هر از گاهی زیر چشمی نگاهی به من مینداخت.
_ آقای سپهرتاج شما چرا نمی خورید؟
سرم رو بالا گرفتم و به دختره ی فضول نگاه کردم.
_ من؟ حقیقتش، حقیقتش خیلی ماکارونی خور نیستم.
_ چرا؟ غذای به این خوشمزگی، خانمتون هم خیلی خوشمزه درستش کردن.
داشتم فکر می کردم که به این دختره چی بگم که سمانه قاشق غذاشو پر کرد و به طرف من گرفت. با اخم نگاش کردم. یه لبخند شیرین، ولی موذیانه رو صورت خوشگلش نشست. قاشقش رو کمی جلوتر گرفت و با یه لبخند گفت:
_ عزیزم، چشماتو ببند و فکر کن داری کله پاچه می خوری.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,14, ساعت : 02:30 بعد از ظهر
مات نگاش کردم. عین جمله ی دیروز خودم رو تحویل خودم می داد. سیاست خودم رو داشت خرج خودم می کرد، ولی چی گفت؟ عزیزم!
رادمنش میخ ما شده بود. من که بد دل نبودم، با ماکارونی هم مشکلی نداشتم. این جور که این دختر غذاشو می خورد و هنوز پس نیفتاده بود، بعید بود که یکی از داروهای بابای جمشید توش ریخته شده باشه. آب دهنم رو قورت دادم و سرم رو جلو آوردم. هنوز غذام رو نجویده بودم که قاشق دوم رو پر کرد و گرفت سمت دهنم. خب! پس قصدش تلافی بود و می خواست از موقعیت سوءاستفاده کنه. در جواب لبخندش یه لبخند پهن تر زدم و قاشق دوم رو هم از دستش خوردم. تازه نگام افتاد به رادمنش که داشت با یه لبخند معنی دار ما رو نگاه می کرد. دختره ی منحرف! خوب می دونستم فکرش الان داره کجاها پرواز می کنه. چاره ای نبود. واسه ی این که فکراش از مثبت هجده بالاتر نزنه، بشقاب ماکارونی رو کشیدم جلو و مشغول خوردن شدم.
بعد از نهار با همدیگه رادمنش رو تا دم در بدرقه کردیم. با بسته شدن در، برگشتم سمت سمانه که داشت به وضوح در می رفت.
_ کجا خانم کوچولو؟
برگشت و سعی کرد بازوش رو از توی دستم خارج کنه.
_ آی، دستم.
فشار دور بازوش رو کمتر کردم و در عوض آروم چسبوندمش به دیوار.
_ حالا دیگه واسه من نقشه می کشی؟
هیچ تقلایی برای بیرون کشیدن خودش از حصار دستام نکرد. در حالی که سعی می کرد خندش رو مهار کنه، زل زد تو چشمام و گفت:
_ نقشه؟ کدوم نقشه؟
فشار دستم رو کمتر کردم و خودم رو بهش نزدیک تر.
_ که کدوم نقشه؟ هــــا؟
یه لبخند قشنگ رو لباش نشست. تازه متوجه یه چال گوشه ی سمت راست صورتش شدم. وقتی می خندید یه چال کوچولوی خوشگل میفتاد سمت راست لبش. چطور تا حالا متوجهش نشده بودم؟ بیشتر خودمو نزدیکش کردم.
_ حالا دیگه حرف خودمو به خودم تحویل می دی؟
گرمای نفسش داشت می خورد تو صورتم.
_ کدوم یکی حرفتو می گی؟
_ کدوم یکی حرفم؟
با دستم لاله ی گوشش رو نوازش کردم.
_ پس خانم کوچولومون می خواد با من کَل بندازه.
در جواب من فقط یه لبخند خوشگل دیگه نشست رو لباش. پشت اون یکی دستم رو کشیدم رو صورتش و نوازش وار حرکت دادم. سرم رو بردم نزدیک صورتش.
_ نمی ترسی یه وقت کم بیاری و ببازی؟!
_ عمرا.
چشماش حالا شیطون شده بود.
_ عمرا چی؟!
لبخند پهنی زد و گفت:
_ عمرا که تو کل انداختن کم بیارم.
سرم رو بردم تو فاصله ی چند سانتیمتریش. چشم دوختم به لباش که کمتر از پنج سانتیمتر با من فاصله داشت.
_ قبول، منم از خُدامه.
صدام رو کشیدم و گفتم:
_ ولی می دونی خوشگله، این دفعه اگه ببازی، خیلی گرون تر برات در میاد.
تو یه لحظه لبخند از رو لباش محو شد. شیطنت چشماش یهویی تبدیل شد به یه عالمه غصه. هر دو تا کف دستشو گذاشت روی سینم و تا جایی که زور داشت فشار داد. یه کم خودم رو ازش دور کردم. تو یه آن بدنشو کشید پایین و از زیر بازوم خودشو آزاد کرد و مستقیم رفت سمت اتاقش. بلند خندیدم و گفتم:
_ دیدی هنوز شروع نکرده، کم آوردی خانوم خانوما.
قبل این که در اتاق رو ببنده، بلند گفت:
_ عمرا.

فصل بیستم

فقط بیست روز تا شروع سال نو مونده بود. به شدت درگیر کارای نمایشگاه و شرکت بودم. سفارشای جدیدی که از ژاپن داده بودم، امروز رسیده بودن و کارگرا مشغول جا به جاییشون بودن. آرشم درگیر شرکت بود. امسال با وجود حسابدار قابلی مثل محسن، خیلی از مشکلاتمون کم شده بود. تو این مدت کم، درایت زیادی از خوش نشون داده بود. به خصوص این که دست حسابدار شرکت حاج امینی رو هم تو دزدی از شرکت رو کرده بود. آرش به گوشم رسونده بود که شراره بهش پیشنهاد کار تو شرکتشون رو داده که محسن قبول نکرده. آرش هم دو روزی بود که مرخصی گرفته بود و همه کارها دست خودم بود. این جور موقع ها بود که قدر این پسر رو می دونستم.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,14, ساعت : 07:45 بعد از ظهر
تا شب درگیر سر و سامون دادن به کارام بودم. تو این دو هفته، سمانه از خونه بیرون نرفته بود. به تمام شرایطی که براش گذاشته بودم کامل عمل می کرد. شب که به خونه می رسیدم، همه چراغا روشن بود. با این حال خودش رو موقع اومدن من قایم می کرد و از اتاق بیرون نمیومد. گاهی وقتا دلم می خواست بیاد و کنارم بشینه، منم براش از تمام اتفاقایی که اون روز برام افتاده بود بگم، مثل باقی زن و شوهرا. نمی دونم چرا ولی امشب طاقت دوری ازش رو نداشتم. دلم براش پر می کشید. وارد خونه که شدم، یه گرمای دلپذیر وجودم رو گرفت. یه نگاه به در بسته ی اتاقش انداختم. نمی تونستم خودمو گول بزنم، دلم بدجور هواشو کرده بود. شاید بهتر بود از همون اول از خودم دورش می کردم. در اتاقش رو باز کردم. نشسته بود لبه ی تخت و پاهاشو جمع کرده بود تو سینه. عروسکش رو تو بغل گرفته بود. با دیدن من، سلامی کرد ولی از جاش تکون نخورد. رفتم کنارش لبه ی پنجره نشستم و خیره شدم بهش. نگام نکرد اما عروسکش رو محکم تر تو بغل گرفت.
_ پاشو آماده شو.
سرش رو بالا آورد و گنگ نگام کرد.
_ چرا این جوری نگام می کنی؟
_ ....
_ مگه حرف عجیبی زدم؟
_ می خوای منو برگردونی؟
اون چنان مظلوم گفت که خندم گرفت. دماغش رو گرفتم و محکم کشیدم.
_ نه خانم خوشگله. می خوام ببرمت بیرون.
_ ....
_ نگو که حوصلت تو این خونه سر نرفته.
یه آن چشماش چراغونی شد. از جا پرید و رفت سمت کمد لباساش اما یه لحظه ایستاد.
_ خب معطل چی هستی؟ من که آمادم.
برگشت و نگام کرد. برق چشماش خاموش شده بود. دوباره نشست لبه ی تخت.
_ چی شد؟ چرا پنچر شدی؟
_ با این صورت درب و داغون آخه کجا می شه رفت؟
خم شدم و چونش رو گرفتم. دقیق تو صورتش نگاه کردم. هنوز یه کم خراشیدگی از تصادف رو صورتش مونده بود.
_ اون قدرا تابلو نمی زنه. کافیه یه کم از این سفید کننده ها که زنا می زنن، بزنی تا کامل محو بشه. پاشو دختر که دیر شد.
نگاهی به میز آرایشش انداخت و بلند شد. یهو یاد چشمای شراره افتادم.
_ از این پودرا که دخترای دیگه می زنن پشت پلکاشون، از اونا هم بزن.
با انگشت به دور تا دور چشماش اشاره کردم.
_ یه خط مشکی هم این جاها بکش.
بعدم بدون اهمیت به نگاه متعجب سمانه، از اتاق بیرون اومدم.

****

تو رستورانی که پاتوقم محسوب می شد، پشت میز نشسته بودیم. سمانه داشت منوی غذا رو نگاه می کرد و من هم زوم کرده بودم روش. یه مانتوی آبی با یه شلوار کتونی سفید پوشیده بود. یه روسری سفید هم سرش کرده بود. یه آرایش خیلی قشنگ رو صورتش بود. لباش رو صورتی کرده بود. حالا دیگه از اون لکه های تیره تو صورتش هیچ اثری نبود. از همه قشنگ تر چشماش بود که دلم نمیومد از نگاه کردنش دل بکنم. پشت پلکاشو یه کم تیره کرده بود و یه خط مشکی دور تا دور چشماش کشیده بود که خیلی به عسلی چشماش میومد. حجم مژه هاش هم حالا دو برابر شده بود و خوشگلی چشماش رو چند برابر کرده بود. با کشیده شدن چیزی به ساق پام به خودم اومدم. تازه متوجه شدم که سمانه با نوک پوتینش به پاهام می کشه.
_ چیه؟
در حالی که سعی می کرد نخنده، منو رو تکون داد و گفت:
_ اومدن سفارشا رو بگیرن.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,14, ساعت : 10:26 بعد از ظهر
تازه متوجه گارسون که کنارمون ایستاده بود شدم. با یه لبخند داشت نگامون می کرد. از نگاهش به سمانه خوشم نیومد. اخمام رو کشیدم تو هم و سفارشم رو دادم. برای این که دوباره سوتی ندم، با سرفه ای گلوم رو صاف کردم و گفتم:
_ امروز رادمنش زنگ زد. قرار شد فردا بیان برای عوض کردن دکور اتاق. این جور که می گفت، دو روزی کار داره. تو فقط درو براشون باز کن و برو تو اتاقت. اگه تونستم خودم یه سر میام.
سرشو تکون داد و گفت:
_ نهار چی؟
_ برای نهارشونم زنگ می زنم رستوران یه چیزی سفارش می دم.
یه کم فکر کرد و گفت:
_ می شه یه سوال بپرسم؟
تو دلم بهش گفتم: "دوتا سوال بپرس خوشگله" اما بجاش بی تفاوت گفتم:
_ بپرس. البته به شرطی که خصوصی نباشه!
_ چرا دکور اتاق خوابو عوض کردین؟ به نظر من که خیلی قشنگ بود.
فقط همین؟! تکیم رو دادم به صندلی و گفتم:
_ خب اون اتاق مخصوص من طراحی نشده بود.
زل زده بود به من و منتظر ادامه ی حرفام بود. سرفه ای کردم و ادامه دادم:
_ خب چطور بهت بگم، اون اتاق مناسب متاهلا دکور شده.
یه نگاه عمیق به صورتش کردم.
_ منم که به نوعی هنوز مجردم. واسه همین اون اتاق به درد من نمی خورد.
ساکت نگام کرد. هنوزم منتظر ادامش بود. یعنی باید مساله رو بیشتر براش می شکافتم؟! بابا این دختر زیادی صفر کیلومتر بود.
_ ببین، رنگ قرمز برای کسی که مجرده ....
اخمای خوشگلش رو کرد تو هم.
_ شما که به زودی ازدواج می کنید، با همون دختر قشنگه که گفتی.
ابروهام بی اراده پرید بالا.
_ فکر نمی کنم از رنگ قرمز بدش بیاد، چون تو عروسی داداشش یه لباس قرمز پوشیده بود.
از حرصی که تو صداش موج می زد، لذت می بردم. یعنی تو وجود این دختر حسادت زنانه ای هم وجود داشت که برای من خرج کنه. یه حس خوب تو وجودم پخش شد. چه خوب یادش مونده بود شراره اون شب چه رنگی پوشیده. یه جورایی دلم می خواست بیشتر حسادتش رو تحریک کنم و از این حس خوب لذت ببرم. یه قلپ آب خوردم و گفتم:
_ شراره مسئولیت شرکت پدرشو به عهده گرفته. منم که درگیر کارای آخر سال نمایشگاهم. سر هر دوتامون خیلی شلوغه. تازه کارای مربوط به طلاقمون هم مونده. تا اون موقع یه خورده زمان می بره. واسه همین بهتر دیدم دکوراسیون اتاقم رو همین حالا تغییر بدم.
سرش رو انداخت پایین و چیزی نگفت. ادامه دادم:
_ در مورد سلیقه ی شراره هم خبر ندارم. طراحی خونه رو می ذارم به عهده ی خودش. هر جور که خواست دکور کل خونه رو بچینه. حتی اگه دلش خواست، می تونه کل خونه رو قرمز کنه.
یه قلپ آب خوردم.
_ شایدم خونه رو بالکل عوض کردم.
_ اما اون جا که خونه ی خوبیه!
_ منم نمی گم خونه ی بدیه.
یه جرعه دیگه از لیوان آب خوردم.
_ اما من خاطرات خوبی ازش ندارم.
خیره شد تو چشمام. انگار که داشت تو چشمام دنبال یه چیزی می گشت.
_ چیه؟ چرا این جوری زل زدی بهم؟
سرش رو انداخت پایین و غمگین گفت:
_ امکان داره یه روز اون خاطرات بد پاک بشه؟

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,14, ساعت : 11:00 بعد از ظهر
پاک بشه؟!
پوزخندی زدم و با انگشت به سینم زدم.
_ می دونی، یه همچین خاطراتی رو شاید بشه از این جا محو کرد.
با انگشت به سرم اشاره کردم.
_ اما از این جا، نه.
سرمو بردم نزدیک صورتش و گفتم:
_ می دونی چرا؟
_ ....
_ چون بعضی خاطرات مثل یه دمل چرکی این جا خونه می کنن. یه دمل که هر از گاهی با یادآوریشون سر باز می کنن و چرک و عفونتش سر تا سر بدنت رو پر می کنه.
چشماش رو سینم ثابت موند. صورتش غمگین شد. غمگین تر از همیشه. دوباره با حرفام ناراحتش کرده بودم.
موقع شام حرفی زده نشد. اشتهاش پاک کور شده بود و فقط با غذاش بازی می کرد. حتی وقتی که قاشق غذام رو پر کردم و به طرفش بردم، با گفتن میل ندارم سرش رو پایین گرفت.
از رستوران که بیرون زدیم، ازش خواستم تا یه مسافتی رو پیاده روی کنیم. مطیع، شونه به شونم حرکت می کرد. تو پیاده روی خیابون قدم برمی داشتیم. هوا سوز بدی داشت اما پیاده رو کم و بیش شلوغ بود. سمانه کاپشن سفیدش رو که به دست گرفته بود، پوشید و دستاشو برد زیر بغلش. دست بردم و یقه کاپشنش رو براش صاف کردم.
_ می شه منم یه سوال ازت بپرسم؟
خیلی بی تفاوت گفت:
_ به شرطی که خصوصی نباشه!
خندم گرفت. دختره ی بگم چی، داشت کم کم یاد می گرفت حرفای خودم رو عینا به خودم تحویل بده. ایستادم مقابلش و زل زدم تو چشماش.
_ اون عروسکه، اون عروسک زشتی که همیشه تو بغلته، اونو جمشید بهت داده؟
ابروهاش خیلی سریع کشیده شد تو هم.
_ اون عروسک اصلنم زشت نیست.
بازوش رو گرفتم.
_ پس اون عروسک لعنتی یادگار جمشید خانته.
_ آخ.
_ واسه همینه که همیشه تو بغلته. برای همین ازش دل نمی کنی. ها؟
صورتش از درد مچاله شد. چونش لرزید و اشکاش آروم جاری شد. بعد یهو تو یه لحظه بغضش ترکید و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن، درست وسط پیاده رو میون اون همه آدم. مات زده نگاش کردم.
_ چت شد دختر؟!
مردم از کنارمون اول با بهت و بعد با غیظ رد می شدن. لعنتیا بعضیاشون هم زیر لب یه چیزی به من می گفتن. سمانه دوتا دستاشو گذاشته بود رو صورتش و زار می زد. زیر لب غریدم:
_ آروم باش دختر. همه دارن نگامون می کنن.
فایده ای نداشت. تا ماشین مسافتی نبود. دستامو دور شونش گرفتم و به سمت ماشین رفتیم. پشت فرمون نشستم و به سمانه که هنوز گریه می کرد، نگاه کردم. یعنی اون عروسک این قدر براش اهمیت داشت؟! یه عروسک پارچه ای کهنه و رنگ و رو رفته با چشمای دکمه ای. شایدم کسی که این عروسکو بهش داده بود، براش این قدر اهمیت داشت. من خوش خیال رو باش که فکر می کردم اون آشغال رو فراموش کرده. اشکاشو پاک کرد و با صدای گرفتش گفت:
_ اون عروسک زشت نیست.
چه بهش بر خورده بود. عروسک نفرت انگیز.
_ باشه، باشه خوشگله. دست جمشید خان درد نکنه. الحق سلیقش حرف نداره.
سگرمه هاش رو کرد تو هم.
_ اونو جمشید بهم نداده.
_ نداده؟! پس می شه بگی چرا انقده واست عزیزه؟
سگرمه هاش هنوز تو هم بود. با پشت دست اشکشو پاک کرد.
_ اونو یکی بهم داد که برام خیلی عزیز بود.
وای که با اون ابروهای تو هم پیچوندش چقدر خوردنی شده بود. دلم می خواست تو بغلم بگیرمش و محکم بچلونمش ولی در عوض منم عین خودش سگرمه هامو کردم تو هم و با یه اخم ساختگی گفتم:
_ می شه بپرسم کی بودن ایشون؟
یه نگاه به من کرد و سرشو به سمت راست و چپ تکون داد. در حالی که سعی کردم به قیافش که حالا بیشتر شبیه بچه کوچولوها شده بود، نخندم، گفتم:
_ اون وقت چرا؟
_ چون خصوصیه.
چی؟! دختره ی چموش. داشت سیاستای خودم رو علیه خودم به کار می برد. دقیق نگاش کردم. یه لبخند محو نشسته بود رو لباش. دلم نیومد خوشی این پیروزی کوچولو رو به دهنش زهر کنم. در عوضش ابروهامو بالا انداختم و یه لبخند پهن تحویلش دادم.
_ ببینم، از اینایی که زدی به چشمات، فروشندش می گفت ضد آبن دیگه؟!
با تعجب سرشو تکون داد. استارت ماشینو زدم و موذیانه گفتم:
_ بی خود نگفتن از ما کاسب جماعت کسی بهشت نمی ره.
گیج نگام کرد. گازشو گرفتم و با ابرو اشاره ای به آینه ی ماشین انداختم. دو زاریش افتاد. دست برد و آفتابگیر رو کشید پایین. با دیدن قیافه ی خودش تو آینه، جیغ بلندی کشید. یه جفت خط سیاه از چشماش تا گونه هاش کشیده شده بود.
:-2-40-:

*************

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,15, ساعت : 06:05 بعد از ظهر
فصل بیست و یکم

ماشین رو سر جای همیشگی پارک کردم. دستمال رو از دستش کشیدم.
_ بسه دیگه. تا صورتتو بیشتر داغون نکردی، پیاده شو.
لجوجانه یه دستمال دیگه برداشت. نمی دونم از چه موادی استفاده شده بود که پاک کردنش، کل راه طول کشید. در رو براش باز کردم.
_ پیاده شو دیگه.
_ با این چشما؟
دستشو گرفتم تا پیاده شه.
_ بی خیالش. اون قدرام جیغ نمی زنه. الان ساختمون خلوته.
در ماشین رو بستم و خندیدم.
_ رفتیم بالا، با سنگ پا بسابش، بلکه رفت.
سرشو چرخوند و زیر لب چیزی گفت که نشنیدم.
_ چی گفتی؟
_ هیچی.
دستش رو رها نکردم و با هم به طرف آسانسور رفتیم.
_ چرا، انگار یه چیزی گفتی؟
_ ....
فشار خفیفی به دستش دادم.
_ اگر جراتشو داری تکرار کن؟
برگشت و گفت:
_ همش تقصیر تو بود.
_ تقصیر من؟! چرا اون وقت؟!
جلوی آسانسور ایستاده بودیم. آسانسور طبقه ما بود. قبل از این که دکمه رو بزنم، خودش شروع به پایین اومدن کرد.
_ ....
_ می گم کجاش تقصیر من بوده؟ تا اون جایی که یادمه، کارخونه ی تولید لوازم آرایشی زنونه ندارم.
اخم شیرینی کرد و گفت:
_ اگه اشک منو در نمیاوردی، آرایشم خراب نمی شد.
نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم.
_ اون وقت تقصیر من چیه که واسه یه عروسک زشت این جوری زار می زنی؟
_ هیچم زشت نیست.
خندیدم و لجوجانه گفتم:
_ چرا هست. علاوه بر زشت بودن، زیادی کهنه و داغونه.
عین دختر بچه ها پاهاشو کوبوند زمین.
_ نه زشته، نه داغون. تازه فقط برای اون نبود که ....
برای شنیدن ادامه حرفاش خیره شدم بهش، اما باقی حرفش رو خورد و نگاهش به جلو خشک شد. سر برگردوندم و چشمام قفل شد تو چشمای آرش که داخل آسانسور ایستاده بود و با بهت به ما دو تا نگاه می کرد. اصلا انتظار دیدنش رو این موقع شب نداشتم. تو دستاش یه جعبه شیرینی بود و با چشمای گرد شده نگاش رو بین من و سمانه می چرخوند. سمانه سرش رو انداخت زیر و دستشو از دستم کشید بیرون. تو یه لحظه آرش به خودش اومد و جعبه ی شیرینی رو کوبوند به زمین و با سرعت راه افتاد به سمت خروجی. کلیدا رو دادم به سمانه و ازش خواستم بره بالا.
از خروجی ساختمون هر چی صداش کردم، محل نمی گذاشت. به ناچار دنبالش دویدم. نرسیده به ماشینش، وسط خیابون بهش رسیدم و بازوشو محکم چنگ زدم.
_ مگه با تویِ احمق نیستم؟
سعی کرد بازوشو از تو دستام در بیاره.
_ از غروبی تا حالا کر شدی؟
_ ولم کن ببینم.
_ معلوم هست چته؟
_ من چمه؟! من که الحمدا... خوب خوبم، ولی انگار تو یه چیزیته.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,15, ساعت : 08:17 بعد از ظهر
_ حرف دهنتو بفهم.
_ لابد می فهمم که می زنم.
بازوشو ول کردم.
_ می فهمی با کی داری حرف می زنی؟
از عصبانیت سرخ شده بود.
_ آره که می فهمم. با همونی که یه ماه پیش از صدقه سر زن عزیزش، کم مونده بود به عزراییل بگه "قَبِلتُ" و حالا.
_ می گی چی کار کنم؟
_ ....
با دست زدم به شونش.
_ دِ لعنتی بگو چی کار کنم؟ حتمی می خوای بگی ولش کنم؟ ولش کنم کجا بره؟
زدم تخت سینم.
_ هنوز زنمه، می فهمی؟ عقد کردمه. حتی اگه اون قباله و شناسنامه ی لعنتی رو پاره کنم و بریزم دور، بازم زنمه. می فهمی یا نه؟ نمی تونم ولش کنم بره زیر دست و پای اون بابای مفنگیش و بعدم راحت بشینم تو اون خونه، یه پام رو بندازم رو اون یکی پام و یه نفس راحت بکشم.
شقیقم تند و محکم می زد. نفس کم آورده بودم. تند تند نفس کشیدم. آرش ساکت نگام می کرد. گرمم شده بود. تو اون هوای سرد آخر سال، عرق از سر و روم می بارید. پالتوم رو در آوردم و محکم کوبوندم زمین.
_ لعنتی تو بگو چی کار باید می کردم؟ تو خودتو بذار جای من. اگه زنت، ناموست، جایی رو نداشت که بره، ولش می کردی بره به امون خدا؟ اونم با یه بدن کبود و داغون؟
نشستم لب باغچه ی پیاده رو. احساس خفگی می کردم. خدا رو شکر خیابون اون موقع شب خالیِ خالی بود. فقط گهگاهی یه ماشین رد می شد. دکمه ی بلوزمو تا راست سینه باز کردم تا بهتر نفس بکشم. پوزخندی روی لبم نشست. نفس بکشم تا چی بشه؟ تا چی بشه بهادر خان سپهرتاج؟ تو که حتی جلوی کسی که واست عین برادره هم نمی تونی سرت رو بگیری بالا و بگی نمی خوام زنمو حتی یه سانتی متر از خودم دور کنم.
نشست کنارم. صورتش منقبض شده بود. چیزی نگفت، من هم نگفتم. همون جا نشستیم و به عبور ماشینایی که هر چند دقیقه یه بار رد می شدن، نگاه می کردیم. نفهمیدم چقدر گذشت که گفت:
_ پیش شماره ی نود و یک مال کجاست؟
_ نود و یک؟
نگاهی به ماشین پرایدی که با همین پیش شماره تو پیاده رو پارک شده بود، انداختم.
_ گمونم مال اردبیله.
_ اردبیل!
پوفی کرد و گفت:
_ تا کی می خوای نگهش داری؟
سوییچ ماشین رو تو دستم چرخوندم.
_ تا کی می خوای این جوری زندگی کنی؟
به پنجره ی آپارتمانم خیره شدم و گفتم:
_ نمی دونم. فعلا که درگیر کارای نمایشگام. حتی وقت نکردم یه سر ببرمش دفتر سرمدی، واسه کارای طلاق.
_ وقت نداشتی بری پیش سرمدی، اما هر روز به سه نکشیده بال بال می زدی که برگردی خونه.
بال بال می زدم؟ باز داشت پررو می شد.
_ منو بگو فکر می کردم داری دوره نقاهتت رو می گذرونی.
دستمو مشت کردم و یه ضربه ی کم جون زدم زیر چونش.
_ اوهوی! آمار رییستو برمی داری جوجه؟ نمی ترسی اخراجت کنه؟
خندید و گفت:
_ اخراجیتم رفیق.
_ پاچه خواری رو ولِلش. اون جعبه شیرینی که زدی ترکوندی مال چی بود؟ نکنه همین روزا قراره عمو بشم.
با خنده گفتم:
_ ببینم ویار میار چیزی نداری که؟
بلند خندید.
_ چرا اتفاقا داری عمو می شی، منتها باید یه چند وقتی صبر کنی تا اول از مامانش بله بگیرم. ویارم هی همچی، بگی نگی. مثلا همین الان دلم هوس کرده، سرمو از دست عموی بچه، بکوبم به صندوق عقب همین پرایده.
بلند شروع کردیم به خندیدن. میون خنده پرسیدم:
_ خب حالا نمی خوای بگی اون شیرینی واسه چی بود؟
_ شیرینی؟ آهان! راستش چند شب پیش با حاج خانم رفتیم خونه ی پریسا.
_ واسه ی خواستگاری پریسا دیگه؟
_ پَ نَ پَ، واسه ی خواستگاری اون دو تا چلمن.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,15, ساعت : 11:37 بعد از ظهر
در جوابش بلند خندیدم. با خنده گفت:
_ جات خالی، نبودی ببینی اون داداشاش چه عزت و احترامی می ذاشتن به داداشت. آخه با همون کت و شلوار جدیدم رفتم. همونی که حقوق دو برجمو بالاش دادم.
_ همونی که بهت انداختن.
_ بهم انداختن؟! دلت میاد؟ اِند کلاسه.
_ خـــــب!
_ خــــب به جمالت داش بهادر. از پدر و مادره بگیر تا اون دو تا چلمن، همچین احترامی گذاشتن که انگار پسرِ رییس جمهور داخل شده.
_ اون دوتا قرشمال نشناختنت؟
_ گمون نکنم. آخه اون شبی که باهاشون درگیر شدم، کوچه تاریکِ تاریک بود.
بلند شروع کرد به خندیدن.
_ قیافه پریسا خانوم رو باید می دیدی. سینی چایی رو این جوری گرفت جلوی من.
دستاش رو آورد جلو و وانمود کرد یه سینی تو دستاشه.
_ تعارف که کرد، یه نظر بهم نگاه انداخت. یهویی دیدم سینی چایی چپ شد. خداییش شانس آوردم رو کت شلوارم نریخت. حیف بود هنوز نپوشیده بره خشکشویی. به خصوص که مارک بود.
_ آرش!
_ خب، خب. باید می بودی می دیدی. چشماش شده بود قد یه نعلبکی. شانس آوردم سکته رو نزد وگرنه عقدمونو باید تو سی سی یو می گرفتیم.
_ خب؟
_ بازم خب به جمالت داش بهادر. خدا رو شکر تا سه نشد، زودی خودشو جمع و جور کرد و با یه ببخشید در رفت. خلاصه این که باباش گفت قبل از همه چی بهتره یه آزمایش خون برن. هر چی هم حاج خانوم گفت لااقل بذارید این دوتا جوون با هم حرف بزنن و سنگاشونو وا بکنن، گفت ما از این رسما نداریم. فرصت واسه حرف زدنشون زیاده. آخرش این شد که ما دو روز پیش رفتیم آزمایشگاه. البته دور از چشم داداش بزرگه، زیرآبی رفتم و چند کلوم با عیال حرف زدم. اون قدر سرخ شده بود که نزدیک بود داداشه مچمو بگیره. خدا رو شکر اونم به این وصلت راضیه، فقط ازم خواست که درسشو ادامه بده، همین. امروز صبح قبلِ این که بیام نمایشگاه، جوابش آزمایشو گرفتم.
خندید و گفت:
_ می خوام روز عقد یه نقاب با یه شنل بپوشم، همین که صیغه رو خوندن، نقابمو بردارم و شنلمو بندازم این جوری یه طرف و به اون داداشای بی غیرتش بگم: "آهای جوجه ها، من همونیم که گفتید جنازشو رو دوشت نمی ذاریم." البته دور از جون پریسا می گما.
بلند شدم و خندیدم.
_ واقعا که اسم دلقک هم واست کمه.
خندید.
_ اون شیرینی هم واسه همین بود. شرمنده داداش. نفهمیدم چی شد و یهویی .... خیر سرم می خواستم سورپرایزت کنم.
_ خیالی نیست. عوضش فردا می ری یه جعبه دیگه می گیری میاری.
_ ببینم داداش، تو که .... تو که یه وقتی ....
_ یه وقتی چی؟
_ چه جوری بگم، تو که یه وقتی از غذایی که درست می کنه ....
_ آرش؟
_ ببین حواست باشه ها. به خصوص اصلا تو اون خونه دوغ نخور.
دوباره نگاهی به پنجره ی آپارتمانم انداختم.
_ سمانه دیگه اون دختر سابق نیست. از زمین تا آسمون فرق کرده.
_ مار پوست خودشو عوض می کنه اما ذاتشو، نه.
_ خودتم می گی مار. سمانه یه آدمه. یکی مثل بقیه ی آدما که اشتباه می کنه. یکی مثل من و تو. زیادی چشم و گوش بسته و بی تجربه اس. خدا داده از این دخترا. از هر کسی یه ذره محبت ببینن، سمتش کشیده می شن و اشتباه اولشون می شه نفس آخرشون. تازه اگه شانس بیارن و زنده بمونن، عاقبتشون می شه بدتر از عاقبت یزید.
بلند شد و لباسشو تکوند.
_ از ما گفتن بود. تا اون جا که می تونی، مراقب جمشید باش. از اون نامرد قرمساق هر چی بگی برمیاد.
_ نگران نباش. دیگه از ناحیه ی سمانه نمی تونه جلو بیاد. دستش پیش سمانه بد رو شده.
سری تکون داد و گفت:
_ ما بریم دیگه داداش. تا فردا.
تا وقتی که ماشینش تو پیچ خیابون گم شد، ایستادم. پاک تو این هیر و ویری فراموش کرده بودم بهش بگم مبارکت باشه.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,16, ساعت : 07:22 بعد از ظهر
وارد خونه که شدم، نگام افتاد به جعبه شیرینی که رو میز پذیرایی بود. در جعبه رو باز کردم. جز دو سه تا، بقیه ی شیرینی ها سالم بودن.
در اتاقشو باز کردم. کنج تختش نشسته بود. پاهاش رو تو شکمش جمع کرده بود و سرشو گذاشته بود رو ساعدش، به همون حالت همیشگی. خیر سرم می خواستم امشب حال و هواشو عوض کنم.
_ بیا شیرینی بخور.
_ ....
_ سمانه؟
سرش رو بالا گرفت.
_ میل ندارم.
_ میل ندارم، نداریم. تو که شامم نخوردی. پاشو تا لباس عوض می کنم، یه چایی دم کن با شیرینی بخوریم.
_ چایی؟!
_ آره چایی. پاشو که این شیرینی از اون شیرینیاس که خوردن داره.
در جواب تعجبش یه لبخند کج زدم و از اتاق بیرون اومدم. بعد از دو هفته که تو این چاردیواری حبس شده بود، امشب رو با کلی ذوق و شوق اومد بیرون که اونم با اون حرفای مسخره که نمی دونم از کجا در آوردمشون، زهرش کردم، بعد هم آرش با اون حرکت تندش .... برای امشب زیادش بود.
زودتر از سمانه پشت میز نشستم. با وسواس چایی رو می ریخت تو فنجونا. کاملا مراقب بود که تفاله هاش نریزه تو فنجون. یه تی شرت صورتی چسبون با یه شلوار سفید پوشیده بود. موهاشو به عادت این چند روز گیس کرده بود و انداخته بود رو شونه ی چپش.
_ این شیرینیه، مناسبتش چیه؟
پشت میز نشست و سینی چایی رو گذاشت روی میز.
_ شیرینیِ عروسیه.
_ عروسی؟! عروسی آقا آرش؟
_ اوهوم.
_ مبارک باشه. مرد خوبیه.
یه فنجون چایی گذاشت جلوی من.
_ خوش به حال اون دختری که می خواد زنش بشه.
یه جورایی هیچ خوشم نیومد که از اون آرش چلمن تعریف کرد. یه قلپ از چاییم خوردم.
_ دختره هم دختر خوبیه. می شناسمش. از بهترین دخترای این شهره؛ خانم، خوشگل، مهربون و از همه مهم تر، با معرفت. همه چی تمومه. حتی یکی مثل شراره هم انگشت کوچیکش نمی شه. خوش به حال آرش که همچین دختری قسمتش شد.
خیره شد بهم. رنجش تو چشماش به وضوح دیده می شد. مثلا می خواستم از اون حال و هوا درش بیارم اما باز بی اراده نیش زدم. یه شیرینی برداشتم و چپوندم تو دهنش. به زور نصفش رو بلعید و بقیش رو از تو دهنش کشید بیرون.
_ آی! نزدیک بود خفه بشم.
خندیدم و گفتم:
_ خبری نیست. به قول قدیمیا، بادمجون بم آفت نداره.
لب پایینشو به علامت دلخوری آورد جلو. خندیدم و یه شیرینی دیگه گرفتم جلوی دهنش.
_ حالا قهر نکن کوچولو.
_ آخه این موقع شب و شیرینی؟!
_ چیه؟ نکنه می ترسی هیکلت به هم بریزه؟
_ ....
_ نترس، این دوتا پاره استخون، حالا حالاها جا داره واسه چاق شدن.
از تعریفم خوشش نیومد چون بلافاصله گفت:
_ اتفاقا الان هیکل لاغر مده.
_ مده؟!
یه قلپ از چاییش رو خورد.
_ اوهوم. همین همسایمون، از بس قرص لاغری خورده که لاغرتر بشه، دو روز تو بیمارستان بستری شده.
_ همسایمون؟! کدوم یکیش؟
_ اسمش فرنازه. همین واحد رو به رو ....
_ چی؟! همون مفتشه؟
_ مفتش؟!

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,16, ساعت : 09:26 بعد از ظهر
_ آره، همین فضوله رو می گی؟ صحراییان. کی دیدیش؟
_ دیروز ظهر اومد دنبال نون. بعدم خودش، خودشو دعوت کرد.
_ اومد داخل خونه؟!
_ آره.
_ خب؟
_ وقتی بهش نون دادم، ازم پرسید چی کار می کنی که این قدر خوش هیکلی؟
زدم زیر خنده.
_ خوش هیکل؟!
_ ....
_ اون وقت توی ساده دل هم حرفشو باور کردی؟
باز چشماش دلخور شد.
_ شرط می بندم همین الان اگه لباساتو در بیارم، استخون دندت می زنه بیرون.
صورتش تو یه آن، گل گلی شد. با انگشت اشارم ضربه ای به نوک دماغش زدم.
_ نمی خواد حرفای اون چاپلوسِ فضول رو باور کنی. تو حالا حالاها جا داری چاق بشی.
_ ....
_ سمانه با توام. خب؟
_ خب؟
_ حالا این قرصایی که می گی واسه لاغری می خوره، چی چی هست؟
_ اسمشو یادم نیست. مثل این که می خورن و بعد، چربیای بدنشون به شکل اسهال خارج می شه.
خندیدم.
_ چی؟! اسهال؟!
در جواب سوال من لبخند زد. میون خنده گفتم:
_ دختره ی خل. به جای این که تو خونه زندگی مردم سرک بکشه، بره یه کم ورزش کنه. بیشتر از سنگ مستراح جواب می ده.
یهو زد زیر خنده. تا حالا ندیده بودم این جوری بخنده. کم مونده بود دستامو جلو ببرم و لپاشو بکشم. دوباره همون حس تو وجودم داشت می جوشید. دلم می خواست بکشونمش طرف خودم و محکم به آغوشش بگیرم. آروم که شد، یه شیرینی برداشت و شروع کرد به خوردن. تکیم رو دادم به صندلی.
_ هنوزم نمی خوای بگی اون عروسک رو کی بهت داده؟
نگام کرد. یه قلپ از چاییشو خورد و فنجونش رو گذاشت تو سینی.
_ اونو معلمم بهم داده.
_ معلمت؟!
نفس عمیقی کشید. چشماش دوباره غمگین شد.
_ من همیشه شاگرد اول کلاسمون بودم اما وقتی جایزه ها رو می دادن، من جایزه ای نداشتم. جایزه ها رو پدر مادرا برا بچه هاشون میاوردن اما خب، ما وضع مالی خوبی نداشتیم. فقط گهگاهی از طرف مدرسه بهم یه دفتر خودکار جایزه می دادن. تا این که کلاس پنجم وقتی تو المپیاد ناحیمون اول شدم، این خرس رو معلمم بهم داد.
_ معلمت رو خیلی دوست داشتی؟
آهی کشید.
_ اوهوم ولی همون سال تصادف کرد و مرد. آخرای سال بود و یه معلم دیگه به جاش اومد. واسه همین اون عروسک برام عزیزتر شد.
پس واسه ی همین بود که اون عروسک رو اون قدر دوست داشت. عروسکی که حالا دیگه به نظرم اون قدرا زشت نمیومد.
_ منو بگو همیشه فکر می کردم اونو جمشید بهت داده.
دستاش رو برد زیر میز.
_ من همش می خوام اونو فراموش کنم. سعی می کنم بهش فکر نکنم ولی ....
سرش رو انداخت پایین.
_ ولی چی؟
نفس بلندی کشید.
_ ولی تو همش اونو به یادم میاری.
_ ....
_ من حتی نمی خوام اسمش رو به زبون بیارم ولی تو کاری می کنی که همش اسمشو تکرار کنم.
حرفی برای جواب دادن نداشتم. راست می گفت. من به خیال تلافی از هر فرصتی برای پیش کشیدن اسم جمشید استفاده می کردم. فنجون چاییم رو تا ته خوردم. دلم می خواست خوشحالش کنم. باید جبران امشب رو که خراب کرده بودم، می کردم. تک سرفه ای کردم و گفتم:
_ خب جدا از همه ی این ها، چون این دو هفته دختر خیلی خوبی بودی، منم می خوام بهت یه جایزه بدم.
_ جایزه؟!
_ آره. هر چی که بخوای.
آخرین قلپ از چاییشو خورد و گفت:
_ من هیچی نمی خوام.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,16, ساعت : 11:02 بعد از ظهر
هیچی نمی خوای؟ اون وقت واسه ی چی؟
شونه هاشو بالا انداخت.
_ واسه چی نداره. من چیزی نمی خوام.
از حرفش خوشم نیومد. اخمام کشیده شد تو هم.
_ میل خودته.
تو دلم گفتم، من فقط می خواستم خوشحالت کنم خانم خوشگله. اونم خودت سوزوندیش. نگاهی به ساعت انداختم؛ یک و نیم بامداد. قدیما بهش می گفتن نصفه شب. بلند شدم و دستامو کردم تو جیبام.
_ خب دیگه، دیر وقته. صبحم کلی کار دارم. تو هم برو بخواب.
هنوز از در آشپزخونه بیرون نرفته بودم که گفت:
_ صبرکن.
با تعجب برگشتم و نگاش کردم.
_ هنوزم سر حرفت هستی؟
سرحرفم؟!
_ آره هنوز هستم.
_ هر چیزی که بخوام؟
_ هر چیزی که بخوای و با هر قیمتی.
_ قول می دی؟
صورتش که خیلی جدی نمی زد. به نظر میومد که می خواد امتحان کنه چقدر سر حرفم هستم. ابروهام رفت بالا. صندلی رو عقب کشیدم و دوباره نشستم پشت میز. زل زدم تو چشماش. اونم این دفعه نگاش رو ازم نگرفت. چیزی از اون چشمای عسلیش که اگر دیر می جنبیدی توشون ذوب می شدی، نمی شد فهمید.
_ قول نمی خواد، حرفم حرفه. باور نداری می تونی بری از هر کی که می خوای بپرسی.
زل زده بود بهم.
_ خب حالا چی می خوای؟ بگو تا صبح نشده.
نفس بلندی کشید. مثل این که تو گفتنش مردد بود. کنجکاو شدم. یعنی این دختر لجباز چی می خواست؟ عاقبت تو صندلیش صاف نشست و گفت:
_ بذار مادرمو ببینم.
_ چی؟!
_ اجازه بده مامانمو ببینم. بذار یه خورده ببینمش. خودتم باهام بیا.
_ ....
_ الان یه ماهه که ندیدمش. حتی نمی دونم حالش چطوره. دفعه آخری که دیدمش، بی حال بود. فقط چند دقیقه.
با ناباوری داشتم به اشکایی که کم کم داشت تو چشماش حلقه می زد، نگاه می کردم. فقط همین؟! فقط می خواست مادرشو ببینه!
_ لازم نیست اشک بریزی. باشه.
با خوشحالی پرید هوا.
_ یعنی قبول کردی؟
دستمو گذاشتم زیر چونم و خیره شدم بهش. یعنی اگر بهش می گفتم این خونه رو به نامت می زنم، همین قدر خوشحال می شد؟
_ آره. فقط فردا قراره این دختره رادمنش بیاد. یکی باید خونه باشه. کارشون تا غروب طول می کشه. میفته فردا شب. خوبه؟
سرشو تکون داد و با لبخندی گفت:
_ خیلی عالیه.
انگار که تازه یاد چیزی افتاده باشه، یهو ترس تو چشماش لونه کرد.
_ فقط ....
_ فقط چی؟
_ آقام.
_ آقات؟! نمی خواد نگران اسدا... باشی. وقتی من باهات باشم، نمی تونه حرفی بزنه.
آروم سرشو تکون داد. خمیازه ی بلندی کشیدم.
_ پس بهتره بگیری بخوابی تا زودتر فردا بیاد خانم کوچولو.
اخم خوشگلی کرد.
_ من کوچولو نیستم.
دماغشو بین دوتا انگشتام گرفتم و محکم فشار دادم.
_ چرا هستی. هنوز خیلی مونده تا بزرگ بشی.
باز تو دلم گفتم، فقط خدا به داد من برسه تا از آب و گل در بیای.

فصل بیست و دوم

صدای زنگ تلفن تو اتاق پیچید. سرم رو از رو پیش نویس قرارداد استخدامی جدیدی که برای سال نو تنظیم کرده بودم، بلند کردم. یه نگاه به صفحه ی موبایل انداختم؛ شماره ی رادمنش.
_ بله؟
_ سلام آقای سپهرتاج. رادمنش هستم.
_ بله، بفرمایید سرکار خانم.
_ ببخشید آقای سپهرتاج، تماس گرفتم بپرسم طرحی که شما خواستید، دیوار اتاقاش کرمه ولی به نظر من اگه اُکر بشه خیلی بهتره.
_ اُکر؟!
اُکر دیگه چه جور رنگی بود؟!
_ می دونید، بیشتر به حال و هوای قصه های هزار و یک شب می خوره.
دستی به پیشونیم کشیدم. از این دختر بعید نبود دوباره سر تا سر اتاق رو قرمز کنه.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,17, ساعت : 02:25 بعد از ظهر
_ نه خانوم محترم. دقیقا می خوام همون طرحی باشه که خانومم پسندیدن.
_ خب پس هیچی. با اجازتون.
_ ببخشید سرکار خانوم، می شه یه لحظه گوشی رو بدید به خانوم من.
_ خانمتون! مگه خودشون تلفن ندارن؟
ابروهام گره خورد تو هم. آخه مگه تو مفتشی؟
_ چرا ایشون دارن، اونم از بهترین مارکش، منتها خاموش بود. این شد که مزاحم شما شدم.
_ آهان، ببخشید. یه لحظه.
انگار این دختره بدجوری دلش می خواست سر از رابطه ی ما در بیاره. تلفن خونه رو هنوز وصل نکرده بودم، برای همین، وقتی از خونه بیرون می زدم، هیچ وسیله ی ارتباطی با سمانه نداشتم. صدای سمانه پیچید تو گوشی.
_ الو!
_ منم. خوبی؟!
_ آره، ممنون.
_ اگه این دختره کنارته، برو یه جای دیگه.
چند لحظه طول کشید.
_ اومدم تو آشپزخونه.
_ ببینم اینا که اومدن چند نفرن؟
_ چهار نفر!
_ چند تاشون مردن، چند تاشون زن؟
_ به جز خانم رادمنش، باقیشون مردن.
_ خوب گوش کن دختر خوب. برو تو اتاقت و تا نرفتن بیرون نیا. برای نهارشون هم، خودم از همین جا زنگ می زنم، غذا بیارن.
_ باشه.
_ خب پس خداحافظ.
قبل این که قطع تماس رو بزنم یه صدای زنونه پیچید تو گوشی. "ببخشید عزیزم، می شه لطف کنی برا کارگرا چایی ببری؟"
ابروهامو کشید تو هم.
_ اون صدای رادمنش بود؟
_ اوهوم.
_ دختره ی احمق! مگه خودش چلاغه؟ بیخود توقع می داره واسه چهار تا گردن کلفت چایی ببری؟
آروم گفت:
_ چرا داد می زنی؟ تقصیر من چیه؟
صداش می لرزید. راست می گفت. این وسط تقصیر اون چی بود. دستمو فرو کردم تو موهام.
_ باشه، باشه خانم کوچولو. تو فقط برو تو اتاقت. من تا یه ساعت دیگه خودمو می رسونم. خب؟
_ چشم.
صداش دلخور می زد.
_ چشمت بی بلا خانومی.
تلفن رو که قطع کردم ساعت یازده و چهل و پنج بود. سریع پوشه های رو میزم رو جمع و جور کردم. فردا هم می شد انجامشون داد. پیش نویس قرارداد استخدامی نصفه و نیمه رو گذاشتم تو کشوی میز. همین امسال با دو تا از کارگرای تنبل و بی مسئولیت مشکل پیدا کرده بودیم و حتی پامون به اداره کار هم کشیده شده بود. واسه ی همین داشتم یه قرارداد استخدامی دیگه واسه سال جدید می نوشتم. بعد از تموم شدنش باید می دادم سرمدی یه نگاهی بهش بندازه. استارت ماشین رو که زدم، ساعت دوازده و نیم شده بود. نیم ساعته رفتم از رستوران غذا گرفتم و خودم رو رسوندم. تا خواستم ماشین رو ببرم تو پارکینگ تلفنم زنگ خورد. آرش بود.
_ چیه آرش؟
_ الو رییس، کجا هستید؟
کجا هستید؟ حالا دیگه باید آمار رفت و آمدم رو بهش می دادم؟ پسره ی الدنگ! چه لفظ قلمم حرف می زنه.
_ کجا می خوای باشم؟ تو لباسامم دیگه.
_ اومدم دفترتون تشریف نداشتید. منشیتون گفتن تشریف بردید بیرون.
تشریف نداشتید! تشریف بردید! منشیتون!
_ الو آرش، حالت خوبه؟
_ "جناب ببخشید، یه لحظه"
صدای قدمایی که تند تند برمی داشت به گوشم رسید و بعد صدای مضطربش پیچید تو گوشی.
_الو داداش؟ الو؟
_ کی اون جاس؟ چه خبره اون جا؟
_الو داداش؟ گوشت با منه؟
فرمون رو پیچوندم و ماشین رو سر جای همیشگی پارک کردم.


بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,17, ساعت : 09:32 بعد از ظهر
_ گوشم باهاته، بگو؟
_ راستش، یه ربع پیش، یه سرباز با یه پسره اومدند نمایشگاه.
_ سرباز؟! واسه چی؟
_ راستش با حکم جلب اومدن.
_ حکم جلب؟!
_ آره، حکم جلب از دادسرا.
ماشین رو خاموش کردم و گفتم:
_ داداسرا؟! باز اون امیر بی شعور با کی دعوا را انداخته؟ من همون دفعه هم بهش گفتم، دفعه ی آخریه که کمکش می کنم. از طرف من بهش بگو ....
_ نه داداش، نه، واسه امیر نیست.
_ مال امیر نیست؟! پس برای جلب کی اومدن؟
_ چه جور بگم؟ داداش، واسه خودته.
دستم به دستگیره ی در خشک شد.
_ ....
_ الو داداش؟ صدامو داری؟
_ منظورت چیه واسه منه؟!
_بین داداش، هر کاری کردم حکم جلب رو بهم نشون ندادن. فقط یه ریز سراغ تو رو می گیرن. می گن به اسم خودت صادر شده.
خشک شدم. چی می شنیدم؟ برگ جلب واسه من! منی که حتی یه چک برگشت خورده نداشتم.
_ نگفتن به چه اتهامی؟
_ می گم که نه.
_ الان کجان؟
_ آوردمشون تو اتاق خودم. اول که اومدن، سراغتو از بهرامی گرفته بودن. بهرامی هم زنگ زد به من. منم تا لباس سربازه رو دیدم، کشوندمشون تو اتاق خودم و ته و توی قضیه رو در آوردم. حالا چی کار کنم؟
دستم رو کشیدم رو پیشونیم.
_ ببین قبل از این که صداش در بیاد، آروم بیارشون بیرون. مواظب باش کسی نفهمه. به بهرامی هم بسپار به کسی چیزی نگه. ازشون بپرس کجا باید بیام. من از همین جا حرکت می کنم، تو هم از همون جا بیارشون.
_ باشه، گوشی دستت.
تو این هیر و ویری کارای آخر سال، همین درگیری رو کم داشتم. حتمی یکی از راننده ها جنس قاچاقی با یکی از کامیونا جا به جا کرده. چند سال پیش هم همین مشکل برامون پیش اومده بود. یکی از راننده های شرکت که طمع برش داشته بود، یه بار مشروب زده بود و تو راه گرفته بودنش. تا مدت ها درگیر بودم. این بار هم حتما همینه. باید امسال خودم رو از شر این شرکت خلاص می کردم.
_ الو داداش؟ صدامو داری؟
_ دارمش، بگو.
_ معلوم نیست این پسره که باهاشه، چه ککی تو تنبونش می جنبه! من که گفتم زیر بار نمی رفت. می گفت از همین جا همگی با هم برید.
_ آخرش؟
_ با سربازه حرف زدم، قبول کرد تا نیم ساعت دیگه بیای دادسرا، همونی که نزدیک پاساژ حاج مِهدیه.
نفسمو با شدت بیرون دادم.
_ باشه، نیم ساعته خودمو می رسونم. تو هم تا تابلو نشده، سریع جمعشون کن.
گوشی رو قطع کردم. نگام رفت به بسته های غذایی که روی صندلی کنارم بود.
استارت ماشین رو زدم و ماشین رو حرکت دادم. گوشیم رو از روی داشبورد برداشتم و شماره ی رادمنش رو گرفتم.
_ بله آقای سپهرتاج.
_ الو خانم رادمنش، من واستون نهار گرفتم. وقت نبود، سپردمش به نگهبانی. بی زحمت یکی رو بفرستید نگهبانی، تحویل بگیره.
_ باشه آقای سپهرتاج، لطف کردید.
_ یه چیز دیگه سرکار خانوم.
_ بفرمایید!
فرمون رو دور میدون چرخوندم.
_ لطف کنید اگر احیانا نیاز به چایی یا میوه یا هر چیز دیگه ای شد، خودتون زحمتش رو بکشید. اگه تو آشپزخونه به مشکلی برخوردید، اون وقت از خانومم بپرسید، ولی مطلقا نمی خوام خانوم من جلوی کارگرا رفت و آمد کنه، متوجهید که؟
_ ....
_ الو!
_ بله، بله متوجهم.
صداش ناراحت به نظر می رسید، اما وقتی حرف سمانه در میون بود، هیچ اهمیتی نداشت.

****


قبل از این که وارد ساختمون بشم، آرش رو دیدم که دم در، کنار یه سرباز ایستاده بود.
_ سلام رییس.
_ سلام، کی رسیدی؟
_ یه پنج دقیقه ایه. این جا دم در موبایلا رو می گیرن. گفتم بیام پایین وایسم تا راحت پیدامون کنی.
بعد محکم زد پشت سرباز لاغری که کنارش ایستاده بود و داشت خیلی جدی منو بررسی می کرد.
_ این داداشمون هم با من اومد تا یه لحظم تنها نباشم. ایشالا شب عروسیش جبران کنم.
آستین کتم رو مرتب کردم و خیلی جدی گفتم:
_ از کدوم ور باید برم؟
سربازه که هنوز یخش باز نشده بود، گفت:
_ دنبال من بیاین.
قبل از این که وارد ساختمون اصلی بشیم، از بازرسی بدنی رد شدم و موبایلم رو مجبوری تحویل دادم. دادسرای این منطقه، یه ساختمون دو طبقه ی بزرگ، اما قدیمی بود.
در حالی که داشتم دوباره کتم رو مرتب می کردم، آروم گفتم:
_ چیزی دستگیرت نشد؟ باز کدومشون گند زدن؟

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,17, ساعت : 11:33 بعد از ظهر
_ هنوز که نه ولی ....
نگاهی به سربازی که کنار من قدم برمی داشت کرد. صداش رو پایین آورد و گفت:
_ اوضاع یه خورده عجیب غریبه داداش.
_ عجیب غریب؟!
_ اومدیم بالا، همون پسره رفت کنار یه مرده وایساد. بعدم طرف شروع کرد به فحش دادن، اونم به تو. منم کم مونده بود از راه نرسیده باهاشون دست به یقه بشم. دیدم بهتره بیام پایین وایسم منتظرت. این زرافه هم خودشو چسبوند بهم. به گمونم فکر کرده می خوام فراریت بدم.
ابروهام کشید تو هم.
_ یعنی چی که فحش می داد؟!
_ چه می دونم ولی هر چی هست، طرف توپش خیلی خیلی پره.
چه خبر بود این جا؟ فکرم به جایی قد نمی داد. ساعت یک و ربع بود. راهروهای دادسرا خلوت بود و تک و توکی آدم داخلش دیده می شد.
_ اون جاس داداش.
مسیر انگشت آرش رو دنبال کردم. یه در چوبی سفید رنگ که بالاش رو یه تابلوی فلزی نوشته بود: "شعبه ی چهارم بازپرسی"
_ اوناهاش، همون پسره اس.
کنار در یه پسره ی بدقواره خودشو ول کرده بود تو نیمکت فلزی سالن و با پاهاش ضرب گرفته بود. رو به روش ایستادم. تا متوجه من شد، سیخ ایستاد و با کینه زل زد تو چشمام. تو همون نگاه اول قیافش برام آشنا زد ولی یادم نیومد کدوم قبرستونی دیدمش. سربازه گفت:
_ آقا شما همین جا باش تا من یه سر برم داخل.
در اتاق رو زد و قبل این که داخل بشه گفت:
_ از جات تکون نخوری ها.
زیر لب استغفراللهی گفتم. یکی نبود به این ابله بگه که اگه می خواستم در برم، دیگه چه مرضی بود که با پاهای خودم بیام این جا؟!
اخمام کشید تو هم. رو به پسره گفتم:
_ تو دیگه کدوم عنتری هستی؟
طلبکارانه زل زد بهم.
_ واسه چی منو کشوندی این جا؟
پوزخندی زد و گفت:
_ می ری اون تو می فهی جناب سپهرتاج.
سپهرتاج؟! پس منو می شناخت. چهره ی این لعنتی عجیب برام آشنا بود. مطمئن بودم یه جا دیدمش. چرا یادم نمیومد؟ از پوزخندی که به روی لباش بود، هیچ خوشم نیومد. دست بردم و یقه ی لباسش رو محکم گرفتم تو دستم.
_ بهتره منو الکی نکشونده باشی این جا جوجه.
قبل از این که با تقلا یقشو از دست من در بیاره، به عقب هلش دادم و یقشو ول کردم، اون قدری که محکم خورد به دیوار پشت سرش. آرش هولی زیر گوشم گفت:
_ داداش این جا پر از دوربینه.
_ آرش، این قدر کنار گوشم وز وز نکن.
سربازه اومد بیرون و گفت:
_ آقا شما بفرمایید داخل.
نفس بلندی کشیدم تا آرامشم رو به دست بیارم. اومدم برم تو که صدای سرباز از پشت سرم اومد.
_ نه آقا، شماها نمی تونید برید داخل.
مخاطبش آرش و اون تن لش بود. وارد یه اتاق بزرگ و قدیمی شدم. رو به روی در، یه میز بزرگ چوبی بود. جلوی میز یه نقش بزرگ ترازو حک شده بود. یه مرد حدود چهل و پنج ساله با یه چهره ی خیلی خشک و رسمی پشت میز نشسته بود و مشغول نوشتن. با ورود من سرش رو بالا آورد. نیم نگاهی به من انداخت و دوباره مشغول نوشتن شد. جلوی میز سه ردیف صندلی چوبی قرار داشت. ردیف اول درست جلوی میز قاضی یکی نشسته بود. رفتم جلو و قبلِ این که سلام کنم، چشمام خورد به صورت مرد. چقدر قیافش آشنا بود. این آدم رو کجا دیده بودم؟ یه مرد میانسال که حدودای شصت و پنج رو داشت. تا متوجه من شد، از جاش بلند شد و با عصبانیت انگشتش رو گرفت سمت من.
_ آقای قاضی، خود خودشه.
مطمئن بودم دیدمش اما کجا؟ هنوز فکرمو جمع نکرده بودم که یقه کتم رو تو دستای پیرمرد دیدم.
_ بی وجدان.
کجا دیده بودمش؟ نمایشگاه؟ نه. از راننده های شرکتم نبود. مطمئن بودم.
_ نامرد.
نامرد؟! ابروهام کشیده شد تو هم. دست بردم و دستشو از کتم جدا کردم. تو محله خودمون؟ یا محل سمانه اینا؟
_ نالوطی.
محل سمانه اینا؟ یک هفته پیش؟ دو هفته پیش؟ یک ماه پیش؟
_ نارفیق.
نارفیق؟! دوباره چنگ زد و کتم رو گرفت. این دفعه تلاشی برای بیرون کشیدن لبه ی کتم از دستای پیرمرد نکردم. هنوز داشتم چهرش رو تجزیه تحلیل می کردم. محله ی سمانه اینا؟! بازار کهنه؟! یه ماه پیش، نه یه کم بیشتر. اون مغازه عطاری که بوی علفاش کل بازارو برداشته بود. "جمشید بابا باز چه دسته گلی به آب دادی؟". "بستنی خامه ای".
زیر لب زمزمه کردم:
_ حاج برزگر؟!
بابای جمشید!

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,18, ساعت : 11:30 بعد از ظهر
قبل اینکه به خودم بیام فریاد قاضی به گوشم خورد...
_اقا مگه اینجا چاله میدونه صداتو انداختی رو سرت...بگیر بشین...
دستاشو که به لبه ی کتم چسبیده بود به زور کندم...
_اقای سپهرتاج شماهم بفرمایید...
دو لبه کتم رو صاف کردم و ردیف اول با فاصله دو تا صندلی ازش نشستم...
_اخه به تو هم میگند رفیق؟؟
برگشتم و نگاش کردم...صورتم تو هم رفت....
رفیق !!!!!
_اقای برزگر اگه نمیتونید ساکت باشید لطفا بیرون بایستید...
پیرمرد صاف نشست و بازپرس دوباره سرش رو کرد تو پرونده....نگاهی دوباره به پیرمرد انداختم ...با نفرت زل زده بود به من..همون نگاه رو خرج خودش کردم...هنوز مغزم هوشیار نشده بود....اینجا چه خبر بود....بابای جمشید اینجا چه غلطی میکرد..هرچی فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم....نگام رو از روش برداشتم و به قاضی که در حال نوشتن بود خیره شدم....ساعت پشت سرش عدد یک ونیم رو نشون میداد که دست از نوشتن برداشت و پرونده رو بست...نیم نگاهی به ساعت مچیش انداخت و پرونده دیگه ای رو کشید جلوش....سرفه ای کرد و خطاب به من گفت:
_اسم....
نفسم رو دادم بیرون..
_بهادر..
_فامیلی؟؟
فامیلی!! جمله ای که خطاب به من گفته بود تو سرم چرخید... "اقای سپهرتاج بفرمایید بشینید"...لابد اینم یه مدل کلاس گذاشتنه....
_سپهرتاج...
_اسم پدر؟
_احمد...
_چند سالته؟
_بیست و نه...
شغلت چیه؟
_آزاد...
_چه نوع آزادی؟!
_نمایشگاه ماشین دارم..از نوع سنگینش...
متوجه تابلوی فلزی زرکوبی که روی میزش گذاشته بودم شدم..
"بهنام قهرمانی بازپرس شعبه چهارم "
_این اقا رو میشناسید؟!
نگاهی به بابای جمشید انداختم...هنوز با غیض نگام میکرد....
_بله....
_اشنایی شما به چه صورته؟؟
_با پسرشون یه اشنایی مختصر دارم..
_پس جمشید برزگر رو میشناسید؟؟
_بله...
_اشناییتون با جمشید برزگر به چه نحو هست؟؟
اینجا چه خبر بود...منظورش از این سئوال جوابا چی بود...خواستم بگم در حد یک معامله اما فوری گرفتم که حتمی پشت بندش میگه چه جور معامله ای بوده...
_از بازار میشناسمش...در ضمن از بچه محلای یکی از رفیقام هست....
دوباره نگاه به ساعتش انداخت و تند تند شروع کرد به نوشتن...
_این اقا میگند شما حدود یکماه پیش اومدید مغازشون و پسرشون رو کتک زدید...علاوه بر اون مغازشون رو کاملا به هم ریختید...حتی شهود هم شهادت دادند...میشه بگید علت زد و خوردتون چی بوده؟؟
نگاهی به مرد انداختم و ناخوداگاه یه پوزخند نشست رو لبم...پس بگو اون اشغال نشسته فکر کرده حالا که دستم به سمانه نمیرسه باباهه رو شیر میکنم واسه شکایت و اینجوری حال بهادر رو میگیرم...احمق...
_چه زد و خوردی ؟؟یه گپ دوستانه بود...

maryammoayedi
1391,10,19, ساعت : 12:03 قبل از ظهر
قبلِ این که به خودم بیام، فریاد قاضی به گوشم خورد:
_ آقا مگه این جا چاله میدونه صداتو انداختی رو سرت؟ بگیر بشین.
دستاشو که به لبه ی کتم چسبیده بود، به زور کندم.
_ آقای سپهرتاج، شما هم بفرمایید.
دو لبه ی کتم رو صاف کردم و ردیف اول با فاصله ی دو تا صندلی ازش نشستم.
_ آخه به تو هم می گن رفیق؟
برگشتم و نگاش کردم. صورتم تو هم رفت. رفیق؟!
_ آقای برزگر، اگه نمی تونید ساکت باشید، لطفا بیرون بایستید.
پیرمرد صاف نشست و بازپرس دوباره سرش رو کرد تو پرونده. نگاهی دوباره به پیرمرد انداختم. با نفرت زل زده بود به من. همون نگاه رو خرج خودش کردم. هنوز مغزم هوشیار نشده بود. این جا چه خبر بود؟ بابای جمشید این جا چه غلطی می کرد؟ هر چی فکر می کردم، کمتر به نتیجه می رسیدم. نگام رو از روش برداشتم و به قاضی که در حال نوشتن بود، خیره شدم. ساعتِ پشت سرش عدد یک و نیم رو نشون می داد که دست از نوشتن برداشت و پرونده رو بست. نیم نگاهی به ساعت مچیش انداخت و پرونده ی دیگه ای رو کشید جلوش. سرفه ای کرد و خطاب به من گفت:
_ اسم؟
نفسم رو دادم بیرون.
_ بهادر.
_ فامیلی؟
فامیلی؟! جمله ای که خطاب به من گفته بود، تو سرم چرخید: "آقای سپهرتاج، بفرمایید بشینید". لابد اینم یه مدل کلاس گذاشتنه.
_ سپهرتاج.
_ اسم پدر؟
_ احمد.
_ چند سالته؟
_ بیست و نه.
شغلت چیه؟
_ آزاد.
_ چه نوع آزادی؟
_ نمایشگاه ماشین دارم، از نوع سنگینش.
متوجه تابلوی فلزی زرکوبی که روی میزش گذاشته بودم، شدم. "بهنام قهرمانی، بازپرس شعبه چهارم"
_ این آقا رو می شناسید؟
نگاهی به بابای جمشید انداختم. هنوز با غیظ نگام می کرد.
_ بله.
_ آشنایی شما به چه صورته؟
_ با پسرشون یه آشنایی مختصر دارم.
_ پس جمشید برزگر رو می شناسید؟
_ بله.
_ آشناییتون با جمشید برزگر به چه نحوه؟
این جا چه خبر بود؟ منظورش از این سوال جوابا چی بود؟ خواستم بگم در حد یک معامله اما فوری گرفتم که حتمی پشت بندش می گه چه جور معامله ای بوده.
_ از بازار می شناسمش. در ضمن از بچه محلای یکی از رفیقام هست.
دوباره نگاه به ساعتش انداخت و تند تند شروع کرد به نوشتن.
_ این آقا می گن شما حدود یک ماه پیش اومدید مغازشون و پسرشون رو کتک زدید. علاوه بر اون، مغازشون رو کاملا به هم ریختید. حتی شهود هم شهادت دادند. می شه بگید علت زد و خوردتون چی بوده؟
نگاهی به مرد انداختم و ناخودآگاه یه پوزخند نشست رو لبم. پس بگو اون آشغال نشسته فکر کرده حالا که دستم به سمانه نمی رسه، باباهه رو شیر می کنم واسه شکایت و این جوری حال بهادر رو می گیرم. احمق.
_ چه زد و خوردی؟ یه گپ دوستانه بود.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,19, ساعت : 12:31 قبل از ظهر
حاجی از جا بلند شد و فریاد زد:
_ آقای قاضی، به خدا که دروغ می گه. باید می دید چجوری بچه ی منو آش و لاش کرده بود.
دستش رو سمت پنجره اتاق گرفت و گفت:
_ به همین قبله قسم هر چی بهش گفتم بابا، بیا بریم پزشکی قانونی نامه بگیر، قبول نکرد که نکرد. گفت، رفیقمه. افت داره واسه من از رفیقم شکایت کنم.
_ آقای برزگر، لطفا تا ازت سوال نکردم، ساکت بشین.
با خودم گفتم، رفیق؟! قربون هر چی دشمنه. دوباره نگاش روی من چرخید.
_ دقیقا علت زد و خوردتون چی بوده؟
_ یه مسئله ی کوچیک.
رو کردم به بابای جمشید و با یه لبخند کج گفتم:
_ خود حاج آقا که دو سه تا پیرهن بیشتر از ما پاره کردن، بهتر می دونن. تو عالم رفاقت از این جور مسایل زیاد پیش میاد.
_ چه جور مسئله ای بود؟
_ چجوری بگم، همین کری خوندنا و لغز خوندنا. یکی می زنی، یکی می خوری.
دوباره به ساعتش نگاه کرد و سریع مشغول نوشتن شد. بیچاره این بازپرسه که خبر نداره با این ابهتش، منتر یه بچه ریغوی آشغال شده که اگه اون دماغش رو بگیری جونش در اومده.
_ آخرین باری که جمشید رو دیدی کی بود؟
آخرین بار؟! آخرین بار! چی باید جواب می دادم؟!
_ آقای سپهرتاج با شمام.
_ همون یه ماه پیش، تو مغازشون.
_ یعنی بعد از اون درگیری دیگه جمشید رو ندیدین؟
_ نه. دیگه ندیدمش.
دوباره نگاه به ساعتش انداخت و شروع کرد به نوشتن. مشخص بود عجله داره. بدون اون که سرم رو بچرخونم، نگاهی به ساعت انداختم و دوباره نگامو انداختم رو بازپرس. اگه تایم کاریشون تا دو باشه، ده دقیقه دیگه نمایش مسخره ای که جمشید با همکاری باباش دو نفری راه انداخته بودن، تموم می شد. سرش رو از رو پرونده برداشت و دستاش رو تو هم گره کرد و گذاشت روی میز. زل زد تو چشمام و گفت:
_ آقای سپهرتاج، آقای برزگر پدر جمشید برزگر یه شکایت علیه شما مطرح کردند. با توجه به این که حدود پونزده روزه که پسرشون مفقود شده، از شما تحت عنوان مجرمانه ی آدم ربایی شکایت کردند. چه مطلبی در این خصوص دارید؟
برای یه لحظه فکر کردم گوشام اشتباهی شنیدن. با تردید گفتم:
_ ببخشید آقای قاضی، بنده متوجه منظورتون نشدم.
_ عرض کردم این آقا ادعا دارند، شما به خاطر اختلافاتی که با فرزندشون داشتید، جمشید برزگر رو ربودید.
نفسم تو سینه حبس شد. ناخودآگاه ایستادم. اون قدر سریع که صندلی ای که روش نشسته بودم، به عقب برگشت و با صندلی پشتی محکم خورد زمین. گیج نگام رو بین بازپرس و بابای اون کثافت می چرخوندم.
_ آقای سپهرتاج، بفرمایید بشینید.
_ جمع کنید این مسخره بازیا رو.
بی توجه به حضور بازپرسه رو کردم به مرده.
_ اینم بازی تازه ی اون پسره کثافتته، نه؟ گفته بود تلافی می کنه. این دفعه خودشو تو کدوم سوراخ موشی قایم کرده و تو رو انداخته جلو؟
پیرمرد طلبکار جلوم ایستاد. انگشتم رو گرفتم سمتش.
_ حیف که قد بابام سن داری. لااقل از اون موی سفیدت خجالت بکش مرد حسابی.
_ آقای سپهرتاج بهتره آروم باشید.
_ چی چی رو آروم باشم. آقای بازپرس شما که از هیچی خبر ندارید.
انگشتمو سمت پیرمرد گرفتم و رو به بازپرس گفتم:
_ پسره این آقا یه محلو به گند کشیده. از سر بازار تا ته بازار از هر بابایی بپرسی، می گن پسرش چه بی شرفیه.
حق به جانب رو به قاضی گفت:
_ دروغ می گه جناب قاضی.
_ دروغ می گم؟!
مثل خودش به پنجره اشاره کردم.
_ لااقل از همین قبله خجالت بکش.
_ ....
_ بهتر نیست به جای این که واسه مردم پاپوش بدوزی، بری ببینی این دفعه دنبال ناموس کدوم بدبختی افتاده؟
_ آقای سپهرتاج با شمام. بفرمایید بشینید.
دستام مشت شد.
_ کلاتو بذار بالاتر حاج برزگر. لازم نیست دختر داشته باشی و تو بغل این و اون بخوابه تا بگن چه بابای بی غیرتی داره.
جلوش ایستادم و صاف زل زدم تو چشماش.
_ همین که پسر داشته باشی و زن و بچه ی مردم از دست هرزگیاش آسایش نداشته باشن، اینم بی غیرتی باباشه.
هنوز حرفام تموم نشده بود اما یکی این وسط داشت گلوشو پاره می کرد.
_ سرباز رحیمی؟ رحیمی؟

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,19, ساعت : 08:02 بعد از ظهر
بی توجه به داد و بیدادای مرد، ادامه دادم:
_ الحق خوب تخم و ترکه ای از خودت جا گذاشتی با غیرت! مردم از دست اون گل پسرت کم عذاب نداشتن، حالا خودت افتادی دنبالش.
صدای باز شدن در اتاق رو شنیدم. با انگشت محکم کوبیدم رو سر شونه هاش.
_ چی شد؟ لال شدی جناب برزگر؟ دیگه بلبل زبونی نمی کنی.
پیرمرد، ساکت، زل زده بود بهم.
_ خودتم می دونی همه حرفام راسته، جواب نداری بدی. حالا بگو کی نامرده؟
_ ....
_ لعنتی حالا بگو کی نالوطیه؟
_ رحیمی این آقا بازداشتن.
_ بازداشت!
سرم رو چرخوندم سمت بازپرس و نگاش کردم. نزدیک بود چشمام از کاسه بزنه بیرون.
_ چـی؟ بازداشت؟
_ آقای سپهرتاج، من برای شما قرار وثیقه به مبلغ صد میلیون تومن صادر می کنم. تا زمان تودیع وثیقه بازداشت هستید. در صورتی که ....
_ آقای قاضی اینا همش پاپوشه. فقط خدا می دونه این آدم الان تو کدوم خونه ای پی الواتیشه.
_به هر حال آدم ربایی جرم کمی نیست. شما خودتون صراحتا به درگیری اقرار کردید. ما نمی تونیم شما رو بدون قرار تامین آزاد کنیم.
آرش دم در با چشمای گرد شده، داشت نگامون می کرد. خندم گرفت.
_ آقای قاضی، به علی اینا همش فیلمشه. من و شما رو این جا منتر خودش کرده. این باباشم همدستش شده. اون کثافت به درد لای جرزم نمی خوره، اون وقت کی میاد بدزدتش؟
بازپرس تند تند داشت پرونده های رو میزشو جمع می کرد.
_ به هر حال رویه ی قضایی این جور می گه. شما هم اگر مدعی هستید تهمته، می تونید از جهت تهمت و افترا از ایشون و پدرشون شکایت کنید.
و خودکارشو گرفت سمت من.
_ بیایید صورت جلسه رو امضا کنید.
امضا کنم! صورت جلسه! تو چند ثانیه، مکالماتی رو که بینمون رد شده بود مرور کردم. تازه دو زاریم افتاد. از من بی خبر از همه جا، اقرار گرفته بود.
_ آقای سپهرتاج با شمام. بیاین پایین صورت جلسه رو امضا کنید.
خودکار رو از تو دستش گرفتم و محکم گذاشتم رو همون برگ.
_ من بی حضور وکیلم هیچ کاغذی رو امضا نمی کنم.
اخماش کشید تو هم. حرفام به مذاقش خوش نیومده بود.
_ شما مخیرید که امضا کنید یا نکنید. به هر حال من پایین صورت جلسه قید می کنم که متهم از امضای صورت جلسه خودداری کرد. رحیمی متهم رو ببر.
متهم؟! برگشتم و به بابای جمشید نگاه انداختم. تمام حقارتی رو که می تونستم تو چشمام جمع کنم رو پاشیدم تو صورتش.
_ خودت بهتر از همه خبرداری. نگو از گندکاریای اون گل پسرت بی خبری. اون نجاستی که تو پس انداختی، یکی باید آب بریزه پشتش و بفرستدش تو چاه مستراح، نه این که به خودش زحمت دزدینش رو بده. الحق خوب تیاتری راه انداختی حاجی.
_ دستتو بیار جلو.
یه نگاه به سرباز کردم که دستبند رو گرفته بود جلوی چشمام. محکم زدم تخت سینش.
_ تو چی می گی این وسط؟
نیم متری هل خورد عقب، نه اون جوری که بخوره زمین. برگشت و عین مادر مرده ها به بازپرسه نگاه کرد.
_ آقای محترم، این کارا یعنی چی؟
آرش دوید سمتم و از جلو بازوهام رو گرفت و آروم زیر گوشم گفت:
_ آروم باش داداش. این جا جاش نیست. داره تک تک حرفاتو می نویسه.
رو کردم به بازپرس.
_ با پای خودم اومدم، با پای خودمم می رم. احتیاجی به دستبند نیست.
دوباره نشست پشت میزش. ساعت دو شده بود. پس چرا این نمایش مسخره تموم نمی شد؟
_ نمی شه آقا، این جا قانون خودشو داره.
سرباز دوباره جلو اومد. خیره به دستبند فلزی که دور دستم می پیچید، شدم. آرش با صدایی گرفته، در گوشم گفت:
_ نگران نباش داداش. همین الان می پرم سند میارم. نمی ذارم یه ساعتم اون جا نگهت دارن.
نیشخند پهنی رو صورت اون پسره ی تن لش نشسته بود. اعصابم به شدت تحریک شده بود. رو کردم به حاج برزگر و از بین دندونام که روی هم کلید شده بود، غریدم:
_ این نیز بگذرد حاجی، ولی حالا که رفتی خونه، از طرف من به اون شاه پسرت بگو، بد بازی رو با من شروع کرده.
دستامو آوردم بالا و جلوش تکون دادم.
_ این خط، اینم نشون.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,19, ساعت : 09:20 بعد از ظهر
فصل بیست و سوم

دوباره روی نیمکت آهنی نشستم و با پاهام ضرب گرفتم. هنوز اتفاقاتی رو که تو یک ساعته گذشته افتاده بود، هضم نکرده بودم. دوباره همه ی اون حرفا رو تو سرم مرور کردم. ندونسته بندو آب داده بودم. بالاخره اون کثافت زهر خودشو ریخت. خوب تلافی اون شب رو کرد. دوباره حرفای اون پیرمرد تو سرم تکرار شد. دستمو مشت کردم و محکم کوبیدم به زانوم. اِ اِ! کی به من می گفت نامرد بی وجدان. حیف، حیف که سن بابام رو داشت ولی این دفعه، دفعه ی آخر بود. محال بود بذارم این دفعه قصِر در بره. آشغال نامرد.
بلند بلند نفس کشیدم تا آرامشم رو به دست بیارم. دوباره نگاهی به اتاق بزرگی که درش بودم انداختم؛ یه کانکس بزرگ دوازده در سه متر بود، گوشه ی حیاط همون دادسرا. تنها روزنه ای که به بیرون داشت، یه پنجره ی کوچیک بود با چندتا میله ی عمودی. مثلا بهش می گفتن بازداشتگاه. باز از روی نیمکت بلند شدم و شروع کردم به راه رفتن. تو بد تله ای گیر کرده بودم. این دفعه خیلی حساب شده قدم برداشته بود. به یاد نقشه ی دفعه ی قبلش افتادم. فقط خدا می دونست این دفعه چی تو سرشه.
_ داداش، داداش بهادر.
سریع پریدم طرف در. جلوی پنجره ایستادم و دستامو گرفتم به میله.
_ این جام آرش.
سرش رو آورد نزدیک تر به پنجره.
- خوبی؟
_ خوب؟! به نظرت خوب میام؟
تازه متوجه زخمی که گوشه ی لبش بود، شدم.
_ صورتت چی شده؟
دستی کشید گوشه ی لبش و کمی دهنش رو باز و بسته کرد.
_ با توام. باز با کی درگیر شدی؟
_ هیچی داداش، فقط پرم به پر این پسره گیر کرد. مثل این که رفیق جِنگِ جمشیده. اسمش حسامه. جلو دادسرا تو ماتحتش عروسی گرفته بود و ....
_ کی بهت گفت درگیری راه بندازی؟
_ چه درگیری ای؟ فقط یه مشت رد و بدل کردیم، اونم خیلی دوستانه.
حوصله ی حرفاش رو هم نداشتم، چه برسه به مسخره بازیاش.
_ ببینم سند آوردی؟
دستشو بالا آورد و سند رو نشونم داد.
_ آره ایناهاش. همونی که آدرس دادی.
_ خب پس چرا این جا وایسادی؟ برو به یکی بگو بیاد این در لعنتی رو باز کنه.
سرشو انداخت پایین.
_ شرمندم به خدا داداش.
_ چرا؟ چی شده باز؟
_خدا شاهده سه سوته رفتم و برگشتم.
_ خب؟
_ حالا که اومدم، اون قاضیه رفته خونه. مثل این که تا فردا صبح نمیاد.
داد زدم:
_ چــی؟!
_ وا... منم نمی دونم این جا چه خبره. رفتم از نگهبانی پرسیدم، گفتن باید صبر کنی تا قاضی کشیک بیاد.
از ناچاری دستام رو فرو کردم بین موهام و تا می تونستم کشیدم.
_ نمی خواد عصبانی بشی داداش من. دم این سربازه رو دیدم. گفت هر کاری از دستش بر بیاد، کوتاهی نمی کنه. فقط چاره ای نیست، باید صبر کنیم تا قاضیشون بیاد. خودم الان می رم برات نهار می گیرم.
_ آرش مسخره بازیتو تموم می کنی یا نه؟ تو این وضعیت غذا می خوام واسه ی .... استغفرا... .
با صدای گرفته گفت:
_ می دونم داداش ولی این جوری که نمی شه.
_ زنگ بزن سرمدی بگو سریع خودش رو برسونه.
_ سرمدی؟ راست گفتی. چرا به ذهن خودم نرسید؟
گوشیش رو از تو جیبش در آورد و بالا گرفت.
_ گفتم که دم سربازه رو دیدم.
شروع کرد به گرفتن شماره. بعدِ چند لحظه گفت:
_ گوشیش آنتن نمی ده.
سرمو تکیه دادم به میله های پنجره و چشمام رو بستم.
_ من برم در اتاق قاضی بشینم تا بیاد.
_ آرش. حواست باشه. نمی خوام احدی بفهمه من این تو حبسم.
_ خیالت جمع داداش. حواسم هست.

****

از همون پنجره ی کوچیک به آسمون نگاهی انداختم. چیزی تا غروب نمونده بود. تو این سه ساعت، آرش ده دفعه اومده بود و رفته بود اما هنوز اون قاضی کشیک لعنتیشون نیومده بود. سرمو به دیوار تکیه دادم. این چند ساعت فحشی نمونده بود که نثار جمشید و جد و آبادش نکرده باشم. لعنتی. زهرشو بد پاشیده بود.
_ داداش؟ داداش هستی؟
زنگ صداش بوی امید نمی داد.

بازبینی شد | مینا

maryammoayedi
1391,10,19, ساعت : 11:50 بعد از ظهر
_ به به، پارسال دوست امسال آشنا.

بدون اون که از روی نیمکت بلند شم، بدنم رو کش و قوسی دادم. آرش هم پشت سرش وارد اتاق شد.
_ چی شده؟ تحویل نمی گیری؟
_ خوشمزگی رو بس کن. چی کار کردی؟
_ فعلا آزادی.
_ فعلا؟!
_ آره فعلا. می تونی بری. خودمم می مونم ببینم چه می شه کرد.
دستامو شونه وار بین موهام حرکت دادم. شروع کرد به نصیحت.
_ تو دیگه چرا؟! تو که همیشه همه جوانب رو در نظر می گرفتی، باید پیش بینی این روزم می کردی.
خوب می دونستم پشت بند این حرفا می خواد به چی برسه.
_ من که همون روز بهت گفتم، خارج از چهارچوب قانون عمل کردن خطرناکه. هیچ می دونید چه کار خطرناکی کردید؟ بهت گفته بودم که ....
دستمو آوردم بالا.
_ بسه دیگه. متوجه شدم. نمی خواد بری بالای منبر.
نفسشو با شدت داد بیرون.
_در هر صورت من می تونم شکایت قبلی رو دوباره به جریان بندازم. از نظر من، بهتره ما هم علیه جمشید یه شکایت، متقابلا مطرح کنیم تا ....
پریدم تو حرفش.
_ خوب گوش کن هومان. نمی خوام تحت هیچ شرایطی اون پرونده به جریان بیفته.
با تعجب پرسید:
_ چرا؟! آخه دلیلش چیه؟
از روی اون نیمکت آهنی بلند شدم. نگاهی به ساعت مچیم کردم.
_ از آرش بپرس.
ربع ساعت از ده گذشته بود. کتم رو برداشتم و پوشیدم.
_ دلیلش رو بهت می گه.
آرش از همون جایی که ایستاده بود، به بیرون نگاه کرد و با یه پوزخند گفت:
_ نگاش کن. قیافش عین ننه مرده ها شده.
از کانکس بیرون زدم.
_ کیو می گی؟
_ این گندهه رو می گم؛ حسام.
رد نگاهش رو دنبال کردم. از پشت دیوارِ نرده ای دادسرا چشمم خورد به رفیق جمشید که ایستاده بود و مشغول صحبت با موبایلش بود.
_ آرش، این پسره عجیب برای من آشناست. مطمئنم یه جایی دیدمش.
سرمدی مسیر نگاه من و آرش رو دنبال کرد. پوزخندی زد و گفت:
_ چطور نشناختینش؟
برگشتم و به سرمدی خیره شدم.
_ چی داری می گی؟ تو می شناسیش؟
خندید و گفت:
_ ای بابا، از مهمونای عقد کنونت بود.
قبل از این که فرصت کنم چیزی بگم، آرش خندید و گفت:
_ ایولا، با این هیکلش کجا قایم شده بود که ما ندیدیمش؟
_ آرش.
دستشو زیپ وار روی دهنش حرکت داد.
_ منظورت چیه جزو مهمونا بود؟
_ برای عقد کنونت اومده بود، منتها بی دعوت. وقت شامم بیچاره بیرون از رستوران ترک موتورش نشسته بود.
با به یاد آوردن اون شب، دهنم از تعجب باز موند. راست می گفت، خودش بود. همون موتور سواری که در محضر با ویراژ از جلومون رد شد و بعدشم جلوی رستوران ....
_ اون شب کنار پنجره نشسته بودم. چون کسی رو نمی شناختم، سرم همش تو پنجره بود. متوجه یکی شدم که زیر برف میخ رستوران شده. منم از بیکاری زوم کرده بودم رو حرکتاش. بعد یه مدتی انگار تلفنش زنگ خورد و شروع کرد به حرف زدن. موقعی که داشتیم شام می خوردیم، دیدم بچه ها رو فرستادی پِیش. بعدشم که سریع نشست ترک موتورش و در رفت.
حیرت زده برگشتم تا به حسام نگاه کنم اما اثری ازش نبود.
_ این جور که بوش میاد بهادر، از همون اولِ اول واست نقشه کشیده بودن.
سریع دویدم بیرون از دادسرا. تو اون شلوغی هر چی چشم چرخوندم، اثری ازش پیدا نکردم. آرش هم خودشو رسوند و گفت:
_ من می رم یه دوری این طرفا می زنم. نباید خیلی دور رفته باشه.
دستمو گرفتم جلوی بدنش.
_ به احتمال زیاد تنها کسی که از جای جمشید خبر داره خودشه. باید این دفعه مراقب بود.

****

قبل از این که سوار ماشین بشم، محسن رو با چند تا پسر جوون دیدم که به طرف در نگهبانی می رفتن. آرش رو که نزدیکشون ایستاده بود صدا کردم.
_ اینا کین با محسن؟
نگاهی بهشون انداخت.
_ از بچه محلای جمشیدن.
_ این جا چی کار می کنن؟
_ راستش از دیشب تا حالا هر چی دنبال اون آشغال گشتیم، پیداش نکردیم. یه قطره آب شده رفته زیر زمین. سرمدی هم به محسن گفت چند تا از بچه محلاشو جمع کنه بیاره این جا ببینه چه می شه کرد.
درو باز کردم و نشستم پشت فرمون.
_ راستی سمانه رو گذاشتی پیش حاج خانم؟
_ آره. دیشب تا بچه ها رو جمع کردم ساعت یازده و نیم شد.
_ خب؟
_ وقتی منو پشت در دید، کم مونده بود از ترس سکته کنه.
_ ترسیده بود؟! مگه چی بهش گفته بودی؟
_ هیچی به خدا داداش. مثل این که بهش گفته بودی سر ظهر میای خونه. از ظهر منتظرت بوده. انتظار دیدن من رو هم نداشت. اولش حاضر نبود با من بیاد. می گفت بهادر خان گفته پامو از خونه بیرون نذارم. وقتی گفتم سفارش خود بهادر خانه، کوتاه اومد ولی تا برسیم خونه یه ریز گریه کرد.
دستی به صورتم کشیدم. گریه می کرد؟ مگه این دختر چقدر اشک تو اون چشمای عسلیش داشت.
_ حالا برنامت چیه؟
_ نمی دونم. دیشب تا صبح پلک روی هم نذاشتم. تمام تنم روی اون آهن پاره کوفته شده. می خوام بخوابم.
_ سمانه رو می گم. هنوزم نمی خوای بفرستیش خونه ی باباش؟
_ ....
_ این دختر کم واست دردسر درست نکرده. اینم یه نمونه دیگش.
استارت ماشین رو زدم و گفتم:
_ تا ببینم.


بازبینی شد | مینا

*************

maryammoayedi
1391,10,20, ساعت : 08:05 بعد از ظهر
فصل بیست و چهارم

چیزی تا سال نو نمونده بود...هوا کم کم گرم میشد و درختا همه داشتند لباس نو تنشون میکردند... حتی قبرستونم بوی بهار میداد...
با احتیا ط از بین سنگ قبرا رد میشدم..یادمه با خودش که میومدم اینجا میگفت "پاتو رو سنگ قبرا نذار...اینجوری به مرده ها بی احترامی میکنی مادر"
دسته گل رز رو گذاشتم رو سنگ قبر..هروقت به بن بست میرسیدم و از عالم و ادم خسته میشدم اینجا فقط ارومم میکرد.میومدم مینشستم... اروم که میشدم راهم رو میگرفتم و میرفتم تا دفعه ی بعد....عجب پسر بی معرفتی بودم برای این مادر ....
یه شاخه گل رز برداشتم و شروع کردم به پرپر کردنش و خیره به سنگ قبر گفتم:
_یکی بود که میگفت وقتی یه رابطه رو شروع میکنی اگر هی ببخشی و هی ببخشی و بازم ببخشی اونوقته که عاشقی...
یه شاخه دیگه برداشتم و پرپرش کردم..
_تو هم عاشق بودی...عاشق شوهرت بودی...مطمئنم بخشیدی و رفتی..اما من...اما من نه میتونم ببخشم نه میتونم فراموش کنم...
دست کشیدم رو اسمش که بر خلاف معنیش سرد سرد بود...
_میگند ادما از پیری نمیمیرند...وقتی میمیرند که از زندگی کردن خسته شده باشند..لابد تو هم خسته شده بودی که رفتی..
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_منم خسته ام ..خسته ی خسته....خسته از این زندگی که نمیدونم کجاش وایسادم...اگر ازم بپرسی عاشقی میگم نه...اگرم بپرسی فارغی بازم میگم نه...
چشمامو بستم و هوای بهاری قبرستون رو به ریه کشیدم..
_میدونم از اون بالاها هوامو داری...کمکم کن..
دستامو کشیدم رو سنگ سرد قبر...
_شایدم بهتره بگم کمکمون کن...

*********

در خونه رو که باز کردم همه وجودم هوای دیدن سمانه رو داشت..با دیدن رادمنش بعد از یه سلام و احوالپرسی کوتاه بدون توجه به کارگرا رفتم داخل اتاق سمانه...کتم رو در اوردم و دکمه های بلوزمو باز کردم و دراز کشیدم رو تختش...سرمو کردم تو بالشتش و بوی عطرشو با یه نفس عمیق به ریه کشیدم...عروسک زشتش گوشه تخت خودنمایی میکرد... عروسک رو برداشتم و پرتش کردم گوشه ی اتاق....دیگه از این عروسک بدم نمیومد اما عجیب به این یه تیکه پارچه حسودی میکردم....
هنوز چشمام گرم نشده بود که با صدای زنگ تلفن هوشیار شدم... بلند شدم و گوشی رو از جیب کتم در اوردم...اسم سرمدی افتاده بود رو صفحه ی موبایل...
_الو هومان ...
_چطوری رییس بهادر ؟؟
_بیخیال شوخی...چیکار کردی؟؟
_فعلا تنها کاری که از دستم برمیومد....این پسره محسن ..رفیق آرش رو میگم..گویا حسابدارتونم هست...
_اره ...از بچه های خودمونه...
_اینجور که آرش گفت جمشیدو از دور میشناخته..منم پرس و جو کردم که این پسره رفت و امدش چطور بوده...اهل مسافرت بوده یا نه...معلوم شد که ادم خوش مسافرتیه ، هر چند وقت یکبار غیبش میزنه و میره دنبال مسافرت و خوشگذرونی...بگو خوب..
_خوب ...
_منم تلفنی از این پسره محسن پرسیدم میتونه چند تا شاهد بیاره اونم چند تا از بچه محلا رو جمع کرد و امروز اورد دادسرا...خلاصه منم ورشون داشتم بردم پیش قهرمانی...
_خوب..
_هیچی دیگه.....شهادت دادند که این جمشید تو غیب شدن و مسافرت طولانی و عیاشی والواتی ید طولایی داره...قهرمانی شهادت همه رو صورتجلسه کرد و منع تعقیب داد.
_منع تعقیب؟؟!! این خوبه یا بد؟؟
_نه خوب نه بد..یعنی پرونده مسکوت میمونه اگه یه دلیل جدید بر وقوع جرم کشف بشه دوباره پرونده از سرگرفته میشه...
دستام رو کشیدم به پیشونیم...
_نمیشد کاری کنی تا پرونده کاملا بسته بشه؟؟
_نه رییس..تا جمشیدو پیدا کنی این تنها راهه..
بعد از رد و بدل کردن چند تا تشکر تماس رو قطع کردم و گوشی رو گذاشتم رو سایلنت...دوباره دراز کشیدم و ساعدم رو گذاشتم رو پیشونیم...پس این دفعه تیرش به سنگ خورد...کثافت...راست میگفتند..بد پیله بود....اگه پیداش نمیکردم معلوم نبود دفعه بعدی با چه نقشه ای جلو میومد...

************
با صدای ضربه از خواب پریدم...در کمی باز شد و سر رادمنش از لای در پیدا شد..
_ببخشید اقای سپهرتاج ، میشه یه لحظه بیاید بیرون....


پ.ن

هرگاه عمل ارتكابی متهم جرم نباشد و یا اصولاً جرمی واقع نشده یا دلیل كافی بر توجه اتهام به متهم وجود نداشته باشد ، قرار منع تعقیب صادر می گردد.

maryammoayedi
1391,10,20, ساعت : 10:58 بعد از ظهر
_ببخشید اقای سپهرتاج میشه یه لحظه بیاییید بیرون....
سریع از روی تختخواب بلند شدم و دکمه های لباسم رو بستم...با دست چند بار به صورتم کشیدم تا خواب از چشمام بپره ...بیرون از اتاق منتظر ایستاده بود..
_بله...
نگاهی مردد به من انداخت...
_شرمنده از خواب بیدارتون کردم...کارمون تموم شده...
نگاهی به ساعت مچیم کردم...ساعت هفت بود...یعنی این همه خوابیده بودم...
_اگه ممکنه بیاین اتاق رو ببینید...کاملا مطابق با همون طرحی که خواستید..
اینبار برگه چک رو با رضایت کامل کشیدم و دادم دستش ....از نتیجه کارش کاملا راضی بودم ..... بعد رفتنش روی تخت دراز کشیدم و به پرده های سفیدی که از سقف اویزون شده بود زل زدم... یه کم شلوغ بود اما ارامش بخش بود... دقیقا حال و هوای قصه های هزار و یکشب رو داشت....دیوارا کرم رنگ خورده بود...سرویس خواب این دفعه قهوه ایه سوخته بود...رنگ مورد علاقه م...با یه پرده ی سفید که حاشیه ی قهوه ای داشت و از سقف دورتا دور تخت تاب خورده بود....
این اتاق فقط یه چیز کم داشت... یه شهرزاد قصه گو ...یعنی سمانه قصه هم بلد بود...خیلی بعید بود...مگه چقدر سن داشت...نوزده سال...تو خیلی از کشورا هنوز بچه حساب میشد...بعید میدونستم غیر از قصه خودم وخودش قصه دیگه ای بدونه...اونم قصه ای که معلوم نبود تهش به کجا میرسه..

بعد از گرفتن یه دوش حسابی سرحال اومدم...نگاهی به کمد لباسام انداختم.....دیگه حالم از کت و شلوار پوشیدن به هم میخورد...بر خلاف همیشه یه پولیور خاکستری پوشیدم و یه شلوار به همون رنگ...نگاه به ساعتم انداختم...یه ربع به نه بود...وقت سشوار کشیدن هم نمیشد...

************

فصل بیست و پنجم

_کیه؟؟!!
_باز کن آیدا...منم...
_ســـلام داداش بهادر!!!!
یا الله ی گفتم و وارد شدم...هرسه تاشون ورودی ساختمون ایستاده بودند...آیدا و آرش و حاج خانوم...چشم چرخوندم پشت سرشون..خبری از نفر چهارم نبود...
بعد ازسلام و احوالپرسی رو کردم به حاج خانوم...
_حاج خانم چطورین با زحمتای ما؟؟
_وا مادر!!! چه زحمتی ؟؟ همش رحمته...چه آیدا چه مهناز چه سمانه ، همشون دخترای خودمند ...
همین که نشستم روی مبل صدای زنگ اس ام اس آرش بلند شد....گوشیش رو گرفت دستش و نیشش به پهنای صورتش باز شد..آیدا سینی چای رو گرفت جلوم...تشکر کردم ویکی برداشتم..دیگه خانمی شده بود واسه خودش...حاج خانم رو کرد به من و گفت:
_راستی مادر یادم رفت....رسیدن بخیر...همیشه به سفر...
نگاهی به آرش انداختم...
_ خوش گذشت؟؟
شونه هاشو انداخت بالا و مشغول نوشتن شد..چه جوابی باید میدادم...جای شما سبز ...یا خدا قسمت کنه...روزی خودتون و از این حرفا...
…_ممنون حاج خانم...
تو دلم ادامه دادم.. "عجب مسافرتی!!!...خدا نصیب دشمنت هم نکنه مادر من"..عجیب که امار مسافرتام کم کم داشت زیاد میشد...
ربع ساعتی میشد که نشسته بودیم..آیدا که سرش تو تلویزیون بود...حاج خانمم شروع کرده بود به سخنرانی ...از گرم شدن زودتر از موعد هوا تا گرونی و مشکلات جوونا برای ازدواج...آرش سرش تو موبایلش بود یا لبخند مسخره هم کنج لبش...تو یه فرصت که حاج خانم به تنفس به خودش داد تونستم سراغ سمانه رو بگیرم.....اونم گوشه چادرشو یه کم رو سرش کشید و به اتاق آیدا که ته راهرو بود اشاره کرد..
_والله چی بگم مادر ...از دیشب که اومد از اون تو بیرون نیومده...لب به غذا که نزده هیچ یه چیکه ابم نخورده...من موندم این همه اشک رو از کجا میاره گوله گوله از اون چشما میریزه پایین..آرش گفت رفتی مسافرت منم گفتم گریه دلتنگیه....وگرنه هرکی بود فکر میکرد با شوهرش مشکل به هم زده که اینقدر اینقدر نا ارومی میکنه...
خندیدم و گفتم:
_از کجا اینقدر مطمئنی که گریه ش از سر دلتنگیه؟؟شاید راستی راستی با شوهرش مشکل به هم زده؟؟
دوباره چادرشو کشید رو سرش و با خنده گفت:
_به هرحال هرکی ندونه من که میدونم مادر ، چقدر خاطر زنتو میخوای..
خندیدم و گفتم:
_از کجا میدونی حاج خانم؟؟
_از چشمات مادر...چشمات داد میزنه که عاشقی... همونجور که چشمای این جونور داد میزنه....
بلند خندیدم..بین خنده محکم زدم به کمر آرش و گفتم:
_یعنی میگین آرش عاشق شده ، اونم قبل ازدواج؟؟!!

maryammoayedi
1391,10,20, ساعت : 11:21 بعد از ظهر
_یعنی میگین آرش عاشق شده اونم قبل ازدواج؟!!
آرش که تیکه رو گرفته بود شروع کرد به خندیدن و سرش رو بدون اونکه از صفحه ی موبایل برداره به چپ و راست تکون داد...
_وا !!!!عشق و عاشقی که قبل ازدواج و بعد ازدواج نمیشناسه، مادر....
بقیه خنده م رو قورت دادم و دست گذاشتم رو شونه آرش...
_حالا به سلامتی کی قراره این شاه دومادو بفرستید خونه ی بخت؟؟
حاج خانم گل از گلش شکفت....
_ایشالله یکشنبه هفته دیگه که بیاد قراره عقدو گذاشتیم...یه جشن کوچیک تو خونه بابای عروسم میگیریم....
_به سلامتی حاج خانم ، الحق که خوب عروسی نصیبت شد...
خنده ای از سر رضایت کرد..نیم خیز شدم و گفتم:
_خوب، اگه اجازه بدید من سمانه رو ببرم..
_وا مادر!!! زن خودته اجازشو از من میگیری؟؟
_اختیاردارید...شما بزرگتر مایی...
بلند شدم و رفتم سمت اتاق آیدا...قبل از اینکه به در اتاق برسم آرش صدام کرد...
_داداش... وایسا یه لحظه...
_چی شد که بالاخره سرت رو از تو موبایل برداشتی ؟؟
خندید و اروم گفت:
_حالا میخوای چیکار کنی؟؟
_چی رو چیکار کنم؟؟
_سمانه رو میگم ..به خدا قسم تا این دختر تو خونته اب خوش از گلوت پایین نمیره ها...تا دیر نشده بفرستش بره...
نفسم رو فوت کردم بیرون..
_پریسا بود واست هی پیام میفرستاد؟؟
_اره داداش...چطور؟؟
_هیچی ...همینجوری...
با خنده ادامه دادم...
حالا چی به هم میگفتید که اینطور نیشت باز بود؟؟
دستش رو گرفت به کمر و نیمه جدی نیمه شوخی گفت:
_اوه اوه اوه...مراقب باش داداش...داری تو مسائل زناشویی ما دخالت میکنیا...
زدم رو شونه ش و جدی گفتم:
_میدونم داداش ، دقیقا همون کاری که خودت داری میکنی..
منظورم رو خیلی زود گرفت....نگاهش رنگ دلخوری گرفت اما چیزی نگفت...بدون اونکه در اتاق رو بزنم دستگیره درو گرفتم و در رو باز کردم....چراغ اتاق آیدا روشن بود..آیدا عشق عروسک بود..از در دیوار این اتاق عروسک میبارید....به عادت همیشه ش کنار تخت نشسته بود رو زمین و پاهاش رو جمع کرده بود و سرشو گذاشته بود رو زانو هاش...هنوز مانتو تنش بود...چشمام رو بستم تا وسوسه به اغوش کشیدنش رو تو خودم بکشم..بعد از یه دوش و عوض کردن کل لباسام دیگه بویی از عطر همیشگی رو با خودم نداشتم تا اعلام حضورکنم...به ناچار با سرفه ی بلندی ورودم رو اعلام کردم...سرش رو از روی زانوش برداشت و موهاشو کشوند زیر شالش...گمونم منو با آرش اشتباه گرفته بود...اروم سرش رو بالا اورد و خیره شد به من...چشماش سرخ سرخ بود...با ناباوری نگام میکرد.. انگار که یه در صدم انتظار دیدن منو نداشته باشه....باز اشکاش روونه ی صورتش شد... تو یه لحظه بلند شد و ایستاد...
دستامو کردم تو جیبم و با یه لبخند کج گفتم:
_کو سلامت خانم خانما؟؟بزرگتری گفتند..کوچیکتر...
دوید سمتم و خودشو انداخت تو بغلم...انتظار این حرکتو ازش نداشتم...اشکاش تبدیل شد به گریه..اونم با صدای بلند..دستاشو از کنار بازوهام رد کرد و دور کمرم حلقه کرد...من غافلگیر هنوز نمیدونستم باید چیکار کنم....دستم گذاشتم رو شونه هاش...
_اروم باش دختر..الانه که حاج خانم بگه داره چه بلایی سر این دختره میاره..
بی توجه به حرفام سرش رو بیشتر فرو برد تو سینه م...چند لحظه که گذشت بی اراده دستام پیچید و حلقه شد دور کمرش و شونه هاش...میگند وقتی تمام زندگیت شده باشه یک نفر پناه دیگه ای نداری جز اغوش خودش... حتی اگه به اندازه دنیا از خودش دلگیر باشی...نمیدونم چقدر طول کشید ولی اونقدر صبر کردم تا اروم بشه...تو این مدت چشماشو کم بارونی ندیده بودم ولی یه همچین گریه ای چه علتی داشت؟؟
_اروم شدی خانم کوچولو؟؟
جواب نداد..
_هی کوچولو ، با توام؟؟
سرشو تو سینه م بالا پایین کرد..

:-2-38-:

maryammoayedi
1391,10,20, ساعت : 11:31 بعد از ظهر
سرشو تو سینه ام بالا پایین کرد..
_حالا که اروم شدی میشه بگی این گریه واسه چی بود؟؟
_....
صورتشو بالا گرفتم و با دستام اشکاشو از رو صورتش جمع کردم...
_ببینم زبونتو....
_با چشمای خیسش متعجب نگام کرد...
_چرا اینجوری نگاه میکنی؟؟میگم ببینم زبونتو..
زبونشو یه کوچولو اورد بیرون و فوری دادش داخل...
_نه انگار خدا رو شکر هنوز داریش...پس میشه بگی برای چی اینجور اشک میریختی؟؟
پیشونیش رو تکیه داد به سینه م و با بغض گفت:
_هیچی...
_سر هیچی کسی اشک نمیریزه....ببینم کسی اذیتت کرده؟؟
_نه...
_پس آرش حرفی زده...لابد یه چیزی گفته که...
_نه به خدا....
چونه شو گرفتم تو دستم...
_پس میشه بگی به خاطر چی اینجور اشک میریختی؟؟
دو باره سکوت کرد...
_شاید بهتر باشه برم از خودشون بپرسم...
حلقه دستامو از دورش باز کردم و رفتم سمت در که یهویی دو دستی بازومو گرفت..
_نه....به خدا هیچکی اذیتم نکرده فقط من....
_فقط تو چی؟؟
_فقط فکر کردم اتفاق بدی برات افتاده...
_اتفاق بد؟؟!!
خندیدم گفنم:
_مثلا چه جور اتفاقی؟؟
_نمیدونم...خودت دیروز بهم گفتی تا یه ساعت دیگه میای خونه....
_واسه همین از دیشب تا حالا اشک میریختی؟؟
سرشو تکون داد...
_اول فکر کردم تصادف کردی ولی بعد گفتم حتمی جمشید یه بلایی سرت اورده...
رد اشکاشو از صورتش پاک کردم.
_جمشید!! اولا جمشید سگ کی باشه... دوما... مگه نگفتی نمیخوای اسمش رو به زبون بیاری ، چی شد پس؟؟
مردد نگام کرد ولی چیزی نگفت...خندیدم و گفتم:
_من ساده رو بگو که گفتم شاید دلت واسم تنگ شده و از سر دلتنگی اینجور گریه میکردی...
جوابی نداد اما دوباره خزید تو بغلم...
_خوب... دیگه چه فکرایی میکردی ؟؟ ببینم توشون مثبت هجده نداشت...
سرش رو بالا گرفت و گنگ نگام کرد..
_مثبت هجده ؟؟!!
بی صدا خندیدم...این دختر زیادی چشم و گوش بسته بود و منم عاشق همین چشم و گوش بکرش بودم...
_بی خیال ...خوب دیگه بهتره بریم...این آرش فکرش خرابه...اگه یه کم دیگه دیر کنیم فکرش هزار جا میره..
دستشو محکم گرفتم تو دستم...
_اونوقت اگه گفتی کجا؟؟
_کجا؟؟
با شیطنت نگاش کردم و ابروهامو انداختم بالا...
_جاهای خوب خوب...
این دفعه کنایه م رو گرفت و لپاش گلی شد...کیفش رو از کنار تخت برداشتم و دادم دستش...
_راستی مثل زنای دیگه نمیخوای بپرسی شوهرت دیشب کجا بوده؟؟
اول ساکت تو چشمام زل زد...انگار دنبال یه چیزی میگشت...شاید هم جواب یه سوال..ولی بعد خیلی بامزه گفت:
_جاهای خوب خوب که نبوده؟؟
بلند خندیدم...
_ایول...خانم کوچولو ی شیطون...اتفاقا چرا....جاهای خوب خوب بوده...از اون جاها که خدا نصیب گرگ بیابونم نکنه...

حاج خانم با دیدن سمانه از جلوی تلویزیون بلند شد ... دستاشو مشت کرد و گرفت جلوی دهنش....
_ اِاِاِ...تو رو خدا نگاه کن !!!...ببین چه بلایی سر اون چشمای خوشکلت اوردی دختر !!...حیف این چشما نبود..
سمانه سرش رو انداخت پایین و چیزی نگفت...
_اخه دختر...مردم شوهراشون چندماه چندماه میرن ماموریت..همین دختر همسایمون...شوهر کرده پسر عمه ش که نیرو دریاییه...شش ماه اینجاست...شش ماه دیگه شو کامل رو کشتیه...کل عمرش به اندازه ی یه شب تو بیقراری نکرده..

:-2-40-:

maryammoayedi
1391,10,21, ساعت : 11:02 بعد از ظهر
نگاهی به سمانه که عین بچه ها قیافه گرفته بود کردم...
_خوب اگه اجازه بدید ما مرخص بشیم...
_وا کجا مادر...میخوام شام بکشم...
سمانه دستم رو فشار داد...خندیدم و گفتم:
_فرصت زیاده...ایشالله دفعه ی دیگه...
حاج خانم دیگه اصرار نکرد ولی بعد انگار که تازه چیزی به ذهنش رسیده باشه خندید و گفت:
_وای بالکل یادم رفت... فردا بچه ها میخواند برند واسه خرید عقد...سمانه مادر کی بهتر از خودت که همراه عروسم بره...
سرش رو بالا اورد و به حاج خانم خیره شد...انگار که تو جواب دادن تردید داشت...
_چی میگی مادر..این دو سه روزه میمونی اینجا؟؟
دستمو محکم فشار داد...
_چی بگم حاج خانم...
موهاشو فرستاد پشت گوشش و یه قدم برداشت عقب...
_ ولی اگه خودشون دوتایی برند بهتره...بیشتر بهشون خوش میگذره...
حاج خانم یهو سر درددلش باز شد و گفت:
_راست میگی مادر...دیگه کی ای روزا یه ایل میندازه پشت سرش بره خرید عقد...ولی باباش گفت ما از این رسما نداریم تنهایی برند خرید...قرار شد از طرف اونا مادرش با داداش کوچیکش بیاد...
داداش کوچیکه !! با خنده نگاهی به ارش انداختم...شونه ای بالا انداخت و دستاشو کرد تو جیبش....
_منم برای اینکه این بچه تنها نباشه با این پای دردم گفتم باهاش برم...اگه خودت باهاشون بری که چه بهتر.....
با سر زانوش اهسته کشید به ساق پام...این یعنی که یعنی...خودمو زدم کوچه ی علی چپ و گفتم:
_خوب چی میگی؟؟ میمونی؟؟
اخم قشنگی حواله ی من کرد و رو به حاج خانم گفت:
_حاج خانم اگه اجازه بدید امشب برم خونه ی خودم...ایشالله برای خریدای بعدی...
آیدا خندید و گفت:
_تو رو خدا نگاش کن...اگه یکی از دوستام اینجا بود میگفت چقدر شوهر ندیده ست...
گوشش رو گرفتم و محکم پیچوندم ..
_نمیخواد خواهر شوهر بازی در بیاری...نوبت تو هم میرسه....
_آیییی... کی؟!...من که عمرا شوهر نمیکنم....
آرش خندید و گفت:
_اخه کی میاد تو رو بگیره تربچه...برو با همون عروسکات بازی کن..
آیدا دلخور لباشو فرستاد جلو...حاج خانم خندید و دست به کمر گفت:
_چیکار دخترم دارید؟؟....با این سن کمش تا حالا چهار تا خواستگار داشته....
آیدا جیغی زد و پرید سمت مادرش...
_راست میگی مامان ؟؟!! کیا بودند؟؟!!
حاج خانم لبش رو به دندون گرفت و گفت:
_خجالت بکش دختر...زشته جلوی داداشات.....
چشمام چرخید روی سمانه که داشت با لبخند گفتگوی حاج خانم و ایدا رو نگاه میکرد..بی اراده دستم دور شونه هاش حلقه شد و بی توجه به جر و بحثای مادر و دختر سرش رو بوسیدم.....

*******

بسته های غذا رو گذاشتم روی میز...شوق عجیبی داشتم تا اتاق رو به سمانه نشون بدم....دلم میخواست عکس العملش رو ببینم...نشستم روی مبل و سوییچ و موبایلم رو هم انداختم رو مبل ... تلویزیون رو روشن کردم و شروع کردم به بالا پایین کردن کانالا....سمانه که برای تعویض لباس رفته بود تو اتاق با به بلوزو شلوار سرهمی ابی اومد بیرون...این دفعه موهاشو با یه گیره داده بود بالا....بی تو جه به سر و صدای چیدن میز خیره شدم به تلویزیون....به چه حیله ای میشد بکشمش تو اتاق؟؟
_میزو چیدم...
نگاش کردم...چطوری میبردمش تو اتاق؟؟
_بهادر خان!!...
متوجه حرکت دستاش که جلوی صورتم تکون میخورد شدم...نگاش کردم...خندید...دوست داشتم یک بار هم شده اسمم رو بدون اون خان تهش بگه...مثل زنای دیگه..
با اشتها شروع کردم به غذا خوردن....سمانه هم دیشب چیزی نخورده بود... شاید هم مثل من از دیروز ظهر...

maryammoayedi
1391,10,21, ساعت : 11:28 بعد از ظهر
یه لیوان نوشابه ریختم...
_این یکشنبه که بیاد عقد کنونه آرشه...
_عقد کنون اقا آرش؟!!
_اوهوم...
یه قلپ از نوشابمو خوردم...
_تو خونه ی دختره....قراره یه جشن کوچیکم بگیرند....
شروع کرد به بازی کردن با باقیمونده غذای تو بشقابش...
_فردا که هیچی...پس فردا زودتر میام بریم خرید....
_میشه من نیام...
_نیای ؟!اونوقت چرا؟؟
_چه جور بگم ...اخه اقا آرش از من خوشش نمیاد....میدونم حق داره...اگه میشه...
یه تیکه کباب زدم به چنگال...
_خوشش بیاد یا نیاد تو باید تو اون جشن باشی ...نمیخوام دیگه تکرار کنم...اکی؟؟؟
سرش رو تکون داد...باقیمونده لیوان نوشابه رو خوردم...یه جورایی ظاهرش با اون موهاش که بالا زده بود به دلم نشسته بود...
_میدونستی رنگ آبی خیلی بهت میاد؟؟
یه نگاه به من کرد و یه نگاه به بلوزش انداخت....بعدش هم یه نگاه به لباس من انداخت...یه لبخند نشست رو لبش..
_این مدل لباس هم بهت خیلی میاد...
نگاهی به پولیور چسبونم انداختم که سر شونه هامو پهن تر نشون میداد و درشتی هیکلم رو بیشتر به رخ میکشید..
_راستی ...این جوری بیشتر خوشت میاد؟؟..
_اوهومم....خیلی عضله ای تر نشونت میده...
_واقعا !!!اما من فکر میکردم از هیکل لاغر مردنی بیشتر خوشت میاد..
بدون منظور باز یه تیکه انداخته بودم...چیزی نگفت و شروع کرد به جمع کردن میز...ناراحتی تو صورتش داد میزد......حالا که اون یه قدم اومده بود جلو من یه قدم رفته بودم عقب...

روی تخت دراز کشیدم و خیره شدم به پرده های اویزون از سقف اتاق...منو بگو که میخواستم با نشون دادن دکور اتاق سورپرایزش کنم اما دوباره با حرفام ازآرش دادم...با صدای ضربه در سرم رو برگردوندم...
_بیا تو...
داخل که اومد قبل از اینکه چیزی بگه از دیدن دکور اتاق چشمای خوشکلش از حیرت گرد شد.....با حیرت به پرده های اویزون از سقف خیره شدم...نگام رفت به گوشیم که تو دستش بود و زنگ میخورد...تازه یادش اومد که برای چی اومده تو اتاق...
_تلفن...
گوشی رو از دستش گرفتم و نگاهی به صفحه ش انداختم...یه دستمو کردم تو جیبم و دکمه تماس رو فشار دادم..
_الو حیدر...
_سلام اقا..
_سلام...چه خبر؟؟
_هیچی..از دیشب هرچی دنبالش گشتیم نتونستیم یه سرنخم ازش پیدا کنیم ...انگاری اب شده رفته تو زمین..
_محسن چی؟؟
_محسنم ازش خبرنداره....یعنی هیچ کدوم از بچه محلاش ازش خبرندارند...زنگ زدم ببینم چی دستور میدید؟؟...
لعنت بهت جمشید...این دفعه حساب شده تر پا جلو گذاشته بود...
_دو تا از بچه هارو نگه دار... یکی نزدیک خونشون نگهبانی بده یکی هم نزدیک عطاری باباش...بقیه هم بگو از فردا برگردند سرکارشون...راستی به جلال هم بسپار چند روزی اون رفیقشو زیر نظر بگیره...اسمش حسامه...آرش میشناسدش...
_چشم اقا...نمیخواین به ذبیح زنگ بزنم...
_اگه تا دو سه روز دیگه پیداش نشد زنگ میزنم...فعلا نمیخوام خیلی گرد و خاک بلند شه...
_باشه اقا...امری نیست...
_نه فعلا...فقط گوش به زنگ باش...
تماس رو که قطع کردم چشمام تو چشمای نگران سمانه قفل شد..درست رو به روم ایستاده بود...لعنتی..اصلا حواسم به حضور این دختر نبود...

maryammoayedi
1391,10,22, ساعت : 12:09 قبل از ظهر
اصلا حواسم به حضور این دختر نبود....
_چی شده؟؟چرا اینجور زل زدی به من...
_باز اون چیکار کرده؟؟
_کی چیکار کرده؟؟
_جمشید...
اخماموکشیدم تو هم...
_اول اینکه مگه قرار نبود اسمشو نیاری..این دفعه ی دومت..
سرمو اوردم جلوی صورتش..
_دوما داری منو بازخواست میکنی؟؟!! برو...برو یه چایی دم کن که چربی این کبابه بدجور تو گلوم ماسیده..

لیوان چایی رو گذاشت مقابلم و خودش رو به روم نشست...لرزش دستاش رو به وضوح میدیدم...هنوز مطمئن نبودم که جمشیدو فراموش کرده... واسه همین نمیخواستم هیچ خبری از جمشید بهش برسونم.... تازه داشت جلد این خونه میشد....مگه نه اینه که میگند هیچ عشقی عشق اول نمیشه....واقعیت این چند تا کلمه رو با پوست و گوشت خودم حس کرده بودم...فنجون چایی رو به لبم نرسونده بودم که گفت:
_دیشب به خاطر اون خونه نیومدی؟؟
چایی هنوز داغ داغ بود...فنجون رو گزاشتم روی میز..
_دیروقته ...بهتره بری بخوابی...
_دیروقت !!! هنوز دوازده م نشده. !!.
تازه متوجه ساعت تو پذیرایی شدم...یازده و بیست دقیقه بود...چرا فکر میکردم دیروقت تر از اینهاست...
_چرا نمیگی چی شده ؟؟ منم حق دارم بدونم..
حق !! از کدوم حق حرف میزد !!...
_بهادر خان...
بازم بهادر خان!!..چاییمو سر کشیدم...
_چیز خاصی نیست جز اینکه این دفعه جمشید دستش به تو نرسیده، باباشو انداخته وسط ..
_با حیرت گفت:
_حاجی رو؟!!
_اره حاجی رو.... حکایت همون موشه ست که تو سوراخ نمیرفت جارو به دمبش میبست...
_خوب...
به تفاله ته فنجون چایی خیره شدم...
_دیگه خوبی نداره....بهتره بری بخوابی...نمیخواد به چیزی هم فکرکنی...
بدون توجه به سمانه که هنوز منتظر شنیدن بود ، بلند شدم...دوست نداشتم بیشتر از این فکرش درگیر اون اشغال بشه..

*********
نگاهی به تقویم دفتر انداختم....دو شنبه بیست و یکم اسفند...هوا دیگه گرم شده بود...کمتر کسی رو با پالتو یا کاپشن میدیدی...از پنجره ی دفتر نگاهی به خیابون انداختم...همه چی داشت رنگ و روی بهاری میگرفت...از بلوارای گلکاری شده تا بازارا و برگای تازه جوونه زده شمشادای کنار پیاده رو....انگار تازه داشتم اینها رو میدیدم...بدجور هوس پیاده روی به سرم زد.. ساعت چهار ونیم بعد از ظهر بود...ماشینو گذاشتم تو حیاط نمایشگاه و خودم پیاده به راه افتادم...بر عکس تقویم بهار اومده بود...با همه وجود به ریه هام کشیدم..جون میداد که ادم تو این خیابون خلوت که دو طرفش چنارای بلند با لباس تازشون قد کشیده بودند، با عشقش دست تو دست قدم بزنه...اخر خیابون کنار یه دکه هفت سین فروشی ایستادم و به ماهی گلیای قرمزی که تو لگن های بزرگ و قرمز اینور و اونور میرفتند چشم دوختم...حواسم رفت پی یه پسربچه که با ذوق وشوق کودکانه ش یک به یک لگن ها رو دقیق دید میزد..اخر سر هم باباش رو مجبور کرد بزرگترین ماهی گلی اونجا رو براش بخره...ده هزار تومن...قدیما البته نه چندان قدیم قدیم با این پول یه عروسی راه مینداختند...
بادست اشاره ای به پسر ماهی فروش کردم....تورشو برداشت و ماهی های گلی های دم پرچمی رو که نشون کرده بودم انداخت داخل کیسه...به نوروز و هفت تا سینش اعتقاد زیادی داشتم...تو این چندسال ، سال تحویل رو تنها بودم یا با مهناز خونه حاج خانم...ولی امسال فرق میکرد ...میخواستم هفت سین رو خونه ی خودم بندازم.....یه جام بلور هم براشون خریدم و زیر لب زمزمه کردم..
_ اینم خونه جدیدتون...


&&&&&&&&&&&&&&&

سلام....
بچه من فردا دارم میرم بیرون یه کمی هوا به مغزم برسونم....
پست بعدی اگه عمری باقی موند شنبه ای که میاد...
تا شنبه بای...

:-2-40-:

maryammoayedi
1391,10,23, ساعت : 05:26 بعد از ظهر
فصل بیست و ششم

تا خونه مسافت زیادی بود...کنار خیابون ایستادم و به اولین تاکسی خالی که رد شد اشاره کردم
"در بست"
از نگهبانی که رد شدم سرم رو به نشونه سلام تکون دادم و اومدم برم که نگهبان ساختمون از داخل اتاقش اومد بیرون..
_سلام اقای سپهرتاج..
_سلام نعمتی...چه خبرا؟؟
_خبر که سلامتی...
_موبایلشو اورد بالا...
_همین حالا داشتم بهتون زنگ میزدم که خودتون تشریف اوردید...
_چرا ؟؟ خبری شده؟؟
_راستش همین ده دقیقه پیش یه اقایی اومد سراغ شمارو گرفت و گفت از اقوامتون هست...منم گفتم این موقع فقط خانمشون هستند.خلاصه اصرار که حتما باید برم داخل...نمیدونم چرا تلفن واحد شما جواب نمیده...منم قبول نکردم که تنها بره بالا....میدونید که خلاف مقرراته ساختمونه...
آقا !!!...یه مرد !!!....بی اختیار دستام مشت شد...
_گفت یا باید بره بالا یا به خانمشون بگو بیاد پایین...منم یکی از بچه ها رو گذاشتم سرجام...باهاش رفتم در واحدتون....خانمتون هم گفت اقا رو میشناسه و با هم رفتند داخل....
نفس تو سینه م حبس شد...به سختی گفتم:
_نگفت کیه؟!!
_نه اقا ولی انگاری خانمتون انتظار دیدنش رو نداشت!!...چون بدجور از دیدنش جا خورد!!...
بدون اونکه منتظر شنیدن بقیه حرفاش بشم دویدم سمت اسانسور...زیر لب به زمین و زمان فحش میدادم...لعنت بهت جمشید..لعنت بهت... چرا من احمق دوباره بهش اعتماد کردم....نفهمیدم چطور رسیدم طبقه نهم و بی توجه به یکی از همسایه ها که اماده سلام کردن بود کلید رو انداختم....همینکه درو باز کردم صدای فریاد یه مرد رو از پذیرایی شنیدم...سریع داخل پذیرایی شدم....هیکل لاغر یه مرد رو از پشت دیدم که دستش رو بالا برد و رو صورت سمانه پایین اورد....مرد دستش رو برد بالا که سیلی دوم رو بزنه که دستشو از پشت سر گرفتم و با تمام قدرت فشار دادم..صدای اخ گفتنش بلند شد که محکم برش گردوندم سمت خودم و خواستم تا با اون یکی دستم یقشو بگیرم که دستم تو هوا خشک شد...با دهن باز نگاش کردم....چشمام از حیرت دیدن این مهمون ناخونده داشت چهارتا میشد....
با رنجیدگی نگام کرد... به خودم اومدم و فوری حلقه دستمو از دور مچش باز کردم...با سرزنش سری تکون داد...نفس بلندی کشیدم و سعی کردم تا نفس زدنام رو به حالت عادی برگردونم....در حالیکه تلاش میکردم خونسرد باشم گفتم:
_واسه چی اومدی اینجا؟؟
_واسه چی اومدم اینجا ؟؟ حالا دیگه واسه اومدن به خونه پسرخودم باید جواب پس بدم.
پسرخودم!!پسرخودم!! از کدوم پسر حرف میزد؟!حق به جانب گفت:
_اگرم قرار باشه یکی جواب پس بده اون من نیستم...
با نگاهی تحقیر امیز به سمانه که بعد از خوردن سیلی پرت شده بود رو زمین گفت:
_این دختر تو خونه تو چیکار میکنه؟؟
نگاهی به رد انگشتاش که رو صورت سمانه نشسته بود کردم..خم شدم و شونه ش رو گرفتم...
_بلند شو برو تو اتاقمون...تا صدات نکردم، بیرون نیا...
کمک کردم تا بلند بشه...سرش رو تکون داد و مثل یه بچه حرف شنو پاشد و اومد بره تو اتاق که یهو چرخید و به طرف ورودی ساختمون رفت...سرمو برگردوندم عقب...کیسه ی ماهی ها رو که ولو شده بود روی زمین برداشت...خونشون هنوز اسباب کشی نکرده پخش زمین شده بود...
_مواظب خرده شیشه ها باش..
در اتاق رو که بست مقابلش ایستادم..
_به چه حقی دست روش بلند کردی؟؟
تعجب زده گفت:
_حق!!بهادر بابا معلوم هست چته؟؟این همون زنیه که نزدیک بود...
_هرچی که بود اون زنه منه....نه تو نه هیچ کس دیگه حق نداره دست روش بلند کنه....میفهمی بابا؟؟..حتی بابای خودشم این حقو نداره نوک انگشتش رو بهش بزنه...

maryammoayedi
1391,10,23, ساعت : 05:45 بعد از ظهر
_هرچی که بوده اون زنه منه....نه تو نه هیچ کس دیگه حق نداره دست روش بلند کنه....میفهمی بابا...حتی بابای خودشم این حقو نداره نوک انگشتشو بهش بزنه...
صداشو برد بالا...
_این حرفا چیه ؟؟!!... نکنه!...نکنه این دفعه دعاخورت کرده؟!...میدونی به خاطر کی داری تو روی بابات وایمیسی؟!
چشمامو گذاشتم رو هم تا ارامشم رو به دست بیارم..
_ربطی به دعاثنا نداره....اون زنمه بابا...
_زنته !!! از کدوم زن حرف میزنی ؟؟نگو که به همین زودی یادت رفته چه بلایی سرت اورده...
_اون زن عشقمه ....میفهمی بابا... عشقم.... هنوزم میخوامش..
_چه عشقی؟چه کشکی؟؟حالت خوبه بابا...
_کشک!!!
ناباورانه نگاش کردم...
_تو که بهتر باید درکم کنی...من عاشق زنمم..درست عین تو که عاشق زنت شدی...درست عین تو که عاشق مرضیه شدی و مادرمو بعد از چهارده سال جون کندن از خونت انداختی بیرون...هنوز یادت مونده یا نکنه باید یادت بیارم.. ...
یه قدم نزدیکتر بهش ایستادم...
_حتی بچه خودتو به عشقت فروختی...
باز داشت این دمل چرکی لعنتی سرباز میکرد...زل زدم تو چشماش...
_اونموقع که مادرم داشت گوشه خیابون جون میداد از عشقت دست کشیدی؟؟...
با انگشت زدم به سینه م...
_اونموقع که به پسرت انگ هیزی و هرزگی زد چی؟؟ دست کشیدی؟؟
صورتش داشت رنگ شرمندگی میگرفت...نچ نچی کردم...
_بازم نه...در عوضش چیکار کردی؟؟ کمربندت رو کشیدی بیرون و تا جای سالم تو بدنش بود زدیش...اونم جلوی عشقت...بعدم ناز عشقت رو بیشتر از قبل کشیدی و بیشتر از قبل عاشقش شدی...
کف دستم محکم زدم به سینه ام...
_من عاشقشم بابا...اگه صدبار دیگه قریب بخوره ...بازم جاش اینجاست...تو که عاشقی باید حرفای منو بهتر بفهمی...
_....
_نگو بابا که دیگه عاشق مرضیه نیستی؟؟
روی یکی از صندلی ها نشست و سرشو انداخت زیر...ازشدت عصبانیت رگ گردنم گرفته بود... دستی کشیدم به گردنم و از توی یخچال بطری اب و برداشتمو سر کشیدم...نمیخواستم بی احترامی در حقش کنم ولی ناخواسته خیلی تند رفته بودم....
_ادرس اینجا رو از کی گرفتی؟؟
اروم گفت:
_موقعی که تو بیمارستان بیهوش بودی یه دفعه با وکیلت اومدم.
با دست شقیقه هامو ماساژ دادم...
_فعلا بهتره بری بابا...نمیخوام همین یه یه ذره حرمت پدرو پسری از بین بره... ولی اینو بدون چه بخوای چه نخوای سمانه عروسته...
از روی صندلی بلند شد.... شونه هاش افتاده تر از قبل بود...
_جز شرمندگی و پشیمونی چیزی برای گفتن ندارم....
_....
_ولی امیدوارم این عشق و عاشقی اونجور که برای من پشیمونی اورد برای تو نیاره...
بی توجه بهش که از در میرفت بیرون کتم رو در اوردم و خودم رو انداختم روی مبل...دهنش پر از طلا هر کی گفت پشیمونی سودی نداره...نفس کشیدن برام سخت شده بود...دست بردم و دکمه های لباسم رو باز کردم...با صدای بسته شدن در پلکام رو بستم..دیگه خسته شده بودم...تا میخواستم رنگ اسایش رو ببینم یکی از راه میرسیدو همه چی رو به هم میریخت...

********
در اتاق رو باز کردم...خوبیش این بود که منظورم رو از اتاقمون گرفته بود...حتمی بابا دفعه قبل که اومده بود از همه چی خبردار شده بود ولی با این وجود نمیخواستم جلوش بره اون یکی اتاق...کنارش روی تخت نشستم...ماهی ها رو انداخته بود تو پارچ اب و گرفته بودشون تو بغل و خیره شده بود به ماهی ها...دستمو گذاشتم رو صورتشو کشوندمش سمت خودم...با انگشت شصتم نقش سیلی بابا رو گونه اش نوازش کردم...نگام کرد...تو نگاش معصومیت داد میزد...خم شدم و گونه ی کبودشو بوسیدم...زل زدم تو چشمای خیسش...
_میدونی میخوام چیکار کنم؟؟
ساکت نگام کرد...خیلی جدی انگشت اشاره مو گذاشتم رو شکمش...
_میخوام بدم از اینجا تــــا اینجا رو بشکافند...
انگشتم رو که از شکمش تا چشماش کشونده بودم برداشتم...با ناباوری نگام کرد...اب دهنش رو قورت داد و گفت:
_برای چی؟؟!!!
بلند خندیدم...به این همه ساده لوحی ...دختره ی زود باور...تو جامعه ای که خیلی ها گرگ شده بودند تو لباس میش زیادی بره بود..با دستام اشکاشو از روی صورتش پاک کردم..
_میخوام ببینم اون تو مشکی ، دبه ای ، بشکه ای نیست...شایدم خدا اون تو یه چشمه گذاشته باشه که هر چی گریه میکنی اشکات تموم نمیشه...هـــا..
خنده کم رنگی نشست رولباش...با صدای گرفته ش گفت:
_میدونم گفتنشم فایده ای نداره اما من....
مکث کرد....
_اما تو چی؟؟
دوباره بغض کرد...
_اما من...پدرت حق داشت ..خیلی بد کردم...کاش میتونستم زمان به عقب بر گردونم و...و اگه گول جمشیدو نمیخوردم این همه...
بغض سرباز کرده اش بیشتر ازاین اجازه صحبت بهش نداد.بی اراده خودش رو بااون دوتا ماهی های رقصون به بغل کشیدم...بیشتر وقتا هست که دم از گذشت و بخشش میزنیم...فکرمی کنیم ادم خیلی خوبی هستیم اما تایکی یه بدی در حقمون میکنه فوری شمشیرو از غلاف میکشیم و میخوایم دوبرابر بهش ضربه بزنیم و تلافی کنیم...
سرش رو بوسیدم.. سرم رو فرو کردم تو گودی گردنش و گفتم:

maryammoayedi
1391,10,23, ساعت : 08:29 بعد از ظهر
سرش رو بوسیدم و سرم رو فرو کردم تو گودی گردنش...
_نمیدونم چقدر دیگه اما یه روزی همه چی درست میشه...یه روزی همه چیز برمیگرده سر همونجایی که باید باشه....شایدم هردوتامون یه صبح از خواب بیدار میشیم و میبینیم همه اینا یه کابوس بوده...یه کابوس ترسناک..
سرمو برداشتم و چشماشو بوسیدم...
_ولی تا اونموقع دیگه نمیخوام چشماتو بارونی ببینم...قول؟
بدون اونکه چیزی بگه سرشو گذاشت رو شونه ام و چشماشو بست...

********

فصل بیست و هفتم

با صدای تق تق در و پشت بندش باز شدن در اخمام رو کشیدم تو هم و سرم رو بالا اوردم ببینم کیه که بدون اجازه در باز کرده ...
_اجازه هست رییس؟؟
خودکارم رو انداختم روی میز...
_به به شاه دوماد...پارسال دوست امسال اشنا...
اومد داخل درو بست...
_داشتیم برادر من...تو هم...من فقط دو روزه رفتم مرخصی...
_خوب تو که مرخصی رد کردی، واسه چی اومدی؟؟
_اومدم یه سر گوشی اب بدم و برم..چیکار کردی با اون چوله؟؟
خودکارم رو گذاشتم رو میز و لم دادم به صندلی...
_هنوز که هیچی....حتی پسرای ذبیح هم نتونستند سرنخی ازش بگیرند...اون پسره حسامم که بندو اب نمیده...
_نه بابا ، دو تاشون حرفه ای شدند.....به گمونم رفته چندتایی فیلم امریکایی دیده باشه
بعد شیطون گفت:
_البته این دفعه از نوع اکشنش...
راست میگفت...این دفعه حرفه ای تر عمل کرده بود..
_امشب چیکاره ای رییس؟!
_چطور مگه؟!
_والله این بچه ها امشب یه شام انداختند گردنمون..گفتم تو هم بیای...
_شام!!!!!....تو و از این ولخرجی ها؟؟
_دیگه دیگه....خر مغزمونو گاز گرفتو گفتیم قبل عقدیه سور بهشون بدیم...
خندید و گفت:
_ولی شرط کردم اگه دست گذاشتند رو غذای گرون تر از ده تومن مابه التفاوتش رو خودشون باید بدند...
خندیدم....
_حیف شد...امشب رو نمیتونم بیام....
_واسه چی؟؟!!
_قراره با سمانه بریم خرید...واسه عقد کنونتون...
ابروهاشو انداخت بالا...
_خوبه دیگه ...وقتی پای زنا میاد وسط رفیق سیخی چند؟؟
بی توجه به منظورش جعبه ی دستمال کاغذی رو انداختم سمتش....
_نوبت تو هم میرسه تحفه...اونموقع ، هم میبینیم هم حساب میکنیم...

************

دستی به صورتم کشیدم..ته ریش حسابی زبرش کرده بود....دیروز که صورت سمانه رو میبوسیدم زبریش رو به وضوح احساس کردم...دوش حمام رو بستم...ژیلت رو برداشتم و شروع کردم به اصلاح...صدای زنگ موبایلم از پذیرایی بلند شد..بی توجه به صداش به اصلاح صورتم ادامه دادم.اصلاح که تموم شد تلفن هنوز داشت خودشو حفه میکرد..به آن به ذهنم رسید شاید از طرف ذبیحه....صورتم رو شستم و حوله رو دور کمرم پیچیدم و از از حمام بیرون اومدم...
روی اپن رو نگاه کردم..همونجایی که اخرین بار گذاشتمش..اثری ازش نبود....دور بر رو نگاه کردم..هیچ خبری ازش نبود....متوجه سمانه شدم که روبه روی تلویزیون نشسته بود و خیره به فیلمی بود که پخش میشد...از همونجا صداش کردم...
_سمانه....گوشی من رو ندیدی؟؟؟
_....
_اهای خانم کوچولو با توام...
_.....
دوباره جوابی نداد...کنارش ایستادم و نگاش کردم..محو صفحه ی تلویزیون بود...نگاهی به صفحه ی تلویزیون انداختم...از دیدن صحنه ای که در حال پخش بود ابروهام کشید بالا....هنرپیشه ی زن و مرد خیلی عاشقانه در حال بوسیدن همدیگه بودند اونم درست کنار یه تختخواب...برگشتم و به سمانه نگاه کردم...هنوزم مات تلویزیون بود...انگشت شستشو به دهن گرفته بود و هنوز متوجه حضور من نشده بود...دوباره به فیلم نگاه کردم که ثانیه به ثانیه مثبتاش داشت میکشید بالاتر.....تازه متوجه ناخن انگشت شصتش شدم که در حال جویده شدن بود...انگار که تو یه عالم دیگه سیر میکرد و حواسش به فیلمی که داشت پخش میشد نبود....دستامو جلوی صورتش تکون دادم و بشکن زدم...یهویی از جا پرید...
_معلومه کجایی دختر؟؟
غافلگیر تازه متوجه من شد که بایه حوله کنارش ایستاده بودم....
نگاش رو شرمزده از روی بدنم گرفت و به چشمام دوخت...
_همینجام...داشتم فیلم میدیدم..
_راستی ...
با انگشت یکی زدم به نوک دماغش....
_نمیدونستم از فیلمای اونجوری هم خوشت میاد؟؟
_فیلمای اونجوری؟؟!!
با ابرو اشاره ای به صفحه ی تلویزیون کردم...سرش رو به سمت تلویزیون چرخوند و با دیدن صحنه ی فیلم که حالا راستی راستی به جاهای باریک کشیده بود ، چشماش گرد شد..سریع کنترل رو برداشت و شبکه رو عوض کرد....لبم رو از داخل گاز گرفتم تا به دستپاچگی با مزه ش نخندم...با عوض شدن شبکه دستم رو گرفتم به کمر و چشمام رو گرد کردم...
_واسه من سانسورش کردی؟؟!!!!

:-2-38-:

maryammoayedi
1391,10,23, ساعت : 10:01 بعد از ظهر
سلام:-118-:
این دو تا پستای اخر تقدیم به دوستای خوبم الهه 50 و Marzi Marzi
به قول داداش بهادر "الوعده وفا"

&&&&&&&&&&&&&
_واسه من سانسورش کردی؟؟!!
موهاش رو زد پشت گوشش و شونه ای بالا انداخت..روبه روش ایستادم و گفتم:
_افرین دختر خوب..کار درستی کردی که شبکه رو عوض کردی.....اصلا مناسب سن و سال من نبود بشینم از اینجور صحنه های مبتذل ببینم...
خم شدم و انگشت شصتم رو کشیدم رو لباش و گفتم:
_به خصوص که زیادی واسه ی من بد اموزی داشت...
سرش رو پایین گرفت تا صورت سرخ شده از خجالتش رو پنهون کنه...
_میشه بری اونور؟؟ دارم تلویزیون نگاه میکنم...
_بفرما...من که رفتم...یه وقت از فیلمت عقب نمونی ، خانم کوچولو..
خودم رو کشیدم کنار و پرسیدم:
_راستی تو گوشی منو ندیدی؟؟
در جواب سئوال من شونه ای بالا انداخت و مشغول عوض کردن شبکه های تلویزیون شد....
دوباره نگاهی به دور بر انداختم...نبود که نبود...شایدم تو اتاق گذاشته بودمش..ولی از تو اتاق صداش به این واضحی به گوش نمیرسید...لعنتی هیچ خط دیگه ای هم تو خونه نبود تا پیداش کنم....رفتم سمت اشپزخونه که صدای زنگ اس ام اس بلند شد..سرم رو برگردوندم....درست از جایی که سمانه نشسته بود...دوباره کنارش ایستادم و دستامو گرفتم به کمر..هنوز داشت ناخن انگشتش رو میجوید..چقدر از این عادتش بدم میومد...زل زدم تو چشماش....در حالیکه مضطرب به نظرم میومد سرش رو بالا گرفت و گفت:
_چرا اینجوری نگام میکنی؟؟
_بلندشو...
_چی؟!!
_گفتم بُ..لند..شو..
_دستاشو بند کرد به لبه ی مبل...
_نه....
_نه؟؟!!!!
_...
_پس بلند نمیشی؟؟
_.....
_جوجه..بلند کردن صد تا سنگین تر از تو واسه من مثل اب خوردن میمونه...تو که مثل پرکاه میمونی...
در جواب من ابرویی بالا انداخت و محکم تر لبه ی مبل رو چسبوند...مطمئن بودم که یه چیزی اون پشت پنهون کرده سوای اینکه بدم نمیومد یه کمی زور بازومو به رخش بکشونم..دست انداختم زیر بغلش و بی توجه به جیغ و فریادش انداختمش رو شونه م و بلندش کردم....
_چیکار میکنی ؟! بذارم پایین...
نچی کردم و نگاهی به کوسنی که پشتش گذاشته بود کردم..شروع کرد به تقلا کردن...
_الانه که بندازیم...بذارم زمین...
خندیدم و گفتم:
_به نفعته این همه تکون نخوری..چون این حوله به یه گره کم جون وصله....
یهویی اروم گرفت..کوسن رو انداختم اونطرف و درست زیرش گوشی موبایل معلوم شد...گوشی رو برداشتم و با دست راست بردم عقب..
_این چیه؟؟!!
مشت کم جونی به شونه م زد...
_بذارم پایین...
اروم گذاشتمش پایین...ایستاد...موهاشو از دورش جمع کرد و داد عقب....پیرهنش رو که کمی کشیده شده بود بالا مرتب کرد و دوباره نشست سرجاش..الحق که لجباز بود...
_بهت گفتم این چیه؟؟
دوباره شونه شو انداخت بالا..
_بهش میگن موبایل...
_ههههه..خبردارم بهش چی چی میگند...اما زیر پای تو چیکار میکرد؟؟
_....
_نگفتی اون زیر بشکنه؟؟
_نه....
_نه؟؟!!!!
لبخند پهنی زد و گفت:
_نه چون وزنم به سبکی یه پرکاهه...
دختره ی بگم چی؟؟؟تموم حرفامو به نفع خودش یک به یک به خودم برمیگردوند..سیاست جالبی بود و این یعنی باید تو حرفام بیشتر احتیاط میکردم..نگاهی به صفحه ی گوشی انداختم...با دیدن اسم مخاطب یه لبخند پهن رو لبم نشست....چهارتا میس کال همگی از یه نفر...
اخرین مخاطب "شراره امینی".

:-2-38-:

maryammoayedi
1391,10,23, ساعت : 11:04 بعد از ظهر
"اخرین مخاطب شراره امینی"
نگاهی به سمانه انداختم که خیره به صفحه ی تلویزیون داشت ناخنش رو میجوید..دیگه داشت با این عادتش کلافم میکرد.تکیمو دادم به مبل..با دومین بوق گوشی رو جواب داد...
_سلام شراره خانم...
_سلام...خوب هستید؟؟
_ممنون خانم...شما چطور؟؟
_منم خوبم....راستش زنگ زدم به همراهتون مثل اینکه سرتون شلوغ بود....
دلخور ادامه داد..
_اخری هم رجکت خورد...
نگاهی به سمانه انداختم که داشت ناخنش رو همچنان میجوید...
_شرمنده...متوجه نشدم..اشتباهی رجکت خورد...امری باشه؟؟
_اختیار دارید...راستش زنگ زدم برای دوتا مهمونی از شما دعوت بگیرم...یکیش واسه امشبه..یکیش برای پنج شنبه ست...
دست بردم و دست سمانه رو از تو دهنش کشیدم بیرون...
_به به ..تا باشه مهمونی...حالا مناسبتاش چی هست؟؟
خندید و خوشحال گفت:
_اولیش اینکه شهرام و خانومش دیروز از ترکیه برگشتند...واسه همین تصمیم گرفتند قبل اومدن بابا امشب تو باغ یه مهمونی بگیرند....همه هم تیپ جوون...میدونید که ، بابا با مهمونیای اینجوری ، خیلی موافق نیست.....دومیشم بابا اینا فردا از مکه بر میگردند...پنج شنبه شب یه مهمونی برای اومدنشون گرفتیم...منم تماس گرفتم دعوتتون کنم..میایید دیگه؟؟..
_امشب!!! اگه قابل باشم ، حتما خدمت میرسم....
_تو رو خدا بیاین دیگه...حسابی خوش میگذره....
نگاهی به سمانه کردم...حسابی اخماشو کشیده بود تو هم....چقدر با این اخماش که از اون حسادت دخترونش چشمه میگرفت ، خواستنی تر میشد...
_باغمون رو که بلدید ؟؟ادرس رستورانم رو براتون اس ام اس میکنم...اکی...
بعد از خداحافظی رو به روی سمانه ایستادم و نگاش کردم...هنوز سرش تو تلویزیون بود و نشونی از پشیمونی تو صورتش دیده نمیشد...
_حالا دیگه تماسای منو رد میزنی؟!!
_.......
از دیدن صورتش که سعی میکرد نقاب بیتفاوتی بزنه اما حسودی توش دو دو میزد ، لذت میبردم...صورتشو چرخوندم سمت خودم...
_با توام...جواب منو بده؟؟
لبخند محوی زد و گفت:
_شرمنده...دستم رفت رو دکمه و اشتباهی رجکت خورد...
ابروهام کشید تو هم..بیا...اینم یه نمونه ی دیگه ش....داشت از تمام سیاستای خودم علیه خودم استفاده میکرد...
_واقعا !! باید باور کنم؟؟
از جاش بلند شد....
_میخوای باور بکن...میخوای باور نکن....
_چی شد؟؟!!چی شد؟؟!!ببینم باز زبونت فعال شد...
از همونجایی که ایستاده بود زبونش رو بیرون اورد و رفت سمت اتاق..سریع رفتم دنبالش و دستش رو گرفتم...
_کجا داری در میری ؟؟حالا دیگه واسه ی من زبونک میندازی؟؟
در حالیکه سعی میکرد لبخندش رو از صورتش جمع کنه گفت:
_کی گفته من در رفتم؟؟!!
_اهان !! پس بگو واسه ی چی داشتی دوباره میچپیدی تو اون اتاق؟؟
_کی گفته من رفتم بچپم تو اون اتاق؟؟
مثل یه کامپیوتر حساب شده جواب منو میداد....بدون اونکه دستشو ول کنم یه دستمو زدم به کمر...
_پس اونوقت داشتی کجا میرفتی؟؟
_داشتم میرفتم تا اماده بشم...
_اماده شی؟!!!
اخمام کشید تو هم...
_اونوقت کجا به سلامتی؟؟!!!
روبه روم ایستاد و خیره تو چشمام گفت:
_واسه ی خرید دیگه.... عقدکنون...امروز سه شنبه ست.....
بادست زدم به پیشونیم...راست میگفت...
_اصلا یادم نبود...من به شراره هم گفتم امشب میام مهمونی برادرش...
_واقعا حیف شد که نمیتونی بری؟؟
_نمیتونم برم!!...اونوقت چرا؟!
نگاهشو مظلوم کرد...
_خوب ، چون اول به من گفتی میریم خرید؟؟
زل زدم تو چشمای عسلیش..اینم راست میگفت...حرف حق که جواب نداشت..خوب..از اول هم میلی به رفتن به این مهمونی نداشتم...تا اونجا هم که یادم میومد قولی به اون دختره نداده بودم..ولی از دیدن سمانه با اون حسادتای قشنگ دخترونش که کم کم داشت بروز میکرد بدرقم کیف میکردم..
نگاهی به ساعت پذیرایی کردم....تازه ساعت پنج بود..
_الوعده وفا....اونجا هم میریم....من استاد برنامه ریزی کردن تو وقتای محدودم....اول میریم خرید....بعد میام تو رو میگذارم خونه و خودم میرم...
اخمای خوشکلش دوباره رفت تو هم....
_برنامه ریزیم چطوره؟؟
به نظر میومد از ایده م همچین خوشش نیومده...

:-2-40-:


***********

maryammoayedi
1391,10,24, ساعت : 11:39 بعد از ظهر
************

فصل بیست و هشتم

ماشین رو تو پارکینگ فروشگاه پارک کردم..در رو باز کردم تا پیاده شم..سمانه از جاش تکون نخورد..مثل اینکه حسابی تو فکر بود...
_پیاده شو...
به خودش اومد و قبل از اینکه پیاده شم خم شد و دست چپم رو گرفت...
_چیه؟؟!!
دست چپم رو بالا گرفت...
_هیچی ...فقط میخوام ببینم ساعت چنده.....
به چشمای خوشکلش که حالا با اون ارایش چشم محشر شده بود نگاه کردم...امروز تا تونسته بود بهشون رسیده بود..نگاهی به ساعتم انداختم...هفت و نیم...امروز تا میتونست وقت کشی کرده بود..الحقم خوب تیکه ای شده بود...یه مانتوی سفید با یه جین ابی و یه شال سفید...پوتین سفیدش رو هم پوشیده بود..با یه ارایش ملیح و اون چشمای لامصبش که دین و ایمون واسه ادم نمیگذاشت....از ماشین پیاده شد و کیفش رو به عادت همیشگی از یه طرف شونه ش یه ور اویزون کرد...دستامو گرفتم سمتش...نگاهی به دستم انداخت و بعد نگاهی به صورتم...
_معطل چی هستی؟؟
دستشو با تردید جلو اورد و دستمو گرفت...دستش رو محکم تو دستم فشار دادم..
_بریم....
لبخندی زد و سرش رو تکون داد...
فقط چند روز تا عید مونده بود و فروشگاه زیادی شلوغ بود...به بدبختی از بین جمعیت راه باز میکردم و ویترینا رو میدیدیم..این دفعه با دقت به تمامی ویترینا نگاه میکرد...داخل مغازه ها میرفت و یک به یک لباسا رو از میون رگالا برمیداشت و بررسی میکرد...هر از چند مدتی هم دست چپ منو بالا میگرفت و نگاهی به ساعتم میکرد....خوب میدونستم به چی فکر میکنه....نگاهم چرخید روی یه مغازه ساعت فروشی که نمایندگی فروش یکی از ساعت رولکس رو داشت....
_اون لباس مشکیه چطوره؟!
سرم رو برگردوندم طرف ویترین..
_کدوم یکی؟!
_اوناها...همینی که گوشه ی ویترینه...
نگاهی به پیرهن زنونه ی مشکی که شیارای سفید از گوشه ی سمت چپ شونه تا پایین سمت راست لباس خورده بود کردم....
_نه...زیادی کوتاهه....
دوباره دست چپم رو بالا گرفت نگاهی به ساعت انداخت..
_در ضمن مشکیه...
شونه ای بالا انداخت و خواست به طرف مغازه بعدی حرکت کنه که به طرف خودم کشوندمش...همراه با کشیده شدنش برگشت و گیج نگام کرد...

ساعتی رو که به سلیقه ی خودم انتخاب کرده بودم دور دستش بستم...اروم زیر گوشم گفت:
_این که خیلی گرونه!!
لبخندی زدم و گفتم:
گرونه اما در عوضش دست من سالم میمونه و دو روز دیگه لازم نیست کلی پول ارتوپدی و فیزیو تراپی بدم...
_فیزیو تراپی !!
_اوهوممم..
منظورت چیه؟؟
کارتم رو از فروشنده گرفتم...
_بی خیال...بریم...
دوباره یک به یک ویترینا رو نگاه کردیم تا بالاخره یه لباس چشمش رو گرفت.....با خوشحالی اشاره ای به ویترین کرد...
_این یکی چطوره؟؟
نگاهی به ماکسی که تن مانکن بود کردم.. ..
_این که رنگش سبزه...اونم سبز لجنی!!!
_سبز لجنی کجا بود؟!! این یشمیه !!!
یشمی!!! دوباره به لباس نگاه کردم...روی هم رفته چندان بد نبود...روی بند و جلوی سینه لباس سنگای ریز سبز براق خورده بود....بند لباس از یه طرف شونه یه ور از پشت لباس میومد تا جلوی سینه...یه نگین نقره ای درشت هم جلوی بند لباس وصل شده بود..از کمر لباس به پایین حریر میخورد و به لباس حالت کلوش میداد....ولی مهمتر از همه زیپ لباس بود که از شونه ها تا راست کمرش کشیده میشد....
_قشنگه...همینو پرو کن...
لباس رو که از فروشنده گرفتم و اروم زیر گوشش گفتم..
_وقتی پوشیدی صدام بزن تا رو تنت ببینم....
این بار به پنج دقیقه نکشید که لباس رو پوشید...در رو باز کرد و اروم صدام کرد...جلوی در پرو ایستادم و زل زدم بهش...بدون اونکه چیزی بگه پرسشی نگام کرد...برای یه لحظه نفسم از دیدن این همه زیبایی بند اومد..عالی که نه بی نظیر بود...اون رنگ سبز روی این پوست سفید با اون چشمای عسلی بی همتا...مثل یه پیکر مرمر تراشیده میمونست که لباس سبز تنش کرده باشند...محشر بود ولی این وسط یه مشکل وجود داشت...

maryammoayedi
1391,10,25, ساعت : 12:00 قبل از ظهر
ولی این وسط یه مشکل وجود داشت...مجلس مختلط بود یا سوا..اگه مختلط بود این لباس زیاد مناسب نبود...
_ چطوره؟؟!!
نفس بلندی کشیدم... خانواده پریسا رو نمیشناختم...
_بدک نیست....
اما تا اونجا که حاج خانم رو میشناختم محال بود که اجازه بده مجلس رو مختلط بگیرند...
_بچرخ تا زیپش رو برات ببندم...
_زیپش!!
چرخی خورد و خرمن موهاشو زد کنار..
_ بستمش....
_بستیش !!...چجوری؟؟!!
ابروش رو داد بالا..
_به سختی...
راست میگفت...زیپ رو تا بالا کشیده بود...یعنی فایده ای داشت برای این دختر توضیح بدم همین زیپا چقدر میتونند در بهبود یه رابطه مفید باشند..
باقی خریدا سر جمع یکساعت هم طول نکشید...جعبه ی کفش رو از مغازه دار تحویل گرفتم...دیگه چیزی به ذهنم نمی رسید...سمانه دوباره دست چپم رو بالا اورد و نگاهی به ساعتم انداخت..نمیدونم هنوز به ساعتش عادت نکرده بود یا نگاه کردت این یکی ساعت براش یه حکم دیگه داشت.....نگاهی به ساعتم کردم...ساعت نه و ربع بود...خوب برنامه ریخته بودم....بسته های خرید رو تو دستم جابه جا کردم...
_تمام...بریم....
کمی این پا و اون پا کرد و دستم رو فشار داد و گفت:
_من گرسنمه...یه چیزی سرپایی بخوریم؟؟...

گاز اخر رو به ساندویچ سمانه زدم...مثلا خانم گرسنه ش بود..کاغذش رو تو دستم مچاله کردم و انداختم رو داشبورد...
_بریم...
کاغذ رو از جلوی داشبورد برداشت و به قوطی نوشابه ی خالیش اشاره کرد...
صبر کن اینا رو بندازم تو سطل اشغال...
استارت ماشین رو زدم...
_بیخیال...بعدا میندازمش..دیر دیر شد..
_تا عقب بری منم اینا رو میندازم و میام.....
در ماشین رو باز کرد...از اینه ماشین نگاهی به عقب انداختم...تا خواستم دنده عقب بگیرم صدای جیغ سمانه بلند شد...نگاهی به در باز ماشین انداختم..وحشت زده از ماشین پریدم بیرون...سمانه کنار در ماشین رو زمین نشسته بود و ساق پاش رو گرفته تو دستش...
_چت شد دختر؟؟
_پام...
صورتش از شدت درد تو هم رفته بود...
_تا اومدم پیاده شم سر خوردم پایین..
دستم رو به پاچه شلوارش بردم...
_ببینمش...
جیغش رفت هوا...
_وایییی...بهش دست نزن.. آی پام ...
_باشه...باش.. اروم باش...
اهسته پاچه ی شلوارش رو زدم بالا...کمی خراشیدگی روی پای راستش دیده میشد...
_نباید یه کم مراقب باشی؟؟
_مراقب !! تقصیر من چیه که واسه این شتر پله نذاشتند..
_پله!!!!
به مورانوی عزیز من گفت شتر!!!!

***********
تو بیمارستان پشت در اتاق دکتر منتظر نوبت ویزیتمون بودیم...سمانه ساکت نشسته بود و صورتشو با دستاش قاب گرفته بود..صدای دختر بچه ای که داخل اتاق از شدت درد جیغ میکشید کل راهرو رو برداشته بود....پرستار ار اتاق بیرون اومد و اشاره ای به من و سمانه کرد..دست گذاشتم دور شونه هاش...
_بلند شو..نوبت ماست...
دستاش رو از جلوی صورتش برداشت...کمک کردم تا از روی صندلی بلند بشه...
_هنوزم درد داری؟؟
صورتش رو جمع کرد و سرش رو به علامت مثبت تکون داد....دکتر یه خانم تقریبا سی و پنج ساله بود...همزمان نگامون چرخید رو دختر بچه ی هفت ساله ای که دست راستش رو یه گچ سبز گرفته بودند و به پهنای صورتش اشک ریخته بود..تو اغوش مادرش هنوزم هق هق میکرد..
اشاره ای کرد به صندلی رو به روش....یهو نگام افتاد به پشت سر دکتر...پشت سرش یه اسکلت تموم قد از یه ادم بود...نگاه دختر بچه ی بیچاره تا لحظه ای که از اتاق بیرون میرفت به اسکلت بود...

maryammoayedi
1391,10,25, ساعت : 12:29 قبل از ظهر
کمک کردم تا بشینه روی صندلی...سلام ارومی کرد ونشست رو به روی دکتر...خانم دکتر جواب سلامش رو داد و گفت:
_مشکلتون چیه؟؟
سمانه نگاهی به من کرد و گفت:
_ساق پای راستم درد میکنه....میخواستم از ماشین پیاده بشم، خوردم زمین..
دکتر صندلیش رو چرخوند به طرف سمانه...
_شلوارتو تا بزن ...
با تردید و خیلی اهسته شلوارش رو تا زانو زد بالا..
قبل از اینکه دکتر پاشو معاینه کنه پرستار یه قبض گرفت سمت من..
_اینو ببرین پذیرش....
قبض رو از دستش گرفتم...دوباره نگاهی به پای سمانه انداختم..حالا یه کبودی کوچیک روی ساق پاش بود..
بعد از ایستادن تو صف ، پول رو واریز کردم و قبض رو مهر زده تحویل گرفتم...در اتاق رو بدون اینکه بزنم باز کردم...تا در رو باز کردم نگام خورد به صورت خندون دکتر با یه لبخند کم رنگ رو صورت سمانه...هر دوشون با دیدن من خنده هاشونو جمع کردند..بی اختیار نگام چرخید رو ساعت بالای سر دکتر که عدد دوازده رو نشون میداد..
قبض رو گذاشتم جلوی دکتر و کنار سمانه نشستم...دکتر صندلیش رو چرخوند و به من اشاره کرد..
_خوب ، من پای خانمتون رو معاینه کردم...خوشبختانه به جز یه کوفتگی مختصر مشکلی نداشتند...
نگاهی به سمانه کردم که داشت به صفحه ی ساعتش نگاه میکرد...همین!!...کوفتگی!!...
یه کاغذ کشید جلوش و گفت:
_من یه پماد براشون مینویسم تا از دردش کم کنه..
خودکارش رو از روی میز برداشت....
_در ضمن نباید خیلی به پاش فشار بیاره...تا اونجا که میتونه نباید روش راه بره...
شروع کرد به نوشتن..تازه دوزاریم انتن داد که چه رو دستی خوردم...دستمو اوردم بالا و گفتم:
_یه لحظه صبر کنید خانم دکتر...
نگاهی به سمانه کردم...
_میشه لطفا براش عکس بنویسید...
_عکس!!اما من که گفتم یه ضرب دیدگی مختصره...
_متوجه شدم...اما اینجوری خیالم راحت تره....
نگاهی به سمانه کرد و بعد بی تفاوت گفت:
_اگه اینجور میخواین باشه... من براش عکس مینویسم...
مشغول نوشتن شد..رو به من کرد و گفت:.
_خانمتون که باردار نیستند؟؟
باردار!!!! نگاهی به سمانه انداختم که با دهن باز به دکتر نگاه میکرد...یه لبخند نشست رو لبم...
_والله چی بگم خانم دکتر...من خبر ندارم......
با تعجب سرش رو بالا اورد و زل زد به من..
_یعنی چی؟! خبر ندارید خانمتون باردار هست یا نه؟؟!!
بدون اینکه نگامو از صورت سمانه که نفس به نفس سرخ تر میشد بگیرم ، گفتم:
_چه جور بگم خانم دکتر...خودتون که بهتر میدونید...خدا علم دونستن این جور مسائل رو فقط در اختیار خود خانما قرار داده...
انگار از جوابم خوشش اومده بود..لبخندی رو صورتش نشست و رو کرد به سمانه...
_عزیزم باردار که نیستی؟؟؟
دستامو گرفتم زیر بغل و با لذت به یک یک رفتارای سمانه نگاه میکردم...سرش رو اونقدر پایین گرفته بود که میگفتی الان پیشونیش صاف میخوره کف زمین...وقتی دکتره سکوت سمانه رو دید ادامه داد...
_عزیزم میدونی که اگه باردار باشی رادیولوژی میتونه باعث نقص بچه ت یا حتی موجب سقط جنینت بشه؟؟
قسم میخوردم جالبترین نمایشی بود که به تموم عمرم دیدم...بالاخره اروم سرش رو بالا اورد...نفس بلندی کشید و سرش رو به چپ و راست تکون داد...حتی روی اینکه به دکتره نگاه کنه رو نداشت چه برسه به من.....با خودم گفتم اینم تلافی زرنگ بازیه امشبت خانم کوچولو....

:-2-40-:

***********

maryammoayedi
1391,10,25, ساعت : 09:34 بعد از ظهر
ماشین رو سر جای همیشگی پارک کردم..از همون اولم علاقه ای به مهمونی امینی ها نداشتم...ولی هضم اینکه از این یه الف بچه اینجور رودست خورده باشم ، برام خیلی خیلی سنگین بود....اروم از ماشین پیاده شد و لنگ لنگان قدم بر داشت....پماد دیکلوفناکی که دکتر تجویز کرده بود با عکسای رادیولوژی رو از صندلی پشت ماشین برداشتم و گفتم:
_کجا؟؟
همونجا ایستاد...از ماشین پیاده شدم...
_مگه خانم دکتره نگفت به پات نباید فشار بیاری؟؟
برگشت و بدون اونکه تو چشمام نگاه کنه گفت:
_اروم اروم میرم...
هنوز سرخی صورتش محو نشده بود....کنارش ایستادم و نچی کردم....
_نمیشه...اینجوری به پات فشار میاد...
پاکت عکس رو گذاشتم زیر بغلم و یه دستم رو گذاشتم دور شونه شو و یه دست دیگه م رو زیر زانوهاش...بی توجه به چشمای گرد شده ش از روی زمین بلندش کردم...جیغ نه چندان بلندی کشید و گفت:
_چیکار میکنی؟؟!!
_هیسسس..مگه نگفت نباید خیلی روش راه بری؟؟ من فقط به توصیه های خانم دکتر عمل میکنم...
شروع کرد به تقلا کردن...
_بذارم پایین...خودم میتونم بیام....
دکمه ی اسانسور رو زدم....
_نچ، نمیشه...مگه ساق پات درد نمیکرد....
مشت نه چندان محکمی زد به سینه م...
_تو رو خدا بذارم پایین ...الان یکی از همسایه ها میبینه ، زشته...
ابرویی بالا انداختم و محکم تر از قبل گرفتمش...
_ببینند...کجاش زشته...نا سلامتی هنوز شناسنامه ای زنمی...
اسانسور پایین اومد...از ترس اینکه کسی داخل اسانسور باشه و ما رو اونجوری ببینه ، سرش رو تو سینه م قایم کرد...خنده ی پهنی رو لبام نشست...خوب انتقام گرفته بودم..

روی اولین مبل نشوندمش...شالش رو که حسابی به هم ریخته بود از سرش کشید...
_اگه یکی از همسایه ها میدیدنمون چی؟؟
کتم رو در اوردم و چراغ پذیرایی رو روشن کردم.....
_حالا که ندیدند...
نشستم روی میز درست رو به روش...
_بعدم میدیدند..اونا رو سننه....
ساق پاش رو گرفتم و گذاشتم روی زانوم....سعی کرد تا پاش رو از تو دستام بیرون بکشه...
_داری چیکار میکنی؟؟
_هیسسس...
پاچه ی شلوارش رو دوتا تا زدم بالا....خواست پاشو بکشه که محکم تر از قبل گرفتمش...نگاهی به کبودی روی ساق پاش کردم..عجیب اولین باری که دیدمش از این کبودتر به نظرم میرسید...شایدم تحت تاثیر بی قراری سمانه اونقدر جدی به نظرم اومده بود... .
_خوب ، حالا اعتراف کن....
ابروهاشو کشید تو هم...
_اعتراف کنم!!به چی؟؟!!
_که واسه ی چی این تئاترو راه انداختی؟؟
_تئاتر !! منظورت چیه؟؟
_منظورم!!
دستش رو تا راست صورتش بالا اوردم...
_یه نگاهی به ساعتت بکنی ، میفهمی...
چشماشو چرخوند رو صفحه ی ساعت...برای یه لحظه یه لبخند خیلی کمرنگ رو صورتش نشست و سریع ناپدید شد.....پماد دیکلوفناک رو از جیب کتم برداشتم و درش رو باز کردم...
_بایدم بخندی....
کمی از پماد رو روی ساق پاش اروم و با حوصله کشیدم....
_اگه تو نخندی کی بخنده؟؟
شونه هاشو انداخت بالا و سرش رو به سمت پنجره چرخوند....
_خیلی خوشحال نباش خانم کوچولو...
نگام چرخید رو ساعت پذیرایی که عدد دو و نیم رو نشون میداد...
_دوست دارم ببینم برای مهمونی روز پنج شنبه ی امینی ها چه فیلمی میخوای بازی کنی ؟؟....
برگشت و نگام کرد...
_روز پنجشنبه؟!!
با انگشت زدم به نوک دماغش....
_اوهوممم.....روز پنج شنبه...

************

maryammoayedi
1391,10,25, ساعت : 10:28 بعد از ظهر
************

فصل بیست و نهم

صدای زنگ اس ام اس موبایلم بلند شد....سرم رو از مونیتور بیرون اوردم و گوشی رو برداشتم...شراره بود...ادرس رستوران رو فرستاده بود و تاکید کرده بود که حتما امشبه رو افتخار بدم...از یاد اوری اونشب دوباره لبخندی رو صورتم نشست...یعنی برای امشبم نقشه ای داشت....سری تکون دادم و دوباره مشغول دیدن مدل های جدید اتوبوسای اسکانیا که شرکت برای سال جدید بیرون داده بود ، شدم.....
این بار صدای در بلند شد و ارش بدون اجازه ورود داخل شد....
_داداش...این پسره...اسماعییل رو میگم..همین الان زنگ زد....
سرم رو دوباره از مونیتور بیرون اوردم و نگاش کردم...
_میگفت مثل اینکه حسام فهمیده دنبالش میکنند...دو روز پیش بچه ها رو پیچونده....الانم دو روزه که چپیده تو خونش و بیرون نیمده....
دستمو گذاشتم زیر چونه م و خیره شدم به آرش...چه جور میشد رد این اشغال رو این دفعه گرفت...
_بگم چیکار کنه؟؟
_بسپار چراغ خاموش مراقبش باشه...
گوشیش رو گرفت به دستش و مشغول پیام نوشتن شد...
_آرش...مطمئنم این پسره یه چیزی تو کیسه ش داره...
_منم...
گوشی رو دوباره گذاشت تو جیبش...
_راستی داداش ، امشب چیکاره ای؟؟
_امشب !! چطور؟؟؟
گفتم امشبه رو بریم یه دور بزنیم....
سیستم رو خاموش کردم و تکیه م رو دادم به صندلی...
_امشب مهمونی حاجی دعوتم...
_حاجی !! کدوم حاجی؟؟!!
_همین حاج امینی خودمون...
تکیه داد به پنجره...
_بابا چه خبره این حاج امینی هرسال پا میشه میره زیارت...
_اخه من چی به تو بگم...منو تو روسننه...
ابروهاشو انداخت بالا و با شیطنت گفت:
_اصلا خداییش خیلی مشکوک میزنه ...
_منظورت چیه؟!
_منظوری که ندارم ولی ببین من یه شوهر عمه دارم.. یه بار گفت میخواد بره با رفیقاش زیارت ، اون ور اب....خلاصه ما هم همگی رفتیم خونه شون واسه بدرقه...از همون خونه هم گفت نمیخواد مزاحم کسی بشه و با آژانس میره فرودگاه و راضی نیست کسی به دردسر بیافته و از این حرفا....خلاصه اخرش معلوم شد این شوهر عمه ما با رفیقاش رفته ترکیه...از من گفتن شاید به اسم زیارت میره...
خودکارم رو از رو میز برداشتم و پرت کردن طرفش...
_خجالت بکش پسر...پشت سر مردم اینقدر چرت نباف...اون اگه میخواست بره تنها میرفت نه با زنش...
خندید و سرش رو تکون داد...
_به هر حال...از ما گفتن بود...
نگاش کردم...مثل قبل سر حال نمیومد و خنده هاش نمیزد از ته دلش باشه...بلند شدم و کنار پنجره ایستادم...
_از زندگیت راضی هستی؟؟
باقیمونده ی خنده شو جمع کرد..
_چطور مگه؟واسه چی می پرسی؟؟
_همینجوری...از انتخابت راضی هستی؟؟
به بیرون از پنجره نگاهی کرد...
_اونکه صددر صد...کی بهتر از پریسا ....خوب ، خانم ، مهربون ، عاقل و صبور....
پوفی کرد و گفت:
_چجور بگم... خونوادش خیلی سخت گیرند...زیادی قدیمی فکر میکنند..گمونم مال عهد شاه وزوزکند...اجازه نامزدی که ندادند هیچ اینم از این عقد هول هولکی..حالا هم میگند ما رسم نداریم دختر عقد کرده تو خونمون نگه داریم...یه ماهه باید عروسی رو راه بندازی...تو عقدم نباید زیاد رفت و امد داشته باشین و از این حرفا...هر چی هم میگم به این زودی شرایط جشن عروسی گرفتن رو ندارم تو گوششون نمیره...تو که میدونی...تازه واسه طبقه دوم مجوز گرفتم..میخواستم شروع کنم به ساخت و ساز که این برنامه ها پیش اومد..
عصبی خندید و مو بایلشو نشون داد...
_تو این مدت دو ساعت تنها نبودیم...حتی واسه خریدای عقدم اون دوتا اجل معلق شیفتی پاسبونی میدند...تنها وسیله شناختمون از همدیگه شده این ماسماسک..
_اگه این دختر همونیه که میخوای پس نگران چی هستی؟؟
دست انداختم دور گردنش و تا میتونستم فشار دادم..
_همت کن و عروسیتو راه بنداز...اگه بابت هزینه هاشی نمیخواد دل دل کنی...داداشت همه جوره هواتو داره...

***************

maryammoayedi
1391,10,25, ساعت : 11:04 بعد از ظهر
ماشین رو کنار ساختمون پارک کردم...بهترین کار این بودکه با سمانه میرفتم مهمونیه حاجی..اینجور هم لازم نبود سمانه خیلی فسفر بسوزونه و خودشو درب و داغون کنه هم این دختره شراره پیش خودش فکر دیگه ای نمیکرد...حالا که بیشتر بهش فکر میکردم همچینم کیس مناسبی نبود..
در خونه رو که باز کردم از همون اول ورودی سمانه رو صدا کردم....فرصت زیادی برای اماده شدن نبود...برعکس این چند روز فقط دوتا از دیوار کوبا روشن بود...دوباره و سه باره صداش کردم....تازه متوجه چراغ خاموش اتاقش شدم...ساعت شش و نیم بعد از ظهر...چه موقع خواب بود...در اتاقش رو اروم باز کردم..دست بردم و چراغ رو روشن کردم...اتاق خالیه خالی بود.... برگشتم و یک به یک درا رو باز کردم...نه تو حموم نه تو اتاق خودم ...هیچ جا نبودش...دستام رو فرو کردم تو موهام...سمانه تو خونه نبود....
با سرعت خودمو رسوندم همکف و رفتم سمت نگهبانی اما تو اتاقک شیشه ای نگهبانی هم کسی نبود....اونقدر غرق برنامه ی امشب بودم که رفتنی متوجه غیبت نگهبان ساختمون نشده بودم... پسر نوجوونی که بیشتر وقتا تو لابی میدیدمش از اسانسور زد بیرون...اشاره ای بهش کردم...نمیدونم تو صورتم چی دید که با تعجب زل زد بهم...
_ببینم پسر، تو نعمتی رو ندیدی؟؟
_نعمتی!!! عصری مرخصی ساعتی گرفت و رفت...فکر کنم دیگه کم کم باید پیداش بشه...
نیم ساعتی جلوی ساختمون ایستادم و به رفت و امد ساکنین مجتمع نگاه کردم...هیچ اثری ازش نبود...سوار اسانسور شدم ...عصبانیتم رو با یه مشت حواله ی دیوار فلزی اسانسور کردم....فقط فقط یه فکر بود که تو سرم میچرخید...لعنت بهت سمانه لعنت بهت.....پا تو خونه که گذاشتم احساس میکردم دوتا وزنه سنگین از شونه هام اویزون شدند...دوتا دیوارکوبی هم که روشن بودند رو خاموش کردم...خودمو ول دادم روی مبل و زیر لب زمزمه کردم:
"تو بردی جمشید"

************
با صدای چرخیدن کلید توی در چشمام رو باز کردم و هوشیار شدم...در با صدایی نه چندان اهسته بسته شد.... اول یه سایه بود و پشت سرش قامت سمانه بود که وارد شد ...لیوان مشروبی که دستم بود رو اروم گذاشتم روی میز..دستامو بردم زیر سینه و تو اون ظلمات زل زدم بهش ....با روشن شدن چراغ پذیرایی چمشام رو دوختم تو صورتش...به وضوح جا خوردنش رو دیدم....سرش رو زیر انداخت و نزدیک تر اومد...سلامی زیر لب گفت... اونقدر یواش که به سختی میشد شنیدش...بدون اون که جوابش رو بدم خیره موندم بهش....چیزی نگفت و شروع کرد به ور رفتن با بند کیفش...میدونستم قیافم اونقدر غضبناک شده که جرئت نداره مستقیم نگام کنه....یه نگاه به ساعت انداختم....ربع ساعت به نه ....دیگه بَسَم بود...دست بردم و جرعه ی دیگه ای از لیوان نوشیدنیم رو خوردم...
موهاش رو با دستش فرستاد پشت گوشش...
_من رفته...
با دست اشاره کردم که ساکت بشه....باقیمونده لیوانم رو سر کشیدم ...
_چرا بر گشتی؟؟
_من رفته بودم...
بی حوصله پریدم تو حرفش...
_بین دختر خانم...من ازت نپرسیدم کجا رفتی؟؟دارم ازت میپرسم چرا برگشتی؟؟
ساکت نگام کرد...
_اگه برای بردن وسایلات برگشتی لازم نبود به خودت زحمت بدی...من همشو با اژانس برات میفرستادم...
نفس بلندی کشید و موهاشو فرستاد پشت گوشش...با صدایی که از زور گریه گرفته شده بود گفت:
_نمیخواد...حالا که برگشتم خودم جمعشون میکنم.
چرخید به سمت اتاقش...پوزخندی زدم..
_راستی بهتون خوش گذشت؟؟
برگشت و گنگ نگام کرد...خنده عصبی کردم و گفتم:
_چرا اینجوری نگام میکنی ؟؟!! قرارت رو میگم....با جمشید خان....
با ابروم به چشمای پف کرده ی قرمزش اشاره کردم...
_هرچند انگار خیلیم بهت خوش نگذشته...
بلند شدم و روبه روش ایستادم....
_فقط خدا میدونه اون جمشید این دفعه میخواد چه جور ازت استفاده کنه تا به من ضربه بزنه ولی این دفعه رو کور خونده...
نفس بلندی کشیدم تا ارامشم رو به دست بیارم....خواست چیزی بگه که با صدای زنگ تلفن با دست اشاره کردم که ساکت بمونه....نگاهی به شماره انداختم.....دکمه تماس رو زدم و بدون لحظه ای تردید گفتم:
_جانم.. شراره...
اول از اون طرف صدایی در نیومد اما بعد با کمی مکث گفت:
_خوبید اقای سپهرتاج...
با لحنی صمیمی گفتم:
_ممنون...خوبی شما؟؟
انگار منتظر همین چند کلمه بود...با خوشحالی گفت:
_دیر کردید اقای سپهرتاج... منتظرتونم...
یه نگاه دیگه به ساعت کردم...
_تا نیم ساعته دیگه اونجا م.....

maryammoayedi
1391,10,25, ساعت : 11:37 بعد از ظهر
با خوشحالی خداحافظی کرد و تماس رو قطع کرد ... تلفن رو گذاشتم روی میز و به سمانه که هنوز سرش پایین بود اشاره کردم...
_تو که هنوز اینجا وایسادی؟؟
_...
_منتظر چی هستی؟؟ یادته چه قراری گذاشته بودیم...یا نکنه باید یادت بیارم..
نگام کرد...هر لحظه بغضش اماده ترکیدن بود....یه لحظه دلم براش پر کشید ولی نه...نه دیگه ، بسم بود...هرچی از این دختر کشیده بودم بسم بود...این همه ادم بدون عشق زندگی میکنند ، منم یکیشون...
_نه انگار یادت رفته....ما قرار گذاشته بودیم مادامی که تو اینجا هستی حق نداری پات رو از خونه بیرون بذاری....یادته یا نه؟؟
بغضشو همزمان با تکون دادن سرش قورت داد...
_خوب خدا رو شکر که یادت نرفته...اما تو امروز زدی زیر قول و قرارمون و شکستیش...پس این تو بودی که بدقولی کردی...میفهمی؟؟
بیتفاوت به حضورش دست بردم تا دکمه های بلوزم رو باز کنم و رفتم سمت اتاق که صدای پر از بغضش سر جا میخکوبم کرد...
_تو هم بد قولی کردی...
برگشتم سمتش...اشکاشو با استین مانتوش پاک کرد...بد قولی!!...از کدوم قول حرف میزد؟؟!!...
_تو هم قول داده بودی..
_از کدوم قول حرف میزنی که بهش عمل نکردم؟؟
_....
شونه هاش رو گرفتم و تکون دادم..
_با توام...من جه بد قولی در حق تو کردم که خودم خبر ندارم؟؟
بغضشو به زور فرو داد...دستشو مشت کرد و زد به بازوم..
_تو قول دادی منو ببری دیدن مادرم...یادته؟؟...میگفتی حرفت حرفه....یادته؟؟
با گریه ادامه داد :
_تو بهم قول دادی منو ببری پیشش اما حتی اون شبم خونه نیومدی..
تازه یادم اومد!!...قولی رو که بهش داده بودم!! ...چطور فراموش کرده بودم!!...ولی کدوم شب بود که خونه نیومدم؟؟...کدوم شب؟؟...
لازم نبود زیاد بهش فکر کنم...همون شب کذایی... همون شبی که تا صبح تو اون بازداشتگاه لعنتی چشم روی هم نذاشتم....با عصبانیت بازوشو محکم گرفتم و تکون دادم...
_که من بد قولم !! که من بدقولی کردم !! هیچ میدونی من اونشب کجا بودم؟؟میدونی من اونشب تا صبح بشه چی کشیدم؟؟
بازوش رو ول کردم و زدم به سینه م...
_اونشب من تو زندان بودم...میفهمی؟؟ ..زندان...
دستامو اوردم بالا و روبه روش گرفتم و فریاد زدم:
_به من دستبند زدند... میدونی به خاطر چی؟؟ به خاطر حماقتای تو که هنوزم که هنوزه تمومی نداره....لابد تا حالا خبردار شدی بابای جمشید رفته از من شکایت کرده که من بچشو دزدیدم...همون انگلی که به درد جرز دیوارم نمیخورد....
داشتم دیوونه میشدم.....شونه هاشو محکم تر گرفتم و تکون دادم...
_نگو که از هیچی خبر نداری..نگو که جمشید بهت نگفته این دفعه چه خوابی واسم دیده بوده....
موهام رو محکم کشیدم و سعی کردم با نفس کشیدنای اروم خودمو اروم کنم...عین بارون بهار داشت اشک میریخت...تو دلم گفتم....لعنتی بس کن...دیوونم کردی با اون اشکات...داغونم کردی...خستم کردی..انگشتمو گرفتم سمتش..
_بهتره وقتی بر میگردم ساکتو بسته باشی ...
خواستم برم تو اتاق که گفت:
_بهادر...مادرم...
مادرم!!..ایستادم..بهادر!!!...
_مادرم داره میمیره....
داشتم شنیده هام رو پردازش میکردم که ادامه داد:
_امروز عصر خاله م اومد اینجا...گفت که حال مادرم خیلی بد شده... گفت بهتره قبل از اینکه دیر بشه بری ببینیش..اولش نمیخواستم برم..خواستم منتظرت بمونم اما بعد ترسیدم....ترسیدم دیگه زنده نبینمش...
با استینش اشکاش رو گرفت...
_میخواستم بهت خبر بدم که میرم اما حتی شمارت رو بلد نبودم...
دیگه پاهاش طاقت نیورد و همونجا نشست رو زمین و بازم گریه...
بی توجه بهش چرخیدم و رفتم تو اتاق...دیگه دیدن گریه هاش بسم بود...خسته بودم...از همه چی...از همه چی...
سریع لباسم رو با یه کت شلوار ساده ی طوسی عوض کردم.... ساعت نه و نیم بود...فرصتی برای رسیدن به موهام نبود...به یه شونه ی ساده اکتفا کردم...از جلوی سمانه که هنوز روی زمین نشسته بود رد شدم و موبایل و سوییچ ماشین رو از روی میز کنارش برداشتم..



***********

maryammoayedi
1391,10,26, ساعت : 12:07 قبل از ظهر
***********
فصل سی ام

نزدیکای رستوران یه گلفروشی بزرگ و معروف بزرگ بود....داخل شدم و به بزرگترین سبد گلی که اماده داشت اشاره کردم... یه کارت تبریک زیارت قبول رو برداشتم و پشتش نوشتم...."از طرف بهادر سپهرتاج و بانو"...ادرس رستوران رو پشت یه برگ نوشتم و دادم به کارگرفروشگاه....تاکید کردم تا یه ربع دیگه حتما برسه به دست یکی از امینی ها...از یه خیابون نزدیک همونجا ماشین رو انداختم تو جاده کمر بندی تا زود تر برسم....اون دفعه ای که اسدالله اومد فکرکردم فیلمشه..گوشیم زنگ خورد..با دست ازادم گوشی رو از جیب کت در اوردم.....نگاهی به صفحه موبایل انداختم...تماس از طرف از شراره امینی....گوشی رو گذاشتم روی داشبورد....بهتر بود بی جواب بمونه...رو ی پل که رسیدم زدم تو دور برگردون و پیچیدم سمت خونه ی اسدالله....

ساعت گرد و گنده ی سالن انتظار عدد سه نیم و نشون میداد....برای باتری قلب مجبور شدم تمامی دارو خونه های شبانه روزی رو بگردم...اخر سر هم با پارتی بازی شوهر خواهر هومان تو این ولوشوی تحریم یه باتری پیدا کردم....دیشب که رسیدم خونه اسدالله اثری از خود نامردش نبود...معلوم نبود دوباره تو کدوم خرابه ای مشغول چاق کردن بافورشه...زن بیچاره کنج اتاق توی تشک کهنه افتاده بود و دو سه تا از همسایه ها و خواهرش ودختر خواهرش دورش رو گرفته بودند...رنگش عین گچ سفید شده بود....اتاق بوی مرگ میداد..انگار همگی منتظر نشسته بودند تا غزل خداحافظی رو بخونه و برند پی زندگیشون...وقتی برای تلف کردن نبود....همون پتوی کهنه رو گرفتم دورش و دست بردم زیر بدنش و بلندش کردم...به خواهرش سپردم تا پرونده پزشکیش رو بیاره..تو تمام راه خاله سمانه یه ریز گله میکرد...از اسدالله که هیچ اهمیتی به زنش نمیده...از سمانه که یادش رفته حتی مادری داره و اگه امروز دنبالش نمیومد باید برای فاتحه خونیش مادرش قدم رنجه میکرد..حتی از منم گله داشت...بالاخره دومادی گفتند....
بدون توجه به غرغراش شماره سرمدی رو گرفتم...میدونستم شوهر خواهر سرمدی جراحه...با یه تماس قرار شد تو همون بیمارستان خصوصی که شوهر خواهرش کار میکرد بستری بشه....به یکی از همکاراش سپرد و قرار شد تا ما میرسیم سریع مریض رو معاینه کنه....دکتری که معرفی کرد یه جراح معروف قلب بود.....پرونده پزشکیش رو سریع مطالعه کرد و وبعد از یه معاینه دستور عمل داد...قلبش اونقدر ضعیف شده بود که برای ادامه تپیدن تو بدنش باید از یه باتری کمک میگرفت....باتری رو که رسوندم قرار شد ساعت هفت عملش کنند.... از پشت پنجره ی سی سی یو نگاهی به مادر سمانه انداختم..نمیدونم چرا این زن اینقدر به مادرم شبیه بود...نه از نظر چهره...مادر سمانه همون چشمای عسلی خودش رو به دخترش داده بود...ولی مادر من چشماش سیاه بود...سیاه درست عین بختش..."عین بختشون"

**********
به خونه که رسیدم چیزی تا دمیدن صبح نمونده بود...کتم رو در اوردم و روی مبل راحتی دراز کشیدم....قرار این شد که شب خواهرش اونجا بمونه..الارم موبایل روبرای یه ساعت دیگه کوک کردم...فقط اونقدر فرصت میشد که یه چرت کوتاه بزنم...هنوز چشمام گرم نشده بود که با تکون دستی از خواب پریدم..نیمه خواب گفتم:
_هااان ...چیه؟؟
سمانه خودشو کشید عقب...
_گوشیتون زنگ میخوره...خیلی وقته..
بلند شدم و الارم گوشی رو قطع کردم....یه نگاه به ساعت کردم...شش و نیم بود....دست بردم و دکمه های بلوزم رو که تا زیر سینه باز کرده بودم بستم....از جا بلند شدم و گفتم:
_اماده شو...
نگاهش رفت سمت ساعت دیواری و گفت :
_الان !!!....
به تکون سرم اکتفا کردم....
_نمیشه یه ساعت دیگه خودم برم؟؟
پریدم تو حرفش و گفتم:
_نه نمیشه...تا اماده میشم لباس بپوش....
از کمد دیوار اتاق هرچی پول نقد داشتم برداشتم....به این کارت خوانا خیلی نمیشد اعتماد کرد....خواستم در رو ببندم که متوجه یه جعبه قرمز شدم....دست بردم و از تو کمد برداشتمش...خداییش با چه اشتیاقی خریده بودمش ...چی فکر میکردم و چی شد...گوشی رو از داخل جعبه کشیدم بیرون....یعنی میشد باور کرد سمانه دیگه به جمشید فکر نمیکنه....

:-2-40-:

maryammoayedi
1391,10,26, ساعت : 10:05 بعد از ظهر
از اتاق که بیرون اومدم سمانه نزدیک در ورودی ایستاده بود..با ساکش...با دیدن ساک تو دستش حال خودمم گرفته شد...اول خواستم بگم ساک رو بگذاره اما چیزی نگفتم...بدون دلیل...هنوزم برام مقصر بود...حداقل حداقلش میتونست یه یادداشت بذاره و بگه کجا میره....
سوار ماشین که شدیم نه اون چیزی گفت و نه من...چشماش رو دوخته بود به پنجره....صبح جمعه بود و خیابونا خالی از ادم و ماشین....از خونه تا بیمارستان راهی نبود...یه بیمارستان خصوصی بالای شهر....ورودی پارکینگ بیمارستان پشت ساختمون اصلی بود...ماشین رو گذاشتم تو پارکینگ و با اشاره به سمانه ازش خواستم تا پیاده بشه...نگاهی به دور و بر انداخت و متعجب پرسید:
_اینجا کجاست؟!!
حق داشت...تابلوی بیمارستان قسمت جلوی ساختمون نصب شده بود.... از طرفی ساختمون تازه ساز بیمارستان ، اونقدر مدرن و شیک بود که به بیمارستان نمیزد...خودمو بیحوصله نشون دادم و سر سنگین گفتم:
_پیاده شی ،میفهمی..
پیاده که شد دکمه دزدگیر ماشین رو زدم ...خواستم برم که متوجه ساک تو دستش شدم...عصبانی گفتم:
_اینو کجا میاری؟؟
با تعجب نگام کرد...ساک رو از دستش گرفتم و پرت کرد داخل ماشین...
_بریم...
هنوز گیج بود...دستش رو گرفتم و به طرف ورودی رفتیم...مثل یه بچه ی مطیع با من قدم برمیداشت....با معلوم شدن تابلوی بیمارستان یه لحظه ایستاد...
_چیه؟؟چرا وایسادی؟؟
_واسه ی چی اومدیم اینجا؟؟
یهو وحشت زده گفت:
_نکنه مامانم....
پوفی کردم....
_مامانت چی؟؟
صداش بغض الود شدو دستش رو به زور از دستم در اورد...
_نکنه مرده ؟؟
دلم براش سوخت...رسیده بودیم به پله های ورودی ساختمون...
_نه... ولی چیزی هم نمونده بود....دیشب بستریش کردم...الانم وقت عمل داره ، بجنب که قبل اینکه ببرنش تو اتاق عمل بتونی ببینیش.....
بدون توجه بهش فرصت حرف دیگه ای رو بهش ندادم...دستش رو گرفتم و به سرعت از پله ها بالا رفتم...
خوشبختانه طوری رسیده بودیم که سمانه بتونه مادرش رو ببینه...همینطور که اشک میریخت دست مادرش رو گرفته بود وصورتش رو غرق بوسه میکرد...مثل دختر بچه های شش ساله که از گردن مادرشون اویزون میشند و بوسه پشت بوسه رو صورتشون میکارند....برای یه لحظه فکر کردم این زن مثل مادر خودم میمونه...خم شدم و دستش رو بوسیدم...بعد از اینکه در سالن جراحی بسته شد خاله سمانه کنارش ایستاد و سمانه رو به اغوش کشید...حضور من دیگه اونجا لازم نبود..بد رقم خوابم گرفته بود..از پله ها اومدم پایین و یه نیمکت خلوت افتاب گیر چسبیده به دیوار گوشه ی حیاط بیمارستان پیدا کردم...خودمو ول دادم روی نیمکت...یه نسیم سرد بهاری میوزید....لبه های کتم رو پیچیدم دورم و سرمو تکیه دادم به دیوار و چشمام رو بستم....کمی که گذشت میون خواب و بیداری کشیده شدن چیزی رو پشت دستم احساس کردم...چشم باز کردم و متوجه سمانه شدم که کنارم نشسته بود...دستم تو دستاش بود و در حال نوازشش با انگشتاش....
_چی شد؟؟!! چرا اومدی پایین؟!!
تازه متوجه شد بیدارم...بدون اونکه دستم رو ول کنه گفت:
_خاله گفت وایمیسه تو بخش...
چیزی نگفتم و چشمام رو بستم...دوباره شروع کرد به نوازش دستم...دستمو پس کشیدم و بردم زیر بغل..کمی که گذشت صداش خورد به گوشم...
_بهادر خان...
_...
_بــــــهادر خان...
تو دلم بهش خندیدم... دختره ی تخس... حالا دیگه اسمم رو میکشه و میگه...

maryammoayedi
1391,10,26, ساعت : 10:12 بعد از ظهر
تو دلم بهش خندیدم... دختره ی تخس... حالا اسمم رو میکشه...
_هوممممم...
_هنوزم قهری؟؟!!!
جوابی ندادم....دوباره دستمو گرفت و فشار داد...
_ممنونم...
_چشمام رو باز کردم و نگاش کردم...
_بابت؟؟!!
سرش رو انداخت زیر و گفت:
_بابت خیلی چیزا....اونقدر هست که نمیشه به زبون بیارم..این اخریشم که مادرم بود....تا عمر دارم مدیونتم...
مدیون!!!!از شنیدن این کلمه هیچ خوشم نیومد...مطمئن بودم اگه میگفت تا اخر عمر عاشقتم بیشتر به دل مینشست...
_بهتره برگردی بالا ...
_نمیخوای اشتی کنی؟؟
پوزخندی زدم..
_اشتی؟؟!! مگه جایی واسه ی اشتی م گذاشتی؟؟
خم شد و پیشونیش رو به شونه ام تکیه داد...
_میدونم خیلی بدم....اما توکه اینقدر مهربونی ببخش...
_کی گفته من مهربونم؟؟...این وصله ها به من نمیچسبه..هر کی بوده بهش بگو اول یه سر بیاد نمایشگاه از کارگرا بپرسه تا روشن شه....
شونه م رو تکون دادم و گفتم:
_بعدشم..پاشو...زشته...یکی میبینه...
بدون اونکه سرش رو برداره گفت:
_زشت کجا بود....ناسلامتی هنوز زنتم..
پیشونیش رو بیشتر چسبوند...
_حتی اگه شناسنامه ای باشه...
لبم رو از داخل گاز گرفتم تا نخندم..بفرما اینم یه چشمه ی دیگه ش.....این دختر گاهی وقتا مثل یه بچه طوطی همه حرفام رو تکرار میکرد...منتها خیلی حساب شده...
_سمانه پاشو برو بالا...حوصله ت رو ندارم...بلند شو...عملش که تموم بشه باید اونجا باشی.
نا امید سرش رو برداشت و گفت:
_دکترش گفت عمل تا ساعت یک طول میکشه...خاله گفت پشت در میمونه....
یه نگاه به ساعت انداختم...تازه ساعت هشت و ربع بود....موندنم هم چندان ضروری نبود.
_پس من یه سر میرم نمایشگاه و قبل یک برمیگردم...
از روی نیمکت بلند شدم..
_اگر لازم شد باهام تماس بگیر...
دست بردم و از تو جیبم یه بسته ده هزارتومنی در اوردم و گذاشتم تو کیفش...
_این پول پیشت باشه....همه هزینه هارو حساب کردم...محض احتیاط ...اگه لازم شد استفاده کن....
زیپ کیفش رو بستم...
_بلند شو برو پیش خالت بشین... از کنار خالتم تکون نخور...
اومدم که برم که صدام زد..
_چیه؟؟
_من شماره ای ازت ندارم...
برگشتم و نگاش کردم...اینکه زنت بعد سه ماه هنوزشماره تلفنت رو نمیدونه هیچ حس خوبی نداشت...یعنی کی این وسط مقصر بود....کارت ویزیت نمایشگاه رو از تو کیف پولم در اوردم و دادم دستش..
_اون شماره ی اولی،شماره ی اصلیمه...خوب دیگه برو بالا...
برگشتم برم که دوباره صدام کرد...
_باز چیه دخ....
روی نوک پاش ایستادو دستاشو حلقه کرد دور گردنم و بوسه ای رو گونه م نشوند...بعد بدون اینکه نگام کنه به طرف ورودی ساختمون دوید..دست کشیدم جای بوسه ش...خندم گرفت از کارش...عین دختر بچه ها..این بوسه بوسه ی چی بود ؟؟ بوسه ای از روی احساس دین !! یا بوسه ی تشکر!! هر چی که بود حس خوبی داشت.

************

maryammoayedi
1391,10,26, ساعت : 10:18 بعد از ظهر
************
فصل سی و یکم

ساعت ماشین عدد هفت رو نشون میداد...همین جوریش هم دیر کرده بودیم..با انگشتام ضرب گرفتم روی فرمون..این اولین بار تو تموم کل زندگیم بود که معطل دوتا دختر خونسرد و بی خیال شده بودم...اونم کجا ، پشت در ارایشگاه زنونه....امروز یکشنبه بود....چیزی به شروع مراسم عقد آرش نمونده بود و من اینجا نیم ساعت بود که منتظر تو این شتر الاف نشسته بودم..دوباره نگاهی به ورودی ارایشگاه کردم...نخیر...خبری نبود....خدا رو شکر عمل قلب مادر سمانه با موفقیت تموم شد و به خیر گذشت... بالاخره چند ساعت بعد از عمل سر و کله ی اسدالله پیدا شد...اولش با خاله سمانه سر سنگین بود و شاخ و شونه میکشید که چرا بدون رضایت اون زنش رو عمل کردند اما وقتی منو کنار سمانه دید دمش رو گذاشت رو کولش و رفت یه جا نشست.
با صدای باز شدن در عقبی ماشین به خودم اومدم....سمانه کمک کرد تا مهناز سوار شه....نگاهی به مهناز انداختم ...چه میکنند تو این ارایشگاه ها...از همونجا دست بردم و لپش رو کشیدم و گفتم:
_عروسک...
با اون لباس سفید پرچینش که چین چینیاش از زیر مانتوش بیرون زده بود و با اون ارایش عروسکی مثل عروسکای باربیش شده بود...سمانه که نشست جواب سلامشو خیلی سرد دادم... نیم نگاهی یواشکی بدون اونکه بفهمه بهش انداختم و بعد نگام رو دوختم به خیابون و مشغول تجزیه تحلیلش شدم.....عین فرشته ها شده بود...موهاش از زیر شال معلوم نبود چه مدلیه اما فرای درشت موهاش از زیر شال سفیدش بیرون ریخته بود...ارایش امروز چشماش درشتی و خوشکلی چشماش رو دو چندان به رخ میکشید...با یه ارایش ملایم رو صورتش...یه نگاه دزدکی دیگه بهش انداختم...ولی عجیب امروز چشماش خوشکلتر میزد....تو دلم کلی قربون صدقه ش رفتم و بی توجه به اون که منتظر بود نگاش کنم و نظرم رو بگم استارت ماشین رو زدم...از اونشب هنوزم باهاش سرسنگین بودم....حق رو بهش میدادم...اما بهتر میدیدم برای اینکه تکرار نشه یه کم جدی تر برخورد کنم...معلوم بود حسابی تو ذوقش خورده...برعکس مهناز که هر از گاهی سرش رو میاورد جلو و صورتم رو میبوسید ، سمانه تا وقتی که رسیدیم نگاش رو دوخت به خیابون و هیچ حرفی نزد...
به سر کوچه که رسیدیم همونجا ماشین رو پارک کردم....ماشین بزرگتر از اونی بود که بشه ببریش تو کوچه....
_رسیدیم ...پیاده شید...
سمانه از پنجره نگاهی به بیرون انداخت...ریسه های رنگی که از درخت نارنج داخل حیاط خونه به اطراف کشیده شده بود تابلو میزد که کدوم یکی خونه سورسات شادی به راهه...خواست کیفش رو از روی پاش برداره که دوباره تندی چرخید سمت پنجره...
تکیه م رو دادم به در ماشین و یک به یک حرکتاش رو زیر نظر گرفتم...واسه رسیدن این غافلگیری خیلی صبر کرده بودم و لذت دیدنش رو با هیچ چیز دیگه عوض نمیکردم....انگار به چشماش از پشت شیشه ماشین اطمینان نداشت ....واسه همین شیشه رو داد پایین و دوباره نگاه کرد...بعد با چشمای گرد شده برگشت و با انگشت به خونه اشاره کرد..
_اینجا که خونه پری ایناست!!
نگاش کردم و سرم رو تکون دادم...
_اما تو گفتی میریم عقد آرش؟؟!!
دوباره سرم رو تکون دادم...دوزاریش انگار یه کمکی کج بود..
_اگه میریم عقد کنون اقا آرش اینجا چیکار میکنیم؟؟!!!
به بد بختی جلوی خندم رو گرفتم و جدی گفتم:
_مثل اینکه عقد آرش رو اینجا گرفتند..
_چییی..!!!.چرا اینجا؟؟!!...مگه خودشون خونه نداشتند...
بی تفاوت گفتم:
_چرا...ولی رسمه که عقد رو خونه عروس میگیرند...
با حیرت گفت :
_چـــی ؟!!خونه ی عروس!!!
_اره خونه ی عروس...حالا پیاده شید..همینجوری هم به لطف شما دوتا دیر به مراسم بهترین رفیقم رسیدم...
بازوم رو محکم گرفت و ناباورانه گفت:
_یعنی امشب عقد کنون پریسا هست...اونم با آرش..
بی اراده لبخند پهنی زدم...
_خوب تو اون خونه غیر پریسا کیا هستند...اهان.. داداشاش ...آرشم که از داداشای پریسا خیلی خوشش نمیاد...جدا از اون تو این مملکت از اون مدل ازدواجا نداریم که...میفهمی چی میگم که...اونوقت کی میمونه؟؟...طبیعتا فقط پریسا خانم شما میمونه که قراره امشب به آرش خان ما بگه بله...

maryammoayedi
1391,10,26, ساعت : 10:23 بعد از ظهر
_خوب تو اون خونه غیر پریسا کیا هستند...اهان.. داداشاش ...آرشم که از داداشای پریسا خیلی خوشش نمیاد...جدا از اون تو این مملکت از اون مدل ازدواجا نداریم که...میفهمی چی میگم که...اونوقت کی میمونه؟؟...طبیعتا پریسا خانم میمونه که قراره امشب به آرش خان ما بگه بله...
یهو با جیغ بلند سمانه دستم رو محکم رو دهنش گذاشتم...هول شیشه ی ماشین رو دادم بالا..
-چه خبرته دختر ؟؟!! الانه که همه بریزند بیرون..
با خوشحالی دستاشو به هم کوبید....
_چرا زودتر بهم نگفتی؟؟!!
خندیدم و با خودم گفتم واسه از دست ندادن همچین صحنه ای...خوب غافلگیرش کرده بودم....
_فرصتش پیش نیمد بگم بس که خانواده پریسا عجله کردند.
از تو جیبم دوتا جعبه مخملی قرمز در اوردم..دو تا نیم سکه بود....
_اینا رو بعد از اینکه عاقد خطبه رو خوند و بزرگترا هدیه هاشون رو دادند بده به عروس و دوماد....
با ذوق جعبه ها رو از دستم گرفت...یه جعبه دیگه هم از تو جیبم در اورم و دادم دستش...
_اینم یه دستبنده...اینو بده دست مهناز بده به عروس...
سرش رو تکون داد...جعبه هار وگذاشت تو کیفش..
_راستی اینم دستت باشه...
با تعجب به گوشی که دستم بود نگاه کرد..
_منتظر چی هستی ؟؟بگیرش..
اول واسه گرفتنش دو به شک بود اما بعد دستش رو جلو اورد از دستم گرفت...
_گوشی واسه ی خودته...خیلی پیشا واست خریده بودم..قبل اینکه اون جور نارو بزنی و همه اعتمادی که بهت داشتم رو از بین ببری..
سرش رو شرمنده انداخت زیر و چیزی نگفت...دوباره با حرفام حال جفتمون رو گرفته بودم...پوفی کردم و سرم رو تکون دادم تا افکار ازار دهنده رو بریزم دور..
_یه خط ثابت هم روشه....شماره من هم عدد یکشه...
گوشی رو گرفتم جلوش ودست کشیدم رو صفحه ش..
_کافیه این قفلشو اینجوری باز کنی و بعد این دکمه رو لمس کنی ...فهمیدی؟؟!
باز سرش رو تکون داد...
_خوبه...اخر مجلس هروقت زنگ زدم خداحافظی کنید و بیاین...باشه..
_باشه...
_اهان یه چیز دیگه....
دست کردم و از جیبم یه جعبه دیگه در اوردم...
_دستتو بده....
دست راستش رو با تعجب کشید جلو...
_اون یکی دستت رو گفتم....
اون یکی دستشو با تعجب بیشتری کشید جلو....
در جعبه رو باز کردم و حلقه ای که سر عقد کرده بودم دستش و همیشه ی خدا رو میز ارایشش بود برداشتم...
_بهتره این امشب دستت باشه....
دستش رو گرفتم و حلقه رو دوباره کردم تو انگشتش....
نگاهی به انگشتر کرد و دست کشید روش..
_چرا باز دستم کردیش؟؟!!
شونه هامو انداختم بالا و بیتفاوت گفتم:
_واسه ی اینکه خوش ندارم فردا صبح ارش بیاد دفتر و بگه یه خواستگار پیدا شده....
با حیرت گفت:
_خواستگار!!!! برای کی؟؟!!
با خودم گفتم "آره خواستگار اونم واسه ی کی..واسه ی زنم" سمانه زیادی خوشکل شده بود و بدون حلقه رفتنش میون حاج خانمایی که دنبال عروس واسه این و اون میگشتند خیلی خطرناک بود... رو کردم به مهناز...
_مهناز داداشی پیاده شو...
مهناز که تا اونموقع ساکت خیره به ریسه ها نشسته بود دوباره خم شد و از پشت صورتم رو بوسید...منم از همونجا بوسه شو جواب دادم...در ماشین رو باز کردم که سمانه گفت:
_یه لحظه صبر کن...
برگشتم و نگاش کردم...خودش رو کشوند سمت من و باکف دستش شروع کرد به پاک کردن صورتم...
_صورتت رژه لبی شده...
از تماس دستاش رو صورتم حس خوبی داشتم...باز به دقت نگاش کردم..تازه متوجه ی ابروهاش شدم...کمونی تر و باریک تر از قبل شده بود...تازه فهمیدم که ابروهاش رو هم برداشته..پس واسه ی همین بود که اینقدر تغییر کرده بود و خوشکلی چشماش چند برابر شده بود...تعریفی که میشد ازش کرد فقط در دو تا کلمه خلاصه میشد..."زیبا و خواستنی"..تماس انگشتاش با پوستم دیگه داشت کلافه م میکرد....نفس بلندی کشیدم تا از حرارت اتیشی که تو وجودم روشن کرده بود کم کنم....دستش رو گرفتم و اوردم پایین...
_خودم پاکش میکنم...

:-2-40-:


**********

maryammoayedi
1391,10,27, ساعت : 11:45 قبل از ظهر
**********
آرش همون کت و شلوار مورد علاقه ی مارکش رو پوشیده بود...همونی که حدود یک و نیم میلیون بهش انداخته بودند..ولی انصافا بهش میومد...با دیدن ما از کنار بچه های نمایشگاه بلند شد و اومد پیشمون...با دیدنش احساس کردم برادر خونیمه که داره دوماد میشه...هر چند تو این سالها عین یه برادر پشتم ایستاه بود...سمانه و مهناز رو تا ورودی خونه همراهی کردم و خودم نشستم بین حیدر و امیر...خونواده ی عروس مراسم رو کاملا سنتی گرفته بودند...همینجوری که میخواستم...زنونه تو خونه و مردونه تو حیاط...خدارو شکر که هوا به سردی شبای قبل نبود... آرش هم که لودگیش گل کرده بود اون وسط در حال قردادن بود...هر از گاهی هم میومد و در گوش من چندتایی متلک به برادرای پریسا مینداخت و میرفت...
با اومدن عاقد ، همگی به احترامش از جا بلند شدیم...بعد هم یاالله گویان عاقد و آرش رو فرستادند داخل زنونه....
به ریسه های اویزون از در و دیوار خونه نگاه کردم...یادمه بچگی هام عشقم همین چراغ رنگیا بود...عروسی که میشد تو کوچمون از سردر خونه دوماد تا سردر خونه روبرویی ریسه میکشیدند...اونوقت منم مثل بقیه بچه های محل اگه دعوت داشتیم که هیچ اگه هم نداشتیم بدون دعوت خودمون رو قاطی مهمونا میکردیم... به هوای رقصیدن و چلوکباب و نوشابه ی مجانی...همیشه هم میگفتند عروسیه اما ما که به غیر از دوماد کسی رو نمیدیدیم...درست مثل الان...چه روزایی بود...یادش یخیر..چشمام رو از رو ریسه ها برداشتم... آرش از زنونه بیرون اومده بود و همه داشتند بهش تبریک میگفتند...بالاخره این الاغم رفت قاطی مرغا...محکم بغلش کردم و صورتشو بوسیدم..
یواش زیر گوشم گفت:
_اوه اوه داداش....چه خبرته...من دیگه متاهلما...ناسلامتی ناموس مردمما...
نگاش کردم.. داشت واسم ابرو مینداخت بالا..جاش نبود وگرنه همونجا یکی میزدم پس گردنش...ناکس هیچ حرفی رو تو دلش نگه نمیداشت...
از صمیم قلب اروم گفتم:
_ایشالله خوشبخت شی گل پسر....
اونم اروم تر گفت:
_تو هم همینطور ..داداش ....

*********
فصل سی و دوم

از اینه ماشین به مهناز نگاه کردم...عزیزم...خواب خواب بود....خیابونا خلوت بود و بی دغدغه ی ترافیک پام رو گذاشتم روی گاز...سمانه هم چشم دوخته بود به خیابون...خسته میزد اما رضایت رو از صورتش ، میشد خوند..
وقتی رسیدیم دلم نیومد مهناز رو بیدار کنم...از همونجا دست گذاشتم زیر بدنش و بردمش بالا...مثل عروسکا خوابیده بود...دلم گرفت از این درد بی درمون...اخه کی باورش میشد دختری با این چهره ی فرشته گونه از نظر عقلی مشکل داشته باشه...سمانه جلوتر از من رفت و در رو باز کرد...
-میخوای تو اتاق بچه بخوابونش؟؟
در رو باپشت پا بستم...
اونوقت خودت کجا میخوابی؟!
شالش رو از رو سرش پایین کشید...
_من پایین تخت میخوابم...
نمیدونم چرا از این دختر انتظار داشتم بگه میام و....ولش کن...بیخیال....
_نمیخواد...تو اتاق خودم میخوابونمش...فقط کمک کن لباساش رو عوض کنه...لباس راحتیاش تو کمد دیواری اتاقمه..کشو یکی مونده به اخری...
اروم خوابوندمش رو تخت...نمیشد با اون همه گیره تو سرش بخوابه...خواستم گیره ها رو از سرش در بیارم که گفت خودش در میاره..کتم رو دراوردم و کراواتم رو شل کردم..بعد یه شام سنگین یه چایی داغ میچسبید..تا چای دم کشید سمانه هم از اتاق بیرون اومد...مانتوش رو به دست گرفته بود و داشت میرفت سمت اتاقش...

maryammoayedi
1391,10,27, ساعت : 03:15 بعد از ظهر
مانتوش رو به دست گرفته بود و داشت میرفت سمت اتاقش..
_چایی دمه ...میخوری؟؟
بدون اونکه چیزی بگه مانتوش رو گذاشت رو دسته مبل و نشست پشت میز...لیوان چایی رو گذاشتم رو به روش
_خوش گذشت؟؟
_خیلی..
یه کم از چاییم رو مزه مزه کردم...
_پری از دیدنم شوکه شد...
هنوز جوش بود...
_با اون همه اتفاقی که افتاد ، طبیعیه..
_میگفت واسطه بینشون تو بودی !!
یه حبه قند گذاشتم تو دهنم و اون تو چرخش دادم...
_یه جورایی...ولی اصل کار خودشون بودند...من فقط یه کم کارا رو جلوتر انداختم....
با شوق گفت:
_میدونی قراره دوازدهم عید عروسی بگیرند..
اولین جرعه ی چایی رو که میخوردم پرید تو گلوم و به سرفه افتادم.. ازهمونجا بلند شد و با کف دستاش کمرم رو ماساژ داد...بدون اونکه بخوام به تماسای دستش حساس شده بودم..یه جورایی ذره ذره وجودم دستاشو طلب میکرد و بدجور کلافه م میکرد...با دست اشاره کردم..
_کافیه....نفهمیدی چرا اینقدر زود؟!
_نمیدونم ولی اینجور که پری گفت دیشب باباش با آرش و مادرش اتمام حجت کرده که دختر رو عقد کرده تو خونش نگه نمیداره...آرش هم گفته اگه به این زودی باشه نمیتونه مراسم ان چنانی بگیره...بابای پری هم گفته ایرادی نداره...یه مراسم جمع و جور بگیر و زنتو ببر خونه..
دوازدهم...با یه حساب سر انگشتی میشد پونزده شونزده روز دیگه...
_میدونستی تولد من دوازدهم عیده؟؟
-دوازده فروردین تولدته !!! نمیدونستم..
پوزخندی زدم و گفتم:
_اگه میدونستی جای تعجب داشت...اصلا تو چی راجع من میدونی؟؟
خیره نگام کرد...نگاش این دفعه یه رنگ نا اشنا داشت..
_خیلی نمیدونم..اما دلم میخواد بیشتر بدونم..
نیشخندی رو لبام نشست..
_فکر نمیکنی خیلی دیر شده؟؟
خجالت زده چشماش رو دوخت به لیوان چاییش...نگام رو سر شونه ی برهنه ش چرخید...پوست سفیدش با اون ماکسی سبز خوش رنگش تضاد قشنگی داشت..موهای فرش مثل یه ابشار دورتا دور شونه هاش ریخته شده بود...بازم ضد حال زده بودم...چایی دوم رو ریختم...بهتر بود بحث رو عوض کنم..
_سر عقد ، مهنازم قند سابید؟؟
بدون اونکه سرش رو بالا بیاره گفت:
_اوهممم...
_تو چی؟؟
_نه...
_نه !! چرا ؟؟ مگه پریسا بهترین دوستت نبود؟؟
شونه هاشو بالا انداخت...
_نسابیدم چون شگون نداشت...
_شگون !!!
_....
_اونوقت چرا شگون نداشت؟؟!!
_چه میدونم...یکی اونجا گفت مطلقه و دو بخته نباید موقعی که صیغه میخونند کنار سفره عقد باشند..
_چـــی ؟؟!! چه خرافات مزخرفی..... ولی...
اخمام کشید تو هم...
_صبرکن ببینم...دو بخته و مطلقه...اونوقت اینا چه دخلی به تو داشت؟؟!!
شونه هاش رو دوباره بالا انداخت و چاییش رو فوت کرد..کوبیدم رو میز...
_مگه با تو نیستم ؟؟
لیوانش رو برگردوند روی میز..زل زد تو چشمام...
_نمیدونم...من نه دو بخته م و نه طلاق گرفته...یعنی هم هستم هم نیستم...یه چیزی ام بین این دو تا...
نفس یلندی کشید و گفت:
_واسه همین فکر کردم واسه پری نحسی بیاره اگه بالا سرشون وایسم و قند بسابم..
حرفاش دلم رو به اتیش کشید...لعنت بهت جمشید...لعنت بهت....بقیه ی لیوان چاییم رو بدون توجه به داغیش خوردم...حرفی که از سمانه شنیدم در برابر این چایی خیلی خیلی سوزنده تر بود...درست مثل یه لیوان نقره داغ که تو گلوم ریخته شده باشه....

**************

maryammoayedi
1391,10,27, ساعت : 04:11 بعد از ظهر
**************
برگه ترخیص رو دادم دست نگهبانی بیمارستان....ماشین رو تا جلوی ساختمون اوردم و باکمک سمانه مادرش رو سوار کردم....بی توجه به مادرش که اصرار داشت خونه خودش ببریمش فرمون رو سمت خونه چرخوندم....از قبل به سمانه گفته بودم که میتونه تا هروقت که بخواد مادرش رو پیش خودمون نگهداره..سمانه اتاق خودش رو برای مادرش اماده کرده بود....پلاستیک داروهاش رو گذاشتم رو پا تختی.... نمایشگاه رو به حیدر سپرده بودم... ساعت سه بود... برای یه چرت کوچیک وقت میشد...بلوز وشلوار راحتی مهناز رو از روی پاتختی برداشتم...صبح زود رسونده بودمش مدرسه... خواستم بذارم تو کمد که متوجه یه ساک با کلی خرت و پرت گوشه ی کمد شدم...با همون نگاه اول لوازم سمانه رو شناختم...
در اتاق سمانه رو اروم زدم...با یه لیوان اب اومد در...
_یه لحظه بیا...
_صبر کن داروهاشو بدم ...
همونجا منتظر ایستادم تا بیاد...اومد بیرون و اروم گفت:
_چیه؟؟
_چرا وسایلات رو گذاشتی تو اون اتاق؟؟!!
دستاشو به نشونه سکوت گذاشت رو لباش....و بعد بازوم رو گرفت و من کشوند تو اتاق و در رو بست...بدون دونستن علتش از این بازی یه جورایی خوشم اومده بود..
انتهای گیسش رو گرفت به دست و دور انگشتش تاب داد..
_چجور بگم.....
خاموش نگام کرد..
_چی رو چجور بگی؟؟
کمی من و من کرد...
_خوب...مامان نمیدونه که....
مکث کرد و اینبار شرمنده نگام کرد...
_خوب مامانت چی چی رو نمیدونه؟
_اخه...راستش نمیخوام مامان بفهمه تو اتاقای سوا هستیم...
ابروهام بالا رفت...التماسی گفت:
_اشکالی نداره وسایلام اینجا باشه؟؟همین یه مدت...
بازی داشت جالب تر میشد...
دستامو کردم تو جیبم و شونه هام رو بالا انداختم...بعد خیلی بیتفاوت گفتم:
_ چه اشکالی ؟؟من فقط تعجب کردم همین ...
بعد هم پشت بهش ایستادم و شروع کردم به باز کردن دکمه لباسم...یه لبخند نشست رو لبم...تو دلم بهش گفتم:
"حالا شب رو میخوای چیکار کنی خانم خوشکله".
عصر یه سر به نمایشگاه زدم.فقط سه روز تا پایان سال مونده بود...تو این دو هفته تمامی حسابای شرکت و نمایشگاه رو با کمک محسن سرو سامون داده بودیم...با وجود حسابدار قابلی مثل محسن ، امسال حجم کمتری از کار روی دوشم بود....با وجود بحران اقتصادی امسال هم نمایشگاه سود خوبی داشت...حقوق کارکنا رو به اضافه مبلغ قابل توجهی عیدی به حساب کارکنا واریز کردم...
کارم که تمام شد اومدم که برم که دو تا مهمون ناخونده اومدند...حاج امینی با دخترشون شراره...بی توجه به نگاههای دلخور شراره مشغول احوالپرسی با حاجی شدم...شراره طلبکارانه زل زده بود به من...دنده م نرم تا دفعه ی دیگه برای تحریک حسادت سمانه از یه راه دیگه استفاده کنم....بعد از کلی زبون ریختن و زنگ به محسن زدن و حضورا تشکر کردن و شماره محسن رو گرفتن تازه بحث رسیده شد به شام...
از رستوران که بیرون اومدیم تا برسم خونه ساعت یازده شده بود...سمانه تو پذیرایی نشسته بود.با دیدنم از جا بلند شد و سلام کرد.چهره اش نگران میزد...جواب سلامش رو دادم و گفتم:
_چیزی شده؟؟
_نه...
_پس چرا نگرانی؟؟
_چیزی نیست...فقط..
_فقط چی؟؟
_فقط دیر کردی ترسیدم..
_ترسیدی!! از چی ترسیدی؟؟!!
موهاشو از رو پیشونیش فرستاد پشت گوشش...
_هیچی..نگران شدم ، نکنه باز جمشید...
سرم رو اوردم جلوی صورتش...
_مگه قرار نبود اسمشو نیاری...این دفعه ی چندمت بود خانم کوچولو ؟؟
چیزی نگفت...به قولی حرف حساب جواب نداره...از شدت خواب الودگی بی اراده خمیازه ای کشیدم...
-مادرت خوابیده ؟؟
_اره...خیلی خسته بود...
-خسته؟؟!!
_عصری کلی داخل پذیرایی راه رفت...میگه حالش خوبه... فردا میخواد برگرده خونه ی خودش..
خونه خودش !! به این زودی..خمیازه ای کشیدم...به هر حال موندن و نموندنش دست من که نبود...اگر میخواست بره نمیتونستم به زور نگهش دارم....

:-2-40-:

maryammoayedi
1391,10,28, ساعت : 09:38 بعد از ظهر
...اگر میخواست بره نمیتونستم به زور نگهش دارم....
خواست بره سمت اتاق که بی هوا پرسیدم:
_امشب کجا میخوابی؟؟!!
برگشت و نگام کرد....موهاش رو فرستاد پشت گوشش و گفت:
_تو اتاق بچه.....
تو اتاق بچه !!! یعنی کف زمین میخوابید!!...خواستم پیشنهاد بدم که تو این خونه جای دیگه ای هم برای خوابیدن داره اما این غرور لعنتی بد جور شروع کرد به غر زدن..بیچاره راستم میگفت...بعد از اون همه پس زدن حالا نوبت خودش بود که پا پیش بگذاره....
نگاهی به تختخواب دو نفره انداختم....پوزخندی زدم...دختره ی بگم چی...باز تموم چرتکه هایی که سر میز شام زیر سنگینی نگاه شراره انداخته بودم به هم ریخته بود....یه شلوار ورزشی مشکی تنم کردم..اونقدر خسته بودم که بی خیال مسواک شدم...نشستم لبه ی تخت و بلوزم رو در اوردم...نگاهی به بالش کرم رنگ کنارم انداختم.....داغ دلم باز تازه شد....لعنتی من واسه ی برد رو این بازی حساب ویژه ای باز کرده بودم...دراز کشیدم روی تخت و پتوی نرم و سبکم رو تا گلو کشیدم بالا....یعنی سمانه امشب رو زمین میخوابید..بیخیال بهادر... حالا که خودش اینطور میخواد پس تو رو سننه....اونقدر خسته بودم که ترجیح دادم دیگه بهش فکر نکنم...به هرحال همین یه شب بود...
چشمام تازه داشت گرم خواب میشد که با صدای چرخش دستگیره ی در از چرت پریدم...سرم رو به طرف در چرخوندم..در باز شد و سمانه با یه کوسن و یه پتو اومد داخل....نشستم روی تخت و ساکت نگاش کردم..
کنار تخت ایستاد و پتوی تو دستش رو فشار داد...
_من......
باقی حرفش رو خورد و مستاصل نگام کرد...پتوی تو دستش داد میزد که چه خبره اما باز خودم رو زدم به کوچه ی معروف علی چپ ...خمیازه ای کشیدم و گیج نگاش کردم...
_تو چی؟؟!!!
_میشه.....میشه امشب اینجا بخوابم؟؟
خوب پس این بازی هنوز ادامه داشت..لبم رو از داخل گاز گرفتم تا خنده م رو پنهون کنم و همزمان چشمام رو گرد کردم.....
_چی!!!...
دستش رو گرفت جلوی دهنم و دستپاچه گفت:
_تو رو خدا اروم تر...مامان هنوز نخوابیده..
فوری دستش رو از جلوی دهنم برداشت و ادامه داد..
_مامان نذاشت پیشش بخوابم..گفت لازم نیست یکی مراقبش باشه....میشه امشب همینجا رو زمین بخوابم..قول میدم مزاحم خوابت نشم...
اینجا ؟!!!روی زمین بخوابه اونم تو این اتاق !!!!یه جورایی خورد تو ذوقم...
_چرا رو زمین بخوابی ؟؟ پذیرایی که هست...اونجا میتونی رو مبل بخوابی...
_اگه تو پذیرایی بخوابم مامان صبح که واسه وضو بیدار میشه منو اونجا میبینه...
پتو رو کنار زدم و مقابلش ایستادم...نگاش کردم و بیتفاوت گفتم:
_ایرادی نداره میتونی بمونی ولی میبینی که...کف اتاق پارکته... اون قالیچه ها هم اونقدر کوچیکه که اگه روشون بخوابی پاهات از اون ورش میزنه بیرون...
در حالیکه سعی میکرد به نیم تنه ی لختم نگاه نکنه گفت:
_اشکال نداره...
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_میل خودته...هر جور راحتی......
پتوش رو نزدیک شوفاژ پهن کرد و دراز کشید...کف پاهام رو بیشتر به زمین فشار دادم تا درجه سردیش رو تخمین بزنم...در دو کلمه سرد بود و سخت....بی توجه بهش دراز کشیدم...به پرده اویزون تخت زل زدم...گرمای پتو و نرمی تشک دیگه به نظرم خوشایند نمیومد..از همونجا زیر نظر گرفتمش...کمی که گذشت ، تو خودش جمع شد...عجیب خواب از سرم پریده بود...بیخیال این غرور لعنتی...
_بیداری؟؟
_....
_با توام...
_هوممم..
_پاشو بیا اینجا بگیر بخواب..
_.....
_سمانه...
_همینجا خوبه...

maryammoayedi
1391,10,28, ساعت : 10:08 بعد از ظهر
_همینجا خوبه...
دیگه داشت اون روی سگم رو بالا میاورد...نیم خیز شدم و با عصبانیت گفتم:
_یعنی چی همونجا خوبه... تا صبح اونجا یخ میزنی....این همه تخت...یه گوشه ش بخواب دیگه...
از رو پتو بلند شد و نشست...تردید رو تو همون تاریکی میشد از چهره ش بخونی...بیحوصله تر از قبل گفتم:
_ نترس ، نمیخورمت...
از جاش تکون نخورد.....بی توجه دراز کشیدم و ساعدم رو گذاشتم روی پیشونیم...شروع کردم به بد و بیراه گفتن به خودم که چرا بیخیال غرورم شدم.... بد رقم حرصم گرفته بود..به درک...به دو دقیقه نکشید که تشک پایین و بالا شد...پس بالاخره اومد روی تخت..نفسم رو با شدت دادم بیرون...عاقبت خانم خانما افتخار دادند.....
از اینکه برای اولین بار اینقدر نزدیک به من خوابیده بود احساس بدی نداشتم ولی بدم نمیومد تلافی همه بی محبتیاش رو همینجا در بیارم.... واسه همین وقتی مطمئن شدم کامل دراز کشیده تو تشک ، چرخیدم به پهلو و پشت کردم بهش...هنوز اونقدرا ازش دلخور بودم که خوابیدنش تو فاصله نیم متریمم یه ذره هواییم نمیکرد...اون از این ترس داشت که مادرش از اینکه دخترش خوب به شوهرش نمیرسه و وظایف زناشوییش رو درست انجام نمیده ناراحت بشه....
خنده تلخی رو لبام نشست...
اما من از پدرم بگیر تا بهترین رفیقم و حتی وکیلم ، از حقیقت روابطم با زنم خبر داشتند...
با شنیدن صدای گریه گوشام تیز شد.. دوباره داشت گریه میکرد....اخمام کشید تو هم...یعنی توی یه تخت خوابیدن با من اینقدر ازارش میداد...نشستم و بلوزم رو از روی پاتختی برداشتم...صدای گریه ش یهویی متوقف شد...پوفی کردم و گفتم:
_اگه خوابیدن کنار من اینقدر ناراحتت میکنه من میرم...
بلوزم رو پوشیدم و شروع کردم به بستن دکمه هاش..بلند شد و نشست...بی اون که نگاش کنم ، گفتم :
_میرم نمایشگاه...همونجا میخوابم..
خواستم از روی تخت بلند شم که بازوم محکم گرفته شد..سرم رو برگردوندم و نگاش کردم...نگاش رنگ التماس گرفته بود..دلخور گفتم:
_نمیخواد نگران شی...جوری میرم که مادرت نفهمه...فقط صبح خودت جمعش کن...
بازوم رو رها کرد اما در عوضش دستم رو محکم تر گرفت...
_چیه باز؟؟
با دستاش اشکاش رو از رو گونه هاش پاک کرد و زیر لب زمزمه کرد...
_نرو...
شنیدم.... ولی خودم رو زدم به نشنیدن...
_چی میگی؟!
_بمون...
_بمونم واسه ی چی ؟؟ وَلله کم توی روز گریه میشنوم که حالا موقع خوابم بشنوم.....
اشکاش رو با پشت دستاش پاک کرد...
_بمون..دیگه گریه نمیکنم..
تو لحنش اونقدر خواهش بود که دلم براش پر کشید...موهاش رو از جلوی پیشونیش کنار زدم...نشستم روی تخت...
_این دفعه واسه چی گریه میکردی؟؟
_....
دوباره خوابیدم....اینبار پشتم رو نکردم بهش...خیره شدم به پرده های اویز از تخت..کمی که گذشت با بغض گفت:
_اون شب....
اونشب !! سرم رو برگردوندم تا بقیه حرفش رو بشنوم...به پهلو دراز کشید و خیره شد تو صورتم...
_کدوم شب؟!
در حالیکه اشکاش رو میگرفت گفت:
_همون شب...همون شبی که اون غلطو کردم...
دوباره نگام رو دوختم به پرده ها...
_خوب...

maryammoayedi
1391,10,28, ساعت : 10:31 بعد از ظهر
_کدوم شب؟!
با بغضی که تو صداش می پیچید گفت:
_همون شب...همون شبی که اون غلطو کردم...
دوباره نگامو دوختم به پرده ها...
_خوب...
_انگار دیونه شده بودم...با همه لج کرده بودم...با تو، با اقام ، با خودم...اما سر شام پشیمون شدم خیلی زیاد...خواستم بریزمش تو سینک ولی دیر شده بود..تو نشستی سر میز..بعد اومدم لیوان رو از جلوت بردارم برگردونم تو یخچال و بعد که نذاشتی...گفتی بذار باشه ،دوغ تو سرمای زمستونم میچسبه...
راست میگفت...یادم اومد..همون موقع که داشت پس میافتاد...خودم بهش گفتم لیوان رو نبره..
_حس خیلی بدی داشتم..پیش خودم گفتم برمیگردم و خودم میخورمش.. فوقش شب زود تر میخوابم...اما تا برنج رو کشیدم دیدم لیوان دوغ خالیه...اصلا فکرشم نمیکردم که...
نفس بلندی کشیدم..
_بسه دیگه تمومش کن...نمیخوام اخر شبی بیدار بمونم و این خاطرات کذایی رو دوره کنم..
با بغض تو گلوش گفت:
_من..من اونشب رفتم رو پشت بوم..ایستادم رو لبه ش ...میخواستم خودمو از اون بالا بندازم پایین...میخواستم خودمو از این زندگی نکبتی خلاص کنم..تازه فهمیده بودم جمشید چه سوء استفاده ای از سادگی من کرده...
شروع کرد به گریه کردن و میون گریه ش گفت:
_همش از خدا خواستم زمان رو به عقب برگردونه...فقط یه ساعت...اما دریغ از یه ثانیه..موقعی که میخواستم خودم رو پرت کنم ترسیدم.. نه از مردن...ترسیدم از اینکه بمیرم و جمشید قصر در بره...تو راست میگفتی...من نباید بهش اعتماد میکردم....اونم این همه..
بی اختیار دستم رفت سمت بازوش...بایه حرکت به طرف خودم کشیدمش و تو حصار اغوشم گرفتمش...اونقدر محکم که صدای اخ گفتنش رو شنیدم...کمی از فشار دستام رو از دور بازوش کم کردم ..گونه ش رو بوسیدم و بی توجه به چشمای حیرت زده ی بارونیش که زوم شده بود بهم گفتم:
_بگیر بخواب دختر...بقیه غوره ها رو بذار فردا صبح اب بگیر....
چشمام رو گذاشتم رو هم و با خودم گفتم که ای کاش این خواب خواب فراموشی بود..یا از اون خوابای تو فیلما وقتی از خواب بیدار میشی و همه چی برمیگشت به عقب.. درست سرجای اولش.

************
نیم ساعتی میشد که بیدار بودم...حالا که این دختر تو بغلم خوابیده بود هیچ دلم نمیومد از رختخواب دل بکنم..دستم رو کشیدم روی موهاش..نرم بود مثل ابریشم...بعد از سپری کردن چندماه پرتنش دیشب اروم خوابیدم...اونم اروم خوابیده بود...داشتم جزء جزء صورتش رو می کاویدم..ابروهاش که حالا کمونیه کمونی شده بود با اون چشمای درشت و پلکای کشیدش همخونی داشت....مژه های بلندی داشت..چرا تا حالا متوجه بلندیشون نشده بودم...کمی چرخیدم تا ساعت رو نگاه کنم اما با جابه جا شدنم سمانه تکون خورد...پلکاش شروع کرد به لرزیدن ...قبل از اینکه کامل باز کنه چشمام رو بستم...چند دقیقه ای گذشت نفس گرمش بود که روی پوست صورتم مینشست..تمام تنم داشت گر میگرفت..به سختی تونستم به نقش بازی کردنم ادامه بدم... چند لحظه ای که گذشت تماس لب هاش رو زیر چونه م احساس کردم...بعد هم حلقه دستام بود که خیلی اروم از دورش باز میشد و در اخر بالا و پایین شدن تشک...با بسته شدن در چشمام رو باز کردم...از کار خودم خنده م گرفته بود...عین بچه ها شده بودم....دست گذاشتم زیر چونه م و و جای بوسه شو نوازش کردم..

مادر سمانه پشت میز نشسته بود...سلام کردم و پشت میز نشستم...سمانه داشت تو کابینتا دنبال چیزی میگشت...از همونجا زیر چشمی نگاش میکردم...صورتش ار خجالت گل گلی شده بود...خودمو با قندون چایی سرگرم کردم تا پا جلو بذاره...بالاخره دست از باز و بسته کردن کابینتا برداشت و اومد سر میز..
_صبحونه چی میخوری؟
نگاهی به بشقاب نیم خورده فرنی انداختم..
_اگه هست برای منم فرنی بیار...
باشه ای گفت و رفت..خودمو دوباره با همون قندون سرگرم کردم ...با صدای مادر سمانه که منو مخاطب قرار داده بود به سرمو بالا اوردم..
_بله مادر جان...
گره روسریشو محکم تر کرد و با من من گفت:
_میخواستم بگم من امروز میرم خونه خودم...
خونه خودش..؟به این زودی؟!!قندون رو برگردوندم تو سینی..
_چه عجله ای مادر من...شما که تازه مرخص شدید..بذارید چند روز بگذره حالتون بهتر که شد برگردید...
_تو خونه خودم که باشم راحت ترم مادر ..اونجا همسایه ها کمک حالمند...خواهرمم هست...
روسریشو رو مرتب کرد..
_ الان که میری بیزحمت منو هم برسون خونه م.
تصمیمش رو گرفته بود...به زور که نمیتونستم نگهش دارم... ولی باید یه بهونه جور میکردم تا لااقل یه شب دیگه بیشتر نگهش دارم..فقط یه شب...
_ببین مادر من اگه اینجا سختته بمونی باشه حرفی نیست ولی فردا وقت معاینه داری...تو همون بیمارستان..به اینجا هم که نزدیکه...یه امشبه رو بد بگذرون خودم فردا صبح میبرمت واسه معاینه از اون طرفم میرسونمت خونت...چطوره؟؟
کمی من ومن کرد...
_خوبه پسرم ولی نمیخوام مزاحمت...
_چه مزاحمتی مادر من ..مراحمی... شما هم مثل مادرم...
یه تیکه نون برداشتم و به دهان بردم که بحث رو تمام شده نشون بدم...اونم زیرلبی تشکر کرد و اهسته راهی اتاق شد...
چشمام چرخید روی سمانه که بشقاب فرنی رو گذاشت جلوم...رنگ صورتش عین لبو سرخ شده بود....دستاشو برد پشت سرش و بدون اون که مستقیم نگام کنه گفت:
_من برم قرصای مامانو بدم..
بعدم تند تند قدم برداشت و رفت تو اتاق...تعجب زده داشتم به حرکاتش نگاه میکردم...وقتی داخل اتاق شد زیر لب گفتم:
"دختره ی دیوونه...پاک عقلشو از دست داده".
قاشق رو برداشتم که بزنم داخل بشقاب که یهو همه حواسم رفت به وسط بشقاب...به قلب کوچولو از دارچین درست مرکز بشقاب فرنی...

:-2-40-:

************

maryammoayedi
1391,10,29, ساعت : 11:03 بعد از ظهر
فصل سی و سوم

از پنجره ی شرقی دفتر به خیابون نگاه میکردم...بی توجه به سر و صدای خیابون در رو باز کردم و بوی بهار رو با یه نفس به داخل ریه هام کشوندم...امسال چقدر زود بهار برگشته بود...نگام افتاد به بام ساختمون روبه رو...یه فرش دوازده متری لاکی از لبه ی بوم اویزون شده بود...یعنی تا دو روز دیگه خشک میشد...با صدای در پنجره رو بستم و گفتم:
_بیا تو...
_اقای سپهرتاج پیک براتون یه پاکت اورده...
پاکت رو از دستش گرفتم...
_با اجازتون من برم دیگه...
نگاهی به ساعت کردم....بالاخره چهار شده بود..
سری به نشونه ی خداحافظی تکون دادم...قبل از اینکه از در خارج بشه برگشت و گفت:
_راستی فراموش کردم....سال نو مبارک...ایشالله سال خوبی داشته باشید..هم خودتون هم خانمتون...
سری تکون دادم و با لبخند گفتم:
_ممنون...همچنین شما..
با رفتن منشی پاکت رو باز کردم و بلیطا رو بیرون اوردم...تکیه م رو دادم به صندلی ...این سومین دفعه بود که تصمیم به مسافرت با سمانه گرفته بودم...بالاخره عید بود و مسافرتای نوروزی..دودفعه ی قبل که هیچ...حتی به بستن چمدون هم نرسید...شد حکایت اش نخورده و دهن سوخته....اما این دفعه...زیر لب گفتم "خدا این مرتبه رو بخیر کنه"
خیلی به این مسافرت چهار روزه احتیاج داشتم...شایدم هردوتامون...یا بهتر بود بگم هرسه تامون..
صدای کوبیدن در دوباره بلند شد..
_بیا تو..
در باز شد و آرش اومد داخل...
_با اجازه بزرگترا...
بلیطا رو گذاشتم توی جیب کتم.....
_اون مزه ها رو دم در نریز حیفه حروم شه..
_زنگ زدم به این شرکت حفاظتی امنیتیه...دو تا نگهبان با سگ در خواست کردم..
_سگ!!!واسه چی سگ گرفتی؟؟
_خو داداش من..اینجوری ضریب امنیتی بالاتر میره...
_جمعش کن بابا...مگه میخواند چیکار کنند..قرار نیست محموله ی قاچاق شناسایی کنند...پنج روز تعطیلیه...زنگ بزن سگا رو کنسل کن...همون دو تا نگهبان برای امنیت کل نمایشگاه کافیه.....
گوشیش رو از جیب کتش در اورد و مشغول شماره گیری شد...به پنج دقیقه نرسیده دوباره برگشت داخل و خودش رو ول داد روی مبل...
_چه خبرا دادش؟؟
سرم رو تکیه دادم به لبه ی صندلی....
_فعلا که سلامتیه خودت...
یهو از روی مبل نیم خیز شد و گفت:
_راستی یه خبر دست اول دست اول....
_ سرم رو بالا اوردم و نگاش کردم...وقتی میگفت دست اول واقعا دست اول بود...
_خوب...
_صبحی چکای این مشتیه ، سهرابی رو بردم پیش اقای سرمدی...بگو خوب..
_خوب...
_تو انگشتش یه چیزی بود..بگو خوب...
بی حوصله گفتم:
_میشه تلگرافی نطق نکنی؟؟
خندید و گفت:
_مخلصِش اینکه داداش من ، اقای سرمدی عقد کرده...

maryammoayedi
1391,10,29, ساعت : 11:20 بعد از ظهر
_مخلصش اینکه داداش من ، اقای سرمدی عقد کرده...
ابروهام کشید بالا...
_عقد کرده!!!شوخی؟؟
_شوخی کجا بود داداش...عقد کرده اونم یه روز پیش از ما...درست روز شنبه...
شنبه!!چه بی خبر!!
_نفهمیدی چرا اینقده بی سر و صدا؟؟!!
_اینجور که از منشیش فهمیدم میخواستند مفصل بگیرند که یکی از فامیل عروس میافته و میمیره....این میشه که بی سرو صدا میرند محضرو بر میگردند...
ابروشو چندبار داد بالا...
_اینجور که فهمیدم بابای دختره از اون کله مله گنده هاست..اونم تو دادگستری...
که اینطور...پس هومانم عاقبت دوماد شد...یاد قضیه ی خواستگاریش از پریسا افتادم...بی اختیار نگاهی به ارش که تو مبل لم داده بود و داشت روزنامه میخوند انداختم.....
_مرخصی خوش گذشت؟!
سرش رو از روزنامه برداشت و خندید...
_تاباشه از این مرخصی ها...
خودکارم رو پرت کردم طرفش...
_هوی... چه خبره ؟؟فعلا اولیشو بزرگ کن..
حرصی خندید و گفت:
_راست میگی داداش...ما که تو اولیشم موندیم به خدا...
یه ابرومو بالا انداختم و گفتم:
_چیه داداش... هنوز دو روز نشده جا زدی؟!
_چــی ؟؟منو جازدن !! عمرا..
راست میگفت...اهل جازدن نبود...به یکی که بله میگفت تا تهش رو میرفت..
جدی پرسیدم:
_دنیای متاهلا چطوره شاه دوماد ؟؟
دوباره سرش رو کرد تو روزنامه و گفت:
_چی بگم...بستگی به انتن دهی ایرانسلا داره...
_ایرانسل!!...چه ربطی به ایرانسل داره؟!!!
_خوب اگه انتن دهیش خوب باشه ای بد نیست...اما امان از این که به هم بریزه...
خنده م گرفته بود...
_نمیخوای بگی حالا هم که عقد کردی اون دوتا دگوری کوتاه بیا نیستند..
روزنامه رو پرت کرد روی میز و رو به من گفت:
_جی بگم والله...هزار و یکی رسم و رسوم دارند..از همه بدترشم اینه نباید خیلی بری و خیلی بیای....اگه بیرونم رفتید ده شب دخترو باید بر گردونی و از ین رسمای من دراوردی....
_سمانه گفت قرار عروسی گذاشتید؟؟
مستاصل گفت:
_اره...واسه دوازدهم ...به نطرت زود نیست؟!
_نه...چرا زود باشه...نمیخوای که جهاز بخری..با این وضع هرچی زودتر دست زنت رو بگیری و بری سر خونه زندگیت بهتره...بابت مخارج عروسی هم نمیخواد نگران باش...یه در خواست وام بنویس...یه روزه ردیفش میکنم...کمبودش هرچی که هست خودم مخلصتم..دیگه از چی ناراحتی؟؟
یهویی از جاش بلند شد ..
_من فدای تو داداش بشم....
اومد که صورتم رو ببوسه..
_اوهوی چه خبره ؟؟ نا سلامتی منم متاهلما...
ابروش رفت بالا و کشدار گفت:
_متــــاهل؟!!
بعد هم گونه امو یه ماچ محکم کرد و گفت:
_بی خیال متاهلی داداش..
بدون توجه به تیکه ش خندیدم و و جای ماچش رو پاک کردم..پسره ی چِل...به عمد صورتم رو خیس کرده بود.

**********
زیر چشمی نگاهی به ساعت انداختم...یازده ونیم بود..بی هدف کانالای ماهواره رو بالا پایین میکردم ..نمیدونم چندمین بار بود که مادر سمانه دورتادور پذیرایی میچرخید و چندمین بار بود که من از اواین به اخرین شبکه ی فارسی زبان میرفتم اما اینو میدونستم که اگه دو سه دور دیگه بچرخه سر گیجه میگیرم..سمانه هم مشغول جمع و جور کردن اشپزخونه بود..به اخرین شبکه فارسی زبان رسیدم..زیر چشمی به مادر سمانه نگاه کردم که یه دوردیگه رو شروع میکرد..خمیازه ی بلندی کشیدم......نخیر انگار امشب قصد خوابیدن نداشت...حسابی خوابم گرفته بود...ترجیح دادم توی تخت منتظرش بشم..شب بخیری گفتم و راهی اتاق خواب شدم...باز بیخیال مسواک خزیدم توی تشک...این دومین شبی میشد که مسواک نمیزدم...ی خیالش فردا صبح حتمی میزنم..
دستم رو گذاشتم زیر سرم. و چشم دوختم به پرده....به زور نیم ساعتی خودم رو بیدار نگه داشتم...چراغای پذیرایی خاموش شدند و خبری ازش نشد.....لابد امشب رو پیش مادرش میخوابید..به خوش خیالی خودم بد و بیراهی گفتم و چشمام رو بستم...

صبح با احساس درد رو شونه م بیدار شدم...شونه ی چپم سر شده بود..پلکام رو به سختی باز کردم و با چشمای نیمه باز سرم رو بالا اوردم و نگاهی به شونه م انداختم...سر سمانه روی شونه م بود...خودش رو تو بغلم جا کرده بود و غرق خواب...به پهلو چرخیدم و کمی شونه م رو ازاد کردم و سرش رو گذاشتم روی بازوم......دست دیگه م رو دور کمرش حلقه کردم و کامل در اغوشش گرفتم....عروسک لجباز ، فیت بغلم بود....

maryammoayedi
1391,10,29, ساعت : 11:38 بعد از ظهر
عروسک لجباز ، فیت بغلم بود....زل زدم بهش... عین بچه ها معصوم خوابیده بود..مگه چند سالش بود..تابستون که میومد تازه بیست سالش میشد...هنوز خیلی بچه بود که زندگی روی زشتش رو بهش نشون بده...با دست ازادم موهاش رو نوازش کردم....خم شدم رو صورتش و بوسه ای رو چشماش نشوندم..صورتش جمع شد...دستی به صورتم کشیدم..باید امروز حتما اصلاح کنم ...پوست صورتم زیادی سوزنی شده بود....دست کشیدم رو گوشش و با لاله ی گوشش بازی کردم...یه لبخند کم رنگ نشست رو صورتش..پس خواب خواب نبود..
_بیدار شدی خانم کوچولو؟؟
ابروهای کمونیش رو داد بالا...
_پس هنوز خوابی ناقلا؟؟
پلکاشو رو هم فشار داد...نگام رفت رو ساعت کنار پاتختی...برخلاف میلم که دلم میخواست تا ابد تو همین حالت بمونم به خودم ضد حالی زدم و گفتم:
_میدونی ساعت چنده؟!
لبخندی زد و باز ابروهاش رو فرستاد بالا...دستم رو زیر استین کوتاه تیشرت صورتی رنگش سروندم و بازوش رو نوازش کردم...اروم زیر گوشش گفتم:
_خب برای اطلاع خانم کوچولومون باید بگم یه ربع از هشت گذشته...
چشمای خوشکلش رو باز کرد و نگام کرد..انگار داشت فکر میکرد "یه به ربع از هشت گذشته" چه معنی میده که یهو از جاش بلند شد و نشست..
_وای مامان ساعت نه وقت دکتر داره...چقدر بیفکرم من...دیرمون شد...
بلند شد و خواست پتو رو کنار بزنه که بازوش رو گرفتم و کشوندمش سمت خودم..اونقدر یهویی بود که پرت شد تو بغلم...مات زده سرش رو بالا اورد و تو چشمام خیره شد...با انگشت زدم به نوک بینیش...
_ما دیرمون شده نه تو...
موهاش رو از تو صورتش زد کنار...
_یعنی چی؟!...
_یعنی که یعنی....
_یعنی من نیام؟؟
_دقیقا ...یعنی که خودم مادرت رو میبرم بیمارستان...
التماسی گفت:
_چرا ؟؟!!..منم بیام دیگه...برگشتنی هم با اژانس برمیگردم..اصلا اگه شک داری خودت منو برگردون خونه....
جدی گفتم:
_نه...باید بمونی ...میخوام چمدونای من و مهناز رو ببندی...
_چی ؟؟!! چمدون!!
_اره... چَ مِ دون...
بدون اونکه چیزی بگه نگام کرد..
_دو تا چمدون بالای کمدند..تو کو چیکه لباسای مهنازو بزار داخل بزرگتره لباسای خودم..
ابرومو بالا انداختم و شوخ گفتم:
_وسایل شخصیم هم فراموش نکنی...نرم اونجا ببینم یه لباس زیرم ندارما..
خاموش نگام کرد..محکم تر دستامو گرفتم دورش.....
_چیه ؟؟!!چرا اونجوری نگام میکنی؟؟!!
مظلوم گفت:
_میخواین برین مسافرت؟؟
خیلی بیتفاوت گفتم:
_اره...من و مهناز..هر سال عید میریم کیش....چهار روزه ست...دوم میریم ، ششم برمیگردیم...
موهاشو زد پشت گوشش...
_خوب من کجا بمونم ؟؟ بازم برم خونه ی اقا آرش؟
شونه هام رو انداختم بالا...
_نه... اگه دوست نداری اونجا بمونی ، میتونی خونه بمونی...اگرم دوست نداری عیدی تنها بمونی میتونی بری خونه ی مادرت...
نا امید نگام کرد..به نظر نمیرسید از ایده هام خوشش اومده باشه....
_اگر بازم دوست نداشتی...
لپش رو کشیدم و گفتم:
_با ما بیا کیش....
دستم رو بردم زیر تیشرتش و کمرش رو نوازش کردم....
_ این دفعه مجبورت نمیکنم... میخوای بیای ؟؟
چیزی نگفت....انگار حواسش پرت جای دیگه ای بود...دستم رو از زیر تیشرتش بیرون اوردم و چونه ش رو گرفتم...
با توام خانم خوشکله.....میای یا نه؟؟
دوباره زل زد تو چشمام و سرش رو یواش تکون داد...موهاش رو که دو باره پخش پیشونیش شده بود کنار زدم...
_خوب پس لباس و وسایلای شخصیت رو بزار تو همون چمدون بزرگه...لباسم فقط تابستونی بذار..اگه چیزی کم بود همونجا میخریم..
دستامو از دور شونه هاش برداشتم....روی تخت نیم خیز شدم که دستاش رو محکم دور گردنم حلقه کرد..اونقدر یهویی که با اون هیکلم نقش تختخواب شدم..با بهت گفتم:
_چه خبرته دختر؟؟!!
محکم گونه م رو بوسید و گفت:
_ممنون...
و از جاش بلند شد... قبل اینکه بیرون بره گفتم:
_راستی یه چیز دیگه... مهناز کل عید اینجاست..حالا که میاد میخوام تو اون اتاق بخوابه..رو تخت خودش..متوجه منظورم که میشی؟!
گنگ نگام کرد...
_چیه؟؟... فهمیدنش اینقدر سخته؟؟
نه ارومی زیر لب گفت و از اتاق خارج شد.....

:-2-40-:

***********

maryammoayedi
1391,10,30, ساعت : 11:00 بعد از ظهر
فصل سی و چهارم

چمدون مهناز رو گذاشتم داخل ماشین..مهناز از بغل مربیش دل نمیکند...هیچ دلم نمیخواست به غریبه ها اینقدر وابسته بشه...با این دلیل که این ادما تو زندگیش گذری بودند..امروز میومدند و فردا میرفتند..مهناز هم خیلی زود از نظر عاطفی به یکی وابسته میشد و این خیلی خوب نبود..دلم نمیخواست خواهر کوچولوم از نظر احساسی ضربه بخوره...
بالاخره دل کند و سوار شد...با تکون دادن سر از مربیش خداحافظی کردم و ماشین رو حرکت دادم...ساعت ماشین عدد چهار رو نشون میداد..
_خوب حالا کجا بریم عروسک؟؟
سریع از لاک ناراحتش بیرون پرید و دستاشو با ذوق به هم کوبید..به سختی از بین کلمه هایی که از گلو بیرون میداد کلمه سینما رو فهمیدم...سینما!!!!...نه...اصلا حوصله ی دو ساعت نشستن رو صندلی و فیلم دیدن اونم یه فیلم کودکانه رو نداشتم...
لپاش رو کشیدم و گفتم:
_باشه خانم خانما...ولی موافق نیستی بریم برای سفره هفت سین وسایل بخریم..هومممم...ماهی قرمز...تخم مرغ رنگی...شمع...
رضایتش رو با جیغی که کشید اعلام کرد..خوشحال از سیاستی که به خرج داده بودم اولین دکه ی هفت سین فروشی نگه داشتم...با لبخند به مهناز که داشت دکه ی طرف رو جارو میکرد نگاه میکردم...اخر سر هم دست گذاشت روی بزرگترین ماهی قرمز توی لگن...پول خریدا رو که حساب میکردم چشمم افتاد به بزرگترین جامی که داشت...هنوز اون دوتاماهی گلی قبلی تو پارچ اب زندگی میکردند...خوب خونه ای برای سه تاشون میشد..

تخم مرغ رنگی های پلاستیکی روکه مهناز خریده بود رو گذاشته بودم رو میز و خودم رو باهاشون سرگرم کرده بودم...مهناز داشت با اب رنگش تخم مرغایی رو که از یخچال برداشته بود رنگ میزد...برای سال بعد نباید میذاشتم از این تخم مرغا بخره..واسه مهناز که عاشق رنگ کردن تخم مرغ بود، پول هدر دادن بود...
_لباسای مهنازو چیدم تو کمد...
دستم رو از زیر چونه م برداشتم و نگاش کردم..از عصری که اومدیم عجیب بلاتکلیف به نظر میرسید..
_ممنون... دستت درد نکنه...
_واسه شام چی درست کنم؟؟
یه نگاه به ساعت انداختم..تازه هفت بود...
تخم مرغا رو گذاشتم کنار..
_نمیخواد شام درست کنی...بپوشید میریم بیرون..
_کجا میریم ؟؟
_بپوشی میفهمی...
تو این مدتی که سمانه تو خونه دوران محکومیتش رو میگذروند هیچ سرگرمی به غیر از تلویزیون نداشت..هر جند خیلی هم اهل تلویزیون دیدنم نبود...خوب میفهمیدم برای یه دختر به سن و سال سمانه موندن تو اون چهاردیواری خیلی باید کسالت اورو خسته کننده باشه..کنار شهربازی زدم رو ترمز...با جیغی که مهناز از صندلی پشتی کشید ، سمانه از جاش پرید و بهت زده اول به مهناز و بعد به من که داشتم به قیافه ی جفتشون میخندیدم خیره شد...
_چی شد؟؟
_هیچی پیاده شو...رسیدیم...
از پنجره ی ماشین نگاهی به بیرون انداخت اما چیزی جز دیوارهای بلند وسیمانی و مردمی که کنار دیوار در حال عبور بودند ندید...
_اینجا کجاست؟؟!!
با ابرو اشاره ای به تابلوی شهربازی که چند متر جلوتر بود کردم...رد نگاهم که گرفت تازه دوزاریش افتاد که کجاییم..از فرط خوشحالی جیغ کشید...
__وایییـی..شهربازی...من ارزوم بود که بیام اینجا..
حیرت زده پرسیدم...
_مگه تا حالا نیومدی؟؟!!
_نه...
_یعنی از طرف مدرسه هم نیومدین؟؟
_چرا... یه بار بچه ها رو اوردند اما من نرفتم...
_چرا ؟!
_خوب ، پری سرما خورده بود و نتونست بیاد....واسه همین منم نرفتم ...
نرفته بود چون پریسا نرفته بود !!!اچندان حتیاجی به فسفر سوزوندن نبود...تا حدی قابل حدس بود که چرا نرفته..پریسا تنها دوستش بود...حتمی خونه موندن رو به تنها رفتن و تنها بودن بین همکلاسیاش ترجیح میداد..در ماشین رو باز کردم....
_خانما زودتر پیاده شید تا تعطیلش نکردن...

maryammoayedi
1391,10,30, ساعت : 11:29 بعد از ظهر
خوشبختانه هر دوتاشون طرفدار یه نوع بازی بودند... بازیای هیجان انگیز و پر سر و صدا..سوار هر وسیله ی بازی که میشدند کل شهربازی رو با جیغاشون میذاشتند رو سر و هرچی هم از اون پایین واسشون چشم ابرو میومدم هیچ فایده ای نداشت که نداشت..بعد از یه دو ساعت پارک رفتن روابطشون بهتر شده بود...حالا راه که میرفتند دستای هم رو میگرفتند و از این بازی به اون بازی میپریدند....همونجور که قدم زدنشون رو با هم نگاه میکردم به این فکر میکردم که این خوبه یا بده که مهناز به سمانه وابسته بشه ؟؟
مهناز عاشق پیتزا بود...سمانه هم بی میل نبود...نزدیکترین پیتزا فروشی به خونه زدم رو ترمز ...بعد از خوردن کلی خرت و پرت و یه شام سنگین برگشتیم خونه..مهناز رو که گیج خواب بود نشوندمش روی تخت...
قبل اینکه خودش رو با همون مانتو ول بده رو تختخواب بازوش رو گرفتم...
_مهناز عزیزی... نخواب داداشم...اول لباسات رو باید عوض کنی...
لباس خونه ش رو از تو کمد برداشتم که سمانه داخل شد...
_من کمکش عوض میکنم...
با رضایت از احساس مسئولیتی که سمانه نسبت به مهناز نشون میداد تشکری کردم و از اتاق بیرون اومدم...اون قدری از دست این دوتا دختر خسته شده بودم که با همون پولیوری که تنم بود خودم رو انداختم روی تخت...با صدای ضربه به در سرم رو به سمت در چرخوندم..هنوزم اجازه میگرفت...
_بیا تو...
داخل که اومد دو دل بود..
_میخواستم لباس بردارم...
دستم رو گذاشتم زیر سرم و نگاش کردم..از تو ساک لباساش یه دست راحتی برداشت و بیرون رفت...خوب شاید هنوز خیلی زود بود که توقع داشته باشم جلوی من لباس عوض کنه...
نیم ساعتی گذشت و خبری ازش نشد...از اتاق بیرون اومدم..تو پذیرایی و اشپز خونه نبود..اهسته در اتاق رو باز کردم..مهناز خواب خواب بود و سمانه!!!
پاک خورد تو ذوقم....انتظار دیدن همچین صحنه ای رو نداشتم...پوزخندی روی لبم نشست.. پایین تخت روی فرش سبز رنگ اتاق خوابیده بود...غرق خواب...یعنی از خوابیدن کنار من اینقدر معذب بود ...مهناز و بوسیدم...خواستم از اتاق بیرون برم که بی اراده برگشتم به سمانه خیره شدم...اروم کنارش روی زمین دراز کشیدم... یه مقدار از پتویی که رو خودش انداخته بود رو کشیدم روی خودم..دست بردم موهاش رو که مثل همیشه پخش صورتش بود کنار زدم... پیشونیش رو بوسیدم...خسته از این همه تنهایی تو گوشش زمزمه کردم...
"چقدر دیگه باید صبر کنم تا بزرگ بشی خانم کوچولو...."

*************
با حس نور افتاب رو صورتم از خواب بیدار شدم...چشمام رو به بدبختی باز کردم...ساعت دیواری اتاق ساعت نه رو نشون میداد...امروز اخرین صبح از اخرین روز از اخرین فصل سال بود.سال تحویل حدودا دو و نیم بعد ظهر بود..پس هنوز وقت میشد..بلند شدم و سمانه رو بلند صدا زدم...با دومین فریادی که زدم سراسیمه در اتاق رو باز کرد...
_بله...
سابقه نداشت اینطوری صداش بزنم...داخل که شد بیتوجه به قیافه هراسونش ، امرانه گفتم:
_صبحونه رو زود اماده کن...باید جایی بریم...
متعجب از لحن من خیره نگام کرد و پرسید:
_کجا میریم؟؟!!
اون پرده های مزاحم رو کنار زدم و بدون اون که جوابش رو بدم از تختخواب بیرون اومدم...نمیدونم وقتی به رادمنش گفتم این طرح احمقانه ی دست و پاگیر رو پیاده کنه عقلم رو کدوم گورستونی فرستاده بودم...

maryammoayedi
1391,11,01, ساعت : 12:03 قبل از ظهر
یه بلوز مشکی از تو کمد برداشتم و مشغول لباس پوشیدن شدم.. گیح به من خیره شده بود.....از کار دیشبش شاکی بودم..بد رقمه حالم گرفته شده بود..شروع کردم به بستن دکمه های لباسم..هنوز کنار در ایستاده بود و دستگیره ی در بود که تو دستش فشرده میشد...
_مگه با تو نیستم؟؟....چرا اونجا خشکت زده.؟؟.
لحن تند کلامم و فریادم ترسوندش...بدون اونکه از جاش تکون بخوره با اون چشمای عسلی لعنتیش حیرت زده نگام میکرد...پوف بلندی کشیدم و سعی کردم اروم تر باشم...
_یه جایی میریم..زود اماده شید..هردو تون...

********
قبرستون خلوت خلوت بود..تک توکی میدیدی که معرفت به خرج دادند و برای زیارت ارامگاه امواتشون اومده باشند..یاد کتاب بینش دوره دبیرستان مون افتادم..یه تیکه از نهج البلاغه بود که میگفت:
"گویی هرگز در این دنیا نزیسته اند و در ابادی اش نکوشیده اند ..گویی همیشه ساکن خانه اخرت بوده اند..."
هر وقت قبرستون میومدم یا به خصوص وقتی از کنار قبرستون قدیمی شهر رد میشدم نا خوداگاه یاد این درس قدیمی میافتادم..
ماشین رو پارک کردم و دسته گل و شیشه های گلابی رو که ورودی قبرستون خریده بودم برداشتم...
_پیاده شید...
سمانه سئوالی نگام کرد ..بدون اونکه جوابی به نگاهش بدم ، پیاده شدم..مهناز با ذوق دسته گلی که ورودی قبرستون خریده بودم رو از دستم گرفت...
کنار قبرشون روی دو پا نشستم..سمانه و مهناز هم رو به روم نشستند..سر بطری گلاب رو باز کردم..
شیشه گلاب رو اروم خالی کردم روی قبرا...عطر گلاب همراه با بوی بهار پیچید تو بینیم....مهنازم که عاشق پرپر کردن گل بود....وقتی از جدا کردن اخرین گلبرگ گل روی سنگ قبر مطمئن شد از کنارمون بلند شد و رفت دنبال سرگرمی همیشگیش...گره ابروهام رو کمی شل تر کردم و به اسم خدابیامرز اشاره کردم...
_میدونی این قبر کیه؟؟
خیره یه اسم رو ی قبر گفت:
_بهار اوجی...مادرت؟؟ نه ...
سرمو به نشونه تایید تکون دادم..
شروع کردم دور اسمش رو با گلبرگای گل رز قاب گرفتن...
_میدونی وقتی مرد بیست و هشت سال هم نداشت..سیزده چهارده سال از بهترین سالای عمرش رو گذاشت پای مردی که ارزشش رو نداشت..جوونیش رو قسطی ازش گرفت و با خیانت دستمزدش رو داد....اخر سر ولش کرد و رفت دنبال عشق و حالش...همیشه با خودم میگفتم ادم عاقل اونی نیست که همه چی رو خودش تجربه کنه...عاقل اونیه که از تجربیات دیگرون به نفع خودش استفاده کنه...
با دقت داشت به حرفام گوش میکرد...نگاش کردم...
_پیش خودم حساب کتاب میکردم از تجربه مادرم درس میگیرم...درس عبرت... زندگیم رو واسه کسی حروم نمیکنم که قدرعشقم رو ندونه...اما منم اشتباه کردم..خیلی...
خاموش نگام میکرد...
_غافل از این بودم که زندگی بازیای خودش رو داره..هیچ وقت از من وتو نمیپرسه چه نوع ژانری دوست داری تا همون رو برات بازی کنه...
زل زدم تو چشمای عسلیش که درب و داغونم کرده بود.....
_میدونی اشتباه من چی بود؟؟اشتباه من این بود که زنی رو بر خلاف میلش نشوندم پای سفره عقد...اینکه ناراضی بله رو از دهنش کشیدم بیرون...میدونم بله ای که موقع عقد بهم دادی از ته دلت نبود...گاهی وقتا فکر میکنم شاید بهتر بود از همون اول رهات میکردم به حال خودت....میگذاشتم تا خودت تنهایی جمشید رو بشناسی و چوب اعتمادت رو بخوری...اما بعد به این نتیجه میرسم که اگه اون نامرد جور دیگه ای ازت سوءاستفاده میکرد حتی اگه اسمت داغ میشد و میگذاشتن اینجا...دیگه حتی اون اسم رو به زبون نمیاوردم...
دستم رو از رو سینه م برداشتم و ادامه دادم....
_تو هم اشتباه کردی..اشتباهی که حتی کمی سنت و بی تجربه بودنت نمیتونه توجیحش کنه...میدونم گول زبون چرب و ظاهر فریبی و اون همه اعتمادت به جمشید رو خوردی اما اشتباه تو میتونست خیلی گرونتر از اون چیزی که برای مادرم تموم شد بشه..
موهام رو که باد کشونده بودشون رو پیشونیش زدم به کنار...
_بابام رو اینجور نبین...اگه اتفاقی میافتاد تازه یادش میومد که یه پسر دیگه هم داره...اونموقع میشد کاسه داغ تر از اش .میفهمی دختر....اگه خودم نسپرده بودم شکایت رو پس بگیرند کم کمش سه چهار سال از بهترین سالای عمری که یه دختر داره رو تو زندون میگذروندی...
دیگه تو چشمام نگاه نمیکرد... سرشو از خجالت انداخته بود زیر..
_مادرم مرد بدون اینکه فرصت جبران اشتباهش رو داشته باشه.یه فرصت دیگه..یه زندگی تاره... یه عشق باوفاتر..هرچند اهلشم نبود...زنی نبود که بچه ش رو ول کنه و بره دنبال زندگی خودش...
نفس بلندی کشیدم و گفتم:
_اما ما هردومون زنده ایم.. هنوزم فس میکشیم ...هر دوتامون هنوز فرصت داریم...شایدم اگه تو اشتباهت رو جبران کنی اونموقع اشتباه منم لوث بشه..
اخرین دونه ی گلبرگ رو دور اسم مادرم چیدم...
_میخوام حالا که سال از نو شروع میشه این رابطه هم از نو شروع بشه ...همینجا بالای سر عزیزترین کس و کارم...
سرشو بالا اورد و تو چشمام نگاه کرد...چشمای خوشکلش دوباره داشت بارونی میشد...
_نمیگم فراموش میکنم...کاری که تو کردی قابل فراموش شدن نیست..ولی میبخشم..یه فرصت دیگه... اخرین فرصت برای زندگیمون ..خواستنش بستگی به خودت داره...
اشکاش روونه ی صورتش شده بود..
_میخوام همینجا کنار خودش دوباره ازت بله بگیرم...بله ای که از ته دلت باشه...
دست بردم و اشکاش رو از صورتش پاک کردم......
_دیگه خسته شدم..نمیکشم...خسته از این همه تنشی که تو این دو سه ماهه داشتم..میفهمی منو..منم ادمم.. مردم..یه مردی مثل بقیه ی مردا..از این زندگی هیچی نمیخوام جز یه خونواده...میخوام مثل بقیه مردا وقتی خسته از کار بیرون میام خونه زنم بیاد و کیف رو از دستم بگیره و با دوتا کلمه خسته نباشید و یه بوسه خستگی تمام روز رو از تنم در بیاره...فقط همین...
به مهناز که داشت بین سنگ قبرا قدم میزد خیره شدم...با همه عقل کمش احتیاط میکرد که رو سنگ قبرا پا نذاره..کنار هرکدوم از قبرا وایمیساد و پرده ی برزنتی روی قاب عکس رو کنار میزد..بادقت چهره ی میت خدابیامرز رو بررسی میکرد ..بعد پرده رو مرتب میکرد و میرفت سراغ قبر بعدی...هر وقت با خودم میاوردمش این سرگرمیش بود..

:-2-40-:

maryammoayedi
1391,11,01, ساعت : 11:10 بعد از ظهر
هر وقت با خودم میاوردمش این سرگرمیش بود..دوباره رو کردم به سمانه...میخواستم حرف اخررو بهش بزنم....
_تو این مدت باید خوب شناخته باشیم ..تو این دنیا غیر از یه خواهر عقب افتاده کسی رو ندارم...انتظار ندارم ازش پرستاری کنی..خودم تا اخر عمر نوکرشم هستم..اینو بدون تو تمام عمرم دنبال ناموس هیچ کسی نبودم... اهل تنوع طلبی م نیستم..زن خودم برای هفت پشتم بسمه..کاری م با کسی ندارم...بهتره بگم تا از کسی ازار نبینم بهش ازاری نمیرسونم...در مورد درس و دانشگاه...امسال که گذشت اما سال دیگه کنکور ثبت نام کن.....هر رشته و هر دانشگاهی...هزینه ش برام مهم نیست...فرقی نمیکنه دولتی باشه یا ازاد...خصوصی یا غیر انتفاعی یا چه میدونم هرچی دیگه اما فقط فقط تو همین شهر باشه... نمیخوام از خودم دورشی..خوش ندارم خودم اینجا باشم و زنم اون سر مملکت...زن و شوهر اگه از هم دور بمونند دیگه زن و شوهر نیستند...میشند زن و مرد...
نفس عمیقی کشیدم و تو چشمای عسلیش زل زدم..
_اینا رو گفتم که با چشم باز تصمیم بگیری...نمیخوام حس کنی این دفعه م خودم رو بهت تحمیل میکنم..اگه هستی بگو یا علی و تا اخرش باش..اگه هم نیستی که هیچ ، تورو به خیر مارو به سلامت...
نگاهی به قبر حاجی انداختم...مهناز مثل همیشه همه ی گلا رو رو قبر مادرم پرپر کرده بود...
_اگرم نخواستی بمونی ، اجباری نیست....واست یه اپارتمان کوچیک یه جای امن پیدا میکنم...مهرتم تا اونجایی که قانوناً بهت تعلق میگره میدم و تموم..
بوی دود چوب سوخته که از اون نزدیکی ها میومد با نسیم بهاری قاطی شده بود.. نفس عمیقی کشیدم..
_امروز میخواستم همین جایی که نشستیم و برای من تقدس داره تکلیف هردوتامون روشن بشه...اما تا سال تحویل بهت فرصت میدم فکرات رو بکنی..بذار تکلیف جفتمون زودتر از این مشخص بشه...
ایستادم و سوییچ رو گرفتم سمتش..
_با مهناز برید تو ماشین تا من بیام...
دستش رو جلو اورد و سوییچ رو ازم گرفت ولی از جاش تکون نخورد...هنوز چشمای خیسش خیره به من بود...
_چیه دختر؟؟چرا اینجوری زل زدی به من؟؟
با دستاش اشک چشماش رو گرفت و ایستاد..
_فکرام رو کردم...
_چی ؟؟ به این زودی..
سرش رو تکون داد و گفت:
_چون احتیاجی به فکر کردن نداره..
_نمیخوای بیشتر فکر کنی؟؟مطمئنی پشیمون نمیشی...
_نه این یکی رو کاملا مطمئنم...اونم صددر صد...میدونم که دیگه اشتباه نمیکنم..
ساکت نگاش کردم...
_میخوام...میخوام بمونم تا اخر اخرش...
قلبم لبریز از شادی شد اما با صورتم هیچیش رو نشون ندادم...
_خوب...
گیج پرسید:
_خوب که چی؟؟
_دلیلش؟؟!!دلیلش رو بهم بگو؟؟
صورتش سرخ شد...
_....
_با توام سمانه خانم...نمیخوام هزار تاشو ردیف کنی....فقط یکیش رو بگو....
خندید و گفت:
_میشه حالا نگم...
خندیدم و گفتم:
_حالا نگی !! مثلا کِی بگی؟؟
_هر وقت مطمئن شدم..هروقت فهمیدم که این دفعه احساسم اشتباه نمیکنه...
_احساست؟!!!
چیزی نگفت اما سرش رو تا اونجا که میتونست زیر گرفت..سرخی صورتش بیشتر از دفعه ی قبل شده بود...
با دور شدن بچه ها کنار قبر حاجی نشستم.....دو بار زدم رو سنگ قبر و گل داوودی زرد رنگی که نصفه نیمه از زیر دستای مهناز در رفته بود برداشتم و شروع کردم به پرپر کردنش روی قبر حاجی.....
_یادمه حاجی میگفتی روایته "دو تا چیز ثوابشون پیش خدا وزن نمیش... یکیش عدالته و دومیش گذشت"..اینکه" خدا خیلی با گذشته و گذشت کردن رو خیلی دوست داره."...تا همین جا هم خیلی عذاب کشید..خیلی اذیت شد...خیلی گریه کرد..لازم نبود بفرستمش زندان یا با خشونت باهاش رفتار کنم..همینکه پشیمونه کافیه.... همین قانون خودمون...میگند مجازاتا رو واسه تنبیه مجرما گذاشتند..برای اینه جرمی رو که انجام دادند دیگه تکرار نکنند...اما تا طرف رو حماقت و ندونم کاریش یه خبطی رو مرتکب میشه فوری میفرستنش بالای دار...فرصت متنبه شدن که هیچ فرصت گفتن غلط کردنم پیدا نمیکنه...
اخرین گلبرگ گل رو کندم و انداختم روی قبر حاجی...
_بد کرد...بددیدم... اما میخوام ببخشم بابا ..نه به خاطر خودش..به خاطر خودمم هست...هنوزم میخوامش..بیشتر از روز اول..میخوام با همین دختر ادامه بدم...تا اخرش..

*************


بچه ها این دوتا حدیثی که بهش اشاره کردم یکیش از حضرت محمد(ص) و دیگری از امام حسین(ع) در باره ی محسنات گذشت بود.:-118-:

maryammoayedi
1391,11,01, ساعت : 11:48 بعد از ظهر
فصل سی و پنجم

کنار سفره ی هفت سین نشستم...مهناز و سمانه خیلی قبل تر از من اماده شده بودند و مشغول روشن کردن شمع های هفت سین بودن...مهناز یه پیرهن صورتی پوشیده بود و سمانه یه پیرهن سفید..همونی که برای مراسم پسر حاجی خریده بود.... تلویزیون رو روشن کردم...دیگه چیزی تا تحویل سال نمونده بود...هفت سین رو نزدیک تلویزیون رو زمین چیده بودند..میشد گفت با سلیقه ی تمام..این اولین هفت سینی بود که تو خونه خودم پهن میشد اونم با حضور کسایی که حالا میشد اسم خونواده روشون گذاشت...موقع تحویل سال میون بوسه های مهناز تنها ارزویی که کردم ارامش بود...ارامش برای خودم و خونواده م ...بعد سال نو عیدی مهناز رو که یه دستبند طلای فانتزی بود دور دستش بستم...نیم ساعتی که گذشت خوابش گرفت..سرش رو گذاشت روی پام و خوابید..سرش رو نوازش کردم...عادت به خواب بعد ظهر داشت...مهناز از اونایی بود که دکمه ی خواب داشت..وقت خوابش که میشد دیگه نمیشد جلوی خوابیدنش رو گرفت..سمانه سرش روگذاشته بود رو زانوش و نگاش به سبزه سر سفره...سرم رو خم کردم و پیشونیش رو محکم بوسیدم...سرم رو که بالا گرفتم متوجه نگاه سمانه روی خودم شد...مهناز رو بلند کردم و رو تختش خوابوندم...دست کردم تو جیبم...جعبه ی مخملی ابی رنگی که مدت ها داشت توی کمدم خاک میخورد حالا تو جیبم سنگینی میکرد..سمانه هنوزم به همون حالت نشسته بود...دوباره نشستم کنار سفره و تکیه م رو دادم به دیوار ...دستم رو به سمت سمانه دراز کردم....با اشاره من سرش رو بالا اورد و گنگ نگام کرد...هنوز منظور من رو نگرفته بود...
_بیا دیگه دختر...
مردد از جاش بلند شد و خواست کنارم بشینه اما پیش دستی کردم...دستش رو گرفتم و نشوندمش تو بغلم..متحیر از کار من شرم زده تو چشمام زل زد.. تو عمق چشماش رنگ خواستن رو میدیدم..شایدم عشق...اگر چه اونقدری نبود که فریاد بزنه اما بود..مهم این بود که بود...دستام رو حلقه کردم دور بدنش و بیشتر چسبوندمش به خودم...اونم ممانعتی نکرد و خودش رو تو بغلم جا داد..عروسک تو بغلی...سرم رو نزدیک گردنش بردم و چونه م رو گذاشتم تو گودی گردنش...قلقلکش شد و اروم خندید..زیر گوشش اروم گفتم:
_یه چیزی ازت میپرسم...میخوام راستش رو بگی....
سرش رو عقب کشید و زل زد بهم....موهای خوشکلش رو که حالا عجیب مزاحم به نظر میرسید از گردنش کنار زدم..
_موقع تحویل سال چه ارزویی کردی؟؟
با شنیدن سئوالم خندید و چیزی نگفت...
_چیه؟؟ نکنه نمیخوای بگی؟؟
شیطون نچی کرد..حرصم گرفت..
_که اینطور...
به تلافیش لاله ی گوشش رو مابین لبام گرفتم و یه گاز کوچولو ازش گرفتم...مور مورش شد و دستش رو به گوشش گرفت...
_که نمیگی؟؟ها...
_دستش رو پس زدم و خواستم دوباره گوشش رو گاز بگیرم که خندید و مستاصل گفت:
_نکن..باشه....میگم...
منتظر نگاش کردم...با دست گوشش رو مالید...
_ارزو کردم....
دستاش اهسته دور گردنم حلقه شد...چشماش رو مماس با چشمام گرفت...
_ارزو کردم ظلمایی که در حقت کردم رو هم ببخشی و هم....
فقط نگام کرد...
_هم چی؟؟
_هم..فراموش کنی...
لحنش کلامش رنگ و بوی التماس گرفته بود...چیزی نگفتم و نگاش کردم.....یه مدت به سکوت گذشت...دست بردم و از تو جیبم جعبه مخملی رو که قبل از تحویل سال تو جیبم گذاشته بودم در اوردم...دو سر زنجیرش رو از هم باز کردم و به طرف گردنش گرفتم...اونم دیگه هیچی نگفت...موهاش رو از دور گردنش جمع کرد و برای اینکه راحت تر قفل زنجیرو ببندم سرش رو هل داد تو سینه م..نفسای گرمش که به سینه م میخورد نفسم رو بند می اورد..با هزار مکافات قفل زنجیرش رو بستم...پلاک رو تو دستش گرفت و نگاه کرد...اسم خودم و خودش بود...دستام رو گذاشتم دو طرف صورتش و با شصتام گونه هاش رو نوازش کردم...
_فراموش میکنم اما با یه شرط...

maryammoayedi
1391,11,02, ساعت : 12:24 قبل از ظهر
_فراموش میکنم اما به یه شرط...
خاموش خیره به دهنم شد..دست کشیدم رو لبش و گفتم:
_برام دوتا بچه بیار...یه پسر و یه دختر...اونوقت فراموش میکنم...
و بی اونکه فرصت گفتن حرفی رو بهش بدم لبم رو گذاشتم رو لباش.....
نمیدونم چقدر گذشت اما وقتی لبام از رو لبش برداشتم چشماش غرق اشک شده بود..نفسای داغ و تندش بود که به صورتم میخورد..مست از اولین بوسه ای که از لباش چیده بودم سرم رو اهسته عقب بردم و گفتم:
_قبول؟!!
سرش رو تکون داد و چشماش رو بست...دومین بوسه دستاش رو حلقه کرد دور گردنم و همراهیم کرد...

بدون اونکه تکون بخوریم نیم ساعتی میشد که تکیه به دیوار کنار هفت سین نشسته بودیم...با دست ازادم موهای نرم مثل حریرش رو نوازش میکردم...موهای خرمایی رنگ این دختر عین ابریشم میمونست... سرش رو از رو سینه م برداشت و خیره به من گفت:
_اگه دو تا پسر شد چی؟؟
خنده م گرفت از این همه ساده دلی..حساب گرانه گفتم:
_اونوقت میشه دو تا پسر و یه دختر..
باز کمی فکر کرد و گفت:
_اگه سه تاش پسر شد چی؟؟
با انگشتم ضربه ای به دماغش زدم...
_اون موقع میشه سه تا پسر و یه دختر...ببین دختر جان من میخوام جنسم جور باشه ..میفهمی که؟!!
لبخندی زد و چیزی نگفت اما بعد انگار یهویی چیزی یادش اومد گفت:
_یعنی من دیگه کلفت نیستم؟...
اخمی کردم به وسعت پیشونیم..دماغش رو محکم گرفتم و کشیدم..
_مگه تا حالا بودی خانم خانما؟؟
نگام کرد ..متفکرانه.
_یه کم بیشتر فکر کن خانم کوچولو...والله تا جایی که یادمه بنده تو این مدت مدت غلام حلقه به گوش شما بودم..اونم بی جیره مواجب....
بازم نگام کرد...متفکرانه تر...
_یادت اومد یا باید ادعای حقوق عقب افتاده م رو ازت بکنم تا یادت بیاد..
شیطون خندید و سرش رو بالا پایین کرد...
محکم تر از قبل به بغل گرفتمش و زیر گوشش گفتم:
_میدونی این یعنی اینکه من و تو از امشب تو یه اتاق میخوابیم خانم خوشکله...
بدون اونکه نگام کنه خجالت زده سرش رو تکون داد...
_پس امشب نیام ببینم رفتی پایین تخت مهناز رو زمین خوابیدی...
پلاک گردنشو به دست گرفت و سرش رو انداخت پایین..
_میشه بپرسم چرا دیشب تو اون اتاق خوابیدی؟؟
_....
_یعنی خوابیدن کنار من اینقدر ناراحتت میکنه؟؟..
هول زده گفت:
_نه به خدا..من فقط فکر کردم...
_خوب..
_.....
_بقیه ش..
_من...من فقط فکردم پبش خودت میگی چقدر این دختره پرروئه...
_چی؟؟!!! پررو!!!
_گفتم حالا که مامان رفته اگه تو اون اتاق بمونم شاید فکر کنی من میخوام خودم رو بهت بندازم..
پلاک گردنبندشو که باهاش بازی میکرد رو به دست گرفتم...دختره ی ساده دل با این تجزیه تحلیل کردنش...خبر نداشت من پیش خودم خیلی فکرا کرده بودم الا اینایی که میگفت..
_میدونی این پلاک رو همون روزای اولی که اومده بودم خواستگاریت سفارش دادم برات بسازند..
نگاهی به پلاک که اسم بهادر و سمانه رو پیچیده در هم نقش زده شده بود انداخت..
_میخواستم همون موقع بهت بدم اما با اتفاقایی که افتاد فرصتش پیش نیومد..هرچند تو هم اویزونش نمیکردی...
دوباره شرمزده شد...تکونی خورد و خواست بلند شه که نگذاشتم و محکمتر در اغوشش گرفتم...
_کجا میری خوشکله خانم..جات دیگه همینجاست..
از لاله گوشش یه گاز دیگه گرفتم و گفتم:
_دیگه بیخ ریش خودمی کوچولو...
و قبل از اینکه اعتراضی بکنه لبامو روی لباش قفل کردم...

***********

:-2-40-:

maryammoayedi
1391,11,02, ساعت : 09:38 بعد از ظهر
فصل سی و ششم

با نشستن چرخای هواپیما روی باند فرودگاه نفس بلندی از سر اسودگی کشیدم...این اولین باری بود که سمانه سوار هواپیما میشد..در طول راه اونقدر استرس داشت که به زحمت تونسته بودم با قربون صدقه رفتنای زیرگوشی و یه کم شیطونی ارومش کنم...از پله ها که پایین اومدیم یه نفس راحت کشید و پشت بندش منم..یه سوییت دو خوابه تو یه هتل معروف کیش اجاره کرده بودم...یه سوییت دلباز و رو به دریا ..اگه این گرمای طاقت فرسا رو فاکتور میگرفتی ، عاشق جنوب بودم به خصوص دریاش..بعد از خوردن نهار تو رستوران همون هتل برگشتیم به سوییت...پشت پنجره ایستادم و خیره شدم به دریا...انعکاس اشعه های خورشید روی ابی دریا ....بیشتر به این میمونست که خط افق دریا رو با حجم وسیعی از سکه های بهار ازادی پوشونده باشند..
_وسایلای مهنازو تو کمدش چیدم..
سرم رو به طرف سمانه برگردوندم...
_چی کار میکرد؟؟
چمدون خودمون رو باز کرد...
_یه چرت کوتاه خوابید...
نگاهی به داخلش انداخت...
_الانم داره از پنجره دریا رو نگاه میکنه..
شروع کرد به خالی کردن چمدون و جا دادن لباسا تو کمد...ساعت سه و نیم بود..این موقع ظهر با این گرما حتی بازار هم نمیشد رفت..لباسام رو با راحتی عوض کردم و دراز کشیدم روی تخت..ساعدم رو گذاشتم روی چشمام...فرصت برای یه چرت کوتاه بود..سمانه کنار تخت ایستاد و گفت:
_خوابیدی؟؟!!!
بدون اونکه چشمام رو باز کنم دستم رو دراز کردم... شانسی بازوش اومد تو دستم..بی توجه به اخ گفتناش کشوندمش روی تخت و گرفتمش تو بغل...خنده ش گرفت و شروع کرد به تقلا کردن...
_بگیر بخواب..
_اخه چه وقته خوابه؟؟!!
چشمام رو باز کردم و نگاش کردم ..یه تای ابروم رو دادم بالا و خندون گفتم:
_پس وقت چیه؟!
دوباره قرمز شد..محکمتر از قبل بغلش کردم....این دو شبه همینطور بود..تا یه کم بحث رو میکشوندم به جاهای خوب خوب همینجوری رنگش برمیگشت...خودش رو لوس کرد و گفت:
_این همه راه اومدیم بریم دریا..حالا بگیریم بخوابیم !!...
موهاش رو با دست ازادم نوازش کردم..
_خوشکل خانم اگه تو این افتاب بری بیرون سیاه سوخته میشی و برمیگردی.....بگیر بخواب..
_خب نقاب میزنیم..بذار من و مهناز بریم..نزدیکه..
_بگیر بخواب سر جدت...بذار ما هم بخوابیم... اخه کی تو این گرما میره لب دریا...
دنباله ش ابروهام رو انداختم بالا و طلبکارانه گفتم:
_بعدشم مگه تو قرار نبود به من سه تا پسر و یه دختر بدی؟؟..فکر نمیکنی دیگه باید دست به کار بشی..
با چشمای گرد شده نگام کرد...یهویی خودش رو از حصار دستام پایین کشید و نشست..
_من برم پیش مهناز...شاید چیزی لازم داشته باشه..
بعدهم هول هولکی از تخت بیرون پرید..بلند خندیدم..
_نشنیدی میگند کار امروز رو به فردا مسپار دختر خوب...
صورتش از فرط خجالت سرخ شده بود عین البالو..اما رو لباش یه خنده محو خیلی کم