PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دفتر شعر !


صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 [23] 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158 159 160 161 162 163 164 165 166 167 168 169 170 171 172 173 174 175 176 177 178 179 180 181 182 183 184 185 186 187 188 189 190 191 192 193 194 195 196 197 198 199 200 201

* ترنم بهار *
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۱۰:۲۹ بعد از ظهر
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید

یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !

با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
فریدون مشیری

سمن ناز
۲۲ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۵۱ بعد از ظهر
فریدون مشیری (http://sheer-moaser.blogfa.com/post-14.aspx)

http://www.ccir.ru/news/image/moshiri2.jpg
من ٬ در آن لحظه ٬ که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطانی خواهش را
در آتش سبز!
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می بینم
بیش از این ٬ سوی نگاهت ٬ نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را
یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو ٬ تا عمق وجودم جاری ست.

aura
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۴۳ قبل از ظهر
به خود یاد دادم که عاقل باشم و ساده زندگی کنم
به آسمان بنگرم و خدا را شکر گویم
دم غروب انقدر راه بروم
که خسته شوم و جان نداشته باشم به دلواپسی ها گوش دهم.
وقتی برگهای گیاه روییده در مسیل رود خش خش می کنند
و میوه های زرد و سرخ سماق کوهی بر زمین می افتند
در باب ویرانی زندگی، زوال و زیبایی
شعرهای شاد بگویم.
آن وقت به خانه که باز گردم
گربه ای پشمالو کف دستم را لیس می زند و خرخر می کند
از برجک کارخانه چوب بری در کناره دریاچه
روشنایی اتش پیداست
تنها فریاد لک لک نشسته روی بام
گاهی صدای سکوت را می شکند.
اگر تو بیایی و به در بزنی
بعید نیست که نشنوم

آنا آخماتووا

مینا
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۱۱ قبل از ظهر
در رودهای جدایی
ایمان سبز ماست که جاری است
او می رود در دل مرداب های شهر
در راه آفتاب
خم می کند بلندی هر سرو سرفراز

از خون من بیا بپوش ردایی
من غرق می شوم
در برودت دعوت
ای سرزمین من
ای خوب جاودانه ی برهنه
قلبت کجای زمین است
که بادهای همهمه را
اینک صدا زنم
در حجره های سکت تپیدن آن ؟

در من همیشه تو بیداری
ای که نشسته ای به تکاپوی خفتن من
در من
همیشه تو می خوانی هر ناسروده را
ای چشم های گیاهان مانده
در تن خک
کجای ریزش باران شرق را
خواهید دید ؟
اینک
میان قطره های خون شهیدم
فوج پرندگان سپید
با خویش می برند
غمنامه ی شگفت اسارت را
تا برج خون ملتهب بابک خرم
آن برج بی دفاع

این سرزمین من است که می گرید
این سرزمین من است
که عریان است
باران دگر نیامده چندی است
آن گریه های ابر کجا رفته است ؟
عریانی کشت زار را
با خون خویش بپوشان

این کاج های بلندست
که در میانه ی جنگل
عاشقانه می خواند
ترانه ی سیال سبز پیوستن
برای مردم شهر
نه چشم های تو ای خوبتر ز جنگل کاج
اینک برهنه ی تبرست
با سبزی درخت هیاهوست

ای سوگوار سبز بهار
این جامه ی سیاه معلق را
چگونه پیوندی است
با سرزمین من ؟
آنکس که سوگوار کرد خک مرا
ایا شکست
در رفت و آمد حمل این همه تاراج ؟

این سرزمین من چه بی دریغ بود
که سایه ی مطبوع خویش را
بر شانه های ذوالکتاف پهن کرد
و باغ ها میان عطش سوخت
و از شانه ها طناب گذر مرد
این سرزمین من چه بی دریغ بود

ثقل زمین کجاست ؟
من در کجای جهان ایستاده ام ؟
با باری ز فریادهای خفته و خونین
ای سرزمین من
من در کجای جهان ایستاده ام ... ؟

دارابي
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۷:۳۰ قبل از ظهر
از بنده ي بي مايه:نور خورشيد سحرگاهي تويي.....ماه اين شبهاي مهتابي تويي//دست سرد و جسم بيمار مرا....مايه ي ارامش و شادي تويي//

Azarnush
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۳۳ قبل از ظهر
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من

دل من داند و من دانم و دل داند و من

خاک من گل شود و گل شکفد از گل من

تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من

Azarnush
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۴۷ قبل از ظهر
http://s1.picofile.com/file/6957467802/zfi2kewpnag5de1sq8rr_1_.jpg



هیچ کس نفهمید ...

شاید شیطان عاشق حوا شده بود ...

که به آدم سجده نکرد ...

Azarnush
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۵۲ قبل از ظهر
هر که آید گوید :

گریه کن ... تسکین است

گریه آرام دل غمگین است

چند سالیست که من می گریم

در پی تسکینم

ولی ای کاش کسی می دانست

چند دریا بین ما فاصله است

من و آرام دل غمگینم

GISOOM
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۱۵ بعد از ظهر
"او را رها کنید"
ای عاشقان عهد کهن
نفرینتان به جان من
او را رها کنید
نفرین اگر به دامن او گیرد
ترسم خدا نکرده بمیرد
از ما دو تن به یک نفر اکتفا کنید
او را رها کنید
حمید مصدق

asal
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۲۴ بعد از ظهر
به ابتدام رسيدی . . . تو را خدا بنويس !
مرا شبيه غم خود در ابتدا بنويس
مرا که ابرِ کويرم ، سياه و بی باران
ببار ، آه ، بباران ، به ابرها بنويس
مرا که ساخته ی جبر روزگار توام
مرا که جبری جبرم - مرا - مرا بنويس
شروع کن به همان شيوه ای که مرسوم است
برای حذف من از متن ماجرا بنويس
گره بزن به کلافی که بافتی از من
وَ تار و پود مرا هم جدا جدا بنويس
تو نفی مطلق ترديدهای روحِ منی
به نفی خويش رسيدم ، تو هم بيا بنويس
غزل بخوان ، بنوش ، مست کن شرابت را
بدون فلسفه شو ، از خودِ خدا بنويس
حکيم باش ، حکيمی که عاشقم بکنی
طبيب باش وَ بر مرگ من دوا بنويس !
مرا که جن زده ی رو به مُوت می دانند
برای ماندن ، درويش من ! دعا بنويس
تويی که شعر منی ، شاعر منی ، پس از اين . . .
به جای شعر ، خودم را در انتها بنويس . . .

*farzaneh*
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۶:۰۸ بعد از ظهر
با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب در کنج تنهایی
بی گمان روزی ز ر اهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد برز سنگئفرش کوچه های شهر
ضربه ی سم سترو باد پیمایش
می درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش
تار و پود جامه اش لز زر
سینه اش پنهان بهع زیر رشته هایی از در و گوهر
می کشاند هر زمان همراه خود سویی
باد پر های کلاهش را
یا بر ان پیشانی روشن حلقهی موی سیاهش را
مردمان در گوش هم اهسته می گویند
اه او با این غرور و شوکت و نیرو
در جهان یکتاست
بی گمان شهزاده ای والاست
دختران سر می کشند از پشت روزن ها
گونه هاشان اتشین اغز ش رم این دیدار
سینه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق یک پندار
شاید او خواهان من باشد
لیکن گویی دیده ی شهزغاده ی زیبا
دیده ی مشتاق انان را نمی بیند
او از این گلزار عطراکین
برگ سبزی هم نمی چیند
مقصود او خانه دلدار زیبایش
مرد مان از یکدیگر اهسته می پرسند
کیسعت این د ختر خوشبخت
ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی در گویی ز شاد ی می گشایم پر
اغوست اری اوست
اه ای شهرزاده ای مهبوب رویایی
نیمه شب ها خواب می دیدم که می ایی
زیر لب چون کودکی اهسته می خند د
با نگاهی گرم و شوق الود
بزر نگاهم راه می بند د
ایب دو چ
شمانت رهی روشن به شهر زیبایی
این نگاهت در باده ای جام مینایی
اه بشتاب ای لبت همرنگ لاله ی خوشرنگ صحرایی
ره بسی دور است
لیکن در پایان این ره قصری پر نور است
می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
می خزم در سایه ی ان سینه و اغوضش
می شوم مدهوش
باز هم ارام و بی تشویش
می خورد بر سنگ فرش کوچه های شهر
ضربه ی سم سترو باد پیمایش
می درخشد در شعله ی خورشید
بر فراز تاج زیبایش
می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت
مردمان با د یده ی حیران
زیر لب اهسته می گویند
*دختر خوشبخت * :-2-41-::-2-40-:

SAHARNAZ 64
۲۳ تير ۱۳۹۰, ۰۷:۲۷ بعد از ظهر
دستش از گل چشمش از خورشید سنگین خواهد آمد
بسته بار گیسوان از نافه ی چین خواهد آمد
از تبار لولیان دلستان بیستونی
شنگ و شیطان با همان رفتار شیرین خواهد آمد
با شگرد سامری را ساحری آموز نارش
تا دوباره از که بستاند دل و دین خواهد آمد
با همان آنی که پنداری خود از روز نخستین
شعر گفتن را به حافظ داده تعلیم خواهد آمد
بی گمان از آینه جشن سرور آمیز حسنش
راه دوری تا من این تصویر غمگین خواهد آمد
عشق گاهی زندگی ساز است و گاهی زندگی سوز
تا پریزاد من از بهر کدامین خواهد آمد
ای دل من سر مزن بر سینه اینسان ناشکیبا
اندکی دیوانه جان ارام بنشین خواهد آمد
خواهد آمد خواهد آمد آری اما گر نیامد
باز سقف آسمان اینبار پایین خواهدآمد

viyan
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۴۳ قبل از ظهر
تنهاتر از همیشه، قلبی گوشه ی سینه ام نشسته!

آهسته تر از همیشه، در هر تپش نامی تکرار می شود با عشق!

آری! هنوز به یاد تو هستم؛

به یاد آن عشق!

اما تو نیستی...

مدتهاست که رفته ای!

... و عشقی که همیشه دم از آن می زدی را، شاید جا گذاشته ای روی

طاقچه ی خاطره ها!

من بی ادعا بودم در عاشقی، اما هنوز در کوچه پس کوچه های این عشق سرگردانم...

اما تو...

مدعیِ عاشقی... تو کجایی؟!

H..GH
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۵۰ قبل از ظهر
مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد و در

طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد

دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست

داشتم کسی را در آغوش بگیرم چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند

همیشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا

بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد . مرا در آفتاب

بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد.

H..GH
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۵۲ قبل از ظهر
نگاه کن

که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستی ام خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من پر از شهاب می شود

viyan
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۵۳ قبل از ظهر
باران که می بارد،انگار تازه می شوم.

مثل تولد دوباره ی شبنم در بی کرانه ی رویاهایم.

مثل سپیدی صبح به وقت طلوع عشق.

مثل عبور از رنگین کمان آرزوها برای رسیدن به تو!

قطره های زلال باران که به پنجره می کوبد،

روحم را به بلندای آسمان می برد،

همان جا که ابرهای سیاه به خاطر دل شکسته ی تو می گریند.

تو همزاد بارانی و من عاشق باران

و

باز باران می بارد و باز دلتنگی،

دل تنگی من آغاز می شود....

viyan
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۰۰ قبل از ظهر
از زندگي از اين همه تكرار خسته ام
از هاي و هوي كوچه و بازار خسته ام
دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر كه و هر كار خسته ام
دل خسته سوي خانه تن خسته مي كشم
آوخ ... كزين حصار دل آزار خسته ام
بيزارم از خموشي تقويم روي ميز
وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام
از او كه گفت يار تو هستم ولي نبود
از خود كه بي شكيبم و بي يار خسته ام
تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد
از حال من مپرس كه بسيار خسته ام

Azarnush
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۵۵ قبل از ظهر
آن کس که از من وقت را پرسید

یک لحظه شاید اشک من را دید

از کوچه های غربت شعرم

صدها غزل از واژه هایم چید

با من نگفت از عشق از ماندن

اما سخنها گفت از تردید

هر لحظه در غربت مرا گریاند

هر لحظه در عزلت به من خندید

دستش چنان دست مرا پس زد

چشمان من از عشق او بارید

افسوس او در فصل فصل عشق

معنای بودن را نمی فهمید




http://s1.picofile.com/file/6847964784/33473452690800159957_1_.jpg

Azarnush
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۰۰ قبل از ظهر
به دنبال کسی هستم که با درد آشنا باشد

دلش غمگین

خودش ساده

کمی از جنس ما باشد

به دنبال کسی هستم که گر گویم غم خود را

که با سوز و غم و دردم ...به هر جا هم نوا باشد

به دنبال کسی هستم که عشق واقعی باشد

نه دنیا و نه زر خواهد ... نه طالب بر هوی باشد

حاجی بلا
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۴۴ بعد از ظهر
پرندگان پشت بام را دوست دارم
دانه هایی را که هر روز برایشان می ریزم
در میان آنها
یک پرنده ی بی معرفت هست
که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت
و بر نمی گردد.
من او را بیشتر دوست دارم...

* ترنم بهار *
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۴۷ بعد از ظهر
ماه


رنگ تفسير مس بود.
مثل اندوه تفهيم بالا مي آمد.
سرو
شيهه بارز خاك بود.
كاج نزديك
مثل انبوه فهم
صفحه ساده فصل را سايه ميزد.
كوفي خشك تيغال ها خوانده مي شد.
از زمين هاي تاريك
بوي تشكيل ادراك مي آمد.
دوست
توري هوش را روي اشيا
لمس مي كرد.
جمله جاري جوي را مي شنيد،
با خود انگار مي گفت:
هيچ حرفي به اين روشني نيست.
من كنار زهاب
فكر مي كردم:
امشب
راه معراج اشيا چه صاف است !

حاجی بلا
۲۴ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۵۰ بعد از ظهر
پرواز هم دیگر رویای این پرنده نبود
دانه دانه پرهایش را چید
تا بر این بالش خواب دیگری ببیند !

roya jo0on
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۱۶ قبل از ظهر
دیکتاتورها


در همسایگی ِ همه ی سایه ها
از اتاق ِ من و تو آفتاب می بلعند
برای رؤیا گور میکنند
و پُر میکنند از شن
نامی را که بوی نان تازه میدهد
و از غم
قامتی میسازند
برای کوتوله های فهم.

با دستهای من و تو
حرکتِ هوا را
یک ساعت به تأخیر می اندازند
زمین را
یک ثانیه پشت تاریکی هُل میدهند
و در واژهای که از درخت بالا برود
یا سراغ تابستان را از پستان بگیرد
قیچی میکارند.

به سوی اسبهایی که خیال می کنند بال دارند
شلیک میکنند
بر برهنگی ِ تنی که تن ِ برهنه را میجوید
تاریکی میپاشند
و از همهی صداها
تنها صدای خنده به کابوسشان راه مییابد

roya jo0on
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۲۲ قبل از ظهر
پنجره



آنکه رفته، هست
در عکسی که نیست.
از دورها آمده بود
گم در پنجرهای
از زیبایی ِ هیچ.

دیگر نیازی به رؤیا نبود
در سمتِ مهآلودِ بودن ساکن بود،
آنجا که حسرت
شادی ِ ابهام را دارد
و عکسِ مهتاب
از خوابِ زمین میگذرد.

از دورها آمده بود
بیآنکه وقت کند
پایان ِ خود را ببیند
با پنجرهای
که شکل ِ فکرهایش را در آن تماشا میکرد.

Behnoush
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۲۷ قبل از ظهر
حالا ديگر دير است
من نام کوچه های بسياری را از ياد برده ام
نشانی خانه های بسياری را از ياد برده ام
و اسامی آسان نزديکترين کسان دريا را ...!
راستی آيا به همين دليل ساده نيست
که ديگر هيچ نامه ای به مقصد نمی رسد؟! :-2-36-:

roya jo0on
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۳۲ قبل از ظهر
همیشه دل خوش به آخرش بوده ام ..
که می آیی !
و عاقبت ..
مرا برای خودت می خری !!

metropolis
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۳۹ قبل از ظهر
"دریچه ها"
ما چون دو دریچه ،روبروی هم،
اگاه زهر بگومگوی هم.
هر روز سلام وپرسش وخنده،
هر روز قرار روز اینده.
عمر اینه ی بهشت ،اما....آه
بیش از شب وروز تیر ودی کوتاه،
اکنون دل من شکسته وخسته ست.
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست.
نه مهر فسون،نه ماه جادو کرد،
نفرین به سفر ،که هرچه کرد او کرد.

roya jo0on
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۵۱ قبل از ظهر
دنیا مال من است
کوچه هایش گرچه بن بست٬اما
زندگی از آن من است...!
می چکد از چشمانم اشک
گونه هایم بوی نم می گیرد
در دلم چشمه ایست هرچند خشک
بر لبم لبخندیست٬هرچند تلخ!
آرزو از یادم ره سفر بسته
می شود بین دستانم خرد
می گردد زیر پاهایم له
آخر غرورم از چه..؟!!
لقمه ای نان٬جرعه ای آب
شاید همین سهم من است
جاریست بر زبانم شکر خدا
زندگی از آن من است...!
روزگار بسته بر من شمشیر ز رو
فلک می نوشاند به من عسل آغشته به زهر
تقدیر بریده چادری ز بخت سیاه
زمین می فروشد بر من فخر!
هیچ مهم نیست مرا
زمین را گویید بلرزد تا توانش باقیست
آسمان را پیغام دهید هرچه خواهد سنگ بلا بفرستد
خدا یار من است...!!
زیستن سهم من از زندگی است
دنیا مال من است...!!

Behnoush
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۱۲ قبل از ظهر
خودم را
در گور می خوابانم
و فکر می کنم
باید سنگ قبری سفارش دهم
تا رهگذران را
حتی لحظه ای
بایستاند
تا بدانند
زیر این سنگ
زنی خفته است
که هنوز به رویاهایش فکر می کند ...

Behnoush
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۱۴ قبل از ظهر
از تو که پنهان نیست
از خدا چه پنهان
گاهی دلم می خواهد
بی دلیل گریه کنم
بدون اینکه در ناخودآگاهم دنبال چیزی بگردم

گاهی دلم می خواهد
تصمیم بگیرم
دیگر به مادرم تلفن نکنم
و حال هیچ کسی را نپرسم

گاهی دلم می خواهد
پس انداز کوچکم را
بارها و بارها بشمرم
و باخود فکر کنم
چند مقاله باید بنویسم یا چند ترانه بگویم
تا بتوانم پس انداز بزرگم را
بارها و بارها بشمرم

گاهی دلم می خواهد
کیف پولم را به هر قیمتی خالی کنم
حتی اگر چند سنجاق یک شکل بخرم
یا لباسی که می دانم هرگز آن را نخواهم پوشید

گاهی دلم می خواهد
بچه ای به دنیا بیاورم
تا نامی بر او بگذارم
که هیچ مادری روی فرزندش نگذاشته است

گاهی دلم می خواهد
از صبح تا شب
روبروی تلویزیون بخوابم
و سریالهایی را ببینم که از دیدنشان شرم داشته ام

گاهی دلم می خواهد
جوری مریض شوم
که پیش وجدانم
بهانه ای برای چند روز تخت خوابیدن داشته باشم

گاهی دلم می خواهد
شعری که مغزم را می خورد
نیمه کاره رها کنم
شعری که ...

* ترنم بهار *
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۵۳ بعد از ظهر
دریا می خروشد افتاب میدرخشد تو میخندی دندانهایت میدرخشند همچون دانه های مروارید . . .

تو از من دوری

من از تو دورتر

بین ما هزار دریا فاصله است

هردو در ساحلیم هردو هم را میبینیم و هردو یکدیگر را دست نیافتنی میدانیم

مانند دو خط موازی . . . .

تا ابد می دویم این سرنوشت ماست

هرگز به هم نمیرسیم

میدانیم

نمیتوانم باور کنم

از سد خودم میگذرم

از سد منیتم

از سد نفسم

میشکنم : با انعطاف با انحنا

متقاطع میشویم

و دیگر هیچ استاد هندسه ای نمیتواند فریاد زند :

دو خط موازی هیچ گاه به هم نمیرسند

GISOOM
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۴۲ بعد از ظهر
قصه عشقت را...
به بیگانگان نگو
چرا که این کلاغ های غریب
بر کلاه حصیری مترسک نیز
آشیانه می سازند!!
میلاد تهرانی

GISOOM
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۴۴ بعد از ظهر
"حیوونی تازگی آدم شده بود"
دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنه ی کفش فرار ور کشید
آستین همت و بالا زد و رفت
یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامه فرداها رو تا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش می خواس ولی
آخرش تو غبارا زد و رفت
دنبال کلید خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
محمد علی بهمنی

GISOOM
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۴۶ بعد از ظهر
"بازجویی"
می دانستم در شصت و سه سالگی هم
عاشقانه هایم بیست ساله ها را حسود می کند
بازجویم پرسید:
سیاسی هستی؟
عاشقانه ای برایش خواندم
گفت:بنویس و امضایش کن
نوشتم و امضایش نکردم
گفت:اگر امضا می کردی آزادت می کردم
حیفا که:نمی دانستم در شصت و سه سالگی
عاشقانه هایم سنگ را هم نرم خواهد کرد
محمدعلی بهمنی

GISOOM
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۵۲ بعد از ظهر
"جنگل روحم از آن آسمان"
خاک خاک هم – که باشم
باغچه ای به قواره ی من
در خانه ات می توانی که داشته باشی
{جنگل روحم, از آن آسمان}
تو به همین یک متر و شصت و چند سانتی متر بیاندیش
فردا را چه دیدی؟
شاید کمی قد کشیدم
یا تو به گلدانی از من در اتاقت خرسند شدی
محمد علی بهمنی

roya jo0on
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۰۶ بعد از ظهر
سنگ ها و نارون ها





درگير ساعت هاي دنيا
دلتنگ شادي هاي شيرين
بي چتر و باراني نشستيم
محكوم باران هاي سنگين

در گير و دار آرزوها
روياي شيرين ِرسيدن
بي تاب از عشق تو گفتن
بي بال از دنيا پريدن

اي عشق طاقت سوز من واي
فانوس اين دنياي بيدار
ديدار با لمس تو ممكن
پرواز از دست تو دشوار

اين سنگ ها، اين نارون ها
رد عبور كاروانی ست
اين اسمهاي ساكت و سرد
از غربت دنيا نشانی ست

با من گلوي تشنه اي ماند
اين ابر ها باران ندارند
پايان اين افسانه ها كو؟
افسانه ها پايان ندارند

مثل كبوترهاي عاشق
كا ش اين دل زخمي رها بود
آن سيب هاي چيده ي سرخ
شيريني دنياي ما بود

roya jo0on
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۱۳ بعد از ظهر
شکوه نمی کنم




کنار عکس تو پر ازحال وهوای گریه ام
شکوه نمی کنم ولی پر از صدای گریه ام

شکوه نمی کنم ولی حریف دنیا نمی شم
مثل یه بغض کهنه ام جون می کنم وا نمی شم

برق کدوم ستاره زد تو چشمایی که یادمه
تو دل سپردی از ازل تو پر کشیدی از همه

حس کدوم فاصله بود که از رگ تو کنده شد
بین کدوم دقیقه بود که قلب تو پرنده شد

شکوه نمی کنم ولی دنیا فقط یه منظره س
تو اون طرف من این طرف فاصله مون یه پنجره س

تو قصه موندی همه شب تو ریشه بستی همه جا
اسم تموم کوچه ها سهم تموم آدما

من از هجوم خستگی حریف دنیا نشدم

کنار سفره ی زمین نشستم و پا نشدم

MoOoOSHI
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۳۹ بعد از ظهر
من این شعرو خیلی دوست دارم مثل اینکه یه دانشجو واسه عشقش نوشته بعدشم خودکشی کرده...


کسی بی خبر آمد
مرا دست خودم داد
کسی مثل خودم غم
کسی مثل خودم شاد
کسی مثل پرستو در اندیشه ی پرواز
کسی بسته و آزاد
اسیر قفسی باز
کسی خنده کسی غم
کسی شادی و ماتم
کسی پر ز ترانه
کسی مثل خودم لال
کسی سرخ و رسیده
کسی سبز و کسی کال
کسی مثل تو ای دوست
مرا یک شبه رویاند
کسی مرثیه آورد
برای دل من خواند
من از خواب پریدم
شدم یک غزل زرد
و یک شاعر غمگین
مرا زمزمه میکرد

Behnoush
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۲۹ بعد از ظهر
وااااااااااااااااااااای ! گلوی تاریخی ام از تاریکی ام خفه شد .
دعای عَلقمه هم خواند
به پشت هم خوابید ،
اما شما که پوست ببرید ،
در موزه ی " حیات وحش " چه کردید ؟
شما که مُد بودید !
شما که هی بالا انداختید ،
پائین آمدید و دوباره به سقف چسبیدید ...

m.rozaly
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۳۸ بعد از ظهر
تونیستی که ببینی
تونیستی که ببینی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من...

*darya*
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۴۷ بعد از ظهر
گاه مي انديشم،

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي، روي تو را

كاشكي مي ديدم .



شانه بالا زدنت را،

- بي قيد -

و تكان دادن دستت كه،

- مهم نيست زياد -

و تكان دادن سر را كه،

- عجيب ! عاقبت مرد ؟

- افسوس !

- كاشكي مي ديدم !



من به خود مي گويم :

« چه كسي باور كرد

« جنگل جان مرا

« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

حاجی بلا
۲۵ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۵۸ بعد از ظهر
هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند

viyan
۲۶ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۴۴ قبل از ظهر
باز آمدی كه قلب مرا زیر و رو كنی ؟
با حرف عشق زخم دلم را رفو كنی ؟
تا مطمئن شوی كه ازعشقت شكسته ام
هی حال و روز قلب مرا پرس و جو كنی
این رسمش است ، بی خبر از من جدا شوی
اما گلایه از من ِ بی آرزو كنی ؟
از سر گذشته آب ،چرا فكر می كنی
این آب ِ رفته ای است كه باید به جو كنی
از شاخه های عشق ، چو گل چیده ای مرا
عطری دگر نمانده برایم كه بو كنی
گفتم كه بی تو هم دلم آرام و سرخوش است
كم مانده بود دست دلم را تو رو كنی
در كوله بار خاطره هایت به دوش من
جز گریه هیچ نیست ، اگر جستجو كنی

viyan
۲۶ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۴۵ قبل از ظهر
امشب دلم باز بی صدا شکست
امشب دوباره دلم بی صدا شکست
با گریه ای غریب و غمی آشنا شکست
تا کهکشان غرقه شدن در خیال تو پرواز کرد
و چون مرغی رها شکست ی
ک عمر من شکستم و با درد ساختم
اما کسی نگفت چرا بینوا شکست
ماندم میان موج غریبی ز اشک و آه
کشتی صبرم از ستم ناخدا شکست
امشب ستاره ها پی دلداری آمدند اما
ز داغ من دلشان تا خدا شکست
باز به داد دلم رسی........ای کاش
امشب دوباره دلم بی صدا شکست

Behnoush
۲۶ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۲۵ قبل از ظهر
آب آوردند روی آتش ريختند
بعد هم باد برخاست.

میگويند
وقتی کسی دارد کتک می زند
حتما کسی هم دارد کتک می خورد
درخت، پرنده، چارپا، آدمی!

ارکان اربعه
هميشه يکی کم دارد
و آن سنگ است.

هی نقطه ی نازک
فعل آخر جمله را بشکن
تمامش کن!

roya jo0on
۲۶ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۴۲ قبل از ظهر
چه زیباست مرگ
پیش از آنکه
به انتظار نشینی
خود از راه رسد
به ناگاه...

roya jo0on
۲۶ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۴۷ قبل از ظهر
نه اشک را حوصله ی باز ایستادن است
و
نه عشق را یارای شکفتن
به کدامین آواز
بخوانمت
و به کدامین
واژه بنگارم
تویی که شب را و روز را
آسمانی و ستارگان ات
کنیزکان شمارش اند
در خلوت حوصله ها...
شبی را در انتظارم
که
گر باران بیاید خواهی آمد با او
ایستاده بر زورق بلورین
رها در موج ها و جاری در رگ رویاها
ای بانوی خواب های نقره ای من ...

Behnoush
۲۶ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۵۱ قبل از ظهر
حالم اصلا خوب نيست
از همان گرگ و ميش کله ی سحر
تا همين الان که آفتاب دارد آسوده میشود،
هنوز ساعت: هشت و نيم شب است
عقربه ها خسته اند، بیخيالند، خاموشند
زمان از رفتن به جانب افعال آينده بازمانده است
ماضی مطلق
آخرين لهجه ی بعيد باد و ستاره و درياست. ...

سالهاست
که رفتگر نارنجی پوش کوچه ی ما
هی پاييز را خلاف بادهای شمالی میراند و باز
باران برگ و رگبار ستارگان مُرده را
پايانی نيست!


روزها
هفته ها
هزاره هاست
که هنوز، ساعت: هشت و نيم شب است
ساعت هشت و نيم شب است.

roya jo0on
۲۶ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۵۵ قبل از ظهر
یک فوج کبوتر
به توان آسمان
ضرب در
یک شاخه رهایی
به توان شعر
مساویست با
آزادی
به توان آزادی...

Behnoush
۲۶ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۰۲ قبل از ظهر
اين جا همه چيز درست
همه چيز عالی، بی نظير، درست
همان کلمه ی درست، درست است
تنها اين ما شاعران بی طناب و ترانه ايم
که دروغ می گوييم!

roya jo0on
۲۶ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۱۰ قبل از ظهر
خاطره ای در درونم است

چون سنگی سپید درون چاهی
سرستیز با آن ندارم
توانش را نیز

در چشمانم اگر خیره شود کسی
آن را خواهد دید
غمگین تر از آنی خواهد شد
که داستانی اندوه زا شنیده است

می دانم خدایان انسان را بدل به شیئی می کنند
بدون آنکه روح را از او برگیرند
تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من
تا اندوه را جاودانه سازی...

roya jo0on
۲۶ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۲۲ قبل از ظهر
همه

لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق
چهره ی آبیت پیدا نیست.

وخنکای مرهمی
بر شعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون.
آی عشق آی عشق
چهره ی سرخت پیدا نیست.

غبار تیره ی تسکینی
بر حضور وهن
و دنج رهایی
بر گریز حضور
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه ی برگچه
بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست.

roya jo0on
۲۶ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۳۲ قبل از ظهر
شب
چراغ دلم
را
به دستم می گیرم
و تا...
انتهای کهکشان با تو بودن
قدم می زنم
و
خط سبز عشق
به دنبالم
چه غریبانه
هاشور می زند......

* ترنم بهار *
۲۶ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۱۴ بعد از ظهر
با مرغ پنهان
حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي !
چه ترا دردي است
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟


در كجا هستي نهان اي مرغ !
زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخه هاي شوق ؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمه ادارك بال و پر ؟
هر كجا هستي ، بگو با من .
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.
آفتابي شو!
رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد.
و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است، آرام است.
از چه ديگر مي كني پروا؟

* ترنم بهار *
۲۷ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۵۹ بعد از ظهر
در آن شب تاريك وآن گرداب هول انگيز،

حافظ را

تشويش توفان بود و « بيم موج » دريا بود !

ما، اينك از اعماق آن گرداب،

از ژرفاي آن غرقاب،

چنگال توفان بر گلو،

هر دم نهنگي روبرو،

هر لحظه در چاهي فرو،

تن پاره پاره، نيمه جان، در موج ها آويخته،

در چنبر اين هشت پايان دغل، خون از سراپا ريخته،

***

صد كوه موج از سر گذشته، سخت سر كشته،

با ماتم اين كشتي بي ناخداي بخت برگشته،

هر چند، اميد رهائي مرده در دل ها؛

سر مي دهيم اين آخرين فرياد درد آلود را :

- (( ... آه، اي سبكباران ساحل ها ... ! ))

Azarnush
۲۸ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۰۵ قبل از ظهر
غم هجران تو را چاره و درمان چه کنم
همه روز و همه شب دیده ی گریان چه کنم

ای که آرامش جان در گرو روی تو بود
رفتی و بی تو بر این حال پریشان چه کنم

تن من نی شد و شد نغمه ی دل بی تو حزین
وای بر من تو بگو با نی نالان چه کنم

کس ندانست چه بگذشت میان من و تو
بی تو در انجمن این همه نادان چه کنم

Azarnush
۲۸ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۲۳ قبل از ظهر
وچه ساده مرا
به گناه های ناکرده متهم می سازی
به ریختن خونی که خون نبوده
به آزردن دلی که دل نبوده
و به رها کردن دستی که دست نبوده
و چه ساده با خیال خامت
مرا از گوشه ی دلت پاک میکنی


http://s1.picofile.com/file/6984428568/1303039558_fantasy_design_1_1_.jpg

GISOOM
۲۸ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۵۸ بعد از ظهر
پرسش
سلام ماهی ها... سلام , ماهی ها
سلام ,قرمزها, سبزها , طلایی ها
به من بگویید, آیا در آن اتاق بلور
که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است
و مثل آخر شب های شهر, بسته و خلوت
صدای نی لبکی را شنیده اید
که از دیار پری های ترس و تنهایی
به سوی اعتماد آجری خوابگاه ها,
و لای لای کوکی ساعت ها,
و هسته های شیشه ای نور-پیش می آید؟
و همچنان که پیش می آید,
ستاره های اکلیلی , از آسمان به خاک می افتند
و قلب های کوچک بازیگوش
از حس گریه می ترکند.
فروغ فرخزاد

asal
۲۸ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۱۸ بعد از ظهر
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

پرشور از "حزین" است امروزکوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

nigar_403
۲۹ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۲۹ بعد از ظهر
ای رفته ز دل رفته ز بر رفته ز خاطر!
بر من منگر تاب نگار تو ندارم.
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارد.

ای رفته ز دل راست بگو! بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه،
من او نیَم او مرده و من سایه ی اویم!

من او نیَم آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر! به سر داشت.

من او نیَم این دیده ی من گنگ و خموش است
در دیده ی او آنهمه گفتار، نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموز تر از تیرگی شامگهان بود.

من او نیَم آری، لب من، این لب بیرنگ
دیریست که با خنده ای عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت


بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو میخواهیَش از من به خدا مرد!
او در تن من بود و ندانم که به ناگاه
چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد!

من گور ویَم، گور ویَم، بر تن گرمش
افسردگی و سردی کافور نهادم.
او مرده و در سینه ی من این دل بی مهر
سنگی است که من بر سر آن گور نهادم.


*«سنگ گور»
- سیمین بهبهانی

* ترنم بهار *
۲۹ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۴۷ بعد از ظهر
تـو کـی هستــی که نگاهــت مثــل قصــه پـر رازه؟
تو کی هستی که تو این شب نفست غیر مجازه؟

تو کی هستی که با اسمت پشت سایه ها میلرزه؟
تو کی هستـی که حضـورت واسـه مـن تنهـا نیـازه؟

با منی مثل خود من مثل تن مثل یه پیرهن
امـا بیـــن دستــای مـا فاصــله دور و درازه

بــذار از تـو گــر بگیــرم بــذار آفتابــی بمیــرم
آخه این کولی یه عمره واسه تو ترانه سازه

با تو فردا رو میبینم سیب خورشیدو میچینم
با تـو مـن صـد تا کتابـم پـرم از شعـرای تازه

چه نگاه بی نقابـی چه ترانه های نابی
انگاری تموم دنیا توی اون چشمای نازه

صد تا مِیخونه ی بسته پشت پلک تو نشسته
چرا چشمـاتو میـبندی؟ بگـو کِی مِیخونه بازه؟

دل بده به زخمهی درد که صدامو نقطه چین کرد
انـگـاری تــو ختــم آواز صــدای گـریــه ی ســازه

سمن ناز
۲۹ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۳۲ بعد از ظهر
اثر سهراب سپهری

" شب"

صندلي را بياور ميان سخن هاي سبز نجومي
اي دهاني پر از منظره !

گوش احساس مشتاق ترسيم يک باغ پيش از خسو ف است .
برگ انجير ظلمت
عفت سنگ را منتشر مي کند.

وزن اعداد از روي بازوي وارسته آب مي افتد .
رو به سمت چه وهمي نشستم که پيشانیم خيس شد

آه ؛ اي الکل ترس مبداء!
در خطاب تو انگشتهاي من از هوش رفتند

دستم امشب از اينجاست تا ميوه اي از سر باغ ما قبل تاريخ

دستم امشب نهايت ندارد.

اين درختان با ندازه ي ترس من برگ دارند

اي پدر هاي ممتد که در متن اندازه هاي فضا هستيد !
خط کش من در ابعاد قطعيت شب

دقت پاک موروثي اش راهدر داد

جسم تدبير روزانه در ياًس ادراک حس شد .

سردي هوش مثل عرق از مسامات تن مي تراود

اي سر آغاز هاي ملون !
دستهاي مرا روي وجدان جادو حرارت دهيد !
من هنوز

لا له گوش خود را به سمت صداي قديم عناصر جلا مي دهم

من هنوز

تشنه آبهاي مشبک هستم

و هنوز از تماشاي شمش طلا دشنه ام را صدا مي زنم

دکمه هاي قباي من از جنس اوراد فيرو زه اي رنگ اعصار جادوست .
در علفزار پيش از شيوع گل سرخ در ذهن

آخرين جشن جسماني ما به پا بود .
من در اين جشن آواز انگشت ها را ميان ظروف گلي مي شنيدم .
و نگاهي پر از کوچ شمشاد ها بود .

اي قديمي ترين سطح يک باغ در سطح يک حزن !

جذبه تو مرا همچنان برد تا به اين دستگاه ظرافت رسانيد

روي پيشاني من چه دستي رقم مي زند : انحراف خوشايند ؟

شايد
( اي خواننده؛ در اين تپش هاي مشکوک ؛ ليوان آب

صريحي بنوشيم !)

چشم در ماسه کهکشان جاي پاي چه پيمانه اي را صدا مي زند ؟

کاسه از خضوع گواراي مقياس پر شد

روي شن هاي انساني امشب عزاي الفباست

شرم گفتار دست مرا مر تعش ميکنند :

( آري مجمعي بود در مرتع پشت تاريخ

و در آن مجمع دلگشاي توحش

از ميان همه حاضرين ؛ فک من از غرور تکلم تر ک خورد .)
بعد

من که تازانو

در خلوص سکوت نباتي فرو رفته بودم

دست و رو را در اصوات موزون اشکال شستم .
بعد در فصل ديگر

کفش من تر شد از « لفظ » شبنم .
بعد ؛ وقتي که بالاي سنگي نشستم

غيبت سنگ را از سرشت کف پاي خود مي شنيدم

بعد ديدم که از موسم من ذات يک شاخه پرهيز مي کرد .)


اي شب ارتجالي !
دستمال من از خوشه هاي پريشان تکرار پر بود

پشت ديوار خورشيدي باغ

يک پرستوي ؛ هجري که مي رفت تا انس ظلمت

دستمال مرا برد .
اولين ريگ الهام در زير کفشم صدا کرد .
خون من ميزبان رقيق فضا شد .
نبض من در ميان عناصر شنا کرد .
خواب آرنج من در بهار سر من شکفت .
اي شب ...

نه ؛ چه ميگويم

آب شد جسم پاک مخاطب در ادراک متن دريچه .
سمت انگشت من باصفا شد .

Pari_Ya
۲۹ تير ۱۳۹۰, ۰۴:۵۴ بعد از ظهر
همه شب با دلم کسی میگفت
سخت اشفته ای ز دیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
میرود
عشق من نگهدارش

من به بوی تورفته ازدنیا
بی خبر از فریب فرداها
هرکه دلداده شد به دلدارش
ننشیند به قصد آزارش
برود
عشق من نگهدارش

(mina)
۲۹ تير ۱۳۹۰, ۰۶:۴۴ بعد از ظهر
از تو تنها حلقه ای طلایی
از من
نانی که به خانه آورده ام ، پیداست

مه در اتاق مان بیشتر شده

باز هم به اشتباه
لب هایم را بر دیوار گذاشته ام
بوسه های هدر رفته
آواز آن قناری غمگین است
که در بزرگراه می خواند
یا عطر موهای توست
در شب های سرماخوردگی

مه در اتاق مان
بیشتر شده

پرتقالی که پوست می کنی
انگشت های من است
و از آبی که می خورم
صدای گریه می آید

مه بیشتر شده
و روزهایمان قایم باشکی ست در تاریکی :
من در اتاق پنهان می شوم و
تو چشم می گذاری و
به خواب می روی.

(mina)
۲۹ تير ۱۳۹۰, ۰۶:۵۲ بعد از ظهر
در سکوت شب من ،
ناگهان حادثه ای...
ناگهان وسوسه ای تلخ گذشت...
من تو را کم داشتم

در سکوت شب من ،
آسمان حرفی زد...
و غزل شعری شد...

در سکوت شب من،
موج گیسوی تو آرام نداشت
برق چشمان تو پیغام نداشت...
چه سرابی دارم
که امیدم به نگاهت...
سالها یخ زده است...


مهدي چراغي

Azarnush
۲۹ تير ۱۳۹۰, ۰۸:۴۷ بعد از ظهر
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد
بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد
بابا انار و سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد
بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد
ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد

mahan7
۳۰ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۵۷ قبل از ظهر
آسمان همچو صفحه ی دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست

خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش

تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگ هایم

آه ... گوئی ز زخمه ی دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده

بر لبم شعله های بوسه ی تو
می شکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله ی راز

ناشناسی درون سینه ی من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوئیا بوی عود می آید

آه ... باور نمی کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شورافکن
سوی من گرم و دلنشین باشد

بی گمان زان جهان رویائی
زهره بر من فکنده دیده ی عشق
می نویسم بروی دفتر خویش
" جاودان باشی ، ای سپیده ی عشق ! "

(mina)
۳۰ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۱۰ بعد از ظهر
ای دوست
این روزها
با هركه دوست میشوم احساس میكنم
آنقدر دوست بودهایم كه دیگر
وقت خیانت است

انبوه غم حریم و حرمت خود را
از دست داده است
دیریست هیچ كار ندارم
مانند یك وزیر
وقتی كه هیچ كار نداری
تو هیچ كارهای
من هیچ كارهام : یعنی كه شاعرم
گیرم از این كنایه هیچ نفهمی

این روزها
اینگونهام :
فرهاد وارهای كه تیشهی خود را
گم كرده است

آغاز انهدام چنین است
اینگونه بود آغاز انقراض سلسلهی مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
برسنگ گور من بنویسید:
- یك جنگجو كه نجنگید
اما …، شكست خورد

fantez
۳۱ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۰۹ قبل از ظهر
همیشه فاصله ها هست چرا گلایه کنم که سرنوشت می بردم
به یک مسیر پر نشیب و فراز
به سنگلاخ حوادث
چرا گلایه کنم چرا ؟
ببین نگاه کن به تیره بختی من که هر کجا بروم آسمان همین رنگ است
همیشه دلم تنگ است در انتظار چه می مانم به انتظار که می مانم
میان آنچه بخواهم و آنچه هست همیشه فاصله ای هست چرا گلایه کنم چرا؟

* ترنم بهار *
۳۱ تير ۱۳۹۰, ۰۱:۱۳ بعد از ظهر
ما
در عصراحتمال به سر می بریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیش بینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید
در عصر قاطعیت تردید
عصر جدید
عصری که هیچ اصلی
جز اصل احتمال، یقینی نیست
اما من
بی نام تو
حتی
یک لحظه احتمال ندارم
چشمان تو
عین الیقین من
قطعیت نگاه تو
دین من است
من از تو ناگزیرم
من
بی نام ناگزیر تو می میرم

GISOOM
۳۱ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۵۲ بعد از ظهر
عقوبت
باز هم یاری کنید این بار ایمان مرا
چاره ای سازید وجدان پشیمان مرا
بس که شد پیراهنم آلوده با بوی گناه
بر نمی تابد,شفاعت نیز دامان مرا
کاش تیغ اعتقادی پاک,از هم میشکافت
در مسیر پاسداری,فرق وجذان مرا
کاش وقتی چشم وا میکردم از فرط هوس
طعمه شمشیر می کرذند چشمان مرا
کاش در هنگام مستی,می کشیدند از تنم
رشته رشته مویرگ های پریشان مرا
بس که با شدت گسستم رشته پیمان خویش
اعتمادی نیست دیگر بار ,پیمان مرا
بعد از این در کوچه ها ی بی کسی
طفل احساساتی از خود گریزان مرا
انتظارم از شما این است تا باور کنید
گریه ها و سر به زیزی های پنهان مرا
عبدالجبار کاکایی

Azarnush
۳۱ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۴۹ بعد از ظهر
سلام عشق من ...
این اولین شبیه که باز جای خالیتو بدجوری حس میکنم . خیلی دلم برات تنگ شده ... خیلی دوست داشتم میتونستم امشب باهات خلوت می کردم .
چه رویای زیباییه با تو بودن ... ولی باز دوباره خسته و تنها اومدم کنج اتاق خودم ... مثل هر شب اینجا بازم هیچ کس نیست غیره منو تنهایی . هر شب کارم این شده که توی این خلوت غمگین به تو فکر کنم . کاش چشمامو باز می کردم و میدیدم نبودت همش یه کابوس بوده و سرم روی شونه های گرم تو هستش اون وقت دیگه چشمامو نمیبستم . کاش توهم به من فکر کنی ....
شبت بخیر عزیزم .... خوابای رنگی ببینی :-2-15-:

مینا
۱ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۰۹ قبل از ظهر
حواستان جای ديگری
رو به راهِ دورِ بی ماه و منزل بود،
که من همين نزديکِ نَفَسهای زندگی
به درگاهِ دبستان و دلهره پير شدم.
تا کی نوشتنِ مشقهای ديگران با من است؟!
هی خط می خورم
باز بامدادان از خوابِ آن همه نقطه
دوباره سرِ سطرِ سکوت بازمیگردم.
هی گرسنه، گول خورده ی خوابهای پابه دو!
برو پای تخته سياهِ پُرسوالِ ترانه و تقسيم،
بنويس از تقسيم آن همه ترانه،
تنها شنيدنش با شب و گريه هايش با ماست.


يادت بخير معلمِ سالِ آخرِ دبستانِ پُشتِ بُرج!
چرا آن سالها
نام هر کسی را که بر ديوارِ دبستانِ دريا مینوشتيم
ديگر از شفای روشنِ رويا به خانه بازنمی آمد؟
رازِ رفتنِ معلمهای ما به جانبِ دريا چه بود؟
چرا چيزی از گفت وگوی ستاره با ما نمی گفتند؟


چه دوستانِ خوبی از دستِ گريه
به دريا داديم!


بندِ کفشم گره خورده است
يک لحظه می نشينم،
گرهِ کورِ بعضی کلمات
حتما حکمتی دارد.
صبر میکنم تا باد
سراسيمه از کوچه بگذرد.
زنگِ آخرِ دبستانِ ماه و هلهله ...!
هی معلمِ خوبِ چند فردای نيامده،
گول خورده ی خوابهای پابه دور!
گرسنه ات نيست؟
بيا برويم
دستهايم پُر از کلماتِ برهنه اند،
میرويم کوکا و ساندويچ میخوريم،
بعد هم مشقهايت را خودت بنويس!
مبادا از ترسِ زمستان
آفتاب را به ياد نياوری!
اول می آييم و جمع میشويم
بعد بَدیها را از اين باديه منها خواهيم کرد،
ضرب میزنيم
آواز میخوانيم
و ترانه هامان برای همه ...
خودم تقسيم را يادت میدهم!
راهِ دورِ بی ماه و منزل چرا ...؟

مینا
۱ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۴۹ قبل از ظهر
روزی روزگاری دور
همين دورِ کنايه به نزديک،
نزديکِ صحبتی ساده از اتفاقِ نور
ستاره ای بالای سرِ دريا بود
ستاره ای که نامش در هيچ کتابی نيامده بود
ستاره ای که از نواحیِ ناممکن آسمان آمده بود
من میشناختمش
بی خبر از خوابِ غمگينِ زائرانِ خسته نبود
از آن همه در ميانِ خواب
فقط من از سرِ حادثه بيدار مانده بودم،
من بودم و ستاره بود و
همين دور کنايه به نزديک.
من می شناختمش
شبها از درزِ همين دريچه
گاه با من گفت وگو میکرد
تکيه کلامش، حرفش
گفت وگوی ساده اش همين بود.
و ما سرانجام نفهميديم کی آمد
چرا شبيه "ری را" بود
و بعد ناگهان آن صبح دور
دورِ کنايه به نزديکِ ما
چرا بی چراغ از خوابِ آينه گريخت.


من آن صبح دور، دورِ کنايه به نزديکِ گريه را به خاطر سپرده ام.


عجيب است
من از گفت وگوی تُنگِ شکسته
با ماهی مُرده چيزی نفهميدم


حالا سالهاست که دلم
به حرف و حديثِ همين چراغِ خسته و
همين شب شکسته بسته است،
تا همين پريروزِ پيش آمده از سرِ اتفاق
که کسی از حوالی مه گرفته ی دريا آمد و گفت:
آنها که رفتند، رفتند!
و بعد ديگر هيچ نبود
مسافری خاموش، قايقی شکسته
و شبی صدساله از پیِ شبی که عصرِ هفتم دی بود.


يکی بود، يکی نبود
هزار سالِ پيش از اين بود
يک روز مانده به هفتم دی،
و امروز نيز که تا هنوز تا هفتم دی
روز ديگری باقیست.

viyan
۱ مرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۴۵ بعد از ظهر
هيچ مي داني
پر رنج ترين گاه و گذر
كه دمي بيش هم نيست
لحظه بدرود است؟
لحظه ايي سخت و غريب
با سكوتي كه همه فرياد است...
دل سودايي پا بسته به مهر
از درون قفس سينه پرتاب و طپش
سر به ديوار قفس مي كوبد
ناله سر مي دهد از درد جدايي كه بمان...
پاي بر جاي همي لرزد و گويد:كه مرو...
چه توان كرد؟كه بايد رفتن...
اي دم بدرود است...
به جز اين٬چه توان گفت:كه آيا:
باز هم لحظه ديدار رسد؟

R ! R a
۱ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۵۲ بعد از ظهر
من چه نویسم که در دلت بنشیند
من چه سرایم که در تو همهمه ریزد
برگ دریغی ز شاخ فکر تو افتد
چشمه ی مهری ز سنگ چشم تو خیزد ؟
آن همه کم بود ، شعر و شور و کنایه ؟
با رگ سرد تو این ترانه چه گوید ؟
شخم زند خاک سینه را تپش دل
جز گل یادت در این عقیم نروید
از من هر کوره راه وسوسه بگسست
جانب شهر تواش روانه نمودم
هر روز از خویشتن بریدم پیوند
هر شب در کوچه های یاد تو بودم
خانه ام از خنده ی غریبه خموش است
خاطرم آزرده از نوازش یاران
نام تو غلطد درون خونم کافی است
از پس این در چه ضرب پنجه چه باران
با همه مهتاب های که پای تو را شست
با همه خورشید ها که چشم مرا سوخت
چون گل تصویر سر به راه تو ماندم
هر تپشم حسرت پیام
تو اندوخت
گفتم شاید شبی تو ، چون همه شب من
چشمت پرپر زند به صبح و نخوابد
پنجره بر باد سرد شب بگشایی
ماه به رخسار وهمناک تو تابد
گفتم شاید شبی ز خشمی زیبا
پاره کنی پرده ی شمایل پرهیز
گیسو افشان کنی به صفحه ی دفتر
کاغذ بی جان کنی به نامه گل انگیز
شاید تنها منم به یاد تو خرسند
شعرم شاید نه غم دهد نه ملالت
نامم چون میوه ای فراموش از چشم
خشک شده لای شاخسار خیالت
شاید ، اما گمان بد نکنم هیچ
آن همه افسانه های مهر هوا نیست
چشم تو سوگندش ار دروغ آید
یک سخن راست در زمین خدا نیست

R ! R a
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۲۲ قبل از ظهر
من به دنبال اطاقی خالی روزها می گردم
تا از اینجا بروم
من به دنبال اطاقی خالی ، کز دل پنجره اش
عطر گل بوته ئ شبنم زده یی می گذرد
کز دل پنجره اش
ناله و سوز نی غمزده یی می گذرد
روزها می گردم
تا از اینجا بروم

من به دنبال گلیمی ساده
سقفی از چوب و حصیر
سر دری افتاده
من به دنبال هوا ی خنک آزادی
و دری پنجره یی باز به یک آبادی
روزها می گردم تا از اینجا بروم

من به دنبال هوایی نه چنین آلوده
روزگاری نه چنین افسرده
روزهایی نه چنین پژمرده
روزها می گردم
تا از اینجا بروم

من به دنبال اطاقی خالی روزها می گردم
کز سر کوچه ئ آن
جوی آبی ، چشمه یی می گذرد
که مرا عصر به عصر
به تماشا ببرد

کاش که پیرزنی
صاحب یک بز پیر
با دو تا مرغ و خروس
و سگی بازیگوش
کاش همسایه ئ دیوار به دیوار اطاقم باشد
کاش که توی حیاطش باشد
دو سه تایی از درختان بلند
چند تایی نارنج
و چناری که کلاغی هر روز
به سراغش برود
و من
هر روز
به عشق گل روشان بروم پنجره را باز کنم

R ! R a
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۲۸ قبل از ظهر
بریز ا ی اشک ناکامی
بریز از بی سرانجامی
*

که نفرین دلی ، قلبی شکسته
پس این بی سرانجامی نشسته
که آه سینه سوز مهربونی
سر راه مرا از پیش بسته
**

دلم رنجیده از زخم زبونها
به ظاهر مهربونی دیدن از نامهربونها
***

خیال کردم یکی دلسوزمونه
اگه موندیم توی کار زمونه
خیال کردم یکی داره هوای کار مارو
برای گریه هام دل می سوزونه
****

دلم رنجیده از زخم زبونها
به ظاهر مهربونی دیدن از نامهربونها

R ! R a
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۳۱ قبل از ظهر
همه رفتن ، کسی دور و برم نیست
چنین بی کس شدن در باورم نیست
*

همه رفتن ، کسی با ما نموندش
کسی حرف دل ما رو نخوندش
همه رفتن ، ولی این دل ما رو
همون که فکر نمی کردیم ، سوزوندش
**

خیال کردم که این گوشه کنارا
یکی داره هوا ی کار مارو
یکی هم این میون دلسوز ما هست
نداره آرزو آزار مارو
که کار ما از این هم باشه بدتر
یکی داریم در این دنیا ی محشر
یکی داریم که از بنده نوازی
زند هر چند گاهی تقه بر در
***

که حاشا تقه یی بر در نخورده
که آیا زنده ایم یا جون سپرده
که حاشا صحبتی ، حرفی ، کلامی
که جزو رفته ها ییم ما نمرده
عجب بالا و پایین داره دنیا
عجب این روزگار دلسرد از ما
یه روز دور و برم صد تا رفیق بود منو امروز ببین تنهای تنها
مسعود فردمنش

R ! R a
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۳۳ قبل از ظهر
ما ز فردا نگرانیم
که فردا چه کنیم
زیر این بار گرانیم
که جان را چه کنیم
تو ز من ثانیه هایی
که نه از آن من است میخواهی
آتشی را که
نه در جان من است میخواهی
*

روزگار ، روز مرا پیش فروشی کرده
دل بیدار مرا پیر خموشی کرده
هیچ در دست ندارم که به تو عرضه کنم
چه کنم نیست هوایی که دلی تازه کنم
**

قصد من نیت آزار نبود
جنس من در خور بازار نبود
جنسم از خاک و دلم خاکی تر
روح من از تو ز من شاکی تر
جنسم از رنگ طلا بود و نه از جنس طلا دل گرفتار بلا بود و سزاوار بلا

REAL LOVE
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۳۷ قبل از ظهر
بيد، هلو، پروانه


بيدِ بالایِ پونهزار
پُر از شکوفهی هلو شده بود،
چشمه بوی مادهگرگِ درهی ماه میداد،
بوی کُندُر سوخته میآمد.
نگاه کردم،
از قوسِ طاقیِ آبنوس
بارش بیپايانِ پروانه پيدا بود،
عبداله بالای رنگينکمانِ بزرگ
پیِ پستانِ باران میدويد،
هوا جورِ عجيبی خوش بود،
و چيزهای ديگری حتی ...!
يادم نمانده است.
مادرم داشت بر درگاهِ گريه
دعا میکرد،
برای شفایِ کاملِ من و خواهر کوچکترم
دعا میکرد.


تب، تب حصبه
برادرم عبداله را کشته بود.
علی صالحی

حاجی بلا
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۳۸ قبل از ظهر
وقتی كه دوست داشتنت زیباست

مثل خیال آبی نیلوفر

در باغ باژگونه تالاب؛
و مثل جشن سرخ شقایقها
در بامداد روشن
وقتی كه میخوانند
مرغان آبزی
آواز رودها را؛
آنگاه میبینم،
بیدار ـ خواب شادی دیدار؛
گیسوی باد را كه پریشان است
و مرگ عاشقانه ماهیها را
در چشمههای كوچك بارانی...
هر روز عصرها
وقت طلوع ساعت دیواری
و ازدحام مردم مبهوت،
گم میشوم در آن سوی تاریكی؛
در سایه بلند خیابانها
گم میشوم
كه باز ببینم،
بیدار ـ خواب شادی دیدار؛
آن لحظههای روشن زیبا را
وقتی كه دوست داشتنت زیباست؛
مثل خیال آبی نیلوفر...

REAL LOVE
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۴۱ قبل از ظهر
حوصلهی نوشتناش در من نيست


خانهام، در خانه نشستهام،
کتری کهنه
روی اجاق است هنوز، روشن!
دستِ راستم روی ديوار
راهیست انگار
به ديوارِ بیدليلِ بعدی نمیرسد.


چراغ مطالعه، چند مطلبِ مهيا،
مداد، کبريت، و کلماتی رها شده روی ميز.
ساعت،
پنج و نيمِ بامداد است،
هنوز بيدارم،
چيزی دارد دور و بَرِ سَرَم
سايه میآورد
روشنايی میبَرَد
کاری دارد حتما،
هوایِ حرفِ تازهای شايد
شهودِ نوشتنِ چيزی شايد
تولدِ بیگاهِ ترانهای شايد.


نگاه میکنم،
خير است پرندهای
که آمده روی بندِ رختِ همسايه نشسته است.
حوصلهی برخاستن و دَمکردنِ چای در من نيست.
از خودم میپرسم:
پس کی خسته خواهی شد؟
اينجا
لابهلایِ شب و روزِ اين همه مثلِ هم
چه میکنی، چه میخواهی، چه میگويی؟
وَهم، وَهمِ واژه، واژه، واژه ...
بس است ديگر!


زنجير از پیِ زنجير اگر بوده
بسيار گسستهای،
حرف از پیِ حرف اگر بوده
بسيار شنيدهای،
درد از پیِ درد اگر بوده،
بسيار کشيدهای.
ديگر چه میخواهی از چند و چون چيزی
که گاه هست و گاه نيست.


همين جا خوب است
همين کُنجِ بیپيدايی که نشستهای خوب است.
نگاه کن،
روی بندِ رختِ همسايه
زيرپوشِ زنانهای جای پرنده را گرفته است.

علی صالحی

roya jo0on
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۴۲ قبل از ظهر
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار كه در من جاری بود
به ابرها كه فكرهای طویلم بودند
به رشد دردناك سپیدارهای باغ كه با من
از فصل های خشك گذر می كردند
به دسته های كلاغان
كه عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم كه در آینه زندگی می كرد
و شكل پیری من بود
و به زمین كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
می آیم می آیم می آیم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاك
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریكی
با بوته ها كه چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها كه دوست می دارند
و دختری كه هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

REAL LOVE
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۴۴ قبل از ظهر
منظور خاصی ندارم، باور کنيد!


دويدنِ بیپايانِ يکی نقطه بر قوسِ دايره.
تا کی؟


باز بايد بيدار شوم، بشنوم، ببينم، باور کنم.
باز بايد برای ادامهی بیدليلِ دانايی
تمرينِ استعاره کنم.


همه برای رسيدن به همين دايره
از پیِ دايره میدوند.


هی نقطهی مجهول!
مرارتِ مسخره!
مضمونِ بیدليل!
تا کی؟


ميز کارم غبار گرفته است
رَختهای روی هم ريخته را نَشُستهام
روياهای بیموردِ آب و ماه و ستاره به جايی نمیرسند،
شب همان شب وُ
روز همان روز وُ
هنوز هم همان هنوز ...!


من بدهکارِ هزار سالهی بارانم،
آيا کسی ليوانِ آبی دستِ من خواهد داد؟


علی صالحی

REAL LOVE
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۴۷ قبل از ظهر
نوميد، کلافه، سرگردان،
جهان را به جستوجویِ دليلی ساده
دشنام میدهم.
آيا هزار سال زيستن
از پیِ تنها يکی پرسشِ ساده کافی نيست؟


نوميد، کلافه، سرگردان،
همه، همهی ما
در وحشتِ واژهها زاده میشويم
و در ترسِ بیسرانجامِ مُدارا میميريم.


جدا متاسفم!

roya jo0on
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۵۳ قبل از ظهر
مهربانی را بياموزيم
فرصت آيينه ها در پشت در مانده است
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن
- آشناتر شد
سايبان از بيد مجنون ،
- روشنی از عشق
می شود جشنی فراهم کرد
می شود در معنی يک گل شناور شد
مهربانی را بياموزيم
موسم نيلوفران در پشت در مانده است
موسم نيلوفران يعنی که باران هست
يعنی يک نفر آبی است
موسم نيلوفران يعنی
يک نفر می آيد از آن سوی دلتنگی

می شود برخاست در باران
دست در دست نجيب مهربانی
می شود در کوچه های شهر جاری شد
می شود با فرصت آيينه ها آميخت
با نگاهی
با نفس های نگاهی
می شود سرشار -
- از رازی بهاری شد

دست های خسته ای پيچيده با حسرت
چشم هايی مانده با ديوار روياروی
چشمها را می شود پرسيد
آسمان را می شود پاشيد
می شود از چشمهايش ...
چشمها را می شود آموخت
می شود برخاست
می شود از چارچوب کوچک يک ميز بيرون شد
می شود دل را فراهم کرد
می شود روشنتر از اينجا و اکنون شد

جای من خالی است
جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت
جای من خالی است
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟!


می شود برگشت
می شود برگشت و در خود جستجويی داشت
در کجا يک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!
در کجا دست من و سيمان گره خوردند؟!
می شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی است
می شود از رد باران رفت
می شود با سادگی آميخت
می شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد
می شود کيفی فراهم کرد
دفتری را می شود پر کرد از آيينه و خورشيد
در کتابی می شود روييدن خود را تماشا کرد
من بهار ديگری را دوست می دارم

جای من خالی است
جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکبها
جای من در چشمهای دختر خورشيد
جای من در لحظه های ناب
جای من در نمره های بيست
جای من در زندگی خالی است

می شود برگشت
اشتياق چشم هايم را تماشا کن
می شود در سردی سرشاخه های باغ
جشن رويش را بيفروزيم
دوستی را می شود پرسيد
چشمها را می شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بياموزيم...

REAL LOVE
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۵۴ قبل از ظهر
مخفیکاری نکنيد!


پاسبان خواب است.
گنجشکهای بالای باغ
برای عقابِ مُرده
عَزا گرفتهاند.


گوش کن دوستِ من!
او که شمشيرش به اَبر میرسد،
در زندگی هرگز هيچ گُل سرخی نبوييده است.


بگذار بخوابد،
برای شکارِ ماه آمده است،
فردا صبح
با پوتينهای پاره
به خانه باز خواهد گشت.
گنجشکها
ماه را دوست میدارند.


فردا صبح
از هر کدامِ شما پرسيد چه خبر؟
بگوييد
روز آمد و ماه را با خود بُرد.

علی صالحی

roya jo0on
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۰۰ قبل از ظهر
چـه بگــویم
غـصه نـانم امـان بـبریـده است
و تـو تـکـرار کـنان
آه از عـشق هـم آخـر سخـنی بـایـد گـفت
چـه بگــویـم از عـشـق؟
مـن کـه صـد در بـه ادب بـگــشودم
و دو صـد پـند پـدروار مـرا
بـه سوی بـیکـاری سوقـم داد
بـه سوی بـیمـاری
چـه بگـویـم بـا عـشق؟
یـک شـماره تـلفن
که حروفــش هـمه در دفـتر من سایــیده است
و نـشان و نـام صـاحـب آن
زیر صـدها خـط درخـواست زهـم پـاشـیده است.

roya jo0on
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۰۸ قبل از ظهر
شـوق پـرکـشیـدن است در سرم قـبول کـن
دلشکـستهام اگـر نـمیپـرم قــبول کـن
ایـن کـه دور دور بـاشم از تـو و نبـینـمت
جـا نـمیشود بـه حجـم بـاورم، قـبـول کـن
گـاه، پـر زدن در آسمان شعـرهـات را
از من، از مـنی کـه یـک کبـوتـرم قبـول کـن
در اتـاق رازهـای تـو سرک نـمیکـشم
بیــش از آنـچه خـواستی نـمیپـرم، قـبول کن
قـدر یـک قـفس که خلوتـت به هم نـمیخورد
گــاه نامه میبـرم میآورم، قــبـول کــن
گفتهای که عشق ما جداست، شعرمان جدا
بـیتـو من نه عاشقم، نه شاعـرم، قبول کن
آب …
وقـتی آب ایـن قدر گـذشته از سـرم
مـن نمیتـوانـم از تـو بـگذرم، قـبول کن

roya jo0on
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۲۱ قبل از ظهر
این همه حسود بودم و نمی دانستم
به نسیمی که از کنارت
موذیانه می گذرد
به چشم های آشنا و پر آزار ٬
که بی حیا نگاهت می کند
به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد ٬
حسادت می کنم .....
من آنقدر عاشقم
که به طبیعت بد بینم
طبیعت پر از نفس های آدمی است ٬
که مرا وادار می کند حسادت کنم
به تنهایی ام
به جهان
به خاطره ای دور از تو ....

R ! R a
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۰۲ قبل از ظهر
سایه ‚ به سر سپردگان ‚ هدیه ‚ نقاب می دهد
جامه ی این شب زدگان ‚ عطر گلاب می دهد
چه سایه گاه ساکنی ! دختر خورشید کجاست ؟
پرسش
ساده ی مرا ‚ دشنه جواب می دهد
عزیز سر داده به دار ! در این حصار بی مدار
خیال تو به شعر من ‚ واژه ی ناب می دهد
ساعت خواب رفته را ‚تو زنده کن! بیا ! بیا
که بودنت به عقربه حس شتاب می دهد
داغ گلوله را ببین بر تن نازنین ترین
ببین که رقص مرگ را چه پیچ و تاب می دهد
ببار بر کویر من ! بر این عطش زار سخن
نهال تشنه ی مرا ‚ اشک تو آب می دهد
ای از سپیده آمده ! در این حراج عربده
خلوت تو به چشم من ‚ فرصت خواب می دهد
همنفس ترانه شو ! شعله بکش ! زبانه شو
عزیز دل ! سکوت تو مرا عذاب می دهد
بگو که با منی هنوز ‚ در این شب ستاره سوز
که بی تو صبحانه ی نور ‚ طعم سراب می دهد

R ! R a
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۰۵ قبل از ظهر
شب ها که در خیابان خلوت خواب
پا به پای غرور و قافیه می روی
مرگ با لباس چین دار بلندش
پای پنجره ی اتاقم می آید
سوت می زند
و منتظر می ماند
قوطی قرص های این قلب بی قرار که سبک تر شد
مرگ هم بر می گردد
می رود سراغ سرایدار پیر همسایه
نه ! عزیز دلم
تازگی بوف کور هدایت را نخوانده ام
اینها که نوشتم حقیقت محض است
باور نمی کنی ، یک شب به کوچه ی دلتنگ ما بکوچ
کنار
همان درخت که پر از خاطرات خط خورده است
بایست و تماشا کن
تا ببینی چکونه به دامن دریا و گریه می روم
بس کن ای دل ساده
صفحه صفحه برای که گریهمی کنی ؟
کتاب کبود گریه ها را آهسته ببند
تا خواب بی خروس بانوی بهار را بر هم نزنی
گوش کن! درمانده ی درد
آلود
از پس پرده های پنجره
صدای سوت می آید

sydney
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۰۸ قبل از ظهر
بايد فراموشت کنم شايد که قسمت همينه
می خوام ترانه ای بگم که توی قلبا بشینه
باید فراموشت کنم سخته ولی برای من
دلواپس هیچی نباش گناه عشقم پای من
گذشته اون روزایی که با تو و بی عشقت گذشت
تنهام گذاشتی بی دلیل به اسم نحس سرگذشت
برات میگم از اونیکه یادش نبودی نازنین
حالا رو اوج قله هاست،عاشقی که زدیش زمین!!!
نیا دیگه سراغ من هر چی بوده تموم شده
نیا که خاطرم نیاد عمری رو که حروم شده
باید فراموشت کنم،یه روزی اون روزم میاد
خالی می شم از غصه و میسپرمت به دست باد!!!

میلاد تهرانی

sydney
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۳۰ قبل از ظهر
"ژلوفن"
ژلوفن ِ هشتصد ، بروفن ِ يک و دويست ! نـــــه ... اينا کافي نيســــت !
آلزايمرم عود کرده ، سردرد ها موهام ُ سفيد کردن
دست چپم تـــير ميکشه ، دکترا ازم قطع اميد کردن
اورژانس تلفن ها مو قطع ميکنه ، آتش نشاني ميگه نمياد
به 110 زنگ زدن هم موضوع جنايي تري مي خواد !
دور اتاقم راه مي رم و فقط کاغذ سياه مي کنم
همه رو از خودم مي رنجونم و واسه هزارمين بار اشتباه مي کنم
قهوه ي تلخ مي خورم و ميگم اينجوري دلم آروم ميشه
اَه ! خدااااا اين سردرد لعنتي کي تموم ميشه ؟!!!

ژلوفن ِ هشتصد ، بروفن ِ يک و دويست ! نـــــه... اينا کافي نيســــت !

هديه ي وَلنتــاين َ مو نگاه مي کنم ... با همون کــادو ِ شيک ُ
بهترين چيزيه که تا حالا گرفتم ! آره همون چند گرم آرسنيک ُ
دوباره هزار جـــور فکر و خيال مي زنه سرم
که اينجوري بميرم يا از برج ميــلاد بپـــرم !؟
خودم حاضرم ولي چه جوري خدا رو راضي کنم ؟
تو رو مي گيرم و هنوز اِشغالي ! فرصت ميشه باهات خداحافظي کنم ؟!
فرصت نمي شه بازم بين موندن و رفتن آويزونم کني
خوشحالم که اِشغالي و اين بار نمي توني پشيمونم کني !
ازت نااميدم و از اينکه مي گفتي هميشه کنارم واميستي
از هميــــشه منتفرم ! از هميشه اي که ... کنارم نيستي !!!

ژلوفن ِ هشتصد ، بروفن ِ يک و دويست ! نـــــه ، نـــــــه... اينا کافي نيســــت !

nima_A
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۳۵ قبل از ظهر
روبروم راه نرفته
پشت سر خاطره هامه
یه نفر مثل یه سایه
هر جار که میرم باهامه
از خودم همش میپرسم
که چی هستم من کی هستم ؟
خیلی وقته که چشامو
رو همه لحظه ها بستم
گریه های بی صدامو
هیچکسی جز شب ندیده
دل دیوونه دوباره
از خودش قفس کشیده
کوچه های آشنایی
حالا تاریکه و بن بست
اما تو این همه ظلمت
عاشقی فانوس به دست هست
کسی که غبار جاده
رو تنش مثل یه رازه
پلی از جنس شقایق
رو تن فردا میسازه


_________________

roya jo0on
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۴۵ قبل از ظهر
هرچه بیشتر می گریزم
به تو نزدیکتر می شوم
هر چه رو برمی گردانم
تو را بیشتر می بینم
جزیره ای هستم
در آب های شیدایی
از همه سو
به تو محدودم.
هزار و یک آینه
تصویرت را می چرخانند
از تو آغاز می شوم
در تو پایان می گیرم

R ! R a
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۴۹ قبل از ظهر
نگاهت را نمی خوانم نه با مایی نه بی مایی
زکارت حیرتی دارم نه با جمعی نه تنهایی
گهی از خنده گلریزی
مگر ای غنچه
گلزاری ؟
گهی از گریه لبریزی مگر ای ماه دریایی ؟
چه می کوشی به طنازی که بر ابرو گره بندی
به هر حالت که بنشینی میان جمع زیبایی
درون پیرهن داری تنی از آرزو خوشتر
چرا پنهان کنی ای جان ؟ بهشت آرزوهایی
گهی با من همآغوشی گهی از ما گریزانی
بدین افسونگری در خاطرم چون
نقش رویایی
لبت گر پی سخن باشد نگاهت صد زبان دارد
بدین مستانه دیدن ها نه خاموشی نه گویاییی
گهی از دیده پنهانی پرزادی پریرویی
گهی در جان هویدایی فرح بخشی فریبایی
به رخ گیسو فروریزی که دل ها را برانگیزی
از این بازیگری بگذر به هر صورت دلارایی
چرا زلف ساهت
را حجاب چهره می سازی
تو ماهی در دل شب ها نه پنهانی که پیدایی
زبانت را نمی دانم نه بی شوقی نه مشتاقی
نگاهت را نمی خوانم نه با مایی نه بی مایی

Behnoush
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۲۶ قبل از ظهر
از لابلای فصل های نمایش
بیرونم بکش
برفی بر پیراهنم نشانده اند
که آب نمی شود
از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم
نشد!
و این آدم برفیِ درون
که هی اسکلت صدایش می کنند
عمق زمستان است در من...

Behnoush
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۳۳ قبل از ظهر
مادر! منم
شب آورده ام
براي گيسهای سفيدت
برای خوابهای پريده


مادر! منم
ماه نيمه برهنه ات
پيچيده پيراهن در پهلوي زخم همکلاس
همصدا
داد درآورده بوديم
برهنه بوديم
مثل آن دقيقه ي مادرزاد
- زنده باد آگاهي
- زنده باد علاقه ي انسان
- زنده باد گيسهای رها شده در باد
و مرده بادی در دادمان نبود


مادر! منم
شب آورده ام...

خانم فسقلی
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۴۴ قبل از ظهر
پر از نیاز و پر از نیایش
خدایا من تو را می خواهم
من از تمام آسمانها بلندترینش را می خواهم
. من از تمام گلها زیباترینش را می خواهم ، خدایا من تو را می خواهم ،
من از تمام دشتها وسیعترینش را می خواهم .
من از تمام قلبها پاکترینش را می خواهم .
من از تمام رنگها سبزترینش را می خواهم ، خدایا من تو را می خواهم .
من از تمام دستها نیازمندترینش را می خواهم ، خدایا من تو را می خواهم .
من از تمام نغمه ها ، رساترینش را می خواهم ، خدایا من تو را می خواهم .

آرام.د
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۵۲ قبل از ظهر
هنوز هم
گاهی
از پس پنهان ترین پرده ها
دستی پیدا
با هزار پروانه به یکی سوزن سرخ می آید
مشغول دوختن پلک های من می شود
می گوید
نمی خواهم بر حقیقت این همه اندوه
گواهی دهی!
نمی خواهم خواب آب و بوی باران را
ببینی!
نمی خواهم خیال باد و وزیدن واژه را
بشنوی!

می گوید برو خانه ات
برو بگذار ما خودمان
مراقب سوزن و پرده و پروانه ها باشیم
برو گوشه ی بی گفت و گوی خاموشان
بگیر بمیر!

خوابت خبر... سه نقطه ی مجبور!
من همه...
همه را خواهم بخشید
من همه...
همه را فراموش خواهم کرد.
من
هر شب خواب می بینم
نجات دهنده ی بزرگ
از گور باران و بنفشه برخاسته
به خانه ی من و خیال خستگان آمده است
می گوید نترس!
می گوید مهم نیست اینها چه می گویند
می گوید به آنها بگو
اگر قرار بود که از خوف شما
از خانه بگریزم
پس چشم بسته
کنار این دیو و دیوار بی دلیل
چه می خواهم؟
درست است که کلمه به سکوت و
کارد به استخوانم رسیده است
اما من هرگز
ـ هیچ دقیقه ی دوری ـ
به دریا دشنام نداده ام
من فقط می بخشم
اما فراموش نمی کنم.

R ! R a
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۰۴ قبل از ظهر
دیدم دلم گرفته
هوا ی گریه دارم
تو این غروب غمگین
دور از رفیق و یارم
*

دیدم دلم گرفته
دنیا به این شلوغی
این همه آدم اما
من کسی رو ندارم
**

دیدم غروبه اما
نه مثل هر غروبی
پهنا ی آسمونو
هرگز ندیده بودم
از غم به این شلوغی
***

دیدم که جاده خسته س
از اینکه عمری بسته س
اونم تموم حرفاش
یا از هجوم بارون
یا از پلی شکسته س
اونم تموم راههاش
یا انتها نداره
یا در میونه بسته س
****

من و غروب و جاده
رفتیم تا بی نهایت
از دست دوری راه
یکی نداشت شکایت
*****

گم شدیم از غریبی
من و غروب جاده
از بس هوا گرفته
از بس که غم زیاده
******

پر از غبار غم بود
هر جا نگاه میکردی
کی داشت خبر که یک روز
میر ی که برنگرد ی

Behnoush
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۰۳ قبل از ظهر
اعتراف مي كنيم
اعتراف مي كنيم عاشقانه مي خواهيم جهان را
و مرگ با همه استخوان های فرسوده اش
سومين عاشقيست
كه با ما پرسه می زند به هر سوي جهان...

Behnoush
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۱۱ قبل از ظهر
پس ما زن های همسایه ، با سینی هامان بر ایوان و سینه هامان لای کبوتران
به هم نگاه نکردیم
زیرا من بلند گریه می کردم
و چانه ام از سنگ و باد ، پر شده بود
زیرا من
باید همیشه چیزی برای رطوبت پیدا کنم
زیرا من
از کناره ی سینی ها می ریزم اگر دروغ بگویم
من – سرّ المستتر – با زن های همسایه گفته ام
یکی از ما هزارتن ، زیباتر است

یکی از ما
فاحش ترین دروغ درختان سردسیر ، در برج ابتر است...

Behnoush
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۲۳ قبل از ظهر
برج مراقبت سلام!
موقعیت خودم را اعلام می کنم:
کمی خسته
مقدار متناسبی ، زخمی شدم
در چند مایلی این جو خطرناک
بدون کلاهخود و زره
توی خاکریزهای کلمه
غلت
می زنم...

Behnoush
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۳۰ قبل از ظهر
روی مین هایی که روی دامنم
کاشته بودند
منفجر شدم و جنگ جهانی دوم
در من اتفاق افتاد
آلمان فلسفه
حاضر!
اتریش اُپرا
حاضر!
اهالی اتحاد مثلث!
سلام!
به منطقه ی ممنوعه خوش آمدید
ما در چند قدمی یک اتفاق بزرگ قرار داریم
فرانسه شعر می خواند
انگلیس سوت می زند
روسیه پیپ می کشد
و انسان اولیه از کنارم می گذرد
بوی سنگ
می گیرم
و عاشق عشق های ماقبل تاریخ می شوم...
تحجر چه طعم تلخی دارد!

سیاتل
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۳۶ قبل از ظهر
من نمي دانم
_ و همين درد مرا سخت مي آزارد _
كه چرا انسان، اين دانا
اين پيغمبر
در تكاپوهايش
_ چيزي از معجزه آن سوتر _
ره نبرده ست به اعجاز محبت،
چه دليلي دارد؟
v
چه دليلي دارد؟
كه هنوز
مهرباني را نشناخته است؟
و نمي دانم در يك لبخند،
چه شگفتي هايي پنهان است؟
v
من برآنم كه درين دنيا
خوب بودن _به خدا_ سهل ترين كارست
و نمي دانم،
كه چرا انسان،
تا اين حد،
با خوبي
بيگانه است؟
و همين درد مرا سخت مي آزارد!

GISOOM
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۴۰ بعد از ظهر
ز فرط گریه باران میچکد از دستم این شب ها
یکی دستم بگیرد, مست مست مستم این شب ها
غزل می خوانم و سجاده ام پر می کشد با من
نمی خوابند یک شب عرشیان از دستم این شب ها
خدا را شکر, سوزی هست, آهی هست, اشکی هست
همین که قطره اشکی هست یعنی هستم این شب ها
به جای خون به رگ هایم کبوتر می پرد تا صبح
تشهد نامه می بندد به بال دستم این شب ها
دلی برداشتم با تکه ابری از نگاه خود
به پابوس قیامت بار خود را بستم این شب ها
علیرضا قزوه

lolo14
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۳۸ بعد از ظهر
دیگر پیامی از تو مرا نارد

این ابر های تیره طوفان زا

زین پس به زخم کهنه نمک پاشد

مهتاب سرد و زمزمه دریا

(( احمد شاملو ))

lolo14
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۳۹ بعد از ظهر
دیگر پیامی از تو مرا نارد

این ابر های تیره طوفان زا

زین پس به زخم کهنه نمک پاشد

مهتاب سرد و زمزمه دریا

(( احمد شاملو ))

R ! R a
۲ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۱۰ بعد از ظهر
برای گفتن من ، شعر هم به گل مانده
نمانده عمری و صد ها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا
به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده
از دست
عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه ، هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست ، دگر حوصله ای نیست
حوصله ای نیست
حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
دیریست که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره تینم
هر چند که تا منزل تو ، فاصله ای نیست
فاصله ای نیست
روبروی تو کی
ام من به اسیر سر سپرده
چهره ی تکیده ای که تو غبار آینه مرده
من برای تو چی هستم ؟ کوه تنهای تحمل
بین ما پل عذابه ، من خسته پایه ی تو
ای که نزدیکی مثل من ، به من اما خیلی دوری
خوب نگاه کن تا ببینی ، چهره ی درد و صبوری
کاشکی می شد تو بدونی من برای تو چی هستم
از تو بیش از همه دنیا از خودم بیش از توخسته ام
ببین که خسته ام ، غرور سنگم اما شکسته ام
کاشکی از عصای دستم یا که از پشت شکسته ام
تو بخونی تو بدونی از خودم بیش از تو خسته ام
ببین که خسته ام تنها غروره عصای دستم
از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم
نه
صبورم و نه عاشق ، من تجسم عذابم
تو سراپا بی خیالی ، من همه تجسم عذابم
تو سراپا بی خیالی ، من همه تحمل درد
تو نفهمیدی چه دردی ، زانوی خستمو تا کرد
زیر بار با تو بودن یه ستون نیمه جونم
این که اسمش زندگی نیست
جون به لب هام می رسونم
هیچی جز شعر شکستن ، قصه
ی فردای من نیست
این ترانه ی زواله ، این صدا صدای من نیست
ببین که خسته ام ، تنها غروره عصای دستم
کاشکی می شد تو بدونی من برای تو چی هستم
از تو بیش از همه دنیا از خودم بیش از توخسته ام
ببین که خسته ام ، غرور سنگم اما شکسته ام
از عذاب با تو بودن یه ستون نیمه
جونم
این که اسمش زندگی نیست
جون به لب هام می رسونم
تو سراپا بی خیالی ، من همه تحمل درد
تو نفهمیدی چه دردی ، زانوی خستمو تا کرد

Behnoush
۳ مرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۲۴ قبل از ظهر
دادم را دادم
به ديوار
كلمه هايم را به رنگها
ما سكوت نكرده ايم آقاي رييس!

Behnoush
۳ مرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۳۱ قبل از ظهر
آتش
خسته می شود
نشسته می شود نشسته روی خاکسترش

خاکسترش را
مامور شهرداری ببرد
دودش را باد
پوست سوخته ی خیابان که بردنی نیست!

BARIN 19
۳ مرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۳۲ قبل از ظهر
پرنيان سرد

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است
بگذار تا سپيده بخندد به روي ما
بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه"
حسرت خورد ز روشني آرزوي ما
***
بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم
بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم
بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است
بنشين، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم
***
بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه
خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست
بنشين و جاودانه به آزار من مكوش
يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست
***
بنشين، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوي
شايد نماند فرصت ديدار ديگري
آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست
غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟
***
بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين
امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است
جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز
بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!...
***
اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور
مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!
مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد
مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه
***
درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ
خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز
ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ -
با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز
*****

* ترنم بهار *
۳ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۲۵ بعد از ظهر
بگذار عشق ِتو
در شعر ِتو بگرید...

بگذار درد ِمن
در شعر ِمن بخندد...

بگذار سُرخ خواهر ِهمزاد ِزخمها و لبان باد!
زیرا لبان ِسُرخ، سرانجام
پوسیده خواهد آمد چون زخمهای ِسُرخ
وین زخمهای سُرخ، سرانجام
افسرده خواهد آمد چونان لبان ِسُرخ;
وندر لجاج ِظلمت ِاین تابوت
تابد بهناگزیر درخشان و تابناک
چشمان ِزندهیی
چون زُهرهئی به تارک ِتاریک ِگرگ و میش
چون گرمْساز امیدی در نغمههای من!

lover girl
۳ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۰۴ بعد از ظهر
نفس می کشم نبودنت را

نیستی

هوای بوی تنت را کرده ام

می دانی

پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد استبه همه ی زوج های خیابان های بارانی و کوچه های پاییزی حسودی می کنم ...

گرما زده می شوم ، تو را کم دارم

سرما میخورم ، تو در خونم پایین آمدی ...

تو نیستی

آسمان بی معنیست

حتی آسمان پر ستارهو باران

مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد

تو نیستی

و من چتر می خواهم ...

چه مصیبتی می شود وزش باد

دلم برای موهایت هم تنگ شده...

هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...

خودم را به هزار راه میزنم

به هزار کوچه

به هزار در

نکند یاد آغوشت بیفتم ...

lover girl
۳ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۲۴ بعد از ظهر
حالا من یه گوشه تنهام با یه عکس یادگاری
رفتی بی وفا و گفتی که منو دوسم نداری
حالا باز دوباره بارون می خوره رو تن شیشه
اخه چی کم شده از تو که می ری واسه همیشه
عزیزم دنیا کوچیکه تو بگو اخه کجایی
یاد تو می افتم هر وقت
هی می گم جای تو خالی
هی میگم جای تو خالی
تو شبای پر ستاره
دل من هواتو داره
یاد من می مونه نیستی
بودنت خواب و خیاله
روی بام خاطراتت من کبوتر شدم اما
با یه سنگ نفرت تو پریدم از بوم دنیا
حالا بعد رفتن تو من یه گوشه ای نشستم
هی می گم کجایی اخر اخه من دل به کی بستم
دیگه خسته ام از این عشق خیالی
هی میگم جای تو خالی
هی میگم جای تو خالی

Zahra_niki
۳ مرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۲۸ بعد از ظهر
مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است و نه چون

مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید،
به خیالش قندم
...یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!
ای دو صد نور به قبرش بارد؛
مگس خوبی بود...
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،
مگسی را کشتم ...!

(زنده یاد حسین پناهی)

Zahra_niki
۳ مرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۳۱ بعد از ظهر
مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است و نه چون

مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید،
به خیالش قندم
...یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!
ای دو صد نور به قبرش بارد؛
مگس خوبی بود...
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،
مگسی را کشتم ...!
(زنده یاد حسین پناهی)

viyan
۳ مرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۴۲ بعد از ظهر
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است وافسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال نا شناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم
گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج وگمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بیسامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه می خواهم بگویم
نمیدانم چه می خواهم بگویم....

REAL LOVE
۳ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۲۶ بعد از ظهر
سبز اگر فرو نمیرفت در پاییز
درخت تن نمیداد اگر به چماق
برگها اگر نمیرفتند
بر باد

یک بار بهار میکردی و بعد از آن
همه سال
سال فراوانی بود...

فروردین من باش!
میخواهم
پیراهنت را درو کنم

sydney
۴ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۰۸ قبل از ظهر
در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود
بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم
دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست
عمری است درهوای تو می سوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهــد شــو ای شــرار محــبت کــه بیغــشم
بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار
جــز در هــوای زلــف تــو دارد مشــوشــم
سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر
بــا کـس فــرو نیــاورد ایـن طــبع سـرکشم
دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غــنچه خـندان کـه خامــشم
هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب
ای آفــــتاب دلــکش و مــــاه پــــریوشــم
گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را
ســـحر پـــری دمــیده بــه پیــراهن کـــشم
لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی
تــا بشــنوی نــــوای غــزل های دلکشـــم
ساز صبا به نــاله شــبی گفت شهریــار
این کار توست من همه جور تـــو می کشم

شبنم
۴ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۲۳ قبل از ظهر
رود اشک (http://asheghetoam.blogfa.com/post-314.aspx)
رود اشکم که به دریاچه ی غم می ریزد
خوابم از حالت چشم تو به هم می ریزد

گریه ام مثل خودم مثل غمم تکراری ست
بسته ی خالی قرصم پُر ِ از بیداری ست

بسته ی خالی یک پنجره در دیوارش
بسته ی خالی یک زن وسط ِ سیگارش

بسته ی خالی خورشید ِ به شب تن داده
بسته ی خالی یک خانه ی دور افتاده

بسته ی خالی یک عاشق جنجالی تر
بسته ی خالی یک صندلی خالی تر!

بسته ی خالی تبعید که در سیبت بود
بسته ی خالی پاییز که در جیبت بود

مرگ، پیغام تو در گوشی خاموشم بود
بسته ی خالی قرصی که در آغوشم بود

قفل بودم وسط تخت به زندانی که...
زدم از خانه به کوچه به خیابانی که...

دور دنیای تو هی آجر و آهن چیده
همه ی شهر در آن عق شده و گندیده

از شلوغی جهان، حوصله اش سر رفته
همه ی شهر دو تا پا شده و در رفته

بوق ماشین و سر ِ گیج من و کوچه ی هیز
دلم آشوب شده از خودم و از همه چیز

فکر یک صندلی پُر شده توی اتوبوس
فکر گل های پلاسیده ی ماشین عروس

زن که در چادر ِ مشکیش به شب افتاده
بچه ای خسته که از راه، عقب افتاده

مغز درمانده ی خالی شده ی بی ایده
مرد با عقربه ی روی مچش خوابیده

منم و زندگی ِ پُر شده با تصویرم
یک شب از خواب بدت می پرم و می میرم

منم و عکس مچاله شده در دستی که...
منم و عشق که خوردیم به بن بستی که...

خانه با سردی دیوار هماغوشم کرد
از چراغی وسط رابطه خاموشم کرد

قفل زد روی دهانم که پر از خون شده بود
جسدی آن طرف پنجره مدفون شده بود

جسد ِ زندگی ِ کرده شده با غم ها
جسد زل زده به چشم ِ تر ِ آدم ها

جسد خاطره هایی که کبودم کردند
مثل سیگار به لب برده و دودم کردند

جسدی که شبح ِ یک زن ِ دیگر می شد
جسد روز و شبی که بد و بدتر می شد

جسد یک زن ِ خوشبخت ِ یقیناً خوشبخت!!
بسته ی خالی سیگارم و قرصت در تخت

جیغ خاموشی رویای تو و مهتابی
با خودت غلت زدن در وسط ِ بی خوابی

با تنی خسته که آمیزه ای از لرز و تب است
در شبی تیره که از ثانیه هایش عقب است

در شبی از تو و کابوس تو طولانی تر
در شبی تیره که هر کار کنی باز شب است...

فاطمه اختصاری

* ترنم بهار *
۴ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۵۰ قبل از ظهر
در همین نزدیکی

کوچه باغی زیباست

که درآن خاطره هایم پیداست

آسمانش آبی است

جوی آبی جاریست

و شقایق که درآن آفتابی است

غنچه ای می خندد

شاخه ای می رقصد

و زمان از گذر ثانیه جا می ماند

لحظه هایی زیباست

خاطره یا رویاست

هر چه هست در نظر من یکتاست

قاب یک خاطره در آن پیداست

ღMoOn GiRlღ
۴ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۲۸ بعد از ظهر
حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد

و بوسیدنت موکول شده

به تمامی روزهای نیامده..



حالا که هر چه دریا و اقیانوس را

از نقشه جهان پاک کردی

مبادا غرق شوم در رویایت



باید اسمم را

در کتاب گینس ثبت کنم

تا همه بدانند

- زنی

با سنگین ترین بار دلتنگی

روی شانه هایش -

تو را دوست میداشت



میبینی

عشق همیشه

جاودانگی میاورد

.............




از : گیلدا ایازی

ღMoOn GiRlღ
۴ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۳۱ بعد از ظهر
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

پرشور از "حزین" است امروزکوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد



از : حزین لاهیجی

ღMoOn GiRlღ
۴ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۳۷ بعد از ظهر
به جرم اینکه دلم آه هست و آهن نیست

کسی به جز تو در این روزگار با من نیست



نه یک ــ نه ده ــ که تو را صد هزار بافه ی مو

دریغ از این که مرا صد هزار گردن نیست



تو را چنان که تویی هیچ شاعری نسرود

« زنی چنین که تویی جز تو هیچ کس زن نیست»*



(مخاطبان عزیز! این زنی که می شنوید

فرشته ای است که البته پاک دامن نیست



که دست هر کس و نا کس دخیل ِ دامن ِ اوست

ولی رسالت ِ او مستجاب کردن نیست



طنین ِ در زدنش منحصر به این فرد است

که هیچ طنطنه ای اینقدر مطنطن نیست)



ــ خوش آمدی ... بنشین ... آفتاب دم کردم

که چای دغدغه ی عاشقانه ی من نیست



زمانه ای شده خاتون که هفت خوان از نو

پدید آمده اما یکی تهمتن نیست ...




از : علیرضا بدیع

rana-021
۴ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۵۲ بعد از ظهر
با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکانهای دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیفهای آفتابی!
ای کبود ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور، ای دلشوره ی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی دانم!
هرچه هستی باش!
اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هرچه هستی باش!
اما باش!

rana-021
۴ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۵۷ بعد از ظهر
ای که در پای تو پیچید
ساقه ی نیلوفر من

با تو تنها با تو هستم
ای پناه خستگی ها

در هوایت دل گسستم
از همه دلبستگیها

در هوایت پر گشودن
باور بال و پر من باد

شعله ور از آتش غم
خرمن خاکستر من باد

ای بهار باور من
ای بهشت دیگر من

چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من

چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من

بی تو چون برگ از شاخه افتادم
زرد و سرگردان در کف بادم

گرچه بی برگم گرچه بی بارم
در هوای تو بی قرارم

برگ پاییزم
بی تو می ریزم

نو بهارم کن
نو بهارم

ای بهار باور من
ای بهشت دیگرمن

rana-021
۴ مرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۱۱ بعد از ظهر
دریا بالا آمد

آنقدر که

در قاب پنجره جای گرفت

نمی دانم

شاید هم پنجره پایین رفت

تا دریا را به من نشان بدهد

بالاخره از این اتفاق ها می افتد

وقتی که تو باشی.

حالا که نیستی

من به پرندگان حق می دهم

که نخوانند

همین طور به خورشید

که مضحک و منگ

مثل یک دلقک دیوانه از کوچه ها بگذرد...

REAL LOVE
۴ مرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۱۵ بعد از ظهر
اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریخت
و بر خلاف محورش به چرخش در آمد ، سر من بود!
من اولین قابله ای هستم که ناف شیری را بریده است !
اولین آواز را من خواندم ،
برای زنی که در هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ،
تنها نارگیل شامم را قاپیدُ برد !
من اولین کسی هستم که از چشم زنی ترسیده است !
من ماگدالینم ! غول تماشا !
کاشف دلُ فندقُ سنگ آتش زنه !
سپهر را من نیلگون شناختم !
چرا که همرنگ هوس های نا محدودِ من بوذه !
خدا ، کران بیکرانۀ شکوهِ پرستش من بود
و شیطان ، اسطورۀ تنهائی اندیشه های هولناک من !
اولین دستی که خوشه اولین انگور را چید دستِ من بود !
کفش ، ابتکار پرسه های من بود
و چتر ، ابداع بی سامانی هایم !
هندسه ! شطرنج سکوت من بود
و رنگ ، تعبیر دل تنگی هایم !
من اولین کسی هستم که ،
در دایره صدای پرنده یی بر سرگردانی خود خندیده است !
من اولین سیاه مستِ زمینم !
هر چرخی که می بینید ،
بر محور ِ شراره های شور عشق من می چرخد !
آه را من به دریا آموختم !
من ماگدالینم !
پوشیده در پوستِ خرس
و معطر به چربی ِ وال !
سرم به بوتۀ خشکِ گونی مانند است ،
با این همه هزار خورشیدُ ماهُ زمین را
یک جا در آن می چرخانم !
اولین اشک را من ریختم ،
بر جنازۀ زنی که غوطه ور در شیرُ خون
کنار نارگیلی مُرده بود !
بی هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ... !


حسین پناهی

lover girl
۴ مرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۳۲ بعد از ظهر
چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته

به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داده زل بزنی

و به جای اینکه لبریز کینه نفرت بشی

حس کنی هنوزم دوسش داری

چه قدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیوار تکیه بدی

که یـک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له بشه

چه قدرسخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بهش بگی

چه قدر سخته وقتی پیشته سرتو بندازی پایین و آروم اشک بریزی

چون دلت براش تنگ شده، اما آروم اشکاتو پاکنی تا متوجه نشه...

چون حتما فکر می کنه دیوونه ای!

چه قدر سخته وقتی پشتـت بهشه

دونه های اشک صورتت رو خیس کنه

اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگران ببینی

و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب آروم بگی

گل من باغچه نو مبارک...

(mina)
۴ مرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۱۵ بعد از ظهر
اي شما!
اي تمام عاشقان هر كجا!
از شما سوال ميكنم:
نام يك نفر
در شمار نامهايتان اضافه ميكنيد؟

يكنفر كه تا كنون
ردپاي خويش را
لحن مبهم صداي خويش را
شاعر سرودههاي خويش را نميشناخت
گرچه بارها و بارها
نام اين هزارنام را
از زبان اين و آن شنيده بود

يك نفر كه تا همين دو روز پيش
منكر نياز گنگ سنگ بود
گريهي گياه را نميسرود
آه را نميسرود
شعر شانههاي بيپناه را
حرمت نگاه بيگناه
و سكوت يك سلام
در ميان راه را نميسرود
نيمههاي شب
نبض ماه را نميگرفت
روزهاي چارشنبه ساعت چهار
بارها شمارههاي اشتباه را نميگرفت

اي شما!
اي تمام نامهاي هركجا!
زير سايبان دستهاي خويش
جاي كوچكي به اين غريب بيپناه ميدهيد؟
اين دل نجيب را
اين لجوج ديرباور عجيب را
در ميان خويش
راه ميدهيد؟

مینا
۴ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۰۲ بعد از ظهر
حالا که رفته اَم

هر روز پشت پنجره می ایستی
به « شاید دوباره برگردد! » فکر میکنی.

چه فایده!

هیچکس حتا به اشتباه

دو بار به کوچه ی بُن بست نمی رود!

مینا
۴ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۰۳ بعد از ظهر
هر روز برایت نامه مینویسم

و تو

همه را "برگشت" میزنی.

سپاسگزارم

هیچکس تا به حال

این همه نامه برایم نفرستاده بود!

مینا
۴ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۳۱ بعد از ظهر
هنوز کوچه ها همان اَند

خیابان ها همان اَند

پنجره ها و مردمِ بی رؤیا، همان.

تنها تویی که نیستی!

* ترنم بهار *
۵ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۵۲ بعد از ظهر
تو را باد افريد مرا باران

تورا بادبرد مرا باران

كوله بارم را خواهم بست

امروز هم مثل هميشه، ديروز خوبي نخواهد بود

تو در انتظار بادي و من در انتظار باران

و فردا. . .

نه باد خواهد امد و نه باران
ش

مینا
۵ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۰۱ بعد از ظهر
خارها
خوار نیستند
شاخه های خشک
چوبه های دار نیستند
میوه های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند

پیش از آنکه برگهای زرد را

زیر پای خویش
سرزنش کنی

خش خشی به گوش میرسد:
برگهای بی گناه
با زبان ساده اعتراف میکنند

خشکی درخت
از کدام ریشه آب میخورد!

امپراطور2020
۵ مرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۳۲ بعد از ظهر
من از تو دل نمي برم اگر چه از تو دلخورم

اگرچه گفته ای ترا به خاطرات بسپرم



هنوز هم خيال کن کنار تو نشسته ام

مني که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام



تو در سراب آينه شبانه خنده مي کنی

من شکست داده راخودت برنده مي کنی



نيامدی و سالها نظر به جاده دوختم

بيا ببين که بی تو من چه عاشقانه سوختم



رفيق روزهای خوب رفيق خوب روزها

هميشه ماندگار من هميشه در هنوزها



صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی

Behnoush
۵ مرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۰۱ بعد از ظهر
رها كن مرا تن افسرده
وقت آن رسيده شعر هاي انقلابي بنويسيم
خون هاي ماسيده را جاري كنيم
وقت آن رسيده هر كدام ما
به گونه اي كشته شويم
وقت مبارزه است
اسب كه نيستيم
آدميم!
خائن كه نيستيم
شاعريم...

(mina)
۵ مرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۰۶ بعد از ظهر
اوراق شعر ما را
بگذار تا بسوزند
لب هاي باز ما را
بگذار تا بدوزند
بگذار دستها را
بر دستها ببندند
بگذار تا بگوييم
بگذار تا بخندند
بگذار هر چه خواهند
نجواكنان بگويند
بگذار رنگ خون را
با اشكها بشويند
بگذار تا خدايان
ديوار شب بسازند
بگذار اسب ظلمت
بر لاشهها بتازند
بگذار تا ببارند
خونها ز سينهي ما
شايد شكفته گردد
گلهاي كينهي ما

lover girl
۵ مرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۱۴ بعد از ظهر
سلام کسی که تو دلم درخشید*
*من دیگه دوستت ندارم ببخشید *
*بهتره که نپرسی علتش رو*
*چون که خودت ندادی فرصتش رو *
*بهتره این نامه اخر باشه*
*فکر کنم این واسه ما بهتر باشه*
*من واسه اون کسی که دوست ندارم*
*نمی تونم شاخه ی گل بیارم *
*بین تو و اون روزا کلی فرقه*
*تو آسمونت پر رعد و برقه*
*نه مهربونی نه واسم میخندی *
*هر دری و من میزنم میبندی*
*کو اون همه شعرای عاشقونه*
*کی بود بهم میگفت سلام بهونه*
*نه صحبت سلام بهونه ای نیست*
*پرنده اینجاست ولی دونه ای نیست*
*خواستی فقط صاحب یه قفس شی*
*بری و با دیگری هم نفس شی*
*خواستی بگی میشه تو دام بیفتم*
*بعدش بگی دیدی بهت نگفتم*
*از چشم من افتادی نازنینم *
*دوست ندارم دیگه تو رو ببینم*
*اون کسی که میزد دم ازرفاقت*
*اگه بمیرم نمی یاد عیادت*
*منم میخوام اتمام حجت کنم*
*خیال هر دومون رو راحت کنم*
*اگه دلت همین حالا بشکنه*
*بهتر از آوارگی های منه*
*من کسی رو میخوام که عاشق باشه*
*اول و آخرش شقایق باشه*
*من کسی رو می خوام که نیست مثل تو*
*پشیمونم دوستت ندارم برو*
*پشیمونی گر چه نداره سودی*
*خوب شد که فهمیدم بدی به زودی*
*من کسی رو میخوام که ناز و کم کم*
*صدام کنه مثل فرشته مریم*
*مثل همون روزای آشنایی*
*نه مثل حالا نه مثل رهایی*
*جواب بدی ندی دیگه تمومه*
*نمیدونم جواب واسه کدومه*
*نامه هامو از بس جواب ندادی*
*جواب بدی شاید بشه زیادی*
*شاخه نباتم که بشه واسطه*
*دل نمیدم دیگه به این رابطه*
*اما یادت باشه که این آدما*
*کم نبودن پیشم ولیکن شما*
*نیستید مثل اون روزای طلایی*
*کی گفته سه تا وقت داره جدایی*
*جدایی هر غمش هزار تا بخشه*
*دل میسوزونه مثل آذرخشه*
*من هر چه دوست دارم تموم شه نامه*
*دلم می یاد بازم میده ادامه *
*دیگه تموم شد اون همه غم و رنج*
*وقت قرار و شوق ساعت پنج*
*برو پیش هر کی که دوستش داری*
*حق نداری اسم منم بیاری*
*بخوای نخوای زود برو به سلامت*
*خدا من بین ما ها قضاوت*

lover girl
۵ مرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۳۰ بعد از ظهر
به ماورای آرزو ، به جاودانه می رسم

بلوغ آرزوی من ، تصور تو می شود

همیشه در کنار تو ، به راه خانه می رسم

ازاین سکوت بی ثمر کنار تو رها شوم

به شهر شور و نغمه و می و ترانه می رسم

عبادت تو می کنم تو کعبه ی دل منی

کنار تو به شوکت ِ شرابخانه می رسم

زمان با تو می شود زمان فتح زندگی

به عمق حسّ عاشقی ، به صد نشانه می رسم

همیشه با تو زیستم ، تویی تو هست و نیستم

میان آسمان تو ، به بی کرانه می رسم

* ترنم بهار *
۶ مرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۳۲ قبل از ظهر
آیینه چون شکست
قابی سیاه و خالی
از او به جای ماند
با یاد دل که آینه ای بود
در خود گریستم
بی آینه چگونه درین قاب زیستم

فریدون مشیری

ساحلی
۶ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۵۰ بعد از ظهر
خسته از جور و جفای یارم

از همه فاصله ها بیزارم

مرگ تدریجی من از دوریست

ای خدا غصه شده غمخوارم

ساحلی
۶ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۵۵ بعد از ظهر
خسته از جور و جفای یارم

از همه فاصله ها بیزارم

مرگ تدریجی من از دوریست

ای خدا غصه شده غمخوارم

lover girl
۶ مرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۲۲ بعد از ظهر
عشق پایان خوشی نیست برای من و تو

کاش نزدیک شود فاصله های من و تو

باز هم نام تو فریاد شده بر لب من

کی به هم می رسد اینبار صدای من و تو؟!

تو نپرس از من و من از تو نخواهم پرسید

بی جواب است از این لحظه چرای من و تو

بعد عمری دلمان خواست که با هم باشیم

شاید اینبار نمی خواست خدای من و تو...

همه گفتند تو لیلایی و من مجنونُ نه!

قصه ها هم نرسیدند به پای من و تو

عاقبت از غم هم روی زمین می پوسیم

کاش یک غنچه بکارند بجای من و تو ؟؟

* ترنم بهار *
۷ مرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۲۱ قبل از ظهر
بین نام من و تو ....

اندکی فاصله است

بین دست من و تو ...

فاصله بسیار است

بین احساس من و تو اما ....

ذره ای فاصله نیست

درک این جمله مرا می گوید :

می توان در گذر از سختی ها ،

یاوری را حس کرد

مطمئن بود و یقین پیدا کرد ،

که اگر فاصله را برداریم ،

من و تو ، یک نفریم

Azarnush
۷ مرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۴۳ قبل از ظهر
سر به روی شانه های مهربانت می گذارم
عقده ی دل می گشاید گریه ی بی اختیارم
از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم :-2-30-:

!tara
۷ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۵۵ بعد از ظهر
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را ، که من هم برسم به آرزویی
به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم
همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگویی
به ره تو بس که نالم زغم تو بس که مویم
شده ام زناله نایی ، شده ام زمویه مویی
همه خوشدل این که مطرب ، بزند به تار چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی
چه شود که راه یابد سوی آب ، تشنه کامی
چه شود که کام جوید ، زلب تو کام جویی ؟
شود اینکه از ترحم ، دمی ای سحاب رحمت ؟!
من خشک لب هم آخر ، ز تو تر کنم گلویی؟
بشکست اگر دل من ، به فدای چشم مستت
سرخُمّ می سلامت ، شکند اگر سبویی
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه ، بنشین کنار جویی
زچه شیخ پاکدامن ، سوی مسجدم بخواند
رخ شیخ و سجده گاهی ، سر ما و خاک کویی


فصیح الزمان شیرازی(رضوانی)

farhad.s
۷ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۲۰ بعد از ظهر
من در این نقطه ی دور
در بلاتکلیفی
در کش و قوص خیالی جانکاه
به افق چشم بدوزم تا کی؟
بی سبب منتظر معجزه ام
بی ثمر دیده بر این راه کبود
می روم در پی تو........
سالها آمد و رفت....

بارها من دیدم
کوچ مرغان غزلخوان چمن
سفر چلچله ها
کوچ برف از دل کوهسار بلند
کوچ هر فصلی را......


لیک یاد تو ز دل کوچ نکرد......

(اسم شاعرش رو نمی دونم..ببخشید.)

NILOUFAR
۸ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۵۷ قبل از ظهر
از تو بدم ميآيد...!
ببخشيد از "واژه تو"،
چه ميشد "همه شعرهايم" با "تو" آغاز نميشد.
كه پس از چند سطر، تمام شوی، كوتاه من!

mahan7
۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۳۸ قبل از ظهر
حدس می زنم که هوا روشن تر خواهد شد

مردم ، آسوده

آسمان ، آبی

ماه ... بی خيال وُ

ستاره به خواب

و من که باز با همين سيگارِ لعنتی

راهِ خود را خواهم رفت !


بعدها می فهميد !

يعنی يکی يکی می آييد

بالای مزارِ ماه می نشينيد

و آهسته می گوييد

اين شعرِ ساده از تو نبود

آسمان يادت داد


گاه بايد از شدت سادگی

به ستاره رسيد


ديدی هوا روشن شد

مردم ، آسوده

آسمان ، آبی ... !


حالا فقط يکی دو صبحِ ديگر تحملم کنيد

پشتِ سرم ، صدای پَرپَرِ پروانه می آيد

ماه می آيد ، يک سلسله ستاره ... ، ستاره ی روشن

حتی يک عده هنوز ... !


ديدی هوا روشن شد!

mahan7
۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۴۲ قبل از ظهر
وقارم را فدای یک نگاه کال می کردم
غروری چون "الف" را می شکستم "دال" می کردم !

به مجنون نگاه من تو لیلا بودی و جز تو
وجود هر نگاری را پُر از اشکال می کردم !

هوا مثل نگاه تو پر از سوز زمستان بود
به رویا بازوانم را برایت شال می کردم

تمام واژه هایم در نگاهت منجمد می شد
تو را چون سایه ای ، ساکت ، فقط دنبال می کردم

ندیدی یا که انکارم نمودی ، کوچه شاهد بود !
برای سردیـَت صد جور استدلال می کردم

ولی رفتی وُ سوزاندی دلم را سال ها ، ای کاش
تمام خاطراتت را همان جا چال می کردم

mahan7
۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۵۰ قبل از ظهر
واج آرایی نت های تنت با تنم را چه کنم ؟

از این هماهنگی شاعرانه اما اشتباه

هیچ هم خوشم نمی آید


شاعری نه آب است

... نه نان

نه گلی به سر عشق می زند

اشتباه کردم فیزیکدان نشدم

اشتباه کردم نشستم به بافتن خودم به تو

بس که بافتمت

بس که شکافتی

بس که کور شدند این گره ها

به کوری چشم تو هم که شده

کتاب هایم را بر می دارم و می روم

به دورترین نقطه از تو

به پرت ترین نقطه از تنت


از پسِ این گره ها

دندان هم بر نمی آید رفیق !

پتو را بکش روی سرت


و خیال کن

فیزیکدان بوده ام از اول

و این شعرها

دروغ های بزرگ آوریل و فروردین اند !

مهستی
۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۰۵ قبل از ظهر
قطار ! راهت را بگیر و برو

نه کوه توان ریزش دارد !

نه ریزعلی پیراهن اضافه !
...
هیچ چیز مثل سابق نیست . . .

مهستی
۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۰۵ قبل از ظهر
مادر
کاش می دانستم
چه کسی این سرنوشت را برایم بافت
آنوقت به او می گفتم
یقه را آنقدر تنگ بافته ای
که بغض هایم را نمی توانم...
فرو بدهم

آرام.د
۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۰۶ قبل از ظهر
دل از دست مان رفته است
برگرد
شده ایم میله های قفسی که در آن
جز جای خالی خودت چیزی نیست!
در زیر سایه ی مترسک ها
غرق طوفان غم شده ایم
لنگر بگیر از نبودنت
و از نیل
با تبری بیا
و با یک صلیب
روح بیاویز در جان مرده ی ما
برگرد تا بگردد
جهان بر دار مراد تو

مهستی
۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۰۹ قبل از ظهر
تنهاییم اصیل است
واصالتم به جغدهای آواره شهر سوختگان میرسد
تنهایی مرا تو درک نخواهی کرد
سایه ام بر روی هیج دیواری نیست
ناله های مرا از دورترین بیشه دنیا گوش کن
ناله هایم تلخ است
پر از تنهایی
بغض تنهایی من را تو نخواهی فهمید
من سراپا بغضم
هیچکس را فراموش نکردم
اما خود فراموش شدم.

آرام.د
۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۰۹ قبل از ظهر
باران هم که نیاید
این چتر باز خواهد ماند
مثل من
که پلک هایم
به نبستن عادت دارند

مهستی
۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۱۰ قبل از ظهر
تلنبار خاطرات خاک گرفته ام را
اگر می خواهی جست و جو کنی
به حتم در میان پستوهای بی حوصلگی ام می یابی
اما بی محابا در نزن که گرد دلم
تا ابد به سرفه ات می اندازد
و عزای سیاه پوشش به گریه ات
آرام که آمدی
اول از آیینه تنهایی بپرس از کدام سو
آنگاه به نرمی قدم بردار
که ناگزیر تخته های زوار در رفته روحم
پای برهنه ات را به خراش نیندازد
به گمانم جایی برای تکیه کردن نیست
تنها شانه های پوشالی مترسک خنده هایم
که آن هم استراحتگاه ناامنی است
آخر بارها هجوم سخت کلاغ های سیاه را دیده است
تصمیم با خودت...
هنوز هم جستجوی خاطراتم را در سر می پرورانی



گلسا امیدوار

pary2010_lovely
۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۳۶ بعد از ظهر
برای چشمانت

هوای ترست به رنگ هوای چشمانت
دوباره فال گرفتم برای چشمانت
اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا
قبول کن که بریزم به پای چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز یاد خواهی برد
اگرچه خوانده ام از جای جای چشمانت
دلم مسافر تنهای شهر شب بوهاست
که مانده در عطش کوچه های چشمانت
تمام آینه ها نذر یاس لبخندت
جنون آبی دریا فدای چشمانت
چه می شود تو صدایم کنی به لهجه ی موج
به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت
تو هیچ وقت پس از صبر من نمی آیی
در انتظار چه خالیست جای چشمانت
به انتهای جنونم رسیده ام کنون
به انتهای خود و ابتدای چشمانت
من و غروب و سکوت و شکستن و پاییز
تو و نیامدن و عشوه های چشمانت
خدا کند که بدانی چقدر محتاج است
نگاه خسته من به دعای چشمانت

*******************************
دیوونتم می بینی (http://yadete1373.blogfa.com/post-138.aspx)



فرشته زمینی دیوونتم میبینی
نامه برات نوشتم رو برگای گل یاس
چرا من اینجا موندم اما دل تو اونجاس
فرشته زمینی دیوونتم میبینی
نامه برات نوشتم رو گلای بنفشه
عشق تو عین یاقوت سرخه و می درخشه
نامه برات نوشتم روی گلای لاله
راستی که داشتن تو برای من محاله
غصه هامو نوشتم روی گلای پونه
هرچی بگی میگم چشم ساده و بی بهونه
فرشته زمینی دیوونتم میبینی
گریه هامو نوشتم رو قطره های شبنم
ببین چه بد میگذره بی تو به قلب مریم
واسه تو عاشقونه رو آسمون نوشتم
کارم گذشته از عشق من از جنون نوشتم
فرشته زمینی دیوونتم میبینی
نبودی زندگیمو تلخ و سیاه کشیدم
تو رو همونجور که هست شبیه ماه کشیدم
با ترن سرنوشت پشت سرت دویدم
دور بودی خیلی اما آخر بهت رسیدم
گفتی اگه عاشقی همه باید بدونن
تو نگی ٬ از تو چشمات فکر تو رو بخونن
فرشته زمینی دیوونتم میبینی
گفتی تمام دنیا باید خبردار بشن
حتی اونا که مردن دوباره بیدار بشن
بندا رو پاره کردم دیوارا رو شکستم
از دریاها گذشتم کنار تو نشستم
فرشته زمینی دیوونتم میبینی
دور چشای نازت مات و دیوونه گشتم
از هرچی که عزیز بود به خاطرت گذشتم
عقلو دادم به دریا عاشقیشو دزدیدم
ترس و فراری دادم نفس هاتو بوسیدم
فرشته زمینی دیوونتم میبینی
واسه حیات قلبت درخت بید آوردم
تا تو بیای دنبالم اسب سفید آوردم
رویاهامو آوردم با طعم عشق پاییز
با تو دیگه بهشته ٬ نه تلخه نه غم انگیز
فرشته زمینی دیوونتم میبینی
آرزوهامو چیدم ٬ از رو درخت سبیم
کنار تو که باشم ٬ نه خستم نه غریبم
خاطره هاتو آروم لای حریر پیچیدم
خدام اگه بخوادت تو رو بهش نمیدم
سمفونی صداتو چیدم کنار بارون
بارون دیگه نبارید گم شد تو لحظه هامون
صدای ابریشمت جادوی رنگ و نوره
قصر قشنگ چشمات مرمریه ٬ بلوره
فرشته زمینی دیوونتم میبینی
ترانه هام تموم شد ٬ چیکار کنم عزیزم
قلبمو دادم به تو پس چی به پات بریزم
چشماتو وا کن گلم زندگیمو آوردم
برای اولین بار با داشتن تو بردم
فرشته زمینی دیوونتم میبینی
نگین انگشتر آسمون بلندی
عشق ترانه هامو یه وقتا می پسندی
قصه دیوونگیم به کهکشون میرسه
کار من از دست تو به یه جنون میرسه
فرشته زمینی دیوونتم میبینی
سفیدی شوق برف ٬ اوج رو قله هایی
من اینجا پیش تو ام تو هم بگو کجایی
ماه نگات بتابه چشمامو وا می کنم
فقط واسه من بخون دارم نگا میکنم
عین صلیب و معبد عزیزی و مقدس
اسم تو رو آوردن مشکله اما ساده س
واسه به تو رسیدن یکی شد آسون و سخت
وقتی تو مال من شی دنیا داره یه خوشبخت
فرشته زمینی دیوونتم میبینی

:-2-37-:

pary2010_lovely
۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۴۳ بعد از ظهر
حدس (http://yadete1373.blogfa.com/post-136.aspx)

و حدس می زنم شبی مرا جواب می کنی
و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی
سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای
ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی
من از کنار پنجره تو را نگاه می کنم
و تو به نام دیگری مرا خطاب میکنی
چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی
هزار مرتبه مرا ز خجلت آب می کنی
به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام
تو کمتر از غریبه ای مرا حساب می کنی
و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت
که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی



ترانه ی اردیبهشت (http://yadete1373.blogfa.com/post-135.aspx)

زیبا تو که با یه مژت یه دنیا رو مات می کنی
یه دنیا رو قربونی چشمک چشمات می کنی
تو که اگه کسی نخواد با تو مث آینه باشه
با داغی لحن نگات اونو مجازات می کنی
نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت
به عشق تو سرش بالاس ٬ ترانه ی اردیبهشت
زیبا اگه موج صدات بلرزه ٬ رنگ غم بشه
از اون طراوت چشات اگه یه ذره کم بشه
چیکار میتونم بکنم جز این که آرزو کنم
تمام غصه های تو فقط مال خودم بشه
نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت
به عشق تو سرش بالاس ٬ ترانه ی اردیبهشت
زیبا کی گفته تو نخوای تو کوچه ها بهار میاد
وقتی بهاره که جهان با حرف تو کنار بیاد
اگه یه غم به هم زده دنیای ارغوانیتو
الهی که بره به جاش ٬ برای من هزار بیاد
نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت
به عشق تو سرش بالاس ٬ ترانه ی اردیبهشت
زیبا شاید بگی حالا صحبت دیوونگی نیست
اما میگم بی عشق تو اسم چیزی زندگی نیست
دریای طوفان زرد تو رو ببینم و چیزی نگم
خوب میدونیم من و تو که این رسم پروانگی نیست
نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت
به عشق تو سرش بالاس ٬ ترانه ی اردیبهشت
زیبای من دنیای ما طلوع داره غروب داره
نقشه ی سرنوشتمون شمال داره جنوب داره
تو اونا که پشت نقاب از نسل دور آدمن
هم آدمی بد داره هم آدمای خوب داره
نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت
به عشق تو سرش بالاس ٬ ترانه ی اردیبهشت
زیبا نگین عشق تو ٬ صدتا طبق جواهره
یه قایق بادی داره پر از نگاه و خاطره
میون این شهر غریب ٬ با چهره های آشنا
یکی میمیره واسه تو که یه جورایی شاعره
نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت
به عشق تو سرش بالاس ٬ ترانه ی اردیبهشت
زیبا با یک چکه غمت میریزه هفت تا آسمون
میشکنه از غصه ی تو یه بار دیگه رنگین کمون
نمیدونم که خزون نشسته رو کدوم گلت
میخوای بهم نگی ٬ نگو اما همینجوری نمون
نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت
به عشق تو سرش بالاس ٬ ترانه ی اردیبهشت
یه عمریه تو میدونا چشما به تو خیره میشه
با رنگ روشن نگات روز همه تیره میشه
قصه ی هرکس که به تو بد کنه و خوب نباشه
حکایت مجرمیه که دائم تو زنجیر میشه
نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت
به عشق تو سرش بالاس ٬ ترانه ی اردیبهشت
زیبا جای تو ٬ آسمون بارید و کلی خالی شد
ماه هم از این غصه اون ٬ دلش گرفت هلالی شد
دخترکی که زندگیش با رویای تو میگذره
دچار کابوس بد و خط خطی و خیالی شد
نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت
به عشق تو سرش بالاس ٬ ترانه ی اردیبهشت
زیبا به جون همه چیم ٬ آره جون خودت قسم
بدون لبخند تو من به هیچ جایی نمیرسم
به خاطر خود خودت ابر و یه کم کنار بزن
بذار که ماه طلوع کنه از چش مثل هیچکسم
نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت
به عشق تو سرش بالاس ٬ ترانه ی اردیبهشت
زیبا جونم خوشم باشی نمیشه باز از تو نوشت
چه برسه به این که ٬ نه بگذریم از خیال زشت
نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت
به عشق تو سرش بالاس٬ ترانه ی اردیبهشت



تولدت مبارک (http://yadete1373.blogfa.com/post-134.aspx)

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک
با صدتا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک
با قلب عاشق با یه حس بی قرار و کوچک
فقط می خواد بهت بگه تولدت مبارک

:-2-40-: :-2-37-:

(mina)
۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۵۲ بعد از ظهر
سخن از ماندن نيست،
من و تو رهگذريم،

راه طولاني و پر پيچ و خم است،
همه بايد برويم تا افقهاي وسيع،
تا آنجا كه محبت پيداست
و شايد
اينجا سر آغاز بودن است
و من و تو
و هياهوئي در شهري سبز و آبي و خاكستري

ما مي گريزيم
شايد از بودن
شايد از ماندن
شايد از رفتن

جز هراس ما را چه بايد
من و تو رهگذريم
به فردا بيند يش
به طلوعي ديگر
و به آغازي دوباره
و ما گشايندهء راهيم
لغزش
صبر
مداومت

ولي بدان و باور كن
اينجا بي شك آغاز بودن ماست.

* ترنم بهار *
۹ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۲۰ بعد از ظهر
" لالایی تو

مرا به خواب می برد

جهان که بیدار می شود

می بینی

که در تو قد کشیده ام

و عروسک هایم

هنوز همان قدر، نخوابیده اند

مادر،

لالایی ات، گاهواره را

بیدار می کند

عروسک هایی که نمی خوابند

هیچ وقت بزرگ نمی شود"

lover girl
۹ مرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۲۳ بعد از ظهر
گذشت لحظه های با تو بودن
و در پاییز عشقمان
نامی از دوست داشتن باقی نماند
چقدر زودگذر بود قصه ی من و تو
و در آنروز که دست بی رحم تقدیر
درو کرد گندمزار دلهایمان را
و تهی شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده های غمگین
در آن کویر آرزو
شاعری دلشکسته و تنها
می نوشت شعری به یاد با هم بودن
شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه ی دوست داشتنها
قطره اشکی به یاد همه ی خاطره ها ...

H..GH
۹ مرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۴۲ بعد از ظهر
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ایی در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمیدانم چرا رفتی؟
نمیدانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا؟تا کی؟برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم
مرد
کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد!
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ایی از جنس بغض کوچک یک ابر
نمیدانم چرا؟ شاید به رسم پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

lover girl
۹ مرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۲۷ بعد از ظهر
در دلم آرزوی آمدنت میمیرد...
رفته ای اینک
اما باز آیا برمیگردی ؟
چه تمنای محالی دارم...
خنده ام میگیرد... !

http://up.vatandownload.com/images/y2xmfhif6ayj1unqlpr.jpg

Sokout_shab
۱۰ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۱۲ قبل از ظهر
چه كسي خواهد كشت؟
داغ تنهايي را

چه كسي از قلبم خواهد شست؟
چه كسي با من بود؟
چه كسي با من هست؟
چه كسي هست كه اندوه مرا
با نگاهي به نگاهم ببرد از قلبم
و بگيرد از من
غم تنهايي را؟

خستگي هايم را
با كه تقسيم كنم؟
حرف تنهايي را، حرف دلتنگي را
به كه تسليم كنم؟
چه كسي مي داند به چه مي انديشم؟
چه كسي مي فهمد من پر از تشويشم؟
چه كسي با من دل خسته دمي از من گفت؟
چه كسي با من مطرود نشست؟
چه كسي حرف مرا، درد مرا
لحظه اي باور كرد؟
لحظه اي ديد درونم چه غمي است
و چه اندوه گراني هر دم
در نگاهم جاريست؟
خستگي هايم را
با كه تقسيم كنم؟
حرف تنهايي را، حرف دلتنگي را
به كه تسليم كنم؟
به كه گويم كه من از خويش گريزان شده ام
و ز تنهايي خويش
و از اين ترديدي
كه دمادم به دلم مي كوبد
داغ تنهايي را

به كه گويم ز اميدي كه مرا تا خود اوج
به تماشا مي برد
و از آن قله يكتاي بلند
به پريدن مي خواند
و به پرواز و رسيدن به دمي بي وزني
اينك... اينك حتي
ذره اي باقي نيست
و كلامي، بغضي
ديرگاهي است در اين تنهايي
در گلويم باقي است
و كسي نيست مرا
گويد اين خاموشي
بشكن اينك و بيا

REAL LOVE
۱۰ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۲۹ قبل از ظهر
ما چيستيم ؟!
جز ملکلولهاي فعال ذهن زمين ،
که خاطرات کهکشان هارا
مغشوش ميکند !

حسین پناهی

sydney
۱۰ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۳۵ قبل از ظهر
قطعه گمشده

یک حالتی عجیب
پیوسته در من است
انگار در غبار
انگار در غروب
انگار در زمان
در یک زمان دور
جا مانده قطعه ای
از روح سرکشم

مهستی
۱۰ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۵۲ قبل از ظهر
بندبازی می کنم
زیر پایم قعر پوچی
و هر ثانیه
پایم
روی لبه ی زندگی می لغزد

mahboubeh_shab
۱۰ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۴۷ قبل از ظهر
سهم تو پرواز آبي سهم من بال شگسته

دل تو آبي دريا دل من کوير خسته

دست تو لطيف و نازک دستاي من پينه بسته

تن تو در اوج قدرت تن من هميشه خسته

تن پوش تو از حرير و تن پوش من وصله وصله

خونه تو کاخ طلايي خونه من کلبه سرده

سهم تو از آسمونها کهکشان و صد ستاره

سهم من شب و سياهي ابرهاي تير و تاره

تو به فکر توشه سال من به فکر لقمه نان

توبه فکر جوي بر آب من به فکر سقف ويران

تو ميون جاده ها من ميون نيمه راه

تو با چتري توي بارون اما من يه بي پناه

REAL LOVE
۱۰ مرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۰۰ بعد از ظهر
كاجهاي كهن
پيامبراني-نه در اعصار قوم يهود
كه در صورت سيرت، از ما بزرگ ترند
از ما،
مايي كه عطر كارخانجات فرانسه
كفاف زدودن هفت روز تعفن تجريداتمان را نمي دهد
به تضادها چشم دوختن،جز سر درد عايدي نخواهد داشت
كودكيمان را باختيم،ر
كافي است
بو كنيدُ نترسيد از تعفن مردارهاي پوسيده
و نترسيد از كركس ها و كفتارها
آنها نانُ گل ِ سرخُ باران را درك مي كنند
و در خاطرشان حتما كبوتري پريده،يا نشسته است

حسین پناهی

lover girl
۱۰ مرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۵۸ بعد از ظهر
ز چشمت اگر چه که دورم هنوز

پر از اوج و عشق و غرورم هنوز

اگر غصه بارید از ماه و سال

به یاد گذشته صبورم هنوز


شکستند اگر قاب یاد مرا

دل شیشه دارم بلورم هنوز

سفر چاره ی دردهایم نشد

پر از فکر راه عبورم هنوز

ستاره شدن کار سختی نبود

گذشتم ولی غرق نورم هنوز

پر از خاطرات قشنگ توأم

پر از یاد و شوق و مرورم هنوز

ترا گم نکردم خودت گم شدی

من شیفته با تو جورم هنوز

اگر جنگ با زندگی ساده نیست

در این عرصه من جسورم هنوز


اگر کوک ماهور با ما نساخت

پر از نغمه ی پک و شورم هنوز

قبول است عمر خوشی ها کم است

ولی باتوأم پس صبورم هنوز

http://up.vatandownload.com/images/04b2j58ndnqn0u38jmft.jpg

* ترنم بهار *
۱۱ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۵۵ بعد از ظهر
امروز...

انگار کسی آمد...

و هوای دلتنگی ات را ...

هی در آسمان اتاقم پاشید ...

و تو نبودی......

R ! R a
۱۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۱۱ قبل از ظهر
شبی که پرشده بودم زغصه های غریب
به بال جان سفری تا گذشته ها کردم
چراغ دیده برافروختم به شعله اشک
دل گداخته را جام جان نما کردم
هزار
پله فرا رفتم از حصار زمان
هزار پنجره بر عمر رفته وا کردم
به شهر خاطره ها چون مسافران غریب
گرفتم از همه کس دامن و رها کردم
هزار آرزوی ناشکفته سوخته را
دوباره یافتم و شرح ماجرا کردم
هزار یاد گریزنده در سیاهی را
دویدم از پی و افتادم و صدا کردم
هزار بار عزیزان رفته را از دور
سلام و بوسه فرستادم و صفا کردم
چه های های غریبانه که سردادم
چه ناله ها که ز جان وجگر جدا کردم
یکی از آن همه یایران رفته بازنگشت
گره به باد زدم قصه با هوا کردم
طنین گمشده ای بود در هیاهوی باد
به دست مننرسیده آنچه دستو پاکردم
دریغ از آنهمه گلهای پرپر فریاد
که گوشواره گوش کر قضا کردم
همین نصیبم ازین رهگذر که در همه حال
ترا که جان مرا سوختی دعا کردم

viyan
۱۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۳۳ قبل از ظهر
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیام بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگیها کرده پاک

ای تپشهای تن سوزان من
آتشی در سایۀ مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخهها پُر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

این دلِ تنگِ من و این بار نور؟
های هوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمن زاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمیانگاشتم

درد تاریکیست دردِ خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیهدل سینهها
سینه آلودن به چرکِ کینهها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کفِ طرارها
گمشدن در پهنۀ بازارها

آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هم آغوشی گرفت
جوی خشک سینهام را آب، تو
بستر رگهام را سیلاب، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم بهراه

ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونههام از هُرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزهزارانِ تنم

آه، ای روشن طلوع بیغروب
آفتاب سرزمینهای جنوب
آه، آه ای از سحر شادابتر
از بهاران تازه تر، سیراب تر
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینهام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با "من" زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسهات
خیره چشمانم به راه بوسهات
ای تشنجهای لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه میخواهم که بشکافم ز هم
شادیام یکدم بیالاید به غم
آه میخواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای

این دلِ تنگِ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمههای چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟

ای نگاهت لایلای سِحر بار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شُسته از من لرزههای اضطراب
خُفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شعور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

R ! R a
۱۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۱۵ قبل از ظهر
ناتوان گذشته ام ز کوچه ها
نیمه جان رسیده ام به نیمه راه
چون کلاغ خسته ای در این غروب
می برم به آِیان خود پناه
در گریز ازین زمان بی گذشت
در فغان
از این ملال بی زوال
رانده از بهشت عشق و آرزو
مانده ام همه غم و همه خیال
سر نهاده چون اسیر خسته جان
در کمند روزگار بدسرشت
رو نهفته چون ستارگان کور
در غبار کهکشان سرنوشت
می روم ز دیده ها نهان شوم
می روم که گریه در نهان کنم
یا مرا جدایی تو می کشد
یا ترا دوباره مهربان کنم
این زمان نشسته بی تو با خدا
آنکه با تو بود و با خدا نبود
می کند هوای گریه های تلخ
آن که خنده از لبش جدا نبود
بی تو من کجا روم کجا روم
هستی من از تو مانده یادگار
من به پای خود به دامت آمدم
من مگر ز دست خود کنم فرار
تا لبم دگر
نفس نمی رسد
ناله ام به گوش کس نمی رسد
می رسی به کام دل که بشنوی
ناله ای از ین قفس نمی رسد

* ترنم بهار *
۱۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۳۸ قبل از ظهر
بیا که حادثه عشق را شروع کنیم

ز شرق زخمی دل ناگهان طلوع کنیم

برای تنگی دل حجم شب وسیع تر است

بیا شبانه به درگاه او خشوع کنیم

دو دست آبی از این آستین فرا ببریم

فروتنانه در آن آستان خضوع کنیم

برای یافتن معنی صریح حضور

به اصل نسخه قاموس خود رجوع کنیم.

"مرحوم دکتر قیصر امین پور"

GISOOM
۱۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۴۰ بعد از ظهر
سرباز ها!
به سمت جلو...
عقب نشینی,
برای اسب ها و فیل ها و وزیران است
تمام مهره ها به عقب بر می گردند
تنها, سرباز ها...
علیرضا قزوه

GISOOM
۱۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۴۳ بعد از ظهر
دو دستم را که عمری به سوی تو دراز است,
رها کن!
من را که نمی توانی بالا بکشی
می ترسم...
خودت هم به زمین بیافتی!!!
میلاد تهرانی

lover girl
۱۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۴۴ بعد از ظهر
هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری



و هرگز از تو رنجور نخواهم شد


چرا که تو را دوست دارم


دیوانه وار عاشقت شدم


چرا که مهربانی را در وجودت دیدم


با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی


و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم


نه تو از عشق من دست میکشی


و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود

سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره ای کنی فرسنگها راه

خواهم پیمود چرا که شب عشق بسیار طولانی است

و قلبم در آرزوی تو می سوزد

آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی

خورشید وجودت پنهان می گردد

و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند

و به دنیای غریبی می برند

همیشه در قلبم حضور داری

و عشقت زندگی ام را گل باران کرده است

تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی کرده ام

محبوبم همیشه به انتظار

بازگشتت خواهم ماند
http://up.vatandownload.com/images/1jeeabmgy2wb8z66c7a7.jpg

REAL LOVE
۱۲ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۳۴ بعد از ظهر
مرا بخوان که حروفم پر از عسل بشود!
مرا بخواه که هر قطعه ام غــــزل بشود!
مرا بخوان که پس از این همه "الهه ناز"
دوباره ورد زبانــــــــم "اتل متل" بشود!
سیاه چشم! فنا کن سپید را مگذار
که محتوای غـــزل نیز مبتذل بشود!
هـزار وعده بـه من داده ای بگــو چـــه کنم؟
که دست کم یکی از وعده ها عمل بشود؟!
قسم به عشق! به فتوای دل گناهی نیست
اگـــر بــــه دست تـــــو نامحرمی بغل بشود!
بیــــــا و مسئله هـــا را ز راه دل حل کن
که در تمام جهان این سخن مثل بشود:
اساس علم ریاضی به باد خواهد رفت
اگر که مسئله ها عاشقانه حل بشود!

غلامرضا طریقی

Azarnush
۱۳ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۴۸ قبل از ظهر
خدمت

خدمت شروع شد ... تاریک و تو به تو
بی عکس نامزدش ... بی عکس ( آرزو )
شب های پادگان سنگین و سرد بود
آخر خدا چرا ؟ آخر خدا چگونه ؟
نه ... نه ... نمی شود ... فریاد زد : برقص
در خنده ی فروغ ... در اشک شاملو
توی کلاه خود ... لاتین نوشته بود
your hair is black ... your eyes are blue
خاتون تو رو خدا ... سر به سرم نذار
اینجا هوا پسه ... اینجا نگو نگو
یک نامه آمد و شد یک تراژدی
این تیتر نامه بود ... شد آرزو عروس
و ستاره ها ... چشمک نمی زدند
انگار آسمان حالش گرفته بود
تصمیم را گرفت ... بعد از نماز صبح
با اشک در نگاه ... با بغض در گلو
بالای برج رفت و ماشه را چکاند
با خون خود نوشت ... نامرد آرزو ...

حامد عسگری

viyan
۱۳ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۵۷ قبل از ظهر
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت !
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت!
نخستین کلامی که دلهای ما را
به بوی خوش آشنائی سپرد و به مهمانی عشق برد

پر از مهر بودی ، پر از نور بودم
همه شوق بودی ، همه شور بودم

چه خوش لحظه هایی که دزدانه ، از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!
چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را به شرم و خموشی – نگفتیم و گفتیم!

دو آوای تنهای سرگشته بودیم
رها در گذرگاه هستی
به سوی هم از دورها پر گشودیم

GISOOM
۱۳ مرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۲۴ بعد از ظهر
چون سنگ ها صدای مرا گوش میکنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه سبز نوازش است
با برگهای مرده هم آغوش می کنی
گمرا ه تر ز روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی
ای ماهی طلایی مرداب خون من
خوش باد مستی ات, که مرا نوش می کنی
تو دره بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها, فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟
فروغ فرخزاد

...rainy
۱۳ مرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۵۴ بعد از ظهر
در انتظار خوابم و صد افسوس / خوابم به چشم باز نمی اید /اندوهگین و غمزده میگویم/ شایر ز روی ناز نمی اید فروغ فرخزاد

lover girl
۱۳ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۴۰ بعد از ظهر
جرقه های عاشق شدن
در آتشکده ی متروک قلبم
شعله کشید
ترانه های عاشقانه ام
با تو
به حقیقت رسید
انجماد رگهای یخ زده ام
در شراره آغوش سوزانت
ذوب شد
و با تو و
وجود متبرک توست
که می خواهم بمانم
تا
همیشه و همیشه
در کلبه عشق
میزبان نفس های عاشقانه ات
خواهم ماند
دوستت دارم
http://up.vatandownload.com/images/mt4xldg6o5eak2qxoal0.jpg

مینا
۱۳ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۴۴ بعد از ظهر
صدای قــلــــب نیست ...



صدای پای تو است كه شب ها در سینه ام می دوی ....!!



كافیست كمی خسته شوی .....



كافیست كمی بایستی ....!

lover girl
۱۳ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۰۱ بعد از ظهر
باز بغضی در گلو دارم
باز فریادی در سینه دارم
باز هم ندارمت...
باز در دل می خواهمت
باز قطره اشکی گره زده
مانده در گوشه چشمی خسته
چشمی خسته از خواهش ها
بر چهره ای خسته از پرسش ها
در تنی خسته از دویدن ها
با روحی خسته از شکستن ها
لبانم باز می شوند که بگویند برو....
ولی افسوس دلم فریاد می زند که نگو ، نگو.......
http://up.vatandownload.com/images/x3q37wfn0mlux26154sp.jpg

Behnoush
۱۳ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۴۹ بعد از ظهر
امشب
یکنفس اقیانوس تلخ را سر می کشد
و فوت می کند روی صورت ماه
نهنگی که با دهان خشک
سی و یک سال حبس کشیده است


امشب
جفت سفیدش را می بلعد
اسب نری که از اصطبل قاجار گریخته است


امشب
با جفت سفیدش چه می کند!؟
این خودنویس سیاه مست.

viyan
۱۴ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۵۹ قبل از ظهر
سرشار از حس با تو بودنم

سرشار از با تو گفتن

در ازدحام باران و گریه و شبنم گم گشته ام

لحظه دیدار را می جویم

در عمق خاطراتم با تو سفر می کنم

می آیی تا باور کنم که هنوز هستی

باوری از جنس رویا

می شکفند تمام غنچه ها از صدای با تو بودن

می تراود چشمه از نگاهت

هوای با تو بودن بارانی می شود

زمستان جدایی بهار می شود

زمین تشنه کویر سیراب می شود با تو

تمام آیینه ها بی ریا میشوند

پرواز معنا می گیرد

تمام تنهاییم را نذر لحظه ای با تو بودن کرده ام

خواب سبزی بود با تو بودن

و خزان دلگیریست نبودنت

تو را در عمق لایه های خاطراتم پنهان کرده ام

می خواهم باشی

تو که نباشی پاییز دلگیر است

viyan
۱۴ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۰۹ قبل از ظهر
باز امشب...

تا زمين، تا اين نزديكي ها، سكوتي سنگين ، پايين آمده؛

پايين تر از نگاه هاي مهربانت...

و تو اي كاش مي دانستي حال مرا،

آنگاه كه از خاطرم مي گذري .

و براي من ،

چه آرزويي شيرين تر از آنكه،

لحظه اي از خاطرت

گذر كنم.

ستاره ملک
۱۴ مرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۴۲ قبل از ظهر
چشمهامان دروغگو بودند
گفته بودند پا نمی خواهند
خنده های تو را نمی فهمند
گریه های مرا نمی خواهند

دستهامان دروغگو بودند
دست انداختند بازی را
دستها کودکانه تا باشند
این همه ماجرا نمی خواهند

دستها کودکانه تا باشند ...
بچه ها را نگاه کن اصلا !
جیبهای اضافه شان را که
اغلب بچه ها نمی خواهند

تو دلت هم دروغگو بوده
فکر کن ! خوب خوب می فهمی
کفتران این همه که تغییر
وضع آب و هوا نمی خواهند

من خودم هم دروغگو بودم
به تو این را نگفته ام اما
شاعران حسابی عاشق
هیچ غیر صدا نمی خواهند

ما دوتامان دروغگو بودیم
مثل این چشمها که می گفتند
خنده های تو را نمی فهمند
گریه های مرا نمی خواهند

مادر شرمگین عیسویان!
خواهر مهربان موسویان!
بپر از نیل های کوچک شک
جمله هایت عصا نمی خواهند

آشتی کن تو با خودت من هم
با خودم قهر می کنم تا مرگ
روی تابوت چوبی ام بنویس :
((مرده دل ها عزا نمی خواهند . ))


(متاسفانه اسم شاعر رو یادم نیست.منبع:ضمیمه نسل سوم روزنامه جام جم)

R ! R a
۱۴ مرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۴۶ قبل از ظهر
دیر است نیامده ای
تا ، شاید آمده باشی
آمده باشی
و این میز و صندلی ها رابا خود به خانه ببری
و روبروی کسی بنشینی که حرف های تو را و تو
را خوب می فهمد
اما تو
هرگز او و حرفهای او را نمی دانی
و این
همان داستان همیشگی است

lover girl
۱۴ مرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۰۸ بعد از ظهر
غصه نخور...
کنار آمدم با نبودنت...
خیلی که دلم بگیرد...
گریه می کنم... !
http://up.vatandownload.com/images/noo9526rclsvyte31rsz.jpg

dokhtare sahra
۱۴ مرداد ۱۳۹۰, ۰۹:۵۲ بعد از ظهر
شبی از پشت یک تاریکی غمناک و بارانی
تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم!
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس...
تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید باحسرت جدا کردم!!
و تو، در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم، گفتی:
دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی...
و تو تنها برای دیدن آن چشم، مرا در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردی...
همین بود آخرین حرفت...
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را، به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم...
نمیدانم چرا رفتی؟نمیدانم چرا؟
شاید خطا کردم...
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا؟ تا کی؟ برای چی؟
ولی رفتی!!
رفتی...
و بعد از رفتنت، باران چه معصومانه می بارید!!
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت...
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد...
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت،
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد!!
و بعد از تو آسمان چشمهایش خیس باران بود...
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد که من بی تو
تمام هستیم از دست خواهد رفت...
کسی حس کرد من بی تو، هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد...
و بعد از رفتنت دریا، چه بغضی کرد...
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد...
و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد،
هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد!!!!
ببین سرنوشت من چه خواهد شد...
و بعد از این طواف وهم و پرسش و تردید،
از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ،بگو در راه عشق، عاشق ترین بودم!!
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید،
کنار انتظاری که بی پاسخ و سرد است...
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمیدانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگیمان باز،
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم!!!!

Azarnush
۱۵ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۲۹ قبل از ظهر
گفتی که به احترام دل باران باش
باران شدم و به روی گل باریدم
گفتی که ببوس روی نیلوفر را
از عشق تو گونه های او بوسیدم
گفتی که ستاره شو دلی روشن کن
من همچو گل ستاره ها تابیدم
گفتی که برای باغ دل پیچک باش
بر یاسمن نگاه تو پیچیدم
گفتی که برای لحظه ای دریا شو
دریا شدم و تو را به ساحل دیدم
گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش
مجنون شدم و ز دوریت نالیدم
گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز
گل دادم و با ترنمت روییدم
گفتی که بیا و از وفایت بگذر
از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم
گفتم که بهانه ات بریم کافیست
معنای لطیف عشق را فهمیدم

viyan
۱۵ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۴۹ قبل از ظهر
بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.

همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.

زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به

يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.

تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد

mahan7
۱۵ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۱۹ بعد از ظهر
هيچ چيز با تو شروع نشد

همه چيز با تو تمام می شود

كوهستان هايی كه قيام كرده اند

تا آمدنت را

پيش از همگان ببينند


اقيانوس ها

كه كف بر لب می غرند و

به جويبار تو راهی ندارند


باد و هوا كه در انديشه اند چرا انسان نيستند

تا با تو سخن بگويند

و تو سوسنِ خاموش !

همه چيزت را در ظرفی گذاشته

به من داده ای

تا بين واژگان گرسنه قسمت كنم


همه چيز با تو شروع نشد

همه چيز با تو تمام می شود

جز نامم ...

mahan7
۱۵ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۲۶ بعد از ظهر
نه ! نمی توانم فراموشت کنم

زخم های من ، بی حضور تو از تسکین سر باز می زنند

بال های من

تکه تکه فرو می ریزند

بره های مسیح را می بینم که به دنبالم می دوند

و نشان فلوت تو را می پرسند

نه ، نمی توانم فراموشت کنم

خیابان ها بی حضور تو راه های آشکار جهنم اند

تو پرنده یی معصومی

که راهش را

در باغ حیاط زندانی گم کرده است

تک صورتی ازلی ، بر رخسار تمام پیامبرانی

باد تشنه ی تابستانی

که گندم زارانِ رسیده در قدوم تو خم می شوند

آشیانه ی رودی از برف

که از قله های بهار فرو می ریزد

نه !

نمی توانم

نمی خواهم که فراموشت کنم

تپه های خشکیده

از پله های تو بالا می آیند

تا به بوی نفس های تو درمان شوند و به کوهستان بازگردند

ماه هزار ساله ، دست نوشته ی آخرش را برای تو می فرستد

تا تصحیحش کند

نه ! نمی توانم فراموشت کنم

قزل آلایی عصیانگری که به چشمه ی خود باز می رود

خونین شده در رودها که به جانب دریا روان است ...

mahan7
۱۵ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۴۱ بعد از ظهر
دوست داشتنت امشب

طعم انار و خرمالو می دهد

طعم سفره ی یلدا

وسط گرمای مرداد

که همه را کلافه کرده

... که همه را به جان هم انداخته

و تو را به جان من !


دوست داشتنت

طعم یخ در بهشت می دهد امشب

شب که نه

دو سه پله ی دیگر

صبح است

می ترسم برف بگیرد فردا

و حیرت روزنامه ها

شهر را بردارد !

تو که می خوابی

می ترسم خوابِ برف ببینی

و برف بگیرد

و تابستان ماتش ببرد !

یا خوابی ببینی

که درخت سبز شود بر تخت

و همسایه از صدای روییدن ریشه

از خواب بپرد

حساب و کتاب ندارد با تو

نه فصل ها

نه هوا

نه ماجراها


همیشه می آیی و می روی

یا شاید هم نمی آیی که بخواهی بروی

و من همیشه

در به در

دنبال تشبیه طعم دوست داشتنت می گردم

به چیزهایی که کلمه برایشان اختراع شده باشد

قبل ها

.
.
.

R ! R a
۱۵ مرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۴۱ بعد از ظهر
بر او ببخشایید
بر او که گاه گاه
پیوند دردناک وجودش را
با آب های راکد
و حفره های خالی از یاد می برد
و ابلهانه می پندار
که حق زیستن دارد
بر او ببخشایید
بر خشم بی تفاوت یک تصویر
که آرزوی دوردست تحرک
در دیدگان کاغذیش آب میشود
بر او ببخشایید
بر او که در سراسر تابوتش
جریان سرخ ماه گذر دارد
و عطر های منقلب شب
خواب هزار ساله اندامش را
آشفته میکند
بر او ببخشایید
بر او که از
درون متلاشیست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد
و گیسوان بیهده اش
نومیدوار از نفوذ نفسهای عشق می لرزد
ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی
ای همدمان پنجره های گشوده در باران
بر او ببخشایید
بر او ببخشایید
زیرا که مسحور است
زیرا که ریشه های هستی
بارآور شماست
در خاکهای غربت او نقب می زنند
و قلب زود باور او را
با ضربه های موذی حسرت
در کنج سینه اش متورم می سازند

lover girl
۱۵ مرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۳۴ بعد از ظهر
*آهسته بیا ، *

*باز هم که فراموش کرده ای کجا آمده ای*

*اینجا قلب من است *

*آهسته ،*

*این قلب، شکسته...*

*نگاهی کن ببین درهای قلبم بسته *

*شاید باز هم بی وفایی مثل تو پشت دیوار قلبم نشسته !*

*آمده ای که بگویی پشیمانی؟ *

*اما هنوز چند روزی بیش نیست که از آن روز گذشته*

*آتش دلم همچنان در حال سوختن است ،*

*بگذار خاکستر شود ، بعد بیا و دوباره دلم را بسوزان*

*بگذار گونه های پر از اشکم خشک شود ، *

*بعد بیا و دوباره اشکم را در بیار*

*آهسته ، قلبم بدجور شکسته *

*دوباره آمده ای که چه بگویی به این دل خسته *

*آمده ای دوباره بشکنی قلبم را ، *

*یا باز هم به بازی بگیری این دل تنهایم را ...*

*بی خیال ، با تنهایی بیشتر رفیقم تا با تو*
http://up.vatandownload.com/images/y4bf8grbh38xnbrthmp.jpg

REAL LOVE
۱۵ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۳۵ بعد از ظهر
مُردهام باز خواهد گشت


بو، بوی خوش پيراهن پدر،
چُرتِ خُمارِ ظهر، عطر عجيب خواب
گِل نَمور حاشيه، قطره، حوصله، شير آب
چه شمارش صبوری!
"دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا!"


بادبزن را از اين دست
به آن دست خسته میدهم
پدر بوی دريا و گندم و گريه میدهد.


خُرد و خرابِ سنگ و تابه و طراز
پهلو به پهلو که میشود
شورهی خيسِ عرق در بناگوشِ مرده میدود
"دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا!"


بو، بوی خوش پيراهن پدر
چند ابر پراکنده بالای کوه
پَرپَر پشهای بال ابروی پير
عطر خيس حصير، بادبزن، بوريا،
و زندگی که چيزی نيست
که چيزی نبوده است:
يعنی قشنگ سخت،
سخت و قشنگ و ساده،
خوش و گزنده و بیتاب،
پيادهی غمگين، تبسم تلخ.
"دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا!"


بو، بوی خوش پيراهن پدر
و کودکی غمگين که قرنها بعد
بیديده ... دريا را گريسته بود،
قرنها بعد که هنوز هيچ آسمانی حتی
کبوتر و باران را نمیشناخت
وقتی که راهی نيست
زندگی همين است ديگر:
قشنگ سخت، و چند واژهی ترسخوردهی بیرويا
مثل ترانه، مثل تابستان
تابستان است حالا هم
حالا هوای خانه پر از خنکایِ خواب و آسودگیست،
دخترانم خوابند،
هوای کولرِ کهنهسال
پر از بوی حصير و شورهی خيسِ پيراهن است.
من دورم از پدر
دورم کردهاند از آن همه قشنگ سخت،
عطر عجيب خواب،
گلِ نمور حاشيه، قطره، حوصله، شيرِ آب،
چه شمارش بیپايانی!
باز هم تابستان است،
اين ساعت روز، حالا پدر خواب است،
- خواب میبيند
خواب علو، عطر خيس حصير، بادبزن، بوريا:
"دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا!"

سید علی صالحی

REAL LOVE
۱۵ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۴۴ بعد از ظهر
میدانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه ای به مقصد نمیرسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من ديدم از همان سرِ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه ی نعنای نورسيده می آيد
پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمیدانستم!
دردت به جانِ بیقرارِ پُر گريه ام
پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟


حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانیست ...!


به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست!
سربه سرم میگذاری ... ها؟
میدانم که می مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می آيد.


مگر میشود نيامده باز
به جانبِ آن همه بی نشانیِ دريا برگردی؟
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه میشود؟!
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمیکنی، ها!؟
باشد، گريه نمیکنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه میافتد.
چه عيبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می آيد، باران می آيد
هنوز هم میدانم هيچ نامه ای به مقصد نمیرسد
حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه میفهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که بارانیست ...!


آن روز نزديک به جادهای از اينجا دور
دختری کنار نرده های نازک پيچک پوش
هی مرا مینگريست
جواب ساده اش به دعوت دريانديدگان
اشاره ی روشنی شبيه نمی آيم تو بود.
مثلِ تو بود و بعد از تو بود
که نزديکتر از يک سلامِ پنهانی
مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بیمجال
خبر داد و رفت.
نه چتری با خود آورده بود
نه انگار آشنايی در اين حوالیِ ناآشنا ...!
رو به شمالِ پيچک پوش
پنجره های کوچکِ پلک بسته ای را در باد
نشانم داده بود
من منظورِ ماه را نفهميدم
فقط ناگهان نرده های چوبیِ نازک
پُر از جوانه ی بيد و چراغ و ستاره شد
او نبود، رفته بود او
او رفته بود و فقط
روسریِ خيس پُر از بوی گريه بر نرده ها پيدا بود.


آن روز غروب
من از نور خالص آسمان بودم
هی آوازت داده بودم بيا
يک دَم انگار برگشتی، نگاهم کردی
حسی غريب در بادِ نابَلَد پَرپَر میزد
جز من کسی تُرا نديده بود
تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخره ی خسته میدادی
تو در پسِ جامه های عزادارانِ آينه پنهان بودی
تو بوی پروانه در سايه سارِ ياس میدادی.


يادت هست
زيرِ طاقیِ بازار مسگران
کبوتر بچه ی بی نشانی هی پَرپَر میزد
ما راهمان را گُم کرده بوديم ریرا!
يادت هست
من با چشمان تو
اندوهِ آزادی هزار پرنده ی بیراه را
گريسته بودم و تو نمیدانستی!


آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شب بو بود
من خودم ديدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه ی طاقی گذشت
چه شوقی شبستانِ رويا را گرفته بود،
دعای تو و آن پرنده ی بیقرار
هر دو پَرپَر زدند، رفتند
بر قوسِ کاشی شکسته نشستند.


حالا بيا برويم
برويم پای هر پنجره
روی هر ديوار و
بر سنگ هر دامنه
خطی از خوابِ دوستت دارمِ تنهايی را
برای مردمان ساده بنويسيم
مردمان ساده ی بی نصيبِ من
هوای تازه میخواهند!
ترانه ی روشن، تبسم بی سبب و
اندکی حقيقتِ نزديک به زندگی.


يادت هست؟
گفتی نشانی ميهن من همين گندمِ سبز
همين گهواره ی بنفش
همين بوسه ی مايل به طعمِ ترانه است؟
ها ریرا ...!
من به خانه برمیگردم،
هنوز هم يک ديدار ساده میتواند
سرآغازِ پرسه ای غريب در کوچهْ باغِ باران باشد.
سید علی صالحی

REAL LOVE
۱۶ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۰۳ قبل از ظهر
سر به هوا
کودکانِ کامل اُردی بهشت
راه غريب گريه را بر عبور آوازِ من بسته بودند
صدايم به سايه سارِ درّه نمیرسيد
تو آن سوتر از رديف صنوبران
پای پرچينِ پسينی شکسته شايد
کتابی از نشانیِ دوستانمان را ورق میزدی،
زنان کوچه میگويند
به گمانم تُرا در صفِ صحبت آرزويی دور ديده اند،
حالا همه ی همسايه ها میدانند
من هر غروب، غروب هر پنجشنبه تا شبِ التماس
به جستجوی عکسِ کوچکی از تو بالای کارنامه ی سالِ آخرت
هی گنجه و پشت و رویِ خانه را در خواب خاطره میگردم
پس نشانی تُرا کی در هراسِ گمشدن از دستداده ام ریرا
هنوز که هنوز است
از گنجه ی قديمی خانه
بوی عَناب و اسپند و ديوان خطیِ شاعری خوش
از خواب شيراز می آيد.
نه مگر تو رفته بودی با نان تازه و تبسم کودکانِ اُردی بهشت بيايی؟!
نه مگر قرار ما قبول بوسه از دُعای همين مردمان خسته بود ...؟!
نه مگر وعده ی ما نگفتنِ حتی يکی واژه از آن رازِ پرده پوش ...؟!
پس چرا کليدِ خانه را در خوابِ نيامدن گُم کرديم؟!


هی تو ...!
تو از عطر آلاله ... بیقرار!
تو اين رسم رويا و گريه را
از که، از کدام کتاب، از کدام کوچه آموخته ای؟
کجا بوده ای اين همه سال و ماه
چه میکرده ای که هيچ خط و خبری حتی
از خوابِ دريا هم نبود ... ها؟!


ببين!
خانه هنوز همان خانه است
هيچ اتفاق خاصی رُخ نداده است:
يک پالتوی کهنه، چتری شکسته
دو سه سنجاقِ نقره ای
کتابخانه ی کوچکِ شعر و سوال و سکوت
و شيشهْ عطری آشنا
که بوی سالهای دورِ دريا میدهد هنوز.


غريب آمدی و آشنا رفتی!
اما من که خوب میشناسَمَت ریرا!
من بارها ...،
تُرا بارها در انتهای رويايی غريب ديده بودم
تُرا در خانه، در خوابِ آب، در خيابان
در انعکاسِ رُخسارِ دختران ماه،
در صفِ خاموشِ مردمان، اتوبوس، ايستگاه و
سايه سارِ مه آلود آسمان ...


چه احترام غريبی دارد اين خواب، اين خاطره، اين هم ديده که دريا ... ریرا!
تمامِ اين سالها هميشه کسی از من سراغِ تُرا میگرفت
تو نشانیِ من بودی و من نشانیِ تو.
گفتی بنويس
من شمال زاده شدم
اما تمامِ درياهای جنوب را من گريسته ام.


راهِ دورِ تهران آيا
هميشه از ترانه و آوازِ ما تهی خواهد ماند؟!
حوصله کن ریرا،
خواهيم رفت.
اما خاطرت باشد
هميشه اين تويی که میروی
هميشه اين منم که میمانم ...


سید علی صالحی

R ! R a
۱۶ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۲۷ قبل از ظهر
بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسم
می ترسم از صدای این سکوت سکسکه ساز
می انم ! عزیز
می دانم که اهالی اینحدود حکایت
مدام از
سوت قطار و سقوط ستاره می گویند
اما تو که می دانی
زندگی تنها عبور آب و شکفتن شقایق نیست
زندگی یعنی نوشتن یاس و داس و ستاره در کنار هم
زندگی یعنی دام و دانه در دمانه ی دم جنبانک
زندگی یعنی باغ و رگ و بی پناهی باد
زندگی یعنی دقایق دیر راه دور دبستان
زندگی یعنی نوشتن انشایی درباره ی پرده ها و پنجره ها
زندگی تکرار تپش های ترانه است
بیا و لحظه یی بالای همین بام بی بادبادک و بوسه بنشین
باور کن هنوز هم می شود به پاکی قصه های مادربزرگ هجرت کرد
دیگر نگو که سیب طلای قصه ها را
کرم های کوچک کابوس
خورده اند
تنها دستت را به من بده
و بیا

roya jo0on
۱۶ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۳۶ قبل از ظهر
اسم تو را که می نویسم
جوهر روی کاغذ به پرواز در می آید
یا تو بال داری
یا جوهرم شوق
اسم خودم را که می نویسم
جوهر پخش می شود
یا من زیاد تیره ام !!
یا جوهر گریان !

roya jo0on
۱۶ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۴۳ قبل از ظهر
نامه ای دستش بود ..
چند بار خیره به دنبال غلط هایش رفت



نامه را باز در آغوش کشید
اضظراب از سرو رویش می ریخت


چاره ای هیچ نداشت
منتظر بود


پسرک باز از آنجا رد شد
سیب سرخی در گلوی پسرک

دخترک باز ز نادیده شدن می ترسید
و نه دختر خبر از خستگی راه پسر



هر دو در هم ماندند

سالها هست هنوز

که گلوی پسرک شوق سخن گفتن داشت



دخترک باز نبود !!!!

R ! R a
۱۶ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۴۶ قبل از ظهر
بیوقت میخوانی خروسِ سَحَری
چاقوی کهنه
بیدار است هنوز.


(از آشپزخانه
همهمهی عجیبی میآمد.
قابلمه، کِتری، قندان و مَلاقه
برای چاقو نقشه کشیده بودند.)


عجب ...!


(دست بردار ... برادر!
رَدِ پایت را پاک نکن،
تا آخرِ دنیا برف است.)


خروس آرام گرفته بود
اشیاءِ خانه از تاریکی میترسیدند،
پسین بود
نه سپیدهدم، نه صبح، نه سحرگاه.
باورش دشوار است،
چاقو
داشت دستهی خودش را میبرید.

roya jo0on
۱۶ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۵۴ قبل از ظهر
از خانه بیرون میزنم، اما کجا امشب؟
شاید تو میخواهی مرا در کوچهها امشب

پشت ستون سایهها، روی درخت شب
میجویم اما نیستی در هیچ جا امشب

میدانم آری نیستی، اما نمیدانم
بیهوده میگردم بدنبالت چرا امشب؟

هرشب تو را بیجستجو مییافتم اما
نگذاشت بیخوابی بدست آرم تو را امشب

ها ... سایهای دیدم، شبیهت نیست، اما حیف
ایکاش میدیدم به چشمانم خطا امشب

هرشب صدای پای تو میآمد از هرچیز
حتی ز برگی هم نمیآید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را، ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچهها را، یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمیآرم، تو که میدانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم، بی تو، تا امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنونم
آخر چگونه سرکنم بیماجرا امشب

* ترنم بهار *
۱۶ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۰۲ قبل از ظهر
غرق شدم در دل دریای تو

واله شدم در خم موهای تو



عقل که کارش همه افسونگریست

یکسره مدهوش و شیدای تو



معبر ایمان و بهشت منی

خواهش من صحبت شیوای تو



میروم آخر به جهانی دگر

در طلب دیدن رویای تو



خیرسرم شاخه گل انداختم

پای قدمهای فریبای تو



رفتن تو از دل من نارواست

گم شده ام دردل زیبای تو



آنکه دلش ازهمه دلهاجداست

هیچ نبیند قد و بالای تو



خواب نبود اینکه تو یارم شدی

گشته ام اکنون همه دنیای تو

REAL LOVE
۱۶ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۲۲ بعد از ظهر
حالا ديگر دير است
من نامِ کوچه های بسياری را از ياد برده ام
نشانی خانه های بسياری را از ياد برده ام
و اسامی آسان نزديکترين کسانِ دريا را ...!
راستی آيا به همين دليلِ ساده نيست
که ديگر هيچ نامه ای به مقصد نمیرسد؟!
نه ریرا!
سالها و سالها بود
که در ايستگاهِ راه آهن
در خواب و خلوتِ ورودی همه ی شهرها
کوچه ها، جاده ها، ميدان ها
چشم به راه تو از هر مسافری که می آمد
سراغ کسی را میگرفتم که بوی ليموی شمال و
شب حلالِ دريا میداد.


چقدر کوچه های خلوتِ بامدادی را
خيسِ گريه رفتم و در غمِ غروب باز آمدم.
من میدانستم تو از ميان روشنترين روياهای روزگار
تنها ترانه های ساده ی مرا برگزيده ای
چرا که من هنوز هم خسته ترين برادرِ همين سادگانِ زمينم، ریرا!
هر بار که نام تو بر دفترِ گريه های من جاری شد
مردمانی را ديدم که آهسته می آمدند
همانجا در سايه سار گريه و بابونه
عَطرِ ترا از باغ پروانه به خوابِ کودکان خود می خواندند.
مردمان میفهمند
مردمانِ ساکت و مردمانِ صبور می فهمند
مردمان ديریست که از رازِ واژگانِ ساده ی من
به معنای بعضی آوازها رسيده اند.
رازی دارد اين سادگی،
اين رسيدنِ رويا
معلوم است که بعد از "نامه ها"
مرا آوازی از تحمل اوقاتِ گريه آموخته اند.
کجا میروی حالا؟!
بيا، هنوز تا کشفِ نشانی آن کوچه
حرفِ ما بسيار و
وقتِ ما اندک و
آسمان هم بارانیست!
اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند،
فرض که هيچ نامه ای هم به مقصد نرسيد،
فرض که بعضی از اينجا دور،
حتی نان از سفره و کلمه از کتاب،
شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند،
با روياهامان چه میکنند؟!

سید علی صالحی

REAL LOVE
۱۶ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۳۲ بعد از ظهر
همين جا، نزديک به همين ميلِ هميشه ی رفتن
انگار که بادبادکی از ياد رفته بر خارِ خوشباور
چشم به راهِ کودکانِ دبستانیِ دور
هی بی قراریِ غروب را تحمل می کند،
اما کمی دورتر از بادِ نابَلَد
عدهای آشنا
مشغولِ چراغانی کوچه تا انتهای آينه اند،
انگار شبِ ديدارِ باران و بوسه نزديک است.


تو هی زلال تر از باران،
نازک تر از نسيم،
دلِ بیقرارِ من، ریرا!
رو به آن نيمکتِ رنگ و رو رفته
بال بوته ی بابونه ... همان کنارِ ايستگاهِ پنج شنبه،
همانجا، نزديک به همان ميلِ هميشه ی رفتن!
اگر می آمدی، می دانستی
چرا هميشه، رفتن به سوی حريمِ علاقه آسان و
باز آمدن از تصرفِ بوسه دشوار است!
راستی مگر نشانیِ ما همان کوچه ی پيچک پوشِ دريا نبود؟
پس من اينجا چه میکنم؟
از اين چند چراغِ شکسته چه میخواهم؟
اينجا هيچ کدام از اين همه پنجره ی پلک بسته ی غمگين هم نمی داند
کدام ستاره در خوابِ ما گريان است.


من البته آن شب آمدم
آمدم حتی تا همان کاشیِ لَبْ لعابیِ آبی
تا همان کاشیِ شبْ شکسته ی هفتم،
اما جز فال روشنی از رازِ حافظ و
عَطرِ غريبی از گيسوی خيسِ تو با من نبود.
آمدم، در زدم، بوی ديوار و دلْ دلِ آبی دريا می آمد،
نبودی و هيچ همسايه ای انگار تُرا نمی شناخت،
ديگر از آن همه کاشی
از آن همه کلمه، کبوتر و ارغوان انگار
هيچ نشانه ی روشنی نبود،
کسی از کوچه نمیگذشت
تنها مادری از آوازِ گريه های پنهانی
از همان بالای هشتیِ کوچه می آمد،
نه شتابی در پيش و
نه زنبيلی در دَست
فقط انگار زير لب چيزی می گفت.
خاموش و خسته
صبور و بیپاسخ از کنار ناديده ام گذشت.


آه اگر بميرم اين لحظه
چه کبوترانی که ديگر از بالای آسمان
به بامِ حَرَم باز نخواهند گشت!


ریرا جان!
ميان ما مگر چند رودِ گِل آلودِ پُر گريه می گذرد
که از اين دامنه تا آن دامنه که تويی
هيچ پُلی از خوابِ پروانه نمی بينم ...!

سید علی صالحی

مینا
۱۶ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۳۶ بعد از ظهر
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

REAL LOVE
۱۶ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۴۴ بعد از ظهر
آسمان، آبی ...
و شهر، تمام شهر
تا خوابِ نزديک به صبح نماز ... خلوت!


شبی که رفت
غروبِ روشنش را از ياد نخواهم بُرد.


آن شب که تو رفتی، باز آسمان آبی بود
باز تمام شهر خلوت بود
و باز پايانِ پسينی غريب که بمبارانِ محله های ساکتش
از همان عطسه ی حُباب و هول و ولای سپيده دم پيدا بود
تمام مردمِ شهر به دره های دور گريخته بودند
گهواره يی شکسته در کوچه و
نامه ی مچاله يی در باد ...!
دو سه ستاره ی نوخط از خوابِ مدرسه
به جانب کيسه های ماسه و
سربند های باران و ولوله می رفتند.
آژير احتمالِ "نه ای خدا!"،
زُق زُق زخمی کهنه در پسِ پيراهنِ عزا،
سوالی ساده و سوالی ساکت،
سوالی که حتما بیچرا، ریرا!
پرده ی سنگينِ خانه را از بوی باروت و بيم پس می زنم
يک لحظه تو در کوچه ی روبه رو پديدار می شوی
گريبانِ دخترانه ی تو گُلگون است
کبوتری سر بُريده در آغوش،
به جانبِ امدادِ آدميان می دَوی.
باد می آيد
باران می آيد
نه، چيزی نيست
ميدانِ ساکت پسين و
چند پياده ی پُر شتاب ...،
فقط همين!
تو چيزی، انگار بستهای به کودکی می سِپُری
پنچره ی خانه را نشانش می دهی
نزديکتر از هميشه با همان روسریِ نازکِ قشنگ
انگار آژيرِ قرمزِ اين وقتِ نامراد را نشنيده ای ... ریرا!


کودک به جانب درگاهِ خانه می دَود،
پله ها را در باورِ معجزه طی می کنم،
پيش از دق الباب
در به کوچه گشوده خواهد شد.
رازی در راه ست!
نگاه می کنم
نه، چيزی نيست
نه کودکی در راه و
نه سايه ساری که تو بودی ...
"تو هم با ما نبودی!"


ديوارِ سنگچينِ خانه ها،
خواب های کودکانِ اُردی بهشت،
کوچه باغی در مِه،
و دوره گردی کور با چلچله ی کمانچه اش
در پسين ايستگاهِ پنج شنبه های راه آهن.
من هم مثل هميشه و هنوز
با دستمالی سپيد، پاکتی سيگار و گزينه ْ شعر فروغ
چمدانی پُر از ترانه و شبنم
دل و دستی تشنه از لمسِ تبسمِ تو
و سلامی ساده و چتری مشترک
تا خوابِ دورِ نور می روم.


برهنه به بستر بی کسی مُردن، تو از يادم نمی روی
خاموش به رساترين شيونِ آدمی، تو از يادم نمی روی
گريبانی برای دريدنِ اين بغضِ بیقرار، تو از يادم نمی روی
سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهايی،
تو از يادم نمی روی
سوزَنريزِ بی امانِ باران، بر پيچک و ارغوان،
تو از يادم نمی روی
تو ... تو با من چه کرده ای که از يادم نمی روی؟!


دير آمدی ... دُرُست!
پرستارِ پروانه و ارغوان بوده ای، دُرُست!
مراقب خواناترين ترانه از هق هقِ گريه بوده ای، دُرُست!
رازدارِ آوازِ اهل باران بوده ای، دُرُست!
خواهرِ غمگين ترين خاطراتِ دريا بوده ای، دُرُست!
اما از من و اين اندوهِ پُرسينه بی خبر، چرا؟


آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار اين شيشه کشيدم
چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر
تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور
تا صحبتِ پسين و پروانه پائيدم و تو نيامدی!
باز عابران، همان عابرانِ خسته ی هميشگی بودند
باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و
شهر، همان شهر ساکتِ ساليان ...!
من اما از همان اولِ بارانِ بی قرار می دانستم
ديدار دوباره ی ما مُيَسّر است ... ریرا!
مرا نان و آبی، علاقه ی عريانی،
ترانه ی خُردی، توشه ی قناعتی بس بود
تا برای هميشه با اندکی شادمانی و شبی از خوابِ تو سَر کُنم.

roya jo0on
۱۶ مرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۳۲ بعد از ظهر
این شعرها دیگر برای هیچکس نیست




نه! در دلم انگار جای هیچکس نیست




آنقدر تنهایم که حتی دردهایم




دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست




حتی نفسهای مرا از من گرفتند




من مرده ام !! در من هوای هیچکس نیست




دنیای مرموزیست ما باید بدانیم




که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست




باید خدا هم با خودش رو راست باشد




وقتی که میداند خدای هیچکس نیست




من میروم هر چند میدانم که دیگر




پشت سرم حتی دعای هیچکس نیست !!

GISOOM
۱۶ مرداد ۱۳۹۰, ۰۶:۴۱ بعد از ظهر
ازلی
چو شمع به راه تو مانده م که ماه من باشی
چراغ خلوت این عاشق کهن باشی
به سان سبزه پریشان سر گذشت شبم
نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی
تو یار خواجه نگشتی به صد هنر, هیهات
که بر مراد دل بی قرار من باشی
تو را به آیینه داران چه التفات بود
چنین که شیفته حسن خویشتن باشی
دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق
و گرنه از تو نیاید که دلشکن باشی
وصال آن لب شیرین به خسروان دادند
تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی
ز چاه غصه رهایی نباشدت , هر چند
به حسن یوسف و تدبیر تهمتن باشی
خموش سایه که فریاد بلبل از خامی ست
چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی
ابتهاج

roya jo0on
۱۶ مرداد ۱۳۹۰, ۰۶:۴۶ بعد از ظهر
چرا تو جلوه ساز این بهار من نمی شوی
چه بوده آن گناه من که یار من نمی شوی
بهار من گذشته شاید
شکوفه ی جمال تو ، شکفته در خیال من
چرا نمی کنی نظر ، به زردی جمال من
بهار من گذشته شاید
تو را چه حاجت نشانه من
تویی که پا نمی نهی به خانه من
چه بهتر آن که نشنوی ترانه من
نه قاصدی که از من آرد ، گهی به سوی تو سلامی
نه رهگذاری از تو آرد ، گهی برای من پیامی
بهار من گذشته شاید
غمت چو کوهی به شانه ی من
ولی تو بی غم از غم شبانه ی من
چو نشنوی فغان عاشقانه ی من
خدا تو را از من نگیرد ، ندیدم از تو گر چه خیری
به یاد عمر رفته گریم ، کنون که شمع بزم غیری
بهار من گذشته شاید

lover girl
۱۶ مرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۰۳ بعد از ظهر
غریبه بود...
آشنا شد...
عادت شد...
عشق شد...
هستی شد...
روزگار شد...
خسته شد...
دور شد...
بیگانه شد...
فراموش نشد...!
http://up.vatandownload.com/images/gvax2ese38fme05uqusn.jpg

lover girl
۱۶ مرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۲۵ بعد از ظهر
گرمی دستهایت چیست که دستهایم آنها را می طلبد؟
در آینه ی چشمهایم بنگر...
چه می بینی ؟
آیا می بینی که تو را می بیند؟
صدای طپش قلبم را می شنوی که فریاد می زند دوستت دارم؟
دوست ندارم که بگویم دوستت دارم...!
دوست دارم بدانی که دوستت دارم...!
http://up.vatandownload.com/images/9e9bzla1za5tss2ptwdc.jpg

Azarnush
۱۶ مرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۳۹ بعد از ظهر
اینجا هیچکی مهربون نیست
تو هواش رنگین کمون نیست
جایی که درازه پاییز
سبزی بهار بدون نیست
اینجا خستگی می باره
خندیدن رسم زمون نیست
اینجا هیچ صدای شادی
توی اوج آسمون نیست
چشمی نیست بباره بارون
قلبی دشمن خزون نیست
اینجا زندگی غریبه
دل آدما جوون نیست
اینجا خشکیده دیگه اشک
روی گونه ها روون نیست
اینجا عاشقی محاله
تو تن عاطفه جون نیست
اینجا میشکنم من آسون
آخه هیچکی مثل اون نیست


http://s1.picofile.com/file/7110977311/12515654976432d1x_1_.jpg

REAL LOVE
۱۶ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۴۹ بعد از ظهر
از پیراهن خیسات پیداست
دوباره دویدهای
بر اَبرهای تابستان

از آغوش کوچکی
که حتما به جای چتر
باز کردهای در باران
.
.
.
میخندی و نمیدانی
یک روز
زبان آسمان را فراموش خواهی کرد
و در بارانی دور
عاشق کسی خواهی شد
که اولین چتر را بر سرت خواهد گرفت

REAL LOVE
۱۷ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۰۹ قبل از ظهر
نیوتون
با چشم بند دزدان دریایی
سعدی
با سیگاری گوشه ی لب
ابو علی سینا
با آب بینی آویزان:

عکس یادگاری در سطل آشغال مدرسه

و کودکانی که دیوانه وار
میدوند به سمت تابستان...

R ! R a
۱۷ مرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۲۲ قبل از ظهر
در می زنند
کسی
کسانی
که تنهایی شان بر دوش و
فراخ حوصله شان تنگ
من خسته ام
لبالب از میل عمیق
فروشدن در خویش
در می زنند
کسی
کسانی
کلید قفلهای جهان را
به آب های رفته سپردم
من خسته ام از گشودن درهای بی دلیل
از دیدن و
شنیدن و
گفتن

R ! R a
۱۷ مرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۳۲ قبل از ظهر
چه قدر بد شده ام
کافی ست خوب حساب کنی
مجبور بوده ام به چند نفر سلام بگویم
مجبور بوده ام به جای چند کشیده بگویم
سپاسگزارم
و چند اشتباه بزرگ و کوچک دیگر ؟
که از نوشتنشان شرم می کنم
مانده ام که
از محضر دادگاه مربوطه
تقاضای تبرئه خواهم کرد
یا اشد مجازات ؟

R ! R a
۱۷ مرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۴۳ قبل از ظهر
روزی از پس روزی
خیابانی از پس خیابانی
و رد پایی از پس ردپایی
دیگر
مصرف شده ای
در لباس هایی با زمینه ی
خاکستری
در کفش های ساده ی ساییده
در راه راه خطوط پیشانی
گربه ها که خوابیده اند می روی
و در غیاب تو مصرف می شوم
روزی از پس روزی
در لباس هایی با زمینه ی مشکی
و گل بوته های وحشی پژمرده
که بوی شیر می دهند و گریه ی نوزادی
گربه ها
که خوابیده اند
بر می گردی
و غرق می شوی
در آرامشی خاموش

maniac moon
۱۷ مرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۵۴ قبل از ظهر
نه رد میشی،نه می مونی
تبت بدجور واگیره
منو با دست کی کشتی
که پای هر دومون گیره
منو کشتی و آزادی
نه زندونی نه تبعیدی
میون ما دوتا مجرم
به کی حبس ابد میدی؟!
داری گم میکنی راهو
امیدی نیست پیدا شیم
من این دستا رو میبوسم
بذار همدست هم باشیم
یه عمره زیر این سقفیم
تو رو با من همه دیدن
بری هر جای این دنیا
بهت شک میکنن بی من
تو تا وقتی که اینجایی
به رفتن اعتقادی نیست
خودت باید ازم رد شی
به من هیچ اعتمادی نیست
عذاب با تو سر کردن
برای من یه تسکینه
تو چی میفهمی از منکه
عذابم با تو شیرینه

Ghazaleh_k
۱۷ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۲۸ بعد از ظهر
درخیابان چهره آرایش مکن .................................................. ................ از جوانان سلب آسایش مکن
زلف خود از روسری بیرون مریز.......................................... ................. در مسیر چشم های افسون مریز
یاد کن از آتش روز معاد.......................................... .............................. طره گیسومنه در دست باد
خواهرم،دیگر تو کودک نیستی........................................ ......................... قاش تر گویم عروسک نیستی
خواهرم،ای دختر ایران زمین.......................................... ........................ یک نظر عکس شهیدان را ببین
خواهر من این لباس تنگ چیست.......................................... .................. پوشش چسبان رنگارنگ چیست
خواهرم این قدر طنازی مکن............................................ .................... با اصول شرع لجبازی مکن
در امور خویش سرگردان مشو............................................ .................. نو عروس چشم نامردان مشو

آغاسی

مینا
۱۷ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۰۹ بعد از ظهر
خدا کند


آن لحظه که مرگ من از راه می رسد


شب خاکستری مثل حالا سکوت کند




خدا کند


تمام اجسام جهان در آرامش باشند


تا من برای آخرین بار


نفس های زمین را بشنوم




(آهسته آهسته از زمین دور شوم)




آرام


تا آن لحظه که دست های عاشق کسی


مرا به خاک پیوند دهد


و از تنم آهسته دور شود




زندگی همین است


زندگی همان سایه ای است


که لای در بلند و بلند تر می شود




زندگی حیاطی است


از درخت های ایستاده


در برابر باد




زندگی عسل است


وگل


و جنازه ی زنبور های اطرافش




زندگی دستی است


که بی وقفه به در می کوبد


با چهره ای شبیه چهره هایی که


هر یک رنگ به دیگری


می دهند




زمان گذشت و چیزی عوض نشد


جز آسمان




این فصل گوژپشت


درابتدای دره ایستاده


و به آن سرک می کشد




نگاه های مات ما


به باز نشدن های درمانده است


فرقی نمی کند سپیده ی صبح باشد


یا تیغه ی ظهر


همیشه انتظار به انتظار می رسد



و هر آنچه را که می شناسیم


همه ی آن چیزهایی که داریم


تنها انعکاسی از رنج است


از حقیقتی عمیق و ناپیدا




عابران زمین باید دوست بدارند


هر آنچه را که روی زمین است




باید با سر انگشت


به نوازش آنها رفت




باید در نجوایی کوتاه


آنها را در گلو آوازکرد




هر آنچه را که روی زمین است


باید به احترام نگه داشت


و یک به یک


تقدیم به کسی دیگرش کرد


بی آنکه به آن ها دل ببندی




همیشه هر آنچه را که روزی به دست می آوری


می بایست روزی دگراز دست بدهی

مینا
۱۷ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۱۲ بعد از ظهر
من با تو حرف می زنم

با تو زندگی می کنم


باتو که همیشه از دریچه ی زخم هایت


به من نگاه می کنی




شاید جنگ بگیرد


آتش بسوزاند


کوه ها جا به جا بریزند



من و تو میان شعله هایی که به دیوار ها چنگ می اندازند


پنجه در بازوی هم بمیریم




شاید درخت ها را به رگبار بستند


و از جنگلی که در خیابان به راه افتاده


چیزی نماند


جز یک مشت ذغال خاموش




مگر آسمان در دست های ما چه می دید؟


که هر بار درازش کردیم


کفتری خونین به پای ما انداخت




کبوتری که در دست های ما می تپید


بهانه ی درختی را داشت


که خاکسترش را باد برد




هر بار کسی به آسمان شلیک می کند


ستاره ای به دنیای ما اضافه می شود


زمین به سیب دندان زده ای می ماند


که رو به اتمام است



و ما امشب آنقدر امید داریم


که برای ایستادن


به یک کف پا جا قانع باشیم




هر شب خونی لخته می شود


کنار جنازه ای نقطه چین می شویم


و زندگی ادامه اش را می گیرد...




شاید ستاره ها


توت های لهیده در خاک شدند


شاید با پیرهنی چسبیده به دیوار


میان دود و غبار ناپدید شدم




شاید بعد از این تنها بمانی


با یک قطار از خوشبختی های به مقصد نرسیده




هرگاه تنها بودی


به آرزوهای مشترک فکر کن


روبروی دریا بایست


دامنت را به آب بینداز


و چند ماهی مرده به دنیا بیاور

مینا
۱۷ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۱۴ بعد از ظهر
بگذار فکر کنم
بلندترین برج زمینم
که برای دیدن کوهستان
بلند شده

بگذار فکر کنم
دریا شده ام
که رویای ماهی ها را شستشو دهم



برای جهانی که غیر از خودت کسی را ندارد
چه فرقی می کند
دانه ای کبریت باشی
یا جنگلی وحشی؟



تو با دو خط موازی رفتی
که نه ریل بود و نه جاده
تا بیمارستان به آن برانکارد گفتیم
بعد اسمش تابوت شد



حالا نه از شمعدان و نه آینه
از کلام الله و شاخه نبات کاری بر نمی آید

هر چقدر نقل بپاشند
هر چقدر قند بسابند
خطوط رفته تو را پس نمی دهند



مگر می شود جای کسی را پر کرد
با تخته سنگی که بوی گلاب می دهد؟

با کبوتری که
از تاریخ طلوع
تاریخ غروب
دانه می چیند

با دخترانی که روی قبر ها لی لی می روند
با این همه...


برای جهانی که حافظه اش را از دست داده
چه فرقی می کند
رود خانه ای سر به زیر باشی
یا اقیانوسی بی رحم؟

مینا
۱۷ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۳۳ بعد از ظهر
خودش آمده بود که بميرد


زندگی هميشه منتظر است
که ما نيز منتظر زندگی باشيم
نه خيلی هم،
همين سهم تنفس کافیست
قدرِ ترانه ای، تمام
طعمِ تکلمی، خلاص.


عصر پانزدهمين روز
از تيرماهِ تشنه بود
پنجره باز بود
خودش آمده بود که بميرد
بی پَر و بالِ از آبْ مانده ای
که انگار می دانست
ميان اين همه راهِ رهگذر
تنها مرا
برای تحملِ آخرين عذابِ آدمی آفريده اند.


خودش آمده بود که بميرد
نه سرانگشتانِ پير من وُ نه دعای آب،
هيچ انتظاری از علاقه به زندگی نبود.


هی تو تنفسِ بی،
ترانه ی ناتمام،
تکلمِ آخرين از خلاص!
ميانِ اين همه پنجره که باز است به روی باد
پس من چرا،
که پياله ی آبم هنوز در دستِ گريه می لرزد؟


خودش آمده بود که پَر ... که پرنده
که پنجره باز بود وُ
دنيا ... دور.

مینا
۱۷ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۳۷ بعد از ظهر
در تاريکی همين دور و بَرهای بیراهِ ما
هميشه نورهای تنيده ی بسياری گسترانيده اند.


عاقل باش
سرپيچی کن از هرچه بود
از هرچه هست
از درها و زدنها و آری ها و آدمی
از دستور و از گرفتن
از گفتن ... از سکوت.


سرپيچی کن از وزيدن باد
از پرده، از پنجره، از سايه، از پاسبان.


او که از آشناترين تنگه ها
به منزلِ امکان رسيده است
حتما نزديکترين مقصدِ زندگی را گُم خواهد کرد.


دريغا مسير مستقيم
ميان بُرِ بی راهِ بیهوده گی!
او که جهانش از جسارتِ يکی پشه ی کور کوچکتر است
هرگز لذتِ عبور از راه های ناآشنا را نخواهد چشيد.


سرپيچی کن پروانه ی خوش نشينِ يکی نسترن
عنکبوتها نيز
گاهی شبيه ما
همزادانِ همين خرداد خسته اند.

REAL LOVE
۱۷ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۲۳ بعد از ظهر
شنبه روز بدی بود، روز بیحوصلگی/ وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی
شنبه من بد بد روز عشق سرسری / گریه های بیخودی خنده بیخبری
ظهر یکشنبهی من، جدول نیمهتموم/ همه خونههاش سیاه، روی خونه جغد شوم
روز یکشنبه میاد،مثل یک قهوه ی سرد/ شکل بی شکل کشیش، بر سر صلیب درد
صفحهی کهنهی یادداشتای من/ گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو میگه که چشم من/ تو نخ ابره که بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه
دفتر دوشنبه های بی کسی/ میگه تار موی یارم کم شده
روی روسریش باید خط بکشم/ وقتی رخت خونه مون پرچم شده
غروب سهشنبه خاکستری بود/ همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو!/ اما موش خورده شناسنامهی من!
از سر سه شنبه های موج و کف/ هر پناهنده یه قایق می خره
ساحل از شکسته های ما پُره/ تا بخواهی صدفای بی سره
عصر چارشنبهی من، عصر خوشبختی ما/ فصل گندیدن من، فصل جونسختی ما!
عصر چهارشنبه هنوز میگه یک بیرق بدوز/ بی شناسنامه بسوز آدم روز به روز
روز پنجشنبه اومد مث سقاهک پیر/ رو نوکاش یه چیکه آب گف به من بگیر، بگیر!
روز پنج شنبه میاد جوری که نیومده/ سرخ و سرخ و داغ داغ مثل یک آتشکده
جمعه حرف تازهای برام نداشت/ هر چی بود، پیشتر از اینها گفته بود!
جمعه از لهجه ی دریا خیس خیس/ میگه قصه ی دو ماهی بنویس

REAL LOVE
۱۷ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۳۸ بعد از ظهر
یاران زه چه رو رشته الفت بگسستند
عهدی که روا بود دگر باره نبستند
آن مردمکان از سر اندیشه ندیدند
که این بی خردان حرمت انسان بشکستند
ما را دگر از طعنه دشمن گله ای نیست
زان عهد که بستیم رفیقان بشکستند
افسوس همه سلسله داران به غلولند
آن یکه سواران همه از پا بنشستند
ای قافله سالار کجائی که ببینی
دزدان همگی همره این قافله هستند
دردا در گنجینه به ماران بگشودند
اندوه که بر دوست ره خانه ببستند
دردا در گنجینه بماران بگشودند
اندوه که بر دوست ره خانه ببستند
افسوس که کاشانه به دشمن بسپردند
آن قوم که بیگانه و بیگانه پرستند

مینا
۱۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۲۰ قبل از ظهر
چشم به راهیِ آفتاب
که آينه خوانیِ رويا نمیشود.


اين شبنمِ قانع به يکی گلبرگِ تاکی مگر
اگر عمرِ سحرگاهیِ شبتاب را میدانست
اين همه از لغزشِ انعکاس
سرمستِ نور و نمازِ علف نبود.



دريغا شبنمِ دريانديده ی من
آسمان، برهنه
باد، خواب وُ
آدمی ... تنهاست.

BARIN 19
۱۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۲۲ قبل از ظهر
میخـوام آروم شم!!
تـــــو نمی ذاری!
هر دو بی رحمن : عشق و بیزاری!
همه دنیامو زیرو رو کردم
تو رو شاید دیر آرزو کردم !

SaRa
۱۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۲۴ قبل از ظهر
یادت ای دوست بخیر...
بهتـرینم خوبی؟خبــــری نیست ز تــو...
دل من می خواهد که بدانی،بی تــو...
دلم اندازه ی دنیـــا تنــگ است...
می سپارم همه زندگی ات را به خــــــــــدا...

مینا
۱۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۲۶ قبل از ظهر
باد می آمد يا نمی آمد، نمی دانم
اما دو تا کبوترِ دلگير
زيرِ سايبانِ شکسته ی بیحصير
داشتند حرف میزدند
يکيشان کمتر، خسته، خاموش
آن ديگری بی حواس، پُرگو، بی پروا.


هوا پُر از تنفس تيغ و رَدپایِ پرنده بود
میگويند
گربه های گرسنه هم خواب می بينند.
...
داشتم چه می گفتم ...
...


ناگهان صدای سه تارِ کهنه شکست
يک نفر گفت:
تمام کودکان، زنان، و پيران خسته
بايد در خانه بمانند
هوا آلوده است
شهر، آدمی، آسمان آلوده است
سه ماه و دو هفته و چند روزِ تمام بود
که ديگر باد نمی آمد.


يادم آمد
يکيشان پَر زده رفته بود
اما آن ديگری بی حواس، پُرگو، بی پروا!
داشت با خودش هنوز
هنوز داشت با خودش حرف میزد.


گربه
به سايه بانِ شکسته ی بی حصير رسيده بود.

REAL LOVE
۱۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۲۸ قبل از ظهر
گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم


وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم


داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو


هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم


مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام


تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم


یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند


انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم


وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها


تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم


تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من


پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم


در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم


سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم


زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی


ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم


حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن


ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم

SaRa
۱۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۳۱ قبل از ظهر
تو از من تنهاتری و او از تو
کاش فهمیده بودیم
نبودن میانمان مسریست
وقتی یک نفر
نیازمان را فریاد می کشد

REAL LOVE
۱۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۳۵ قبل از ظهر
تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاری
همیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداری
تو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومی
غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاری
شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ -
هجوم لشکر چنگیزی... گواهت این غم تاتاری
بیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسند
مرا تحمل باران نیست؛ تو را شهامت خودداری
همین که چشم خدا باز است به روی هرچه که پیش آید
ببین چه مرهم شیرینیست برای سختی و دشواری!!
کمی پرنده اگر باشی در آسمان دلم هستی
رفیق ماهی و مهتابی؛عزیز سرو وسپیداری...
چقدر منتظرت بودم !ببینمت کمی آسوده...
دوباره آمده ای اما؛ همان همیشه عزاداری

SaRa
۱۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۳۶ قبل از ظهر
کيستي که من

اين گونه

با اعتماد

نام خود را با تو ميگويم

کليد خانه ام را

در دستت ميگذارم

نان شادي هايم را

با تو قسمت ميکنم

به کنارت مي نشينم و

بر زانوي تو

اين چنين آرام

به خواب مي روم ؟

کيستي که من

اينگونه به جد

در ديار رويا هاي خويش

با تو درنگ ميکنم ؟

مینا
۱۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۳۷ قبل از ظهر
همه ی روزهای نرفته
همين امروز است.


همه ی روزهای رفته هم
همين امروز است.


شب که بيايد
شب مجبور است
تمام شکوفه های روشنِ شبتاب را
باور کند.


حالا آوازی بخوان
میدانم اين بادهای گرسنه
از چيدنِ بی هنگامِ نیزارها آمده اند
اما سرت را که بالا بگيری
يک آسمان مرواريدِ پراکنده آن بالاست.


مهم نيست
آفتاب غايب باشد
رَدِپای کمرنگ همين پرنده تا پُشتِ کوه
يعنی خيلی چيزها.


چراغ را بالاتر بگير!

REAL LOVE
۱۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۳۹ قبل از ظهر
هــی پـشـت ِ پـنـجــره می آیـم
شـایـد ، نـشــانـی از تـــو بـجــویــَم
هــی پـشت ِ پنجـــره می آیم
شاید ، شـمـیـم ِ پـیـرهـنـت را
کالسـکـه ی نـســیــم ، فـرو آرَد ...
هــی چـشـم ِ خـود ، بـه جــادّه می دوزم
زان دور دست ِ سـاکـــت و وَهــم آلـــود
گــــرد و غـبــار ِ پــای ِ ســـواری نیـسـت ؟
آیـــا ، کبــوتــر ِ صـحـرایــی
زانـســوی ِ ابــری ِ بــارانــی
مـکـتــوب ِ یــار ؛
نـیـاورده ســت ؟
.....
هــی پشـت ِ پـنجــره می آیم
هـی پـشـت ِ پنجــره می آیـــم ...

SaRa
۱۸ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۴۲ قبل از ظهر
کنارت
آب خوردن
مستم می کند !
بی تو اما
تمام ِ
"بار" های جهان
فقط
بر دوشم است!