PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دفتر شعر !


صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 [9] 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158 159 160 161 162 163 164 165 166 167 168 169 170 171 172 173 174 175 176 177 178 179 180 181 182 183 184 185 186 187 188 189 190 191 192 193 194 195 196 197 198 199 200 201

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۵ قبل از ظهر
فرسود پاي خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذيرد آخر كه : زندگي
رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود
دل را به رنج هجر سپردم ولي چه سود
پايان شام شكوه ام
صبح عتاب بود
چشمم نخورد آب از اين عمر پرشكست
اين خانه را تمامي پي روي آب بود
پايم خليده خار بيابان
جز با گلوي خشك نكوبيده ام به راه
ليكن كسي ز راه مددكاري
دستم اگر گرفت فريب سراب بود
خوب زمانه رنگ دوامي به خود نديد
كندي نهفته داشت شب رنج من به دل
اما به كار روز نشاطم شتاب بود
آبادي ام ملول شد از صحبت زوال
بانگ سرور دردلم افسرد كز نخست
تصوير جغد زيب تن اين خراب بود

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۷ قبل از ظهر
صبح در خواب عدم بود که بیدار شدیم
شب سیه مست فنا بود که هشیار شدیم
پای ما نقطه صفت در گرو دامن بود
به تماشای تو سرگشته چو پرگار شدیم
به شکار آمده بودیم ز معمورهی قدس
دانهی خال تو دیدیم، گرفتار شدیم
خانه پردازتر از سیل بهاران بودیم
لنگرانداخت خرد، خانه نگهدار شدیم
نرود دیدهی شبنم به شکر خواب بهار
عبث افسانهطراز دل بیدار شدیم
عالم بیخبری طرفه بهشتی بوده است
حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم
صائب از کاسهی دریوزهی ما ریزد نور
تا گدای در شه قاسم انوار شدیم

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۸ قبل از ظهر
ازهجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب
مرده اي را جان به رگ ها ريخت
پا شد از جا در ميان سايه و روشن
بانگ زد برمن : مرا پنداشتي مرده
و به خاك روزهاي رفته بسپرده ؟
ليك پندار تو بيهوده است
پيكر من مرگ را از خويش مي راند
سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است
من به هر فرصت كه يابم بر تو مي تازم
شادي ات را با عذاب آلوده مي سازم
با خيالت مي دهم پيوند تصويري
كه قرارت را كند در رنگ خود نابود
درد را با لذت آميزد
در تپش هايت فرو ريزد
نقش هاي رفته را باز آورد با خود غبار آلود
مرده لب بر بسته بود
چشم مي لغزيد بر يك طرح شوم
مي تراويد از تن من درد
نغمه مي آورد بر مغزم هجوم

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۰ قبل از ظهر
اشک است، درین مزرعه، تخمی که فشانیم
آه است، درین باغ، نهالی که رسانیم
از ما گلهی بیثمری کس نشینده است
هر چند که چون بید سراپای زبانیم
بیداری دولت به سبکروحی ما نیست
هر چند که چون خواب بر احباب گرانیم
چون تیر مدارید ز ما چشم اقامت
کز قامت خم گشته در آغوش کمانیم
گر صاف بود سینهی ما، هیچ عجب نیست
عمری است درین میکده از درد کشانیم
موقوف نسیمی است ز هم ریختن ما
آمادهی پرواز چو اوراق خزانیم
از ما خبر کعبهی مقصود مپرسید
ما بیخبران قافلهی ریگ روانیم
عمری است که در خرقهی پرهیز چو صائب
سرحلقهی رندان خرابات جهانیم

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۲ قبل از ظهر
قصه ام ديگر زنگار گرفت
با نفس هاي شبم پيوندي است
پرتويي لغزد اگر بر لب او
گويدم دل : هوس لبخندي است
خيره چشمانش با من گويد
كو چراغي كه فروزد دل ما ؟
هر كه افسرد به جان با من گفت
آتشي كو كه بسوزد دل ما؟
خشت مي افتد ازاين ديوار
رنج بيهوده نگهبانش برد
دست بايد نرود سوي كلنگ
سيل اگر آمد آسانش برد
باد نمناك زمان مي گذرد
رنگ مي ريزد از پيكر ما
خانه را نقش فساد است به سقف
سرنگون خواهد شد بر سرما
گاه مي لرزد با روي سكوت
غولها سر به زمين مي سايند
پاي در پيش مبادا بنهيد
چشم ها در ره شب مي پايند
تكيه گاهم اگر امشب لرزيد
بايدم دست به ديوار گرفت
با نفس هاي شبم پيوندي است
قصه ام ديگر زنگار گرفت

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۳ قبل از ظهر
توبه از می به چه تدبیر توانم کردن؟
من عاجز چه به تقدیر توانم کردن؟
رخنه در ملک وجودم ز قفس بیشترست
به کفی خاک چه تعمیر توانم کردن؟
چون نباید به نظر حسن لطیفی که تراست
خواب نادیده چه تعبیر توانم کردن؟
غمزه بدمست و نگه خونی و مژگان خونریز
چون تماشای رخت سیر توانم کردن؟
دیدهای را که نمیشد ز تماشای تو سیر
بیتماشای تو، چون سیر توانم کردن؟
عذر ننوشتن مکتوب من این است که شوق
بیش ازان است که تحریر توانم کردن
صائب از حفظ نظر عاجزم از روی نکو
برق را گر چه به زنجیر توانم کردن

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۴ قبل از ظهر
سكوت ‚ بند گسسته است
كنار دره درخت شكوه پيكر بيدي
در آسمان شفق رنگ
عبور ابرسپيدي
نسيم در رگ هر برگ مي دود خاموش
نشسته در پس هر صخره وحشتي به كمين
كشيده از پس يك سنگ سوسماري سر
ز خوف دره خاموش
نهفته جنبش پيكر
به راه مي نگرد سرد ‚ خشك ‚ تلخ ‚ غمين
چو ماري روي تن كوه مي خزد راهي
به راه رهگذري
خيال دره و تنهايي
دوانده در رگ او ترس
كشيده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم
ز هر شكاف تن كوه
خزيده بيرون ماري
به خشم از پس هر سنگ
كشيده خنجر خاري
غروب پر زده از كوه
به چشم گم شده تصوير راه و راهگذر
غمي بزرگ پر از وهم
به صخره سار نشسته است
درون دره تاريك
سكوت ‚ بند گسسته است

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۸ قبل از ظهر
خدایا قطرهام را شورش دریا کرامت کن
دل خون گشته و مژگان خونپالا کرامت کن
نمیگردانی از من راه اگر سیل ملامت را
کف خاک مرا پیشانی صحرا کرامت کن
دل مینای می را میکند جام نگون خالی
دل پر خون چو دادی، چشم خونپالا کرامت کن
درین وحشت سرا تا کی اسیر آب وگل باشم؟
مرا راهی به سوی عالم بالا کرامت کن
به گرداب بلا انداختی چون کشتی ما را
لبی خشک از شکایت چون لب دریا کرامت کن
حضور گلشن جنت به زاهد باد ارزانی
مرا یک گل زمین از ساحت دلها کرامت کن
بهار طبع صائب، فکر جوش تازهای دارد
نسیم گلستانش را دم عیسی کرامت کن

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۹ قبل از ظهر
دنگ .... دنگ
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي درپي زنگ
زهر اين فكر كه اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است
ليك چون بايد اين دم گذرد
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است
دنگ ... دنگ
لحظه ها مي گذرد
آنچه بگذشت نمي آيد باز
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سرد زمان ماسيده است
تند بر مي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد آويزم
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي
خنده ي لحظه ي پنهان شده از چشمانم
و آنچه بر پيكر او مي ماند
نقش انگشتانم
دنگ...
فرصتي از كف رفت
قصه اي گشت تمام
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر
وارهانيده از انديشه من رشته حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال
پرده اي مي گذرد
پرده اي مي آيد
مي رود نقش پي نقش دگر
رنگ مي لغزد بر رنگ
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ
دنگ ... دنگ
دنگ...

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۵۰ قبل از ظهر
ساقی دمید صبح، علاج خمار کن
خورشید را ز پردهی شب آشکار کن
رنگ شکسته میشکند شیشه در جگر
از می خزان چهرهی ما را بهار کن
فیض صبوح پا به رکاب است، زینهار
این سیل را به رطل گران پایدار کن
شرم از حضور مردهدلان جهان مدار
این قوم را تصور سنگ مزار کن
درد پیالهای به گریبان خاک ریز
سنگ و سفال را چو عقیق آبدار کن
خود را شکفتهدار به هر حالتی که هست
خونی که میخوری به دل روزگار کن
شبنم زیان نکرد ز سودای آفتاب
در پای یار گوهر جان را نثار کن
تا کی توان به مصلحت عقل کار کرد؟
یک چند هم به مصلحت عشق کار کن

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۵۱ قبل از ظهر
شب ايستاده است
خيره نگاه او
بر چارچوب پنجره من
سر تا به پاي پرسش اما
انديشناك مانده و خاموش
شايد از هيچ سو جواب نيايد
ديري است مانده يك جسد سرد
در خلوت كبود اتاقم
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است
گويي كه قطعه ‚ قطعه ديگر را
از خويش رانده است
از ياد رفته در تن او وحدت
بر چهره اش كه حيرت ماسيده روي آن
سه حفره كبود كه خالي است
از تابش زمان
بويي فساد پرور و زهرآلود
تا مرز هاي دور خيالم دويده است
نقش زوال را
بر هر چه هست روشن و خوانا كشيده است
در اضطراب لحظه زنگار خورده اي
كه روزهاي رفته در آن بود نا پديد
با ناخن اين جسد را
از هم شكافتم
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پي آن بودم
رنگي نيافتم
شب ايستاده است
خيره نگاه او
بر چارچوب پنجره من
با جنبش است پيكر او گرم يك جدال
بسته است نقش بر تن لبهايش
تصوير يك سوال

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۵۳ قبل از ظهر
در کدامین چمن ای سرو به بار آمدهای؟
که ربایندهتر از خواب بهار آمدهای
با گل روی عرقناک، که چشمش مرساد!
خانهپردازتر از سیل بهار آمدهای
چشم بد دور، که چون جام و صراحی ز ازل
در خور بوس و سزاوار کنار آمدهای
آنقدر باش که اشکی بدود بر مژگان
گر به دلجویی دلهای فگار آمدهای
بارها کاسهی خورشید پر از خون دیدی
تو به این خانه به دریوزه چه کار آمدهای؟
نوشداروی امان در گره حنظل نیست
به چه امید به این سبز حصار آمدهای؟
تازه کن خاطر ما را به حدیثی صائب
تو که از خامه رگ ابر بهار آمدهای

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۵۴ قبل از ظهر
زخم شب مي شد كبود
در بياباني كه من بودم
نه پر مرغي هواي صاف را مي سود
نه صداي پاي من همچون دگر شب ها
ضربه اي بر ضربه مي افزود
تا بسازم گرد خود ديواره اي سرسخت و پا برجاي
با خود آوردم ز راهي دور
سنگهاي سخت و سنگين را برهنه پاي
ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند
از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست
و ببندد راه را بر حمله غولان
كه خيالم رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست
روز و شب ها رفت
من به جا ماندم دراين سو شسته ديگر دست از كارم
نه مرا حسرت به رگها مي دوانيد آرزوي خوش
نه خيال رفته ها مي داد آزارم
ليك پندارم پس ديوار
نقشهاي تيره مي انگيخت
و به رنگ دود
طرح ها از اهرمن مي ريخت
تا شبي مانند شبهاي دگر خاموش
بي صدا از پا درآمد پيكر ديوار
حسرتي با حيرتي آميخت

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۰۰ قبل از ظهر
رنگي كنار شب
بي حرف مرده است
مرغي سياه آمده از راه هاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست
در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشته ي هر آهنگ
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك
مرغ سياه آمده از راههاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ ‚ بي تكان
لغزانده چشم را
بر شكل هاي در هم پندارش
خوابي شگفت مي دهد آزارش
گلهاي رنگ سرزده از خاك هاي شب
در جاده اي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار
هر دم پي فريبي اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار
بندي گسسته است
خوابي شكسته است
روياي سرزمين
افسانه شكفتن گلهاي رنگ را
از ياد برده است
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۳۹ قبل از ظهر
تنها و روي ساحل
مردي به راه مي گذرد
نزديك پاي او
دريا همه صدا
شب ‚ گيج درتلاطم امواج
باد هراس پيكر
رو ميكند به ساحل و درچشم هاي مرد
نقش خطر را پر رنگ ميكند
انگار
هي مي زند كه : مرد! كجا ميروي كجا ؟
و مرد مي رود به ره خويش
و باد سرگردان
هي مي زند دوباره : كجا مي روي؟
و مرد مي رود و باد همچنان
امواج ‚ بي امان
از راه مي رسند
لبريز از غرور تهاجم
موجي پر از نهيب
ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب
دريا همه صدا
شب گيج در تلاطم امواج
باد هراس پيكر
رو ميكند به ساحل و...

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۴۱ قبل از ظهر
در شبي تاريك
كه صدايي با صدايي در نمي آميخت
و كسي كس را نمي ديد از ره نزديك
يك نفر از صخره هاي كوه بالا رفت
و به ناخنهاي خون آلود
روي سنگي كند نقشي را و از آن پس نديدش هيچ كس ديگر
شسته باران رنگ خوني را كه از زخم تنش جوشيد و روي صخره ها خشكيد
از ميان برده است طوفان نقشهايي را
كه به جا ماند از كف پايش
گر نشان از هر كه پرسي باز
بر نخواهد آمد آوايش
آن شب
هيچ كس از ره نمي آمد
تا خبر آرد از آن رنگي كه در كار شكفتن بود
كوه : سنگين ‚ سرگردان ‚ خونسرد
باد مي آمد ولي خاموش
ابر پر ميزد ولي آرام
ليك آن لحظه كه ناخنهاي دست آشناي راز
رفت تا بر تخته سنگي كار كندن را كند آغاز
رعد غريد
كوه را لرزاند
برق روشن كرد سنگي را كه حك شد روي آن در لحظه اي كوتاه
پيكر نقشي كه بايد جاودان مي ماند
امشب
باد وباران هر دو مي كوبند
باد خواهد بر كند از جاي سنگي را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشي را فرو شويد
هر دو مي كوشند
مي خروشند
ليك سنگ بي محابا در ستيغ كوه
مانده بر جا استوار انگار با زنجير پولادين
سالها آن را نفرسوده است
كوشش هر چيز بيهوده است
كوه اگر بر خويشتن پيچد
سنگ بر جا همچنان خونسرد مي ماند
و نمي فرسايد آن نقشي كه رويش كند در يك فرصت باريك
يك نفر كز صخره هاي كوه بالا رفت
در شبي تاريك

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۴۳ قبل از ظهر
مي خروشد دريا
هيچ كس نيست به ساحل پيدا
لكه اي نيست به دريا تاريك
كه شود قايق
اگر آيد نزديك
مانده بر ساحل
قايقي ريخته شب بر سر او
پيكرش را ز رهي ناروشن
برده درتلخي ادراك فرو
هيچ كس نيست كه آيد از راه
و به آب افكندش
و در اين وقت كه هر كوهه ي آب
حرف با گوش نهان مي زندش
موجي آشفته فرا مي رسد
از راه كه گويد با ما
قصه يك شب طوفاني را
رفته بود آن شب ماهي گير
تا بگيرد از آب
آنچه پيوندي داشت
با خيالي درخواب
صبح آن شب كه به دريا موجي
تن نمي كوفت به موجي ديگر
چشم ماهي گيران ديد
قايقي را به ره آب كه داشت
بر لب از حادثه تلخ شب پيش خبر
پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش
به همان جاي كه هست
در همين لحظه غمناك به جا
و به نزديكي او
مي خروشد دريا
وز ره دور فرا ميرسد آن موج كه مي گويد باز
از شبي طوفاني
داستاني نه دراز

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۴۵ قبل از ظهر
جهان آلوده ي خواب است
فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش ‚ هر بانگ
چنان كه من به روي خويش
در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست
و ديوارش فرو ميخواندم در گوش
ميان اين همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست
شب از وحشت گرانبار است
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بيدار
چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست
در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است ؟

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۵۰ قبل از ظهر
حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي
چه ترا دردي است
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟
در كجاهستي نهان اي مرغ
زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخ هاي شوق ؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمه ادراك بال و پر ؟
هر كجا هستي بگو با من
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن
آفتابي شو
رعد ديگر پانمي كوبد به بام ابر
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد
و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا
روز خاموش است آرام است
از چه ديگر مي كني پروا ؟

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۵۵ قبل از ظهر
مي مكم پستان شب را
وز پي رنگي به افسون تن نيالوده
چشم بر خاكسترش را با نگاه خويش مي كاوم
از پي نابودي ام ديري است
زهر مي ريزد به رگهاي خود اين جادوي بي آزرم
تا كند آلوده با آن شير
پس براي آن كه رد فكر او گم كند فكرم
مي كند رفتار با من نرم
ليك چه غافل
نقشه هاي او چه بي حاصل
نبض من هر لحظه مي خندد به پندارش
او نمي داند كه روييده است
هستي پر بار من در منجلاب زهر
و نمي داند كه من در زهرمي شويم
پيكر هر گريه ‚ هر خنده
در نم زهر ‚ است كرم فكر من زنده
در زمين زهر مي رويد گياه تلخ شعر من

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۵۹ قبل از ظهر
کفشهايم کو؟
چه کسي بود صدا زد سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شايد همه مردم شهر
شب خرداد به آرامي يک مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد
و نسيمي خنک از حاشيه سبز پتو
خواب مرا مي روبد
بوي هجرت مي آيد
بالش من پر آواز پر چلچله هاست
صبح خواهد شد
و به اين کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد

بايد امشب بروم

من که از باز ترين پنجرهبا مردم اين ناحيه صحبت کردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود
کسي از ديدن يک باغچه مجذوب نشد
هيچکس زاغچه اي راسر يک مزرعه جدي نگرف ت
من به اندازه يک ابر دلم مي گيرد
وقتي از پنجره مي بينم حوري
دختر بالغ همسايه
پاي کمياب ترين نارون روي زمين
فقه مي خواند

چيز هايي هم هست
لحظه هايي پر اوج
مثلا شاعره اي را ديدم
آنچنان محو تماشاي فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبي از شبها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور چند ساعت راه است

بايد امشب بروم

بايد امشب چمداني را که به اندازه تنهايي من جا دارد
بردارم و به سمتي بروم
که درختان حماسي پيداست
رو به آن وسعت بي واژه که همواره مي خواند
يک نفر باز صدا زد سهراب !
کفش هايم کو ؟

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۰۰ قبل از ظهر
نوری به زمین فرود آمد
دو جا پا بر شن های بیابان دیدم
از کجا آمده بود ؟
به کجا می رفت ؟
تنها دو جاپادیده می شد
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود
ناگهان جا پا ها به راه افتادند
روشنی همراهشان می خزید
جا پا ها گم شدند
خود را از روبرو تماشا کردم
گودالی از مرگ پر شده بود
و من در مرده خود به راه افتادم
ی پایم را ازراه دوری می شنیدم
شاید از بیابانی می گذشتم
انتظاری گمشده با من بود
ناگهان نوری در مرده ام فرود آمد
و من در اضطرابی زنده شدم
دو جا پا هستی ام را پر کرد
از کجا آمده بود؟
به کجا می رفت ؟
تنها دو جاپا دیده می شد
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۰۲ قبل از ظهر
پس از لحظه های دراز
بر درخت خکستری پنجره ام برگی رویید
و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند
و هوز من
ریشه های تنم را در شنهای رویاها فرو نبرده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه های دراز
سایه دستی روی وجودم افتاد
و لرزش انگشتانش بیدارم کرد
و هنوز من
پرتو تنهای خودم را
در ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه های دراز
پرتو گرمی در مرداب بخ زده ساعت افتاد
و لنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت
و هنوز من
در مرداب فراموشی نلغزیده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه های دراز
یک لحظه گذشت
برگی از درخت خکستری پنجره ام فرو افتاد
دستی سایه اش را از روی ئجودم برچید
و لنگری در مرداب ساعت بخ بست
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
که در خوابی دیگر لغزیدم

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۰۴ قبل از ظهر
درتاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید
خودم رادر پس در تنها نهادم
و به درون نهادم
اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد
سایه ای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد
پس من کجا بودم ؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسانداشت
و من انعکاسی بودم
که بی خودانه همه خلوت ها را به هم می زد
و در پایان همه رویاها درسایه بهتی فرو می رفت
من در پس در تنها مانده بودم
همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام
گویی وجودم در پای این در جا مانده بود
در گنگی آن ریشه داشت
ایا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود ؟
در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود
و من درتاریکی خوابم برده بود
در ته خوابم خودم را پیدا کردم
و این هوشیاری خلوت خوابم را آلود
ایا این هوشیاری خطای تازه من بود ؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
فکری در پس در تنها مانده بود
پس من کجا بودم ؟
حس کردم جایی به بیداری می رسم
همه وجودم رادر روشنی این بیداری تماشا کردم
ایامن سایهگمشده خطایی نبودم ؟
دراتاق بی روزن
انعکاسی نوسان داشت
پس من کجا بودم ؟
درتاریکی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بود

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۰۵ قبل از ظهر
ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پاکی خوشه زیست
مادرم ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست که نمی دانم
می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۰۷ قبل از ظهر
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
دور باید شد دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ اینهتالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله ابی حتی مشعلی را ننمود
دور باید شد دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دریا ها شهری است
که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است
قایقی باید ساخت

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۰۸ قبل از ظهر
دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۱۲ قبل از ظهر
درها به طنین های تو وا کردم
هر تکه را جایی افکندم پر کردم هستی ز نگاه
بر لب مردابی پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم رفتم به نماز
در بن خاری یاد تو پنهان بود برچیدم پاشیدم به جهان
بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن و به خود گستردن
و شیاریدم شب یک دست نیایش افشاندم دانه راز
و شکستم آویز فریب
و دویدم تاهیچ و دویدم تاچهره مرگ تاهسته هوش
و فتادم بر صخره درد از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم لرزیدم
وزشی می رفت از دامنه ای گامی همره او رفتم
ته تاریکی تکه خورشیدی دیدم خوردم وز خود رفتم و رها بودم

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۱۳ قبل از ظهر
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
ماهیان می گفتند
هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به کسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۱۵ قبل از ظهر
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
کعبه ام بر لب آب
کعبه ام زیر اقاقی هاست
کعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است
اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی ... می دانم
پرده ام بی جان است
خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است
اهل کاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند به سفالینه ای از خک سیلک
نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
پدرم پشت زمانها مرده است
پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد
پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم نقاشی می کرد
تار هم می ساخت تار هم میزد
خط خوبی هم داشت
باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود
باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود
میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب
آب بی فلسفه می خوردم
توت بی دانش می چیدم
تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد
تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت
گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید
شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت
فکر بازی می کرد
زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود
یک بغل آزادی بود
زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود
طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر
من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته کوچه شک
تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق
رفتم ‚ رفتم تا زن
تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی
چیزها دیدم در روی زمین
کودکی دیدم ماه را بو می کرد
قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت
من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود
من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز
بره ای را دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم ینجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما
من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
کاغذی دیدم از جنس بهار
موزه ای دیدم دور از سبزه
مسجدی دور از آب
سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال
قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال
عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو
من قطاری دیدم روشنایی می برد
من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی
خک از شیشه آن پیدا بود
ککل پوپک
خال های پر پروانه
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی
خواهش روشن یک گنجشک وقتی از روی چناری به زمین می اید
و بلوغ خورشید
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح
پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت
پله های که به سردابه الکل می رفت
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادرک ریاضی حیات
پله هایی که به بام اشراق
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت
مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره شط می شست
شهر پیدا بود
رویش هندسی سیمان ‚ آهن ‚ سنگ
سقف بی کفتر صدها اتوبوس
گل فروشی گلهایش را می کرد حراج
در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می بست
پسری سنگ به دیوار دبستان میزد
کودکی هسته زردآلو را روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد
و بزی از خزر نقشه جغرافی آب می خورد
بنددرختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
مردگاریچی در حسرت مرگ
عشق پیدا بود موج پیدا بود
برف پیدابود دوستی پیدا بود
کلمه پیدا بود
آب پیدا بود عکس اشیا در آب
سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون
سمت مرطوب حیات
شرق اندوه نهاد بشری
فصل ولگردی در کوچه زن
بوی تنهایی در کوچه فصل
دست تابستان یک بادبزن پیدا بود
سفره دانه به گل
سفر پیچک این خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خک
ریزش تک جوان ازدیوار
بارش شبنم روی پل خواب
پرش شادی از خندق مرگ
گذر حادثه از پشت کلام
جنگ یک روزنه با خواهش نور
جنگ یک پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی بایک آواز
جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل
جنگ خونین انار و دندان
جنگ نازی ها با ساقه ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم
جنگ پیشانی با سردی مهر
حمله کاشی مسجد به سجود
حمله باد به معراج حباب صابون
حمله لشکر پروانه به برنامه دفع آفات
حمله دسته سنجاقک به صف کارگر لوله کشی
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی
حمله واژه به فک شاعر
فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار
فتح یک کوچه به دست دو سلام
فتح یک شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبی
فتح یک عید به دست دو عروسک یک توپ
قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر
قتل یک قصه سر کوچه خواب
قتل یک غصه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون
قتل یک بید به دست دولت
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ
همه ی روی زمین پیدا بود
نظم در کوچه یونان می رفت
جغد در باغ معلق می خواند
باد در گردنه خیبر بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند
روی دریاچه آرام نگین قایقی گل می برد
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود
مردمان را دیدم
شهر ها را دیدم
دشت ها را کوهها را دیدم
آب را دیدم خک رادیدم
نور و ظلمت را دیدم
و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم
جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت دیدم
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم
اهل کاشانم اما
شهر من کاشان نیست
شهر من گم شده است
من با تاب من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من دراین خانه به گم نامی نمنک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد
و صدای سرفه روشنی از پشت درخت
عطسه آب از هر رخنه ی سنگ
چک چک چلچله از سقف بهار
و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی
و صدای پک ‚ پوست انداختن مبهم عشق
مترکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح
من صدای قدم خواهش را می شونم
و صدای پای قانونی خون را در رگ
ضربان سحر چاه کبوترها
تپش قلب شب آدینه
جریان گل میخک در فکر
شیهه پک حقیقت از دور
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق
و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمنک بلوغ
روی اواز انارستان ها
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی
پر و خالی شدن کاسه غربت از باد
من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل ها را می گیرم
آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه اشیا جاری است
روح من کم سال است
روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد
روح من بیکاراست
قطره های باران را ‚ درز آجرها را می شمارد
روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست شور من می شکفد
بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را میدانم
مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی
تا بخواهی خورشید تا بخواهی پیوند تا بخواهی تکثیر
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
من به یک اینه یک بستگی پک قناعت دارم
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد
و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف می کند
من صدای پر بلدرچین را می شناسم
رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ریواس کجا می روید
سار کی می اید کبک کی می خواند باز کی می میرد
ماه در خواب بیابان چیست
مرگ در ساقه خواهش
و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زیمن مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه کنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم خواب یک آهو را
گرمی لانه لک لک را ادرک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ این همه سبز
صبح ها نان و پنیرک بخوریم
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی اید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود لطمه می خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت
و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد
و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریا ها
و نپرسیم کجاییم
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشته اند
پشت سرنیست فضایی زنده
پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی اید
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره ها خک نشسته است
پشت سر خستگی تاریخ است
پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد
لب دریا برویم
تور در آب بیندازیم
وبگیریم طراوت را از آب
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ماه می اید پایین
می رسد دست به سقف ملکوت
دیده ام سهره بهتر می خواند
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوترنیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می اید به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت پر کسیژن مرگ است
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
کفش ها رابکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت
کار مانیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم
هیجان ها را پرواز دهیم
روی ادرک ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۱۷ قبل از ظهر
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادرک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادرکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۱۹ قبل از ظهر
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا در داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : ای شبنم شبنم شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش
روی پل دخترکی بی پاست دب کبر را بر گردن او خواهم آویخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۳۷ قبل از ظهر
دلربایانه دگر بر سر ناز آمدهای
از دل من چه به جا مانده که باز آمدهای
در بغل شیشه و در دست قدح، در بر چنگ
چشم بد دور که بسیار بساز آمدهای
بگذر از ناز و برون آی ز پیراهن شرم
که عجب تنگ در آغوش نیاز آمدهای
می بده، می بستان، دست بزن پای بکوب
به خرابات نه از بهر نماز آمدهای
آنقدر باش که من از سر جان برخیزم
چون به غمخانهام ای بنده نواز آمدهای
چون نفس سوختگان میرسی ای باد صبا
میتوان یافت کزان زلف دراز آمدهای
چون نگردد دل صائب ز تماشای تو آب؟
که به رخسارهی آیینه گداز آمدهای

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۴۸ قبل از ظهر
ای جهانی محو رویت، محو سیمای کهای؟
ای تماشاگاه عالم، در تماشای کهای؟
عالمی را روی دل در قبلهی ابروی توست
تو چنین حیران ابروی دلارای کهای؟
شمع و گل چون بلبل و پروانه شیدای تواند
ای بهار زندگی آخر تو شیدای کهای؟
چون دل عاشق نداری یک نفس یکجا قرار
سر به صحرا دادهی زلف چلیپای کهای؟
چشم می پوشی ز گلگشت خیابان بهشت
در کمین جلوهی سرو دلارای کهای؟
نشکنی از چشمهی کوثر خمار خویش را
از خمار آلودگان جام صهبای کهای؟

mahan7
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۰۷ قبل از ظهر
مشت می کوبم بر در


پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم، خفقان !

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

آی ... !

با شما هستم

این درها را باز کنید


من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی

سر کوهی ، دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم


آه ...

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد

من به فریاد همانند کسی

که نیازی به تنفس دارد

مشت می کوبد بر در

پنجه می ساید بر پنجره ها

محتاجم


من هوارم را سر خواهم داد

چاره ی درد مرا باید این داد کند

از شما خفته ی چند

چه کسی می آید با من فریاد کند ؟

شیطون بی بلا
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۵۶ بعد از ظهر
تک دختری که چشم تو را دوست داشت مرد


در آبی نگاه تو معنا نداشت مرد



در انتظار پنجره ها را شکسته بود



از این همه دروغ و ریا شکسته بود



در یک غروب سرد زمستان به خواب رفت



از لحظه ها جدا شد تا آفتاب رفت



باور نمی کنم که به این سادگی گذشت



از کوچه های خالی مردانگی گذشت



دیدی تمام قصه های ما اشتباه بود



شش دفتر کنار اتاقم سیاه بود



دیگر فریب دست قضا را نمی خورم



گندم به پشت گرمی حوا نمی خورم



فردا کنار خاطره ها بیگانه می شوم



در پیچ و تاب جاده ها دیوانه می شوم



در پیچ خوابها بی تو بی تاب مانده ام



از گرمی نگاه تو شب تاب مانده ام



روزی که بی حضور تو آغاز می کنم



در کوچه های خاطره پرواز می کنم



اشکی که از زلا لی عشقم چکیده است



از چشمای پاک تو بهتر ندیده است



تقدیر من همیشه شکیبایی وفاست



او از ترانه تنهای ام جداست



مردی که من بر سر راهش نشسته ام



بیگانه ای که از تب عشقش شکسته ام دیگر کنار آینه ها پیدا نمی شود



رویا که بی حضور توزیبا نمی شود




نوشته اسماعیل شکوهیان

math
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۲۵ بعد از ظهر
**حسن فرازمند**


صد و یک بار زمین خوردم و گفتی:
می شوی زود بزرگ
می رود از یادت
زخمِ آرنج و سرِ زانو ها
آه ؛ اکنون تو بگو مادر جان !
چه کنم با زخمی
که فرو رفته در آن
استخوانهایِ تمامِ دنیا!!

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۳۹ بعد از ظهر
حجاب جسم را از پیش جان بردار ای ساقی
مرا مگذار زیر این کهن دیوار ای ساقی
به یک رطل گران بردار بار هستی از دوشم
من افتاده را مگذار زیر بار ای ساقی
به راهی میرود هر تاری از زلف حواس من
مرا شیرازه کن از موج می زنهار ای ساقی
چرا از غیرت مذهب بود کم غیرت مشرب؟
مرا در حلقهی اهل ریا مگذار ای ساقی
چراغ طور در فانوس مستوری نمیگنجد
برون آور مرا از پردهی پندار ای ساقی
شراب آشتیانگیز مشرب را به دور آور
بده تسبیح را پیوند با زنار ای ساقی
ادیب شرع میخواهد به زورم توبه فرماید
به حال خود من شوریده را مگذار ای ساقی
ز انصاف و مروت نیست در عهد تو روشنگر
زند آیینهی من غوطه در زنگار ای ساقی
به شکر این که داری شیشهها پر بادهی وحدت
به حال خویش صائب را چنین مگذار ای ساقی

مُحی
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۳:۱۷ بعد از ظهر
ترا نمی بخشند. .. (http://forum.isatice.com/showthread.php?t=31912) </SPAN>
مرا نبخشیدند.
ترانمی بخشم.
ترا که تشویشی .
ترا که تردیدی .
ترا که پچ پچ زیر لبی و رخنه ی ذهن.
ترا نمی بخشند.
به تهمت دیدن.
به جرم زمزمه کردن ،
و عشق ورزیدن.
به اتهام شنودن،
و بازگو کردن.
مرا نبخشیدند.
ترا نمی بخشند.
که بی گناهی ، و بخشش سزای پاکان نیست.
بر آستان دنائت بسای پیشانی ،
به من نگاه مکن ،
وگرنه این تو و آغاز بی سرانجامی.
حریق باد مرا سوخت ،
سوخت ،
آبم کرد.
حریق هیچی و پوچی!
حریق بی هدفی تشنه ی سرابم کرد.
هنوز می سوزم ،
هنوز …
چهار تاول چرکین ،
بدوز بر قلب ات .
چهار جیب بزرگ ،
بدوز بر کفن ات .
ز لاشه ام بگذر ،
که من ،
ز دودمان منقرض اشک و خون و یخ هستم ،
چو سنگواره ی ماموت .
اگر چه می دانم ،
که نیست تجربه هرگز تمامی معیار.
اگر چه می دانی ،
که از تعهد شمشیر و قلب بیزارم .
اگر چه می دانند ،
هنوز بیدارم ،
هنوز …

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۳:۲۰ بعد از ظهر
سوختی در عرق شرم و حیا ای ساقی
دو سه جامی بکش، از شرم برآ ای ساقی
از می و نقل به یک بوسه قناعت کردیم
رحم کن بر جگر تشنهی ما ای ساقی
پنبه را وقت سحر از سر مینا بردار
تابرآید می خورشید لقا ای ساقی
بوسه دادی به لب جام و به دستم دادی
عمر باد و مزهی عمر ترا ای ساقی!
دهنم از لب شیرین تو شد تنگ شکر
چون بگویم به دو لب، شکر ترا ای ساقی؟
شعله بیروغن اگر زنده تواند بودن
طبع بی می نکند نشو و نما ای ساقی
صائب تشنه جگر را که کمین بندهی توست
از نظر چند برانی به جفا ای ساقی؟

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۵:۱۳ بعد از ظهر
ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند ، بشتابد به یاریم
ای دل ، چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من
ای شعر من ، بگو که جدایی چه می کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم ، که از تو به جز ناله بر نخاست
راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی
ای آسمان ، به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم
ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید
یا جان من ز من بستانید بی درنگ
یا پا فرانهید و خدا را خبر کنید
آری ، مگر خدا به دل اندازدش که من
زین آه و ناله راه به جایی نمی برم
جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم
آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من ، همه ، چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست
عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نیم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند
اما - اگر خدا بدهد - عمر دیگری

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۷:۴۱ بعد از ظهر
به شکر این که داری دست بر میخانه ای ساقی
مرا از دست غم بستان به یک پیمانه ای ساقی
مصفا کن ز عقل و هوش ارواح مقدس را
چمن را پاک کن از سبزهی بیگانه ای ساقی
خمار می پریشان دارد اوراق حواسم را
مرا شیرازه کن چون گل به یک پیمانه ای ساقی
اگر چه آب و خاک من عمارت بر نمی دارد
ز درد باده کن تعمیر این ویرانه ای ساقی
برآر از پردهی مینا شراب آشنارو را
خلاصی ده مرا زین عالم بیگانه ای ساقی
به خورشید سبک جولان، فلک بسیار مینازد
به دور انداز ساغر را تو هم مستانه ای ساقی
حریف بادهی بیغش، ز غشها پاک میباید
جدا کن عقل را از ما، چو کاه از دانه ای ساقی
کشاکش میبرد هر ذره خاکم را به صحرایی
ز هم مگذار اجزای مرا بیگانه ای ساقی
مرا سرمای زهد خشک چند افسرده دل دارد؟
بریز از پرتو می، رنگ آتشخانه ای ساقی
نگردد پشتبان رطل گران گر قصر هستی را
به راهی میرود هر خشت این غمخانه ای ساقی
اگر از خاک برداری به یک پیمانه صائب را
چه کم میگردد از سامان این میخانه ای ساقی؟

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۷:۴۶ بعد از ظهر
مثل گلدانی کـــه از پروانگـــی بویی ندارد
دم به دم می سوزم از شمعی که سوسویی ندارد
هر نفس می میرم و می کوچم از شهری که آنجا
زیر سقف ســادگی هایش پرســـتویی ندارد
پیش دردم می نشینی قصه می گویی از آدم
قصــه اویی که در آیینه مهــرویی ندارد
قصه کوه و عمو زنجیر باف و غول دریا
کودکی هایی که طعم خواب لولویی ندارد
قصــه پوشـــالی نا پهــلوانی هـــای او که
شیر بازوش اشکم و دم، یال و پهلویی ندارد
قهـرمانِ کوچه یِ ما ... راستش از تو چه پنهان
روی بازویش همین هایی که می گویی ندارد
باز با این حال او چشم و چراغ کوچه ماست
گر چه از آن روزها جز چشم بی سویی ندارد
قهــــرمانِ سـاده یِ بی ادعایِ کوچه یِ ما
دست و بازو داده در خون، زور بازویی ندارد
گل به گل گردیده ام پروانگی های تنش را
جز صدای سرفه این ویرانه کوکویی ندارد
گردبـــادِ بی قرارِ روزهایِ خشم و آتش
مثـل آن دیروزهــــا دیگر هیاهویی ندارد
هر نفس می میرد و می کوچد از شهری که آنجا
زیر سقف سادگی هایش پرستویی ندارد
***
آخر این قصه تاریک است، حتی این غزل هم
مرگ ســـهراب دلم را نوشدارویی ندارد
من به آتش می کشم خود را ولی در سطر آخر
یک نفر می سوزد از شمعی که سوسویی ندارد

asal
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۵۶ بعد از ظهر
یک نفر نیست که غم های مرا بشناسد
دل عاشق دل تنهای مرا بشناسد
حجم خاکستری غربت تنهایی من
یک نفر نیست که دنیای مرابشناسد
یک نفر نیست که از خامشی چشمانم
شب یلدای غزلهای مرا بشناسد
سفر عشق به ابادی خاموش دلم
یک نفر نیست که رویای مرا بشناسد
یک نفر نیست که در نیمه شب دلتنگی
غم پنهان ، غم پیدای مرا بشناسد
یک نفر نیست که از شعله سوزنده اشک
طلب عشق و تمنای مرا بشناسد
دلم اویخته از دار پریشانی ها
یک نفر نیست مسیحای مرا بشناسد

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۹:۱۲ بعد از ظهر
سرچشمه رویش هایی دریایی پایان تماشایی
تو تراویدی باغ جهان تر شد دیگر شد
صبحی سر زد مرغی پر زد یک شاخه شکست خاموشی هست
خوابم برد خوابی دیدم تابش آبی در خواب لرزش برگی در آب
این سو تاریکی مرگ آن سو زیبایی برگ اینها چه آنها چیست ؟ انبوه زمان چیست ؟
این می شکفد ترس تماشا دارد آن می گذرد وحشت دریا دارد
پرتو محرابی می تابی من هیچم : پیچک خوابی بر نرده اندوه تو می پیچم
تاریکی پروازی رویای بی آغازی بی موجی بی رنگی دریای هم آهنگی

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۹:۱۷ بعد از ظهر
بر آبی چین افتاد سیبی به زمین افتاد
کامی ماند زنجر خواند
همهمه ای خندیدند بزمی بود برچیدند
خوابی از چشمی بالا رفت این رهرو تنها رفت بی ما رفت
رشته گسست : من پیچم من تابم کوزه شکست من آبم
سنگ پیوندش با من کو ؟ آن زنبور پروازش تا من کو ؟
نقشی پیدا ایینه کجا ؟ این لبخند لبها کو ؟ موج آمد دریا کو ؟
می بویم بو آمد از هر سو آمد هو آمد من رفتم او آمد او آمد

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۹:۱۹ بعد از ظهر
در جوی زمان در خواب تماشای تو می رویم
سیمای روان با شبنم افشان تو می شویم
پرهایم ؟ پرپر شده ام چشم نویدم به نگاهی تر شده ام
این سو نه آن سو یم
و در آن سوی نگاه چیزی را می بینم چیزی را می جویم
سنگی می شکنم رازی با نقش تو می گویم
برگ افتاد نوشم باد : من زنده به اندوهم ابری رفت من کوهم : می پایم من بادم : می پویم
در دشت دگر افسوسی چو بروید می ایم می بویم

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۹:۲۰ بعد از ظهر
آری ما غنچه یک خوابیم
غنچه خواب ؟ ایا می شکفیم ؟
یک روزی بی جنبش برگ
اینجا ؟
نی در دره مرگ
تاریکی تنهایی
نی خلوت زیبایی
به تماشا چه کسی می اید چه کسی ما را می بوید
...
و به بادی پرپر ...؟
...
و فرودی دیگر ؟
...

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۹:۲۲ بعد از ظهر
باد آمد دربگشا اندوه خدا آورد
خانه بروب افشان گل پیک آمد مژده ز نا آورد
آب آمد آب آمد از دشت خدایان نیز گلهای سیا آورد
ما خفته او آمد خنده شیطان رابر لب ما آورد
مرگ آمد
حیرت مارا برد
ترس شما آورد
در خکی صبح آمد سیب طلا از باغ طلا آورد

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۳۳ بعد از ظهر
آنســــوتر از تمــــــامی قـول و قـرار ها
پاییـز را قــــدم زده ام بـی تو بــــــــارها
پاییز کوچه با دو سه تـا تــاک ریخـــــته
هــی برگ برگ می تکد از شاخسـارها
امروز جمــــعه، چنــــدم آذر، خیـــال کن
داری قـــــرار بــا من دل بیقــــرار...هـا
یک تخت، تخت ساده چوب، من و تو و
گنجشــــک هـــای جاده چالوس، سارها
یک باغ در تصــرف شـــــــــوم کلاغ ها
یک کـــــاج در محـاصـــره قــارقــارها
قلیــان و چـای، طعـــم غزل بر لبـان من
چشــم تو، شـــاه بیت همه شـاهکــارها
من جنـگلم، به مخمل یک ســــبز متهـم
سر می کشـــــند از در و دیوار، دار ها
من زنـــده ام هنوز ولـی گوش کن، ببین
سر می رســند از همـه جا لاشخــوارها
یلدا ترین شب از شب گیـســـوی باغ را
می زخمم از چکـــــاچک خـون انــارها
بگذار عاشـــقـانه بمیـــــــــرم به پـای تو
گردن بگیر مرگ مرا گـرچه دار ها....
ای گردباد خسته ی بی تکسـوار! های!
گــم کـــرده ایم رد تو را در غبـــــــارها
یک شـب بیا تو با چمــدانی پر از سلام
در ازدحــــــــــــام مـبـهـم سوت قطـارها
بـاز آن نگــــــاه مخمــــــلی نخ نمــای را
چون گل بدوز بر تـن ما وصــــله دارها
ما خسـته ها، فنا شده ها، ور شکسته ها
ما بد قواره هــــا، یله هـــا، بـد بیـــار ها
***
امروز جمعه، چنـــــــــدم آذر، خیال کن
هـــــی چکه چکه می چکم از انتظــارها
تو می رسـی و هلهله برپاست خوب من
دســـــتی تکـــــــان بده به سرور چنارها
این کوچه باغ با دو سه تـا تـــاک ریخـته
هی برگ برگ می تکد از شــــــاخسارها
این بیت ســـــطر آخــر یک انتظار خیس
این کوچه را قــــــــدم زده ام بی تو بارها

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۳۶ بعد از ظهر
حیرانم آنقدر که نمی دانم از واژه های خسته چه می خواهم
می دانم اینقدر که نمی دانم از این زبان بسته چه می خواهم
عمری به سردویدم و ننشستم، چون موج بی گلایه.... بگو حالا
از کشتی شکسته تن ، از این شوق به گل نشسته چه می خواهم
زیر هجوم سایه کم آوردم روزی که دور معرکه با من بود
از پهلوان قصه و زنجیری صد پاره و گسسته چه می خواهم
سبز و بنفش روسری ات در باد، آویزِ شاخه هایِ سر انگشتت
ای من فدای خنده شیرینت! در باغ های پسته چه می خواهم
من یک شهاب تند سرازیرم، هی جسته و گریخته می میرم
وقتی که طرحی از تو نمی گیرم، از این شب خجسته چه می خواهم
امشب دوباره سر به گریبان و ... باری کنار بهت خیابان و...
از بافه بافه بافه باران و.... گل های دسته دسته چه می خواهم
امشب من و سکوت کلاغی که.... در کورسوی نور چراغی که....
از اتفاق مبهم باغی که رویـیده پای هسته چه می خواهم
عمری غریبه بودم و بیزار از، درهای رو به بال کبوتر باز
امشب بر این ضریح پر از باران، از قفل های بسته چه می خواهم
تو فکر می کنی که قناری ها از یک پر شکسته چه می فهمند؟
من اینقدر که نمی فهمم از این من شکسته چه می خواهم
می گویم از لبت؟نه نمی گویم.... تو یک غزل سروده دیرینی
از یک غم نگفته چه می گویم، از یک گل نرُسته چه می خواهم
من خواب گنگ دیده و دنیا کور، من گنگ خواب دیده و عالم کر
حیرانم آنقدر که نمی دانم از این زبان بسته چه می خواهم

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۵۵ بعد از ظهر
درخت بود و تو بودی و باد، سرگردان
میان دفتر باران، مداد سرگردان
تو را كشید و مرا آفتابگردانت
میان حوصله گیج باد سرگردان
همیشه اول هر قصه آن یكی كه نبود
نه باد بود و نه تا بامداد سرگردان
و آن یكی همه ی بود قصه بود و در او
هزار و یك شب و صد شهرزاد سرگردان
تمام قصه همین بود راست می گفتی :
تو باد بودی و من در مباد سرگردان
زمین تب زده، انسان عصر یخ بندان
و من میان تب و انجماد سر گردان
ستاره ها همه شومند و ماه خسته من
میان یك شب بی اعتماد سر گردان
مرا مراد تویی گرچه بر ضریح تو هست
هزار آینه ی نا مراد سرگردان
نماد نام تو بود و نماد ناله من
هزار ناله در این یك نماد سر گردان
................................................
................................................
درخت كوچك تنها به باد عاشق بود
و باد
بی سرو سامان
و باد
سر گردان *
تمام قصه همین بود، راست می گفتی !

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۲۹ بعد از ظهر
دیشب لب رود شیطان زمزمه داشت
شب بود و چراغک بود
شیطان تنها تک بود
باد آمده بود باران زدهبود شب تر گلهای پرپر
بویی نه براه
ناگاه
ایینه رود نقش غمی بنمود شیطان لبب آب
خک سیا در خواب
زمزمه ای می مرد بادی می رفت رازی می برد

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۱ بعد از ظهر
من کیستم؟ من کیستم؟ مردی هراسان از خودم
هر لحظه بر می خیزم، از خوابی پریشان، از خودم
در بی نشانی های خود دنبال من بودم ولی
یک پرسه دور افتاده ام چندین خیابان از خودم
تا چشم می بندم جهان در سایه پنهان می شود
من می توانم بگذرم اینگونه آسان از خودم
من می توانم بگذرم اینگونه آسان از تو و ...
از درد های ساده ی پیدا و پنهان از خودم
آهو تویی، صحرا منم، اما دلم آرام نیست
گاهی گریزان از تو و گاهی گریزان از خودم
آهی فرو می ریزم از پس لرزه های پلکهات
می سازم از هر ناگهان یک نام ویران از خودم
من خواب دیدم آسمان دارد زمینم می زند
یک دودمان برخاستم افتان و خیزان از خودم
عمری من بد کیش را تا حیرت آیینه ای
آوردم و هی ساختم یک نا مسلمان از خودم
دیگر مپرس از من نشان، در بی نشانی ها گمم
دیگر نمی دانم جز این، چندین و چندان از خودم
بارانم و می خواستم در ناله پیدایم کنی
ردی اگر نگذاشتم در این بیابان از خودم
عمری نفس فرسوده ام در زیر بار زندگی
با مرگ می گیرم ولی یکروز تاوان از خودم
باید مرا راهی کنی با آیه های اشک خود
یک روز باید بگذرم از زیر قرآن از خودم
من دور خواهم شد شبی، از بغض سرد ایستگاه
یک نرمه باران از تو و چندین زمستان از خودم
موجی وزید از هرچه هیچ، آب از سر دریا گذشت
بگذار من هم بگذرم اینگونه آسان از خودم

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۴ بعد از ظهر
اریکی پیچک وار به چپرها پیچید به حناها افراها
و هنوز ما در کشت در کف داس
ما ماندیم تا رشته شب از گرد چپرها وا شد فردا شد
روز آمد و رفت
تاریکی پیچک وار به چپر ها پیچید به حناها افراها
و هنوز یک خوشه کشت در خور چیدن نه یاد رسیدن نه
و هزاران روز و هزاران بار
تاریکی پیچک وار به چپر ها پیچید به حناها افراها
پایان شبی ما در خواب یک خوشه رسید مرغی چید
آواز پوش بیداری ما ساقه لرزان پیام

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۶ بعد از ظهر
گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی
اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی
یک روز شاید در تب توفان بپیچندت
آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی
بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست
باید سکوت سرد سرما را بلد باشی
یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید
نامهربانی های دنیا را بلد باشی
شاید خودت را خواستی یک روز برگردی
باید مسیر کودکی ها را بلد باشی
یعنی بدانی " ...مرد در باران " کجا می رفت
یا لااقل تا " آب - بابا " را بلد باشی
حتی اگر آیینه باشی، پیش آدم ها
باید زبان تند حاشا را بلد باشی
وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری
باید هزار آیا و اما را بلد باشی
من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم
اما تو باید سادگی ها را بلد باشی
یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...
یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی
چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری
باید تو مرز خواب و رویا را بلد باشی
بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!
باید زبان حال دریا را بلد باشی
شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد
ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی
دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم
امروز می گویم که فردا را بلد باشی
گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم
اما تو باید این معما را بلد باشی

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۶ بعد از ظهر
بالارو بالا رو بند نگه بشکن وهم سیه بشکن
آمده ام آمده ام بوی دگر می شنوم باد دگر می گذرد
روی سرم بید دگر خورشیددگر
شهر تونی شهر تونی
می شنوی زنگ زمان قطره چکید از پی تو سایه دوید
شهر تو در کوی فراتر ها دره دیگرها
آمده ام آمده ام می لغزد صخره سخت می شنوم آواز درخت
شهر تونی شهر تونی
خسته چرا بال عقاب ؟ و زمین تشنه خواب ؟
و چرا روییدن روییدن رمزی را بوییدن ؟
شهر تو رنگش دیگر خکش سنگش دیگر
آمده ام آمده ام بسته نه دروازه نه در جن ها هر سو بگذر
و خدایان هر افسانه که هست و نه چشمی نگران و نه نامی ز پرست
شهر تونی شهر تونی
درکف ها کاسه زیبایی بر لب تلخی دانایی
شهر تو در جای دگر ره می بر با پای دگر
آمده ام آمده ام پنجره ها می شکفند
کوچه فرو رفته به بی سویی بی هایی بی هویی
شهر تونی شهر تونی
در وزش خاموشی سیما ها در دود فراموشی
شهر ترا نام دگر خسته نه ای گام دگر
آمده ام آمده ام درها رهگذر باد عدم
خانه ز خود وارسته جام دویی بشکسته سایه یک روی زمین روی زمان
شهر تونی این و نه آن
شهر تو گم تا نشود پیدا نشود

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۸ بعد از ظهر
"ظهیرالدوله" می رقصد هیاهوی تن ما را
بغل وا می کند بی تابی پیراهن ما را
مرا می تابد از نیلوفری های تنت اینجا
تماشا می کند فوج به هم پیچیدن ما را
تو در من شعله میگیری، من آتش میشوم در تو
تویی کو تا سرا پا گر بگیراند من ما را
نسیم آشنایی دارد از صد باغ گل خوش تر
سر سنگی که می گیرد به حسرت دامن ما را
بدنبال "رهی" می گردی از خاموش سنگی که
به آتش می کشد دنباله های شیون ما را
من و تو سنگساران کدامین جرم معصومیم
که دنیا بر نمی تابد کبوتر بودن ما را؟
گره از روسری واکن بخندان باغ را بر من
که می خندد زمین شوق زسر وا کردن ما را
چراغانی بیار ای ازدحام کوچه خوشبخت
هوای بی فروغ خانه ی بی روزن ما را
***
اتاقی گوشه ی دنج حیاط چند شهریور
بغل وا می کند تاب و تب پیراهن ما را
به تهران باز می گردیم و یک تجریش می بیند
چکا چا چاک برق چشم های روشن ما را

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۸ بعد از ظهر
سایه شدم و صدا کردم
کو مرز پریدن ها دیدن ها ؟ کو اوج نه من دره او ؟
و ندا آمد : لب بسته بپو
مرغی رفت تنها بود پر شد جام شگفت
و ندا آمد : بر تو گوارا باد تنهایی تنها باد
دستم در کوه سحر او می چید او می چید
و ندا آمد و هجومی از خورشید
از صخره شدم بالا در هر گام دنیایی تنهاتر زیباتر
و ندا آمد : بالاتر بالاتر
آوازی از ره دور : جنگل ها می خوانند ؟
و ندا آمد : خلوت ها می ایند
وشیاری ز هراس
و ندا آمد : یادی بود پیدا شد پهنه چه زیبا شد
او آمد پرده ز هم وا باید درها ها و ندا آمد : پرها هم

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۳ بعد از ظهر
درآ که کران را بر چیدم خک زمان رفتم آب نگر پاشیدم
در سفالینه چشم صد برگ نگه بنشاندم بنشستم
ایینه شکستم تا سرشار تو من باشم و من جامه نهادم رشته گسستم
زیبایان خندیدند خواب چرا دادمشان خوابیدند
غوکی می جست اندوهش دادم و نشست
در کشت گمان هر سبزه لگد کردم از هر بیشه شوری به سبد کردم
بوی تو می آمد به صدا تیرو به روان پر دادم آواز درآ سردادم
پژوک تو می پیچد چکه شدم از بام صدا لغزیدم و شنیدم
یک هیچ ترادیدم و دویدم
آب تجلی تو نوشیدم و دمیدم

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۵ بعد از ظهر
مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم
باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم
عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار
گرداب نا آرام دریای خودم باشم
شیدایی شبهای بی لیلا به من آموخت
باید به فکر روح تنهای خودم باشم
بیهوده بودم هرچه از دیروز تا دیروز
باید از امشب فکر فردای خودم باشم
بگذار من هم رنگ بی دردی این مردم
در گیرودار دین و دنیای خودم باشم
اما نه...! من آتش به جان، شعله ام، داغم
نگذار یک پروانه هم جای خودم باشم
حیف است تو خاتون خواب هر شبم باشی
اما خودم تعبیر رویای خودم باشم
من مرغ عشقی خسته ام، کنج قفس تا کی
آیینه دار بی کسی های خودم باشم
باید تو در آیینه ام باشی تو می فهمی؟
حیف است من غرق تماشای خودم باشم
حیف است تو خورشید عالمتاب من باشی
من سایه ای افتاده در پای خودم باشم
باید ردیف شعر را لختی بگردانم
تا آخرین حرف الفبای خودم باشی
هر جمعه را مشتاق تر خواب تو می بینم
تا هفت روز هفته لیلای خودم باشی

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۹ بعد از ظهر
می پرسم از اندوه نایابی که او را برد

از هاله ی نه توی مهتابی که او را برد
این بیت، بند دوم یک آهْ سایشگاه
او مثل ماهی های تنگابی که او را برد
می پرسمش از دور، ازدیروز، از دریا
از موج خیز سرد سیلابی که او را برد
اول نگاهم می کند-گفتم، روانی نیست
می گوید از شب های شادابی که او را برد:
من را ...سوار یک سمند بی پلاک آمد
داماد...من ای کاش....سهرابی که او را برد
چیزی نمی فهمم از این بی سطر نامفهوم

او خود ولی می گوید از خوابی که او را برد:
سهراب نام دوست....بیچاره لیلا هم
من...بین ما روزی شکرآبی ...که او را برد
هی رفتم و هی آمدم بی کودکی ها....ها
افتاده بودم در همان تابی که او را برد
دختر فراری ها برایش پارک آوردند
لیلا نبود آن بید لرزابی که او را برد
یک هشت شنبه ...ساعت فردا...پری روزا
با من قرار مانتویی آبی که او را برد
از آستانه تا خود دروازه خندیدیم
هی گفت از هر در سخن بابی که او را برد
این آخرین دیدار ما....مرفین اگر...بی او
می پیچدم در خلسه ی خوابی که او را برد
مثل پسین سالمندی های یکشنبه
افتاده بودم گوشه ی قابی که او را برد
زنهای فامیل آمدند از بوق بوق شهر
دیدم عروس و تور و قلابی که او را برد
زنها به رسم ماه بر آتش.... سپندیدم
هی سوختم بی رسم و آدابی که او را برد
دف می خورد حالا تمام شهر بی تنبور
کل می خورم بی زخم مضرابی که اورا برد
***
من راوی این قصه ام، از متن می آیم
می گفتم از مردی و سیلابی که او را برد
از آهْ سایشگاه او تا خانه ی لیلا
می تابدم مهتاب بی تابی که او را برد
او خود منم، من اویم و آیینه می داند
آهی که او را سوخت ،گردابی که او را برد
من خواب می دیدم همان خوابی که او را دید
من خواب می بردم همان خوابی که او را برد
من را... سوار یک ...سمند بی پلاک ...آمد
من... عاشقش بودم ...نه سهرابی که او را برد

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۰ بعد از ظهر
نی ها همهمه شان می اید
مرغان زمزمه شان می اید
درباز و نگه کم
و پیامی رفته به بی سویی دشت
گاوی زیر صنوبرها
ابدیت روی چپرها
از بن هر برگی وهمی آویزان
و کلامی نی
نامی نی
پایین جاده بیرنگی
بالا خورشید هم آهنگی

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۶ بعد از ظهر
درها به طنین های تو وکردم
هر تکه را جایی افکندم پر کردم هستی ز نگاه
بر لب مردابی پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم رفتم به نماز
در بن خاری یاد تو پنهان بود برچیدم پاشیدم به جهان
بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن و به خود گستردن
و شیاریدم شب یک دست نیایش افشاندم دانه راز
و شکستم آویز فریب
و دویدم تاهیچ و دویدم تاچهره مرگ تاهسته هوش
و فتادم بر صخره درد از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم لرزیدم
وزشی می رفت از دامنه ای گامی همره او رفتم
ته تاریکی تکه خورشیدی دیدم خوردم وز خود رفتم و رها بودم

شبنم
۶ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۲۶ قبل از ظهر
شب تار...
شب بیدار...
شب سرشار است...
زیباتر شبی برای مردن...
آسمان را بگو...
از چشمان ستارگانش، خنجری به من بدهد...
...
... ..
با چشمان تو...
مرا به خنجر ستاره ها نیازی نیست...
به آسمان بگو..
مارگوت بیکل

setare soheil
۶ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۳۷ قبل از ظهر
«آخرین نامه»

مریـــــــــــم حیـــــــــــدر زاده

از دفتر شعر «ماه تمام من»

دلم می خواد یه چیزی رو بدونی
دیگه نه عاشقی نه مهربونی

منم دیگه تصمیمم رو گرفتم
اصلا نمی خوام که پیشم بمونی

دیشب که داشتم فکرام و می کردم
دیدم با تو تلف شده جوونی

یه جا یه جمله ی قشنگی دیدم
عاشقو باید از خودت برونی

چه شعرایی من واسه تو نوشتم
تو همه چیز بودی جز آسمونی

یادت میاد منتم رو کشیدی ؟
تا که فقط بهت بدم نشونی ؟

یادت می اد روی درخت نوشتی
تا عمر داری برای من می خونی ؟

یادت میاد حتی سلام من رو
گفتی به هیچ کس نمی رسونی

حالا بیار عکسامو تا تموم شه
اگر که وقت داری اگه می تونی

نگو خجالت می کشی می دونم
تو خیلی وقته دیگه مال اونی

خوش باشی هر جا که می ری الهی
واست تلافی نکنه زمونی

setare soheil
۶ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۴۰ قبل از ظهر
¸¸.•` من که ادعا نکردم `•.¸¸

مریـــــــــم حیـــــــــدر زاده

ミ از دفتر : ماه تمام من ミ

http://image.kocholo.org/user/Sana/tazin/line/line168.gif (http://image.kocholo.org/user/Sana/tazin/line/line168.gif)

نمی گم خطا نکردم من که ادعا نکردم
همه گفتن بی وفایی من که اعتنا نکردم

عازم سفر شدی تو من دلم می خواست بمونی
واسه موندن تو اما بخدا دعا نکردم

واسه تو کلی نوشتم که یه جوری مبتلا شی
تقصیر منه که آخر تو رو مبتلا نکردم

توی کوچه ی رفاقت یه سلام جواب ندادم
تو دلم تویی اون و با کسی آشنا نکردم

می دونم دوسم نداری حتی قد یه قناری
اما عاشقم هنوزم بودن اشتباه نکردم

ما جایی قرار نذاشتیم جز تو کوچه های
رویا این دفعه تو اومدی من به قرار وفا نکردم

زیر دین ناز چشمات یه عمریه دارم می سوزم
تا خاکستری نشه دل دینمو ادا نکردم

اومدن واسه نصیحت به بهانه ی یه صحبت
عمرشون کلی تلف شد چون تو رو رها نکردم

راه آسمون که بسته س گرچه قلبامون شکسته س
تا بحال انقد خدا رو اینجوری صدا نکردم

تو من و گذشاتی رفتی خواستی من دیوونه تر شم
باورت نمی شه شاید آخه جون فدا نکردم

نامه های عاشقونه با نشونه بی نشونه
اما از کسای دیگه س پس اونا رو وا نکردم

یادته عکست و دادی بذارم تو قاب قلبم
بعد از اون روز دیگه هرگز به کسی نگا مکردم

تو ازاون روزی که رفتی نه تو رفتی که ببینی
تا قیامت هم تو رو من از خودم جدا نکردم

setare soheil
۶ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۴۱ قبل از ظهر
قصه مون

مریم حیــــــــدرزاده

♥♥از دفتر : ماه تمام من ♥♥

دل من روي زمینه دل تو تو آسمونه
انقدر دوست دارم من که فقط خدا می دونه

بیا یه عهدی ببندیم ببینیم کدوم یک ازما
تا ته جاده ی دنیا برسرعهدش می مونه

بعضی قلبا بی ستاره ن یه ستاره هم ندارن
شایدم ستاره هاشون مث ما تو کهکشونه

برجای غرور بلندن که دارن به ما می خندن
کاش با هم بریم یه جا که برخلاف شهرمونه

یادمه پرسیدم ازتو که می شه با هم بمونیم؟
گفتی این که دست مانیست بذارش پای زمونه

چه بباری چه بتابی چه بخندی چه بخوابی
عزیزم چه فرقی داره واسه اون که شد دیوونه

نکنه بری یه روزی با یه قایق از کنارم
واسه ی دلم نذاری نه اشاره نه نشونه

می دونم یه جای این عشق خستگی کار میده دستت
مرغ عشقمون رو آخر می کنی بی آشیونه

من نمی دونم چی میشه نمی شه بگذرم ازتو
شاید اون موقع ببارم تا شاید بیایی به خونه

خلاصه فقط میخواستم قصمون روگفته باشم
می دونم که آخرعشق با خدای مهربونه

دل من فکراشو کرده که صبور وبا وفا شه
کاش دل توهم صبور شه این روزا اگه بتونه

دیگه حرفی نیست عزیزم به جزاشکی که میریزم
کاش بپرسی رازعشق و از گلای ناز پونه

.Anahit.
۶ آبان ۱۳۸۹, ۰۵:۰۸ بعد از ظهر
روزی که دلت پیش دلم بود گرو


دستان مرا سفت فشردی که نرو

روزی که دلت به دیگری مایل شد

کفش های مرا جفت نمودی که برو


http://aks98.com/images/i1wug83kedj2b9ip9byr.jpg

REAL LOVE
۶ آبان ۱۳۸۹, ۰۵:۱۱ بعد از ظهر
دنیا شبیه توست مثل دلبری هات
چیزی شبیه رنگ رنگ روسری هات
مثل شکوه بادبادک بازی باد
وقتی که می رقصاندش بازیگری هات
چیزی شبیه دل به لبخند تو دادن
مثل گل تردید در نا باوری هات
افسوس اما شهر ارزان می فروشد
در پارکهای شوخ، شرم دختری هات
ای شهرزاد قصه های سالها پیش
افسانه ام کن با تب افسونگری هات
گم کرده ام آه ای هزار و یک شب درد
خورشید را قصه ی دیو و پری هات
شاهی؟ گدایی؟ مرشدی؟ پیری؟ چه هستی؟
دل بسته ام عمری است بر پیغمبری هات
امشب عمو زنجیر باف قصه ام را
آورده ام در حلقه ی پا منبری هات
نذر مرا با کاسه ای گندم ادا کن
تا پر بگیرم در حریم پاپری هات
امروز یادم کن که فردا دیگر از من
گردی نخواهد خاست با یادآوری هات
*
دنیا شبیه توست..... وقتی ماه باشی ،
حتی خدا دل می دهد بر دلبری هات

.Anahit.
۶ آبان ۱۳۸۹, ۰۵:۲۲ بعد از ظهر
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره می کشانیم
فراتر از ستاره می نشانیم
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود از این سرزمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان

نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود


" فروغ فرخزاد "


http://aks98.com/images/simvvzdq23jlodohow9.jpg

asal
۶ آبان ۱۳۸۹, ۰۵:۳۵ بعد از ظهر
سايه ، به سرسپردگان هديه نقاب مي دهد!
جامه ي اين شب زدگان،عطر گلاب مي دهد!

چه سايه گاهِ ساكني! دختر خورشيد كجاست؟
پرسش ساده ي مرا، دشنه جواب مي دهد!

عزيز سر داده به دار! در اين حصار بي مدار،
خيال تو به شعر من، واژه ي ناب مي دهد!

ساعت خواب رفته را، تو زنده كن! بيا! بيا!
كه بودنت به عقربه حسِ شتاب مي دهد!

داغ گلوله را ببين، بر تنِ نازنين ترين!
ببين كه رقص مرگ را، چه پيچ و تاب مي دهد!

ببار بر كويرِ من! بر اين عطش زار سخن!
نهال تشنه ي مرا، اشك تو آب مي دهد!

اي از سپيده آمده! در اين حراج عربده!
خلوت تو به چشم من، فرصت خواب مي دهد!

همنفس ترانه شو! شعله بكش زبانه شو!
عزيزِ دل! سكوت تو مرا عذاب مي دهد!

بگو كه با مني هنوز، در اين شبِ ستاره سوز!
كه بي تو صبحانه ي نور،طعم سراب مي دهد!

REAL LOVE
۶ آبان ۱۳۸۹, ۰۵:۴۰ بعد از ظهر
گاري سيب فروش سر ميدان افتاد

مرد از جاذبه در بهت خيابان افتاد

سيبها ريخت كه از مرد نماند چيزي

جوي پرشد كه دو سر عايله در آن افتاد

بعد از آن كوچه نديدش به گمانم آن مرد

يك دو ماهي به همين جرم به زندان افتاد

يا نه مثل همه ي مردم شيدا شايد

گذرش بر حرم شاه ? شهيدان افتاد

گره مشكل او دست خدا باز نشد

كار او باز به يك مشت مسلمان افتاد

او كه عاشق تر از آن بود كه دانا باشد

سر و كارش به همين مردم نادان افتاد

غم نان ، كاش بداني غم نان يعني چه

يعني آدم به تب گندم از ايمان افتاد

آدم آن روز كه دستش به دهانش نرسيد

از خدا دست كشيد و پي شيطان افتاد

**

... و شب بعد زمين مرده ي او را بلعيد

جسدش در حرم شاه ? شهيدان افتاد

گله آرام ميان شب عريان خوابيد

زخم چون گرگ به جان ني چوپان افتاد:

لا لالا برگ گلم! شاخه ي بيدم لالا

يوسفم دست كدوم گرگ بيابان افتاد

***

برف چون حوله اي آرام وسبكبار و سپيد

گرم روي تن عريان زمستان افتاد

برف باريد كه از مرد نماند چيزي

شاعري باز پي قافيه ي نان افتاد

REAL LOVE
۶ آبان ۱۳۸۹, ۰۶:۰۷ بعد از ظهر
دخترک همیشه توی دفترش دو خانه می کشید
زیر سقف هر دو خانه چند آشیانه می کشید
هفت هشت هفت هشت تا کلاغ پیر سوخته
توی آسمان لاجورد بی کرانه می کشید
نقطه نقطه نقطه می گذاشت صحن پای حوض را
با مداد خود برای جوجه آب و دانه می کشید
بعد کوه ، بعد لکه های پشت کوه، بعد رعد
روی گرده ی کبود ابر تازیانه می کشید
یک تبر که زیر سایه ی بلوط تر لمیده بود
هی برای آن درخت پیر شاخ و شانه می کشید
دود می وزید سمت هر کجا که باد پشت بام
دود سرد آتشی که در دلش زبانه می کشید
آفریدگار این جهان زرد خط خطی ولی
هیچ گاه توی بهت دفترش خدا نمی کشید
یا خدا نبود یا خدا پرنده بود سیب و بود
هرچه بود بی نشانه بود و بی نشانه می کشید
آن دو خانه آن دریچه های بسته اتفاق بود
گل پری مهربان قصه بچه ی طلاق بود
گل پری بلد نبود توی ابر ماه می کشید
راه سمت خانه را همیشه اشتباه می کشید
خود گناه چشم مهربان میشی اش نبود اگر
گرگ تیر خورده را همیشه بی پناه می کشید
او مرا - مرا که آن " یکی نبود قصه " نیستم
توی یک لباس نقطه چین راه راه می کشید
***
بعد ، بعد چند سال ، چند سال بعدتر هنوز
خانه را میان یک دو هاله ی سیاه می کشید
دور شاخه های مرده ی بلوط پیر می دوید
بعد می نشست و خسته از ته دل آه می کشید

asal
۶ آبان ۱۳۸۹, ۰۶:۱۴ بعد از ظهر
ای سلسله ی شوق تو بر پای نگاهم
سرشار تمنای تو مینای نگاهم
روی تو ز یک جلوه ی آن حسن خداداد
صد رنگ گل آورده به صحرای نگاهم
تو لحظه ی سرشار بهاری که شکفته ست
در باغ تماشای تو گل های نگاهم
بی روی تو چون ساغر بشکسته تراود
موج غم و حسرت ز سزاپای نگاهم
تا چند تغافل کنی ای چشم فسون کار
زین راز که خفته ست به دنیای نگاهم
سرگشته دود موج نگاهم ز پی تو
ای گوهر یکدانه دریای نگاهم
خوش می رود از شوق تو با قافله ی اشک
این رهسپر بادیه پیمای نگاهم

tyler darden
۶ آبان ۱۳۸۹, ۰۶:۱۸ بعد از ظهر
باز شب و كوچهها، پرسه به دامان شهر
باز نسيم سحر، باز من در به در

باز سرآغاز و باز، رقصْ به ناكوك ساز
در پي پايان ما، صبح و شروعي دگر

باز نگاهي كثيف، باز دو خط عاشقي
سگ دوي بي حاصلي، عاقبتي بي ثمر

باز در ناز باز، از طرف دلبران
باز جهان بسته بر قتل دل من كمر

باز عرقي حقْ به حلق، مستي و آزارِ خلق
قصه ديوار و سر، عربدهاي در گذر

باز به چشمم كشد، شعرِ شلوغي شهر
فصل سكوت هنر، قرن سقوط بشر

حال كه گفتيم راز، اين همه بر ما متاز
رحم كمي كن مكن، خنده به چشمان تر

REAL LOVE
۶ آبان ۱۳۸۹, ۰۶:۵۲ بعد از ظهر
زیرهجوم اینهمه آوار درد و غم
امشب دلم هوای تو کرده است بد رقم
می دانم ازسکوت دلم غافلی ولی
با هر درنگ سوی در خانه می دوم
اینجا میان آهن و سیمان و دود و سنگ
دنبال چشمهای زمین خورده ی توام
دیشب هوای شرجی گلشهر زد سرم
رفتم کنار ساحل آرام و بعد هم
یک چای داغ جای شما سبز بد نبود
زیر و بم صدای بنان لی لی بلم
یک ناکهان سرخ مرا تا کویر برد
تش باد طبل حادثه را کوفت دم به دم
نالید مادری و زمین لرزه اش گرفت:
بم بم ببم ببم ب ب بم بم ببم ببم
من اعتراف می کنم عاشق نبوده ام
اینسان غریب کی ز غمت مویه کرده ام
از گرمگاه مدرسه باری نیامدم
مثل همین جماعت بی درد محترم
تا در پتوی بی سر و ته خاکتان کنم
تا مرگ را دو دمدمه تلقین تان دهم
آدم نه یک سگم به تب گرم آشتی
از مرزهای آبی باران گذشته ام
تا در زمین مرده تو را جستجو کنم
تا از زمین مرده تنت را نفس کشم
من اعتراف می کنم عاشق نبوده ام
اینسان غریب کی زغمت زوزه کرده ام
***
من پاره پاره می نهم این زخم در دلم
من تکه تکه می نهم این خانه روی هم
می سازمت دوباره اگر باورم کنی
می سازیم دوباره اگر باورت کنم

18خرداد
۶ آبان ۱۳۸۹, ۰۷:۰۵ بعد از ظهر
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یكی با چشمای نازش دل كوچیكمو لرزوند
یكی با دست ناپاكش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو كه بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه . كه بارونی نمی تونی
...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ .....!
http://www.pix2pix.org/timages/post_thumb/Pix2Pix_125156549742480_6.jpg
خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ
همین حالا
خداحافظ

AИITA
۶ آبان ۱۳۸۹, ۰۷:۱۸ بعد از ظهر
شعر قصه من و تو


گذشت لحظه هاي با تو بودنو در پاييز عشقمان
تامي از دوست داشتن باقي نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بي رحم تقدير
درو کرد گندمزار دلهايمان را
و تهي شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده هاي غمگين
در آن کوير آرزو
شاعري دل شکسته و تنها
مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها
شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکي به ياد همه خاطره ها

مُحی
۶ آبان ۱۳۸۹, ۰۷:۵۵ بعد از ظهر
کام من از هجر تو چون زهر گشت

بهر من باشد وصالت چون عسل

دوری از من لیک دل در نزد توست

دلبری باشد برایت چون عسل

*Sepid*
۶ آبان ۱۳۸۹, ۰۷:۵۹ بعد از ظهر
خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
گشاد کار من اندر کرشمههای تو بستhttp://www.dracoblu.com/show02/despair.jpg
مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند
زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست
ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود
نسيم گل چو دل اندر پی هوای تو بست
مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد
ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست
چو نافه بر دل مسکين من گره مفکن
که عهد با سر زلف گره گشای تو بست
تو خود وصال دگر بودی ای نسيم وصال
خطا نگر که دل اميد در وفای تو بست
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت
به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست

asal
۶ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۲۹ بعد از ظهر
خیال آمدنت دیشبم به سر می زد

نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد

به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت

خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد

شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست

هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد

زهی امید که کامی از آن دهان می جست

زهی خیال که دستی در آن کمر می زد

دریچه ای به تماشای باغ وا می شد

دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد

تمام شب به خیال تو رفت و می دیدم

که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد

REAL LOVE
۶ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۳ بعد از ظهر
نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم
می خواهم از دنیا دلم را پس بگیرم
می خواهم امشب برگ برگ هستی ام را
از شاخه های این شب نارس بگیرم
من آمدم تا حجم اقیانوس را از
جغرافیای شانه ی اطلس بگیرم
کولی شدم تا مثل تقدیر نگاهت
آیینه را از هر کس و ناکس بگیرم
اما چه با من می کند چشمت که باید
هم گفته، هم نا گفته ام را پس بگیرم
کر نیستند این ناکسان اما چگونه
داد خود از این لشکر کرکس بگیرم
ای تلخ شیرین شوخ تند ای مرگ،بگذار
کام خود از آن خنده های گس بگیرم
ای با تنم از عطر کافور آشنا تر
نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم
دلتنگم از جنجال جنگی سرد اینجا
با زندگی می خواهم آتش بس بگیرم
***
در قاب عکسی کهنه مادر چشم در راه
تا ماه را طوقی از اطلس بگیرم
کو دستمال خیس اشک ای روح باران
تا گرد از آن چشمان دلواپس بگیرم

mahan7
۷ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۲۵ قبل از ظهر
امروز هم

ما هرچه بوده ایم ، همانیم

ما صوفیان ساده ی سرگردان

درویش های گمشده ی دوره گرد

حتی درون خانه ی خود هم

مهمانیم

اما کجاست

خرقه و کشکول ما ؟

می خواهم از کنار خودم برخیزم

تا با تو در سماع درآیم

این دفتر سفید قدیمی

این صفحه خانقاه من و توست


وقتی

من پشت میز خود بنشینم

وقتی تو

در هیئت الهه ی الهام

آرام و بی صدا

مثل پری شناور در باد

یا مثل سایه پشت سرم راه می روی

و دفتر و مداد و کتابم را

که در کف اتاق پراکنده اند

از روی فرش کوچکمان جمع می کنی

بی آنکه گرد هیچ صدایی

بر لحظه ی سرودن من سایه افکند

آرامش حضور تو عطر خیال را

بر خلسه وار خلوت من می پراکند


و خرقه ی تبرک من دست های توست

پس

گاهی بیا و پشت سرم لحظه ای بمان

دستی به روی شانه ی من بگذار

تا از فراز شانه ی من

این سطرهای درهم و برهم

این شعرهای مبهم خط خورده را

در دفترم بخوانی

تا سطرهای تار

روشن شوند

تا من قلم به دست تو بسپارم

تا تو به دست من بنویسی

بعد ...

-یک استکان چای !

( پس از خستگی )

-این هم شراب خانگی ما !

-بی ترس محتسب


آنگاه

در خانقاه گرم نگاه تو

ما هر دو بال در بال

بر سطرهای آبی این دفتر سفید

پرواز می کنیم

این اوج ارتفاع من و توست !


در دود عود و اسفند

همراه واژه های رها در هوا

رقص نگاه ما چه تماشایی است !


این حلقه ی سماع من و توست !

asal
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۴۰ قبل از ظهر
تا صبحدم به ياد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره كرديم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب كرده خط كشيد
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
تا كور سوي اختركان بشكند همه
از نام تو به بام افق ها، عَلَم زدم
با وامي از نگاه تو خورشيد هاي شب
نظم قديم شام و سحر را به هم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق چون نسيم به خاكسترم وزد
شك از تو وام كردم و در باورم زدم
از شادي ام مپرس كه من نيز در ازل
همراه خواجه قرعه ي قسمت به غم زدم

حاجی بلا
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۴۸ قبل از ظهر
به لطف ياد تو كز شور عشق سرشاري
ميان كوچه قدم ميزنم به دشواري
هنوز در دل اين كوچه عطر يادت هست
چنانكه در دل من مانده خاطرت جاري
شكوفه ميشكفد در كنار هر قدمت
اگر دوباره در اين كوچه گام بگذاري
شكوه روز به يك لحظه ميشود خاموش
اگر كه زلف پريشان به باد بسپاري
هنوز مستم از آن شب كه روي زخم دلم
به شوق و شرم نوشتي كه دوستم داري
به قاب عكس تو گفتم: «چه قدر غمگيني
مگر ز حال من خستهدل خبر داري؟»
كنار سفرة خالي نشستهام بي تو
فقط به ياد تو كز شور عشق سرشاري

abidar
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۰۲ قبل از ظهر
ديري ست كه دل ، آن دل دلتنگ شدن ها
بي دغدغه تن داده به اين سنگ شدن ها
آه ، اي نفس از نفس افتاده كجا رفت
در ناي ني افتادن و آهنگ شدن ها؟
كو ذوق چكيدن ز سرانگشت جنون ، كو؟
جاري به رگ سوخته ي چنگ شدن ها
زين رفتن كاهل چه تمناي فتوحي ؟
تيمور نخواهي شد ازين لنگ شدن ها
پاي طلبم بود و به منزل نرسيدم
من ماندم و فرسوده ي فرسنگ شدن ها
ساعد باقري

asal
۷ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۳۵ بعد از ظهر
عمریست در سایه ی دروغ های تو،

آفتاب می گیرم...

و هر بار که چشمانت را می بندی

دروغت گل می کند

حالا که می گویی، "می خواهم برایت بمیرم"

هیچ فکرش را کرده ای

اگر چشمانت را نبندی،

بر سر عادت دیر ساله ام، چه خواهد آمد؟!!


خدا کند این بار...

$...MoNiLi...$
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۵۴ بعد از ظهر
چشمهایی که غزل داشت مرا باران زد!!
گیسوانی که شرر داشت مرا طوفان زد!!
این غزلها که شرر داشت به جانم آمد...
اینچنین نقش تو در هر رگ ما جریان زد!!

palangboy
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۵۶ بعد از ظهر
ای یوسف خوش نام ما خوش می​روی بر بام ماای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ماای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ماای یار ما عیار ما دام دل خمار مادر گل بمانده پای دل جان می​دهم چه جای دلای درشکسته جام ما ای بردریده دام ماجوشی بنه در شور ما تا می​شود انگور ماآتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ماپا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ماوز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

$...MoNiLi...$
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۵۸ بعد از ظهر
و چه کس می داند......؟
که من از کوچه ی بن بست غمت می آیم...
ساکن اشکم و غمناکترین واژه ی غم می دانم..!
کاش این درد تو می فهمیدی ..
....و به اندازه ی یک سوزن
احساس مرا می دیدی

REAL LOVE
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۰۱ بعد از ظهر
فهمید دارم حسرتی، داغی، غمی ؛ فهـمید
از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید
می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است
فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید
این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد
وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید
اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم
مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید
امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد
امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:
مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا
فهــمید دارم اضـطرابی ، ماتمـی ؛ فهـمید
دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم
بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید
بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور
راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید
هی گفت از هر در سخن ؛ از آب و آیینه
از مهـره مار و طلسم و هر چه می فهمید
بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد
هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمی فهمـید
مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا
یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید

$...MoNiLi...$
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۰۲ بعد از ظهر
من نفسهای ترا
چشم شهلای ترا
دل دریای ترا
دست زیبای ترا
...و همه جای ترا
به صمیمانه ترین حس خودم،
دوست دارم به خدای ابدی..............

REAL LOVE
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۰۵ بعد از ظهر
آنســــوتر از تمــــــامی قـول و قـرار ها
پاییـز را قــــدم زده ام بـی تو بــــــــارها
پاییز کوچه با دو سه تـا تــاک ریخـــــته
هــی برگ برگ می تکد از شاخسـارها
امروز جمــــعه، چنــــدم آذر، خیـــال کن
داری قـــــرار بــا من دل بیقــــرار...هـا
یک تخت، تخت ساده چوب، من و تو و
گنجشــــک هـــای جاده چالوس، سارها
یک باغ در تصــرف شـــــــــوم کلاغ ها
یک کـــــاج در محـاصـــره قــارقــارها
قلیــان و چـای، طعـــم غزل بر لبـان من
چشــم تو، شـــاه بیت همه شـاهکــارها
من جنـگلم، به مخمل یک ســــبز متهـم
سر می کشـــــند از در و دیوار، دار ها
من زنـــده ام هنوز ولـی گوش کن، ببین
سر می رســند از همـه جا لاشخــوارها
یلدا ترین شب از شب گیـســـوی باغ را
می زخمم از چکـــــاچک خـون انــارها
بگذار عاشـــقـانه بمیـــــــــرم به پـای تو
گردن بگیر مرگ مرا گـرچه دار ها....
ای گردباد خسته ی بی تکسـوار! های!
گــم کـــرده ایم رد تو را در غبـــــــارها
یک شـب بیا تو با چمــدانی پر از سلام
در ازدحــــــــــــام مـبـهـم سوت قطـارها
بـاز آن نگــــــاه مخمــــــلی نخ نمــای را
چون گل بدوز بر تـن ما وصــــله دارها
ما خسـته ها، فنا شده ها، ور شکسته ها
ما بد قواره هــــا، یله هـــا، بـد بیـــار ها
***
امروز جمعه، چنـــــــــدم آذر، خیال کن
هـــــی چکه چکه می چکم از انتظــارها
تو می رسـی و هلهله برپاست خوب من
دســـــتی تکـــــــان بده به سرور چنارها
این کوچه باغ با دو سه تـا تـــاک ریخـته
هی برگ برگ می تکد از شــــــاخسارها
این بیت ســـــطر آخــر یک انتظار خیس
این کوچه را قــــــــدم زده ام بی تو بارها

$...MoNiLi...$
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۰۵ بعد از ظهر
من از چشمان زیبایت چه میجویم نمی دانم
ولی اینقدر می دانم:
که تنها از نگاهی ساده و شیرین،
دلم در دامن چشمت بسی آرام می گیرد!
...و این کافیست تا عمری:
بجویم چشمهایی را ........
که آرامشگه دنیای من باشد

REAL LOVE
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۰۷ بعد از ظهر
آمد درست زیر شبستان گل نشست
دربین آن جماعت مغرور شب پرست

یک تکه آفتاب نه یک تکه از بهشت...
حالا درست پشت سر من نشسته است

"چادر نماز گل گلی انداخته به سر"
افتاده از بهشت بر این ارتفاع پست

این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست
این چندمین ردیف نمازی خیا لی است

گلدسته اذان و من های های های
الله اکبر و انا فی کلِّ واد ... مست

سُبحانَ مَنْ یُمیت ُ و یُحیــــــــی و لا ا له
ا لّا هُو ا لــَّــذی ا خَذ ا لعهــــد فی ا لست

سُبحان ربِّ هر چه دلم را ز من برید
سُبحان ربِّ هر چه دلم را ز من گســــست

یک پرده باز پشت همین بیت می کشیم)
(او فکر می کنیم در این پرده مانده است

..................................................

سارا سلام... اشهد ان لا ا له ... تو
با چشمهای سرمه ای... ان لا ا له ...مست

دل می بری که... حیّ علی ... های های های
" هر جا که هست پرتو روی حبیب هست"

بالا بلند! عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست

باران جل جل شب خرداد توی پارک
مهرت همان شب.. اشهد ان...دردلم نشست

آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پرید
نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست

سبحانَ مَنْ یُمیت ُ و یُحیــــــــی و لا ا له
ا لّا هُو ا لــَّــذی ا خذ ا لعهــــد فی ا لست

سبحان ربِّ هر چه دلم را ز من برید
سبحان ربِّ هر چه دلم را ز من گســــست

سُبحان ربی ا لـْـ ... من و سارا .. بحمده
سُبحان ربی ا لــْ ... من و سارا دلش شکست

سُبحان ربی ا لـْـ ... من و سارا به هم رسیــ...
سُبحانَ تا به کی من و او دست روی دست؟

زخمم دوباره وا شد و ایاکَ نستعین
تا اهدنا ا لصـْ ... سرای تو راهی نمانده است

یک پرده باز بین من و او کشیده اند)
( سارا گمانم آن طرف پرده مانده است

$...MoNiLi...$
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۰۸ بعد از ظهر
من که هر ثانیه از قول و غزل لبریزم
همه از شهد لبان تو شکر می ریزم
شکری داشت لبت من به غزل آوردم
حیفم آمد ز عسلهای لبت بگریزم !!

SaRa
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۱۲ بعد از ظهر
من ميگم بهم نگاه كن
تو ميگي كه جون فدا كن
من ميگم چشات قشنگه
تو ميگي دنيا دو رنگه
من ميگم چه قدر تو ماهي
تو ميگي اول راهي
من ميگم بمون هميشه
تو ميگي ببين نميشه
من مي گم خيلي غريبم
تو ميگي نده فريبم
من ميگم خوابت رو ديدم
تو ميگي ديگه بريدم
من مي گم هدف وصاله
تو ولي ميگي محاله
من ميگم يه عمره سوختم
تو ميگي قلبم رو دوختم
من ميگم چشمات و وا كن
تو ميگي من و رها كن
من ميگم خيلي ديوونم
تو ميگي آره مي دونم
من ميگم دلم شكسته ست
تو ميگي خوب ميشه خسته ست
من ميگم بشين كنارم
تو ميگي دوستت ندارم
من ميگم بهم نظر كن
تو ولي ميگي سفر كن
من ميگم واسم دعا كن
تو ميگي نذر رضا كن
من ميگم قلبم رو نشكن
تو ميگي من مي شكنم من ؟
من ميگم واست مي ميرم
تو ميگي نمي پذيرم
من ميگم شدم فراموش؟
تو ميگي نه ، رفتم از هوش
من ميگم كه رفتم از ياد ؟
تو ميگي نه مرده فرهاد
من ميگم باز شدي حيروون ؟
تو ميگي بيچاره مجنون
من ميگم ازم بريدي ؟
تو مي پرسي نا اميدي ؟
من ميگم واسم عزيزي
تو ميگي زبون ميريزي؟
من ميگم تو خيلي نازي
تو ميگي غرق نيازي
من ميگم دلم رو بردي
تو ميگي به من سپردي ؟
من ميگم كردم تعجب
تو ميگي ديگه بگو خب
من ميگم تنهايي سخته
تو ميگي اين دست بخته
من ميگم دل تو رفته
تو ميگي هفت روزه هفته
من ميگم راه تو دوره
تو ميگي چاره عبوره
من ميگم مي خوام بشم گم
تو ميگي حرفاي مردم ؟
من ميگم نگذري ساده ؟
تو ميگي آدم زياده
من ميگم دل به تو بستن ؟
تو ميگي اينقده هستن
من ميگم تنهام ميذاري ؟
تو ميگي طاقت نداري ؟
من ميگم خدا به همرات
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم اهل بهشتي
تو ميگي چه سرنوشتي
من ميگم تو بي گناهي
تو ميگي چه اشتباهي
من ميگم كه غرق دردم
تو ميگي مي خوام بگردم
من ميگم چيزي مي خواستي ؟
تو ميگي تشنمه راستي
من ميگم از غم آبه
تو ميگي دلم كبابه
من مي گم برو كنارش
تو ميگي رفت پيش يارش
من ميگم با تو چيكار كرد ؟
تو ميگي كشت و فرار كرد
من ميگم چيزي گذاشته ؟
تو ميگي دو خط نوشته
من ميگم بختش سياهه
تو ميگي اون بي گناهه
من ميگم رفته كه حالا
تو مي گي مونده خيالا
من ميگم مي آد يه روزي
تو ميگي داري مي سوزي
من ميگم رنگت چه زرده
تو مي پرسي بر ميگرده ؟
من ميگم بياد الهي
تو ميگي كه خيلي ماهي
من ميگم ماهت سفر كرد
تو ميگي تو رو خبر كرد ؟
من ميگم هر كي با ماهش
تو ميگي بار گناهش؟
من ميگم تو بي وفايي
تو ميگي بريم يه جايي
من ميگم دلم اسيره
تو ميگي نه خيلي ديره
من ميگم خدا بزرگه
تو ميگي زندگي گرگه
من ميگم عاشق پرنده ست
تو ميگي معشوق برنده ست
من ميگم به روزها شك كن
تو ميگي بهم كمك كن
من ميگم خدانگهدار
تو ميگي تا چي بخواد يار
من ميگم كه تا قيامت
برو زيبا به سلامت
پشت تو آب نمي ريزم
كه نروندت عزيزم

*Sepid*
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۱۲ بعد از ظهر
در طريق عشقبازی امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نيست
ره روی بايد جهان سوزی نه خامی بیغمی
آدمی در عالم خاکی نمیآيد به دست
عالمی ديگر ببايد ساخت و از نو آدمی
خيز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهيم
کز نسيمش بوی جوی موليان آيد همی
گريه حافظ چه سنجد پيش استغنای عشق
کاندر اين دريا نمايد هفت دريا شبنمی

$...MoNiLi...$
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۱۳ بعد از ظهر
من نپرسم که چه از پنجره ها می خواهی
یا چرا صبح تو تا نیمه ی شب منتظری
و کجا هست همان گمشده ی بی خبری
یا ز گمگشته ی خود دوست چه ها می خواهی
...من به اندازه ی یک سوزن احساس خودم
میپرسم:که چرا دوست بر این پنداری؟
و چرا سخت در این افکاری؟
آری آری نفسی تازه کن و تازه ببین:
صدفی هست به دریای امید
که به لعل و گهر آمیخته با شبنم دل
حیف باشد که تو باشی غافل
نور در روزنه ی فرداهاست
تو ز هر پنجره بینی:
اثر آن پیداست.

SaRa
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۱۳ بعد از ظهر
مث اون موج صبوري كه وفاداره به دريا
تو مهي مثل حقيقت مهربوني مث رويا
چه قدر تازه و پاكي مث ياساي تو باغچه
مث اون ديوان حافظ كه نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخي كه گذاشتم لاي دفتر
مث اون حرفي كه ناگفته مي مونه دم آخر
تو مث بارون عشقي روي تنهايي شاعر
تو همون آبي كه رسمه بريزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمي توي يك قاب شكسته
مث پرواز واسه قلبي كه يكي بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبي كه ميآد آخر هفته
مث اون حرفي كه از ياد دل و پنجره رفته
مث پاييزي وليكن پري از گل هاي پونه
مث اون قولي كه دادي گفتي يادش نمي مونه
تو مث چشمه آبي واسه تشنه تو بيابون
تو مث يه آشنا تو غربت واسه يه عاشق مجنون
تو مث يه سرپناهي واسه عابر غريبه
مث چشماي قشنگي كه تو حسرت يه سيبه
چشمه ي چشماي نازت مث اشك من زلاله
مث زندگي رو ابرا بودنت با من محاله
يك روزي بيا تو خوابم بشو شكل يك ستاره
توي خواب دختري كه هيچ كس و جز تو نداره
تو يه عمر مي درخشي تو يه قاب عكس خالي
اما من چشمام رو دوختم به گلاي سرخ قالي
تو مث بادبادك من كه يه روز رفت پيش ابرا
بي خبر رفتي و خواستي بمونم تنهاي تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطاي عجيبي
مث شاگرداي اول كمي مغرور و نجيبي
دل تو يه آسمونه دل تنگ من زميني
مي دونم عوض نمي شي تو خودت گفتي هميني
تو مث اون كسي هستي كه ميره واسه هميشه
التماسش مي كني كه بمون اون ميگشه نميشه
مث يه تولدي تو مث تقدير مث قسمت
مث الماسي كه هيچ كس واسه اون نذاشته قيمت
مث نذر بچه هايي مث التماس گلدون
مث ابتداي راهي مث آينه مث شمعدون
مث قصه هاي زيبا پري از خواباي رنگي
حيفه كه پيشم نمونن چشاي به اين قشنگي
پر نازي مث ليلي پر شعري مث نيما
ديدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ يلدا
بيا مثل اون كسي شو كه يه شب قصد سفر كرد
ديد يارش داره ميميره موند ش و صرف نظر كرد

$...MoNiLi...$
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۱۴ بعد از ظهر
چه کسی میگوید:مردان ایستاده می میرند؟مرد آن عاشقی است که چون درختی پربار از بار غمت خمیده سر به خاک می گذارد و می گوید:مرگ تنها بهانه ایست . باز هم با تو خواهم رویید آنگاه که گذاری بر قبرم خواهی و کرد و مرا به بهانه ی نبودن هایم یاد خواهی کرد!!!و چه زیباست مرگ عاشقی که خمیده و شکسته و نشسته می میرد!

SaRa
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۱۵ بعد از ظهر
آخر يه روز دق ميكنم فقط به خاطر تو
دنيا رو عاشق ميكنم فقط به خاطر تو
شب به بيابون مي زنم فقط به خاطر تو
رو دست مجنون مي زنم فقط به خاطر تو
تو نمي خواي بياي پيشم فقط به خاطر من
من ولي سرزنش مي شم فقط به خاطر تو
عشق تو پنهون ميكني فقط به خاطر من
من دلم و خون مي كنم فقط به خاطر تو
از دور تماشا ميكني فقط به خاطر من
من دل و رسوا ميكنم فقط به خاطر تو
از خوبيات كم ميكني فقط به خاطر من
رشته رو محكم مي كنم فقط به خاطر تو
تو خودت رو گم ميكني فقط به خاطر من
من خودم رو گم ميكنم فقط به خاطر تو
شعله رو خاموش ميكني فقط به خاطر من
شب رو فراموش ميكنم فقط به خاطر تو
تو خنده هات غم ميزني فقط به خاطر من
دنيا رو بر هم ميزنم فقط به خاطر تو
يه روز مي شم بي آبرو فقط به خاطر تو
قربوني يه جست و جو فقط به خاطر تو
تو ام يه روز مي ري سفر فقط به خاطر من
خيره مي شن چشام به در فقط به خاطر تو
به من تو ميگي ديوونه فقط به خاطر من
جملت به يادم مي مونه فقط به خاطر تو
تو من و بيرون ميكني فقط به خاطر من
قلبم رو ويرون ميكنم فقط به خاطر تو
ميگي از سنگ دلت فقط به خاطر من
يه عمره كه تنگه دلم فقط به خاطر تو
تو گفتي عاشقي بسه فقط به خاطر من
دنيا واسم يه قفسه فقط به خاطر تو
مي ري سراغ زندگيت فقط به خاطر من
من مي سوزم تو تشنگيت فقط به خاطر تو
تو ميگي عشق يه عادته فقط به خاطر من
دلم پر شكايته فقط به خاطر تو
ميگيري از من فاصله فقط به خاطر من
دست ميكشن از هر گله فقط به خاطر تو
توميگي از اينجا برو فقط به خاطر من
رفتم به احترام تو فقط به خاطر تو
رد ميشي از مقابلم فقط به خاطر من
مونده سر قرار دلم فقط به خاطر تو
ناز ميكني براي من قفط به خاطر من
من ميشينم به پاي تو فقط به خاطر تو
نيستي كنار پنجره فقط به خاطر من
دل نمي تونه بگذره فقط به خاطر تو
تو من رو يادت نمياد فقط به خاطر من
دلم كسي رو نمي خواد فقط به خاطر تو
مي گذري از گذشته ها فقط به خاطر من
مي رم توي نوشته ها فقط به خاطر تو
تو منو تنها مي ذاري فقط به خاطر من
من خودم رو جا ميذارم فقط به خاطر تو
دل رو گذاشتي بي جواب فقط به خاطر من
يه عمر ميكشم عذاب فقط به خاطر تو
دلت شكسته مي دونم فقط به خاطر من
منم يه خسته مي دوني فقط به خاطر تو
آخر ازم جدا شدي فقط به خاطر من
من مشغول دعا شدم فقط به خاطر تو

$...MoNiLi...$
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۱۶ بعد از ظهر
هیچ سارقی چیزی به یغما نَبّرد
آنچنان که:
تو دلی را به نگاهی دزدیدی!!
و افسوس که فرق شما این بود که:
...او سارق شد از بهرِ نداری
و تو سارقی که عاشقی بیآزاری!!!!!!!

SaRa
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۱۷ بعد از ظهر
كاش در دهكده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت كمي ارزاني يود
كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفاف تزين خاطره مهماني بود
كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد
قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود
كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي باران
غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود
كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود
كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد
و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
كاش اسم همه دختركان اينجا
نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود
كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

$...MoNiLi...$
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۱۸ بعد از ظهر
چه خوش باشد غزل با تو سرودن
به شعری روی گرمت را ستودن
برای لحظه ای حتی به پیشت
تبسم در دو چشمانت نمودن
...به آغوش تو شبها ناز خفتن
دل از خورشید آغوشت ربودن
ولیکن خوشتر از اینها بّوَد آن :
هزاران سال امید تو بودن

SaRa
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۱۸ بعد از ظهر
اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه
درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه
اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه
گرداي رو آينه ها فقط غم زندگيه
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه
اين روزا كار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه
اين روا آسمونمون پر از شكسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه
اين روزا كار آدما دلهاي پاك رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به ديگري سپردنه
اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييه
جرم تمومشون فقط لذت آشناييه
اين روزا توي هر قفس يكي دو تا قناريه
شبها غم قناريها تو خواب خونه جاريه
اين روزا چشماي همه غرق نياز شبنمه
رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه
اين روزا ورد بچه ها بازي چرخ و فلكه
قلباي مثل دريامون پر از خراش و تركه
اين روزا عادت گلها مرگ و بهونه كردنه
كار چشماي آدما دل رو ديونه كردنه
اين روزا كار رويامون از پونه خونه ساختنه
نشونه پروانگي زندگي ها رو باختنه
اين روزا تنها چارمون شايد پرنده مردنه
رو بام پاك آسمون ستاره رو شمردنه
اين روزا آدما ديگه تو قلب هم جا ندارن
مردم ديگه تو دلهاشون يه قطره دريا ندارن
اين روزا فرش كوچه ها تو حسرت يه عابره
هر جا يكي منتظر ورود يه مسافره
اين روزا هيچ مسافري بر نمي گرده به خونه
چشاي خسته تا ابد به در بسته مي مونه
اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه
اين روزا درد آدما فقط غم بي كسيه
زندگيشون حاصلي از حسرت و دلواپسيه
اين روزا خوشبختي ما پشت مه نبودنه
كار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه
اين روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه
چشماي خيس و ابريشون همپاي رود كارونه
اين روزا دوستا هم ديگه با هم صداقت ندارن
يه وقتا توي زندگي همديگر و جا مي ذارن
جنس دلاي آدما اين روزا سخت و سنگيه
فقط توي نقاشيا دنيا قشنگ و رنگيه
اين روزا جرم عاشقي شهر دل و فروختنه
چاره فقط نشستن و به پاي چشمي سوختنه
اسم گلا رو اين روزا ديگه كسي نمي دونه
اما تو تا دلت بخواد اينجا غريب فراوونه
اين روزا فرصت دلا براي عاشقي كمه
زخماي بي ستاره ها تشنه ياس مرهمه
اين روزا اشك مون فقط چاره ي بي قراريه
تنها پناه آدما عكساي يادگاريه
اين روزا فصل غربت عشق و يبدهاي مجنونه
بغضاي كال باغچه منتظر يه بارونه
اين روزا دوستاي خوبم همديگر رو گم ميكنن
دلاي پاك و ساده رو فداي مردم ميكنن
اين روزا آدما كمن پشت نقاب پنجره
كمتر ميبيني كسي رو كه تا ابد منتظره
مردم ما به همديگه فقط زود عادت مي كنن
حقا كه بي وفايي رو خوب هم رعايت ميكنن
درسته كه اينجا همه پاييزا رو دوست ندارن
پاييز كه از راه ميرسه پا روي برگاش مي ذارن
اما شايد تو زندگي يه بغض خيس و كال دارن
چند تا غم و يه غصه و آرزوي محال دارن
اين روزا بايد هممون براي هم سايه باشيم
شبا يه كم دلواپس كودك همسايه باشيم
اون وقت دوباره آدما دستاشون رو پل ميكنن
درداي ارغواني رو با هم تحمل مي كنن
اگه به هم كمك كنيم زندگي ديدني ميشه
بر سر پيمان مي مونن دوستاي خوب تا هميشه
اما نه فكر كه ميكنم اين كار يه كار ساده نيست
انگار براي گل شدن هنوز هوا آماده نيست

$...MoNiLi...$
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۱۹ بعد از ظهر
با نَفَسِ اهورایی ات ،
بار دیگر با زلف چنگیزی ات !
مرا به پاس داشتن عشقت شلاق بزن به جرم آنکه :
دوستت دارم و می دانی که دوستت دارم .
...(آه چه سخت است به جرم نیکی شلاق خوردن!!!!!)

SaRa
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۲۰ بعد از ظهر
سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي
فداي مهربونيات چه مكني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه
ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم كمه
ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون
فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم
حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم
رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي
نمي دوني چه قدر دلم تنگه براي ديدنت
براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت
به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته
يه قلب تنها و كبود هلاك يه نگاهته
من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره
بعدش خبر ميدن بيا كه داره دوستت ميميره
روزات بلنده يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي
بيشتر از اين من و نذار تو غصه و دلواپسي
يه وقت من و گم نكني تو دود اون شهر غريب
يه سرزمين غربته با صد نيرنگ و فريب
فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه
غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه
چادر شب لطيف تو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور آب تو يه وقت ناغافل نشكني
اگه واست زحمتي نيست بر سر عهد مون بمون
منم تو رو سپردم دست خداي مهربون
راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم
از وقتي رفتي آسمونمون پر كبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره
غصه نخور تا تو بياي حال منم اين جوريه
سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه
گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟
دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره
از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون
يادت مي آد گريه هامو ريختم كنار پنجره
داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره
يادت ميآد خنديدي و گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من تا حالا كنار در منتظرم
امروز ديدم ديگه داري من رو فراموش مي كني
فانوس آرزوهامونو داري خاموش ميكني
گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست
عكساي نازنين تو با چند تا گل كنارمه
يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم
داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي مي آرم
وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير
مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هيچ وقت نگير
حرف منو به دل نگير همش مال غريبيه
تو رفتي و من غريب شدم چه دنياي عجيبيه
زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه ي غصه و غمه
تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم ميشه
مگه نگفتي همه جا ماله مني تا هميشه
دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار
فكر نكني از راه دور دارم سفارش ميكنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميكنم
اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا كتاب
كه هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب
مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن
نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن
يه شب تو پاييز كه غمت سر به سر دل مي ذاره
مريم همون كسي كه بيشتر از همه دوست داره

$...MoNiLi...$
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۲۰ بعد از ظهر
گفتی که خدایی کن
از خلق جدایی کن
آنگاه سر فرصت
هر کار که خواهی کن
...رفتم و خدا گشتم!!
از خلق جدا گشتم
از هستی این عالم
فی الجمله رها گشتم
رفتم همه کانجآیی
کآنجا نَبّوَد جایی
من بودم و من بودم!
مّردَم که ز تنهایی
تنهایی خود دیدم
از ترس چه لرزیدم
تنها چو شدم ، دیگر
آدم شده ، ترسیدم
چون قبل بگردیدم
در عشق بپیچیدم
آدم شدم و دیگر:
آن رب بپرستیدم

SaRa
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۲۲ بعد از ظهر
مي خوام يه قصري بسازم
پنجره هاش آبي باشه
من باشم و تو باشي و
يه شب مهتابي باشه
امشب مي خوام از آسمون
ياسهاي خوشبو بچينم
امشب مي خوام عكس تو رو
تو خواب گل ها ببينم
كاشكي بدوني چشمات رو
به صد تا دنيا نمي دم
يه موج گيسوي تو رو
به صد تا دريا نمي دم
كاش تو هواي عاشقي
هميشه پيشم بموني
از تو كتاب زندگي
حرفاي رنگي بخوني
حتي اگه دلت نخواد
اسم تو ، تو قلب منه
چهره تو يادم مياد
وقتي كه بارون مي زنه
امشب مي خوام براي تو
يه فال حافظ بگيرم اگر كه خوب در نيومد
به احترامت بميرم
امشب مي خوام رو آسمون
عكس چشات رو بكشم
اگر نگاهم نكني
ناز نگات رو بكشم
مي خوام تو رو قسم بدم
به جون هر چي عاشقه
به جون هر چي قلب صاف
رنگ گل شقايقه
يه وقتي كه من نبودم
بي خبر از اينجا نري
بدون يه خداحافظي
پر نزني تنها نري
وقتي كه اينجا بموني
بارون قشنگ و نم نمه
هواي رفتن كه كني
مرگ گلهاي مريمه

$...MoNiLi...$
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۲۴ بعد از ظهر
یک شهر و هزاران دزد!!
ای وای به ما مردم
دلها به کف دزدان
بیچاره و آواره
...از غصه و غم پاره
از شهر گریزانم
کز دزدی دزدانش
بسیار پریشانم
این شهر نمی خواهم
این ملک نمی خواهم
کز جور و فساد آن
ویران شده بس ویران

$...MoNiLi...$
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۲۸ بعد از ظهر
بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم، گرچه میدانم که عمری در غریبی زیستم، مثل رودی بستر این خاک را طی کرده ام، تا بفهمم عاقبت در جستجوی چیستم، در عبور از لحظه ها بر روی پای اشتیاق، لب شکست از خشکی اما همچنان می ایستم، دستهایت برگهای عمر سبزم را ربود، گرچه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم

REAL LOVE
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۶ بعد از ظهر
هستی بابا بهار میاد سنجاقکا پر میزنن
به گلدونا به آدما به زندونا سر میزنن
سخته تو باد پر بزنن اما زرنگی میکنن
سرخ و سفید و زرزری بادا رو ای رنگی میکنن
چی چی چی من چی می گم باد و هوا که رنگی نیس
مثل دلای بعضیا سخت و سیاه و سنگی نیس
کو که حالا با آدما بتونی آشنا بشی
با گرگایی شبیه ما زبونی آشنا بشی
بعضیا دیون بخدا قیافشون مثل پری
خوب که نگاشون میکنی به زشتیشون پی می بری .....
از اونور دنیا میان جنگ نظامی میکنن
با تانکاشون به گنبدا بی احترامی میکنن
برای کفترا باروت به جای گندم می پاشن
نمک نمک با حرفاشون رو زخم مردم می پاشن
بعضیا هم این وری ین سجاده هی آب میکشن
مداد سیا دستشونه توی چیشا خواب میکشن

هر چه می گیم خستمونه وعده ی فردا رو میدن
قربون آقا که همه نشونی اون رو میدن
بهتره از گلا بگیم حرفای بدبد نزنیم
حرف دل خستمونو به هر کی اومد نزنیم
بهتره از گلا بگیم گلا همیشه خندونن
قناریای نق نقو همیشه کنج زندونن
بهار همیشه شادیه دف داره و دهل داره
روی قبای چین چینش صد تا هزارتا گل داره
هی پیش پاش تو آسمون ابر سفیدا می بارن
بارون میشه چشمه میشه هرجا اونا پا می ذارن
عید که میآد بزگترا سفره ی هف سین می چینن
سبزه و سیر و سکه رو همچین و همچین می چینن
عید که میاد باز آق بزرگ تو قاب جوونی میکنه
آینه جهاز ماه بی بی خونه تکونی میکنه
عید که میاد گل میکنن تو باغچمون شاپرکا
وول میخورن یواشکی تو روسری دخترکا
ما میتونیم مثل گلا شادیه آدما بشیم
رو اون لبا که یخ زدن مثل شکوفه وا بشیم
بهار دیگه ای داریم گمونم اونو میشناسی
مامان میگه امام زمون امام زمونو میشناسی
میاد میاد یه روز میاد یه روز از اون دورا میاد
یه روز از اون دورای دور تو خواب مامورا میاد
مامورایی که مغرورن مامورایی که مامورن
خون میریزن خون می پاشن اما همیشه معذورن
شبکورایی که روز برا دشمنا شمشیر میزنن

خفاشایی که سایه ی خورشید و از دور میزنن

من نمی گم که مثل ماه تو آسمون منجلیه
فقط همینو میدونم خوابای اون مخملیه
معمولیه مثل ماها مثل راننده تاکسیا
مثل نگاه روشن و ساده ی بچه واکسیا
میاد میاد یه روز میاد یه روز از اون دورا میاد
مثل بهار از اونور کوچه ی مامورا میاد
شاپرکا پر بزنید صدا کنید صدا بدید
به این خونه به اون خونه خبر به آدما بدید
بگید که منتظر باشن دلا رو نذر او کنن
صحن و سرای چشما رو آب بزنن جارو کنن
عید و بهارمون میاد تو زوزه ی تیر فشنگ
با سیصد و سیزده سوار یه جمعه ی خوب قشنگ
« دکتر محمد حسین بهرامیان »

mahan7
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۷ بعد از ظهر
نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته ی من

چرا افسرده است این قلب پر سوز


ز جمع آشنایان می گریزم

به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

به بیمار دل خود می دهم گوش


گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم ویکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند


از این مردم که تا شعرم شنیدند

به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بد نام گفتند


دل من ای دل دیوانه من

که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدا را بس کن این دیوانگی ها

REAL LOVE
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۱ بعد از ظهر
از چشمهای من هیجان را گرفته اید
این روزها عجب خودتان را گرفته اید

با این سکوت و نگاه و غضب به چشم
حرف و کلام و دهان را گرفته اید

حرف بدی نمی زنم اما شما به فحش
از این غزل تمام بیان را گرفته اید

اردیبهشت نیست که اردی جهنم است
لبهای سرختان که دهان را گرفته اید

خانم جسارت است ببخشید یک سوال !
با اخمتان کجای جهان را گرفته اید ؟

خانم شما که درس نخواندید پس کجا ؟
کِی د کترای زخم زبان را گرفته اید ؟

خانم جواب نامه ندادید بس نبود ؟
دیگر جرا کبوترمان را گرفته اید ؟

خانم اجالتاًً برویم آخر غزل
نه اینکه وقت نیست امان را گرفته اید

اما به ما نیامده دل کندن از شما ...

REAL LOVE
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۶ بعد از ظهر
صبح بیتو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد
بیتو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد
بیتو میگویند تعطیل است کار عشقبازی
عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد
جغد بر ویرانه میخواند به انکار تو اما
خاک این ویرانهها بویی از آن گنجینه دارد
خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد
عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد
روی آنم نیست تا در آرزو دستی برآرم
ای خوش آن دستی که رنگ آبرو از پینه دارد
در هوای عاشقان پر میکشد با بیقراری
آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد
ناگهان قفل بزرگ تیرگی را میگشاید
آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد

قیصر امین پور

$...MoNiLi...$
۷ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۹ بعد از ظهر
من خودم را
چه سخت تحمل کردم
بی تو در
سرانجام تو
با هر نفس
...جانی باختم
با هر یاد تو
جانی گرفتم
چشم من چو
فانوس بی سوز
در انتظارت ،
آخرین سوسو را می زد

smart.b
۸ آبان ۱۳۸۹, ۰۹:۲۸ قبل از ظهر
پاییز را دوست دارم...بخاطر غریب و بی صدا آمدنشبخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اشبخاطر خش خش گوش نواز برگ هایشبخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزیبخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه هابخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش بخاطر شب های سرد و طولانی اشبخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی امبخاطر پیاده روی های شبانه امبخاطر سالها خاطرات پاییزی امبخاطر معصومیت کودکی امبخاطر نشاط نوجوانی امبخاطر تنهایی جوانی امبخاطر اولین نفس هایمبخاطر اولین گریه هایمبخاطر اولین خنده هایمبخاطر دوباره متولد شدنبخاطر رسیدن به نقطه شروع سفربخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راهبخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راهبخاطر غریبانه و بی صدا رفتنشپاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییزو من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

lilil
۸ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۴۳ بعد از ظهر
نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن
نه ز بند تو رهایی نه کنار تو نشستن
ای نگاه تو پناهم ! تو ندانی چه گناهی ست
خانه را پنجره بر مرغک طوفان زده بستن
تو مده پندم از این عشق که من دیر زمانی
خود به جان خواستم از دام تمنای تو رستن
دیدم از رشته ی جان دست گسستن بود آسان
لیک مشکل بود این رشته ی مهر تو گسستن
امشب اشک من ازرد و خدا را که چه ظلمی ست
ساقه ی خرم گلدان نگاه تو شکستن
سوی اشکم نگهت گرم خرامید و چه زیباست
آهوی وحشی و در چشمه ی روشن نگرستن

lilil
۸ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۰۲ بعد از ظهر
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت !
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت!
نخستین کلامی که دلهای ما را
به بوی خوش آشنائی سپرد و به مهمانی عشق برد

پر از مهر
بودی ، پر از نور بودم همه شوق بودی ، همه شور بودم

چه خوش لحظه هایی که دزدانه ، از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!
چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را به شرم و خموشی – نگفتیم و گفتیم!

دو آوای تنهای سرگشته بودیم
رها در گذرگاه هستی
به سوی هم از دورها پر گشودیم



(http://forum.p30parsi.com/showthread.php?t=2652&page=221#ixzz13pwxGYjb)

lilil
۸ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۵۹ بعد از ظهر
به کی حبس ابد می دهی؟
هنوز ستاره های بی رحم
به رویای نا تمامم چشمک تعارف می کنند
ماه ، غریبانه
فاصله را دید می زند
هیچ آشنایی اشکهایم را ندید
تراکم قطره های خونم جویباری شد
که به هر زمینی رسید خشکید
دیده ام گریان ولی گونه ام کویر
حرفی ندارم
چگونه فراموش کنم
آن روز هنگام غروب
باران ، پنجره اتاق را خیاطی می کرد
هر قطره اش که به شیشه می خورد
قلب زلالش هزار تکه می شد
نگاهم که به دوردست گره می خورد
دلم برای خاطره ای سوخت
که زیر خلوارها غصه مدفون است
آسمان رعدی زد و نعره ای کشید
تو دور شدی و من دور تر
پیچ جاده را که رد کردی
چشم سیاه مستم دیگر تورا ندید
دلهره ای می دوید درخیابان خیس
سنجاقکی جار زد: آتش گرفتم !!
و بند بند ذهنم پر شد از
شاخه خشک پیچک تنهایی
آن روز هرگز برایم شب نشد
چون غروبش سالها طول کشید
بارها بغض کردم
ولی نخواستم خطای این اشکهای منبسط را
گونه های مسیحایی ات به دل بگیرد
بعد از تو
کسی گریه ام را به شانه نگرفت
و روحم به اعماق زمین پر کشید
حالا که زمان آبستن آینده است
و درخت ، با شور و شوقی پوچ
انتظار آفتابی گرم در دلش یخ زده
ناچار بر سکوی کنار پنجره می نشینم
و غرق در کاغذی که با نام تو سیاه شده
هبوط غربت را به احترام صدا
یک قرن سکوت می کنم
همیشه به یادت هستم
شب هایی که حتی جغد ها هم خوابند
اگر باران می دانست معنی انتظار را
آن روز بی پروا
هرگز بر خیسی پنجره دامن نمی زد
و هنوز به قنوت گریه نرسیده سلامم نمی داد
ناگاه زمین چشمانم
در منظومه یادت سریع چرخید
دهانم طعم پوچی گرفت
درهای پنجره را تا انتها باز کردم
گیلاسم را پیش کشیدم
و ابر ، به سلامتی این همه تنهایی
شرابی برایم ریخت



(http://forum.p30parsi.com/showthread.php?t=2652&page=220#ixzz13qBRNYeG)

lilil
۸ آبان ۱۳۸۹, ۰۳:۰۵ بعد از ظهر
خاطرت آید که آن شب از جنگلها گذشتیم

بر تن سبز درختان یادگاری می نوشتیم

با من اندوه جدائی نمیدانی چه ها کرد

نفرین به دست سرنوشت تو را از من جدا کرد

بی تو برروی لبانم بوسه پژمرده گشته

بی تو از این زندگانی قلبم آزرده گشته

بی تو ای دنیای شادی دلم دریای درد است

چون کبوترهای غمگین نگاهم مات و سرد است

ای دلت دریاچه نور گر دلم را شکستی

خاطراتم را بیاد ار هر جا بی من نشستی



(http://forum.p30parsi.com/showthread.php?t=2652&page=231#ixzz13qCz9Zyz)

asal
۸ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۴۱ بعد از ظهر
من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم

که از من عاشق تر باشد

و از من مهربانتر برای تو

من تو را به کسی هدیه میدهم

که صدای تو را از هزار فرسخ راه دور


در خشم...در مهربانی...در دلتنگی

در هزار همهمه ی دنیا یکه و تنها بشناسد

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم

که راز آفتابگردان و تمام سخاوتهای عاشقانه ی این گل معصوم را بداند

و ترنم دلپذیر هر آهنگ،هر نجوای کوچک

برایش یک خاطره ی مشترک باشد

او باید از رنگین کمان چشمان تو

تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی ست

یا آن دلی که من برایش می میرم،

سرد و بارانی ست

ای بهانه ی زنده بودنم...

تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم

که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو،

باز هم با دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد

همانطور عاشق

همانطور مبهوت جمال و وقار بی مثال

آیا کسی پیدا خواهد شد از من عاشق تر

و از من مهربانتر برای تو؟؟!

تو را سخاوتمندانه ،با دنیایی حسرت،

خواهم بخشید

و او را که از من عاشق تر است،

هزار بار خواهم بوسید!...

R ! R a
۸ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۱۲ بعد از ظهر
شب است


شبي آرام و باران خورده و تاريك


كنار شهر بي غم خفته غمگين كلبه اي مهجور


فغانهاي سگي ولگرد مي آيد به گوش از دور


به كرداري كه گويي ميشود نزديك


درون كومه اي كز سقف پيرش ميتراود گاه و بيگه قطره هايي زرد


زني با كودكش خوابيده در آرامشي دلخواه


دود بر چهرهي او گاه لبخندي


كه گويد داستان از باغ رؤياي خوش آيندي


نشسته شوهرش بيدار، ميگويد به خود در ساكت پر درد


گذشت امروز، فردا را چه بايد كرد ؟



كنار دخمه ي غمگين


سگي با استخواني خشك سرگرم است


دو عابر در سكوت كوچه ميگويند و ميخندند


دل و سرشان به مي، يا گرمي انگيزي دگر گرم است



شب است


شبي بيرحم و روح آسوده، اما با سحر نزديك


نميگريد دگر در دخمه سقف پير


و ليكن چون شكست استخواني خشك


به دندان سگي بيمار و از جان سير


زني در خواب مي گريد


نشسته شوهرش بيدار


خيالش خسته، چشمش تار





مهدي اخوان ثالث

$...MoNiLi...$
۸ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۱۹ بعد از ظهر
صداي تكِ تكِ ساعت، دگر نميآيد
نباش منتظرش! رهگذر، نميآيد
نميشود به خدا باورم، كه ميگويند:
مسافر تو دگر از سفر نميآيد...
مگو ترانه بخوان و مگو غزل بـِسُراي
......چرا كه با غزل من هم دگر نميآيد
بنال اي دل عاشق، كه خوب ميدانم
تو را نموده فراموش اگر نميآيد
در انتظار، دل من، نباش، بيهوده!
چرا كه هست يقينم، دگر نميآيد

$...MoNiLi...$
۸ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۲۰ بعد از ظهر
ديگر برايم فرقي نميکند...
حتي اگر تو با کولهباري از عشق بيايي و در خانه قلبم را بزني، جوابي برايت ندارم. بين تو و همه آن غريبهها در نظرم فرقي نيست.
جلوتر بيا... خوب نگاهم کن....
...اين چهره خسته را يادت ميايد؟
حالا برو

$...MoNiLi...$
۸ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۲۵ بعد از ظهر
لحظه
ها می گذرد
با تو که هستم گذرد
عاشقی با همه ی خوب و بدش می گذرد
لحظه ها
...ی گذرنده
همگی خاطره ای بیش نبود
و درون دل من جز عاشقی هیچ نبود
من تو
را می خواهم
ای که در رویایی
با لباسی آبی
با صدایت انگار تن عاشق تو می
لرزد
در دل همهمه ی ثانیه ها
عقربه می رقصد
ساعتی بگذشته
با تمام
فریاد
قلب من می گوید : من تو را از امید همگان می خواهم
از خدای بی کسان
می خواهم ازاهورای دل سوته دلان می خواهم از خدا می خواهم

R ! R a
۸ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۳۲ بعد از ظهر
باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمناي دو دوست.
آزمون بود و تماشاي دو عشق.

در زماني که چو کبک ،
خنده ميزد "شيرين"
تيشه ميزد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس...
نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد

کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسي ريختن است!

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن خواه با کوه در آويختن است .

رمز شيريني اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين،
بينهايت زيباست...

آن که آموخت به ما درس محبت ميخواست :
جان چراغان کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي...
تب و تابي بودت هر نفسي...
به وصالي برسي يا نرسي.

REAL LOVE
۸ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۳ بعد از ظهر
پاسی از شب رفته بود و برف می بارید
چون پر افشانی پر پهای هزار افسانه ی از یادها رفته
باد چونان آمری مأمور و ناپیدا
بس پریشان حكمها می راند مجنون وار
بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته
برف می بارید و ما خاموش
فار غ از تشویش
نرم نرمك راه می رفتیم
كوچه باغ ساكتی در پیش
هر به گامی چند گویی در مسیر ما چراغی بود
زاد سروی را به پیشانی

با فروغی غالبا افسرده و كم رنگ
گمشده در ظلمت این برف كجبار زمستانی
برف می بارید و ما آرام
گاه تنها ، گاه با هم ، راه می رفتیم
چه شكایتهای غمگینی كه می كردیم
با حكایتهای شیرینی كه می گفتیم
هیچ كس از ما نمی دانست
كز كدامین لحظه ی شب كرده بود این بادبرف آغاز
هم نمی دانست كاین راه خم اند خم
به كجامان میكشاند باز
برف می بارید و پیش از ما
دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود
زیر این كج بار خامشبار ،از این راه
رفته بودندو نشان پایهایشان بود

پاسی از شب رفته بود و همرهان بی شمار ما
گاه شنگ و شاد و بی پروا
گاه گویی بیمناك از آبكند وحشتی پنهان
جای پا جویان
زیر این غمبار ، درهمبار
سر به زیر افكنده و خاموش
راه می رفتند
وز قدمهایی كه پیش از این
رفته بود این راه را ،افسانه می گفتند
من بسان بره گرگی شیر مست ، آزاده و آزاد
می سپردم راه و در هر گام
گرم می خواندم سرودی تر
می فرستادم درودی شاد
این نثار شاهوار آسمانی را
كه به هر سو بود و بر هر سر
راه بود و راه
این هر جایی افتاده این همزاد پای آدم خاكی
برف بود و برف این آشوفته پیغام این پیغام سرد پیری و پاكی
و سكوت ساكت آرام
كه غم آور بود و بی فرجام
راه می رفتم و من با خویشتن گهگاه می گفتم
كو ببینم ، لولی ای لولی
این تویی آیا بدین شنگی و شنگولی
سالك این راه پر هول و دراز آهنگ ؟
و من بودم
كه بدین سان خستگی نشناس
چشم و دل هشیار
گوش خوابانده به دیوار سكوت ، از بهر نرمك سیلی صوتی
می سپردم راه و خوش بی خویشتن بودم

اینك از زیر چراغی می گذشتیم ، آبگون نورش
مرده دل نزدیكش و دورش
و در این هنگام من دیدم
بر درخت گوژپشتی برگ و بارش برف
همنشین و غمگسارش برف
مانده دور از كاروان كوچ
لك لك اندوهگین با خویش می زد حرف
بیكران وحشت انگیزی ست
وین سكوت پیر ساكت نیز
هیچ پیغامی نمی آرد
پشت ناپیدایی آن دورها شاید
گرمی و نور و نوا باشد
بال گرم آشنا باشد
لیك من ، افسوس
مانده از ره سالخوردی سخت تنهایم
ناتوانیهام چون زنجیر بر پایم
ور به دشواری و شوق آغوش بگشایم به روی باد
همچو پروانه ی شكسته ی آسبادی كهنه و متروك
هیچ چرخی را نگرداند نشاط بال و پرهایم
آسمان تنگ است و بی روزن
بر زمین هم برف پوشانده ست رد پای كاروانها را
عرصه ی سردرگمی هامانده و بی در كجاییها
باد چون باران سوزن ، آب چون آهن
بی نشانیها فرو برده نشانها را
یاد باد ایام سرشار برومندی
و نشاط یكه پروازی
كه چه بشكوه و چه شیرین بود
كس نه جایی جسته پیش از من
من نه راهی رفته بعد از كس
بی نیاز از خفت آیین و ره جستن
آن كه من در می نوشتم ، راه
و آن كه من می كردم ، آیین بود
اینك اما ، آه
ای شب سنگین دل نامرد
لك لك اندوهگین با خلوت خود درد دل می كرد
باز می رفتیم و می بارید
جای پا جویان
هر كه پیش پای خود می دید
من ولی دیگر
شنگی و شنگولیم مرده
چابكیهام از درنگی سرد آزرده
شرمگین از رد پاهایی
كه بر آنها می نهادم پای
گاهگه با خویش می گفتم
كی جدا خواهی شد از این گله های پیشواشان بز ؟
كی دلیرت را درفش آسا فرستی پیش
تا گذارد جای پای از خویش ؟

همچنان غمبار درهمبار می بارید
من ولیكن باز
شادمان بودم
دیگر اكنون از بزان و گوسپندان پرت
خویشتن هم گله بودم هم شبان بودم
بر بسیط برف پوش خلوت و هموار
تك و تنها با درفش خویش ، خوش خوش پیش می رفتم
زیر پایم برفهای پاك و دوشیزه
قژفژی خوش داشت
پام بذر نقش بكرش را
هر قدم در برفها می كاشت
شهر بكری برگرفتن از گل گنجینه های راز
هر قدم از خویش نقش تازه ای هشتن
چه خدایانه غروری در دلم می كشت و می انباشت

خوب یادم نیست
تا كجاها رفته بودم ، خوب یادم نیست
این ، كه فریادی شنیدم ، یا هوس كردم
كه كنم رو باز پس ، رو باز پس كردم
پیش چشمم خفته اینك راه پیموده
پهندشت برف پوشی راه من بود
گامهای من بر آن نقش من افزوده
چند گامی بازگشتم ، برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها تازه بود اما
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها دیده می شد ، لیك
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها باز هم گویی
دیده می شد لیك
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
برف می بارید ، می بارید ، می بارید
جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست

mahan7
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۲ قبل از ظهر
من به بی سامانی

باد را می مانم

من به سرگردانی

ابر را می مانم


من به آراستگی خندیدم !

منِ ژولیده به آراستگی خندیدم


سنگ طفلی ، اما !

خواب نوشینِ کبوترها را در لانه می آشفت


قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهیدستی مرد ! "

ابر باور می کرد


من در آیینه رُخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه می بینم ، می بینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

math
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۷ قبل از ظهر
نان ماشینی
آسمان تعطیل است
بادها بیکارند
ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد
دستمالی خیس
روی پیشانی تب دار بیابان بکشم
دستمالم را اما افسوس
نان ماشینی
در تصرف دارد!!
......
......
......
آبروی ده ما را بردند!

قيصر امين پور :-53-::-53-::-53-::-53-:

REAL LOVE
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۶ قبل از ظهر
زندگی با ماجراهای فراوانش،

ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و در هم باف

ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست؛

چیست اما ساده تر از این، که در باطن

تار و پود هیچی و پوچی هم آهنگ است؟



من بگویم، یا تو می گویی

هیچ جز این نیست؟»

تو بگویی یا نگویی، نشنود او جز صدای خویش.

«ماجراها» گوید، اما نقش هر کس را

می نگارد، یا می انگارد،

بیش تر با طرح و رنگ ماجرای خویش..

- « هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟

یک فریب ساده و کوچک.

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد..

هر حکایت دارد آغازی و انجامی،

جز حدیث رنج انسان،غربت انسان

آه! گویی هرگز این غمگین حکایت را

هر چها باشد، نهایت نیست..

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده کوچک

آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست

بی گمان باید همین باشد.

ماجرا چندان مفصل نیست، اصلا ماجرایی نیست.

راست می گوید که می گوید

« یک فریب ساده کوچک »

من که باور کرده ام، باید همین باشد..

هی فلانی! شاتقی بی شک تو حق داری.

راست می گویی، بگو آنها که می گفتی.

باز آگاهم کن از آنها که آگاهی

از فریب، از زندگی، از عشق

هر چه می خواهی بگو، از هر چه می خواهی..

گفت: چه بگویم، چی بگویم، آه!

به چراغ روز و محراب شب و موی بتم طاووس

من زندگی را دوست می دارم

مرگ را دشمن؛

وای! اما با که باید گفت این، من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن؟!

دیده ای بسیار و می بینی

می وزد بادی، پری را می برد با خویش،

از کجا؟ از کیست؟

هرگز این پرسیده ای از باد؟

به کجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست؟

خواه غمگین باش، خواه شاد

باد بسیار است و پر بسیار، یعنی این عبث جاری ست.

آه! باری بس کنم دیگر

هر چه خواهی کن، تو خود دانی

گر عبث، یا هر چه باشد چند و چون،

این است و جز این نیست.

مرگ گوید: هوم! چه بیهوده!

زندگی می گوید: اما باز باید زیست،

باید زیست،

باید زیست!...

SaRa
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۰ قبل از ظهر
گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن
گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغلهاي نيست
فتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله اي نيست

REAL LOVE
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۴ قبل از ظهر
بیا که بر سر آنم که پیش پای تو میرم
ازین چه خوش ترم ای جان که من برای تو میرم

ز دست هجر تو جان می برم به حسرت روزی
که تو ز راه بیایی و من به پای تو میرم

بسوخت مردم بیگانه را به حالت من دل
چنین که پیش دل دیر آشنای تو میرم

ز پا فتادم و در سر هوای روی تو دارم
مرا بکشتی و من دست بر دعای تو میرم

یکی هر آنچه توانی جفا به سایه ی بی دل
مرا ز عشق تو این بس که در وفای تو میرم

SaRa
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۶ قبل از ظهر
اگه تو از پيشم بري سر به بيابون مي ذارم
هر چي گل شقايقه رو خاك مجنون مي ذارم
اگه تو از پيشم بري من خودم و گم مي كنم
به عمر تو رو شرمنده حرفاي مردم مي كنم
اگه تو از پيشم بري دل رو به دريا مي زنم
غرور خورشيد و با برف آرزوها مي شكنم
اگه تو از پيشم بري كار من آوارگيه
خلاصه شو واست بگم كه آخر زندگيه
اگه بري شكايت تو رو به دريا ميكنم
شقايقاي عالم و من بي تو رسوا ميكنم
اگه تو از پيشم بري زندگي خاكستريه
فرداش يكي خبر مي ده دلت پيش ديگريه
اگه تو از پيشم بري شمعدونيا دق ميكنن
شكايت چشم تو رو به مررغ عاشق ميكنن
اگه بري پرستوها از زندگيشون سير ميشن
آهوا توي دام صياداي پير اسير مي شن
اگه بري دريا پر از اشك و نياز ماهياس
شباي شهرمون مثه چشماي عاشقت سياس
اگه بري يه شب تو خواب دريا رو آتيش مي زنم
نردبون آسمون و با هر چي نوره مي شكنم
اگه بري پروانه ها شمعا رو خاموشن ميكنن
قنرياي قفسي دل و فراموش ميكنن
اگه بري پلك گلا از غم عشق تو تره
يكي مثه من دلش از چشماي تو بي خبره
اگه تو از پيشم بري پنجرمون بسته ميشه
يه دل با صد تا آرزو از زندگي خسته ميشه
اگه بري مجنون ديگه از من و تو نميگذره
نرو بذار ببينمت باز از كنار پنجره
اگه بري من مي مونم با بازي هاي سرنوشت
كه من رو تو دوزخ گذاشت ترو فرستاد به بهشت
اگه بري به آسمون شب شكايت ميكنم
يه شب مي شينم با خدا تا صبح خلوت ميكنم
اگه بري پرنده ها بر نمي گردن به لونه
بي تو كدوم پرنده اي راه خودش رو مي دونه
اگه تو از پشم بري تو ابرا غوغا ميكنم
براي مردن گلا بهونه پيدا ميكنم
اگه تو از پيشم بري ياسا ترك بر ميدارن
شبنما رو گل رز مگه حتي طاقت ميارن
اگه بري مردم منو به هم ديگه نشون مي دن
مي پرسن از همديگه كه چي راجع من شنيدن
اگه بري همه ميگن عشق من و تو هوسه
بمون با هم نشون بديم كه عشق ما مقدسه
اگه بري مي لرزه فرهاد و ستون بيستون
به خاطر اونم شده تو تا ابد پيشم بمون
اگه بري مي گن ديدي اين آخر و عاقبتش
ما هيچ كدوم و نمي خوايم نه رنج و ئنه محبتش
اگه بري نمي دونن شايد واست خوشبختيه
نمي دونن لذتت بعضي خوشيا تو سختيه
اگر چه وقتي تو بري ديگه من و نمي بيني
اگه بخواي هم مي بايد تا فصل محشر بشيني
اما تورو جوون خودت كه از همه عزيزتري
با يك نگاهت منو تا اوون ور دنيا مي بري
اگه ميشه بري يه جا به آرزوهات برسي
يا كه دور از چشماي من قلب تو دادي به كسي
برو منم با يد تو زندگي رو سر ميكنم
گاهي به اشتياق تو قلبم و پر پر ميكنم
عيدا كه شد عشق تو رو تو قلب هفت سين مي چينم
با اينكه رفتي باز تو رو كنار هفت سين مي بينم
غصه نخور دنياي ما سمبل بي وفاييه
هر چي من و تو مي كشيم تقصير آشناييه
راستي اگه بخواي بري اين جوري طاقت مي يارم
خودم بايد دست تو رو دست غربت بذارم
اگه بري دنبال تو ميام تا اوج آسمون
اون وقت مي بينم همه رو پس تو نرو پيشم بمون
دلت مي خواد اگه يه روز بدون من مي رفتي يه جا
دنبال مهربونيات آواره شم تو كوچه ها
اگه بري يه وقت مي آي مي بيني مريم نداري
اون وقت بايد دسته گل و رو خاك مريم بذاري
اگه بري بيداي مجنون و پريشون مي كنم
سقف دل و بر سر آرزوها ويرون ميكنم
اگه بري اينجا يه دل بمون كه صاحب اون مريمه
اگه بري دعاي من بازم مي ياد پشت سرت
من به فداي تو و عشق تو و فكر سفرت

REAL LOVE
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۲ قبل از ظهر
حالا که لکنتت
در باد به خود می پیچد
و نیمی از اندام زن..
چون پیراهنی در باد
بر تن ماه می رود
پشت درهای بستهی ستارهای در کنار سیاهیِهمزادش
نشستهام
و به لحظهی آن انفجار بزرگ مینگرم
امسالِ تنهاییات
بر تو و انگشتانت.. که خط می کشند بر عبور ابرناكيمان
تا ما واژه ها را از درون دیواركهاي سنگي برداریم
خجسته باد
خجسته باد اين تنهايي

SaRa
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۷ قبل از ظهر
زندگي پر از سواله مي دونم
رسيدن به تو خياله مي دونم
تو ميگي يه روزي مال من ميشي
اما موندت محاله مي دونم
تو ميگي شبا دعامون مي كني
چشمه چات زلاله مي دونم
توي آسمون سرنوشت ما
ماه كاملمهلاله مي دونم
تو ميگي پرنده شيم بريم هوا
غصه ما دو تا باله مي دونم
چشم من پر از غم نبودنت
دل تو پر از ملاله مي دونم
طاقتم ديگه داره تموم ميشه
صبر تو رو به زواله مي دونم
آره مي ري و نمي پرسي كه اين
دل عاشق در چه حاله مي دونم

REAL LOVE
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۸ قبل از ظهر
بوی عیدی، بوی توپ، ...بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی، وسط سفرهی نو
بوی خوب نعنا ترخون سر پیچ کوچهها
[بوی یاس جانماز ترمۀ مادر بزرگ]
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکهی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخوردهی لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم

فکر قاشق زدن یک دختر چادر سیاه
[فکر قاشق زدن دختر ناز چشم سیاه]
شوق یک خیز بلند از روی بُتههای نور
برق کفش جفت شده تو گنجهها
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم

بازی الک دولک تو کوچهها
[عشق یک ستاره ساختن با دولک]
ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه
بوی یک لاله عباسی که خشک شده لای کتاب
[بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب]
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم

[بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری
شبِ جمعه، پی فانوس، توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی، هوس یه آبتنی
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم]
شهريار قنبري

SaRa
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۰ قبل از ظهر
و حدس مي زنم شبي مرا جواب ميكني
و قصر كوچك دل مرا خراب ميكني
سر قرار عاشقي هميشه دير كرده اي
ولي براي رفتنت عجب شتاب ميكني
من از كنار پنجره تو را نگاه ميكنم
و تو به نامديگري مرا خطاب مي كني
چه ساده در ازاي يك نگاه پاك و ماندني
هزار مرتبه مرا ز خجلت آب ميكني
به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام
تو كمتر از غريبه اي مرا حساب ميكني
و كاش گفته بودي از همان نگاه اولت
كه بعد من دوباره دوست انتخاب مي كني

REAL LOVE
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۲ قبل از ظهر
از گفتن بيم دارم
هواي خنك را براي خودم ممنوع كردهام
گمان مي كنم صدايي نيست
پنجرهاي نيست
و تصويري باراني
كه در آن بتوان
چشمهاي خيس ... را پنهان كرد
و صداي باران را به او بازگرداند
هم نيست
حتي در آينه انگار كسي نيست!
حالا ديگر
از صداي گوجههاي خرد شدهي درون سالاد
بدم مي آيد
و از برق لبخند سس مايونز
متنفرم
و نالههايي كه از ليوان شير مي شنوم
ديوانهام مي كند
كتابهايم را پخش كردهام در اتاقها
تا با هم، هم صدا نشوند
مي خواهم كفشهايم را بي محل كنم
تا به ارادهي خود از من دور شوند
از پشت نقشهي جغرافيا
صداي شهوت نشخوار به گوش مي رسد
باور كن
در خيابان هيچكس نيست
و بزغالهها و گرگها
تمام زمين را فراگرفتهاند
حالا من
زنجيرك پشت در را مي اندازم
لبخندم را جفت مي كنم
تنهائيم را روي بالشي بي ريا پهن مي كنم
و در شب خود
با تقلاي بسيار
به تاريكي فرو مي روم
شب...
به خير

SaRa
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۴ قبل از ظهر
امشب تمام خويش را از غصه پرپر ميكنم
گلدان زرد ياد را با تو معطر ميكنم
تو رفته اي و رفتنت يك اتفاق ساده نيست
ناچار اين پرواز را اين بار باور ميكنم
يك عهد بستم با خودم وقتي بيايي پيش من
يه احترام رجعتت من ناز كمتر مي كنم
يك شب اگر گفتي برو ديگر ز دستت خسته ام
آن شب براي خلوتت يك فكر ديگر ميكنم
صحن نگاهت را به روي اشتياقم باز كن
من هم ضريح عشق را غرق كبوتر ميكنم
شعريست باغ چشم تو غرق سكوت و آرزو
يك روز من اين شعر را تا آخر از بر ميكنم
گر چه شكستي عهد را مثل غرور ترد من
اما چنان ديوانه ام كه با غمت سر ميكنم
زيبا خدا پشت و پناه چشمهاي عاشقت
با اشك و تكرار و دعا راه تو را تر ميكنم

SaRa
۹ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۰۱ قبل از ظهر
حافظ كنار عكس تو من باز نيت ميكنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت ميكنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمي دانم چرا
دارم به اين بد قوليت ديريست عادت ميكنم
چه ارتباط ساده اي بين من و تقدير هست
تقدير و ويران ميكند من هم مرمت مي كنم
در اشتباهي نازنين تو فكر كردي اين چنين
من دارم از چشمان زيبايت شكايت مي كنم
نه مهربان من بدان بي لطف چشم عاشقت
هر جاي دنيا كه روم احساس غربت مي كنم
بر روي باغ شانه ات هر وقت اندوهي نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شركت ميكنم
يك شادي كوچك اگر از روي بام دل گذشت
هر چند اندك باشد آن را با تو قسمت ميكنم
خسته شدي از شعر من زيبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت ميكنم

asal
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۱ قبل از ظهر
فکر تو،عایق سرمای من است...

فکر کردم به صمیمیت تو،

گرم شدم

خنده کن!

خنده!!که با خنده ی تو،

آفتاب از ته دل می خندد...

شرم در چهره ی من داشت شقایق می کاشت

سفره انداخته بودیم و کنارش،

با هم دوستی می خوردیم

حرف تو سنگ بزرگی جلوی پای زمستان انداخت

باز هم حرف بزن!

mary1
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۶ قبل از ظهر
كاش چون پائيز بودم....كاش چوت پائيز بودم


كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم


برگهاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد


آفتاب ديدگانم سرد مي شد



آسمان سينه ام پر درد مي شد


ناگهان طوفان اندوهي بجانم چنگ مي زد


اشكهايم، همچو باران


دامنم را رنگ مي زد



ده....چه زيبا بود اگر پائيز بودم


وحشي و پر شور و رنگ اميز بودم


شاعري در چشم من مي خواند...شعري آسماني


در كنارم قلب عاشق شعله مي زد


در شرار آتش دردي نهاني


تغمه ي من...


همچو آواي نسيم پرشكسته


عطر غم مي ريخت بر دلهاي خسته


پيش رويم...


چهره ي تلخ زمستان جواني


پشت سر...


منزلگه اندوه و درد و بد گماني


كاش چون پائيز بودم...كاش چون پائيز بودم

Babak
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۶ قبل از ظهر
ياران زچه رو رشته الفت بگسستند....عهدي كه روا بود دگر باره نبستند.
اين مردمكان از سر انديشه نديدند......كين بيخردان حرمت انسان بشكستند..
مارا دگر از طعنه دشمن گله اي نيست... كان عهد كه بستيم رفيقان بشكستند.
اي قافله سالار كجايي كه ببيني ...دزدان همگي همره اين قافله هستند.
دردا ،در گنجينه به ماران بگشودند ...افسوس كه بر دوست ره خانه ببستند...

REAL LOVE
۹ آبان ۱۳۸۹, ۰۴:۴۸ بعد از ظهر
گناه چشم تو ...یا ...نه! گناه عکاس است
که این چنین به نگاهت دچار و حساس است

و مدتی است که هنگام دیدن چشمت
"اعوذ بالله"او "قل اعوذ بالناس "است

برای رستن او از جهنم و آتش
پل صراط نگاهت ملاک و مقیاس است

تمام اهل زمین را جهنمی کردی
که آیه آیه ی چشمت "یوسوس الناس "است

تمام شهر از ایمان به کفر برگشتند
گناه چشم تو حالا به پای عکاس است؟

منصوره فیروزی

REAL LOVE
۹ آبان ۱۳۸۹, ۰۹:۳۷ بعد از ظهر
در خیابان ها
با متانت راه می رویم
با رعایت آداب
نشان می دهیم که خوشبختیم
اما این طور نیست
واین رژه
رژه ای است شبیه فرار
یعنی ما
آرام و منظم
از حقیقت خود می گریزیم.
"رسول یونان"

sa.twilight
۹ آبان ۱۳۸۹, ۰۹:۴۹ بعد از ظهر
شعرهايم ترانه نيست
حرف عاشقانه نيست
آواز خوش هزاره نيست
شعرهايم همه درد است و اين درد، بهانه نيست
شعرهايم رنگ ندارد، ... وزن و آهنگ ندارد
گفته بودم شعر من ترانه نيست
پاييز است و هرگز بهاره نيست
شعرهايم دردهاي كهنه است
دردي كه هرگز غريبه نيست
شعرهايم هرچه هست از خوب از بد
بهترين از اين برايم سرايه نيست

REAL LOVE
۹ آبان ۱۳۸۹, ۰۹:۵۳ بعد از ظهر
هميشه حرف تو، يك خط سكوت طولاني
و سهم شعر من از تو حروف باراني
تمام مردم دنيا هميشه پرسيدند :
تو از كدام تمدن؟!كدام عرفاني ؟!
و كي سرود عدالت شنيده خواهد شد ؟
كه روزگار اسير است دست يك جاني
گناه و ظلم، زمين را چه زود مي بلعند
جهان ،مسافر مرگ است –رو به ويراني-
تمام مردم دنيا اسير و در بندند
زمين به حكم خدايان كفر، زنداني
در اين زمان كه زمين از گناه مي نالد
تو در ميانه ي ابر حضور، پنهاني !
بيا اميد خدا و جهانيان !تا كي
زمين اسير بماند ميان دالاني –
كه از تجمع وحشت و مرگ لبريز است
بيا طلوع خدا در غروب طوفاني !
***
غزل تمام شد اينجا ،بيا نه تنها من
كه نسل حضرت آدم (ع) شدند قرباني
بيا طلوع كن اينجا ،كسي نمي پرسد :
تو از كدام تمدن ؟!كدام عرفاني؟!
***
.....................................
.....................................
هنوز حرف تو يك خط سكوت طولاني
و سهم شعر زمانه دو خط پريشاني

منصوره فیروزی

sa.twilight
۹ آبان ۱۳۸۹, ۰۹:۵۵ بعد از ظهر
سالها رفته از آن روز که رفتی اما
یاد تو یک نظر از خاطر من دور نشد
چشم من خواست که بی نور شود دور از تو
کور شد چشم،ولی چشم دلم کور نشد
سالها رفت و تو رفتی و دلت بازنگشت
غم ز من دور نشد،قلب تو رنجورنشد
باغ چشمان من از دیدن تو سبز نشد
دل دریایی تو شور نزد، شور نشد...

REAL LOVE
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۰۸ بعد از ظهر
من صخره ام كه درد مرا خرد كرده است
اين باد هرزه گرد مرا خرد كرده است
در بر كشيده اند پريشاني مرا
خط مي زنند صفحه ي پيشاني مرا
ساحل چقدر دور ،كرانه چقدر دور
قيد زمان چقدر؟ زمانه چقدر دور
قيد زمان بزرگترين موانع است
دنيا به درك غيبت خورشيد قانع است
با من بگو كه چشم تو – درياي من – كجاست ؟
در موج كوب ساحل تو جاي من كجاست؟
اين انتظار تلخ به جايي نمي رسد
اين ناخدا به هيچ خدايي نمي رسد
تا چشم كار مي كند اينجا فقط غم است
اينجا جهنم است برايم ،جهنم است
دنياي ننگ پر شده از دشنه ي ستيز
اصرار مي كنم كه در اين عصر برنخيز
ما ظاهرا فراق تو را زار مي زنيم
اندوه و اشتياق تو را زار مي زنيم
اما مرام گردنه گيران فراق نيست
ديگر براي آمدنت اشتياق نيست
ما شاعران بي سر و بي دست كيستيم ؟
هرگز رفيق راه قيام تو نيستيم
ما تاجران شعر تو را سود برده ايم
"اي غائب از نظر به خدايت سپرده ايم "
خون غروب ريخته در شيشه ي طلوع
خورشيد ناپديد در انديشه ي طلوع
در اين شب فراق به راهت نشسته ايم
در كوچه بي چراغ به راهت نشسته ايم
ديگر كسي به رد عبورت نمي رسد
اين ظلمت شبانه به نورت نمي رسد
ما بي تو آه !جان و جهان را نخواستيم
اين شهر خالي از هيجان را نخواستيم
بوي خيانت از در و ديوار مي رسد
اين كربلاست اينكه به تكرار مي رسد
اي مرد- اي برادر اكنون آفتاب –
در كربلا نريخت مگر خون آفتاب؟
بوي فريب مي دهد اينجا سلاممان
خنجر كشيده ايم برايت تماممان
اي مرد! سالهاست غريبانه مي روي
با كوله بار دغدغه بر شانه مي روي
اي مرد! اي برادر هابيل !دور باش
از دشنه هاي اين همه قابيل دور باش
اي حسرت رها شده در كيسه هاي شهر
روياي آسماني قديسه هاي شهر
گفتي كه مي رسي از راه آسمان
با سفره اي عدالت و با كيسه هاي نان
تا كي به اين اميد به پايت بايستند
مردم گرسنه اند به ياد تو نيستند
وامانده است در تب اين راه پايشان
سر باز كرده است همه زخم هايشان
اين حسرت و حماسه به جايي نمي رسد
دستان استغاثه به جايي نمي رسد
اين دست ها به قبضه ي شمشير شد نيا
ديگر براي آمدنت دير شد نيا
دنياي تنگ پر شده از دشنه ي ستيز
اصرار مي كنم كه در اين عصر بر نخيز!

REAL LOVE
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۲۸ بعد از ظهر
من را به جرم خنده مجازات کرده ای
وقتی پلان شادیمان کات کرده ای

یک من عسل کنار تو و خوردنی نشد
آن اخم های تلخ که خیرات کرده ای

گفتم بیا و روی سر ما قدم گذار
اسکیت های روی چمن پات کرده ای

از اسب انتقام سیاهت پیاده شو
حرکت نکن که شاه مرا مات کرده ای

گفتی نخند دوره ی خنده تمام شد
من را به جرم خنده مجازات کرده ای

SaRa
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۰ بعد از ظهر
ميان آبشارخاطراتم كنار بوته هاي گل نمي نشينم
هميشه آرزو كردم كه رنگ نگاه بوته گل را ببينم
هميشه آرزو كردم كه روزي براي لحظه اي نقاش باشم
هميشه آرزويم بوده رويا وليكن يك زمان ايكاش باشم
هميشه اين سوالم بوده مادر كه رنگ لاله ها يعني چه رنگي
هميشه گفته بودي باغ سبز ولي رنگ خدا يعني چه رنگي
نگاه مادرم چون ياس مي شد به پرسشهاي منلبخند مي زد
زماني رنگ سرخ لاله ها را به دنياي دلم پيوند م يزد
ولي من باز مي پرسيدم از او كه منظورت ز آبي چيست مادر
هما رنگي كه گفتي دنگ درياست همان رنگي كه گشته چشم از او تر
ز اقيانوس بي طوفان چشمش صداي اشك ها را مي شنيدم
در آن هنگام در باغ تخيل رخ زيباي او را ميكشيدم
نگاهي سرخ اشكي آسماني دوچشماني به رنگ ارغواني
ولي من هر چه نقاشي كشيدم همه تصويري از روياي او بود
و شايد چند خطي كه نوشتم همه يك قطره از درياي او بود
معلم آن زمان كه عاشقانه كنار حرفهايت مي نشينم
هميشه آرزو كردم كه روزي نگاه مهربانت را ببينم
ببينم كه كدامين ديدگاني مرا با حس ديدن آشنا كرد
كه دستان مرا تا اوج برد مرا از دور با چشمش صدا كرد
ببينم كه چه كس راگ شفق را به چشمان وجود من نشان داد
ببينم كه كدامين مهرباني غبار غم رويايم تكان داد
اگر چه من نگاهت را نديدم ولي زيباييت را ميشناسيم
صداي موج روحت را ستاره دل درياييت را ميشناسم
ز تو آموختم نقاشي عشق ز تو احساس را ترسم كردم
ز تب نور اميد و موج دل را ميان غنچه ها تقسيم كردم
ولي من با مرور خاطراتم به اوج آرزوهايم رسيدم
هم اينك لحظه اي نقاش هستم معلم را و مادر ا كشيدم
ولي نقاش من كاغذي نيست براي رسم ابزاري ندارم
كمي احساس را با جرعه اي عشق به روي برگ ياسي مي گذارم
دل نقاشيم تفسير روياست چرا تفسير يك رويا نباشيم
چرا رنگ غروبي سرخ باشيم چرا چون آبي دريا نباشيم
اگر چه گشت شعرم بس مطول ولي نقاشيم را قاب كردم
سحر شد خاطراتم نيز رفتند دوباره من زمان را خواب كردم

REAL LOVE
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۵ بعد از ظهر
کم کم میان خاطره ها خواب می شوی
مانند نقش منظره در قاب می شوی

یک روز تو عزیز دل ما شدی ولی
در قعر چاه فاصله پرتاب می شوی

پروانه های عاشق تو گر گرفته اند
نم نم میان آتش خود آب می شوی

زیبا و با شکوهی و تنها و پرغرور
نیلوفری و لایق مرداب می شوی

مثل تمام عمر گذشته نوشتمت
کم کم میان خاطره ها خواب می شوی

SaRa
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۵ بعد از ظهر
تو از جنس احساس يك بوته نسرين
تو با چكه هاي شفق آشنايي
تو سر فصل لبخند هر برگ ياسي
ير پژواك سرخ صدايي
تو رنگين كماني ز چشمان موجي
تو رمز رسيدن به اوج خدايي
تو در شهر روياييم كلبه دل
تو يك قصه از .اژه ابتدايي
تو از آه يك ابر مرطوب و تنها
تو باراني از سرزمين وفايي
ترا مثل چشمان خود مي شناسم
اگر چه ز مژگان چشمم جدايي
تو يك جرعه از ژاله چشم يك گل
تو تعبيري از وسعت انتهايي
تو گيسوي زرين يك بيد مجنون
تو با راز قلب صدف آشنايي
تو امضايي از بال سرخ پرستو
تو يك ترجمه از كتاب صفايي
تو با قايقي از بلور گل بخ
رسيدي به شهري پر از روشنايي
تو با درد سرخ شكستن همآوا
تو صندوقچه امني از رازهايي
تو از مهرباني كتابي نوشتي
كه آغاز آن بودن شعر رهايي
تو در شهر آيينه ها مي نشيني
تو بر زخم سرخ شقايق دوايي
تو تكثير يك آيه از قامت سبزه هايي
تو موسيقي كوچ يك قوي تنها
تو شعري به رنگ سحر مي سرايي
تو تكراري از آرزوهاي موجي
تو شهدي به شيريني يك دعايي
تو در جهان يك شمع سوزان نهاني
تو چون پنجره شاهدي بي صدايي
تو آموزگار دبستان عشقي
تو دفترچه خاطرات صبايي
تو در سوز سرخ مناجات بلبل
تو در كوچه آبي قصه هايي
تو در سرزمين افق ناپديدي
تو بر زخم آلاله دل شفايي
ترا در اين دل غزل هم ندديم
بگو در كدامين دل و در كجايي

REAL LOVE
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۹ بعد از ظهر
شده کوهای ولنجک مثل صلابتت
برج میلاد شده مثال قد و قامتت

پیچ شمرون شده تشبیه کمون ابروهات
از خراسون تا ونک پرشده از حکایتت

همه موندن که برن یا بمونن پشت چراغ
لب تو سرخ و چشات سبز همه در اطاعتت

همیشه رابندونه خیابونای شهرمون
وقتی تو پیاده میری واسه سلامتت

عید هر سال که میری مسافرت سمت شمال
توی تهرون کسی نیست همه میان سیاحتت

آسمون حسود شده میخواد یه کم زمین بشه
که زمین حال میکنه از این همه نجابتت

ما که وصفتو شنیدیم و هنوز ندیدیمت
سر کوچه ها پلاسیم که کنیم زیارتت

پاشو وایسا که همه زیر خاکیا منتظرن
که قیامت بشه از قیام قد وقامتت

SaRa
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۰ بعد از ظهر
هوا ترست به رنگ هواي چشمانت
دوباره فال گرفتم براي چشمانت
اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا
قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د
اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت
دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست
كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت
تمام آينه ها نذر ياس لبخندت
جنون آبي در يا فداي چشمانت
چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج
به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت
تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي
در انتظار چه خاليست جاي چشمانت
به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون
به انتهاي خود و ابتداي چشمانت
من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز
تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت
خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعاي چشمانت

SaRa
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۲ بعد از ظهر
چرا بلبل هميشه نغمه خوان است
چرا بر برگ شبنم مي نشيند
چرا آلاله هاي باغ سرخند
چرا بر روي گل غم مي نشيند
چرا باران هميشه قطره قطره ست
چرا در خانه ها دريا نداريم
چرا در باغچه يا توي گلدان
گلي يا برگي از رويا نداريم
چرا پروانه ها معناي عشقند
چرا جغدان هميشه اشكبارند
چرا مردم همانند كبوتر
درون خانه ها جغدي ندارند
چرا در هر كتابي آسمان ها
هميشه آبي و خوشرنگ هستند
چرا هيچ آسماني رنگ غم نيست
چرا مردم خدا را مي پرستند
چرا ما عاشق باد صباييم
چرا يك بار با طوفان نباشيم
چرا در هر زمان در فكر دريا
چرا يكبار با باران نباشيم
چرا گلزار ها شاداب و سبزند
چرا قلب بيابان لالهگون است
چرا دستان بركه پاك و نيلي است
چرا چشم شقايق رنگ خونست
چرا لبهاي مردم نيمه خشك است
چرا لبخند در آن جا ندارد
چرا توي قفس هامان قناري ست
چرا هيچ آدمي درنا ندارد
چرا بالا تر از احساس عشقست
چرا تصوير از آينه پيداست
چرا نيلوفران پيك بهارند
چرا احساس در دل ها شكوفاست
اگر چه اين بيان آرزو بود
ولي آخر چرا زيبا نباشيم
چرا يك بار چون بال پرستو
چرا يك بار چون دريا نباشيم

REAL LOVE
۹ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۴ بعد از ظهر
کاش می شد فضای صبرم را دسته ی موریانه ای نجود
تا خیالت نیفتد از سر من تا نبود تو باورم نشود
صبرها بر نبودنت عمری است روح من را جویده می بینی؟
صبر ایوب در توانش نیست تا ته خط امتحان بدود
کاش می شد دوباره از اول با تو آن کوچه را قدم بزنم
کاش می شد که طرح چشمت را ته فنجان قهوه ام بزنم
طبق هنجار زندگی باید دست هامان جدا شود از هم
کاش می شد که زنده می ماندم تا که هنجار را به هم بزنم
کاش می شد که صندلی ها را یک به یک کیش و مات می کردی
رخ شطرنج قصه هایت را آشنای صدات می کردی
ولی انگار قسمتم این نیست این سکانس از سکوت لبریز است
لااقل کاش سیل اشکم را توی این صفحه کات می کردی
من هنرپیشه ی بدی هستم عاشق مرد قصه ها شده ام
توی طوفان به روی قله ی کوه عاشق چشم ناخدا شده ام
ناخدایی که بی خدا مانده توی گرداب روزمره گی اش
پدرم گریه می کند با نوح من ولی غرق ناخدا شده ام
ناخدا ! توی شهر پیچیده قصه ی این جنون تاریخی
هی ترا کافر و مرا مجنون، هی مرا سمت میز توبیخی
کاش می شد عصای صبرم را دسته موریانه ای نجود
تا خیالت نیفتد از سر من تا نبود تو باورم نشود
مردم شهر قصه می بافند از نخ روزهای پوسیده
توی پایان قصه می خوانند با صدایی که مرگ را دیده:

کاش می شد عصای صبرش را دسته ی موریانه ای بجود
تا خیالت بیفتد از سرش و تا نبود تو باورش بشود!!!

منصوره فیروزی

REAL LOVE
۱۰ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۱ قبل از ظهر
نگاه کن! که غزل ها اشاره می خواهند
و وصف وسوسه ات را دوباره می خواهند
پس از کنايه و تشبيه راز چشمانت
تمام شهر تو را استعاره می خواهند
به ياد چشمکی از تو فرشتگان خدا
دو کهکشان تو را پر ستاره می خواهند
تو آيه آيه نگاهت نزول می يابد
و سوره سوره تو را استخاره می خواهند
ببين چه کرد نگاهت که شاعران زمين
رديف و قافيه از تو، اجاره می خواهند
گناه و کفر و غزل پشت در کمين کردند
قسم به وسوسه ات ،يک اشاره می خواهند

منصوره فیروزی

REAL LOVE
۱۰ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۸ قبل از ظهر
حالا چهار پایه هم از زیر پات رفت
این هم پلان آخر عمرت که کات رفت

بازی تمام،خانه سفید است و تو سیاه
در فکر فیل بودی و شاه تو مات رفت

حالا که بسته راه گلویت چه فایده
حتی برای داد زدن هم صدات رفت

وا بود پنجره که هوایت عوض شود
از لای پنجره که نبستی هوات رفت

انقدر پر نزن نمی افتی به روی خاک
با این طناب جاذبه از زیر پات رفت

س.م.صالح نژاد (آصف)

زهرا.الف
۱۰ آبان ۱۳۸۹, ۰۳:۳۸ بعد از ظهر
گاهی خوابی یا خیالی می شوم
سایه ای در سرزمین سایه ها
سایه ای تنها که از خود گمشده، بی خبر از عام، درهم سایه ها
گاهگاهی نیز ماهی می شوم
گوشه ای در برکه پیدا میکنم
در میان خانه ای از جنس موج
یادی از دریای زیبا میکنم...

Babak
۱۰ آبان ۱۳۸۹, ۰۴:۳۵ بعد از ظهر
براي گفتن من ،شعر هم به گل مانده....
نمانده عمري و صدها سخن به دل مانده
صدا كه مرهم فرياد بود ،زخم مرا ....
به پيش درد عظيم دلم خجل مانده...
از دست عزيزان چه بگويم ...گله اي نيست
گر هم گله اي هست دگر حوصله اي نيست...
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم....
هر لحظه جزا اين دست مرا مشغله اي نيست...
ديريست كه از خانه خرابان جهانم ...
برسقف فرو ريخته ام چلچله اي نيست...
در حسرت ديدار تو آواره ترينم ....
هرچند كه تا منزل تو فاصله اي نيست...

*Sepid*
۱۰ آبان ۱۳۸۹, ۰۴:۳۷ بعد از ظهر
اي دل تنها چيه چشم انتظاري
با يه لحظه يه دم آروم نداري
مثل زمستون تو حسرت بهاري
باز عشقت خيمه زد رو خونم
باز يادت آتيش زد به آشيونم
باز بي تو بايد تنها بمونم
بيا سكوت لبهام هنوز حرمت خونه
پرنده دل من هنوز بي آشيونه
بيا پر از اميدو هنوز اين دل خسته
هنوز به پاي چشمات پاي عشقت نشسته
توي آسمون دنيام هر كسي ستاره داره
چرا وقتي نوبت ماست آسمون جايي نداره
واسه من واسه من تنهايي درده درد هيچكسو نداشتن
هر گل پژمرده اي رو تو كوير سينه كاشتم
ديگه باور كردم اين بار كه بايد تنها بمونم
تا دم لحظه مردن شب تنهايي بخونم

*Sepid*
۱۰ آبان ۱۳۸۹, ۰۴:۴۳ بعد از ظهر
ای دل شکایت​ها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمی​ترسی مگر از یار بی​زنهار من
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیده​ای شب تا سحر آن ناله​های زار من
یادت نمی​آید که او می کرد روزی گفت گو
می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من
اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان
ا ین بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من
گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من
خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر
وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من
چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من
گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان
خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من
گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی​جام تو
بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من

mary1
۱۰ آبان ۱۳۸۹, ۰۴:۵۵ بعد از ظهر
روزی
من نیز خواهم مرد

وصدایم را
به ابدها خواهم برد

و زمینم را
به تو خواهم بسپرد

و رازم را
با تو خواهم بر شمرد

نازنینم
در میان این هیاهوی زمینی
آسمان را مبر از یاد
که تو یک ماه ثمینی

شب را تا سحر بر تاب
تا تو هم روزی، روز را ببینی

*Sepid*
۱۰ آبان ۱۳۸۹, ۰۵:۰۱ بعد از ظهر
عاشق شدم كاش ندونه
دست دلم رو نخونه
اگه بدونه ميدونم
ديگه با من نميمونه
اون كه پيشش دل من گيره
اگه بدونه ميزاره ميره
اگه بدونه ديوونم كرده
ميره و ديگه بر نميگرده
عاشق شدم دلواپسم
گرفته راه نفسم
دلهره دارم كه بهش ميرسم يا نميرسم
چشماي اون سربه سرم ميذاره
دست از سر من بر نميداره
داره بلا سرم مياره
اما خودش خبر نداره
دستام اگر كه رو بشه
دلم بي آبرو بشه
راز مگو بگو بشه
عاشق شدم كاش ندونه
دست دلم رو نخونه
اگه بدونه ميدونم
ديگه با من نميمونه

mary1
۱۰ آبان ۱۳۸۹, ۰۵:۱۷ بعد از ظهر
دلتنگي هاي آدمي را باد ترانهاي ميكند

روياهايش را آسمان پرستاره ناديده ميگيرد

و هر دانه برفي،

به اشكي نريخته ميماند.

سكوت سرشار از ناگفتههاست .. از حركات ناكرده؛

اعتراف به عشقهاي نهان؛ و شگفتيهاي بر زبان نيامده.

در اين سكوت ...

حقيقت ما نهفته است؛

حقيقت تو و حقيقت من

براي تو و خويش چشماني آرزو ميكنم

كه چراغها و نشانهها را در ظلماتمان ببيند ...

گوشي كه صداها و شناسهها را

در بيهوشيمان بشنود ..

براي تو و خويش
روحي كه اينهمه را در خود گيرد و بپذيرد.
و زباني كه در صداقت خود، ما را از خاموشي خويش بيرون كشد
و بگذارد از آن چيزها كه در بندمان كشيده است... سخن بگوييم.

*Sepid*
۱۰ آبان ۱۳۸۹, ۰۵:۲۲ بعد از ظهر
نرووووووووووووووووو
توهم مثل من نميتوني دووم بياري
تو هم مثل من تو غصه كم مياري
نرو آه نرووووووو
نرووووووووووووووووو
تو هم ميپوسي ميميري بي من نرو
تو هم طاعون غم ميگيري اي من نرو
آه اي من نروووووووووووو
تو كه ميدوني من بي تو تو بي من يعني حسرت
تو كه ميدوني بي جواب ميمونه عشقو عادت
تو كه ميدوني كم ميشم
تو كه ميدوني كم ميشي
تو كه ميدوني هم آغوش غم ميشي
نرو آه نرووووووو
بري جواب روزاتو چي ميگي
حرفاي ما رو تو گوش كي ميگي
تو كه ميدوني تويه اين بچه بازي
منو تو دو بازنده ي بازي
نرو كه رفتنت صلاح ما نيست
ببين جدايي تو نگاه ما نيست
نرو نزار بگن عشق يعني حسرت
نزار كه اين تمنا بشه نفرت
نرووووو تو كه ميدوني من بي تو تو بي من يعني حسرت
تو كه ميدوني بي جواب ميمونه عشقو عادت
تو كه ميدوني كم ميشم
تو كه ميدوني كم ميشي

asal
۱۰ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۰۸ بعد از ظهر
چشم هايت ترانه اي دارد ، پرتر از ابرهاي رويايي

دختر واژه هاي پر شورم ، از چه در خواب من نمي آيي ؟

از چه اين روزها پر از زخم است ، حرف هاي هميشه شيرينت ؟

از چه از من گرفته اي خوبم !چشم هاي قشنگ دريايي ؟

بي تو باران گرفته در شعرم ، با صدايي گرفته و غمگين

بي تو با لحن او غريبم من ، شعر شيرين و نرم لالايي !

خاطرات گذشته را بردار ، زير باران بيا به ديدارم

لحظه هاي غريبه اي دارند ، روزهاي بلند تنهايي

كاش چشمت غزل غزل مي گفت ( فاصله رد پاي رفتن نيست )

كاش مي شد دوباره مي گفتي گرچه دوري هنوز با مايي

آن خداحافظي كه دورت كرد دست دادي كه : باز مي آيم

اي كه با آن نگاه طوفاني بهترين راه حل فردايي !

هر چه دارم بگير و با اخمت دلخوشي را نگير از عمرم

من به پايين با تو مغرورم ، اي غرور قشنگ بالايي

مي نشستي كنار بغضم كاش ، كودكي هاي رفته را برگرد

مي شود در نگاه معصومت ، بغض آيينه ها تماشايي

خاك اين پرده را تكاندم باز ، عطسه كردم ، ( دوباره خنديدي ؟ )

اينكه شايد به فكر من باشي ، گفته بودي دوباره مي آيي . .

REAL LOVE
۱۰ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۱۹ بعد از ظهر
جنون وسوسه دارم من ،جنون چشم تو را سارا !
جنون طرد شدن دارم جنون خوردن گندم را
جنون قیس زمینی بود جنون من به خدا رفته
کمی بایست و از رفتن ...نگو تو را به خدا لیلا !
تو از نژاد خدایانی !الهه ای که سر راهی ...
من و تو زاده ی حوا ؟!نه ! دروغ گفته به ما حوا
بشر به دست خودش ما را نشست و ساخت و عاشق کرد
حسادتش که کمی گل کرد گذاشت شهر عروسک ها
خدای من شدی و هر شب تمام مشق شبم این بود
به جای آب ،الف، بابا ،تمام سطر فقط "سارا "
چقدر پرسش بی پاسخ در انتظار نگاهت بود
در انتظار جوابی که سه حرف جدولشان ...اما ـ
من از زبان نگاه تو سکوت ترجمه می کردم
سکوت علامت خوبی ...نه !نمی شود به خدا ،حتی ـ
از آن شبی که به من گفتی به فکر لیلی دیگر باش
در انتظار کسی هستم در انتظار کلاغی تا ـ
صدای قار سحرگاهش پیام شوم بباراند
به دست های ندار من به دست های من دارا

***
کلاغ شهر عروسک ها نشسته کنج اتاق من
خبر رسیده که خرچنگی نشسته روی تنت تا با-
هجوم لشکر چنگیز و هجوم لشکر تاتار و
هجوم لشکر اسکندر تو را به باد دهد حالا ـ
که تخت جم شده مال تو هخامنش به تو می بالد
که رنگ بغض نگاهت را نفس کشیده تن دریا
من از شکست ...نه! می ترسم ندیدنت خود پس لرزه است
نگاه کن به تنم رعشه نشسته بر" گسل دارا "
به چشم های تو معتادم شبیه آدم تزریقی
نرو بدون تو نابودم، تو را قسم به خدا سارا !
منصوره فیروزی

REAL LOVE
۱۰ آبان ۱۳۸۹, ۰۹:۳۰ بعد از ظهر
گریه نمی کنم نه اینکه سنگم
گریه غرورمُ به هم می زنه
مرد برای هضم دلتنگی هاش
گریه نمی کنه ، قدم می زنه
گریه نمی کنم ، نه اینکه خوبم
نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم
یه اتفاق نصفه نیمه ام که
یهو میون زندگی افتادم
یه ماجرای تلخ ناگزیرم
یه کهکشونم ولی بی ستاره
یه قهوه که هرچی شکر بریزی
بازم همون تلخی نابُ داره

اگه یکی باشه منُ بفهمه
براش غرورمُ به هم می زنم
گریه که سهله ، زیر چتر شونه ش
تا آخر دنیا قدم می زنم

حامد عسگری

REAL LOVE
۱۰ آبان ۱۳۸۹, ۰۹:۴۰ بعد از ظهر
شعری در مورد بم از آقای حامد عسگری (http://geryeb3da.blogfa.com/post-9.aspx)
داغ داريم نه داغي كه بر آن اخم كنيم
مرگمان باد كه شكواييه از زخم كنيم
مرد آن است كه از نسل سياوش باشد
"عاشقي شيوهي مردان بلا كش باشد "
چند قرن است كه زخمي متوالي دارند
از كوير آمدهها بغض سفالي دارند
بنويسيد گلوهاي شما راه بهشت
بنويسيد مرا شهر مرا خشت به خشت
بنويسيد زني مرد كه زنبيل نداشت
پسري زير زمين بود پدر بيل نداشت
بنويسيد كه با عطر وضو آوردند
نعش دلدار مرا لاي پتو آوردند
زلفها گرچه پر از خاك و لبش گرچه كبود
"دوش ميآمد و رخساره بر افروخته بود
خوب داند كه به اين سينه چه ها مي گذرد
هر كه از كوچه معشوقه ما مي گذرد
بنويسيد غم و خشت و تگرگ آمده بود
از در و پنجرهها ضجهي مرگ آمده بود
شهر آنقدر پريشان شده بود از تاريخ
شاه قاجار به خونخواهي ارگ آمده بود
با دلي پر شده از زخم نمك ميخورديم
دوش وقت سحر از غصه ترك ميخورديم
بنويسيد كه بم مظهر گمناميهاست
سرزمين نفس زخمي بسطاميهاست
ننويسيد كه بم تلي از آواره شده است
بم به خال لب يك دوست گرفتار شده است
مثل وقتي كه دل چلچلهاي ميشكند
مرد هم زير غم زلزلهاي ميشكند
زير بار غم شهرم جگرم ميسوزد
به خدا بال و پرم بال و پرم ميسوزد
مثل مرغي شدهام در قفسي از آتش
هر چه قدر اين و آن ور بپرم ميسوزد
بوي نارنج و حناهاي نكوبيده بخير!
توي اين شهر پر از دود سرم ميسوزد
چارهاي نيست گلم قسمت من هم اين است
دل به هر سرو قدي ميسپرم ميسوزد
الغرض از غم دنيا گلهاي نيست عزيز!
گلهاي هست اگر حوصلهاي نيست عزيز!
ياد دادند به ما نخل كمر تا نكنيم
آنچه داريم ز بيگانه تمنا نكنيم
آسمان هست غزل هست كبوتر داريم
بايد اين چادر ماتم زده را برداريم
تنِ تردِ همه چلچله ها در خاك و
پاي هر گور چهل نخل تناور داريم
مشتي از خاك تو را باد كه پاشيد به شهر
پشت هر حنجره يك ايرج ديگر داريم
مثل ققنوس ز ما باز شرر خواهد خاست
بم همين طور نميماند و بر خواهد خاست
داغ ديديم شما داغ نبينبد قبول!
تبري همنفس باغ نبينيد قبول!
هيچ جاي دل آباد شما بم نشود
سايهي لطف شما از سر ما كم نشود
گاه گاهي به لب عشق صدامان بكنيد
داغ ديديم اميد است دعامان بكنيد
بم به اميد خدا شاد و جوان خواهد شد
"نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد "

asal
۱۰ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۵۷ بعد از ظهر
تو را گم مي كنم هر روز و پيدا مي كنم هر شب
بدينسان خواب ها را با تو زيبا مي كنم هر شب
تبي اين کاه را چون كوه سنگين مي كند آنگاه
چه آتش ها كه در اين كوه برپا مي كنم هر شب
تماشايي است پيچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
كه پيچ و تاب آتش را تماشا مي كنم هر شب
مرا يك شب تحمل كن كه تا باور كني اي دوست
چگونه با جنون خود مدارا مي كنم هر شب
چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو
كه اين يخ كرده را از بيكسي ها مي كنم هرشب
تمام سايه ها را مي كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا مي كنم هر شب
دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش
چه بي آزار با ديوار نجوا مي كنم هر شب
كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟
كه من اين واژه را تا صبح معنا مي كنم هر شب

REAL LOVE
۱۰ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۲ بعد از ظهر
می روم رفتن از این دیدار مشکل تر که نیست
دوری از وصلی حقارت بار مشکل تر که نیست
گیرم آتش زد مرا اندوه بی سامانی ام
سوختن از ساختن با عار مشکل تر که نیست
از چه می ترسانی ام ؟!یک عمر تنها بوده ام
عزلت این بارم از هربار مشکل تر که نیست
نیست آسانتر ز چشمان تو مضمونی ،که هست
هست در معنا از این اشعار مشکل تر ؟که نیست
کوه هم باشی اگر با صبر آبت می کنم
ترک تو از ترک این سیگار مشکل تر که نیست

مهدی عابدی

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۳ قبل از ظهر
من صبورم اما...
به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم
یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم


من صبورم اما...
چقدر با همه ی عاشقیم محزونم!
و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم


من صبورم اما...
بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دلیل از همه ی تیرگی تنگ غروب
و چراغی که تورا از شب متروک دلم دور کند

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۵ قبل از ظهر
با سوژه ی همیشگی ام قهرم ،دیشب برای باد غزل گفتم
این شعر یک تفنن اجباری ست از روی اعتیاد غزل گفتم
جدی نگیر شعر مرا آقا!جدی نگیر شعر مرا خانم!
کوه غمم اگرچه به ناچاری با واژه های شاد غزل گفتم
خنجر به پشت رفتم و خندیدم تا رو کنم برادری خود را
رستم صفت هر آنچه ستم دیدم از خوبی شغاد غزل گفتم
ای اسم بی لیاقت تکراری !هر بودنی علامت ماندن نیست
از دفترم زدودنت آسان است زیرا که با "مداد "غزل گفتم
در چشم تو شکستم و حقم بود ،بی قیمتی جزای "فراوانی "است
تنها دلیل بدشدنت این است در وصف تو زیاد غزل گفتم !

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۱ قبل از ظهر
هی غزل می نویسم از چشمت بس که چشمان تو غزل خیز است
بند بندم دوباره امسال از حسرت دیدن تو لبریز است
غزلم مثل خاک نیشابور هوس حمله ی تو را دارد
آنقدر تشنه ی رسیدن توست بيت بيتش قنات و کاریز است
حمله کن تا تصرفش بکنی در دروازه ی غزل باز است
چند قرن است خاک نیشابور تشنه ی چشم های چنگیز است
حمله کن!گوش من نمی شنود سوره های "پیمبرم "را که
آیه آیه سفارشاتش "از، شر چشمان او بپرهیز "است
حمله ...نه !من همیشه تب دارم ،اعتنایی نکن به این اشعار
تب هذیان گرفته ام هرچند ،رگه ام از "تبار ""تبریز "است
تو بهاری !به ایل خود برگرد!من به دردت نمی خورم آخر -
گرچه" اردیبهشتی"ام اما چار فصلم همیشه "پاییز "است
من و تو "زوج" های ... نه !آقا!من و تو "فرد "های خوشبختیم!
با دو فرهنگ ضد هم که فقط ...خاک چشمانشان غزل خیز است

منصوره فیروزی

setare soheil
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۰۷:۰۴ قبل از ظهر
تا قیامت
از كتاب : مثل هيچكس
مریـــم حیـــدر زاده


من میگم بهم نگاه کن
تو میگی که جون فدا کن
من میگم چشمات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم دلم اسیره
تو میگی که خیلی دیره
من میگم چشمات و وکن
تو میگی من و رها کن
من میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی ؟
من میگم دلم شکسته است
تو میگی خوب میشه خسته است
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمی شه
من میگم تنهام می ذاری
تو میگی طاقت نداری
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت

شبنم
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۵۶ قبل از ظهر
از این زنــدگی ِ خالی
منو ببــر به اون سالی...
که تــو اسممو پرسیدی ...
به روزی که منـــو دیدی !!
_
به پله های خاموشی
که با مــن رو به رو میشی
یه جور زل بزن انگاری
نمیشه چشم برداری !!!
_
منـو بـبر به دنیامو !
به اون دستا که میخـوام و...
به اون شبا که خندونم ..
که تقدیرو نمیــدونـم...
_

از این اشکی که می لرزه
منو ببر به اون لحظه.....
به اون ترانه ی شـــادی ! *
که تو یاد ِ من افتادی !
_
به احساسی که درگیره
به حرفی که نفســگـیـره !!!!
از این دنیا که بی ذوقه
منو ببر به اون موقع !
به اون موقع....
_

منو ببر به دنیامو !
به اون دستا که میخوام و...
به اون شبا که خندونم ..
که تقدیرو نمیدونــــم...
_ 
از این دوری ِ طولانی
منو ببر به دورانی
که هر لحظه تــو اونجایی
زیر ِ بارون ِ تنهایی !
منو ببر به اون حالت ..
همون حرفا....
همون ساعت
به کاغذ توی مشتی که.....
به چشمای درشتی که ....
تو چشمام خیره می مونن
به من چیزی بفهمونن!
_
منو ببر به دنیامو
به اون دستـا که میخوام و...
به اون شبها که خندونم
که تقدیرو نـمیدونــــم...
به اون شبا که خندونم
که تقدیرو نمیـدونــــم...
نمیدونـم
نمی دونم ....

(این شعر سروده ی مونا برزوییه که به نام مادرش تقدیم کرده: نسرین شیر محمدی)

Babak
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۰۴ قبل از ظهر
خواب ديدم از تو دور شدم ..
واي كه عجب خواب بدي ...
گفتم بيا با هم بريم..
گفتي كه راه رو بلدي ...
هرچي صدات كردم نرو..
ديدم به جايي نرسيد يكي يه جا فرياد ميزد
ديوونه از قفس پريد
صبح كه رسيد بيدار شدم...
ديدم يه نامه پشت در ...
نوشته بودي كه سلام ....
مدتي رو ميرم سفر ..
بغضي نشست توي گلوم ...
خوابم يا اين حقيقته
بازم صدات كردم ولي ديدم سكوت جوابته....
گفتم شايد كه اين سفر تموم ميشه همين روزا...
دوباره باز ميبينمش چه خوش خيال بودم خدا...
ساعت و لحظه هام گذشت ....
چشمام به كوچه خيره بود ....
من منتظر بودم بياي ....
خيلي دلم تنگ شده بود
روز ها مثل ديوونه ها پرسه زنون تو كوچه ها
شب ها يه گوشه از اتاق ،گريه و آه بي صدا
مثل همون خواب سياه
رفت و منو تنها گذاشت
گفتن اين قصه تلخ ارزش خوندن رو كه داشت........

شعر نميدونم از كيه
ولي خواننده اش محمد زارع هست

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۰۷ قبل از ظهر
شبنمی ناچیز
گدازه ها
از تو می سوزند
قله های یخ
جاده های جهان
پابرهنه دنبال تو می دوند
انسان !
ای نام کوچک تو

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
فرش گسترده و در دست گلایل دارد
تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز
ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد
یازده پله زمین رفته به سمت ملکوت
یک قدم مانده ،زمین شوق تکامل دارد
جمکران نقطه ی آغاز جهان شد که در آن
هر چه دل ،سمت خدا دست توسل دارد
هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ،تنها
تکیه بر کعبه بزن ،کعبه تحمل دارد ...

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۱۳ قبل از ظهر
اورست ،تپه نابالغی است
در برابرت
اقیانوس آرام
شبنمی ناچیز
گدازه ها
از تو می سوزند
قله های یخ
جاده های جهان
پابرهنه دنبال تو می دوند
انسان !
ای نام کوچک تو
رمز صلح جهانی
و خنثی کننده ی بمب های هیدروژنی
اسم شب پرنده ها
پرستاری در تمام بیمارستان های روانی دنیا
جهان به تو تکیه داده
یا مهدی (عج)!
تو می رسی و دوباره بهار خواهد شد
دهان پنجره گلدانی از تبسم ها ...

Babak
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۱۷ قبل از ظهر
به سراغ تو شبي مي آيم...
با دلي خسته ز درد با غم غصه زياد...
به سراغ تو شبي مي آيم
با دو صد بوسه ناب ،با دوصد راز و نياز ...
مي دهم دل به دل قصه تو..
قصه غصه تنهايي تو ...
ميكشم بار وفاي تو بدوش....
خسته از دوري و تنهايي تو
به سراغ تو شبي مي آيم
من به ديدار تو باز مي آيم ،
مي آيم ...
با نسيمي آروم،
پر از عطر بهار...
مثل شبنم كه نشيند بر گل...
چو حبابي كه نشيند براب...
مثل بارون روي گل ، برگ درخت...
همچون ديدار تو با من در خواب ...
به سراغ تو شبي مي آيم.......

آرام.د
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۲۵ قبل از ظهر
شب زمهریر و
زمستان،
تمام سال !

ماه
قبیله ای غمگین است
که از تماشای این سیاره ی کبود
پیر می شود،
و کسانی از کوچه های بالاتر
آفتاب را به بهای نانی
گروگان گرفته اند

گویا به جستجوی سوسوی اندکی
پریشانند و من نمی دانم

جفتی ستاره در پس این شب پنهان
سرگرم علاقه اند
من یقین دارم که روشنایی نطفه خواهد بست

و من
شبی شکسته در تیر آشکار
برای ماه
کاسه ی آبی خنک خواهم آورد
و آوازه ی آفتاب را
دیگر
در چاه نخواهم سرود،
جان شما و جان این سیاره ی کبود.

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۲۹ قبل از ظهر
آغاز ابرها در ساعت" یک" است به وقت "نجف"
کمی پس از "دو" باران گرفت در کنار"بقیع "
درست ساعت "سه "طوفان شد در "کربلا "!
حالا به ساعت من فقط کمی به لحظه ی موعود مانده است !

شبنم
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۱ قبل از ظهر
فانوس و چتر و گل.... می گیرم از کسی
چه دست ِ خالی ام !امشب که می رسی.....

شاید منو هنوز بشناسی از صدام!
امشب خدا فقط دلواپسه برام

هر لحظه بیقرار می پرسم از خودم
شاید عوض شدی .. شاید عوض شدم

نه !!!تو برام مث ِ دیدار ِ اولی
شاید نبودنت جبران نشه ولی...

یک آرزوی دور اما قشنگ کن
با من به بوسه ای امشب درنگ کن

مونا برزویی

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۴ قبل از ظهر
چشم تو فرعون و جهان هم مصر /یک مصر که حالا پر از برده است
فرعون... نه!!! یوسف شدی آخر /مكر زليخا پشت اين پرده است

از بس نگاهت كرده افتاده /افتاده در چاه نگاه تو
از بس كه چشمش بر تو افتاده/ نام تو را در خواب آورده است

هر شب تو را در خواب مي بيند/ تعبير كن خواب زليخا را
هر شب كسي بر چوبه ي اعدام .../دنيا چرا اينقدر نامرد است ؟!

تعبير كردي :"روزي عطاري/ نام تو را سر مشق خواهد كرد
از هفت شهر عشق برگشتن/ حلاج را تنها رهاورد است "

ديشب مرا بر دار آويزان .../مي خواستند اما نشد ،حالا-
امشب غزل...؟! نه! شطح مي گويم/ آخر تمام پيكرم درد است

من دختر منصور حلاجم /اما خدايي در وجودم نيست
هر چه خدا در چشم هاي توست /آخر تو را اعجاز آورده است
***
از بس" انا الحق ها" به "انت الحق"/ تبديل شد دنيا خودش فهميد
چيزي درون چشم هاي تو /حلاج را ديوانه مي كرده است


منصوره فیروزی

Babak
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۴ قبل از ظهر
گفتم نرو ،با رفتن هيچ چيز درست نميشه
بمون..........
بمون به فكر چاره باش به فكر ساختن زندگي ،دوباره باش
بمون شكوفه باز شه ،از خواب، زمونه پا شه
بمون بذار حرف بزنم،
يه راه تازه اي هست
شايد............
شايد نصيب ما بشه
رفتن يه راه كهنه ست....
راهه ........
نه واسه هركس
بمون ...... بمون بذار حرف بزنم .......
يه راه تازه اي هست......شايد نره به بن بست...
پاييزه اگر زندگيمون .....بازم بهاريش ميكنيم
نگو كه راهي ديگه نيست ....
بمون.........
بمون يه كاريش ميكنيم
رفتن يعني شكستن
رو ديواراي زندگي ،شعار مرگ نوشتن.......
گفتم ...
نگفتم؟؟نگو نه
تنهات نذاشتم نگو نه
اينو خودت هم ميدوني
دوستت ميداشتم نگو نه.............................


مسعود فردمنش

mary1
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۲ بعد از ظهر
در من غم بيهودگيها مي زند موج
در تو غرور از توان من فزونتر
در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد
در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر

اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست
اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت
اي كاش دست روز و شب با تار و پودش
از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت

انديشه روز و شبم پيوسته اين است
من بر تو بستم دل ؟
دريغ از دل كه بستم
افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم
در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم

اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين
ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد
در اين غروب سرد دردانگيز پائيز
با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد

اينك دريغا آرزوي نقش بر آب
اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر
در من،
غم بيهودگيها مي زند موج
در تو،
غروري از توان من فزونتر

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۷ بعد از ظهر
ما گرد مي آئيم
چون كلمات شعري پراكنده
ما گرد مي آئيم
چراكه شاعر باز مي آيد و
ماه
ما باز مي آئيم چون پرندگان ابراهيم
از قله هايي
دور از هم
قلب ها را تكه تكه كردند
نه با چخماق و باروت
كه با آيات بها
و بي بها
درختان را كوچ دادند
و پرندگان را
نفرين كردند ،
اما
شاخه ها
براي هميشه
پشت زمستان نمي خوابند
برف ها را مي نوشند و بر مي خيزند
درختان بر مي خيزند
و ديوارها ،
خورشيد بر مي خيزد
و شهيدان
پرچم پرواز مي كند
و ما باز مي آئيم
پناه بگيريد !
كه چشم ما به آسمان است
و لبخند كودكان با ماست
هوا گرم است و ما در آتشيم
رئيس جمهور ها
با آژير حرف مي زنند
من ابراهيم را نديده ام
اما مي شنوم
بوي گلستاني را كه در راه است
آن كه پشت تيربار نشسته
مسيح است
كه شفاي شما را در مرگ مي داند
يكي برساند به آقاي مناخيم بگين
آن امام
كه در زندان شما شهيد شد
امام هفتم بود
نه امام دوازدهم
يكي برساند
به آقاي هرتزل
به اسحاق مردخاي
به موشه دايان
يكي برساند به آريل شارون
كه گلوله هاي اين همه سال
رنگ خونم را عوض نكرده است
وهنوز
رودخانه
براي ماهي ها
قصه هاي عربي مي گويد
ما باز مي آئيم
ماه ِ به تبعيد رفته باز مي آيد
راديو را روشن مي كند
موج را عوض مي كند
دريا را مي ريزد به خانه ها
و قاب عكس معجزات عتيق را با خود مي برد
ما باز مي آئيم
و نماز را به سمت بيت المقدس مي خوانيم .

حاجی بلا
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۶ بعد از ظهر
دلم تنگ است دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبریز است


صدایم خیس و بارانی است

نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

raha6956
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۱ بعد از ظهر
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق،آن شب مست مستش کرده بود
گفت یارب از چه خوارم کرده ای
برصلیب عشق دارم کردهای
خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم ،تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم
گفت:ای دیوانه لیلایت منم
در رگت پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی.........

حاجی بلا
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۲ بعد از ظهر
آئین عشق بازی دنیا عوض شده است
یوسف عوض شده است ، زلیخا عوض شده است
سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی
در عشق سالهاست که فتوا عوض شده است
خو کن به قایقت که به ساحل نمی رسیم
خو کن که جای ساحل و دریا عوض شده است
آن با وفا کبوتر جلدی که پر کشید
اکنون به خانه آمده اما عوض شده است
حق داشتی مرا نشناسی ، به هر طریق
من همچنان همانم و دنیا عوض شده است

amozhgan
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۵۰ بعد از ظهر
ترایکدم اگر تنها ببینم
تمام لذت دنیا ببینم
چه خواهد شدتا ای افت جان
بکام این دل شیدا ببینم
از ان می با لب من آشنا شد
که تصویر تو در دنیا ببینم
مرادش توئی از هر چه خواهم
اگر زشت واگر زیبا ببینم
چه ها خواهد کرد بامن چشم مستت
نگاهم کن عزیزم تا ببینم
چه هنگامیمیان جمع خوبان
ترا با قامت رعنا ببینم

farhad_0
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۰۰ بعد از ظهر
اين جهان را غير پروردگار هست ؟ نيست
هيچ دياري بجز حق در دياري هست ؟ نيست
عارفان را جز خدا با كس نباشد الفتي
عاشقان را غير عشق دوست كاري هست ؟ نيست
دل به عشق حق ببند از غير حق بيزار شو
غير عشق حق و حق كاري و باري هست ؟ نيست
مست حق شو تا كي باشي هوشيار وقت خويش
غير مستش در دو عالم هوشياري هست ؟ نيست
اختيار خود به او بگذار ز اختيار
بنده را جز اختيارش اختياري هست ؟ نيست

farhad_0
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۰۵ بعد از ظهر
يا رب اي محرم اسرار شبم
ذكر يا رب چو بر آيد ز لبم
شاكرم دولت ذكرم دادي
كه بيادت گذرد روز و شبم
در نهان خانه دل ذكر توام
كرده مشغول بوجد و طربم
درد دادي كه به يادت باشم
اي خوش آن درد كه ساز ادبم
من كه باشم كه كنم درد طلب
تو كرم كردي ، درد طلبم

Babak
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۰۷ بعد از ظهر
ياد دارم در غروبي سرد سرد،
ميگذشت از كوچه ما دوره گرد،
داد ميزد :كهنه قالي ميخرم،
دست دوم جنس عالي ميخرم،
كاسه و ظرف سفالي مي خرم،
گر نداري كوزه خالي ميخرم،
اشك در چشمان بابا حلقه بست،
عاقبت آهي كشيد بغضش شكست،
بيرون دويد،
گفت:آقا،آقا سفره ي خالي ميخريد؟؟

amozhgan
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۰۸ بعد از ظهر
یا رب از دل مشرق نور هدایت کن مرا

از فروغ عشق، خورشید قیامت کن مرا


تا به کی گرد خجالت زنده در خاکم کند؟

شسته رو چون گوهر از باران رحمت کن مرا


خانهآرایی نمیآید ز من همچون حباب

موج بیپروای دریای حقیقت کن مرا


استخوانم سرمه شد از کوچه گردیهای حرص

خانه دار گوشهٔ چشم قناعت کن مرا


چند باشد شمع من بازیچهٔ دست فنا؟

زندهٔ جاوید از دست حمایت کن مرا


خشک بر جا ماندهام چون گوهر از افسردگی

آتشین رفتار چون اشک ندامت کن مرا


گرچه در صحبت همان در گوشهٔ تنهاییم

از فراموشان امن آباد عزلت کن مرا


از خیالت در دل شبها اگر غافل شوم

تا قیامت سنگسار از خواب غفلت کن مرا


در خرابیهاست، چون چشم بتان، تعمیر من

مرحمت فرما، ز ویرانی عمارت کن مرا


از فضولیهای خود صائب خجالت میکشم

من که باشم تا کنم تلقین که رحمت کن مرا؟

farhad_0
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۲۴ بعد از ظهر
ما در دو جهان غير خدا يار نداريم
جز ياد خدا هيچ دگر كار نداريم
ما مست صبوحيم ز ميخانه ي توحيد
حاجت به مي و خانه خمار نداريم
در روي زمين چون دل ما گنج معناي است
دينار چه باشد ، غم دينار نداريم
ما شاخ درختيم پر از ميوه توحيد
هر رهگذري سنگ زند عار نداريم
گر يار وفادار نداريم وليكن
ما يار به جز حضرت غفار نداريم

( استاد شهريار)

amozhgan
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۳۲ بعد از ظهر
مهر مهر دلبری بر جان ماست

جان ما در حضرت جانان ماست


پیش او از درد مینالم ولیک

درد آن دلدار ما درمان ماست


بس عجب نبود که سودایی شوم

کیت سودای او در شان ماست


جان ما چوگان و دل سودایی است

گوی زلفش در خم چوگان ماست


اسب همت را چو در زین آوریم

هر دو عالم گوشهٔ میدان ماست


با وجود این چنین زار و نزار

بر بساط معرفت جولان ماست


وزن میننهندمان خلقان ولیک

کس چه داند آنچه در خلقان ماست؟


گر ز ما برهان طلب دارد کسی

نور او در جان ما برهان ماست


جنت پر انگبین و شیر و می

بیجمال دوست شورستان ماست


گرچه در صورت گدایی میکنیم

گنج معنی در دل ویران ماست


هاتف دولت مرا آواز داد:

کین نوامی گو: عراقی، ز آن ماست

Babak
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۰۲ بعد از ظهر
چندين هزار قرن از سرگذشت عالم و آدم گذشته است
وين كهنه آسياي گران سنگ آسمان
بي اعتنا به ناله قربانيان خويش
آسوده گشته است.........
در پيش چشم زندانيان خاك
غير از غبار آبي اين آسمان نبود
در پشت اين غبار
جز ظلمت و سكوت فضا و زمان نبود...
زندان زندگاني انسان دري نداشت
هر در كه ره به سوي سعادت داشت،بسته بود
تنها دري كه راه به دهليز مرگ داشت باز بود....
دروازه بان پير آنجا نشسته بود..
در پيش پاي او...
پرها گسسته و قفس ها شكسته بود...
پرها گسسته و قفس ها شكسته بود....

حاجی بلا
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۰۲ بعد از ظهر
بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم

بیا دوباره در اینباره اشتباه کنیم

من و تو ایم که تنها گناهمان عشق است

عجب گناه قشنگی، بیا گناه کنیم

تمام دفترمان را غزل غزل با عشق

کنار نامه ی اعمالمان سیاه کنیم

من و تویی که چنان مثل شیشه شفّافیم

که روشن است اگر توی سینه آه کنیم

عزیز من! به زمین و زمانه مدیونیم

اگر که لحظه ای از عمر را تباه کنیم

بیار سفره لبخند و بوسه ات را تا

بساط یک غزل تازه روبه راه کنیم

برای رویش یک شعر عاشقانه ی محض

بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم

farhad_0
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۰۶ بعد از ظهر
چه شود ز راه وفا كه اگر نظري بجانب ما كني
كه به كيمياي نظر مگر مس قلب تيره ،طلا كني
تو مراد من تو نجات من به حيات من به ممات من
چه ضرر كني چه زيان بري كه بر آوري و عطا كن ي
تو شه سر ير ولايتي تو مه منير هدايتي
چه شود گهي به عنايتي نگهي بسوي گدا كني
تو به شهر علم نبي دري تو ز انبيا همه برتري
تو غضنفري تو صفدري چه ميان معركه جا كني
تو زني بدوش نبي قدم فكني بتان همه از حرم
حرم از وجود تو محترم ز صفا صفا تو صفا كني
تو صادري و چه مصدري تو چه جچلوه اي و چه مظهري
كه هم اولي و هم آخري همه جا تو كار خدا كني
ز حدوث چتر علم زن ي، قد از قدم به عدم زني
ز عدم تو نفش و رقم زني و بناي هر دو سرا كني

amozhgan
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۰۸ بعد از ظهر
از کوری چشم فلک امشب قمر اینجاست

آری قمر امشب به خدا تا سحر اینجاست


آهسته به گوش فلک از بنده بگوئید

چشمت ندود این همه یک شب قمر اینجاست


آری قمر آن قمری خوشخوان طبیعت

آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اینجاست


شمعی که به سویش من جانسوخته از شوق

پروانه صفت باز کنم بال و پر اینجاست


تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم

یک دسته چو من عاشق بی پا و سر اینجاست


هر ناله که داری بکن ای عاشق شیدا

جائی که کند ناله عاشق اثر اینجاست


مهمان عزیزی که پی دیدن رویش

همسایه همه سرکشد از بام و در اینجاست


ساز خوش و آواز خوش و باده دلکش

آی بیخبر آخر چه نشستی خبر اینجاست


ای عاشق روی قمر ای ایرج ناکام

برخیز که باز آن بت بیداد گر اینجاست


آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود

بازآمده چون فتنه دور قمر اینجاست


ای کاش سحر ناید و خورشید نزاید

کامشب قمر این جا قمر این جا قمر اینجاست

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۱۹ بعد از ظهر
من صخره ام كه درد مرا خرد كرده است
اين باد هرزه گرد مرا خرد كرده است
در بر كشيده اند پريشاني مرا
خط مي زنند صفحه ي پيشاني مرا
ساحل چقدر دور ،كرانه چقدر دور
قيد زمان چقدر؟ زمانه چقدر دور
قيد زمان بزرگترين موانع است
دنيا به درك غيبت خورشيد قانع است
با من بگو كه چشم تو – درياي من – كجاست ؟
در موج كوب ساحل تو جاي من كجاست؟
اين انتظار تلخ به جايي نمي رسد
اين ناخدا به هيچ خدايي نمي رسد
تا چشم كار مي كند اينجا فقط غم است
اينجا جهنم است برايم ،جهنم است
دنياي ننگ پر شده از دشنه ي ستيز
اصرار مي كنم كه در اين عصر برنخيز
ما ظاهرا فراق تو را زار مي زنيم
اندوه و اشتياق تو را زار مي زنيم
اما مرام گردنه گيران فراق نيست
ديگر براي آمدنت اشتياق نيست
ما شاعران بي سر و بي دست كيستيم ؟
هرگز رفيق راه قيام تو نيستيم
ما تاجران شعر تو را سود برده ايم
"اي غائب از نظر به خدايت سپرده ايم "
خون غروب ريخته در شيشه ي طلوع
خورشيد ناپديد در انديشه ي طلوع
در اين شب فراق به راهت نشسته ايم
در كوچه بي چراغ به راهت نشسته ايم
ديگر كسي به رد عبورت نمي رسد
اين ظلمت شبانه به نورت نمي رسد
ما بي تو آه !جان و جهان را نخواستيم
اين شهر خالي از هيجان را نخواستيم
بوي خيانت از در و ديوار مي رسد
اين كربلاست اينكه به تكرار مي رسد
اي مرد- اي برادر اكنون آفتاب –
در كربلا نريخت مگر خون آفتاب؟
بوي فريب مي دهد اينجا سلاممان
خنجر كشيده ايم برايت تماممان
اي مرد! سالهاست غريبانه مي روي
با كوله بار دغدغه بر شانه مي روي
اي مرد! اي برادر هابيل !دور باش
از دشنه هاي اين همه قابيل دور باش
اي حسرت رها شده در كيسه هاي شهر
روياي آسماني قديسه هاي شهر
گفتي كه مي رسي از راه آسمان
با سفره اي عدالت و با كيسه هاي نان
تا كي به اين اميد به پايت بايستند
مردم گرسنه اند به ياد تو نيستند
وامانده است در تب اين راه پايشان
سر باز كرده است همه زخم هايشان
اين حسرت و حماسه به جايي نمي رسد
دستان استغاثه به جايي نمي رسد
اين دست ها به قبضه ي شمشير شد نيا
ديگر براي آمدنت دير شد نيا
دنياي تنگ پر شده از دشنه ي ستيز
اصرار مي كنم كه در اين عصر بر نخيز!

Babak
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۲۰ بعد از ظهر
شاكي روزگار منم ...
،تموم اين شهر متهم....
يه حادثه چند ساعته با من مياد قدم قدم...
زخم ها دهن وا ميكنند ،وقتي دل از دشنه پره....
دست منو بگير كه پام رو خون عشقم نسره...
بگو كه از كدوم طرف ميشه به آرامش رسيد.....
وقتي تو چشم هركسي برق فريب رو ميشه ديد.....
راه ضيافت و به من دستهاي كي نشون ميده....
وقتي كه حتي گل سرخ اين روزها بوي خون ميده....
وقتي كه زندگي با چاقو قسمت ميشه ....
وقتي رفاقت ها خيانت ميشه....
تمرين مرگ ميكنم تو گود اين پياده رو ...
يه چيزي انگار گم شده توي نگاه منو تو....
دارم به داشتن يه زخم تو سينه عادت ميكنم....
دارم شبهامو تو تن يه مرده قسمت ميكنم....

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۳۱ بعد از ظهر
همه ی حرف های توی دلم فقط اینها که با تو گفتم نیست
گاه چندین هزار جمله هنوز همه ی حرف های آدم نیست

باورم می شود که بسته شده همه ی آسمان آبی من
و کسی که تمام من شده بود باورم می شود که -کم کم- نیست

شاید این گفتگوی دامنه دار، این قطار مسافر کلمات
در دل دره ها سکوت کند با عبور از پلی که محکم نیست

ملوانان شعر را بگذار همصدا با سکوت من باشند
زیر دریایی نشسته به گل جای آوازهای با هم نیست

تازگی سنگ کوچکی شده ام که سر راه اشک را بسته
غم سیل از سرم گذشت ولی سنگ کوچک شدن خودش غم نیست؟!

راستی شکل شیشه هم شده ام نور در من شکست می بینی ؟!
سنگم و شیشه ام غم انگیز است هیچ چیزم شبیه آدم نیست

کاش ابری به وسعت دریا آسمان را به حرف می اورد
تا ببینی که پشت این همه کوه سیل های نگفتنی کم نیست

مهدی نقبایی

Babak
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۳۸ بعد از ظهر
هر كه در سينه دلي داشت ...
به دلداري داد...
دل نفرين شده ماست كه بي يار است هنوز ...
گرچه رفتي ز برم ....حسرت روي تو نرفت ....
در اين خانه ....به اميد تو باز است هنوز....
روزهاي رفته رو ،امروز، همه رو مرور ميكردم...
از توي اون كوچه بازم دوباره عبور ميكردم....
انگار اين دل ديگه رفته.....توي اون كوچه كسي نيست...
ديگه توي اون كوچه ....اون عطر قديمي نيست...
روي سر دري خونه...گلهاي ياس بهاري....
يادته ازم گرفتي؟....گفتي:واسه يادگاري....
لاي دفترت گذاشتي ....
اسمم رو زيرش نوشتي ...
گفتي تا آخر عمرت اون ها رو نگه ميداري....
عمريه رو سردريمون ...گل ياس مياد وميره ...
اما هيچكس تو دل من ....جاي تو رو هيچ وقت نمي گيره......

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۴۰ بعد از ظهر
یک لحظه خواست روی زمین خم شود نشد
می خواست مثل حضرت آدم شود نشد
کوشید خواب های قشنگی که دیده بود
در خاطرش دوباره مجسم شود نشد
باران گرفته بود به سرعت دوید تا
چیزی برای گریه فراهم شود نشد
انواع سیب های زمین را گناه کرد
تا بلکه مستحق جهنم شود نشد
او چند هفته پیش خودش را به دار زد
می خواست از میان شما کم شود نشد
این روزها برای مسیحی که مرده است
هر کس که خواست حضرت مریم شود نشد


آرش فرزام صفت

Babak
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۰۳:۳۳ بعد از ظهر
گفتم : نميدانم كه در قيد كه هستي.....
طرفدار خدا يا بت پرستي....
نميدانم در اين دنياي محشر ...
به چه عشقي چنين ساكت نشستي......
گفت: طرفدار خداي عشقم اي يار ....
از اين عاشق كشي ها دست بردار .....
كه كار بت پرست بي وفايي....
نه من كه غصمه درد جدايي...
گفتم:خدا را با تو هرگز نيست كاري....
كه تو خود ناخداي روزگاري....
به روي زورقي درهم شكسته....
مثل ماه ي كه رو ابرها نشسته....
گفت: اگر من ناخدايم با خدايم ....
مكن تو از خداي خود جدايم ...
به تو محتاجم اي يار موافق....
به تو محتاجم اي همراه عاشق...
گفتم :بگو... ، رندانه ميگويي ...
صد افسوس تو نور ماه ي و من نورفانوس....
تو هشيارانه گفتي ،يا زمستي...
نفهميدم كه در قيد كه هستي....
گفت: من غرق سكوتم تو بخوان....
قصه پرداز تويي، من هيچم و پوچم تو بمان....
سينه و راز تويي...
گفتم : من رو به زوالم ،تو بمان ،دم آواز تويي....................

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۰۶:۲۶ بعد از ظهر
فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـمید
از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید

می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است
فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید

این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد
وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید

اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم
مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید

امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد
امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:

مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا
فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی فهــمید

دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم
بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید

بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور
راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید

هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آیینه
از مهـره مار و طلسم و هر چه می فهمید

بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد
هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمی فهمـید

مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا
یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید...

دکتر محمدحسین بهرامیان

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۰۶:۳۷ بعد از ظهر
دریا خندید
در دوردست،
دندانهایش کف و
لبهایش آسمان.

ــ تو چه میفروشی
دخترِ غمگینِ سینه عریان؟
ــ من آب دریاها را
میفروشم، آقا.

ــ پسر سیاه، قاتیِ خونت
چی داری؟
ــ آب دریاها را
دارم، آقا.

ــ این اشکهای شور
از کجا میآید، مادر؟
ــ آب دریاها را من
گریه میکنم، آقا.

ــ دل من و این تلخی بینهایت
سرچشمهاش کجاست؟
ــ آب دریاها
سخت تلخ است، آقا.

دریا خندید
در دوردست،
دندانهایش کف و
لبهایش آسمان.

فدریکو گارسیا لورکا

حاجی بلا
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۰۷:۲۱ بعد از ظهر
آسمون گرفته
هوا گرفته
خیابونا رو آب گرفته
دلم گرفته
چشام گرفته
چرا بغضم گرفته
بی تو دوباره دلم گرفته
دست خودم نیست با اینکه بارون رو خیلی دوست دارم
ولی تا بارون میاد
یاد یه چیزایی میفتم که میریزم بهم
وقتی بارون میاد و همه جا سیراب میشه
نا خداگاه روحم مسافر یه جایی میشه
که وجودم اونجا جا مونده
فقط میتونم بگم:
(تو آخرش منو میکشی)

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۰۷:۲۶ بعد از ظهر
خوابيد آفتاب و جهان خوابيد
از برجِ فار، مرغکِ دريا، باز
چون مادری به مرگِ پسر، ناليد.

گريد به زيرِ چادرِ شب، خسته
دريا به مرگِ بختِ من، آهسته.







سر کرده باد سرد، شب آرام است.
از تيره آب ـ در افقِ تاريک ـ
با قارقارِ وحشی اردکها
آهنگِ شب به گوشِ من آيد؛ ليک
در ظلمتِ عبوسِ لطيفِ شب
من در پیِ نوای گُمی هستم.
زينرو، به ساحلی که غمافزای است
از نغمههای ديگر سرمستم.





میگيرَدَم ز زمزمهی تو، دل.
دريا! خموش باش دگر!
دريا،
با نوحههای زيرِ لبی، امشب
خون میکنی مرا به جگر...
دريا!
خاموش باش! من ز تو بيزارم
وز آههای سردِ شبانگاهت
وز حملههای موجِ کفآلودت
وز موجهای تيرهی جانکاهت...






ای ديدهی دريدهی سبزِ سرد!
شبهای مهگرفتهی دمکرده،
ارواحِ دورماندهی مغروقین
با جثهی کبودِ ورم کرده
بر سطحِ موجدارِ تو میرقصند...

با نالههای مرغِ حزينِ شب
اين رقصِ مرگ، وحشی و جانفرساست
از لرزههای خستهی اين ارواح
عصيان و سرکشی و غضب پيداست.

ناشادمان به شادی محکومند.
بيزار و بیاراده و رُخ درهم
يکريز میکشند ز دل فرياد
یکريز میزنند دو کف بر هم:

ليکن ز چشم، نفرتشان پيداست
از نغمههایشان غم و کين ريزد
رقص و نشاطشان همه در خاطر
جای طرب عذاب برانگيزد.

با چهرههای گريان میخندند،
وين خندههای شکلک نابينا
بر چهرههای ماتمشان نقش است
چون چهرهی جذامی، وحشتزا.

خندند مسخگشته و گيج و منگ،
مانندِ مادری که به امرِ خان
بر نعشِ چاکچاکِ پسر خندد
سايد ولی به دندانها، دندان!





خاموش باش، مرغکِ دريايی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بميرد شب
بگذار در سکوت سرآيد شب.

بگذار در سکوت به گوش آيد
در نورِ رنگرفته و سردِ ماه
فريادهای ذلّهی محبوسان
از محبسِ سياه...





خاموش باش، مرغ! دمی بگذار
امواجِ سرگران شده بر آب،
کاين خفتگان مُرده، مگر روزی
فريادِشان برآورد از خواب.





خاموش باش، مرغکِ دريایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بجنبد موج
شايد که در سکوت سرآيد تب!





خاموش شو، خموش! که در ظلمت
اجساد رفتهرفته به جان آيند
وندر سکوتِ مدهشِ زشتِ شوم
کمکم ز رنجها به زبان آيند.

بگذار تا ز نورِ سياهِ شب
شمشيرهای آخته ندرخشد.
خاموش شو! که در دلِ خاموشی
آوازشان سرور به دل بخشد.

خاموش باش، مرغکِ دريایی!
بگذار در سکوت بجنبد مرگ...
۲۱ شهريور ۱۳۲۷
احمد شاملو

amozhgan
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۰۷:۳۹ بعد از ظهر
عمرها فکر وصال تو عبث بود عبث

عشقبازی به خیال تو عبث بود عبث


سالها قطره زدن مور ضعیفی چو مرا

در پی دانهٔ خال تو عبث بود عبث


از تو هرگز چو سرافراز به سنگی نشدیم

میوهٔ جستن ز نهال تو عبث بود عبث


بیلبت تشنه چو مردیم شکیبائی ما

در تمنای زلال تو عبث بود عبث


پر برآتش زدن مرغ دل ما ز وفا

بر سر شمع جمال تو عبث بود عبث


به جوابی هم ازو چون نرسیدی ای دل

زان غلط بخش سئوال تو عبث بود عبث


محتشم فکر من اندر طلب او همه عمر

چون خیالات محال تو عبث بود عبث

asal
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۰۹:۳۶ بعد از ظهر
آنقدر از مقابل چشم تو رد شدم
تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم
منظومه ای برابر چشمم گشوده شد
آن شب که از کنار چشم تو آرام رد شدم
گم بودم از نگاه تمام ستارگان
تا اینکه با دو چشم سیاهت رصد شدم
دیدم تو را در آینه و مثل آینه
من هم دچار ِ از تو چه پنهان ، حسد شدم
شاید به حکم جاذبه ، شاید به جرم عشق
در عمق چشمهای تو حبس ابد شدم
شاعر شدم همان که تو را خوب می سرود
مثل کسی که مثل خودش می شود شدم
در حیرتم چگونه ، چرا در نگاه تو
دیروز خوب بودم و امروز بد شدم

مهستی
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۱۱ بعد از ظهر
زندگی میگذرد.....................

زندگی .. می گذرد تند و آسان و سبك ...!

عاشق هم باشیم، عاشق بودن هم عاشق ماندن گل من در این سال كه پر از روز و شب است، و پر از خاطره هایی تازه!

چشم دل را نو كن و شبیه شب و شبنم، غرق موسیقی باش!

لحظه ها می گذرد ، تند و بی فاصله از هم ....

مثل آن لحظه كه دیروز شد و مثل آن روز كه انگار، گلم ؛ هرگز از راه نرسید.!

آری ای خوب قشنگ، زندگی آمدن و رفتن نیست......

خاطره ها هستند گاه شیرین و گهی تلخ و غریب!

بهتر آن است كه در روز جدید، فكر را نو بكنیم، عشق را سر بكشیم و دل را بنشانیم سر سفره نور، خانه اش را بتكانیم و سپس هر در و پنجره را، سوی چشمان خدا وا بكنیم ...

روز نو آمده است!

و بهار هم امسال، هر سال از آغوش خدا ، می روید!

كاش این بار گلم؛

... با دل گرم زمین ، عهد بندیم رگر؛

قدر بودن ها را ، خوب تر می دانیم...

و خدا را هر روز از نگاه همگان می خوانیم..!

فاصله بسیار است بین خوبی هم ، عاشق شادی و هر غصه هم ...

روز نو ، هر روز است، فكر را نو بكنیم ...!

... عشق را سر بكشیم...!

زندگی ؛

می گذرد ...! تند، آسان و سبك !!!


زندگی می گذرد

خدایا :


هفت بار
هفت خان را
از آخر به اول
از اول به آخر
از وسط به وسط
آمده ام
شده ام
دویده ام
زمین خورده ام
و هنوز
دل در گروی آنانی داری
که پا روی پا انداخته اند

مهدیه لطیفی

asal
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۱۴ بعد از ظهر
آيينه پرسيد که چرا دير کرده است
نکند دل ديگري او را سير کرده است
خنديدم و گفتم او فقط اسير من است
تنها دقايقي چند تأخير کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است
شايد موعد قرار تغيير کرده است
خنديد به سادگيم آيينه و گفت
احساس پاک تو را زنجير کرده است
گفتم از عشق من چنين سخن مگوي
گفت خوابي سالها دير کرده است
در آيينه به خود نگاه ميکنم ـ
آه!!! عشق تو عجيب مرا پير کرده است
راست گفت آيينه که منتظر نباش
او براي هميشه دير کرده است

R ! R a
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۲۱ بعد از ظهر
سر خود را مزن اينگونه به سنگ،
دلِ ديوانهي تنها، دل تنگ!!

منشين در پس اين بهت گران
مَدَران جامهي جان را، مَدَران!!

مكن اي خسته در اين بغض درنگ..
دلِ ديوانهي تنها، دل تنگ!

پيش اين سنگدلان،
قدر دل و سنگ يكيست
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يكيست..
ديدي آنرا كه تو خواندي به جهان يارترين؛
سينه را ساختي از عشقش سرشارترين...
آنكه ميگفت منم بهر تو غمخوارترين..
چه دلازارترين شد
چه دلازارترين...
ناله از درد مكن،
آتشي را كه در آن زيستهاي
سرد مكن

با غمش باز بمان
سرخرو باش از اين عشق و سرافراز بمان

راه عشق است كه همواره شود از خون، رنگ
دلِ ديوانهي تنها، دل تنگ!

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۲۳ بعد از ظهر
به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانههایم
از وبالِ بال
خمیده بود،
و در پاکبازیِ معصومانهی گرگ و میش
شبکورِ گرسنهچشمِ حریص
بال میزد.

به پرواز
شک کرده بودم من.



سحرگاهان
سِحرِ شیریرنگیِ نامِ بزرگ
در تجلی بود.

با مریمی که میشکفت گفتم: «شوقِ دیدارِ خدایت هست؟»
بیکه به پاسخ آوایی برآرد
خستگی باز زادن را
به خوابی سنگین
فرو شد
همچنان
که تجلّی ساحرانهی نامِ بزرگ؛

و شک
بر شانههای خمیدهام
جاینشینِ سنگینیِ توانمندِ بالی شد
که دیگر بارَش
به پرواز
احساسِ نیازی
نبود.

R ! R a
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۲۵ بعد از ظهر
در كوي تو مستانه
ميافتم و ميخيزم
دلداده و ديوانه
ميافتم و ميخيزم

من مست و پريشانم
مي نالم و مي مويم
مدهوش ز پيمانه
ميافتم و ميخيزم

تا آنكه تو را يابم
ميگردم و ميجويم
پس بر در آن خانه
ميافتم و ميخيزم

چو شمع شب عاشق
مي سوزم و مي گريم
از عشق چو پروانه
ميافتم و ميخيزم

گر دست دهد روزي
تا خاك رهت گردم
در پاي تو جانانه
ميافتم و ميخيزم

گفتي كه ز جان برخيز
در ملك عدم بنشين
زينروست كه مستانه
ميافتم و ميخيزم

من مست قدح نوشم
از چشم تو مدهوشم
سلانه به سلانه
ميافتم و ميخيزم

ديوانه رويت من
چون گردن به كويت من
اي دلبر فرزانه
ميافتم و ميخيزم

باز آي و گرنه مي
هستي ز كفم گيرد
اينسان كه به ميخانه
ميافتم و ميخيزم

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۳۱ بعد از ظهر
سراسرِ روز
پیرزنانی آراسته
آسانگیر و مهربان و خندان از برابرِ خوابگاهِ من گذشتند.

نیمشب پلنگکِ پُرهیاهوی قاشقکی برخاست
از خیالم گذشت که پیرزنان باید به پایکوبی برخاسته باشند.

سحرگاهان پرستار گفت بیمارِ اتاقِ مجاور مُرده است.

پاریس، بیمارستانِ لاری بوآزیه
۱۳۵۲
احمد شاملو

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۳۷ بعد از ظهر
سالی
نوروز
بیچلچله بیبنفشه میآید،
بیجنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آب
بی گردشِ مُرغانهی رنگین بر آینه.

سالی
نوروز
بیگندمِ سبز و سفره میآید،
بیپیغامِ خموشِ ماهی از تُنگِ بلور
بیرقصِ عفیفِ شعله در مردنگی.

سالی
نوروز
همراهِ بهدرکوبی مردانی
سنگینی بارِ سالهاشان بر دوش:
تا لالهی سوخته به یاد آرد باز
نامِ ممنوعاش را
و تاقچهی گناه
دیگر بار
با احساسِ کتابهای ممنوع
تقدیس شود.

در معبرِ قتلِ عام
شمعهای خاطره افروخته خواهد شد.
دروازههای بسته
بهناگاه
فراز خواهد شد
دستانِ اشتیاق
از دریچهها دراز خواهد شد
لبانِ فراموشی
به خنده باز خواهد شد
و بهار
در معبری از غریو
تا شهرِ خسته
پیشباز خواهد شد.

سالی
آری
بیگاهان
نوروز
چنین
آغاز خواهد شد.

نوروزِ ۱۳۵۶ و پاییزِ ۱۳۷۲
احمد شاملو

SaRa
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۳۹ بعد از ظهر
من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان این دانا این پیغمبر
در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر
ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد ؟
چه دلیلی دارد که هنوز
مهربانی را نشناخته است ؟
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است
من برآنم که درین دنیا
خوب بودن به خدا سهلترین کارست
ونمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است
و همین در مرا سخت می آزارد

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۴۲ بعد از ظهر
میدانستند دندان برای تبسم نیز هست و
تنها
بردریدند.



چند دریا اشک میباید
تا در عزای اُردواُردو مُرده بگرییم؟

چه مایه نفرت لازم است
تا بر این دوزخدوزخ نابکاری بشوریم؟

۱۳۶۳
احمد شاملو

SaRa
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۴۲ بعد از ظهر
شب از سماجت گرما
تن از حرارت می
لب از شکایت یکریز تشنگی پر بود
میان تاریکی
نسیم گرمی با من نفس نفس می زد
و هردو با هم دنبال آب میگشتیم
و در سیاهی سیال خلوت دهلیز
نهیب ظلمت ما را دوباره پس می زد
هجوم باد دری را به سمت مطبخ بست
و هرم وحشت ما رابه سوی ایوان راند
میان ایوان چشمم به آب و ماه افتاد
که آب جان را پیغام زندگی می داد
و ماه شب را از روی شهر می تاراند
به روی خوب تو می نوشم ای شکفته به مهر
چون روزنی به رهایی همیشه روشن باش
سیاهکاران را هان ای سپید سار بلند
چون تیغ صبح به هر جا همیشه دشمن باش

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۴۸ بعد از ظهر
اکنون که چنین
زبانِ ناخشکیده به کام اندر کشیده خموشم
از خود میپرسم:
«ــ هرآنچه گفته باید باشم
گفتهام آیا؟»

در من اما، او
(چه کند؟)
دهان و لبی میبیند ماهیوار
بیامان در کار
و آوایی نه.

«ــ عصمتِ نابکارِ آب و بلور آیا
(از خویش میپرسم)
در این قضاوتِ مشکوک
به گمراهی مرسومِ قاضیاناش نمیکشاند؟»

زمانهییست که
آری
کوتهْبانگی الکنان نیز
لامحاله خیانتی عظیم به شمار است.ــ
نکند در خلوتِ بیتعارفِ خویش با خود گفته باشد:
«ــ ای لعنتِ ابلیس بر تو بامدادِ پُرتلبیس باد!
میبینی که نیامِ پُرتکلفِ نامآوری دغلکارانهات
حتا
از شمشیرِ چوبینِ کودکانِ حلبآباد نیز
بیبهرهتر است؟»

بر این باور است شاید
(چه کند؟)
که حرفی به میان آوردن را
از سرِ خودنمایی
درگیرِ تلاشِ پُروسواسِ گزینشِ الفاظی هرچه فاخرترم؟:
فضاحتِ دستیابی به فصاحتِ هرچه شگفتانگیزتر
به گرماگرمِ هنگامهیی
که در آن
حتا
خروشی بیخویش
از خراشِ حنجرهیی خونین
بهنیروتر از هر کلامِ بلیغ است
سنجیده و برسخته.



نگران و تلخ میگوید:
«ــ پس شعر؟

بر این قُلّه
سخت بیگاه
خامش نشستهای.

زمان در سکوت میگذرد تشنهْکامِ کلامی و
تو خاموش اینسان؟»

میگویم:
« مگر تالارِ بینش و معرفتت را جویای آذینی تازه باشی،
ور نه کدام شعر؟

زمانه
پیچِ سیاهِ گردنه را
به هیأتِ فریادی پسِ پُشت میگذارد: ــ
به هیأتِ زوزهی دردی
یا غریوِ رجزخوانِ سفاهت،
به هیأتِ فریادِ دهشتی
یا هُرَّستِ شکستِ توهمی،
به هیأتِ هُرّای دیوانگانِ تیمارخانه به آتش کشیده
یا انفجارِ تُندری که کنون را در خود میخروشد؛
یا خود به هیأتِ فریادِ دیرباورِ ناگاه
حصارِ قلعهی نجدِ سوسمار و شتر را
چندین پوک و پوسیده یافتن.

فریادِ رهایی و
از پوچپایگی به در جستن،
یا بیداری کوتوالانِ حُمق را
آژیرِ دَربندان شدن
در پوچپایگی امان جُستن...

تشنهکامِ کلامند؟
نه!
اینجا
سخن
به کار
نیست،
نه آن را که در جُبّه و دستار
فضاحت میکند
نه آن را که در جامهی عالِم
تعلیمِ سفاهت میکند
نه آن را که در خرقهی پوسیده
فخر به حماقت میکند
نه آن را که چون تو
در این وانفسا
احساسِ نیاز
به بلاغت میکند.»



هِی بر خود میزنم که مگر در واپسین مجالِ سخن
هرآنچه میتوانستم گفته باشم گفتهام؟

ــ نمیدانم.
اینقدر هست که در آوارِ صدا، در لُجّهی غریوِ خویش مدفون شدهام
و این
فرومُردنِ غمناکِ فتیلهیی مغرور را مانَد
در انبارهی پُرروغنِ چراغش.

۳۰ مردادِ ۱۳۶۳
احمد شاملو

R ! R a
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۵۰ بعد از ظهر
دفتر خاطرههامون پر شده از غم و حسرت
چند صفحه حرف نگفته، چند صفحه ماتم غربت

تا به كي گوشه نشستن، عكس فردا رو كشيدن
تا به كي رفتن و رفتن، اما هيچ جا نرسيدن
يا كه موندن پشت ديوار و يه توجيه
اينه بن بست، بسه رفتن

مثل اون پرندهاي كه تو قفس فكر فراره
ولي وقتي ميره بيرون، نميدونه كي رو داره
تو هم يه اسيري اما، اسير قلبت و نقشت
نقشي كه خودت نوشتي، ولي دنيا نميذاره

بيا اين نقش رو رها كن، فكر تازهاي بنا كن
بگذر از حرف نگفته، بگذر از غم غريبي
به جاي حسرت روزهاي گذشته
يا شمردن سرانگشتي قابهاي شكسته

به ستارهها نگاه كن، به طلوع گرم خورشيد
به حضور ماه و مهتاب، به طراوت شقايق
كه يه فرداي ديگه، تو دفتر خاطرههامون بمونه
چند صفحه حرفاي تازه، چند تا شاخه گل پونه
شعر از : متين رستمي

SaRa
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۵۰ بعد از ظهر
چه جای ماه
که حتی شعاع فانوسی
درین سیاهی جاوید کورسو نزند
به جز طنین قدمهای گزمه سرمست
صدای پای کسی
سکوت مرتعش شهر را نمی شکند
به هیچ کوی و گذر
صدای خنده مستانه ای نمی پیچد
کجا رها کنم این بار غم که بر دوش است ؟
چراغ میکده آفتاب خاموش است

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۵۲ بعد از ظهر
«ــ اقیانوس است آن:
ژرفا و بیکرانگی،
پرواز و گردابه و خیزاب
بی آنکه بداند.

کوه است این:
شُکوهِ پادرجایی،
فراز و فرود و گردنکشی
بی اینکه بداند.

مرا اما
انسان آفریدهای:
ذرهی بی شکوهی
گدای پَشم و پِشکِ جانوران،
تا تو را به خواری تسبیح گوید
از وحشتِ قهرت بر خود بلرزد
بیگانه از خود چنگ در تو زند
تا تو
کُل باشی.

مرا انسان آفریدهای:
شرمسارِ هر لغزشِ ناگزیرِ تنش
سرگردانِ عرصاتِ دوزخ و سرنگونِ چاهسارهای عَفِن:
یا خشنودِ گردن نهادن به غلامی تو
سرگردانِ باغی بیصفا با گلهای کاغذین.

فانیام آفریدهای
پس هرگزت دوستی نخواهد بود که پیمان به آخر برد.

بر خود مبال که اشرفِ آفرینگانِ تواَم من:
با من
خدایی را
شکوهی مقدّر نیست.»



«ــ نقشِ غلط مخوان
هان!
اقیانوس نیستی تو
جلوهی سیالِ ظلماتِ درون.
کوه نیستی
خشکینهی بیانعطافیِ محض.
انسانی تو
سرمستِ خُمبِ فرزانگییی
که هنوز از آن قطرهیی بیش درنکشیده
از مُعماهای َ سیاه سر برآورده
هستی
معنای خود را با تو محک میزند.

از دوزخ و بهشت و فرش و عرش برمیگذری
و دایرهی حضورت
جهان را
در آغوش میگیرد.

نامِ تواَم من
به یاوه معنایم مکن!»

فروردینِ ۱۳۶۴
احمد شاملو

SaRa
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۵۳ بعد از ظهر
حریق خزان بود
همه برگ ها آتش سرخ
همه شاخهها شعله زرد
درختان همه دود پیچان
به تاراج باد
و برگی که می سوخت میریخت می مرد
و جامی ساوار چندین هزار آفرین
که بر سنگ می خورد
من از جنگل شعله ها می گذشتم
غبار غروب
به روی درختان فرو می نشست
و باد غریب
عبوس از بر شاخه ها می گذشت
و سر در پی برگ ها می گذاشت
فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد
و برگی که دشنام می داد
و برگی که پیغام گنگی به لب داشت
لبریز می کرد
و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت
نگاهی که نفرین به پاییز می کرد
حریق خزان بود
من از جنگل شعلهها می گذشتم
همه هستی ام جنگلی شعله ور بود
که توفان بی رحم اندوه
به هر سو که می خواست می تاخت
می کوفت می زد
به تاراج می برد
و جانی که چون برگ
می سوخت می ریخت می مرد
و جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خورد
شب از جنگل شعله ها می گذشت
حریق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم
مسوز این چنین گرم در خود مسوز
مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ
که گر دست بیداد تقدیر کور
ترا می دواند به دنبال باد
مرا می دواند به دنبال هیچ

SaRa
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۵۹ بعد از ظهر
دو شاخه نرگست ای یار دلبند
چه خوش عطری درین ایوان پرکند
اگر صد گونه غم داری چو نرگس
به روی زندگی لبخند لبخند
گل نارنج و تنگ آب و ماهی
صفای آسمان صبحگاهی
بیا تا عیدی از حافظ بگیریم
که از او می ستانی هر چه می خواهی
سحر دیدم درخت ارغوانی
کشیده سر به بام خسته جانی
بهارت خوش که فکر دیگرانی
سری از بوی گلها مست داری
کتاب و ساغری در دست داری
دلی را هم اگر خشنود کردی
به گیتی هرچه شادی هست داری
چمن دلکش زمین خرم هوا تر
نشستن پای گندم زار خوشتر
امید تازه را دریاب و دریاب
غم دیرینه را بگذار و بگذر

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۰۴ بعد از ظهر
غرشِ خامِ تندرهای پوده گذشت
و تندبارهای عنانگسسته فرونشست.
اینک چشمهسارِ زمزمه:
زلال
(چرا که از صافیهای اعماق میجوشد)
وخروشان
(چرا که ریشههایش دریاست)



هنگامی که مُجابم کرد
دختربچهیی بیش نبود:
نهالی خُرد
در معرضی بیآفتاب.

از خود میپرسیدم:
«ــ آیا چون مشّاطهیی سفیه
صفای کودکانهاش را
به پیرایه و آرایهی فوت و فنِ سخنوری مخدوش نمیکنم؟»
باز با خود میگفتم:
«ــ بودن دیگر است و شدن دیگر...
آن که شد
باری
از شدنتر باز نخواهد ماند:

کشیدهگام و سرودخوان به راه ادامه خواهد داد
و قانونِ زرینِ خود را
در گسترهی اعتمادِ خویش مستقر خواهد کرد.»



هنگامی که مُجابم کرد
نهالی خُرد بود
در معرضی بیآفتاب.
کنونش درختی میبینم بربالیده و گستردهشاخسار
که سایهاش به فتحِ زمینِ سوزان میرود. ــ

نگاهش کنید!

۱۸ بهمنِ ۱۳۶۴
احمد شاملو

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۰۸ بعد از ظهر
زنان و مردانِ سوزان
هنوز
دردناکترین ترانههاشان را نخواندهاند.

سکوت سرشار است.
سکوتِ بیتاب
از انتظار
چه سرشار است!

۱۸ خردادِ ۱۳۶۷
احمد شاملو

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۱۳ بعد از ظهر
ما فریاد میزدیم: «چراغ! چراغ!»
و ایشان درنمییافتند.

سیاهی چشمِشان
سپیدی کدری بود اسفنجوار
شکافته
لایهبر لایهبر
شباهت برده از جسمیّتِ مغزشان.

گناهیشان نبود:
از جَنَمی دیگر بودند.

۲۱ خردادِ ۱۳۶۷
احمد شاملو

REAL LOVE
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۱ بعد از ظهر
در واپسین دم
واپسین خردمندِ غمخوارِ حیات
ارابهی جنگی را تمهیدی کرد
که از دودِ سوختِ رانه و احتراقِ خرجِ سلاحش
اکسیری میساخت
که خاک را بارورتر میکرد و
فضا را از آلودگی مانع میشد!

۲ بهمنِ ۱۳۷۱
احمد شاملو

DataBus
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۸ بعد از ظهر
دیریست دلم گرفته باران

اشکم که ز غم سرشته باران

چندیست "اسیر دست اویم"

بر لوح دلم نوشته باران!

باران! دل من چو راز دارد،

از او طلب نیاز دارد،

آن ماه سفر کرده ی دیروز،

مرغیست خموش و ناز دارد.

باران به دلم غمی نشسته

من بال و پرم. ولی شکسته!

باران مه من چه حال دارد؟؟؟

این دل ز تو هم سوال دارد!

باران برِ من ببار باران

از او خبری بیار باران

آه ای دل ناصبور، صبری

آرام بمان، قرار قدری...

----------------------------
شاعرش رو نمی دونم

DataBus
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۴ بعد از ظهر
دو بار سند شده بود. دومی رو متنش رو پاک می کنم.
چون نمی دونم چی جوری می شه کل پست رو حذف کرد.

avina_t
۱۱ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۹ بعد از ظهر
بر او ببخشاييد
بر او که گاهگاه
پيوند دردناک وجودش را
با آبهاي راکد
و حفرههاي خالي از ياد مي برد
و ابلهانه مي پندارد
که حق زيستن دارد
بر او ببخشاييد
بر خشم بي تفاوت يک تصوير
که آرزوي دوردست تحرک
در ديدگان کاغذيش آب مي شود
بر او ببخشاييد
بر او که از درون متلاشيست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور مي سوزد
و گيسوان بيهده اش
نوميدوار از نفوذ نفس هاي عشق مي لرزند.
اي ساکنان سرزمين ساده خوشبختي
اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران
بر او ببخشايد
بر او ببخشاييد
زيرا که محسور است
زيرا که ريشه هاي هستي بار آور شما
در خاکهاي غربت او نقب مي زنند
قلب زودبارور او را
با ضربه هاي موذي حسرت
در کنج سينه اش متورم مي سازند

فروغ

setare soheil
۱۲ آبان ۱۳۸۹, ۰۷:۲۲ قبل از ظهر
حـــــــــــــــافظ

http://pics2.persiangig.ir/w1xqvp.gif (http://pics2.persiangig.ir/w1xqvp.gif)

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
دل سودازده از غصه دو نیم افتادست
چشم جادوی تو خود عین سواد سحر است
لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست
در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست
نقطه دوده که در حلقه جیم افتادست
زلف مشکین تو در گلشن فردوس عذار
چیست طاووس که در باغ نعیم افتادست
دل من در هوس روی تو ای مونس جان
خاک راهیست که در دست نسیم افتادست
همچو گرد این تن خاکی نتواند برخاست
از سر کوی تو زان رو که عظیم افتادست
سایه قد تو بر قالبم ای عیسی دم
عکس روحیست که بر عظم رمیم افتادست
آن که جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت
بر در میکده دیدم که مقیم افتادست
حافظ گمشده را با غمت ای یار عزیز
اتحادیست که در عهد قدیم افتادست

http://pics2.persiangig.ir/w1xqvp.gif (http://pics2.persiangig.ir/w1xqvp.gif)

گر من اندر عشق جز درد یاری دارمی
هر زمانی تازه با وصل تو کاری دارمی

asal
۱۲ آبان ۱۳۸۹, ۰۷:۲۷ قبل از ظهر
این روزها سخاوت باد صبا کم است

یعنی،خبر ز سوی تو _این روزها_کم است

اینجا_کنار پنجره_تنها نشسته ام

در کوچه ای که عابر درد آشنا، کم است

من دفتری پر از غزلم ناب ناب ناب

چشمی که عاشقانه بخواند مرا ،کم است

باز آ!ببین که بی تو در این شهر پر ملال

احساس ،عشق،عاطفه،یا نیست یا کم است

اقرار می کنم که در این جا_بدون تو_

حتی برای آه کشیدن ،هوا کم است

دل در جواب زمزمه های "بمان"من

می گفت"می روم"که در این سینه جا کم است

غیر از خدا ،که را بپرستم ؟تو را تو را

حس می کنم برای دلم یک خدا کم است...

golbo
۱۲ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۱۴ قبل از ظهر
چشمای قهوه ای قشنگی داشت
ولی هیچ حسی به من نداده بود
اون که دنبال یه تکیه گاه می گشت
مث کوه پشت سرم وایساده بود
می دونستم اگه چیزی و نخوام
دورشو خیلی سریع خط می کشه
همه چیزش بودم و نمی دونست
داره واسه هیچی زحمت می کشه
من یواش یواش دارم می فهمم
معنی بغضی رو که سر سخته
آره این حسادته چون می دونم
هر کسی باهاش باش خوشبخته
هی منو قسم می داد ترک کنم
ولی وقتی جز دروغ چیزی ندید
برای این که شبیه من بشه،
خودشم روزی یه پاکت می کشید
هیشکی مثل من بهش دروغ نگفت
هیشکی روزگارشو سیا نکرد
هیچکسی مثل اون عاشقم نبود
هیچ کسی مثل اون اشتبا نکرد
من یواش یواش دارم می فهمم
معنی بغضی رو که سر سخته
آره این حسادته چون می دونم
هر کسی باهاش باش خوشبخته

علی ایلیا

Babak
۱۲ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۲۵ قبل از ظهر
من از صداي بارون ......
از دل موج دريا ....
من از نهايت شب
زمزمه هاي دريا .....
من از سكوت باور
تو كوچه باغ خلوت.....
من از سكوت محراب ....
تو خلسه عبادت
از ته چشم آهو .........
دشت گلهاي شب بو .....
من از غروب پاييز
از اون شبهاي برگ ريز.........
اسم تو رو نوشتم .....
هميشه از تو گفتم.......
اي تو همه عشقم....
عاشق چشم هات منم ...
دنيا رو با تو ديدم....
كه ازتو حرف ميزنم...
اگه كه من نبودم...
كسي تو ور نميشناخت...
براي رنگ چشمهات ...
كسي غزل نمي ساخت...

mahan7
۱۲ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۳۱ قبل از ظهر
توی ساحل روی شن ها

قایقی به گِل نشسته

یکی با چشمون گریون

گوشه ای تنها نشسته


نگاه پر اضطرابش

به افق به بی نهایت

ساکته اما تو قلبش

داره یک دنیا شکایت


تو چشاش حلقه ی اشکه

توی قلبش غم دنیا

منتظر به راه یاره

تا بیاد امروز و فردا


باورش نمیشه عشق و

همه دنیاش زیر آبه

تنها مونده توی ساحل

زندگی براش عذابه


خاطرات لب دریا

دیگه از یادش نمیره

همه دنیاش زیر آب و

خودشم به غم اسیره


دست بی رحم زمونه

عشقشو برده به دریا

حالا از خودش میپرسه

میادش آیا و آیا ؟

.
.
.

عاشقی که تنها باشه

توی دنیا نمی مونه

دل عاشق رو شکستن

شده کار این زمونه

.
.
.

خاطرات لب دریا

دیگه از یادش نمیره

همه دنیاش زیر آب و

از غم دوریش می میره

هرگز از یادش نمیره

از غم دوری می میره ...

Behnoush
۱۲ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۸ بعد از ظهر
ذهن ما زندان است
ما در آن زندانی
قفل آن را بشکن
در آن را بگشاي
و برون آي ازین دخمه ظلمانی
نگشايي گل من
خویش را حبس در آن خواهی کرد
همدم جهل در آن خواهی شد
همدم دانش و دانايي محدوده خویش
و در این ویرانی
همچنان تنگ نظر مي ماني
هر کسیدر قفس ذهنی خود زندانی است
ذهن بی پنجره دود آلود است
ذهن بی پنجره بی فرجام است
بگشاییم در این تاریکی روزنه اي
بگذاریم زهر دشت نسیمی بوزد
بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد
بگذاریم که هر کوه طنینی فکند
بگذاریم ز هر سوي پیامی برسد
بگشايیم کمی پنجره را
بفرستیم که اندیشه هوايي بخورد
و به مهمانی عالم برود
گاه عالم را درخود به ضیافت ببریم
بگذاریم به آبادي عالم قدمی
و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی
طعم احساس جهان را بچشیم
و ببخشیم به احساس جهان خاطره اي
ما به افکار جهان درس دهیم
و زافکار جهان مشق کنیم
و به میراث بشر
دین خود را بدهیم
سهم خود را ببریم
خبري خوش باشیم
و خروسی باشیم
که سحر را به جهان مژده دهیم
نور را هدیه کنیم
و بکوشيم جهان
به طراوت و ترنم
تسکین و تسلی برسد
و بروید گل بیداري، دانايي، آبادي
در ذهن زمان
و بروید گل بینايي، صلح، آزادي، عشق
در قلب زمین
ذهن ما باغچه است
گل در آن باید کاشت
و نکاري گل من
علف هرز در آن میروید
زحمت کاشتن یک گل سرخ
کمتر از زحمت برداشتن
هرزگی آن علف است
گل بکاریم بیا
تا مجال علف هرز فراهم نشود
بی گل آرايي ذهن
نازنین ؛
نازنین ؛
نازنین
هرگز آدم ، آدم نشود.....

مجتبی کاشانی

حاجی بلا
۱۲ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۳۱ بعد از ظهر
باز یک غزل حکایت کسی که عاشق است

باز ما و کشف خلوت کسی که عاشق است

در سکوت چشم دوختن به جاده های دور

باز انتظار عادت کسی که عاشق است

دستهای التماس ما گشوده پس کجاست؟

دستهای با محبّت کسی که عاشق است

باز هم سخن بگو سخن بگو شنیدنی ست

از زبان تو حکایت کسی که عاشق است

من اگر بخواهمت نخواهمت تو خوب باش

مثل حسن بی نهایت کسی که عاشق است

بغض های شب همیشه سهم نا امید هاست

خنده های صبح قسمت کسی که عاشق است

شاخه ها خدا کند به دست باد نشکند

عشق یعنی استقامت کسی که عاشق است

منتظر نایستید٬نوبت شما که نیست

نوبت من است٬نوبت کسی که عاشق است

((برگرفته از وبلاگ بی خداحافظی))

حاجی بلا
۱۲ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۴۲ بعد از ظهر
بعد از این خوب و بدش باشد پای خودمان


انتخابی است که کردیم برای خودمان


این وآن هیچ مهم نیست که چه فکری بکنند


غم نداریم بزرگ است خدای خودمان


بی خیال همه با فلسفه اشان خوش باشند


خودمان آیینه هستیم برای خودمان


ما دو رودیم که حالا سره دریا داریم


دو مسافر همه در آب و هوای خودمان


احتیاجی به در و دشت نداریم اگر


رو به هم باز شود پنجره های خودمان


درد اگر هست برای دل هم میگوییم


در وجود خودمان هست دوای خودمان


دوست داریم که نفهمند.. بیا بعد از این


خودمان شعر بخوانیم برای خودمان

((برگرفته از وبلاگ بی خداحافظی))

asal
۱۲ آبان ۱۳۸۹, ۰۲:۱۳ بعد از ظهر
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم
با عقل آب عشق به یک جو نمیرود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم
باور مکن که طعنهی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچهی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو میکشم