PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دفتر شعر !


صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 [8] 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158 159 160 161 162 163 164 165 166 167 168 169 170 171 172 173 174 175 176 177 178 179 180 181 182 183 184 185 186 187 188 189 190 191 192 193 194 195 196 197 198 199 200 201

bibi73
۳ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۷ بعد از ظهر
اشک رازيست
لبخند رازيست
عشق رازي ست
اشک آن شب لبخند عشقام بود.
قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی...
من درد مشترکام
مرا فرياد کن.
درخت با جنگل سخنمیگويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخنمیگويم
نامات را به من بگو
دستات را به من بده
حرفات را به من بگو
قلبات را به من بده
من ريشههای تو را دريافتهام
با لبانات برای همه لبها سخن گفتهام
و دستهایات با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گريستهام
برای خاطر زندهگان،
و در گورستان تاريک با تو خواندهام
زيباترين سرودها را
زيرا که مردهگان اين سال
عاشقترين زندهگان بودهاند.
دستات را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای ديريافته با تو سخنمیگويم
بهسان ابر که با توفان
بهسان علف که با صحرا
بهسان باران که با دريا
بهسان پرنده که با بهار
بهسان درخت که با جنگل سخنمیگويد
زيرا که من
ريشههای تو را دريافتهام
زيرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

SaRa
۳ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۸ بعد از ظهر
آدما از آدمــــا زود سیر میشن
آدما از عشق هم دلگیر میشن
آدما روی عشقشون پا میذارن
آدما آدمو تنهــــــــا میذارن

منو دیگه نمی خوای خوب میدونم
تو کتابه دلــــت اینو می خونم

یادته اون عشقه رسوا یادته
اون همه دیوونگی ها یادته ؟
تو می گفتی که گــناه مقدسه
اول و آخر هر عشق هوسه

آدمـــــــا آخ آدمای روزگار
چی میمونه از شماها یادگار

دیگه از بـــــگو مــــگو خسته شدم
من از اون قـلب دو رو خسته شدم
نمی خوای بمونی توی این خونــه
چـشـم تو دنـبــال چشـمــای اونـــه

همه ی حرفای تو یک بهونـــه س
اون جهنمی که میگن این خونه س

REAL LOVE
۳ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۸ بعد از ظهر
در لحظهی تحویل و دگر گشتن سال
با سبزه و تُنگِ ماهی و آبِ زلال
بر بوی گلی که بشکفد از تو مرا
مانند نسیم، می پَرَم، بی پرو بال.


شفیعی کدکنی

SaRa
۳ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۹ بعد از ظهر
دسـتـات تو دستـامه ولی دلــــت نمیدونم کجاســت
چشمات پی چشمه کیه که اینجوری سربه هواست

خودم دیدم دســتای اون تو رو نوازش میکــــــنه
قصری که ساختم تو دلــم ، داره خرابش میکـــــنه

مارو به کی فروخــتی ، ما رو به چی فروخـــتی
تو این جهــــــــنم سـرد ، تو آتیشه کی سوخــــتی

هــیـچـوقت ندیدی قـلـــــبم تو این قـفــس اســیره
دلـــت مـیـخــــواد بمیرم اون دستــاتو بگـــــیره

آرزوهامو کشتیو خودت اینو خوب مــــیدونی
دلت میخواد آدم بشی ، ســـعی نکن نـمیتـــــونی

همیشه اشکات واسه من بود اما خوشیت با دیگرون
دستای تو ، تو دست من بود اما دلــــت با این و اون

دلت می خواست گریه کنم پس بشین اشکـــامو ببین
دوست داری التماس کنم نری ، میخوای بری برو بمیر

SaRa
۳ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۰ بعد از ظهر
چرا از من گذشتي خيلي ساده
تو كه دونستي مرد پياده
جووني شو پي عشق تو داده
...
شنيدم گفتي از عاشقي سيرم
نگفتي با خودت يه وقت بميرم
حالا حق دلو از كي بگيرم
...
چرا از من گذشتي بي تفاوت
نه انگار عشقي بود نه روزگاري
نه پاييز و زمستون نه بهاري
چطور دلت اومد تنهام بزاري
...
چطور دلت اومد تنهام بزاري
چطور دلت اومد تنهام بزاري

SaRa
۳ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۱ بعد از ظهر
به همين سادگي رفتي ، بي خداحافظ عزيزم
سهم تو شد روز تازه ، سهم من اشک که بريزم
به همين سادگي کم شد ، عمر گل بوته تو دستم
گله از تو نيست مي دونم ، خودم اينو از تو خواستم
به جونه ستاره هامون تو عزيزتر از چشامي
هر جا هستي خوب و خوش باش ، تا ابد بغض صدامي
تو رو محض لحظه هامون نشه باورت يه وقتي
که دوستت ندارم اينو ، به خدا گفتم به سختي
من اگه دوستت نداشتم ، پاي غمهات نمي مردم
واست اين همه ترانه از ته دل نمي خوندم
اگه گفتم برو خوبم ، واسه اين بود که مي ديدم
داري آب مي شي مي ميري ، اينو از همه شنيدم
دارم از دوريت مي ميرم ، تا کنار من نسوزي
از دلم نمي ري عمرم ، نفسامي که هنوزي
تو رو محض خيره هامون که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتي ، روحم از تنم جدا شد!!!
تو که تنها نمي موني ، منه تنها رو دعا کن
خاطراتمو نگه دار ، اما دستامو رها کن
دست تو اول عشقه ، بسپرش به آخرين مرد
مردي که پشت يه ديوار واسه چشمات گريه مي کرد...
گريه مي کرد...
گريه مي کرد...
گريه مي کرد...!

REAL LOVE
۳ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۱ بعد از ظهر
مینوشتم عشق دستم بوی شبنم میگرفت
آهِ حوای درون دامان آدم میگرفت
مینوشتم شعر یک توده شقایق بود و آه
آشنا دستی ز دست باد مریم میگرفت
مینوشتم شاعری سر در گریبان غروب
یادگاری مینویسد، عشق ماتم میگرفت
میرسیدم تا لب دریا نگاهم بود و موج
انتشار آبی امواج را غم میگرفت
میگذشتم از گلاب کوچهی اردیبهشت
بوی گلهای اشارت در پناهم میگرفت
با تو میگفتم فقط از ابرها، آئینهها
یک قلم، یک دفتر بینام عالم میگرفت
میکشیدم نقش باران روی پلک داغ باغ
میسرودم یک غزل باران دمادم میگرفت


غزل تاجبخش

SaRa
۳ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۲ بعد از ظهر
خدا رو مي خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه ي جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولي نه واسه ي زيبا و زشت
خدا رو مي خوام نه واسه خودم که باشم يا برم
خدا رو مي خوام نه واسه روزاي تلخ آخرم
خدا رو مي خوام نه واسه سکه و سکو يا مقام
خدا رو مي خوام که فقط "تو رو نگه داره برام"
خدا رو دوست دارم واسه اين که تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن رو يادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خيلي دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشقو تنها نمي ذاره
خدا رو دوست دارم واسه اين که حواسش با منه
خدا رو دوست دارم آخه هميشه لبخند مي زنه
خدا رو دوست دارم واسه اين که من و تو با هميم
خدا رو دوست دارم که مي دونه ما عاشق هميم

SaRa
۳ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۲ بعد از ظهر
نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من

REAL LOVE
۳ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۳ بعد از ظهر
عاشقانه
فروغ فرخزاد


ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از درد توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگیها کرده پاک
ای تپشهای دل سوزان من
آتشی در سایهی مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخهها پربارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست


این دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟


ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمیانگاشتم


درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینهها
سینه آلودن به چرک کینهها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنهی بازارها


آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هماغوشی گرفت
جوی خشک سینهام را آب، تو
بستر رگهام را سیلاب، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم به راه


ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونههام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه، ای روشن طلوع بیغروب
آفتاب سرزمینهای جنوب
آه، آه ای از سحر شادابتر
از بهاران تازه تر سیرابتر
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینهام بیدار شد
در طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسهگاه بوسهات
خیره چشمانم به راه بوسهات
ای تشنجهای لذت درتنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه میخواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه، میخواهم که برخیزم زجای
همچو ابری اشک ریزم هایهای


این دل تنگ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمههای چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟


◘◘◘


ای نگاهت لای لای سِحربار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزههای اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من


ای مرا باشور شعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

SaRa
۳ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۴ بعد از ظهر
تویه صحنه ی غریب زندگی
هممون در نقش یک بازیگریم
با همیم تو بازهای روزگار
از درون هم ولی بی خبریم

زندگی تولد یه خاطرست
انگاری شروع یک نمایشه
کاشکی از دنیا این خاطره ها
سهم ما تموم خوبیا بشه

توی پشت صحنه ی دنیای ما خوبی و بدی می مونه یادگار
زندگی برای ما یه خاطرست از تمام قصه های روزگار

بهتره به قلبامون دروغ نگیم
زندگی هر طور که باشه می گذره
من و تو مسافریم تو این روزا
مثه خورشید تو نگاهه پنجره

هممون پشته نقاب صورتک
همیشه از صبح تا شب قایم می شیم
واسه پنهون کردنه گریهامون
روی قلب و روحمون خط می کشیم

اگه باز از روزگار دلت گرفت
لحظه ها ثانیه ها ابری شدن
بیا با من بیا با من بیا با من....

REAL LOVE
۳ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۵ بعد از ظهر
نورهاي حسود بر پيشاني ات تو را پير نشان مي دهد
نفس هايت آواز غريبي است
که کشاورزان خسته مي فهمند
هنگام که سرما به خشخاش ها مي زند
پاهايت بوي مين مي دهد
دهانت بوي گرسنگي
شانه هايت آوار آوار
آوارگي.
عرقت را پاک کن
مردان زابلي براي دخترت طلا مي خرند
پسرت در چاههاي «تلّ سياه*» سيراب است
تا ابد
سيگارت را بکش
اين قهوه خانه هاي کثيف «چايِ سبز*» ندارند
اين سالثانيه هاي خمار
اين آرامشِ در نوميدي
اين من که توام
روزي تمام مي شود
با مرگ ما.
سيد الياس علوي

bibi73
۳ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۵ بعد از ظهر
سالها رو در روي رؤيا و رايانه زمزمه كردم
و كسي صداي مرا نشنيد!
تنها چند سايه ي سر براه،
همسايه ي صداي من بودند!
گفتم: دوستي و دشمني را با يك دال ننويسيد!
گفتم: كتاب ِ تربيت ِ شگ و تربيت ِ كودك را
در يك قفسه نگذاريد!
گفتم: دهاتي حرف ِ بدي نيست!
گفتم : تمام اين سالها
صادق و سهراب برادر بودند
مي شود صداي پاي آب را،
اتز پس ِ پرچين ِ نيلوفر پوش بوف كور شنيد!
هرگز حرفهاي قشنگ نگفتم!
نگفتم: چرا در قفس همسايه ها كركس نيست!
كبوتر و كركس را در آسمان مي خواستم!
گفتم: قفسها را بشكنيد
و با نرده هاي نازكش قاب ِ عكس بسازيد!
و جواب ِ اين همه حرف،
سنگ و ريسه و دشنام بود!
ولي، اين خط! اين نشان!
يك روز دري به تخته مي خورد!
باد قاصدكي مي آورد،
كه عطر ِ آفتاب و آرزوهاي مرا مي دهد!
اين خط ! اين نشان!
يك روز همه دهاتي مي شويم،
سقفهاي سيمان و سنگ را رها مي كنيم
و كنار ِ سادگي چادر مي زنيم!
اين خط ّ اين نشانّ
يك روز دبستان بي تركه و ستاره بي هراس مي شودّ
كبوترها و كركس ها،
در لوله هاي خاليِ توپ تخم مي گذارند
و جهان از صداي ترقه خالي مي شود!
يك روز خورشيد پايين مي آيد،
گونه زمين را مي بوسد
و آسمان ِ آرزوهاي من،
آبي مي شود!
باور نمي كني؟
اين خط!
اين نشان! ?

SaRa
۳ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۶ بعد از ظهر
غربت من ، هرچی که هست ، ازبا تو بودن بهتره
آخره خط زندگیم ، این نفسای آخره
وقتی دارم با هرنفس ازاین زمونه سیر می شم
وقتی با یه زخم زبون ازاین و اون دلگیر می شم
این آخره راهه دیگه ، باید که تنها بمیرم
تنها تو اوج بی کسی ، تو غربت آروم بگیرم

باید برم ، باید برم ، باید که بی تو بپرم
آخ که چه سنگین می زنه این نفسای آخرم

سکوت من نشونه ی رضایتم نیست می دونی
گلایه هامو می تونی از توی چشمام بخونی
بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم
هیچی نگم داد نزنم ، لبامو رو هم بدوزم
دربه در ِغزل فروش منم که گیتار می زنم
با هرنگاه به عکست انگار من خودمو دار می زنم

نفرین به عشق ، به عاشقی
نفرین به بخت ، به سرنوشت
به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت
نفرین به من ، نفرین به تو
نفرین به عشقه من و تو
به ساده بودن منو ، به اون دل سیاه تو

SaRa
۳ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۶ بعد از ظهر
وقتي که تنگ غروب بارون به شيشه ميزنه
همه غصه هاي دنيا تويِ سينه منه
توي قطره هاي بارون ميشکنه بغض صدام
ديگه غير از يدونه پنجره هيچي نميخوام
پشت اين پنجره مي شينم و آواز مي خونم
منتظر واسه رسيدنت تو بارون مي مونم
زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره
منم عاشق ترم انگار وقتي بارون مي باره
بعضي وقتا که مياي سر روي شونم ميزاري
تمام غصه هارو از دل من بر مي داري
اما اين فقط يه خوابه خوابِ پشت پنجره
وقت بيداري بازم غم ميشينه تو حنجره

REAL LOVE
۳ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۷ بعد از ظهر
دلم آن قدر گرفته است که چشمم را تو
پل زده از دل اين کاسه ي پر خون تا تو
سختي اش چيست که عمري ست معطّل ماندم
آن طرف روي زمين نيست کسي الّا تو
اين طرف روي زمين نيست کسي حتي من
آن طرف منتظرم نيست کسي حتي تو
دو رقيبند دو چشمم که دو تا پل زده اند
اين دو راهي يقين است که يا تو يا تو
راه افتادم... يک آن پل... پايم لرزيد
و خداحافظي نيمه تمامي با تو
دلم آن قدر گرفته است که هي مي خندم
کارم از گريه گذشته است چرا؟ زيرا تو...
سيد صابر موسوي

bibi73
۳ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۷ بعد از ظهر
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

SaRa
۳ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۷ بعد از ظهر
دوباره دل هواي با تو بودن کرده
نگو اين دل دوريه عشقتو باور کرده
دله من خسته از اين دس به دعاها بردن
همه آرزوهام با رفتن تو مردن
حالا من يه آرزو دارم تو سينه
که دوباره چشم من تو رو ببينه
واسه پيدا کردنت تن به دل صحرا ميدم
آخه تو رنگ چشات هیبته دنيا رو ديدم
تو يه هفتا آسمون تو تک ستاره مني
به خدا ناز دو چشماتو به دنيا نميدم

bibi73
۳ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۸ بعد از ظهر
دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه اي نيست دراين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هر چه تلاش
او به من مي خندد
نقشهايي كه كشيدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي كه فكندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست دراين خاموشي
دست ها پاها در قير شب است

REAL LOVE
۳ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۸ بعد از ظهر
باز کن پلک هاي چشمت را، يک پياله شراب مي خواهم
امشب از دست هاي تو باران، از تنت آفتاب مي خواهم


امشب آيينه وار آمده ام، تا تو را منعکس کنم در خود
چهره ات را فقط همين يک شب، ساده و بي نقاب مي خواهم


آبشار نگاه تو باران، با تو هستم پري دريايي
قطره قطره ببار و جاري شو، ماهي ام از تو آب مي خواهم


گيسوانت تداوم يلدا، برکه ها در سکوت مي ميرند
از تو امشب که سرد و تاريک است، آسماني شهاب مي خواهم


من تو را مثل شعر ناگفته، در پس پشتِ ناخودآگاهم
مثل روياي پاک سيّالي، در فراسوي خواب مي خواهم


ل ـ لبانت چه قدر مي لرزند، ب بگو اين که کار سختي نيست
ن ـ نگاهم بکن که آمدم از، ل لبانت جواب مي خواهم


دختر کرت هاي تاکستان، صاحب سرزمين شيدايي
باز کن پلک هاي چشمت را، يک پياله شراب مي خواهم

SaRa
۳ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۹ بعد از ظهر
بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي
ميدونم خوب ميدوني تو تارو پودو ريشمي
تو که از دنيا گذشتي واسه يک خنده من
چرا من نگذرم از يه پوست و خون به اسم تن
تو خيالمم نبود دوباره عاشقي کنم
ممنونم اجازه دادي با تو زندگي کنم
نميدونم چي بگم که باورت شه جونمي
توي اين کابوس درد روياي مهربونمي
ميدوني با تو
پرم از شعر و ستاره
ميدوني بي تو
لحظه حرمتي نداره
ميدوني در تو
اين خدا بوده که تونسته گل عشقو بکاره

bibi73
۳ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۹ بعد از ظهر
چراغي به دستام چراغي در برابرم.

من به جنگ ِ سياهي مي روم.

گهوارههاي ِ خستهگي

از کشاکش ِ رفتوآمدها

بازايستادهاند،

و خورشيدي از اعماق

کهکشانهاي ِ خاکسترشده را روشن ميکند.

فريادهاي ِ عاصيي ِ آذرخش

هنگامي که تگرگ

در بطن ِ بيقرار ِ ابر

نطفه ميبندد.

و درد ِ خاموشوار ِ تاک

هنگامي که غورهي ِ خُرد

در انتهاي ِ شاخسار ِ طولانيي ِ پيچ پيچ جوانه ميزند.

فرياد ِ من همه گريز ِ از درد بود

چرا که من در وحشتانگيزترين ِ شبها آفتاب را به دعائي

نوميدوار

طلب ميکردهام

تو از خورشيدها آمدهاي از سپيدهدمها آمدهاي

تو از آينهها و ابريشمها آمدهاي.

در خلئي که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد ِ تو را به دعائي

نوميدوار طلب کرده بودم.

جرياني جدي

در فاصلهي ِ دو مرگ

در تهيي ِ ميان ِ دو تنهائي

نگاه و اعتماد ِ تو بدينگونه است!


شاديي ِ تو بيرحم است و بزرگوار

نفسات در دستهاي ِ خاليي ِ من ترانه و سبزيست

من برميخيزم!

چراغي در دست، چراغي در دلام.

زنگار ِ روحام را صيقل ميزنم.

آينهئي برابر ِ آينهات ميگذارم

تا با تو

ابديتي بسازم.

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۰ قبل از ظهر
میدونم برات عجیبه
این همه اصرار و خواهش
این همه خواستن دستات
بدون حتی نوازش
میدونم واست سواله
واسه تو گریه دردم
میگذری از منو میری
اما باز من برمیگردم
میدونم برات عجیه
من با اون همه غرورم
پیش همه بدیهات
چه جوری بازم صبورم
میدونم واست سواله
که چرا پیشت حقیرم
میگذری از منو میری باز سراغتو میگیرم

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۰ قبل از ظهر
مرا غريبه بدانيد و در به در بکشيد
و غربتم را از من بزرگتر بکشيد


دو چشم، يک پا، يک دست، يک دهان و سپس
به روي شانه ي من بي شمار سر بکشيد


اگر چه سبزم حتي اگر بلند و قطور
به پاي قامت چوبين من، تبر بکشيد


و سرزمين مرا از شمال غرب وطن
درست تا لب درياچه ي خزر بکشيد


چنين که حرف مرا هيچ کس نمي فهمد
تمام مردم را گنگ و کور و کر بکشيد


بس است اين همه پا بند شهرتان بودن
از اين به بعد مرا راهي سفر بکشيد


سفر نه، زخم مفصّل ـ جراحت مشروح ـ
اگر که تاب نداريد مختصر بکشيد


به ابرها دل بستن همين قدر کافي است
از آسمان سهمم را همين قدر بکشيد


در اين کوير در اين جرعه جرعه خشکيدن
مرا به آب شباهت دهيد و سر بکشيد

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۰ قبل از ظهر
ای بداد من رسیده
تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی
تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت
توی لحظه های تردید
تو شبو از من گرفتی
تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی
برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم
تو رفیقی جون پناهی



یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت
ناجی عاطفه ی من
شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من
از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم


وقتی شب شب سفر بود
توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه ی شب
تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست
بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی
بتنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی
پرده ی شبو دریدی


یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دور ی
برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست
ای رفیق آخر من
بسلامت سفرت خوش
ای یگانه یاور من
مقصدت هرجا که باشه
هر جای دنیا که باشی
اونور مرز شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت

bibi73
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۰ قبل از ظهر
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسته بود.
زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
گيس شون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلن ترك
از شبق مشكي ترك.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.
از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج شبگير مي اومد...
« - پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پربسته شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ »
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا
***
« - پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟
شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-
پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين:
اسب سفيد نقره نل
يال و دمش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوي آهن رگ من!
گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن:
« - شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره » ...

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۱ قبل از ظهر
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهوونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی

تو امید انتظاری تو دلای ناامید
مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید

چه غریبونه گذشتند جمعه های سوت و کور
هنوز اما نرسیدی ای تجلی ظهور

با تو ام ، با تو که گفتی ، تکیه گاه عاشقایی
میدونم یه دنیا نوری ، ساده ای ، بی انتهایی

مث لالایی بارون ، تو کویر بی صدایی
تو خود عشقی ، میدونم ، ناجی فاصله هایی

تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهوونه یه هر عاشق باسه زنده بودنی

تو امید انتظاری تو دلای ناامید
مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید

عمریه دلم گرفته گله دارم از جدایی
غایب همیشه حاضر تو کجایی ، تو کجایی
تو کجایی ، تو کجایی

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۲ قبل از ظهر
خوابم یا بیدار
تو با منی با من
نزدیک تر از پیرهن
باور کنم یا نه ، هرم نفس هاتو
ایثار تن سوز نجیب دستاتو
خوابم یا بیدارم ؟
لمس تنت خواب نیست
این روشنی از توست
بگو از آفتاب نیست
بگو که بیدارم
بگو که رؤیا نیست
بگو که بعد از این
جدایی با ما نیست
اگه این فقط یه خوابه
تا ابد بذار بخوابم
بذار آفتاب شم و تو خواب
از تو چشمه تو بتابم
بذار اون پرنده باشم
که با تن زخمی اسیره
عاشق مرگه که شاید
توی دست تو بمیره
خوابم یا بیدارم
ای اومده از خواب
آغوشتو وا کن
قلب منو دریاب
برای خواب من
ای بهترین تعبیر
با من مدارا کن
ای عشق دامنگیر
من بی تو اندوه سرد زمستونم
پرنده ای زخمی ، اسیر بارونم
ای مثل من عاشق
همتای محبوب
بمون بمون با من
ای بهترین ، ای خوب

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۳ قبل از ظهر
باور کن ، صدامو باور کن
صدایی که تلخ و خسته ست
باور کن ، قلبمو باور کن
قلبی که کوهه اما شکسته ست
باور کن ، دستامو باور کن
که ساقه ی نوازشه
باور کن ، چشم منو باور کن
که یک قصیده خواهشه
وسوسه ی عاشق شدن ، التهاب لحظه هامه
حسرت فریاد کردن ، اسم کسی با صدامه
اسم تو ، هر اسمی که هست
مثل غزل ، چه عاشقانه ست
پر وسوسه ، مثل سفر
مثل غربت ، صادقانه ست
باور کن ، اسممو باور کن
من فصل بارون برگم
مطرود باغ و گل و شبنم
درخت خشکی تو دست تگرگم
باور کن ، همیشه باور کن
که من به عشق صادقم
باور کن ، حرف منو باور کن
که من همیشه عاشقم

bibi73
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۴ قبل از ظهر
مث آینه ای شكسته رو زمینم

حالا بهتر می تونم تو رو ببینم



حالا من هزار تا دل هزار تا دستم

حالا من هزار تا آغوشِ ِشكسته م



حالا تكرار می شه چشمات توی چشمام

حالا اندازه ی دنیا تو رو می خوام



حالا چن هزار دلیل تازه دارم

كه چشامو از چشات بر نمی دارم



حالا هر دقیقه دارم از تو سهمی

تو باید شكسته باشی تا بفهمی



مث آینه ای شکسته رو زمینم

حالا بهتر می تونم تو رو ببینم

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۵ قبل از ظهر
تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته
نبودنت فاجعه ، بودنت امنیته
تو از کدوم سرزمین ، تو از کدوم هوایی
که از قبیله ی من ، یه آسمون جدایی
اهل هر جا که باشی
قاصد شکفتنی
توی بهت و دغدغه
ناجیه قلب منی
پکی آبی یا ابر
نه خدا یا شبنمی
قد آغوش منی
نه زیادی نه کمی
منو با خودت ببر
من حریص رفتنم
عاشق فتح افق
دشمن برگشتنم
ای بوی تو گرفته تن پوش کهنه ی من
چه خوبه با تو رفتن ، رفتن ، همیشه رفتن
چه خوبه مثل سایه هم سفر تو بودن
هم قدم جاده ها ، تن به سفر سپردن
چی می شد شعر سفر
بیت آخرین نداشت
عمر کوچ من و تو
دم واپسین نداشت
آخر شعر سفر
آخر عمر منه
لحظه ی مردن من
لحظه ی رسیدنه
منو با خودت ببر

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۵ قبل از ظهر
سيد الياس علوي
ملّا ممّدجان


شايد در کوه هاي هندوکش کشته شده باشي
با موشکي که چشم هايت را هزار بار تکثير کرد.
شايد در راه قندهار قنداق ها تو را گرفته باشند
و ترانه هايت
که يکي
يکي شهيد شدند.
شايد «قندور»
شايد «سالنگ».
اصلاً شايد زنده باشي
شايد در «گوان تانامو»
دست هايت را بسته باشند
پاهايت را بسته باشند
چشم هايت را بسته باشند.


مردي از خيابان هاي «کلن» مي گذرد
مردي با شانه هاي تکيده مي گذرد
مردي که ترانه ندارد
و «آيه» ندارد...
شايد تو باشي.
«آيه» گفته بود:
«بيا بريم به مزار...»
کاش به «مزار» مي آمدي
کاش نمي آمدي
کاش مي دانستم
مزارت کجاست؟
«ملّا ممّدجان».

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۵ قبل از ظهر
تنها ماندم
تنها ماندم
تنها با دل بر جا ماندم
چون آهی بر لبها ماندم
راز خود به کس نگفتم
مهرت را به دل نهفتم
با یادت شبی که خفتم
چون غنچه سحر شکفتم

دل من ز غمت فغان برآرد
دل من ز دلت خبر ندارد
دل من ز دلت خبر ندارد
پس از این مخورم فریب چشمت
شرر نگهت اگر گذارد
شرر نگهت اگر گذارد

وصلت را . ز خدا خواهم
از تو لطف و صفا خواهم
کز مهرت . بنوازی جانم
عمر من به غمت شد طی
تو بی من . من و غم تا کی
دردی هست . نبود درمانش

تنها ماندم
تنها ماندم
تنها با دل بر جا ماندم
چون آهی بر لبها ماندم

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۶ قبل از ظهر
دلم میخواد ببخشمت اما دیگه نمیتونم
زخم دلم بزرگ شده ، دیگه پیشت نمیمونم
دلم میخواد تا گم بشم که دیگه پیدام نکنی
زخم دلم بزرگ شده ، از این بزرگتر نکنی
باید برم که دیگه دل یه جای سالم نداره
به جز گناه عشق تو ، طفلی گناهی نداره
دلم میخاد ببخشمت ، اما دلم جون نداره
دریای عشق من به تو ، یه قطره بارون نداره

bibi73
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۶ قبل از ظهر
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر و نسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می آید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ، ژرف ترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن
که بهاری دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی میگذرد
و تو در خوابی
و پرستو ها خوابند
و تو می اندیشی
به بهاری دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
- حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا
این دریا
پر خواهم زد
خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۷ قبل از ظهر
الوداع اي خاطره ها
ميروم از شهره شما
نمي خوام بهارو با غمه فراوون
نمي خوام بيام
نه پاييز نه زمستون


منو تنها گذاشت
رو قلبم پا گذاشت
با دگري نشست
غرورم را شكست
الوداع الوداع تا قيامت الوداع

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۷ قبل از ظهر
تو هم بالاخره در آتش سوختي
ابراهيم!
هِي گله گله گوسفند به تپه ها بردي
آتش دست و پا کردي و
به سرنوشت سيب زميني ها فکر کردي.
و خوشحال شدي که مثل آنها نيستي
يادت به خير
مي نشستي و
بي آنکه نت ها چيزي از تو بدانند،
بي تماشاچي،
براي حضار ني ناله مي کردي
مثل بابا بزرگ ها
مثل خدانظر،
که گوسفندهاش
هنوز به موسيقي ديگري عادت نکرده اند
حيف شد
درس امروزمان کمي شيرين بود
درسي از نهج البلاغه
«اي مالک ...»
خوش به حالمان که نيستيم
يک عده بعد از ما
نشسته اند از کمبودها حرف مي زنند و
نسبت به محيط و مساحت روستا،
حجم فاجعه را اندازه مي گيرند
و آتش را مقصر جلوه مي دهند
اما آتش بايد باشد
حتماٌ بايد باشد،
تا عده اي دود بگيرند و
دادِمان را بدهند بنويسند
بعد از کلماتي مثل راي،
مثل وعده،
مثل هشدار،
يا مثل همين کتاب هايي که سوخت،
بنويسند کنار بابا بعد نان
بنويسند کنار بابا بعد آب
و آب از آب تکان نخورد
مي گويند،
مسوولينِ امر نقشه هايشان را زير و رو کرده اند
و همين فردا
روستامان را کشف کرده اند
و سرماي اينجا را
به رسميت شناخته اند
نشر اکاذيب نکرده باشم،
يک عده،
آخرين نامه هاي سرگشاده ي ما را،
روي شيشه هاي بي بخار خانه هامان ديده اند
فيتيله فردا تعطيله
حتماٌ دستخط هاي بچه گانه ي ما
نخواندني بوده است
که تعطيلمان نکرده اند
اما
به کوري چشم همه ي دشمنان
خودِ فتيله غيرت به خرج داد
و براي هميشه تعطيلمان کرد
يادمان به خير.

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۸ قبل از ظهر
دلم از خیلی روزا با کسی نیست
تو دلم فریاد و فریادرسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلاش
پرپر دستای خار و خسی نیست
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست


بارون از ابرا سبکتر می پره
هر کسی سر به سوی خودش داره
مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم
دیگه هیچ کس دلمو نمی بره
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست


ماهی از پاشوره بیرون افتاده
شاپرکها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله بره هامون
گذر گرگ بیابون افتاده
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۹ قبل از ظهر
خودم را كه آوردم
سر سفره، نان و پنير و سبزي بود
و مادرم
و شب قبل كه مي خواند: «نان و پنير آورديم، دخترتان را ...»
لعنت به اين پنجره ها
كه مرا سبز مي خواهند
شير يا خط واحدي كه را به دركه
نه به درك مي بُرد.


لعنت به اين شانس
لبو فروش خيابان بيست و چندم
سرخ مي فروخت و داد مي زد: آهاي...باقالي!

حالا چه فرق مي كند؟
اشك شوَم يا اشك شوُم
باختم
سبز نبود
فرمانده چشمهايم سياه پوش بود.


نرگس رجايي

bibi73
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۹ قبل از ظهر
آرزوی من اینست
که دو روز طولانی
درکنار تو باشم فارغ از پشیمانی
آرزوی من اینست
یا شوی فراموشم
یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم

آرزوی من اینست
که تو مثل یک سایه
سر پناه من باشی
لحظه تر گریه

آرزوی من اینست
نرم و عاشق و ساده
همسفر شوی با من در سکوت یک جاده
آرزوی من اینست
هستی تو من باشم
لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم

آرزوی من اینست
تو غزال من باشی
تک ستاره روشن در خیال من باشی
آرزوی من اینست
در شبی پر از رویا
پیش ماه و تو باشم
لحظه ای لب دریا

آرزوی من اینست
از سفر نگویی تو
تو هم آرزویی کن
اوج آرزویی تو
آرزوی من اینست
مثل لیلی و مجنون
پیروی کنیم از عشق
این جنون بی قانون
آرزوی من اینست
زیر سقف این دنیا
من برای تو باشم
تو برای من تنها

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۰ قبل از ظهر
خواهم تو شوي ، محبوب دلم
چون نرگس من ، ديوانه ي من
رويد رخ من ، سويت ره من
هستي چو بهشت ، كاشانه ي من
پروانه من ، پروانه من
بي تو چه كنم ، مستانه من
آواي تو شد ، هم نغمه من
اي لاله من ، بردي دل من
پروانه من ، پروانه من
بي تو چه كنم ، مستانه من
آواي تو شد ، هم نغمه من
اي لاله من ، بردي دل من

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۰ قبل از ظهر
از اين جا
تا جايي كه تويي
قدم نمي رسد
دست دراز مي كنم
چيزي مي نويسم
دريايي
دلي
قابي
غمي
از بي نشان
تا نشاني كه تويي
مرهم نمي رسد
در اين جا و اين دَم
رونقي نيست
عطشناك آنم
آن دَم نمي رسد


محمدرضا عبدالملکیان

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۱ قبل از ظهر
من بی تو هیچم
تو باورم نکن
خیسم ز گریه تنهاترم نکن
عاشق نبودم تا با تو سر کنم
آتش نبودم خاکسترم نکن
اگه عاشقت نبودم
اگه بی تو زنده بودم
تو بمون که بی تو غصه می خورم
اگه دل به تو نبستم
اگه این منم که هستم
ولی از هوایه گریه ات پُرم
اگه شکوه دارم از تو
اگه بی قرارم از تو
تو بمون که آشیانه ام تویی
به هوایت ای ستاره
به تو می رسم دوباره
اگه عاشقم بهانه ام تویی
دل کنده بودم ، از هم زبونیت
پنهون نکردی از من نشونی ات
من پا کشیدم از عهد بسته ام
تو پا فشردی بر مهربونیت
اگه هم زبون نبودم
اگه مهربون نبودم
چه کنم دل ، این دل شکسته رو
اگه سرد و مرده بودم
اگه پر نمی گشودم
به تو بستم این دو بال خسته رو
اگه شکوه دارم از تو
اگه بی قرارم از تو
تو بمون که آشیانه ام تویی
به هوایت ای ستاره
به تو می رسم دوباره
اگه عاشقم بهانه ام تویی

bibi73
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۱ قبل از ظهر
حدس می زنم شبی مرا جواب می کنی

و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی

سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای

ولی برای رفتنت عجب شتاب می کنی

من از کنار پنجره تورا نگاه می کنم

وتو مرا به نام دیگری خطاب می کنی

چه ساده در ازای یک نگاه پاک وماندنی

هزار مرتبه مرا ز خجلت آب می کنی

به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام

تو کمتر از غریبه ای مراحساب می کنی

وکاش گفته بودی از همان نگاه اولت

که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۱ قبل از ظهر
مسافر خسته من بار سفر رو بسته بود
تو خلوت آيينهها به انتظار نشسته بود

ميخواست كه از اينجا بره اما نميدونست كجا
دلش پر از گلايه بود ولی نمیدونست چرا

دفتر خاطراتشو ، رو طاقچه جا گذاشت و رفت
عكسای يادگاریشو ، برای ما گذاشت و رفت

دل كه به جاده میسپرد كسي اونو صدا نكرد
نگاه عاشقونهای برای اون دعا نكرد

حالا ديگه تو غربتش ستاره سر نمیزنه
تو لحظههای بیكسيش پرنده پر نمیزنه

با كوله بار خستگی ، تو جادههای خاطره
مسافر خسته من ، يه عمره كه مسافره

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۲ قبل از ظهر
تو که نیستی تا ببینی
گریه های هر شب من
بی حضور عاشق تو
چه عجیبه گریه کردن

تو که نیستی تا ببینی
دل آسمون شکسته
جاده تا صبح قیامت
منو این پاهای خسته

با عبور هر ستاره
روح سبز تو رو دیدم
زیر قطره های بارون
صدای پاتو شنیدم

تو که نیستی تا ببینی
گریه های هر شب من
بی حضور عاشق تو
چه عجیبه گریه کردن

تو که نیستی تا ببینی
دل آسمون شکسته
جاده تا صبح قیامت
منو این پاهای خسته

با عبور هر ستاره
روح سبز تو رو دیدم
زیر قطره های بارون
صدای پاتو شنیدم

bibi73
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۲ قبل از ظهر
بعد از آن شب بود ،
که انسان را همه دیدند
با بادکنکِ سَرَش
که بزرگُ بزرگتر می شد به فوتِ علم
وتماشاچیان تاجر ،
تخمین می زدند که در این استوانۀ بزرگ
می شود هزار اسبُ الاغ را
به هزار آخور پُر از کاهُ علوفه بست
و همه دیدند که آن شب او
انگشتر اعتقاد به سپیدارها را
از انگشتِ خود بیرون کشید !
با کلاهی از یال شیر ،
بارانی یی از پوستِ وال ،
شلواری از چرم کرگدن ،
کفشی از پوست گاومیش ،
موهایی از یال بلندِ اسب ،
دندانهایی ار عاج فیل
و استخوانهائی همه از طلای ناب
و قلبش....
تنها قلبش قلبِ خوذ او بود !
کندوی نو ساخته ای
که زنبورانش در دفتر ِ شعر ِ شاعری ،
همه سوخته بودند
به آتش گلهای سرخُ زرد !

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۳ قبل از ظهر
لحظه لحظه تو را خواستم ولی تو منو ندیدی
به تو تکیه داده بودم ولی تو ز من بریدی
چند باری گذاشتی رفتی هر دفعه با یه بهونه منو تنها جاگذاشتی
تو این وحشی زمونه
ارزومو به تو گفتم که بشی سنگ صبورم
اما حیف دل تو سنگ شد زد به شیشه غرورم
دیگه با درگاه عشقت ندارم راز و نیازی
واسه من یه لحظه خوب باش تا بشم یک عمری رازی

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۳ قبل از ظهر
تمام هستي من كفشهاي كوچك بود
تمام زندگيام آفتاب و ميخك بود


گلوي سبز گياهان و شاخ و برگ صدا
تمام حنجرهها لانهي چكاوك بود


هنوز قصهي آن پشت بام يادم هست
كه آشيانه خوشبختي دو لك لك بود


هنوز خاطرهي مشقهاي كودكيام
كه صفحه صفحهي آن سهم بادبادك بود


براي كودكي از نسل كنجكاويها
كسل كنندهترين هديهها عروسك بود


زمان كودكي من دريچههاي شهود
اگر چه بسته ولي لااقل مشبك بود


در آن اصالت يكدست، آن صداقت محض
جهان خلاصهاي از لحظههاي كوچك بود


شما شبيه به آدم بزرگها هستيد
ولي شبيه خودش بود، آن كه كودك بود


زيبا طاهريان

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۴ قبل از ظهر
دلم چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه
هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه
یه راهی رو به من وا کن تو این بیراهه بن بست
یه کاری کن برای ما اگه مایی هنوزم هست
به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم
من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم
تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری
تو هم شاید نمیدونی چه احساسی به من داری
گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو میدونم
نگو باید برید از عشق نه میتونی نه میتونم

bibi73
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۴ قبل از ظهر
من زندگي را دوست دارم ولي
از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبانها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زنها مي ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولي ز آئينه مي ترسم!
سلام رادوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم
پس هستم
اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۴ قبل از ظهر
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم ازاین دیوانگی و عاقلی

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۵ قبل از ظهر
به صندوق صدقه انداختمش
پستچي با لبخندي بازش آورد
در حالي كه سخت ميگريست
خواستم به بانك بسپارمش
ورشكست شد!
نه دريا ميپذيرفت
نه رودخانه
كودك معصوم
ماهي غمگينم
دلم را
چون مريم عمران ميپاييديم
به لبخند
تُنگي آوردي از آغوشت


به بهار بدهكارم
دست كم يك شعر براي هر شكوفه
به پنج شنبه بدهكارم
دست كم يك شعر براي هر ثانيه
به تو بدهكارم
دست كم يك جان
براي هر
لبخند
علي محمد مودب

bibi73
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۵ قبل از ظهر
دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو
سپندوار ز کف داده ام عنان بی تو
ز تلخ کامی دوران ، نشد دلم فارغ
ز جام عشق لبی تر نکرد جان بی تو
چو آسمان مه آلوده ام ز تنگ دلی
پر است سینه ام ز اندوه گران بی تو
نسیم صبح نمی آورد ترانه ی شوق
سر بهار ندارند بلبلان بی تو

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۵ قبل از ظهر
به تو رسیدنم اگه
قیمت جون داره بگو
فرصت با تو بودنم
اگه همین باره بگو
راضی نشو لبای من
فریاد و از یاد ببره
قصه به قصه بودنم
با تو شنیدنی تره
شب از سرم گذشته تو
صدا بزن نفس نفس
نذار بمیره شونه هام
تو گیرو داره این قفس
هم آشیونه خواستنی
شاپرکه شکستنی
بگو بگو بهم بگو
که تا ابد مال منی
بگو برای عاشقی
چه قیمتی باید بدم
بگو که میشناسی منو
بگو میدونی عاشقم

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۶ قبل از ظهر
بيا تا برات بگم
آسمون سياه شده
ديگه هر پنجره اي
به ديواري وا شده
بيا تا برات بگم ،
گل تو گلدون خشكيده
دسته سردم تا حالا
دسته گرمي نديده

بيا تا مثل قديم
واسه هم قصه بگيم
گم بشيم تو روياها
قصه از غصه بگيم

بيا تا برات بگم
قصهء بره و گرگ
كه چطور آشنا شدند
توي اين دشت بزرگ

آخه شب بود ميدوني
بره گرگو نميديد
بره از گرگه سياه
حرفاي خوبي شنيد
برهء تنها رو گرگ
به يه شهر تازه برد
بره تا رفت تو خيال
گرگ پريد و اونو خورد

بره باور نميكرد
گفت شايد خواب ميبينه
ولي ديد جاي دلش
خالي مونده تو سينه

بيا تا برات بگم
تو همون گرگ بدي
كه با نيرنگ و فريب
به سراغم اومدي

bibi73
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۶ قبل از ظهر
باز شوق یوسفم دامن گرفت
پیر ما رابوی پیراهن گرفت
ای دریغا نازک آرای تنش
بوی خون میآید از پیراهنش
ای برادرها خبر چون میبرید
این سفر آن گرگ یوسف را درید
یوسف من چه شد پیراهنت
بر چه خاکی ریخت خون روشنت
بر زمین سرد خون گرم تو
ریخت آن گرگ و نبودش شرم تو
تا نپنداری ز یادت غافلم
گریه میجوشد شب و روز از دلم
داغ ماتم هاست بر جانم بسی
در دلم پیوسته می گرید کسی
ای دریغا پاره دل جفت جان
بی جوانی مانده جاویدان جوان
در بهار عمر ای سرو جوان
ریختی چون برگریز ارغوان
ارغوانم ارغوانم لاله ام...

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۶ قبل از ظهر
روزهاست كه ميخوانم
هر روز ميخوانم
تكرار ميكنم، مرور ميكنم
و باز ميخوانم
اما هنوز اول خطم
درست مثل كسي كه تا به حال منطق نخوانده است


اين چه سري است؟
نميدانم!
كه چه طور منطق ندانسته
فلسفهي عميق چشمان تو را
از حفظم؟!
زهرا كلاته

bibi73
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۷ قبل از ظهر
دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
به ما درد خود افشا کن مداوا کردنش با من
بیاور قطره اشکی که من هستم خریدارش
بیاور قطره اخلاص دریا کردنش با من
به ما گو حاجت خود را اجابت میکنم آنی
طلب کن هرچه میخواهی مهیا کردنش با من
اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو توبه نامه را بنویس امضا کردنش با من

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۷ قبل از ظهر
دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه
دوباره این دل دیونه واست دلتنگه
وقت از تو خوندن ستاره ی ترانه ها
اسم تو برای من قشنگترین آهنگه
بی تو یک پرنده ی اسیر بی پروازم
با تو اما میرسم به قله ی آوازم
اگه تا آخراین ترانه با من باشی
واسه تو سقفی ازآهنگ و صدا می سازم
با یه چشمک دوباره منو زنده کن ستاره
نزار از نفس بیوفتم تویی تنها راه چاره
آی ستاره آی ستاره بی تو شمع نوری نداره
این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۸ قبل از ظهر
رفتی حالا به کی بگم خیلی دلم تنگه برات
می خوام یه بار ببینمت
سر بزارم رو شونه هات
دوست داشتم با گلهای سرخ میومدم به دیدنت
نه اینکه با رخته سیاه چشمای سرخ ببینمت
گل رو پرپر می کنم سر مزارت
تا ابد بارونیه چشمای یارت
رفتی افسوس گل من تو در دل خاک
از تو یادگاریه چشمای نمناک
پائیز غریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود
گل من رو چرا چیدی گل من دنیای من بود
گلمو ازم گرفتی تک و تنهام زیر بارون
حالا که نیستی کنارم میزارم سر به بیابون
هنوزم بارون می باره تو میای انگار کنارم
خودتم بهتر می دونی مثل بارونا می بارم
پائیز غریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود
گل من رو چرا چیدی گل من دنیای من بود

bibi73
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۸ قبل از ظهر
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرا درمن که مرگ من تماشایی است

مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن

دروغین بودم از دیروز مرا امروز تماشا کن

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما

همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده از انچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالیست قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم...........

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۸ قبل از ظهر
ميروم شايد كمي حال شما بهتر شود
ميگذارم با خيالت روزگارم سر شود


از چه ميترسي برو ديوانگيهاي مرا
آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود


ميروم ديگر نميخواهم براي هيچ كس
حالت غمگين چشمانم ملالآور شود


بايد اين بازندهي هر بار – جان عاشقم –
تا به كي بازيچه اين دست بازيگر شود


ماندنم بيهوده است امكان ندارد هيچ وقت
اين منِ ديرينِ من يك آدم ديگر شود
شيرين خسروي

bibi73
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۹ قبل از ظهر
بی تو ای آبی ترین رویای بارانی
سوختم در آتش عشق و پشیمانی


شعر میگویم برای روزهای مبهم
منبع الهام من جغد است و،ویرانی


آسمانم ابری و روز شبم برقی
سرنوشتم قطبی وخوابهای زمستانی


سالهای سال چون قوی دراین مرداب
خوندم از موج ندیدم جز پشیمانی


عصر عصر پریشانی ودود ماشین بود
فصل فصل رویش گلهای سلمانی


کاش مثل بلوت پیر دراین جنگل
می شکستم در شبی تاریک وطوفانی

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۰ قبل از ظهر
چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن
ولی لبهای خود همواره بستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولی در بطن خود غوغا نشستن
به غربت دوستان بر خاک سپردن
ولی بر دل امید به خانه بستن
به من هر دم نوای دل زند بانگ
چه خوش باشد از این غمخانه رستن
چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۱ قبل از ظهر
از سطر
اول
به سطر
دوم
سقوط ميكن
م
و تو تازه در سطر سوم است كه
صدايي مشكوك
ميشنوي.
- صدايي
چون صداي واقعيت سنگ
در گذر –
در سطر چهارم
از پنجره آسمانخراش
به بيرون مينگري
- نسيم ملايم
فرو خفته است و
بر سنگفرشِ پايين دست
تابوتي
در گذر است –


پرهام طلايي

mahan7
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۱ قبل از ظهر
آیینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو

ورد زبان کوچه ی خاموشی


امشب

تکلیف پنجره

بی چشم های باز تو روشن نیست !

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۱ قبل از ظهر
من همون جزيره بودم خاكي و صميمي و گرم
واسه عشق بازي موجا قامتم يه بستر نرم
يه عزيز دوردونه بودم پيش چشم خيس موجا
يه نگين سبز خالص روي انگشتر دريا
تا كه يك روز تو رسيدي توي قلبم پا گذاشتي
غصه هاي عاشقي رو تو وجودم جا گذاشتي
زير رگبار نگاهت دلم انگار زيرو رو شد
براي داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس كشيدي انگار نفسم بريد تو سينه
ابرو باد و دريا گفتن حس عاشقي همينه
اومدي تو سرنوشتم بي بهونه پا گذاشتي
اما تا قايقي اومد از منو دلم گذشتي
رفتي با قايق عشقت سوي روشني فردا
من و دل اما نشستيم چشم به راهت لب دريا
ديگه رو خاك وجودم نه گلي هست نه درختي
لحظه هاي بي تو بودن ميگذره اما به سختي
دل تنها و غريبم داره اين گوشه ميميره
ولي حتي وقت مردن باز سراغت و ميگيره
ميرسه روزي كه ديگه قعر دريا ميشه خونم
اما تو درياي عشقت باز يه گوشه اي مي مونم

bibi73
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۱ قبل از ظهر
کهنه فروش داد می زنه:


چراغ کهنه می خریم



کفشهای کهنه می خریم



بی اختیار داد می زنم:



کهنه فروش!



یه زخم کهنه می خری..؟

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۲ قبل از ظهر
الو سلام ...
آسمان ...
بهشت ...
منزل خدا؟
و آنطرف فرشته‎اي جواب مي‎دهد: شما؟
ـ من از زمين شماره را گرفته‎ام، خدا كجاست؟
و باز هم جواب مي‎دهد چه مهربان صدا:
چه خوب شد كه آمدي، خدا سفارش تو را
به عشق و آفتاب داده است و بعد هم به ما
ـ به او بگو كه پلك كوچه هفته‎هاست مي‎پَرَد
ولي كسي قدم نمي‎زند سكوت كوچه را
دلم براي پر زدن دوباره لك زده، زمين
چه نا نجيب بال را گرفته از پرنده‎ها


و قطع شد. الو...
الو...
كسي نبود، هيچ كس
دوباره مي‎شود گرفت نه؟ خيال بود؟ يا...
ولي كسي كنار من نجيب و آسمان به دست
كسي كه قد او بلند از زمين گرفته تا...
نشسته بود پيش من، فقط دو آه فاصله
كسي كه مثل هيچ كس نبود جز خودِ خدا...
سميه قبادي

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۲ قبل از ظهر
تو از متن کدوم رویا رسیدی
که تا اسمت رو گفتی شب جوون شد
که از رنگ صدات دریا شکفت و
نگاه من پر از رنگین کمون شد
تو از خاموشی دلگیر رویا
صدام کردی صدام کردی دوباره
صدام کردی منو از بغض مهتاب
از اندوه گل و اشک ستاره
صدام کردی صدام کردی نگو نه
اگرچه خسته و خاموش بودی
تو بودی و صدای تو صدام زد
اگرچه دور وظلمت دوش بودی
تو چیزی گفتی و شب جای من شد
من از نور و غزل بیداد شدم باز
تو گیج و ویج از خود گم شدن ها
من از من مردم و پیدا شدم باز
از این تک بستر تنهایی عشق
از این رنج سقوط آخر من
صدام کردی که برگردم به پرواز
به اوج حس سبز با تو بودن
صدام کردی که تو خاموشی من
یه دامن یاس نورانی بپاشی
برهنه از هراس و تازه از عشق
توی آغوش جان من رها شی

bibi73
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۳ قبل از ظهر
قراره غرق هم باشیم

از این دریا نترسونم

تو لب تر کن یه دریا رو به آتیشت بسووزونم

اگه کهنه م بگو نو شو

اگه پیرم جَوون می شم

دلت میخواد کی باشم؟

من از فردا همون میشم

تو لیلا نیستی امّا میخوام پای تو مجنون شم

دلم بد جور لرزیده

بذار داغونِ داغونِ شم

اگه دنیا به کامِت نیست

اگه بازم دلت خُوونه

یکی هست چرخ دنیا رو به کام تو بچرخوونه

یکی که با خیال تو رو دریا خونه می سازه

داره هر چی رو که برده

پای عشق تو می بازه.

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۳ قبل از ظهر
وقتی دستام خالی باشه
وقتی باشم عاشق تو

غیر دل چیزی ندارم
که بدونم لایق تو...

دلمو از مال دنیا به تو... هدیه داده بودم
با تمومه بی پناهی به تو... تکیه داده بودم

هر بلایی سرم اومد همه زجری که کشیدم
همه رو به جون خریدم ولی از تو... نبریدم

هر جا بودم با تو... بودم هرجا رفتم تورو... دیدم
تو سبک شدن تو رویا همه جا به تو... رسیدم

اگه احساسمو کشتی اگه از یاد منو بردی
اگه رفتی بی تفاوت به غریبه سر سپردی

بدون اینو که دل من شده جادو به طلسمت
یکی هست این ور دنیا که تو یادش مونده اسمت

bibi73
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۳ قبل از ظهر
بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند
گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند

باید این آیینه را برق نگاهی می شکست
پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه
تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد
قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۳ قبل از ظهر
به چه قيمتي گذشتي، از شباي خيس مهتاب
چي گذاشتيم از من و تو، به جز آرزوي بر آب
به چه قيمتي غرورو، سر راهمون كشيديم
چرا لحظه هاي با هم، بودن هامونو نديديم
خوب من ما هر دو باختيمف توي اين بازي بي خود
هر دوتامون كم گذاشتيم، كه ترانه هامون هم مُرد
چيزي از لحظه نمونده، من و تو لحظه رو كشتيم
حكم اعدام دلهامون، با غرورمون نوشتيم

اگه دوستم نداري به روم نيار
يه چيزي از غرورم برام بذار
نذار تو فكر تنهايي گم بشم
نذار حرف و حديث مردم بشم

دلمو اينقده نشكن، آخه اين دل عاشقت بود
له نكن اين قلب خونو، آخه روزي لايقت بود
دلمو اين قدر نسوزون، مگه چي مونده از اين دل
رفتي و با بي وفايي ات، زدي مهر نحس باطل
تو كه دوست نداشتي باشي، چرا آتيشم كشيدي
اون كه تو خودخواهي هات مرد، دل من بود تو نديدي
از تو خونه ي وجودم، به چه آسوني پريدي
ريختن غرور اين مرد رو، نه ديدي نه شنيدي

اگه دوستم نداري به روم نيار
يه چيزي از غرورم برام بذار
نذار تو فكر تنهايي گم بشم
نذار حرف و حديث مردم بشم

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۴ قبل از ظهر
زندان دود،
دود زندان
دود ، دود ، دود
آزادي ، آزادي ، آزادي
دود ، دود ، دود
شماره‎ي موردنظر اشغال است
لطفاً با خدا تماس بگيريد
ذبيح محسني

bibi73
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۴ قبل از ظهر
از كفر من تا دينِ تو راهي به جز ترديد نيست
دلخوش به فانوسم نكن! اينجا مگر خورشيد نيست
با حس ويراني بيا تا بشكند ديوار من
چيزي نگفتن بهتر از تكرار طوطي وارِ من
بي جستجو ايمان ما از جنس عادت مي شود
حتي عبادت بي عمل وهم سعادت مي شود
با عشق آنسوي خطر جايي براي ترس نيست
در انتهاي موعظه ديگر مجال درس نيست
كافر اگر عاشق شود، بي پرده مؤمن مي شود
چيزي شبيه معجزه با عشق ممكن مي شود!

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۴ قبل از ظهر
خانه خراب تو شدم
بسوي من روانه شو

سجده به عشقت ميزنم
منجي جاودانه شو

اي كوه پر غرور من
سنگ صبور تو منم

اي لحظه ساز عاشقي
عاشق با تو بودنم

روشنترين ستاره ام
ميخواهمت ميخواهمت

تو ماندگاري دردلم
ميدانمت ميدانمت

اي همه ي وجود من
نبود تو نبود من

bibi73
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۵ قبل از ظهر
زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
پشت هر گپ چه گره های ظریفی دارد
مثلا چند نفر پشت سرم می گفتند
که ببین شاعرما ذهن کثیفی دارد
مثلا چشم تو مریم چقدر غمگین است
به خدا مثل دلم ذات شریفی دارد
مثلا بی تو جهان خانۀ اشباح شده
رحم کن عاشق تو قلب ضعیفی دارد
گاه نامردترین دشمن ما بعد از مرگ
آرزوی جدل از لاش حریفی دارد
معذرت! من اگر پرت و پلا می گویم
قافیه تنگ شده ورنه ردیفی دارم

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۵ قبل از ظهر
لحظههارو با تو بودن
در نگاه تو شكفتن

حس عشق رو در تو ديدن
مثل روياي تو خوابه

با تو رفتن
با تو موندن
مثل قصه تورو خوندن

تا هميشه تورو خواستن
مثل تشنگي آبه

اگه چشمات من رو ميخواست
تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود
جون به دستات ميسپردم

اگه اسمم رو ميخوندي
ديگه از ياد نميبردم

اگه با من تو ميموندي
همه دنيارو ميبردم

بي تو اما سرسپردن
بي تو و عشق تو بودن

تو غبار جاده موندن
بي تو خوب من محاله

بي تو حتي زنده بوندن
بي هدف نفس كشيدن

تا ابد تورو نديدن
واسه من رنج و عذابه

اگه چشمات من رو ميخواست
تو نگاه تو ميمردم

اگه دستات مال من بود
جون به دستات ميسپردم

اگه اسمم رو ميخوندي
ديگه از ياد نميبردم

اگه با من تو ميموندي
همه دنيارو ميبردم

توي آسمون عشقم
غير تو پرندهاي نيست

روي خاموشي لبهام
جز تو اسم ديگهاي نيست

توي قلب من عزيزم
هيچ كسي جايي نداره

دل عاشقم بجز تو
هيچ كسي رو دوست نداره

اگه چشمات من رو ميخواست
تو نگاه تو ميمردم

اگه دستات مال من بود
جون به دستات ميسپردم

اگه اسمم رو ميخوندي
ديگه از ياد نميبردم

اگه با من تو ميموندي
همه دنيارو ميبردم

لحظههارو با تو بودن
لحظههارو با تو بودن

bibi73
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۶ قبل از ظهر
اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریخت
و بر خلاف محورش به چرخش در آمد ، سر من بود!
من اولین قابله ای هستم که ناف شیری را بریده است !
اولین آواز را من خواندم ،
برای زنی که در هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ،
تنها نارگیل شامم را قاپیدُ برد !
من اولین کسی هستم که از چشم زنی ترسیده است !
من ماگدالینم ! غول تماشا !
کاشف دلُ فندقُ سنگ آتش زنه !
سپهر را من نیلگون شناختم !
چرا که همرنگ هوس های نا محدودِ من بوذه !
خدا ، کران بیکرانۀ شکوهِ پرستش من بود
و شیطان ، اسطورۀ تنهائی اندیشه های هولناک من !
اولین دستی که خوشه اولین انگور را چید دستِ من بود !
کفش ، ابتکار پرسه های من بود
و چتر ، ابداع بی سامانی هایم !
هندسه ! شطرنج سکوت من بود
و رنگ ، تعبیر دل تنگی هایم !
من اولین کسی هستم که ،
در دایره صدای پرنده یی بر سرگردانی خود خندیده است !
من اولین سیاه مستِ زمینم !
هر چرخی که می بینید ،
بر محور ِ شراره های شور عشق من می چرخد !
آه را من به دریا آموختم !
من ماگدالینم !
پوشیده در پوستِ خرس
و معطر به چربی ِ وال !
سرم به بوتۀ خشکِ گونی مانند است ،
با این همه هزار خورشیدُ ماهُ زمین را
یک جا در آن می چرخانم !
اولین اشک را من ریختم ،
بر جنازۀ زنی که غوطه ور در شیرُ خون
کنار نارگیلی مُرده بود !
بی هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ...

byebye every bodyyyyyyyyy

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۶ قبل از ظهر
تو كدوم كوهي كه خورشيد
از تو دست تو مي تابه
چشمه چشمه ابر ايثار روي سينه تو خوابه
تو كدوم خليج سبزي
كه عميق اما ذلاله
مثل آينه پاك و روشن مهربون مثل خياله
كاش از اول ميدونستم
كه تو صندوقچه قلبت كليدي داري براي دراي هميشه بسته
كاش از اول ميدونستم
كه تو دستاي نجيبت مرحمي داري براي زخم اين هميشه خسته

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۶ قبل از ظهر
ممنوع نيستي كه بچينمت
اين ‎جا هم كه بهشت نيست
تا گناه مادر را
تكرار كنم
… رنگ صلح چشم‎هايت
دهان تنهايي‎ام را
آب مي‎اندازد
به شاخه‎ات نرسيده ، مي‎لغزم
هميشه لغزيدن
بهانه‎ي خوبي است
براي فشردن دستي كه دوستش داري !
وسوسه‎ي چيدن
رها نكرد ؛
رهايت نمي‎كند …
بچين !
ممنوع منم كه بچيني‎ام !
فاطمه روزبهاني

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۷ قبل از ظهر
اشكاي يخيم رو پاك كن
دراي قلبتو وا كن
صداي قلبم و بشنو
من چه كردم با دل تو ؟
كاشكي تو لحظه آخر
عشق و تو نگام ميخوندي
قلب تو صدام و نشنيد
وقتي با قريبه خنديد
اگه يه روز بگم از اين حكايت
كه به تو كردم عادت
دلم پيش دلت مونده تو زندون رفاقت رفاقت
اگه يه شب برسم به حقايق
ميشم خداي عاشق
اگه يه روز بگم از اين حكايت
كه به تو كردم عادت
دلم پيش دلت مونده تو زندون رفاقت رفاقت
اشكاي يخيم رو پاك كن
دراي قلبتو وا كن
صداي قلبم و بشنو
من چه كردم با دل تو ؟

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۸ قبل از ظهر
با سقوط دستای ما
در تنم چيزی فرو ريخت
هجرتت اوج صدامو
بر فراز شاخه آويخت
ای زلال سبز جاري
جای خوب غسل تعميد
بی تو بايد مرد و پژمرد
زير خاك باغچه پوسيد

فصلي كه من با تو ماشد
فصل سبز خواهش برگ
فصلي كه ما بي تو من شد
فصل خاکستری مرگ

تو بگو جز تو کدوم رود
ناجی لب تشنگی بود
جز تو آغوش کدوم باد
سایه گاه خستگی بود
بی تو باید بی تو باید
تانفس دارم ببارم
من برای گریه کردن
شونه هاتو کم می یارم

چشم تو با هق هق من
با شکستن آشنا نیست
این شکستن بی صدا بود
هر صدایی که صدا نیست

ای رفیق ناخوشی ها
این خوشی باید بمیره
جز تو همراهی ندارم
تا شب از من پس بگیره
با تو بدرود ای مسافر
هجرت تو بی خطر باد
پر تپش باشه دلی که
خون به رگ های تنم داد

فصلی که من با تو ما شد
فصل سرد خواهش برگ
فصلی که ما بی تو من شد
فصل خاکستری مرگ

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۹ قبل از ظهر
باري پس از سلام و باز امسال، ما حجلهي تو سبز به پا كرديم
ماه حسين هم علمي نذرِ چاووش خوان كرب و بلا كرديم


داداش اكبر! آن همه مي گفتي: يك جين فشنگ داري و يك برنو
آن قدر كبك آمده بود اين برف ، آن قدر صبر و حوصله ما كرديم


يادت ميآد تير و كمانت را، آن ظهر افتاب – پلنگي كه...
چشم دو تا قرابهاي بي بي را، نذر دو قلوه سنگ سيا كرديم


طعم حرام لنگهي دمپايي، من كه هنوز سوزش دردش را
حس ميكنم به روي مچ پايم، اما چه قدر خنده خفا كرديم


بي بي حنا نهاده به موهايش، پاهاش ديگر از رمق افتاده
رفتيم امامزاده شب جمعه، يك شمع پاره نذر و دعا كرديم


اين را «ستاره» گفت كه بنويسم: «داداش جان سلام. براي من
يك قلك بزرگ بخر، آن را، مادر شكست رفع قضا كرديم»


مادر برات دختر خاتون را انگار پا پياده طلب كرده
اصلاً به فكر نيست كه ما يك شخم نصف زمينشان به كرا كرديم


هان راستي هنوز به يادت هست، گوساله را چگونه بريد از شير
صبحي به شير شازده فلفل زد، گوساله را من و تو رها كرديم


ديگر نه هيچ بع بع بزغاله، نه هي هي صبور رسيدنهات
امسال باز آغلمان خاليست، تنها به نان تابه رضا كرديم


داداش جان تو را به علي برگرد، مادر شكسته شد كمرش از غم
از بس كه پشت شيشه زدي لبخند، از بس به قاب عكس تو «ها» كرديم


منصوره حكمت شعار

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۹ قبل از ظهر
اگه دستم به جدايي برسه
اونو از خاطره ها خط ميزنم

از دل تنگ تموم ادما
از شب و روز خدا خط ميزنم

اگه دستم برسه به اسمون
با ستاره ها قيامت ميكنم

نميذارم كسي عاشق نباشه
ماه و بين همه قسمت ميكنم

وقتي گاهي من و دل تنها ميشيم
حرفهاي نگفتني رو ميشه ديد

ميشه تو سكوت بين ما دو تا
خيلي از نديدني ها رو شنيد

قصه ي جدايي ما ادما
قصه ي دوري ماست از خودمون

دوري من و تو از لحظه ي عشق
قصه ي سادگي گم شدمون

اگه دستم به جدايي برسه
اونو از خاطره ها خط ميزنم

از دل تنگ تموم ادما
از شب و روز خدا خط ميزنم

اگه دستم برسه به اسمون
با ستاره ها قيامت ميكنم

نميذارم كسي عاشق نباشه
ماه و بين همه قسمت ميكنم

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۱ قبل از ظهر
داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی
شهر خاموش دلم رو تو پرآوازه کردی
آتش این عشق کهنه دیگه خاکستری بود
اومدی وقتی تو سینه نفس آخری بود
به عشق تو زنده بودم
منو کشتی
دوباره زنده کردی
دوستت داشتم
دوستم داشتی
منو کشتی
دوباره زنده کردی
تا تویی تنها بهانه واسه زنده بودنم
من به غیر از خوبی تو مگه حرفی میزنم؟
عشقت به من داد عمر دوباره
معجزه با تو فرقی نداره
تو خالق من بعد از خدایی
در خلوت من تنها صدایی
به عشق تو زنده بودم
منو کشتی
دوباره زنده کردی
دوستت داشتم
دوستم داشتی
منو کشتی
دوباره زنده کردی
رفته بود هر چی که داشتیم دیگه از خاطر من
کهنه شد اسم قشنگت میون دفتر من
من فراموش کرده بودم همه روزای خوبو
اومدی آفتابی کردی تن سرد غروبو
عشقت به من داد عمر دوباره
معجزه با تو فرقی نداره
تو خالق من بعد از خدایی
در خلوت من تنها صدایی
به عشق تو زنده بودم
منو کشتی
دوباره زنده کردی
دوستت داشتم
دوستم داشتی
منو کشتی
دوباره زنده کردی

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۱ قبل از ظهر
در اين هزاره سوم از اين هزار يكي كم
قطار راه مي افتد از اين قطار يكي كم
پيامبران همه عاشق, پيامبران همه شاعر
ز شاعران اوللعظم روزگار يكي كم
هزار و سيصد و بيست چهار روز و يكي شب
هزار و سيصد و هشتاد و سه بهار يكي كم
تو كم نمي شوي اي كهكشان هر چه ستاره
چگونه كم كنم از نور بي شمار يكي كم؟
ز جمع اين همه سرمست سربلند يكي تو
ز جمع اين همه منصور سر به دار يكي كم



عليرضا قزوه

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۲ قبل از ظهر
تو از متن کدوم رويا رسيدي
که تا اسمت رو گفتی شب جوون شد
که از رنگ صدات دریا شکفت و
نگاه من پر از رنگین کمون شد
تو از خاموشی دلگیر رویا
صدام کردی صدام کردی دوباره
صدا کردی منو از بغض مهتاب
از اندوه گل و اشک ستاره
صدام کردی صدام کردی نگو نه
اگرچه خسته و خاموش بودی
تو بودی و صدای تو صدام کرد
اگرچه دور و ظلمت پوش بودی
تو چیزی گفتی و شب جای من شد
من از نور و غزل زیبا شدم باز
تو گیج و ویج از خود گم شدنها
من از من مردم و پیدا شدم باز
از این تک بستر تنهایی عشق
از این دنج سقوط اخر من
صدام کردی که برگردم به پرواز
به اوج حس سبز با تو بودن
صدام کردی که رو خاموشی من
یه دامن یاس نورانی بپاشی
برهنه از هراس و تازه از عشق
توی اغوش جان من رها شی

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۲ قبل از ظهر
من متهم هستم، پليس اما نمي داند
من قاتل اين وقت ها، اين لحظه ها
- اين روشني هاي لب ايوان
من قاتل اين برگ هاي نورس تن شسته در باران
من قاتل اين دوستان هستم.
وقتي بهار آمد
من دشنه دستم بود، پشت در كمين كردم
رُز بود، گيلاس و شكوفه
انبوهي از حيرت كنار من
من چه بدي ها با تن آن نازنين كردم
-
من خوشه هايي از اقاقي را گلوبند "صفيه" دختر همسايه مان كردم
او را عروس كوچه هاي كودكي هايم گمان كردم
هر جا كه مي روييد يك زنبق
بي اعتنا بودم
حتي تمي دانم كجا بودم
-
پنجاهمين سال است كه مي بينم اين گونه
اين شمعداني هاي قرمز را كنار حوض
هر روز مثل روزهاي قبل
حس مي كنم تعويق هاي مرگ را –
- خميازه هاي عصرگاهي را
اين زندگي سادهي خواهي نخواهي را
-
من متهم هستم، پليس اما نمي داند
من پيش از اين هم بارها گفتم
در چيدن يك سيب از باغ حيات آباد
در چيدن يك پونه از جاليز فلفل ها
در غارت باغ شكوفه در شمال درهي پونك
همدست بودم.
با من قصوري بود
من دور كردم دست هاي دخترم را از رسيدن به كتابي
كه لب رف بود
اين اعتراف اول من نيست
يك بار هم يك زن كنار ايستگاه تاكسي
پرسيد: "آقا عشق يعني چه؟!"
من شانه هايم را به مفهوم نمي دانم تكان دادم
يك بار هم هنگام تفتيش عقايد زبر لب گفتم:
من چتر مي خواهم، هواي منطقه ابري است
آنها ولي
از پاسگاه انداختندم با لگد بيرون


حسن فرازمند

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۳ قبل از ظهر
من واسه تو تو واسه کی میمیری
من با تو تو با کی جون می گیری
من واسه تو یه عمریه دیوونم
فقط واسه چشای تو می خونم
کی دل تو رو برده
جون به نگاهت سپرده
چشمای ناز تو رو از من گرفته برده
اگه بری میمیرم
فرصت بده عزیزم
می خوام بگم عاشقم
منم برات می میرم

من واسه تو تو واسه کی میمیری
من با تو تو با کی جون می گیری
من واسه تو یه عمریه دیوونم
فقط واسه چشای تو می خونم
تو واسه کی درد دلات رو گفتی
حرفایی که هیچ وقت به من نگفتی
هنو تو رو تو آیینه ها می بینم
هنوز با خاطرات تو می شینم

کی دل تو رو برده
جون به نگاهت سپرده
چشمای ناز تو رو از من گرفته برده
اگه بری میمیرم
فرصت بده عزیزم
می خوام بگم عاشقم
منم برات می میرم


کی دل تو رو برده
جون به نگاهت سپرده
چشمای ناز تو رو از من گرفته برده
اگه بری میمیرم
فرصت بده عزیزم
می خوام بگم عاشقم
منم برات می میرم

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۴ قبل از ظهر
هیشکی نمیتونه بفهمه
که دلم از چی گرفته
هیشکی نمیتونه بفهمه
که صدام از چی گرفته
هیشکی نمی مونه تا با من
توی راهم هم سفر شه
آخه میترسه که با من
با دل من دربدر شه
هیشکی نمیدونه که چشمام
چرا همیشه خیس خیسه
چرا هیشکی حتی یه نامه
واسه من دیگه نمی نویسه
هیشکی نمدونه که قلبم
تا حالا چنددفعه شکسته
هیشکی نمیدونه سر راه اون
تا حالا چنددفعه نشسته
...
...
...
آخه تو کلبه ي سوت و کور و تاريکِ قلبم خورشيد که جا نميشه
ميدونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پيدا نميشه

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۵ قبل از ظهر
نشد يك لحظه از يادت جدا، دل
زهي دل، آفرين دل، مرحبا دل


ز دستش يكدم آسايش ندارم
نميدانم چه بايد كرد با دل


هزاران بار منعش كردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا، دل


به چشمانت مرا دل مبتلا كرد
فلاكت دل، مصيبت دل، بلا دل


از اين دل، داد من بستان، خدايا
ز دستش تا به كي گويم خدا، دل!؟


درون سينه آهي هم ندارد
ستمكش دل، پريشان دل، گدا دل


به تاري گردنش را بسته زلفت
فقير و عاجز و بي دست و پا، دل


بشد خاك و ز كويت برنخيزد
زهي ثابت قدم دل، باوفا دل


ز عقل و دل دگر از من مپرسيد
چو عشق آمد كجا عقل و كجا دل؟


تو لاهوتي! ز دل نالي، دل از تو
حيا كن يا تو ساكت باش يا دل


ابوالقاسم لاهوتي

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۵ قبل از ظهر
نخواستم با غم بسازي٬ نخواستم هيچي نگي
نخواستم درد دلت رو٬ ديگه با هيچ كي نگي
آخه عشق اجباري نيست٬ تو زندون من نمون
حالا كه فكر رفتني٬ ديگه از موندن نخون

تا ديدم مي خواي بري٬ دلم راهتو سد نكرد
برو فردا مال تو٬ ديگه اينجا برنگرد
بدون من بعد من٬ دلتو هر جا جا نذار
غم با من بودنو٬ تو من بعد يادت نيار

اگه شونت تكيه گامه٬ پس چرا من تنها شدم
چرا هر لحظه ام هميشه٬ منم تنها با خودم
يه تصوير از عكس چشمات روي ديوار دلم
چقدر قصه ام خنده داره٬ چقدر بيكاره دلم

تا ديدم مي خواي بري٬ دلم راهتو سد نكرد
برو فردا مال تو٬ ديگه اينجا برنگرد
بدون من بعد من٬ دلتو هر جا جا نذار
غم با من بودنو٬ تو من بعد يادت نيار

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۶ قبل از ظهر
جمله ای تازه بگو تا نوشود شعر هایم
نه به سان دیگران از همدمی با غازم
تو به من یاد بده رشد کنم
چه کنم من یک پرنده در امواج اقیانوسم
تو به من یاد بده غرغ نشوم
چه کنم هر لحظه امواج بیابن را می شنوم
تو به من یاد بده
تو به من یاد بده
زیبا شوم
رویا شوم
از واقعی بودن در این دنیای سرد

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۶ قبل از ظهر
تفسير نماز شب، شد قصهي گيسويت
پيچيد چو عطر گل، در شهر، هياهويت


در باد، سواري هست، آوازهي ياري هست
محراب دعاي ما شد قبله ابرويت


اي دوست كجايي تو؟ داغيم براي تو
بگذار به رقص آييم با دف دفِ هوهويت


ديروز اگر بگذشت، بگذار كه بگذاريم
امروز كنار خم سر بر سر زانويت


كشت و ثمري بايد، چشمان تري بايد
اي دل، دل بي حاصل، كو سنگ و ترازويت؟


آيينهي حيرانيم، اندوه پريشانيم
تفسير نماز شب، شد قصهي گيسويت


محمد علي عجمي

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۷ قبل از ظهر
حاجت به اشك ريختنم نيست
زيرا كه دير شد
ديگر ز ديدن من الا دنيا
چشم تو سير شد
من حسرت نگاه شفق را دمِ غروب
احساس ميكنم
من خندهي فسردهي گلها را
در آخر بهار
چشمان ته نشستهي دريا را
اندوه لانههاي تهي را
هنگام خيرباد پرستوها
احساس ميكنم
اما چه بايدم؟
تنها در اين قلمرو غفلت نشستهام
قاصد كجاست تا خبري آورد مرا؟
آوه چه ساده است و چه سخت است
بر ياد هيچ كس نرسيدن
چو غوكها نداي فرح بر لب
در مرده آب خويش تپيدن
اما
حاجت به اشك ريختنم نيست
زيرا ره نجات نه اين است
اين دم كه پوچ ميگذرد در گمان من
شايد دم عجيبترين است
شايد به گوشهاي كسي بر حق
آواز من چو آب بقا ميچكد فرو
پس اين صداي كيست كه تكرار ميشود؟
"بر فند خود مكوش و چنين هرزهها مگو
زيرا از اين صداي حقيرانه
خاموشي افضل است".
اين ظلمت از كجاست؟
شب چون عجوزهست كه با خنده سياه
از چشمهاي شيشه به من ميكند نگاه
از وهم او مرا بكنيد آزاد
اي صبح، صبح، صبح
خورشيد... شيد... شيد
فرياد... ياد... ياد...
اي يار... يار... يار...
بگذار در قلمرو ظلمت، صداي من
خورشيدهاي گمشده را جستجو كند


فرزانه خجندي

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۷ قبل از ظهر
عاشق و چشم انتظاری پاک و روشن چون بهاری
هرچه گفتم باورت شد حیف از احساسی که داری
چشمه ای خشک و سیاهم خسته ای گم کرده راهم
بگذر از من چونکه دیگر زشت و سرتاپا گناهم

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۸ قبل از ظهر
ترسم آخر در کنارم خسته و آزرده گردی
با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی
میروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت
میروم چون می هراسم شعله ای افسرده گردی

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۹ قبل از ظهر
آتش عشق تو شد باده و در جام افتاد
هر که نوشیداز آن در نظر عام افتاد
قسمت ما شد آن بادهو آن آتش عشق
نوش کردیم، چه نوشی، چه سرانجام افتاد

sa.twilight
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۰ قبل از ظهر
ای گل بهارم
بیا بمون کنارم
برات ترانه دارم
عشق و صفا میارم
دلهوره ی ندارم
عشقی که با تو دارم

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۰ قبل از ظهر
صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببين تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دير مغان و شراب ناب کجا

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۱ قبل از ظهر
بانوي آب
چون هاله اي ز عاطفه ماه
با جامه اي ز نور
- در قصر آفرينش كامل - خورشيد وار
ايستاده
به درگاه
نامش
ظهور زهره در آفاق عشق
مهرش
فروغ سرمدي دلهاست
با ابر مهرباني دستانش
بانوي آب
در لحظه هاي آبي روياست
آئينه ي كرامت درياست

او
والاترين اميره ي گلها
در دست مداين روحاني است
شعر شرف
بر سينه كتيبه تاريخ
اسطوره ي شگفت طهارت
منظومه ي فضايل انساني است


گهواره ي دو شير شجاعت
در جنگل ستاره و خنجر
باران شامگاهي
بر گستراي مزرعه كهكشان
آموزگار صبح
بر پاكي و صفاست
بانوي باستاني دلها
- آميزه ي تعقل و پرهيز –
معناي زن
در مكتب مبارك قرآني است


با او سخن
جز با وضوي اشك مگوييد
وز او نشانه اي
جز در جهان ساكت و خاكستري خواب مجوييد
كان نخل رنجديده
و آن سرو سوگوار
- از مرگ ارغواني خورشيد –
تعبير صادقانه ي اندوه
در شعر ناتمام جواني است


بانوي بانوان
برج بلند و سبز رهايي
از خاك و خاكيان
معراج نور
از پهنه ي زمين
تا عرش آسمان...
بهمن صالحي

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۲ قبل از ظهر
از کجای قصه آمده بودی
که رویاگونه
به خورشید بی رمق روزهای زمستانی ام گرما بخشیدی
و من خالی از اراده
در جریان تند رودخانه ای
که شاید از حضور غافلگیرانه ات به خروش آمده بود
از تمامی اضطراب های کهنه شسته شدم.
محکومین ابدی به اشتباهات گذشته
در کجای قصه
با تو وداع خواهند کرد؟

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۳ قبل از ظهر
نه مثل ساره اي و مريم نه مثل آسيه و حوا
فقط شبيه خودت هستي فقط شبيه خودت زهرا
اگر شبيه كسي باشي شبيه نيمه شب قدري
شبيه آيه تطهيري شبيه سوره اعطينا
شناسنامه تو صبح است پدر تبسم و مادر نور
سلام ما به تو اي باران، درود ما به تو اي دريا
كبود شعله ور آبي سپيده طلعت مهتابي
به خون نشستن تو امروز به گل نشستن تو فردا
بگيرآب و وضويي كن به چشمه سار فدك امشب
نماز عشق بخوان فردا به سمت قبله عاشورا


عـليرضـا قـزوه

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۳ قبل از ظهر
اگر خورشید در صد سال یک لعل آورد بیرون
بدخشان ها به یکدم بشکفاند جوهر تیغش
متانت کان الــــــماس از قوی بنیادی هــمـــت
دلیری ها جگر ســــــامانی کوه بدخشانش
جان کند عقیق از هـــــوس لعــــــــل تو لیکن
دور است بدخشــــان ز تلاش یمنی هــــــا

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۴ قبل از ظهر
طلوع مى كند آن آفتاب پنهانى
زسمت مشرق جغرافياى عريانى
دوباره پلك دلم مى پرد، نشانه چيست؟
شنيده ام كه مى آيد كسى به مهمانى
كسى كه سبزتر است از هزار بار بها
ر كسى، شگفت كسى، آن چنان كه مى دانى
تو از حوالى اقليم هر كجاآباد بيا
كه مى رود شهر ما رو به ويرانى
در انتظار تو تنها چراغ خانه ماست
كه روشن است در اين كوچه هاى ظلمانى
كنار نام تو لنگر گرفت كشتى عشق
بيا كه نام تو آرامشى است توفانى

sa.twilight
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۴ قبل از ظهر
نگو قراره که دیگه یه لحظه پیشم نباشی
نمیذارم یواش یواش هم رنگ سایه ها باشی
دسته گلها تو نمیخوام
خاطرهاتو نمی خوام
خودت که بهتر میدونی که من فقط تو رو میخوام
گل های باغچه رو برات تک تک و از شاخه چیدم
ببین چقدر جون میکنم بهت بگم دوست دارم
بهت بگم دوست دارمممممممم

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۶ قبل از ظهر
فرصت چشمهاي شما سهم من شد
يا بهشت شگفت خدا سهم من شد؟


من كه تاريك تاريك تاريك بودم
اين همه روشني از كجا سهم من شد؟


دور افتاده بودم از آن آبي محض
ناگهان اين دو بال رها سهم من شد


در دلم شور دريا و باران در آميخت
رنگ لبخندهاي تو تا سهم من شد


گفته بودم از اول كه طاقت ندارم
داغت اي عشق آخر چرا سهم من شد؟


فاطمه سالاروند

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۶ قبل از ظهر
شخصي به هزار غم گرفتارم
درهرنفسي به جان رسدكارم
بي زلّت و بي گناه محبوسم
بي علت وبي سبب گرفتارم
محبوسم و طالع استمنحوسم
غمخوارم و اختر است خونخوارم

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۷ قبل از ظهر
دل من ديگه خطا نكن
با غريبه ها وفا نكن
زندگيرو باختي دل من
مردم’ شناختي دل من
تا به كي سراپا حقيقتي
تا به كي خرابمحبتي
همنشين اين واون ميشي
خسته و پريش و خون ميشي
دشت بخت تو كويرميشه
مرغ آرزوت اسير ميشه
روبروت سراب پشت سر خراب
ساکت و صبوري دلمن
مثل بوف کوري دل من
زندگي رو باختي دل من
مردم’ شناختي دل من
تويخون نشستي دل من
بي صدا شكستي دل من

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۷ قبل از ظهر
گرچه توفان شد و بيواهمه پركند مرا
و در اين غربت دور از همه افكند مرا


آفرين بر نفسش! دست مريزاد به عشق!
كه چنين كرد به چشمان تو پابند مرا


بيخبر آمد و كرد از همه جا بيخبرم
از تو و نام تو و ياد تو آكند مرا


تن سرمازدهام باغ شد و فروردين
تا به لبخند تو پيوند زد اسفند مرا


جادهها در شب تاريك به راه افتادند
تا به روزي كه تو باشي برسانند مرا


تا به روزي كه... شب و جاده و آواز چهقدر؟
ميكشد عشق به دنبال تو تا چند مرا؟






فاطمه سالاروند

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۸ قبل از ظهر
بگذار که در حسرت دیدار بمیرم
در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم
دشوار بود مردن و روی تو ندیدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم
بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بمیرم
بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب
در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم
می میرم از این درد که جان دگرم نیست
تا از غم عشق تو دگربار بمیرم
تا بوده ام، ای يار، وفادار تو بودم
بگذار بدانگونه وفاداربمیرم

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۹ قبل از ظهر
آرزوهاي من، پاي چشمم چروك مي‎شوند
مو به مو، لاي موهايم سفيد مي‎شوند


آرزوهاي من، روي پيشاني‎ام خط مي‎اندازند
و
شيري بزرگ
پستانك شيري‎اش را به دندان مي‎گزد
در وهم جنگل
به دنبالة دندان لقش مي‎گريزد
شايد
در تنِ بچه آهو جا مانده باشد
وامانده لق شده و فردا جاي خاليش
پُر از احساس خوبي نيست
هر چه هست
ديروز، شيرِ ولرم امروز، چاي داغ
در كناره لبت، رودخانه‎اي است جاري
و اين ريختن
گريختن
و باز، زيستن
نمي‎دانم…
خردسال شده‎ام يا سال‎خورد


ماهرو فتحي

sa.twilight
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۹ قبل از ظهر
کاشکی هیچ وقت قصه ی منو تو اغاز نمی شد
که ترانه هام همه با غصه هم ساز نمی شد
این دفعه عهدم و بستم که دیگه عاشق نمی شم
دیگه با هیچ ادمی هم دل و صادق نمی شم
منی که یه لحظه از قهر چشات می مردم
حیف غصه هایی که برای عشق خوردم

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۴۹ قبل از ظهر
مث اون موج صبوري كه وفاداره به دريا
تو مهي مثل حقيقت مهربوني مث رويا
چه قدر تازه و پاكي مث ياساي تو باغچه
مث اون ديوان حافظ كه نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخي كه گذاشتم لاي دفتر
مث اون حرفي كه ناگفته مي مونه دم آخر
تو مث بارون عشقي روي تنهايي شاعر
تو همون آبي كه رسمه بريزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمي توي يك قاب شكسته
مث پرواز واسه قلبي كه يكي بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبي كه ميآد آخر هفته
مث اون حرفي كه از ياد دل و پنجره رفته
مث پاييزي وليكن پري از گل هاي پونه
مث اون قولي كه دادي گفتي يادش نمي مونه
تو مث چشمه آبي واسه تشنه تو بيابون
تو مث يه آشنا تو غربت واسه يه عاشق مجنون
تو مث يه سرپناهي واسه عابر غريبه
مث چشماي قشنگي كه تو حسرت يه سيبه
چشمه ي چشماي نازت مث اشك من زلاله
مث زندگي رو ابرا بودنت با من محاله
يك روزي بيا تو خوابم بشو شكل يك ستاره
توي خواب دختري كه هيچ كس و جز تو نداره
تو يه عمر مي درخشي تو يه قاب عكس خالي
اما من چشمام رو دوختم به گلاي سرخ قالي
تو مث بادبادك من كه يه روز رفت پيش ابرا
بي خبر رفتي و خواستي بمونم تنهاي تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطاي عجيبي
مث شاگرداي اول كمي مغرور و نجيبي
دل تو يه آسمونه دل تنگ من زميني
مي دونم عوض نمي شي تو خودت گفتي هميني
تو مث اون كسي هستي كه ميره واسه هميشه
التماسش مي كني كه بمون اون ميگشه نميشه
مث يه تولدي تو مث تقدير مث قسمت
مث الماسي كه هيچ كس واسه اون نذاشته قيمت
مث نذر بچه هايي مث التماس گلدون
مث ابتداي راهي مث آينه مث شمعدون
مث قصه هاي زيبا پري از خواباي رنگي
حيفه كه پيشم نمونن چشاي به اين قشنگي
پر نازي مث ليلي پر شعري مث نيما
ديدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ يلدا
بيا مثل اون كسي شو كه يه شب قصد سفر كرد
ديد يارش داره ميميره موند ش و صرف نظر كرد

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۵۰ قبل از ظهر
ديشب دوباره ديدمت اما خيال بود
تو در كنار من بشيني محال بود
هر چه نگاه عاشق من بي نصيب بود
چشمان مهربان تو پاك و زلال بود
پاييز بود و كوچه اي و تك مسافري
با تو چه قدر كوچه ما بي مثال بود
نشنيد لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم هاي تو محتاج بال بود
سيب درخت بي ثمر آرزوي من
يك عمر مانده بود ولي كال كال بود
گفتم كمي بمان به خدا دوست دارمت
گفتي مجال نيست و ليكن مجال بود
يك عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چيزي شبيه جام بلور دلي غريب
حالا شكست واي صداي وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خيال تو بودم حلال بود

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۵۱ قبل از ظهر
در مي‎گشايد
و باز مي‎گردد
تا با لبخندي بگويد
ـ ببخشيد
كلماتم اشتباهاً اينجا جا مانده
و مي‎رود
تا بفهمم
آن لبخند و آن «دوستت دارم»
براي من نبود
سينا بهمنش

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۵۲ قبل از ظهر
نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميكنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم
دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من
اما نمي دانم چرا دارم حسادت ميكنم
گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم
شايد تو با خودئ گفته اي دارم اطاعت ميكنم
رفتم كنار پنجره ديدم تو را با بگذريم
چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم
من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري
دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميكنم
تو التماسيم مي كني جوري فراموشت كتم
با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميكنم
گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي
رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۵۲ قبل از ظهر
خسته از هياهوي خيابان
به پس كوچه‎هاي گيسوي تو مي‎گريزم
پس كو
پس كوچه‎هايي كه انگشتانم در آن مي‎دويد؟
مي‎آيم
و خستگي‎ام را دم در درمي‎آورم
مي‎آيم
تا ترا ـ نه!
ترانه را تكرار كنم
تا تو
مرا ـ نه!
مراسم ديدار را به ياد آوري
لبخندي بزن
خيلي وقت است كه شعر نديده‎ام
سينا بهمنش

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۵۲ قبل از ظهر
گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن
گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغلهاي نيست
فتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله اي نيست

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۵۳ قبل از ظهر
زندگي پر از سواله مي دونم
رسيدن به تو خياله مي دونم
تو ميگي يه روزي مال من ميشي
اما موندت محاله مي دونم
تو ميگي شبا دعامون مي كني
چشمه چات زلاله مي دونم
توي آسمون سرنوشت ما
ماه كاملمهلاله مي دونم
تو ميگي پرنده شيم بريم هوا
غصه ما دو تا باله مي دونم
چشم من پر از غم نبودنت
دل تو پر از ملاله مي دونم
طاقتم ديگه داره تموم ميشه
صبر تو رو به زواله مي دونم
آره مي ري و نمي پرسي كه اين
دل عاشق در چه حاله مي دونم

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۵۴ قبل از ظهر
و حدس مي زنم شبي مرا جواب ميكني
و قصر كوچك دل مرا خراب ميكني
سر قرار عاشقي هميشه دير كرده اي
ولي براي رفتنت عجب شتاب ميكني
من از كنار پنجره تو را نگاه ميكنم
و تو به نامديگري مرا خطاب مي كني
چه ساده در ازاي يك نگاه پاك و ماندني
هزار مرتبه مرا ز خجلت آب ميكني
به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام
تو كمتر از غريبه اي مرا حساب ميكني
و كاش گفته بودي از همان نگاه اولت
كه بعد من دوباره دوست انتخاب مي كني

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۵۴ قبل از ظهر
كجاست جاي تو در جمله‎ي زمان كه هنوز…
كه پيش از اين؟ كه هم اكنون؟ كه بعد از آن؟ كه هنوز؟


و با چه قيد بگويم كه دوستت دارم؟
ـ كه تا ابد؟ كه هميشه؟ كه جاودان؟ كه هنوز؟


سؤال مي‎كنم از تو: هنوز منتظري؟
تو غنچه مي‎كني اين بار هم دهان كه هنوز…


چه قدر دلخورم از اين جهان بي‎موعود
از اين زمين كه پياپي … و آسمان كه هنوز…


جهان سه نقطه‎ي پوچي است، خالي از نامت
پر از «هميشه همينطور» از «همانكه هنوز»


همه پناه گرفتند در پي «هرگز»
و پشت «هيچ» نشستند از اين گمان كه «هنوز»


ولي تو «حتما»ي و اتفاق مي‎افتي!
ولي تو «بايد»ي اي حس ناگهان كه هنوز



در آستان جهان ايستاده چون خورشيد
همان كه مي‎دهد از ابرها نشان كه هنوز



شكسته ساعت و تقويم، پاره پاره شد
به جستجوي كسي آنسوي زمان كه هنوز…



محمد سعيد ميرزايي

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۵۶ قبل از ظهر
امشب تمام خويش را از غصه پرپر ميكنم
گلدان زرد ياد را با تو معطر ميكنم
تو رفته اي و رفتنت يك اتفاق ساده نيست
ناچار اين پرواز را اين بار باور ميكنم
يك عهد بستم با خودم وقتي بيايي پيش من
يه احترام رجعتت من ناز كمتر مي كنم
يك شب اگر گفتي برو ديگر ز دستت خسته ام
آن شب براي خلوتت يك فكر ديگر ميكنم
صحن نگاهت را به روي اشتياقم باز كن
من هم ضريح عشق را غرق كبوتر ميكنم
شعريست باغ چشم تو غرق سكوت و آرزو
يك روز من اين شعر را تا آخر از بر ميكنم
گر چه شكستي عهد را مثل غرور ترد من
اما چنان ديوانه ام كه با غمت سر ميكنم
زيبا خدا پشت و پناه چشمهاي عاشقت
با اشك و تكرار و دعا راه تو را تر ميكنم

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۵۶ قبل از ظهر
حافظ كنار عكس تو من باز نيت ميكنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت ميكنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمي دانم چرا
دارم به اين بد قوليت ديريست عادت ميكنم
چه ارتباط ساده اي بين من و تقدير هست
تقدير و ويران ميكند من هم مرمت مي كنم
در اشتباهي نازنين تو فكر كردي اين چنين
من دارم از چشمان زيبايت شكايت مي كنم
نه مهربان من بدان بي لطف چشم عاشقت
هر جاي دنيا كه روم احساس غربت مي كنم
بر روي باغ شانه ات هر وقت اندوهي نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شركت ميكنم
يك شادي كوچك اگر از روي بام دل گذشت
هر چند اندك باشد آن را با تو قسمت ميكنم
خسته شدي از شعر من زيبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت ميكنم

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۵۸ قبل از ظهر
چقدر ثانیه ها نامردند
گفته بودند که بر می گردند
برنگشتند و پس از رفتنشان
عقربه های بی جهت می گردند
اه این عقربه های نامرد
چه بلایی به سرم اوردند
نه ز بغضم گره ای بگسستند
نه ز دردم گره ای وا کردند اه از این عقربه های نامرد

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۰۲ قبل از ظهر
چند گويي كه؟ چو ايام بهار آيد
گل بيارايد و بادام به بار آيد


روي بستان را چون چهره‎ي دلبندان
از شكوفه رخ و از سبزه عذار آيد


روي گلنار چو بزدايد قطر شب
بلبل از گل به سلام گلنار آيد


زار وار است كنون بلبل و تا يك چند
زاغ زار آيد، او زي گلزار آيد


گل سوار آيد بر مركب و، ياقوتين
لاله در پيشش چون غاشيه‎دار آيد


باغ را از دي كافور نثار آمد
چون بهار آيد لولوش نثار آيد


گل تبار و آل دارد همه مه‎رويان
هرگهي كايد با آل و تبار آيد


بيد با باد به صلح آيد در بستان
لاله با نرگس در بوس و كنار آيد



باغ ماننده‎ي گردون شود ايدون كه‎ش
زهره از چرخ سحرگه به نظار آيد


اين چنين بيهده‎اي نيز مگو با من
كه مرا از سخن بيهده عار آيد


شست بار آمد نوروز مرا مهمان
جز همان نيست اگر ششصد بار آيد


هر كه را شُست ستمگر فلك آرايش
باغ آراسته او را به چه كار آيد؟


سوي من خواب و خيال است جمال او
گر به چشم توهمي نقش و نگار آيد


نعمت و شدت او از پس يكديگر
حنظلش با شكر، با گل خار آيد


روز رخشنده كزو شاد شود مردم
از پس انده و رنج شب تار آيد


تا نراند دي ديوانه‎ت خوي بد
نه بهار آيد و نه دشت به بار آيد


فلك گردان شيري است رباينده
كه همي هر شب زي ما به شكار آيد


هر كه پيش آيدش از خلق بيوبارد
گر صغار آيد و يا نيز كبار آيد
نشود مانده و نه سير شود هرگز
گر شكاريش يكي يا دو هزار آيد


گر عزيز است جهان و خوش زي نادان
سوي من، باري، مي ناخوش و خوار آيد


هر كسي را ز جهان بهره او پيداست
گر چه هر چيزي زين طبع چهار آيد


مي بكار آيد هر چيز به جاي خويش
تري از آب و شخودن ز شخار آيد


نرم و تر گردد و خوش خوار و گوارنده
خار بي طعم چو در كام حمار آيد


سازگاري كن با دهر جفا پيشه
كه بدو نيك زمانه به قطار آيد


گر بد آمدت گهي، اكنون نيك آيد
كز يكي چوب همي منبر و دار آيد


گه نيازت به حصار آيد و بندو دز
گاه عيبت ز دزو بندو حصار آيد


گه سپاه آرد بر تو فلك داهي
گه تو را مشفق و ياري ده و يار آيد


نبود هرگز عيبي چو هنر، هر چند
هنر زيد سوي عمر و عُوار آيد


مر مرا گويي كه برخيز كه بد بيني
صبر كن اكنون تا روزشمار آيد


گيسوي من به سوي من ندوريحان است
گر به چشم تو همي تافته مار آيد


شاخ پربارم زي چشم بني زهرا
پيش چشم تو همي بيد و چنار آيد


ور همي گويي من نيز مسلمانم
مر تو را با من دردين چه فخار آيد؟


من تولا به علي دارم كز تيغش
بر منافق شب و بر شيعه نهار آيد


فضل بر دود نداني كه بسي دارد
نور اگر چند همي هر دو ز نار آيد؟


چون برادر نبود هرگز همسايه
گرچه با مرد به كهسار و به غار آيد


سنگ چو زر نباشد به بها هر چند
سنگ با زر همي زير عيار آيد


دين سرايي است بر آورده پيغمبر
تا همه خلق بدو در به قرار آيد



به سرا اندر داني كه خداوندش
نه چنان آيد چون غله گزار آيد


علي و عترتع اوي است مر آن را در
خنك آن كس كه در اين ساخته دار آيد


خنك آن را كه به علم و به عمل هر شب
به سرا اندر با فرش و ازار آيد


ناصرخسرو

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۰۳ قبل از ظهر
برات تمام قلبا رو شکستم
آخر کار ببین چی دادی دستم
داغ زدی روی قلب حق پرستم
رفتم و بین شعرا نشستم
غزل برات ساختم و ساده گفتم
به یاد اون دل نداده گفتم
از غم شعرام یه کسایی مردن
مجله ها شعرامو پس آوردن
راستی کجا دل منو تو بردی
قلب منو دست کیا سپردی؟
بی تو گلم چه روز و روزگاری
تا کی می خوای تو غم منو بکاری ؟
قصه ی لیلی رو برات بخونم ؟
قبول داری که من خودم همونم ؟
با اینکه غصه تو دلم می ذاری
هنوز برام عزیز روزگاری
نامه های غریبه می نگاری
سواد عشقو میدونم نداری ...
غصه نخور قشنگ ناز باغم
یادت می دم ، خودت میای سراغم
می ذاری مرهم روی زخم داغم
خودت می شی همیشه چلچراغم
الهی از طلوع دل نترسی
روساز خوب عاشقی برقصی
الهی از همه جلو بیفتی
بیای بگی غزل برام چی گفتی ؟
آرزو دارم که خودت یه روزی
این دل پاره منو بدوزی...

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۰۳ قبل از ظهر
بی تو هر شب غمتو به خلوت خودم می بردم
خبری از تو نبود و لحظه ها رو می شمردم
وقتی شب سحر میشد به بیقراری
خودمو به دست گریه می سپردم
گله و شکایتی از تو به لب نمی آوردم
تو به یاد من نبودی اما من واسه ات می مردم
من تو رو از تو میخواستم که به عشقت
در دنیا رو به روی خود ببندم
تو منو مثل یه بازیچه میخواستی
که واسه ات گریه کنم واسه ات بخندم
اما من واسه ات می مردم
یه شبی بی تو تو دفترچه قلبم
اونجا که آخر عشق و سر گذشته
زیر اسم خودمون واسه ات نوشتم
راست میگی که اون گذشته ها گذشته
تو منو با دریا دریا اشک چشمام نمی خواستی
آخه تو بیشتر از اون گریه ی من گریه می خواستی
تو منو مثل یه بازیچه میخواستی
اما من واسه ات می مردم

sa.twilight
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۰۴ قبل از ظهر
http://www.parsiblog.com/Images/Emotions/160.gifنمی خواهم بجز من دوست دار دیگری باشی
نمی خواهم برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی
http://www.gigaimage.com/images/rmou5lf3g5psxzratdl.gifنمی خواهم صفای خنده ات را دیگری بیند
نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشیند
نمی خواهم به غیرازمن بگیرد دست تودستی
نمی خواهم کسی یارت شود در راه این هست

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۰۵ قبل از ظهر
اگه تو را دوست دارم خيلي زياد من ببخش
اگه تويي اون كه فقط دلم مي خواهد من ببخش

اگه تو را دوست دارم خيلي زياد من ببخش
اگه تويي اون كه فقط دلم مي خواهد من ببخش

من ببخش اگه شبها ستاره ها را مشمارم
من ببخش اگه بعت خيلي ميگم دوست دارم

من ببخش اگه براط سبد سبد گل ميچينم
من ببخش اگه شبها فقط تو را خواب مي بينم

اگه تو را دوست دارم خيلي زياد من ببخش
اگه تويي اون كه فقط دلم مي خواهد من ببخش



من ببخش اگه واسه چشمهاي تو خيلي كمم
تو يك فرشته اي من اگه فقط يك ادمم

من ببخش اگه براط مميمرم زنده ميشم
اگه با ديوانگي هام پيش تو شرمنده ميشم

من ببخش اگه همش مي سپارمت دست خدا
اگه پيش غريبه ها به جاي تو ميگم شما

من ببخش من نمي خواهم تو رابه ماه نشون بدم
نشونيت نه به شب نه دست اسمون بدم

من ببخش اگه تو مي خواهم فقط مال خودم
ببخش اگه كمم ولي زيادي عاشقت شدم

اگه تو را دوست دارم خيلي زياد من ببخش
اگه تويي اون كه فقط دلم مي خواهد من ببخش

اگه تو را دوست دارم خيلي زياد من ببخش
اگه تويي اون كه فقط دلم مي خواهد من ببخش

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۰۶ قبل از ظهر
باد و بارون همنشینم
زخم تنهائی به سینـم
وقت هر غروب دلگیر
غم پناه آخرینم
من جدا از همه دنیام
دست بی کسی به دستام
توی ساحل امیدام چشم به راه عشــق نشستم.
چشم براه یه مسافر که رو خاکم پا بزاره
منو با قلب شکسته نره تنها جا بزاره
هر کـــی اومــد یه دو روزی خستگی هاشـو به در کرد
ساک سبز خاطرات رو بست و آهنگ سفر کرد

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۰۶ قبل از ظهر
من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي‎كنه
ميون جنگلا تاقم مي‎كنه


تو بزرگي مث شب
اگه مهتاب باشه يا نه
تو بزرگي
مث شب


خود مهتابي تو اصلا، خود مهتابي تو
تازه، وقتي بره مهتاب و هنوز
شب تنها
بايد
راه دوري رو بره تا دم دروازه‎ي روزـ
مث شب گود و بزرگي
مث شب


تازه، روزم كه بياد
تو تميزي
مث شبنم
مث صبح


تو مث مخمل ابري
مث بوي علفي
مث اون ململ مه نازكي:
اون ململ مه
كه رو عطر علفا، مثل بلاتكليفي
هاج و واج مونده مردد
ميون موندن و رفتن
ميون مرگ و حيات


مث برفايي تو
تازه آبم كه بشن برفا و عريون بشه كوه
مث اون قله‎ي مغرور بلندي
كه به ابراي سياهي و به باداي بدي مي‎خندي…


من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي‎كنه
ميون جنگلا تاقم مي‎كنه


احمد شاملو

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۰۷ قبل از ظهر
تو خزون دلبستگي ، بهار عشق ام نمي ياد
حقا كه عشق يه بازي بود صداي قلبم نمي ياد
ميخوام برم يه جاي دور ، نگو بمون نگو بمون
اشكي به چشمام ندارم ، اميد به قلب ام نمي ياد
تو آسمون كال تو ، پرنده پر نمي زنه
تو تلخي رفتن من نگاه ات سد نميزنه
ميخوام برم يه جاي دور ، نگو بمون نگو بمون
عمر ستاره سر زده ، شب با تموم موندنش
سپيده رو صدا زده
موندن تويه عادته ، بايد كه باور بكنم
موج غريب خواسته هات ، فقط به رنگ هوسه
مي خوام برم يه جاي دور ، نگو بمون نگو بمون
قصه شب به سر رسيد ستاره به عشق اش نرسيد..

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۰۸ قبل از ظهر
ميرسد روزي كه فرياد وفا را سر كني
ميرسد روزي كه احساس مرا باور كني
ميرسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود
خاطرات رفتهام را مو به مو از بر كني
ميرسد روزي كه تنها ماند از من يادگار
نامه هاي كهنه اي را كه به اشكت تر كني
ميرسد روزي كه در صحراي خشك بي كسي
بوته هاي وحشي گل را زغم پرپر كني
ميرسد روزي كه صبرت سر شود در پاي من
آن زمان احساس امروز مرا باور كني

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۰۹ قبل از ظهر
اي خدا مگه مي شه يه روز چشام و باز بكنم
نگاهي به پنجره سوي فردا بكنم
ببينم دلخوشي هام تموم شده
غم و غصه بي خزون شده
دله من از غصه بي امون شده
اي خدا مگه مي شه پنجره اي دلم و واسه هر كسي باز بكنم
بگم از غربت و حسرت بي تو بودن
بگم از تنهايي بي كس شدن
اي خدا چرا بايد بمونم و بچشم طعم بد بي كسي رو
مگه چي مي خوام جر اينكه تموم بشه غريبي مون
اي خدا مي خوام برم مي خوام برم
تا برسم به آشيون
بشم همون پروانه اي كه تازه بالاشو باز مي كنه
مي شم همون پروانه تا برم و برم و برسم به آشيون
به آشيوني كه بوي تو احساس ميشه
به آشيوني كه اسم تو توش يادميشه
به آشيوني كه تموم ميشه بي كسيام
به آشيوني كه غصه و غم كنار ميرن
حالا بايد پرده ها رو كنار بديم
پنجره رو باز بكنيم
كه وقت خزون غصه هاست

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۱۱ قبل از ظهر
خيلي سخته چيزي رو كه تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي و ببيني كه ديگه دوسش نداري
خيلي سخته كه نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي وفا شه اون كسي كه جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برفا
مي سوزونه گاهي قلب و زهر تلخ بعضي حرفا
خيلي سخته اون كسي كه اومد و كردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بگه پيشت نمي مونه
خيلي سخته اون كه مي گفت واسه چشات مي ميره
بره و ديگه سراغي از تو ونگات نگيره
خيلي سخته كه عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز دوست عاشقش خبر شه
خيلي سخته بي بهونه ميوه هاي كال رو چيدن
بخدا كم غصه اي نيست چن روزي تو رو نديدن
خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني
از خودت مي پرسي يعني مي شه اون بره زماني؟
خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي
تا كه بين دو پرستو نباشه هيچ اختلافي
خيلي سخته اونكه ديروز تو واسش يه رويا بودي
از يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي

خيلي سخته يكي بهت بگه!!
ستاره شو بچينمت.بعدش بگه ديگه نيا ببينمت

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۱۲ قبل از ظهر
دل من عاشق تو
دل تو در انتظار
دل من به فکر یار
دل تو یه بیقرار
دل من تو رو میخواد
دل تو بهونه دار
دل تو میگه که من
باید بگم دوسش دارم
دل من میگه ولی
تو میدونی عاشقم
پس چرا وقتی که تو
میدونی دوست دارم
من باید داد بزنم بهت بگم دوست دارم؟
تو باید خودت بفهمی عاشقم
نه که من بهت بگم دوست دارم
دل من نمی دونه تو چرا فکر میکنی
عشق باید گفته بشه
پس بگو چه جوری من می تونم بهت بگم
میشه بی صدا یکی عاشق بشه
یا میشه عشق بگه عاشق نشه
این تمام حرف من تو این روزاست
این سکوتم مثل فریاد صداست

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۱۳ قبل از ظهر
حالا که قصمون تمومه
گفتی عشق و عاشقی کدومه
پشیمون شدنت یه روزی
بزرگترین ارزومه
بزار ترانمو بخونم که عاشقا بدونن
پیام قلب شکستمو
به گوش تو برسونن
دنیا تو به من بد کردی
گاهی شبای مهتاب واسه دل بی تاب
می خوندم از قصه خواب
می ترسم بخونم تو بیایی
بگم بمون بری بی جواب
خواب پشت چشمام نمیاد
بی تو چشمامو نمی خوام
می ترسم پشیمون نباشی
دنیا تو به من بد کردی
عشق تو رو باور کردم
گل عشقمو
پر
پر
کردی

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۱۵ قبل از ظهر
دلتنگ از زمين و زمان
دلتنگ از نبودن تو
دلتنگ از تقويم
از ساعت
با ان عقربه هايش
عقربه هايي هميشه در كنار هم
اما من و تو جدا از هم
با باور از اين تا ابد
با يك چمدان خاطرات
دلتنگ از تمام دلخواستني ها
بر اين باور كه ديگر نيستيم در كنار هم

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۱۶ قبل از ظهر
گرچه رفتي از برم اما فراموشم مكن
با غمت اي اشنا هر شب هم اغوشم مكن
همچو موج اشك از درياي چشمم پا نكش
در پي خود چون حبابي خانه بر دوشم مكن
ساغر چشم تو لبريز است از مستي و ناز
با خيال نرگست هر شب قدح نوشم نكن
من ز سوز اشتياق تو . سراپا اتشم
باد با طوفان قهرخويش خاموشم مكن

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۱۷ قبل از ظهر
دلم برات تنگ شده جونم
میخوام ببینمت نمیتونم
بین ما دیوارهای سنگی
فاصله یک عمر میدونم
بغض ترانمو شکستم
میخوام بگم عاشقت هستم
توعین ناباوری یک شب
خالی گذاشتی هردودستم
توبودی تمام هستی ومستی وراستی وتمام قصه من
توبودی سنگ صبورم ونگاه دورمو لبهای بسته ی من
نیمه شب از خوابم پامیشم
نیستی پیشم نیستی پیشم
بازدیوونه میشم دوریه تو
تیشه زد به ریشم نیستی پیشم
بی صدااز من خالی میشم
همصدابابی بالی میشم
گونه هام خیس از شبنم غم نیستی پیشم
توبودی تمام هستی ومستی وراستی وتمام قصه من
توبودی سنگ صبورم ونگاه دورمو لبهای بسته ی من

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۱۸ قبل از ظهر
چرا از من گذشتی خیلی ساده
تو که دونستی مرد پیاده
جوونیشو پی عشق تو داره
شنیدم گفتی از عاشقی سیرم
نگفتی با خودت من یه وقت میمیرم
حالا حق دلو از کی بگیرم
چرا از من گذشتی بی تفاوت
نه انگار عشقی بود نه روزگاری
نه پائیز و زمستون نه بهاری
چه جور دلت اومد تنهام بذاری

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۱۹ قبل از ظهر
خدا مي توانست مردي بسازد كه بعد ازتو در غربتش جان بگيرد
و او مي توانست يك سنگ باشد دگرگون شود شكل انسان بگيرد
خدا مي توانست اصلا ً نباشي خدا مي توانست عاشق نباشم
به جاي تو يك برف مي آمد و من سراغ تو را از زمستان بگيرد
خدا مي توانست اصلا ً همين طور همين طورباشم كه او آفريده است
ولي آخر قصه تغيير مي كرد كه يك داستان، خوب پايان بگيرد
تو مي شد كه اصلا ً نيايي به اين شهر ، و من نيز در اين خيابان نباشم
خدا نيز از ابتدا مي توانست كه اين كوچه را از خيابان بگيرد
خدا مي تواند جهاني بسازد كه اين مرد اصلا ً به دنيا نيايد
خدا مي تواندخدا مي تواند به اين روح پيچيده آسان بگيرد



پس از قرنهايي كه بر من گذشته است و فرسنگ ها دور هستي از اين شهر
پس ازتو نمي خواهد اين مرد ديگر در اين شهر دلگير باران بگيرد
غروب است و دست خودش نيست ديگر ، همان حلقه هايي كه در چشم خود داشت
و حالا همين مرد تصميم دارد براي زن و بچه اش نان بگيرد


آرش فرزام صفت - تهران

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۲۳ قبل از ظهر
مــعـــاشــــران گــــره از زلـــف يــار بـاز كــنـيــد
شبي خوش است بدين قصّه‏اش دراز كنيد
حــضــور خلوت انــس اســـت و دوستان جمعند
وان يــكـــاد بـــخـــوانــيـد و در فــراز كنيد
ربــاب و چــنــگ بــه بــانـگ بــلنــد مــي‏گـــويند
كــه گــوش هــوش بـه پيغام اهل راز كنيد
بـه جان دوســت كــه غــم پـرده بر شــما نــدرد
گــر اعــتــمــاد بــر الــطـاف كـارسـاز كني
دمـيـان عاشق و مـعشــوق فــرق بســيارســـت
چــو يــار نــاز نـــمـــايـــد شـــما نيـاز كنيد
نـخـست موعظة پيـر صحبــت ايــن حرفـــســت
كــه از مــصــاحــب نــاجــنس احتراز كنيد
هر آنكسي كه درين حلقه نيست زنده به عشق
بــرو نــمــرده بــه فــتــواي من نماز كنيد
و گر طلب كند انعامي از شما حافظ
حــوالتــش بــه لــب يار دلنـواز كنيد

آرام.د
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۳۳ قبل از ظهر
از همگان و همدگرانیم
جداماندگانی اما
میان تردد و تشویش

دریغا !
که با بوزینگان و بهائم
حکایت هیچ حرفی از حلول تکامل
میسر نیست

سال ها و سال هاست
تابوت چه بغض ها و بیم ها
که بر شانه می بریم،
و در ما
چه مردگانی که زنده اند !

سال ها و سال هاست
ما خود مزار مرارت دیگرانیم و
نمی میریم.

آرام.د
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۱:۴۵ قبل از ظهر
هر صدف ناگشوده،
مرواریدی در دل نهان دارد !
هر صدف ناگشوده
مرواریدی... آری !
زین روست که ما هنوز و هر روز
دست خالی از ساحل ها
به خانه برمی گردیم!

Babak
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۳۴ قبل از ظهر
كجايي ؟با كه هستي ؟
چرا از تو ديگر خبري نيست؟
بهوشي ؟يا كه مستي ؟
چرا از عاشقيت ديگر خبري نيست؟
مرا ديگر نميخواهي؟
خودم اين قصه ميدانم
مرا ديگر نميخواهي
ميروم
مرا ديگر نخواهي ديد
و تو
خوش باش با رقيب
ومن افسرده وبه دور از هياهوي اين روزها
ميروم
مرا ديگر نخواهي ديد
در آن هنگام كه ماه انوار نقره اي خود را
با سخاوت به دل كوير مي بخشد
من به تو فكر ميكنم
كه چگونه با سنگدلي مرا از هر چه عاشقي ست
بيزار كردي
ميروم
با دلي خسته تر از هميشه
وشانه هايي سنگين از كوله بار عشقي بي فرجام
وقدمهايي لرزان از جور بي و فايي تو
ميدانم
وقتي خبر مرگ مرا به تو خواهند داد كه تو در آغوش
رقيب نشسته اي وبا بي تفاوتي
خواهي گفت: عجب !! فلاني هم مرد؟!!

Babak
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۳۴ قبل از ظهر
كجايي ؟با كه هستي ؟
چرا از تو ديگر خبري نيست؟
بهوشي ؟يا كه مستي ؟
چرا از عاشقيت ديگر خبري نيست؟
مرا ديگر نميخواهي؟
خودم اين قصه ميدانم
مرا ديگر نميخواهي
ميروم
مرا ديگر نخواهي ديد
و تو
خوش باش با رقيب
ومن افسرده وبه دور از هياهوي اين روزها
ميروم
مرا ديگر نخواهي ديد
در آن هنگام كه ماه انوار نقره اي خود را
با سخاوت به دل كوير مي بخشد
من به تو فكر ميكنم
كه چگونه با سنگدلي مرا از هر چه عاشقي ست
بيزار كردي
ميروم
با دلي خسته تر از هميشه
وشانه هايي سنگين از كوله بار عشقي بي فرجام
وقدمهايي لرزان از جور بي و فايي تو
ميدانم
وقتي خبر مرگ مرا به تو خواهند داد كه تو در آغوش
رقيب نشسته اي وبا بي تفاوتي
خواهي گفت: عجب !! فلاني هم مرد؟!!

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۲۱ قبل از ظهر
از روي دستخط قشنگش كه مانده بود
ديشب به احتمال قوي شعر خوانده بود
اسمش بهار بود ولي موج انفجار
پروانه هاي روسري اش را پرانده بود
پرتاب ناگهاني خون روي صورتش
چندين گل شقايق كوچك نشانده بود



وقتي پليس وارد اين اتفاق شد
چيزي براي ثبت جنايت نمانده بود
گفتند: مرد نيمة شب با دوچرخه اش
خود را به كوچه ي گل مريم رسانده بود
مي خواست اعتراف بزرگي كند ولي
زن ماشه را دو ثانيه قبلش چكانده بود


كورش كياني قلعه سرداي- ايذه

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۲۸ قبل از ظهر
« ري را » ... صدا مي‏آيد امشب
از پشت «كاچ» كه بند آب
برق سياه تابش تصويري از خراب
در چشم مي‏كشاند.
گويا كسي است كه مي‏خواند...


اما صداي آدمي اين نيست.
با نظم هوش ربايي من
آوازهاي آدميان را شنيده‏ام
در گردش شباني سنگين؛
زاندوه‏هاي من
سنگين‏تر.
و آوازهاي آدميان را يكسر
من دارم از بر
يكشب درون قايق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
كه من هنوز هيبت دريا را
در خواب
مي‏بينم.


ري را ري را...
دارد هوا كه بخواند.
درين شب سيا.
او نيست با خودش،
او رفته با صدايش اما
خواندن نمي‏تواند.

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۳:۱۴ بعد از ظهر
شطرنج
اين پياده ميشود، آن وزير ميشود
صفحه چيده ميشود، دار و گير ميشود
اين يكي فداي شاه، آن يكي فداي رُخ
در پيادگان چه زود مرگ و مير ميشود
فيل كجروي كند، اين سرشت فيلهاست
كجروي در اين مقام دلپذير ميشود
اسپ خيز ميزند، جستوخيز كار اوست
جستوخيز اگر نكرد، دستگير ميشود
آن پيادة ضعيف راست راست ميرود
كج اگر كه ميخورَد، ناگزير ميشود
هركه ناگزير شد، نان كج بر او حلال
اين پياده قانع است، زود سير ميشود
آن وزير ميكُشد، آن وزير ميخورد
خورد و برد او چه زود چشمگير ميشود
ناگهان كنار شاه خانهبند ميشود
زير پاي فيل، پهن، چون خمير ميشود
آن پيادة ضعيف عاقبت رسيده است


هرچه خواست ميشود، گرچه دير ميشود
اين پياده، آن وزير... انتهاي بازي است
اين وزير ميشود، آن بهزير ميشود



محمدكاظم كاظمي (http://mkkazemi.persianblog.com/)

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۳:۲۳ بعد از ظهر
می خواستم ستاره ببارم اگر چه تو ...
خود را به آسمان بسپارم اگر چه تو ...

می خواستم هدیه کنم با تمام عشق
دل را - تمام دار و ندارم - اگر چه تو ...

تو مثل صبح ساده ای و پاک اگر چه من ...
مثل غروب خیس بهارم اگر چه تو ...

تنهایی ام حقیقت تلخی ست صبر کن !
من که کسی به جز تو ندارم اگرچه تو ...

آرام.د
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۳:۳۴ بعد از ظهر
« هوا »


برادری کنید و بگویید
به چه گناهی مرا از قرن آرام قرن چهارم هجری
به قرن پر از تنش بیستم میلادی
تبعید کرده اید؟
به چه گناهی؟
آیا کسی سلامی گفته است
که محکوم سکوت جوابش باشم؟

آه ! ضرورت های باشکوه انسانی !
زمان طولانی تر از آن چیزی ست
که ساعت به ما نشان می دهد!
اکنون که نه در دنیای واقعیت
و نه در دنیای تخیلات خود هستم، کجایم؟
این تاق تاقِ استخوان های انسانی یخ زده است،
که خورشید را به مرور از دست داده !

کسی قادر به بالا نگریستن نیست،
وگرنه سرگردانی این همه سیاره های سرخ بزرگ،
باید معنایی داشته باشند...

خورشید در حلقه ی منظومه ی جدیدی چرخش آغاز کرده است
و ما با چشم های معصوم کودکانه مان
سیب زمینی های خام می خوریم و به هم لبخند می زنیم
و هم راهِ سیاره ی سرخ سرگردانمان،
از شرم آن همه گناه،
آمین پیوستن به مدار منظومه ی تازه ای را،
از لب ها و دل ها دریغ می کنیم !

به آن چه می شنوید شک نکنید !
این تاق تاقِ استخوان های یخ زده ی ماست !
آن قدر از خورشید دور شده ایم
که بین رویت این دورترین سوسو
واقعیت و خیالمان تفکیک ناپذیرند!
کدام یک از اجدادم از داخل وجودم صحبت می کنند؟
من نمی توانم هم زمان در سرم و بدنم زندگی کنم
پس به این دلیل نمی توانم یک فرد باشم...
من می توانم در آنِ واحد و هم زمان،
همه ی چیزهای زندگی را لمس کنم !


چرا باید به صداهایی که بی فایده می نمایند گوش فرا داد؟
خیابان قلب ما را سایه گرفته ست !
ای انسان! گوش بده!
در تو آب و آتش و خاکستر وجود دارد !
استخوان ها در داخل خاکستر !
استخوان ها و خاکستر...
تاق...تاق...

چه گونه چشم بر هم نهند اسب های خسته ای که،
اصطبل شان را بر روی گسل ساخته اند؟
چه گونه می شود خوابید؟
چه گونه بخوابم؟
چیزهای بزرگ تمام می شوند!
کوچک ها هستند که باقی می مانند!
اجتماعات باید متحد و برادر باشند !
نه این طور تکه تکه!

کافی ست به طبیعت نگاه کنیم،
تا بفهمیم که زندگی چیز ساده ای ست
و باید برگردیم به نقطه ی شروع!
نقطه ای که شما از همان جا،
راه غلط را انتخاب کرده اید!
باید برگردیم به اصول بنیادی زندگی!
بدون کثیف کردن آب!
آخر این چه دنیایی ست،
که باید یک دیوانه به شما بگوید خجالت بکشید؟

...و اما تو! ای مادر!
ای مادر!
هوا،
همان چیزی ست که به دور سرت می چرخد
و هنگامی که تو می خندی،
صاف تر می شود...

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۳:۴۵ بعد از ظهر
صد بار گفته بودی: "سارا پدر ندارد

از آسمان هفتم اصلا خبر ندارد"

سارا نگاه خیسش بر آسمان نشسته
بر شیشه ها نوشته سارا که پر ندارد
هر روز گفته با خود: بابای من می آید
بـابا پریـده اما سارا خبـر ندارد
بر دفترش نوشتی: بابات مرده سارا
او گفت جمله تو ربطی به پـر ندارد
" بابای مــُرده"را او "بابای مَــرده" خوانده
آخر کلاس اول زیر و زبر ندارد
بابا پریده امشب باور نکرده سارا
بابای او کجا و مردی که سر ندارد

asal
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۷:۰۵ بعد از ظهر
چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز
تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز

تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش
بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز

دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت
تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز

به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم
بگو پژمرده می خواهی مرا ای اسمان یا سبز

به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس
مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز

تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی
به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز

میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق
گل از چشم تو می چینم گل از چشم تو زیبا سبز

به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها
بــــهار آورترین گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز

فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد
چون بر می داری آهسته قدم روی علفها سبز

بیا ای دختر دریا کــــــنار ســــــاحل چشمم
که دیدن دارد اینجا با تو چشم انداز دریا سبز

نه تنها عشق من احساس من یا شعر من شد سبز
که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گردیده حتی سبز

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۷:۵۸ بعد از ظهر
“آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست؛
با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران ؛ سرودش بـاد
جامـه اش شولای عریـانی ست
ور جز اینش جامه ای باید؛
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید؛ هر چه در هر جا که خواهد یا نمیخواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان؛
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گویدکه زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز”

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۰۱ بعد از ظهر
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
همان يك لحظه اول،
كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي،
به روي يكدگر، ويرانه ميكردم.
****
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
كه در همسايه صدها گرسنه ،چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم ،
بر لب پيمانه ميكردم .
***
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را
واژگون مستانه ميكردم
***
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
نه طاعت ميپذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده
پاره پاره در كف زاهد نمايان ،
سبحه صد دانه ميكردم
***
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم ،
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگر ها تيز كرده ،
پاره پاره در كف زاهد نمايان ،
سبحه صد دانه مي كرد
***
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو،
آواره و ديوانه ميكردم.
***
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را، پروانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
بعرش كبريايي، با همه صبر خدايي
تا كه ميديدم عزيز نابجايي، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد
گردش اين چرخ را وارونه ،
بي صبرانه ميكردم
***
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
كه ميديدم مشوش عارف و عامي
ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش
بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري
در اين دنياي پر افسانه ميكردم
***
عجب صبري خدا دارد !
چرا من جاي او باشم
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و
تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من بجاي او چو بودم
يكنفس كي عادلانه سازشي ،
با جاهل و فرزانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۰۲ بعد از ظهر
خانمانسوز بود آتش آهي ، گاهي
ناله اي ميشكند پشت سپاهي ، گاهي
گرمقدر بشود سلك سلاطين پويد
سالك بي خبر خفته به راهي گاهي
قصه يوسف و آن قوم چه خوش پندي بود
به عزيزي رسد افتاده به چاهي گاهي
هستيم سوختي از يك نظر اي اختر عشق
آتش افروز شود برق نگاهي ، گاهي
روشني بخش از آنم كه بسوزم چون شمع
او سپيدي بود از بخت سياهي ، گاهي
عجبي نيست اگر مونس يار است رقيب
بنشيند برگل هرزه گياهي ، گاهي
اشك در چشم فريبنده ترت مي بينم
در دل موج ببين صورت ماهي ، گاهي
زرد رويي نبود عيب مرانم از كوي
جلوه بر قريه دهد خرمن كاهي ، گاهي
دارم اميد كه با گريه دلت نرم كنم
بهر طوفان زده سنگيست پنهاهي گاهي

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۰۲ بعد از ظهر
چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد
کاری از ما نمیاد زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
هرچی دریا رو زمین داره خدا
با تموم ابرای آسمونا
کاشکی میداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گریه کنن
اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
قصه ی گذشته های خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بزارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیشکی مثل من غم نداره
مثل من قربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه
چرا چشمم اشکشو کم میاره
خورشید روشن ما رو دزدیدن
زیر اون ابرای سنگین کشیدن
همه جا رنگ سیاه و ماتمه
فرصت موندنمون خیلی کمه
اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
سرنوشت چشاش کوره نمی بینه
زخم خنجرش می مونه تو سینه
لب بسته سینه ی غرق به خون
قصه ی موندن آدم همینه
اونکه رفته دیگه هیچوق نمیاد
تا قیامت دل من گریه می خواد

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۰۳ بعد از ظهر
چه گويم ، چها ديده ام سالها

اسيرانه ناليده ام سالها

كلامي پسند دلم اي دريغ

نه گفتم نه بشنيدهام سالها

من آن شمع خود سوز زندانيم

كه دزدانه تابيده ام سالها

چو ابر پريشان در كوهسار

چه بيهوده باريده ام سالها

در اين بو ستان در خور آتش است

گياهي كه من چيده ام سالها

ز بي مقصدي چون يكي گردباد

به هر سوي گرديده ام سالها

زلبها ي من خنده هرگز مجوي

من اين سفره بر چيده ام سالها

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۰۴ بعد از ظهر
عروسك قصه ی من
گهواره ی خوابت كجاست
قصر قشنگ كاغذی پولك آفتابت كجاست
بال و پر نقره ای كفتر عشقمو كی بست
آینه ی طوطی منو سنگ كدوم كینه شكست
عروسك قصه ی من زخم شكسته با تنت
بمیرم ای شكسته دل چه بی صداست شكستنت
صدای عشق منو كه تلخ و گریه آوره
تو این سكوت قصه ای شاید صدای آخره
بعد از منو تو عاشقی شاید به قصه ها بره
شاید با مرگ منو تو عاشقی از دنیا بره
عروسك قصه ی من سوختن من ساختنمه
تو این قمار بی غرور بردن من باختنمه
عروسك قصه ی من شكستنت فال منه
این سایه ی همیشگی مرگ كه دنبال منه
عروسك قصه ی من زخم شكسته با تنت
بمیرم ای شكسته دل چه بی صداست شكستنت
جفتای عاقشو ببین از پل آبی می گذرن
عروسك قلبشونو به جشن بوسه می برن
اما برای منو تو اون لحظه ی آبی كجاست
عروسك قصه ی من پس شب آفتابی كجاست
عروسك قصه ی من زخم شكسته با تنت بمیرم
ای شكسته دل چه بی صداست شكستنت .

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۰۵ بعد از ظهر
بيان نامراديهاست اينهايي كه من گويم
همان بهتر به هر جمعي رسم كمتر سخن گويم

شب وروزم بسوز وساز بي امان طي شد
گهي از ساختن نالم گهي از سوختن گويم

خدا را مهلتي اي باغبان تا زين قفس گاهي
برون آرم سر وحالي به مرغان چمن گويم

مرا در بيستون بر خاك بسپاريد تا شبها
غم بي همزباني را براي كوهكن گويم

بگويم عاشقم ، بي همدمم ، ديوانه ام ، مستم
نمي دانم كدامين حال و درد خويشتن گويم

از آن گمگشته ي من هم ، نشاني آور اي قاصد
كه چون يعقوب نابينا سخن با پيرهن گويم

تو مي آيي ببالينم ، ولي آندم كه در خاكم
خوش آمد گويمت اما ، در آغوش كفن گويم

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۰۶ بعد از ظهر
ما به هم نمی رسیم
مثل خورشیدیم و ماه
تن تو خاک بهشت
تن من پر از گناه
تویی یک روز بهار
یار تو خورشید گرم
من شبی بی همدمم
یک شب سرد و سیاه
من به دنبال تو با پای برهنه
تو جوون و تازه ای من پیر و کهنه
تویی یک مرغ سپید
عاشق چشمه و رود
من گلالوده و تلخ
قطره آبی ته چاه
تویی در راه سفر
سفری دور و دراز
تن بی قدرت من عاجز از این همه راز
من به دنبال تو با پای برهنه
تو جوون و تازه ای من پیر و کهنه

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۰۷ بعد از ظهر
من كه مشغولم بكاردل ، چه تدبيري مرا
منكه بيزارم ز كارگل ، چه تزويري مرا

منكه سيرابم چنين از چشمه ي جوشان عشق
خلق اگر با من نمي جوشد ، چه تاثيري مرا

منكه با چشم حقارت عالمي را بنگرم
سنگ اگر بر سر بكوبندم ، چه تاثيري مرا

خامه ي قدرت بنامم برگ آزادي نوشت
اي اسيران زين گرامي تر، چه تقديري مرا

نام من در زمره ي اين نامداران گو مباش
بر سر امواج سرگردان ، چه تصويري مرا

نشعيه جاويد من از باده ي شوريدگيست
بهتر از اين مست خواهي ، با چه تخديري مرا

من بدين ويراني دل بسته ام اميد ها
عشق آباد ابد بادا ، چه تعميري مرا

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۰۹ بعد از ظهر
ای پرنده مهاجر
ای پر از شهوت رفتن
فاصله قد یه دنیاست بین دنیای تو و من
تو رفیق شاپرکها من تو فکر گله مونم
تو پی عطر گل سرخ من حریص بوی نونم
دنیای تو بی نهایت همه جاش مهمونیه نور
دنیای من یک کف دست روی سقف سرد یک گور
من دارم تو آدمکها میمیرم
تو برام از پریا قصه می گی
من توی پیله ی وحشت می پوسم
برام از خنده چرا قصه می گی
کوچه پس کوچه ی خاکی
در و دیوار شکسته
آدمای روستایی
با پاهای پینه بسته
پیش تو یه عکس تازه اس واسه آلبوم قدیمی
یا شنیدن یه قصه اس از یه عاشق قدیمی
برای من زندگیمه پر وسوسه پر غم
یا مثل نفس کشیدن پر از لذت دمادم
ای پرنده مهاجر
ای همه شوق پریدن خستگی یه کوله باره روی رخوت تن من
مثل یک پلنگ زخمی پر وحشت نگاتم
میمیرم اما هنوزم دنبال یه جونپناهم
نباید مثل یه سایه زیر پاها زنده باشیم
مثل چتر خورشید باید روی برج دنیا باشیم

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۱۰ بعد از ظهر
ميگريم و مي خندم ، ديوانه چنين بايد
ميسوزم وميسازم ، پروانه چنين بايد

مي كوبم ومي رقصم ، مي نالم وميخوانم
در بزم جهان شور، مستانه چنين بايد

من اين همه شيدايي ، دارم ز لب جامي
در دست تو اي ساقي ، پيمانه چنين بايد

خلقم زپي افتادند ، تا مست بگيرندم
در صحبت بي عقلان ، فرزانه چنين بايد

يكسو بردم عارف ، يكسو كشدم عامي
بازيچه ي هر دستي ، طفلانه چنين بايد

موي تو و تسبيح شيخم ، بدر از ره برد
يا دام چنان بايد ، يا دانه چنين بايد

بر تربت من جانا ، مستي كن ودست افشان
خنديدن بر دنيا ، رندانه چنين بايد

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۱۱ بعد از ظهر
کاش لحظه های رفتن نمی بارید اشک چشمام
هق هق دلتنگی هامو می شکستم توی رگهام
دل پر تحملم از گریه ی من گله داره
چهره ی سرخ غرورم از شکستن شرمساره
باغ پیوند منو تو پر از عطر عقاقی
فصل آشنایی ما سبز خواهد ماند باقی
همه ی آنچه که دارم پیشکش ساده گی تو
سوگولی ترانه هایم هدیه ی یکرنگی تو
فکر من نباش مسافر به سپیده ها بیاندیش
چشم فرداها به راهه راه سختی مانده در پیش
ای تولد دوباره فصل آغاز منو تست
ای رها از رخوت تن وقت پر کشیدن تست
ای رها از رخوت تن وقتی پر کشیدن تست

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۱۳ بعد از ظهر
من در آن كوشش كه چون بندم دهان خويش را
دل در اين جوشش كه بفزايد فغان خويش را

شكوه ها هم مرهمي بر سينه ي مجروح نيست
در دهان بايد بسوزانم زبان خويش را

رنجها با نقش نو هر لحظه بر حيرت فزود
از كدامين رنگ بشناسم زمان خويش را

هر چه غم رنجم دهد در سينه جايش گرمتر
واي من كازرده سازم ميهمان خويش را

هر گلي افتد ز شاخي من بخاك افتم ز رنج
با نسيمي ميدهم از كف توان خويش را

چون شدم بي بال و پر خورشيد سوزانتر دميد
با پر خود هم نبستم سايبان خويش را

داغم از دشمن بدل افزون ولي ماندم تهي
روز سختي كازمودم دوستان خويش را

هر كه دامان پاكتر آتش بدامانتر بعمر
امتحانها كرده ام اين امتحان خويش را

ناله سوي عرش دارم از عذاب فرشيان
تا چه تيري در ميان بندم كمان خويش را

هيچ سيمايي بچشمم راستين نقشي نداشت
پوچ ديدم چون حبابي آرمان خويش را

چونكه سوزاندي خدايا شعله آنسانم ببخش
تا زنم آتش زمين وآسمان خويش را

جز غباري زين بيابان هيچ سو چشمم نديد
زآنكه گم كردم از اول كاروان خويش را

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۱۵ بعد از ظهر
اگه همصدام بودی
اگه همصدام بودی
هیشکی حریفم نمیشد
کوه اگه رو شونه هام بود
کمرم خم نمیشد
تو اگه خواسته بودی آخ
تو اگه خواسته بودی تو اگه مونده بودی
موندنی ترین بودم عمر صدام کم نمیشد
اگه همصدام بودی اگه همصدام بودی
هیشکی حریفم نمیشد
کوه اگه رو شونه هام بود کمرم خم نمیشد
اگه زخمی میشدم به دست تو مرحم بود
زخم قیمتی من محتاج مرحم نمیشد
اگه بارون عزیز با تو بودن می رفت
گل سرخ قصه مون تشنه ی شبنم نمیشد
تو اگه خواسته بودی آخ
تو اگه خواسته بودی تو اگه مونده بودی
موندنی ترین بودم عمر صدام کم نمیشد

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۱۶ بعد از ظهر
اي جهان زشتخو اينقدر زيبايي چرا
با همه نادان نوازيهات دانايي چرا

سنگدل تر مي شوي با مردم آشفته بخت
مست دل بشكسته را بشكسته مينايي چرا

حال كاين دمسردي از تو نامرادان را نصيب
كامرانيها چو بيني گرم وگيرايي چرا

چون غمي را پروري با صد غرور آيي برقص
چون نشاطي آوري با نقش رويايي چرا

با توام اشك تسكين بخش خاطر شوي من
گاه نور و گه نقاب چشم بينايي چرا

من ندانستم چه طرح ورنگ ونقشي داشتي
يك شب اي شادي بخواب من نمي آيي چرا

حافظ اكنون پيش رويم يك سخن دارد بدل
كاي زمان ، صياد مرغان خوش آوايي چرا

سينه مالا مال دردش را كسي مرهم نبود
اي كس ما بي كسان غافل ز غمهايي چرا

در غبار خدعه ها چشمي چو آيد نقش بين
اي سكوت صبر ها خار نظر خايي چرا

كلبه خاموشم بتاب اي قرص ماه خوش خرام
پا بپاي اخترم پوشيده سيمايي چرا

جرعه اي ما را علاج اي ساقي آشفته مو
فارغ از لب تشنگان نوشيده صهبايي چرا

شمع بزم گرم ياران سالها بودم ولي
از من اكنون كس نمي پرسد كه تنهايي چرا

اي كه بر من از تو رفت اين رنجهاي بي لگام
اينزمان در سايه ديوار حاشايي چرا

اي رفيق روز شادي ، حال غمگينان بپرس
گشته ام ويران ويران ، غافل از مايي چرا

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۱۷ بعد از ظهر
به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم
آسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم
به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی
به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من می خوام بیای بمونی
منو تو چه بی کسیم وقتی تکیه مون به باده
بد و خوب زندگی منو دست گریه داده
ای عزیز هم قبیله با تو از یه سرزمینم
تا به فردای دوباره با تو همقسم ترینم
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی
بد و خوبمون یکی
دست تو تو دست من بود
خواهش هر نفسم با تو همصدا شدن بود
با تو همقصه ی دردم همصدا تر از همیشه
دو تا همخون قدیمی از یه خاکیم و یه ریشه
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۱۹ بعد از ظهر
گر بخون دل ميسر آب وناني شد مرا
در مقام صبر اينهم امتحاني شد مرا

عمر از پنجه گذشت و پنجه غم بر گلو
صبر را نازم شه صاحبقراني شد مرا

طوطي و آينه ديدي ، شاعر وعزلت ببين
سايه ديوار حيرت همزباني شد مرا

هر زمان ثابت شدم در سير اين صحراي كور
ريگ غلطاني دراي كارواني شد مرا

تا گلي از روزن طاق قفس بويم ز باغ
پله پله رنج ومحنت نردباني شد مرا

در صف اين گله بودم از تواضع بره اي
هر كه در دست آمدش چوبي شباني شد مرا

ايكه مي جويي مكان وحال و روزم را بناز
كوچه هر خانه بر دوشي نشاني شد مرا

روزگارا من حريفم هرچه پا پيچم شوي
غيرت از قيد وارستن تواني شد مرا

من بآب آبرو سبزم، بباران گو مبار
هر سراي دوستانم ، بوستاني شد مرا

ايكه خود غرق سلاح جوري و ما بي سلاح
هر دعاي نيمه شب تير وكماني شد مرا

در من از خورشيد سوزان قيامت باك نيست
بال عنقاي كرامت سايباني شد مرا

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۲۱ بعد از ظهر
بوی گندم مال من هرچی كه دارم مال تو
یه وجب خاك مال من هرچی میكارم مال تو
اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی ام
تویی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ
پوستم از جنس شبه پوست تو از مخمل سرخ
رختم از تاول تنپوش تو از پوست پلنگ
بوی گندم مال من هرچی كه دارم مال تو
یه وجب خاك مال من هر چی می كار مال تو
تو به فكر جنگل آهن و آسمون خراش
من به فكر یه اتاق اندازه ی تو واسه خواب
تن من خاك منه ساقه ی گندم تن تو
تن ما تشنه ترین تشنه ی یك قطره ی آب
بوی گندم مال من هرچی كه دارم مال تو
یه وجب خاك مال من هرچی میكارم مال تو
شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا
شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا
تن تو مثل تبر تن من ریشه ی سخت
تپش قلب یه غم مونده اما رو درخت
بوی گندم مال من هرچی كه دارم مال تو
یه وجب خاك مال من هرچی می كارم مال تو
نباید مرثیه گو باشم واسه خاك تنم
تو آخه مسافری خون رگ اینجا منم
تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه
حالا با هركی كه هست هركی كه نیست داد می زنم
بوی گندم مال من هرچی كه دارم مال من
یه وجب خاك مال من هرچی میكارم مال من .

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۲۲ بعد از ظهر
آن تويي زنده ز شبگردي و مي نوشيها
وين منم مرده در آغوش فراموشيها

آن تويي گوش بتحسينگر عشاق جمال
وين منم چشم بدروازه ي خاموشيها

آن تويي ساخته از نقش دلاويز وجود
وين منم سوخته در آتش مدهوشيها

آن تويي چهره بر افروخته از رنگ وهوس
وين منم پرده نگهدار خطا پوشيها

آن تويي گرم زبانبازي بيگانه فريب
وين منم دوست زكف داده زكم جوشيها

آن تويي خفته بصد ناز بر اين تخت روان
وين منم خسته صد درد ز پر كوشيها

آن تويي پاي به هر چشم وقدم بوست خلق
وين منم خم شده از رنج قلمدوشيها

تا ترا خاطر جمعي است غنيمت مي عشق
كه نداري خبر از محنت مغشوشيها

پاك لوحي چو بر اين خلق خوش آيند نبود
به كجا نقش زنم اينهمه مخدوشيها

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۲۴ بعد از ظهر
قد میکشم که باد شوی، پرپرم کنی </SPAN>


بوبو و برگ برگ فراوان ترم کنی


سو سو زدی و من به هوای تو آمدم


پس حقّم این نبود که خاکسترم کنی


خوش میگذشت شاخه; رسیدم، که رد شدی


تا یک دهن بچینیام و نوبرم کنی


از اوج سبزهای بلند آمدم که تو


با زردهای ریخته همبسترم کنی


تن دادهام که رقص سرانگشتهای تو


بندم کند عروسک بازیگرم کنی


تکرار کردم آنچه تو میخواستی و... آه


غافل شدم از اینکه کس دیگرم کنی


من یک حقیقتم اگر از من گذر کنی


من یک دروغ محضم اگر باورم کنی


چیزی نمانده از منِ آن روزهای من


گل دادهام که باد شوی پرپرم کنی




مهدی فرجی

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۲۵ بعد از ظهر
قحط عشق آمد خدايا ، قحط زيبايي چرا
شوخ شيرين غمزه را ، پوشيده سيمايي چرا
بانگ ذوق ما گرفتم تا ابد غمگين بناي
از طرب افتاده آهنگ چليپايي چرا
جوشش طبع جوان بايد كه ساغر بشكند
پير مست عشق را ، بشكسته مينايي چرا
خيمه جهل وستم گر شد نصيب آدمي
اجر ناداني حديثي ، زجر دانايي چرا
ناي بلبل بند را گو ناز جغدان را مكش
ذوق سوزي جاي خود بي ذوق افزايي چرا
شوق مستي گر نداري ، بحث هستي را ببند
باده پيمايي چو نتوان ، باد پيايي چرا
برسرم اي ابر ظلمت هر چه مي باري ببار
من سحر بسيار ديدم ناشكيبايي چرا
مي زمن ، ساغر زمن ، مستي زمن ، خلوت زمن
اي زمان بستي رهم بر شهر شيدايي چرا
گر بكرمانشه نخنديدم بهنگام شباب
در سر پيري بتهران غربت آوايي چرا

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۲۸ بعد از ظهر
آرام خفته ای
آرام آرام
آن گونه که پرندگان حرمت پروازشان را از خاطر برده اند
آن گونه که باد صدایش را به لالایی شب سپرد
آرام خفته ای
آرام آرام
در بارگاه شعرم کدامین واژه می تواند
حس جاویدت را بسراید
کدامین اندیشه فضای مسموم خاطره را
به فراموشی سپارد
مگر می شود که از خاطر برد
که اینک تو
نازنین بس شکیب
آرام زیر بستر خاک خفته ای
مگر می شود دل را به ذهنی عبث سپرد
نه!
کدامین سرود میتواند
این چنین سبک وار
این چنین بی هنگام
وزن رویشت را از خاطر دور سازد

کدا مین مهربانی می تواند
پروازت را
صدایت را
قسمت تنهایی های شب کند
هنوز هم آرام نگرفته ام
هنوز هم جانم
در بی نشانی ها
از تو می جوید
سر بر شانه های که این چنین می توان سرود
که نامی چون تو
آوایی چون من
دربدر خستگی های ابدی شود
آرام خفته ای
آرام آرام
بر بستری سترگ
بر سایه ای گرم
هنوز هم خاک مقبره ات غبار را می زداید
آرام خفته ای
بر سیمای مهربانت
دیگر ملالی نیست
بر چشمان آرزومندت
دیگرهراسی نیست

دیگر سرودی
حرمت شبهایت را نمی شکند
دیگر شبی مهتابش را به تو نمی فروشد

دیگر باید رفت
باید دلهره فردا را از تو دور ساخت
باید رفت
تا تو آرام گیری
آرام آرام

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۲۹ بعد از ظهر
مي كشم آخر به صحرا ، خانقاه خويش را
تا به ابر و باد بخشم ،اشك و آه خويش را
با كدامين سر اميد سايبان بايد مرا
پيش خود گاهي كنم، قاضي كلاه خويش را
خورده ام از بسكه چوب ساده لوحيهاي خويش
ميگزم هر لحظه دست اشتباه خويش را
قسمتم بين در قيامت هم عذابم اندك است
با چه رويي رو كنم نقش گناه خويش را
بس برويم بسته شد درها ، زبام ديگران
روز وشب بينم طلوع مهر و ماه خويش را
پاي تا سر شوقم اكنون ساقي مستي كجاست
گسترانم تا بساط دلبخواه خويش را
قصد من با هر غزل ، از خود گريزي بيش نيست
خوش نوشتم نامه عمر تباه خويش را
مجلس ديوانگان ، ديوانسراي ظلم نيست
من ز هر ديوار كردم باز راه خويش را
بر سر بازار عالم ، بوي احساني نبود
تا به كشكول افكنم برگ گياه خويش را
بيژن عشقم ولي ، آن رستمي ها مرده اند
خود مگر بر دارم از ره سنگ چاه خويش را

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۳۰ بعد از ظهر
چشمانت وسعت باران را در می یابد
و شکوه فراموشی خاطره را
در غربت نگاه تو
با باد هماغوش می شوم
دستم را در دستانت می گذارم
نفسم را به نفسهایت می بخشم
و اشکهایم را با چشمانت قسمت می کنم
آرام می گیرم
در آغوشت
و تو با معصومیت نوزادی بی پناه
مرا به لذت عشق نزدیک می کنی
از تو می خواهم که بمانی
لبخند می زنی
بی صدا و در سکوت
و به آسمان می نگری
بی کلام و اشک در چشمانت
و من نا باورانه
با اشتیاقی که فرازش را نمی دانم
خیره می شوم به مهتاب
و تو از من دور می شوی
دورتر و دورتر
و من در سکوت در می یابم که چه قدر تنهایم

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۳۱ بعد از ظهر
پاس خود گیر اگر حرمت من سوختنی است
تازه عهدی کن اگر عهد کهن سوختنی است
گل ببار آر ، گر این باغ پر پیچک و خار
بنشان سروی اگر بید چمن سوختنی است
این دهان بند چرا ؟ منکه زبانم همه عمر
در دهانیست که با جرم سخن سوختنی است
ز آشیان گو نکند یاد پرستوی غریب
این زمان هرکه برد نام وطن سوختنی است
عزلتی جوی که پروانه دیوانه نور
تا شود گرم پر وبال زدن سوختنی است
گل اگر جلوه کند هر چه گلستان سوزند
مشک اگر بو دهد آهوی ختن سوختنی است
گیسوان را چه زنی شانه که در دود زمان
تار مویی که در او چین وشکن سوختنی است
هر سرافراز چرا گوشه نگیرد بسکوت
نامور مرده بپوسیده کفن سوختنی است
اینکه گهگاه کنم عزم سخن هم سخنی است
کاین زمان نوک زبانهم بدهن سوختنی است

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۳۴ بعد از ظهر
طاقت کجاست روی عرقناک دیده را؟
آرام نیست کشتی طوفان رسیده را
بی حسن نیست خلوت آیینهمشربان
معشوق در کنار بود پاک دیده را
یاد بهشت، حلقهی بیرون در بود
در تنگنای گوشهی دل آرمیده را
ما را مبر به باغ که از سیر لالهزار
یک داغ صد هزار شود داغدیده را
با قد خم ز عمر اقامت طمع مدار
در آتش است نعل، کمان کشیده را
زندان جان پاک بود تنگنای جسم
در خم قرار نیست شراب رسیده را
شوخی که دارد از دل سنگین به کوه پشت
میدید کاش صائب در خون تپیده را

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۳۵ بعد از ظهر
بحث ایمان دگر و جوهر ایمان دگر است
جامه پاکی دگر وپاکی دامان دگر است

کس ندیدیم که انکار کند وجدان را
حرف وجدان دگر و گوهر وجدان دگر است

کس دهان را به ثناگویی شیطان نگشود
نفی شیطان دگر و طاعت شیطان دگر است

کس نگفته است ونگوید که دد ودیو شوید
نقش انسان دگر ومعنی انسان دگر است

کس نیامد که ستاید ستم وتفرقه را

سخن از عدل دگر ، قصه احسان دگر است

هرکه دیدم بخدمت کمری بست بعهد
مرد پیمان دگر وبستن پیمان دگر است

هرکه دیدیم بحفظ گله از گرگان بود
قصد قصاب دگر ، مقصد چوپان دگر است

هرکه دیدیم بهم ریخته احوالی داشت
موی افشان دگر و سینه پریشان دگر است

هرکه دیدیم دم از طاعت سلمانی زد
نام سلمان دگر وکرده سلمان دگر است

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۴۱ بعد از ظهر
قلم در دست من ميلرزد از تاب سخن امشب

سر انديشه پردازي نمي آيد زمن امشب


مرا ديوانه بايد گفت ،با اين گريه سنگين

بحالم شمع ميخندد ،بحال سوختن امشب


ردايم عشق وكفشم صبر و راهم بي سرانجامي

ندانم چون بيارامم درون پيرهن امشب


چنان بريان شدم ، بر آتش آشفته بختيها

كه هردم همچو ني دارم ، نوايي دلشكن امشب


غم از من گريه از من، ناله آوارگي از من

تو هم اي مرغ شب بيدار شو ، بانگي بزن امشب


هوا تاريكتر از شب ز آه بينوايان شد


افق رنگين كمان بندد ز اشك مرد وزن امشب

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۴۷ بعد از ظهر
از ندامت سوختم ، يا رب گناهم را ببخش

مو سپيد از غم شدم،روي سياهم را ببخش
ظلم را نشناختم ، ظالم ندنستم كه كيست
گوشه چشمي باز كردم ،اشتباهم را ببخش

ابر رحمت را بفرما ، سايه اي آرد به پيش

اين سر بي سايبان بي پناهم راببخش

از گلويم گر صدايي نابجا آمد برون

توبه كردم، سينه پر اشك وآهم را ببخش

اي زمان برزيگر كوري شدم در كار كشت

كشتزارم را مسوزان وگياهم را ببخش

ديگر اي طوفان غم ، در باغ ما سروي نماند

بيدهاي خشك برگ رنجگاهم راببخش
جلوه هاي باورم يارا حبابي پوچ بود

رنگ جو چشم دوبين كج نگاهم را ببخش

روشای تنها
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۵۵ بعد از ظهر
" عشق یعنی "
پدرم می گوید :
عشق یعنی دو سه روز خوش بودن
گریه ی مادر من می گوید :
تو ببین
عشق یعنی ماندن
پاک کردن
زدل سنگی خاک
ردپا را شستن
ولی من می گویم :
عشق آن نم نم باران خداست
که شتابان برود
تابه روی گل رزی
بوسه ای را سازد
ودل ساده ی غنچه را باز کند
بزند
سرخی رویش را
عاشق و مست و خراب
و زبوی خوش او
هوش را از سر او بردارد
عشق یعنی
مردن یار دیدن
و پس از آن
به شتابان به دل خاک رفتن
تا دوباره زیستن
و دوباره یار را
در روشنی روزخدا
باز دیدن

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۵۹ بعد از ظهر
سحر به گريه من گلبني جوان خنديد

در اين چمن مگر امروزمي توان خنديد

گمان مكن كه بپاي گلي رسد آبي

چنين كه دامن گلچين بباغبان خنديد

بگوش صبح مگر عو عو سگان برسد

چو گرگ گرسنه بر خفتن شبان خنديد

چگونه طوطي غمگين به بيند آزادي

بگلشني كه قفس بان باشيان خنديد

در آن كوير كه طوفان شن براه افتاد

ستاره گم شد و اشتر بكاروان خنديد

شرار برق زمان بين چه كرده با گلزار

كه دود شعله سروش ببوستان خنديد

ز ميزبان چه بگويم كه دهر تنگ نظر

به لقمه هاي گلو گير ميهمان خنديد

چه غم زكشتي بشكسته زانكه چشمك هاست

ز ساحلي كه بر امواج بيكران خنديد

حباب آب ندانم كه در فضاي ضمير

چه ديده بود ، كه بر چشمه روان خنديد

چو پاي آز بشر در فضا براه افتاد

زمين بعاقبت شوم آسمان خنديد

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۱۸ بعد از ظهر
یه عمریه دوستت دارم پنهونی
هیچوقت نشد بپرسم كه مجنونی
دلم می خواد بگم كه دیوونتم
اسیر اون چشمای بی غرورتم
هر جا می رم حرف تویه
یاد تو صاحب خونه ی دل های همه
ای كاش می شد می فهمیدی عاشقتم
چند ساله كه به یاد نگات زنده ام
كاسه صبرم دیگه لبریز شده
می خوام بدونی كه قلبم غمگین شده

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۲۳ بعد از ظهر
می نویسم تا بدونی
تو رو میخوام عزیزم
می نویسم تا بفهمی
تو رو دوست دارم عزیزم
دلم و خالی گذاشتم
که عشق تو بیاد تو قلبم
که بگم تو رو میخوام
تو همیشه باش تو قلبم
تو همیشه باش تو قلبم
عشق من هنوز تو هستی
سر نوشته من تو هستی
پس نذار تنها بمونم
تا توی تنهایی نمیرم

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۲۵ بعد از ظهر
من با سياهي دو چشم سياه تو
خواهم نوشت
بر هر کرانه اين باغ که
نازنينم قسم به لحظاتی که ياد تو دنيا را برايم بارانی می کند

به جبر عشق
من بر آخرت مؤمن ترين گشتم
اما
گاهي از خودم پرسيده ام
آيا
مرگ باز مرا خواهد برد؟
بعد از من ترا دست که خواهد داد؟
اما خوب مي دانم
تصنيف بلند عشق تو
امروزدر اوج خويش مي رقصد
بهار، تنها در دستان تو گمشده است
بیا وزمستانم را ، بهار باش

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۲۶ بعد از ظهر
میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی
به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی

چنان وامانده ام در خود که از من می گریزد غم
منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی

چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم
سرم ماوای سوداها دلم صحرای دلتنگی

در آن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو رفت
میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی

شبی تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم
صفایی کرده ام در آن شب زیبای دلتنگی

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۳۳ بعد از ظهر
بگذار در حسرت دیدار بمیرم
در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم

بگذار شوم سایه ی دیوار بلندت
سویت خزم و گوشه ی دیوار بمیرم

بگذار که چون ناله مرغ شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بمیرم

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود اب
در بستر اشک افتم و بیمار بمیرم

تا بودم وفادار به تو ای دوست
بگذار بدان گونه وفادار بمیرم

*Sepid*
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۳۸ بعد از ظهر
خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
گشاد کار من اندر کرشمههای تو بستhttp://www.dracoblu.com/show02/despair.jpg
مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند
زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست
ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود
نسيم گل چو دل اندر پی هوای تو بست
مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد
ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست
چو نافه بر دل مسکين من گره مفکن
که عهد با سر زلف گره گشای تو بست
تو خود وصال دگر بودی ای نسيم وصال
خطا نگر که دل اميد در وفای تو بست
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت
به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۴۷ بعد از ظهر
دلم گرفت ای همسفر
پرم شکست تو این قفس

تواین غبار تواین سکوت
چه بی صدا نفس نفس

از این نامهربون یها
دارم از قصه میمیرم

رفیق روز تنهایی
دستاتو می گیرم

تو این شب گریه می تونی
پناه خستگیم باشی

تو ای همزاد هم خونه
چی می شه عاشقم باشی

دوباره من دوباره تو
دوباره عشق دوباره ما

دو هم نفس دو هم زبون
دو هم نفس دو هم صدا

تو ای پایان تنهایی
پناه آخر من باش

تو این شب مرگی پاییز
بهار باور من باشَ

*Sepid*
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۵۰ بعد از ظهر
دل سراپرده محبت اوستhttp://www.iranian.com/Arts/2001/December/Sharifi/Images/10.jpg
ديده آيينه دار طلعت اوست
من که سر درنياورم به دو کون
گردنم زير بار منت اوست
تو و طوبی و ما و قامت يار
فکر هر کس به قدر همت اوست
گر من آلوده دامنم چه عجب
همه عالم گواه عصمت اوست
من که باشم در آن حرم که صبا
پرده دار حريم حرمت اوست
بی خيالش مباد منظر چشم
زان که اين گوشه جای خلوت اوست
هر گل نو که شد چمن آرای
ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست
دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هر کسی پنج روز نوبت اوست
ملکت عاشقی و گنج طرب
هر چه دارم ز يمن همت اوست
من و دل گر فدا شديم چه باک
غرض اندر ميان سلامت اوست
فقر ظاهر مبين که حافظ را
سينه گنجينه محبت اوست

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۵۱ بعد از ظهر
يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم
گر كه در خويش شكستيم صدايي نكنيم

خود بتازيم به هر درد كه از دوست رسد
بهر بهبود ولي فكر دوايي نكنيم

جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم
شكوه از غير خطا هست،خطايي نكنيم

ياور خويش بدانيم خداياران را
جز به ياران خدا دوست وفايي نكنيم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم

گر كه دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم
تا بهاران نرسيده ست هوايي نكنيم

گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان
با غم خويش بسازيم و شفايي نكنيم

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نكنيم

پر پروانه شكستن هنر انسان نيست
گر شكستيم ز غفلت من و مايي نكنيم

و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق
جز براي دل محبوب دعايي نكنيم

مهرباني صفت بارز عشاق خداست
يادمان باشد از اين كار ابايي نكنيم

*Sepid*
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۰:۵۹ بعد از ظهر
رونق عهد شباب است دگر بستان را
میرسد مژده گل بلبل خوش الحان را
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسیhttp://www.persianpaintings.com/miniature/images/abdollah-moharami.jpg
خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را
گر چنين جلوه کند مغبچه باده فروش
خاکروب در ميخانه کنم مژگان را
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان
مضطرب حال مگردان من سرگردان را
ترسم اين قوم که بر دردکشان میخندند
در سر کار خرابات کنند ايمان را
يار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
برو از خانه گردون به در و نان مطلب
کان سيه کاسه در آخر بکشد مهمان را
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ايوان را
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزوير مکن چون دگران قرآن را

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۰۱ بعد از ظهر
پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست
حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست
شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست

يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست
خم شد شکست پشت دل نازکم ولی
بار غمت عزيز تر از جان کشيدنی ست

من در فضای خلوت تو خيمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست
تا اوج ، راهی ام به تماشای من بيا
با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۰۱ بعد از ظهر
چه رازي دراعماق چشمت نهفته
چه كس با شب از چشم تو قصه گفته

كه من چون شهابي كه مثل حبابي
چنين در هوايت رها شده ام فنا شده ام

كدامين پرنده در اين صبح روشن
زمن گفته با تو ز تو گفته با من

که من چون ستاره كه مثل شراره
چنين در هوايت فنا شده ام رها شده ام

بهار دل من قرار دل من
به گوشه ي غم صفاي تو بود
به خلوت شب نواي تو بود

تو نور خدايي كجايي كجايي ؟؟؟
نويد رهايي به گوش دلم صداي تو بود

زرنج زمانه رهايم كن اي دوست
شبي عاشقانه صدايم كن اي دوست

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۰۷ بعد از ظهر
در خواب ناز بودم شبی
دیدم کسی در میزند
در را گشودم روی او
دیدم غم است در میزند
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا.....
غم با همه بیگانگی
هر شب به من سر میزند

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۱۴ بعد از ظهر
عشق را وارد کلام کنیم
تا به هر عابری سلام کنیم

و به هر چهره ای تبسم داشت
ما به آن چهره احترام کنیم

هر کجا اهل مهر پیدا شد
ما در اطرافش ازدحام کنیم

چشم ما چون به سرو سبز افتاد
بهر تعظیم او قیام کنیم

زندگی در سلام و پاسخ اوست
عمر را صرف این پیام کنیم

در عمل باید عشق ورزیدن
گفتگو را بیا تمام کنیم

عابری شاید عاشقی باشد
پس به هر عابری سلام کنیم

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۲۲ بعد از ظهر
ای کهنه می به مستی دیرینه ات قسم
ای صاف تر ز آینه بر سینه ات قسم
ای تک سوار عشق به صحرای همدلی
سرمایه دار عمر به پیشنه ات قسم
ای روشن از صفای دلت خانه ی دلم
ای مایه ی نشاط بر آینه ات قسم
ای یار از همیشه به پیشم عزیزتر
بر حرمت دعای هر آدینه ات قسم
ای بر مریض عشق تو تنها دوای درد
ای یار من به یاری دیرینه ات قسم
ای آیت و نشاط به بازار دوستی
می خواهمت به قدمت گنجینه ات قسم

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۲۳ بعد از ظهر
يک لحظه از نگاه تو کافي است
اي عشق، اي ترنم نامت ترانه ها
معشوق آشناي همه عاشقانه ها
اي معني جمال به هر صورتي که هست
مضمون و محتواي تمام ترانه ها
با هر نسيم، دست تکان ميدهد گلي
هر نامهاي ز نام تو دارد نشانه ها
هر کس زبان حال خودش را ترانه گفت:
گل با شکوفه، خوشهي گندم به دانه ها
شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز
دريا به موج و موج به ريگ کرانه ها
باران قصيدهاي است تر و تازه و روان
آتش ترانهاي به زبان زبانه ها
اما مرا زبان غزلخواني تو نيست
شبنم چگونه دم زند از بيکرانه ها
کوچه به کوچه سر زدهام کو به کوي تو
چون حلقه در به در زدهام سر به خانه ها
يک لحظه از نگاه تو کافي است تا دلم
سودا کند دمي به همه جاودانه ها

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۲۵ بعد از ظهر
عمری است
عمری است حلقهی در میخانهایم ما
در حلقهی تصرف پیمانهایم ما
از نورسیدگان خرابات نیستیم
چون خشت، پا شکستهی میخانهایم ما
مقصود ما ز خوردن می نیست بی غمی
از تشنگان گریهی مستانهایم ما
در مشورت اگر چه گشاد جهان ز ماست
سرگشتهتر ز سبحهی صد دانهایم ما
گر از ستاره سوختگان عمارتیم
چون جغد، خال گوشهی ویرانهایم ما
از ما زبان خامهی تکلیف کوته است
این شکر چون کنیم که دیوانهایم ما؟
چون خواب اگر چه رخت اقامت فکندهایم
تا چشم میزنی به هم، افسانهایم ما
مهر بتان در آب و گل ما سرشتهاند
صائب خمیرمایهی بتخانهایم ما

bibi73
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۲۶ بعد از ظهر
گفتمش بی تو چه می باید کرد
عکس رخساره ی ماهش را داد
گفتمش همدم شبهایم کو
تاری از زلف سیاهش را داد
وقت رفتن همه را می بوسید
به من از دور نگاهش را داد
یادگاری به همه داد و به من
انتظار سر راهش را داد

bibi73
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۲۸ بعد از ظهر
عشق یعنی انتظاروانتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچو یوسف قعرچاه
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی مستی ودیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن
عشق یعنی سوزنی آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۱ بعد از ظهر
مرغ مهتاب مي خواند
ابري در اتاقم ميگريد
گلهاي چشم پشيماني مي شكفد
درتابوت پنجره ام پيكر مشرق مي لولد
مغرب جان مي كند
مي ميرد
گياه نارنجي خورشيد
در مرداب اتاقم مي رويد كم كم
بيدارم
نپنداريم درخواب
سايه شاخه اي بشكسته
آهسته خوابم كرد
اكنون دارم مي شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گلهاي چشم پشيماني را پر پر مي كنم

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۱ بعد از ظهر
یاد رخسار ترا
یاد رخسار ترا در دل نهان داریم ما
در دل دوزخ بهشت جاودان داریم ما
در چنین راهی که مردان توشه از دل کردهاند
ساده لوحی بین که فکر آب و نان داریم ما
منزل ما همرکاب ماست هر جا میرویم
در سفرها طالع ریگ روان داریم ما
چیست خاک تیره تا باشد تماشاگاه ما؟
سیرها در خویشتن چون آسمان داریم ما
قسمت ما چون کمان از صید خود خمیازهای است
هر چه داریم از برای دیگران داریم ما
همت پیران دلیل ماست هر جا میرویم
قوت پرواز چون تیره از کمان داریم ما
گر چه غیر از سایه ما را نیست دیگر میوهای
منت روی زمین بر باغبان داریم ما
گر چه صائب دست ما خالی است از نقد جهان
چون جرس آوازهای در کاروان داریم ما

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۳ بعد از ظهر
روي علف ها چكيده ام
من شبنم خواب آلود يك ستاره ام
كه روي علف هاي تاريكي چكيده ام
جايم اينجا نبود
نجواي نمناك علف ها را مي شنوم
جايم اينجا نبود
فانوس
در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند
كجاميرود اين فانوس
اين فانوس دريا پرست پر عطش مست ؟
بر سكوي كاشي افق دور
نگاهم با رقص مه آلود پريان مي چرخد
زمزمه هاي شب در رگ هايم مي رويد
باران پرخزه مستي
بر ديوار تشنه روحم مي چكد
من ستاره چكيده ام
از چشم ناپيداي خطا چكيده ام
شب پر خواهش
و پيكر گرم افق عريان بود
رگه سپيد مر مر سبز چمن زمزمه مي كرد
و مهتاب از پلكان نيلي مشرق فرود آمد
پريان مي رقصيدند
و آبي جامه هاشان با رنگ افق پيوسته بود
زمزمه هاي شب مستم مي كرد
پنجره رويا گشوده بود
و او چون نسيمي به درون وزيد
اكنون روي علفها هستم
و نسيمي از كنارم مي گذرد
تپش ها خاكستذ شده اند
آي پوشان نمي رقصند
فانوس آهسته پايين و بالا مي رود
هنگامي كه او از پنجره بيرون مي پريد
چشمانش خوابي را گم كرده بود
جاده نفس مفس مي زد
صخره ها چه هوسناكش بوييدند
فانوس پر شتاب
تا كي مي لغزي
در پست و بلند جاده كف بر لب پر آهنگ ؟
زمزمه هاي شب پژمرد
رقص پريان پايانن يافت
كاش اينجا نچكيده بودم
هنگامي كه نسيم پيكر او در تيرگي شب گم شد
فانوس از كنار ساحل به راه افتاد
كاش اينجا در بستر علف تاريكي نچكيده بودم
فانوس از من مي گريزد
چگونه برخيزم ؟
به استخوان سرد علف ها چسبيده ام
و دور از من فانوس
درگهواره خروشان دريا شست و شو مي كند

bibi73
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۵ بعد از ظهر
باز شب شد چقدر تنهایم
گفته بودی که شبی می آیم
باز شب شد و از پنجره ام
همچنان راه تو را می پیمایم
کنج این پنجره ها شب همه شب
منم و گریه و های و هایم
پشت این پنجره ها تا به سحر
پنجه بر پیکر خاک می سایم
نکند بیهوده عمر خود را
پشت این پنجره ها می فرسایم
نکند بیهوده تکرار شود
قصه ی چشم به راهی هایم
باز چون دیشب وشبهای دگر
میروم پنجره را بگشایم
باز شب شد،شب واز پنجره ام
همچنان راه تو را می پیمایم

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۵ بعد از ظهر
شب را نوشيده ام
و بر اين شاخه هاي شكسته مي گريم
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان
مرا با رنج بودن تنها گذار
مگذار خواب وجودم را پر پر كنم
مگذار ازبالش تاريك تنهايي سر بر دارم
و به دامن بي تار و پود رويا ها بياويزم
سپيدي هاي فريب
روي ستون هاي بي سايه رجز مي خوانند
طلسم شكسته خوابم را بنگر
بيهوده به زنجير مرواريد چشم آويخته
او را بگو
تپش جهنمي مست
او را بگو : نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام
نوشيده ام كه پيوسته بي آرامم
جهنم سرگردان مرا تنها گذار

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۵ بعد از ظهر
خار در پیراهن
خار در پیراهن فرزانه میریزیم ما
گل به دامن بر سر دیوانه میریزیم ما
قطره گوهر میشود در دامن بحر کرم
آبروی خویش در میخانه میریزیم ما
در خطرگاه جهان فکر اقامت میکنیم
در گذار سیل، رنگ خانه میریزیم ما
در دل ما شکوهی خونین نمیگردد گره
هر چه در شیشه است، در پیمانه میریزیم ما
انتظار قتل، نامردی است در آیین عشق
خون خود چون کوهکن مردانه میریزیم ما
هر چه نتوانیم با خود برد ازین عبرتسرا
هست تا فرصت، برون از خانه میریزیم ما
در حریم زلف اگر نگشاید از ما هیچ کار
آبی از مژگان به دست شانه میریزیم ما

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۶ بعد از ظهر
سايه دراز لنگر ساعت
روي بيابان بي پايان در نوسان بود
مي آمد مي رفت
مي آمد مي رفت
و من روي شن هاي روشن بيابان
تصوير خواب كوتاهم را مي كشيدم
خوابي كه گرمي دوزخ را نوشيده بود
و در هوايش زندگي ام آب شد
خوابي كه چون پايان يافت
من به پايان خودم ذسيدم
من تصوير خوابم را مي كشيدم
و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم كرده بود
چگونه مي شد در رگ هاي بي فضاي اين تصوير
همه گرمي خواب دوشين را ريخت ؟
تصوير را كشيدم
چيزي گم شده بود
روزي خودم خم شدم
حفره اي در هستي من دهان گشود
سايه دراز لنگر ساعت
روي بيابان بي پايان در نوسان بود
و من كنار تصوير زنده خوابم بودم
تصويري كه رگ هايش در ابديت مي تپيد
و ريشه نگاهم درتار و پودش مي سوخت
اين بار
هنگامي كه سايه لنگر ساعت
از روي تصوير جان گرفته من گذشت
بر شن هاي روشن بيابان چيزي نبود
فرياد زدم
تصوير را بازده
و صدايم چون مشتي غبار فرو نشست
سايه دراز لنگر ساعت
روي بيابان بي پايان در نوسان بود
مي آمد مي رفت
مي آمد مي رفت
و نگاه انساني به دنبالش مي دويد

bibi73
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۶ بعد از ظهر
چشمانت را برای زندگی می خواهم
اسمت را برای بندگی می خواهم
دلت را برای عاشقی می خواهم
صدایت را برای شادابی می شنوم
دستت را برای نوازش می خواهم
پایت را برای همراهی می خواهم
عطرت را برای مستی می بویم
خیالت را برای پرواز می خواهم
و خودت را نیز برای پرستش
دوستت دارم

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۷ بعد از ظهر
پنجره ام به تهي باز شد
و من ويران شدم
پرده نفس مي كشيد
ديوار قير اندود
از ميان برخيز
پايان تلخ صداههاي هوش ربا
فرو ريز
لذت خوابم مي فشارد
فراموشي مي بارد
پرده نفس مي كشد
شكوفه خوابم مي پژمرد
تا دوزخ ها بشكافند
تا سايه ها بي پايان شوند
تا نگاهم رها گردد
در هم شكن بي جنبشي ات را
و از مرز هستي من بگذر
سياه سرد بي تپش گنگ

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۸ بعد از ظهر
چشم مست یار
چشم مست یار شد مخمور و مدهوشیم ما
باده از جوش نشاط افتاد و در جوشیم ما
نالهی ما حلقه در گوش اجابت میکشد
کز سحرخیزان آن صبح بناگوشیم ما
فتنهی صد انجمن، آشوب صد هنگامهایم
گر به ظاهر چون شراب کهنه خاموشیم ما
نامهی پیچیده را چون آب خواندن حق ماست
کز سخن فهمان آن لبهای خاموشیم ما
بی تامل چون عرق بر روی خوبان میدویم
چون کمند زلف، گستاخ بر و دوشیم ما
از شراب مارگ خامی است صائب موج زن
گر چه عمری شد درین میخانه در جوشیم ما

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۳۹ بعد از ظهر
باران نور
كه از شبكه دهليز بي پايان فرو مي ريخت
روي ديوار كاشي گلي را مي شست
مار سياه ساقه اين گل
در رقص نرم و لطيفي زنده بود
گفتي جوهر سوزان رقص
در گلوي اين مار سيه چكيده بود
گل كاشي زنده بود
در دنيايي رازدار
دنياي به ته نرسيدني آبي
هنگام كودكي
در انحناي سقف ايوانها
درون شيشه هاي رنگي پنجره ها
ميان لك هاي ديوار ها
هر جا كه چشمانم بيخودانه در پي چيزي ناشناس بود
شبيه اين گل كاشي را ديدم
و هربار رفتم بچينم
رويايم پر پر شد
نگاهم به تارو پود سياه ساقه گل چسبيد
و گرمي رگ هايش را جس كرد
همه زندگي ام در گلوي گل كاشي چكيده بود
گل كاشي زندگي ديگر داشت
آيا اين گل
كه در خاك همه روياهايم روييده بود
كودك ديرين را مي شناخت
و يا تنها من بودم كه در او چكيده بودم
گم شده بودم ؟
نگاهم به تارو پود شكننده ساقه چسبيده بود
تنها به ساقه اش مي شد بياويزد
چگونه مي شد چيد
گليرا كه خيالي مي پژمراند ؟
دست سايه ام بالا خيزد
قلب آبي كاشي ها تپيد
باران نور ايستاد
رويايم پرپر شد

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۰ بعد از ظهر
از جوانی
از جوانی داغها بر سینهی ما مانده است
نقش پایی چند ازان طاوس بر جا مانده است
در بساط من ز عنقای سبک پرواز عمر
خواب سنگینی چو کوه قاف بر جا مانده است
چون نسایم دست برهم، کز شمار نقد عمر
زنگ افسوسی به دست بادپیما مانده است
میکند از هر سر مویم سفیدی راه مرگ
پایم از خواب گران در سنگ خارا مانده است
نیست جز طول امل در کف مرا از عمر هیچ
از کتاب من، همین شیرازه بر جا مانده است
مطلبش از دیدهی بینا، شکار عبرت است
ورنه صائب را چه پروای تماشا مانده است؟

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۰ بعد از ظهر
ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت
و صدا در جاده بي طرح فضا مي رفت
از مرزي گذشته بود
در پي مرز گمشده مي گشت
كوهي سنگين نگاهش را بريد
صدا از خود تهي شد
و به دامن كوه آويخت
پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده
و كوه از خوابي سنگين پر بود
خوابش طرحي رها شده داشت
صدا زمزمه بيگانگي را بوييد
برگشت
فضا را از خود گذرداد
و در كرانه ناديدني شب بر زمين افتاد
كوه از خوابي سنگين پر بود
ديري گذشت
خوابش بخار شد
طنين گمشده اي به رگهايش وزيد
پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده
سوزش تلخي به تار و پودش ريخت
خواب خطاكارش را نفرين فرستاد
و نگاهش را روانه كرد
انتظاري نوسان داشت
نگاهي در راه مانده بود
و صدايي در تنهايي مي گريست

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۲ بعد از ظهر
مهربانی
مهربانی از میان خلق دامن چیده است
از تکلف، آشنایی برطرف گردیده است
وسعت از دست و دل مردم به منزل رفته است
جامهها پاکیزه و دلها به خون غلتیده است
رحم و انصاف و مروت از جهان برخاسته است
روی دل از قبلهی مهر و وفا گردیده است
پردهی شرم و حیا، بال و پر عنقا شده است
صبر از دلها چو کوه قاف دامن چیده است
نیست غیر از دست خالی پردهپوشی سرو را
خار چندین جامهی رنگین ز گل پوشیده است
گوهر و خرمهره در یک سلک جولان میکنند
تار و پود انتظام از یکدیگر پاشیده است
هر تهیدستی ز بی شرمی درین بازارگاه
در برابر ماه کنعان را دکانی چیده است
تر نگردد از زر قلبی که در کارش کنند
یوسف بیطالع ما گرگ باراندیده است
در دل ما آرزوی دولت بیدار نیست
چشم ما بسیار ازین خواب پریشان دیده است
برزمین آن کس که دامان میکشید از روی ناز
عمرها شد زیر دامان زمین خوابیده است
گر جهان زیر و زبر گردد، نمیجنبد ز جا
هر که صائب پا به دامان رضا پیچیده است

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۲ بعد از ظهر
گياه تلخ افسوني
شوكران بنفش خورشيد را
در جام سپيد بيابان ها لحظه لحظه نوشيدم
و در آيينه نفس كشنده سراب
تصوير ترا در هر گام زنده تر يافتم
در چشمانم چه تابش ها كهنريخت
و در رگهايم چه عطش ها كه نشكفت
آمدم تا تو را بويم
و تو زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي
به پاس اين همه راهي كه آمدم
غبار نيلي شب ها را هم مي گرفت
و غريو ريگ روانخوبم مي ربود
چه روياها كه پاره نشد
و چه نزديك ها كه دور نرفت
و من بر رشته صدايي ره سپردم
كه پايانش در تو بود
آمدم تا تو را بويم
وتو زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي
به پاس اين همه راهي كه آمدم
ديار من آن سوي بيابان هاست
يادگارش در آغاز سفر همراهم بود
هنگامي كه چشمش بر نخستين پرده بنفش نيمروز افتاد
از وحشت غبار شد
و من تنها شدم
چشمك افق ها چه فريب ها كه به هنگام نياويخت
و انگشت شهاب ها چه بيراهه ها كه نشانم نداد
آمدم تا تو را بويم
و تو گياه تلخ افسوني
به پاس اين همه راهي كه آمدم
زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي
به پاس اينهمه راهي كه آمدم

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۴ بعد از ظهر
مدتی شد
مدتی شد کز حدیث اهل دل گوشم تهی است
چون صدف زین گوهر شهوار آغوشم تهی است
از دل بیدار و اشک آتشین و آه گرم
دستگاه زندگی چون شمع خاموشم تهی است
خجلتی دارم که خواهد پردهپوش من شدن
گر چه از سجادهی تقوی بر و دوشم تهی است
سرگذشت روزگار خوشدلی از من مپرس
صفحهی خاطر ازین خواب فراموشم تهی است
گفتگوی پوچ ناصح را نمیدانم که چیست
اینقدر دانم که جای پنبه در گوشم تهی است!
گرچه دارم در بغل چون هاله تنگ آن ماه را
همچنان از شرم، جای او در آغوشم تهی است

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۴ بعد از ظهر
داب اتاقم كدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگهايم مي شنيدم
زندگي ام در تاريكي ژرفي مي گذشت
اين تاريكي طرح وجودم را روشن مي كرد
در باز شد و او با فانوسش به درون وزيد
زيبايي رها شده اي بود
و من ديده به راهش بودم
روياي بي شكل زندگي ام بود
عطري در چشمم زمزمه كرد
رگ هايم ازتپش افتاد
همه رشته هايي كه مرا به من نشان مي داد
در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمي گذشت
شور برهنه اي بودم
او فانوسش را به فضا آويخت
مرا در روشن ها مي جست
تار و پود اتاقم را پيمود
و به من ره نيافت
نسيمي شعله فانوسش را نوشيد
ئزشي گذشت
ئ من در طرحي جا مي گرفتم
در تاريكي ژرف اتاقم پيدا مي شدم
پيدا براي كه ؟
او ديگر نبود
آيا باروح تاريك اتاق آميخت ؟
عطري در گرمي رگ هايم جا به جا مي شد
حس كردم با هستي گمشده اش مرا مي نگرد
من چه بيهوده مكان را مي كاوم
آني گم شده بود

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۷ بعد از ظهر
تا به کی
تا به کی درخواب سنگین روزگارم بگذرد
زندگی در سنگ خارا چون شرارم بگذرد
چند اوقات گرامی همچو طفل نوسواد
در ورق گردانی لیل و نهارم بگذرد؟
بس که ناز کارنشناسان ملولم ساخته است
دست میمالم به هم تا وقت کارم بگذرد
بار منت بر نمیتابد دل آزادهام
غنچه گردم گر نسیم از شاخسارم بگذرد
با خیال او قناعت میکنم، من کیستم
تا وصالش در دل امیدوارم بگذرد؟
من که چون خورشید تابان لعل سازم سنگ را
از شفق صائب به خون دل مدارم بگذرد

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۸ بعد از ظهر
در باغي رها شده بودم
نوري بيرنگ و سبك بر من مي وزيد
آيا من خود بدين باغ آمده بودم
و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود ؟
هواي باغ از من مي گذشت
اخ و برگش در وجودم م يلغزيد
آيا اين باغ
سايه روحي نبود
كه لحظه اي بر مرداب زندگي خم شده بود ؟
ناگهان صدايي باغ را در خود جا داد
صدايي كه به هيچ شباهت داشت
گويي عطري خودش را در آيينه تماشا مي كرد
هميشه از روزنه اي نا پيدا
اين صدا در تاريكي زندگي ام رها شده بود
سر چشمه صدا گم بود
من ناگاه آمده بودم
خستگي در من نبود
راهي پيموده نشد
آيا پيش از اين زندگي ام فضايي ديگر داشت ؟
ناگهان رنگي دميد
پيكري روي علفها افتاده بود
انشاني كه شباهت دوري با خود داشت
باغ درته چشمانش بود
و جا پاي صدا همراه تپشهايش
زندگي اش آهسته بود
وجودش بي خبري شفافم را آشفته بود
وزشي برخاست
دريچه اي بر خيرگي ام گشود
روشني تندي به باغ آمد
باغ مي پژمرد
و من به درون دريچه رها مي شدم

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۴۹ بعد از ظهر
دل را کجا
دل را کجا به زلف رسا میتوان رساند؟
این پا شکسته را به کجا میتوان رساند؟
سنگین دلی، وگرنه ازان لعل آبدار
صد تشنه را به آب بقا میتوان رساند
در کاروان بیخودی ما شتاب نیست
خود را به یک دو جام به ما میتوان رساند
از خود بریده بر سر آتش نشستهایم
ما را به یک نگه به خدا میتوان رساند
دامان برق را نتواند گرفت خار
خود را به عمر رفته کجا میتوان رساند؟
صائب کمند بخت اگر نیست نارسا
دستی به آن دو زلف رسا میتوان رساند

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۰ بعد از ظهر
از مرز خواي مي گذشتم
سايه تاريك يك نيلوفر
روي همه اين ويرانه فرو افتاده بود
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
در پس درهاي شيشه اي روياها
در مرداب بي ته آيينهها
هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بود م
يك نيلوفر روييده بود
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
و من در صداي شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم
بام ايوان فرو مي ريزد
و ساقه نيلوفر بر گرد همه ستونها مي پيچد
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
نيلوفر روييد
ساقه اش از ته خواب شفافم سر كشيد
من به رويا بودم
سيلاب بيداري رسيد
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم
نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود
در رگهايش من بودم كه مي دويدم
هستي اش درمن ريشه داشت
همه من بود
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۳ بعد از ظهر
طی شد زمان پیری و دل داغدار ماند
صیقل شکست و آینهام در غبار ماند
چون ریشهی درخت که ماند به جای خویش
شد زندگی و طول امل برقرار ماند
خواهد گرفت دامن گل را به خون ما
این آشیانهای که ز ما یادگار ماند
ناخن نزد کسی به دل سر به مهر ما
این غنچه ناشکفته برین شاخسار ماند
دست من از رعونت آزادگی چو سرو
با صد هزار عقدهی مشکل ز کار ماند
نتوان ز من به عشرت روی زمین گرفت
گردی که بر جبین من از کوی یار ماند
صائب ز اهل درد هم آواز من بس است
کوه غمی که بر دلم از روزگار ماند

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۴ بعد از ظهر
پنجره اي در مرز شب و روز باز شد
رغ افسانه از آن بيرون پريد
ميان بيداري و خواب
پرتاب شده بود
بيراهه فضا راپيمود
چرخي زد
و كنار مردابي به زمين نشست
تپشهايش با مرداب آميخت
مرداب كم كم زيبا شد
گياهي در آن روييد
گياهي تاريك و زيبا
مرغ افسانه سينه خود را شكافت
تهي درونش شبيه گياهي بود
شكاف سينه اش را با پر ها پوشاند
وجودش تلخ شد
خلوت شفافش كدر شده بود
چرا آمد ؟
از روي زمين پر كشيد
بيراهه اي را پيمود
و از پنجره اي به درون رفت
مرد آنجا بود
انتظاري در رگ هايش صدا مي كرد
مرغ افسانه از پنجره فرود آمد
سينه او را شكافت
و به درون رفت
او از شكاف سينه اش نگريست
درونش تاريك و زيبا شده بود
به روح خطا شباهت داشت
شكاف سينه اش را با پيراهن خود پوشاند
در فضا به پرواز درآمد
و اتاق را در روشني اضطراب تنها گذاشت
مرغ افسانه بر بام گمشده اي نشسته بود
وزشي بر تار و پودش گذشت
گياهي در خلوت درونش روييد
از شكاف سينه اش سر بيرون كشيد
و برگهايش را در ته آسمان گم كرد
زندگي اش در رگهاي گياه بالا مي رفت
اوجي صدايش مي زد
گياه از شكاف سينه اش به درون رفت
و مرغ افسانه شكاف را با پرها پوشاند
بالهايش را گشود
و خود را به بيراهه فضا سپرد
گنبدي زير نگاهش جان گرفت
چرخي زد
و از در معبد به درون رفت
فضا با روشني بيرنگي پر بود
برابر محراب
وهمي نوسان يافت
از همه لحظه هاي زندگي اش محرابي گذشته بود
و همه رويا هايش در محرابي خاموش شده بود
خودش رادر مرز يك رويا ديد
به خاك افتاد
لحظه اي در فراموشي ريخت
سر بر داشت
محراب زيبا شده بود
پرتويي در مرمر محراب ديد
تاريك و زيبا
ناشناسي خود را آشفته ديد
چرا آمد ؟
بالهايش را گشود
و محراب را در خاموشي معبد رها كرد
زن در جاده اي مي رفت
پيامي در سر راهش بود
مرغي بر فراز سرش فرود آمد
زن ميان دو رويا عريان شد
مرغ افسانه سينه او را شكافت
و به درون رفت
زن در فضا به پرواز درآمد
مرد دراتاقش بود
انتظاري دررگهايش صدا مي كرد
و چشمانش از دهليز يك رويا بيرون مي خزيد
زني از پنجره فرود آمد
تاريك و زيبا
به روح خطا شباهت داشت
مرد به چشمانش نگريست
همه خوابهايش در ته آنها جا مانده بود
مرغ افسانه از شكاف سينه زن بيرون پريد
و نگاهش به سايه آنها افتاد
گفتي سايه پرده توري بود
كه روي وجودش افتاده بود
چرا آمد ؟
بالهايش را گشود
و اتاق را در بهت يك رويا گم كرد
مردتنها بود
تصويري به ديوار اتاقش مي كشيد
وجودش ميان آغاز و انجامي در نوسان بود
وزشي ناپيدا مي گذشت
تصوير كم كم زيبا مي شد
و بر نوسان دردناكي پايان مي داد
مرغ افسانه آمده بود
اتاق را خالي ديد
و خودش را در جاي ديگر يافت
آيا تصوير
دامي نبود
كه همه زندگي مرغ افسانه در آن افتاده بود ؟
چرا آمد ؟
بالهايش را گشود
و اتاق را در خنده تصوير از ياد برد
مرد در بستر خود خوابيده بود
وجودش به مردابي شباهت داشت
درختي در چشمانش روييده بود
و شاخ و برگش فضا را پر مي كرد
رگهاي درخت
از زندگي گمشده اي پر بود
بر شاخ درخت
مرغ افسانه نشسته بود
از شكاف سينه اش به درون نگريست
تهي درونش شبيه درختي بود
شكاف سينه اش را با پر ها پوشاند
بالهايش را گشود
و شاخه را در ناشناسي فضا تنها گذاشت
درختي ميان دو لحظه مي پژمرد
تاقي به آستانه خود مي رسيد
مرغي بيراهه فضا را مي پيمود
و پنجره اي در مرز شب و روز گم شده بود

REAL LOVE
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۴ بعد از ظهر
دل را نگاه گرم تو
دل را نگاه گرم تو دیوانه میکند
آیینه را رخ تو پریخانه میکند
دل میخورد غم من و من میخورم غمش
دیوانه غمگساری دیوانه میکند
آزادگان به مشورت دل کنند کار
این عقده کار سبحهی صددانه میکند
ای زلف یار، سخت پریشان و درهمی
دست بریدهی که ترا شانه میکند؟
غافل ز بیقراری عشاق نیست حسن
فانوس پردهداری پروانه میکند
یاران تلاش تازگی لفظ میکنند
صائب تلاش معنی بیگانه میکند

SaRa
۴ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۵۵ بعد از ظهر
گوش كن دورترين مرغ جهان مي خواند
شب سليس است و يكدست و باز
شمعداني ها
و صدا دار ترين شاخه فصل ماه را مي شنوند
پلكان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسيم
گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدمهاي تو را
چشم تو زينت تاريكي نيست
پلكها را بتكان كفش به پا كن وبيا
و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام تو را مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند
پارسايي است در آن جا كه تو را خواهد گفت :ـ
بهترين چيز رسيدنم به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۰ قبل از ظهر
میکند یادش دل بیتاب و از خود میرود
میبرد نام شراب ناب و از خود میرود
هر که چون شبنم درین گلزار چشمی باز کرد
میشود از آتش گل آب و از خود میرود
از محیط آفرینش هر که سر زد چون حباب
میزند یک دور چون گرداب و از خود میرود
پای در گل ماندگان را قوت رفتار نیست
یاد دریا میکند سیلاب و از خود میرود
زاهد خشک از هوای جلوهی مستانهاش
میکشد خمیازه چون محراب و از خود میرود
وصل نتواند عنان رفتن دل را گرفت
موج میغلتد به روی آب و از خود میرود
نیست این پروانه را سامان شمع افروختن
میکند نظارهی مهتاب و از خود میرود
دست و پایی میزند هر کس درین دریا چو موج
بر امید گوهر نایاب و از خود میرود
بیشرابی نیست صائب را حجاب از بیخودی
جای صهبا میکشد خوناب و از خود میرود

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۲ قبل از ظهر
دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه اي نيست دراين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هر چه تلاش
او به من مي خندد
نقشهايي كه كشيدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي كه فكندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست دراين خاموشي
دست ها پاها در قير شب است

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۷ قبل از ظهر
شهری عشقم،
شهری عشقم، چو مجنون در بیابان نیستم
اخگر دلزندهام، محتاج دامان نیستم
شبنم خود را به همت میبرم بر آسمان
در کمین جذبهی خورشید تابان نیستم
دور کردن منزل نزدیک را از عقل نیست
چون سکندر درتلاش آب حیوان نیستم
بوی یوسف میکشم از چشم چون دستار خویش
چشم بر راه صبا چون پیر کنعان نیستم
گر چه خار رهگذارم، همتم کوتاه نیست
هر زمان با دامنی دست و گریبان نیستم
کردهام با خاکساری جمع اوج اعتبار
خار دیوارم، وبال هیچ دامان نیستم
نیست چون بوی گل از من تنگ جا بر هیچ کس
در گلستانم، ولیکن در گلستان نیستم
نان من پخته است چون خورشید، هر جا میروم
در تنور آتشین ز اندیشهی نان نیستم
گوش تا گوش زمین از گفتگوی من پرست
در سخن صائب چو طوطی تنگ میدان نیستم

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۰۷ قبل از ظهر
دود مي خيزد ز خلوتگاه من
كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
كي به پايان مي رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر
خويش را از ساحل افكندم در آب
ليك از ژرفاي درياي بي خبر
بر تن ديوارها طرح شكست
كس دگر رنگي در اين سامان نديد
چشم مي دوزد خيال روز و شب
از درون دل به تصوير اميد
تا بدين منزل پا نهادم پاي را
از دراي كاروان بگسسته ام
گر چه مي سوزم از اين آتش به جان
ليك بر اين سوختن دل بسته ام
تيرگي پا مي كشد از بام ها
صبح مي خندد به راه شهرمن
دود مي خيزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۰ قبل از ظهر
به دامن میدود اشکم، گریبان میدرد هوشم
نمیدانم چه میگوید نسیم صبح در گوشم
به اندک روزگاری بادبان کشتی می شد
ز لطف ساقیان، سجادهی تزویر بر دوشم
ازان روزی که بر بالای او آغوش وا کردم
دگر نامد به هم چون قبله از خمیازه آغوشم
به کار دیگران کن ساقی این جام صبوحی را
که تا فردای محشر من خراب صحبت دوشم
ز چشمش مستی دنبالهداری قسمت من شد
که شد نومید صبح محشر از بیداری هوشم
من آن حسن غریبم کاروان آفرینش را
که جای سیلی اخوان بود نیل بناگوشم
کنار مادر ایام را آن طفل بدخویم
که نتواند به کام هر دو عالم کرد خاموشم
ز خواری آن یتیمم دامن صحرای امکان را
که گر خاکم سبو گردد، نمیگیرند بر دوشم
فلک بیهوده صائب سعی در اخفای من دارد
نه آن شمعم که بتوان داشت پنهان زیر سرپوشم

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۱ قبل از ظهر
در دور دست
قويي پريده بي گاه از خواب
شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد
لبهاي جويبار
لبريز موج زمزمه در بستر سپيد
در هم دويده سايه و روشن
لغزان ميان خرمن دوده
شبتاب مي فروزد در آذر سپيد
همپاي رقص نازك ني زار
مرداب مي گشايد چشم تر سپيد
خطي ز نور روي سياهي است
گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد
ديوار سايه ها شده ويران
دست نگاه درافق دور
كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۵ قبل از ظهر
بیخود ز نوای دل دیوانهی خویشم
ساقی و می و مطرب و میخانهی خویشم
زان روز که گردیدهام از خانه بدوشان
هر جا که روم معتکف خانهی خویشم
بیداغ تو عضوی به تنم نیست چو طاوس
از بال و پر خویش، پریخانهی خویشم
یک ذره دلم سختم از اسلام نشد نرم
در کعبه همان ساکن بتخانهی خویشم
دیوار من از خضر کند وحشت سیلاب
ویران شدهی همت مردانهی خویشم
آن زاهد خشکم که در ایام بهاران
در زیر گل از سبحهی صد دانهی خویشم
صائب شدهام بس که گرانبار علایق
بیرون نبرد بیخودی از خانهی خویشم

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۷ قبل از ظهر
دير زماني است روي شاخه اين بيد
مرغي بنشسته كو به رنگ معماست
نيست هم آهنگ او صدايي ‚ رنگي
چون من دراين ديار ‚ تنها ‚ تنهاست
گرچه درونش هميشه پر ز هياهوست
مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش
روزي اگر بشكند سكوت پر از حرف
بام و دراين سراي ميرود از هوش
راه فروبسته گرچه مرغ به آوا
قالب خاموش او صدايي گوياست
مي گذرد لحظه ها به چشمش بيدار
پيكر او ليك سايه روشن روياست
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگي دور مانده : موج سرابي
سايه اش افسرده بر درازي ديوار
پرده ديوار و سايه : پرده خوابي
خيره نگاهش به طرح هاي خيالي
آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نيست
دارد خاموشي اش چو با من پيوند
چشم نهانش به راه صحبت كس نيست
ره به درون مي برد حكايت اين مرغ
آنچه نيايد به دل ‚ خيال فريب است
دارد با شهرهاي گمشده پيوند
مرغ معما دراين ديار غريب است

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۹ قبل از ظهر
سیه مست جنونم، وادی و منزل نمیدانم
کنار دشت را از دامن محمل نمیدانم
شکار لاغرم، مشاطگی از من نمیآید
نگارین کردن سرپنجهی قاتل نمیدانم
سپندی را به تعلیم دل من نامزد گردان
که آداب نشست و خاست در محفل نمیدانم!
بغیر از عقدهی دل کز گشادش عاجزم عاجز
دگر هر عقده کید پیش من، مشکل نمیدانم
من آن سیل سبکسیرم که از هر جا که برخیزم
بغیر از بحر بیپایان دگر منزل نمیدانم
اگر سحر این بود صائب که از کلک تو میریزد
تکلف بر طرف، من سحر را باطل نمیدانم!

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۱۹ قبل از ظهر
روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحي از ويرانه هاي دور
گر به گوش آيد صدايي خشك
استخوان مرده مي لغزد درون گور
ديرگاهي ماند اجاقم سرد
و چراغم بي نصيب از نور
خواب درمان را به راهي برد
بي صدا آمد كسي از در
در سياهي آتشي افروخت
بي خبر اما
كه نگاهي درتماشا سوخت
گرچه مي دانم كه چشمي راه دارد به افسون شب
ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش
آتشي روشن درون شب

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۶ قبل از ظهر
ما هوش خود با بادهی گلرنگ دادهایم
گردن چو شیشه بر خط ساغر نهادهایم
بر روی دست باد مرادست سیر ما
چون موج تا عنان به کف بحر دادهایم
یک عمر همچو غنچه درین بوستانسرا
خون خوردهایم تا گره دل گشادهایم
از زندگی است یک دو نفس در بساط ما
چون صبح ما ز روز ازل پیر زادهایم
بر هیچ خاطری ننشسته است گرد ما
افتاده نیست خاک، اگر ما فتادهایم
چون طفل نیسوار به میدان اختیار
در چشم خود سوار، ولیکن پیادهایم
گوهر نمیفتد ز بهار از فتادگی
سهل است اگر به خاک دو روزی فتادهایم
صائب بود ازان لب میگون خمار ما
بیدرد را خیال که مخمور بادهایم

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۷ قبل از ظهر
آفتاب است و بيابان چه فراغ
نيست در آن نه گياه و نه درخت
غير آواي غرابان ديگر
بسته هر بانگي از اين وادي درخت
در پس پرنده اي از گرد و غبار
نقطه اي لرزد از دور سياه
چشم اگر پيش رود مي بيند
آدمي هست كه مي پويد راه
تنش از خستگي افتاده ز كار
بر سر و رويش بنشسته غبار
شده از تشنگي اش خشك گلو
پاي عريانش مجروح ز خار
هر قدم پيش رود پاي افق
چشم او بيند دريايي آب
اندكي راه چو مي پيمايد
مي كند فكر كه مي بيند خواب

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۸ قبل از ظهر
ما نقش دلپذیر ورقهای سادهایم
چون داغ لاله از جگر درد زادهایم
با سینهی گشاده در آماجگاه خاک
بیاضطراب همچو هدف ایستادهایم
بر دوستان رفته چه افسوس میخوریم؟
با خود اگر قرار اقامت ندادهایم
پوشیده نیست خردهی راز فلک ز ما
چون صبح ما دوبار درین نشاه زادهایم
چون غنچه در ریاض جهان، برگ عیش ما
اوراق هستیی است که بر باد دادهایم
ای زلف یار، اینهمه گردنکشی چرا؟
آخر تو هم فتاده و ما هم فتادهایم
صائب زبان شکوه نداریم همچو خار
چون غنچه دست بر دل پر خون نهادهایم

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۲۹ قبل از ظهر
ريخته سرخ غروب
جا به جا بر سر سنگ
كوه خاموش است
مي خروشد رود
مانده در دامن دشت
خرمني رنگ كبود
سايه آميخته با سايه
سنگ با سنگ گرفته پيوند
روز فرسوده به ره مي گذرد
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پي يك لبخند
جغد بر كنگره ها مي خواند
لاشخورها سنگين
از هوا تك تك آيند فرود
لاشه اي مانده به دشت
كنده منقار ز جا چشمانش
زير پيشاني او
مانده دو گود كبود
تيرگي مي آيد
دشت مي گيرد آرام
قصه رنگي روز
مي رود رو به تمام
شاخه ها پژمرده است
سنگها افسرده است
رود مي نالد
جغد مي خواند
غم بياميخته با رنگ غروب
مي ترواد ز لبم قصه سرد
دلم افسرده در اين تنگ غروب

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۱ قبل از ظهر
ما نقل باده را ز لب جام کردهایم
عادت به تلخکامی از ایام کردهایم
دانستهایم بوسه زیاد از دهان ماست
صلح از دهان یار به پیغام کردهایم
از ما متاب روی، که از آه نیم شب
بسیار صبح آینه را شام کردهایم
سازند ازان سیاه رخ ما، که چون عقیق
هموار خویش را ز پی نام کردهایم
ما همچو آدم از طمع خام دست خویش
در خلد نان پخته خود خام کردهایم
چشم گرسنه، حلقهی دام است صید را
ما خویش را خلاص ازین دام کردهایم
صائب به تنگ عیشی ما نیست میکشی
چون لاله اختصار به یک جام کردهایم

SaRa
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۲ قبل از ظهر
شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
مي كنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريك است
خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است

REAL LOVE
۵ آبان ۱۳۸۹, ۱۲:۳۴ قبل از ظهر
ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم
موج ریگ خشک را آب روان پنداشتیم
شهپر پرواز ما خواهد کف افسوس شد
کز غلط بینی قفس را آشیان پنداشتیم
تا ورق برگشت، محضرها به خون ما نوشت
چون قلم آن را که با خود یکزبان پنداشتیم
بس که چون منصور بر ما زندگانی تلخ شد
دار خون آشام را دارالامان پنداشتیم
بیقراری بس که ما را گرم رفتن کرده بود
کعبهی مقصود را سنگ نشان پنداشتیم
نشاهی سودای ما از بس بلند افتاده بود
هر که سنگی زد به ما، رطل گران پنداشتیم
خون ما را ریخت گردون در لباس دوستی
از سلیمی گرگ را صائب شبان پنداشتیم